<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های عزلت‌نشین و مردم گریز مشهور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@SolitudeShelf</link>
        <description>بیست و شش ساله / دانشجوی ادبیات آلمانی / علاقه‌مند به کتاب /</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 01:59:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4847046/avatar/5oF58u.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>عزلت‌نشین و مردم گریز مشهور</title>
            <link>https://virgool.io/@SolitudeShelf</link>
        </image>

                    <item>
                <title>وارث آلمانی؛ زندگی در آلمان پس از نازی ها</title>
                <link>https://virgool.io/irandworldhis/%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AB-%D8%A2%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%87%D8%A7-blhcdtpyfdfv</link>
                <description>&quot; کسی که بد رفتاری رو می بینه و ازش چشم پوشی می کنه، از کسی که بد رفتاری می کنه بدتره.&quot;این دیالوگ از سریال کره ای &quot; اشکالی نداره خوب نباشی&quot; هستش که پس از اتمام کتاب به یاد آوردمش و به نظرم می تونه خلاصه خوبی برای بازتاب رفتار کلارا باشه.کلارا کیه؟کلارا فالکنبرک، تک دختر و ته تغاری خانواده قدرتمند و ثروتمند فالکنبرک که مجتمع صنعتی آهن، یا بهتر بگیم امپراطوری صنعتی فالکنبرک، رو مدیریت می کنند هستش. مادرش آنه هیت اصالتا انگلیسی و یک فرد به شدت فاشیست هستش و پدرش تئودور فالکنبرک مردی مستبد و قدرتمند هست که با شعار &quot;خانواده همه چیزه&quot; دست به هرکاری میزنه، به معنای واقعی &quot;هرکاری&quot;.در خلال حکومت نازی ها، فئودور فالکنبرک درحالی که به گفته خودش قلبا با اون ها موافق نبود برای ادامه حیات امپراطوری صنعتیشون در ظاهر از هیچ کمکی به حکومت دریغ نکرد. علاوه بر اون هر سه پسرش، هاینریش، اوتو و فردریش، عضو اس اس بودند و در طول جنگ جهانی دوم برای ارتش آلمان جنگیدند و کشته شدند.پس از کشته شدن پسران خانواده فالکنبرک و نیاز به حضور یافتن تئودور در شهرهای دیگر از جمله برلین، کلارا مسئولیت مدیریت این مجمتع عظیم رو به عهده گرفت. و در کنار خودش الیسا، صمیمی ترین دوستش، و مکس، دوست پسرش، رو داشت. کلارا که پس از تغییر جهت دادن پدرش به سمت نازی ها و همراهی کردنشون از این کار راضی نبود اما ازش انتظار می رفت شغل خانوادگیشون رو هم به خوبی حفظ و مدیریت کنه، به خیال خودش دست به انجام کارهای کوچکی زد تا در خفا و در حد خودش با نازی ها مقابله کنه و به افرادی که به خاطر اون ها درحال زجر کشیدن بودن کمک کنه، از جمله کارگرانی که از اروپای شرقی برای کار در اردوگاه های کار اجباری به آلمان آورده شده بودند. تلاش برای غذارسانی، دارو دادن و نجات این کارگران از دست گشتاپو درحالی اتفاق می افتاد که حکومت نازی از اسم و چهره &quot;کلارا فالکنبرک&quot; به عنوان &quot;دخترآهنینی که با تولیدات مجتمع صنعتی آهنی خانوادگیش به ارتش کمک می کنه&quot; و به عنوان نماد استفاده می کرد و به عبارتی تبدیل شده بود به شخص موردعلاقه حکومت.این موضوع تا جایی پیش رفت که با نزدیک شدن متفقین و شکست حتمی متحدین بازمانده های خانواده فالکنبرک یعنی تئودور و کلارا به عنوان جنایتکاران جنگی شناخته شده بودن و این شروع زندگی جعلی کلارا به عنوان &quot;مارگارت مولر&quot; بود و همین طور فرارش به شهری دیگر.داستان از جایی شروع می شود که کلارا برای دیدن دوست عزیزش الیسا قصد داره به اسن برگرده درحالی که متفقین و به خصوص افسری به نام &quot;توماس فنشاو&quot; سخت به دنبالش هستند و متوجه شده که پدرش توسط متفقین زندانی شده. و این شروع یک تعقیب و گریز میان کلارایی که معتتقد هستش که هرکاری که می توانسته برای ایجاد تعادل میان مدیریت مجتمع صنعتی و همین طور وجدان خودش در قبال مردم انجام داده و فنشاوی که اون رو یک جنایتکار جنگی میدونه که هرچه زودتر باید به مقامات دولت نظامی تحویل داده بشه. در مقدمه کتاب آورده شده که:&quot; آنیکا اسکات در این کتاب تلاش کرده با نگاهی متفاوت – با وجود ملیت آمریکایی خود- همراه با تحقیقات تاریخی بسیار و جامع، به روایت چهره جنگ بپردازد. این بار در روایتی کمتر معمول، ناگواری ها و سختی و مشقت مردم آلمان زیر نظر دولت نظامی انگلیس بعد از جنگ و رفتارهای گاها ناانسانی مستشاران نظامی انگلیس – حتی با کودکان آلمانی – که شاید برای انتقام از ملیت آلمانی آنان برای فاجعه ای که رایش عاملش بوده صورت می گیرد، دست خوش روایت هیجان انگیز و پرکشش کتاب وارث آلمانی گردیده. جایی که افراد زیر فشار گذشته خود و طردشدگی و دروغ خانواده، همزمان متحمل فشار و مشقت از بیگانگانی می شوند که حالا کشورشان را اشغال کرده اند.&quot;  مطابق با اون چه که در مقدمه خوندم، انتظار داشتم به نوع زندگی مردم و مشقتی که تحمل می کردند بیش از چیزی که در کتاب خوندم پرداخته بشه. در 432 صفحه کتاب، جریانات خانوادگی فالکنبرک، رازهای مگو و سیاست هاشون بیشتر از چیزی که انتظار داشتم در راس موضوع قرار گرفته بودند و شیوه زندگی مردم و رفتار انگیسی ها با مردم در پس زمینه داستان قرار داشت. با این حال مطمئن نیستم که میتونم این رو یک ایراد اساسی در نظر بگیرم با توجه به نام کتاب یا خیر. به هرحال دوست داشتم بیشتر و با جزئیات بیشتری نسبت به سایرکتاب های ادبیات جنگ به این موضوع پرداخته بشه.