<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sobi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@SobhanMozafari</link>
        <description>www.coffeete.ir/sobhan</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:36:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/19351/avatar/3kUROl.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Sobi</title>
            <link>https://virgool.io/@SobhanMozafari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سایت ها و ابزار های کاربردی برای شرایط فعلی</title>
                <link>https://virgool.io/@SobhanMozafari/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B7-%D9%81%D8%B9%D9%84%DB%8C-ldlfp3elruxc</link>
                <description>همونطور که در جریانید کشور دچار بحران شده و متاسفانه ار روی نقشه جغرافیایی کره زمین حذف شدیم . تو این اوضاع خاموشی میخوام چنتا سایت کاربردی و اپلیکیشین بهتون معرفی کنم که امیدوارم به کارتون بیاد .سایت هایی که در سرور های داخلی هستن رو میتونید با وارد کردم مستقیم دامنه در address bar مرورگر وارد بشید. اگه دارید این مقاله رو میخونید و هنوز اینترنت قطه احتمالا در ادرس بار virgool.io وارد کرده اید . اگه ادرس دقیق سایت ها رو نمیدونید میتونید از سرچ انجین zarebin.ir یا gerdoo.me استفاده کنید و سایت های ایرانی که نیاز دارید رو پیدا کنید . البته جفت سایت ها اشغال و بدرد نخور هستن ولی خب تو این شرایط چاره ای نیست .مورد دوم میخوام بهتون یاد بدم که یک مسنجر برای خودتون بالا بیارید که به صورت داخلی به بقیه در ارتباط باشید . وارد سایت liara.ir بشید لاگین کنید و در قسمت برنامه های اماده mattermost رو سرچ کنید . mattermost یک برنامه چت اوپن سروس هستش که میتونید باهاش با اطرفیانتون در ارتباط باشید چون تا جایی که اطلاع داشته باشم همه مسنجر های ایرانی از کار افتادن پس میتونید مسنجر شخصی خودتون رو داشته باشید . وقتی mattermost رو انتخاب کردین با چند کلیک ساخته میشه و نیاز به دانش فنی نداره بد از ساخته شدن شما ادمین مسنجر هستید و میتونید لینک مسنجرتون رو برای بقیه بفرستید چون پیامک ها هم کار نمیکنن باید زنگ بزنید و ادرس مسنجرتون رو براشون بخونید. وقتی کاربری میخواد وارد بشه باید یک حساب جدید درست کنه که ازشون یک ایمیل هم میخواد . ایمیل رو میتونن الکی وارد کنن چون قرار نیست براشون کدی ارسال بشه فقط نام کاربری و رمز رو باید وارد کنند. همچنین اپلیکیشن اندروید هم داره میشه از بازار دانلود کرد که رابط کاربری بهتری داره به علاوه هزینه راه اندازی مسنجر 500 هزار تومان هستش.برای اینکه بتونید فیلم یا فایل حجم بالایی برای بقیه بفرستید میتونید از سایت های اپلود استفاده کنید دوتا سایت معرفی میکنم که شاید به کارتون بیاد http://uploadboy.ir/ یا https://uploadkon.ir/ .از وقتی Ai ها اومدن وابستگیمون خیلی بیشتر شد طوری که خیلی کمتر گوگل میریم و سرچ میکنیم در لینکی که میزارم میتونید ai رو تو سیستم لوکال خودتون بالا بیارید و استفاده کنید .فقط باید نسبتا سیستم خوبی داشته باشید .اموزش هاشو هم کامل نوشتهhttps://git.ir/article/ollama-setup/اگه داخل سایت برید کلی مطالب و اموزش های مفیدی میتونید دانلود کنید که در شرایط فعلی نگا کنید .اگه برنامه نویس هستید میتونید از لینک زیر استفاده کنید برای کتاب خونه ها و ابزار های مورد نیاز . البته من خودم چکش نکردم زیاد ولی امیدوارم به کار بیادhttps://npm.iranrepo.ir/اگه سایتی یا ابزاری برای دوران تاریکی که سپری میکنیم میشناسید لطفا معرفی کنید سوالی هم بود کامنت کنید .#ایران#اینترنت</description>
                <category>Sobi</category>
                <author>Sobi</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 18:57:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دی ۱۴۰۴</title>
                <link>https://virgool.io/@SobhanMozafari/%D8%AF%DB%8C-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B4-zjnjtbwdlgd5</link>
                <description>امیدوارم حال همگی خوب باشه . از کجا هستید ؟ و اوضاع چطوره؟؟تهران همه چی ترکیده حتی پیامک ها و تماس هارو هم بستن انگار در دنیا محو شدیم . نمی‌دونم چرا برکت از این کشور رفته هوا به شدت الودس انگار خاک مرده رو پاشیدن رو شهر . بنظرم دلار هزار تومان هم بشه بازم حال روحی ما تغیر آنچنانی نمیکنه در بهترین حالت اگه از فردا همه چی اوکی بشه عمری که با آلودگی ، استرس ، اضطراب و... سپری شده چی!!اول میخواستم در حد یک خط بنویسم که از کجاید و اوضاع چطوره ولی ویرگول کمتر از ۳۰۰ کاراکتر رو اجازه انتشار نمیده برای همین چند خط بیشتر توضیح دادم یک عکس هم گذاشتم که برای هفته پیشه خیابون انقلاب کافه گرام.به امید روز های بهتر برای مردم#ایران</description>
                <category>Sobi</category>
                <author>Sobi</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jan 2026 00:00:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدرت شروع ناقص</title>
                <link>https://virgool.io/@SobhanMozafari/%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%B5-fii8nw1qf3ld</link>
                <description>یه مغازه تو خیابون انقلاب هست که لوازم‌تحریر، اسباب‌بازی و کتاب می‌فروشه. هر از چند گاهی می‌رم اون‌جا و وسایلی که داره رو می‌بینم. تقریباً یک ماه پیش بود رفتم یه نگاه بندازم. تعدادی کتاب گلچین کرده بودن که توش «شروع قدرت ناقص» رو دیدم. متن پشت جلد کتاب رو خوندم، برام جالب بود.تا متن کتاب رو دیدم برام جالب شد، بعلاوه یکی‌دوتا از کتاب‌های جیمز کلیر رو قبلاً خونده بودم و دوست داشتم یک کتاب دیگه ازش بخونم. البته این کتاب رو تو ویترین‌های خیابون انقلاب زیاد دیده بودم که بی‌تأثیر نبود. این کتاب بر خلاف کتاب‌های دیگه حدوداً ۴۰ روزی طول کشید تا تمومش کنم. به خاطر فاصله‌هایی که بین خوندن کتاب می‌افتاد، خیلی وقت‌ها رشته‌ی کلام از دستم در می‌رفت ولی در نهایت دیروز کتاب رو تو اسنپ تموم کردم :) . به نظرم کتاب‌های تو زمینه‌ی توسعه فردی خیلی برای ما ایرانی‌ها ملموس یا قابل لمس نیست، چون شرایط جیمز کلیر که تو آمریکا بوده با ما خیلی متفاوته. ولی در نهایت توصیه‌هایی که توش می‌شه می‌تونه تأثیرگذار باشه. چیزی که تو کتاب‌های جیمز کلیر به وفور تکرار می‌شه کلمه‌ی «ایمیل»! جیمز کلیر از این کلمه خیلی استفاده می‌کنه که برام جالب بود، انگار کتاب رو تو سالی نوشته که شبکه‌های اجتماعی هنوز وجود نداشتن. صبح داشتم تو اینستا می‌چرخیدم، یه کلیپ از پاول دوروف می‌دیدم که می‌گفت من گوشی ندارم چون حواسم رو پرت می‌کنه، و از گوشی‌ای که تو خونه دارم در تایم‌های خاصی استفاده می‌کنم. برای اینکه حرفش رو درک کنید، تو تنظیمات گوشیتون برید و تایمی که با گوشی می‌گذرونید رو ببینید. اگر همون تایم رو تو حوزه‌های دیگه‌ی زندگی مثل زبان یا یه کلاس هنر بذاریم، می‌تونیم پیشرفت چشمگیری داشته باشیم. یا مثلاً نوتیف‌هایی که روی گوشی فعاله چقدر می‌تونه به تمرکز ما ضربه بزنه. بحث تایم رو بذاریم کنار، نوتیف‌ها هم می‌تونن کیفیت کاری که انجام می‌دیم رو به شدت پایین بیارن. با اینکه هممون این موضوع رو می‌دونیم ولی باز انجامش می‌دیم :( . زندگی به سبک جیمز کلیر خیلی سخته، ولی وقتی ثمرش رو تو زندگیمون ببینیم مسیرش برامون شیرین می‌شه. کتاب می‌تونه تلنگری باشه که بعضی از عادت‌هامون رو ترک کنیم و عادت‌های بهتری برای خودمون بسازیم. قرار نیست معجزه‌ای کنه، بیشتر حرف‌هاش برگرفته از زندگی خودشه و جزو بدیهیات، ولی وقتی از زبان یکی دیگه می‌شنوی، به فکر فرو می‌ری و شاید تغییراتی تو زندگیت بدی. چون تایم زیادی طول کشید تا کتاب رو بخونم، چیز زیادی از متنش یادم نمونده، ولی کتاب پر از مثال و موضوع‌های مختلفه که خوندنش ضرری نداره، مخصوصاً تو دورانی که شاید تو بیشترین اتلاف وقت و حواس‌پرتی هستیم.دیروز رفتم همون مغازه تو خیابون انقلاب کتاب بخرم، ولی کتاب‌هایی که دیدم چیزی نبود که مورد علاقه‌م باشه (البته زیاد هم نگاه نکردم). دوست داشتم یه کتاب درباره‌ی لکنت بخرم ولی متأسفانه همچین کتابی پیدا نکردم. تو اینترنت هم سرچ کردم، به سختی می‌شه پیدا کرد. امروز احتمالاً برم خیابون انقلاب پیاده‌روی که یه سر هم به کتاب‌فروشی‌ها بزنم :) . کتاب «عادت‌های اتمی» رو شاید دوباره بخونم، چون چند سال پیش با بی‌دقتی خوندم ولی دوست دارم یه بار دیگه بخونمش. همون‌طور که جیمز کلیر می‌گه، کتاب خوب رو باید چند بار خوند. خداروشکر پاییز هم شد، هوا طوریه که می‌شه چند ده‌هزار قدم پیاده‌روی کرد. من که عاشق پیاده‌روی و کافه‌های انقلابم (البته انتخاب دیگه‌ای هم ندارم 😄) 🍁☕اگه از این مقاله خوشتون اومد میتونید تو کافیته بهم دونیت کنید یا ثبت نام کنید با این کارتون منو خیلی خوشحال میکنیدhttps://www.coffeete.ir/coffeete</description>
                <category>Sobi</category>
                <author>Sobi</author>
                <pubDate>Fri, 10 Oct 2025 13:12:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای سوفی</title>
                <link>https://virgool.io/@SobhanMozafari/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D9%81%DB%8C-cjcqkbxghslf</link>
                <description>تقریبا بعد 3 ماه کتاب سوفی رو تموم کردم . زیرگذر تئاتر شهر منتظر جاوید بودم یه اقایی کتاب فروش اونجا بود با تن صدای زیبایی که شبیه خبرنگارا بود داشت کتاب هارو معرفی میکرد منم رفتم پیشش و سریع خودمونی شدیم . کتاب هایی که خوندم رو بهش گفتم و گفت طبق چیزایی که ازت شنیدم کتاب سوفی رو بهت پیشنهاد میدم که الان ندارم و شماره شو داد که بهش پیام بدم و یادش بندازم کتاب رو برام بیاره وقتی رفتم کتاب رو گرفتم یک کتاب حجیم بود که تو برخورد اول گفتم این کار من نیست چون من بیشتر مترو کتاب میخونم که و ترجیحم اینه که کتاب های ساده و کم حجم رو بخونم ولی گفت بخون خوشت میاد و دقیقا هم اینجوری شد : ) .کتاب درباره سوفی دختر بچه 14 ساله ایه که به زودی وارد 15 سالگی میشه . در دوره ای که هست سوال هایی براش پیش میاد که برای همه ما پیش اومده ! مثلا ماکی هستیم ! از کجا اومدیم و .... همین ابتدای کتاب ذهن منو درگیر کرد و بهش علاقه نشون دادم . کتاب کنار اینکه درباره فلسفس یک رمان خیلی زیبا هم هست . موازی با اینکه با فلسفه اشنا میشد یک رمان رمز الود هم ذهنتون رو درگیر میکنه . من همیشه بین سقراط ، افلاطون و ارسطو اشتباه میکردم و نمیدونستم کی شاگرد کی بود ولی با دنیای سوفی به صورت عمیقتری باهاشون اشنا شدم . البته همونطور که در انتهای کتاب گفته  میشه کتاب رو باید چند با خوند و با یک بار خوندن نمیشه کتاب رو متوجه شد . من همزمان با خوندن کتاب در یوتوب هم شخصیت های مهم کتاب که معرفی میشد رو سرچ میکردم . در این چنل میتونید درباره خیلی از شخصیت های کتاب ویدئو های مفیدی ببینید توصه میکنم حتما تو چنلش عضو بشید . مشکلی که من با کتاب داشتم خیلی از شخصیت های کتاب رو چون از قبل اسمشون رو نشنیده بودم خیلی سطحی از کنارشون رد میشدم و فقط کتاب رو مطالعه میکردم ولی شخصیت هایی مثل سقراط ، افلاطون ، ارسطو ، فروید ، مارکس ، داروین و ... که از قبل یه اشنایی داشتم سریع میرفتم یوتوب و سرچشون میکردم . خیلی وقت ها هم با chat gpt صحبت میکردم که خیلی اطلاعات مفیدی بهم میداد . کتاب خیلی از عقاید دینی بخصوص مسحیت رو به چالش میکشه ! نکته ای که دوست داشتم توش باشه درباره اسلام بود ولی هیچ بحثی درباره اسلام یا ادیان دیگه نمیشه و بیشتر مسحیت رو به چالش میکشه . کتاب پر از مثاله و با ساده ترین شکل ممکن تئوری فلسفی رو بیان میکنه در کنار مثال ها رمان هم جوری نوشته شده که به بحث فلسفه اون بخش ربط داشته باشه مثلا وقتی میخواد نظریه مارکس رو بگه داستان رو اینجوری شروع میکنه که سوفی در جنگل داره میره که اسکروج و دختر کبریت فروش رو میبینه که اشاره به نظریه مارکس داره متاسفانه من چنتا از جایهای رمان که این سبکی بود رو متوجه نشدم و باید دوباره مطالعش کنم . بعد از اینکه کتاب رو تموم کردم از chat gpt دارم درباره کتاب سوال میپرسم و مجدد شروع کردم تو یوتوب درباره مطالب مهم کتاب سرچ کردن . کتاب به طور غیر مستقیم بیشتر رو به سمت خداناباوری و فلسفه هایی که در این باره هست مارو سوق میده البته و همنطور که گفتم بیشتر مسحیت رو به چالش میکشه . کتاب از سقراط شروع میشه و با بینگ بنگ تموم میشه .