<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ثریا کریمی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Sorayakarimi</link>
        <description>نوشتن علاج من است.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 22:29:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4855008/avatar/km7DY2.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ثریا کریمی</title>
            <link>https://virgool.io/@Sorayakarimi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بریدن؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Sorayakarimi/%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%86-wxc4pvqgpvkg</link>
                <description>تو فکر می کنی برای بریدن به چه چیزهایی نیاز داری؟برای من؟ به حرف‌های تکراری که خلاف عمل آدم‌ها پیش میرن. کوه ادعا  و کاه چشم‌ها میتونه باعث بشه من از آدم ها ببرم. حالا بعضی‌ها میگن چرا فرصت نمیدی؟ با خودت فکر کردی من چند بار این مسیرو پیش اومدم؟ با خودت فکر کردی چندبار این سناریو تکراری رو زندگی کردم و هر بار بی جون تر از پیش به زندگی ادامه دادم. آستانه تحمل آدم‌ها  باهم متفاوته، نه اینکه اهل مدارا با آدم ها نباشم اما، مدارا با خویشنن خویش چی میشه؟یه آدم مثل همه آدم های دیگه با هزار تا فکر و تجربه های متفاوت با خودش فکر می کنه چرا این چرخه معیوب تموم نمیشه؟ چرا هر بار باید بشینی میونه خرابه های خودت، ذره ذره خودتو بچینی و بیای بالا؟ حالا این میون امکان داره یه بخشایی برای همیشه ترک و گم بشن و تو بمونی میون کلی چرا و مهم ترین سوال...که نکنه مشکل از منه؟</description>
                <category>ثریا کریمی</category>
                <author>ثریا کریمی</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 19:00:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم به راه خوشبختی</title>
                <link>https://virgool.io/@Sorayakarimi/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-nyu6ukwcvk8l</link>
                <description>واسه شستن زخمای قدیمی که سر باز کردن و هیچ وقت خوب نمیشن، راه‌ها باید رفت. که شاید یه جایی بلاخره دوای این زخم همیشه ناراحتو پیدا کنی. همیشه با خودت میگی بلاخره یه روز خوب میاد. میرسه وقت خندیدنای ممتد. ولی با گذشت چندماه و نگاه به این گذر متوجه میشی روزایی که تو انتظار میگذرونی، همون روزای خوبین که همیشه منتظرشون بودی. افسرده تر از هرروز دیگه ای به اجبار از جات بلند میشی که برسی به این روزای نگذر. دلت میخواد با مخ بری تو دیوار رو به روت شاید این فکر دونی که افتاده رو چرخه تکرار نشدن و بیچارگی لحظه‌ای تعطیل بشه و تو مجال نفس کشیدن داشته باشی. هیع(نفس کشدار و پر صدا) امون از این جون دوستی تو این گرداب. دست و پا نزن جانم رها کن، فقط یه لحظه ست. ولی احساس می کنم هنوز ته این گرداب و مغز پر حرف و نفسای کشدار، یه کور سوی امید هست که باعث میشه وصل بمونم. وصل به چی؟ به همین ایران زخمی و بی جون. به همین جوونی برباد رفته، آرزوهای مرده و هزاران هزار چشم که مونده به راه خوشبختی... </description>
                <category>ثریا کریمی</category>
                <author>ثریا کریمی</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 14:10:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دفترهای نصف و نیمه</title>
                <link>https://virgool.io/@Sorayakarimi/%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%B5%D9%81-%D9%88-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-yl4gnkshaq8i</link>
