<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نون به توان دو</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Soll</link>
        <description>یه محتوادوستِ عشق عکاسی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 15:03:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2132/avatar/jVqu2g.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نون به توان دو</title>
            <link>https://virgool.io/@Soll</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فقط من این مشکلو دارم یا همه دهه هفتادیا اینجوری بودن؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Soll/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%85%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AF%D9%87%D9%87-%D9%87%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-vcrbdqvysiia</link>
                <description>کوچیک که بودم عاشق داستان نوشتن بودم. هنوز به سن مدرسه نرسیده بودم که نوشتن رو یاد گرفتم. خواهر بزرگترم بهم یاد داد و من از همون روزا شروع کردم به نوشتن داستان.داستان‌هایی که می‌نوشتم هم خیلی بامزه بودن از جمله اینکه یه روز یه پسری که همیشه نماز میخوند، یادش میره نمازش رو بخونه و عذاب وجدان می‌گیره و همش ناراحت بوده و غصه می‌خورده که مامانش میاد و بهش میگه این دفعه اشکالی نداره ولی از این به بعد حواست رو جمع کن و سر موقع نمازات رو بخون :-) یکی بگه دختر آخه اولا تو که اصلا به سن تکلیف نرسیده بودی همش 6 یا 7 سالت بوده، دوما اینکه این همه اعتقادت به نماز خوندن از کجا اومده بود که در موردش داستان می‌نوشتی :دی (اگه بدونه الآن چقدر معتقدم که دیگه برگی براش نمی‌مونه:))بعدا توی مدرسه هم توی انشا اکثرا 20 می‌گرفتم ولی مسأله اینجا بود که من بیشتر سعی می‌کردم توی همه درس‌ها 20 بگیرم تا اینکه خودم رو کشف کنم و به این فکر کنم که علاقه اصلیم چیه.کلا چرا سیستم آموزش ما اینجوری بود که فقط نمره بالا گرفتن رو تشویق می‌کرد؟ مثلا من ریاضی رو همیشه 20 می‌گرفتم، هوش و استعداد یادگیریش رو داشتم ولی آیا دوستش داشتم؟ توی دبیرستان هم بر اساس همین منطق که همه نمراتم بالا بود اولین انتخابم برای رشته رو گفتن &quot;ریاضی&quot; و من هم رفتم رشته ریاضی، و بعد هم توی دانشگاه رشته برق! حتی توی دانشگاه هم همیشه بهترین نمرات رو می‌گرفتم ولی چرا هیچ‌وقت به جای اینکه سعی کنم همیشه بهترین باشم، یکم فکر نکردم که آیا از این مسیر لذت می‌برم؟ آیا این چیزیه که من دوست دارم؟ (که مسلما نیست و حتی یه درصد هم به روحیاتم نمی‌خوره!)فکر می‌کنم اکثر ما دهه هفتادیا اینجوری بودیم، چیزی که دوست داشتیم با رشته‌ای که توش درس خوندیم متفاوته و عمیقا امیدوارم هر چی رو به جلو میریم این مشکل حل بشه و بیشتر روی کشف استعداد و علاقه بچه‌ها زمان گذاشته بشه تا اینکه بهشون یاد بدن فقط نمره بالا بیار، درس‌هات رو بخون و بچه خوبی باش.فکر کنم بعدا در مورد این موضوع بیشتر حرف بزنم چون خیلی حرف در موردش دارم. نظر شما چیه؟ </description>
                <category>نون به توان دو</category>
                <author>نون به توان دو</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jan 2025 21:27:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتفاقای کوچیکی که توی زندگی میفته و شاید اذیتت کنه!</title>
