<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های SLH</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Slh</link>
        <description>کدنویس قدبلند 👨‍💻
علاقه‌مند به ذهن آدم‌ها، یادگیری و ارتباط عمیق ✨
از هنر و کامپیوتر تا روانشناسی ✍️☕
 t.me/slhsup🖌️</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 21:44:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1886896/avatar/kAoaI5.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>SLH</title>
            <link>https://virgool.io/@Slh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عشق و حال؛ چیزی که خیلی‌ها اشتباه دنبالش می‌گردند</title>
                <link>https://virgool.io/@Slh/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%AF-iqvxatyt1uu8</link>
                <description>خوب، اگر می‌خواهی این پست را بخوانی، جای خوبی آمده‌ای. من تقریباً صد روش ممکن و هزار روش غیرممکن را تست کردم که ببینم چطور می‌شود خوش گذراند، اما حال خوب هم شرایط و محیطی می‌خواهد که سعی می‌کنم پله به پله تا آخر این مقاله برایتان شرح دهم.آدم‌های اطرافتان را بررسی کنیدابتدا، لذت بردن از زندگی ربط زیادی به این دارد که محیط و دوست و آشناهای خوبی داشته باشید یا حداقل اگر ندارید، خودتان آن فرد باشید. پس در اول کار به آدم‌های دور و بر خود نگاه کنید؛ همان نزدیکان و دوستان.آن‌ها چطور زندگی می‌کنند؟ آیا مدام ناله می‌کنند یا بحث‌های منطقی همه جا را گرفته؟ آیا فرصتی برای بیرون رفتن، چرخیدن یا دور زدن دارید؟ آیا به پاساژها و جاهایی که مردم هستند می‌روید؟ همیشه قرار نیست خرید کنید، اما همان طور که قرار نیست همیشه در یک جا باشید.اگر آدم‌های دورتان گوشه‌گیر هستند، به هر حال شما هم همان طور می‌شوید، پس بهتر است آن‌ها را فراموش کنید. ممکن است جنس مخالفی هم وارد زندگیتان شود و فکر کنید که با درست کردن حال او عشق را تجربه می‌کنید و خوش خواهد گذشت، اما این یک خیال باطل است.انسانی که به زجر عادت کرده، حتی اگر لذت در چند قدمی او باشد، کوچک‌ترین قدمی بر نخواهد داشت و از آنجا که شما هم دکتر نیستید، بهتر است دنبال یک آدم پایه بگردید و با هم بیرون بروید.کمی به خودتان برسیددر قسمت بعدی، برای لذت بردن هم نیاز است به خودتان برسید. خرید کردن برای خودتان، حالتان را بهتر می‌کند. حال اگر می‌گویید پول ندارم، جواب من این است که یعنی حتی پول خرید یک شورت یا جوراب را هم ندارید که ساعتی به بیرون و گردش بروید و در نهایت یک بستنی بخرید؟ اگر باز هم جواب نه است، دنبال کار باشید.لذت بردن از زندگی و عشق و حال، فکر و بدن سبک می‌خواهد. آیا فکرتان مشغول است و این باعث شده به بدنتان نرسید؟ راه‌حل این است که به یک آرایشگاه بروید و کمی به خودتان احترام بگذارید یا حداقل خودتان روزانه وقتی برای اصلاح صورتتان بگذارید.این‌ها را می‌گویم چون یک آدم داغون و شلخته، حتی وسط جنگل زیبای بارانی هم باشد، لذت نمی‌برد؛ زیرا بدن و فکرش مشغول است. پس عشق و حال با یک حرکت به دست نمی‌آید.یک مثال واقعیفرض می‌کنیم شما ظاهر خوبی دارید، اما دورتان پر از آدم ناله‌زننده است. پس راه چاره چیست؟من دو نفر آدم را دیدم که یکی وقتی به تو می‌رسید، با آنکه هم کار و پول داشت، دائم از وضعیت بد غر می‌زد. حتی من که نمی‌خواستم با او حرف بزنم، باز هم مجبورم می‌کرد این حرف‌های مزاحم را بشنوم.در مقابل، همکار دیگری داشتم که تپل و کچل بود و درآمد خوبی هم نداشت، اما از همان اول که می‌آمد با شوخی و خنده شروع به حرف زدن می‌کرد. حتی شاید یک بار خرمای خیراتی گرفته بود و ده تا خورد. بعد من هنگ کرده بودم، یکی هم زد روی شانه من و گفت:«بخور، اتوبوس چپ کرده! :)»می‌بینید؟ لذت بردن یک حسِ در لحظه بودن می‌خواهد؛ حس حضور. آنکه دلت می‌خواهد ده تا چیز شیرین بخوری، بدون اینکه برایت مهم باشد دیگران چه فکری می‌کنند. دقیقاً احساسات در لحظات، نه کوله‌باری از فکر.این دو فرد را نگاه کنیم؛ شاید در یک سطح باشند و دومی حتی زندگی سخت‌تری داشته باشد، اما به همه چیز می‌خندد و ارتباط خوبی با آدم‌های دورش دارد و رابطه خوبی هم با دوست‌دخترش دارد. پیشنهاد می‌کنم شما هم به همه داستان‌ها بخندید.اشتباه مهلککمی از این‌ها بگذریم. اصل واقعیت این است که عشق و حال وجود دارد، شما هم می‌توانید داشته باشید، اما یک اشتباه مهلک دارید که آن را برایتان باز می‌کنم.زندگی و جبر جغرافیایی برای ما یک عده آدم می‌گذارد و یک عده مکان که می‌توانیم به آنجاها برویم. مثلاً من در تهران چند پاساژ، پارک و کافه نزدیک دارم که می‌توانم با دوستانم به آنجا بروم و برای مسافرت هم معمولاً به شمال می‌رویم؛ پس تعداد زیادی مکان برای تفریح می‌شناسم.اول شما باید مکان‌های تفریحی را خوب بشناسید و نیز طعم‌ها، غذاها و نوشیدنی‌ها را. بعد از آن، آدم‌های هم‌پای خودتان هستند که شامل دوستانتان و پارتنرتان می‌شود.اشتباه مهلک اینجاست که گاهی دوستانتان، پارتنرتان یا فردی که می‌خواهید با او بگردید، آدمِ لذت بردن از زندگی نیست و گاهی شما هم درگیر افکار و رفتار آن‌ها می‌شوید که جز انرژی هدررفته و اعصاب‌خوردی برایتان چیزی ندارد.محیط خود را تغییر دهیداگر تا حالا عشق و حالی نکردید، ابتدا آدم‌های دور و برتان را تغییر دهید، سپس مکان رفت‌وآمدتان را نیز تغییر دهید.اگر دوستی دارید که افسرده است و نمی‌توانید او را تنها بگذارید، سعی کنید او را به سمت کمک گرفتن از یک متخصص راهنمایی کنید. اگر توان حل مشکلات او را ندارید، خودتان را مسئول نجات زندگی دیگران ندانید؛ چون شما روان‌شناس نیستید و در نهایت ممکن است نه او نتیجه بگیرد و نه خودتان حال خوبی داشته باشید.مثلاً به یک باشگاه، ترجیحاً در یک محله بالاتر از محله خودتان، بروید و در آنجا دوست پیدا کنید. نگران نباشید؛ وقتی شش ماه مداوم باشگاه بروید، خودبه‌خود سرنوشتتان تغییر می‌کند، اما مراقب باشید باز هم در همان تله قبلی نیفتید.از این‌ها بگذریم. اکانت و عکس‌های خوبی از خودتان بگیرید. مردم عاشق عکس و آواتار شما می‌شوند. در این بین افراد جدید را پیدا کنید؛ اهل طبیعت‌گردی، کافه‌گردی یا سینما باشند. این‌ها باعث می‌شود زندگی باحال‌تری بگذرد.پول، تفریح و آیندهبه هر حال در آخر شما خواهید مرد؛ چه بهتر که بتوانید هر هفته یا حداقل ماهی یک بار جایی خوب بروید، چون این کاملاً شدنی است.گاهی بقیه فکر می‌کنند: «پس چگونه پول برای زندگی جمع کنیم؟» یا «همه پولمان خرج می‌شود.»پاسخ من این است که سر کیسه را شل کنید. کسی فردا را ندیده است. اگر قرار باشد کسی با شما ازدواج کند، به هر حال ازدواج می‌کند. پس سعی نکنید خوشبختی را با بهانه‌های مختلف از خودتان دور کنید، اما اندکی هم پس‌انداز داشته باشید.انتخاب پارتنربعد از آدم‌های اطراف، نوبت به پارتنر می‌رسد. واقعیت این است که خیلی از افراد سال‌ها از زندگی خود لذت نمی‌برند، چون منتظرند یک نفر وارد زندگیشان شود و همه چیز را تغییر دهد، در حالی که چنین اتفاقی معمولاً نمی‌افتد.اگر با کسی آشنا شدید، او را بشناسید و فرصت آشنایی بدهید، اما خودتان را در انتظارهای طولانی و بلاتکلیفی گرفتار نکنید. زمانی که می‌توانید صرف ساختن زندگی، تجربه‌های جدید و آدم‌های جدید کنید، ارزشمندتر از آن است که تمامش را صرف حدس زدن احساسات یک نفر کنید.به نظر من، آدمی که واقعاً از همراهی شما خوشش بیاید، این موضوع را در رفتار و توجهش نشان می‌دهد. پس بیشتر از آنکه دنبال کلمات باشید، به انرژی و رفتار طرف مقابل نگاه کنید.در نهایت، پارتنر خوب قرار نیست تمام مشکلات زندگی را حل کند؛ او قرار است در کنار زندگی خوبی که ساخته‌اید قرار بگیرد، نه اینکه جای خالی آن را پر کند.خوشحالی چگونه منتقل می‌شود؟اصل داستان این است که خوشحالی یک انرژی درونی است که می‌تواند از بیرون هم تغییر کند و غم کم‌کم جایش را بگیرد.آدم‌های غمگین یا سرد به آدم‌های شاد ضربه روحی وارد می‌کنند و به فرض که شما تمام کارها را انجام داده باشید، به خاطر تقسیم شدن انرژی، مقداری از غم او به شما و از شادی شما به او می‌رسد و در آخر باز هم با هم هماهنگ نمی‌شوید.اگر خودتان آدم غمگینی هستید، باز هم عیبی ندارد؛ راهکار، بیرون آمدن از حیاط خلوت خودتان است.ذهنی که گارد گرفته استباید مرزها مشخص باشد. مثلاً من دوست دارم از زندگی لذت ببرم و حد و مرزهایم مشخص است.بعضی آدم‌ها خیلی زود طرف مقابل را می‌شناسند و بعضی‌ها زمان بیشتری نیاز دارند، اما مهم این است که خودتان را در بلاتکلیفی‌های طولانی گرفتار نکنید.این طوری هم وقت ارزشمندتان تلف نمی‌شود و هم دوستان خوبی پیدا می‌کنید که گذراندن زندگی را راحت‌تر می‌کنند.اگر تا الان با آدم‌های اشتباهی هم‌نشین بوده‌اید، عیبی ندارد. من هم اشتباهاتی کردم. مهم این است که وضعیت را تغییر دهید، حتی شده در یک ثانیه.اما در لحظه حال که اینجا هستید، چه کار کنیم؟احتمالاً چون عادت کرده‌اید، ذهن شما گارد می‌گیرد؛ گاردی که باقی افراد و جمله‌ها را نقض می‌کند. اگر چنین حسی وجود دارد، ذهنتان باید شست‌وشو شود.چیزی که ذهن به آن گارد می‌گیرد، شاید آهنگ شاد یا فیلم خنده‌دار باشد. با دیدن این چیزها، یک دروازه جدید به ذهن باز می‌شود که البته اول سخت است، چون از نظر شما شاید فیلم خنده‌دار اصلاً خنده‌دار نباشد، اما این کارها را انجام دهید؛ تغییر کم‌کم به وجود می‌آید.نکته آخردر آخر، اگر فکر می‌کنید عشق و حال شامل یک‌سری افراد، زمان و مکان است، تبریک می‌گویم؛ شما، ذهنتان آلوده به غم است. این پست هم برای فرار از غم نیست، چون غم را باید دور کرد، نه از آن فرار کرد.«آخر سر فهمیدم عشق و حال جایی در آینده نیست؛ مجموعه‌ای از انتخاب‌های کوچک روزانه است. آدم‌هایی که کنارمان نگه می‌داریم، جاهایی که می‌رویم و افکاری که به آن‌ها اجازه ماندن می‌دهیم.»نظر شما چیه؟</description>
                <category>SLH</category>
                <author>SLH</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 00:44:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آستانه دهه سوم زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Slh/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D9%87%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-d1ctr237bkza</link>
                <description>در آستانه دهه سوم زندگی‌ام، گاهی احساس می‌کنم درون قفسی بزرگ به نام زندگی ایستاده‌ام. ثانیه‌ها می‌گذرند و من به گذشته نگاه می‌کنم. گاهی موتوری از عشق درونم روشن می‌شود و کمکم می‌کند خودم را دوست داشته باشم؛ گاهی هم موتوری از نفرت بیدار می‌شود تا از سوزش زخم‌ها سوختی برای ادامه دادن و پیش رفتن بسازد.بارها خواستم به آدم‌ها کمک کنم، اما بعضی‌هایشان هم‌زمان که دست در جیبم می‌کردند، روی شانه‌ام می‌زدند و می‌گفتند: «ما دوستیم باهم.» راستش از این دوستی‌ها کم ندیده‌ام.آن‌قدر زمین خورده‌ام که بوی خاک هنوز در مشامم زنده است. با این حال دیگر با شکست مشکلی ندارم؛ شکست هم بخشی از همین زندگی است. هرچه بیشتر تلاش کردم دیگران را بهتر کنم، بیشتر ضربه خوردم، تا بالاخره فهمیدم اگر واقعاً آدم بزرگی باشم، اول باید خودم را تغییر دهم.وقتی عمیق نگاه می‌کنم، می‌بینم گاهی نقش قربانی را بازی کرده‌ام و دل آدم‌ها را سوزانده‌ام. هر وقت هم کارها آن‌طور که می‌خواستم پیش نرفته، نقش طلبکار را به خود گرفته‌ام. نقص‌های دیگران را به رخشان کشیده‌ام تا سر جایشان بنشانم، اما چیزی که مدام فراموش می‌کردم، خودم بودم.از این نمی‌ترسم که دستم را به سوی چه کسی دراز کرده‌ام؛ از این می‌ترسم که شاید دستم را به سمتی که باید، دراز نکرده باشم. سال‌ها دنبال نشانه گشتم، اما زندگی از چیزی که فکر می‌کردم ساده‌تر بود؛ دو دایره و یک خط، می‌شد یک صورت. شاید باقی چیزها را خودمان اضافه کرده بودیم.دوست داشتم به جایی برسم. آن‌قدر کار کردم تا دستاوردی پیدا کنم، اما دستاوردها کمتر از چیزی بود که انتظار داشتم. دوست داشتم کسی بشوم که پدرش دیگر او را «بچه» صدا نکند. دوست داشتم روزی بنشینم و بگویم فلان کار را کردم، فلان راه را رفتم و فلان جا را دیدم.فکر می‌کردم باید زرنگ‌تر باشم. برای همین نقشه‌های زیادی یاد گرفتم، ترفندهای زیادی امتحان کردم و ورد آدم‌ها را آموختم تا شاید کنترلی به دست بیاورم. اما هرچه جلوتر رفتم، بیشتر فهمیدم همه این مسیرها در نهایت به خودم ختم می‌شوند. زخمی که می‌زدم، دوباره به روح خودم برمی‌گشت. آخر سر پشت چهره‌ای ایستاده بودم که وانمود می‌کرد هیچ زخمی ندارد؛ قهرمانی که لبخند می‌زد، اما زیر زرهش پر از ترک‌هایی بود که کسی نمی‌دید.شاید زندگی حلقه‌ای میان مکر مغز و خواسته‌های قلب باشد؛ اما من بارها میان این دو سرگردان ماندم و دریغ از آن دستاوردی که دنبالش بودم.گاهی برای اینکه حقم ضایع نشود، هیولای درونم را آزاد کردم. خیال می‌کردم او بهتر حقم را می‌گیرد، اما آن هیولا فرقی نمی‌گذاشت؛ خشک و تر را با هم می‌سوزاند و گاهی حق دیگران را هم زیر پا می‌گذاشت.بارها فکر کردم بزرگ شده‌ام، اما دوباره خودم را میان حلقه‌ای از آدم‌های معیوب و بازی‌های بی ثمر پیشرفته یافتم؛ جایی که برای فرار، دوباره هیولا فرمان زندگی را به دست می‌گرفت.من فقط دوست داشتم دوست داشته شوم. دوست داشتم مجبور نباشم مدام بجنگم. برای من زندگی هیچ‌وقت یک مسابقه نبود، اما آدم‌ها گاهی طوری رفتار می‌کردند که انگار باید نفر اول می‌شدم. و وقتی آن مقام به دست می‌آمد، سهم من نبود؛ سهم همان هیولایی بود که سال‌ها درونم بزرگش کرده بودم.این‌ها را نه برای اعتراف می‌نویسم، نه برای قضاوت شدن و نه برای تبرئه شدن. فقط در آغاز فصل تازه‌ای از زندگی‌ام دلم نمی‌خواهد چیزی در قلبم دفن بماند. می‌خواهم با کوله‌باری سبک‌تر ادامه بدهم؛ با زخم‌هایی که هنوز هستند، اما دیگر با لبخند پنهانشان نمی‌کنم.</description>
                <category>SLH</category>
                <author>SLH</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 20:49:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب نامه!</title>
                <link>https://virgool.io/@Slh/%D8%B4%D8%A8-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-rszg6bu7suxr</link>
                <description>بعضی وقت‌ها هم زندگی استپ می‌شود و نیاز داری چیز جدیدی کشف کنی؛ از آن کشف‌ها که بگویی: «اوف، عجب چیزیه!»معمولاً وقتی همه چیز تکراری می‌شود، دنبال چیزهای جدید می‌گردم: کافه جدید، غذای جدید، طعم جدید. بعضی وقت‌ها هم آن طعم تلخ است، اما ارزش تجربه را دارد. طعم‌ها به ما حرکت می‌دهند. زندگی شده مثل فوتبال دستی که دسته‌قوانین توی شانه‌های فوتبالیست‌ها فرو رفته، و یک توپ سنگی هم ابزار بازیشان شده، و راهی جز عقب‌وجلو کردن درجا برای یک گل زدن وجود ندارد.نمی‌دانم، شاید ساکن بودن برایم سخت است و دوست دارم تجربه‌های جدید کنم. زندگی هم مسابقه‌ای شده که پایانش مرگ است. گاهی می‌گویم با این توپ سنگی یک گل برگردان بزنیم که حالی بدیم، و این توپ قوانین از وسط زمین بیرون پرت شود.چه می‌شود کرد؟ زندگی هم با محدودیت‌ها پیش می‌رود. چه کنیم، بنشینیم غصه بخوریم؟ نصف عمرم در شب‌ها فکر و آرزو می‌کردم در شهری بودم که شب‌ها وقتی خوابم نمی‌برد می‌توانستم بروم بیرون و قدم بزنم. چه می‌شد شب‌ها هم مغازه‌ها باز بود؟ یا مثلاً هر وقت دلت بخواهد هر جا بروی، یا «دنگ فنگ» زندگی کمی کمتر می‌شد.اهل ناله کردن نیستم، چون بالاخره یک چیزی پیدا می‌کنم که سرگرم شوم، یا دوستی بیاید که باهم خوش بگذرانیم. اما مدتی از زندگی هم صرف پیدا کردن این‌ها می‌شود.یک سری فیلم هم پیدا کردم به نام Scary Movies که تا الان پنج قسمت را دیده‌ام. داستان هم این است که فیلم‌های معروف ترسناک را مسخره می‌کند. باحال است، چون آن قسمت تاریک وجودم لذت می‌برد. با این حال، تمام بشود دوباره چی پیدا کنم؟راستی، یک هوش مصنوعی ایرانی پیدا کردم به نام هوشنگ. هر چی بهش بگویی می‌خنده 😂 فقط مشکلش اینه ده تا پیام می‌توانی بدهی، بعدش پولی است. در توانایی‌هایش هم حل مسئله ندارد؛ فقط می‌توانید با هوشنگ بگویید بخندید.</description>
                <category>SLH</category>
                <author>SLH</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 21:20:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نور وجودی در تئاتر سایه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Slh/%D9%86%D9%88%D8%B1-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A6%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-wjxkjnwbelfc</link>
