<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Ryan</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@SometimeRyan</link>
        <description>پژواکِ جنونِ روحِ زندانی‌ام</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 11:41:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4839563/avatar/TdIsHf.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Ryan</title>
            <link>https://virgool.io/@SometimeRyan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تخت شماره صفر: جایی که خدا هم نگاهش را می‌دزدد</title>
                <link>https://virgool.io/Mlpjvbj/%D8%AA%D8%AE%D8%AA-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B5%D9%81%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%B2%D8%AF%D8%AF-ru0mgmxe7ugs</link>
                <description>دوباره بوی گند بتادین و سیگار بهمنِ جراح، دماغتو میسوزونه.... صدای جیرجیرِ چرخ‌های یه برانکارد که انگار داره روی استخون‌های خرد شده راه میره، مغزتو چنگ میزنه. یه بیمارستان کثیف ته یه بن‌بست که لابه‌لای خیابونای شهرِ، یه جایی که حتی خود خداام میترسه بهش نگاه کنه.روی تختِ شماره صفر، یه پیرزن افتاده. یه تیکه گوشتِ کهنه و چروکیده که نُهصد ساله داره نقشِ یه منبع غذای بیولوژیک رو بازی می‌کنه. لوله‌های پلاستیکی زرد شده از دماغ و دهنش رفتن تو، تا اون تو، یه چیزی رو زنده نگه دارن و شکمش مثل یه تیک سنگ بزرگ باد کرده.توی شکمش چیه ؟ یه جنین نهصد ساله‌ی کثافت، که با آرامش توی کیسه‌ی آب غوطه‌وره. نهصد ساله که بند ناف رو مثل لوله حیاتش گرفته و داره تمام ریدن‌های بشر رو از اونجا لایو تماشا می‌کنه. دنیای بیرون ؟ یه مشت انگلِ کت‌شلواری دارن سر یه تیکه نونِ کپک‌زده همو تیکه پاره می‌کنن، هوا اونقدر خرابه که کلاغ‌ها وسط آسمون سکته می‌زنن، و ملت با یه لبخند مسخره از امید و آینده وِر می‌زنن.دکتر میاد بالای سر پیرزن و مانیتور رو می‌چرخونه و با یه صدای خسته داد می‌زنه :ببین بچه خوشگل، نُه قَرنه مارو گیر آوری، چرا نمیای ؟ بیا بیرون دیگه، شناسنامه‌ت آمادست، یه کدملی رند برات رزرو کردم که تا آخر عمرت بتونی باهاش قسط وام مسکن نداشته‌ تو بدی. بیا بیرون که دنیا منتظر یه برده‌ی تازه‌نفسه!جنین از اون تو یه انگشتِ وسط گنده (که نُهصد ساله برای همین لحظه بزرگش کرده) رو می‌چسبونه به دیواره‌ی رحم. صداش مثل کشیده شدن ناخن روی شیشه، توی اتاق می‌پیچه :خفه شو دکتر ! تو که کل هنرت تو دزدیه قرص آرام بخشه بیماراست به من نگو بیا بیرون. من ۹۰۰ ساله دارم می‌بینم که شماها چطوری دارید زندگی میکنید. یه روز جنگ صلیبی، یه روز بمب اتم، یه روز هم رکود اقتصادی. من بیام بیرون که چیکار کنم ؟ بشم یه برده مثل شما ؟ زکی دکتر کور خوندی.دکتر با عصبانیت انبر جراحی رو برمی‌داره: ببین، این سیستم دیگه نمی‌کشه. ننت داره ریپ می‌زنه. یا خودت مثلِ یه بچه‌یِ آدم میای بیرون، یا به زورِ سزارین می‌کشیمت بیرون که بفهمی دنیا دستِ کیه!دکتر صورتش رو جلو آورد، اونقدر نزدیک که جنین میتونست بویِ سیگار و پوسیدگیِ دندان‌ ها رو حس کنه.ببین بچه، من قرار نیست نصیحتت کنم، من فقط یه دکترم که از بوی گندِ این اتاق خسته شده. تو می‌گی بیرون کثافته؟ آره، هست ولی می‌دونی چی کثافت‌تره؟ اینکه نهصد سال توی یه کیسه آبِ لجن‌گرفته بمونی و از خونِ یه جنازه‌ تغذیه کنی. تو متفاوت نیستی، تو فقط یه ترسوئی که به این رحم کپک‌زده اعتیاد پیدا کردی.جنین لرزید. انگار داشت یه چیزی رو حس میکرد، دکتر مثل همیشه نبود.ترس؟ دکتر، تو که خودت بیرونی و میدونی چه خبره. اونایی که بدنیا اومدن چیکار کردن؟ یا دارن برای یه لقمه نون خالی همو می‌درن، یا دنبال یه سوراخن که توش بمیرن. من اگه بیام بیرون، فقط یه شماره جدید می‌شم تو لیستِ برده‌هایِ شما. من اینجا... حداقل خودمم. یه تیکه گوشتِ آزاد!دکتر پوزخند زد و دستکش‌های لاتکسِ خونی‌اش رو از دستش درآورد. آزاد؟ احمق، تو زندانیِ این پیرزنی و اون هم زندانیِ توئه. تو نُه قرنه که مانعِ مرگِ این زن شدی. اون نمی‌تونه بمیره چون تو مثل یه غده سرطانی بهش چسبیدی. اون نهصد ساله که داره زجر می‌کشه تا تو بتونی چرت و پرت های فیلسوفانه بریزی بیرون.جنین ساکت شد. انگار این واقعیتِ سرد، تلخ‌تر از تمامِ بمب‌های اتمی بود که درموردشون شنیده .دکتر ادامه داد، لحنش این‌بار نه عصبی بود و نه خسته، یک‌جور بی‌حسیِ مطلق داشت: من بیرونت نمیارم، حیفِ دستای من که بخواد تو رو لمس کنه. من فقط این لوله‌ها رو می‌کشم. این منبعِ تغذیه رو قطع می‌کنم. پیرزن که تموم کنه، تو هم اون تو، توی همون دنیایِ تاریک و امنی که ساختی، خفه می‌شی. انتخاب با خودته؛ یا خودت بیرون میای و با این دنیایِ ریده ‌مال می‌جنگی، یا همون‌جا تویِ متعفن‌ترین حالتِ ممکن، همراه با ننت دفن می‌شی، میدونی، شیفت منم دیگه تموم شده بهتره زود تصمیم بگیری !دکتر دستش رو برد سمتِ کابل‌های کهنه‌ی دستگاهِ اکسیژن. جنین به وضوح حس کرد که ضربانِ ضعیفِ قلب پیرزن دارد کندتر می‌شه. وحشت واقعی، نه از بمب بود و نه از جنگ؛ وحشت برای اون فراموش شدن توی تاریکی بود. وایسا... صدای جنین بزور شنیده می‌شد. اگه بیام بیرون... چی منتظرمه؟دکتر در حالی که کابل دستگاه ها رو از پریز می‌کشید، بدونِ اینکه برگرده گفت: هیچی. یه سیلیِ محکم از پرستار، یه هوایِ آلوده که سینه‌تو می‌سوزونه، و یه عمر دویدن دنبالِ چیزی که هیچ‌وقت بهش نمی‌رسی. خوش اومدی به واقعیت بچه. دکتر چراغِ اتاق رو خاموش کرد و رفت بیرون. صدایِ قدم‌هاش تو راهرو دور شد. پیرزن آخرین نفسش رو بیرون داد و شکمش به آرومی نشست.توی اون تاریکیِ اتاق ،صدایِ پاره شدن چیزی اومد.صدایِ ناله های خفیفی که بعد از نهصد سال توی اتاق میپیچید و بوی عفونت و چرکی که حال آدم رو بهم میزد. جنین بیرون خزیده بود؛ لخت، چروکیده و پیر، رویِ موزاییک‌هایِ سردِ اتاق افتاده بود و بویِ گند زندگی بیرون رو با تمام وجودش استنشاق می‌کرد. اون تصمیمش رو گرفت و حالا دیگه یکی از ما بود؛ زخمی، تنها و محکوم به زندگی :)</description>
                <category>Ryan</category>
                <author>Ryan</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 17:03:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این زندگی عنوان ندارد !</title>
                <link>https://virgool.io/@SometimeRyan/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-agx9ky9kicxl</link>
                <description>بازم صدای نَکره آلارم 6:05 دقیقه صبحت بیدارت میکنه، هیکل نحیف و کج و کوله‌ای که بزور چپوندی لا پتو پلنگی راه‌راه رو جم و جور میکنی و مثل موش کور دنبال گوشیِ بخت برگشته نصفِ گلس شکستت میگردی که صدای ناقوس مرگ روزانه رو خفه کنی،ولی تازه رقص بیهودگی شروع شده ! باید پاشی و نیمخیز هدف گیری کنی رو تَرَک روی دیوار تا مغزت استارت کارو بزنه و کم‌کم نور ضعیف آگاهی به سلول های سرد و نصفه جون مغزت برسه و فعالشون کنه.کجایی ؟ اصلا کی بودی ؟هدف از این رنج بی پایان چیست ؟مغز عزیزت فرار رو به قرار ترجیح میده و فرمان ساموئل بکت به تک تک سلول های بدنت ارسال میشه&quot;ما اینجا هستیم تا به هیچ‌کجا برسیم&quot; این فرمان تمام اراده حرکتی رو فلج میکنه، اصلا حق با مغزِ، بیدار بشی که چی ؟ که یه نیمروی سرد و بی روح بخوری ؟ که اون کت نصفه نیمه دریده شده و شلوار نصفه نیمه رنگ و رو رفته رو بپوشی و با پراید نصفه نیمه سالمت خودتو برسونی به اداره نصفه نیمه خراب شده که در اضای تباه کردن عمر نازنین یه حقوق نصفه نیمه‌ای بگیری که تا نصف نیمه ماهم دووم نداره ؟ بگیر بِکَپ که حداقل این خواب نصف نیمتو کامل کرده باشی انسانِ نصفه نیمه مومن.ولی امان از کافکا که میگه &quot;تو محکومی به طی کردنِ راهی که مقصدی ندارد&quot; و البته جناب ‌اس‌ام‌اس بانکیت که به ادبی ترین حالت ممکن خطر دستگیریت بخاطر دیر کرد پرداخت قسط وامتو بهت یادآوری میکنه، انگار عذاب دست از سر این اشرف مخلوقات برنمیداره.بلاخره با هزار مکافات گوشی رو لای گیره های دست و پات با پتو پلنگی پیدا میکنی و با دیدن 6:33 دقیقه بزرگ روی صفحه آجر دیجیتالت ورود آدرنالین رو مثل سیلاب به رگ های بدنت حس میکنی، داری فکر میکنی که توهم میزدی یا چُرت که سیستم گوارشِ عزیزت به خودش میاد و با اعلام اولین ماموریتت وجودش رو یادآوردی میکنه، چه قدر این دم و تشکیلات مَظلومن ، بقول ویکتور فرانکل &quot;هدف را نباید یافت، باید خلق کرد&quot; و سیستم گوارشت بدون داشتن چشم داشتی هرروز اولین هدف رو برات خلق میکنه.نون بی نام و نشونی که نمیدونی از کجا اومده رو با عجله از یخچال درمیاری و با یه تیکه پنیر خامه‌ای فرو میکنی، چایی بی طعم چایسازتو داغ داغ سر میکشی که شاید نون خشک خفت نکنه که اگه هم بکنه حداقل طعم خوشمزه مرگ رو چشیدی.چقدر همه چیز بهتر میشد اگه به حرف ننه جونت گوش داده بودی و نوه خواهرشو گرفته بودی نه ؟ تازه معلم زبانم بود، میتونستی بهش بگی اووووه مای دارلینگ کمربند منو ندیدی ؟ هانی لنگه جوراب من کجاست؟ اگه بازم دیر برسم مِستِر امامی از جاب بی جابم میکنه هااا ؟!کیف چرمیِ کهنه رو برمیداری و تمام 5 طبقه رو از پله ها پایین میری و با خودت فکر میکنی که کاش از پنجره استفاده کرده بودم !موقع استارت مثل همیشه چشماتو میبندی و به ماشین عزیزت میگی امروز نا امیدم نکن ! عجیبه که بر خلاف چند صد روز گذشته راحت روشن میشه، حتی خودشم یه صداهایی میده که انگار تعجب کرده ! شیشه رو میدی پایین و یه بخش بزرگی از کثافت هوای تهران مهمون ریه‌ هات میشه. بدن، با یه واکنش خودکار تمام سیستم دفاعی رو برای مقابله با انواع سرطان، ویروس و میکروب های ریز درشت ورودی آماده میکنه. وای که این هوا چقدر فِرِشَم میکنه بِیبی . ولی چاره چیه ؟ این ترافیکِ بی انتها، این خیابان‌هایِ گندآلود که توی کثافت دست و پا میزنن ؟میرسی به ساختمون خاکستری و بی روح محل کار و ماشین رو طبق معمول تو اون کوچه خلوته، کنار سطل زباله‌ای که انگار 100 ساله خالی نشده پارک میکنی. با دیدن همکارات لبخند مسخره ساختگیرو فعال میکنی و با چاکرم گفتن میری سمت میزت، مانیتور قدیمی پر خط و خش و موس چسبناک وصندلی که ابرش بیرون زده ...یه صحنه سینماتیک زیبا از دنیای پسا آخرالزمانی ... کاش میشد مثل قهرمان ماتریکس صندلی ابر بیرون زده مثلا اداری رو به سمت هیولای بی شاخ و دم اداره پرت کنی و بعد از اقدام به این درخواست کاملا صلح آمیز برای فسخ قرارداد همکاری و با صدای تشویق سایر همکاران برای نجات دنیا و قهرمان بازی روانه بشی ولی حیف که همه اینا یه فانتزی ساخته شده توسط چند سلول خاکستری باقی‌موندست. میشینی و سرتو میزاری کنار کیبورد و چشماتو میبندی، آهنگ تکراری تق‌تق کیبورد های قدیمی که تنها همدم فراموشی فریاد عذابیه که توی سرت میپیچه و تو تنها راوی این چرخه بی پایان دردی !</description>
                <category>Ryan</category>
                <author>Ryan</author>
                <pubDate>Wed, 22 Apr 2026 12:41:01 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>