امروز کتاب رو تموم کردم حدودا 100 صفحه کتاب مونده بود که گفتم خیلی طولش ندم و چون جمعه هم بود نشستم پاش و همشو خوندم . اخر های کتاب برای من لذت بخش تر و راحتر بود چون همه شخصیت ها و تئوری های فلسفی که توضیح میداد رو قبلا خونده بودم بخصوص اگزیستانسیالیسم که ارادت خاصی نسبت بهش دارم :) . ولی برام جالب بود که شخصیت هایی که این فلسفه رو یه جورایی پایه‌گذاری کرده بودن رو نمیشناختم . یه مورد خیلی جالب تر اینکه من چند وقت پیش یک اهنگ کردی گوش میدادم که خیلی اگزیستانسیالیستی بود یه جای اهنگ میگفت سفی دنبال واقعیت نباش و بیا کنار من یه پیک بزن دنیا مثل یک مزرعه س .... من این اهنگ رو قبلا بار ها گوش کردم ولی هیچوقت متوجه نمیشدم سوفی یعنی چی تا بعد از خریدن کتاب وقتی داشتم گوش میکردم کلمه سوفی رو که گفت تازه دو هزاریم افتاد که این سوفی همین سوفی داخل کتابه ! اینجا میتونید اهنگ رو گوش بدین ترجمه فارسی هم داره . این اهنگ رو شاید هزار بار گوش کرده باشم بیشتر بخاطر معنی اهنگ که من همیشه تحت تاثیر قرار میداد. اون روز با دوستم رفته بودیم یکی از مغازه های خیابون انقلاب کلی کتاب باحال گذاشته بودن که من از سر تیتر کتاب ها خیلی خوشم اومد احتمالا فردا بریم و یکیشو بگیرم :) . این چند روزه حال روحی جالبی نداشتم ولی الان خیلی بهتر شدم و قراره بهتر هم بشم . صب پاشدم چکار کنم چکار نکنم رفتم پارک لاله 45 دقیقه non-stop دویدم که خیلی تو روحیم تاثیر گذاشت امیدوارم این روزای هم بگذره . همه این چند مدت از فکر و خیال فراری بودم تا دیروز پری روز که احساس پوچی بدی بهم دست داد که طبیعی بود و اگه همه چی طبق برنامه بره باز به روتین سابقم برمیگردم :) .اگه از این مقاله خوشتون اومد میتونید تو کافیته بهم دونیت کنید یا ثبت نام کنید با این کارتون منو خیلی خوشحال میکنیدhttps://www.coffeete.ir/sobhan</description>
                <category>Sobi</category>
                <author>Sobi</author>
                <pubDate>Fri, 22 Aug 2025 21:00:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره معنی زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@SobhanMozafari/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-rdjxvls05iix</link>
                <description>یکی از بهترین کتاب هایی که خوندم و توصیه میکنم شما هم بخونید کتاب اقای ویل دورانت به اسم درباره معنی زندگیه که دیدتون رو نسبت به زندگی خیلی بازتر میکنه . کتاب رو توی توییر یکی از بچه ها معرفی کرد و من هم که از اسمش خوشم اومد سریع رفتم و خریدم و چه کتاب خوبی بود . داشتم تو نت سرچ میکردم که پادکستش رو هم پیدا کردم خیلی خوشحال شدم چون خلاصش رو اقای امیر سودبخش در پادکست رخ منتشر کرده . لینک پادکست رو اینجا میتونید گوش بدین و سایت رخ رو هم میتونید از این لینک ببینید . خود اقای سودبخش در ابتدای پادکست اشاره میکنن که  بهترین کتابی هست که تا الان خونده ( پادکست برای سال 1402 گرفته شده ) . تو اپلیکیشن cast box که داشتم میگشتم یکسری کامنت هایی که چند سال پیش گذاشته بودم و لایک کرده بودم رو دیدم که یه حال عجیب و خوبی بهم دست داد . معمولا برای حمایت از پادکست هایی که گوش میدم یک کامنت هم مینویسم که ممکنه بی ربط هم باشه ولی باعث دیده شدن پادکست میشه . تقریبا 2 سال پیش ابان اپیزود خلع سلاح رو گوش میکردم : )داستان از جایی شروع میشه که یک غریبه میاد به اقای ویل دورانت میگه قصد خودکشی داره ! اقای دورانت بلافاصله پیشنهاد کار رو بهش میده ولی اون مرد هم کار داشت هم در سلامتی و رفاه زندگی میکرد و دلیلی خودکشی رو بی معنایی زندگی میدونست . کتاب شامل سه بخشه بخش اول درباره معنای زندگی صحبت میشه، بخش دوم نامه ای که به 100 ادم مشهور و فرهیخته میفرسته و بخش اخر که نظر خود اقای دورانت درباره معنای زندگیه . توصیه میکنم حتما کتاب رو بخونید چون کلی نکته و پند داره . بخش اول رو به چند بحث میپردازه اینکه انسان از ابتدا خلقت دنبال این سوال بوده که معنای زندگی چیه ! چرا ما باید رنج و سختی بکشیم اخرش هم بمیریم ! در قرن حاضر با این همه دیتا و پیشرفتی که داشتیم انتظار میرفت انسان به ارامش و خوشبختی برسه ولی عکس قرن های گذشته ادمی خیلی افسرده تر و نا امید تر شده .هر چقدر اگاهی ما نسبت به زندگی و علم بیشتر شده رنج ما هم بیشتر شده . به قول ضرب المثل معروف هرکس بامش بیش برفش بیش هرکس اگاهیش بیشتر رنجش هم بیشتر . ما همیشه فکر میکردیم با نبود امکانات گذشتگان چطوری زندگی میکردن ولی اگه منطقی بهش نگاه کنیم از نظر پوچی و افسردگی زندگی خیلی بهتری از ما داشتن . بیشتر مردم ایمان به خدا رو داشتن و خودشون رو برای دنیای بعد مرگ اماده میکردن . با این ایده زندگی میکردن و ترس مرگ کمتری داشتن . ترس مرگ در نا خداگاه ما باعث میشه رفتار مارو تحت تاثیر قرار بده بدون اینکه متوجه باشم برای مثال دلیل اصلی ما برای ازدواج و بچه دارن شدن جدا از مهر و محبتی که به وجود میاد برای بقا و ترس از مرگه . تشکیل خانواده باعث میشه که  بعد مرگ  اثری از ما در دنیا باشه که دلیلی بر  ارامش ما میشه .در ادامه اقای دورانت یک نامه رو با متن زیر برای 100 نفر میفرسته (بیشتر قشر نخبه و تحصیل کرده) یکی از این 100 نفر یک زندانی محکوم به حبس عبده که جوابش برای من خیلی جالب و حتی بیشتر از بقیه تاثیر گزار تر بود . متن نامه به صورت زیر نوشته شده :سرچشمه‌های الهام و انرژی شما چیست؟ هدف و یا انگیزه نیروبخش زحمت وتلاش شما چیست؟ از کجا تسلی خاطر و شادمانی می‌یابید و دست آخر گنجتا کجا نهفته است؟لطفا شما هم جواب خودتون رو کامنت کنید هرکس با تجربه ای که از زندگی به دست اورده مطمنا جواب با ارزشی داره. من اگه بخوام جواب بدم زندگی رو مثل یک فرصت میبینم که به من داده شده و به این درک رسیدم زندگی چقد کوتاهه برای همین همیشه سعی میکنم از لحظاتم بیشترین استفاده رو داشته باشم به اندازه بخوابم ، ورزش کنم ، مسافرت برم ، یاد بگیرم و.... . همونطور هم در کتاب هم بهش اشاره شد عمر زندگی به اندازه گذر یک ستاره اسمونیه (یه همچنین چیزی ) من همیشه زندگی رو مثل یک بازی ترسناک میبینم یا مثلا اتاق فرار (اگه رفته باشین ). وقتی نرفتین خیلی براتون عجیبه و جالبه که برید تستش کنید وقتی هم میرید ممکنه پشیمون بشید یا انصراف بدین یا تا تهش بازی کنید . همونظور که در کتاب بهش اشاره شد معنی خوشبختی در رضایت از خود فرده اینکه به گذشته نگاه کنی و ببینی چه قدم های مثبتی برداشتی به قول نامه زندانی اگه کسی در زندان خوشبت نباشه پس باید همه کسایی که بیرون هستن خوشبخت باشن . در کتاب فرضیه خوشبختی هم چند مورد نوشته شده بود که در بعضی از نامه ها مشترک بود مثل کار، خانواده ، عشق ، روابط اجتماعی ، یادگیری این موارد چنتایی بود که مستیقم یا غیر مستقیم بهش اشاره شده بود حتی جواب ویلدروانت هم برای کسی که میخواست خودکشی کنه این بود که خانواده تشکیل بده. و در نهایت بحث دین که خیلی ها بهش اعتقاد داشتن خیلی ها نه که نظر من شبیه به ویل دورانت بود تقریبا . یادمه  دوران نوجوانی  نماز میخوندم و حس خیلی خوبی داشتم مثل ارامش یا اطمینان خاطر . الان اون اعتقاد مذهبی رو ندارم ولی همیشه قلبا باور به یک انرژی( خدا ) داشتم و دارم شاید برای ترس از مرگ وپوچی باشه ولی هرچی هست خوبه و بهم حس خوبی میده و حتی باعث میشه ادم خوبی  باشم .تو یکی از نامه ها هم به این مورد اشاره شد که علم کافی نیست و ما انسان ها هنوز خیلی چیز هار کشف نکردیم که بگیم خدا نیست . البته نظر عکسش هم هست که بهتره خودتون بخونید . امیدوارم غلط املایی نداشته باشم چون سریع تایپ کردم :)خیلی عجیبه وقتی کتاب رو میخوندم تو ذهنم کلی حرف های جالب بود که گفتم اینجا بنویسم ولی تا دست به تایپ میشم همه چی یادم میره 😁. پیشنهاد میکنم حتما کتاب رو تهیه کنید و حتما پادکست هم گوش بدین میتونه خیلیی بهتون دید بده شاید یک جمله باعث بشه مسیر زندگیتون رو عوض کنید . کتاب بعدی که خریدم دنیای سوفیه که تا الانی که خودندم خیلی برام جذاب بوده . حجم کتاب زیاده و اولین کتابیه که با این حجم میخونم فکر کنم دو ماه طول بکشه . خیلی دوست دارم نظرات شما رو هم بدونم اگه نظری دارید لطفا کامنت کنید .اگه از این مقاله خوشتون اومد میتونید تو کافیته بهم دونیت کنید یا ثبت نام کنید با این کارتون منو خیلی خوشحال میکنیدhttps://www.coffeete.ir/sobhan</description>
                <category>Sobi</category>
                <author>Sobi</author>
                <pubDate>Mon, 14 Jul 2025 14:01:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تونل</title>
                <link>https://virgool.io/@SobhanMozafari/%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%84-ylz5eb3kkjyt</link>
                <description>کافی است بگویم که من خوان پابلو کاستل هستم؛ نقاشی که ماریا ایریبانه را کشت. (متن ابتدایی کتاب تونل)تونل مثل مرگ ایوان ایلیچ همون ابتدای کار داستان رو اسپویل(واقعا معادل فارسیش به ذهنم نرسید 😁) می‌کنه و این‌جوری به نظر می‌رسه که ادامه دادن کتاب خسته‌کننده باشه ولی دقیقاً مثل مرگ ایوان ایلیچ پر از ابهام می‌شید که ادامه‌اش بدین. شخصیت اصلی کاستل ۳۸ ساله یک نقاش معروفه. در ابتدای داستان هم درباره خودش و بقیه صحبت می‌کنه اینکه همه ما انسان‌ها مثل هم هستیم و می‌تونیم بد یا خوب باشیم. هرکسی ممکنه دچار اشتباه بشه که طبیعیه و من هم (کاستل) از این مستثنا از بقیه نیستم. البته این برداشت‌های من از صفحات اول کتاب بود که اگه خودتون بخونید خیلی کامل‌تر و منطقی‌تر این موضوع رو تشریح می‌کنه. کاستل معتقده که کسی هنرش رو درک نمی‌کنه، هرچند وقتی نمایشگاهی از نقاشی‌هاش می‌ذاره و همیشه هم متنفر از نظر منتقدان هست هرچند همیشه هم تعریف و تمجیدش می‌کنن. تا روزی که ماریا رو به‌روی نقاشیش می‌ایسته و به گوشه نقاشی که کشیده برای مدتی دقت می‌کنه و می‌ره. کاستل تقریباً عاشق ماریا می‌شه چون معتقده تنها کسیه که هنرش رو درک کرده چون کسی به گوشه نقاشی دقت نکرده بود و از نظر کاستل مهم‌ترین قسمت نقاشی همون قسمتی بود که ماریا بهش نگاه کرده بود. چون کاستل شخصیت خیلی کم‌رو و خجالتیه نمی‌تونه همون لحظه سر صحبت رو باهاش باز کنه و ماریا می‌ره. از اون روز به بعد کاستل هر سناریویی که سر صحبت رو با ماریا باز کنه تو ذهنش شبیه‌سازی می‌کنه همیشه هم از رو در رویی با ماریا استرس و ترس داره( دقیقا من تو تر شرایطی :( ). بالاخره کاستل ماریا رو در یک ساختمون اداری پیدا می‌کنه و همون لحظه‌ای که ماریا رو می‌بینه دست و پاشو گم می‌کنه و نمی‌دونه چی بهش بگه که با چند جمله اول پا به فرار می‌ذاره. یک بار دیگه سعی می‌کنه با ماریا ارتباط برقرار کنه این سری می‌رن و رو یک نیمکت می‌شینن و درباره هم‌دیگه صحبت می‌کنن. ماریا خیلی شخصیت مرموزی داره و کاستل هم خیلی شکاکه. رفته‌رفته کاستل عاشق ماریا می‌شه و هر روز هم‌دیگه رو می‌بینن، به هم نامه می‌نویسن تا جایی که با هم هم‌ بستر می‌شن و کاستل بدون ماریا نمی‌تونه زندگی کنه. یک روز که کاستل خونه ماریا می‌ره که نامه‌ای که براش نوشته بود رو بخونه یک آقای پیر نابینایی رو می‌بینه که نشسته و نامه رو بهش می‌ده. وقتی خودش رو معرفی می‌کنه می‌گه من همسر ماریا هستم و ماریا رفته به روستا و تا یک هفته دیگه برنمیگرده!کاستل تصمیم می‌گیره به روستایی که ماریا رفته بره اونجا هانتر و یک خانم دیگه رو می‌بینه که پیش ماریا هستن! همون‌طور که گفته شد کاستل شخصیت بسیار شکاکی داره و همش داشت فکر می‌کرد رابطه بین هانتر و ماریا چطوریه! رابطش با همسرش چطوریه! آیا با همسرش و هانتر هم هم‌ بستر می‌شه یا نه! داستان با جزئیات خیلی زیاد جلو می‌ره که یک روز کاستل و ماریا قرار می‌زارن هم‌دیگه رو ببینن ولی ماریا باز برمی‌گرده به روستا پیش هانتر بدون اینکه اطلاعی به کاستل بده. کاستل هم که داشت دیوونه می‌شد می‌ره کارگاهش، یک چاقو برمی‌داره و ماشین دوستش رو قرض می‌گیره که به روستایی که ماریا رفته بره. نزدیک خونه مخفی می‌شه، هانتر و ماریا بیرون میان قدم می‌زنن و می‌رن تو اتاق. طبق فرضیه‌ای که کاستل داشته اتاق خواب هانتر باید برقش روشن بشه بعد اتاق خواب ماریا ولی اتاق خواب ماریا برقش روشن نمی‌شه و کاستل مطمئن می‌شه که ماریا با هانتر هم‌ بستر شده. بعد از چندی کاستل وارد اتاق خواب ماریا می‌شه و آخرین جمله‌ای که می‌گه اینه: چرا منو چشم‌به‌راه گذاشتی و سر قرار نیومدی؟ (همچین چیزی) و چاقو رو به سینه و شکم ماریا فرو می‌کنه و فرار می‌کنه. اولین جایی که می‌ره خونه همسر ماریاست که اونجا می‌گه ماریا هم به تو خیانت کرده هم به من، ولی دیگه نمی‌تونه! یک درگیری با هم پیدا می‌کنن و بعد از فرار، خودش رو به پلیس معرفی می‌کنه. این کتاب هم بازجویی‌هاییه که از کاستل برای کشتن ماریا ازش شده.اگه بخوام کتاب رو تو چند کلمه خلاصه کنم: خیانت، شکاک، جنایی، دروغ، فریب، عشق یک‌طرفه برداشتی بود که کردم. تونل هم به این معنیه اسم‌گذاری شده که از نظر نویسنده هر کس از بدو تولد تا مرگ در یک تونل تاریک حرکت می‌کنه، یک‌سری تونل‌ها موازی با هم می‌تونن باشن.کتاب تونل پیشنهاد فروشنده کتاب‌فروشی کافه آندورا بود. سبکی که دوست داشتم گفتم این کتاب رو بهم پیشنهاد داد. این کتاب رو تو جنگ ایران و اسرائیل خوندم. این چند روزه اینترنت نداشتم، تقریباً هیچ کار نتونستم بکنم. کمی احساس پوچی و افسردگی بهم دست داد که طبیعی بود. شانس آوردم این کتاب رو با خودم به شهرستان آوردم. این چند روزه که جنگ شده زندگی همه ما تحت تأثیر قرار گرفته و می‌گیره. حتی به نظرم در ماه‌ها و سال‌های آینده اوضاع بد و بدتر می‌شه. این جمله‌ای که می‌گم خیلی ناراحتم می‌کنه ولی اگه قبل تولد می‌تونستم محل تولدم رو انتخاب کنم، هیچ‌وقت خاورمیانه رو انتخاب نمی‌کردم. زندگی تو خاورمیانه خیلی پر استرس و با دغدغه‌های الکی سپری می‌شه. تا چشم باز می‌کنی ۳۰ سالت شده بدون هیچ پیشرفت و دستاوردی. بعضی وقتا فیلم‌های غربی رو می‌بینم که دبیرستانشون چطوریه، دانشگاهشون چطوره و... احساس پوچی بهم دست می‌ده. به قول یک جمله معروف: Maybe In Another Life. ولی حالا که اینجا هستم سعی می‌کنم بهترین استفاده رو ببرم چون این موضوع رو درک کردن: زندگی خیلی خیلی کوتاهه.:)تو کافیته میتونید با من در ارتباط باشید یا اونجا بهم دونیت کنید :) یا ثبت نام کنید ک با اینکارتون خیلی خوشحالم میکنیدhttps://www.coffeete.ir/sobhan</description>
                <category>Sobi</category>
                <author>Sobi</author>
                <pubDate>Wed, 25 Jun 2025 16:51:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کامنت شما درباره وضعیت فعلی ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@SobhanMozafari/%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%AA-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%88%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86-yiaja3ieyqxi</link>
                <description>سلام امیدارم در هر جای ایران هستید در سلامتی به سر ببریدبا توجه به از کار افتادن شبکه های اجتماعی لطفا زیر این پست کامنت بزارید که از کدوم شهر هستید و در چه اوضاعی هستید ؟من بخاطر شرایط فعلی از تهران برگشتم شهرستان . متاسفانه معلوم نیست که چی در انتظارمونه بهترین کاری که میتونیم بکنیم اینکه امیدوار باشیم که اوضاع بهتر میشه . در این روز ها به جای اینکه همش اخبار رو دنبال کنیم سعی کنم با کار های مثبت مثل کتاب خوندم خودمون رو سرگرم کنیم.</description>
                <category>Sobi</category>
                <author>Sobi</author>
                <pubDate>Wed, 18 Jun 2025 20:16:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب های روشن</title>
                <link>https://virgool.io/@SobhanMozafari/%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-pb7plhcdfusy</link>
                <description>چند وقت پیش با یکی از دوستام درباره کتاب صحبت می‌کردم، گفت حتما کتاب‌های داستایفسکی رو بخون. چون تا حالا کتابی از داستایفسکی نخونده بودم، رفتم انقلاب (قبل جنگ) و گفتم به پیشنهاد خودتون یکی از کتاب‌های داستایفسکی رو بهم بدین. جنایت و مکافات رو پیشنهاد دادن، منم گفتم همون رو برام بیارن. تا حجم کتاب رو دیدم، گرخیدم! گفتم این کتاب کار من نیست! همه کتاب‌هایی که از داستایفسکی داشت، حجم بالا بودن و برای من مناسب نبودن، چون من تو مترو کتاب می‌خونم و باید کتابی باشه که ساده و کم‌حجم باشه تا خسته‌م نکنه. رفتم از ChatGPT پرسیدم کدوم کتاب داستایفسکی کم‌حجمه؟ بهم شب‌های روشن رو پیشنهاد داد. منم به فروشنده گفتم همین رو می‌خوام و همون رو خریدم. یه کتاب کم‌حجم و کوچیک که اگه کتاب‌خون باشید، تو یه روز تمومش می‌کنید. من تو دو هفته تمومش کردم. شب‌های روشن اولین کتاب داستایفسکیه که خوندم، و اولین کتابی هم هست که از داستایفسکی می‌خونم. :)اگه بخوام با چند کلمه داستان رو توصیف کنم، «تنهایی، کم‌رویی، انزوا، عشق، صداقت، رویاپرداز» کلماتی بودن که از داستان برداشت کردم. داستان درباره شخصیتی‌ـه که تو شهر تنهاست و نمی‌تونه با آدم‌های دیگه ارتباط بگیره. اون‌قدر تنهاست که وقتی یکی بهش لبخند می‌زنه، برای مدت‌ها یادش می‌مونه. کل عمرش رو در رویاپردازی گذرونده و با دنیای واقعی بیگانست. یه روز که از سر کار برمی‌گرده، با یه دختر آشنا میشه. دختر اجازه می‌ده باهاش صحبت کنه، فقط یه شرط داره: پسر نباید عاشقش بشه و فقط یه دوستی ساده داشته باشن. اگه کتاب رو تهیه کرده باشید، داستان در چند شب روایت میشه، و این ماجرای اولین شبه. برای شب دوم، قرار می‌ذارن که درباره خودشون بیشتر صحبت کنن. پسر خیلی ادبی درباره خودش حرف می‌زنه؛ از زندگی سخت و تنهایی‌ش. دختر هم داستان خودش رو می‌گه؛ اینکه یه معشوق داره که یک سال منتظرش مونده تا برگرده و با هم ازدواج کنن. رفته‌رفته مهر دختر تو دل پسر جا می‌گیره و عاشقش میشه. دختر که غمگین و گریان بوده، به پیشنهاد پسر نامه‌ای برای معشوقش می‌نویسه . قرار میزاره که فلان ساعت، فلان جا همدیگه رو ببینن. پسر هم مسئول میشه که نامه رو به معشوق برسونه. فردای اون شب، پسر که می‌ره پیش دختر، با گریه می‌گه معشوق نیومده. همون شب، پسر سفره دلش رو باز می‌کنه و به دختر می‌گه عاشقش شده و نمی‌تونه بهش فکر نکنه. دختر هم که از معشوقش ناامید شده، قبول می‌کنه و با هم به شادی مسیر کوتاهی رو طی می‌کنن. می‌خندن، آواز می‌خونن، خوشحال‌ان... اما نه برای همیشه. بعد از مدتی، یه غریبه سر راهشون ظاهر میشه. دختر معشوقش رو می‌شناسه، با سرعت به سمتش می‌ره و بغلش می‌کنه، و تو تاریکی محو می‌شن. پسر تنهای داستان دوباره تنها میشه و با غم و ناراحتی برمی‌گرده خونه. تمام داستان در شب اتفاق می‌افته، به جز قسمت آخرش که صبح روز بعد، نامه‌ای از طرف دختر به دست پسر می‌رسه. دختر توی نامه بابت اتفاقات پیش‌اومده عذرخواهی می‌کنه و می‌نویسه: «تو همیشه بهترین دوستم باقی خواهی ماند.». نکته ای که برام جالب بود اینکه عکس خیلی از فیلم ها و داستان ها شخصیت بدی در داستان وجود نداشت و همه شخصیت ها با صداقت تمام داستان رو تموم کردن.«خدایا، یک لحظه‌ی خوشبختی! آیا این برای تمام زندگی آدمی کافی نیست؟»📌 این جمله عصاره‌ی تمام داستانه. نشون می‌ده راوی با وجود اینکه شکست خورده، ولی قدر لحظه‌ای که حس خوشبختی داشته رو می‌دونه.وقتی این مقاله رو مینویسم ایران در جنگه و همه ما ذهنمون درگیر شده که چه بلایی سرمون میاد ، آیندمون چی میشه و ... البته اینده خاصی هم نداشیم همش تو استرس و اضطراب بزرگ شدیم برای شخص من عکس بیشتر مردم خیلی ریلکس و خونسردم چون بالاتر از سیاهی رنگی نیست هرچند جنگ خیلی وحشتناکتر از اون چیزیه ک من فکر میکنم ولی امید دارم اتفاقات خوبی رقم بخوره .جمله اخر کتاب رو خیلی دوست داشتم و برام خیلی جالب بود . احتملا این اتفاق برای ما میوفتاد پای بدشانسی و بدبختی میزاشتیم ولی میتونم با زاویه دید دیگه ای بهش نگاه کنم که زندگی همینه . ما یک روز پدر و مادرمون رو از دست میدیم ، تو زندگی شکست میخورم ناراحت میشیم ، افسرده میشیم ، رنج میکشیم و .. . ولی همه اینا هستن که به زندگی معنا و ارزش میدن . اگه مرگی وجود نداشت هیچوقت قدر زندگی و لحظات رو نمیدونستیم و برای چیزی تلاش نمیکردیم اگه مزه بدی وجود نداشت نمیدونستم مزه خوبی چه طعمیه . این واقعیت زندگیه و باید بپذیرم که زندگی رنج و غذابه برای همه انسان ها تو هر شرایطی. پذیرش بهمون خیلی کمک میتونه بکنه . الان که پدر و مادرمون زندن ، معشوقه ای داریم ، سلامتی داریم و... ازش استفاده کنیم و لذت ببریم زندگی بی رحمتر و کوتاه تر از اون چیزیه که بهش فکر میکنم . شاید اگه درک میکردیم زندگی چقد کوتاس یک ثانیش رو هم از دست نمیدادیم . وقتی اموزشی سربازی بودم تو پادگان به مردم بیرون فکر میکردم به صدای ماشین ها و ادم ها که چقدر زندگی عادی هم میتونه لذت بخش باشه الان که در شرایط جنگی هستیم دارم به گذشته فکر میکنم که چقد زندگی خوبی داشتم دوستام ، باشگام ، کافه رفتن هام ، دویدن های اخر هفتم ، کلاس گیتارم ، سرکار رفتنم ، کتاب خوندنم و .... .امیدوارم در روز های اینده اتفاقات خوبی رقم بخوره و به زندگی عادیمون با شرایط بهتری برگردیم .کتاب بعدی رو از کافه اندورا گرفتم تا اومدم بخونم جنگ شد . امیدوارم بیشتر قدر زندگیمون رو بدونیم شانسی که یک بار بهمون داده شده و جنگ هم به نفع مردم تموم بشه .اگه از مقاله خوشت اومد میتونی تو کافیته بهم دونیت کنی یا ثبت نام کنی با این کارت من خیلی خوشحال میشمhttps://www.coffeete.ir/sobhan</description>
                <category>Sobi</category>
                <author>Sobi</author>
                <pubDate>Wed, 18 Jun 2025 11:45:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم</title>
                <link>https://virgool.io/@SobhanMozafari/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D9%87-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D9%85-n1bnd98ac6gx</link>
                <description>کتاب «از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم» هدیه یکی از دوستام بود چون می‌دونست دویدن رو دوست دارم، این کتاب رو بهم هدیه داد :) .کتاب درباره زندگی دوره جوانی نویسنده ژاپنی به نام هاروکی موراکامی هستش. وقتی این کتاب رو می‌نویسه، حدوداً نزدیک به ۶۰ سالش می‌شه و از چالش‌ها و خاطرات دوران جوانیش می‌نویسه.از همون اول کتاب خودش هم می‌گه این کتاب درباره زندگی شخصیشه که با این حساب کتاب زردی محسوب می‌شه چون قرار نیست بحث علمی توش بشه. داستان کتاب مثل داستان کتاب «کفش باز» روزمره‌های نویسنده رو تعریف می‌کنه، از دوره جوانی تا پیریش که به نظر من بهترین قسمت کتاب همینه؛ که در دوران پیری به گذشته نگاه کنی و درباره‌اش کتاب بنویسی. چیزی که من همیشه بهش فکر می‌کنم البته نه اینکه کتاب بنویسم ! اینکه بتونم هر جایی رفتم از خاطرات خوبم ساعت ها صحبت کنم :) .شاید اغراق باشه ولی اگه دست به نویسندگی داشتم و می‌تونستم کلمات رو درست کنار هم بچینم، داستان زندگی منِ ایرانی از زندگی موراکامی قشنگ‌تر درمیومد! اگر بخوام مثال بزنم، موراکامی (نه خیلی راحت) برای دویدن به کشورهای دیگه و آمریکا مسافرت می‌کنه، میره سنترال پارک می‌دوه؛ چیزی که برای هر کدوم از ما یه رویاست! تو «کفش باز» هم فیل نایت همچین شرایطی داشت؛ با اینکه جزو قشر متوسط جامعه بود، در بیست و چند سالگی بیشتر دنیا رو می‌گرده .من تازه تو 30 سالگی سربازیم تموم شده :( تازه دارم به خودم میام که میخوام چکار کنم ! تازه من سربازی انچنانی نداشتم ولی همیشه ذکر و فکرم درگیر بود از دانشگاه اجباری تا سربازی اجباری و الانم زندگی اجباری !