<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سوکورو تازاکی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@SkinnyBob</link>
        <description>نیمچه نویسنده‌ای که تازه سعی دارد فیلسوف هم بشود! چه شود!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-20 15:40:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/17343/avatar/7a99IX.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سوکورو تازاکی</title>
            <link>https://virgool.io/@SkinnyBob</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جوجه‌کُشی</title>
                <link>https://virgool.io/@SkinnyBob/%D8%AC%D9%88%D8%AC%D9%87%DA%A9%D9%8F%D8%B4%DB%8C-ve2e24t3j1dk</link>
                <description>تقدیم به تو که هرگز ندیدمت...داستانت را شنیدم، همین چند دقیقه پیش. نمی‌دانم چه کسی به من اجازه می‌دهد که بازگوییش کنم یا اینکه اصلاً من که هستم که بخواهم آن را بنویسم. من که از درد زندگی و زور سنت‌ها فقط اقرار کرده‌ام و چیزی میان راست و دروغ فقط گفته‌ام که «آری به ولله دمار از روزگارمان در آورده!» حالا مثل این «مجازی»‌های در لحظه منقلب شده می‌مانم که پسفردا حتی به داستانت پوزخند هم نمی‌زنند. همین لحظاتی که منقلب شده‌ام تصمیم گرفته‌ام که بنویسمش و چه بسا که فردا دیگر حتی نوشته را یک خط هم جلو نبرم. حتماً خودت دیگر فهمیده‌ای که مردم همین‌اند. این مقدمه باید آنقدر طولانی باشد که تمام سطحی‌ بودن‌های کودک‌مغزی مثل من را توجیه بکند اما به امید اینکه خواننده مرا عفو بفرماید و یا مثل بعضی منتقدین بی‌مدرک اینستاگرام و توییتر بنشیند و برای این نوشته‌ی کوته‌بینانه و بی سر و ته فلسفه ببافد و عمقی به آن بدهد ادامه مقدمه را به پایان می‌برم.اسمی رویت نمی‌گذارم. چون تو فانتزی نیستی، تو یک داستان واقعی هستی و من حق ندارم اسمت را ببرم. در راه وقتی به آرامی پله‌های ساختمان را بالا می‌رفتم تا همسایه‌ها از گذرم مطلع نشوند با خود فکر می‌کردم که نامت را تغییر دهم، اما هرچه گشتم هیچ اسمی به خوبی اسم خودت به شخصیتت نمی‌آمد. نتیجتاً تسلیم شدم و می‌گذارم خواننده خودش هر نامی دوست دارد به تو بدهد و من اما برای سهولت داستان تو را «پ» می‌نامم.***از کودکیِ پ خبری در کار نیست. نه می‌دانیم وقتی به دنیا آمد چه شد و نه می‌دانیم قبل از وقتی که به ابتدای داستان برسیم چه بر او گذشته است. من فقط می‌دانم که پنج برادر بزرگتر داشت و البته هنوز هم دارد. پ تنها دخترِ خانواده بوده و تهتقاری، اینکه پدر و مادرش شش بچه پس انداخته‌اند هم خود به وضوح نشان می‌دهد که زن و شوهر همچون اعتقادی به کاندوم و قرص و کوفت و زهرمارهای کنترل جمعیت نداشته‌اند، یا اصلاً دلشان می‌خواسته جمعیتی که پتانسیلِ افزایش به دویست میلیون نفر را دارد زیاد کنند. هرچه که هست زیرش نزاییدند تا آنجا که شوهر، که همان پدرِ پ باشد، مُرد. پیر هم نبود، فقط می‌دانیم بیمار شد و از پس خرج بیماری هم بر نیآمد. شش بچه ماندند و یک مادر.پ در آن موقع هفت یا هشت ساله بوده که به رسم سنت‌های دیرین، یکی از برادران پدر از طرف جمیع خانواده موظف شده مادرش را بگیرد. از بین عموها، یک نفرِ در حال تحصیل و درست حسابیشان از دانشگاه کشان‌کشان به روستا آورده شده و قبل از آنکه بتواند علم و فلسفه بیآموزد یا یاد بگیرد چگونه از کاندوم استفاده کند، سر سفره عقد نشانده شده‌. این عمو که حالا شد پدرخوانده‌ی پ، به جبر تحصیل را کنار گذاشته و شده بنا و بعد هم از این بساز بفروش‌های ساختمان. و البته چهار بچه‌ی دیگر هم از این ازدواج تولید شد، ناتنی‌های پ که برای ما اهمیت چندانی ندارند...پول در روستا نیست. این یک حقیقت است. حالا این پدرخوانده باید چقدر قلب رئوف و دل دریایی داشته باشد که بخواهد از شش بچه که مال خودش هم نیست به علاوه چهار بچه خودش نگه‌داری بکند؟ نداشت. دلش نمی‌خواست یا هرچه. دو تا از بچه‌ها به یکی دیگر از عموها سپرده شدند و همانطور که انتظارش هم می‌رفت، دخترِ «مالِ مردم» به خانه‌ی عمو فرستاده شد.خانه‌ی عمو هم چندان جای گل و بلبلی نبود. آن کانون گرم خانواده که خصوصاً ورژن روستاییش با عطر غذاهای محلی و زیبایی لبخند مادر بر سر سفره‌ی رنگین، به خورد تماشاچیان تلویزیون می‌رود در خانه‌ی عمو وجود خارجی نداشت. آنجا فقط صدای جنگ و دعوا بر سر اینکه چرا مادر نمی‌آید یک بار دیگر همخوابگی کند و یک پسر بزاید، هر روز گوش فرزندان را به زنگ می‌انداخت. ظاهراً بعضی پدران اهمیت والایی برای اینکه لای پای فرزندانشان چه‌جور آلت تناسلی‌ای وجود دارد قائلند. اما خب، این خانه هرچه که نداشت، غذا داشت.اگر کم‌لطفی نکنیم باید بگوییم که دخترعموهای پ هم در آن خانه حضور داشتند و آن‌یکی که همسن پ بود، چهار تا عروسک پارچه‌ای و دفتر و کتابش را با پ تقسیم می‌کرد و در اوقاتی که صدای دعوا بر سرِ نبودِ وارثِ خانواده به گوش نمی‌رسید و مثلاً عمو خواب و یا سر کار بود، می‌شد اندک آرامشی یافت. برادر پ هم به همراه او به خانه‌ی عمو فرستاده شده بود. از او اطلاعات کمی در دسترس است. فقط می‌دانیم که بعدها مواد مخدر گریبانش را گرفت و از آنهایی که با «الف» شروع می‌شدند، تا آخرشان که اولش «ی» داشته، همه را امتحان کرده. صد بار ترکش دادند دوباره روز از نو روزی از نو.***دل انسان می‌گیرد، وقتی مجبور می‌شود از زیبایی‌های ظاهری دختری چهارده ساله صحبت کند، و نه آنطور توصیفات افلاطونی که با دل‌های بی‌لکِ مثل آینه گفته می‌شوند: «چشم‌های درشت و رنگیِ سبزآبی»، برعکس از آن توصیف‌هایی که خیالتان را راحت کنم، «مثلاً خیلی خیلی سفید بود!» زیبایی‌های پ هم کار خودش را کرد. دخترِ بنده‌ی خدا از مادر خودش گرفته تا ناپدری و حتی جاری مادرش، همه دست توی یک کاسه کردند که بچه را شوهر بدهند. در تمام این فامیل فقط همان یک عمو و زن‌عمو که پ را بزرگ کرده بودند دلشان نمی‌آمد بچه‌ را از مدرسه‌ی راهنمایی بیرون بکشند و به خانه‌ی شوهر بفرستند.صحبتِ جاریِ مادر را کردیم: شوهرِ مورد نظر، برادرِ همان جاری بود. نمی‌دانم در این خانه‌ها چه می‌گذرد ولی می‌دانم این پول لعنتی چقدر مسئله است. پولِ بزرگ کردن بچه را نداشتند بدهند، گرچه عمو و زن‌عمو که مخالف ازدواج بودند به هر دری می‌زدند و حتی گفته بودند که بچه را بگذارید بماند خانه‌ی ما اصلاً ولش کنید همه‌ی خرجش را خودمان می‌دهیم، اما بقیه فامیل پایشان را در یک کفش کرده بودند که پ را بدهند به برادرِ جاری. مردک دیلاق آنقدر از سن بلوغش گذشته بود که در فامیل زشت شده بود زن نداشته باشد. ده پانزده سالی از پ بزرگتر بود.هرچه عمو و زن‌عمو به در و دیوار زدند نشد که نشد، کاره‌ای هم نبودند، هیچ قانونی هم بهشان اجازه نمی‌داد غلط خاصی بکنند. شد آنچه شد، زیبایی دختر باعث شد نشانش کنند، از مدرسه‌ی راهنمایی بکشندش بیرون و بنشانندش سر سفره‌ی عقد. لابد دلِ خانم جاری برای برادرش قنج می‌زده و مادر و ناپدری پ هم خدا را شکر می‌کردند که یک نان‌خورِ «مالِ مردم» بالاخره مالِ مردم شد.