<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امیر سلیمانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Soleyye</link>
        <description>جالب</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 11:20:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1871883/avatar/uTcFyY.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امیر سلیمانی</title>
            <link>https://virgool.io/@Soleyye</link>
        </image>

                    <item>
                <title>درباره سعی‌های تباه</title>
                <link>https://virgool.io/@Soleyye/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D8%B9%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-xumiukourbom</link>
                <description>زن روی تردمیل می‌دود و مرد از صدای به شماره افتادن نفسهایش نفس می‌گیرد. زندگی (برای لحظه‌ای) زیباست. دویدنش زیباست. او را دوست دارد و هر لحظه با او بودن را شکار می‌کند. هیچ لحظه‌ای از دستش نمی‌سُرد. زن هم‌نسل او است. او هم جنگ‌جو بار آمده. او هم معنی زندگی را می‌داند و لحظات از دستش فرار نمی‌کنند. خوب تلاش می‌کند برای سر پا ماندن! لذت می‌بُرد از دیدن تلاشش، اشتیاقش به زندگی. از این‌که گذشته را شخم نمی‌زند، و چشم به آینده دارد. فقط روزی چند ساعت می‌خوابد، سر کار می‌رود، ورزش می‌کند و به زندگی بهتر باور دارد؟ ولی مرد از یواشکی‌های زن هم خبر داشت. دیده‌ بود همین که وی‌پی‌انش فعال می‌شود و ساعتی در سکوت خبر می‌خواند، می‌رود توی آشپزخانه، در را به تخته می‌کوبد، ظرفها را پر سر و صدا توی سینک می‌ریزد، شیر آب را پرفشار باز می‌کند؛ فقط برای آنکه صدای گریه‌اش نیاید. اینطور وقتها که سر و صداها زیاد می‌شوند، هیچ‌کدام رنج و غم را به روی هم نمی‌آوَرند. قرارشان این شده اخبار را کمتر دنبال کنند. این شرط را بعد از خبر کشته شدن کیان با خودشان گذاشتند. بعد از خواندن خبر فلج شده بودند، هر دو. کسی هم نبود به دادشان برسد. غم از سر و روی خانه می‌بارید. دیدند اینطور نمی‌شود. کمی باید آسان گرفت. گوشی‌ها را برای چند روز کنار گذاشتند، و به رویِ خودشان نیاوردند، کثافتِ جاری را. طبق انتظار زندگی به طرز دردناک همیشگی در جریان بود. مرد در خیابان فلسفه‌بافی می‌کرد برای زن. که عجب نبضی دارد این زندگی! عجب بی‌همه‌چیزِ شروری است که پا از گلو برنمی‌دارد. چرا ول نمی‌کند این کثافت! چرا زمان برای دقیقه‌ای نمی‌ایستد. مرد پُرگویی می‌کرد و زن گوش بود، مثل اکثرِ وقت‌ها در سکوت. مرد گاهی از خودش بدش می‌آمد که دارد این سرباز سلامت را، که هنوز به هر جان کندنی، دارد زندگی می‌کند را با حرفهایش کرخت و غمگین می‌کند.  و البته مرد خوب می‌دانست که سنگ زیرین آسیاب بودن یعنی چه. یاد گرفته‌ بود که مرد یعنی این! کسی که کمتر می‌شکند، شکسته‌ها را بند می‌زند و در هر وضعیتی شیرازه‌ای می‌شود برای روانهای از هم‌گسیخته. همه‌ی عمر اینطور بوده. الان هم نمی‌شد وقتی زن هر غروب که از سر کار برمی‌گردد خانه، با مردی شکسته مواجه شود، که او را در آغوش بگیرد، گریه کند و بگوید همه‌ی آرزوهایم مرده‌اند! آرزوهایم را کشته‌اند. هیچ چیز مثل قبل نیست؛ دیگر نمی‌تواند باشد؛ از فردیت خالی شده‌‌ام. تلاشهایم برای از سر گرفتن کارهایی که تا پیش از این از آنها معنا می‌گرفتم مدام به گل می‌نشیند. نه، نمی‌شود اینطور بود. پس مرد باید وانمود می‌کرد. هر عصر که زن از سر کار می‌آمد مثل یک همسر خوب با لبخند به استقبالش می‌رفت، گونه‌اش را می‌بوسید، غمش را از او پنهان می‌کرد و امیدوار می‌ماند که وی‌پی‌انش مثل بیشتر وقتها به او پا ندهد. تمام عمر به به او گفته بودند حتا در سخت‌ترین روزها امیدواری را ترویج کن. که ناامیدی سیاهی است، تباهی است. پس سعی‌اش را می‌کرد، یک سعی‌ِ تباه.</description>