اما چیزی که مهمه، اینه که خیلی از آدم‌ها شرایط موراکامی رو داشتن ولی موراکامی دونده شده :) که این خودش خیلی با ارزشه! البته موراکامی دونده به اون صورت نبوده که مطرح باشه یا مقام خاصی داشته باشه، صرفاً چون به دویدن علاقه داشته و نویسنده بوده، دوست داشته خاطرات و تجربیاتش رو کتاب کنه، چون احتمالاً این کار بهش حس خوبی داده. موراکامی تو کتاب درباره فواید و کمک‌هایی که دویدن بهش کرده می‌گه. جالب اینکه فیل نایت هم دونده بود و همیشه می‌رفت می‌دوید و اون هم از تاثیرات دویدن خیلی می‌گفت. تنها نکته‌ای که انتظار داشتم تو کتاب باشه، بحث علمی بود که تقریباً هیچ اشاره‌ای بهش نشده بود و کل کتاب حول محور موراکامی نوشته شده بود. برای همین خیلی نمی‌شه درباره‌اش چیز خاصی نوشت. اگه به این سبک کتاب‌ها علاقه دارین و به دویدن هم علاقه دارین، به نظرم بیاین به خودم پیام بدین که راهنماییتون کنم؛ چون اون کتاب برای کشورهای جهان اول نوشته شده و حتی ممکنه افسردتون کنه 😅 چون شما هیچ وقت نمی‌تونید مثلا چون فلان کشور هواش خوبه برید و چند مدت اونجا باشید که بدوید، یا برید سنترال پارک برای دویدن یا بعد دویدن کنار ساحل برید آب تنی کنید :) خیلی بخوایید هزینه کنید یه کفش با برند خوب بگیرید که تو هوای الوده با دلار 85 تومانی و عصاب خراب ، بدون اینده و انگیزه برید بدوید )من اگه بخوام زندگی روزمره خودمو بگم، اینجوری بود: امروز راس ۵:۳۰ بیدار شدم البته با ۷ ساعت خواب مفید :)رفتم باشگاه، بعدش دوش آب سرد گرفتم طوری که نزدیک بود از حال برم 😂 بعد رفتم سرکار، برگشتم خونه شام درست کردم، گیتار تمرین کردم و الان هم دارم این مقاله رو می‌نویسم! پنج‌شنبه هم می‌رم پردیسان بدوم! ولی این دویدن کجا، دویدن موراکامی کجا! باز خداروشکر الان هوا یکم بهتره؛ پارسال به قدری هوا آلوده و خاکستری بود که برج میلاد معلوم نبود! اگر خونه سیگار می‌کشیدم و نمی‌رفتم بیرون، خیلی بهتر از این بود که برم بدوم :( چون با شلوارک می‌رم و با اسنپ می‌رم، همین که یه مسیر چند دقیقه‌ای پیاده تا خونه می‌آم می‌ترسم گشت ارشاد گرامی بیاد ما رو با خودش ببره!موراکامی درباره ورزش سه‌گانه صحبت می‌کرد که شامل دو، شنا و دوچرخه‌سواری می‌شد. منم ورزش سه‌گانه خودمو دارم: برای آخر هفته کوهنوردی، دو و دوچرخه‌سواری که تا الان به صورت مرتب انجام دادم :) تعریف از خود نباشه، دوچرخه‌های بیدود که یه مدت تهران بودن، من به نفر ۵ ایران شدم :)ورزش به حال روحیم خیلی کمک کرده، شاید بهترین تراپی بوده برام. اگر شما هم ورزشکار هستید یا به ورزش علاقه دارید، اپلیکیشن استراوا رو نصب کنید، بهتون خیلی کمک می‌کنه. اونجا می‌تونید منو هم فالو کنید :)اگه از مقاله خوشت اومد میتونی تو کافیته بهم دونیت کنی یا ثبت نام کنی با این کارت من خیلی خوشحال میشمhttps://www.coffeete.ir/sobhan</description>
                <category>Sobi</category>
                <author>Sobi</author>
                <pubDate>Tue, 03 Jun 2025 23:38:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر ظریف رهایی از دغدغه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@SobhanMozafari/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%81-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%BA%D8%AF%D8%BA%D9%87-%D9%87%D8%A7-iq4fflwz1dcf</link>
                <description>چند هفته پیش با دوستم رفتیم انقلاب. یه کتاب‌فروشی هست که معمولاً اونجا کتاب می‌گیرم. گفتم می‌رم تو، از هر کدوم خوشم بیاد می‌خرمش. معمولاً هم این‌جوری می‌شه که از کارم پشیمون می‌شم و می‌گم کاش دربارش سرچ می‌کردم. ولی این بار پشیمون نشدم و کتاب خوبی انتخاب کردم :) .عکس عنوان کتاب طوریه که ظاهراً می‌خواد دغدغه‌هامون رو فراموش کنیم، اما در واقع کتاب می‌خواد ما رو با واقعیت زندگی و دغدغه‌هامون بیشتر آشنا کنه. بیشتر حول محور صادق بودن با خود و پذیرشه.چند وقت پیش که درباره این کتاب با دوستم صحبت می‌کردم، گفت: &quot;منم خوندمش، کتاب چرت و زردی بود!&quot; ولی من این حس رو به کتاب نداشتم و به‌نظرم کتاب مفیدی بود (حداقل برای من). تنها مشکلی که با این کتاب و کتاب‌های مشابه دارم اینه که نویسنده طبق چارچوب فرهنگی کشور خودش (که معمولاً کشورهای غربی هستن) می‌نویسه. مثلاً تو کتاب &quot;کفش‌باز&quot; فیل نایت، تو نوجوانی که خانواده پولداری نداشته، می‌ره دور دنیا رو می‌زنه و با چند ماه کار کردن، ماشین می‌خره. در حالی که این مورد برای ایران خیلی عجیب و باور نکردنیه! در کتاب هم مثال‌هایی زده می‌شه که برای ما ایرانی‌ها صدق نمی‌کنه! مثلاً وقتی حداقل نیازهای زندگی رو نداری (هرم مازلو)، چجوری می‌خوای زاویه دیدت رو نسبت بهش عوض کنی؟ به‌نظرم این کتاب برای کسایی مناسبه که زندگی متوسطی دارن، نه کسی که ۵ سال کار کرده تا بتونه یه ماشین از رده‌خارج بخره! همین الان که دارم این مقاله رو می‌نویسم، اینترنت ترکیده. زنگ زدم گفتن اختلاله، ولی در واقع یه هفته‌ست ترکیده! امروز کلاً قطع شد، که احتمالاً برق هم می‌ره تا چند ساعت دیگه!پس خیلی نمی‌شه این کتاب رو برای همه توصیه کرد. وقتی داشتم کتاب رو می‌خوندم، کلی نکته بود که اگه یادم می‌موند، یه مقاله چندصفحه‌ای می‌تونستم بنویسم :) . الانی که دارم این مقاله رو می‌نویسم، همزمان دارم با ChatGPT هم صحبت می‌کنم که نظرش رو درباره کتاب بدونم.رهایی از دغدغه به این معنیه که مشکلات بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی‌مون هستن و ما در هر شرایط و هرجا، با مشکلات زندگی مواجه‌ایم. بهتره پذیرشش رو داشته باشیم و سعی کنیم دغدغه‌ی مشکلاتی رو داشته باشیم که به پیشرفتمون کمک کنن، چون حل کردن خیلی از مشکلات خارج از توانایی ماست. شاید خیلی وقتا پیش اومده باشه که بگیم: &quot;این مشکل حل بشه، دیگه راحت می‌شم و زندگی خوبی خواهم داشت.&quot; ولی به محض اینکه مشکل برطرف می‌شه، فقط برای مدت کوتاهی سرخوش می‌شیم و بعد دوباره با چالش‌های جدید درگیر می‌شیم. و تا آخر عمر، تو این چرخه‌ی بی‌نهایت قرار می‌گیریم. خیلی از اتفاقاتی که برامون می‌افته، کنترلی روش نداریم. ولی نحوه‌ی واکنش به اون‌ها، موضوعیه که بهش اشاره می‌شه. در واقع، مسئولیت‌پذیری می‌تونه خیلی کمکمون کنه و بهتره با خودمون صادق باشیم، تا اینکه مشکلات رو بندازیم گردن دیگران.در ادامه درباره ارزش‌های زندگی صحبت می‌کنه. اینکه ارزش درستی انتخاب کنیم که در درازمدت، خروجی خوب به ما بده. اینجا توصیه می‌کنم کتاب &quot;انسان در جست‌وجوی معنا&quot; رو بخونید که مفصل به این موضوع پرداخته. درد و رنج به مقدار لازم، می‌تونه خیلی بهمون کمک کنه. یه جمله معروف هست که می‌گه: «انسان در محدودیت‌ها ستاره می‌شه» (شعر یاس :) ). می‌شه گفت واقعاً درسته. درد و رنج به زندگی ما رنگ و بوی دیگه‌ای می‌ده. ما باید غذای بدمزه رو چشیده باشیم تا بدونیم غذای خوشمزه چجوریه! دوران آموزشی سربازی، وقتی تو پادگان بودم، فکر می‌کردم همین زندگی عادی هم چقد قشنگه! اینکه به میل خودت بری بیرون، قدم بزنی، با دوستات قرار بذاری و ...چند وقت پیش تو یوتیوب یه ویدئو دیدم که فرق بین دوپامین و سروتونین رو توضیح می‌داد، خیلی برام جالب بود.بعضی از ارزش‌ها آنی و گذرا هستن و فقط لذت لحظه‌ای یا کوتاه‌مدت دارن. مثلاً این سبک ارزش‌ها باعث ترشح دوپامین می‌شن که فقط برای مدت کوتاه حال خوب می‌ده.ولی وقتی یه کاری رو در بازه زمانی بلند انجام می‌دیم و براش زحمت می‌کشیم، باعث ترشح سروتونین می‌شه که احساس خوشحالی مداوم و عمیق‌تری می‌ده.مثلاً وقتی مدتی رفتم باشگاه و به اون نتیجه‌ای که می‌خواستم رسیدم، احساس رضایت موندگارتری داشتم.البته هر دو نوع لذت برای ما حیاتی و ضروری‌ان، مهم بالانس نگه داشتنشونه.توصیه می‌کنم کتاب &quot;فرضیه خوشبختی&quot; رو هم بخونید؛ تو این موضوع خیلی کمکتون می‌کنه.در ادامه درباره شکست‌ها و اشتباهات‌مون صحبت می‌کنه. اینکه شکست‌ها بخشی از طبیعت زندگی‌ان و ما از طریق اون‌ها یاد می‌گیریم و رشد می‌کنیم.همه‌ی ما از بدو تولد با این الگو بزرگ شدیم؛ از وقتی شروع به دست‌وپا زدن می‌کنیم تا زمانی که راه رفتن یاد می‌گیریم.فصل آخر رو خیلی دوست داشتم، چون درباره مرگ صحبت می‌کرد.کتاب &quot;خیره به خورشید&quot; رو حتماً بخونید، چون درباره مرگ و زندگیه.یه جمله معروف هست که می‌گه: «وقتی مرگ هست، ما نیستیم؛ و وقتی ما هستیم، مرگ نیست. پس لزومی نداره از مرگ بترسیم.» ولی تو ناخودآگاه ما همیشه ترس از مرگ هست. خیلی از رفتارها و خواب‌هایی که می‌بینیم، ریشه در مرگ دارن. مرگ باعث می‌شه زندگی ارزشمندتر بشه و بیشتر قدر لحظات‌مون رو بدونیم. وقتی به این پذیرش برسیم، کیفیت زندگی‌مون خیلی بالا می‌ره. برای همین هم افرادی که تجربه‌ی نزدیکی با مرگ داشتن، زندگی‌شون بعدش کاملاً تغییر کرده. فکر کردن به مرگ و پذیرشش، باعث می‌شه خیلی از چیزایی که قبلاً فکر می‌کردیم مهمن، دیگه برامون مهم نباشن. همیشه احساس می‌کردم اگه حداقل‌های زندگی رو داشتم، آدم خوشبختی بودم. هرچند الان هم خودمو خوشبخت می‌بینم، ولی یه‌سری مشکلات و دغدغه‌ها هستن که مثل یه غده سرطانی به ما ایرانیا چسبیدن! این آخر هفته‌ای که دارم این مقاله رو می‌نویسم، خیلی خوشحالم چون کارامو مرتب انجام دادم. چند تا مشکل اساسی دارم که دارم روشون کار می‌کنم :) .همه از ۳۰سالگی می‌ترسن. منم یه ترس خاصی دارم که به‌نظرم بیشتر تأثیر رسانه‌هاست. ولی خیلی برام مهم نیست، چون جوری زندگی کردم که هر سالم بهتر از پارسال بوده (البته اگه حمل بر خودستایی نشه 😂).همیشه به‌جای خواب شیرین صبح، ترجیح دادم صبح زود برم باشگاه. به‌جای آب گرم، به خودم سختی دادم و با آب سرد دوش گرفتم، حتی زمستونا. ولی نتیجه‌ش این بود که در طول روز اون‌قدر انرژی داشتم که همه فکر می‌کردن شیشه می‌کشم 😁 . این همون چیزیه که منسن تو کتابش هم بهش اشاره کرده بود: اینکه باید یه‌سری چیزا رو فدا کنی تا یه‌سری چیزای دیگه به دست بیاری. دیروز ساعت ۵ صبح بیدار شدم، رفتم رکورد دویدنم رو بشکنم. از ۳۳ دقیقه پارک پردیسان، می‌خواستم برسم به ۳۰ دقیقه. ولی نشد و با ۳۷ دقیقه تمومش کردم. ولی امید دارم که رکورد خودمو بشکنم :) . تو زندگیم، همیشه یکی دو نفر هستن که آخر هفته‌ها باهاشون برم سفر یا کافه! از دیروز تا الان با دوتا از دوستام قرار داشتم، رفتیم کافی زدیم و کلی خندیدیم. عصر امروز هم همین برنامه‌ست :) البته جبر جغرافیایی همیشه باعث ناراحتی و عصبانیت من بوده و هست، و تنها کاری که می‌تونم بکنم اینه که فحش بدم... که معمولاً همین کارو می‌کنم 😅میتونم بگم جزو آدمای خوشبختم :)اگه از مقاله خوشت اومد میتونی تو کافیته بهم دونیت کنی یا ثبت نام کنی با این کارت من خیلی خوشحال میشم https://www.coffeete.ir/Sobhan </description>
                <category>Sobi</category>
                <author>Sobi</author>
                <pubDate>Fri, 16 May 2025 11:10:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منگی</title>
                <link>https://virgool.io/@SobhanMozafari/%D9%85%D9%86%DA%AF%DB%8C-rqgycxodvns1</link>
                <description>این مقاله رو با گوشی تو ترافیک شمال به تهران مینویسیم . کتاب منگی رو با تنهایی پرهیاهو پارسال گرفتم قرار بود جفتشو عید تموم کنم ولی نشد :) . منگی یک کتاب تقریبا ۱۰۰ صفحه ای با یک داستان روزمرس . میشه گفت مثل تنهایی پرهیاهو روزمرگی یک نفر رو میگه با این تفاوت که تنهایی پرهیاهو متنش ادبی بود تقریباً .  ولی منگی متنش خیلی خودمونی و سادس که خیلی مورد پسند من بود :). اسم شخصیت اصلی داستان رو تا جایی که یادم بیاد نمیگه برای همین من با ایکس استفاده میکنم .داستان زندگی  ایکسه که با مادر بزرگش زندگی میکنه . ایکس  در یک کشتار گاه کار میکنه و از شغل و محل زندگیش خیلی ناراضیه و همون ابتدا کتاب با دیالوگ های شکایت از محل زندگی و کارش شروع میشه. ایکس  با اینکه کارشو دوست نداره ولی برای امرار معاش مجبوره هر روز تعداد زیادی گاو و خوک رو بکشه و قطعه قطعه کنه .اول فکر کردم منگی اسم شخصیت اصلی داستانه ولی منگی ، به معنی منگ بودنه تو داستان هم به این مورد اشاره میشه که شخصیت اصلی داستان وقتی سرکار میره همیشه منگ ، خسته ، بی هدف و انگیزس ! حتی رو دوچرخه ای که میره یه تایم میخوابه و کارشو بدون هیچ معنی و لذتی انجام میده و دچار یک روزمرگی تکراریه که حتی یه جایی میگه آخرین باری که مرخصی گرفتم یادم نیست .منگی خیلی شبیه زندگی ما ایرانی هاست. پوچی ، بی انگیزگی و تلاش برای مهاجرت تو کتاب خیلی تکرار میشه .  پایان داستان رو متوجه نشدم که چجوری شد و چه میخواست برسونه و خیلی نمیشه دربار کتاب صحبت کرد حتی تو یوتوب هم نقد و بررسی نداشت . نمیدون چرا ولی بنظرم اورده ای نداشت و داستانش هم خیلی خوب نبود ( البته این نظر منه که  کتاب زیادی نخوندم : )  ). شاید کتاب سطحش بالا بود یا شاید موضوعش مورد علاقه من نبود .اگه از مقاله خوشت اومد میتونی تو کافیته بهم دونیت کنی یا ثبت نام کنی با این کارت من خیلی خوشحال میشم https://www.coffeete.ir/sobhan </description>