                <description>من کلی دفتر نصف و نیمه دارم. که همیشه با یک هدف زیبا صفحه ‌های اولش رو استفاده کردم. خیلی تلاش کردم که برای اون هدف‌ها استمرار داشته باشم. اما انقدر لقمه هایی که برای خودم می‌پیچیدم بزرگ بودن که احتمال داشت قبل از سیر شدنم خفه شم. این نصف و نیمه رها کردن دفترا به همه جای زندگیم سرایت کرد.رسید به ظرف غذا، تو حرف‌های روزمره، پروژه‌های کاری و درآخر به روابط عاطفی.دیگه اینکه نصف و نیمه رها کنم یکی از عادی ترین رخدادهای زندگیم شده بود. حتی آدم‌های نزدیکم به این عادت من عادت کرده بودن. اما یه روز مثل روزهای معمول زندگیم نشستم پای یکی از همون دفترای نصف و نیمه یه صفحه تازه باز کردم و تاریخ زدم. اولین چیزی که زیر تاریخ با خودکار صورتی پر رنگ نوشتم، تمرین استمرار بود. لقمه‌های کوچولو برداشتم و این باعث شد هر شب موقع معمولی نویسی‌ها با شکم سیر بخوابم.و حالا خفگی در کمین نیست... </description>
                <category>ثریا کریمی</category>
                <author>ثریا کریمی</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 15:50:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگی در امتداد خاطرات</title>
                <link>https://virgool.io/@Sorayakarimi/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-sr4xmsntwehp</link>
                <description>  دلتنگی، حس غریب نبودن. حس عجیب خواستن اما نداشتن. ما میریم که پیدا کنیم، یه وقتایی خودمونو یه وقتایی آدما یا چیزایی که باهاشون خاطره داریم. می گردیم پی یه نشونه که مارو به اون مسیر کمی نزدیک تر کنه. این نشونه میتونه یه عطر، موسیقی و حتی یک رنگ خاص باشه.اما به این فکر می کنم، تو این عمری که برعکس اسم کوتاهش خیلی هم دور و درازه ، آدم چقدر میتونه خاطره بسازه و شهر رو برای خودش هی کوچیک و کوچیک تر کنه؟ به هر حال هر خیابون و هر کافه ای که رفته باشی یه بخشی از خاطراتت رو تشکیل میده که یه وقتایی مواجه شدن باهاش خیلی سخت تر از اون چیزیه که فکر می کنی. توی این روزایی که به سی سالگی نزدیک میشم از خاطره ساختن فراری ام. دلم نمیخواد آهنگای مورد علاقمو دیگه گوش ندم، عطر مورد علاقمو دیگه نخرم و حتی نوشیدنی مورد علاقمو دیگه نخورم. آدمیم دیگه بند روابط و خاطره‌هایی که ازشون به جا میمونه. و خب یادآوری بعضی خاطرات میتونه آدمو از خودش زده کنه، چه برسه به مورد علاقه هاش.</description>
                <category>ثریا کریمی</category>
                <author>ثریا کریمی</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 18:50:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روان‌نویس معیوب</title>
                <link>https://virgool.io/@Sorayakarimi/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D9%85%D8%B9%DB%8C%D9%88%D8%A8-kfs5p8dqdnju</link>
                <description>یه وقتایی انتظار میتونه صفحه سفید کاغذ باشه. و علت انتظار، روان نویس معیوبی که هرچقدر هم خوانا بنویسی باز لکه‌های مزاحم رو روی صفحه کاغذ به جا میذاره. اونقدر صفحه های پر لک رو روی هم تلنبار می کنیم. که شستن دست‌ها و عوض کردن روان‌نویس از خاطرمون دور میشه. لکه‌‌ها به چرخه عادت روزانه وارد میشن و ترک یا عوض کردن عادت‌ها خیلی دور از ذهن میره. تنها لحظه‌ای به خودمون میایم که دست‌های تمیز و نوشته‌های بدون لک یک نفر دیگه رو می بینیم. اما اونقدر زمانِ سپری شده در این انتظار به چشممون میاد که دلمون نمیخواد لنگ زدن روان‌نویس و دستای کثیفمون رو ببینیم. انگاری همین که یه چیزی برای ارائه داشته باشیم کافیه. حالا میخواد پر از نقص و خط خوردگی هم باشه. اما ته ته دلمون خوب می دونیم که باید این چرخه رو قطع کنیم. آدم‎‌های کمی به چرک نویس یک نویسنده رجوع میکنن. حالا فکر کن اون نویسنده هنور درگیر دست نویس و رجوع به ناشرهای مختلفه.و چون نوشته هاش پر از لکه هیچ ناشری به خودش زحمت ورق زدن اون آثار رو نمیده...</description>
                <category>ثریا کریمی</category>