خودِ پ اما دروازه‌های جدیدی از جهنم را پیش رویش می‌دید. گویی دروازه‌های مرگ پدر و ارجحیت پنج برادر نسبت به خود، ناپدری بی‌پول و دعواهای کانونِ از هم وا رفته‌ی خانه‌ی عمو را هرطور شده پشت سر گذاشته باشد و حالا ببیند رسیده جلوی سیاهچالی متهوع که رویش با خط درشت و کج و معوج که از روی نوشته، لجن به شکل قطرات کثافت به دهانه‌ی سیاهچال می‌چکد نوشته‌اند: «به اتاق خواب خوش‌ آمدید.»بچه چهارده ساله در این لحظات چه می‌کند؟ اصلاً چه در ذهنش می‌گذرد؟ یک نفر نرِخر شب عروسی بعد از مجلس، پشت سرش در حیاط خانه افتاده دنبالش و او هم فقط باید بدود. آنقدر بدود که خسته شود.ضعفِ قلم بنده را می‌بخشید، نمی‌توانم اوج داستان را آنطور که در کلاس‌ها آموخته‌ام ادامه دهم. خواننده‌ی عزیز شاید بخواهد مغزش را مثل من وقتی داستان را شنیدم از جا در بیاورد و یک دور بشورد و بعد بگذاردش سر جایش.پ نه هرگز آنطور که قبل از ازدواج به دخترها می‌گویند بعداً عاشق شوهرش شد و نه هرگز توانست از شرش خلاص بشود. سه بچه آورد که نتیجه‌ی آفرین گفتنِ شیاطین به هوش سرشار شوهر هستند، مادر که باشی حتماً کمتر به طلاق فکر می‌کنی. گرچه پ هر بار هم که تقاضای طلاق داد هیچ آیدش نشد. هرگز آزاد نشد، فقط بزرگ شد، بزرگتر از آنچه بچه‌ها همیشه آرزو می‌کنند بشوند.</description>
                <category>سوکورو تازاکی</category>
                <author>سوکورو تازاکی</author>
                <pubDate>Fri, 13 Sep 2019 01:44:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنچه بر او گذشت [داستان کوتاه]</title>
                <link>https://virgool.io/@SkinnyBob/%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%88-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-rpyycjuewxv2</link>
                <description>از روز اولی که به آنجا وارد شده بود فقط چند چیز را به یاد داشت. ترسی عجیب که بخش اعظم افکارش را جهت می‌داد، امیدی کوچک، مثل نور شمع در انتهای یک خیابان بزرگ که برای روشن کردن تمام آن کافی نیست، که با ترسش در جدال بود و در میان جنگ روانی لبخند مغرورانه و عرق سرد، به نظر می‌رسید که او بیشتر از آنچه فکر می‌کرد، عرق می‌کند. همه چیز در ذهن او به معمای بزرگی تبدیل شده بود، بیش از همه فکر می‌کرد که آیا باید به اصل فکر بکند یا تک تک جزئیات را جدا از هم کشف بکند و بعد آن‌ها را کنار هم بچیند تا بتواند کلیت ماجرا را پیدا بکند. اولین لحظه که به اتاق تاریکی که به زور به ده متر مساحت می‌رسید پا گذاشت و در پشت سرش بسته شد، جدال بین ترس و امید به اوجی رسیده بود که تا آن لحظه در او سابقه نداشت. صدای نُت‌های پیانو در ذهنش آهنگی را می‌نواخت که اسم و یا سازنده آن را به یاد نمی‌آورد. افکارش مثل یک آونگ که در دو طرف آن گلوله‌های وحشت و بی‌تفاوتی در رفت و آمد باشند، در نوسان بود. اما این رفت و برگشت‌ها مدت زیادی طول نکشید. قدرت انکار حقیقت خیلی زود در مقابل تلاش برای فهمیدن ماهیت حال حاضر زندگیش و آنچه در آینده خواهد بود، شکست خورد و از ذهنش پاک شد. حال فقط می‌خواست بداند که وضعش چیست، چگونه باید با آن کنار آمد؟ باید از شروع به راه حل می‌اندیشید. تنهایی... چه کلمه عجیبی، تا آن لحظه در عمرش تنهایی را به معنای کلمه نفهمیده بود، قدرتی که این کلمه داشت، آن چیز عجیبی که با خود می‌آورد و آن ماده‌ای که با شنیدن این کلمه و فکر کردن به آن در مغزش ترشح می‌شد، برای اولین بار خودی نشان داده بود. تنهایی بی‌شک از لحظات ابتدایی تأثیری بر او گذاشته بود که نمی‌توانست انکارش بکند. طولی نکشید که احساس کرد تمام خواسته‌ها و نیازهایش به آرامی بر ذهنش غلبه می‌کنند. در آن اتاق تنهایی فقط یک نفر را داشت، آن هم خودش. و حالا با این خود که باید تنها دوست و همدمش می‌شد، به مبارزه برخواسته بود. آیا این خواسته خودش بود؟ نه نمی‌توانست این باشد، اینکه به خوددرگیری بیافتد و با خود مشغول جنگ بشود، حتماً از اهداف این اتاق بود. باید با خود صلح می‌کرد، این را با انگشتش روی زمین نوشت. با وجود اینکه با خود به صلح رسید و نتیجه گرفت که تنها راه یافتن آرامش، دوستی با خودش است، همچنان نمی‌توانست آن آرامش را پیدا بکند. هنوز دشمنی در آنجا پنهان شده و با امواجی نامرئی روحش را نشانه رفته بود. دشمنی که آرامشش را بهم می‌زد و بدتر از همه خودش را نشان نمی‌داد. در ابتدا تصورش را بر این گذاشت که این دشمن، همین اتاق است. اما با گذشت زمان متوجه شد که حریف او شخص دیگری در ذهنش است، شخص سومی که نه مثل خود او و دوستش، بلکه دشمنی بود از جنس خود او. حالا او سه نفر شده بود که هر سه با هم در یک جسم و مشترکاً با یک مغز فکر می‌کردند. از اولین چیزهایی که از دست داد، مفهوم زمان بود. در آنجا نه ساعتی وجود داشت و نه پنجره‌ای رو به بیرون بود تا با دیدن آسمان بشود فهمید که حالا روز است یا شب. او می‌دانست که تنها چیزی که زمان را در او نگاه می‌دارد، ساعت درونی‌اش است و حالا تمام عقربه‌های این ساعت در هرج و مرج و بی‌نظمی از بین رفته بودند. می‌دانست که در حال حاضر زمان برای او به کندی می‌گذرد و شاید او احساس کند که دو روز مشغول فکر کردن به موضوعی بوده و در واقع فقط چندین ساعت گذشته باشد. همین فکر وحشتی به جانش انداخت که شروع سقوطش بود. به او گفته بودند که یک سال در آنجا خواهد ماند، اما او قرار بود این یک سال را به اندازه یک عمر احساس بکند، زمانی که او در آن تنهایی زجر آور حس می‌کرد بسیار کند می‌گذشت.در اوایل شکست و سقوطش، نیاز شدیدی به صحبت کردن را در خود احساس کرد. می‌توانست بلند بلند با خودش حرف بزند، اما این شروعی بود برای یک دیوانگی محض. تا همین لحظه آن دو نفر دیگری که از مغزش استفاده می‌کردند به بخش اعظم وجودش دسترسی داشتند و اگر اجازه صحبت کردن را هم به آن‌ها می‌داد، شاید حتی خیلی زود یکیشان پیروز می‌شد و تمام وجود او را تصاحب می‌کرد. بنابراین تصمیم گرفت که به هیچکس اجازه ندهد بلند حرف بزند.نمی‌دانست چند وقت گذشته، شاید شش هفت ماه یا حتی شاید بیست روز بود که متوجه شد قدرت فیزیکی بدنش را از دست داده است. مدت‌های طولانی یک گوشه دراز می‌کشید و به جز انگشتانش هیچ چیز را تکان نمی‌داد. آنقدرها هم که در ابتدا انتظارش را داشت، در طول اتاق قدم نزد و تقریباً اکثر این زمان را درازکش بود. با خود فکر می‌کرد که آیا ممکن است یک روز حرف زدن را از یاد ببرد؟ صدایی در سرش گفت: - صدای من رو می‌شنوی؟ - بله - می‌فهمی من چی میگم؟ - بله - فرقی می‌کنه همین رو بلند بگم؟ - نمی‌دونم.  - فرقی نمی‌کنه. بعد بلند گفت: - بسیار خب، حرف می‌زنم.از صدای خود تعجب کرد و بعد از آن دیگر نمی‌خواست هیچ چیز بگوید. اما ناخواسته گفت: - دیگه تنها نیستی.و به آرامی نُت‌های پیانو را با آهنگی آشنا که در پس ذهنش گم شده بود با سوت زد. صدای ویولن در گوشش پیچید، نمی‌دانست صدا از کجاست اما همان آهنگ را می‌زد. خنده‌ای کرد، سری تکان داد و به سوت زدن ادامه داد.</description>