آنیکا اسکات، همون طور که در مقدمه گفته شده، آمریکایی هستش و چندین سال در آلمان زندگی کرده و می کنه. با توجه به این که کتاب به انگیسی نوشته شده روح زبان آلمانی و نوع بیان و جمله بندی و فرهنگ آلمانی رو به خوبی حفظ کرده و از پسش براومده، هرچند برای برخی از کلمات ترجمه های بهتری میشد ارائه بشه که چون کلمه انگلیسی استفاده شده رو نمیدونم، نمیتونم بگم نویسنده باید تلاش بیشتری می کرده یا مترجم.برگردم به دیالوگی که در ابتدا بهش اشاره کردم و ربطش به داستان:&quot; کسی که بد رفتاری رو می بینه و ازش چشم پوشی می کنه، از کسی که بد رفتاری می کنه بدتره.&quot;در انتهای کتاب، جایی که کلارا با نتیجه واقعی عملکردش درطول جنگ و همکاریش با نازی ها و همین طور بی اثر بودن تلاش های کوچکش برای کمک به مردم رو به رو میشه و جایی که متوجه میشه که تلاش هاش واقعا تلاش نبودن و صرفا یک جور گول زدن وجدان خودش و برداشتن این بار که در این فاجعه شریک هستش بودن، این دیالوگ به خاطرم اومد. جایی که کلارا متوجه میشه که غذارسانی های محدودش در مقابل کشتارها و اعدام های دسته جمعی ای که توسط گشتاپو(پلیس مخفی آلمان در زمان حزب نازی) انجام شد بیشتر شبیه شوخی بوده و این که اگر به جای اون تلاش ها، از خیلی قبل تر جلوی حکومت می ایستاد و با قدرت بیشتری مبارزه می کرد چه تغییری می تونست در این فاجعه ای که رخ داده ایجاد کنه؟درواقع آنیکا اسکات از خانواده های قدرتمندی که در زمان جنگ به حکومت کمک می کردند الهام گرفته و در تلاش بوده که به مسئله مسئولیت فردی و گناه جمعی اشاره کنه.درپایان داستان، نتیجه کمی غیرقابل انتظار بود. با وجود شروع و اون تعقیب و گریز انتظار پایانی به این شکل رو نداشتم. با این حال نمی تونم بگم که شخصیتی مثل کلارا مستحق پایان بدتری بود.ازبین شخصیت ها، یاکوب رلینگ شخصیت مورد علاقه من بود که در نیمه داستان وارد میشه و از اون پس نقش مهمی رو به عهده میگیره. فضاسازی به خوبی انجام شده بود، با این حال گاهی احساس می کردم چیزی در داستان کم هستش. و این حس رو بهم میداد که داستان کمی سانسور شده، چراکه احساسات و روابط گنگ و ناملموس بودن و شکل گیری و پیشرفتشون چندان حس نمیشد و بعدا متوجه می شدم چنین احساساتی شکل گرفته بودند.علاوه بر اون گاهی متوجه نمی شدم دیالوگ متعلق به کدوم شخصیت هست و یا اینکه این ضمیر به کدوم شخص اشاره می کنه که با توجه به تفاوت زبان فارسی و انگلیسی در بیان جنسیت با ضمایر بهتر بود کمی جزئیات بیشتری در ترجمه مورد استفاده قرار می گرفت.در نهایت نمره من به این کتاب 2.5 از 5 هستش.کتابی که من خوندم ترجمه روشنک ضرابی از نشر ثالث بود. </description>
                <category>عزلت‌نشین و مردم گریز مشهور</category>
                <author>عزلت‌نشین و مردم گریز مشهور</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 00:12:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلب سگی؛ روایت سگی که انسان شد!</title>
                <link>https://virgool.io/@SolitudeShelf/%D9%82%D9%84%D8%A8-%D8%B3%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B3%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%AF-ryo7z1brhoup</link>
                <description>کتاب قلب سگی نوشته میخائیل بولگاکوف..دومین کتاب من از این نویسنده...کتابی که باعث شد بولگاکوف رو در لیست نویسنده های موردعلاقه خودم قرار بدم.نمره من به این کتاب 4 از 5 هستش. علت اینکه نمره کامل ندادم ضعف کتاب نیست، صرفا به نظرم همین نمره واسش کافیه.انتخاب این کتاب براساس اسمش و نویسندش بود. بعداز مرشد و مارگاریتا و لذتی که خوندن اون کتاب بردم، باعث شد اسم بولگاکوف تو ذهنم موندگار بشه. و وقتی تو کتابفروشی داشتم بین کتاب های جیبی نشرماهی سرک میکشیدم، این کتاب نظرم رو جلب کرد. اولش به خاطر نویسندش و بعدش به خاطر اسمش که به عنوان یک حیوون دوست باعث شد سریع برش دارم و ببینم درمورد چیه.داستان درمورد یک سگه..بله سگ..یک سگ دوساله که تو خیابون زندگی میکنه و اکثر روزهاش با گرسنگی سرمیشن و بیشترین چیزی که میتونه بخوره کتکه. بولگاکوف خیلی خوب تونسته در قالب یک سگ به زندگی نگاه کنه، همون طور که در کتاب مرشد و مارگاریتا خیلی خوب تونسته بود شخصیت یک گربه رو به تصویر بکشه و این چیزی هست که به خاطرش بسیار بولگاکوف رو تحسین میکنم. این حجم از دقیق شدن به یک موجود و تسلط به شخصیتش برای زمانی که نویسنده زندگی میکرده و فضای مجازی و توجه به حیوانات وجود نداشته فوق العادست.شاریکدومین شخصیت کتاب دکتری هست به نام فیلیپ فیلیپوویچ پری‌آبراژنسکی، پروفسوری که در حوزه جوان سازی و اصلاح نژاد فعالیت می کنه و به شدت با عقاید کمونیستی(که حاکم بر جامعه آن روزهای روسیه بوده مخالفه) و یک روزی سگ مذکور رو در خیابان درحالی که به لطف یک آشپزعصبانی پهلوش با آب جوش سوخته پیدا میکنه و به خونه خودش میبره. خونه ای که با وجود هفت اتاقش مطب پروفسور آبراژنسکی هم به حساب میاد و خاری در چشم همسایه های کمونیستش هست.