                <category>Sobi</category>
                <author>Sobi</author>
                <pubDate>Sun, 27 Apr 2025 20:11:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی پر هیاهو</title>
                <link>https://virgool.io/@SobhanMozafari/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%BE%D8%B1-%D9%87%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%88-lcnfioxej8o1</link>
                <description>تنهایی پر هیاهو  پیشنهاد فروشنده کتاب بود . کتاب رو از کتاب خونه طبقه دو کافه آندورا پارسال اسفند گرفتم . دوتا کتاب پیشنهاد داد که من جفتشو گرفتم الانی که دارم این مقاله رو مینویسم صفحه 30 کتاب دوم ( منگ ) هستم و چون تعداد صفحاتش کمه اونو هم احتمالا این هفته تموم کنم : ) . بعدش احتمالا یک کتاب علمی یا بیزینسی بخرم و از رمان خوندن کمی فاصله بگیرم . کتاب درباره زندگی هانتا( شخصیت اول داستان ) هستش . تو یوتوب نقد و بررسی هاشو که میدیدم شخصیت اصلی داستان برگرفته از زندگی نویسنده کتابه . نوسنده اقای هرابال اهل چک که جزو بهترین کتاب هاش هم هست . داستان درباره زندگی یک کارگره که 35 ساله با دستگاهی که داره کتاب هارو خمیر میکنه ! یک تتاقض بین هانتا و شغلش هست اینکه با اینکه هانتا عاشق کتابه ولی مجبوره  روزانه ده ها کتاب رو خمیر کنه و از بین ببره البته یواشکی کتاب هایی که  دوست داره رو با خودش به خونه میبره ! کتاب های تو خونش بیش از دو تن میشه که جا برای خوابیدن نداره و به سختی میتونه  بخوابه . کتاب منو یاد فیلم perfect days  میندازه ! تو perfect days  شخصیت اصلی یک زندگی روتین داره که از لحظه های کوچیک و ساده زندگیش هم سعی میکنه لذت ببره مثلا وقتی اهنگ میزاره با حس عمیقتری بهش گوش میده یا از شغلش که دستشویی هایی توکیو  تمیز میکنه ، هر روز صبح با یک انرژی و انگیزه خاصی بیدار میشه و از کارش هم  سعی میکنه لذت ببره یک زندگی اگزیستانسیالیستی  که سعی میکنه از ثانیه به ثانیه زندگیش لذت ببره. اگه فیلم رو ببنید توش اتفاق خاصی نمیوفته صرفا زندگی یکی از شهروندای توکیو رو به نمایش میزاره ولی خیلی برداشت میشه ازش کرد . هانتا هم خیلی به جزییات توجه میکنه و درباره چیز های ساده ای که ما شاید روزانه میبینم و بی تفاوت هستم میاد چند صفحه با جزیات صحبت میکنه .  با توجه به اسم کتاب هانتا همیشه در تنهایی و بدون ارتباط با کسی زندگی میکنه مادر و داییش تو داستان میمیرن و هانتا بیشتر عمرش رو با دو تن کتاب تو خونش سپری میکنه . کتاب تا حدی ادبی نوشته شده و برای منی که مترو کتاب رو میخوندم خیلی سخت بود چون باید خیلی دقت  میکردم ولی برای کسایی که ادبی هستن میتونه خیلی لذت بخش باشه ولی اگه میخواستم خودم کتاب انتخاب کنم تنهایی پر هیاهو رو انتخاب نمیکردم ولی در هر صورت در تایم مرده ای که داشتم یک کتاب خوندم :)  .امروز جمعه 29 اولین ماه ساله نمیدونم چرا صب 6 بیدار شدم ! ساعت رو ، رو 8 کوک کرده بودم ولی وقتی بیدار شدم خیلی سرحال  بود با اینکه دیروزش مسیر چند کیلومتری توچال رو رفته بودم البته بدنم هم امادگی این مسیر رو داشت و چون خوابمم کافی و عمیق بود باعث شد صبح جمعه رو با سحر خیزی استارت بزنم که خیلی خوشحال هستم :) چون خواب زیاد منو کسلتر و ناراحتر میکنه نمیدونم چرا وقتی تایم زیادی میخوابم بیدار میشم یاد بدبدختی هام میوفتم :_) ولی در هر صورت مهم اینه امروز رو خوشحالم :) .فک کنم منم همون زندگی  اگزیستانسیالیستی  در فیلم perfect days رو دارم :) چون همیشه سعیم بر اینه از تایم هام بهترین استفاده و لذت رو ببرم . از اینکه هیچ کاری نکنم متنفرم حتی بعضی وقتا برای اینکه بیکار نباشم خونه رو تمیز میکنم 😁 اینکه تمیز میکنم منظورم اینه نسبت به یک پسر های مجرد بیشتر تمیز میکنم وگرنه خونه رو باید تمیز کرد در هر وصورت . وقتی این مقاله رو مینویسم دارم به اهنگ های جنوبی گوش میدم هوا هم خیلی خوبه و منم خیلی خوشحالم چون دوپامین لازم رو طول هفته به دست اوردم با باشگاه صبح + دوش اب سرد + پیاده روری + کتاب خوندن + گیتار تمرین کردن + بیرون رفتن با دوستام  و.... . فقط تنها مشکلم  اینه تو این خراب شده زندگی میکنم و بیشتر از اون پول هم ندارم خیلی : ( وگرنه فک کنم همه چی دارم :) .اگه از مقاله خوشت اومد میتونی تو کافیته بهم دونیت کنی یا ثبت نام کنی با این کارت من خیلی خوشحال میشم https://www.coffeete.ir/sobhan </description>
                <category>Sobi</category>
                <author>Sobi</author>
                <pubDate>Fri, 18 Apr 2025 09:18:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پلتفرم حمایت مالی کافیته</title>
                <link>https://virgool.io/@SobhanMozafari/%D9%BE%D9%84%D8%AA%D9%81%D8%B1%D9%85-%D8%AD%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%AA%D9%87-f5es0yu6nyi2</link>
                <description>چند سال پیش با جمعی از دوستان کافه رفتیم و قرار شد یک پلتفرم استارتاپی بیاریم بالا ولی ایده نداشتیم ! هرچند یکی دوبار هم استارت زدیم ولی شکست خوردیم . بعد از چند مدت ایده دونیت رو انتخاب کردیم  . هم پروژه نسبتا ساده ای بود هم دوست داشتیم تجربه یک کار گروهی رو داشته باشیم  . بعد از 4 سال پلتفرم دونیتمون (کافیته ) چند هزار کاربر داره رو روزانه به ادم های مختلفی دونیت میشه . با این کار شخصا احساس ارزشمندی کردم چون بیشتر تایمم رو به بطالت میگذروندم . ولی الان که به این مسیر چند ساله نگاه میکنم خیلی خوشحالم . سوالی که همیشه ازم پرسیده میشه و فک و فمیل ها هیچ  وقت درکش نکردن اینکه دونیت چیه و چرا باید به ادم ها پول بدیم ! دونیت یک حمالت مالی یا حتی میتونه عاطفی از طرف افراد مختلف برای محتوایی که تولید میکنید باشه که عموما به صورا رایگان هم هست . به طور مثال همه ما کسایی رو میبینیم که کنار خیابون ساز میزنن و مردم اگه دوست داشتن به شون پول میدن . این درواقع همون دونیت محسوب میشه . یعنی شما برای محتوایی که دیدین یا شنیدین و خوشتون اونده به سورد خودجوش و اختیاری مبلغی رو اهدا میکنید . مثالش در دنیای it  میشه گفت یونوبر ها ، پادکستر ها ، پیج های اینستاگرامی و هرچیزی که بشه به صورت عمومی ارائه داد . تولید کنندگان محتوا لینک پیج کافیتشون رو میزارن کسایی که مایل بودن برای انگیزه داده مبلغی رو اهدا یا به اصطلاح دونیت میکنن . میتونن کنار دونیت یک پیام محبت امیز هم بنویسن که برای تولید کنندگان خیلی انگیزبخش و با ارزشه .اینکه چرا کافیته سال 1400 با حداقل امکانات کافیته الان شده نتیجه کار گروهیه که داشتیم . بنظرم برای موفقیت باید حداقل یک نفر باشه که موقعی که بدرین شرایط روحی و انگیزه ای میرسید همدیگه رو تقویت کنید . با کار گروهی ایده ها و سرعت توسعه چند برابر میشه . یادمه دبستان معلم یک سوال مطرح کرد . دست چپ 5 کیلو زور داره دست راست 10 کیلو  الان جمعا چقد زور دارن ؟!! به صورت ریاضی حساب کنیم میشه 15 ولی معمولا عدد بیشتری میشه مثلا 20 یا بیشتر . کارگروهی هم دقیقا همین کارو با تیم میکنه .تو تعطیلات عید با دوستم نشستیم برای کاربرایی که دونیت داشتن گزارش تولید کردیم که خیلی لذت بخش بود که نمونشو میزارم . هدف این مقاله برای کار خفنی بود که تعطیلات امسال انجام دادیم . البته همچین خفن هم نبود چون chat gpt  بخش زیادیش رو انجام داد  :  ) . پلتفرم حمایت مالی کافیته https://aparat.com/v/xlln0yf اگه این مقاله براتوت مفید  بود میتونید تو کافیته بهم دونیت کنید یا اونجا ثبت نام کنید با اینکار منو خیلی خوشحال میکنید https://www.coffeete.ir/Sobhan </description>
                <category>Sobi</category>
                <author>Sobi</author>
                <pubDate>Sat, 05 Apr 2025 20:47:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسان در جستوجو معما</title>
                <link>https://virgool.io/@SobhanMozafari/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%AC%D9%88-%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7-mtscwkm1ihue</link>
                <description>سال نو مباک  :) باورم نمیشه وارد 1404 شدیم ! وقتی بچه بودم همیشه این چالش رو داشتم چرا زمان دیر سپری میشه و دوست داشتم سریع بزرگ بشم و الان که بزرگ شدم خیلی خوشحالم 😁 چون یک بار شانس زندگی که دارم ، هم بچگی رو تجربه کردم هم دارم بزرگ سالی رو تجربه میکنم هرچند زندگی ذاتا پر از رنج و سختیه و با شرایط فعلی کشور سختیش 2x میشه ولی خوب زندگی همینه و پر از جبر و ناعدالتیه  وقتی کاری از دست من برنمیاد سعی میکنم با حداقل شرایطی که دارم بتونم زندگیمو داشته باشم (البته حداقل شرایط نه به این معنی که بدبخت باشم  هم ، راضی باشم ) . کتاب انسان در جستوجو معما هم تقریبا میخواد همین موضوع رو بگه . اگه یه روزی قدرتی داشته باشم که همه رو مجبور کنم چند تا کتاب بخونن یکیش انسان در جستوجوی معناس !  کتاب دو بخشه بخش اول داستان زندگی خودش  در اردوگاه و بخش دوم درباره بحث های روانشناسی رنج های زندگیه که هر دو بخشش فوق العاده بودن.داستان از اسیر شدن  فرانکل  و فرستادنش به ارودگاه کار اجباری آشویتسه . آشویتس جزو یکی از وحشتناک ترین اوردگاه های کار اجباری بوده که از هر 20 نفر تقریبا یک نفر زنده میموند . شدت کار بقدری سخت بود که بیشتر زندانیان خودکشی میکردن تعدادی هم که زنده میموندن برای معنایی بود که در زندگی داشتن یا به قول نیچه که فرانکل تو کتابش ازش نقل قول میکنه  کسی که چرایی زندگی دریابد باهر چگونگی کنار خواهد امد. البته شانس هم خیلی تو زنده بودن فرانکل  نقش داد که بهش اشاره نشده بود.قبل از ادامه این دوتا فیلم رو حتما ببنید خیلی یکی درباره کتاب فرانکل  یکی درباره اردوگاه کار اجباری آشویتسورودی اردوگاه کار اجباری یک جمله نوشته شده بود اگه کار کنی ازاد میشی ولی هیچ وقت کسی برای کار ازاد نشده بود درواقع ازادی اینجا معنی مرگ رو داره و هرکس خوب کار میکرد میتونست بمیره ! شاید چون   مرگ برای خیلی ها اروزو بود . در آشویتس خودکشی جرم بود و هرکسی که اقدام به خودکشی میکرد و زنده میموند انقدر شکنجش میکردن که از شکنجه بمیره. روزانه تعداد زیادی ادم ها بخاطر کار سخت میمردن و تعداد زیادی هم توسط پزشک های  اس اس که تشخیص میدادن توان کار کردن ندارن روانه کوره های ادم سوزی میشدن . نحوه کار کوره های ادم سوزی به این صورت بود که قبلش تعداد زیادی زندانی رو وارد یک زندان زیر زمینی میکردن و ازشون میخواستن همشون لخت بشن بعد از لخت شدن وارد یک اتاق دیگه میشدن که بهش اتاق گاز میگفتن اونجا با یک گاز زندانی هارو خفه میکردن که من یه جایی تو یوتوب دیدم 20 تا 30 دقیقه طول میکشید بمیرن بعد از اتاق گاز زندانی ها رو داخل کوره های جسد سوزی مینداختن و خاکستر جنازه هارو داخل زمین های کشاورزی میریختن در زمین های آشویتس ده ها تن خاکستر ادم هست که براشون سنگ قبر گذاشتن . ترسناک تر از کوره ادم سوزی ازمایشگاه پزشکی نازی ها بود که رو ادم ها ازمایش انجام میدادن و بدون هیچ دارو بیهوشی به وحشیانه ترین حالت ادم هارو میکشتن مثلا تو یکی از ازمایش ها دوتا جنین رو بهم پیوند داده بودن بدون هیچ دارو بیهوشی. در اخر ازمایش همه افراد میمردن .فرانکل در هفته های اول اردوگاه فکر نمیکرد زنده بمونه ولی میل به زندگی و اینده باعث شد نهایت تلاشش رو بکنه . در سرما ، گرما ، عفونت ، بیماری و ... کسایی بیشترین شانس زنده بودن رو داشتن که چرایی برای زندگی داشتن یا به قول فرانکل معنایی برای زندگی داشتن. یه جایی فرانکل تصمیم میگره فرار کنه ولی وقتی هم سلولی هاشو میبینه که مریض هستن پشیمون میشه و تصمیم میگیره اگه قراره بمیره برای یک معنا و هدف خاصی باشه . البته فرانکل چند بار هم شانس اورد و  همش برای معنای زندگی نبود چون خیلی از ادم ها بودن که بیرون اردوگاه خانواده داشتن و دوست داشتن برگردن پیش خانواده هاشون یا خیلی از نیرو های اس اس برای تفریح کارگران رو میکشتن . فرانکل داستان یکی از هم سلولی هاشو میگه که خواب میبینه در تاریخ مشخصی ازاد میشه بعد از تاریخی که رسید و خبری از ازادی نشد هم سلولی امیدشو از دست میده و میمیره ! . حتی کارگر هایی که شرایط کاری بهتری داشتن هم میمردن چون از نظر فرانکل برای ادامه معنایی نداشتن .البته کتاب خیلی دقیقتر به موضوع رواشناسی و داستان میپردازه که توصیه میکنم حتما کتاب رو بگیرید و بخونید و بنظرم حتما کتاب فیزیکی رو تهیه کنید چون کتاب صوتی یا پادسکت ممکنه  خیلی تاثیر گزار نباشه .بخش دوم کتاب برای من خیلی جذاب تر بود که درباره رنج و مرگ صحبت میکرد روش هایی که میتونه بهمون کمک کنه از زندگی  استفاده بهتری داشته باشیم یا حسرت کمتری از گذشته داشته باشیم.وقتی کتاب رو میخوندم انقدر مطالب قشنگی توش بود میگفتم اینو تو   نوشتم بنویسم ولی الان خیلی هاشو یادم رفت : ( . تو نت درباره اردوگاه های کار اجباری سرچ کنید خیلی  داستان های عجیبی داره  مو به تنم سیخ شد . کتاب رو یکی از دوستام پارسال ( ماه پیش ) بهم هدیه داد که دستش درد نکنه :) منم میخوام برای چند نفر هدیه بخرم . چند ماه پیش هم برای یکی از دوستان هدیه خریدم ولی فرصت نکردم براش پست کنم :  (. کتاب بعدی که شروع کردم تنهایی پر هیاهو که از کتاب فروشی کافه اندورا خریدم و پیشنهاد فروشنده بود .اگه از مقاله خوشت اومد  میتونی تو کافیته بهم دونیت کنی یا ثبت نام کنی با این کارت من خیلی خوشحال میشم https://www.coffeete.ir/sobhan </description>
