<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های صادق ستوده‌نیا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Sotoudehnia</link>
        <description>خودش را چکه چکه از نوک قلم می‌چکاند. ردی سرخ باقی می‌گذارد؛ مبادا صیاد راه گم کند...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 03:53:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1319245/avatar/cx2rhr.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>صادق ستوده‌نیا</title>
            <link>https://virgool.io/@Sotoudehnia</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گمونم باید بنویسم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Sotoudehnia/%DA%AF%D9%85%D9%88%D9%86%D9%85-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-infvx33r7vp2</link>
                <description>طرح داخل عکس از پیج هنری و آنلاین‌شاپ شارنگمونم باید بنویسم. ولی نمی‌نویسم. بنویسم که چی؟ اولین‌بار نیست که دارم از تکنیک بداهه‌نویسی استفاده می‌کنم؛ اونم مستقیم همینجا. و قطعا بدون ویرایش دکمه‌ی ارسالش رو می‌چلونم.آره اولین‌بار نیست که یهویی و بی‌مقدمه و بدون هیچ ایده و اندیشه‌ی قبلی شروع کردم به نوشتن. ولی یه چیزی اولین باره. یا لااقل گمون کنم که اولین‌باره. این که به نظرم ننوشتن بهتره. شاید اولین‌باره که نوشتن به زحمتش نمی‌ارزه‌. بذار اول از شرایط و اوضاعِ این روزها بگم.چند روزه اینترنت قطع شده. یعنی قطع کردن. به دلایل امنیتی. مثل ۴۰۱. مردم ریختن تو خیابون‌ها؛ یه عده‌شون‌. و یه عده‌ی دیگه تو خونه هستن ولی خوشحالن که اون عده ریختن تو خیابون. چیکار می‌کنن؟ شعار میدن. بانک و اتوبوس و اگه هم دستشون برسه آدم می‌سوزونن. از اون آدمایی که دارن کتک می‌خورن و احتمالا قبلا هم خوردن‌. از اون آدمایی که احتمالا یک جایی سر برخوردی، توی ماجرایی، حس تحقیر و کوچیک شدن گرفتن. می‌دونی چی میگم؟ اونا هم واسه خودشون یه عده هستن. اتفاقا یکبار هم من از یکی‌شون یه چک خوردم. چک آبدار نه ولی بدک هم نبود. حالا بماند که من کسیو که بهم چک زده آتیش نمی‌زنم. دست‌کم دلم نمی‌خواد که بزنم. عده‌های دیگه‌یی هم هست هنوز. یه عده نشستن تو خونه و نگران ناراضی و مخالف هستن با بیرون ریختن اون عده. گمونم یه عده‌ی دیگه هم باشن؛ عده‌ی بی‌تفاوت‌. اونایی که فقط از سر کنجکاوی خبر می‌گیرن. زد و خورد اون عده‌های دیگه به هیچ‌جاشون نیست، فقط هیجان‌زده میشن‌. شاید یکمی خوش‌خوشان‌شون هم بشه؛ ولی اهمیتی نداره واسشون که تهش چی میشه. بازم عده‌های دیگه‌یی هست؟ شاید باشه‌. عقل من همین‌قدر قد داد.چرا ریختن بیرون؟ حرفای زیادی زده میشه. گمونم هرکس می‌تونه دلیل خودشو داشته باشه. اولش گفتن اقتصاد. آخه تا خرخره تو گرونی غرق شدیم. بعد یهو یکی بلند میشه میگه مردم اگه برنج گرونه جو بخورید. آدم همینجوری که داره دست و پا می‌زنه که آیا غرق میشه نمیشه، وقتی از اینجور چیزا می‌شنوه یه حالی میشه راستشو بخوای. یه حال بد. خیلی بد.این همه‌ش نیست. کلی خبر از فساد و دزدی و ... هم هست. خلاصه بگم؛ اولی و بزرگتره‌ش همین گرونی و سگ‌دو زدن و به هیچ‌جا نرسیدنه. آدم یه جایی می‌بره دیگه. از نفس میوفته. یه عده هم دلایل دیگه‌یی دارن؛ هرکدوم ممکنه چندتا دلیل. بعضیا بی‌دلیل فقط دیگه حال نمی‌کنن با این عده‌یی که سر کار هستن. میخوان به زیر بکشن همه‌شونو. یه عده آزادی می‌خوان. نمیدونم تعریف‌شون از آزادی چیه. حرفای مختلف و متفاوتی میزنن. خلاصه که اوضاعیه. این کرختی و خستگیِ ذهنم شاید از همین باشه. انقدر ذهنم این روزها درحال پردازش و در حالت آماده‌باش قرار داره که دیگه نایی واسه نوشتن نمونده. علاوه بر اینا، دل‌گیرم. دل‌نگرانم. دل‌تنگم. دل... دل... امان از این دل لامصب که هرچی آدمیزاد می‌کشه زیر سر همینه. آره، حالم خیلی بده. واسه چی نباشه؟ تو وضعیت مزخرفی هستیم. &quot;ما&quot;؛ &quot;ما&quot; آدم‌های نزدیک‌به‌هم، ما هم‌شهری‌ها و هم‌وطن‌ها، ما ایرانی‌ها تو بد فلاکتی هستیم در حال حاضر. اون بیرون داره خون ریخته میشه. به جون هم افتادیم. پاره‌پاره شدیم. مگه نه اینکه همین الان کلی &quot;عده&quot; مختلف شمردیم با هم؟ چندپاره شدیم. و وقتی مردم چندپاره بشن، اون شکافه‌ که بین‌شونه، داستان درست می‌کنه. درد می گیره جاش. غصه میره توش. دلخوری و کوفت و زهرمار درست میشه. آره که حالم بخاطر این وضع بده.حالا با این اوضاع، اینکه به زحمتش نمی‌ارزه بخوام بنویسم هم شده غوز بالای غوز. چه نوشتنی آخه؟ اصلا نوشتنِ چیا؟ حرفام؟ کدوم حرفام؟ حرفایی که الان باید می‌زدم و نمی‌زنم؟ به کی؟ کجا؟ تو چه حالی؟ می‌دونم. همه‌شو می‌دونم. ولی کاری هم نمیشه واسش کرد. پس بی‌خیال نوشتن؟ از شما چه پنهون، دلم نمی‌خواد دست بکشم و ننویسم. نامردیه بخوام حال خرابمو سر 《نوشتن》 خالی کنم. هرچی باشه دوستش دارم. مگه نه اینکه تا الان اگه نداشتمش قطع به یقین دق کرده بودم؟ خب پس می‌نویسم. دست‌کم بعضی حرفامو...دل‌نگران این مردم و مملکت و سرنوشت‌شونم. هرجا رو می‌بینم، یه آسیب خوابیده‌ و داره به منزجرکننده‌ترین شکل هرهر می‌خنده؛ به ریشِ آدمیزاد‌‌. به ریش بچه‌های آدم و حوا. به من، تو، اون و اونای دیگه. کی قراره خودشونو نشون بدن این آسیب‌ها؟ مگه همین الان کلی زخم از آسیب‌های اجتماعی نداریم؟ این وضع اصلا درست نیست. هرکدوم از اون عده‌ها آسیب‌های خودشونو دارن. بدن یه پدرمادر‌هایی داره می‌لرزه این شب‌ها. دل زن و بچه‌ی بعضیا داره مثل سیر و سرکه می‌جوشه. مگه میشه چشم روشون بست؟ نه نمیشه‌. روی عرقِ شرمِ نون‌آور خونه هم نمیشه چشم بست آره. روی حیثیت‌هایی که داره خط برمیداره، روی جوونا و نوجوونایی که نمی‌خوان این دفعه ناامید بشن و ببازن نمیشه چشم بست. هیچ کاری با درست و غلط ندارم الان. روی آدم‌هایی که نفرت داره درون‌شون شعله میکشه و اذیت‌شون می‌کنه نمیشه چشم بست. روی اون مامور نظامی که اصلا توی تقسیم و جایی که الان هست و یگانی که خدمت میکنه دخیل نبوده و این شب‌ها اگه بخواد هم نمی‌تونه ترک ماموریت کنه، نمیشه چشم بست. روی عمیق‌تر شدن شکافِ بین دوست‌ها و همسایه‌ها و همکلاسی‌ها و و و نمیشه چشم بست. روی خط و نشون کشیدن مشتی کفتار حرومی خارج از مرزها نمیشه چشم بست. روی تبرج و تبعیض یقه‌سفید‌ها و آقازاده‌ها نمیشه چشم بست. روی دخلی که به خرج اصلا نمی‌خوره، روی مسئولینی که حتی حرف هم نمی‌زنن یا اگه می‌زنن با مردم و صادقانه نیست، و حتی بعضا مثل بنزین روی آتیش می‌مونه نمیشه چشم بست. روی جوونایی که همه‌ی امید و آرزوشون به مهاجرته، روی اونایی که اگه مهیا بشه هم نمی‌تونن یا اجازه ندارن و حسرتشون نمیشه چشم بست. روی خیلی چیزها، خیلی بیشتر از اینایی که نوشتم، نمیشه چشم بست و ندید. اینا همش درده، آسیبه، زخمه. زخمی که چرکی میشه و سرایت می‌کنه.نمیشه که از همه انتظار داشت خط فکری و نظام ارزشی واحدی داشته باشن و تازه اونم بهشون دیکته بشه. باید حق داد بهشون. ولی نمیشه هم به کسی اجازه داد بخاطر مخالفت یا نفرتش، به هر دلیلی، بخواد کاری کنه که دودش تو چشم همه بره. آره منم حالم داره از این شیوه‌ی مردم‌داری و مملکت‌داری به هم می‌خوره، ولی می‌فهمم خلا، قدرت یعنی چی.نمیشه تا یک‌دست حول یک جوابِ اصلا خوب یا بد، ولی مشخص و شفاف، متحد نشدیم، دست به کاری اینچنینی بزنیم. توی کل تاریخ، همه جای دنیا، خلا، قدرت مساوی با زجر و درد و تاریکی و مرگ بوده‌، الان چه ضمانتی واسش هست که اینطور نباشه؟ مگه نه اینکه این ایرانِ چندهزارساله کلی دشمن داره؟ چطور می‌خوایم مقابله کنیم؟ آره ایرانی تن به ذلت نمیده، زیر بار نمیره، ولی با کدوم سازمان‌دهی و حول چه محوری؟ هرکسی یه اسلحه بگیره بره بجنگه؟ این ساده‌انگاری نیست؟بزرگ‌ها و باعظمت‌ها، همیشه دشمن بزرگی هم دارن. این ایرانی که عظمتش به اندازه‌ی کل تاریخه، دشمن‌های خونی زیاد داره، خیلی‌ها دندون تیز کردن واسش. می‌خوایم چیکار کنیم با این‌ها؟ به فرضِ داشتن یک جایگزین مشخص هم، پروسه‌ی انتقال قدرت مگر کارِ چند روز و چند هفته و چند ماهه؟ چه برسه گزینه‌یی هم نباشه یا اگه باشه مورد تأیید یه عده‌ی کم باشه. ممکن نیست بعد بین این عده‌ها و گزینه‌هاشون کشمکش سر قدرت به وجود بیاد؟ ممکن نه، قطعیه. و وسط این کشمکش این ما مردم هستیم که باید تاوان بدیم. قحطی و ناامنی و جنگ داخلی و خارجی و در یک کلام به‌خاک‌سیاه‌نشستن مثل آب خوردن اتفاق میوفته. خیلی ساده‌انگاری هست فکر اینکه اگه امشب این حکومت ساقط بشه فردا همه چیز مرتبه... نه... وقتِ این حرف‌ها نیست. ما هنوز خیلی راه‌ها رو امتحان نکردیم تا بخوایم اینجوری خودمونو بندازیم توی دردسر. آره الانم توی دردسر هستیم. ولی در برابر اون دردسر، چیزی شبیه شوخیه. بیایم به راه‌های دیگه‌یی هم فکر کنیم. فقط قبل از فکر کردن، برای درست فکر کردن، باید خالی از خشم و نفرت بود؛ هر اندازه که امکانش باشه‌. همین.۲۲ دی‌ماه ۴۰۴</description>
                <category>صادق ستوده‌نیا</category>
