<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سونامیــ٨ـﮩـ۸ـﮩ☠</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Sonami_m_48753</link>
        <description>ܢ̣ߊ‌ܠߊ‌ܟܿܝ‌ܘ ܥܼܣܝ̇ߺܩܩܢ ܢ̣ܘ یܘ ܦ̈ܣܝ‌ܩߊ‌ܔ ܝ̇ߺیߊ‌ܝ̇‌ ܥ‌‌ߊ‌ܝ‌ܘ ܥ‌‌یܭَܘ</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:08:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2104599/avatar/usOzr6.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سونامیــ٨ـﮩـ۸ـﮩ☠</title>
            <link>https://virgool.io/@Sonami_m_48753</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مرگِ تدریجیِ آرزوهایم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sonami_m_48753/%D9%85%D8%B1%DA%AF%D9%90-%D8%AA%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D9%90-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-ggkbwydajw0v</link>
                <description>بچه ای که خیلی زود پیر شد:)از موقعی ک مهدکودک میرفت شده بود ورد زبانش که میخواهم پروفسور بشوم! عاشق دکتر حسابی بود با همان سن کم اش دست و پا شکسته نوشته های زیر عکس هایش را میخواند و گاهی که به کلمه ای برخورد میکرد که نمیتونست بخوندش میزد زیر گریه! نمیدانم شاید برای این گریه میکرد که اینجوری سریعتر یک بزرگتر پیدا میشد و کلمه را برایش میخواند و معنی اش را طوری که او متوجه شود می گفت! هروقت کسی اورا در جایی میدید پروفسور صدایش میکردند، اقوام و دوستان مدرسه اش حتی!شده بود پزشک مدرسه هرکی هرطوریش که میشد اول میبردنش پیش اون (بجز اون بد حال ها رو!) ، بیشتر اونایی ک خورده بودن زمین و دست و پاشون زخمی شده بود رو درمان میکرد اون هم چه درمانی! از شمشاد ها و گل و گیاه های داخل حیاط مدرسه میچید بعد با دست یا سنگ ریزشان میکرد میگذاشتش روی زخمشان و میبست کارساز هم بود!تابستان شد، از کدام کلاس آمده بود را یادم نمی آید تابستان هایش را پر کرده بود از کلاس های آموزشی مختلف از همان بچگی از ۳۰سالگی متنفر بود و معتقد بود اگر الان این کار ها را نکند وقت کم می آورد! آن هم تازه که تولد ۹ سالگی اش بود ! وارد خانه که شد صدای ریز ریز خندیدن خواهر و برادر بزرگش را شنید به مادرش سلام کرد و راهش را کج کرد داخل سالن و همانطور که میرفت گفت مامان اینا چشونه؟                                    جوابی جز یک لبخند نگرفت ، اون دوتا پشت مبل قایم شده بودن و یه کارهایی میکردن ، شاد و شنگول همانطور که میرفت سمتشان گفت چیکار میکنید منم کمک بدم اما خواهر بزرگتر سرش را از پشت مبل در آورد و گفت لازم نکرده برو بعدا بهت میگیم،در خیالش آنها داشتند خرابکاری یا یک مدل بازی میکردند که او را به بازی راه نمیدادند لب برچید،اشک توی چشمانش جمع شد ، بغض کرد داداشش اینبار از پشت مبل نگاهش کرد و غر زد: اههه بی جنبه بازی در نیار                                     اشکش رو با دستاش پاک کرد اومد برگرده و بره که یهو یه بادکنک صورتی که توش از کاغذ رنگی پر شده بود از پشت مبل پرید بیرون! صدای خواهر و برادرش اومد که دعوا میکردن که تقصیر کدوم یکی بوده و الان فهمید و غافلگیر نمیشه :/ لبخند زنان رفت توی اتاقش از صبح فکر میکرد کسی یادش نیست که تولدشه _تلق تولوقصدای قفل شدن در بود:/ خواهرش داد زد یذره صبر کنی درو باز میکنیم خوشحال و خندان لباس پرنسسی آبیش رو پوشید با تل موی پارچه ای آبیش که یه پاپیون هم روش بود موهاش برد عقب و بعد در باز شد پوکیدن بادکنکا ، دست زدنا ، ریختن برف شادی ، هورا کشیدن ها و تولدت مبارک خوندن! چشماش قلبی شده بود، قلبش اکلیلی! با ذوق بالا و پایین میپرید ....یک هو انگار از یک خواب خوش بیدار شده باشی و افتاده باشی درست وسط یک کابوس وحشتناک!توی آزمایش های ۶ ماهه ی چکاپی که مامان بزور همه رو میبرد تا انجام بدن یه چیز غیر عادی بودپزشک خانواده اطلاع زیادی نداشت راجبش ، یه مشت قرص و دارو داد و بعد یکی دو هفته که حالش بدتر شد  به پدرش گفت که دقیقا راه درمان را نمیداند اما اگر صبر کنید من خودم پیدا میکنم راه درمان را و فلان و بهمان! پدرش کارد میزدی خونش در نمی آمد داد زد مگر بچه من شده موش آزمایشگاهی تو! کم مانده بود بزند با دیوار یکی اش کند! رفتند بهترین پزشک متخصص اطفال رو پیدا کردند رفتند و لااقل اسم بیماری را فهمیدند! این دکتر هم قرص داد ، آمدند خانه صبح چشم هایش شده بود اندازه یک کدو تنبل فقط با یک شکاف ریز میدید مژه هایش برگشته بود داخل چشم هایش و اشک از چشماش میومد بینی اش پف کرده بود و نصف صورتش را گرفته بود قیافه اش شبیه آدم های چهل ساله شده بود ، پدر و مادرش ترسیده سریع بردنش بیمارستان بستری اش کردند ، دکتر آمد و گفت فلان آمپول را بخرید ۴۰درصد احتمال دارد خوب بشود و حتی ممکن است نتیجه ندهد آمپول گرانی بود ۶ تا را پدرش داد از تهران برایش فرستادند شش یا هفت بار بستری شد تا آمپول ها را بزنند  و بعد تحت مراقبت باشد!یک چیزی که کشف کرده بود این بود که وقتی سرش را خیلی بالاتر از تنه اش بگذارد صورتش پف نمیکند یا لااقل کمتر! بالشت بزرگی میگذاشت زیر سرش ، گردنش درد میگرفت اما لااقل شبیه آدم های چهل ساله نمیشد! دیگر کسی پروفسور صدایش نمیکرد ، حتی میگفتند قیافت بیشتر از سنت میزنه خیلی بزرگتر بنظر میرسی، خدا میداند چقدر قلب کوچک ۹ساله اش میشکست و یک لبخند کم جان میزد نمیدانستند که مریض شده؟ نمیدانستند بخاطر آن است؟ قبل تر از این که چشم و ابروی او را هیچ کس در فامیل نداشت الان چه شد ؟نمیشد زبانت را جلوی یک دختر بچه ی ۹ ساله به دندان بگیری؟ نه؟کلاس چهارم را جهشی خواند، و پشت نیمکت های کلاس پنجم نشست از بعضی بچه های پنجمی ، اندامش بزرگتر بود ، قرص ها پف آلودش کرده بودند هیکلش بزرگ شده بود و اگر به کسی میگفتی کلاس هفتم است برایش جای تعجب نداشت اما سن اش تعجب داشت آن هم با آن قیافه:)کلاس ششم را تقریبا کامل با یک عینک دودی گنده رفت مدرسه و سر کلاس! چون حتی بالشت بزرگ هم کارساز نبود! چشم هایش زیادی پف داشت ، باز نمیشد ! دوستانی که از قبل میشناختنش تعجب کرده بودند ، شاگرد جدید ها کنجکاو بودند و میگفتند دوست داریم بدونیم چه شکلی هستی لطفا بردار عینک رو ،اما دوست نداشت اولین چهره ای که ازش میبینند دو چشم پف کرده باشه ، بچه های دیگر حسرت میخوردند که اجازه ندارند عینک دودی بزنند و اون با عینک دودی میاد خیلی باکلاس است!ری اکشن مدیر و معاون را هنوز هم یادش هست وقتی با عینک رفته بود سر کلاس و بچه ها چغلی کرده بودند و مدیر خواسته بودش! رفت دفتر مدیر ، مدیر اخم کرده گفت برای چی عینک زدی و .. ،وسط حرف های مدیر همانطور که حواسش بود کسی از در نیاید داخل عینکش را کمی پایین داد ، مدیر لحظه مکث کرد و فقط گفت : اوه معاون از پشت میزش آمد و گفت چرا چشم هات این شکلی شدن ؟نمیخواست توضیح بده نمیخواست بگه پس گفت نمیدونم :) و بعد یه لبخند زد و گفت با اجازتون میرم سرکلاسیک روز بالاخره ورم ها از چشم هایش رخت بست و رفت فقط همان یک روز و همان یک روز را بدون عینک به مدرسه رفت بچه ها زوم کرده بودن روش بالاخره یکی آمد جلو و گفت فکر نمیکردم یه روز بتونم صورتت رو ببینم تو خیلی خوشگلی :)کلاس هفتم گذشت اما بدون عینک !وقتی نشست روی صندلی های کلاس نهمقد کشیده بود و لاغر تر بنظر میرسید ، با چند تا از همکلاسی هاش هماهنگ کرد بروند باشگاه بدنسازی     مداوم میرفت سرد و گرمی هوا اهمیتی نداشت ؛ یکی میگفت امتحان داریم ، یکی میگفت یه روز درمیان میام شهریه اش زیاده ، اما اون هر روز میرفت روز هایی که تعطیل بود باشگاه تو خونه تمرین میکردکلاس دهم بود ، باز هم یه مدرسه ی جدید!توی رشته ای که عاشقش  بود ، تجربی (پزشکی)!هنوز هم باشگاه میرفتکلاس یازدهم همان مدرسه ، توی همان رشته ای که عاشقش بود سه سال بود میرفت باشگاه ...اما دوباره ابر های تیره آسمان زندگیش را پوشاند... :)</description>
                <category>سونامیــ٨ـﮩـ۸ـﮩ☠</category>
                <author>سونامیــ٨ـﮩـ۸ـﮩ☠</author>
                <pubDate>Wed, 02 Aug 2023 16:34:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من ، تنهایی و روحِ داخلِ کمد</title>
                <link>https://virgool.io/@Sonami_m_48753/%D9%85%D9%86-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%AD%D9%90-%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D9%84%D9%90-%DA%A9%D9%85%D8%AF-qfl14psahzzc</link>
                <description>باربط به حس و فاز!دنیا؛ ز تو سیرم… بگذار که بمیرم!●♪♫در دامت؛ اسیرم… آه… ای دنیا!●♪♫من، بی گناهـم… من، بی پنـــاهم●♪♫قلبم، گواهــم… دنیا… ای دنیـا!●♪♫می نالم همچو نی؛ با ناکـامی●♪♫ای دنیا؛ از تو سیرم…●♪♫تا بمیرم؛ ناید از من نامی بر لب●♪♫دنیا… ای دنیـا! دنیا… ای دنیــا!●♪♫دنیا؛ ز تو سیرم… بگذار که بمیرم!●♪♫آهنگی که قفلی زدم و میخونمش...://رفتم داخل کمد دیواری ، دَرِش هم از داخل قفل کردم یه لنگه دیگه اش رو نیمه باز گذاشتم که کسی شک نکنهپاهام جمع کردم تو شکمم دستامو حلقه کردم دور پاهام  سرمو گذاشتم روشسرد بود ، نیمه تاریک ، مور مورم شدنفسم رو با صدا دادم بیرون قایم شده بودم دوست نداشتم برم بیرون میخواستم همونجا بمونم همونجای نیمه تاریک تا وقتی که بابا بیاد صدام بزنه و دنبالم بگردهتاوقتی که در کمد رو باز کنه و بگه _ تادان!پیدات کردم!و من غمام دود بشن برن هوا و بپرم بغلش:)خیلی صبر کردم اما بابا نیومد ، هنوز زود بود برای از سرکار برگشتن ، مامان هم نبود رفته بود پیش مانجونمسکته کرده بود نمیتونه از جاش تکون بخوره ، دهنش یکم کج شده ، خیلی کم حرف میزنه و یهو قاطی میکنه و هذیون میگه!دایی وسطی صبح که میخواد بره سر کار میاد تنفسش چک میکنه از سرکار که برمیگرده میشینه پایین تختش زل میزنه به مانجون ، میترسهمیترسه که بمیره..تا هفته پیش حاضر نشدم برم ببینمش دوست نداشتم برم و با نگاه ناآشناش مواجه بشم و نشناسدم! اما خب تا دید منو ، شناخت ؛ کمی حرف زدم باهاش بعدم یه گوشه مبل سه نفری نشستم و کز کردم همونجا!مثل الان که کز کردم گوشه کمد دیواری ، کنار لباس های کاور شده تو رگالیادم اومد کسی خونه نیست که دنبالم بگرده از تنهایی قایم شده بودم؟نمیدونم!گم شده ام اما کسی دنبالم نمی گردد!آروم در کمد رو باز کردم و رفتم بیرون، از روشنی اتاق حالت تهوع گرفتمرفتم تو آشپزخونه یکم دلستر مالت تلخ ریختم داخل لیوان و مزه مزه کردم ؛ هیچ تلخ نبود ، اینقدر کامم تلخ بود که تلخیِ دلستر را حس نکنم!گوشیم زنگ خورد، بابا بودبا دلخوری لب زدم_سلام باباخنده آرومی کرد+سلام دخترچه!ببخشید دیشب دیر اومدم خواب بودی ، تلویزیون هم که روشن بود، آلوچه هم خریدم واست گذاشتم رو عسلی کنار تختت،صبحم که داشتم میرفتم خواب بودی صبح بخیر به بابا نگفتیاز دیروز ظهر تنها نشسته بودم خونه ، بابا یه بار زنگ زد گفت کار داره دیر میاد، لج کردم گفتم آلوچه میخوام گفت که میخره ، شب شد نه مامان اومد نه بابا ، بارون میومد ، صدا های عجیب و غریب از حیاط میومدمیترسیدم صدای تلویزیون رو بلند کردم و رفتم تو اتاق و نفهمیدم کی خوابم بردصبح داشت میرفت فهمیدم در اتاق رو باز کرد اما چشمام رو باز نکردم، خب قهر بودم!