                <category>Sobi</category>
                <author>Sobi</author>
                <pubDate>Fri, 28 Mar 2025 16:27:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیره به خورشید</title>
                <link>https://virgool.io/@SobhanMozafari/%D8%AE%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-dmd6papdveht</link>
                <description> خیره به خوشید رو یکی از دوستام معرفی کرد تا گفت کتاب درباره مرگه سریع رفتم انقلاب و خریدمش چون با بحث های این سبکی خیلی علاقه دارم .  اروین یالوم کتاب رو تو دهه 70 سالگی خودش می نویسه از تجربیات خودش و مراجعینی که داره ،  درباره مرگ صحبت میکنه . عنوان کتاب هم به معنی فکر کردن به مرگ مثل خیره شدن به خورشید سخت و غیر قابل تحمله ! . خیلی از نقل قول هاشو قبلا در پادکست رواق شنیده بودم پس اگر علاقه به همچین موضوع هایی دارید توصیه میکنم پادکست رواق رو حتما گوش کنید تو چند اپیزود اولش درباره مرگ صحبت میکنه که خیلی شبیه به کتاب یالومه . خود یالوم اعتقاد به خدا نداره و میگه ما موجودات فانی هستیم که بعد از یک زمان چند ساله برای همیشه از بین میریم به اصطلاح به زندگی قبل به دنیا اومدن باز میگردیم  این جمله بقدری ترسناکه که هر کدوم از ما بارها و بارها تو خداگاه و ناخودگاه بهش فکر کردیم و میکنیم حتی بیشتر خواب هایی که میبینم برای ترس از مرگه خیلی از مراجعین یالوم که خوابشون رو تعریف میکنن یالوم به مرگ نسبت میده . خوندن این کتاب و کتاب های مشابه باعث میشن از ترسمون اگاهی داشته باشیم هرچند اگاهی داشتن از ترسمون به معنی از بین بردن ترسمون نیست ما همیشه ترس از مرگ رو خواهیم داشت . فکر کنید بعد مرگتون فراموش میشید و اخرین نفری که شما رو میشناسه هم از دنیا میره و برای همیشه به فراموشی سپرده میشید این موضوع به قدری ترسناکه که در بعضی از افراد ممکنه باعث انزوا یا پرخاشگری بشه بدون اینکه دلیلش رو بدونن . خیلی از مراجعین یالوم که برای دلیل دیگه ای پیشش میومدن با چند جلسه یالوم متوجه میشد مشکل مراجعش ترس از مرگه .  خیره به خوشید رو یکی از دوستام معرفی کرد تا گفت کتاب درباره مرگه سریع رفتم انقلاب و خریدمش چون با بحث های این سبکی خیلی علاقه دارم .  اروین یالوم کتاب رو تو دهه 70 سالگی خودش می نویسه از تجربیات خودش و مراجعینی که داره ،  درباره مرگ صحبت میکنه . عنوان کتاب هم به معنی فکر کردن به مرگ مثل خیره شدن به خورشید سخت و غیر قابل تحمله ! . خیلی از نقل قول هاشو قبلا در پادکست رواق شنیده بودم پس اگر علاقه به همچین موضوع هایی دارید توصیه میکنم پادکست رواق رو حتما گوش کنید تو چند اپیزود اولش درباره مرگ صحبت میکنه که خیلی شبیه به کتاب یالومه . خود یالوم اعتقاد به خدا نداره و میگه ما موجودات فانی هستیم که بعد از یک زمان چند ساله برای همیشه از بین میریم به اصطلاح به زندگی قبل به دنیا اومدن باز میگردیم  این جمله بقدری ترسناکه که هر کدوم از ما بارها و بارها تو خداگاه و ناخودگاه بهش فکر کردیم و میکنیم حتی بیشتر خواب هایی که میبینم برای ترس از مرگه خیلی از مراجعین یالوم که خوابشون رو تعریف میکنن یالوم به مرگ نسبت میده . خوندن این کتاب و کتاب های مشابه باعث میشن از ترسمون اگاهی داشته باشیم هرچند اگاهی داشتن از ترسمون به معنی از بین بردن ترسمون نیست ما همیشه ترس از مرگ رو خواهیم داشت . فکر کنید بعد مرگتون فراموش میشید و اخرین نفری که شما رو میشناسه هم از دنیا میره و برای همیشه به فراموشی سپرده میشید این موضوع به قدری ترسناکه که در بعضی از افراد ممکنه باعث انزوا یا پرخاشگری بشه بدون اینکه دلیلش رو بدونن . خیلی از مراجعین یالوم که برای دلیل دیگه ای پیشش میومدن با چند جلسه یالوم متوجه میشد مشکل مراجعش ترس از مرگه .  خواهیم داشت . فکر کنید بعد مرگتون فراموش میشید و اخرین نفری که شما رو میشناسه هم از دنیا میره و برای همیشه به فراموشی سپرده میشید این موضوع به قدری ترسناکه که در بعضی از افراد ممکنه باعث انزوا یا پرخاشگری بشه بدون اینکه دلیلش رو بدونن . خیلی از مراجعین یالوم که برای دلیل دیگه ای پیشش میومدن با چند جلسه یالوم متوجه میشد مشکل مراجعش ترس از مرگه . یالوم به چند تا کتاب دیگه هم رفرنس میده  مرگ ایوان ایلیچ  و سرود کریسمس که  قبلا  خونده بودم . تو داستان هایی که درباره مرگ خوندم بعد از اینکه ادم ها احساس نزدیکی با مرگ پیدا میکنن عوض مثل اسکروج در داستان سورد کریسمس که کلا یک ادم دیگه ای شد . یالوم میگه اگاهی و پذیرش داشتن به مرگ رو کیفیت زندگیمون تاثیر مستقیمی داره هرچند خیلی سخت هست بخصوص وقتی سن بالا میره سخت تر همیشه  . در دوران جوانی و نوجوانی شاید این مسله خیلی تو خود اگاهمون نیاد  ولی در میان سالی و پیری بیشتر بروز پیدا میکنه . یک نکته ای که خیلی برام عجیب بود اینکه خیلی از پدر و مادر های ایرانی و پدر مادر خودم شنیدم که میگن کاشکی مرگ بچه هامون رو نبینیم و زودتر از اونا از دنیا بریم کتاب دقیقا عکس این موضوع رو میگه یه جمله معروف داره که وقتی شما هستید مرگ نیست و وقتی مرگ هست شما نیستید و لازم نیست که وقتی مردید بترسید یا حرست بخورید چون به عدم میرسید  و این اطرافیانتون هستن رنج شما رو تحمل میکنن یا در رواق یک داستان مشابه بود که یکی از مرگ همسرش افسرده میشه وقتی پیش روانپزشک میره بهش میگه دوست داشتی تو میمردی و همسرت زنده می موند ؟!؟ اینجوری باید رنج نبود تو رو همسرت تحمل میکرد ولی الان شرایط تو طوریه که تو داری رنج همسرت رو تحمل میکنی بدون اینکه همسرت رنجی داشته باشه . در ادامه یالوم میگه چون ما برای بقا زندگی میکنیم هرکاری میکنیم که بتونیم زندگی جاودانه ای داشته باشیم سعی میکنیم با تولید مثل کردن ، معروف شدن ، تاثیر گزار بودن یا هرچیزی که یاد مارو بعد از مرگ حفظ کنه تلاش میکنیم  طبق صحبت های یالوم همین مقاله نوشتن من هم ممکنه برای ترس از مرگ  باشه که بعدن ها کسایی بیان بخونن و یادم باشن . بعد از پادکست رواق که دوسال پیش گوش کردم خیلی زندگیم تغیر کرد شاید مرگ رو پذیرفتم ولی هرچی که هست سعی میکنم بهترین استفاده رو از زندگیم داشته باشم . چنتا از مراجعین یالوم وقتی میپرسید چرا از مرگ میترسید جوابشون حسرت داشتن برای زندگی نکرده بود که منم خیلی از این مورد میترسم که دوران پیری حسرت یکسری کار هارو داشته باشم . دین میتونه خیلی کمک کنه  اعتقاد به خدا و دنیای دیگه باعث میشه ترس مرگ کمتری داشته باشم یالوم میگه مفهوم خدا هم از ترس از مرگ به وجود اومده که بحث خیلی پیچیدایه. یک مورد دیگه ای که خیلی برام جالب بود و تو کتاب های دیگه بارها خونده بودم روابط ادم ها بود . داشتن روابط خوب با اطرافیان در ترس از مرگ و خوشبختی ما خیلی تاثیر داره . در کتاب فرضیه خوشبختی هم مفصل به این مورد پرداخته بود یالوم میگه بهترین روان درمانگر برای هر نفر داشتن یک دوست صمیمیه که حرفاتو بهش بگی و بتونی راحت باشی باهاش.مرگ خیلی موضوع پیچیده ای بوده و هست و از زمان پیدایش انسان تا یونان باستان و الان برای انسان ها بزرگترین چالش بوده  . ولی ما میتونیم چکار کنیم ؟! میتونم با اگاهی داشتن از موضوع مرگ کیفیت زندگیمون رو بهبود بدیم و از زمان باقی مونده ای که داریم بهترین استفاده رو بکنیم . پذیرش خیلی میتونه بهمون کمک کنه . چه ادم معقدی باشیم چه نباشیم میتونیم به عنوان یک شانس بهش نگاه کنیم که شانسیه که بهمون داده شده دنیا رو ببینیم. من همیشه دوست دارم سحر خیز باشم بیدار بشم پیاده رویی کنم کتاب بخونم ، گیتا بزنم ، ورزش کنم با دوستام وقت بگزرونم و ... و واقعا هم تا ایجای کار خیلی خوشحال و راضیم ( جدا از بحث جغرافیایی که  داریم ) .کتاب بعدی که میخوام شروع کنم انسان در جست و جو معنا هستش که فردا میخوام استارتشو بزنم :).امشب هم هوا بارونیه و بنظرم عالیه چون معتقدم یه روز تنها اروزم میشه اینکه کاش میتونستم تو هوای بارونی پیاده‌روی کنم:)اگه از این مقاله خوشت اومد میتونی تو کافیته بهم دونیت کنی یا اونجا ثبت نام کنی اینجوری منو خیلی خوشحال میکنی  https://www.coffeete.ir/sobhan </description>
                <category>Sobi</category>
                <author>Sobi</author>
                <pubDate>Sun, 09 Mar 2025 23:45:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابخانه نیمه شب</title>
                <link>https://virgool.io/@SobhanMozafari/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-hewpnu31ticz</link>
                <description>دیروز  کتاب ، کتابخانه نیمه شب رو تموم کردم این کتاب یک مسافرت شمال هم باهام اومد که اونجا 50 صفحش رو خوندم :) اخر مقاله یک فیلم هم از شمال هفته پیش میزارم چون منظرش واقعا خاص  بود و برای من اولین تجربه این سبکی بود  تو فیلم خودتون متوجه میشید : ) .داستان کتاب رو اسپویل نمیکنم و خلاصه میگم که اگه دوست داشتید بخونید. پیش جلد کتاب شکوه و شکایت برای زندگی‌هایی که آن‌ها را زندگی نمی‌‌کنیم راحت است. آرزوی این‌که کاش استعدادهای دیگرمان را پرورش داده بودیم و به پیشنهادهای متفاوتی بله می‌گفتیم راحت است. آرزوی این‌که کاش سخت‌تر کار کرده بودیم، بهتر عشق ورزیده بودیم، امور مالی خود را با درایت اداره کرده بودیم، محبوب‌تر شده بودیم، در آن گروه مانده بودیم، به استرالیا رفته بودیم، به آن قرار قهوه بله گفته بودیم یا یوگای بیش‌تری انجام می دادیم راحت است.زحمتی ندارد که برای دوستانی که نداشتیم و کاری که نکردیم و آدم‌هایی که با آن‌ها ازدواج نکردیم و بچه‌هایی که نداشتیم احساس فقدان کنیم. سخت نیست که خودمان را از دریچه‌ی چشم دیگران ببینیم و آرزو کنیم کاش تمام نسخه‌های متفاوت از خودمان بودیم که می‌خواستیم باشیم. راحت می‌شود تا ابد حسرت خورد و در حسرت ماند.اما این زندگی‌هایی که در حسرت نزیستن‌شان هستیم مشکل حقیقی ما نیستند. مشکل خود حسرت است. این حسرت است که ما را پژمرده و تباه می‌کند و باعث می‌شود خودمان و افراد دیگر را بدترین دشمنان خود احساس کنیم.اگه بخوام کتابخانه نیمه شب رو تو یک کلمه خلاصه کنم یا اگر می گفتن یک اسم دیگه براش انتخاب کن &quot;حسرت&quot; رو انتخاب میکردم کتاب هم درباره حسرت ها و تصمیمات اشتباهیه که در زندگیمون میگیریم . نورا شخصیت اصلی داستان بخاطر شرایط روحی که داره تصمیم میگیره خودکشی کنه .  در ادامه نورا در یک سرزمین جادویی بیدار میشه که یک کتابخونه بزرگ داره  . وارد کتابخونه میشه و خانم الم کتابدار اونجا که کتابدار مدرسه نورا در دوران بچگیش هم بود  اونجا حضور داره.  