فیلیپ فیلیپوویچ پری‌آپژانسکی و شاریکسومین شخصیت دکتر ایوان آرنولدوویچ بورمنتال، دستیار و شاگرد پری آبراژنسکی هستش که ارادت زیادی به استادش داره.دکتر ایوان آرنولدوویچ بورمنتالسگ، که بعدها اون رو با اسم شاریکوف خواهیم شناخت، بعد از یک عمل جراحی که به یک انسان تبدیل میشه. انسانی با عقاید و قلب سگی، انسانی به دوراز تمدن، فرهنگ و فاقد شعور به معنای واقعی. چنین انسانی/سگی که یک روز به خاطر تکه ای کالباس برای پروفسور دم تکون میداد و برای ابراز ارادت کفشش رو لیس میزد، بعدازتبدیل شدن به انسان کت وشلوار تنش کرد، اسم و فامیل و مدارک هویتی برای خودش درست کرد. درحالی که در هیچ زمینه و آمادگی ای برای درک اطرافش نداشت توسط یک کمونیست افراطی آموزش میبینه و میشه فردی که طوطی وار عقاید دیکته شده بهش رو بیان میکنه.شاریکوفبولگاکوف به عنوان فردی که خودش هم مخالف عقاید کمونیستی بوده تبدیل یک سگ دوستداشتنی و بامزه که از فرش به عرش میرسه و درجایگاهی که فکرش رو هم نمیکرد میرسه رو به خوبی به نمایش میذاره.درحدی که هرچقدر ابتدای شاریک(سگ) در ابتدای کتاب دوست داشتنی بود، شاریکوف(انسان) اعصاب خردکن و شاید حال بهم زن هم بود.(َشایدم توصیف افراطی ای باشه.)ژانر کتاب علمی-تخیلی و رئالیسم هستش و به طور کلی یه کتاب سیاسی آمیخته با طنزانتقادی به شمار میاد. کتابی که سال های سال در شوروی ممنوع به شمار میرفت.درنهایت باید بگم که از مطالعه کتاب بسیار بسیار لذت بردم. و حالا میتونم بگم بین ملل مختلف ادبیات روس موردعلاقه من و مامنی برای من به حساب میاد و اخیرا هروقت بی حوصله، غمگین، عصبانی، ناراحت و یا سرشار از هر حس بد دیگه ای بودم این روس های لعنتی( شایدم بهتر باشه بگم خلاق؟) من رو همراه خودشون به دنیای جدیدی میبرن و هردفعه باعث میشن شگفت زده بشم.بولگاکوف تبدیل شد به یکی از نویسندگان دوست داشتنی من که خیلی خوشحالم باهاش آشنا شدم.و سوالی که احتمالا پیش میاد...چه قدر این کتاب رو توصیه میکنم؟بسیار بسیار زیاد! مخصوصا اگه از ژانر علمی-تخیلی و سیاسی لذت میبرید.یکشنبه- بیست و سوم شهریورماه 1404</description>
                <category>عزلت‌نشین و مردم گریز مشهور</category>
                <author>عزلت‌نشین و مردم گریز مشهور</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 15:10:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایوان ایلیچ؛ واپسین روزهای زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@SolitudeShelf/%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%84%DB%8C%DA%86-%D9%88%D8%A7%D9%BE%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-pqomwsxxcdnn</link>
                <description>ایوان ایلیچ گالین، همسر پراسکوویا فیدورنا، در 45 سالگی در چهارم فوریه 1882 فوت شد.و طبق متن کتاب: از زندگی ایوان ایلیچ چه بگوییم، که ساده تر و معمولی تر و بنابراین وحشتناک تر از آن پیدا نمی شود.حقیقت این بود که ایوان سرتاسر عمر خودش رو خوب و دلپسند سپری کرد. اما نه خوب و دلپسندی که از خواسته ها و علایق خودش ناشی شده باشه، بلکه همان خوب ودلپسندی که جامعه می پسندید، انتظار داشت و تائیدش می کرد. همان خوب و دلپسندی که اگر شخصی کمی ازش دور بشه تبدیل میشه به کسی که انگشت های اشاره به سمتش نشونه گرفته میشن.اما خوب و دلپسندی که ایوان طبق اون زندگی کرد شامل چه مواردی بود؟پاسخ سادست. در اولین قدم به بهترین فرزند خانواده گالین تبدیل شد. نه زیادی خشک و افراطی همچون برادربزرگتر و نه بی دست و پا مثل برادرکوچکتر. شاید بشه گفت یک &quot;بچه ی مردم&quot; به معنای واقعی! درسخوان، خوش صحبت، خوشتیپ و خوش اخلاق.در دومین قدم به مدرسه حقوق رفت. قطعا اون زمان هم در شمار رشته های با پرستیژ قرار داشته و حتی مدرسه جداگانه ای واسش درنظر گرفته بودن.و پس از اتمام تحصیل و به دست آوردن صلاحیت برای رتبه دهم در مراتب قضایی در قدم سوم به بازرس ویژه امور قضایی استاندار منصوب شد و در طی حدودا پانزده سال پله های ترقی رو در مسیر شغلی تا جایگاه &quot;قاضی&quot; طی کرد. و درتمام این مدت تنها با آدم های اسم و رسم دار و به عبارتی &quot;آدم حسابی های مسندنشین&quot; نشست و برخاست داشت که کارهای ایوان را تائید می کردن و به آن ها برچسب &quot;خوب&quot; و &quot;دلپسند&quot; می چسبوندن.و در قدم چهارم ازدواج کرد. درحالی که قصد ازدواج نداشت، صرفا به علت اینکه پراسکوویا عاشقش شده بود و همین طور آدم حسابی های اطرافش این ازدواج رو &quot;تائید&quot; می کردند و واسش مزیت هایی در اجتماع به همراه داشت، ازدواج کرد.همه چیز در زندگی ایوان خوب پیش می رفت و با وجود مشکلاتی که در خانه و زندگی شخصیش با همسرش داشت، خودش رو انسان خوشبختی می دونست. زندگی خوب مگه چیزی به جز داشتن یک شغل خوب، همسر، غذا و ورق بازی بود؟ درسته، فقط همین بود. البته تا زمانی که به خاطر یک بیماری نامعلوم زمین گیر بشه. ابتدا دلتنگ زندگی پیش از بیماریش میشه، به خاطراتش فکر می کنه و کم کم متوجه میشه هیچکدوم از اون کارهای خوب و دلپسند دیگه با این دو صفت قابل توصیف نیستند و به این شک می کنه که نکنه تمام طول عمرش به اشتباه زندگی کرده، یا بهتر بگیم اون طور که باید زندگی نکرده؟