                <author>صادق ستوده‌نیا</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 00:07:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جستاری در باب اسیر و اسارت</title>
                <link>https://virgool.io/@Sotoudehnia/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D8%AA-wu9wl6m8cib1</link>
                <description>در این دو سه روز، گه‌گاهی به اسارت فکر کردم. بدا به حال من که در لحظه آن ایده‌ها را یادداشت نکرده‌ام. با این وجود ته‌مانده‌هایی از آنها هنوز در ذهنم باقی مانده است. تا ببینیم دوست چه می‌خواهد.اسارت، اسارت، اسیر، اسیری، به اسیری گرفته‌شده، به اسیری گرفته، اسیرِ اسارتگاه، اسیر دشمن، اسیر دوست، اسیر خود، اسیر نفس، اسیر میل، اسیر طمع، اسیر یادِ یار، اسیر یار، اسیر چشم یار، اسیر آن کمان‌ابروی دل‌سنگ، اسیر مرام، اسیر ...اسارت را که فارغ از هر چیز دیگری و به طور خام و خالی‌خالی مزه‌مزه می‌کنم می‌بینم خوب و بد ندارد. بالا و پایین ندارد. زشت و زیبا ندارد. باید دید مراد از اسارت، در اسارتِ چه چیز بودن است. اسارت در ناخودآگاه ما با ذلت همراه است. منطقی است. هر جامعه‌ای فرهنگ خودش، پیش‌فرض خودش و ناخودآگاه جمعی خودش را دارد. چه بسا در تمام جوامع انسانی همینطور باشد.اما مگر نمی‌شود اسیر بود و ذلیل نبود؟ کسی که اسیرِ عشق است‌، اسیر معشوق است، ذلیل است؟ تا عشق چه باشد و معشوق که باشد. اسیر‌هایی را می‌شناسم در اسارتِ عشقی سوزان که مصداق رهایی و آزادگی عالم شده‌اند. با این حال ذلیل هم می‌شود بود. سوال اینجاست اگر عشق، آن چه که می‌بایست باشد باشد، این ذلت را هم می‌تواند شریف کند؟ عشق است دیگر. کارش همین است. استحاله، و ساختن گوهری شریف، از متاعی بی‌ارزش.از عشق بگذریم، موضوع اسارت است، فقط خواستم با خودم مرور کنم اسارت به خودیِ خود همراه با ذلت و خاری نیست، بد و نازیبا نیست.یا می‌شود گفت هست، اسارت با ذلت همراه است، اما گاهی آن ذلت، پست نیست، بلکه بلند‌مرتبه و شریف است. احساس می‌کنم زیادی عرفانی شد. آنقدر که از دستم در رفته باشد. آنقدر که از ظرف من سرریز شود. بنابراين بیایید به همان وجه ذلیلش بپردازیم. آن ذلتِ پست و دور از شرافت را می‌گویم.در نگاه من، هیچ اسارتی دنی‌تر از اسارتِ هوس بودن نیست. باز یاد آخرین سروده‌ی پدرم می‌افتم.میانِ دل و دیده و عقل و هوشهوس گر کند حکم دیگر خموشآری، اسیرِ دست هوس که باشی، انگار با تمامِ آن شأن و هیبت انسانی، چهاردست‌وپا شده‌ای و طنابی گردن خودت انداخته‌ای و آن را دستِ هوس داده‌ای. هوس اینجا چه‌کسی یا چه چیزی است؟ همان خوی حیوانی که در همه ما وجود دارد. همان که فقط و تنها فقط به فکر پاسخ به غرایزش است.خیلی زشت و کریه‌منظر است، نیست؟ با این حال فکر می‌کنید چقدر آدم هست که درگیر این اسارت است؟ اجازه بدهید بگویم اکثریت. بله، اکثریت. ادعای بزرگی است، اما حقیقت دارد.در وهله اول خیلی ساده به نظر می‌رسد اما اصلا و ابدا اینطور نیست. آن خوی حیوانیِ ما، عجیب حیله‌گر و مکار است. می‌تواند طوری ما را فریب دهد که اتفاقا فکر کنیم جایی در آن بالا‌بالاهای بهشت داریم، وقتی که در واقعیت جای ما درست مرکز جهنم باشد.اسیرش که باشی، تا آنجا که بتواند این اسارت را پنهان می‌کند. به انواع مکر‌ها مسلط است. ما را بهتر از خودمان می‌شناسد. می‌داند چطور باید فریب دهد.خوب بودن در ذهن ما به انجام چه کارهایی منوط است؟ یکی می‌گوید نماز و عبادت و دین‌داری، دیگری می‌گوید کمک به هم‌نوع، یکی دیگر می‌گويد امین و صادق بودن و الخ. فرقی ندارد. می‌خواهم بگویم می‌شود تمام آن کارهای خوب را که در نظر داریم انجام دهیم، از دید خود و حتی اطرافیان آدمی درست‌کار باشیم، اما باز هم اسیر باشیم. همین است که می‌گویم این اسارت پیچیده است‌. آن که در نظرش نماز و دین‌داری مصداق خوب بودن است را مثال می‌زنم.نمی‌شود هرآنچه که انجام دادنی است را انجام دهد در حالی که در باطن، با آن نیت که باید باشد، نباشد؟ چرا می‌شود. می‌شود شب و روز در حال عبادت باشی و هنوز اسیرِ دستِ نفس. اصلا می‌شود &quot;نفس&quot; طناب را بکشد و تو را تا سجاده‌ی نماز ببرد و وادارد که بخوانی، با آب و تاب هم بخوانی. چه زمانی؟ آن موقع که برای خدا نمی‌خوانی، برای ریا می‌خوانی.این اسارت آنقدر پیچیدگی دارد که از نشان دادنش عاجزم. اغلب آگاهی‌ام از تجربه‌ها و دیده‌ها و شنیده‌هایم است. آنقدر مسلط نیستم که بتوانم دسته‌بندی شده و مرتب ارائه دهم.خیلی‌جاها می‌شود ردش را یا اثرش را دید. می‌شود طنابش را دور گردن حس کرد. آنجا که می‌دانی کار درست چیست و توجیه می‌آوری و انجامش نمی‌دهی. آنجا که می‌دانی کار غلط چیست و خودت را به بی‌خیالی می‌زنی و انجامش می‌دهی. در تمام این لحظه‌ها که در زندگی ما آدم‌های امروز کم نیست می‌شود وجود آن طناب اسارت را حس کرد. البته اگر جزو آنهایی نباشیم که فکر می‌کنند فقط خود خوب هستند و همه‌ی عالم بد؛ فقط خود میفهمند و بقیه کج‌فهم هستند. خودم را بخواهم بگویم، راستش گردنم بدجور زخم است از تنگی آن طناب لعنتی که خودم بر گردنم انداخته‌ام. حرف زیاد است، می‌توانم حداقل یک‌سال درباره‌ی این موضوع هرروز بنویسم‌.اما حاصلش چیست؟ من، صادق، دلم میخواد درباره‌ی این موضوع حرف نزنم، ننویسم، عمل کنم، انجام دهم. جای برائت جستن از اسارت، روی کاغذ نیست، تویِ زندگی‌ست.تمام.</description>
                <category>صادق ستوده‌نیا</category>
                <author>صادق ستوده‌نیا</author>
                <pubDate>Thu, 09 Oct 2025 00:23:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدارا</title>
                <link>https://virgool.io/@Sotoudehnia/%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7-kgxm42p9m6id</link>
                <description>روی تخت طبقه‌ی پایین دراز کشیده بودم و داشتم با ولع و لذت خاصی یادگاری‌هایی که زیرِ تخت بالایی، روی چوب‌ها نوشته شده بود را می‌خواندم. خاموشی زده شد و سکوت سردی بر فضا حاکم شد. تنها نور آبی بی‌رمقی باقی ماند تا نگهبان‌ها بتوانند بین ردیف‌های منظم تخت‌ها قدم بزنند.سنگینی فضا توی ذوقم زد. یعنی فقط من بودم که برای شروع این فصل جدید پر از شوق و هیجان بودم؟ تقریبا همه در بهت فرو رفته و غم از چهره‌هاشان می‌بارید. چیزی نبود که بشود نادیده گرفت. من هم غرق در افکارم شدم و نفهمیدم کی خوابم برد.یکی از تفریح‌های چند روز اول، خواندن یادگاری‌ها بود. هرجایی که فکرش را کنید می‌شد نوشته‌ای برای خواندن پیدا کرد. البته اغلب‌شان در نام، نامِ شهر و تاریخ خلاصه می‌شدند. یکی از آن جاها که اتفاقا خیلی به چشم می‌آمد سرویس بهداشتی بود. این شد که تصمیم گرفتم من هم آنجا بنویسم. اما چه؟همان شب اول طرحش را ریخته بودم. دیدن عزا و ماتمِ بقیه به فکرم انداخته بود. خودکار را برداشتم و راهی شدم. نشستم روی سنگ توالت. درست همان روبرو، با خط درشت نوشتم: &quot;صبر+سازگاری=غلبه&quot;؛ و حسابی آن را پررنگ کردم.در طول دوره خدمت سربازی‌ام، چند بار دیگر این عبارت را نوشتم، در پادگان‌های مختلف؛ ۰۵ کرمان، پدافند هوایی ۹۹ پرندک تهران، توپخانه ۵۵ اصفهان و پاسدارخانه‌ی یک زاغه مهمات.به مدارا که فکر کردم، بی‌درنگ یاد این خاطره و این یادگاریِ مانده‌برجا افتادم. آنجا، جایِ مدارا کردن بود؛ جایِ صبر و سازگاری، تا بتوان غلبه کرد.مدارا چیز خوبی‌ست که می‌تواند بدترين هم باشد. از آنهاست که به تنهایی نمی‌شود نسخه‌ای برایش پیچید. ممکن است جایی مصداق شرافت باشد و جایی دیگر اوجِ بی‌شرفی. در دو بیتِ مجزای زیر، از جناب صائب هم این دو حالت متفاوت کاملا مشهود است:&quot;ساده لوحان که مِی از خم به مدارا نوشند&quot;&quot;از بخیلی به قلم آب ز دریا نوشند&quot;***&quot;گر از تحمل من خصم شد زبون چه عجب&quot;&quot;فلک حریف زبردستی مدارا نیست&quot;تشخیص این دو حالت همیشه و همه‌جا راحت نیست؛ بررسی‌اش هم همینطور! یا واقعا نمی‌شود این تمایز را بررسی کرد؛ یا کار من نیست. موضوع آنچنان گسترده و عمیق به نظرم می‌آید که حتی فکر کردن به آن هم باعث سردرگمی‌ام می‌شود. لاجرم با قصد بررسی کامل به آن ورود نمی‌کنم. صرفا یکی دو موقعیت ساده را برای خالی نبودن عریضه از نظر میگذرانم.اولی، همان که جناب صائب در بیت اول اشاره کرده‌اند. مدارا در خوردن مِی؛ که احتمالا منظور دادوستد عشق است. اینجا مدارا کردن چه نازیبا می‌نماید. در عشق، به قول همه ادیبان و عارفان، باید از همه چیز گذر کرد. اینجا دو دوتا کردن و حساب و کتاب حال آدم را بد می‌کند، طوری که آدم از عشق خجالت می‌کشد. گزافه‌گویی نکنم که موضوع پر واضح است.دومی، مقابل خصم مدارا کردن است. بیت دوم جناب صائب در بزرگ‌داشت مدارا است. اینجاست که موضوع پیچیده می‌شود. کدام خصم؟ نکند جایی ظلم‌پذیری را با مدارا اشتباه بگیریم؟ دقیقا همان‌جا که باید گردن‌کشی کنیم و برای احقاق حق پا به میدان بگذاریم، به اشتباه مدارا کنیم. این مدارا، همان مدارای دور از شرافت است. همان که باعث می‌شود ظالم خرش را جلوتر ببندد، پایش را دراز‌تر کند و تازه حق به جانب جلوه کند.بیاییم اینجا مدارا نکنیم. شعارِ &quot;سر می‌دهیم ولی تن به ذلت نمی‌دهیم&quot; را زنده نگه داریم.و اما... آنجا که خصم باشد و مدارا هم شرافتمندانه، آنجا کجا است؟ آن چه خصمی است؟</description>