                <description>ماه و سیاه چالهشاید همه‌چیز تاریک باشد، یا خاکستری؛ اما همیشه بخشی فراموش می‌شود: نورهای وجودی.نورهایی که بی‌صدا در ما نفس می‌کشند، حتی وقتی تمام پنجره‌های ذهن بخار گرفته‌اند و جهان، شبیه غروبِ خسته‌ای، روی شانه‌های آدم سنگینی می‌کند.روش ساخت رنگ سیاه چطور است؟ کافی‌ست همه‌ی رنگ‌ها را آن‌قدر در هم حل کنی تا به غلظتِ تاریکی برسی. اما همین سیاهی هم بدون روشنی، بی‌معناست؛ مثل سایه‌ای که اگر نوری نباشد، دیگر سایه نیست، فقط خلأ است.رفتارهایی که می‌کنم شاید از قبل جایی در سرنوشت نوشته شده باشند، اما هنوز باور دارم اختیار کوچکی در من زنده است؛ اختیاری کوچک، به اندازه‌ی خریدن یک بستنی در شبی که دل، بی‌دلیل هوای شیرینی کرده است.و بستنی...بستنی خوردن هم چیزی شبیه سیگار کشیدن است. هردویشان گاهی چند دقیقه‌ای ذهن را از هجومِ فکرها خالی می‌کنند؛ مثل پنجره‌ای که در اتاقی خفه باز شود و کمی بادِ شب داخل بیاید.من عاشق طعم کاکائویی‌ام؛ همان تلخیِ نرمِ شیرین. اما حتی آن هم از آمیختنِ وانیل و کاکائو ساخته شده؛ از سفیدیِ شیر و تیرگیِ دانه‌های تلخ. انگار جهان، هیچ احساسی را خالص خلق نکرده است.حتی غم هم رگه‌ای از آرامش دارد، و بعضی شادی‌ها، ته‌مانده‌ای از اندوه را در خود پنهان کرده‌اند.رفتار هم همین‌طور است.خوب و بد، بیشتر شبیه قراردادند تا حقیقت. من می‌گویم این رنگ قرمز است، اما کافی‌ست نور دیگری رویش بیفتد تا چهره‌اش عوض شود. آدم‌ها هم همین‌اند؛ زیر هر نور، رنگ دیگری از خودشان را نشان می‌دهند.من کارهای زیادی کرده‌ام که می‌شود اسمشان را شکست گذاشت، اما هیچ‌وقت خودم را شکست‌خورده ندانسته‌ام.گاهی خیال می‌کنم می‌شود شهر را عوض کرد؛ رفت به روستایی دور، جایی میان مه و مزرعه، و در سکوتِ سبزِ گلخانه‌ای کوچک گم شد.آخرین کاکتوسی که داشتم خشک شد، آن هم نه از بی‌آبی، بلکه از زیادیِ آب.و شاید این تلخ‌ترین شکلِ دوست داشتن باشد؛ وقتی چیزی را آن‌قدر زیاد نجات می‌دهی که خفه‌اش می‌کنی.گاهی فکر می‌کنم همه‌چیز از قبل تعیین شده است؛ مثل فیلمی که پایانش را پیش از شروع نوشته‌اند. اما هر بار که تا انتهای این فکر می‌روم، می‌فهمم بیشتر شبیه ترفندی‌ست برای آرام کردنِ ترسِ بی‌کنترلی.شاید ذهن انسان، بیشتر از حقیقت، عاشقِ توهمِ کنترل است.اما نورهای وجودی...زندگی گاهی شبیه تئاتر سایه‌ها می‌شود؛ صحنه‌ای خاموش با آدم‌هایی که فقط طرحِ تاریکِ همدیگر را می‌بینند.همه محوِ سایه‌ها می‌شوند، اما کمتر کسی به نوری فکر می‌کند که پشتِ تمام این نمایش ایستاده است.شاید چهار فصل کافی باشد تا دنیا مدام خودش را تکرار کند، اما بعضی پاییزها هرگز از حافظه بیرون نمی‌روند.مثل روز تولد من که برف می‌بارید؛ برفی آرام، آرام‌تر از تمام آدم‌هایی که آن روز دورم بودند. و هنوز هم هر بار برف می‌آید، انگار تکه‌ای از آن روز، از آسمان برمی‌گردد.آدم‌ها هم بخشی از همین نمایش‌اند.گاهی می‌خواهی به کسی نزدیک شوی، او را در آغوش بگیری، گرمای بودنت را به او برسانی؛ اما جهان همیشه با میلِ دل هماهنگ نیست.بعضی فاصله‌ها فقط فاصله نیستند؛ جبر جغرافیاست، ترس است، زمان است، یا غروری که لباسِ سکوت پوشیده.و زمان...قدیمی‌ترین دشمنِ من.از همان روزهایی که همیشه دیر به مدرسه می‌رسیدم، تا امروز که هنوز عقربه‌ها برایم موجوداتی بی‌رحم‌اند.بعدتر آدم‌هایی را پیدا کردم که زمان برایشان اهمیت نداشت؛ آدم‌هایی که بیشتر با «حال» زندگی می‌کردند تا با ساعت.و شاید حق با آنها بود، چون واقعی‌ترین چیز دنیا همین لحظه‌ها هستند.دیگر دنبالِ حقیقتی پشتِ واقعیت نمی‌گردم؛ این جست‌وجوی بی‌پایان گاهی شبیه وسواسی می‌شود که روح را می‌جود.واقعیت همین است؛ همین نفسی که می‌آید و می‌رود، همین تپشِ بی‌اجازه‌ی قلب.از این‌ها بگذریم؛ حس‌هایی هستند که ناگهان روشن می‌شوند.منِ غرقِ نورِ مانیتور و صفحه‌ی موبایل، خوب می‌دانم دوپامین چطور آدم را برای چند دقیقه از خودش می‌دزدد. اما چه کسی گفته لذتِ بستنی، یا بوی باران، یا شنیدنِ صدای کسی که دوستش داری، کمتر واقعی‌ست؟گاهی تاریکی‌ها، وقتی کنار هم می‌نشینند، نور را واضح‌تر می‌کنند.زخم‌هایی هست که هرگز خوب نمی‌شوند، اما لبخند، شبیه بتادینی‌ست که دست‌کم سوزششان را کمتر می‌کند.مدت‌هاست سعی می‌کنم کمتر قضاوت کنم؛ چون فهمیده‌ام آدم‌ها بیشتر از آنکه حواسشان به ما باشد، سرگرمِ جنگ‌های خاموشِ درونِ خودشان‌اند.ممکن است الان تشنه باشی و بگویی «بعداً آب می‌خورم»، اما شاید هیچ «بعداً»ی وجود نداشته باشد.برای همین من بعضی چیزها را همین حالا می‌خواهم.گفتنِ نیاز، چیزی از آدم کم نمی‌کند.سایه به نور احتیاج دارد و نور هم بدون سایه دیده نمی‌شود.و شاید تمام معنا، همین وابستگیِ پنهانِ میانِ تاریکی و روشنایی باشد.اصلاً شاید سایه‌های من، نورِ وجودیِ دیگری باشند و تاریکی‌های او، راهِ روشن شدنِ من.شاید برای همین است که آدم‌ها با ترک‌هایشان دوست‌داشتنی‌ترند تا با بی‌نقص بودنشان.روابط عاطفی هم همین‌اند.گاهی جلوی گفتنِ یک «عزیزم» را می‌گیری تا مبادا بد تعبیر شود؛ اما نگفتنش هم شبیه گذاشتنِ گلی در مشتِ بسته است.نمی‌دانم این سکوت از غرور می‌آید یا از جبرِ فاصله‌ها، اما می‌دانم بعضی محبت‌ها فقط چون گفته نشده‌اند، سال‌ها در ذهن می‌مانند.این تئاترِ نور و سایه، انگار مدام دنبالِ طرحی برای اجراست، اما من هیچ‌وقت نقش‌های بزرگ نخواسته‌ام؛ نه قهرمان بودن را، نه کارگردانی را.فقط خواسته‌ام چند لحظه احساس کنم آزادم.آزادی شاید همین باشد؛ اینکه آدم مجبور نباشد مدام خودش را ثابت کند.در لحظه بودن، برایم نزدیک‌ترین شکلِ زندگی‌ست.گاهی خوشحالم، گاهی غرقِ فکر، و گاهی آن‌قدر منطقی می‌شوم که دلم برای دیوانگی تنگ می‌شود.اما دنیا بیشتر شبیه کمدیِ غمگینی‌ست که کمی درام هم در آن حل شده.برای درخت، افتادنِ برگ‌ها تراژدی نیست؛ همان‌طور که روییدنِ دوباره‌شان هم معجزه نیست.درخت فقط درخت است؛ بی‌نیاز از اثباتِ خودش به جنگل.و شاید ما آدم‌ها بیش از حد تلاش می‌کنیم که چیزی بیشتر از «خودمان» باشیم.در آخر فکر می‌کنم ریشه‌ها هستند که آدم‌ها را به هم نزدیک می‌کنند.ظاهر، قدرت، قیافه، همه می‌توانند نقابی موقتی باشند.اما ریشه‌ها...ریشه‌ها در تاریکی رشد می‌کنند و دقیقاً برای همین واقعی‌اند.خشم، عشق، ترس، محبت؛ همه از همان جایی می‌آیند که اسمش «من هستم» است.یک سؤال:آیا آدم‌ها ما را با همین نقص‌ها دوست دارند، یا فقط نسخه‌ی بهترِ احتمالیِ ما را؟زمان زیادی طول کشید تا از گذشته بیرون بیایم، و خیلی زود خودم را زندانیِ آینده دیدم.اما شاید زنده بودن، همین حس کردنِ ساده‌ی لحظه باشد.شاید لازم نیست همه‌چیز را کنترل کنیم.انسان وقتی مدام دنبالِ بهترین نسخه‌ی ممکن می‌گردد، آرام‌آرام خودِ زندگی را فراموش می‌کند.آسمان، هرجای دنیا که باشی، تقریباً یک‌شکل است.ستاره‌ها ما را قضاوت نمی‌کنند؛ آنها فقط می‌درخشند.حتی در تاریک‌ترین شب هم نوری هست که به تاریکی معنا بدهد.گاهی مثل ابر سنگین می‌شویم و می‌باریم.گاهی برف می‌آید و برای چند ساعت، جهان را آرام‌تر می‌کند.احساسات هم شبیه هوا هستند؛ نمی‌شود همیشه پیش‌بینی‌شان کرد.و آن حس ششم...همان نجواهای نامرئیِ دل، همان صدای آرامی که منطقی نیست اما ناگهان می‌فهمی راست می‌گوید.شاید نزدیک‌ترین چیز به حقیقت، همین نورِ بی‌دلیلِ درون باشد.شاید آینده هم چیزی جز رسیدنِ همین «حالا» نباشد.پس واقعاً کدام مهم‌تر است؟اینکه از اول تا آخرِ داستان را بدانی و قهرمانی بی‌نقص باشی، یا اینکه میانِ تمام این ابهام‌ها، فقط برای چند لحظه حس کنی زنده‌ای؟رابین هودی که با دزدی عشق پخش می‌کند، یا سوپرمنی که هیچ زخمی ندارد؟برای کدام دلت تنگ می‌شود؟نگرانِ کدام می‌شوی؟شاید آدم‌ها بیشتر عاشقِ کسانی می‌شوند که ترک خورده‌اند؛ چون نور، از شکاف‌ها بهتر عبور می‌کند.و آخرِ همه‌ی این فکرها، جهان دوباره به همان صندلیِ پارک می‌رسد؛ جایی که یک روز کودکی رویش می‌خندد و روزی دیگر سالمندی رویش به سکوت خیره می‌شود.شاید همه‌ی ما فقط می‌خواهیم چند دقیقه، از بودن در این پارکِ عجیبِ جهان لذت ببریم.همین حضورِ نور است.شاید همین سایه‌ها هستند که ما را به سمتِ روشنایی هل می‌دهند؛ تا برای چند لحظه هم که شده حس کنیم زنده‌ایم، بی‌آنکه به چیز بیشتری احتیاج داشته باشیم.و روح...شاید روح چیزی جز همین نورِ پنهان نباشد؛ نوری که آن‌قدر مخفی‌اش کرده‌ایم تا زخم نبیند، اما هنوز آرام و خاموش، ما را به سمتِ زندگی صدا می‌زند.</description>
                <category>SLH</category>
                <author>SLH</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 02:40:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکه‌ای از زندگی من : روش ساخت ارامش</title>
                <link>https://virgool.io/@Slh/%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-zjfabuufgbrw</link>
                <description>این بار می‌خواهم از اول شروع کنم. شاید یک مدل کامل از زندگی‌ام و موفقیت‌ها. یک مقدار از گله‌ها هم می‌گویم، ولی چون اهل ناله کردن نیستم، به نظرم بیشتر حال می‌دهد بخندیم! 😂داستان از خانه شروع شد. چند خیابان پایین‌تر، یک کارخانۀ سیمان بزرگ بود. از افسریه تهران پایین‌تر، محله‌ای که سه‌تا چهارراه داشت و ما در آخرین چهارراه زندگی می‌کردیم.مادرم هنرمند بود. فکر می‌کنم از هر چیزی می‌توانست یک اثر هنری درست کند؛ از نقاشی و تابلو گرفته تا چیزهای دیگر. پدرم معتاد بود. اولش کلاً داستانی بود: مادر خرج زندگی را درمی‌آورد و پدر دنبال مواد. هر طور بود پول را می‌گرفت. یادم هست پول لباس‌های فوتبالم را گرفت برای مواد. جالب است، نه؟ اما در آن صحنه شاید بچه‌ای بودم که رنگ آن چاقوی قصابی زردرنگ را یادم نمی‌رود.پدرم یک شخصیت سیاه‌وسفید نداشت؛ گاهی ناجیِ مهربان بود، گاهی هیولا. هیچ‌وقت واقعاً حامی‌ام نبود. من همیشه یاد گرفتم روی پای خودم بایستم.من بچۀ آخر بودم. داداشم مکانیکی کار می‌کرد، چند سال از من بزرگ‌تر بود و پول درمی‌آورد؛ بزرگ‌تری که او ده‌سالش بود و من شش سال! دعوا و مرافعه داشتیم و محبتی نبود، تا اینکه رفتم مدرسه. پسر لاغری بودم، ولی زود فهمیدم اگر نمرۀ بیست بگیرم، تمام است. آنجا بود که درس خواندن برایم راهی برای کسب محبت و پاداش شد. اسم من همیشه روی تابلوی مدرسه بود.این بیست گرفتن تنها راه موفقیت من شد، چون در این حالت با ۱۹/۷۵ یا ۱۹/۵ مورد غضب مادر تا مدیر مدرسه قرار می‌گرفتم. مادرم می‌خواست بهترین باشم؛ یک اشتباه برایش قابل قبول نبود. اما از آن طرف برایم جایزه می‌خرید: سگا میکرو، پلی‌استیشن. یادم هست کلاس سوم ۱۹/۵ شدم و کلاس چهارم ۱۹/۷۵. در آن سال‌ها من آدم حساب نمی‌شدم، چون بچه‌های مردم ۲۰ می‌گرفتند. 😂🙏---اوّل راهنمایی پدرم ترک کرد و محل زندگی را عوض کردیم و رسیدیم به وسط شهر. از تغییر محل زندگی این به من رسید که دوست‌هایم از دست رفتند و من ماندم با چند هم‌کلاسی که رقیب هم بودیم. همان سیستم را پیاده‌سازی کردم. محل جدید خوب بود، آرام، عالی؛ اما یک فرق داشت. مثلاً من گوشی نداشتم ولی آن‌ها آیفون ۴ داشتند. تفاوت‌ها زیاد می‌شد. با این حال از آن‌هایی بودم که با همه حرف می‌زدم؛ تعاملات اجتماعی کمک می‌کرد تنها نمانم، اما بعد، در خانه، تنها ماندم.اینجا هم یک کم افت درسی دیدم. با این حال خیلی به کامپیوتر علاقه داشتم. خواهرم یک کامپیوتر آخرین‌سیستم آن موقع داشت که با آن فتوشاپ و پریمیر کار می‌کرد و نمی‌گذاشت من بازی کنم؛ ولی او نمی‌دانست من کتاب‌های دانشگاهش را می‌خوانم! آن موقع پول‌هایم را جمع کردم و یک گوشی سونی اریکسون لایو واکمن خریدم. البته قبلاً یک k310 جاوا داشتم، اما این یکی اندرویدی بود. دست دوم بود و اندروید ۴؛ در آن زمان آیفون 5s آمده بود. تنها کار ممکن، باز کردن بوت‌لودر و کشیدن سیانوژن ۶ بود. یادم هست از کافی‌نت آموزش گرفتم و آوردم روی کامپیوتر قدیمی اجرا کردم! من شاید ۱۳ سالم بود و در توضیحات نصب نوشته بود اگر مراحل را درست اجرا نکنید، گوشی‌تان به آجر تبدیل می‌شود. من تنهایی آن کار را با موفقیت انجام دادم. نصب اندروید ۶ دستی باحال بود. توانستم بعداً گوشی را بالاتر از قیمت مدل‌هایش بفروشم و خوش گذشت.---رسیدم به دبیرستان. دوست داشتم کامپیوتر بخوانم و کامپیوتر هم زیرمجموعۀ کاردانش بود. سر کوچه‌مان یک مدرسه بود، اما چون آن زمان فکر می‌کردند کُندذهن‌ها به کاردانش می‌روند، نگذاشتند. یک بار از پدرم خواستم برود؛ ظاهراً توی مدرسه دعوا شده بود و مدیر به پدرم گفته بود «من اینها را آدم می‌کنم» و پدر گفته بود «پسر من آدم است» و برگشته بود. یک مدرسۀ بهتر پیدا کردم، تهران‌پارس، که واقعاً خوب بود.اما یک روز مادر آمد و گفت رشتۀ انسانی را ثبت‌نام کرده! حتی تجربی نبود که امیدی به دکتر شدن داشته باشم. یادم هست همش فلسفه و منطق بود. معلممان نصف صورتش سوخته بود و بهش ترمیناتور می‌گفتیم. باید با فلسفه و منطق بهش توضیح می‌دادیم که من الان در این کلاس کوفتی چه می‌کنم. گسست زیاد بود. من از کامپیوتر صحبت می‌کردم و بقیه مسخره‌ام می‌کردند. جالب بود، همه اصلاً در یک فاز دیگر بودند؛ انگار اینها را ساخته بودند بشینند پشت میز امضا کنند.دو تا دوست پیدا کردم که وضعیتشان مثل من بود. یکی موزیک می‌زد، هشت تا ساز بلد بود، دیگری در بازار بود؛ بچه‌های باحالی بودند و هنوز هم دوست‌هایم هستند. کلاس‌ها برایم مهم نبود، با همان دوست‌هایم دلقک بازی درمی‌آوردیم و بقیه را مسخره می‌کردیم. یادم هست امتحان خرداد بود، درس را خوانده بودم، مثلاً ۱۸ می‌شدم. گفتم ولش کن، بخوابیم؛ شهریور می‌روم امتحان می‌دهم. همین هم شد. جای سه تا از دوست‌هایم رفتم امتحان دادم. یک بار هم داداشم برای دیپلم چیزی بلد نبود، رفتم جایش امتحان دادم؛ باحال بود.---رسیدم به ۱۸ سالگی. دوست مادرم بهش گفته بود بچه‌های مردم دوست‌دختر دارند، بچه‌های تو ندارند! من کل این داستان را می‌شناختم. به دوستم گفتم و آن موقع یک موتور ویو خریده بود. اول رفتیم نیاوران، هیچ‌کس نبود. برگشتیم هفت‌حوض، یک دور توی میدان زدیم و من با یک دختر دوست شدم. قبلش اصلاً نمی‌دانستم رابطه چیه. مادرم گفته بود هر وقت هجده‌سالت شد، هر کاری می‌خواهی بکن. رفتم اول نخ سناتور از میدان رسالت خریدم و کشیدم. رابطه با دوست‌دختر اولم اولش رویایی بود اما زود تمام شد. تلاشم را کردم ولی در آخر با دلی شکسته آرزوی موفقیت کردم.وقت انتخاب رشته بود. معلم عربی آمد من را راهنمایی کند، گفت تو بچه باهوشی هستی، یک باشگاه برو، قیافۀت خوب است، یک دوست‌دختر بگیر، زندگی‌ات را بکن. من می‌دانستم باشگاه رفتن چقدر سخت است، پس گزینۀ باشگاه را کنسل کردم و رفتم دانشگاه عکاسی که پر از دختر بود. بهانه‌ام این بود که خواهرم کار عکاسی می‌کند، به من کار می‌دهد.به دانشگاه نرسیده، یک دختر جدید آمد. با همه‌چیزم می‌ساخت؛ شاید همه آن محبت و توجه را یکجا می‌داد. الان که می‌بینم آن موقع خیلی بداخلاق بودم. همان دو سال دانشگاه با هم بودیم. دانشگاه هم ۳۰ تا دختر و سه تا پسر داشت. شهریه را از بازار درمی‌آوردم. رفتم یک ابزارفروشی، آنجا پول درمی‌آوردم. این وسط‌ها یک کامپیوتر درست می‌کردم که خرج بیرون دربیاید. کاملاً خودمختار بودم. فهمیده بودم پشتوانه ندارم، پس می‌توانستم با کار کردن چیزهای لازم را بگیرم. یکی از رویایی‌ترین قسمت‌ها بود.---تا آن روزهای آخر لعنتی. با همه به مشکل خورده بودم. همه را.ترم چهارم دانشگاه بودم، ۲۱ یا ۲۲ ساله. کلاس‌ها را نصفه می‌رفتم یا مست بودم. کار را سر وقت نمی‌رساندم. آن دختر هم بعد دو سال، سه‌ماهه بود که داشت از زندگی‌ام جدا می‌شد. بعداً فهمیدم علت جدایی این بود که من محبت یا دوست داشته شدن را مساوی «گدایی محبت» می‌دانستم. آدم‌ها را ربات می‌دیدم. فقط خودم مهم بودم، فقط چیزی که من می‌خواستم اهمیت داشت.دانشگاه اخراجم کرد. کارم را از دست دادم. آن دختر رفت. تمام دوست‌هایم رفتند. دقیقاً همان جایی که داشتم برنامه‌ریزی می‌کردم، روزبه‌روز بدتر شد. همه‌چیز را از دست دادم، افسرده و نابود بودم. و آخرین روز، گوشی‌ام را هم دزد برد.دیگر هیچی نداشتم. در ۲۲ سالگی تصمیم گرفتم به زندگی‌ام پایان بدهم. من هر کاری که می‌خواستم انجام می‌دادم، تا تهش. رفتم یک مشت قرص، شاید ۹۰ تا، گرفتم و خوردم.---آن شب چندتا چیز یادم هست. صدای در ماشین که کوبیده شد و ۲۰۶ توی اتوبان ۲۰۰ تا پر کرد. در ماشین کوبیده شد، روی شانۀ دوست داداشم بودم. چندتا سیلی خوردم و همه‌چیز سفید بود. پرستار گفت چی خوردی؟ گفتم قرص و خاموش شدم. ده تا شوک دیگر خوردم، بیدار شدم. نمی‌دانستم مغزم چطور کار می‌کند. آن شب سه تا کلمه گفتم: قرص، تری‌فلوپرازین، ترانکوپین.چشم‌هایم باز شد، در اتاق تنها بودم. از لولۀ اکسیژن می‌زد توی دماغم. دوباره چشم‌ها باز شد، دکتر گفت تُخ کن. تُخ کردم و یک لوله از دماغم فرو رفت. فکر می‌کردم اینها خواب است، دارم خواب می‌بینم، پس مردم. حتی فردا چشم‌هایم باز شد، دیدم یک چیزی توی رگ‌هایم است. آرام سرم را بلند کردم، دیدم سرم است. پرستار رد شد، گفت چیزی نیست، تو بیمارستانی. رفتم توی بالشت و خوابیدم.وقت ترخیص، پرستار یک‌کم با من حرف زد: چه تتوی باحالی داری، طرح چیه اینا؟ پرسید چی خورده بودم. گفتم. خندید و گفت هرچی پین داشته خوردی که! آمدیم خانه و خوابیدم. سه روز می‌پرسیدم من رفتم بیمارستان؟ و جواب بله بود.