هر کتاب یکی از زندگی های نورا با تصمیم های متفاوته مثلا اگه نورا  ادامه تحصیل میداد زندگی متفاوتی داشت یا کلاس شناشو ادامه میداد زندگی کاملا متفاوتی خواهد داشت یک کتاب سنگین هم وجود داره که حسرت های نورا توش نوشته بود  مثلا کاش ورزش میکردم ، کاش ادامه تحصیل میدادم ، کاش  دختر خوبی برای پدر و مادرم بودم ، کاش به پدرم میگفتم چقد دوستش دارم ، کاش موسیقی رو ادامه میدادم و ..... . تورا خیلی از زندگی هارو تجربه میکنه ! زندگی در حالتی که خیلی پولداره یا وقتی خیلی مشهوره طوری که چند میلیون فالور تو اینستا داره و همه میشناسنش یا وقتی که به عنوان یک محقق به قطب جنوب میره چون همیشه این کارو دوست داشن ولی تو هیچ یک از زندگی ها راضی نیست ! داستان به زندگی موازی هم اشاره ریزی میکنه که هر کدوم از ما میلیون ها زندگی دیگر در جای دیگری از جهان داریم با این قانون شاید من در یک زندگی دیگه ازداج کردم و زن و بچه دارم یا شاید مهاجرت کردم شاید ترک تحصیل کردم و یا شاید هم سربازم :) . یکی از دلایلی که نورا سری اخر میفهمه چرا دست به خودکشی زده نبود عشق در زندگیش بود و دقیقا بعد از مرگ گربش که نزدیک ترین کسی بود که پیشش بود دست به خودکشی میزنه چون برادرش در یک شهر دیگه بود و پدر و مادرش هم مرده بودن و نکته ای که خیلی برام جالب بود نورا با اینکه فسلفه اگزیستانسیالیستی  داشت بازم هم  تصمیمش خودکشی بود . اینجای داستان یاد کتاب فرضیه خوشبختی افتادم که روابط اجتماعی و اطرافیان چقد میتونن در خوشبختی ما نقش داشته باشن چون وقتی برادرش پیشش بود خیلی خوشحال بود و خودشو ادم خوشبختی میدونست . ادامه و اخر داستان رو بنظرم خودتون بخونید بهتره . کتاب میخواد چند مفهوم رو برای ما یاداوری کنه که دوست دارم نظر chat gpt  رو بزارم که خواناتر و گویاتره :  )هر انتخابی زندگی ما را تغییر می‌دهد، اما هیچ زندگی‌ای بی‌نقص نیستما همیشه ممکن است حسرت انتخاب‌های گذشته را بخوریم، اما حقیقت این است که هر انتخابی سختی‌ها و چالش‌های خاص خودش را دارد. حتی زندگی‌هایی که به‌ظاهر ایده‌آل هستند، مشکلات خودشان را دارند.پشیمانی نباید زندگی ما را کنترل کندما اغلب حسرت کارهایی را می‌خوریم که انجام نداده‌ایم، اما اگر می‌توانستیم آن مسیرها را ببینیم، متوجه می‌شدیم که شاید آن‌ها هم مشکلات خاص خودشان را داشتند. بنابراین، باید با گذشته کنار بیاییم و در لحظه زندگی کنیم.ارزش واقعی زندگی در لحظات کوچک نهفته است خوشبختی لزوماً در دستاوردهای بزرگ یا موفقیت‌های خاص نیست. گاهی یک گفت‌وگوی ساده، یک پیاده‌روی در طبیعت، یا یک رابطه‌ی دوستانه می‌تواند زندگی را معنا ببخشد.ما بیش از آنچه فکر می‌کنیم، در زندگی دیگران تأثیرگذاریم بسیاری از ما احساس می‌کنیم که وجودمان اهمیت خاصی ندارد، اما در واقع، تأثیرات کوچک ما می‌تواند زندگی دیگران را تغییر دهد. این کتاب به ما نشان می‌دهد که حتی کارهای به‌ظاهر ناچیز هم می‌توانند ارزشمند باشند.امید همیشه وجود داردحتی در سخت‌ترین لحظات، همیشه راهی برای تغییر و ادامه دادن هست. زندگی همیشه فرصت‌هایی برای شروع دوباره دارد، و هیچ‌چیز از پیش تعیین‌شده نیست.زندگی هیچ‌کس کامل نیست، اما می‌توانیم آن را معنادار بسازیمهیچ‌کس زندگی کاملاً ایده‌آلی ندارد، اما آنچه اهمیت دارد این است که چگونه با شرایط موجود کنار بیاییم و از آن بهترین استفاده را ببریم.اگه بخوام نظر خودمو بگم بنظر زندگی مثل یک بازیه ( نه برای همه ) تا وقتی که که میتونیم باید بازی کنیم ( زندگی کنیم ) چون هم زود تموم میشه هم یک بار میتونیم بازی کنیم  البته این یکی از نظریه های که درباره جهان هست . تا وقتی که خانواده دوستای خوب داریم میتونیم یک زندگی متوسط داشته باشیم . من همیشه معتقدم پول همونقدر کمش بده زیادش( خیلی زیاد :) ) هم میتونه همونقدر بد باشه و پول هم تو خیلی از جوانب زندگی دخیل نیست مثلا دوست خوب یا خانواده خوب . و اینکه خانواده خیلی میتونه تاثیر داشته باشه بخصوص وقتی که پدر و مادرامون از دنیا میرن.  چنتا جمله هم تو کتاب بود که بار ها تکرار میشد تاثیر چیز های کوچک رو دستکم نگیر . زندگی رو باید تجربه کرد. (البته این چیزایه که یادم مونده ولی تو همین مایه ها بود : ) ) یکی از دلایلی که در اینده ازش وحشت دارم (بجز پیری) حسرت کار هایه که میتونستم بکنم و نکردم و در قابلش هم هیچ کاری دیگه ای نکردم ولی بقول یک جمله معرف رنج از عدم پذیرش میاد .وقتی داشتم این مقاله رو مینوشتم تو یوتوب گیتار پلی کردم وچقد باهاش حس خوب گرفتم یکی از ارزو هام اینه یه روزی منم بتونم مثل کلیپ تو یوتوب گیتار بزنم که دارم تلاشمم میکنم : ) .اگه این مقاله براتون مفید بود یا اگه دوست داشتید میتونید تو کافیته بهم دونیت کنید یا تو کافیته ثبت نام کنید اینجوری خیلی منو خوشحال  میکنید  https://www.coffeete.ir/sobhan معاینم کلیپ شمال :)  https://aparat.com/v/spqgy18 </description>
                <category>Sobi</category>
                <author>Sobi</author>
                <pubDate>Sat, 15 Feb 2025 17:41:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کفش باز</title>
                <link>https://virgool.io/@SobhanMozafari/%DA%A9%D9%81%D8%B4-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-ynyrnkfsve8t</link>
                <description>خیلی وقت بود کفش باز رو تو ویترین کتاب فروشی های خیابون انقلاب میدیدم .  دوستام هم پیشنهادش داده بودن . همش تو برنامم بود بخرمش تا روز تولدم که جاوید برام هدیه خرید . کفش باز داستان فیل نایت بنیان گزار نایکی هستش . داستان از سال 1962 شروع میشه وقتی فیل نایت 24 سال داره  . یکی از خصوصیات فیل نایک که من خیلی دوست داشتم دوندگیش بود . رو جلد کتاب هم جمله قشنگی درباره دوندگی نوشتههر دونده‌ای این‌را می‌داند؛ کیلومترها می‌دوی و می‌دوی، بدون آن‌که واقعاً دلیلش را بدانی. به خودت می‌گویی به‌خاطر هدفی این کار را می‌کنی یا دنبل جمعیتی هستی؛ اما دلیل حقیقی دویدنِ تو آن است که جایگزین آن یعنی ایستادن تو را تا سرحد مرگ می‌ترساند. به‌این‌ترتیب، در آن صبح سال ۱۹۶۲ به خودم گفتم: بگذار همه بگویند که ایده‌ات ابلهانه است… تو ادامه بده. نایست. حتا به ایستادن فکر هم نکن تا این‌که به آن‌جا برسی و فکرت را زیاد مشغول این نکن که &quot;آن‌جا&quot; کجاست. هرچه پیش آمد فقط نایست. این پندی استثنایی، پیش‌گویانه و ضروری بود که به‌طور غیرمنتظره‌ای موفق شدم به خودم بدهم و از خودم بگیرم. نیم‌قرن بعد از آن روز، اکنون بر این باورم که این بهترین و یا شاید تنها پندی است که می‌توانیم و باید به خود و به دیگران بدهیم.در کتابش هم خیلی به این مورد اشاره میکنه که دوندگی چقد تونسته بهش کمک کنه . داستان با مسافرت نایت به دور دنیا شروع میشه نکته ای که خیلی برام جالب بود و خیلی حسرت خوردم شرایط سال 1962 امریکا بود ! حتی از شرایط الان ما ایرانی ها بهتر بوده ! یه جایی نایت بعد از چند ماه کار کردن ماشین مورد علاقشو میخره که با شرایط امروز کشور اصلا نتونستم تصور کنم که چجوری تو اون دوره یکی  با چند ماه کار کردن بتونه ماشین مورد علاقشو بخره و  چقد ذهنش  برای ایده و خلاقیت میتونه باز بمونه . نایت تو مسافرتش خیلی از کشور هارو میبینه . با چند ماه مسافرت  کلی تجربه پیدا میکنه  البته دلیل اصلی مسافرتش برای قرارداد با یک شرکت کفش ژاپنی بود که موفق شد یک قرار داد کوچیک بنویسه که نایت  نماینده فروش کفش های ژاپنی در امریکا هم بشه.وقتی داشتم کتاب رو میخوندم یاد یه جکی افتادم که اگه بیلگیتس در  ایران به دنیا میومد اگه خیلی موفق میشد یک کافینتی میزد . چون تو امریکا یا کشور های اروپایی انقدری دغدغه های الکی ندارن و برای همین دنبال علاقه یا کارای دیگه میرن . نایت فروشنده کفش های ژاپنی میشه سال به سال فروشش بیشتر و نیرو های جدیدی استخدام میکنه یکی از دلایلی که  نایت  تو موفقیتش بهش اشاره  میکرد وجود ادم هایی بود که دورو برش بودن  کسایی که در ادامه نه بخاطر پول بلکه برای یک هدفی که بهش علاقه داشتن کار میکردن . رفته رفته که شرکت بزرگ میشه با ژاپنی ها به مشکل میخورن و تصمیم میگیرن شرکت خودشون رو بزنن با اسم و طرح جدید . نایکی رو انتخاب میکنند . از  ابتدای کار تا انتها کلی چالش و فراز و نشیب های زیادی  داشتن که بهتره خودتون مطالعهش کنید  . بخش جالب داستان فصل اخر کتاب بود وقتی که نایکی به موفقیت رسید و همه پولدار شده بودن . خیلی از ادما تو اون دوره از دنیا رفته بودن کسایی هم که بودن با سرمایه ای که داشتن دنبال علایق خودشون رفته بودن . بیشترشون زندگی روستایی رو انتخاب کرده بودن که برای من جالب بود حس میکردم ما ایرانی ها بودیم تا اخر عمر دنبال این بود که پول بیشتری جمع کنیم  . وقتی پول سرایز شد ، همه ى ما را تحت تأثير قرار داد.  نه زياد و نه براى مدت طولانی . چون هيچ يک از ما انگیزش پول نبود ! ولی این ذات پول است . چه ان را داشته باشی یا نه ، چه ان را بخوایی یا نه ، چه ان را دوست داشته باشی یا نه ، سعی میکند روز های تو را تعین کند . وظیفه ما به عنوان انسان این است که اجازه ندهیم همیشه فکر میکردم ایا هر کدوم از ما تو اون دوره امریکا یا هر جای دنیا و هر دوره ای بودیم موفق میشیدیم !موفقیت نیاز به دسپلین ، تلاش و کوشش زیادی داره  چیزی که نایت خیلی بهش اشاره میکرد.  البته  من وقتی کتاب تموم نشده بود میگفتم این جزو کتاب های زرده که همش دارن میگن تو میتونی و  خیلی از شرکت های کفش تو اون دوره بودن که از بازار حذف شدن  . ولی صفحه اخر کتاب نایت میگه درسته تلاش و کوشش لازمه موفقیته ولی شانس هم خیلی مهمه و حتی مهمتر از تلاش و کوشش ! ولی دلیل نمیشه تلاش نکنیم چون تلاش و کوشش باعث میشن شانس بیشتری پیدا کنیم . نایت درباره اشتباهاتش و حسرت هایی که داشت صحبت میکنه یکی از اشتباهاتی که داشت  این بود انقدر مشغول کار بود تایم کمی رو برای خانوادش گذاشته بود . همچنین درباره زندگی پولداری صحبت میکرد که پول دیگه نمیتونه خوشحالش کنه و دنبال هدف های جدید با یادگیری های جدیده حتی یه جایی میگه کاش دوباره به گذشته برمیگشتم و این راه رو مجدد از اول میرفتم . اینجا به این جمله بیشتر ایمان اوردم که ادمی برای ادامه به یک معنا نیاز داره و پول اون معنا نیست .کفش باز رو بیشتر تو مترو میخوندم یا اخر هفته ها میرفتم کافه و 10 تا 20 صفحشو میخوندم از وقتی تایم استفاده از شبکه های اجتماعیم رو کم کردم وقت بیشتری پیدا کردم و چون از هیچ کاری نکردن بیزارم رو به کتاب خوندن اوردم : ) . کتاب بعدی که میخوام بخونم نمیدونم چیه اونم هدیه تولد یکی از دوستامه امروز بازش میکنم که استارتشو بزنم : ) . این مقاله رو برای این مینویسم که برای سال های بعد یاداوری باشه به احساس خوبی که داشتم. بعد از اینکه کتاب رو خوندم دارم عکسای فیل نایت رو سرچ میکنم خیلی حس عجیبی میده از  حدودا 60 سال گذشته .مثل همیشه می‌تونید تو کافیتِه بهم دونیت کنید یا تو کافیتِه ثبت‌نام کنید. با این کارتون من خیلی خوشحال می‌شم. https://www.coffeete.ir/sobhan </description>
                <category>Sobi</category>
                <author>Sobi</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jan 2025 14:19:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مزرعه حیوانات</title>
                <link>https://virgool.io/@SobhanMozafari/%D9%85%D8%B2%D8%B1%D8%B9%D9%87-%D8%AD%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA-gbcpfxbipbbe</link>
