<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Am1r</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@SoMadly</link>
        <description>داستان های کوتاه و بلند رو براتون نشر میکنم و هر از گاهی داستان هایی ک خودم نوشتمو :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-08 04:48:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/31383/avatar/3yAnRB.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Am1r</title>
            <link>https://virgool.io/@SoMadly</link>
        </image>

                    <item>
                <title>Lyric Hub</title>
                <link>https://virgool.io/@SoMadly/lyric-hub-bo5wwsuni9nd</link>
                <description>تابستون سال پیش یعنی 98 یه سایت راه انداختیم به اسم Lyric Hub که توش متن ترجمه شده آهنگ های انگلیسی رو میزاریم.لینکش رو براتون میزارم اگه خواستین یه سری بزنین? و مارو خوشحال کنین. #Lyric_Hub #پیشنهاد_میشه https://lyrichub.ir</description>
                <category>Am1r</category>
                <author>Am1r</author>
                <pubDate>Sun, 29 Mar 2020 19:04:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Lonely Hearts Club</title>
                <link>https://virgool.io/@SoMadly/lonely-hearts-club-xood97kpzfns</link>
                <description>winona Oakآهنگ Lonely Hearts Club از Winona Oak ?#پیشنهاد_میشهیکمی از متنش رو هم براتون میزارمThrew up in the bathtubLaid down on the bath rugDidn&#x27;t fall asleep, I was already goneJust floating through the weekendTired of all the pretenseSearching for somebody and a place to belongA place to belongWe&#x27;re already gone</description>
                <category>Am1r</category>
                <author>Am1r</author>
                <pubDate>Sun, 29 Mar 2020 19:00:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من با خدا غذا خوردم.</title>
                <link>https://virgool.io/@SoMadly/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%BA%D8%B0%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%85-k9y97ldneufm</link>
                <description> پسرکی بود که می خواست خدا را ملاقات کند، او می دانست تا رسیدن به خدا  باید راه دور و درازی بپیماید. به همین دلیل چمدانی برداشت و درون آن را پر  از ساندویچ و نوشابه کرد و بی آنکه به کسی چیزی بگوید، سفر را شروع کرد.  چند کوچه آنطرف‏ تر به یک پارک رسید، پیرمردی را دید که در حال دانه دادن  به پرندگان بود. پیش او رفت و روی نیمکت نشست. پیرمرد گرسنه به نظر می  رسید، پسرک هم احساس گرسنگی می کرد. پس چمدانش را باز کرد و یک ساندویچ و  یک نوشابه به پیرمرد تعارف کرد. پیرمرد غذا را گرفت و لبخندی به کودک زد.  پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن کردند. آن ها تمام بعد از ظهر را به  پرندگان غذا دادند و شادی کردند، بی آنکه کلمه‏ ای با هم حرف بزنند. وقتی  هوا تاریک شد، پسرک فهمید که باید به خانه بازگردد، چند قدمی دور نشده بود  که برگشت و خود را در آغوش پیرمرد انداخت، پیرمرد با محبت او را بوسید و  لبخندی به او هدیه داد. وقتی پسرک به خانه برگشت، مادرش با نگرانی از او  پرسید: تا این وقت شب کجا بودی؟ پسرک در حالی که خیلی خوشحال به نظر می  رسید، جواب داد: پیش خدا! پیرمرد هم به خانه اش رفت. همسر پیرش با تعجب  پرسید: چرا اینقدر خوشحالی؟ پیرمرد جواب داد: امروز بهترین روز عمرم بود،  من امروز در پارک با خدا غذا خوردم!  پائولو کوئلیو </description>
                <category>Am1r</category>
                <author>Am1r</author>
                <pubDate>Tue, 12 Feb 2019 18:14:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>