اولین لحظات شک و شبهش در طی مکالماتی درونی با ندای درونی خودش رخ میده:با خود تکرار کرد:&quot;چه میخواهی؟ چه میخواهی؟&quot;جواب داد:&quot; چه می خواهم؟ می خواهم زندگی کنم و رنج نکشم.&quot;و بازهم با شش دانگ حواسش گوش داد، آن چنان که درد هم حواسش را پریشان نمی کرد.ندای درونی اش پرسید:&quot;می خواهی زندگی کنی؟ چطور؟&quot;&quot;خوب، مثل سابق- خوب و دلپسند.&quot;ندای درون تکرار کرد:&quot;که مثل سابق، خوب و دلپسند؟″و پس از اون خاطراتش رو از کودکی تا زمان حال به خاطر میاره و متوجه میشه پس از کودکی، یا بهتر بگیم زمانی که &quot;خوب&quot; از نظر جامعه رو متوجه نمیشده، به ندرت لحظاتی رو تجربه کرده که بتونه بگه به معنای واقعی لذت بخش بودن. این قسمت از کتاب من رو به یاد کتاب &quot;داستان دوست من&quot; نوشته هرمان هسه انداخت. جایی که کنولپ به عنوان کسی که برخلاف چیزی که ازش &quot;انتظار&quot; می رفت زندگی کرده بود و با مرگ مواجه شد. به جای انتخاب &quot;یک شغل&quot; به رهاگردی پرداخته بود، به جای &quot;ازدواج&quot; تا پایان عمر مجرد مونده بود و هیچ &quot;اموالی&quot; به جز لباس های که تن کرده بود و تعدادی خرت و پرت که تو جیب هاش جا داده بود نداشت. و با مرگ رو به رو شد.برخلاف تالستوی که شک و تردید ایوان رو در یک مکالمه با خود به نمایش گذاشته، هسه این مکالمه رو به یک توهم مکالمه با خدا تبدیل کرده بود.&quot; من تو را جز این طور که هستی، نمی خواستم. تو به نام من صحراگردی کردی و پیوسته اندکی میل به آزادی در دل اسیران شهرها پدید آوردی. به نام من دیوانگی کردی و تمسخر دیگران را برتافتی. تو فرزند منی و جزئی از منی و هر لذتی که بردی یا رنجی که تحمل کردی من در آن شریک بودم. &quot;در نهایت کنولپ به این نتیجه میرسه که شیوه زندگیش بیهوده نبوده و هرچه که بوده ازش لذت برده.درحالی که ایوان به نتیجه دیگری میرسه:&quot; به ذهنش آمد که نکند تلاش های به زحمت پیدای او برای مبارزه با آنچه جلالت مآب ها شایسته تلقی می کردند – همان انگیزه های به زحمت پیدای او که بی درنگ سرکوبشان کرده بود – حق، و بقیه چیزها باطل بوده باشند. نکند وظایف شغلی و کل ترکیب زندگی و خانواده اش و جملگی علقه های اجتماعی و اداری اش یکسره باطل بوده باشد. کوشید در محکمه خویش از همه این چیزها دفاع کند و ناگهان به سستی چیزی که از آن دفاع می کرد پی برد. چیزی نبود که از آن دفاع کند. &quot;گو اینکه هردو نویسنده به یک موضوع مشترک از دو زاویه مختلف نگاه کردن. هنگام مطالعه کتاب، بارها به &quot;خوب&quot; و &quot;دلپسند&quot; های جاری در زندگی فکر کردم. به عنوان کسی که مثل کنولپ به شیوه خودم زندگی می کنم، البته که سر به بیابون نذاشتم و نمیذارم =]، با چهره هایی شبیه به علامت سوال که سوال &quot;این چرا خوب و دلپسند زندگی نمیکنه&quot; مواجه شدم. و خوندن این کتاب بازهم من رو به فکر وا داشت که:• اگر قرار باشه همه به یک شکل زندگی کنیم تا مورد تائید باشیم، در نهایت سوالاتی که ایوان از خودش پرسید رو از خودمون نمی پرسیم؟• یا اگر مثل کنولپ تصمیم بگیریم مطابق میل خودمون زندگی کنیم، آیا درنهایت از خودمون واقعا راضی خواهیم بود؟به قول میلان کوندرا: در زندگی با همه چیز برای نخستین بار برخورد می کنیم. مانند هنرپیشه ای که بدون تمرین وارد صحنه شود. اما اگر اولین تمرین زندگی، خود زندگی باشد، پس برای زندگی چه ارزشی می توان قائل شد؟کتابی که من خوندم ترجمه صالح حسینی بود از نشر نیلوفر.و نمره ای که به کتاب میدم؟ چهار از پنج.قطعا من در جایگاهی نیستم که از جناب تالستوی ایراد بگیرم. تنها دلیلم برای پنج ندادن اینکه چهار برای من کتاب خیلی خوبه، پنج کتاب شاهکار.چهارشنبه، دوازدهم آذرماه ۱۴۰۴</description>
                <category>عزلت‌نشین و مردم گریز مشهور</category>
                <author>عزلت‌نشین و مردم گریز مشهور</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 09:20:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان دوست من؛ روایت صحراگردی در روزهای آخر زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@SolitudeShelf/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B5%D8%AD%D8%B1%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-a7gfat8pg4gz</link>
                <description>داستان دوست من؛ نوشته هرمان هسه، ترجمه سروش حبیبی، نشر ماهیهرمان هسه از اونجایی که ترجمه‌ی خوبی داشت، از نظر ترجمه به مشکلی نخوردم و روان بودن داستان و زیبایی توصیفات حفظ شده بود.با توجه به تعداد صفحات کتاب (۱۳۰ صفحه)، خودم انتظار داشتم خیلی زود و حداکثر دوروزه تمومش کنم، ولی متأسفانه تو مطالعه یک‌کم کند شدم. هرچند نمی‌دونم خوبه یا بد.کنولپ؛ صحراگردی در روزهای آخر زندگیداستان درباره‌ی مردی به نام کنولپه که در دهه‌ی سی و چهل زندگیش، پس از سالیان سال رهاگردی و صحراگردی، بیمار شده و اواخر زندگیش توسط سوم‌شخص روایت می‌شه. کتاب به سه قسمت تقسیم شده: قسمت اول و سوم از دیدگاه راوی/نویسنده و قسمت دوم از دیدگاه یک دوست که مدتی رو همراه کنولپ بوده.