نابود شده بودم. آخرین بار یادم هست توی حمام زار می‌زدم که همه رسیدند بالای سرم که درست می‌شود و اینها می‌گذرد. هیچ‌کس از فامیل و خانواده به روی من نیاورد که چه اتفاقاتی افتاده بود، اما خود فامیل‌ها داشتند سکته می‌کردند. نه مادرم، نه کس دیگر نگفت چه اتفاقی برایم افتاد. بعداً رفتم پیش روانپزشک. نگاهم کرد و گفت متأسفانه من کاری از دستم برنمی‌آید. یک دکتر بهتر پیدا کن. (الان که یادم می‌افتد می‌خندم؛ دکتر خوبی بود!) 😂🙏نمی‌دانم چرا نمی‌مُردم. چیزی نداشتم دیگر.---یکی از دوست‌های دورم فهمید. او کاملاً از وضعیت خبر داشت. کمکم می‌کرد، از خانه بیرونم می‌آورد. وقتی دیر می‌رسیدم، چیزی نمی‌گفت. یا خودش با ماشین می‌آمد دنبالم. من را برداشت و برد شرکت‌های خصوصی، کار شبکه انجام بدهیم. دوباره خوردم وسط سرورهای کامپیوتر، افسرده و داغون. دوست نداشتم زندگی کنم. شب‌های تاریکی بود؛ برای سرگرمی و فراموشی، تا طلوع صبح روی شبکه کار می‌کردیم.یک روز خسته شدم و با اینکه اعتقادی نداشتم، رفتم فال حافظ گرفتم. اولی اینطور آمد: عمرت دراز است، روزهای سخت می‌گذرد و خوشی می‌آید. فال را پاره کردم. یکی دیگر باز کردم: «اگر خدا نخواهد، یک برگ هم روی زمین نمی‌ریزد. شما عمر درازی دارید و پله‌های موفقیت برایتان باز می‌شود.» پاره کردم. فال سوم: «من هرچقدر از این داستان بگویم، تا این نکته را نگیری نمی‌فهمی. هزار نفر آمدند رفتند، تا او نخواهد قطره‌ای هم فرو نمی‌ریزد. ناامید نباش، خدا همه درها را برایت باز می‌کند.»آن را هم پاره کردم.---یک روز صبح پاشدم و دیدم پرنده می‌خواند و از پنجره باد خنک می‌آمد. اول دیدم افسردگی نیست، یک کم استرس گرفتم برگردد اما برنگشت.فهمیدم نمی‌میرم. پس حداقل از زندگی لذت ببرم و کارهایی را که دوست دارم انجام دهم.رفتم دنبال کلاس کامپیوتر از پایه. دورۀ اول را با نمرۀ ۱۰۰ سرتیفیکیت گرفتم. یک طراحی سایت هم رفتم که پول دوره درآمد و پروژۀ دو نفر دیگر را هم انجام دادم تا مدرکشان را بگیرند. تنهایی پا شدم رفتم موتور خریدم. اول که پلاک کردیم، فروشنده تا دم خانه نشست. بعد که پول را کامل زدم، کلید موتور را داد. در آن صحنه، من و بنلی تنها بودیم و فکر می‌کردم موتور را باید با وانت ببرم خانۀ خودمان. یک نخ سیگار کشیدم تا بفهمم چه شده. استارت زدم تا گرم شود و موتور درجا روشن شد. با اینکه ۶۰ کیلو بودم، یک موتور ۱۵۰ کیلویی سوار شدم و راندم. (البته پنج سال بعدش گواهینامۀ موتورسیکلت گرفتم 😂)برنامه‌نویسی شروع شد. خودم کدها را می‌نوشتم، هنوز هوش مصنوعی نیامده بود. مدرک بعدی را گرفتم. همزمان بازار می‌رفتم و برای بازاری‌ها سایت درست می‌کردم. تا الان ۱۵ تا سایت، بیشتر در قلب بازار تهران و صنف ابزار، یکی هم در آبادان و امارات. سرور و شبکه هم کنارش با دوستم می‌رفتیم. یک دورۀ تست نفوذ رفتم؛ آنجا فهمیدم زمان چیز الکی است. آنقدر همه‌چیز را با جزئیات می‌بینی که قبلاً متوجه نبودی، و زمان می‌شود یک «حال ابدی».در مورد روابط… جالب نبود. با هرکسی دو بار بیرون می‌رفتم، منت‌کشی تعطیل، سریع خداحافظی! یعنی اگر قسمت پیام‌هایم را می‌رفتی، ته نداشت. کلاً می‌لنگید. از آن دوست‌دخترها فقط یک چیز یاد گرفتم: «منم حق دارم هر وقت خواستم بروم». این فکر خودش یک آسیب بود. سال‌ها طول کشید تا بفهمم و اصلاحش کنم.شب‌ها کابوس می‌دیدم. روح و روانم را تا ساختم چهار سال طول کشید. شخصیتم خیلی شیشه‌خورده داشت. حداقل هفت، هشت، ده تا سایۀ روان داشتم: ببر، اژدها، نهنگ… تا آخرین‌شان، یک خرس سیاه ترسناک. نمی‌دانم دقیقاً چه هستند، اما حالا که در صلحیم، کافیست.مدیتیشن و خودهیپنوتیزم را به صورت تکنیکی و ان‌ال‌پی انجام دادم. فکر می‌کنم ذهن مثل نرم‌افزار است: می‌شود بهش کد وارد کرد، اصلاحش کرد یا حداقل بذر جدیدی درونش رشد داد. آخرین بار همان خرس سیاه را در خواب دیدم؛ به جای حمله، بغلم کرد. حس کردم حتی سایه‌ها هم حمایتم می‌کنند. خانه مان هم به محله بالاتری بردیم. (بد نیست همه فکر میکنن بچه پولدارم باهم میخندیم😂).با ادم‌های دیگه هم می‌سازم؛ به نظر من منت‌کشی الان چیز خوبیه، باعث ماندگاری رابطه میشه. درک کردن و همدلی کردن با بقیه حس بهتری میده. به این نتیجه رسیدم تلاشمو بکنم عشق به بقیه بدم؛ این یک منبع بی‌پایانه.امروز کابوس نمی‌بینم. شاید هشدارهایی در خواب باشد، اما ساده و مفهومی. همه‌چیز خوب است. نه اینکه کامل باشم – آنقدر دنبال کامل‌ترین نیستم. یک آرامش کوچک ساخته‌ام. یک لذت بردن کوچک برایم کافی است، یا یک رابطۀ نرمال. همین که زیر نور خورشید برگ‌ها می‌ریزند و من نفس می‌کشم، برایم قشنگ است. باقی‌اش می‌دانم برایم اتفاق می‌افتد؛ فقط باید نگاه کرد. 😊---پایان</description>
                <category>SLH</category>
                <author>SLH</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 01:10:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلونی انسان ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Slh/%DA%A9%D9%84%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-mr4pzod4tq5v</link>
                <description>کلونی مورچه‌ها داخل یک کلونی مورچه، از بالا که نگاه کنی، همه یک شکلند. ما هم دقیقاً به اندازهٔ همان مورچه‌ها کوچکیم. هرکس فکر می‌کند منحصربه‌فرد است، اما من می‌بینم: یک ورژن، با شانس و جغرافیای متفاوت.ساختمان‌ها را که نگاه می‌کنم، می‌پرسم: چرا پنجره‌ها را به جای مربع، دایره نمی‌سازند تا نور بهتر وارد شود؟ چرا تفاوت این ساختمان‌ها فقط در پوستشان خلاصه می‌شود؟جنگجنگ که بود، دومین تلاشم را برای استارت‌آپ خودم کردم. راستش دیگر از کار برای دیگران بیزارم. شاید از آن روز تا حالا بی‌وقفه دارم سایت خودم را می‌سازم، مثل مورچه‌ای که بی‌خستگی راه می‌رود. دیروز با دوستم که همزمان دو استارت‌آپ را پیش می‌بریم، تصمیم گرفتیم یک روز استراحت کنیم. فردا که از خواب بیدار شدیم، یک روز هم غیرممکن بود. درست مثل همان مورچه‌ها.مغازه‌دارهفته پیش، یکی از دوستانِ برادرم مرا به مغازه‌داری معرفی کرد. دیروز رفتم، سایتش کار نمی‌کرد. خودش چیزی نمی‌فهمید. گوشی آیفون ۱۶ اش را گرفتم تا به سرور وصل شوم. در تیکت‌ها دیدم یک ماه از سررسید گذشته و ممکن بود داده‌های هزار محصولِ دو ساله‌اش حذف شود. با زجر خودم را به صفحهٔ پرداخت رساندم. قیمت یک‌ساله را گفتم. گفت: «یک‌ماهه تمدید کن.» همان لحظه پیامکی از کارمندش رسید: «من دیگر کارمند شما نیستم.» پیامک را کنار زدم و وارد پرداخت شدم. تراکنش ناموفق خورد. گفتم: «نشد!» گفت: «عیبی ندارد، دوباره امتحان کن.» دوباره زدم و به صفحهٔ هوم رفتم که عکس دختر دو ساله‌اش آنجاست. باز پیامک کارمند: «من دیگه نیستم!» باز پیامک را بستم تا رمز بیاید و آن ۲۳۰ هزار تومان لعنتی را پرداخت کنم. به هزار سختی، تمدید شد. من و برادرم و چند مغازه‌دار خندان، در پوست خودمان مورچه شدیم و صحنه را ترک کردیم.تنهایی و خوابامروز به آسمان خیره شدم. همه می‌گویند: «وقت زن گرفتنت است.» راست می‌گویند. اما یک مورچه توی این مکعب بزرگ به اسم ساختمان... آیا دغدغه‌هایش اهمیت دارد؟حقیقت: یک سال است دیت نرفتم. از جایی به بعد فهمیدم هرکس به فکر خودش است. یکی برای تفریح، یکی برای سرگرمی می‌خواهد وقتش را با تو بگذراند. این بد نیست، اما آدم اصلی زندگی انسان چه می‌شود؟ من خوب بلدم مخ بزنم، رابطه را هندل کنم، اما راستش دلم می‌خواهد با کسی پیشرفت کنم، نه سرگرم. چیزی که می‌خواهم این است: دو آدم همدیگر را جذاب ببینند.خوابم به هم ریخته. ۵ صبح می‌خوابم. اگر کانادا یا استرالیا بودم، کدام کشور خوابم را درست می‌کرد؟تیک کوچکامروز یک تماس ناشناس: «می‌خوام کارهای سایت رو انجام بدی.» «کدوم سایت؟» «بیا بگیرم.» با کارمند عصبی حرف زدم. رمز و یوزر و آدرس سرور را خواستم. فرستاد. تست کردم، درست بود، اما بخش‌های کلیدی بسته. یک ادمین دیگر وجود داشت.پرسیدم: «چرا این قسمت برای آپلود بسته است؟»تند جواب داد: «بلد نیستی؟ نت ملیه فعلا اینجا نمی‌شه. باید از فلان قسمت بفرستی.»گفتم: «درسته، تازه دارم یاد می‌گیرم. ممنون.» و بدون خداحافظی قطع کرد.من پنج زبان برنامه‌نویسی بلدم، دو فریمورک فول‌استک، یک دوره کامل هک و امنیت دیده‌ام. اما به نظرم این روزها «بلد نیستم» از همهٔ اینها بیشتر کار راه می‌اندازد.ساعتی بعد با خود صاحب سایت تماس گرفتم، بی‌کارمند. قرار شد فردا حضوری بروم و همه رمزها را عوض کنم. اما یک جمله‌اش عذابم داد: «با این همه محصول کامل، یک سال است حتی یک زنگ هم از سایت نخورده.» عجیب. تجربه می‌گوید با دویست محصول کامل، روزی کم‌کم پنج تماس می‌گیری.کل سایت را چک کردم. در آخرین برگهٔ تنظیمات، یک تیک کوچک فعال بود: «مخفی کردن سایت از دید موتورهای جستجو» – درست همان تیکی که کل سایت را از همه پنهان می‌کند.آره. گاهی آدم‌ها برای اینکه تو جلو نروی، یک تیکه سنگ کوچک به اندازهٔ یک کلیک جلویت می‌اندازند که چند سال عقب بیفتی. بعضی آدم‌ها خیلی کوچک‌اند، درست اندازهٔ یک کلیک.بعضی انسان‌ها همین‌طورند. از دکتر و مهندس تا آنهایی که از پیشرفت تو بیشتر از مرگ می‌ترسند. در این کلونی با این همه مورچه، چه فرقی دارد اگر یکی کمی آسان‌تر برود؟ چرا بقیه اگر نمی‌توانند سریع بروند، خودشان را مسئول کند کردن دیگران می‌کنند؟بارانامروز باران آمد. از بالکن به قطره‌ها نگاه کردم. بعد از این همه سال، روش باریدن هم تکراری است. شاید فکر کنی بینهایت مدل بارش وجود دارد، اما واقعاً شاید به هزار تا هم نرسد و در آخر تکراری شود. تکراریِ دوست‌داشتنیِ لمس قطره‌ها روی پوست.رفتار کلونی مورچه‌ها هم همین الگو را دارد. هزار مدل مورچه و هزار رنگ و اندازه، اما از بالا مثل یک اتوبان منظم در حرکتند؛ حتی بی‌نظمی‌ها هم تکرار می‌شوند و در آخر یک الگوی نهایی حاکم است.این برتری چیست که همه می‌خواهند؟ آیا بالاتر بودن یعنی بهتر بودن؟ زمین برای رفاه و آسایش همه، مثل بهشت منابع دارد. پس چرا این همه سختی؟شاید اگر کمی بالاتر بودم، خودم بدتر از همه می‌شدم.ازدواج؟ هرکس بهانه‌ای دارد: بی‌پولی، بی‌اعتمادی... من نمی‌دانم دلیل من چیست. آدم درست را پیدا نکردم؟ استقلالم را بر همه چیز ترجیح می‌دهم؟ یا پایبند بودن برایم سخت است؟نمی‌دانم.ماراتنگاهی آرزو می‌کنم چوپان بودم یا کشاورز، با دغدغهٔ دام و زمین. زندگی‌ام یک ماراتن بی‌پایان برای پیروزی شده. هشتاد درصد نابود می‌شوند، تو باید جز بیست درصد باقی بمانی، چون نمی‌توانی شکست را قبول کنی. شرطی شده‌ام برای پیروزی. الان دیگر با قمار فرقی ندارد. قمار روی بیست درصد. یک اعتیاد به پیروزی. جستوجوگر گنجی مثل عشق.عشقاما عشق چه؟عشق برای من مثل همین کلونی است، اما دور یک سفره. جایی که برتری معنی ندارد. نقص قضاوت نمی‌شود. این روزها نه تضادها جذبم می‌کند، نه شباهت‌ها. فقط آرامش.همان آرامشی که وقتی دو ستاره با هم برخورد می‌کنند، آن صحنه را زیبا می‌کند. همان آرامِ با هم بودن، انسان‌ها را زیبا می‌سازد.شاید کمی از خودگذشتگی، کمی شانس... اما من فکر می‌کنم در آخر همه چیز مشخص می‌شود، حتی اگر به اندازهٔ یک تیک کوچک در ناپیداترین برگهٔ تنظیمات باشد.مثل ماه که پشت ابر است، یا آدم درستی که باید در زندگی‌ات باشد. همه‌اش به موقع و به وقتش سر کلش پیدا می‌شود. فقط باید کمی صبر کنی.</description>
                <category>SLH</category>
                <author>SLH</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 04:50:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیخوابی و چند دقیقه‌ای خاموشی مغز</title>
                <link>https://virgool.io/@Slh/%D8%A8%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D9%88-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D9%85%D8%BA%D8%B2-qnulonzxaw1o</link>
                <description>قبل از شروع: آماده‌سازیسلام دوست من. می‌دانم شب شده و شاید مغزت هنوز در حال چرخیدن باشد. شاید روز سنگینی بوده، یا فردا نگرانی‌هایی داری. شاید هم هیچ دلیلی نداری، اما خواب نمی‌آید. این خیلی عادی است. هزاران نفر همین الان درست مثل تو روی تخت دراز کشیده‌اند و به سقف خیره شده‌اند.من اینجا هستم تا قدم به قدم با تو همراه شوم. هیچ عجله‌ای نیست. هیچ کار درستی یا غلطی وجود ندارد. فقط تو و این لحظه.کارهایی که قبل از خواندن انجام بده:· چراغ را کم کن (نور زرد یا نارنجی بهترین است).· تلفن را روی حالت پرواز بگذار و صفحه آن را رو به پایین بگذار.· یک لیوان آب کنار تخت بگذار.· لباس راحت بپوش و دراز بکش. به پشت یا به پهلو – هر طور راحت‌تری.· چشم‌هایت را باز بگذار و به یک نقطه ثابت از سقف یا دیوار نگاه کن.حالا با هم شروع می‌کنیم. من راهنمایی می‌کنم، تو انجام بده. قرار نیست هیچ تلاش سختی بکنی. فقط اجازه بده اتفاق بیفتد.فاز ۱: نفس‌های امن (فعال کردن سیستم آرامش)بیا اول با هم سه نفس عمیق بکشیم. اما نه هر نفسی – یک نفس مخصوص که به مغزت فرمان «خاموش شدن» بدهد.مرحله ۱:دم بکش از بینی، آرام و عمیق، تا ۴ بشمار:۱... ۲... ۳... ۴حالا نفس را نگه دار، ۴ بشمار:۱... ۲... ۳... ۴بازدم از دهان، آهسته و طولانی، ۶ بشمار:۱... ۲... ۳... ۴... ۵... ۶این کار را ۴ بار دیگر تکرار کن.(الان واقعاً انجام بده – من صبر می‌کنم.)احساس می‌کنی؟ شانه‌هایت کمی افتادند؟ آرواره‌هایت شل شدند؟این یعنی سیستم عصبی‌ات فهمیده که امن هستی. آفرین.فاز ۲: اسکن بدن با تشکر (پاداش به مغز)حالا چشم‌هایت را ببند. اگر ناراحت شدی، دوباره باز کن – هیچ اجباری نیست.از بالای سرت شروع می‌کنم. به جای اینکه فقط «احساس» کنی، از هر قسمتی تشکر می‌کنی.با من بگو (در ذهنت):· «متشکرم، ای پیشانی، که چین و چروک‌های نگرانی را رها می‌کنی.»· «متشکرم، ای پلک‌ها، که سنگین و گرم هستید.»· «متشکرم، ای فک، که گره‌های امروز را باز می‌کنی.»· «متشکرم، ای گردن، که سر مرا تمام روز نگه داشتی – حالا استراحت کن.»· «متشکرم، ای شانه‌ها، که بار نگرانی‌ها را بر دوش کشیدید – زمین بگذارید.»· «متشکرم، ای قلب، که بی‌وقفه زدی تا من زنده بمانم – حالا آهسته‌تر بزن.»· «متشکرم، ای شکم، که غذا را هضم کردی – حالا وقت استراحت توست.»· «متشکرم، ای دست‌ها، که امروز کار کردید – شل شوید.»· «متشکرم، ای پاها، که مرا جابه‌جا کردید – سنگین و راحت روی تخت.»این کار را تا نوک انگشتان پا ادامه بده.چرا تشکر؟ چون مغزت در برابر قدردانی، دوپامین و سروتونین ترشح می‌کند – همان مواد شیمیایی که برای به خواب رفتن نیاز داری. داری به مغزت پاداش می‌دهی که آرام بگیرد.فاز ۳: تکنیک «کلمات تصادفی» (قوی‌ترین روش برای خاموش کردن فکرها)تحقیقات جدید می‌گویند بهترین راه برای متوقف کردن چرخه فکر، این است که مغز را مجبور به پردازش کلمات بی‌ربط کنی. این کار مثل این می‌ماند که به یک کامپیوتر بگویی به جای یک برنامه سنگین، یک بازی ساده اجرا کند.این کار را بکن:یک کلمه ۳ حرفی تصادفی انتخاب کن، مثلاً «ش – م – ا»حالا برای هر حرف، ۳ کلمه که با آن شروع می‌شوند تصور کن، بدون اینکه داستان بسازی. فقط اسم ببر:ش: شاخه، شانه، شبنمم: مادر، ماهی، مهرا: ابر، اردک، ارادهخوب. حالا یک کلمه ۳ حرفی دیگر: «پ – ر – د»پ: پدر، پلنگ، پنیرر: روباه، رنگین‌کمان، رادیود: درخت، دوست، دنداناین کار را ۵ دقیقه ادامه بده. اگر در میانه‌اش چشمانت سنگین شد و خواستی بخوابی، عالی است. اگر نه، ادامه بده – مغزت به زودی خسته می‌شود و تسلیم می‌شود.(می‌توانی خودت این کار را بدون من ادامه دهی.)«ژ - چ - د»(من منتظر میمونم)فاز ۴: تصویرسازی «اتاق امن» (برای همه قابل استفاده)حالا چشم‌هایت بسته است. تصور کن یک اتاق وجود دارد – هر اتاقی که دوست داری.ممکن است اتاقی باشد که واقعاً در آن زندگی می‌کنی، اما آرام‌تر و دلبازتر.ممکن است یک کلبه در جنگل باشد، یا یک اتاق هتل با نور شمع، یا حتی یک فضای سفید و خالی که هیچ چیز در آن تو را اذیت نمی‌کند.این اتاق مال توست. فقط مال تو.در این اتاق، هیچ صدای مزاحمی نیست. هیچ قضاوتی نیست. هیچ کس از تو انتظاری ندارد.حالا در این اتاق، یک صندلی راحت بگذار – هر شکلی که دوست داری. خودت را در حال نشستن روی آن صندلی تصور کن.به دیوار روبرو نگاه کن. یک پرده یا صفحه نمایش می‌بینی.تمام افکار و نگرانی‌های امروز را تصور کن که روی آن صفحه به صورت متن یا تصویر ظاهر می‌شوند.حالا یک دکمه سبز رنگ روی صفحه هست. با انگشت خیالی‌ات دکمه را فشار بده. صفحه خالی می‌شود.یک پیام روی آن ظاهر می‌شود: «همه چیز ثبت شد. فردا می‌توانی به آن‌ها رسیدگی کنی. الان وقت استراحت است.»این تصویر را چند ثانیه نگه دار. به خودت بگو: «من مسئولیت امروز را به فردا سپردم.»فاز ۵: تکنیک «شمارش معکوس با پاداش» (برای سریع خوابیدن)از عدد ۳۰۰ به سمت پایین بشمار. اما هر بار که به عددی رسیدی که رقم یکانش ۷ است (مثل ۲۹۷، ۲۸۷، ۲۷۷، ...) به خودت یک پاداش ذهنی بده: یک «آفرین» آرام بگو و یک لبخند کوچک بزن.چرا این کار جواب می‌دهد؟ چون مغزت یاد می‌گیرد که شمارش را با لذت همراه کند. به تدریج، هر بار که شروع به شمارش می‌کنی، مغزت پیش‌بینی پاداش می‌کند و راحت‌تر خاموش می‌شود.اگر شمارش را گم کردی، اصلاً مهم نیست. از هر عددی که یادت آمد ادامه بده.معمولاً قبل از رسیدن به ۲۰۰، خوابت می‌برد. اگر نه، ادامه بده تا ۱۰۰.اگر باز هم بیداری، اشکالی ندارد – فقط یعنی مغزت امشب کمی سرسخت‌تر است. به خودت سخت نگیر.فاز ۶: تلقین‌های نهایی با ریتم آهستهحالا با هر بازدم، یک کلمه را در ذهنت تکرار کن. هیچ کلمه دیگری جز این نباشد.بازدم اول: «آرام»بازدم دوم: «عمیق»بازدم سوم: «امن»بازدم چهارم: «خواب»۱۰ بار تکرار کن. اگر فکری آمد، فقط بگو «بعداً» و برگرد به کلمه.و در آخر، به خودت این سه جمله را بگو (با مهربانی):۱. «من سزاوار یک شب آرام هستم، بدون اینکه نیاز باشد به چیزی فکر کنم.»۲. «مغز من می‌داند که چگونه خودش را بازنشانی کند – این کار را به او می‌سپارم.»۳. «هر نفسی که می‌کشم، مرا به خواب عمیق‌تری می‌برد.»پایان: رها کردن و اعتمادحالا دیگر هیچ کاری نیست که باید انجام دهی.بدن تو میلیون‌ها سال است که بلد است چطور بخوابد. این یک غریزه است، نه یک مهارت.تو فقط جلویش را گرفته بودی با فکر کردن. حالا راه را باز کردی.اگر در طول شب نیمه‌بیدار شدی، نترس. فقط به پهلو بغلت، نفس عمیقی بکش، و به خودت بگو: «هنوز شب طولانی است. من می‌توانم دوباره بخوابم.»و اگر نشد، یعنی بدنت واقعاً به بیداری نیاز داشته – شاید آب بخوری، شاید دستشویی بروی. بعد برگرد و از اول نفس بکش.تو تنها نیستی. من اینجا بودم و با تو همراه شدم.حالا نوبت خودت است که به خودت اعتماد کنی.شب بخیر، دوست من. در عمیق‌ترین لحظه‌های خواب، بدنت در حال ترمیم همه چیزهایی است که امروز گذشت. فردا صبح با انرژی تازه بیدار می‌شوی – بدون اینکه حتی یادت بیاید چطور به خواب رفتی. این وعده بدن تو به خودش است.۳۰۰ ، ۲۹۹ ، ۲۹۸ ، ...</description>