                <category>امیر سلیمانی</category>
                <author>امیر سلیمانی</author>
                <pubDate>Tue, 23 May 2023 23:15:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی خنثی عمر را بیشتر می‌کند!</title>
                <link>https://virgool.io/@Soleyye/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D9%86%D8%AB%DB%8C-%D8%B9%D9%85%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-v00h8var6xz3</link>
                <description>گاهی از نشانه‌ها می‌فهمی که یک رابطه چقدر دوام می‌آورد. از نگاه کردن به رگهای دست او وقتی کنارت خوابیده، یا چروکهای ریز کنار چشمانش، یا خالهای ریزی که در گوشه ای از تنش پرت افتاده و یا کرکهای نرم و کمرنگی که روی گردن و گاه صورتش می‌بینی.گاهی دنبال قلاب می‌گردی. حتی وقتی دستت را بین موهایش میبری انگار دنبال همان قلابی. چیزی که توی آن گیر کند و برای همیشه تو را کنار او نگه دارد. دوست داری بمانی چون از تیزی خطوط ملاقات آدمهای تازه یا کم‌رنگیِ خط تنهایی می‌ترسی. دوست داری جایش را به منحنی خطوط بی‌تفاوتی و پیشبینی‌شدگی بدهد و زندگی‌ات آرامتر بگذرد. یک زندگی خنثای دوست داشتنی. نمی‌گویم یک زندگی بهتر. فقط کمی آرامتر. و اگر عاشق زنده ماندن هستی این یکی از معدود تئوریهاست که واقعیت دارد: زندگی خنثی عمر را طولانی می‌کند.</description>
                <category>امیر سلیمانی</category>
                <author>امیر سلیمانی</author>
                <pubDate>Wed, 08 Feb 2023 16:27:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره ما، آنها و امید</title>
                <link>https://virgool.io/@Soleyye/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%A7-ekwfnk0p1guo</link>
                <description>نخست. داستانی اساطیری می‌گوید زئوس (خدایِ خداها) جعبه‌ای به پاندورا (اولین زن) داد، و از او خواست تا هیچ‌گاه در آن را نگشاید. اما روزی کنجکاوی بر پاندورا غالب شد و او جعبه را گشود. با باز شدنِ جعبه تمام شوربختی‌ها و رذالت‌ها بیرون جهیدند و جهان را فراگرفتند. اما چیزی در جعبه باقی ماند تا تسلی‌بخش بشر در برابرِ مصیبت‌ها باشد؛ آن ته‌مانده در جعبه «امید» بود.بعد. حوالیِ بیست و چند سال پیش‌تر را به یاد می‌آورم که آدم‌هایی خسته از جنگ، فقر و استبداد به ایران امیدوار شدند. مردی که لبخند به لب داشت و نافذ حرف می‌زد، از «گفت و گوی تمدن‌ها»، «آزادی بیان» و آینده می‌گفت. لیبرال‌ها در خیالِ خود او را اسب تروایی می‌دیدند، که قرار است قلعه تئوکراسی را برایشان باز کند و مذهبی‌ها عاشق ایده «مدینه فاضله» او شده بودند. محمد خاتمی خودِ امید بود، جعبه پاندورایِ خالی از رذالت.دیگر. نیچه در کتابِ «انسان زیاده انسانی» و تعبیرش از جعبه پاندورا گفته: «انسان همیشه این جعبه نیک‌بختی را در خانه‌ نگه‌داری می‌کرد و با خود فکر می‌کرد معجزه‌ای بس شگرف کنارِ خود دارد. این شد که جعبه هنوز در اختیار اوست و هر موقع حس غم یا شکست داشته باشد، از آن استفاده می‌کند. او هنوز نمی‌داند جعبه‌ای که پاندورا به همراه آورد، جعبه پلیدی‌ها بود و این‌چنین آن تک پلیدیِ مانده در جعبه را بزرگترین نیک‌بختیِ خود دانست (البته که این تک‌پلیدی چیزی جز امید نبود). زئوس در واقع می‌خواست انسان سرخورده از سایرِ پلیدی‌ها، دست از زندگی نشوید و پیوسته خویش را به رنج و عذاب گرفتار کند و به همین دلیل امید را به انسان داد. امید، در واقع، پلیدترینِ پلیدی‌هاست، چون باعث می‌شود عذاب ادامه یابد.».