                <link>https://virgool.io/@Soll/%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%88-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B0%DB%8C%D8%AA%D8%AA-%DA%A9%D9%86%D9%87-ruiuxqadhhor</link>
                <description>برنامه ورزشیم رو بردم تا از مربیم بپرسم فلان حرکت چجوریه؟ دو بار برام توضیح داد من هم همون کاری که می‌گفت رو کردم ولی می‌گفت: نه اینجوری نه! تا دفعه سوم که شد یهو از کوره در رفت و گفت مگه نمیگم بخواب رو نیمکت، چرا آدما نمیفهمن وقتی میگم بخواب رو نیمکت یعنی چی؟ (در واقع منظورش این بود که تکیه بده به نیمکت ولی خب اشتباه میگفت) بالاخره خودش حرکت رو انجام داد و بعدش دوباره شروع کرد به غر زدن که چرا شاگردها نمیفهمن چی میگم. وقتی نوبت من شد که حرکت رو مشابه کاری که مربی کرده بود انجام بدم، یه نفر از پشت سرم (که تمام مدت داشت به حرفای مربی می‌خندید و یه جورایی مسخره می‌کرد) اظهار فضل کرد و گفت: حالا دوباره حرکت رو اشتباه میزنه!حس اینکه وسط جمع باشی و دو سه نفر به طور واضح مسخره‌ت کنن مطمئنا حس چندان خوشایندی نیست.در تمام این مدت ساکت بودم ولی به هیچ کدومشون چیزی نگفتم! حرکت رو انجام دادم و اون روز تا جایی که تونستم از مربی دور شدم!هنوز اول روز بود ولی من روز خوبی رو شروع نکرده بودم، به زور از جام بلند شده بودم، به زور اومده بودم باشگاه و تمام توانی که داشتم رو جمع کرده بودم تا بتونم ورزش کنم. کلا هم آدم بسیار آرومی هستم و در لحظه واکنش نشون نمیدم.خیلی دلم میخواست اون لحظه در مورد این بهش بگم که تو از شرایط زندگی آدمها خبر نداری پس بهتره باهاشون مهربون‌تر باشی ولی بعد به این فکر کردم که من هم از شرایط زندگی بقیه خبر ندارم و دلیل نداره که چون من حال خوبی ندارم توقع داشته باشم همه با من خوب باشن.یه جورایی &quot;حق به جانب بودن&quot; خودم رو کنترل کردم. چون بعضی وقتا مخصوصا اگه نوعی بیماری ( یا مثلا افسردگی) داشته باشی، همیشه انتظار داری بقیه باهات مدارا کنن، حالت رو خوب کنن و حواسشون به تو باشه.ولی اگه دقت کنی می‌بینی اونقدر مشکلات توی جامعه زیاد شده که شاید اگه آمار بگیرن نصف بیشتر مردم خودمون با نوعی از افسردگی دارن دست و پنجه نرم می‌کنن!قبلا فکر می‌کردم درونگرا بودن و کم حرف بودن خودش میتونه یکی از دلایل افسردگی باشه ولی الآن آدمهایی رو می‌بینم که بسیار برون‌گرا و اجتماعی هستن ولی بازم دارن برای افسردگی دارو مصرف می‌کنن.خلاصه که دفعه بعدش مربیم برام توضیح داد که روز خوبی نداشته و من هم دلگیریم رفع شد ولی مهم‌تر اینکه نذاشتم یه مسأله کوچیک تبدیل به یه خشم بزرگ بشه چون یکی از علائم افسردگی اینه که کوچکترین موضوعات ممکنه تو رو خشمگین کنن.پس دو تا نکته که میخوام یادآوری کنم:فقط من نیستم که دارم با شرایط سختی دست و پنجه نرم میکنم. همه آدما مشکل دارن و حتی ممکنه درجه افسردگی حادتری نسبت به من داشته باشن، پس قبل از واکنش هیجانی یکم صبر کن، فکر کن و یا از محل دور شو!حتی وقتی سختته، وقتی ناراحتی، وقتی اعصاب نداری و وقتی کلی دلیل برای ادامه ندادن وجود داره بازم ادامه بده!</description>
                <category>نون به توان دو</category>
                <author>نون به توان دو</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jan 2025 16:09:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا حالا شده آسون‌ترین کارها براتون سخت بشه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Soll/%D8%AA%D8%A7-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A2%D8%B3%D9%88%D9%86-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%A8%D8%B4%D9%87-shuo5gljyhv3</link>