                <category>SLH</category>
                <author>SLH</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2026 11:41:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گالری من از ذره بین جذاب تره!</title>
                <link>https://virgool.io/@Slh/%DA%AF%D8%A7%D9%84%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B0%D8%B1%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%B0%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%B1%D9%87-h7gkvynz1h4s</link>
                <description>خوب امروز دنبال چندتا عکس بودم که داخل ذره بین جست‌وجو کردم و نتیجه گیری هم این بود که بهتره از ترب یا دیجی‌کالا برای جست‌وجو استفاده کنم.از اینها که بگذریم چیز سرگرم کننده ای هم نیست و منم حوصله نق زدن ندارم پس گالری خودمو باز کردم و چیزای جالبی پیدا کردم.نزدیک سه سال این موبایل را دارم و دونه دونه از این روزا به عقب برمیگردیم،حداقل خوش میگذره!از شماره یک بزار شروع کنم-»چت الکیاینجا بعد یکماه رفتم روبیکا و با یک دختره آشنا شدم،بعد خیلی اذیت میکرد که بعد دو سه روز دیگه عکسشو فرستاد و نظرمو پرسید، منم عکس فامیل ۶ سالمو فرستادم و گفتم این منم :)))) خیلی حال داد ذوب شد رفت.البته فهمیدم اپ ایرانی بدرد دوستی نمیخوره.اینجا یدونه ماشین قراضه پیدا کردم که رنگش قشنگ بود،من کور رنگی دارم یا بهتر بگم طیف دقیق رنگارو نمیدونم اما بنظرم رنگ قشنگی داشت.اینجام با دوستام شرط بندی کردم و بردم،سه نفری نشستن جلو و منم اربابی نشستم عقب،فیلمم گرفتم ولی بدلیل قانون کپی رایت نمیتونم پخش کنم،آره فهمیدم داد میزنی دوستم کچله :/من رو دستم تاتو دارم ولی ازین هم خوشم اومد و اگه تاتوکار خوب پیدا کنم(پول درارم)حتما میزنم،علتش هم جلب خودنمایی و غیره.اینم یک کتابی بود که خوشم اومد راجب اینکه سایه های ذهن اگه تلنبار بشن شکل یک موجود درمیان که ممکنه تو خواب خفتت کنن،البته الان دیگه برام مهم نیست هفت هشتا سایه دارم رفاقتی باهم میسازیم،همین ببر سیاه با رفقای اژدها،به هر حال اینم جزوی از منه!این عکسم گاهی استفاده میکنم ،مثلا میگم چشای قشنگتو ببند ،بعد که بست عکسشو میفرستم،خوبه خوش میگذره برای شب بخیر.این یکی پیشی منه ،همیشه خواب ، استراحت رو دوست داره،شبا هم میگه خستم یکم ماساژ بده میخوام بخوابم،درکل از استراحت زیاد خسته میشه و میخوابه در همه جا!اها من کلا فیلم سریال ترکی دوست ندارم ولی اینو تا اخرش دیدم،عشق ممنونه.و این قسمت کسی خونه نبود و پولم هم ته کشیده بود ، رفتم دستور پخت برنج رو گرفتم و با تن ماهی اینا درست کردم،حقیقتش خوش مزه شد و اینکه انتظار داشتم شفته بشه ولی از gpt دستور دقیق زمان گرفتم اوکی شد،فقط سیب زمینی ها باید سنگین باشه ته قابلمه بمونه که نموند ولی برای دفه اول عالی بود.اینم کاتالوگی بود که به انگلیسی زدم،اخرین بار با معلم انگلیسی دعوام شد و برگه رو انداختم جلوش و شدم ۸/۷۵ ولی با جادوی gpt پنجاه تا کاتالوگ انگلیسی حرفه ای زدم و چیز باحالی شد.هزارتوی پنمن فیلم هزارتوی پن رو خیلی دوست دارم ،ازون فانتزی ها که هم معصومیت داره هم موجودات تاریکی باهات دوستن،البته نه همشون،نمیگم اسپویل نشه.این بنده خدارو هم خیلی دوست دارم .آدم اهل کار و بسازیه.این قسمت هم رسیدیم به چهارشنبه سوری البته امسال چهارشنبه سوری نبود...همه از موتور ریس خوششون میاد،من از ادونچر،علتش هم اینه این یچیزی بین تریل و ریس میمونه،البته هشت ساله موتور سوارم ولی واقعا جاده خاکی خطرناک خیلی حال میده.از این جا هم رفتیم شمال ،یادمه قرار بود دوشتم بیشتر مسیرو رانندگی کنه و چند ساعت هم من بشینم.کل مسیر آفتابی بود که نزدیک شمال بودیم که گفت من خسته شدم تو بشین،گفتم حله،دنده رو دادم یک ،دادم دو ،یک تابلو دور بود،دادم سه ،نوشته بود آمل بعد تار شد دیدم وارد ابر شدیم و مثل شلنگ باغبونی بارون میومد.اینجا هم خیابون سی تیر،نزدیک بازار ابزار البته به جمهوری هم راه داره،برگر مشتی داشت الان نمیدونم از سرنوشتش.اینم کامپیوترمه اول با شوق زیاد یک کارت گرافیک ۱۶G مدل 6800 خرید که بازی کنم،که بعد از جمع کردنش و یکدست کانتر فهمیدم دیگه تو سنی نیستم که بازی بهم حال بده.این قسمت های نورانی یا RGB هم ازیت میکنه.کلا پلی استیشن یا بازی تو بچگی حال میده ولی برا من نخریدم فکر میکردم با بهترین کارت گرافیک جبران میشه که نشد.اینجا هم مدرک لیزر میدن .بجان خودم برای چندتا از زبان های برنامه نویسی مدرک نگرفتم که اینا برای لیزر مدرک میدن.این قسمت نم دوستم گفتم بریم مسافرت ،گفتم بریم ،وقتی وسایل جمع کردم ، تو راه متوجه شدم داریم میریم سیستان و بلوچستان ،دو روز تو راه بودیم ،وقتی برگشتم برنزه شده بودم و یاد گرفتم اول بپرسم کجا میخوایم بریم،تا لباس مناسب رو بردارم.اینجا هم گربه رو بردم کچل کردم اخلاقش مثل سگ شده بود،منتظر بود برسیم خونه :)))اینم خودمم فقط برداشتم کارتونیش کردم که بگذره بره نسخه اصلی رو انداختم پروفایل ،دقیقا یک اسکارف سفید با یک صلیب وسط پیشونی.این هم خیلی خوبه وقتی عصبی میشم،میگم این پسره با این دختره وحشی غارنشین اوکی شد ولی من هنوز با تویه وحشی اوکی نشدم،ببین تو چی هستی!و هم اکنوناز بالا هرچی پایین اومدیم به سال های قبل بود،غیر این آخری دقیقا همین لحظه و همین حال،دقیقا توی همین نفس ، احمقانه اس که خدافظی کنم برای چی یا کی ولی در آخر باید بگم ابلفضلی میخوامت 😂🤝</description>
                <category>SLH</category>
                <author>SLH</author>
                <pubDate>Wed, 15 Apr 2026 12:49:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آموزش زندگی کردن در جهنم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Slh/%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85-r9yqjqvsas0h</link>
                <description>سقوط کردهشاید تو این لحظه همان حسی که من دارم را داشته باشید. فشار عصبی زیاد قطع ارتباط با دیگران و نیز حالت جنگ گریزی که فعال شده است. در این حالت مغز بیشتر از همیشه آماده بقاست و تحلیل می کند. فکر ها دائماً حجوم می آورند. اصلاً نمیدانید انتهای داستان چه میشود. پس مغز تحت فشار است و از لحاظ روحی نیز در حال زخم برداشتن است، همچین زخم های گذشته را یاد آوری می کند. شاید مثل من تنها هستید و حتی ذره ای نیاز عاطفی شما تامین نمیشود یا شغلی مثل من که اینترنتی است دارید و در لبه نابودی هستید و برای بقا میجنگید. در حال حاضر هم نجات دهنده ای نیست و افسردگی دارد قدرت میگیرد. در این جهنم چه میتوان کرد؟ بی حوصلگی حاکم همه چیز شده و حتی حوصله خودتان هم ندارید. از تفریحات جدا شدید یا حتی دوستان خودتان را هم درست نمی‌بیند. در انتها روان در حال آزار است. کارکرد بی وقفه مغز روح را خسته کرده و همینکه کسی نیست تا کلمه ای حرف بزنید شما را پر کرده در حال انفجار هستید. یک فاصله در ذهن در حال ایجاد است. در این زمان حرف زدن با یک غریبه نیز میتواند شما را کمی آرام کند که آن غریبه هم در دسترس نیست. فکر میکنم ما با ارتباط هایمان و نیز کارکردن یا تفریحات به روح استراحت می دهیم اما اگر همین استراحت در انزوا باشد باز هم خسته کننده است. در آخر اگر این روند ادامه پیدا کند به گسست روان یا فروپاشی روانی میرسد و این خوب نیست، یک گسل در ذهن شما اصلاً خوب نیست، در ذهن من هم خوب نیست.چه راهی برای جلوگیری وجود دارد؟اگر فضا عادی باشد یک تراپیست یا روانپزشک حرفه کمک می کند اما فعلا در حالت غیر عادی هستیم. اگر روزی حالتی عادی در اجتماع بود این پست کاربرد ندارد با این حال برای همین لحظه چند کار برای جلوگیری فروپاشی روان میخواهم بگویم.واقعیت در حال حاضر اسم باکلاس برنامه نویس هم بهم کمک نمیکند و نمیتوانم به مغز خودم دروغ بگویم پس در این حالت بیکار و تنها هستم و شرایطی که اگر با شش ماه پیش مقایسه کنم در آن زمان پادشاهی میکردم اما الان منزوی هستم.در ابتدای کار قبول کردم که روانی شدم شاید همین دیواره های ذهنم را با نخ کوچکی بهم ثابت نگه داشته است که بیشتر گسل پیدا نکند.در مرحله بعدی کمی به ارتباط فامیلی روی آوردم چون یکماه بود که دیگر به دوستانم دسترسی نداشتم، قبول دارم که هیچی مثل رفیق خود آدم نمیشود اما شاید دختر یا پسر خاله ای مثل خودتان داشته باشید که روزگار را بگذرانید.در شماره تلفن ها دنبال افراد خیلی قدیمی تر بگردید شاید آن انتها نیز آدم هایی برای صحبت کردن پیدا کنید.نوشتن هم کمک می کند تا الان ۳۲ قسمت در نت گوشی خود نوشتم، از چیز های خنده دار تا عمیق ترین زخم هایی که دارم.در این حالت هیچوقت به ذهن خود دروغ نگویید چون ذهن شما نسبت به شما گارد میگیرد ،فکر نمی کنم جملات مثبت در این حالت به شما کمک کند اما آهنگ ها یا پادکست های ملایم چیزی که با فاز الان شما یکسان باشد و کمی شمارا بهبود دهد مناسب است.زمانی را به فیلم یا سریال دیدن بگذرانید پیشنهادم فیلم هایی است که مربوط به یک دنیای دیگر باشد ، دنیای که حس دیگری داشته باشد. بگذارید دنیای سریال شمارا ازین جهان جدا کند و به دنیای دیگری بروید، پیشنهادم ژانر مورد علاقه خودتان است میتواند عاشقانه یا فانتزی باشد یا یک فیلم علمی تخیلی در کهکشان دیگر.کتاب نیز گزینه خوبی است خواندن متن کلماتی را در ذهن شما فرو میکند که از صدا های اضافی مغز جلوگیری میکند و نیز چیزی به شما و دانسته هایتان اضافه میشود.در مورد روابط عاطفی شاید که اینکه منم الان تنها هستم کمکی کند که هم را درک کنیم و از احساس تنهایی جدا شویم با این حال امید داشته باشید حتما در آینده غریبه ای همه زندگی شما خواهد شد که این روزها خاطره شوند.در مورد کار یا بیکاری باید بگویم من چند سایت در تهران ساختم یکی هم در آبادان و آخرین هم در ابتدای سال پیش در امارات و چیزی که بود در ابتدا پروژه جنگ ۱۲ روزه اتفاق افتاد که پروژه دو ماه بیشتر زمان برد اما در این جنگ به علت هایی که خودتان میدانید آن پروژه نابود شده، شاید اولین پایگاه خارج کشور من طی ۱۲ ماه از بین رفت، یادم میوفته می خندم اما الان یک پروژه شروع کردم بنام پروژه الکی که خودم را سرگرم کنم. شما هم یک کار الکی پیدا کنید که سرگرم شوید.بخود بگویید من بدتر از اینها را دیدم من زندگی کردن در جهنم را بلدم!من اعتقادات خاصی ندارم اما شاید این جمله هم کمک کند `خدایا این صداها را از مغز من بیرون کن`و در آخرین چیزی که به ذهنم کمک می‌کند تا ادامه دهم وقتی یک نمودار سقوط میکند در انتهای تاریکی وقتی به کف می رسد و ثابت میشود بعد از آن تاریکی حتما صعود و رشدی هست که از قله قبلی بالاتر می رود، واقعیت این است که آدم مثل یک ماشین نیست که وقتی جوش می آورد بزند کنار تا خنک شود یا جرثقیل آن را حمل کند، انسان می‌تواند با موتور جوش آورده هم ادامه دهد، همین ادامه دادن با روح و روان جوش آورده آن را مستحکم و امیدوار میکند تا به جای بهتری برسد و در حال حرکت خود را بازسازی کند.نکته آخر اینکه تنها نیستید شاید درد های مشترک التیامی برای قلب ها باشد که ما را بهم نزدیک می کند تا ازین روزها گذر کنیم.// اینها را وسط جنگ نوشتم در اوج نا امیدی، دقیقا وقتی که همه چیز از هم داشت فرو میپاشید، اما الان کمی حالم بهتر است ، انگار یاد گرفتم وسط جهنم زندگی کنم، تفاوتش هم این است که میشه با درد کشیدن خندید، میشه گفت چه هیزم های باحالی، البته کمی هم پوستم کلفت شده با این حال امید دارم به غریبه و موهای نازش، باور دارم وسط جهنم هم میشه عشق را زندگی کرد، من هرشب میمیرم و دوباره صبح زنده میشوم، پولی هم دیگر نمانده اما امید هست حتی اگر امیدم را از دست دهم بازم تلاش میکنم، چون من ازون پسرا بودم که بجای ترسیدن حداقل حرف دلمو به فرد مورد علاقه ام میزدم که بعدا در دلم نماند، هنوزم همینطوری هستم، دوست دارم در حال راه رفتن بمیرم. کلا با عشق و علاقه همه چیز ها را میسازم، خیلی سختی کشیدم، اما میدونم تو محدودیت ها بهترین عشق ها و بهترین رابطه ها و بهترین ابزار ها ساخته می‌شوند. در حال حاضر آن نیمه از من نیست در جیبم هم پولی دیگر نمانده اما حداقل چیزی که میتونم در این جهنم درست کنم یک آتش عاشقانه است با دستان خالی که دور هم گرم شویم و به درد های الکی بلند بلند بخندیم...</description>
                <category>SLH</category>
                <author>SLH</author>
                <pubDate>Sun, 12 Apr 2026 12:23:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دردسر های توسعه دهنده بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@Slh/%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D8%B3%D8%B1-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B9%D9%87-%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-b4izdlw7tu7e</link>
                <description>شاید این فصلی هست که با تاریکی گره خورده است. من به عنوان توسعه دهنده با مشکلات زیادی روبرو شدم، هرشب با دوستم در حال کار کردن روی پروژه ای هستم که هربار باید راه های جدید برای جبران کمبود ها پیدا کنیم. همین الان داریم صحبت میکنیم، مشکل هایی داریم مثل ادیت برگه ها پست ها ،آیتم ها و کد ها. این ها را ساده میگویم که آدم عادی هم متوجه شود. من مجبورم برای رفع ارور های مرکز داده ،دیتابیس را شخم بزنم مثل پیدا کردن سوزن در انبار کاه. از کندی و خستگی بگذریم یک هوش مصنوعی سطح پایه در کامپیوتر خود دارم که درست کار نمیکند پس همه اینها را دارم با هوش طبیعی می سازم. مشکل توسعه دهنده این است که ما یک پلتفرم میسازیم و هزاران نفر از آن بازدید میکند و کوچکترین مشکلی را باید به سرعت پیدا کنیم تا بقیه راحت باشند، یک مشکل دیگر این است که تعداد ما محدود است اکثراً ما تیم هایی هستیم که اقلیت کوچکی را تشکیل داده و امکان پرس‌وجو هم از برنامه نویس های دیگر هم در همین حالت نداریم، با این حال در این موقعیت که برای بقا میجنگیم و سرد نمیشویم، باور کنید اگر هزار بار شکست بخورید آن کار را ترک میکنید اما در این حالت ما ۲۰۰۰ بار به بن بست خوردیم با این حال بنظرم حیف است که آخرین تکنولوژی را توسعه نداد، بعنوان کسی که یک پلتفرم میسازد دخل و تصرفی نمی توانم در نظر کاربران داشته باشم حتی اگه خوشم نیاد، ساخت پلتفرم هم همین است یک اکوسیستم زنده که نظرات مختلفی در جریان است اما شاید باورتان نشود حذف یک نظر یا کاربران به ضرر توسعه دهنده هست ، الگوریتم هایی که ساخته میشود بر مبنایی استوار است که منطق رشد آن را اداره میکند یک کل استوار و محکم که پس از ساخت نمیتوان چندان آن را تغییر داد چون جدا کردن آن بنظرم مثل جراحی یک راکتور میماند یک اشتباه کوچک کل سیستم را پایین می آورد همه این ها را گفتم که به این نکته برسم که وقتی پلتفرمی ساخته میشود بعد از آن دیگر سازنده دخالتی نمیکند چون حذف یک پست یا نظر به هر شکلی به ضرر کل اکوسیستم است و این روزی که ما سپری میکنیم اکوسیستم ها در تلاش برای بقا هستن، در شرایط بقا مجبورید هرکاری بکنید تا اکوسیستم دوباره شانس رشد و زندگی پیدا کند، دقیقا چیزی که من و دوستانم با آن دست پنجه نرم میکنیم. من امیدوارم هستم چون می دانم پس این سختی ها دوباره روز روشن است.</description>