                <category>سوکورو تازاکی</category>
                <author>سوکورو تازاکی</author>
                <pubDate>Tue, 25 Sep 2018 17:38:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحلیل سگ ولگرد - صادق هدایت</title>
                <link>https://virgool.io/@SkinnyBob/%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%B3%DA%AF-%D9%88%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-sitmthmvggu2</link>
                <description>داستان سگ ولگرد یکی از زیباترین داستان‌هاییست که صادق هدایت در طول زندگی پربارش تولید کرده. او در این داستان کوتاه چهارده صفحه‌ای به موضوعات بسیار زیادی اشاره می‌کند و همین نشان از پربار بودن قلم او دارد. سگ ولگرد داستان سگی اصیل و اسکاتلندی به نام &quot;پات&quot; است که در ورامین صاحبش را گم کرده و مردم آنجا هیچ لطفی به او نشان نمی‌دهند. بلکه حتی او را آزار داده، به سمتش سنگ پرتاب می‌کنند و او را از مغازه‌هایشان می‌رانند. در این داستان، هدایت به وضوح از ما می‌خواهد تا چیزی ورای &quot;فقط یک سگ&quot; را در &quot;پات&quot; جستجو کنیم. او در همان صفحات ابتدایی می‌نویسد:«در ته چشم‌های او یک روح انسانی دیده می‌شد. در نیم شبی که زندگی او را فرا گرفته بود، یک چیز بی‌پایان در چشم‌هایش موج می‌زد و پیامی با خود داشت که نمی‌شد آن را دریافت، ولی پشت نی نی چشم او گیر کرده بود.» بسیار واضح است که این سگ نمادی از یک انسان است. اما چه انسانی؟ انسانی اصیل که حالا درمانده و هیچکس او را دوست ندارد، مردم او را از خود می‌رانند و به سمتش سنگ پرتاب می‌کنند... حال بهتر است بپرسیم علت این نفرت مردم از سگ چیست؟در جایی از داستان آمده: «همه محض رضای خدا او را می‌زدند و به نظرشان خیلی طبیعی بود سگ نجسی را که مذهب نفرین کرده و هفت تا جان دارد برای ثواب بچزانند.» به نظر می‌رسد که از دید هدایت، مشکل مردم با این سگ به مذهب بازمی‌گردد و اگر این سگ را انسانی فرض بکنیم که از دید مذهب، &quot;نجس&quot; شمرده می‌شود، این انسان قطعاً یک کافر است. کافری که مردم او را طرد کرده، به او ناسزا گفته و او را نجس به حساب می‌آورند. در این بعد از تحلیل داستان می‌توان این سگ را نمادی از خود نویسنده دانست که خود را فردی اصیل به حساب می‌آورد و آبش با مردم شهر، همانطور که در بوف کور آن‌ها را &quot;رجاله&quot; خوانده، توی یک جوب نمی‌رود. او هم مثل پات احساس می‌کند که اصالتش در بین این مردم زیر سوال رفته است.اما این فقط یکی از ابعاد داستان سگ ولگرد است. همانطور که می‌دانیم، هدایت در زندگی‌اش تا حد زیادی به حقوق حیوانات پرداخته و در کتابی به نام «رساله انسان و حیوان» تلاش کرده تا ظلمی که انسان‌ها بر حیوانات روا می‌دارند را محکوم کند. در این داستان هم سعی کرده تا با به تصویر کشیدن مظلومیت این سگ، احساس ترحم را به حیوانات در خواننده برانگیخته کند. این بعد تحلیل، نیاز به توضیح بیشتری ندارد و به خودی خود واضح است. اما از بهترین نکات این داستان، توصیف زیبا و شاعرگونه هدایت، از غم و اندوهیست که پات در تنهایی می‌کشد. به نظر شخصی بنده، این بهترین و زیباترین پاراگراف این داستان است: «ولی چیزی که بیشتر از همه پات را شکنجه می‌داد، احتیاج او به نوازش بود. او مثل بچه‌ای بود که همه‌اش توسری خورده و فحش شنیده، اما احساسات رقیقش هنوز خاموش نشده. مخصوصاً با این زندگی جدید و پر از درد و زجر، بیش از پیش احتیاج به نوازش داشت. چشم‌های او این نوازش را گدایی می‌کرد و حاضر بود جانش را بدهد، در صورتی که یک نفر به او اظهار محبت بکند و یا دست روی سرش بکشد. او احتیاج داشت که مهربانی خودش را به کسی ابراز بکند، برایش فداکاری بنماید، حس پرستش و فداکاری خود را به کسی نشان بدهد اما به نظر می‌آمد هیچکس احتیاجی به ابراز احساسات او نداشت.»هدایت این نیاز هر انسانی به عشق و ابراز و دریافت احساسات را به زیبایی در این داستان توصیف کرده است. احساسی که خصوصاً می‌شود در اوقات تنهایی به خوبی به آن پی برد. گویی وقتی که این نیاز به عشق در انسان ارضا نمی‌شود، سرخوردگی و اندوهی او را در بر می‌گیرد که در تمام لحظات و ثانیه‌های زندگی‌اش، به خوبی آن را احساس می‌کند و رفته رفته مثل خوره روحش را در انزوا آزار می‌دهد.اما این داستان چهارده صفحه‌ای حرف‌های دیگری هم برای گفتن دارد. یکی از احساساتی که در انسان و این سگ انسان‌نما مشترک است، حس نوستالژیست. در میدان ورامین، بوهای عجیب زیادی به مشام پات می‌رسد، اما در این میان، بویی وجود دارد که برای پات عجیب است، بوی شیربرنج. این بو او را به یاد دوران کودکی و شیر مادرش می‌اندازد. زمانی که سیر و شیرمست از آغوش مادرش بیرون آمده و با برادرش بازی می‌کرده و گوش او را گاز می‌گرفته است. گویی پات با خود فکر می‌کند که دوران کودکی چقدر راحت و خالی از درد و رنج بوده و آرزو دارد که به آن زمان برگشته و برای همیشه در آغوش مادرش شیر بخورد و با برادرش بازی بکند. حسی که در اکثر انسان‌ها مشترک است. اینطور نیست که اکثر ما فکر می‌کنیم دوران کودکیمان چقدر خالی از درد و رنج بوده؟ چیزی نمی‌فهمیدیم، دغدغه‌ای نداشتیم و خالی از فکر و خیال‌ها، ترس از آینده و هرگونه اضطرابی، فقط با دوست‌هایمان به بازی می‌پرداختیم و با مغز کودکانه و خوش‌خیال خودمان شاد بوده‌ایم.یکی دیگر از مواردی که هدایت به آن اشاره کرده، احساس نیاز جنسی و نتایج آن بر روی ماست. در این داستان هدایت توضیح می‌دهد که وقتی پات با صاحبش به شهر آمده بود، به دنبال بوی سگ ماده‌ای در علفزارها گم می‌شود و بعد از آن دیگر هرگز صابحش را پیدا نمی‌کند. همین می‌شود که از آن اصالت پایین کشیده شده و به &quot;سگ ولگرد&quot; تبدیل می‌شود. در این باره بهتر است کمی بیشتر به بعد دیگری از داستان و تحلیل نمادی &quot;صاحب سگ&quot; بپردازیمحال بگذارید به یکی از ابعاد عجیب و پیچیده و البته کمی فلسفی این داستان بپردازیم. در این داستان پات صاحبی داشته که او را گم می‌کند، به نظر می‌رسد که این گم کردن صاحب که باعث می‌شود پات از آن وضع راحتی که در خانه صاحبش داشته به ولگردی بیافتد و از مردم فحش و ناسزا بشنود و در بین همه مورد تنفر قرار بگیرد نمادی جالب در خود دارد. انسان همواره به دنبال یک منشأ برای هویت خود می‌گردد و در بیشتر مواقع، در ابتدا به باور وجود خدا می‌رسد. این صاحب پات در واقع خدای انسان است، وقتی که پات صاحبش را از دست می‌دهد، در اصل انسانی که هدایت او را توصیف کرده، بی خدا می‌شود. حال این انسان سرگشته و ولگرد در بین تمام تئوری ها و نظریه‌های هستی می‌گردد و به دنبال دلیلی برای ادامه زندگی می‌گردد. این ولگردی سگ به نوعی همان مفهوم Absurd است. ما در دنیایی بی جواب به دنبال جواب سوالاتمان می‌گردیم. زمانی فکر می‌کردیم که پاسخ به همه چیز در وجود خدا خلاصه شده اما اگر آن را از دست بدهیم چه؟ کمی بعد، در اواخر داستان، پات نیمچه صاحب دیگری پیدا می‌کند، مردی که به او غذا می‌دهد، نوازشش می‌کند و به او محبت می‌ورزد. کمی بعد مرد سوار ماشین می‌شود و در را نمی‌بندد. در این لحظه پات دو انتخاب دارد، یا سر جایش می‌ایستد و مرد به تنهایی می‌رود، یا سوار ماشین می‌شود. اما پات در نوعی خجالت و دو دلی غرق شده، سوار ماشین نمی‌شود و مرد به تنهایی حرکت می‌کند. همان لحظه پات به دنبال ماشین می‌دود، آنقدر می‌دود که دیگر نمی‌داند کجاست و همین دویدن طولانی او را به کام مرگ می‌کشاند. این اتفاق که پایان داستان هم هست، دو چیز در خود دارد:تحلیل اول: خدای جدیدی(در دنیای ما شاید بشود آن را تئوری فلسفی نامید) که پات پیدا می‌کند او را به شک می‌اندازد (سوار ماشین نمی‌شود) و آنقدر در پی تحلیل و فهمیدن حقیقت می‌دود که می‌میرد. تحلیل دوم: از دید نیاز به عشق، پات احساسش را به صاحب جدید ابراز نمی‌کند، دو دل می‌شود، دیگر شکاک شده، مثل قبل نمی‌تواند اعتماد بکند و همین او را برای همیشه از داشتن این عشق محروم می‌کند.در پایان: این داستان ابعاد بسیاری دارد و بهتر است چندین و چند بار از هر زاویه فکری خوانده شود تا به تمام اهدافی که نویسنده در ذهن داشته پی برد. باید اعتراف کرد که صادق هدایت واقعاً از بهترین نویسندگان این سرزمین بوده و هست. یادش گرامی.</description>
                <category>سوکورو تازاکی</category>
                <author>سوکورو تازاکی</author>
                <pubDate>Mon, 24 Sep 2018 17:12:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میز شام - داستان نیم صفحه‌ای</title>
                <link>https://virgool.io/@SkinnyBob/%D9%85%DB%8C%D8%B2-%D8%B4%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D8%A7%DB%8C-apdrikegiuco</link>
                <description> - به نظر من که خوشمزه هست...دختر این را در حالی گفت که به خیارشور لبه چنگالش گاز می‌زد. پسر در حالی که منزجر شده بود و دلش می‌خواست هر طور شده آن چیز حال بهم زن را از سر میز شام دور بکند تا دیگر هرگز نگاهش به آن نیافتد با خود فکر کرد: - واقعاً چه چیزی انقدر حال من را از خیارشور بهم می‌زند؟ چرا انقدر از آن متنفرم که می‌گذارم هر دفعه باعث بشود قرارهایم با زنان خراب شود؟ تا به حال بیشتر از شش دختر را به خاطر این دلیل مسخره پرانده‌ام. اگر اینطور پیش برود شاید هرگز نتوانم کسی را پیدا بکنم، شاید هرگز ازدواج نکنم، اصلاً ممکن است تا آخر عمر تنها بمانم و حتی تنها هم بمیرم. خب... این اصلاً خوب نیست... باید هرطور شده خودم را تغییر بدهم، اصلاً این حس مسخره که راجع به خیارشور دارم، دارد زندگی‌ام را خراب می‌کند. هرطور شده باید خودم را تغییر بدهم. بهتر است فقط اظهار کنم که با آن مشکلی ندارم. بهتر است منطقی رفتار کنم. ***- به نظر من که خوشمزه هست...دختر این را در حالی گفت که تکه مغز نپخته و خونی روی چنگالش را گاز می‌زد.</description>
                <category>سوکورو تازاکی</category>
                <author>سوکورو تازاکی</author>
                <pubDate>Mon, 24 Sep 2018 15:34:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عصرهای بارانی - قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@SkinnyBob/%D8%B9%D8%B5%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-w2asgdey4ooj</link>
                <description> تولد سام، نقطه عطفی در زندگی خانواده نقره­‌دود و به خصوص مهری بود. همه می­‌دانند که یک مادر، اگر دیوانه و یا مریض نباشد، چقدر عاشق فرزندش است و در تمام دنیا عشق مادر به فرزند را به عنوان عشقی پاک و بی‌انتها و چه بسا پایدارترین عشق‌ها می‌شناسند. این عشق از همان لحظه‌ای که مادر برای اولین بار کودکش را در آغوش می­‌گیرد خود را به وضوح نشان می‌دهد. چه بسا که مادر در همان دوران حاملگی و قبل از به دنیا آمدن نوزاد نیز این عشق را در قلب خود به خوبی احساس می‌کند. مهری هم مثل هر مادر دیگری از همان لحظه‌ای که سام را برای اولین بار در آغوش گرفته بود، تغییرات قابل مشاهده‌ای کرده و روحیات و خلق و خویش آرامتر می­شود. تا این حد که حداقل تا یک سال به هیچ چیز به جز پسر کوچکش اهمیت نمی‌داد. حتی شوهرش را به کلی فراموش کرده بود و تمام توجه و علاقه‌اش معطوف به سام بوده است.سام در آغوش مادری عاشق و دلسوز بزرگ می‌شود و در این مدت با پدرش نیز صمیمی بوده و رابطه‌ای دوستانه داشته­‌اند. گرچه این رابطه دوستانه پدر و پسر اکثراً به خاطر خلق و خوی دوستانه سام بوده. اما در طی سال‌ها و گذر زمان رفتار والدین سام تغییر می‌کند. مادرش دیگر مثل قدیم به او توجه نشان نمی‌دهد و بیشتر در آشپزخانه و در تنهایی می‌نشیند. پدرش هرگز خانه نیست و فقط شب‌ها، بعد از شام، به خانه می‌آید و مستقیم به اتاق خواب می‌رود. موقع هجده سالگی سام، پدرش پول تو جیبی‌اش را معین می­کند و به او می­گوید: «خیلی خب پسر! بیشتر از این، حتی یک ریال هم به تو نمی‌دهم! مراقب خرج و مخارجت باش، مثل احمق‌ها خرج کنی تقصیر خودت است!». ماهیانه‌ای که پدرش معین کرده بود، آنقدر کم و ناچیز بود که به سختی می‌توانست با آن به کاری بپردازد. شاید به زور می­شد با آن روزی یک نان خرید. وقتی سام برای رفتن به دانشگاه از او تقاضای پول می‌کند، پدرش می‌گوید: «این همه به تو پول می‌دهم مفت خور! اگر بیشتر می‌خواهی باید کار بکنی! اینکه درس خواندن مانع کار کردنت می‌شود به من ربطی ندارد!»رفته رفته عشق و علاقه در بین اعضای خانواده از بین می‌رود و بین پدر و پسر، مادر و پدر و حتی مادر و پسر فاصله زیادی می‌افتد. سام در این مدت بسیار تنها بوده و از دوران مدرسه‌اش نیز دوست یا همصحبتی نداشته تا وقتش را با او بگذراند و خود را از تنهایی بیرون بیآورد. کمی بعد وسواس و دیوانگی مادرش به آرامی برمی‌گردد و از دوباره شروع به سرک کشیدن به میان نامه‌ها و وسایل شخصی بابک می‌کند. این بار جنون بیش از دفعه قبل گریبان‌گیرش می‌شود و لحظه‌ای آرامش برایش باقی نمی‌ماند. یک سال بعد از شروع دوباره این ماجرا، اتفاقی رخ می‌دهد که برای همیشه زندگی سام را تحت تاثیر قرار می‌دهد. یک بار که مهری در بین نامه‌ها می‌گشته، کاغذی از شوهرش پیدا می‌کند که نامه‌ای عاشقانه نوشته و پس از پیگیری و تعقیب کردن بابک، متوجه می­شود که شوهرش به او خیانت می‌کند. شب که بابک به خانه برمی‌گردد، دعوای مفصلی رخ می‌دهد و سام البته همه چیز را از اتاق می‌شنود. بابک فریاد می‌کشید: «اگر مشکلی داری شما را به خیر و ما را به سلامت!». پدر و مادر سام از یکدیگر جدا می‌شوند. بابک دیگر ازدواج نمی‌کند اما بعضی شب‌ها، خانمی را به خانه می‌آورد و حتی رابطه‌اش را از چشم پسرش پنهان نمی‌کند. مهری به خانه مادرش در روستا می‌رود و دیگر هرگز به شهر بازنمی‌گردد. سام در این مدت پول تو جیبی‌هایش را پس­انداز می‌کند و خرج و مخارج دانشگاهش را می‌پردازد. همچنین آشپزی یاد می‌گیرد و هر شب برای پدرش غذاهای مختلف می‌پزد. پدرش می‌گوید که دست‌پخت او بسیار خوش‌مزه و دلچسب است و سر میز شام همیشه با سام به صحبت در مورد دانشگاه و اتفاقات روز می‌پردازد و با