                <category>صادق ستوده‌نیا</category>
                <author>صادق ستوده‌نیا</author>
                <pubDate>Sun, 28 Sep 2025 00:47:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حُب و معرفتِ حسین</title>
                <link>https://virgool.io/@Sotoudehnia/%D8%AD%D9%8F%D8%A8-%D9%88-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%90-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-mbzbv61nwkh1</link>
                <description>تا روز ششم محرم اگه کسی بهم می‌گفت شب عاشورا رو توی خود کربلا میشینی پای روضه، باورم نمی‌شد. واقعا باورم نمی‌شد. به دفعات و توسط اتفاقات گوناگونی بهم ثابت شده که تشکیلات سیدالشهدا علیه‌سلام، از قوانینِ معمولِ ما پیروی نمی‌کنه و خودش یک‌سری قوانین خاص خودش رو داره؛ که به عقیده من این قوانین حول محور 《حُب》 می‌گرده. حبُّ‌الحسین یکی از بزرگترین و مهم‌ترین نعمت‌هایی هست که میشه داشت.روایات در این باره خودش گواه دیگه‌یی برای خاص و یکتا بودن این تشکیلاته؛ از اونجا که بعضی از اون روایات واقعا با منطق و چرتکه‌ی دنیایی ما هم‌خوانی نداره.حب رو میشه کسب کرد؟ یا عطا میشه؟اگر اکتسابی هست، از کجا و چگونه؟اگر عطا کردنی هست، شرایط برای مشمول شدنش چیه؟ باید تبدیل به گیرنده‌ش بشیم؟ تا بهمون داده بشه؟ لایقش بشیم؟ ظرفیتش رو بسازیم؟اگر از پیش داریم، چطور میشه بیشترش کرد؟اگر هر کدوم از این سوال‌ها، جواب‌های خاص خودشون رو داشته باشن، شاید بشه گفت حداقل در یک چیز مشترک هستن؛ در معرفت.معرفت که پیدا کنیم، راه هموار میشه. معرفت یعنی شناخت. و این شناخت نهایت نداره. اینطور نیست فکر کنیم خب همین که یه حداقلی‌هایی بفهمیم از اینکه حسین کیست و چه کرد کافیه. نه، این کسب معرفت راهی بدون انتهاست. کافیه کمی درش پیش بریم، کمی حسین رو بشناسیم. خیلی زود می‌فهمیم حسین یک حقیقت عظیمه و راهِ شناختنش یک راه بخصوص و یگانه‌ست‌.پس برای حبیبِ‌حسین شدن، باید او رو بشناسیم. بدون شناخت، عزاداری انگار لنگ می‌زنه. نه اینکه خوب نباشه. من نمی‌دونم و نمی‌تونم نظر بدم. ولی طبیعیه که اگه شناخت همراه بشه خیلی متفاوت و در سطح بالاتری خواهد بود. خیلی بهتره اگه بدونیم داریم برای چه کسی و با چه ویژگی‌هایی عزاداری می‌کنیم.این‌ها همه همدیگه رو تشدید می‌کنن و ارتقا میدن. شناخت و معرفت و حب و عزاداری و مساوات و ... . ضمن اینکه، 《دوست‌داشتنی》 را هرچه بیشتر بشناسی، منطقی است که دوست‌تر خواهی داشت.و من الله توفیق.</description>
                <category>صادق ستوده‌نیا</category>
                <author>صادق ستوده‌نیا</author>
                <pubDate>Sun, 06 Jul 2025 12:27:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌خبر از رفقا</title>
                <link>https://virgool.io/@Sotoudehnia/%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%81%D9%82%D8%A7-pvycvgvmuyja</link>
                <description>گمونم همه‌ی ما دوستانی داشتیم که ارتباط با‌هاشون محدود بوده به رسانه‌های اجتماعی خارجی و از وقتی که اینترنت بین‌المللی شده از اون‌ها بی‌خبر هستیم. نه؟اونم در شرایطی که توی اکثر شهرها از سمت دشمن حمله‌هایی هرچند کوچک رخ میده و باعث نگرانی میشه. یکی دوتا از این دوست‌هایی که دارم اتفاقا از خانواده‌های نظامی هستن.نمی‌خوام غر زده باشم و از شرایطی که پیش اومده بنالم. به هرحال جنگه و پیامدهایی هم داره. اتفاقا از اونجایی که بعضی از ریزپرنده‌ها با اینترنت از راه دور کننرل میشن، گمونم تصمیم خوبی بوده که اتخاذ شده.داشتم فکر می‌کردم که آیا چقدر طول بکشه و چه میشه کرد؟ این به ذهنم رسید که ممکنه بیان و نوشته‌های ویرگولم رو بخونن. با خودم گفتم خوبه آیدی اکانت ایتا که الان فعال هست رو اینجا بگذارم که اگر دیدن بتونن پیام بدن بهم.شما چه پیشنهاد‌های دیگه‌یی دارین؟ آیا از این دوست‌ها دارین؟</description>
                <category>صادق ستوده‌نیا</category>
                <author>صادق ستوده‌نیا</author>
                <pubDate>Sun, 22 Jun 2025 22:49:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همخوابگی با صلح؟ وسط جنگ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Sotoudehnia/%D9%87%D9%85%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B5%D9%84%D8%AD-%D9%88%D8%B3%D8%B7-%D8%AC%D9%86%DA%AF-zkvv45jsygem</link>
                <description>فکر کنید توی یک محله پایین شهر، یک گروه قلچماق زورگو اومدن دم در خونه شما. سنگ انداختن تو خونه، شیشه شکستن، چماق به دست دارن عربده‌کشی می‌کنن. پدر و برادر شما هم چوب و چماق برمی‌دارن برن برای مقابله.تو این صحنه، در مقابله با کسانی‌ که بارها ثابت شده زبانی جز زبان زور نمی‌فهمند، دعوت به صلح و مجیز صلح رو گفتن و دعوت به گفتمان تنها باعث سست شدن اراده‌ی پدر و برادر شما میشه.تو این صحنه باید رجز خوند. باید گفت اگه همه‌ی مردهای این خونه رو زدین کشتین، هر زنش هم خودش یه مرده. باید پشتِ پدر و برادرتون در بیاین. اونم با توپ پر.خواهرم، برادرم، الان وقت مناسبی واسه شاعرانگی با مفهوم صلح نیست. الان باید رجزِ زینبی بخونید، القای ناامیدی نکنید، سست نکنید اراده و روحیه‌ی مردم رو... وقت برای اینطور قلم زدن‌ها بسیار است.نمی‌دونم چه اصراری دارن بعضی از دست‌به‌قلم‌ها، برای نوشتن شاعرانه‌های نخ‌نمایی با موضوع صلح و ضدجنگ، که هزاران هزاران نمونه شبیه بهشون هم موجود هست. حتی بدون هیچ ابتکار و نوآوری. و شوربختانه اغلب هم لابلای اون‌ها پر از اندیشه‌ها و رویکردها و نگرش‌های غلط و به شدت ضدصلح و از سر ضعف هست.چرا؟ چون پا رو گذاشتن روی گازِ احساسات؛ و فقط احساسات. چون فقط به فکر ارضا کردن احساسی خودشون هستن و درکی از موقعیتی که درش هستیم ندارن. موقعیت الان بدون هیچ تعارفی جنگیه. الان وسط جنگ هستیم. موضع من به هیچ وجه جنگ‌طلبانه نیست و نخواهد بود. اما در دنیایی که بارها و بارها ثابت شده قانونش قانون جنگله و قلدرمآبی، شما ناگزیر باید جنگ بلد باشی. لازمه‌ی صلح، بلد بودن جنگه وگرنه تا می‌خوری توی سرت می‌زنن و رویای صلحی که داری رو آنچنان مورد تجاوز قرار میدن که دیگه نتونی کمر راست کنی‌.عاجزانه درخواست من حقیر اینه، اگر موافق و توجیه شدین، پس جای اون نوشته‌های نخ‌نما، از قدرت و اقتدار بگید، رجز بخونید، همونطور که در شاهنامه بسیار بسیار نمونه و شاهد مثال واسش داریم.صلح خوبه، ولی یه وقتایی جنگیدن عین شرافته و پشت کردن به جنگ عین بی‌شرفی...شاهنامه بخونید.گردآفرید در شاهنامه</description>
                <category>صادق ستوده‌نیا</category>
                <author>صادق ستوده‌نیا</author>
                <pubDate>Mon, 16 Jun 2025 22:12:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق‌های منجمد یا عشق‌های سپید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Sotoudehnia/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AC%D9%85%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF-fji9tfiyq0iw</link>
                <description>این نوشته در حقیقت حاشیه‌ای برای یک نوشته‌ی دیگر است.https://virgool.io/@Amookia/%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7-fbdbn7mmdaofاحساساتی دست‌نخورده، به غایت شفاف و خالص که قلب مانند یک نوزاد، به محض زاییده شدن در پارچه‌یی ابریشمی می‌پیچد و به دستِ مغز می‌سپارد.این‌ها از معدود چیزهایی هستند که مغز با همه‌ی وجود و یک‌دل، بدون چرتکه انداختن در آغوش می‌کشد. می‌داند این همه‌ی آن چیزی است که می‌تواند داشته باشد. می‌داند که این احساس زاییده شده، یک عشق منجمد است. می‌داند که همین چند لحظه می‌تپد و بنا نیست تا درون آدمی به این گوشه و آن گوشه کشیده شود، یا به سبب آن، بین او و قلب کشمکشی ایجاد شود. این است که تمیز است و دست‌نخورده.چه باعثش می‌شود؟ قطعیت. قطعیتِ اینکه قرار است آن کسی که قلب را جنبانده و باردارش کرده و احساسی آفریده، رفتنی باشد. اهلِ تو نباشد. چیزی بیرون و جدا از مجموعه‌ی تو که نامش 《من و درونیات من و زندگی من و داستان من》 است، باشد.و قلب و مغز تو بر سر این قطعیت هم‌نظر هستند. این است که حاصل، یک عشق منجمد است. می‌گویمش عشق سپید‌‌. عشقی که برای لحظاتی درونت می‌تپد. با وجود سپیدی، فوران رنگ‌ها در دنیای درونت را در پی دارد. زندگی را با این رنگ‌ها خوش‌مزه و باارزش‌تر از پیش می‌کند. می‌تواند شریف باشد. سینه را صفا ببخشد و دل را جلا بدهد. آری، شریف. از آنجا که دست‌نخورده می‌ماند، از آنجا که دست‌مالی یا دست‌کاری نمی‌شود. خبر از خلوص است. قطعیت مجالی برای زیاده‌خواهی نمی‌گذارد. اصلا فرصتی برای این کارها نیست. می‌آید، می‌شوراند و می‌رود.به این فکر می‌کنم که سر و کله‌ی آن قطعیت از کجا پیدا می‌شود؟ یک وقت‌هایی هست که آدمی می‌داند دور است. دور میفتد. خودش را برمی‌دارد و می‌برد آن دوردورها می گذارد یک گوشه. از دسترس دور می‌کند. این در حالی است که در شلوغی خیابان تنه‌اش به این و آن می‌خورد‌. از سر تا ته خیابان با بقال و نانوا و کاسب و همسایه و که و که سلام علیک می‌کند. لبخندِ گرمِ واقعیِ از ته دل می‌زند. و اما دور است؛ خیلی دور... چرا...</description>