                <category>SLH</category>
                <author>SLH</author>
                <pubDate>Tue, 07 Apr 2026 21:07:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه خودمان را دوست داشته باشیم؟ راهنمای عملی خوددوستی و عزت‌نفس</title>
                <link>https://virgool.io/@Slh/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%88-%D8%B9%D8%B2%D8%AA-%D9%86%D9%81%D8%B3-flrl9g6otzwm</link>
                <description>دوست داشتن خود به روش نارسیستییکی از اصول مهم در سبک زندگی، دوست داشتن خود است.اگر بخواهم ساده بگویم، این دوست داشتن شامل بدن، چهره، تن صدا و حتی باورهای ما می‌شود. در واقع «خوددوستی» یک هسته‌ی باور است. بعضی افراد آن را دارند و بعضی‌ها مدام از خودشان ایراد می‌گیرند. اما سعی می‌کنم تا پایان این نوشته، بخشی از این باور را در ذهن شما هم جا بدهم.دوست داشتن خود گاهی از خانواده و تربیت در ما شکل می‌گیرد، اما همیشه این‌طور نیست. خیلی وقت‌ها برعکس است؛ ما دائم نگرانیم اشتباه کنیم یا مدام به این فکر می‌کنیم که دیگران درباره‌ی ما چه نظری دارند. گاهی هم دنبال تأیید گرفتن هستیم. در مجموع، این‌ها بیشتر شبیه یک لوپ بی‌فایده است.واقعیت این است که بدون نظر دیگران هم می‌توان زندگی کرد؛ می‌توانید خرید کنید، لباس بپوشید، کار کنید یا حتی رابطه بسازید. در این نقطه، مهم‌ترین چیز این است که خودتان را با تمام نقص‌ها دوست داشته باشید. باور کنید خیلی از آدم‌ها حتی در همین حد هم به خودشان نرسیده‌اند.گاهی فکر می‌کنیم با گرفتن تأیید یا نظر دیگران می‌توانیم آن‌ها را کنار خود نگه داریم، اما این بیشتر شبیه یک خیال است.اجازه بدهید مسیر درست را بگویم.ما در کتاب‌ها زیاد درباره‌ی فداکاری شنیده‌ایم و خواستن چیزی برای خود را با خودخواهی اشتباه گرفته‌ایم. به جایی رسیده‌ایم که اگر کاری برای خودمان انجام دهیم، احساس گناه می‌کنیم. در حالی که این فقط یک احساس است و می‌توان جای اولویت‌ها را تغییر داد.پایه‌ی دوست داشتن خود این است که اولویت زندگی خودتان باشید.خیلی وقت‌ها تلاش کرده‌ایم آدم‌هایی را با هدیه یا توجه نگه داریم، اما واقعیت این است که وقتی خودتان را دوست داشته باشید و اولویت اول زندگی خودتان باشید، بسیاری از آن‌ها خودشان همراه می‌شوند.شاید در رابطه یا زندگی روزمره احساس گناه کنید، اما باید یک واقعیت را بپذیریم:خیلی از افرادی که به ما نزدیک می‌شوند، برای رفع نیازهای خودشان است.نمی‌دانید چقدر تجربه و زخم لازم بود تا به این نتیجه برسم.وقتی خودتان و نیازهایتان اولویت باشند، مسیر برایتان شفاف‌تر می‌شود.من نمی‌گویم خودخواه باشید، اما مثلاً در ابتدای یک رابطه، اگر کسی درخواستی داشت، می‌توانید آن را کمی به تأخیر بیندازید. گاهی همین فاصله‌ی کوتاه نشان می‌دهد چه کسی واقعاً حاضر است برای شما صبر کند.حس خوب خوددوستی و عزت نفسوقتی خودتان را دوست دارید، در واقع دیگران را هم بهتر دوست دارید؛ اما این بار از جای سالم‌تری.مثلاً اگر قرار است با هدیه یا کاری کسی را نگه دارید، بهتر است گاهی همان توجه را به خودتان بدهید. این هم نوعی پیشرفت است.صبح‌ها وقتی از خواب بیدار می‌شوید و به آینه نگاه می‌کنید، در واقع با مهم‌ترین فرد زندگی‌تان روبه‌رو هستید.کم‌کم تأیید درونی فعال می‌شود. وقتی خودتان می‌بینید که در حال پیشرفت هستید، نیاز به تأیید بیرونی کمتر می‌شود و صدای درونی‌تان شما را تأیید می‌کند.گاهی لازم است بین احساسات تفکیک قائل شویم. به نظر من مهم‌ترین کسی که باید دلتان برایش بسوزد، خودتان هستید.اگر به دیگران کمک می‌کنید، بهتر است از روی میل خودتان باشد، نه از سر اجبار. در این صورت انتظار کمتری هم خواهید داشت.یکی از مشکلات رایج، ترس از «نه گفتن» است. این ترس گاهی باعث می‌شود چیزهای زیادی را از دست بدهیم. اما حقیقت این است که حتی اگر خیلی هم خوب باشید، باز هم ممکن است بعضی‌ها از شما خوششان نیاید.پس اگر چیزی را دوست ندارید، آن را قبول نکنید.اگر نه گفتن سخت است، می‌توانید پاسخ را به تعویق بیندازید؛ مثلاً بگویید:«باید درباره‌اش فکر کنم.» یا «بعداً خبر می‌دهم.»و اگر اشتباهی کردید و مدام خودخوری می‌کنید، یک بار در ذهنتان محکم بگویید:کار بدی نکردم و از انتخابم درس گرفتم.این تجربه من بود.بعضی‌ها منتظرند کسی از راه برسد و دوستشان داشته باشد، اما وقتی خودتان را دوست داشته باشید، این جایگاه تغییر می‌کند. در این حالت می‌توانید عشق سالم‌تری هم به دیگران بدهید.وقتی چیزی یا کسی را واقعاً دوست دارید، دیگر مدام آن را با دیگران مقایسه نمی‌کنید. چون از نگاه شما، همان بهترین است.شاید یکی از بزرگ‌ترین سم‌ها در زندگی این باشد که بخواهیم همه را راضی نگه داریم. چون وقتی همه را راضی می‌کنید، معمولاً خودتان ناراضی می‌مانید.اما خوددوستی یک نتیجه‌ی مهم دارد:آرامش نسبی ذهن و کمتر شدن انتظار از دیگران.چند روش برای تقویت دوست داشتن خوددر پایان، چند روشی که خودم تجربه کرده‌ام را با شما به اشتراک می‌گذارم:۱. تکرار جملات تأکیدیجملاتی که حس کافی بودن می‌دهند. در اینترنت فایل‌های سابلیمال و خودهیپنوتیزم و تمرین‌های زیادی در این زمینه وجود دارد.۲. نوشتن نامه به خودمن گاهی حرف‌هایم را در نوت گوشی می‌نویسم تا ذهنم سبک‌تر شود و افکارم در ذهنم گیر نکند.۳. هدیه دادن به خودخریدن چیزی برای خود، از یک عطر یا لباس ساده گرفته تا رسیدگی به پوست و جوانسازی، می‌تواند نشانه‌ای از توجه به خود باشد.۴. تمرین اولویت دادن به خوداین تمرین کم‌کم حس مهم بودن، توانایی نه گفتن الگو و آرامش را در ذهن شما تقویت می‌کند.در آخر باید بگویم:شما فقط یک‌بار زندگی می‌کنید.چه بهتر که در این زندگی دلسوز خود، اولویت خودتان باشید و از سرچشمه‌ی عشقی که به خودتان می‌دهید، به دیگران هم ببخشید.</description>
                <category>SLH</category>
                <author>SLH</author>
                <pubDate>Thu, 26 Feb 2026 00:52:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حلقه گمشده رابطه؛ چیزی فراتر از امنیت و صداقت</title>
                <link>https://virgool.io/@Slh/%D8%AD%D9%84%D9%82%D9%87-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D9%82%D8%AA-ahp3pd3qaneh</link>
                <description>حلقه گمشده رابطه؛ چیزی فراتر از امنیت و صداقتبعضی اوقات فکر می‌کنیم برای یک رابطه، امنیت و صداقت کافی است. خیلی از وقت‌ها هم جواب می‌دهد. ممکن است دو نفر تحت یک قرارداد رسمی با هم باشند و امنیت نسبی و احترام متقابل هم جریان داشته باشد. اما سوال این است: چرا خیانت اتفاق می‌افتد؟ما معمولاً رابطه سالم را این‌طور تصور می‌کنیم: آدمی که امن باشد، به ما توجه کند، دوستمان داشته باشد، ما را بفهمد و همدل باشد. اما این‌ها فقط پایه‌های اصلی رابطه هستند.اجازه دهید با یک مثال توضیح دهم. ساختمانی را در نظر بگیرید که پی‌ریزی ضعیفی دارد و با هر اتفاقی می‌لرزد. اگر قبلاً در چنین خانه‌ای زندگی کرده باشید، حالا احتمالاً اصرار می‌کنید که مهم‌ترین چیز محکم بودن فونداسیون است. اینجا دارید کمبود پایه‌ای خودتان را جبران می‌کنید.اما رابطه خیلی بزرگ‌تر از یک ساختمان است. درست است که اگر ستون‌های خانه محکم باشد، بقا تا حدودی تضمین می‌شود، اما پس این همه خیانت و ترک برای چیست؟حلقه گمشده کجاست؟با همین مثال پیش می‌روم. فرض کنید خانه قدیمی شما همان پایه محکم را دارد، یا وارد خانه جدیدی شده‌اید که ستون محکمی دارد. کم‌کم به آن عادت می‌کنید. حتی اگر قبلاً این یک اصل بنیادی بود، حالا آن را جزو داشته‌ها می‌بینید. اینجا است که حلقه گمشده نمایان می‌شود و سوال جدید شکل می‌گیرد: پس آن میل، کشش و صمیمیت کجاست؟وقتی مدتی در آن رابطه می‌مانید، رابطه‌ای که مشکلات قبلی را برطرف کرده، نگاه می‌کنید و می‌بینید که میل و کشش به چیزی دیگر است و صمیمیت دارد کم می‌شود.حقیقت این است که در ادامه رابطه به لذت نیاز داریم. شاید در دسته‌بندی قبلی چیزهایی را فراموش کردیم. بیس ساختمان به دلمان می‌نشیند، اما کجای ساختمان مکان دنج و لذت‌بخشی است؟ و کجای آن حس و کشش در ما بوجود می‌آورد؟قطع ارتباط با خودگاهی ارتباط خود را با بدنمان قطع کرده‌ایم. یا آنقدر درگیر نیازهای اولیه شده‌ایم که ارتباطمان با خودمان قطع شده. این‌طور می‌شود که رابطه بیشتر از یک پارتنر، به یک نجات‌دهنده نیاز پیدا می‌کند. یا فکر می‌کنیم لذت چیز دوری است و باید اسباب و وسایلی داشته باشد. اما واقعیت این است که خودمان، احساساتمان، وجود و بدنمان، همین لذت را دارد؛ ما نمی‌بینیم.در جهتی هم فکر می‌کنیم شروع رابطه یک اتفاق جادویی است. یک قهرمان وارد می‌شود، چند کلمه جادویی می‌گوید، قربان‌صدقه ما می‌رود و رابطه شکل می‌گیرد. اما واقعیت این است که رابطه با همین حرف‌های معمولی شروع می‌شود و این حس‌های اولیه از همان زمان شکل می‌گیرند. با گفتگوها شناخت پیدا می‌کنیم، طی زمان نیازهای هم را می‌فهمیم و نوع محبت کردن را درمی‌یابیم. وقتی این مراحل گذشت، میل و کشش بنیادی و لذت به هم بوجود می‌آید.طرح‌واره‌ها؛ الگوهای تکرارشوندهیکی از عوامل مؤثر بر زندگی ما تجربه‌ها و تروماهای قدیمی است که الگوهای ما را شکل می‌دهد. گاهی ما را نجات می‌دهد، گاهی به‌صورت مزمن به شکست یا تنهایی سوق می‌دهد. نزدیک‌ترین اسم به آن «طرح‌واره» است.بیایید از دور ببینیم. وارد رستورانی جدید با محیطی ناآشنا می‌شویم. به احتمال زیاد، حتی با دیدن منو، همان غذایی همیشگی را سفارش می‌دهیم. در رابطه هم همین‌طور عمل می‌کنیم. فردی جدید وارد زندگی ما می‌شود و ما یک چک‌لیست بلندبالا بیرون می‌آوریم و تیک می‌زنیم که آیا او پارتنر ما هست یا خیر. در پایان، حتی اگر همه گزینه‌ها تیک خورده باشد، ممکن است بگوییم: «او خیلی خوب است و من لیاقتش را ندارم.»این طرح‌واره‌ها برای آسیب ندیدن ساخته شده‌اند. شاید ما دلبستگی اجتنابی، اضطرابی یا آشفته داشته باشیم. حتی اگر فرد مناسب همراه شود، ممکن است پاسخ‌های او را به‌عنوان جواب منفی یا رد شدن تفسیر کنیم. شاید منظور او درباره غذا یا فضا بوده، یا مربوط به قسمت کوچکی از ما باشد. اما ما آن را به تمام وجودمان تعمیم می‌دهیم.اتفاقی که می‌افتد این است که یک ماراتن شروع می‌شود: هر کس زودتر رابطه را قطع کند، برنده است. اما در واقعیت هر دو طرف بازنده‌اند. اول خودمان، چون به الگوی قدیمی قدرت دادیم. پس از پایان، طرح‌واره می‌گوید: «دیدی این آدم هم مثل بقیه بود؟» بازنده دوم کسی است که به شما نزدیک شده. او سردرگم می‌شود: «من رفتار و حس خوبی داشتم، مشکل چی بود؟»و این یک چرخه معیوب است.دستور پخت یک عشق آرامدر یک رابطه درست، دو طرف برای هم امن هستند. به هم اعتماد دارید و در کنار هم هستید. در گذر زمان به هم عمق و بینش پیدا می‌کنید. وقتی هم را فهمیدید، صمیمیت کلامی و لمسی پیدا می‌شود. این یک کنجکاوی سالم نسبت به هم است. در ادامه، از باهم بودن لذت می‌برید. شاید این دستور پخت یک عشق آرام باشد.افرادی هم هستند که برعکس عمل می‌کنند و ما خود را با آنها مقایسه می‌کنیم. ممکن است در دو روز به لذت کلامی و اعتماد برسند، بعد از یک ماه به قرارهای بیشتر بروند و در آخر لذت و نزدیکی را تجربه کنند. آنها صمیمیت لمسی و کلامی کامل را تجربه می‌کنند و ارضا هم می‌شوند. اما در ادامه مشکلاتی دارند. این صمیمیت با زودپز پخته شده و زمان مصرفش کوتاه است. آن لذت، بدنی یا جسمی است، پس روح درست تغذیه نمی‌شود و این روند را ادامه می‌دهند و الگوی جایگزینی را اجرا می‌کنند.مقایسه باطن خود با ظاهر دیگرانما باطن خود را با ظاهر دیگران مقایسه می‌کنیم. آن افراد هم طرح‌واره دارند که در انتها به ارضای بدنی می‌رسد. شاید این از نظر ما خوب باشد، چون در خانه‌ای با پی ضعیف هستیم که همین را هم ندارد. اما وقتی به آن جایگاه برسی، آن را ناکافی می‌یابی.از دیدگاه فروید، ما امیال و خواسته‌های سرکوب شده‌ای داریم که در اشکالی دیگر نمود پیدا می‌کنند. شاید این حلقه گمشده نیازها با موارد دیگر لاپوشانی شده باشد. ممکن است از گفتنش شرم کنیم و آنقدر تغییرش دهیم که دیگر پیدایش نکنیم. با این حال حقیقت مشخص است: ما دارای احساسات و امیال هستیم. ممکن است احساساتی را تجربه کنیم که برایش جوابی پیدا نکنیم، آنگاه برچسب کلی می‌زنیم: «همه آدم‌ها مشکل دارند» و در نگاه افراطی می‌گوییم «ما هیچ نیازی به دیگران نداریم.» اما اینها مسکن موقتی برای سرکوب آن نیازهاست.چگونه یک رابطه خوب بسازیم؟برای ساخت یک رابطه خوب، از نگاه‌های سوررئال خارج می‌شویم. به جای دسته‌بندی کردن آدم‌ها و برچسب‌هایی که طرح‌واره برای رد کردنشان می‌دهد، آنها را کم‌اثر می‌کنیم. سپس باید خودمان را بشناسیم و دوست داشتن نسبی به خود داشته باشیم. جایی که چهره و بدنمان برای خودمان عزیز است و نیازهایمان قابل احترام.سپس، آدمی که وارد زندگی ما شده را در یک بازه زمانی می‌سنجیم. می‌گویند سه ماه اول زمان شناخت است. از عجله کردن یا بازی قدرت برای تمام کردن یا برنده شدن الکی خودداری می‌کنیم.بعد از سه ماه، تا حدودی هم را می‌شناسیم. اگر مشکل بنیادی غیرقابل حلی داشت، محترمانه رابطه را تمام می‌کنیم. اما اگر آن انسان در حدود ۶۰ درصد اشتراکات با ما داشت، روند خوبی برای ادامه وجود دارد. بدانیم که او همان فردی است که ابتدا با او گفتگوی عادی داشتیم، فقط سطح ارتباطمان عمیق‌تر شده. آنگاه مکالمات عمیق درباره خواسته‌ها و نیازهایمان داریم و از هم لذت می‌بریم. آن چیزهایی که در فیلم‌ها می‌بینیم، بیشتر مناسب همان فیلم‌هاست. زندگی ساده، لذت‌بخش‌تر است.پس این‌گونه پایه‌ای برای ساخت عشق داریم که بر مبناهایی مثل امن بودن استوار است. در امتداد آن، امیال و نیازهای خودمان نیز مطرح می‌شود. در نهایت ارتباطی ساخته می‌شود که ما را از لحاظ روحی و جسمی سیراب می‌کند.نظر شما چیست؟ آیا تا به حال این حلقه گمشده را در گذشته خود مشاهده کرده‌اید؟</description>
                <category>SLH</category>
                <author>SLH</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 03:35:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی؛ مکثی قبل از یک رابطه بهتر</title>
                <link>https://virgool.io/@Slh/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%DA%A9%D8%AB%DB%8C-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-nlmysws9ryg6</link>
                <description>خیلی وقت بود به این مسئله نگاه می‌کردم که تنهایی می‌تواند چقدر سخت باشد. اینکه انسان با یکی دیگر ارتباط دارد، خود یک نیروی محرک یا قوت قلبی است که به انسان انرژی می‌دهد در امور روزمره آرامش ذهنی داشته باشد و در کارها پیشرفت کند.اما این تنها بودن برای من سخت بود. یک روز به پیشنهاد تراپیستم که گفت شش ماه به خودت استراحت بده و رابطه‌ای را آغاز نکن؛ تو الان در یک الگوی مخرب هستی. انتخاب‌ها گاهی اشتباه است و ما وقتی وسط گود هستیم این را نمی‌بینیم. این تنهایی یک فرصت است برای بازسازی خودت، که رفتارهای خودت را ببینی و از ارتباط‌های گذشته‌ات درس بگیری. مطمئن باش این صبر بهت کمک می‌کند تا رابطه بعدی سالم و شیرین‌تری داشته باشی؛ رابطه‌ای که به تو آرامش و رشد هدیه می‌دهد.پس من هم تصمیم گرفتم که برای مدتی رابطه‌ای را آغاز نکنم.اول برایم سخت بود؛ این برایم مساوی با منزوی شدن بود، اما شاید تنهایی چیزی برای رشد داشت.یک ماه اول خیلی اذیت شدم. شاید چند باری هم وسوسه شدم رابطه متفاوتی شروع کنم؛ آخه ارتباط هم لذت‌های خودش را دارد. اما این تنهایی باعث شد صدای افکار خودم را بهتر بشنوم.یادم اولین بار که در دانشگاه از دختری خوشم آمد، بعد از مدتی بهش گفتم که قبلاً ارتباطی نداشتم و ازش خوشم می‌آید. او هم خندید و قبول کرد. شاید از دور چیز شیرینی بود، اما من توجه نکردم که به‌جز ظاهر یا حرف، چیزهای دیگری هم مهم است. در آخر پایان جالبی نداشت؛ شاید اصلاً پایان نداشت و من متوجه نشدم چطور تمام شد.در این مدت به انسان‌ها نگاه می‌کردم و به خودم، که واقعاً من چی دوست دارم. گفتم بهتره تکلیفم با خودم مشخص شود: چی برایم اولویت دارد و چی صرفاً یک آپشن اضافی است.همه آدم‌ها مقداری به آدم چالشی علاقه دارند. من به این نتیجه رسیدم چالش هم تا حدی زیباست، اما وقتی با آدمی روبه‌رو می‌شویم که مثل قفل می‌ماند، هر روز انرژی‌ات گرفته می‌شود تا آن را باز کنی.وقتی عمیق‌تر شدم دیدم ظاهر معیار خوبی نیست. در آخر اگر کسی را بخواهی که صددرصد مطابق میل تو باشد، از آن طرف باطنی به احتمال زیاد متفاوت با تو خواهد داشت. پس تصمیم گرفتم یک ظاهر شصت درصدی مطابق با خواسته‌هایم کافی است.نگاه کردم خودم هم قسمتی از این الگوی جایگزینی را دارم؛ یعنی گاهی وقتی اختلاف‌ها بالا می‌گرفت، به‌جای حل کردن آن به جایگزینی پناه می‌بردم. خاصیت این الگو هم سه ماه اول شیرین است. پس یاد گرفتم هر رابطه‌ای با تمام شیرینی‌ها ممکن است تفاوت‌ها و تعارضاتی داشته باشد که من در برابر آن انسان مسئول حل آن هستم.