_پدرسوخته باتواما!!با صدای بابا به خودم اومدم+باشه بابا عیب نداره (آلوچه رو گرفتم دستم)مرسی واسه آلوچهصداش رو تو دماغی کرد و ادام رو گرفتخندیدم+قرصات خوردی؟ میوه؟_اممم، نهگفت برم ویتامین سی جوشانم رو بخورم و پشت خط موند تا صدای درست شدن ویتامین سی رو بشنوه یعدم قول گرفت که همه اش رو بخورم و قطع کردنفس عمیقی کشیدم لیوان رو سر کشیدم طعمش رو درک نمیکردممثل همه ی چیز هایی که میخوردم! ناامید به آلوچه هام نگاه کردم گذاشتمش توی کشوی بغلی تختمخفیگاه آذوقه هام بود.صدای در سالن اومد، مامان بود.رفتم جلوترچشماش خیس بودتا منو دید باز چشماش جوشیدنپرسیدم چی شده ، هیچی نپرسیدم، فقطدستام باز کردم کشیدمش تو بغلم ?</description>
                <category>سونامیــ٨ـﮩـ۸ـﮩ☠</category>
                <author>سونامیــ٨ـﮩـ۸ـﮩ☠</author>
                <pubDate>Mon, 13 Feb 2023 16:25:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من یک ماشین قراضه ام!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sonami_m_48753/%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B6%D9%87-%D8%A7%D9%85-f4he84nqmrqd</link>
                <description>از این با ربط تر:/تو تختم نشسته ام سه تا بالشت گذاشتم پشت کمرم تا راحت بتونم تکیه بدم و دوتا پتو ام انداختم رومهمیشه موقعی که میخوام بیفتم رو غلتک درس خوندن مریض میشم!البته این چند روز زیاد بهش اهمیت ندادمگفتم شاید این چیزیه که من فکر میکنم اما اتفاقمیفته!دیدمو رو مثبت کردم و اهمیت ندادم:/اهمیت ندادم وقتی چهار صبح بیدار میشدم و سرم گیج میرفتدلیلش رو نمیدونم کبود خواب بود یا خوردن قهوه!روی تختم نشستم و کتاب سنگین زیستم رو گذاشتم رو پاهامتک تک سلول های بدنم فریاد میزنن که دراز بکشم و بخوابمیه خفه شید تو دلم بهشون میگم و میخوام کتابو ورق بزنم که دوباره چشمم میخوره به دستای لرزونمسر هر ورق زدن که میبینمشون اشک تو چشمام جمع میشه چند ثانیه نفسم رو حبس میکنم و لب هام که از خشکی ترک خوردن رو فشار میدم رو هم درد میگیرن ولی اهمیتی نمیدم با خودم تکرار میکنم فردا خوب میشی غمت نباشه!متنفرم از ضعیف بودن ، از یک جا نشستن، از این گلو درد مسخره ، از ترق توروق استخون هامو تقریبا از همه چی!همیشه به خودم میگم موفقیت اهمیت نمیده که تو حالت خوبه یا نه الان حس تلاش رو داری یا نه، پس پاشو!شاید باید مشاور انگیزشی میشدم! شایدتا مغز استخونم درد میکنه حتی موهای سرم و پوستم وقتی لباسم یکم روش جا به جا میشه:/درد به طرز خیلی رو مخی می پیچه تو زانوهام_چِلِغ چِلِغصدای مفصل مچ پامهانگار یه ماشین زوار در رفته ی چهل سال پیش که بار ها چراغ چِکش روشن شده و بهش اهمیت ندادم و الان داره ریپ میزنه اونم تو یه اتوبان که همه قصد دارن ازت جلو بزنن و به دلیل ایستادنت اهمیت نمیدنانگار یه کتابِ قدیمی که با ورق زدنش صفحه ها از جا در میانانگار یکی که تو رینگ بوکس یه عالمه کتک خورده....حس میکنم یه وسیله ی سرمایشی روشن کردن تو تنمهیچ گرم نمیشم_تِق،تِقآرنج و انگشتامهیه پوزخند میاد رو لبم عجب اوراقی شدما!صدای در اتاقم میادداشتم فکر میکردم چرا کسی داخل نیومدکه همینطور که هنوز به در میکوبیدگفت+بیشوری که نیومدی سلام کنی، خدافظیه لبخند نشست رو لبم_سلا.. انقدر صدام گرفته و آروم از گلوم در میومد انگار از چند فرسخی داره میادسعی کردم بلند تر بگم_سلام، خدافظهنوز داشت ادامه میداد و در رو میکوبید+کثافط و بیشوری که نیومدی سلام کنیخندیدممطمئنم میخواست رو مخ من بره تا عصبانی بشم و برم در و باز کنم و شتلق بزنه تو کله ام!صدام رو بلند تر کردم_خدافظ ، خدافظصداش نیومد دیگه در کوبیده نمیشد انگار صدام رو شنیده بود :&gt;]یهو در باز شدآبجیم بود گفت داره میره و مواظب خودم باشمیه بوس فرستاد و در رو بستلبخندی زدم و دست تکون دادم براش صداش اومد ، انگار داشت از پله ها میرفت پایین_دیدی نیومد بیرونابجیم گفت که سرماخورده صداش ضعیف تر شد_سرماخورده تیر که نخوردهدوباره لبخند زدمدستای سردم رو گذاشتم رو چشمام تا یکم خستگیش در بره آستین لباسم کشیده شد رو پوستم صورتم رفت تو هملعنتی!(امیدوارم هیشکدومتون تجربه اش نکنین).......‏آدما از اینکه ضعیفن گریه نمیکنن‏گریه میکنن چون خیلی وقت بوده که قوی بودن‏خسته شدن‏کم آوردن..</description>
                <category>سونامیــ٨ـﮩـ۸ـﮩ☠</category>
                <author>سونامیــ٨ـﮩـ۸ـﮩ☠</author>
                <pubDate>Sat, 04 Feb 2023 20:12:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توهم؛من مولتی میلیاردر هستم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sonami_m_48753/%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85%D9%85%D9%86-%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%84%D8%AA%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-ga6ewdmfsus2</link>