خوش‌حالی می‌گوید که به پسرش افتخار می‌کند. فاصله پدر و پسر دوباره کم می‌شود و با گذر سه سال، دوباره رابطه دوستانه بینشان برقرار می‌گردد. سام در دانشگاه پیشرفت چشم‌گیری داشته و در رشته ریاضیات پایه تحصیل می‌کرده. نمرات خوب و پیشرفت سریعش در درس‌ها، باعث می‌شود دل پدرش نرم بشود و ماه به ماه پول تو جیبی پسرش را بیشتر بکند. با وجود اینکه خساست بابک هرگز باعث نشد پول زیادی به پسرش بدهد، سام همواره مقداری از پول را پس­انداز می‌کرده و شاید بتوانیم بگوییم که به نوعی خساست را از پدرش به ارث برده بوده و هرگز خرج غیر ضروری و یا هیچ تفریحی نمی‌کرده است. هنگامی که به بیست و سه سالگی می‌رسد، از دانشگاه فارغ­التحصیل می‌گردد. مدرک دانشگاهیش با پست به خانه‌شان فرستاده می‌شود و سام با خوشحالی در روز موعود صندوق پستی را باز می‌کند و متوجه می‌شود دو نامه برایش فرستاده شده. یکی از نامه‌ها مدرکش بوده و دیگری نامه‌ای از روستای «ابرآباد». در نامه نوشته شده بود که مادرش سال‌هاست در بستر بیماری افتاده و نتوانسته بر بیماری لا­علاجش قلبه بکند. دکترها از درمان او عاجز مانده‌اند و حالا هم مادرش رو به موت است. نوشته بودند که دکتر گفته مادرش بیشتر از یک ماه دیگر دوام نمی‌آورد. سام بعد از خواندن نامه بدون تردید وسایلش را جمع می‌کند، نامه‌ای تحت عنوان­ خداحافظی برای پدرش می‌گذارد و کمتر از دو ساعت بعد، با اتوبوس به سمت روستای ابرآباد سفر می‌کند در اتوبوس که نشست یکباره متوجه شد که دیگر کاری برای انجام دادن ندارد. تا آن لحظه همه فکرش رسیدن به اتوبوس و طی کردن مسیر بوده اما حالا دیگر سر جایش روی صندلی نشسته و نمی‌تواند حواسش را پرت اطراف بکند. از پنجره به بیرون خیره شد و تنها چیزی که ذهنش را مشغول کرده بود، مادرش بود. سه سال تمام گذشته و حتی یک بار او را ندیده بود. از اینکه در این مدت حتی یک بار هم برای او نامه‌­ای نفرستاده، حالش را نپرسیده و حالا که کمتر از یک ماه فرصت باقی مانده، تازه به یادش افتاده که او را ملاقات بکند، شدیداً احساس گناه می‌کرد. برای اولین بار در زندگیش خود را محکوم می‌کرد، تا به آنجا هرگز کاری نکرده بود که هیچکس را اذیت بکند، با همه خوش‌رفتار بوده و تا جایی که امکان داشته برای همه از خودگذشتگی کرده بود. اما حالا برای اولین بار متوجه شد که خطای بزرگی از او سرزده است، خطایی که شاید هرگز قابل بخشش نباشد و باعث بشود تا پایان عمر خود را سرزنش بکند. سام همیشه معتقد بود که هیچکس را نباید سرزنش کرد، زیرا ما از درون آدم­ها باخبر نیستیم. نمی‌دانیم که آیا دلیلی برای ارتکاب گناهان و اعمال زشت و پستشان وجود دارد یا نه. در مدرسه آموخته بود که هرگز نباید در پی عیب‌های اطرافیانش کنجکاوی بکند، آموخته بود که خداوند ستار العیوب است و همچنین تنها قاضی بر اعمال انسان‌‌ها خداست. هیچ انسانی حق ندارد به عیب انسان دیگری اشاره بکند و او را رسوا بنماید. اما حالا همه چیز در مورد خودش بود، حالا گناهی بزرگ از خود سام سر زده بود و این خود او بود که انگشت اتهام را به سمتش گرفته و او را رسوا می‌کند. درست است که خداوند گناهان را می‌بخشد زیرا که بخشنده‌ترین است، اما سام نمی‌توانست لحظه‌ای به خود اجازه این فکر را بدهد که بخشوده خواهد شد. با وجود آنکه مطمئن بود تا آن لحظه از زندگیش حتی یک گناه هم مرتکب نشده و مثل یک فرشته به تمام معنا زندگی کرده است، نمی‌توانست از خیر این یک گناه بگذرد. چرا که این گناه را در حق مادر عزیزش که سال­ها زندگیش را به پای او و بزرگ شدنش گذاشته بود مرتکب شده. چه چیزی سه سال تمام ذهنش را از مادرش منحرف کرده و به او اجازه داده بود کسی را که آنقدر برایش زحمت کشیده و او را دوست داشته به فراموشی بسپارد؟ چطور ممکن بود همچون گناهی از او سر بزند. سه بار تکرار کرد: «آه که چقدر خودخواه بوده­‌ام» و سرش را طوری که صدای بلندی نکند به شیشه اتوبوس کوبید. دست‌‌های لرزانش را به هم گره کرد و از پنجره به آسمان خیره شد. چشمانش می‌درخشید و با التماس به ابرها خیره شده بود. به آرامی زمزمه کرد: «خدایا، به مادرم سلامتی بده، می‌دانم که گناهم بخشودنی نیست، اما تو بخشنده‌ترینی، می‌دانم که حتی اگر پسر نوح توبه می‌کرد او را می‌بخشیدی، اینطور نیست؟ مرا ببخش خدایا، گناه بزرگی از من سر زده و با تمام وجود پشیمانم، پشیمانم... پشیمانم... مرا ببخش.» اشک در چشمانش حلقه زد. برای لحظاتی پلک‌­هایش را روی هم گذاشت و سرش را پایین انداخت. دوباره سر به آسمان بلند کرد و آرام گفت: «تقاصش را با عمر خود می‌پردازم. از عمر من بکاه و به مادرم عمر بیشتری ببخش، هرچقدر که لازم باشد، شاید اینگونه بتوانم روزی خود را ببخشم، اگر بتوانم تقاص گناهم را با عمر خود بپردازم، این کار را خواهم کرد، خدایا به من کمک کن، بار دیگر به من لطف کن و از گناه نجاتم بده.»بعد از پایان دعاهایش، هفت بار تکرار کرد «خدایا تو بخشنده‌ترین هستی» و آرامش کم اما عمیقی، به کندی جای احساس گناهش را گرفت. کمی بعد اتوبوس حرکت کرد و سام گذر کاج­‌های کنار جاده را در زیر نور آفتاب پاییزی تماشا می‌کرد. به خودش امید می‌داد که به زودی مادرش را خواهد دید و هرطور شده همه چیز را برای او جبران خواهد کرد. شاید این امید تنها چیزی بود که انزجار و تنفری که در آن لحظه از خود داشت را تسلی می‌داد. هرچند که هنوز معتقد بود سه سال بی‌توجهی به مادرش گناهی نابخشودنیست، فکر به جبران و البته دیدن دوباره او، مثل نور چراغی در انتهای راهرویی تاریک او را به سمت خود می‌کشید و دلش را آرام می‌کرد.  </description>
                <category>سوکورو تازاکی</category>
                <author>سوکورو تازاکی</author>
                <pubDate>Mon, 24 Sep 2018 11:57:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به دختر رو به مرگم</title>
                <link>https://virgool.io/@SkinnyBob/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B1%DA%AF%D9%85-muoevsmxas7d</link>