                <description>مزرعه حیوانات جزو بهترین کتاب هایی بود که خوندم . داستان برگرفته از حکومت های دیکتاتوریه وقتی کتاب رو میخوندم و با حکومت های دیکتاتوری مقایسه میکردم دیدم چقدر دقیق و قشنگ در قالب یک داستان حکومت های دیکتاتوری رو تعریف کرده. داستان از یک مزرعه شروع میشه که یک خوک پیر تصمیم میگیره شورش کنه و یک سخنرانی ترتیب میده که میگه انسان ها دارن بهمون ظلم میکنن و ما باید ازاد باشیم بعد از چند مدت خوک پیر( که بهش میگفتن جناب سرهنگ ) از دنیا میره ولی حیوان های دیگه رو تحت تاثیر قرار میده تا یک روزی که به  بدون برنامه ریزی وقتی  صاحب مزرعه میاد تو و بهشون شلاق میزنه ک ارومشون کنه حیوان ها به اقای جونز ( صاحب مزرعه ) حمله میکنن و کنترل مزرعه رو به دست میگیرن داستان تقریبا از اینجا به بعد شروع میشه . خوک ها که از همه باهوشتر هستن ریاست مزرعه رو بر عهده میگیرن  همه در مزرعه به صورت برابر سخت کار میکنن که وابستگی به کسی نداشته باشن  حتی چندتا قانون هم مینویسنهمه آن‌ها که روی دوپا راه می‌روند دشمن هستند.همه آن‌ها که چهارپا یا بالدار هستند، دوستند.هیچ حیوانی حق پوشیدن لباس را ندارد.هیچ حیوانی حق خوابیدن در تخت را ندارد.هیچ حیوانی حق نوشیدن الکل را ندارد.هیچ حیوانی حق کشتن حیوان دیگری را ندارد.همه حیوانات با هم برابرند.همه چی خود پیش میرفت تا روزی که بین اسنوبال و  ناپلئون اختلاف شروع میشه که  ناپلئون  موفق میشه اسنوبال رو از مزرعه فراری بده و خودش ریاست کل مزرعه رو به عهده بگیره رفته رفته با قدرت گرفتن ناپلئون یکسری از تبعیض ها تو مزرعه  اشکار میشه مثلا فقط خوک ها  جیره بیشتری از بقیه داشتن یا جا خواب متفاوتی داشتن و در جواب به بقیه حیوانات میگفتن چون کار مدریتی انجام میدن باید تغذیه مناسب و در رفاه باشن که بتونن از دشمنان خارجی در برابر مزرعه دفاع کنن و همیشه هم این مورد رو تکرار میکردن اگه ما نباشید دشمنان خارجی مزرعه رو میگیرن و همه رو سلاخی میکنن . با گذشت زمان اعتراض حیوانا بیشتری شد که باعث شد خیلی از حیوانا اعدام بشن و هر بار هم هفت قانون رو ویرایش میکردن مثلا قانون ششم رو اینجوری تغیر دادن هیچ حیوانی حق کشتن حیوان دیگری را ندارد مگر در شرایط خاص . ناپلئون  روز به روز چاقتر و قدرتمند تر میشود و  حیوان های مزرعه روز به روز جیره غذایی کمتری بهشون میرسد و سخت تر کار میکردن یکی از مشکلاتی که  حیوان ها داشتند این بود قوانین رو فراموش میکردن یا نمیدونستن شرایط قبلیشون چجوری بوده که بتونن با شرایط فعلیشون مقایسه کنند اعتراض هم میکردن افراد ناپلئون  میگفتن رییس داره مزرعه رو مدیریت میکنه  . بعد از چند سال که خیلی از حیوان ها مرده بودن و حیوان های جدیدی وارد مزرعه شدن ناپلئون با ادم ها وارد معامله شده بود و حیوان های دیگه رو به بیرون مزرعه معامله میکردن. حیوان ها از ترس  دشمن های خارجی و امید به اینده ای که ناپلئون  بهشون قول داده بود سخت کار میکردن تا یک روزی که  اخرین قانون هم تغیر دادن همه حیوانات با هم برابرند ولی بعضی ها بیشتر ! . یک روز که حیوان های به صورت تصادفی از پنجره خونه خوک ها داخل رو نگاه میکنند میبینن خوک ها با مصرف  مشروبات  با ادم ها جشن گرفتن و دارن درباره بیزینس جدیدشون حرف میزنن .ناپلئون   یه جایی  میگه برای اینکه بتونیم پول بیشتری در بیاریم باید حیون ها سخت کار کنند و جیره کمتری بگیرند !کتاب خیلی قشنگ نظام های دیکتاتوری رو به نمایش میکشه اینکه یک نفر با ارمان ازادی خواهی همین که قدرت رو به دست بگیره میتونه یک دیکتاتور باشه که حتی به مردم خودش هم رحم نکنه و مردم یک کشور چقدر بی سواد یا احمق باشند که گذشته رو فراموش کنند یا منتظر اینده بهتری باشند .کتاب مزرعه حیوانان رو دوستم برای هدیه تولد گرفت قبلا خیلی دربارش شنیده باشم ولی فکر نمیکردم  انقدر ازش خوشم . کتاب بعدی که میخوام بخونم  کفش بازه که امروز یک صفحش رو خوندم . درباره کفش باز هم خیلی شنیده بودم و همیشه دوستام بهم پیشنهاد میدادن از جاوید هم ممنونم که کفش باز رو بهم هدیه داد مثل همیشه می‌تونید تو کافیتِه بهم دونیت کنید یا تو کافیتِه ثبت‌نام کنید. با این کارتون من خیلی خوشحال می‌شم. https://www.coffeete.ir/sobhan کافه آندورا</description>
                <category>Sobi</category>
                <author>Sobi</author>
                <pubDate>Thu, 19 Dec 2024 22:23:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صد سال تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@SobhanMozafari/%D8%B5%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-bzhd292stowm</link>
                <description>تقریباً یک ساعت پیش کتاب صد سال تنهایی رو تموم کردم. این یک ساعته تو یوتیوب داشتم نقد و بررسی‌هاشو می‌خوندم. نقد و بررسی‌هاش همه گفته بودن خیلی از کسایی که کتاب رو می‌خونن، وسط کتاب ممکنه ول کنن و ادامه ندن. دقیقاً این مورد هم برای من پیش اومد ولی تمومش کردم : ). بعد از اینکه رسیدم صفحه ۱۰۰، به این نتیجه رسیدم این کتاب جزو کتاب‌هایی نیست که من دوست دارم و ترجیح دادم ادامشو نخونم هربار جلو میرفتم داستان قشنگتر میشد و بیشتر ترغیب به ادامه میشدم . کتاب حجم زیادی داره و داستان‌های مختلفی اتفاق می‌افته که ممکنه تو داستان گم بشی. البته من یک کار خوبی که کردم این بود که همش با ChatGPT درباره کتاب صحبت می‌کردم. مثلاً می‌گفتم: «سلام ChatGPT»، می‌گفت: «سلام سبحان! امروز چه خبر؟ کتاب رو تموم کردی؟ کجای داستانی؟» و هر تقریباً هر صد صفحه‌ای که می‌خوندم، با ChatGPT کلی درباره‌ش صحبت می‌کردیم.یک ویدیو هم از ChatGPT میزارم که شاید براتون جالب باشه و شاید شما هم بخواین از ChatGPT مثل من ازش استفاده کنین. سبک داستان رئالیسم جادوییه، یعنی ترکیبی از واقعیت و افسانه‌ست. ممکنه جاهای مختلف اتفاقاتی رو بخونید که دور از واقعیته. یکی از سختی‌های کتاب معرفی شخصیت‌های داستانه که تو چند نسل مختلف تکرار می‌شه. اسامی هم معمولاً سخت هستن و یکم طول می‌کشه متوجه بشی کی پسر کی بود و کی چیکار کرد. داستان با خوزه آرکادیو بوئندیا و اورسلا شروع می‌شه که از زادگاهشون مهاجرت می‌کنن به ماکوندو. البته در ابتدا ماکوندو وجود نداره و با ورود خوزه آرکادیو بوئندیا و اورسلا داستان تقریباً شروع می‌شه. همونطور که گفتم اسم‌ها طولانی و سخت هستن و این روند تا شش نسل بعد تقریباً همین‌جوری ادامه داره.اصلاً نمی‌شه خلاصه داستان رو نوشت یا به جای خاصی اشاره کرد، ولی می‌شه مفهوم کتاب و برداشت شخصی رو گفت. همیشه وقتی از یکی از مطالب کتاب خوشم می‌اومد، می‌گفتم اینو تو مقاله‌م بنویسم، ولی الان تقریباً هیچ‌کدومشون یادم نیست! :) ماکوندو رو می‌شه نماد دنیا دونست که از پیدایش تا نابودی، داستانش رو تو کتاب روایت می‌کنه. چیزی که برای من خیلی جالب بود، زمان بود که تو داستان با سرعت زیادی سپری می‌شد و شخصیت‌های اصلی داستان که فکر می‌کردم تا آخر داستان هستن، از داستان حذف می‌شدن. تنها شخصیتی که تا آخر داستان تقریباً بود، اورسلا بود که تقریباً ۱۲۰ سال عمر کرد.تقریباً همه شخصیت‌ها در پیری دچار تنهایی و انزوا می‌شدن. با اینکه شاید دور و برشون شلوغ بود، ولی همیشه احساس تنهایی می‌کردن. یا یکی مثل آمارانتا، دختر اورسلا، ترجیح داد خودش رو زنده به گور بکنه ! یکی از بخش‌های جالب داستان مربوط به ربکا بود. وقتی همسرش می‌میره، تنها تو یک خونه برای سال‌های سال زندگی می‌کنه. بعدها که به‌طور اتفاقی وارد خونه می‌شن، می‌بینن ربکا با ظاهری ترسناک روی صندلیشه. نه با کسی صحبت می‌کنه و نه اجازه می‌ده کسی به دیدنش بره. آخر هم تو خونه‌ش روی همون صندلی می‌میره. جالب این بود که اول داستان ربکا فراموش می‌شه تا آخرای کتاب که دوباره اسمش آورده می‌شه. تنهایی ربکا از اون تنهایی‌هایی بود که شبیهش تو داستان نیست. اکثراً وقتی به سن پیری می‌رسیدن، دچار حس و حال تنهایی می‌شدن. یا اورسلا که تو دوران پیری مورد تمسخر نوه‌هاش قرار می‌گرفت تا جایی که منتظر بود بارانی که طی چهار سال می‌اومد، تموم بشه و بمیره. چون به قدری درد دیده بود که دیگه از زنده بودن می‌ترسید. درد به این معنی که مرگ همه فرزندان و نوه‌هاش رو به چشم دیده بود؛ درد تنهایی و مورد بی‌توجهی قرار گرفتن، درد پشیمونی و ...یک موردی که آخر داستان برای من خیلی جالب بود این بود که زندگی همه آدم‌ها و ماکوندو توسط شخصی به اسم ملکیادس پیش‌بینی شده بود. چند نفر از اعضای خانواده طی نسل‌های مختلف می‌خواستن دست‌نوشته‌ها رو رمزگشایی کنن، ولی موفق نمی‌شدن تا آخرین نسل خانواده که مرگش رو هم تو دست‌نوشته‌ها پیش‌بینی کرده بودن و داستان تموم می‌شه.صد سال تنهایی رو تقریباً دو ماه پیش گرفتم و بیشترش رو تو مترو یا کافه خوندم. برای من خیلی کتاب خوبی بود. حداقلش این بود که از تایم‌های مرده‌ام درست استفاده کردم و برای اولین بار یک کتاب ۴۵۰ صفحه‌ای رو تموم کردم. بعلاوه، تجربه اولی که با هوش مصنوعی تو این سبک کار داشتم. قبلاً علاقه خاصی به کتاب نداشتم، ولی به این نتیجه رسیدم که خیلی بهتر از اینه که تو شبکه‌های اجتماعی وقت تلف کنم. می‌تونم بگم یکی از کارای مفیدی که امسال انجام دادم، شروع کتاب‌خوانی و کم کردن تایم شبکه‌های اجتماعی بود. کتاب بعدی که می‌خوام بخونم، هدیه تولد یکی از دوستام بود که دیروز بازش کردم. اسمش مزرعه حیواناته. یک کتاب کم‌حجمه. فکر کنم تا آخر هفته تمومش کنم. انقدر مسیر مترو تا شرکت طولانیه که روزانه یک ساعت اینا تایم می‌شه برای کارای این سبکی.در انتها هم یک گفت‌وگو با ChatGPT گذاشتم که شاید شما هم دوست داشتید اینجوری باهاش تمرین کنید.  https://www.aparat.com/v/tng6jt4 مثل همیشه می‌تونید تو کافیتِه بهم دونیت کنید یا تو کافیتِه ثبت‌نام کنید. با این کارتون من خیلی خوشحال می‌شم.  https://www.coffeete.ir/Sobhan کافه اندورا</description>
                <category>Sobi</category>
                <author>Sobi</author>
                <pubDate>Fri, 13 Dec 2024 12:41:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ ایوان ایلیچ</title>
                <link>https://virgool.io/@SobhanMozafari/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%84%DB%8C%DA%86-vdbxaw7rme80</link>
                <description>&quot;چند وقتیه علاقه پیدا کردم به نوشتن درباره کتاب‌هایی که می‌خونم. امروز داشتم توی سایت کافیته می‌چرخیدم که دیدم درباره مرگ ایوان ایلیچ چیزی ننوشتم و فقط خیلی خلاصه توی یکی از نوشته‌هام بهش اشاره کردم. مرگ ایوان ایلیچ رو یکی از دوستام چند ماه پیش بهم پیشنهاد داد. وقتی داشت داستانش رو توضیح می‌داد، خیلی علاقه‌مند شدم؛ از اون داستان‌هایی بود که من خیلی دوست دارم.البته تو پیج اینستاگرامم هم یه چیزایی دربارش نوشتم ولی چون امروز وقت ازاد بیشتری داشتم گفتم اینجا هم بنویسم :).داستان درباره زندگی ایوانه؛ از ابتدای زندگی تا مرگش! صفحه اول کتاب با این جمله شروع می‌شه: «ایوان ایلیچ مرد.» فصل اول کتاب معرفی کلی شخصیت ایوان و اطرافیانشه که برای من یکم خسته‌کننده بود، چون اسم‌های عجیب‌وغریب زیادی داشت. اما از فصل دوم داستان اصلی شروع می‌شه. داستان، حکایت زندگی خیلی از ماهاست. ایوان ایلیچ از فرش به عرش می‌رسه و یک زندگی باب میلش رو، که همیشه آرزوش رو داشت، می‌سازه. اما هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد یه روزی روند مرگ خودش رو جلوی چشم‌هاش ببینه! همیشه فکر می‌کرد مرگ برای بقیه‌ است و فقط دیگران می‌میرن.داستان وقتی به اوج می‌رسه که ایوان مریض می‌شه و روزهای آخر زندگیشه. اونجاست که می‌بینه تمام دستاوردهای زندگیش، از مادیات گرفته تا خانواده‌اش، نمی‌تونن هیچ کمکی بهش بکنن. حتی از طرف خانواده‌اش طرد می‌شه و در تنهایی مطلق منتظر می‌مونه تا مرگ سراغش بیاد. ایوان روزهای آخر عمرش به این فکر می‌کرد که اگر به گذشته برگرده، خیلی چیزها رو تغییر می‌ده. ولی تنها کاری که از دستش برمی‌اومد این بود که با تنهایی کنار بیاد.فکر می‌کنم همه‌مون به نوعی چنین احساسی خواهیم داشت، به‌خصوص در زمان پیری، وقتی که از جامعه و شاید حتی از خانواده فاصله می‌گیریم و به معنای واقعی کلمه تنها می‌شیم. چقدر خوبه که با آگاهی وارد این بحران بشیم. همیشه به دوستام پادکست رواق رو پیشنهاد کردم. فصل آخر رواق درباره تنهاییه؛ یه جایی می‌گه: «ما تنها به دنیا می‌آییم و تنها از دنیا می‌ریم. این واقعیت زندگیه و باید بپذیریمش.» البته کتاب درباره تنهایی نیست، ولی بخش مربوط به تنهایی برای من خیلی جالب بود.توصیه می‌کنم حتماً این کتاب رو بخونید. من برای دوتا از دوستام هم این کتاب رو هدیه گرفتم، ولی نخوندن! 😂در حال حاضر دارم کتاب صد سال تنهایی رو می‌خونم. تنها مشکلی که باهاش دارم اینه که خیلی طولانیه! 😄 نزدیک به 500 صفحه است که من تقریباً 400 صفحش رو خوندم. ولی اونم خیلی قشنگه. دوست دارم سریع تمومش کنم و درباره‌اش بنویسم. 😊&quot;تو کافیته میتونید  با من در ارتباط باشید یا اونجا بهم دونیت کنید :) یا ثبت نام کنید ک با اینکارتون خیلی خوشحالم میکنید https://www.coffeete.ir/sobhan  #پرداخت_مستقیم_پیمان</description>
                <category>Sobi</category>
                <author>Sobi</author>
                <pubDate>Fri, 06 Dec 2024 20:16:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>