                <category>صادق ستوده‌نیا</category>
                <author>صادق ستوده‌نیا</author>
                <pubDate>Thu, 05 Jun 2025 23:41:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمرینِ 《ادامه‌نویسی》</title>
                <link>https://virgool.io/@Sotoudehnia/%D8%AA%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%86%D9%90-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-hdbek7strorg</link>
                <description>از همان زمان‌های دور معلوم بوده که ...از همان زمان‌های دور معلوم بوده که چگونه باید خورد، پوشید، خوابید و در یک کلام نیازهای جسم را برطرف کرد. اما نیازهای روح و روان چه؟ معلوم بوده است؟ اجازه دهید بپرسم آیا امروز معلوم است؟ تا ببینیم از چه زمانی معلوم شده. بهتر نیست؟شما چه فکر می‌کنید؟ آیا بشر خودش را شناخته است؟ در این چند هزار سال پژوهش، چند میلیون دانشمند و محقق در هزاران پژوهش‌سرا و دانشکده فهمیده‌اند انسان چیست؟ اصلا درباره‌ی یک جزء از آن، حتی جسم آن، امروزه می‌توانند بگویند درباره‌ی ساختمان چشم انسان هیچ مجهولی دیگر وجود ندارد؟ درباره‌ی زمین، آسمان و طبیعت چه؟ آرایش سیاره‌ها و منظومه‌ها تا ملکول‌ها و اتم‌ها چه؟ به گمان من بهتر است با این‌ها شروع کنیم قبل از اینکه درباره‌ی روح و روان انسان با آن پیچیدگی و عظمت سؤال کنیم.هر آدم منصفی جواب سؤال‌های بالا را می‌داند. اینطور نیست؟ چرا؟ درباره‌ی هرآنچه خودش ساخته شاید بتواند بگوید هیچ مجهولی وجود ندارد. آن هم به فرض اینکه قوانین طبیعت در آن دخیل نباشند. درباره‌ی هرچه خودش خلق کرده آگاه است. چون کامل‌ترین آگاهی درباره‌ی هرچیز را خالقِ آن چیز ارائه می‌دهد. منطقی نیست؟ درباره‌ی خودش و طبیعت چه؟ خالقِ او فقط خلق کرده و خلاص؟اگر دوستی شما را به مهمانی در خانه‌ش دعوت کند و آدرسی به شما ندهد، درباره‌ی او چه فکر می‌کنید؟ اگر آدرس بدهد، لوکیشن بفرستد، کروکی بکشد و با همه‌ی این‌ها چند نفر را هم مأمور کند تا از سر خیابان اصلی مهمان‌ها را به داخل محله و کوچه و خانه هدایت کنند، آن‌وقت درباره‌ی او چه فکر می‌کنید؟ درباره‌ی خدا چه فکر می‌کنید؟بیمارستانی را سراغ دارم که صاحبش یک تیم پزشکی مجرب استخدام کرده بود. وسط جراحیِ مغز، نظافت‌چی‌ها و بیماران شورش کردند. پزشک‌ها را زدند و کشتند و اسیر گرفتند و آمدند سر جراحی. گفتند خب حالا ما می‌خواهیم با آزمون و خطا این مغز را جراحی کنیم. ببینیم چه می‌شود.آری، آزمون و خطا. مگر علمِ حاضر چیزی جز آزمون و خطا بوده است؟ مبنای آن چیست؟ فرضیه. مشاهدات تکراری. فلان پدیده را فلان بار مشاهده کردیم، فلان نتیجه‌ی تکراری به‌دست آمد. پس فلان نتیجه را مبنا قرار می‌دهیم. تازه از خطای اندازه‌گیری و ابزارها هم صرف‌نظر می‌کنیم. علمِ حاضر همین است و جز این نیست. تمنا می‌کنم عبارت 《چیزهایی که علم توضیحی برای‌شان ندارد》 را گوگل کنید. یا چیزهایی شبیه به این عبارت. چند دقیقه‌ای بگردید و بخوانید. اصلا تابه‌حال نشنیده‌اید فلان نظریه، فلان مکتب فکری، فلان فرمول، حتی فلان دارو! منقضی شده است؟ یعنی اشتباه بوده است؟حقیقتا من آدم ضد علمی نیستم. چه کسی می‌تواند بگوید علم بد است. اما چرا علم را، بخصوص درباره‌ی انسان، از صاحب و خالق‌ش نگرفته‌ایم؟ چرا آزمون و خطا؟ چون عظمت انسان را نشناخته‌ایم. انگار که نه انگار یک اشتباه جان تعداد زیادی انسان را به خطر می‌اندازد. مثل اینکه تعدادی مگس مرده باشند. کسی نمی‌گوید تک به تک این‌ها رسالتی در این دنیا داشته‌اند؛ مأمور انجام کاری برای پیشبرد انسان به سوی کمال بوده‌اند.کمال، کمال، کمال... حقیقتا ول معطلیم. خودم را می‌گویم. دنباله‌روی چه کسانی هستیم؟ کتاب‌های چه نویسندگانی را می‌خوانیم؟ خودمان را در کدام آیینه‌ها تماشا کرده و شناخته‌ایم؟ آدمی جز به کمال، جز به بی‌نهایت راضی نمی‌شود. این در و دکان‌ها تباهیِ سرمایه است. آری با مس هم می‌شود خوشحال بود. چرا فقط طلا؟ با یک تکه حلبی هم می‌توان شاد شد. اگر فکر کنیم آن تکه حلبی مرا بس است. که در حقیقت نیست. سوءتفاهم نشود. من قناعت را نمی‌کوبم. طلا مجاز است از خدایی که لایتناهی است. از عشق، از محبت، از داد و ستدی که آدمی را مجنون می‌کند، شیدا می‌کند، بی‌نیاز از خلق می‌کند، غنی می‌کند، شاد و مسرور، مست می‌کند.درباره‌ی خدایی حرف می‌زنم که گفته همه‌ی زیبایی‌ها را برای تو آفریدم تا کیف کنی، حال بیایی، و وقتی می‌گوید تو، یعنی خودِ تو. همین تویی که فقط یکی از تو در این جهان است. همین تویی که ابدی هستی. همین تویی که هستی، هست هستی. و این هستی را او به تو داده است. آگاهانه. تو، nاُمین آدم در تاریخ بشر، در فلان جا روی این کره‌ی خاکی. علف هرز که نیستیم؟ هستیم؟کجا گفته است؟ همان‌جا که خودش را بارها معرفی کرده است. قرآن. این کتاب تنها برای مسلمانان نیست. آدرسِ مهمانی است. حقیقتِ علمِ حقیقی است. با یک جستجوی ساده می‌توانید دانشمندان مختلفی که با خواندن آن تسلیمِ خدا شده‌اند را بشناسید. و این‌ها تنها تعداد معدودی هستند. دانشمند، فیلسوف، چه و چه که با خواندن آن فهمیده‌اند این کتاب یک کتاب معمولی نیست. آن‌وقت فلان بلاگر در فلان رسانه‌ی اجتماعی به آن دهن‌کجی می‌کند و جالب اینجاست که چقدر هم دنباله‌رو دارد.الحق که خودش در همان کتاب گفته حق همیشه در اقلیت است... بدبختیِ ما دور بودن از متخصص است. متخصصی که خود خدا به آن‌ها تخصص داده تا این کتاب را و علومش را بگسترانند. و اینجا دیگر آزمون و خطایی وجود ندارد. عصمتِ آن متخصصین اراده‌ی خداوند است. اگر غیر از این بود کار لنگ می‌زد. بخاطر من و تو است که آن‌ها باید بری از خطا باشند. انسان بازیچه نیست. شأن و منزلت دارد.منتها بی‌پرده بگویم شعورِ داشتن متخصص را نداشته‌ایم. پس محروم شده‌ایم. تا زمانی که درک و شعور و آگاهی به حد نصابی که تنها خدا از آن خبر دارد برسیم. تا آماده‌ی پذیرش متخصص بشویم. و این آمادگی و آگاهی به معنیِ صبح تا شب و شب تا صبح روی سجاده افتادن نیست. اگرچه عبادت خوب است. جاده‌صاف‌کن است. آدمی را آماده‌ی کِشت می‌کند. اما آن بذر معرفتی که خدا خودش در وجود آدم می‌کارد چیز دیگری‌ست. عشق است. محبت است. معرفت است. از این دست چیزهاست.عجیب نیست اگر گفته‌اند به وقت آمدنش دین‌دارها مثلِ برگِ درخت در پاییز، می‌ریزند، مرتد می‌شوند. و از طرف دیگر، رویش گسترده و عظیمی در بین آن‌ها که اصلا متدین نیستند و چه بسا مسلمان هم نیستند اتفاق میفتد. این کار، کارِ عشق است. همین الان هم قابل مشاهده هستند. شما ببینید در جوامع غربی با آن فرهنگ و نگرش، چه فریادهای دادخواهی‌یی بلند شده است و جلوی ظلم سینه سپر کرده؛ در حالی که می‌داند این کارش هزینه دارد.در آخر باید اعتراف کنم که می‌ترسم. وحشتناک می‌ترسم از عاقبتی که در انتظارم است و نمی‌دانم چیست. به اکنونم نگاه می‌کنم و نمی‌توانم خوشبین باشم. باید کاری کرد. باید این زمین را شخم زد. باید زنگار از این آیینه زدود. باید صیقلش داد. نور بر سطح کدر اگر هم بتابد، بازتابی ندارد. باید عاشق شد. باید عاشق شد.وسلام.۹ اردیبهشت ۴۰۴</description>
                <category>صادق ستوده‌نیا</category>
                <author>صادق ستوده‌نیا</author>
                <pubDate>Sat, 03 May 2025 00:20:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهار</title>
                <link>https://virgool.io/@Sotoudehnia/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-yyrua65gvpai</link>