                <description>سلام  دختر عزیزم. می‌دانم که آنجا سرد و تاریک است، نم باران دلگیر است و لباس‌های پاره‌ات نمی‌توانند آنطور که باید تو را گرم نگاه دارند. متأسفم که هرگز نتوانستم کاری بکنم و حالا هم... چه کنم؟ در زیر پاهای سنگین و آهنین این جبر بی‌رحم چگونه از انتهای این چاه تاریک بیرون بخزم تا دستت را بگیرم؟ وقتی می‌گویم نمی‌توانم یعنی واقعاً نمی‌توانم، وگرنه که تو می‌دانی، تمام آرزویم این بود که وقتی به خانه می‌آیی و در گرمای خانه جدیدت، بعد از مدتی طولانی دوباره نسبت به زندگی احساس اعتماد می‌کنی، آنجا باشم تا خنده‌های شیرینت را ببینم و صدایشان را بشنوم. آه... اعتراف به اینکه هرگز نخواهم توانست تو را به خانه‌ای که خانه‌ات شود بیاورم چقدر دردناک است... شاید حالا که بزرگ شدی و برای خودت خانمی شدی مرا درک بکنی؟ نکند بیآیی و بگویی هرچه هم که باشد من باید می‌آمد و نجاتت می‌دادم؟ اگر نجاتت به قیمت عذابی ابدی باشد چه؟ اگر از چاله تو را به چاه می‌انداختم؟ اصلاً می‌دانی درد و رنج این زندگی چقدر تمامی ندارد؟ از گوشه خیابان می‌آوردمت به منزل افکار خاکستری پشت پنجره باران زده. درد خواهی کشید اگر با من یکی بشوی... آنقدر که از خود بپرسی آیا درد شکم گرسنه‌ات را ترجیح نمی‌دادی؟ بهتر نبود سوز و سرمای خیابان را تحمل کرد به جای آنکه پدر دیوانه و چند شخصیتی‌ات روزی هزار جور رفتار با تو بکند، سرت داد بکشد و رویت دست بلند کند؟ دستم قطع بشود... پدرت را دیوانه کردند دخترم، دلم می‌خواست می‌توانستم پدر خوبی باشم، اما مرا تغییر دادند. هربار که بلایی به سرم آوردند بخشی از من مُرد و بخشی از آن‌ها به جایش ساکن شد. حالا من حتی نیمی از خود ندارم، حتی نصف گذشته هم شباهتی به پدر دوست‌داشتنی و مهربانت که از همه دنیا بیشتر دوستش داشتی ندارم. پدرت را دیوانه کردند... نگذاشتند همان پسر شیرین عقل و معصوم باقی بمانم، دخترم اینجا هرکس که بفهمد تو معصومیتی داری، بر تو هوار خواهد شد و غارتت خواهد کرد. قلب و عقل و روح و جان و مال و هرچه که بگویی را غارت می‌کنند و وجود حقیر و مجبور انسانیت غارتگر را با تمام وجود می‌پرستد. دخترم مرا ببخش که هرگز نمی‌توانم پدر بشوم. دختر جوانی را می‌شناسم، در حالی که جسد معشوقش را تماشا می‌کرد به یاد آورد که به او گفته بود «دنیا جای خیلی کثیفی برای خوب بودن است». شاید بهتر باشد که تو هرگز به این دنیا نیایی، اینجا حتی بهترین‌های مردم هم عذابی می‌کشند که اگر به آن مبتلا شوی پدرت را برای تولدت به ناسزا خواهی کشید. و اما مرگت، می‌توانستم آن را به تأخیر بیاندازم؟ فکر نمی‌کنم، حتی خیال می‌کنم که اگر با من می‌آمدی قبل از بیماری و سرما، شاید خود دیوانه‌ام تو را می‌کشتم. دستم قطع بشود... همین که هرگز مرا نخواهی دید و من هم هرگز تو را ندیده‌ام، خودش بهترین اتفاق ممکن است. می‌بینی عزیزم؟ گاهی بهترین اتفاق ممکن در این دنیا، می‌تواند آنقدر نابحق و غمگین‌کننده باشد که اشک را از چشم‌ها جاری کند. برو و در خیابان‌ها قدم بزن، موهای زیبایت را نپوشان، از هرکه می‌خواهی دلبری کن، هرکه را می‌خواهی ببوس و هرطور که دوست داری نامت را فریاد بکش. آنقدر بلند فریاد بکش که صدایت در زمان سفر کند. قبل از مرگت باید زندگی کرده باشی، البته... نه آنقدر که زندگی کردن بشود همه زندگیت. </description>
                <category>سوکورو تازاکی</category>
                <author>سوکورو تازاکی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Sep 2018 05:07:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عصرهای بارانی - قسمت دوم داستان سریالی</title>
                <link>https://virgool.io/@SkinnyBob/%D8%B9%D8%B5%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C-ic3of9halas9</link>
                <description>  مهری­‌خانم در سال­‌های ابتدایی ازدواج، همواره بابک را تحت نظر می­‌گرفته و با وجود آنکه به شوهرش گفته بوده که به تغییرات و پختگیش یقین پیدا کرده است، نگرانی و آشفتگی مرموزی را مثل یک راز در دل خود نگاه داشته بود. هر هفته که صندوق نامه‌­هایشان را بررسی می­کرد، تمام نامه­‌هایی که برای شوهرش فرستاده بودند را در خفا باز می­‌کرده و می‌خوانده. خیلی زود شکاکیت و تنش در ذهن او بالا می­گیرد و ذره ذره او را به سمت دیوانگی سوق می­‌دهد. کارش به جایی کشیده بود که پاکت­‌های مختلف نامه را در تعداد بالا خریداری می‌­کرده و هر هفته بعد از آنکه تمام نامه‌­ها را می­خوانده، هر نامه را در پاکت مشابه خود می‌گذاشته و با سختی و تلاش و تمرین­‌های پی در پی، خط نویسنده نامه‌­ها را جعل می­‌کرده تا آدرس و نوشته­‌های روی پاکت اصلی را عیناً و با همان ظرافت روی پاکت جدید بنویسد.جدا از سرک کشیدن دیوانه‌­وار به تمام نامه‌­های شوهرش، همواره و تا جایی که می‌­توانسته او را تعقیب می‌کرده. هر روز صبح، کمی با فاصله از بابک، از خانه بیرون می­‌زده و تا مغازه‌­اش در انتهای بازار، یواشکی به دنبالش می­‌رفته. بعضی روز­ها ساعت­‌ها آنجا می‌­مانده تا اگر شوهرش از مغازه خارج شد و به جای دیگری رفت تعقیبش بکند. یک بار که مثل همیشه کنار نانوایی ایستاده بود و مغازه برنج­‌فروشی را زیر نظر داشت، بابک بیرون می­‌آید و به تنهایی از مغازه خارج می‌­شود. در مغازه را می­‌بندد و قفل می­‌زند، بعد با قدم­‌های سریع از بازار خارج می­‌شود. مهری­‌خانم با دیدن وضعیت، دلش هزار راه می‌­رود و به سرعت و با پریشانی به دنبال شوهرش شروع به دویدن می­‌کند. با فاصله از او، در حالی که قلبش از نگرانی و ترس به تپش افتاده بود، تا نزدیک به خانه‌­های ویلایی شمال شهر قدم می‌­زند. جلو خانه از کنار باغ کوچکی عبور می­‌کند و هنگامی که شوهرش پشت در خانه ایستاده و به در می‌­کوبد، از پشت یک درخت او را زیر نظر می­‌گیرد. خانم خدمتکاری در را باز می­‌کند و چند دقیقه‌­ای با بابک صحبت می­‌کند. بعد می­رود و بابک همانجا کنار در منتظر می­‌ماند. کمی بعد زن خدمتکار برمی‌­گردد و پاکت نامه­‌ای را به دست بابک می‌­دهد. مهری از پشت درخت همه چیز را به خوبی می­‌بیند و احساس می­‌کند که فشارش افتاده. شب در خانه بعد از صرف شام، به تخت می­‌رود. آن موقع هنوز پسرشان به دنیا نیامده بود و اتاقشان فقط یک تخت بزرگ داشت. زن در تخت دراز کشیده و مدام در فکر آن پاکت نامه، احتمال خیانت شوهرش را مرور می‌­کرده و هرچه تلاش می‌­کند، خواب به چشمانش نمی‌­آید. بی‌­سروصدا و آهسته از تخت خارج می‌شود و شروع به گشتن جیب­ لباس­‌های شوهرش می‌­کند. در تاریکی اتاق نمی‌­تواند چیزی را پیدا بکند و لباس بابک را با خود بیرون می­‌برد. بعد نامه را از جیب کت او بیرون می­‌کشد. پاکتی سبز رنگ که پشتش بزرگ نوشته شده بود: «اخترزاده». با دست لرزان نامه را باز می‌­کند، درون پاکت مقداری پول و کاغذی گذاشته شده بود. وقتی کاغذ را باز می‌­کند آهی می­‌کشد و خیالش راحت می­‌شود. معلوم می­‌شود که پول درون پاکت، برای فروش برنج بوده است. در همان لحظه بابک از اتاق بیرون آمده و زنش را با پاکت پول و نامه در دست می­‌بیند. بینشان دعوایی صورت می­‌گیرد و زن دیوانه ابراز پشیمانی کرده و همه چیز را اعتراف می­‌کند. همچنین قسم می­خورد که دیگر هرگز به شوهرش شک نکند و به او اعتماد داشته باشد.بعد از آن شب، مهری دیگر سرک کشیدن به نامه‌­های بابک را کنار می­‌گذارد و وسواسش به آرامی و در طی زمان بهبود می­‌یابد و یک سال بعد که پسرشان به دنیا آمد، دیگر همه چیز را فراموش می­‌کند و هرگز به فکر رفتار قدیم و دوران لذت طلبی شوهرش نمی­‌افتد.  .</description>
                <category>سوکورو تازاکی</category>
                <author>سوکورو تازاکی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Sep 2018 02:11:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عصرهای بارانی - قسمت اول داستان سریالی</title>
                <link>https://virgool.io/@SkinnyBob/%D8%B9%D8%B5%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C-gfotkwescfw0</link>