شاید این ستون پایداری رابطه بود که من درست نفهمیده بودمش. من همیشه می‌گفتم مسئول درست کردن همه چیز نیستم، اما الان فکر می‌کنم چرا، من هم مسئول یک چیزهایی هستم.فکر می‌کردم تنهایی چی دارد، چرا یک‌سری‌ها همیشه تنها هستند. درست است که تنهایی گاهی آرامش دارد، اما تنهایی خوب است که باعث رشد شود. شاید در مقابل یک رابطه با اختلافات بسیار بالا، تنهایی آرامش بیشتری داشته باشد؛ اما اگر یار خوبی داشته باشی، همان آرامش ذهنی به سرعت پیشرفتت خیلی کمک می‌کند.باز در تنهایی خود خاطرات را مرور کردم. این بار هم به ظاهر خود رسیدم هم باطن. لباس، عطر، مدل موی جدید؛ همه این‌ها خوب است، شاید باعث شود افراد بهتری را جذب کنی. اما پایدار بودن این رابطه چیزی درونی است. صرف اینکه از این آرامش ذهنی و لذت‌هایش برای پیشرفت در زندگی‌ات استفاده کنی، باید یک ثمره‌ای داشته باشد و این ثمره آن ارتباط بلندمدت است که گاهی تا پایان عمر قد می‌دهد.داشتم به احمد شاملو و صادق هدایت فکر می‌کردم. این دو در ابتدا در تلخی تنهایی و ناامیدی بودند، اما شاملو بعدها کسی در زندگی‌اش پیدا شد به نام آیدا. شاید اگر صادق هدایت هم کسی مثل آیدا در زندگی‌اش پیدا می‌شد، آن‌قدر به تلخی و پوچی نمی‌رفت. این دو مثل هم بودند، اما یکی پایان خیلی تلخی داشت.تنهایی وقتی خوب است که باعث بلوغ فکری و پیشرفت شود و در انتها منجر به یک رابطه خوب شود؛ وگرنه در آخر شاید چیزی جز سرنوشت شاملو یا صادق هدایت ندارد.انسان یک موجود اجتماعی است. متوجه شدم در تنهایی ذهنم زیادی کار می‌کند. وقتی تنها می‌مانیم آن‌قدر به چیزهای مختلف فکر می‌کنیم که در آخر ممکن است به پوچی برسیم. این رابطه است که ما را نجات می‌دهد. خود این رابطه، جدا از لذت‌ها، فکر ما را از خودمان منحرف و روی دیگری می‌اندازد.شاید تنهایی کار کردن گاهی خوب باشد، یا تنهایی آواز خواندن، یا تنهایی نوشتن؛ اما تنهایی زندگی کردن سخت است. تنهایی اگر عادت شود، ترک کردنش سخت است.درست است که در گذشته اشتباهاتی داشتیم؛ شاید آدم‌های اشتباه، یا آدمی که فکر می‌کردیم بهترین است، یا عاشق شدیم و سپس شکست.اما این شکست‌ها دو نتیجه دارد: یا ارتباط بهتری داشته باشی، یا تنها شوی.به این فکر کن اگر آنچه را فکر می‌کردی عشق است و با آن ازدواج می‌کردی و در وسط زندگی طلاق می‌گرفتی، چه کابوسی می‌شد.البته که عشق چیزی یکتاست، اما ممکن است عشق دوباره شکل بگیرد، یا یک دوست داشتن پایدار و عمیق از یک عشق یکهویی خیلی پایدارتر و وفادارانه‌تر باشد.در تنهایی صدای مغز زیاد می‌شود و از هر چیزی ایراد می‌گیرد. شاید در تنهایی خیلی چیزها برای پیشرفت دستگیرت شود، اما این برای لذت بردن از زندگی کافی نیست. خیلی وقت‌ها کسی را می‌بینم که به هر دلیلی از رابطه بیرون می‌آید و به باشگاه می‌رود، و یک سال بعد که او را می‌بینیم، کلاً عوض شده؛ یک آدم دیگر شده. در این نقطه دو حالت پیش می‌آید: یکی اینکه وارد رابطه بهتری می‌شود و یکی هم اینکه در تنهایی فرو می‌رود.این تنهایی به من یاد داد که در این عشق، ما هم نسبت به معشوق وظیفه‌ای داریم که با انجام آن ماندگاری می‌سازیم.شاید تنهایی برای مدتی لازم باشد، اما مقصد نهایی نیست.ما در رابطه‌ها رشد می‌کنیم، اشتباه می‌کنیم، و دوباره یاد می‌گیریم.شاید این بار اگر کسی را پیدا کنم، نه برای پر کردن تنهایی، بلکه برای ساختن چیزی ماندگار باشد.</description>
                <category>SLH</category>
                <author>SLH</author>
                <pubDate>Fri, 20 Feb 2026 16:39:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پشت نوشته‌های مردم چه خبر است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Slh/%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%DA%86%D9%87-%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-bkiq3yltrk9r</link>
                <description>این روزها بیشتر صبر می‌کنم.یک پستی گذاشتم که شخصیت نوشته‌ها را تحلیل کنم، بعد رفتم تک‌به‌تک نوشته‌ها را خواندم؛ کلمه به کلمه. برای اینکه آن لحظه را زندگی کنم، یا شاید آن حس را درون خودم نگه دارم.همه آن نوشته‌ها تبدیل به روایت می‌شدند. اینجا دیگر فقط خواننده نبودم؛ انگار خودم هم بخشی از آن روایت شده بودم. هر وقت رشته کلام پاره می‌شد، دوباره می‌رفتم اول خط تا دوباره به همان نقطه برسم، چون می‌دانستم دقیقاً همان‌جاست که حس واقعی را پنهان کرده.این روزها بیشتر صبر می‌کنم.گاهی یکی کلمه‌هایش شعر می‌شود و می‌گذارد می‌رود. یکی در کودکی عزیزی را از دست داده که حالا یک افراطی درونش شکل گرفته. یکی هم از تنهایی بلند داد می‌زند، اما کسی فرد تنها را نمی‌بیند؛ آن‌ها فقط روایت غم تنهایی را می‌خوانند.این‌بار صبر کردم. حتی آن‌که جمله‌هایش تهاجمی بود. می‌دانی، در آخر به عمق رسیدم: آن هجوم کلمات شاید فریادی بود خطاب به یک شخص خیالی، یک سوم‌شخص. اصلاً حمله‌ای به من در کار نبود. فقط می‌گفت:«من زخم خورده‌ام، لطفاً بهم آسیب نزن.»به نوجوانانی هم رسیدم که کودکانه روایت می‌کردند. شاید اول سطحی به نظر می‌رسید، اما جلوتر که رفتم دیدم این زخم‌ها چقدر ریشه کرده؛ آن‌قدر که خنده و شوخی شده نقاب اول. دقیقاً همان جایی که خودش را از یک خانواده متوسط یا فقیر می‌دید، برایم تبدیل شد به فرافکنی؛ انگار داشتم زندگی‌اش را تجربه می‌کردم.یک لحظه با خودم گفتم نکند ذهنم دارد مرا بازی می‌دهد؛ نکند این آرامش هم یک نقاب باشد، مثل همان خنده‌های کودکانه‌ای که زخم را می‌پوشانند.چندباری خواستم از چیز جدیدی بنویسم، شاید این ذهن آرام بگیرد. اما اینجا هم محاصره‌ایم. این‌بار از کسی شروع کردم که از او خوشم نمی‌آمد. رفتم و پست‌هایش را خواندم، اما دیدم او اول این‌طور نبوده. اصلاً درباره چیز دیگری داشته حرف می‌زده. شاید دردش را کسی ندیده که این شده.لابه‌لای خاطراتش به متنی رسیدم که نوشته بود:«برگشتم خانه و دیدم روی برادرم پارچه سفید است. به مادرم گفتم مهدی خوابیده؟ مادرم گفت: مهدی مرده.»و من بعد از این همه سال هنوز دلم برای مهدی می‌سوزد.راستش، دلم هم برای او می‌سوزد، هم برای مهدی.هرچه بیشتر به جمع نزدیک می‌شوم، این صداها بیشتر می‌آیند. در لایه اول، یک عده هموطن کشته شده‌اند و هر طرف روایت خودش را می‌گوید. اما این‌ها به‌هرحال کار داشتند، زندگی داشتند، خانه داشتند. ممکن بود سرباز باشند یا دانشجو. این جان انسان است که ارزشمند است.در این لحظه، ما از هر لحاظ محاصره‌ایم. فکر نمی‌کنم چیزی برای محاصره باقی مانده باشد. اما مرکز این محاصره خود ما هستیم؛ جایی که دردها و مشکلات مثل اشباح ایستاده‌اند.پریشب رعد و برقی زد. نوری بزرگ اتاقم را روشن کرد و چند ثانیه بعد صدایش رسید. مادرم ناگهان هراسان از خواب پرید، دوید داخل اتاق و گفت:«آمریکا حمله کرده؟»تمام این اتفاق از خواب عمیق او تا این سؤال فقط سه ثانیه طول کشید.اما من دیگر جواب منطقی‌ای ندارم بدهم.انگار این خاک نفرینِ منابع دارد؛ و کسی نمی‌تواند این سود را به همه برساند. و کم‌وبیش در آخر، این نفرین به پای خودِ آدم‌ها هم می‌رسد.من در این میان، یک طرف ذهنم در دریاست و جنگی نانوشته که انگار سایه‌اش روی ذهن‌ها افتاده. طرف دیگر از ذهنم حالت جنگ و گریز را فعال کرده که بقا را انتخاب کند. اما هنوز قسمتی از قلبم این اتفاقات را می‌بیند:این آدم‌های زخم‌خورده،این خاک سرخ،و این آینه‌ی زخم‌هاکه نمی‌شود فراموششان کرد.</description>
                <category>SLH</category>
                <author>SLH</author>
                <pubDate>Fri, 20 Feb 2026 01:22:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا بعضی‌ها دیرتر دل میدهند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Slh/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B9%D8%B6%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF-rlirorh2tlc8</link>
                <description>آدم‌هایی هستند که دیر اعتماد می‌کنند… و بیشتر وقت‌ها اشتباه فهمیده می‌شوند.از دور که نگاهشان کنی،          ظاهرشان مرتب است،          زندگی‌شان روی روال است،          به خودشان می‌رسند،و حضورشان معمولاً توجه‌ها را جلب می‌کند.برای همین خیلی‌ها وقتی به آن‌ها می‌رسندبا لبخند یا شوخی می‌پرسند:«حتماً آدم‌های زیادی دور و برت هستند، نه؟»   اما کمتر کسی می‌داند   همان سوال ساده   گاهی نمک روی زخمی است   که سال‌ها طول کشیده   تا آرام شود.     چون پشت آن آرامش،     تجربه‌هایی هست     که یاد داده‌اند     هر توجهی     ارزش دل دادن ندارد.آن‌ها از آن آدم‌هایی نیستندکه سریع وارد رابطه شوند،نه به خاطر غرور،نه به خاطر بازی.فقط یک چیز را فهمیده‌اند:عشق واقعیباید حس امنیت بدهد.برای همین     شاید در نگاه اول     کمی فاصله داشته باشند،     کمی آرام‌تر نزدیک شوند،     و بعضی‌ها فکر کنند     دلشان سخت به دست می‌آید.     اما واقعیت چیز دیگری است.     آدم‌هایی که دیر اعتماد می‌کنند     دیوار ندارند،     فقط تجربه دارند.و جالب اینجاست کهاگر کسی پیدا شود          که بدون نمایش، بدون بازی          فقط حس امنیت بدهد،          اتفاق عجیبی می‌افتد.همان آدمی که فکر می‌کردیخیلی سخت اعتماد می‌کند،        ممکن است       خیلی سریع‌تر از چیزی که فکر می‌کنی       دلش را باز کند.       نه نقش بازی می‌کند،       نه فاصله می‌گیرد،       نه تلاش می‌کند کسی را تحت تأثیر قرار دهد.چون بالاخرهکنار کسی قرار گرفتهکه لازم نیستاز خودش محافظت کند.و آنجا می‌فهمیآدم‌هایی که دیر اعتماد می‌کننددر واقع سرد نیستند.اتفاقاً      عمیق‌تر دوست دارند،      واقعی‌تر توجه می‌کنند،      و وقتی بمانند      واقعاً می‌مانند.      شاید به همین خاطر است      که رابطه با آن‌ها      معمولی نیست. عمیق‌تر است، آرام‌تر است، و ماندگارتر. و اگر دقت کنی، چنین آدم‌هایی کم هم نیستند.    فقط    بیشتر از بقیه    منتظر یک حس واقعی می‌مانند.</description>
                <category>SLH</category>
                <author>SLH</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 18:08:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیر پسر</title>
                <link>https://virgool.io/@Slh/%D9%BE%DB%8C%D8%B1-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-xbvxgtp42m6o</link>
                <description>دیروز با دوست صمیمیِ ده‌ساله‌ام، بعد از مدت‌ها تصمیم گرفتیم برای خرید برویم. از این همه اتفاقات خسته بودیم؛ هم من حوصله نداشتم، هم او. پیشنهاد داد با لباس جدید و خرید، روحیه‌مان هم بهتر می‌شود.گفت برویم پاساژ بالای خانه‌مان؛ هم لباس‌ها را ببینیم و یک ست جدید بخریم، هم یک عطر تازه پیدا کنیم.من پیشنهاد دادم مستقیم برویم وسط بازار تهران که همه‌چیز دارد و قیمت‌ها هم تقریباً نصفِ نزدیک خانه‌مان درمی‌آید. پس سوار ماشین شدیم و رفتیم بازار ۱۵ خرداد.دوستم آدم کم‌حرفی است. معمولاً هر جا می‌رویم من بیشتر با فروشنده‌ها صحبت می‌کنم؛ شاید چون قبلاً در بازار کار کرده‌ام و روش مکالمه را بهتر بلدم.عطرگردی در بازاراز عطر‌فروشی‌ها شروع کردیم. اسم چند عطری که دوستم می‌خواست را به فروشنده گفتم تا تستر بیاورد و ببینیم خوش‌مان می‌آید یا نه. فروشنده هم تقریباً پسری هم‌سن خودمان بود، شاید ۲۷–۲۸ ساله؛ دمش گرم، حدود ده عطر را برایمان تست کرد.دوستم در همین حین دنبال «عطرهای اغواگرانه» سرچ می‌کرد و هی می‌گفت بپرس چی دارد. من چون زیاد عطر می‌خرم می‌دانستم بیشتر جنبه تبلیغ دارد؛ معمولاً هر عطری که نت پیچیده داشته باشد را اغواگرانه می‌نامند.با این حال، برایش چند گزینه پیدا کردم و در نهایت یک Casamorati قرمز، یک Creed Aventus و یک عطر دیگر هم برای مادرش خرید.من هم چون تقریباً همه را تست کرده بودم، به پیشنهاد فروشنده دو عطر که به ظاهرم می‌آمد امتحان کردم و در نهایت Tom Ford Ombre Leather را گرفتم.لباس‌ها و تفاوت سلیقه‌هاهمه‌چیز خوب پیش می‌رفت تا رفتیم وسط بازار برای دیدن لباس‌ها. باورم نمی‌شد در سال ۱۴۰۴ یک تی‌شرت ساده، آن هم وسط بازار که باید کمترین قیمت را داشته باشد، ۵۰۰ هزار تومان باشد!به دوستم گفتم برویم سمت عمده‌فروش‌ها که این روزها با توجه به وضعیت بازار، تک‌فروشی هم می‌کنند. میان همه مغازه‌ها یکی را پیدا کردیم که هم لباس‌های زیبا داشت، هم شلوار و هودی دورس، و جنس‌هایش تکمیل بود.دوستم از یک دست لباس خوشش آمد. از نظر سلیقه‌ای کاملاً با هم فرق داریم؛ او بیشتر لباس‌های تیره و ست مشکی دوست دارد، برعکس من که ترکیبی با اولویت سفید و رنگ‌های روشن می‌پوشم.او چیزی را که چشمش را بگیرد برمی‌دارد، اما من دنبال چیزی هستم که زیباترم کند. مدتی است سعی می‌کنم استایلم را با رنگ پوستم و تیپ بدنی‌ام هماهنگ‌تر کنم.دوستم دو پیراهن پشمی برداشت؛ یکی کاملاً مشکی و یکی تقریباً طرح قالی قرمز سنتی. دیدم زیاد جالب نیست، نظرم را بردم روی مشکی، اما آن هم تک‌جیب بود. من از آن آدم‌هایی هستم که همه‌چیز باید مرتب و منظم باشد.پیشنهاد دادم حتی اگر شده، یک رنگ روشن را بپوشد، حتی اگر نخرد. اینجا مکالمه من و فروشنده بیشتر شد. فروشنده گفت:«اون رنگ روشن رو هم حتی اگه بخره، نمی‌پوشه!»گفتم: «اوکیه، حالا چیزی نمی‌شه. آدم یه بار تن می‌زنه، یه عکس می‌گیره، می‌ذاره تو گالریش؛ شاید بعداً نظرش عوض شد.»از تجربه خودم گفتم؛ قبلاً از رنگ آبی خوشم نمی‌آمد. یک روز که لباس‌هایم کثیف بود، مجبور شدم جین آبی‌ام را بپوشم و بیرون بروم. اتفاقی که افتاد این بود که آن‌قدر بقیه تعریف کردند که فهمیدم این رنگ سازگاری خوبی با پوستم دارد.کم‌کم صحبت‌مان دوستانه شد و حول سلیقه لباس می‌چرخید. به پیشنهاد من یک لباس خاکستری هم برداشتیم. مشکل دیگر دوستم ضعف در انتخاب کردن است. بعد از رنگ، رسیدیم به سایز؛ من خسته شده بودم و او به دوست‌دخترش زنگ زد تا نظرش را بپرسد.در این بین، یک لباس چهارخانه سفید–مشکی دیدم که خوشم آمد و انتخابش کردم. بعد از جمع‌کردن لباس‌ها، فروشنده عطرها را دید و من هم معرفی‌شان کردم.پیرپسر؟وسط صحبت‌ها، فروشنده پرسید: «چند سال‌تونه؟»گفتم: «هم‌سنیم، ۲۸ ساله.»گفت: «ازدواج کردین؟»گفتم: «نه.»گفت: «زمان ما به پسر ۲۸ ساله می‌گفتن پیرپسر.»ناخودآگاه گفتم: «Emotional damage!»دوستم یک نگاه به من کرد.به فروشنده گفتم: «مهم کارکرده! ببین من الان ۲۸ سالمه، ولی هرکی می‌بینه می‌گه ۲۲ ساله‌ام.»فروشنده گفت آن زمان سریع‌تر ازدواج می‌کردند. من هم با دلایل مستحکم(!) جواب می‌دادم. اگر عمیق‌تر بخواهم بگویم، آدم کاسبی بود که از سنش فرسوده‌تر به نظر می‌رسید. جمله‌ها پشت سر هم می‌آمد.در نهایت رفتم بیرون مغازه نفسی بکشم و دوستم هم با خریدها بیرون آمد.گفت: «طرف نمی‌گه اون موقع تا چشمشون باز می‌کردن، یکی دیگه براشون زن می‌گرفت و تو خونه باباشون بودن تا وقتی مستقل بشن؟»گفتم: «دیدی؟ بیا بریم جنس‌ها رو مرجوع کنیم حالش گرفته شه!»خندیدیم و گفتیم ولش کن.پیریِ روحآرام‌آرام از بازار بیرون می‌آمدیم و به سمت ماشین می‌رفتیم. من مدام به این فکر می‌کردم که شاید درون یک پسره که دارد تو این شرایط پیر می‌شود. شاید آن روز ۱۰ میلیون خرج کردیم که روحیه‌مان بهتر شود، اما فهمیدم پیریِ روح با پوشیدن لباس نو شروع نمی‌شود.شاید قدیمی‌ها روش‌شان بهتر بود؛عشق در زندگی به‌وجود می‌آمد،نه اینکه ما هر روز دنبالش بگردیم.</description>
                <category>SLH</category>
                <author>SLH</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 01:05:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باران پشت پنجره</title>
                <link>https://virgool.io/@Slh/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-at07dlnvrz52</link>