                <description>بهار بهار. آره بهار. درباره‌ی این فصل می‌خوام بنویسم. ایده‌ای ندارم. فقط نیت کردم گره‌ش بزنم به یک موضوع دیگه و حتی نمی‌دونم چجوری. بهار. هی تکرار می‌کنم بهار، بهار، بهار... تا اینکه سرنخی بگیرم و همونو ادامه بدم. بعدا می‌تونم این قسمت رو حذف کنم.بهار... بهار... به نظر شما هم نمیشه از بهار گفت بدون اینکه از زمستون یاد کرد؟ بهار یهو میاد؟ انگار یهو میاد. حتی وقتی زمستون تموم نشده. عطرش رو توی هوا می‌پراکنه و سینه‌ی زمستون رو می‌شکافه.ولی رفتنش یهویی نیست. درست نمی‌گم؟ نرم‌نرمک گرم میشه. پخته میشه. جا میوفته. دست تو دست تابستون می‌گذاره. اصلا انگار بهاره که تابستون رو پاگشا می‌کنه؛ با اینکه از بقیه فصل‌ها جوون‌تر و شاداب‌تره.انگار یک مادر جوان باشه؛ خیلی جوان. بهار زاینده‌ست. ورق رو برمی‌گردونه. اونم یک‌تنه. وقتی هنوز تا اومدن گرمای تابستون خیلی مونده.بهار، بهار، بهار، هنوز اون طوری که دلم می‌خواد قلمم نگشته. دلم می‌خواد ستایشش کنم. دلم می‌خواد هرچی حبس کردم رو بریزم وسط، به پاش، روی سرش. مگه غیر از اینه که بهار عروسِ فصل‌هاست؟وه که چه عروسِ مشتی و لوتی‌منشی. می‌دونی چرا؟ چون همه درگیر تابستون و زمستونن. همه‌ی دعواها سر اون دوتاست. گرما و سرما. و البته پاییز هم طرفدارای خودشو داره.اما بهار، با وجود تاثیرش، در حالی که برای طبیعت مادری می‌کنه، سر و صدا نداره. اهل زرق و برق نیست. گمونم لاک نمی‌زنه. ناخن که عمرا نمی‌کاره. بزک نمی‌کنه. تو چشم نمی‌کنه خودشو؛ یعنی نیازی نداره. بی‌شیله‌پیله‌ست. منت نمی‌گذاره. کار خودشو انجام می‌ده؛ با دست‌ودل‌بازی. بهار دلش دریاست. آخ که چقدر عشقه. مادر نشده ولی مادری می‌کنه. برای طبیعت، برای ما.‌ چه بهش میاد.شاید اینجوری که من دیدمش باشه، شایدم نباشه. نمیدونم. فقط می‌دونم هرچی هست زیباست؛ به طرز وحشیانه‌یی زیباست. مثل زمستون سپید نیست. سبزه. اما از سپیدی زمستون روشناتره. چشماش برق داره. باروناش یه وقتایی تندن، یه وقتایی نم‌نم. یه وقتایی آفتابیه. حسابی نداره. به دلش نگاه می‌کنه.آفتابش دل آدمو گرم می‌کنه؛ پشت آدم رو هم. پشتتون به آفتاب بهار گرم بوده هیچوقت؟ آخ که می‌چسبه. بخصوص که نسیم بهاری هم گونه‌هاتو نوازش کنه. آدم دلش می‌خواد از ذوق عربده بکشه.کسی که خزون رو طی کرده باشه می‌فهمه چی میگم. برگ‌ریزونای پاییز رو رد کردم. خدایا شکرت. یه وقتایی لازمه. سبک میشی. حتی شاید خدا یه چوب انداخت جلوی پای یه دیوونه‌ای، هوس کنه بیوفته به جون شاخه‌هات و همون برگایی که چسبیدن بهت رو هم بزنه بریزه. از کجا معلوم، شاید زیر بارش برگ‌های تو یه رقصی هم کرد. چه اشکالی داره؟ مهم اینه تو سبک شدی. ریختی.ریختم. خزون زد بهم و منم انگار معطل، فرو ریختم. حالا که تو زمستونم، فکر بهار قند تو دلم آب می‌کنه. دلم می‌خواد بهاری بشم. دلم با بهاره. بهار اول از دل آدما شروع میشه. اولش یه نقطه‌ست. بعد هی بزرگ میشه. به خود میای می‌بینی آخ آخ دلت چه گرمه.زور می‌زنی تا از زمستون در بیای و به بهار دل بدی. خدا نکنه زمستون تو رگات ریشه دوونده‌باشه. چنگ می‌ندازه به وجودت. درد می‌کشی. ولی نمیشه تسلیم شد. میشه؟ اگه هم بشه، با دلِ بهاری نمیشه. حتی اگه بنا باشه تا همیشه همونجا بمونه، تو سینه. فرقی نداره. با دل بهاری فقط میشه جنگید. تسلیم؟ بذار باد بیاد.خلاصبهارِ ۴۰۴بیست‌وسه فروردین</description>
                <category>صادق ستوده‌نیا</category>
                <author>صادق ستوده‌نیا</author>
                <pubDate>Mon, 14 Apr 2025 21:52:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌مایه‌ی زرق‌وبرق‌دار، پُرمایه‌ی بی‌تکلف</title>
                <link>https://virgool.io/@Sotoudehnia/%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%87-%DB%8C-%D8%B2%D8%B1%D9%82-%D9%88%D8%A8%D8%B1%D9%82-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%D9%8F%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%DA%A9%D9%84%D9%81-ro1lak8aclgu</link>
                <description>بلاخره بعد از گذشت یک هفته خود را نشاندم پای کار. گمانم ایده‌ی اولیه انقدر برایم هیجان‌انگیز بود که کمالگراییم را تحریک کرد. به هر حال اینجا هستم. و شروع می‌کنم. تا چه پیش آید.کتابی که در قفسه خاک می‌خورد. چه دارد بگوید؟ چرا خاک می‌خورد؟ در کدام قفسه است؟ خانه‌ای که اصلا نمی‌دانند کتاب چیست؟ یا جایی که هرروز کتاب‌های متعددی خوانده می‌شود؟از کج‌سلیقگی و کج‌فرهنگی صاحب قفسه است؟ یا نویسنده‌ی ناشیِ کتاب بارِ این مهجوری را به دوش کاغذهای بی‌گناه این کتاب نهاده است؟ذهن تحلیلگرم را از برق می‌کشم. نمی‌خواهم هی سوال بپرسم. تنها یکی از این احتمالات را در نظر می‌گیرم.نمی‌دانم. مگر فقط من هستم که برای یک جفت چشم له‌له می‌زنم؟ لابد دیگران نیز هستند. و نه یک جفت چشم برای تماشا. من تعامل را دوست دارم. وگرنه چشم برای تماشا که تا دل‌تان بخواهد هست.روزهایی شده که در خود فرو رفته‌ام. عقلم قد نداده که مقصر کیست. من هم دل دارم. من هم نیاز دارم محتوای سینه‌ام را برای کسی رو کنم. چرا آدم‌ها اینقدر سطحی‌بین شده‌اند؟ چطور ممکن است با نگاه به ظاهرم، آن هم همین مقدار اندکی که پیداست رد شوند و پشت سرشان را نیز نگاه نکنند؟ عجیب نیست که زرق‌وبرق این همه پرطرفدار شده است؟مشکل یا یکی از مشکل‌ها اینجاست که من اهل دورانِ پیشین هستم. آن دوره که ارزش‌ها را زرق‌وبرق نه، بلکه محتوا تعیین می‌کرد. شاید جزو آخرین بازماندگان آن دوره باشم. از آن‌ها که آن دوره را دیده‌اند و گرفتار این عصر جدید شده‌اند. می‌دانید، درد دارد. رد شلاق نگاه قضاوتگر مردمان درد دارد. هیچ تفاوتی ندارد به زبان چه می‌گویند و چه بهانه‌ها میاورند. این‌ها بنده‌ی تجمل‌اند. درد دارد بدانی چه درون سینه پنهان داری و چطور باب طبع است، اما مهجور مانده‌ای. گوشه‌ی قفسه خاک می‌خوری و شاهدی که چطور پوچ‌ها و سطحی‌های سمّی جولان می‌دهند.چه توقعی دارید؟ سینه‌ام را شرحه شرحه کنم؟ چوب حراج به‌دست بگیرم؟ من برای این کارها ساخته نشده‌ام. برای چه کاری ساخته شده‌ام؟ خلوت. برای خلوتی با چاشنیِ تفکر، نقد، در جهت وارستگی. برای اینکه دعوتی باشم به دنیای اندیشه‌های آزاد.حالا که صحبتش شد و حرف زدم، راه برای افکار تازه نیز گشوده شد. راستی درد دارد؟ یا این غرولندها واکنشی به مهجوری‌ست؟ درد که ندارد. چیزی از محتوای من اینجا این گوشه‌ی قفسه با هرچقدر خاک رویم باشد، کم نمی‌شود. آنچه درد دارد گمانم بودن در دستان و زیر نگاه کسانی‌ست که تنها به تماشا آمده‌اند. آنچه درد دارد حیف شدن است. ورق ورق شدن بدون خوانده شدن، خوانده شدن بدون فهمیده شدن، این‌هاست که درد دارد.شاید هم به وقت تجربه دریابم برای من هیچ دردی وجود ندارد. از درون که پر باشی، به غنای درون که رسیده باشی دیگر درد معنایش را از دست می‌دهد. می‌نشینم، بدون گلایه، با اعتماد به شعور هستی، تا اینکه زمان خوانده‌شدن من نیز سر برسد. و اگر نرسید؟ چه کسی ضرر کرده؟قبل از اینکه بنویسم قرار گذاشتم تا حرف‌های کتاب با آدمی مهجور یکی باشد. همان چند سطر ابتدا فهمیدم خیال خام است. آدمی دردش می‌گیرد. آدمی ممکن است بیشتر و بیشتر در قفسه‌اش فرو رود. و هم اینکه برعکس، آدمی می‌تواند تغییر کند، و هم بر پیرامونش تغییر اعمال کند. می‌تواند خودش را فریاد بزند. می‌تواند شروع‌کننده‌ی تعامل باشد. می‌تواند هم نباشد. عده‌ای بنا به هر دلیلی ممکن است نتوانند. ممکن است دستی آشکار یا پنهان گلوی ایشان را گرفته باشد. ممکن است در پستو، و نه در قفسه پنهان‌شان کرده باشند؛ آن‌ها که خود را صاحب‌اختیار می‌دانند و خوی جلّادی دارند. و صدها احتمال دردناک دیگر... آری آدمی کتاب نیست. آدمی درد می‌کشد.پی‌نوشت: بد نیست اضافه کنیم که این‌روزها ارائه‌ی چشمگیر چه برای کالا یا خدمات و چه برای آدم‌ها به یک مهارت مهم تبدیل شده است. همان کتاب را که درنظر بگیریم، ظاهر شیک و ترغیب‌کننده داشتن از واجبات است. نمی‌توان منکر این قضیه شد. همچنین برای آدم‌ها، هرکسی بخصوص در فضای کسب‌وکار باید مهارت ارائه‌ی خود را داشته باشد. بتواند هنر و مزیتش را معرفی کند طوری که به اصطلاح دهان‌پرکن باشد.با این حال، اگر چاپلوسی و پاچه‌خواری و هوچی‌گری و از این دست اقدامات مسموم به عرصه رقابت وارد شود و با استقبال مواجه شود، آیا یک ارائه‌ی با نجابت و شرافت شانس پیروزی دارد؟همه چیز به همان استقبال عموم برمی‌گردد. درست مثل محتواهای اینستاگرامی، این ذائقه‌ی عموم است که نقش پررنگی دارد. من و شما و دیگران باید نسبت به خرج‌ کردن توجه و استقبال خود آگاه باشیم. مبادا باعث میدان دادن به بی‌مایه‌ها و از میدان به در کردن پرمایه‌ها شویم؟</description>
                <category>صادق ستوده‌نیا</category>
                <author>صادق ستوده‌نیا</author>
                <pubDate>Sat, 05 Apr 2025 20:17:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی، چالش‌ها، پارگی، رشد</title>
                <link>https://virgool.io/@Sotoudehnia/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%87%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%B4%D8%AF-jivfhqqkcilw</link>