                <description> بابک نقره­‌دود از شهروندان متوسط شهر کوچکی در اطراف تهران بود که بعد از بازنشستگی، با پس‌­اندازهایی که طی سالیان دراز اندوخته بود، سرمایه‌­ای درست و حسابی برای خود جمع کرده و از طریق آن زندگی خود و همسر و تک فرزندش را می­گذراند. در دوران جوانی که مشغول تجارت برنج بود، همواره شیطنت به خرج داده و از هیچ گونه کلاه­برداری و دزدی و دغل­بازی غافل نمانده بود. شاید بشود گفت که اکثر ثروتش را با کلاه­برداری و شیادی جمع­‌آوری کرده بود. اما چیز دیگری که او را از طبقه متوسط نسبتاً فقیر به یکی از ثروتمندان تبدیل کرده بود و در رسیدن به سرمایه‌­اش یاریش کرده بود، خساست بی­‌حد و اندازه‌­اش بود. حتی حالا هم که دیگر بازنشسته شده بود و آنقدر پول داشت که می­توانست قبرش را با طلا پر کند و بدهد تمام خانه­‌اش را دور تا دور طلاکاری بکنند، از خساست دست برنمی­‌داشت. در خانه‌­ای هشتاد متری، مثل قشر متوسط جامعه با همسر و پسرش زندگی معمولی و به نسبت درویشانه‌ای را می­گذراند. نه خدمتکاری داشتند و نه غذاهای اشرافی و گران­‌قیمت می­خوردند. غذایشان همواره سوپ و آشی عادی با نان بود که همسرش می­‌پخت. زن با وجود آنکه می­‌دانست شوهرش چقدر ثروتمند است، لام تا کام از زندگی درویشانه‌­شان حرفی به میان نمی­‌آورد و حتی یک بار هم اعتراضی نکرده بود. این خساست مرد همواره خانواده­‌اش را آزرده و ناراحت می­‌کرد. با وجود اینکه به پسرش، که تنها فرزندش بود، علاقه بسیاری نشان می­‌داد و همواره به او گوشزد می­‌کرد که تنها آرزویش خوشبختی و سعادت اوست، حتی برای فرستادن او به دانشگاه نیز دست در جیب خود نکرد و پسرش، سام، را مجبور کرد که پول تو جیبی اندکی که به او می­داد را ماه­‌ها پس­انداز بکند تا بتواند خرج و مخارج تحصیلاتش را بپردازد.در میان فامیل اما همه بابک نقره­‌دود را فردی بی­‌آبرو و کم­‌فهم می­‌شمردند. همه فامیل از دو برادر و دو خواهرش گرفته، تا خانواده زنش، پای او را از خانه خود بریده بودند و رابطه­‌شان را با او برای همیشه قطع کرده بودند. آخرین بار در بین برادرانش، بر سر ارث و میراث اندک پدرشان دعوایی به پا کرده بود و کارشان به الفاظ رکیک و بددهنی کشیده شد. بر خلاف برادرانش اصرار داشت که اول از همه خواهرانشان نباید سهمی از ارث ببرند و دوم اینکه چون او برادر بزرگتر است باید بیشتر از همه عایدش بشود. حال آنکه تمام ارث، بیشتر از یک خانه کوچک هفتاد متری کلنگی در ارزان­ترین ناحیه شهر نبود. با این وجود، بابک آنقدر حرص زده و بی‌­آبرویی کرده بود که خواهران و برادرانش به کلی از حق خود کنار نشستند و در عوض برای همیشه رابطه­‌شان را با او تمام کردند. او هم البته با غرور و کمال میل پذیرفت و آن­ها را بیش از پیش دشنام داد.جدا از این خساست و مال‌­اندوزی و البته بی­‌آبرویی، بابک اخلاقیات دیگری نیز داشت که بعد از ازدواج آن­ها را به کلی کنار گذاشت. در دوران جوانی بسیار مشروب می‌­نوشید و هر روز با دوستانش در می­خانه می‌نشست و مست می‌­کرد. آنطور که برادرانش به او می­‌‌گفتند، او یک «خر نر مست» بود. به این جهت که او و دوستانش عادت داشتند بعد از نوشیدن بسیار و مست شدن تا سرحد فراموشی، با هر زنی که ممکن بود رابطه برقرار بکنند. خود بابک از آن دوران به نام «دوران لذت­‌طلبی محض» یاد می­کند و می­گوید که هیچ چیز غیر از همسرش نمی‌­توانست به آن دوره پایان بدهد و از این بابت زنش را بسیار دوست می­‌دارد و از او تشکر می­کند. در آن «دوران لذت­‌طلبی محض» آنچان چهره جذاب و سر و وضع خوبی داشته که تمام زنان را به راحتی و با یک اشاره به دست می‌­آورده. از قضا در میان آشنایان خواهر بزرگترش، دختری از خانواده‌­ای ثروتمند و اشرافی را با هزار دروغ و دغل تور می­کند و دختر بینوا بی آنکه بداند او چگونه آدمیست، با او وارد رابطه شده و با دلی ساده و کودکانه عاشقش می­شود. کمتر از دو هفته بعد از شروع رابطه مال و منالش را به پای او می‌­ریزد و بابک تا آنجا که می‌­تواند به بهانه‌­های مختلف از دختر بیچاره و دل­باخته پول می­‌گیرد. در نهایت بی‌­آبرویش می­کند و بعد از آنکه خانواده دختر از موضوع باخبر می­شوند خود را برای مدتی گم و گور می­کند. دختر بیچاره هم که آوازه حماقت و ساده­‌لوحیش در تمام شهر پیچیده بود، یک ماه بعد از آن اتفاق، تحملش را از دست می­‌دهد و خودکشی می­‌کند.این ماجرا بابک را برای مدتی تغییر می‌­دهد و بعد از آن داستان پیش آمده، دست از بازی با دختران ساده‌لوح برمی‌­دارد. در طی همین مدت، بعد از خواهش و التماس­‌های فراوان و قسم خوردن به اینکه دیگر تغییر کرده و می­‌خوهد راه راست را در پیش بگیرد، خواهر کوچکترش را راضی می­کند تا برایش زنی پیدا بکند. خواهرش دوستی به نام مهری داشته که در زیبایی و برازندگی منحصر به فرد بوده است. قد بلند، بدن کشیده و خوش­اندام، چشم­های سیاه درشت با مژه­‌های بلند و گونه‌­های برجسته. زیباییش به قدری بوده که در بین مردانی که او را دیده بودند زبان­زد و در بین زنان شهر باعث حسادت می­‌شده. خواهر کوچکتر بابک قرار آشنایی مهری را با برادرش ترتیب می­‌دهد و از آن روز به بعد، روزی صد مرتبه به برادرش گوشزد می­‌کند که «اگر مهری را اذیت بکنی خودم را خواهم کشت!». مهری پس از همان قرار اول بر دل بابک می­‌نشیند و چند روز بعد به خواهرش می­‌گوید که می­‌خواهد با او ازدواج کند. و البته آن مهری خانم زیبا پیشنهاد او را قبول نمی‌­کند و می‌­گوید او هنوز هم همان آدم بی­‌قید و بند است، منتها درون خود را نشان نمی­دهد. این ماجرا نزدیک به یک سال تمام طول می‌کشد تا بابک در نهایت به خانم ثابت بکند که تغییر کرده و به او می­گوید «این نقره­‌دود دیگر آن نقره­‌دود نیست». مهری هربار نامه‌­های او را نخوانده پاره می­‌کرده و هربار که برای دیدن خواهرش به خانه­‌شان می­رفته با پوزخندی از کنار بابک می­‌گذشته و او را ندید می­گرفته. پس از گذشت یک سال، کاشف به عمل می­آید که در تمام این مدت رفتار مرد را زیر نظر گرفته بوده و خود نیز آرزو می­‌کرده که بابک تغییر کرده باشد. روزی به خانه آن­‌ها می‌­آید و نزد بابک می­‌رود، به او لبخند زذه و با چهره‌ای تایید­کننده می‌­گوید: «این نقره‌­دود دیگر آن نقره­‌دود نیست». با وجود آنکه در آن موقع دختر بیست ساله‌­ای جوان بوده، مثل زنان با تجربه و پخته تصمیم­‌گیری کرده و در مورد بابک نیز بسیار حواس جمع و محتاط رفتار کرده بود. ازدواجشان نزدیک به بیست سال دوام می­‌آورد و در همان سال اول پسرشان سام به دنیا می­‌آید.</description>
                <category>سوکورو تازاکی</category>
                <author>سوکورو تازاکی</author>
                <pubDate>Tue, 18 Sep 2018 06:22:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحلیلی شخصی از دختر کشیش - جرج ارول</title>
                <link>https://virgool.io/@SkinnyBob/%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%B4-%D8%AC%D8%B1%D8%AC-%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%84-f7os6i3mridg</link>