                <description>همه چیز از اون موقعی شروع شد که به خاطر مشکلاتی که توی شرکتمون پیش اومده بود تصمیم به استعفا گرفتم. با خودم فکر می‌کردم از این به بعد دیگه کارمندی تعطیل! (7 سال سابقه کارمندی دارم) دیگه از این به بعد دنیا تو دستای منه! شروع میکنم پروژه گرفتن، کار خودم رو راه میندازم و دیگه زمانم دست خودمه! از این به بعد دیگه عشق و حال به راهه :)روزای اول رو فقط استراحت کردم و گفتم حالا بذار یه نفسی بکشم. این &quot;حالا بذار یه نفسی بکشم&quot; شد یک ماه، دو ماه ، سه ماه...کم کم علائمی از خودم نشون می‌دادم که نگران کننده بود. با وجود اینکه واقعا دلم می‌خواست کار کنم ولی نمیتونستم سمت کار کردن برم. کار من تولید محتوا و اکثرا کار روی وبلاگ‌ها بود ولی دیگه از نوشتن بدم میومد.با خودم گفتم شاید بهتره مهارت‌های جدیدی یاد بگیرم و یکم از این فضا بیرون بیام. یادگیری ui و ux رو شروع کردم، اولش با کلی علاقه و انگیزه دنبالش می‌کردم، چند تا دوره خریداری کردم، تمرین‌هاش رو انجام می‌دادم و اکثرا هم بالاترین نمره رو می‌گرفتم ولی متاسفانه وسط راه رهاشون کردم. یه حسی بهم می‌گفت این راه، راه تو نیست. بعد از اون یادگیری طراحی سایت وردپرس رو شروع کردم و اون رو هم دوباره رها کردم.با خودم گفتم شاید من برای همون کارمندی ساخته شدم و دوباره رفتم سراغ رزومه فرستادن و مراحل مصاحبه و استخدام. حتی دستم به رزومه فرستادن هم نمیرفت و کلا برای دو جا رزومه فرستادم. هر دو بعد از مصاحبه گفتن بیا. یکیشون رو انتخاب کردم و باید یک هفته آزمایشی میرفتم اونجا.روز اول به سختی و با هر مشقتی بود 8 ساعت رو دووم آوردم و بهمون یه تسکی دادن که باید در طول هفته انجام میدادیم. روز دوم رو نرفتم و روز سوم دوباره با هر سختی بود رفتم. همون روز متوجه شدم که نمیتونم ادامه بدم و فقط دارم خودم رو اذیت می‌کنم. خیلی خودم رو سرزنش کردم چون به نظرم شرکت واقعا خوبی بود ولی الآن می‌فهمم که حتی اگه تسک رو انجام می‌دادم و یک هفته رو هم میرفتم، بعدش مطمئنا نمیتونستم ادامه بدم.به همین سادگی من دچار &quot;افسردگی&quot; شده بودم و وقتی بیشتر بهش دقت کردم این قضیه نه از روز استعفام، بلکه از سال 1401 و اتفاقات عجیب اون سال (که همه میدونیم) شروع شده بود و کارمند بودنم یه جورایی فقط منو مجبور به ادامه دادن و کار کردن می‌کرد. و وقتی &quot;مجبور&quot; به کار کردن نبودم همه چیز روی واقعی خودش رو نشون داد.از روز استعفا تا الآن حدود 6 ماه و نیم می‌گذره. بعضی روزها آسونترین کارها هم برام سخته مثل بلند شدن از تخت خواب. ولی با این وجود دارم تمام تلاشم رو برای بهتر شدن می‌کنم. ورزش و تراپی رو به زندگیم اضافه کردم، سعی میکنم صبح ها مدیتیشن داشته باشم و بعضی روزا هم خودم رو همونجوری که هستم می‌پذیرم.پذیرفتن این رکود و بیکاری برای منی که چندین سال پشت سر هم همش کار می‌کردم خیلی سخت بود ولی بعضی وقتها به جای مقاومت و انکار بعضی مشکلات، باید اونها رو پذیرفت و در آغوش گرفت. بعضی وقتها خودمون هم میدونیم که یه جای کار می‌لنگه و یه مشکلی وجود داره، میدونیم که کارها رو اون جور که باید و شاید انجام نمیدیم و فقط میخوایم همه چیز تموم بشه و یه جورایی چک لیست خودمون رو فقط تیک بزنیم، ولی همه نشونه‌ها رو نادیده می‌گیریم.من بالاخره تونستم مشکلم رو بپذیرم و پذیرفتنش اولین قدمیه که میتونم برای حلش بردارم.اگه تجربه مشابه من داشتین یا راهکاری که بتونه بهم کمک کنه، خوشحالم میکنه اگه برام بنویسین :)</description>