                <author>ثریا کریمی</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 23:00:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملاحظه</title>
                <link>https://virgool.io/@Sorayakarimi/%D9%85%D9%84%D8%A7%D8%AD%D8%B8%D9%87-luycq4s28ruv</link>
                <description>لپمو کشید و گفت: هرچیزی که باعث میشه تو اذیت بشی رو حل می کنم.تو ذهنم این نقش بست که چقدر ملاحظه میتونه قشنگ باشه. حتی تو ساده ترین لحظه‌‌‌‌ها و دقیقا با آدم‌هایی که توقعی ازشون نداری.فکر کنم خودش نمیدونه که من چقدر بند همین رفتار‌های کوچک اما عمیقم و انقدر جای خالیش رو توی زندگیم حس کردم که حالا با دیدنش بغضم میگیره. و خب با شما تعارف که ندارم،  من می‌ترسم.از همون حساییِ که بعد کلی راه سخت میاد سراغت که نکنه حالا که کمی آسودگی و توجه رو تجربه می کنم باز همه چی ویران شه و من تو مسیر باسازی خودم جون بکنم. انگاری هرچی سنت میره بالاتر دیرتر ویران میشی اما به همون اندازه بازسازی هم میتونه طاقت فرسا باشه.با این حال. ملاحظه قشنگه، آدمایی که ملاحظه‌گر هستن هم قشنگ تر...</description>
                <category>ثریا کریمی</category>
                <author>ثریا کریمی</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 21:31:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ورثه جنگ زدگان</title>
                <link>https://virgool.io/@Sorayakarimi/%D9%88%D8%B1%D8%AB%D9%87-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%B2%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-jpjanphi8eem</link>
                <description>یه وقتایی پات یه جوری میمونه لای چرخ زندگی که نمیدونی چطور خودتو نجات بدی. از اونجایی که خودت سهل انگاری کردی، میترسی جیک بزنی مبادا ته این ماجرا به سرزنش ختم بشه و بغض ترک خوردَت کار دستت بده. فکر می کنم اینکه ماها نمیدونیم چجوری باید پامونو از لای چرخ زندگی نجات بدیم، برمیگرده به اون موقع هایی که برامون کفش بدون بند میخریدن، که یه وقتی با بند باز کفش نخوریم  کف آسفالت. یا شایدم حوصله نداشتن بهمون یاد بدن چطور بند کفش ببندیم. احسان عبدی پور میگه نسل ما دیمی بزرگ شد. ولی نسل ما چی؟ ماهایی که تو دهه بیست یا سی زندگیم؟ بچه‌های همون نسل دیمی. ماهم دیمی بزرگ شدیم یا مرتب حواسشون به ما بوده؟   نمیدونم چی بگم که حق مطلب ادا شه ولی این شکلی که ما بزرگ شدیم، همچین شیوه خوبی هم نبود. ورثه جنگ زدگان، پرورش یافته در خاک آفت زده. </description>
                <category>ثریا کریمی</category>
                <author>ثریا کریمی</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 18:10:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک فنجان چای</title>
                <link>https://virgool.io/@Sorayakarimi/%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86-%DA%86%D8%A7%DB%8C-dsuw59lbl8w1</link>
                <description>هر زمان دلت راه به جایی نبرد، یه فنجون چای مهمون من باش. یه سماور قدیمی کنج یه اتاق کاهگلی که همیشه چای تازه اش به راهه. گوشه تا خورده کتاب و قندای تازه توی قندون نشون از هم صحبتی های فراوون داره.  به غیر از چای یه جفت گوش شنوا برای شنیدن و لب خندون واسه صدا کردن اسمت به وقت دلتنگی دارم. خاطرت جمع، ما آدما هرچقدر هم غرق دنیای بزرگسالی باشیم، می تونیم به اندازه یک چای به داد هم برسیم. اگر نشد هم بدون اونقدر راه به جایی نبردیم که یه جای دیگه یکی به دادمون رسیده. آدمیم دیگه هر دفعه نوبت یکیمونه. ولی خوش‌به حال اونی که هم صحبت داره واسه وقتایی که کل دنیا کر میشن و چشم می بندن رو همه خستگیات. خلاصه من هستم، سماور قدیمی خانوم جونم هست، بیا تا خود صبح واسه هر چی که دلت می خواد چای بخوریم. </description>