                <description>باران آرام می‌بارید؛نه آن‌قدر که خیابان را ببرد،نه آن‌قدر که فراموش شود.قطره‌ها منظم نبودند، اما بی‌هدف هم نمی‌آمدند.شبیه بعضی آدم‌ها که نه طوفان‌اند، نه آفتاب؛فقط یک وضعیت ممتد.دختر پشت پنجره ایستاده بود.انگشتانش روی شیشه‌ی سرد کشیده می‌شد،خطی باریک میان بخار باز می‌کردو دوباره رهایش می‌کرد تا محو شود.او هیچ‌وقت تصویر را کامل پاک نمی‌کرد.دنیا وقتی کمی تار باشد،کمتر مطالبه دارد.چراغ‌های خیابان روی آسفالت خیس کش می‌آمدند،طولانی، شکسته، لرزان.هر رهگذر با قدم‌های تند از قاب رد می‌شد؛همه انگار با چیزی قرار داشتند.چترها باز، یقه‌ها بالا، نگاه‌ها رو به جلو.کسی به بالا نگاه نمی‌کرد.به پنجره‌ها معمولاً نگاه نمی‌کنند.او عجله‌ای نداشت.آدمی که مقصدش دقیق نیست،قدم‌هایش هم بی‌صدا می‌شود.از خانه‌ی روبه‌رو صدای خنده‌ای آمد.خنده‌ای رها، بی‌نگرانی.لب‌هایش کمی تکان خورد؛حرکتی کوتاه، تمرین‌شده.بعضی واکنش‌ها مثل امضا هستند؛سال‌ها تکرار می‌شوند تا طبیعی به‌نظر برسند.درونش اماچیزی شبیه یک اتاق نیمه‌روشن بود.چراغی که خاموش نشده،اما هیچ‌وقت هم کاملاً روشن نیست.در آن اتاق، صداها آهسته‌ترندو سوال‌ها بلندتر.گاهی تصور می‌کرداگر گرمایی ناگهانی از پشت سرسایه‌اش را در بر بگیرد،تنش فرو می‌ریزدیا دیوارهایش سفت‌تر می‌شوند؟بدن بعضی آدم‌هابین «پناه» و «خطر»مرز باریکی می‌کشد.او ضعیف نبود.تنهایی را مثل یک زبان دوم بلد بود.سکوت را مثل یک لباس اندازه‌ی خودش پوشیده بود.حتی بی‌نیازی را آن‌قدر تمرین کرده بودکه گاهی خودش هم باورش می‌شد.اما زیر این مهارت‌ها،قانونی نانوشته حک شده بود:چیزی را اگر زیاد نگه داری،از دستت می‌لغزد.زیاد نزدیک شوی،زمین شیب‌دار می‌شود.زیاد خودت باشی،درها بی‌صدا بسته می‌شوند.باران تندتر شد.قطره‌ها بی‌وقفه روی شیشه می‌دویدند؛هر کدام مسیری کوتاه،بعد سقوط.هیچ‌کدام به پایین که می‌رسیدندبرنمی‌گشتند توضیح بدهند چه دیدند.او پیشانی‌اش را آرام به شیشه تکیه داد.سردی، فکر را مرتب می‌کند.در انعکاس کم‌رنگ تصویرش،چهره‌ای می‌دید کهکمتر از آنچه حس می‌کند،نشان می‌دهد.پرده را آهسته کشید.نه برای اینکه شب را بیرون نگه دارد؛شب راه خودش را بلد است.فقط برای اینکه قاب خالیِ پنجرهشبیه چشم باز نماند.اتاق نیمه‌تاریک شد.باران همچنان می‌بارید.و پشت پارچه‌ی نازک پرده،چیزی شبیه یک انتظاربی‌صدا نفس می‌کشید—انتظاری که نامی ندارد،اما وزنش هر شبکمی بیشتر می‌شود.</description>
                <category>SLH</category>
                <author>SLH</author>
                <pubDate>Mon, 16 Feb 2026 06:00:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آموزش راه اندازی ParrotOS</title>
                <link>https://virgool.io/@Slh/%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%DB%8C-parrotos-zemaj7iii99g</link>
                <description>Parrot Os چیست و چه کاربردی دارد؟من در مسیر یادگیری وب بودم که با ParrotOS آشنا شدم؛ یک سیستم عامل گنو/لینوکس بر پایهٔ دبیان که هم نسخهٔ Sec دارد و هم نسخهٔ Home که می‌توان از آن برای استفادهٔ روزمره بهره برد. جالب است بدانید که این «طوطی» در ابتدا قرار بود یک بازی کامپیوتری باشد، اما الان واقعاً به یک بازی کامپیوتری بسیار جذاب و حرفه‌ای تبدیل شده! اکنون که در سال ۲۰۲۶ هستیم، نسخهٔ 7 با آپدیت‌های جدید منتشر شده که در ادامه به‌طور کامل برایتان توضیح خواهم داد.متوجه شدم این نسخه علاوه بر مباحث امنیتی، برای توسعه و برنامه‌نویسی نیز بسیار کاربردی است. روش نصب آن هم بسیار ساده است: کافی است به سایت ParrotOS بروید، فایل ISO را دانلود کنید، داخل ماشین مجازی خود نصب کنید و تمام.به نظر من این سیستم عامل برای چند دسته از افراد بسیار مفید است: اول، توسعه‌دهنده‌ای که به یک ایستگاه کاری (Workstation) همه‌کاره نیاز دارد و ممکن است بعداً پروژه‌اش را روی داکر، وب یا Raspberry Pi مستقر کند؛ دوم، تازه‌کاری که نتوانسته کالی لینوکس را به‌روزرسانی کند یا از ابزارهای آن استفاده نماید؛ و همچنین یک لژیونر کهنه‌کار که به دنبال یک کارد همه‌کاره و جمع‌وجور می‌گردد.البته نسخه Home آن نیز بستر خوبی برای کارهای خانگی است. نرم‌افزارهایی مانند کروم و فایرفاکس برای وب‌گردی و تماشای فیلم، و نیز مجموعه‌هایی شبیه آفیس و داشتن کیبورد فارسی، این نسخه را برای یک سیستم قدیمی که از ویندوز ۷ پشتیبانی می‌کند و دارای ۴ گیگابایت رم، ۲ هسته پردازنده و ۳۰ گیگابایت هارد دیسک است، به نظر من به انتخاب بهتری نسبت به ویندوز ۷ قدیمی تبدیل کرده است.کالی لینوکس یا پارروت او اس؟در شرایطی که بسیاری روی یک گزینه خاص اصرار دارند، من معتقدم پاسخ روشن است: کالی و پارروت، هر دو با هم لازم هستند. فرض کنید یک لژیون تا کنار اقیانوس آرام پیشروی کرده و به هر دلیلی ماشین از کار می‌افتد؛ در آن لحظه، زمان یک عامل حیاتی است و تکیه بر یک ماشین ممکن است لژیون را دست‌خالی بازگرداند.از نقاط قوت کالی می‌توان به ترمینال زیبای آن اشاره کرد و از مزایای پارروت می‌توان به پوشش دادن ضعف‌های کالی نام برد. به‌عنوان مثال، اگر ۹۰ درصد ابزارهای این دو توزیع مشترک باشد، پارروت ابزارهایی مثل OWASP ZAP یا Burp Suite را به‌صورت پیش‌فرض در اختیار شما قرار می‌دهد. نکته مهم دیگر، زمان به‌روزرسانی است؛ ممکن است یکی از این دو سیستم عامل زودتر یک آسیب‌پذیری را به مخزن خود اضافه کند و با داشتن هر دو، می‌توانید این خلأها را پوشش دهید.شروع راه‌اندازی با ماشین مجازیبرای شروع کار با ParrotOS، ابتدا نیاز به یک ماشین مجازی دارید؛ مثلاً می‌توانید از نرم‌افزار VMware Workstation در ویندوز استفاده کنید. البته نسخهٔ قابل بوت (Bootable) هم از طریق فلش و با کمک نرم‌افزار Rufus قابل تهیه است که کار را ساده‌تر می‌کند، اما در اینجا با ماشین مجازی پیش می‌رویم.ابتدا وارد سایت رسمی ParrotOS شوید و فایل ISO مربوط به نسخهٔ مورد نظر Parrot Security را دانلود کنید. در حال حاضر (سال ۲۰۲۶) آخرین نسخهٔ منتشر شده، نسخهٔ ۷٫۱ با حجم حدود ۷ گیگابایت است. برای اجرای روان آن روی ماشین مجازی، حداقل سخت‌افزار پیشنهادی شامل ۴ گیگابایت رم و ۴ هستهٔ پردازنده است.آدرس دانلود سیستم‌عامل Parrot Security (نسخهٔ Security) در سایت اصلی به‌راحتی قابل دسترسی است. همچنین می‌توانید با جستجو در گوگل، نسخهٔ مورد نظر را از سایت‌های فارسی مثل soft98 یا yasdl دریافت کنید. البته در حال حاضر دانلود از سایت اصلی بدون مشکل انجام می‌شود. نکته دیگر اینکه نسخهٔ قبلی (۶) نیز قابل ارتقا به نسخهٔ ۷٫۱ است.iso parrotبعد از دانلود، به ماشین مجازی خود بازمی‌گردیم و فایل ISO را طبق مراحل نصب می‌کنیم (توجه داشته باشید که مراحل نصب در نسخه‌های جدید و قدیم یکسان است و تفاوتی بین آن‌ها وجود ندارد).ماشین مجازی را باز میکنیم و Create a new Virtual Machine انتخاب میکنیمو نکته مهم: اگر تازه ماشین مجازی را نصب کرده‌اید، باید در بایوس کامپیوتر خود گزینه virtualization (مجازی‌سازی) را در تنظیمات بایوس فعال کنید. در غیر این صورت، ماشین مجازی به درستی اجرا نخواهد شد.مرحله اول تنظیمات سفارشی را انتخاب میکنیممرحله دوم ورک استیشن را انتخاب میکنیم.مرحله سوم محل فایل iso را مشخص میکنیممرحله چهارم لینوکس و دبیان 10 را مشخص میکنم(البته روی نسخه های دیگر هم میشه انتخاب کرد که من این نسخه را انتخاب کردم)مرحله پنجم اسم سیستم عامل و محل نصب را انتخاب میکنیممرحله ششم تعداد هسته ها و CPU را مشخص میکنیم(توجه کنید این حداقل سیستم مورد نیاز است و اگر بخواهید تمام قدرت سیستم را استفاده کنید باید سخت افزار بالاتری داشته باشید)مرحله هفتم میزان RAM را مشخص میکنیم(حداقل 4 گیگ پیش نیاز اجرا است با این مقدار بعضی ابزار ها غیر فعال است یا ابزاری مثل OwaspZap کند اجرا میشود پیشنهاد میکنم حداقل 6 گیگ اختصاص دهید)مرحله هفتم شبکه را مشخص میکنیم(اگر از اینترنت کامپیوتر خودمان استفاده کند NAT اگر میخواهید از کارت شبکه وایرلس جدا  استفاده کنید گزینه اول)مرحله هشتم کنترلر را روی دیفال میگذاریممرحله نهم دیسک را انتخاب میکنیممرحله دهم یک دیسک مجازی جدید میسازیممرحله یازدهم حجم دیسک را مشخص میکنیم(حداقل 41 گیگ قرار دهید با توجه به حداقل سیستم گفته شده 5 گیگ بیشتر اختصاص دهید چون در آخر خود سیستم هم مقداری فضا میگیرد)مرحله دوازدهم محل ذخیره ماشین مجازی را انتخاب میکنیم(بهتر است هارد SSD باشد)و در آخر مشخصات کلی ماشین ماشین مجازی را میبینیم و اینتر را میزنیمچند دقیقه برای اجرا زمان دهید و عجله نکنیدتا اینجای کار، پارروت را روی ماشین مجازی نصب کرده‌ایم، اما هنوز باید پیکربندی‌های لازم را درون خود سیستم انجام دهیم. پس از بوت کردن سیستم از روی فایل ISO، صفحه‌ای با گزینه‌های Try/Install Parrot نمایش داده می‌شود. در این مرحله، گزینه‌ی مورد نظر (معمولاً Install) را انتخاب کرده و Enter می‌زنیم تا فرآیند نصب آغاز شود.حالا اگر مراحل را دقیق انجام داده باشید، وارد صفحهٔ پارروت می‌شوید. در غیر این صورت، اگر با مشکلی مواجه شدید، احتمالاً علت آن می‌تواند خرابی فایل ISO، مشکل در ورک‌استیشن یا انتخاب نسخهٔ اشتباه دبیان باشد. در هر صورت، رفع خطا یکی از بخش‌های فرآیند یادگیری است؛ پس خسته نشوید و دوباره تلاش کنید.تا اینجا ما سیستم عامل را نصب کردیم اگر میخواهید گذری به آن داشته باشید یا چند تا چیز را تست کنید و سپس را ماشین را پا کنید تا همین جا کافی است.مشکلی در کالی که باعث میشود تازه کار ها به parrot بیایندیکی از مشکلاتی که در ابتدا با کالی داشتم این بود که مخازن یا ابزار ها را نمیتوانستم اپدیت کنم چندیدن راه حل بعدا برایش پیدا کردم یکی V/P/N بود و دیگری را آسان تر که تغییر DNS بود.سایت هایی مثل شکن یا تحریم شکن به شما سرور هایی میدهد که با دستورات زیر در کالی ذخیره و به آسانی مخازن را اپدیت میکنید.dns ها را از سایت شکن یا تحریم شکن گرفته و در فایل resolv.conf ذخیره کنید(این قسمت مربوط به کالی لینوکس است بهتر است از هر دو سایت همزمان استفاده کنید)حالا برگردیم به Parrot Osروی آیکون install Debian کلیک کنید تا مرحله به مرحله طبق تصویر پیش برویمبیشتر مراحل طبق دیفالت خود سیستم پیش میرود.ریجن را انتخاب میکنیمکیبورد را انتخاب میکنیم(بعدا میتوانید از تنظیمات فارسی را اضافه کنید)چون ما هنوز اپدیت انجام ندادیم گزینه اول برای دیسک را انتخاب میکنیم اگر به هر دلیلی پارتیشن نداشت مجبور به نصب دستی هستید که قسمت Manual را انتخاب و از داکیومنت استفاده کنید Manual Partitioning | ParrotOS Documentationاسم سیستم را راحت انتخاب میکنیمدر آخر هم تمامی مشخصات را میبینیم و install را میزنیمنصب آغاز میشود و این پروسه زمان بر است.(بسته به سیستم شما شاید یکساعت بیشتر و کمتر)دستورات مهم Parrot Osمهمترین دستورات پارروت را با توجه به آخرین نسخه که در فوریه ۲۰۲۶ منتشر شده (نسخه ۷.۱) ، برایتان آماده کرده‌ام. پیش از هر چیز، با نحوه‌ی ورود به سیستم و به‌روزرسانی آن شروع می‌کنیم.🚪 ورود به سیستم (sudo su)بعد از نصب، با صفحه ورود مواجه می‌شوید. نام کاربری و رمز عبور پیش‌فرض در نسخه‌های زنده (Live) معمولاً به صورت زیر است:*   نام کاربری: *   رمز عبور: در آموزش کلمات kali و پسورد kali را استفاده کردیم که پیش فرض کالی لینوکس است و یا دیفالت parrot و parrot استفاده میشود اما گاهی اوقات هم پسورد هنوز تنظیم نشده و با sudo su مستقیم به روت وارد میشود!اگر سیستم را روی دیسک نصب کرده باشید، نام کاربری و رمز عبوری که هنگام نصب تعیین کرده‌اید را وارد کنید.⬆️ به‌روزرسانی سیستم (آپدیت)به‌روز نگه داشتن سیستم، خصوصاً برای یک توزیع امنیتی، بسیار حیاتی است. پارروت دو روش اصلی برای به‌روزرسانی دارد :1.  دستور مخصوص پارروت (توصیه شده):    این دستور، فرآیند به‌روزرسانی را به صورت بهینه و متناسب با پارروت انجام می‌دهد.    sudo suپسوردsudo parrot-upgrade2.  روش استاندارد دبیان:    اگر دستور بالا را نداشتید یا ترجیح می‌دهید از روش سنتی استفاده کنید:    sudo apt update    sudo apt full-upgradesudo apt update &amp;&amp; sudo apt full-upgrade -y     *   sudo apt update: لیست بسته‌های موجود را به‌روز می‌کند.    *   sudo apt full-upgrade: همه بسته‌ها را به آخرین نسخه ارتقا می‌دهد.📦 مدیریت بسته‌ها (نصب و حذف نرم‌افزار)پارروت از سیستم مدیریت بسته apt استفاده می‌کند.*   نصب یک نرم‌افزار:    sudo apt install    مثال: sudo apt install rocket (برای نصب پلتفرم ارتباطی Rocket) *   جستجوی یک بسته:    apt search &lt;نام-بسته&gt;*   حذف یک نرم‌افزار:    sudo apt remove &lt;نام-بسته&gt;*   پاکسازی سیستم:    برای حذف بسته‌هایی که دیگر به آن‌ها نیاز نیست:    sudo apt autoremove🛠️ چند دستور کاربردی دیگر*   مشاهده مشخصات سیستم:    uname -a*   مدیریت سرویس‌ها:    sudo systemctl status &lt;نام-سرویس&gt;    sudo systemctl start &lt;نام-سرویس&gt;    sudo systemctl stop &lt;نام-سرویس&gt;*   ابزارهای ناشناس ماندن:    پارروت ابزاری به نام anon-surf دارد که ترافیک شما را از طریق Tor هدایت می‌کند.    sudo anonsurf start    sudo anonsurf status    sudo anonsurf stopو نیز نسخه گرافیکی دارد.💡 نکات تکمیلی*   تفاوت نسخه‌ها: نسخه Security Edition شامل بیش از ۸۰۰ ابزار امنیتی است ، در حالی که نسخه Home برای استفاده روزمره و توسعه سبک‌تر طراحی شده .*   مخازن: ابزارهای توسعه مایکروسافت مانند PowerShell 7.5 و .NET SDK اکنون مستقیماً از مخازن پارروت قابل نصب هستند .*   کمک گرفتن: اگر دستوری را فراموش کردید، همیشه می‌توانید از راهنمای آن استفاده کنید:    &lt;دستور یا ابزار&gt; --help مثل nmap --help یا nmap -h    یا    man &lt;دستور&gt;(نکته دیگر اگر یکبار با sudo su و پسورد وارد شدید دیگر لازم به زدن sudo نیست مثل بجای sudo nmap target -A بنویسید nmap target -A )🔧 چند ابزار مهم نصب‌شده در نسخه ۷.۱نسخه Security Edition شامل بیش از ۸۰۰ ابزار تخصصی است . در اینجا چند مورد شاخص که در آخرین به‌روزرسانی (ورژن ۷.۱) نیز به‌روز شده‌اند، به تفکیک دسته‌بندی می‌کنم :اسکن شبکه و آسیب‌پذیری:nmap: ابزار قدرتمند کشف شبکه و اسکن پورت‌ها .wireshark: تحلیلگر پیشرفته ترافیک شبکه .zenmap: نسخه گرافیکی Nmap .تست نفوذ وب:burpsuite (نسخه 2025.11.6): یک پلتفرم جامع برای تست امنیت برنامه‌های وب .OWASP ZAP: ابزار اسکن آسیب‌پذیری وب‌سایت‌ها .sqlmap: ابزار خودکار شناسایی و بهره‌برداری از نقص‌های تزریق SQL .بهره‌برداری (Exploitation):metasploit (نسخه 6.4.111): فریمورک جامع برای توسعه و اجرای کدهای بهره‌برداری .تست امنیت وایرلس:aircrack-ng: مجموعه ابزارهای کامل برای ارزیابی امنیت شبکه‌های Wi-Fi .airgeddon (نسخه 11.61): یک اسکریپت همه‌کاره برای ممیزی امنیت شبکه‌های وایرلس .تحلیل رمزهای عبور:john (John the Ripper): ابزار سریع شکستن رمزهای عبور .hydra: ابزار حمله به روش بروت‌فورس به سرویس‌های شبکه .wordlists (نسخه 2025.4.0): مجموعه‌ای از لیست‌های کلمات برای حملات دیکشنری .مهندسی معکوس:ghidra: فریمورک مهندسی معکوس توسعه‌یافته توسط آژانس امنیت ملی آمریکا (NSA) .rizin (نسخه 0.8.2) و rizin-cutter (نسخه 2.4.1): ابزارهای پیشرفته برای آنالیز باینری .جمع‌آوری اطلاعات:maltego (نسخه 4.11.1): ابزار تحلیل ارتباطات و جمع‌آوری اطلاعات از منابع مختلف .subfinder (نسخه 2.12.0): ابزار کشف زیردامنه‌ها .seclists (نسخه 2025.3): مجموعه‌ای از لیست‌های متنوع برای تست‌های امنیتی .🎯 HexStrike AI: یک پلتفرم MCP برای امنیت سایبریبرخلاف تصور قبلی که HexStrike را صرفاً یک ابزار تست امنیت برای مدل‌های زبانی بزرگ (LLM) معرفی می‌کرد، منابع نشان می‌دهند که این پروژه در واقع یک پلتفرم اتوماسیون امنیت سایبری مبتنی بر هوش مصنوعی (AI-Powered MCP Cybersecurity Automation Platform) است . این پلتفرم که به‌عنوان یکی از ابزارهای جدید و برجسته در پارروت ۷ اضافه شده، یک «پل ابزار MCP» (MCP tool-bridge) عظیم است .🧠 معماری فنی: چطور کار می‌کند؟معماری HexStrike AI بر پایه پروتکل زمینه مدل (Model Context Protocol - MCP) طراحی شده که توسط Anthropic معرفی شده است . این معماری شامل موارد زیر است:سرور MCP (MCP Server): یک سرور FastMCP که به‌عنوان مرکز ارتباط بین مدل‌های زبانی بزرگ (مانند Claude، GPT، Copilot) و ابزارهای امنیتی عمل می‌کند .موتور تصمیم‌گیری هوشمند (Intelligent Decision Engine): اهداف حمله را تجزیه‌وتحلیل کرده و استراتژی بهینه را انتخاب می‌کند .عامل‌های خودمختار AI (Autonomous AI Agents): بیش از ۱۲ عامل تخصصی مانند عامل باگ بانتی (BugBounty Agent)، عامل حل‌کننده CTF، عامل هوش CVE و عامل تولیدکننده اکسپلویت .ادغام با BOAZ Red Team: در نسخه Red-Team، قابلیت‌های پیشرفته‌ای برای دور زدن آنتی‌ویروس و EDR با بیش از ۷۷ لودر تزریق پروسس و ۱۲ طرح رمزگذاری اضافه شده .⚡ قابلیت‌های کلیدی و عملکرداین پلتفرم قادر است بیش از ۱۵۰ ابزار امنیتی حرفه‌ای مانند Nmap، Metasploit، Burp Suite، SQLmap، Gobuster و John the Ripper را به‌صورت خودکار و هماهنگ به کار گیرد . کاربر فقط با دستورات کلی مانند «ارزیابی امنیتی کامل از ... را انجام بده» می‌تواند زنجیره‌ای از حملات خودکار را از شناسایی تا بهره‌برداری و حتی ماندگاری در سیستم هدف اجرا کند .آمار عملکرد منتشرشده نشان‌دهنده سرعت خیره‌کننده این ابزار است :افزایش سرعت ۹۶ برابری در توسعه اکسپلویت (کاهش از ۲-۱۰ روز به ۳۰-۱۲۰ دقیقه)افزایش سرعت ۲۴ برابری در شناسایی زیردامنه‌هاافزایش سرعت ۱۸ برابری در تست‌های امنیت وبدر پایان هم به این نکته اشاره کنم در ابتدای کار به هزاران ارور برخوردم و هنوز هم بر میخورم اصل قضیه این است که ثابت قدم باشید و به رفع این ارور ها بپردازید تا مسلط شوید.</description>
                <category>SLH</category>
                <author>SLH</author>