رهاگردی رو می‌شه یک‌جورایی همون بی‌خانمانی تعبیر کرد. البته بی‌خانمانی‌ای که یک‌جانشین نیست و دائماً در حال سفره. احتمالاً این سؤال پیش میاد: سفر؟ با کدوم پول؟ و جواب این سؤال دقیقاً به ویژگی پررنگ و بااهمیت کنولپ در طول داستان اشاره می‌کنه: خوش‌مشرب بودن و داشتن دوست‌های بسیار!کنولپ بنا به دلایلی (که گفتنش باعث می‌شه هیجان بزرگی رو از دست بدید و ازش صرف‌نظر می‌کنم) از زمانی که خیلی خیلی جوان بوده، به رهاگردی رو میاره، درحالی‌که زمانی در یک مدرسه‌ی خیلی خوب تحصیل می‌کرده و خانوادش دوست داشتن تحصیلات خوبی داشته باشه. شغلی نداره، پولی نداره و خونه‌ای هم نداره؛ اما به‌سبب رهاگردی‌هاش دوستان بسیار، تجربیات بسیار و هنرهای خوبی داره، از جمله شعر گفتن و سوت زدن. به هر روستا یا شهری که می‌رسه، برای کودکان آواز می‌خونه، برای دختران جوان داستان می‌گه و با آدم‌های بسیاری طرح رفاقت می‌ریزه. سبک زندگیش برای برخی احمقانه و برای برخی مایه‌ی حسرته، اما به‌طور کلی روحیه‌ی سرزنده و نشاط‌بخشش در کنار چهره‌ی جذاب و پاکیزگی عجیبش — در مقایسه با صحراگردیش — باعث شده که در خونه‌ی آدم‌ها همیشه به روش باز باشه و پا به هر جا بذاره، ازش بخوان چند روزی رو مهمونشون باشه و از پذیرایی کردن ازش خوشحال بشن. هرچند اکثر شب‌ها رو تو صحرا، تو طویله یا اتاقک نگهبانی صبح می‌کنه.کنولپ برای سالیان زیادی از سبک زندگی خودش خشنود بود و پیدا کردن شغل، زندگی توی یک خونه و ازدواج کردن رو تنها یک جور قفس تصور می‌کرد. این باعث شده بود که اغلب آدم‌ها اون رو آدم سرخوش و رهایی ببینن که با آزادی تمام و بدون دغدغه‌هایی که زندگی اون‌ها رو سخت کرده (از جمله درآمد، گشنگی و آینده‌ی فرزندانشون)، سبک و شادمان قدم برمی‌داره و از زندگی لذت می‌بره.اما — این دقیقاً همون قسمتیه که نباید ازش مطمئن بود. چون کنولپی که به آخر خط زندگیش رسیده، سخت دچار تردید می‌شه و دائماً خودش رو در این مورد مورد بازخواست قرار می‌ده و گذشته رو کندوکاو می‌کنه تا مطمئن بشه تصمیم درستی داشته؟ بهترین تصمیم همین بوده؟و همین موضوع باعث می‌شه یک تضاد در شخصیت کنولپ برای منِ خواننده ایجاد بشه: رهاگردی که از درون زنجیر شده. کنولپ به اون اتفاق دوران نوجوانیش زنجیر شده و کل زندگیش تا پایان، به‌خاطر اون اتفاق دستخوش تغییر قرار گرفته. مردی که از نظر بعضی آدم‌ها باید خوشبخت باشه، خودش هم مطمئن نیست که واقعاً خوشبخت بوده یا نه. و این تضاد و درگیری ذهنی باعث می‌شه آخر عمرش یک‌جور توهم صحبت با خدا داشته باشه — که من اون رو یک مکالمه با خود، هنگام مرور گذشته در واپسین لحظات زندگی تعبیر کردم که به شکل یک توهم جلوه داده شده. کنولپ از خدا می‌شنوه که: &quot;من تو را جز این‌طور که هستی، نمی‌خواستم. تو به نام من صحراگردی کردی و پیوسته اندکی میل به آزادی در دل اسیران شهرها پدید آوردی. به نام من دیوانگی کردی و تمسخر دیگران را برتافتی. تو فرزند منی و جزئی از منی و هر لذتی که بردی یا رنجی که تحمل کردی، من در آن شریک بودم.&quot;افکار من به عنوان خواننده سبک زندگی کنولپ در ابتدا برای من جالب بود. در وهله‌ی اول به این فکر کردم که اگه من جای کنولپ بودم، می‌تونستم چنین سبک زندگی‌ای داشته باشم؟ که جوابش با توجه به شخصیت من، یک «نه» مطلق بود. که علتش هم تضاد شخصیتی من و کنولپ هستش.دومین چیزی که بهش فکر کردم این بود که رهاگردی مثل کنولپ در زمان حال چطور به نظر میاد؟ هیچ ایده‌ای در مورد زمان حال آلمان ندارم، ولی در ارتباط با زمان حال ایران و همین‌طور تفکر جاری در جامعه، نتیجه یک‌جورایی پرطعنه بود؛رهاگردی به تعبیری همون بی‌خانمانی هستش. تو جامعه‌ای که کنولپ زندگی می‌کرد، افراد تا پایان نوجوانی در مدرسه درس می‌خوندن، به‌عنوان شاگرد یک حرفه مشغول به کار می‌شدن و پس از تعداد سال‌های مشخصی (یک‌جورایی مثل دانشگاه)، حرفه‌ای می‌شدن و به‌تنهایی کار می‌کردن. پس از سال‌ها استاد می‌شدن و چرخه‌ی گرفتن شاگرد ادامه پیدا می‌کرد. در مقایسه با زمان حال ایران، که تنها رشته‌های علوم پزشکی و بعدش مهندسی و احتمالاً حقوق مورد توجه هستن و رشته‌ای غیر از این‌ها اصلاً رشته حساب نمی‌شه، بی ‌خانمانی و شغل نداشتن، فرد رو در قعر می‌ندازه. بی‌خانمانی یا سبک زندگی کنولپ رو تشویق نمی‌کنم، سوءتفاهم نشه. صرفاً واسم جالب بود که شخصیت اصلی تو چنین جایگاهی توصیف شده، عجیب به نظر نمیاد و در این حد دوست‌داشتنیه.مورد دیگه این‌که می‌شه گفت همه‌ی دوستان کنولپ بسیار دوستش داشتن، و اون‌هایی که زندگی و درآمد قابل قبولی داشتن، برای چندین روز مهمونش می‌کردن و از حضورش خوشحال می‌شدن. باعث شد به این فکر کنم که در حال حاضر چند درصد از آدم‌ها جرئت می‌کنن یک نفر رو — حتی آشنای نزدیک نیست و ممکنه چند سالی یک‌بار ببیننش — به خونه دعوت کنن تا چندین روز بمونه؟ جدا از بحث امنیت، بحث مالی هم مطرحه.تجربه مطالعه این کتاب در نهایت، خوندن این کتاب یک تجربه‌ی خوب بود و سبک زندگی‌ای رو بهم نشون داد که خیلی بهش فکر نکرده بودم و چندین سؤال و دغدغه هم توی صد و سی صفحه به‌جا گذاشت :)و نمره‌ای که من به این کتاب می‌دم، ۴ هستش. نه اون‌قدر شاهکار که دلم بخواد ۵ بدم و نه دلم میاد نمره‌ای کمتر بهش بدم. شاید روزی نظرم عوض شد.از منبر میام پایین و این ریویو رو به انتها می‌رسونم :)اگه خوندینش، امیدوارم مفید بوده باشه^^دوشنبه شانزدهم تیرماه ۱۴۰۴</description>