                <category>نون به توان دو</category>
                <author>نون به توان دو</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jan 2025 10:56:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همدم تنهاییا...خودت توی تنهایی رفتی</title>
                <link>https://virgool.io/@Soll/%D9%87%D9%85%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B1%D9%81%D8%AA%DB%8C-fwrh9cgk0xy7</link>
                <description>روزایی که فشار زندگی اونقدر زیاد میشد که دلم میخواست از همه عالم و آدماش فرار کنم گوشیمو برمیداشتم، میرفتم یه گوشه از خونه و &quot;فرندز&quot; می‌دیدم. یه قسمت هیچ وقت کافی نبود...روزایی که خیلی سخت بود ساعتها فقط من بودمو همدم تنهاییام، &quot;فرندز&quot;. 6 تا دوستی که انگار دوستای خودم بودن. شاید هم آرزو داشتم دوستای خودم باشن.حالا یکی از اون دوستایی که همدم تنهاییم بود، از دنیا رفته و دیدن دوباره‌ش توی صفحه گوشی، بیشتر از هر چیزی &quot;تنهایی&quot; رو به یاد میاره.&quot;تنهایی&quot; در عینِ بودن در جمع.تحمل مشکلات و سختی‌ها به &quot;تنهایی&quot;.و در نهایت مردن در &quot;تنهایی&quot;....به این فکر می‌کنم که اگه یه نفر کنارش بود شاید این اتفاق براش نمی‌افتاد. گاهی بودن یک دوست، یک پارتنر یا فقط یک شخص! میتونه زندگی آدم رو نجات بده. نه عشق ورزیدنش، نه حرف زدنش و نه همدلی کردنش! فقط بودنش!و به یاد روزایی می‌افتم که شدیدا به بودن آدم‌ها نیاز داشتم ولی نبودن...متیو توی استخر خونه‌ش غرق شد در صورتی که بودن یک نفر، و  یک جفت دست کافی بود تا اون رو از آب بیرون بکشه...ما هم خیلی وقتا توی درد و غم‌ها غرق میشیم و بودن یه نفر میتونه ما رو از غرق شدن نجات بده!&quot;حضور&quot;مون رو دستکم نگیریم. ممکنه عزیزامون خدایی نکرده یه روز واقعی غرق بشن و حسرت بخوریم که چرا نبودیم!</description>
                <category>نون به توان دو</category>
                <author>نون به توان دو</author>
                <pubDate>Mon, 30 Oct 2023 15:17:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از سه سال، دوباره یه اسفندِ .... دیگه!</title>
                <link>https://virgool.io/@Soll/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF%D9%90-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-sxxlljvyk5n5</link>
                <description>فرانسوی (به معنی ایمان) به اینکه یه روز خوب میاد ایمان داری؟باز اسفند از راه رسید و من بعد از سه سال، دومین اسفندیه که توی ویرگول می‌نویسم.اصولا آدم خوشبین و شادی‌ام و سعی می‌کنم حس مثبت به بقیه انتقال بدم ولی نمیدونم چرا نوشته‌هام توی ویرگول اونقدرا هم این حس رو انتقال نمیدن:)جونم براتون بگه که این حس غم از اون جایی ناشی میشه که بنده با حدود 6 سال سابقه کار در زمینه تولید محتوا و مارکتینگ و بعد از 5 ماه (اخیر) که به خاطر اوضاع اینترنت از کار بیکار شده بودم، دوباره هرچی زور و نیرو داشتم جمع کردم تا بتونم برم سر یه کار جدید!اینکه پیدا کردن کار، تو این شرایط سخت بود به کنار، همه مراحل سخت و خوفناک (از جمله تحویل سفته!) رو گذروندم و عرضم به حضورتون که الآن در جایگاه و عنوان کاری‌ای مشغول به کار شدم که 5 سال پیش اونجا بودم:(و این است قطارِ حرکتِ پیشرفتِ من که در روز دوم کاری، به جای این که بشینم پای محتوا زدنم (!!!) از فرط شادی و مسرت، نشستم دارم اینجا مطلب می‌نویسم.قطار از رومون رد نشه، صلوات!</description>
