<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سکوت</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Sokout</link>
        <description>http://t.m/Sokout_ch</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 13:20:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1837718/avatar/Yt4ZgH.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سکوت</title>
            <link>https://virgool.io/@Sokout</link>
        </image>

                    <item>
                <title>12 ساعت ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Sokout/12-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-krgw3juzgqtn</link>
                <description>دوری، نشون عمق رفاقته.یه روزی فکر می‌کردم فاصله به طول جاده‌است ولی الآن می‌فهمم فاصله به عمر زمانه. خیلی وقتا مثل چشم به هم زدنه خیلی وقتا بیشتر از عمر یه سال. اینکه می تونم با یه چشم به هم‌زدن پیش تو باشم ولی قضا اینه که بیشتر از عمر سال منتظر روز دیدار بمونم. 12 ساعت شبیه چشم به هم‌زدنه ولی برای من و تو نه.12 ساعت نشون عمیق بودن ماست. درست برام اندازه همین 12 ساعت رفیقی.</description>
                <category>سکوت</category>
                <author>سکوت</author>
                <pubDate>Fri, 15 Dec 2023 13:23:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از 6 ماه</title>
                <link>https://virgool.io/@Sokout/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-6-%D9%85%D8%A7%D9%87-ffu5uzut90eh</link>
                <description>بعد از مدتها برگشتم به ویرگول میشه. میشه چندماه؟ میشه تقریبا 6 ماه!تو این 6 ماه اتفاقای مهمی برام افتاد که یکیش تموم شدن کارشناسیمه :) بالاخره من رشته ادبیات عربی رو تموم کردم و دارم میرم سمت رشته و کار مورد علاقه‌ام.خیلی ساله که منتظر همچین موقعیتی هستم؛ ولی دارم به کندترین شکل ممکن انجامش میدم. واقعا من چم شده؟ ذهنم هم پره و هم ریخت و پاشیده، دقیقا هیچی سرجاش نیست ولی آرومه :) خیلی آروم ...نمی‌دونم چی می‌نویسم ولی می‌نویسم!</description>
                <category>سکوت</category>
                <author>سکوت</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jul 2023 12:02:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمیدونم</title>
                <link>https://virgool.io/@Sokout/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-yyopxulazxnr</link>
                <description>از اولین پستی که دیروز گذاشتم تو این فکرم که برم وبلاگ بزنم. امشب که اومدم  اتاق سایت یه سر رفتم تو بلاگفا و هوز دو دل بودم که آیا واقعا میخوام که یه وبلاگ داشته باشم یا نه؟نمیدونم ویرگواجای نوشتن اینفکرای بیخود و بی جهت هست یا نه ولی الآن نیاز دارم که این فکرای بیخود رو از ذهنم ببرم بیرون. نه واقعا دفتر روزمره ام جای نوشتن این چیزا نیست.دارم به این فکرمیکنم که اگه قراره این اتفاق هم بیفته باید حداقل صبر کنم تا امتحانام تموم شه یا شاید ترم بعد که آخرین ترمه!</description>
                <category>سکوت</category>
                <author>سکوت</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jan 2023 20:46:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعلق</title>
                <link>https://virgool.io/@Sokout/%D8%AA%D8%B9%D9%84%D9%82-oi5whtdhfgw5</link>
                <description>چند شب پیش که داشتیم از بازار بر میگشتیم، وقتی به با ستونهای گذرای پل های این شهر نگاه میکردم، چیزی از درونم در آغوشم گرفت، بر عکس بقیه بغل کردنا این آغوش سرد بود ... بوی غربت داشت ... بی تعلقی ..‌. اونجا، اون شب احساس کردم به جایی تعلق ندارم ...‌ اصلا متعلق به دنیا نیستم  ... اصلا انگار روحی در من نبود، شاید هم بود اما احساس تعلق نمیکرد ... نه به جسمم نه به دنیا ... یه چیزی در درونم می گفت باید بری ... اما نمی گفت کجا! می گفت باید رها کنی باید بکنی ... ولی نمی دونستم چجوری ... هنوزم نمی دونم چجوری ... این صدا هر بار هر روز بام میگه که باید برم ولی نمیگه چجوری ...&quot;این پست پیش نویس سه ماه پیشه، نمیدونم چندم مهر...&quot;</description>
                <category>سکوت</category>
                <author>سکوت</author>
                <pubDate>Fri, 06 Jan 2023 16:09:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وبلاگ نویسی</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-u7zowa82c42j</link>
                <description>الآن که دارم این پست رو می نویسم، با الهه توی اتاق سایت خوابگاهم. برای درس خوندن اومدیم ولی من نشستم پشت سیستم بدون اینکه برای درس خوندن نیازی بهش داشته باشم. هر وقت کیبورد می بینم دلم میخواد که بنویسم. از تق تق دکمه های کیبورد خوشم میاد، از کیبورد های لمسی مثل همین کیبورد های گوشی متنفرم. به نظرم باید دکمه های کیبورد با فشار انگشتات بره پایین و تق تق صدا بده. حتی از صدای مصنوعی کیبورد گوشی هم متنفرم. تا اونجایی که یادمه از تایپ کردم لذت میبرم. مطمئنم اگه تو اون دوره ای بودم که با دستگه تایپ می نوشتن من یکی از همون آدمایی بودم که پشت اون دستگاه می نشست. قرار نبود بیام از علاقه ام نسبت به کیبورد و اجدادش بگم. میخواستم بیام بگم که من چقدر از &quot;وبلاگ نویسی&quot;خوشم میاد. وبلاگ نویسی رو از راهنمایی شرع کرده بودم؛ یادمه معلم ادبیاتم باعث شده بود که وبلاگ نویسی رو شروع کنم. به نظرم خیلی کار جذابی بود و هنوز هم هست. اینکه بیای بنویسی و یه آدمی که مایلها ازت دوره بیاد حرفاتو بخونه و راجع بهشون نظر بده خیلی باحاله. هنوز هم از وبلاگ نویسی خوشم میاد، به دور از فضاهای مجازی ای که این روزا پر از مخاطبای رنگارنگ و نقاب زنه، تو میای و از هر چی که میخوای می نویسی و آدمایی شاید با منطق بهتر و شبیه تر به تو حرفاتو می خونن.سکوت _ شونزده / دی / صفر یک</description>
                <category>سکوت</category>
                <author>سکوت</author>
                <pubDate>Fri, 06 Jan 2023 16:04:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>