                <description>تا می‌آییم یک قدمی برداریم، یک کار مثبتی شروع کنیم، تغییر مفیدی اعمال کنیم، سر و کله‌ی موانع و سنگ‌ها و چالش‌ها پیدا می‌شود. خب که چی؟ تا چه اتفاقی بیفتد؟ طبیعتا همه ما آدم‌ها بهترین‌ها را می‌خواهیم. اما چطور می‌شود که در عمل نه تنها بهترین‌ها را نداریم بلکه بعضا درگیر بدترین‌ها هم می‌شویم. اینطور مباحث را که نمی‌شود با قطعیت گفت یا تعمیم به کل داد، منتها می‌شود از یک منظر بررسی کرد. می‌خواهیم این موضوع کذایی را بررسی کنیم. حتما شنیده‌اید می‌گویند &quot;هرچه سنگ است برای پای لنگ است&quot;. یکی از صدها ضرب‌المثل‌ احمقانه‌ای‌ست که هنوز در باور بخش بزرگی از جامعه زنده است. منظور از سنگ همان موانعِ راه و چالش‌ها است؛ و به قول همان بخش بزرگ جامعه، چیزِ مضری به نام &quot;مشکل&quot;! ابتدای متن گفتم تا می‌آییم فلان حرکت را بزنیم. مثلا تا می‌آییم کسب‌وکار خود را راه بیندازیم، به موانع بر می‌خوریم. حالا می‌خواهیم ببینیم این موانع چه هستند. اول نسخه اصلاح شده‌ی ضرب‌المثل، هرچه سنگ است، برای پای در حرکت است. مانع برای رهرو و در راه است که معنا پیدا می‌کند. وگرنه برای کسی که نشسته است چه مانعی؟ چالش‌ها، مسئله‌ها، سنگ‌ها اگر جلوی ما پدید می‌آیند به این معنی است که ما در حرکتیم. خب این خودش نشانه‌ی امیدبخشی است. اما این سنگ‌ها دقیقا چه هستند؟ این سنگ‌ها می‌توانند سنگ محک باشند برای عیارسنجی خواسته‌ی ما. می‌گویند خواستن توانستن است. اما قرار نیست این خواستن سطحی و زبانی و بدون امتحان پس دادن به توانستن بدل شود. طبیعت عیار خواستن ما را با این سنگ‌ها محک می‌زند. تا کجای پای آن خواسته ایستادگی می‌کنیم؟ بعد از پیشامد کدام چالش است که جا می‌زنیم و بیخیال می‌شویم؟ بهترین‌ها باید سهم بهترین‌ها هم بشوند‌‌. وگرنه اگر دست هر کسی با هر ظرفیتی، با هر توانی به راحتی به بهترین‌ها برسد که دیگر سنگ روی سنگ بند نمی‌شود. پس این بهترین‌ها چه کسانی هستند؟ از کجا آمده‌اند؟ مگر خون‌شان رنگین‌تر است که صاحب بهترین‌ها می‌شوند؟ به عبارت دیگر چطور می‌شود بهترین بود؟ اینجا دوباره همین سنگ‌ها هستند که نقش ایفا می‌کنند. نقشی دیگر، غیر از عیارسنجی. ساز و کار رشد عضله در باشگاه یکی از حقیقت‌های جذاب طبیعت است. عضله تحت فشار قرار می‌گیرد. فقط اندکی بیشتر از آنچه که آمادگی‌اش را دارد. دچار پارگی‌های بسیار ریز می‌شود و وقتی آنها را ترمیم می‌کند، از آنچه قبلا داشته، بافت بیشتری می‌سازد. درست مانند زخمی که بعد از ترمیم گوشت اضافه می‌آورد. این سنگ‌ها، این چالش‌ها در حقیقت همان چیزی هستند که از آدم معمولی، آدمی شایسته می‌سازند. آدمی که به مرور بهتر و بهتر می‌شود و هربار صاحب شرایطی بهتر از قبل. اما اندکی تأمل کنیم. پس آن دسته از آدم‌هایی که دائم درگیر چالش‌ها هستند، به قول خودشان دارند پاره می‌شوند، چرا مثل عضله قوی‌ و قوی‌تر نمی‌شوند؟ ابتدا باید گفت عضله فقط یک مثال است؛ و وقتی درباره آدم‌ها صحبت می‌کنیم آنقدر علت‌ها و موارد تأثیرگذار گوناگونی می‌تواند وجود داشته باشد که خروجی گرفتن و نتیجه گرفتنِ خطی و مستقیم عملا ممکن نیست. با این حال همان عضله را اگر دوباره بررسی کنیم، می‌بینیم مربی‌های باشگاه برای رشد به یک مثلث اشاره می‌کنند که تمرین فقط یک ضلع آن است. دو ضلع دیگر خوراک و استراحت هستند. باید گفت آیا آن‌هایی که دائم با مشکل درگیر هستند به فکر خوراک ذهن‌شان هم هستند؟ و نیز به خود استراحت می‌دهند؟ فرصت ترمیم، فرصت محکم کردن جای پا، فرصت تثبیت در مرحله‌ای که کامل بر آن مسلط هستند را دارند؟ گمان کنم هر کدام از ما با قدری تأمل بتوانیم پاسخ این سوال‌ها را پیدا کنیم.تیرماه ۴۰۳</description>
                <category>صادق ستوده‌نیا</category>
                <author>صادق ستوده‌نیا</author>
                <pubDate>Wed, 02 Apr 2025 15:42:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جور، جور کش، می‌گساری، زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Sotoudehnia/%D8%AC%D9%88%D8%B1-%D8%AC%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B3%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-ew0h0aionv6l</link>
                <description>جورنشسته‌ام درباره‌ی جور بنویسم. درباره‌ی جور بیت شعری از سعدی به ذهنم می‌رسد که می‌گوید:سعدی چو جورش می‌بری نزدیک او دیگر نروای بی‌بصر من می‌روم؟ او می‌کشد قلاب رالابد اینجا معنی جور همان جفایی است که معشوقه در حق عاشق دارد. چیزی شبیه همه‌ی آن ستم‌ها که عاشق می‌بیند و به خود بدوبیراه می‌گوید تا دیگر خیال معشوق و نزدیک شدن به آن را از سر بیرون کند. اما عشق اگر عشق است، زهی خیال باطل. به قول آقای سعدی که می‌گوید او می‌کشد قلاب را، بارها و بارها و بارها عاشق جفا می‌بیند و باز در خانه‌ی معشوق را رها نمی‌کند.گمان کنم الان بهتر معنیِ مطلع یکی از غزل‌های پدرم را می‌فهمم. همان که احساس می‌کردم نمی‌فهمم و درباره‌ی آن سوال‌های زیادی داشتم‌. حالا اما حداقل سوال‌های کمتری دارم. آن مطلع از این قرار است:بوی نگارِ نازنین بر سر ما نمی‌رسدگر برسد جفای او، بوی وفا نمی‌رسدباری، دفتر عشاق را که ببندیم، ذهنم سراغ یک نمود از جور در زندگیِ معمول و عامی می‌گردد. توقف می‌کنم و فکر می‌کنم. یک مثال به ذهنم می‌رسد که درباره‌ی نوشتنش مطمئن نیستم. شاید یک تمرین برای خودم بودن است.چند هفته پیش، تولد فلان‌کس دعوت بودم. مشروب آوردند. معمولا بدون چالش دست رد می‌زنم. مدت زیادی است. به ندرت پیش آمده دست رد زدن برایم سخت شود. مثل همان شب تولد. بزرگتری در مجلس بود و به شوخی و خنده که گفتم من میل ندارم، حرفی و سخنی رد شد که دیدم جای دست و پا زدن نیست. رفیقم اینطور وقت‌ها جورم را می‌کشد. چشمکی و بعد از آن یواشکی پیک پر می‌دادم و پیک خالی می‌گرفتم. شنیده‌ام جور کشی اصطلاحی قدیمی در همین وادی می‌گساری است. اطلاعی ندارم. اما مگر همین تجربه هم جور کشیدن نیست؟ گمانم پر کردن جای خالی کسی، می‌شود جور او را کشیدن. هم جای خالی، هم کم بودنش به هر علتی. شاید کسی کم بیاورد. شاید قبلا کم آورده، شاید کم شده، نصفه شده. انرژی‌اش، ظرفیتش، توانش، مالش، جانش و ...دو نفر که یک ماشین را با هم هل می‌دهند تصور کنید. در حالت نرمال هر دو یک اندازه زور می‌زنند. چند دقیقه زور می‌زنند. با هم خسته می‌شوند. چند لحظه می‌ایستند، ماشین توقف می‌کند، خستگی در می‌کنند و دوباره از سر می‌گیرند.همچنین می‌شود یکی‌شان قبل از خستگی، فقط کمتر زور بزند و این بشود خستگی در کردنش. در این حین، دیگری جور او را می‌کشد. بیشتر زور می‌زند. اندکی بعد نقش عوض می‌کنند. همینطور یک خستگی در می‌کند و دیگری جور می‌کشد.راستش من درباره‌ی ماشین نه، درباره‌ی زندگی صحبت می‌کنم. آن دو نفر هم دو یار باشند، دو شریک، یک زوج، یک تیم، یک خانواده‌ی دو نفره. چطور است؟ خوب به نظر می‌رسد. منتها در گذران زندگی، یکی ممکن‌ است پایش بشکند، ممکن است نفس کم بیاورد. ممکن است هر اتفاقی بیفتد. خب آری، زندگی است دیگر. بلاخره باهم هرطور که هست چرخ زندگی‌شان را هل می‌دهند. البته فرض ما بر این است که هردو عاقل و همدل هستند. آری به هر روی جور همدیگر را می‌کشند و نم نم هم که شده پیش می‌روند. هر اتفاقی که بیفتد درواقع برای خانواده است دیگر‌. برای همین است که می‌گویند ازدواج نقش‌ها را عوض می‌کند. مرد دیگر پسر نیست، یک نیست، شوهر است و نیم است، نصفِ یک &quot;یک&quot; است. خودش دیگر به تنهایی یکی نیست. زن هم همینطور. اینطوری است که اگر بر حسب اتفاقی، برای مدتی یکی‌شان عقب افتاد، آن دیگری جور او را می‌کشد.سوال من چیز دیگری است. اگر یکی‌شان بر حسب اتفاقی تازه نه، اتفاقی در گذشته یکی از پاهایش لنگ شده باشد چه؟ یا تنگی نفس گرفته باشد. چه می‌شود؟ تازه فکر کنید بخاطر سهل‌انگاری خودش بوده است. چرا جور این را کسی باید بدهد؟‌ یکی از ترس‌های تازه کشف شده‌ی من همین است. چرا یک نفر باید جور اشتباهات گذشته‌ی مرا بکشد؟ چرا باید بیاید در تاوان دادن شریک بشود؟ فکر می‌کنم. باید عمیق فکر کنم‌.خب در خیلی چیزها شریک می‌شود. یکی‌ش هم این تاوان است. جای او نمی‌توانم تصمیم بگیرم. شاید در مجموع نظرش مثبت باشد. البته که هرکسی نقصان‌هایی دارد. فقط مهم اینجاست قبل از تصمیم همه‌چیز رو شود‌. تا طرفین ببینند و تصمیم بگیرند آیا می‌خواهند جور فلان چیزهای یکدیگر در گذشته را بکشند یا نه. تازه به این که ممکن است چند صباحی بعد از ازدواج نظرشان تغییر کند فکر نکنیم. خارج از بحث ماست. اگر به این هم فکر کنیم، متن زیادی بزرگ می‌شود.باری آگاهی دیگری که این بداهه نویسی برایم داشت همین شد. من نمی‌توانم و نباید بخاطر اینکه دوست ندارم کسی جور نقصان‌های مرا بکشد تنها بمانم. می‌توانم کفه‌ی ترازو رو در طرف دیگر سنگین کنم. اینطوری نقصان‌ها کمتر به چشم می‌آیند. اما... آیا چشم من واقع‌بین است؟ با چشم بقیه یک‌جور می‌بیند؟باید فکر کنم.</description>
                <category>صادق ستوده‌نیا</category>
                <author>صادق ستوده‌نیا</author>
                <pubDate>Mon, 24 Mar 2025 23:02:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدا دیوانه است.</title>
                <link>https://virgool.io/@Sotoudehnia/%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-mxvyiyvrajip</link>