                <pubDate>Mon, 16 Feb 2026 02:12:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شناخت، التیام و روش‌های بازسازی زندگی پس از آسیب‌های عاطفی</title>
                <link>https://virgool.io/@Slh/%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AD%DB%8C-xpvgs3yfwm92</link>
                <description>زخم‌های روحی و روش‌های التیاممدتها فکر می‌کردم زخم‌های روحی مثل زخم‌های بدن هستند. با گذشت زمان خوب می‌شوند. اشتباه می‌کردم.بعضی زخم‌ها خوب نمی‌شوند. اگر کسی بهشان دست بزند، درد می‌گیرند. اگر نادیدهشان بگیری، چرک می‌کنند. اگر درست درمانشان نکنی، تا آخر عمر آدم را میلرزانند.این مقاله را برای کسانی می‌نویسم که زخمی‌اند. برای کسانی که می‌خواهند خوب شوند. و برای کسانی که می‌خواهند به دیگران کمک کنند واقعی خوب شوند.زخم روحی چیست؟زخم روحی جایی است که زندگی تو را شکسته، اما فرصت التیام نداشته‌ای. جایی که کسی باید می‌بود و نبوده. جایی که باید دوستت می‌داشتند و نداشته‌اند.زخم‌ها سه ویژگی دارند:۱. پنهان‌اند: کسی نمی‌بیندشان، حتی خودت گاهی.۲. فعال‌اند: هر لحظه ممکن است فعال شوند و بروز کنند.۳. تکرارشونده‌اند: تا درمان نشوند، همان اشتباهات را تکرار می‌کنی.قسمت اول: شناخت زخمقبل از هر درمانی، باید بدانی چه زخمی داری. این را نه از روی کتاب، که از روی نشانه‌ها باید پیدا کنی.نشانه‌های زخم تأییدطلبی· اگر بدون تعریف دیگران احساس پوچی می‌کنی· اگر تا کسی از تو تعریف نکرده، حس می‌کنی به اندازه کافی خوب نیستی· اگر برای جلب رضایت دیگران از خودت می‌گذریزخم تو: در کودکی آن‌طور که باید دیده نشده‌ای. والدینت یا غایب بودند یا سخت‌گیر.نشانه‌های زخم طرد· اگر زود وابسته می‌شوی· اگر تا کسی کمی سرد شد، وحشت می‌کنی· اگر برای تنها نماندن هر کاری می‌کنیزخم تو: یک بار کسی که دوستش داشتی، تو را رها کرده. یا در کودکی رها شده‌ای.نشانه‌های زخم بی‌ارزشی· اگر خودت را کوچک می‌کنی· اگر فکر می‌کنی به اندازه کافی خوب نیستی· اگر موفقیت‌هایت را باور نمی‌کنیزخم تو: بارها تحقیر شده‌ای. مقایسه ات کرده‌اند. بهت گفته‌اند به جایی نمی‌رسی.نشانه‌های زخم خیانت· اگر به کسی اعتماد نمی‌کنی· اگر مدام داری چک می‌کنی که بهت خیانت نکنند· اگر حسود و کنترل‌گریزخم تو: کسی که بهش اعتماد کردی، خیانت کرده. شاید عشق اول، شاید والدین، شاید بهترین دوست.نشانه‌های زخم فقدان· اگر هنوز برای کسی که رفته گریه می‌کنی· اگر نمی‌توانی رابطه جدیدی شروع کنی· اگر توی گذشته زندگی می‌کنیزخم تو: کسی را از دست داده‌ای که جبران‌ناپذیر بوده. مرگ، جدایی اجباری، یا ترک ناگهانی.نشانه‌های زخم آزار· اگر از صمیمیت فیزیکی می‌ترسی· اگر با کوچکترین لمس می‌پری· اگر کابوس می‌بینی· اگر از جنس مخالف می‌ترسی بی‌دلیلزخم تو: عمیق‌ترین زخم. کسی به تو آسیب زده. شاید جسمی، شاید جنسی، شاید عاطفی. باید با متخصص حرف بزنی، نه فقط با یک مقاله اما فرقی بین ما نیست.قسمت دوم: اصول بنیادین التیامقبل از هر راهکاری، این اصول را بپذیر:اصل اول: زخم تقصیر تو نیستهر کسی تو را شکسته، هر طور که شده، تو مقصر نیستی. کودک درون تو بی‌گناه است.اصل دوم: التیام زمان می‌خواهدهیچ زخمی یک شبه خوب نمی‌شود. اگر کسی بهت گفت سه جلسه تمام می‌شود، دارد دروغ می‌گوید.اصل سوم: التیام درد داردباید به زخم دست بزنی تا خوب شود. این درد می‌کشد. اما از ماندن زخم چرکی کمتر درد دارد.اصل چهارم: تنها التیام ممکن استمی‌توانی با کمک دیگران خوب شوی، اما آخرش این تویی که باید کار را تمام کنی.قسمت سوم: روش‌های التیام (گام به گام)گام اول: پذیرشنه انکار. نه فرار. نه سرکوب.بنشین و با خودت روراست باش. بگو: «من زخمی‌ام. این تقصیر من نیست. اما مسئولیت درمانش با من است.»تمرین: کاغذ بردار و بنویس: «بزرگ‌ترین زخم من...» بدون سانسور. هر چه آمد، بنویس. بعد کاغذ را جلوی خودت بگذار و به چشم‌هایش نگاه کن. این زخم توست. انکارش نکن.گام دوم: سوگواریزخم‌ها التیام نمی‌یابند اگر برایشان گریه نکنی.آن پدری که نبود، آن مادری که نفهمید، آن عشقی که خیانت کرد، آن دوستی که رفت. برای همه شان باید گریه کنی.تمرین: یک جای خلوت پیدا کن. عکس کسی که بهت زخم زده را بگذار جلویت (یا تصورش کن). هر چه دوست داری بهش بگو، بگو. فریاد بزن. گریه کن. تا ته اشک‌هایت برو. این کار را تا جایی تکرار کن که دیگر حرفی برای گفتن نداشته باشی.گام سوم: بازنویسی داستانتا حالا داستان زندگی‌ات را از زبان قربانی شنیده‌ای. وقتش است داستان جدیدی بنویسی.بله، آن اتفاق افتاد. بله، آن آدم بهت ظلم کرد. اما تو همان آدم سابق نیستی. تو از آن روزها بزرگ‌تر شده‌ای. قوی‌تر شده‌ای.تمرین: داستان زندگیت را بنویس. از اول تا امروز. اما این بار راوی را عوض کن. راوی کسی است که از آن آتش عبور کرده و زنده مانده. راوی کسی است که زخم‌ها را به افتخار تبدیل کرده.گام چهارم: بخشش (نه برای آنها، برای خودت)بخشش یعنی «دیگر نمی‌گذارم گذشته، آینده‌ام را نابود کند.»نه اینکه ببخشی و بروی همان آدم را ببوسی. نه. شاید هرگز نباید ببینیش. بخشش برای توست. برای رهایی خودت.تمرین: نامه‌ای به کسی که بهت زخم زده بنویس. هر چه دوست داری بگو. بعد نامه را آتش بزن. خاکسترش را به باد بده. این یعنی «تو دیگر در من نیستی. رهایت کردم.»گام پنجم: ترمیم رابطه با خودبعد از زخم، اولین کسی که ازش متنفر می‌شوی، خودتی. «چرا گذاشتم این اتفاق بیفتد؟ چرا نرفتم؟ چرا نفهمیدم؟»باید با خودت آشتی کنی.تمرین: هر روز جلوی آینه بایست و به چشم‌های خودت نگاه کن. بگو: «دوستت دارم. به خاطر همه چیز دوستت دارم. به خاطر زخم‌ها، به خاطر اشک‌ها، به خاطر زنده ماندن.» اولش سخت است. بعد آسان می‌شود. بعد لازم می‌شود.گام ششم: باز کردن قلب به روی دیگرانزخم‌ها آدم را گوشه‌گیر می‌کنند. می‌گویی «دیگر به کسی اعتماد نمی‌کنم.» این اشتباه است.بله، بعضی آدم‌ها خطرناکند. ولی بعضی‌ها نه. باید یاد بگیری آدم‌ها را از نو بشناسی. باید جرقه بزنی و دوباره اعتماد کنی.تمرین: یک دوست امن پیدا کن. کسی که قضاوتت نکند. بهش بگو از زخمت. فقط یک جمله. فردا یک جمله دیگر. کمکم تمام زخمت را بگو. می‌بینی که دنیا تمام نمی‌شود.گام هفتم: معنا دادن به زخمآخرین مرحله، سخت‌ترین مرحله است. باید به زخمت معنا بدهی. باید بفهمی چرا این اتفاق افتاد. نه به این معنا که تقدیر بوده، به این معنا که حالا با این زخم چه می‌توانی بکنی.بعضی‌ها از زخم‌هایشان هنر می‌آفرینند. بعضی‌ها به دیگران کمک می‌کنند. بعضی‌ها مادر یا پدر بهتری می‌شوند.تمرین: بنویس: «اگر این زخم نبود، من الان...» حالا ببین چه چیزهایی از وجودت مدیون همان زخم است. شاید همدلی‌ات، شاید قدرتت، شاید عمق وجودت.التیام زخم های روحی زمان بر اما شدنی استقسمت چهارم: التیام زخم‌های خاصالتیام زخم تأییدطلبی۱. هر روز یک کار بدون اینکه به کسی بگویی انجام بده۲. ارزش خودت را به کارهایت ربط نده۳. یاد بگیر به خودت بگویی «آفرین»۴. کسانی را که فقط تأییدت می‌کنند از کسانی که واقعاً دوستت دارند جدا کنالتیام زخم طرد۱. تنها ماندن را تمرین کن (از نیم ساعت شروع کن)۲. باور کن که تنها ماندن مساوی با بی‌ارزشی نیست۳. رابطه‌های سالم را بشناس (کسانی که نه می‌چسبند نه فرار می‌کنند)۴. به خودت بگو: «اگه کسی رفت، من می‌مانم برای خودم»التیام زخم بی‌ارزشی۱. هر روز یک موفقیت خودت را بنویس (حتی کوچک)۲. با صدای بلند بگو «من ارزش دارم»۳. کارهایی کن که بهت احساس مفید بودن بدهد (کمک به دیگران)۴. آدم‌هایی که کوچک‌ات می‌کنند را از زندگی‌ات حذف کنالتیام زخم خیانت۱. اعتماد را تدریجی یاد بگیر (نه یکباره)۲. مرزهای مشخص داشته باش۳. اگر کسی لیاقت داشت، فرصت بده، اما اگر دوباره خیانت کرد، بگذار برود۴. به خودت یادآوری کن: «همه آدم‌ها مثل خائن قبلی نیستند»التیام زخم فقدان۱. برای رفتگانت مراسم بگیر (سالی یک بار)۲. خاطرات خوب را نگه دار، خاطرات بد را رها کن۳. جای خالی را با چیزهای جدید پر کن (نه آدم جدید، تجربه جدید)۴. قبول کن که زندگی ادامه دارد، حتی بدون آنهاالتیام زخم آزاراین زخم را تنها نمان. حتماً با متخصص صحبت کن. اگر نمی‌توانی، با یک گروه حمایتی. این زخم عمیق است که گاهی تنهایی نمی‌شود خوبش کرد.قسمت پنجم: مراقبت‌های بعد از التیامزخم که خوب شد، تمام نمی‌شود. باید مراقب باشی دوباره عفونت نکند.۱. محرک‌ها را بشناسچه چیزهایی زخمت را فعال می‌کند؟ آدم خاص؟ مکان خاص؟ حرف خاص؟ از آنها دوری کن تا قوی شوی.۲. سیستم حمایتی بسازکسانی که می‌فهمندت، کسانی که قضاوتت نمی‌کنند. یک تلفن دوست که هر وقت خواستی باهاش حرف بزنی.۳. خودمراقبتی را تمرین کنهر روز یک کار برای خودت بکن. حمام طولانی، پیاده‌روی، کتاب خواندن، هر چی که بهت آرامش می‌دهد.۴. اگر برگشتی، خودت را نبخشممکن است یک روز دوباره همان حس‌ها برگردد. طبیعی است. زخم عمیق بوده. بپذیر و دوباره از گام یک شروع کن. شرمنده نباش.نامه‌ای به تو که زخمی‌ایتو که این مقاله را می‌خوانی، نمی‌دانم کیستی. اما یک چیز را می‌دانم: زخمی‌ای. چون آدم بی‌زخم سراغ این نوشته‌ها نمی‌آید.می‌خواهم بدانی: التیام ممکن است.زخمت را بپذیر. برایش گریه کن. بهش معنا بده. اما نگذار تعریفت کند.تو بیش از زخمت هستی. تو کسی هستی که از کنار زخم عبور کرده. تو قهرمانی.یادت باشد: التیام یعنی دوباره نفس کشیدن. یعنی دوباره عشق ورزیدن. یعنی دوباره زندگی کردن.تو می‌توانی.</description>
                <category>SLH</category>
                <author>SLH</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 14:25:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مستقل افراطی</title>
                <link>https://virgool.io/@Slh/%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%82%D9%84-%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B7%DB%8C-bpl5f1qgq9vn</link>
                <description>کودکی را در جمع فامیل دیدم که انگشتش با ذغالی که برای غذا بود سوخت، اما با سن سه‌سالگی‌اش حتی یک قطره گریه هم نکرد. قسم می‌خورم با اینکه پریشانی در چهره‌اش مشخص بود، یک کلمه هم نگفت. پدرش کمی پرخاش کرد که گفتم بهش دست نزن و مادرش هم گفت چیزی نشده که، اما این پریشانی و یک کلمه حرف نزدن برایم آشنا بود.کودکی که به دنیا می‌آید، ابتدای کار با حس لمسی به شناخت دنیای بیرون می‌پردازد. دکتر کودک را در بغل مادر می‌گذارد و کودک با گرما و پوست شروع به ترشح اکسی‌توسین و تنظیم ضربان قلب با مادر می‌کند...اما از اینجا به بعد داستان فرق دارد. کودک تا دو سه سالگی در خانه در حال یادگیری است. او هنوز اطلاعات کاملی از دنیای بیرون ندارد، فقط مفهوم‌های پایه‌ای که این خوب است یا بد است را یاد می‌گیرد. شاید نیز با سن بالاتر الگوهای تکرارشونده پایه را نیز بیاموزد.اینجا یک الگوی دلبستگی شکل می‌گیرد. اگر خانواده بداند کی به او کمک کند و کی بگذارد خودش کارش را انجام دهد یا کی حمایت کند و کی اجازه دهد، الگوی دلبستگی ایمن شکل می‌گیرد. از آن گذشته معمولاً خانواده‌ها بلد نیستند. این حرف را شاید زیاد شنیده‌ای که بچه خورد زمین، بلندش نکن، بگذار خودش بلند شود. در مقابل هم مادرانی هستند که به سرعت به درخواست‌های کودک واکنش می‌دهند، دوست دارند کودکشان همه چیزهایی که نداشتند را داشته باشد. با این حال این دو طرز فکر دو سبک دلبستگی به وجود می‌آورد: اولی دلبستگی اجتنابی، دومی دلبستگی اضطرابی که در این مقاله به دلبستگی اجتنابی یا مستقل افراطی می‌پردازیم.کودک در خانه است. او در حال گرفتن اطلاعات از اطراف است. وقتی زمین می‌خورد یا گریه می‌کند، کسی به او کمک نمی‌کند. او مجبور است هر دفعه خودش بایستد. سپس کودک از طریق گریه یا کارهای دیگر سعی در درخواست برای برآورده شدن نیاز دارد، سپس متوجه می‌شود که ابراز حس یا نیاز مساوی است با نادیده گرفته شدن یا دیر رسیدن کمک. کودک کم‌کم یاد می‌گیرد که این ابراز حس و نیاز بی‌فایده است و درکش از دنیا این است که با گریه یا گفتن و بیان حس ابتدایی کمکی نمی‌رسد. پس کم‌کم این حس را خاموش می‌کند چون برای او کاربردی ندارد و خود را سرگرم اسباب‌بازی‌هایش می‌کند. کمی بیشتر نگاه کنیم، خود این بلند شدن یا بازی کردن با اسباب‌بازی‌ها برای سرگرم شدن ابزار تحلیل را در او توسعه می‌دهد. تحلیل یک ابزار بقاست. فارغ از اینکه این ابزار به فرد کمک می‌کند مستقل باشد یا موفقیت‌های مالی کسب کند، چون تحلیل در بازار ابزاری قوی است ما اسم‌ها و انشعابات مختلفی بر تحلیل می‌زنیم؛ تحلیل تکنیکال، تحلیل تاکتیکال و... اما تحلیل یک ابزار کلی است برای شناسایی اینکه ساختار چگونه است، من چه کار باید بکنم و در آخر به بهترین راه برای بقا که ما آن را موفقیت می‌نامیم برسد.اما تحلیل یک مشکل دارد؛ تحلیل حس را خاموش می‌کند چون کودک یاد گرفته تحلیل چیز قوی‌تری از حس است. شاید بگویید پس حس چه می‌شود؟ حس همان‌جاست اما با تحلیل سرکوب می‌شود. چگونه و چرا؟ پاسخ را بگذارید این‌طوری دهم: شما یاد گرفتید اگر با حس چیزی بیان کنید پاداش می‌گیرید، مثلاً آن پاداش توجه و دادن خوراکی است. پس حس شما نتیجه دارد، آن‌قدر حس می‌کنید که یک حس مثل حس ششم فرضی شاید در شما فعال می‌شود. در مقابل، مستقل افراطی یاد گرفته با تحلیل و تکیه بر خود پاداش بسازد یا پاداش بگیرد. پس وقتی ناراحت است و قلبش از غم می‌سوزد یا ناامیدی در سینه‌اش نشسته، ابزار تحلیل روشن می‌شود: چرا قلبت می‌سوزد؟ شاید بیماری قلبی است؟ نه، ممکن است برای اتفاق دیشب باشد؟ آهان درست است، فلان نفر آن حرف بد را به من زد، پس من الان سر این موضوع ناراحتم!می‌بینید تحلیل این حس را خاموش کرد. فرد متوجه شد این حس از کجاست و با تحلیل آن تمرکز را از قلب روی ذهن و خاطرات برد.اما حالا مستقل افراطی بزرگ شده است. او نه باج می‌دهد نه کمک می‌خواهد. از نظر او همه چیز مهندسی شده است. او پیشرفت‌های سنگینی نسبت به بقیه دارد و دل به آن خوش است، اما مستقل افراطی از درون مشکلاتی حس می‌کند که قادر به بیان آن نیست.مصاحبه دختری موفق را دیدم که با کار اینترنتی ماهیانه یک میلیارد درآمد سالم داشت. واقعاً آدم مستقلی بود، اما تا سن ۳۸ سالگی موفق به ازدواج یا رابطه بلندمدت نشده بود. این یک مثال دور است، اما از حرف‌هایش متوجه شدم او هم دوست دارد ازدواج کند و خانواده داشته باشد. اما نکته گمشده اینجاست که مستقل افراطی برای رسیدن به پیروزی‌ها تا جایی ممکن این باور را دارد که در نهایت کسی به او کمک نمی‌کند و خودش باید همه کارها را انجام دهد. این استقلال بود به قیمت خاموش شدن سیستم کمک.حال شاید بگویید کمک بگیرد، چه می‌شود یا با پارتنرش صمیمی شود، عیبی ندارد، او هم پاسخگو خواهد بود. اصل قضیه اینجاست که مستقل افراطی هم دوست دارد نزدیک شود، هم توانایی جذب دارد، اما روابط کوتاه‌مدت است. نکته اصلی اینجاست که به‌خاطر کودکی از صمیمیت می‌ترسد و استرس می‌گیرد. حتماً همان دختر مستقل هم این را دارد تجربه می‌کند، اما فرض کنید یک الگو ۳۸ سال تکرار شده است. این الگو دلایل محکمی برای بقا و پیشرفت دارد. در ثانی او قبلاً تجربه‌های حسی کرده، شاید در روابط اولیه یا خانواده یا روابط اولیه عاشقانه، شاید همان حس کودکی را دارد که هنگام درخواست کردن بستنی برای او چیزی نخریدند. در کل تمامی موتور احساسات خاموش شد، به‌جای آن تحلیل روشن شد. تحلیل ابزار بقاست؛ من تحلیل می‌کنم کی جنگ می‌شود یا تحلیل می‌کنم که چه بازار مالی سودده است و کی ضررده است.این تحلیل کردن را به‌صورت حسی بخواهم بگویم این‌طور می‌شود (در مقابل آن فرد یا آن کار): وقتی دیدمش چشم‌هایم برق زد، انگار در لحظه عروسی دوتایی‌مان با آرامش دست‌های یکدیگر را گرفته بودیم و به چشمان هم لبخند زده بودیم، انگار قلب‌هایمان برای هم می‌تپید و من آینده را در یک قاب عکس خانوادگی نویدبخش با هم می‌دیدم.اما تحلیل مشکلی که دارد، علاوه بر سودهایی که گفتم: یک، انرژی‌بر است چون ابزار بقاست. دوم، تحلیل مداوم باعث آینده‌نگری‌ای است که شاید وجود نداشته باشد (هدف ما از تحلیل رسیدن به بهترین نتیجه است). سوم، تحلیل مانند موتوری است که از یک جایی به بعد حتی حس را هم تحلیل می‌کند (به‌صورت ساده اگر قلب و سینه‌ام بسوزد و ناراحت باشم و بدن این غم را نشان دهد، آنگاه موتور تحلیلی شروع به کار می‌کند: سینه‌ام می‌سوزد چون غمگین هستم، چرا غمگینم؟ این چرایی وقتی به ریشه حس می‌رسد، خود حس را خاموش می‌کند و فرد می‌فهمد این یک ابزار برای خاموش کردن غم است).مستقل افراطی در آخر نکته‌ای را می‌گوید: این استقلال شاید نیازی به دیده شدن و کمک است. خود مستقل افراطی یک سپر است برای آسیب ندیدن دوباره، چون او توانایی و کلماتی برای ابراز نیاز خود ندارد یا ترس از صمیمیت و طرد شدن این الگو را پایه‌ریزی کرده و هر شکست این الگوی مستقل افراطی را تشدید می‌کند.</description>
                <category>SLH</category>
                <author>SLH</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 16:22:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>