                <category>ثریا کریمی</category>
                <author>ثریا کریمی</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 12:29:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلگرمی</title>
                <link>https://virgool.io/@Sorayakarimi/%D8%AF%D9%84%DA%AF%D8%B1%D9%85%DB%8C-xjgzsht8ja7q</link>
                <description>دلگرمی میتونه همون لبخندای کوچیکی باشه که یهو از راه میرسن.مثل بارون تو اوج گرمای بندرعباس، قهوه میون خستگی ، یا وقتی که یه بچه بهت میگه دوست داره.شاید این دله منه که بند چیزای کوچیک واسه شادیه، ولی خب خیلی وقتا همین رشته های کوچیک شدن طناب واسه نجاتم.نجات از انبوه رنج‌ها و ناکامی‌ها، نمیدونم چرا یه وقتایی یادمون میره ما آدمیم، با همه خوب و بدایی که تجربه       می کنیم. لحظه شادی یه جوری میگذره که یهو به خودت میای می بینی نیست. ولی اثرش تا مدت‌ها باهات باقی میمونه. آخ از اون لحظه رنج که چشمات خیره میشه به ساعت و گذر زمان بس میشینه رو شونه هات که با بریدن امونت بمونه و نره. ولی خب بازم چون میگذرد غمی نیست و همین گذر دلگرمیه برای آدمایی که واسه خوشحالی دنبال بینگ بنگ نیستن...</description>
                <category>ثریا کریمی</category>
                <author>ثریا کریمی</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 18:22:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آلزایمر</title>
                <link>https://virgool.io/@Sorayakarimi/%D8%A2%D9%84%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%B1-copmyrhgyz6q</link>
                <description>یه جوری افتادم تو هول ولای جمع کردن آهنگایی که باهاشون خاطره دارم، که انگاری آلزایمر پشت دره و من تنها ترین زنِ زمین. کسی چه میدونه شاید این شلوغی که همیشه هست و دائما ازش شاکیم خوابِ خوشی که هنوز ازش بیدار نشدم. همین روزایی که با ذوق دیدن مامان از خواب بیدار میشم و فکرم میره تا سفیدی موهای بابا. نمیدونم این از خاصیت بزرگسالی یا چی اما چند وقتیه به این فکر می کنم چرا یه عکس خوب از مامان و بابا ندارم؟ چرا همیشه اونقدر درون خودم غرق بودم که چشمام فقط رنج گذشته رو میدید و حالا افتادم به جمع کردن آهنگایی که یه روزی باهاشون عاشقی کردم، همون وقتایی که خندیدن راحت تر بود و دل آدما از چشماشون پیدا بود. دستی برای هرز رفتن نبود، هرچی دست بود واسه گرفتن زیر بغلت و بلند کردنت از زمین بود. و خب از ترس  تنهایی و آلزایمر پشت در حول جمع کردن آهنگ و گرفتن عکس از مامان و بابا نمیشدیم...</description>
                <category>ثریا کریمی</category>
                <author>ثریا کریمی</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 14:03:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درز و دورز</title>
                <link>https://virgool.io/@Sorayakarimi/%D8%AF%D8%B1%D8%B2-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%B2-jmbafsjctxpu</link>
                <description>درز و دورزنمیدونم تا حالا چقدر تو یه موضوع یا نکته دقیق شدین. خود من انقدر دقت در جزئیاتم بالاست که ساعت‌ها توی ذهنم درباره اون موضوع فکر میکنم و شاید حرفم بزنم با خودم. اما به یه چیزی برخوردم که عجیب منو کشوند به عقب، تا خارج از گود، به زندگی و زمونه نگاه کنم. اینکه چرا ما آدما هرچقدر هم غرق تلاش و انگیزه می‌شیم باز هم یه جا که هیچ، یه جاهایی از قصه مون لنگ میزنه؟ قصه من یکی که خیلی وقته فلج شده نشسته کنج خونه محض اینکه زحمت اضافه رو دوشم نذاره. چه میشه کرد آدمی و هزار فکر کرده و نکرده. فکرای کرده که تکلیفشون مشخصه، فکرای نکرده هموناییه که وسط کنفراس و امتحان یهویی میان سراغت کل برنامه بوم، میره هوا.انقدر به جزئیات اهمیت میدم که حتی یادم رفت بگم چی پشت یقه مبارکو گرفت کشید عقب. چیزی نیست، درز و دورز کوله پشتی دوره دبستانم بود. قشنگ شبیه درزای زندگیمون.</description>