                <description>اینجا کانون اصلی لو رفتن داستان است، بنابراین اگر دوست دارید داستان را خودتان بخوانید و قبل از آن هم چیزی از آن را نفهمید بهتر است این پست را نخوانده رد کنید... اما اگر رمان را خوانده‌اید، یا به اصطلاح &quot;اسپویل&quot; شدنش برایتان اهمیتی ندارد ادامه دهید. یک نکته: این تحلیل از تمام کتاب نیست، و بخش‌ها زیادی از کتاب که به &quot;فقر&quot; تخصیص داده شده را کنار گذاشته‌ام. در اینجا به دنبال چیز دیگری هستم. بسیار خب... &quot;دوروتی&quot; نام دختریست که پدرش کشیش کلیساست و در خانواده بسیار فقیری زندگی می‌کند. در ابتدای داستان آنچه از او می‌بینیم ایمان کامل به خدا، دین مسیحیت و کلیساست. در مورد میزان ایمانش باید بگویم که در همان چند صفحه اول با صحنه‌ای مواجه می‌شویم: هنگامی که دوروتی در میان مراسم دعا حواسش پرت می‌شود، سنجاق سرش را در آورده و در بازوی خود فرو می‌کند تا خود را مجازات کرده و حواسش را به دعا و مراسم مذهبی جمع بکند. همچنین دوروتی خصوصیات دیگری نیز داشت، بسیار کاریست، به همه کمک می‌کند، برای مراسم نمایش خیریه کلیسا از شب تا صبح بیدار می‌ماند و برای بچه‌هایی که قرار است نمایش را اجرا بکنند لباس درست می‌کند و همچنین مثل کنیزان به پدرش خدمت می‌کند. این تمام چیزیست که نیاز داریم برای این تحلیل از شخصیت دوروتی بدانیم. در ادامه روند داستان دوروتی با اتفاقی روبرو می‌شود، کارهای پیاپی و فشارهایی که به خود می‌‌آورد مغزش را از کنترل خارج ساخته و او چند روز بعد گویی از خواب بیدار شده و حافظه‌اش مختل می‌شود. همه چیز را از یاد برده و در میان جایی دور از دهکده‌اش به خود می‌آید و می‌پرسد &quot;من که هستم؟&quot; و کمی بعد متوجه می‌شود که انسان است، زن است و به زودی نحوه خواندن کلمات را از روی ویترین مغازه‌ها به یاد می‌آورد. از اینجا به بعد مدت زیادی در این داستان صرف مسأله فقر و بی‌خانمانی می‌شود تا آنجا که دوروتی یکباره همه چیز را به یاد می‌آورد و به دهکده خود بازمی‌گردد و متوجه می‌شود پدرش فوت کرده. نکته اصلی اینجاست: دوروتی همه چیزش را بازمی‌یابد. نامش را، تفکراتش را، پدرش و کلیسا را هم به یاد می‌آورد، اما تنها چیزی که با وجود آنکه آن را به یاد می‌آورد، بازنمی‌یابد، &quot;ایمانش&quot; است. بله، دوروتی بعد از این فراموشی و بازیابی حافظه، بعد از گزران مدتی طولانی در فقر و بی‌خانمانی، هنگامی که به یاد می‌آورد در گذشته چقدر به وجود خدا، بهشت و جهنم و پیامبرشان عیسی مسیح اعتقاد داشته، دیگر نمی‌تواند ایمانش را برگرداند.دوروتی در انتهای کتاب کاملاً بی‌ایمان شده و دیگر به وجود آنچه دینش گفته اعتقاد ندارد. اما این به گفته او از بدترین احساسات است. با وجود اینکه دوروتی می‌گوید چشمانش رو به حقیقت باز شده است، اما جای خالی ایمان را در قلبش احساس می‌کند و دیگر خوشحال نیست. زندگی برایش بی‌معنا نشده است ولی نمی‌تواند افکار جدیدش را طبقه بندی بکند و دیگر نمی‌تواند در بی‌ایمانی، حفره خالی درون قلبش را پر کند.به نظر می‌رسد پیام ارول در این رمان کمی متفاوت از آنچه از او انتظار می‌رفت است. ارول بارها از زبان شخصیت‌های این داستان دین و اصولش را به نقد و چالش می‌کشد، اما در پایان پیام دیگری دارد: اگر افراد با ایمان از دین خارج بشوند جای ایمان مثل حفره‌ای در قلبشان باقی خواهد ماند و زندگیشان را غمگین خواهد کرد. گرچه این ممکن است برای افراد با سن و سال‌های مختلف و برای هر جامعه‌ای متفاوت باشد و یا حتی میزان تأثیرات و اندازه حفره در بین افراد مختلف یکسان نباشد. آموزه‌های دینی به قدری به قلب انسان می‌چسبند که جدا کردنشان بخشی از قلب او را نیز از تنش جدا خواهد کرد و زخم باقیمانده، خودآگاه یا ناخودآگاه، دردناک خواهد بود. حال سوال اینجاست: آیا دینداران برای ادامه دادن ایمانشان در اشتباهند؟</description>
                <category>سوکورو تازاکی</category>
                <author>سوکورو تازاکی</author>
                <pubDate>Tue, 18 Sep 2018 05:26:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌هدف شماره یک</title>
                <link>https://virgool.io/@SkinnyBob/%D8%A8%DB%8C%D9%87%D8%AF%D9%81-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C%DA%A9-pitrjyp5laph</link>
                <description>خیلی وقت‌ها دلم می‌خواد بی‌هدف بنویسم، همونقدر که دوست دارم بی‌هدف تو خیابون‌های این شهر نه چندان دلنشین راه برم. با وجود اینکه رعایت نیم‌فاصله‌ها با اون ترکیب دکمه‌های سختش گاهی خسته‌ام می‌کنه، اما همین نوشتنه خودش خستگی‌های اساسی دیگه‌ای رو از روی شونه‌هام برمی‌داره. شاید بپرسید اصلاً نوشتن بی‌هدف چه فایده‌ای داره؟ مگر جز این نیست که حتی کوچکترین و بلانسبت مهملترین داستان‌ها هم نیاز به رسالت دارند و هر نوشته‌ای باید دلیلی برای نوشته شدن داشته باشه؟ مگر جز این نیست که نوشته‌های ما باید تأثیرگذار باشه؟ اصلاً وقتی به ما گفتن چطور بنویسیم اولین چیزی که روش تأکید شد همین هدفمند بودن بود. حتی به ما گفتن مخاطبت رو هم انتخاب کن و بشناس... اما این چیزها برای چهار صبح نیست... حالا وقت بی‌هدف نوشتنه، برای اینکه خالی بشم، اگه خالی نشم فردا که بیدار شدم شروع می‌کنم حرف زدن. فرقی نداره کسی باشه یا نه، یا با اون حرف می‌زنم یا با اون‌یکی، فرقی هم نمی‌کنه براشون چه جوابی انتخاب کنم. بحث صحبت کردن با خود شد، بگذارید براتون از دوستی تعریف بکنم که بعد از سال‌ها بالاخره یکی رو پیدا کرده بود که می‌تونست باهاش حرف بزنه. وقتی صحبت می‌کردیم، می‌گفت تنها چیزی که یه آدم تنها رو موقع زندگی تو انفرادی نجات می‌ده، حرف زدن با دیگرانه، منظورش دیگران فرضی بود. می‌گفت باید فرض کنی داری با دوستات صحبت می‌کنی و مگه اینطوری نیست که دوستات رو می‌شناسی و می‌تونی حدس بزنی چه جوابی خواهند داد؟ اما اگه هیچ دوستی نداشتی چی؟ اگه هیچ کس دیگه‌ای نبود که دلت بخواد باهاش صحبت فرضی بکنی؟ ... می‌گفت اینجور مواقع مجبور می‌شی خودت رو دو تا کنی، اونجاست که واقعاً به معنای کلمه داری با خودت حرف می‌زنی. اکثر مواقع باید نفر دومی که از خودت ساختی با نفر اول متناقض باشه، برای اینکه بحث ادامه پیدا بکنه و بتونی بیشتر صحبت بکنی. شاید همه ما یه نفر دیگه، یا بهتر بگم یه &quot;ورژن&quot; دیگه‌ای از خودمون رو بشناسیم که گاهاً داخل مغزمون صدا می‌کنه، شاید حتی بعضی وقت‌ها باهاش صحبت بکنیم، باهاش بخندیم، ازش متنفر بشیم و یا حتی سعی کنیم خفه‌اش کنیم. من هم همچون آدمی رو دارم، اسمش &quot;هرزه به تمام معنا&quot; هست، شما هم برای نفر دومتون اسم انتخاب کردید؟ فکر می‌کنم در وقت دیگری در مورد اون هرزه به تمام معنا صحبت خواهم کرد، موجود بسیار جالبیه.</description>
                <category>سوکورو تازاکی</category>
                <author>سوکورو تازاکی</author>
                <pubDate>Tue, 18 Sep 2018 04:23:53 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>