                <description> نمیدونم چمههیچی نمیدونمجای شلوغی امآممممترو نهتوی یه خیابون پر رفت و آمدروی یه نیمکت چوبی نشستم همهمه اس هرکی یه چیزی میگهنمیتونم تمرکز کنم حتی درست نمیتونم کلمه هام رو پیش هم بچینمسی ثانیه طول میکشه تا دکمه ی حرفی که میخوام رو پیدا کنمانگار اینجا نیستمجسمم هست اما روحم نهچشمام آدم هارو میبینه که از جلوم رد میشناما انگار من اونجا نیستمانگار دارم یه فیلم از گذشته رو نگاه میکنمکه حواسم بهش نیستروحم؟انگار در جایی نزدیکی های بالای سرمیا جایی در خیابان ، در شب هایی که تو خیابون تنها قدم میزدم بودخیابونی با نور های زردِ نئونیهیچی از حرف های ادم های دور و برم نمیفهممنه میخواهم بدانم و نه گوش میدهمنگاهم به پسری هم سن و سال خودمه که داره تو خیابون گل نرگس میفروشهگل نرگس به خودشیفتگی معروفه و اون پسر با فروتنی؟ بی اعتمادبنفسی؟ یا نمیدونم! هرچیمیزد به شیشه ماشینا تا ازش گل بخرنقلبم مچاله میشود وقتی این صحنه ها رو میبینموقتی بچه هایی رو میبینمکه جای اینکه الان مدرسه باشن دارن خرت و پرت میفروشناحساس خیلی بدی دارممیتونم کمکش کنم؟ چطوری؟احساس میکنمهیچ چیز سر جایش نیستکاش مولتی میلیاردر بودمهرکسی که غمش با پول حل میشد را خوشحال میکردمبچه هایی که بروشور و تراکت تبلیغاتی پخش میکنن رو بر میداشتم میبردم کلی لباس میخریدم براشون کلی عشق به وجودشون سرازیر میکردمکاش مولتی میلیاردر بودمتا &quot;نون&quot; نرسیدن های عشاقی که دلیلش سطح طبقاتی است را برمیداشتم!تا بیمارهایی که دلیل مرگ یا علیل شدنشان فقر است را تا آنجایی که در توانم بود حمایت میکردممیدانیاگر مولتی میلیاردر بودم خیلی خوب میشد حتما میرفتم در روستاهایی که هنوز برق و گاز ندارند یا آب لوله کشی و تمیزحتما آنجا را آباد میکردم !حتی چند بادیگارد هم می گرفتماز آن آدم های ورزیده ی شانه پهنِ قد بلند و چنتا هکر!این ها را برای خودم!میخواهم باهاشون برم بانک بزنمدزدی بانک!(ایموجی چشم قلبی)البته هرکسی که دوست دارد بیاید مشکلی نیست بیاید !اگر هم گیر افتاد من مولتی میلیاردر هستم آزادش میکنم:)چنتا قاتل و کارآگاه رو استخدام میکردممیدادم آدم های شرورِ پولدار رو بکشن و به دار مجازات بیاویزنشونحتما دیگه یه عالمه دوست و رفیق هم پیدا کردمآخه من مولتی میلیاردرممهم نیست اگه بخاطر پولم باهام دوستن!حتما اون آدم هایی که استعداد هاشون بخاطر نداشتن پول رو زیرِ آوارِ بی پولی دفن کرده بودند رو پیدا میکردماستعداد هاشون رو از زیر خاک برمیداشتممیتکاندمو میدادم دستشانمیگفتم من پشتتونم برید جلو رفقااگر مولتی میلیاردر بودم خیلی خوب میشد ....نمیدونم تا اینجای متن رو خوندید اصلا یا نهولی اگه تا الان هم داری ادامه میدیشاید ایده های کودکانه ای بودن نمیدونممن ک دوست دارم انجام بدممخصوصا دزدی بانکو!لطفا ننویس اگه پولدار بشی این کارا رو نمیکنی یا بقیه برات اهمیتی ندارنهمین دیگ مرسی پولدار که باشی، ولگرد هم که باشی بهت میگن جهانگرد! </description>
                <category>سونامیــ٨ـﮩـ۸ـﮩ☠</category>
                <author>سونامیــ٨ـﮩـ۸ـﮩ☠</author>
                <pubDate>Tue, 31 Jan 2023 11:44:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حالِ من وقتی تو نیستی!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sonami_m_48753/%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%90-%D9%85%D9%86-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-pvalyt0ref78</link>
                <description>مبتلایم کرده ای درمان نمیخواهم که عشق ، بی گمان شیرین ترین بیماری دوران ماستحالِ من خوبه اما دلیلش، تو نیستی!دلیلش شاید گریه های شبانه ام باشهشاید تاثیر موسقی هایی باشه که در نبودت دارم گوش میدم شاید تاثیراتِ زمانه!نمیدونم از اون روز کذایی چقدر میگذره اما وقتی بهش فکر میکنم بازم دلم آشوب میشهکی فکرشو میکرد ،من!میشنوی؟من!منی که عشق را به سُخره می گرفت!اینقدر عاشقانه کسی را دوست بدارم! بدون آنکه او را از نزدیک دیده باشمفقط با چند تصویر..چند صدای ضبط شده..و شاید بیشتر از چند هزار پیامک!بیش از ده شب بیدار ماندن تا صبح و از هر دری حرف زدن!حالِ تو چطور است؟اصلا مرا هنوز هم یادت هست؟میگفتی زنگ صدایم را دوست داریهنوز هم برای زنگ صدایم در قلبت را میگشایی؟معلوم است که مرا یادت هست گفته بودی دوستم داریگفته بودی دوستداری کنارم باشی و من پرواز را بر بالای بلندترین کوه ها تجربه کردم!حالت خوب است؟معلوم است! خوب هستی دیگرنکند زنگ صدای کسی از صدای من برایت بهتر باشدنکند خوشمزگی ها و لطیفه گویی های کَس دیگری او را بیشتر از من بخنداندنکند....اینها فکر هاییست که مثل خوره هرشب به جانِ منِ غمگین؟عاشق؟مفلوک؟یا،نمیدانم!     می افتداما من کسی را به اندازه ی تو دوست نخواهم داشتکسی را به اندازه ی تو به این خوبی نخواهم شناختیعنی کنجکاوی و ذوقی برای فهمیدنش نخواهم داشتچرا که من از تو پُرم!احساس میکنم بیشتر از خودت میشناسمت!آنقدر که کارهایی که دوست داری و نداری را میدانم!تو و خاطراتت یک حکاکیِ عمیق روی قلبم هستیدهرگز فراموشت نخوهم کردهرگز...اصلا میدانی، خودم رهایت کردم !گذاشتم بروی تا پا به پای من درد نکشیگاهی که تو را به عمد میرنجاندم برای این بود که اینقدر دلبسته نشوم می خواستم بروی!اما هربار خودم با دلی پشیمان برمیگشتم و تو مرا میبخشیدی!گذاشتم بروی اما نمیدانستم اینقدر درد دارد نبودنتاما مشکلی نیست!لااقل تو فکرت همچو من مشغول نیستداری به اینده و پیشرفتت فکر میکنی دیگر؟نه؟گذاشتم بروی چون آنقدر بزرگ نبودم که پدرم به من اعتماد کند که انتخابم درست استمی گویم &quot; گذاشتم بروی&quot; که نکند فکر کنی من رفتم نه!