                <category>ثریا کریمی</category>
                <author>ثریا کریمی</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 21:11:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیو خشکسالی</title>
                <link>https://virgool.io/@Sorayakarimi/%D8%AF%DB%8C%D9%88-%D8%AE%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-wye58mgfe9fv</link>
                <description>یه شب که خشک‌سالی زده بود به ریشه چشمام، نشست پیش روم و خیره به نگاهم گفت:از قدیم می گفتن خشکسالی یه دیو پر مدعاست که هرچی کج خلق تر باشی بیشتر دوست داره. ولی این روزا دیگه آدمی نمونده که از ترس دیو خشکسالی دونه بپاشه واسه پرنده‌ها، ته بشقابشو نگهداره واسه سگ همسایه و از کنار بار سنگین پیر لب خیابون ساده رد نشه. انقدر زمونه نخواست و ما نساختیم باهاش که دیگه آسمونم نبارید و همه دیو شدیم. ولی تو آدم بمون، میون این خشکسالی تو بند همون آه و دمت باش که موندگار تر از شیشه عمر دیوِ. یه صبح که چشماتو باز کنی می‌بینی بهار نشسته تنگ باغچه دلت و جوونه میزنی تا فرداش.  آخه بهار که بیاد، ابر میاد. بارون و تگرگ  میباره از آسمون. حالا ببین آه و دم تو به چشم میاد یا بی سرپناهی شیشه عمر دیو خشک‌سالی.</description>
                <category>ثریا کریمی</category>
                <author>ثریا کریمی</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 18:30:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم هایی که چشم دیدن دارند.</title>
                <link>https://virgool.io/@Sorayakarimi/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-fr950wa5ujup</link>
                <description>نمیدونم قصه‌ی من از کجا شروع شد. اما روزی که به خودم اومدم، دیدم حالم یه جوره دیگه‌ای خوبه.انگار چشمامو عوض کردن. آدما خار و خاشاک نبودن. خورشید فقط یه گلوله‌‌‌‌‌‌‌‌ی زرد کنج آسمون نبود. با دیدن یه بچه گربه چشمام پر میشه و دلم قنج میره واسه پاهای کوچولوش.راستشو بخوای دیگه اون آدم قبل نیستم که رفتار محترمانه میوه فروشو وظیفه‍ اش بدونم. صدای خش خش جاروی رفتگری که نیمه شب پشت پنجره اتاقمو سبک میکنه برام قشنگ شده. انگاری زمین پر شده از جای خالیه آدم هایی که اهل دیدنن. که حافظه تصویریشون قویه به اندازه ای که میشن منشی‌ صحنه‌های زندگی....حق با سهراب سپهری بود. چشم هارا باید شست، جور دیگر باید دید.</description>
                <category>ثریا کریمی</category>
                <author>ثریا کریمی</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 22:21:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هزار و یک شب</title>
                <link>https://virgool.io/@Sorayakarimi/%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%A8-gobipxdw8zk2</link>
                <description>بحث یک قصه و دو قصه نیست. هزار و یک شب شدیم از پس این همه رفت و آمد و نرسیدن.دیگه قصه های شهرزاد هم کفاف شبای بلند منتهی به اذان صبحمونُ نمیده.می‌شینیم رو به یه دیوار سیمانی پر خط و خال، نگاه می‌کنیم به دریچه ‌ای که نیست و سرتا پا میشیم آه.اتفاقِ دیگه، آدمیِ و نرسیدن‌های مدام. گریه ‌های بی امون و فریاد‌های بی صدا.ولی چی میشه که بعد زمستون تا خود اردیبهشت هنوز جوونه نزده باشی.یک‌کدومتون که هزار و یک شبُ از بره نمیدونه کجای قصه بهار زورش به زمستون میرسه؟</description>
                <category>ثریا کریمی</category>
                <author>ثریا کریمی</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 19:00:26 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>