                <description>تلخ کنی دهان من قند به دیگران دهینم ندهی به کشت من آب به این و آن دهیجان منی و یار من دولت پایدار منباغ من و بهار من باغ مرا خزان دهییا جهت ستیز من یا جهت گریز منوقت نبات ریز من وعده و امتحان دهیاز عشق می‌گوید و معشوق. مولانا را می‌گویم. جنسِ عشقِ مولانا و معشوقش همان جنس عشق بقیه‌‌ی عارفان است. شاعران را نمی‌گویم. هر شاعری عارف نیست. با وجود اینکه همان جنس است، اما هیچکس مانند مولانا به این عشق نپرداخته است. مولانا مسلک خودش را دارد؛ و چه خوش مسلکی‌. راستش چیزی از آن سر در نمیاورم. فقط وانمود می‌کنم.می‌گویند وانمود کردن نوعی تمرین است. وانمود می‌کنم با مولانا هم‌مسلک هستم. وانمود می‌کنم مولانا دوستِ جانیِ من است؛ رفیقِ گرمابه و گلستان. اسم مسلک‌مان را هم می‌گذاریم &quot;مسلخ عشق&quot;.چرا مسلخ؟ چون عشق با قربان و قربانی سروکار دارد. این عشق که می‌گویم نه آن عشقی است که معمولا در محاوره به زبان می‌آوریم. اصلا در این حد و حدود نمی‌گنجد. زشت است. عیب است که مسلکِ مسلخ عشق را به زمین و عالم ناسوت محدود کنیم. قضیه مربوط به ملکوت است؛ و جبروت و لاهوت.چندان اهمیتی ندارد مذهب شما چیست؛ و به چه دین و آیینی هستید. معجونِ &quot;تنهایی بعلاوه‌ی خلوت&quot; را اگر تجربه نکرده باشید هم، گاهی پیش آمده برحسب یک اتفاق، از روی عجز یا اضطرار، درِ ذهن‌تان به روی خودآگاه‌تان باز شده باشد. نشده است؟ اگر شده باشد، احتمالا بهتر متوجه حرفم می‌شوید. درِ ذهن که باز می‌شود، آدمی می‌فهمد چقدر در زندگی لزوم دارد به یک نیروی برتر باور داشته باشد. و می‌فهمد که این باور در فطرت او وجود دارد؛ مگر بلایی سر این باور آمده باشد، که مورد بحث ما نیست.هر کسی به روشی این نیروی برتر را برای خود تعریف می‌کند. اینکه آیا روشی هست که بهترین باشد؟ اگر هست، کدام روش؟ این هم مورد بحث ما نیست. بحثِ ما درباره‌ی باور به وجود آن نیروی برتر است. هرکس در خلوتش طوری آن را شناخته و چه خوب اگر با آن تعامل داشته باشد.انکار وجودش حتی گاهی سخت می‌شود. اسمش را شعور کیهانی، کائنات، کارما، انرژی، خدا، هرچه که بگذاری، در هر صورت آن را حس می‌کنی. گاهی وقت‌ها بیشتر، گاهی کمتر.داستان از آنجا شروع می‌شود که آگاهانه بخواهی بیشتر حسش کنی و با آن ارتباط برقرار کنی. ما حسش کردیم. دیری نگذشت که فهمیدیم آن هم با ما ارتباط برقرار می‌کند. دوستم جلال‌الدین می‌گوید که وقتی سعی کنی چشم دل بگشایی، دنیا طور دیگری می‌شود. همه چیز رنگ و معنایی متفاوت به خود می‌گیرند. هر پیش‌آمدی، حرفی برای گفتن دارد. نشانه‌ای است. تا جایی پیش می‌رود که می‌بینی همه‌جا او هست. درواقع از قبل بوده، همیشه بوده است. منتها چشم دل بسته بوده است.این رابطه نیاز به پرورش دارد. نیاز به خیلی چیزها دارد، منتها جای نگرانی نیست. پرورشش با اوست. همه چیز با اوست. تو اصلا کاری برای انجام دادن نداری. تنها باید او را ببینی. و بگذار بگویم، تنها چیزی که جلوی چشمت را گرفته، خودت هستی. همین.اینجاست که اتفاقِ بزرگ میفتد. عشق. حتی در نمونه‌ی ناسوتی‌اش، کنار زدنِ خود برای معشوق قشنگ و لذیذ است؛ چه رسد به این عشق. این عشق را خود او در دلت می‌گذارد. می‌دانی چرا؟ خدا مرا برای این حرف‌ها ببخشد. این حرف‌ها برای دهان من زیادی بزرگ است. بگذارید کم دیوانگی‌ام؛ که اگر عاقل بودم...این عشق را او خودش در دلت میندازد، چون اصلا اوست که عاشق است. تو معشوقی! اوست که به تو مشتاق‌ است. اوست که گفته اگر بدانی چطور و چقدر دوستت دارم از شدت شوق قالب تهی می‌کنی... کجای کاریم ما؟ پرده خودِ تویی. خودت را که کنار بزنی... آخ که چقدر زیباست. باور کنید یا نه، تک تک رنج‌ها و دردها هم آن‌وقت زیباست. درد را چه کسی داده؟ مگر نه اینکه او؟ مگر می‌شود زیبا نباشد چیزی که او می‌دهد؟از اینجا به بعد تازه بازی شروع می‌شود. می‌داند که حالا دیگر باخبری از او و بی‌خبری از خویشتن‌ات. تبریک می‌گویم. اینجا بدو ورود تو به &quot;مسلخ عشق&quot; است. اینجا تمام غزل‌های عاشقانه نمود پیدا می‌کند. اینجا سرآغاز عشقبازی‌ست‌. اینجا می‌بینی خدا را که چطور با تو وارد وادی عشق‌وعاشقی می‌شود. و چقدر غنی، چقدر کامل، چقدر کافی، پناه بر خدا، چگونه ممکن است این حقیقت بر زبان جاری شود؟ مگر می‌شود در قالب زبان گنجاند؟ آتش بگیر، تا که بدانی چه می‌کشم.تازه می‌فهمی عشق چیست و از عشقی که خدا به تو دارد حالت منقلب می‌شود. منظور من توی عینی نیست. خودِ تویی که داری این سطرها را می‌خوانی می‌گویم. خدا عاشقِ تو است. می‌فهمی؟ خدا تو را از هیچ، از عدم خلق کرده است. می‌توانست نکند. خدا تو را برای خودش پرورش داده. کافی‌ست ببینی‌اش؛ شروع کنی با او برقصی.دوباره از یک جایی به بعد، یک پله آگاهی دیگر. خدا قهار است. خدا انقدر عاشق تو است که تو را برای خودش می‌خواهد‌. می‌خواهد همه‌ات را به او بدهی. می‌خواهد جلوی عهدی سر خم نکنی. و نکته اینجاست که، خودت هم جز همان عهدی هستی. خدا قهر هم می‌کند. وقتی میگویم درست مثل یک رابطه عشق و عاشقی، هذیان نگفته‌ام. البته مثلِ آن؛ در حقیقت خیلی بزرگتر. خدا هم قهر می‌کند.می‌چزاند، تنبیه می‌کند، امتحان می‌کند و و و همه‌ی زندگی همین است. همه‌ی دنیا همین است. همین عشق‌بازی. هدف خلقت همین است؛ رقصیدن با خدا.کدام بهشت؟ کدام نهر عسل؟ مگر می‌شود از این‌ها خسته نشد؟ چقدر؟ شراب و حوری و اینها که می‌گویند چقدر؟ بهشت خودِ اوست. و البته که ما هیچ سر در نمیاوریم. ذهن دنیایی ما و درک تصورمان در عالم ناسوت، محدود به زمان و مکان است. مگر می‌شود او را که ورای تصور و زمان و مکان است بتوانیم در ذهن بگنجانیم؟ به ناچار صحبت از ظاهر بهشت شده است، وگرنه کدام بهشت؟باری، از بحث دور شدیم. همه‌ی این‌ها را گفتم تا به این شعر جلال‌الدین برسم. عقل و خرد. تلخ کنی دهان من، قند به دیگران دهی. آن رابطه عشق‌ و عاشقی، مگر می‌شود عیار سنجی نشود؟ مگر می‌شود فرق بین طلا و مس را عیان نکنند؟ خدا دچارت می‌کند. می‌زند. عین یک عاشق سادیسمی، آخ از دستش که چه کارها که نمی‌کند. آن‌وقت تا مثل یک بچه‌ی سه ساله مضطر به آغوشش پناه بردی ذوقت را می‌کند. خدا دیوانه است. به خدا سوگند، خدا دیوانه است. و دیوانگی را دوست دارد. دنیا باشد برای عاقلانِ حسابگر. ما آمده‌ایم خوش‌رقصی‌مان را به او ثابت کنیم. تا در آن مجلس رقص بزرگ، آن مجلس رقص حقیقی، همراهی‌اش را داشته باشیم.والسلام.برای نوشته‌های بيشتر </description>
                <category>صادق ستوده‌نیا</category>
                <author>صادق ستوده‌نیا</author>
                <pubDate>Fri, 21 Mar 2025 20:26:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رایج‌ترین احساس بین مردم دنیا؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Sotoudehnia/%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AC-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-p5uojsazcuvi</link>
                <description>چه احساسی در من هست که فکر می‌کنم در مردمان امروز رایج است؟از صبح در حال کاویدنم. به احساساتم توجه کردم ببینم پاسخ این سوال را می‌خواهم چه بدهم‌. طیف گسترده‌ای از احساسات مختلف و متفاوت را امروز تجربه کرده‌ام. احساس شادی و شعف، حیرت، ملال، اعتماد، انتظار، انزجار، نگرانی و ... . همه اینها در یک روز. عجیب نیست برای آدمی که به شدت احساسات محور است. نه فقط من، به گمانم درباره همه انسان‌ها اینطور باشد، با شدت کم یا زیاد.باری، قرار است از دیدگاه خودم، آن را که بین عموم رایج‌تر است پیدا کنم و توضیح دهم. به آدم‌های امروز فکر می‌کنم؛ و به خودم. سرم را بالا می‌آورم و از همینجا که نشسته‌ام، آدم‌ها را تماشا می‌کنم. شلوغ است. تا دلتان بخواهد نمونه برای زیر نظر گرفتن وجود دارد. اینجا، پارکی کنار زاینده‌رود است که برای تمرین نواختن هارمونیکا آمده‌ام؛ همان سازدهنی خودمان. از اتفاق این را برای درک بهتر احساساتم گرفته‌ام. به نظرم موقع نواختن ساز، یک اتفاق‌هایی درون آدم می‌افتد که برای درک، تحلیل و طبقه‌بندی احساسات مفید است.هرکسی مشغول انجام کاری‌ست. از پاسور بازی تا گپ زدن، پیاده‌روی، زیر و رو کردن سیخ‌های کباب، فرو بردن بلال پخته در پارچ آب‌نمک، سر خوردن از بالای سرسره و ... . حتما هرکدام در حال تجربه احساساتی هستند. مثلا احساس وجد برای سرسره‌سوار، احساس آرامش برای پیاده‌، احساس انتظار برای بلال‌به‌دست، احساس تحسین برای سیخ‌چرخان، احساس پکری برای گپ‌زن، احساس خشم برای پاسور‌باز و همینطور الی آخر.اینجا سوار بر بادکنک دخترکی در نزدیکی‌ام می‌شوم. با چشمکی و اشاره‌ای به او می‌فهمانم چه می‌خواهم. با چشمکی و لبخندی می‌پراندم. می‌روم بالا. روی سر پارک. آدم‌های بیشتری می‌بینم. هر آدمی، سوار بر احساس یا احساساتی. شاید هم هر احساسی سوار بر آدمی.نخ بادکنک را محکم گرفته‌ام و بالا می‌روم. بالای شهر، بالاتر، بالاتر از آن ابر قلبی شکلِ دم‌به‌گریه. حالا همه آدم‌ها را می‌بینم. با دقت و توجه به رفتار و گفتارشان؛ و افکاری که در حباب بالای کله‌شان نمایان است. آدم‌ها، این آدم‌های امروز احساسات مشترک زیادی دارند که در مردمان گذشته شاید اینقدرها فراگیر نبوده است.از بین آنها، یکی بیشتر به چشم می‌آید. احساس حیرت! در &quot;چرخه احساسات پلاچیک&quot;   احساس حیرت، برگرفته از دو احساس متفاوت است. احساس ترس و احساس تعجب؛ دلهره و حواسپرتی؛ وحشت و شگفتی. به دنیای امروز نظر انداخته‌اید؟همه چیزش به سرعت در حال دگرگونی‌ست. همه چیزش. و این سرعت، روز به روز شتاب بیشتری میگیرد. انگار آن چرخ‌وفلک گوشه‌ی پارک از کنترل خارج شده، سرعتش دارد بیشتر و بیشتر می‌شود. چه احساسی به آن کودکِ ازهمه‌جا بی‌خبر دست می‌دهد؟