من اینجا مانده اماما نه در حالت سکون!من اینجا می مانم و به پدرم و تمامیِ اهالیِ شهر ثابت میکنم که به خاطر تو چه ها که نمیکنمبزرگ میشومو بعد انتخابم را به آنها تحمیل میکنم!بزرگ میشوم و تو را برمیگردانمامااگرآن‌موقع تو نخواهی برگردی(((((اینجا میخواستم بگم ، برگشتن را به تو تحمیل میکنمیک ماندن اجباری! اما بنظرم قشنگ نیومد نظرتون؟)))من به سوی تو می آیمو آنقدر دوستت خواهم داشت که قلبت از هرچیز غیر از من تهی شود !نمی گویم منتظرم بمان انتظار درد دارد ، آدم از درد زیاد سِر میشودپس منتظرم نمانمیترسم دیر بیایم و از من دلگیر شویدلبرکم فقط مرا فراموش نکنقول میدهی؟شب،بدون تو،چگونه تمام میشود؟سالها انتظار آدم ها را سرد نمیکندناامید میکندبه گونه ای که صدای تَرَک خوردن باورهایت را میشنویشاید یک روز همان شود که میخواستیاما تو دیگر آنی نیستی که بودیهمچون انعکاس تصویری از آینه ای تَرَک خوردهنمیدانی چطور میشود این تصویر را احیا کرد.....</description>
                <category>سونامیــ٨ـﮩـ۸ـﮩ☠</category>
                <author>سونامیــ٨ـﮩـ۸ـﮩ☠</author>
                <pubDate>Sun, 29 Jan 2023 09:47:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من، ققنوس و تویی که می‌خوانی!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sonami_m_48753/%D9%85%D9%86-%D9%82%D9%82%D9%86%D9%88%D8%B3-%D9%88-%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-osjfrmws8cab</link>
                <description>...  وقتی دلت میگیردمرا بخوانمن حال تو را خوب می فهمممن مفهوم شکستگی دل،قایم کردن غم ها در پستو،بغض های سرکوب شده در گلو،نبود گوشی برای حرف های بسیار،پچ پچ شنیدن از دور و نزدیک،حال اشک های دل راخوب می فهمم...من فقط برای یک نفر می نویسم!برایم مهم نیست کسی نوشته هایم را می خواند یا نهیا اگر میخواند به خودش زحمتِ فشردن قلبِ پایین صفحه یا دکمه دنبال کردن را می دهد یا نهقرار هم نیست زیر پستم بنویسم&quot;به امید آنکه او که دوستش دارم بخواند! یا برای او که نمیدانم میخواند یا نه...&quot;از این خبر ها نیست  &quot; من برای خودم می نویسم &quot;&quot;&quot;لازمه بگم خوندن شما و نظراتتون برام ارزشمنده و اینکه گفتم برای خودم مینویسم صرفا هیچ منظور بدی پشتش نیست :) &quot;&quot;&quot;بعد از انتشار نوشته ام دوباره نوشته ام را می خوانم و لایک میکنم!همیشه اولین لایک متن هایم را خودم میزنمبرایم مهم نیست کسی نوشته هایم را میخواند یا نمیخواند یا دوست دارد یا چه و چه و چه!چون دوست دارم مینویسم! نه چون نویسنده خوبی هستم یا ادبیات را دوست دارم.همیشه کاری را که دوست دارم انجام میدهم بی توجه به غر غر های مادرم در زمستان بستنی میخورم!حتی با وجود آنکه می لرزم و دندان هایم به هم میخورد!دیوانگی است؟شاید..دوست دارم موقع خوردن چای و بیسکوییت ، بیسکویتم را فرو کنم داخل لیوان چای!دوست دارم توی فروشگاه ها و پاساژ هایی که کفپوش سرامیکی دارند سُر بخورم!بی توجه به نگاه های مردم!    بی توجه به سرزنش های مادرم!مهم نیست چه کسی چه فکری میکند من فقط به آنچه که &quot;او&quot; دوست دارد اهمیت میدهم به &quot; خودم &quot;خودشیفتگی؟شاید..خودم را دوست دارم آنقدر که فکرش را هم نمی توانی کنی! بی دلیل هم نیست،همه جا پا به پای من آمدهیک بار هم غر نزد و  پا پس نکشیدهمه جا با من بود در هیچ سختی ای تنهایم نگذاشتتحمل کرد دوستم داشت و دارد!عالی و منحصر به فرد نیستم و یا حتی بی نقص و کاملعیب های خاص خودم را دارم، کج خلقی های خاص خودم!و با همه ی اینها خودم را عاشقانه دوست دارم :)بله من عاشق خودم هستم!(خودت‌باش،یه‌اصل ارزشمند‌تر از یه کپی ِ )دوست داشتن خود،شاید برای بعضی ها یک جمله ی گنگ و بی معنی باشد اصلا چرا از کودکی به ما گفته اند دیگران را دوست بداریم و با آنها مهربان باشیم و کاری کنیم آنها از ما راضی و خشنود باشند و ما را دوست داشته باشند!!!اما هیچ وقت از دوست داشتن خودمان حرفی به میان نیامده ، در صورتی که دوست داشتن خودمان یکی از کلید های اصلی برای موفقیت و محبوبیت است؟!میدونیبگذار همه چیز برود به جهنمخودت رو تنها به خودت ثابت کن…        نظر و قضاوت های دیگران هیچ ارزشی نداره ..هیچی! یه ققنوس باش!  یه موجود افسانه ای...ققنوس که میدانی چیست؟اگر داستان های هری پاتر را خوانده باشی می شِناسیَشپرنده محبوب دامبلدور ، یارِ کمک رسان هَری![ققنوس مرغی نادر و تنهاست و جفتی و زایشی ندارد. اما هزار سال یک بار، بر توده‌ای بزرگ از هیزم بال می‌گشاید و آواز می‌خواند و چون از آواز خویش به وجد و اشتیاق آمد، به منقار خویش آتشی می‌افروزد و با سوختن در آتش تخمی از وی پدید می‌آید که بلافاصله آتش می‌گیرد و می‌سوزد و از خاکستر آن ققنوسی دیگر متولد می‌شود!]از خاکسترش از نو متولد میشود ، قویتر و زیباتر!            از &quot;درد&quot; و &quot;سوختن&quot; به تولدی دوباره می رسدهمچنین قصه‌ی خودسازی، تغییر کردن، و تولدِ دوباره را برای ما، تعریف می‌کندکمالگرایی و فراتر از حد معمول بودن![[ققنوس در واقع، یک اسطوره می باشد که در معنا و مفهوم انسانی خالص است و مخالف خشک اندیشی و کهنه گرایی و ضد جهل و نادانی است. ققنوس نماد نوزایی و بازآفرینی فردی و اجتماعی است و از نگاه دیگر نماد شخصیت‌ های بزرگی است که توانسته اند در طول تاریخ ایجاد کننده تغییر باشند و به دلیل این ویژگی به عنوان الگو و منبع الهام بسیاری از اندیشمندان و رهبران بزرگ جهان بوده و در توسعه فرهنگی و اجتماعی جوامع رو به زوال نقش موثری داشته است.