                <category>عزلت‌نشین و مردم گریز مشهور</category>
                <author>عزلت‌نشین و مردم گریز مشهور</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 03:40:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیدارتها؛ روایت مسیر خودشناسی</title>
                <link>https://virgool.io/@SolitudeShelf/%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-bixiapbxmsgp-bixiapbxmsgp</link>
                <description>سیدارتهانوشته هرمان هسه، ترجمه سروش حبیبی، نشر ماهیخوانش در هفته دوم اسفندماه 1404نمره من به این کتاب 5 از5هرمان هسهسیدارتها؛ روایت مسیر خودشناسیسیدارتها یا سیذارتها، پسری برهمن زاده هستش که از بدو تولد تحت تعلیم پدرش، برهمنی بزرگ و فرزانه، و معلم های دیگه قرار داشته و در میان هم سن و سال هاش در یادگیری این تعالیم پیشتاز و برجسته به حساب میاد و شکی در این نیست که در آینده همچون پدر برهمنی بزرگ خواهد شد. با این حال، شخص سیدارتها در درون خود احساس می کنه آنچه که باید یاد بگیره را در این محیط نخواهد آموخت و پدر و سایر معلمانش هرچند تمام دانسته های خود را به او یاد داده اند، از تعلیم آنچه که نیاز سیدارتهاست ناتوانند. از این رو خانه پدر را ترک کرده و به مسیری دیگر پا می میذاره و در تلاش برای یافتن راهی که باید بره تجربه های گوناگونی کسب میکنه.شخصیت های کتابسیدارتها: شخصیت اصلی کتاب که از دوران نوجوانی تا سالخوردگی او روایت میشه. برهمن زاده ای در طول زندگیش مسیرهای متفاواتی رو طی می کنه که به غایت باهم متفاوت هستن، از زندگی به عنوان یک شمن(مرتاض) گرفته تا زندگی به عنوان یک تاجر پول دوست شهوت ران.گویندا: دوست صمیمی سیدارتها که او هم برهمن زاده هست و ابتدای داستان سیدارتها رو همراهی می کنه.کمالا: روسپی ای زیباروکه سال های زیادی رو زندگی سیدارتها حضور داره و نقش &quot;دوست، معشوق و معلم&quot; رو برای سیدارتها داره.واسودوا: دوست دیگر سیدارتها که در ابتدای میان سالی باهم آشنا میشن و تا پایان داستان نقش پررنگی در زندگی سیدارتها ایفا می کنه.سیدارتها؛ نقطه عطف خوانش های سال ۴۰۴هرچند از بین کتاب هایی که امسال خوندم کتاب های زیادی بودن که واقعا از مطالعشون لذت بردم، برای پیشنهاد هرکدوم با اما و اگر و شاید صحبت کردم و نمی تونستم با قطعیت اون هارو پیشنهاد بدم. اما این کتاب، سیدارتها، کتابی هستش که می تونم بگم هرکسی باید یک بار در زندگیش اون رو بخونه! (نه به عنوان اولین رمان، ولی به عنوان یکی از رمان هایی که در زندگی می خونه)قلم روان، ساده و بی نظیر هرمان هسه این بار برخلاف کنولپ که در پی این بود که متوجه بشه آیا راهی که رفته درست بوده یا نه، چندین قدم عقب تر رفته و از نوجوانی سیدارتها در پی این هستش که کدوم راه رو باید طی کنه؟سیدارتها در یک نگاهسیدارتها در ابتدا تصور می کنه که باید فردی رو پیدا کنه که به کمال رسیده باشه و از اون پیروی کنه تا زندگیش در مسیر درستی حرکت کنه. ابتدا از پدرش پیروی می کنه، با این حال متوجه میشه که پدرش با وجود سطح بالایی که در آیین خودش داره، باز هم به کمالی که سیدارتها به دنبالش هست نرسیده و دیگه چیزی وجود نداره که بتونه از پدرش یاد بگیره.پس تصمیم میگیره تا پیش شمن ها بره و از اون ها چیزهایی که باید رو یاد بگیره. اما پس از سه سال زندگی در جنگل درکنار شمن ها و کشیدن ریاضت های بسیار و استاد شدن دربرخی تعالیم با وجود این حقیقت که در تعالیم شمنی هم پیشتاز هستش و شمن ها به آینده او بسیار امیدوار هستن متوجه میشه که باز هم چیزی که باید رو یاد نگرفته! و حتی به این نتیجه می رسه که بزرگ شمن هاهم به اونجایی که سیدارتها در جستجوش هست هم نرسیده! پس به همراه دوستش گویندا شمن هارو ترک می کنن تا به پیشگاه معلم دیگری برسن که به &quot;بودا&quot; شهرت یافته.با وجود علاقه ای که گویندا به بودا پیدا می کنه و به شاگردی او در میاد، سیدارتها به این نتیجه می رسه که نیازی به معلم نداره و چیزی که درجستجوی اون هستش رو باید به تنهایی یاد بگیره. پس از گویندا جدا میشه و مسیر دیگه ای رو پیش می گیره. در این مسیر به شهری می رسه و در بدو ورود با زن زیبارویی مواجه میشه. مواجه ای که باعث میشه سیدارتها امیالی رو درخودش احساس کنه که تا به اون روز کاملا سرکوب شده بودن. پس از یک پرس و جو متوجه میشه که نام اون زن کمالا هستش و روسبی معروف و زیباروی شهر به حساب میاد. پس ظاهر شمن وار خودش رو تغییر میده تا به ملاقات کمالا بره. با وجود تغییرات ظاهری سیدارتها هنوز هم مورد پسند کمالا نیست، با این وجود بهش کمک می کنه تا پیش یک تاجر معروف در شهر شغلی پیدا کنه. به لطف این شغل سیدارتها پول به دست میاره، ظاهرش کاملا تغییر می کنه و شیوه زندگیش هم به همین منوال دچار تغییر میشه و همه ی کارهایی که مختص گناهکاران می دونسته و اون هارو حقیر و انسانی و حتی کودکانه تصور می کرده رو تک به تک انجام میده.