آخر. در بیش از چهل سال پلیدی و شرارتِ جمهوری اسلامی مردمِ ایران هرگاه از پلیدی به تنگ آمد، سری به جعبه زد، التیامی پیدا کرد و آرام گرفت. خاتمی، جنبشِ سبز و اعتدال، صندوق رای، افتخار ملی به ورزش گرچه کم و ناکافی بودند، ولی در نهایت امید بودند. رذالت‌ها اما به پراکنده شدن ادامه دادند، و مصیبت در خانه همه ما را زد. امید ته جعبه مانده بود، اما کسی دیگر آن را جعبه خوشبختی نمی‌خواند. تسلی دیگر معنایی نداشت. درمان که هیچ، مُسکِن هم نبود. امروز جعبه پاندورا در چشمِ مردم همان است که نیچه پیش‌تر گفته بود: «پلیدترینِ پلیدی‌ها؛ چون غم را تداوم می‌دهد.». و این‌گونه شد که جامعه امید را برای همیشه دور انداخت. نیازِ امروزِ ما خشم و انزجار است، خالص و مفید؛ دشمن‌شکن.</description>
                <category>امیر سلیمانی</category>
                <author>امیر سلیمانی</author>
                <pubDate>Tue, 27 Dec 2022 21:04:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره احساسات انسانی</title>
                <link>https://virgool.io/@Soleyye/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-dbstd5pbvxmt</link>
                <description>بنا به تعریفی از ادبیات نمایشی، هر کاراکتر سه لایه دارد. لایه اول «گفته‌ها» است، یعنی چیزهایی که در موردشان حرف می‌زنیم و بیرونی‌ترین سطح از زندگی‌مان هستند. مثلا مهناز خانم خانه‌دار ۶۲ ساله، که آرزو دارد بچه‌هایش خوشبخت شوند و ته‌دیگ ماکارونی را با سیب‌زمینی دوست دارد، یا کامبیز، ۲۳ ساله بچه آریاشهر، که می‌خواهد یک اتومبیل مازراتی گرن کابریو s داشته باشد. این دو نفر در مورد دغدغه‌هایشان روشن حرف می‌زند، و به خیلی‌ها در موردش گفته‌اند. لایه دوم کمی پیچیده‌تر است، «نگفته‌ها». امیال، نیات و آرزوهایی که شخص در مورد آن‌ها حرف نمی‌زند، ولی به آن‌ها آگاه است. مثلا آقای ده‌شیری، کارخانه‌دار حوالی ۵۰ ساله، که دوست دارد با معلم پیانوی بردیا پسرش بخوابد، ولی طبیعتا این را به کسی نگفته است، او‌ ادعا می‌کند عاشق شهین جان همسرش است. یا پونه ۳۰ ساله که نگران ازدواج آینده‌اش است، ولی به همه می‌گوید، مَردها مهم نیستند و تنهایی جنگیدن و استقلال را دوست دارد. خودش، اما می‌داند که منتظر است.لایه سوم پیچیده‌ترین است، «ناگفتنی‌ها». بخشی از آرزوهای باطنی ما که از آن‌ها حرف نمی‌زنیم، به آن‌ها آگاه هم نیستیم ولی وجود دارند، جایی در اعماق ذهنمان. شاید حتا حرف زدن در این مورد خاکستری و ناخوشایند باشد ولی نمی‌توان کتمانش کرد. مثلا خانواده کریمی را تصور کنیم. والدینی که کودکی اوتیست دارند و تمام زندگی‌شان وقف اوست، «گفته‌ها» و «نگفته‌ها» حاکی از عشق به آن کودک، ولی آیا جایی در انتهای ذهنشان «ناگفتنی» این نیست که: «کاش فرزندشان هرگز متولد نمی‌شد؟» مثال دیگر لاله ‌دختری زیبا و باهوش، که در رابطه‌ای به ظاهر موفق است با پسری متوسط. او متعهد و شریف است ولی جایی در اعماق ذهنش مردی باکیفیت‌تر می‌خواهد، با این وجود عرف و التزام چنان قوی که آرزویش را به بخش «ناگفتنی»های ذهنش رانده، پس در رابطه می‌ماند، حتا ازدواج می‌کند، بی‌آنکه بقیه عمر خیلی خوشحال و کاملا راضی باشد.می‌توان مفهوم را توسعه داد و در مورد آرزوها، خشم‌ها، عشق، حسادت‌ها، رفتارهای جنسی، دوستی و دشمنی‌ها و بسیار دیگر احساسات انسانی نوشت، با وام گرفتن از این سه لایه، «گفته‌ها»، «نگفته‌ها»، «ناگفتنی‌ها». ولی من چنین نمی‌کنم، چون بسیار دقیق شدن در ذهن انسان را دوست ندارم، مشاهده را ترجیح می‌دهم.</description>
                <category>امیر سلیمانی</category>
                <author>امیر سلیمانی</author>
                <pubDate>Sat, 12 Nov 2022 17:57:42 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>