نوسازی، تغییر و پیشرفت شخصی، یکی از زیباترین مفاهیم انسانی است که می توان آنرا در داستان زندگی ققنوس فراگرفت. ققنوس یک افسانه زیبا و در واقع راویِ افسانه‌ا‌یِ از نو ساختن است. اینکه به خودمان بنگریم و در صورت نیاز به بازنگری و تغییر، از تغییر کردن ترسی نداشته باشیم.]]مثل ظروف چینی! باید در دمای ۱۲۰۰ درجه بپزد تا یک ظرف مرغوب و بی نقص داشته باشیم تا بر اثر سردی و گرمی روزگار نم پس ندهد و نشکند!زیبایی ها از درد شکل میگیرندبقول جناب هاکان منگوچ&quot;درد همیشه راه را نشان میدهد&quot;یا بقول عزیزی که اسمش را به خاطرم نمی آورم &quot;اگه دیدی کسی باهات مخالفت نمیکنه پس بدون داری اشتباهی میری!مسیر موفقیت هرگز صاف و هموار نبوده انگار الان همه آدما  یا بیل گیتس شده بودن یا بنجامین فرانکلین!خلاصه خودتون رو دوست داشته باشین!منم خودمو دوست دارم و شمایی رو که حتی نمیشناسمتون!مهم نیست چی هستی کی هستی چاقی یا لاغر یا جوش داری و صورتت کک و مک دارهو هر روز داری با آدمایی که فکر میکنن شما تو خونتون آینه ندارین سرو کله میزنید بیخیالشون! برن به جهنماونا هرگز تو روزای سخت زندگیتون نمیان کمکتون همین آدمی که اونا بهشون میگن چاق، یا جوش جوشیِ که تا تهش پاتون وایمیسته! پس لطفا حواست بهش باشهیه نسخه بیشتر از تو نیست خودت رو با نقص هات دوست بدار شاید بعضی آدم ها، مردم رو بر اساس قیافه هاشون،پولشون و یا مقدار منفعتی که براشون دارن انتخاب یا رد کنناما من معتقدم که آدما نون قلبشون رو میخورنخودتو دوست داشته باش رفیق?</description>
                <category>سونامیــ٨ـﮩـ۸ـﮩ☠</category>
                <author>سونامیــ٨ـﮩـ۸ـﮩ☠</author>
                <pubDate>Sat, 28 Jan 2023 22:02:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسر کافه چی!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sonami_m_48753/%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%DA%86%DB%8C-mfrqgnisso0m</link>
                <description>روی دیوار کافه ها ، بنویسید: اگر روزی دو نفره آمدید ؛ از آن به بعد از پذیرفتن هر کدامتان با فرد دیگری یا تنها معذوریم!چشامو مالیدم یه نگاه به ساعت کردم ۶عصر بود             از پنجره کتابخونه بیرون نگاه کردم ، آبان ماه بود و هوا داشت تاریک میشد دستامو زدم زیر چونه امو و با چشمای خسته ام بیرونو تماشا کردم؛طبقه دوم کتابخونه ،آخر سالن، کنار پنجره سراسری نشسته بودم جای همیشگیم بودکسی هم اونجا نمی نشست یا اگر هم نشسته بودند و میدیدند دارم میام بلند می‌شدند میرفتند یک جای دیگر!احترام میگذاشتند؟ یا شاید بخاطر دعوایی که با کسی که اولین بار سر جایم نشسته بود کردم میترسیدند!نگاهم را از جاده و ماشین هایی که نمیدانم عجله شان برای چه بود و آدم های جور وا جوری که از قاب پنجره کتابخونه میدیدم گرفتم بلند شدم کوله امو انداختم رو دوشم و زدم بیرونرسیدم به کافه ای که همیشه میرفتم لااقل هر روز!کافه خیلی مشهوری نبود!یا خیلی باکلاس!درعوض یه جای دنج بود و کم سروصدا، من که دوستش داشتم!همیشه بعد از کتابخونه میرفتم اونجا و بعدش خونه     بوی خوراکی های کافه از زیر ماسک مشکیم هم حس میشد چشمامو بستمو نفس عمیقی کشیدم بوهای مختلف داخل کافه بینیم رو نوازش میدادنمای کامل قهوه ای و لامپ های دیواری کم نور فضای کافه رو زیبا تر میکرد تابلو های بزرگ روی دیوار کافه خودنمایی میکردنرفتم جلوتر،پشت پیشخوان پسر جوانی با موهای فرفری بود که با دیدن من با لبخند ایستاد و خوش آمد گفت و سفارشم را پرسید شاید اگه آدم خیلی سرشناسی بودم یادش می ماند یا مثل گارسون های داخل تلویزیون می‌پرسید همان همیشگی؟&quot;قهوه و شکلات تلخ&quot; دوباره با سرخوشی لبخندی زد چشم شما بفرماید میارم خدمتتونرفتم پشت یکی از میز های چوبی نشستمعینک گرد دور طلاییم رو برداشتم و دوباره چشمامو مالیدمشاید تنها چیزی که در استایلم رنگ مشکی به خود نداشت همین فریم عینک بود!عینکمو به چشم گذاشتم صدای حرف زدن آدم های داخل کافه سکوت رو می‌شکست و موسیقی که با صدای کم پخش میشدچشمامو بستم و بی اهمیت به صدای آدم ها، گوش سپردم به موسیقی:زندگی می کنه با من؛ دردم!●♪♫واسه ی این همه؛ با هم بودن●♪♫کاش میشد، بغلت می کردم!●♪♫نگرانِ منی!●♪♫حالتوُ از چشمات، می خونم…●♪♫نگرانم نباش…●♪♫حالِ من؛ خوب میشه… می دونم…●♪♫نگرانِ منی!●♪♫حالتوُ از چشمات، می خونم…●♪♫+بفرماییدچشمامو باز کردم پسر کافه چی بالای سرم ایستاده بود همراه با سینیِ سفارش میگفتن صاحب کافه خودشه خودشم توش کار میکنه+حالتون خوبه؟بر و بر داشتم نگاش میکردم:/ لبخند کجی زدم که از زیر ماسک معلوم نبود خیلی وقت بود کرونا بار و بندیلش رو بسته بود اما من همچنان ماسک میزدمبرای جلوگیری از گرفتن بیماری واگیر داری که همه را آلوده کرده بود. بیماری واگیر داری که انسانیت را میشست و می برد!سینی رو گذاشت رو میزماسکمو کشیدم پایین و بدون آنکه سرم رو بلند کنم زمزمه کردم _ممنون هنوز همونجا ایستاده بودسرم رو بلند کردم ببینم چه مشکلی پیش اومده که نگاهم در نگاهش گره خورد*چقدر چشم هایش قشنگ بود تا حالا دقت نکرده بودم به چشم هایش یا نه اصلا به قیافه اش!اگر تا قبل از این میخواستم پسرکافه چی را نقاشی کنم یک کَله با موهای فرفری می‌کشیدماما حالا چشمانی میکشیدم به رنگ آبی اقیانوسی!