با این وجود سیدارتها در درون هنوز یک شمن هستش و در نهایت پس از سال ها دچار احساس انزجار نسبت به خودش و شیوه زندگیش میشه. پس شهر و همه ی مال و اموالش رو رها می کنه و بی هدف به راه میوفته. در این مسیر بی هدف به رودی میرسه که قبلا برای رسیدن به شهر از اون گذشته بوده و دوباره با رودبانی که اونجا مشغول به کار هست روبه رومیشه. رود در طی اتفاقاتی چنان در سیدارتها اثر میذاره که تصمیم میگیره اونجا موندگار بشه و کار رودبانی بپردازه.سال هایی رو در کنار واسوادوا، رودبان، سپری می کنه تا روزی که کمالا به همراه پسرش، پسر او و سیدارتها، قصد گذشتن از رود رو داره اما به دلایلی فوت می کنه. و این بخش جدیدی از زندگی سیدارتهاست که نقش پدر رو به عهده می گیره و متوجه میشه گرچه از نظر رفتاری سیدارتهای کوچک، پسرش، بسیار متفاوت با رفتار او در کودکیش هست، اما از جهاتی نیز به هم شبیه هستن. و درحالی که تلاش می کنه اجازه نده پسرش مثل خودش اون رسیدن به ته دریای لذت های دنیوی رو تجربه کنه در این مسیر شکست می خوره و سیدارتهای کوچک از دستش فرار می کنه. درست همون طور که خود سیدارتها روزی خونه پدریش رو ترک کرده بود.چیزی که باعث میشه سیدارتها متوجه بشه این که کسی به کمال برسه و شخصیت بزرگی باشه برای هدایت کردن دیگران کافی نیست و هر فرد خودش شخصا باید مسیر مختص به خودش رو بره و از تجربیات خودش درس بگیره. و تقلید از فرد دیگری شاید در ظاهر موثر باشه اما در باطن باز هم شاگرد اون راه رو به کمال نمیرسونه اگر خودش به تجربه حقیقت اون مسیر رو پیدا نکرده باشه.ترجمه کتابکتابی که من خوندم ترجمه سروش حبیبی بود که مترجمی نام آشنا به حساب میاد و شخصا ترجمه های ایشون رو دوست دارم. با این حال بعد از خوندن نظرات مختلف متوجه شدم برخی با ترجمه ایشون مشکل دارن و اون رو زیادی شاعرانه میدونن. پس پیشنهاد می کنم اگه قصد مطالعه این کتاب رو دارین ترجمه علی اصغر حداد که توسط نشر ماهی با عنوان &quot;کلاین و واگنر، سیدارتا، گشت و گذار&quot; چاپ شده روهم بررسی کنید.چه قدر این کتاب رو پیشنهاد می کنم؟بسیار بسیار زیاد! این کتاب رو پیشنهاد می کنم. این یکی از بهترین کتاب هایی هستش که می تونید مطالعه کنید. البته باید به این نکته هم توجه داشته باشید که براساس عقاید عرفانی و معنوی هندی نوشته شده و ممکنه از برخی جهات با عقاید هرکدوم از ما متفاوت باشه. با این حال در اصل پیام رمان و نتیجه ای که میشه ازش گرفت تاثیری نمیذاره.شانزدهم اسفندماه 1404</description>
                <category>عزلت‌نشین و مردم گریز مشهور</category>
                <author>عزلت‌نشین و مردم گریز مشهور</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2026 01:30:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ در ونیز؛ معرفی کتابی چالش برانگیز</title>
                <link>https://virgool.io/@SolitudeShelf/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%B2-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-frelllsnlvkb</link>
                <description>معرفی مرگ در ونیزنوشته توماس مان، ترجمه حسن نکوروح، انتشارات نگاهخوانش در دی ماه و بهمن ماه 1404نمره من به این کتاب: 4 از 5.مرگ در ونیز؛ رمانی چالش برانگیزپیش از شروع این کتاب، مترجم آقای نکوروح در مقدمه مترجم به عنوان پیشنهاد نوشته که یکبار این داستان خونده بشه، سپس مقدمه مترجم خونده بشه و پس از اون دوباره داستان خونده بشه. هرچند به نظر میاد که تنها یک پیشنهاد دوستانه از طرف یک مترجم برای لذت بردن بیشتر از کتاب هست، باید بگم که این درواقع یک اخطار بود مبنی بر اینکه خواننده عزیز، یه وقت فکر نکنی میشه با یک بار مطالعه این کتاب رو فهمید!صادقانه پس از خوانش اول تنها چیزی که متوجه شدم این بود که از این کتاب هیچ چیزی متوجه نشدم و درتمام طول خوانش تنها تلاش می کردم که جملات بسیار طولانی، ادبی، فلسفی و سخت توماس مان که به زیبایی توسط مترجم به فارسی برگردونده شده بود رو متوجه بشم. دقیق تر بگم؛ صرفا متوجه جمله بشم و نه داستان. و در طی همون خوانش متوجه شدم با یک کتاب بسیار سخت خوان و یک نویسنده نابغه طرف هستم. و پس از مطالعه مقدمه مترجم و توضیحاتی که ایشون داده بودن متوجه شدم که چه نکاتی رو می بایست بهشون توجه کنم!شخصیت هاگوستاو آشنباخ ، نویسنده ایست مشهور و به گفته راوی &quot;رو به پیری نهاده&quot; که در تولد پنجاه سالگیش به خاطر شهرت و اعتباری که کسب کرده بهش لقب اشرافی داده شده و حالا گوستاو فون آشنباخ نامیده میشه.گوستاو مردی منضبط هستش که در تمام عمرش تنها کار کرده. پیش از پایان دبیرستان اسمش به عنوان نویسنده سرزبون ها بوده و از همون موقع از هر استراحت و لذتی دوری می کرده.از متن کتاب:آشنباخ مرد لذت نبود، همیشه و هرکجا صحبت از آسایش و استراحت بود و عیش و عشرت. او را- به خصوص در دوران جوانی – بی میلی و بی قراری به عالم مقدس رنج و مرارت کار یومیه میراند.شخصیت دوم داستان پسر نوجوانی چهارده ساله هست از یک خانواده اشرافی لهستانی که به همراه مادر، سه خواهر و پرستارشون برای تعطیلات به ونیز اومدن. از همون اولین ملاقات گوستاو این پسر رو با زیبایی خداگونه توصیف می کنه.