                <category>نون به توان دو</category>
                <author>نون به توان دو</author>
                <pubDate>Wed, 22 Feb 2023 10:56:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتفاقی که یه هفته مونده به عید نباید میفتاد...</title>
                <link>https://virgool.io/@Soll/%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DB%8C%D9%87-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF-m4bs0xkrxk2l</link>
                <description>ما محتوایی‌ها نوشتن رو دوست داریم. منم از هموناییم که از بچگی نوشتن رو دوست داشتم. حتی قبل از اینکه مدرسه برم خواهرم بهم نوشتن رو یاد داد و من توی یه دفتر داستان می‌نوشتم. توی همه‌ی این سالها زیاد نوشتم و دکمه انتشار رو زدم ولی نه واسه خودم...هیچ وقت نوشته‌هایی که برای خودم بود رو منتشر نکردم چون صرفِ نوشتنشون برای خودم حالم رو خوب می‌کرد.این دفعه نوشتم ولی حالم رو خوب نکرد.حدودا هفته دوم اسفند بود که شرکت ما تصمیم گرفت (بخونید ترس و اصرار ما مجبورش کرد) که از توی خونه کار کنیم.با توجه به مسئولیت و نقش من به عنوان مسئول مارکتینگ و محتوا باید نمودار فروش رو به صد میرسوندم. تو این مدت وقتی چشام رو باز کردم اولین چیزی که دیدم لپتابم بوده و آخر شب هم بهش شب بخیر گفتم و خوابیدم.هر روز از امید نوشتم برای بقیه، از اینکه این شرایط رو هم رد می‌کنیم، از اینکه خودمون رو نبازیم و ادامه بدیم...کی از امید برای ما گفت؟دیشب یعنی ۲۱ اسفند پیامی توی گروه کاری اومد که به قول خود مدیر، سخت ولی اجتناب‌ناپذیر بوده. پیامی با این مضمون که متاسفانه حقوق اسفند و عیدی و حتی فروردین امکان پرداختش وجود نداره. و اگه کسی با این شرایط مشکل داره اعلام کنه تا از حساب خودم تموم حقوقش رو پرداخت کنم و تسویه حساب...آخر جمله: روزهای خوب هم میرسه...رفتم سر لپتابم و برای ۲۵۸مین بار حرف «خ» رو فشار دادم، حرفی که گوگل عزیز دیگه خیلی خوب میشناختش...«خرید لنز نیکون ۵۰mm»... حرفی که این روزا امیدی برای ادامه دادنم بود... یه بار صبح قبل از کار،یه بار بعد از تموم شدن کار و چند بار موقع کار کردن...لنزی که توی همین دو هفته شاهد رسیدن قیمتش از دو میلیون و پونصد و هشتاد به سه میلیون و صد بودم و هیچ کاری هم از دستم برنمیومد.یاد قسطها افتادم...یاد تلاش شبانه روزیم برای بالا بردن فروش...حتی یاد موقعی افتادم که از کارم استعفا دادم به امید شراکت توی یه کسب و کار... کسب و کاری که دوستش داشتم و از جون و دل براش تلاش کردم...۶ ماه تلاش...ضرر و نهایتا ورشستگی...یاد همه‌ی روزای سخت زندگی افتادم و جمله‌ی یه روز خوب هم میرسه...نوشتم ولی نوشتن حالم رو خوب نکردشاید زدن دکمه ی انتشار این بار بتونه حالم رو خوب کنه...&quot;آیا واقعا یه روز خوب میرسه؟&quot;(این مطلب در اسفند 98 نوشته شده است.)</description>
                <category>نون به توان دو</category>
                <author>نون به توان دو</author>
                <pubDate>Wed, 22 Feb 2023 10:30:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>