توی چشماش زندگی جریان داشت یک هو خجل شده دستش را پشت گردنش کشید+ببخشید ، ندیده بودم ماسکتونو بردارید کنجکاو شدم دستم بلند کردم ✋ _مشکلی نیست بفرماییدرفت سفارش بقیه مشتری ها را بدهدراست میگفت ماسکم را همیشه وقتی سفارشم را میداد و میرفت برمیداشتم،قهوه را که مینوشیدم دوباره سرجایش میگذاشتم و میرفتم حساب کنم!قهوه ام را مزه مزه می کردم و به رفت و آمد آدم های داخل کافه نگاه میکردمیک خانم و آقا تقریبا سی و پنج ساله بودند صدای مرد را شنیدم که میگفت چهل تومن بیشتر تو کارتم نیست سی تومنش رو بیشتر نمیتونیم بکشیم لیلا بخدا شرمنده اتمزن لبخندی زد و چیزی در گوش مرد گفت بعد هردو لبخند زنان گوشه ای از کافه نشستند یه اکیپ ۵ نفره پسر نشسته بودند که سه دختر میز بقلی رو زیر نظر داشتند و به هم ایما و اشاره میکردندآن گوشه دو دختر جوان با هم حرف میزدند و بی خیال می خنديدندشکلات تلخ را انداختم داخل دهانم و رفتم جلوی پیشخوانداشت سفارش آن زن و مرد را می گذاشت روی میزشانآمد پشت پیشخوان کارت را گرفتم سمتش و رمز را گفتم+کدوم میز بودین؟ _هفت +سفارشتون چی بود؟ _کلافه چشمام رو تو حدقه چرخوندم _یه قهوه با شکلات تلخ آهانی گفت و کارت کشیدآمد کارت را پس بدهد که گفتم هزینه میز اون خانم و آقا رو هم کم کنیدنگام کرد+چرا؟  پوکر نگاش کردم و گفتم_چون امروز روز کارگره :| خنده ریزی کرد و اومد حرف بزنه که کارتم رو که هنوز تو دستش رو هوا بود گرفتم دو تا پنجاه تومنی گذاشتم رو پیشخوان _روزتون بخیر..زدم بیرون از کافهحوصله بحث نداشتم ، حتی با یه آدم کله فرفریِ چشم آبی!چشم هایش ...حال خوبت رابه هیچکس گره نزنیادبگیر؛ بدونِ نیاز به دیگرانشاد باشی… بخندی…و امیدوار باشی! باور کن؛این مردم.. حوصله ی خودشان را هم ندارند!تو باید خودتدلیلِ اتفاقات خوب زندگی ات باشی!</description>
                <category>سونامیــ٨ـﮩـ۸ـﮩ☠</category>
                <author>سونامیــ٨ـﮩـ۸ـﮩ☠</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jan 2023 17:55:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دژاوو ، خاطرات ، خنگی :/</title>
                <link>https://virgool.io/@Sonami_m_48753/%D8%AF%DA%98%D8%A7%D9%88%D9%88-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%AE%D9%86%DA%AF%DB%8C-gfa2zll3nmcy</link>
                <description>بـــه سلآمتــــی بچگیمـــون کـه نه پـآهامون بــه زمیـن میرسیــــد
نــــه عقلمــــون به جآیــی میرسیـــــد^_^صندلی عقب ماشین نشسته بودم داشتم بیرون نگاه میکردمحوالیه غروب بودبا چشمام خورشید رو نگاه میکردم که کم کم داشت رنگ می باخت و پشت ساختمان های سر به فلک کشیده ی شهرمون ناپدید میشدرفتیم رو پل طنابی ، ارتفاعش زیاد بوداز اون زاویه غروب خورشید خیلی قشنگ تر بودچشام از دیدن اون صحنه ی قشنگ دو دو میزد یه لبخند گنده اومده بود رو لبم و چشام از ذوق برق میزدپل که تموم شد خورشیدم رفته بودهنوز رد لبخند روی لبم بود و داشتم بیرون نگاه میکردملامپ ها و ساختمون های جور وا جور شهر بدجوری تو تاریکی هوا خودنمایی میکردنسمت دیگه امو نگاه کردم اون سمت خبری از ساختمون و نور و ریسه های شکیل نبود اون سمت انگار جای دیگری بود انگار روی مردم آن سمت جاده خاک مرده پاشیده بودند سیاه و تاریک!دوباره برگشتم سمت راستم نگاه کردم لامپای شهر چشمامو ستاره بارون کرده بودندژاوو..بچه بودیم ۸ یا ۹ سالمون بودبا داداشم عقب ماشین نشسته بودیم مثل همیشه من سمت راست نشسته بودم اون سمت چپتو راه مازندران بودیمهمینجوری داشتم بیرون نگاه میکردم که داداشم انگار جن زده ها موهام کشید  ولشون هم نمیکرد ^.^ منم سعی میکردم بزنمش خلاصه تو حین بزن بزنی که نمیدونستم علتش چیهبا جیغ جیغ گفتم +خل شدی چ خبرته_سمت جاده تو قشنگ تره بیا اینور بشین من میخوام اونور نگا کنم!(یه نگاه انداختم به سمت چپم دیدم خیلی چیز دندون گیری پیدا نمیشد فقط سبزه هایی که زمین رو پوشونده بودن و یا گاه گداری چنتا گاوِ در حال چریدن!برخلاف سمت من که سرسبز بود و یه عالمه درخت جورواجور داشت)+نمیام، دلم نمیخواد بیا اینور تر با هم سمت منو نگاه کنیم_اگه دوتامون یه سمت یه سمت رو نگاه کنیم اونوقت هیچکدوممون سمت چپو نمیبینیم /فکر کردم دیدم راست میگه اگه دوتامون راستو ببینیم پس کی چپو نگاه کنه نشستیم فکر کردیم بعدش به این نتیجه رسیدیم که یکی چپو نگاه کنه یکی راستوداداشم از اونور گردنش کج کرده بود سمت راست نگاه میکرد منم سمت اونو :|و حاظر نبودیم جاهامون با هم عوض کنیم(الان که فکر میکنم میبینم چه کودن بودیم!)یه لبخند گنده از بیاد آوری دوران بچگیم اومده بود رو لبم O.o این حجم از احمق بودن از من بعید بودروزگاری بود که تمام جهان رااز دریچه ی چشم کودکی می دیدمکه شاد و رها بود و آن زمان بود کههمه چیز زیبا به نظر می رسید</description>
                <category>سونامیــ٨ـﮩـ۸ـﮩ☠</category>
                <author>سونامیــ٨ـﮩـ۸ـﮩ☠</author>
                <pubDate>Wed, 25 Jan 2023 22:01:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگه عاشق کسی نیستم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sonami_m_48753/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-ihklxdol9jey</link>