از متن کتاب :و پسرکی گیسوبلند، که شاید چهارده سالش میشد. آشنباخ از زیبایی پسرک در شگفت شد. صورت پریده رنگش با حجب ملیحی که داشت، در قاب موهای فرفری عسلی رنگ، با بینی صاف و کشیده، لب و دهان دل انگیز و آن وقار ملکوتی، که در قیافه اش نقش بسته بود، یادآور مجسمه های یونانی اعصار پرشکوه گذشته بود؛ در عین کمال صوری از زیبایی یگانه و منحصر به فردی برخوردار بود، که بیننده نه در طبیعت و نه در آثار نقاشی و مجسمه سازی نظیرش را به یاد نمی آورد.نمادپردازی در شخصیت ها و اماکنگوستاو از همون ابتدای داستان دائما با شخصیت هایی رو به رو میشه که یادآور مرگ هستند و یا به نوعی اون رو به سمت مرگ هدایت می کنند.این شخصیت ها همگی در یک سری ویژگی های ظاهری به شیوه ای شبیه هستند. از جمله پوست های رنگ پریده، چهره ای که از نژاد افراد اون منطقه نیست، بیرون زدن سیب آدم از یقه پیراهن، نگاهی متکبر و از بالا به پایین و یا نگاهی به دور دست، دندان هایی که فاقد زیبایی بصری هستن و از میان لثه خودنمایی می کنن و حتی به نوعی آدم رو به یاد دندان های اسکلت انسان می اندازن. و همین طور این نکته که تقریبا همه شخصیت ها مو، مژه، ابرو یا ریششون سرخ رنگ هستش.در مورد مکان ها هم در همون ابتدا پا به نمازخانه ای میذاره که بیشتر شبیه به گورستان هستش، در نور رنگ پریده پیش از غروب و سکوتی که به اون مکان حکم فرماست. و همین طور آسمان خاکستری و هوای گرفته ونیز. درکنار نماد های دیگری که در کتاب بهشون اشاره میشه، فضای مرگ رو به یاد خواننده میارن.و ونیز..و ناگاه به گونه ای نامنتظر و درعین حال بدیهی مقصد را پیش رو مجسم یافت. اگر انسان می خواست شبانه راهی شهری بی مانند، نامعمول و افسانه ای شود، به کدام دیار سفر می کرد؟و به همین علت، گوستاو به ونیز رفت. شهری که پیش از این هم بهش سفر کرده بود. شهری که به گونه ای نماد زوال و آینه ای از فروپاشی درونی اوست.موتیف تسخیر؛ توهم یا واقعیت؟در این داستان موتیف تسخیر بارها دیده میشه؛ یعنی به وقوع پیوستن رخدادهایی در مرز خواب و بیداری که خواننده نمیتونه مطمئن باشه این اتفاق واقعا رخ داده یا نه. و همچنین وجود موجوداتی انسان گونه که نمیشه مطمئن بود که واقعا انسان هستن!زوال تدریجی گوستاو که در درونش درحال رخ دادن هستش و اون رو از اون شخصیت هنرمند و منضبط واخلاق مدار به سمت زوال روحی، اخلاقی و شخصیتی رخ میده رو به طور همزمان در تغییرات شهر ونیز هم میشه متوجه شد. درحالی که ذهن و عقل گوستاو در تلاش هستش تا از سقوط اون جلوگیری کنه، مسئولین شهر ونیز نیز در مقابل قبول این حقیقت که ونیز آلوده به بیماری شده مقاومت می کنن.سبک نگارش و ترجمهسخت، سخت و سخت. جملاتی بسیار طولانی که گاها تا دو سه خط طول می کشن. البته این شکل توصیف کردن در ساختار جملات آلمانی عادیه و جملات پیوسته بهم در متون این زبان زیاد دیده میشه. اما فکر می کنم اینکه همون سبک نگارش در ترجمه فارسی به کارگرفته بشه و از زیبایی متن کم نشه و عجیب به نظر نیاد توانایی و تسلط مترجم به هردو زبان آلمانی و فارسی رو میرسونه. و من واقعا از کلماتی که استفاده شده بود، صفات، جمله بندی و گروه واژه هایی که درکنار هم قرار گرفته بودن لذت بردم.این کتاب توسط آقای محمود حدادی هم ترجمه شده که امیدوارم اگر روزی تونستم دوباره این کتاب رو بخونم، ترجمه ایشون رو بخونم.خوانش کتاب؛ بازهم کتاب رو خواهم خوند؟برخی از کتاب ها باید چندین بار خونده بشن. یکی از اساتیدم یکبار گفتن که کتاب های شاهکار رو سه بار باید خوند؛ پیش از بیست سالگی، بیست تا چهل سالگی و پس از چهل سالگی. در مورد این کتاب هم چنین چیزی صادق هستش. و من این کتاب رو بازهم باید بخونم. نه چهل سالگی، شاید زودتر. چون این کتاب، چندین لایه روی هم هستش که به نوعی در هم آمیخته شدن و با هربار خوانش یکی از این لایه هارو میشه متوجه شد. به همین دلیل اینبار درمورد نظر خودم و سیر داستان چیزی نمینویسم. من داستان رو متوجه شدم و متوجه نشدم. درحد توان الانم متوجه شدم ولی باز هم احساس می کنم به اون چیزی که توماس مان می خواست بهم بگه دست پیدا نکردم.پیشنهاد این کتابهمون طور که در ابتدا نوشتم، این کتاب برای سرگرمی نیست. نسخه صوتی این کتاب وجود داره، ولی از من این رو قبول کنید که این کتاب نباید به صورت صوتی گوش داده بشه. جملات طولانی و فلسفی وپراز نماد این کتاب باعث میشه که شما مجبور باشید نسخه خطی رو بخونید، هرجمله رو چندبار بخونید و تو ذهنتون بازش کنید، حلش کنید و متوجهش بشید. نسخه صوتی برای خوانش سوم به بعد شاید کاربردی باشه ولی قبل از اون نه.و اگر تصمیم گرفتید این کتاب رو بخونید، آماده باشید که متوجه نشید، گیج بشید و یا حتی حوصلتون سر بره.آقای نکوروح در پایان مقدمه مترجم نوشتن که:چنین نثری خواننده راحت جو را به یقین خوش نخواهد آمد. ولی آنکه را میل رسیدن به سرمنزل حقیقت، حقیقت هنری، درسر باشد، از دشواری راه چه باک!و همین جمله خلاصه خوبی برای تمام چیزی هست که میخواستم درمورد پیشنهاد این کتاب توضیح بدم.نوشته شده در بیست و پنجم بهمن ماه هزاروچهارصد و چهار#ادبیات</description>
                <category>عزلت‌نشین و مردم گریز مشهور</category>
                <author>عزلت‌نشین و مردم گریز مشهور</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2026 02:10:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>