<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های گلبرگ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Sogoli_dreams</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 19:23:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4808982/avatar/kfsEyF.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>گلبرگ</title>
            <link>https://virgool.io/@Sogoli_dreams</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ما!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sogoli_dreams/%D9%85%D8%A7-onfrdkcfxi17</link>
                <description>آسمان می‌سوخت،بر زمین آتش می‌بارید.ابر خاکستر،مهتاب هم می‌تابید.جرم یک بوسه است!در تاریکی کوچهروشن بود چشم ها،آتش،حسادت بود و نفرت.نفس بود،گاه خشم و گاه خواستن،غم بود و تنهایی.خاطره هم بود،در پس ذهنی فرسوده.من نمی‌دانم که هستند،آنان که می‌رانند و می‌دوزند.آنهایی که می‌سازند،دمی قانوندمی ترس و دمی اجبار.گویی نفت در شریان این لحظه‌ست‌.طلا‌ای سیاه،به تاریکی این خاک،خاک تاریک خونخاک تنها،خاک غمگین‌.دگرباره،جرم یک بوسه است،بر لبان تو، لب یارم.جرم بوسه بر لبان توست،و چه مجرم من خواهم بود!جرم هنوز یک بوسه است،بر لب جان بی‌جانت،من میترسم و تو هرگز نخواهی بود!خاک نیز ترسید،خون نیز وحشتما همه رعب‌ایم!ما همه تنها و آزردهما همه خسته.منتظر ماندم که برگردی،منتظر ماندم که برگردم.جرم یک بوسه است،و همیشه خواهد ماند!گر به‌سان ما در این خاک است،گر روزگار در این چرخ استو دمی آسوده‌سازی را نمی‌داند،جرم بوسه می‌ماند!«گلبرگ»</description>
                <category>گلبرگ</category>
                <author>گلبرگ</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 03:40:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من بی مقدمه شروع کردم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sogoli_dreams/%D9%85%D9%86-%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-nstcltpir87e</link>
                <description>هر داستانی مقدمه دارد و من مقدمه برایم دشوار است! می‌دانم که بی مقدمه هیچ چیز جذاب نیست حتی پایان؛مگر اینکه دلنشین باشی. اگر دلنشین باشی همیشه یک جای امن داری که نترس باشی و آزاد.به طوری که بی‌مقدمه آغاز کنی!نمیدانم که من جایی امن دارم یا نه،اما مینویسم!نوشتن را دوست دارم خیلی زیاد،گرچه حتی به درستی آن را نیاموخته‌ام.شاید درست نباشد اما به راستی چه کسی درستی یا نادرستی را مشخص می‌کند؟ من که نمی‌توانم شاید هنوز،شاید برای همیشه.من همانی‌ام که آموزگارم گفت«گیج و مظطرب».چراکه من مصمم نیستم،مصر هم همینطور‌!حالا مانند همیشه آرزو دارم،ارزوها‌یم بسیار بزرگ هستند.آنها گاهی از گلیم من به قدر کلانی فراتر می‌روند و من فقط نظاره میکنم.هرچقدر کوتاه یا بلند من آرزو هایم را دوست دارم،اما دیگران نه.بعضی فکر بر این دارند که من عجیب زندگی میکنم،البته که کمی هم راست میگویند. اگر بخواهم راست بگویم من دوست دارم عجیب باشم،به گمانم که شما هم عجیب بودن را دوست داشته باشید! یعنی هرکسی که درباره آن تفکری کند و به آن بیاندیشد شاید جذب آن بشود.داشتم از ارزو هایم میگفتم، آنها مانند من عجیب هستند،نه اینکه فکر کنید نامعقول و ناممکن باشند،نه! آنها فقط فرق می‌کنند.انگار تو تنها بینایی باشی که در شهر یک نابینا،میبینی! شاید دیدن قشنگ باشد،اما نه در جایی که دیدن آرزو باشد یا بی معنی و مفهوم.به هر حال همه اینا دلیل چشم بستن من نمی‌شود.من به دیدن ادامه میدهم،چون دیدن مرا به نوشتن وا می‌دارد. آدم ها را که میبینم میخواهم بنویسم،راجع‌به داستان‌شان،چهره‌شان‌،رفتارشان، وجودشان و جملگی افکاری که درباره‌شان می‌اندیشم.شاید روزی به ستوه بیایم از این دیدن شاید هم در آن غرق شوم برای همیشه.اما فکر کنم که تماشا کردن زیباست و افکارم را به زیبایی خود مزین می‌کند.پس به گمانم اگر همه ببینیم ،زیبا خواهیم شد!</description>
                <category>گلبرگ</category>
                <author>گلبرگ</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 02:00:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>