                <description>هیچ کس تو را نمی فهمد تورا ممکن است خالی کنند در ظرف درکشاناما آن ظرف منطبق با عمق درد تو نیست هیچکس تو را نمیفهمد حتی من!نمیدونم چند وقت میشه که دیگه عاشق کسی نیستمتو زندگی گذشته ام فقط تو بودیاما الان فقط یه خاطره ی مبهمی یه خاطره از گذشته امی که در اعماق قلبم ثبت شدی :)وامروز که دوباره دیدمت،فهمیدم خیلی بهم نزدیکیقلبم از هیجان به تلاطم افتاده بود ،خاطرات خوبی که با هم داشتیم همشون از ذهنم گذشتنخاطرات خوبی که لا به لای ابر های اکلیلی صورتی نگهشون داشته بودممثل دفعات قبل این احساسات یه بچه ی ضعیف نیستشاید احساس کنی کسی که روبروت وایساده رو میشناسی اما من تغییر کردمالان شرايطمون فرق کرده مهم نیست چقدر عاشقتم ولی نباید بزارم کنارم باشیمن کنار تو آسیب پذیر میشم،ضعیف میشم و میشکنماگه کنارت باشم نمیتونم ازت محافظت کنمازت دور میمونم و اجازه نمیدم اشک  بریزی یا قلبت آسیب ببینهاما بالاخرهیه روزی برمیگردمچون قلبم متعلق به توعه :)</description>
                <category>سونامیــ٨ـﮩـ۸ـﮩ☠</category>
                <author>سونامیــ٨ـﮩـ۸ـﮩ☠</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jan 2023 16:04:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرق دهه هشتادی ها ᵔ.ᵔ</title>
                <link>https://virgool.io/@Sonami_m_48753/%D9%81%D8%B1%D9%82-%D8%AF%D9%87%D9%87-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7-f7fm4jkhh10x</link>
                <description>از محبت کردن و محبت دیدنمیترسمب عادت کردنورها شدنکاش دنیا همون قدر که تو بچگی فکر میکردیم خوب باشههمین چند دیقه پیش داشتم با دوستم حرف میزدم ما بین حرفاش یه چیز جالب گفت : ( واقعیت خیالی بیش نیست و خیال ملعبه ای از واقعیت است .)بعد این جمله اش ذوق زده انگار ک چیزی کشف کرده باشه گفت : عجب چیزی گفتم همینو ارنست همینگوی گفته بود همه جا رو پر میکردن. راستش بی راه هم نمی گفت ما آدما ی سریا رو اونقدر بزرگ میکنیم و ازشون بت می سازیم که هرچیز درست و غلطی که میگن رو بی فکر قبول میکنیم هرچی اونا بگن منطقمون رو اون سمتی حرکت میدیم هیچ وقت به خودمون زحمت به چالش کشیدن ، جسورانه برخورد کردن و یا نه زحمتِ پرسیدنِ دلیل و منطق رو از اونا نداشتیم از پدر مادر معلم کارفرما همه و همه و همه! خودمون رو سرزنش کردیم و همیشه دنبال این بودیم که ببینیم اونا چی دوست دارن اون ها دوست دارن تو چطوری باشی چطوری رفتار کنی...ملیح ملکی/تا اینجا رو اگه یه دهه هشتادی که خودمم جزوشونم خونده باشه حتما کفرش در اومده و به فکر نوشتن چنتا بد و بیراه زیر پستم افتاده باشناما از اینجا کار من شروع میشه اینجا فرق ما معلوم میشه دهه های قبلی واسه این نمیتونن با ما کنار بیان چون خودشون بی چون و چرا قبول کردن ، پذیرفتنِ بی قید و شرط بدون دانستنِ دلیل! اونها انتظار دارن ما هم مثل خودشون رفتار کنیم ۸یا ۹سالم بود مادربزرگ پدریم اومده بود خونه امون و با یک حالت طلبکارانه داشت به خواهرم حرفی میزد صدادی داد و تحقیرش تا اتاق من که طبقه بالا بود میرسیدبرایم جای تعجب داشت ک خواهرم چرا جواب آن   عفریته ی پیر را نمیدهد، او فقط داشت چیزی که به او دیکته کرده بودند را انجام میداد. کفرم در آمده بود احترام به بزرگتر گذاشتم کنار صدام بالا بردم و گفتم به چه حقی داری با خواهر من اینطوری حرف میزنی با صدای داد من مادرم سراسیمه از آشپزخانه آمد و گفت که نباید با بزرگتر با داد حرف بزنم و آن اژدهای انسان نما به من پکزخند میزد‌...ما دهه هشتادیا بدون اینکه مهم باشه چی و کی جلومونه میریم دنبال باورامون دنبال اوک چیزی که بهش اعتقاد داریم و بخاطرش میجنگیم و ازش دفاع میکنیم هرچیزی که باشه.ما دهه هشتادی ایم دیوونه ایم اما احمق نیستیم :)سونامییه دختر خیلی بد:/#ملیح ملکی </description>
                <category>سونامیــ٨ـﮩـ۸ـﮩ☠</category>
                <author>سونامیــ٨ـﮩـ۸ـﮩ☠</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jan 2023 03:01:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Sonami_m_48753/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-cxjidmtjecjq</link>
                <description>دلتنگی که طولانی بشهفاصله ها که طولانی بشنمسیر ها که از هم جدا بشندوری ها که طول بکشنقلب ها فاصله میگیرن دوست ها غریبه میشناونایی که تو قلبمون بودن آروم آروم بدون اونکه بفهمیمبدوون اینکه ذره ای احساس کنیم دوریواز دلمون میرندرحالی ک ماتو ذهنمونبا خوش خیالیداریم به گذشته فک میکنم و به خاطرات خوب و بدو فکر میکنیم دوست هم میمونیمامای روز یه زمانیبعد مدتهاکه اون دوست رو میبینیکه خیال میکردی خیلی دلتنگشیخیال میکردی اگ دیدیش میپری بغلش و میبوسیشوقتی دیدیشهمه اون خیالا دود میشن میرن هواتو میمونییه نگاه سادهی نگاه ناآشنایه سلام بی تفاوت و غریبهو بوومتموم میشهاون تیکه از قلبت کامل میشکنهکبود میشهسیاه میشهو از بین میرهو اونجاست که تو متوجه میشیهمیشه دوری و دوستی پابرجا نیستو گاهیاز دل برود هرآنکه از دیده برفتو تو تموم اون خاطرات رو میچپونی تو یه شیشهمیشن ویترینی از خاطرات گذشتهمیرن تو قبلن هامثل یه خواب پاییزیکه خیال میکنی واقعی بودهولی از بین میره...سونامی یه دختر بد:/#دلتنگی #خاطرات #غمگینهیشکی ارزش ناراحتیتو نداره</description>
                <category>سونامیــ٨ـﮩـ۸ـﮩ☠</category>
                <author>سونامیــ٨ـﮩـ۸ـﮩ☠</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jan 2023 15:34:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>