این دگرگونی، این پیشرفتِ از کنترل خارج شده، باعث شده اینطور به نظر برسد که هیچ چیز پایدار نیست. حتی گاها قوانین علمی‌ایی که از سده‌هایی دور ثابت بوده اخیرا نقض می‌شود. جای خود را به قانونی تازه می‌دهد. و جالب اینکه آن قانون تازه هم عمرش به دنیا نیست و جای آن را قانونی دیگر می‌گیرد؛ و این چرخه، نه تنها ادامه دارد، که بر سرعتش افزوده می‌شود.اغلب شنیده‌ها و خوانده‌هایم دال بر این است که انسان امروز، به شریفی و بزرگواری انسان دیروز و روزگاران پیشین نیست. دلایلی هم عنوان می‌شود که مورد بحث ما نیست. درست و غلطش هم اینجا اهمیتی ندارد. می‌خواهم دیدگاه دیگری کنارش بگذارم‌ برای عمیق‌تر شدن و فکر کردن بیشتر.اگر انسان امروز شریف‌تر شده باشد چه؟ این دگرگونی ناخوش‌احوالش کرده است. ممکن نیست خطاهایی که دلیل بر این کمی شرافت می‌گمارند صرفا بخاطر این ناخوشی باشد؟ چه بسا اگر انسان دیروز این‌چنین مورد هجمه قرار می‌گرفت خطاهایش بسیار بیشتر می‌بود!نه که نگاه من از بالا به پایین باشد. اتفاقا خودم را از آن خیلی ناخوش‌ها و پرخطاها به حساب می‌آورم. می‌خواهم دعوتتان کنم تا از آن بالا نگاه کنیم. همه جوانب را در نظر بگیریم. یک نگاه جهان‌شمول داشته باشیم. و علاوه بر این، نگاهی عمیق به جهان درون خود بیندازیم.شاید انسان امروز بیشتر از هر احساس دیگری، احساس &quot;حیرت&quot; را تجربه می‌کند ‌. ردّپای حیرانی و سرگشتگی را جاهای زیادی می‌شود پیدا کرد. شاید انسان امروز هراسیده است. خود را تنها می‌بیند، متعجب از این دنیای ناپایدار است و اطمینان از او سلب شده.این شرایط، ناخوشی بدی به همراه دارد. این است که انسان دچار خطا می‌شود. اشتباه می‌بیند و اشتباه تحلیل می‌کند و تصمیم اشتباه می‌گیرد. بیشتر از آنچه که روی خودش متمرکز باشد روی دیگران قفل شده‌. پیش‌فرض او این است که همه دشمن هستند مگر خلافش ثابت شود. تازه مگر می‌شود به این راحتی خلافش به او ثابت شود؟!قضاوت می‌کند، شاید برای احساس امنیت خود، زیر پای کسی را خالی کند یا بخواهد او را حذف کند تا خود احساس راحتی بیشتری کند. رنگ عوض می‌کند. دروغ می‌گوید. مکار می‌شود و و و ... این داستان ادامه دارد. درست که این دیدگاه یک فرضیه است؛ اما بیاییم فرض کنیم همه به درک درستی از این دیدگاه برسند‌. این ناخوشی را ببینند، هم در خود و هم در دیگران. آن را بپذیرند، بچشند و بفهمند. آنوقت آیا سعی نمی‌کنند بیشتر هم را در آغوش بگیرند؟ بیشتر به همدیگر احساس اطمینان بدهند؟ محبت بی قید و شرط داشته باشند و اینگونه ناخوشی را از خود و اطرافیان خود بگیرند؟نکند همین که ناخوشی را بی‌شرفی می‌بینیم، خود یک خطا از سمت ما که خود ناخوش هستیم باشد؟ یکی از چیزهایی که اخیرا بیش از پیش به من ثابت شده و درموردش شگفت‌زده هستم، قدرت ذهن ما در توجیه کردن‌ خودمان است. یعنی همان فرافکنی. انگشت اتهام ما به روی هر کس و هر چیز می‌رود غیر از خودمان. خودمان همیشه طرف خوبِ داستان هستیم. همیشه!!! دروغ را، قضاوت بی‌جا را، غیبت را، به طور کلی، هر ظلم و ناحقی و نامردی را طوری برای خود توجیه می‌کنیم که اصلا روح بیدارمان خبردار نمی‌شود! طرف مقابل را بی‌شرف، نه ناخوش، می‌بینیم تا مجوز هر نارو و مکری را به خودمان داده باشیم.نکند همه اینها بخاطر ناخوشیِ از احساس حیرت باشد؟ چه باید کرد؟ چه باید کرد؟آنهایی که باوجود ناخوشی‌شان، به آن آگاه هستند و بی قید و شرط عشق‌پاشی میکنند در اقلیت هستند. برای همین به بی‌رحمانه‌ترین وجه ممکن، زیر دست و پای اکثریتِ ناخوشِ ناآگاه به ناخوشیِ خود، خُرد و خمیر می‌شوند. این یکی از غم‌انگیز‌ترین تراژدی‌های این دنیای فلان فلان شده است. کاش یک کاری می‌کردیم. کاش بی‌تفاوت نبودیم.در آخر باید بگویم، نگارنده این سطور، منکر بی‌شرف‌ها، پلیدها و بدذات‌ها نمی‌شود. چه بسا خودش زیاد از سمتشان مورد گوشمالی قرار گرفته باشد. منتها بر این باور است که تعداد آنها نسبت به بقیه‌ای که از سر ناخوشی و ناآگاهانه بدی می‌کنند، بسیار بسیار کمتر از چیزی است که همه فکر می‌کنند.تمام که نه... ناتمام... این تراژدی، تمامی ندارد... نقطه‌سرخط...خرداد ۴۰۲ </description>
                <category>صادق ستوده‌نیا</category>
                <author>صادق ستوده‌نیا</author>
                <pubDate>Mon, 17 Mar 2025 22:35:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>التماس</title>
                <link>https://virgool.io/@Sotoudehnia/%D8%A7%D9%84%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B3-uibmy9pwacx7</link>
                <description>حقیقتا واژه‌ای سنگین است. یقینا بعد از اینکه این متن تمام شود کت‌وکولم حسابی درد می‌کند. سرپنجه شدن با این واژه دل‌وجگر شیر می‌خواهد. و چقدر هم این زورآزمایی را دوست دارم.اما... اما بگذار کوچکش کنم. دست خودم است. این یَل پرزور را کوچک می‌کنم‌. انداره‌ای که در مشت جا شود. اندازه یک الماس شاید. و می‌گیرمش در دست و وارسی‌اش می‌کنم. چندباری کف دستم بالا و پایینش میندازم و خوب نگاهش می‌کنم. این نوع نگاه من احتمالا زیادی غیرعادی باشد اما چه کنم که غیرعادی بودنم برای خودم عادی شده. برای بعضی اطرافیانم هم.باری، التماس، این واژه دوست داشتنی. آری، گفتم که غیرعادی‌‌ است. من دوستش دارم. چرا که از جایی نگاهش می‌کنم، از زاویه‌ای نگاهش می‌کنم که دوست‌داشتنی به نظر می‌رسد. در دنیای من، حتی دوست‌نداشتنی‌ترین چیزها را هم می‌شود جایی، زاویه‌ای برای‌شان پیدا کرد که از آنجا دوست‌داشتنی به نظر برسند.کارم است. خوشم می‌آید‌. دوست ندارم مثل بقیه باشم و نیستم‌. این را پای خودستایی یا خودشیفتگی و این چیزها نگذارید‌. اگر بگذارید هم به هرحال من همینم‌. کسی که التماس را دوست می‌دارد.نه آن التماس به خلق‌الله را برای اموری چون لقمه درشت‌تر و چرب‌تر و فلان و بمان‌. نه، التماس را زشت نکنیم. آن التماسی را می‌گویم که از سر استیصال است. آنجا که گوشه‌ی دلت جایی گیر می‌کند و جر می‌‌خورد. و تو یکهو به خود می‌آیی و دستت را می‌گذاری زیر دلِ جر خورده؛ آنطور که زیر یک کیسه‌ی چرمی جر خورده پر از خاکِ طلا می‌گذاری و چشمانت دارند می‌بینند ریختن طلاها را و دارند التماس می‌کنند که بس است‌، لعنتی بس است. نریز. جمع کن خودت را‌. از سر استیصال به دلت التماس می‌کنی ‌. این التماس را دوست دارم.و همینطور التماس دل را به چشم‌ها. که ولم کن، نگاهم نکن، اگر نمی‌توانی ببینی التماس می‌کنم آن‌طرف را نگاه کن. سرزنشم نکن. بگذار بریزم. اصلا می‌خواهم این پارگی پیش برود، گوش تا گوش‌ شود. می‌خواهم سبک شوم‌. دل بدهم به این ریختن و از کف دادن هرانچه که دارم‌.دل است دیگر‌. به تیزی نگاهی، چمیدانم، نگاه باشد یا چیزی دیگر، به یک چیز تیز و بُرنده‌ای گیر کرده و جر خورده، دارد خالی می‌شود. و این خالی شدن این سبک شدن این ریزش خاک طلا یک‌جورهایی به او حال می‌دهد و نمی‌خواهد جلویش گرفته شود‌. نمی‌دانم چه در کله‌اش می‌گذرد، اگر دل هم کله داشته باشد‌‌. مثلا که بگوید مرا جر می‌دهی؟ پس حالا هرچه که دارم را می‌ریزم همینجا، هرچه اندوخته‌ام را همه‌ی طلاهایم را از همین جر خوردگی می‌ریزم و خلاص. آهان، این مجال سبک شدن و خلاص شدن به او حال می‌دهد. اینکه خودش را خالی کند، سبک کند و بعد بنشیند و  تکیه بدهد به دیوار کنار همان تیزی و بگوید دیدی؟ و یک هوووف هم حتما بگوید و الخ.باری، این التماس دل را دوست دارم. زیبا می‌بینمش‌. حقیقتا هم زیباست، نیست؟همه‌اش زیباست. حتی آنجا که مغز التماس می‌کند به دل، به چشم‌ها‌؛ که لعنتی‌ها چه مرگتان شده؟! یک کاری کنید. همه‌اش رفت، همه‌اش ریخت! ای چشم‌ها مگر کور شده‌اید؟این التماس آمیخته با استیصال مغز را دوست دارم.و در مقابل التماس چشم‌ها به مغز، که مگر نمی‌بینی کاری از دستم ساخته نیست؟ مگر خیره‌سری این دل صاحب‌مرده‌ی جر خورده را نمی‌بینی که چطور خودش را ول کرده؟ مگر تو مغز نیستی؟ مگر فرمان را تو به دست نداری؟ لعنتی تدبیری بیندیش!لاکردار این التماس هم قشنگ است. از این دست التماس‌های دوست داشتنی زیاد است. کافی‌ست از جای درستی به آن نگاه کرد‌. خدا می‌داند که در این بین، هیچ‌کدام کاری از پیش نمی‌برند. هیچ‌کدام برنده‌ی این بازیِ عجیب‌وغریب نمی‌شوند، جز نیروی گرانش زمین! که دارد محتویات دل را از آن موضع جر خورده از تیزی، می‌کشد بیرون!همین اسفندماه ۴۰۱</description>
                <category>صادق ستوده‌نیا</category>
                <author>صادق ستوده‌نیا</author>
                <pubDate>Sun, 16 Mar 2025 22:18:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زن، مادر، سفید، سیاه، خاکستری</title>
                <link>https://virgool.io/@Sotoudehnia/%D8%B2%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-altkayotqiq1</link>
                <description>مادر من، زنی میانسال نزدیک به ۶۰ سالگی، یک مادر است.آن‌وقتی که در شهر غریب اولین فرزندش زهرا در چهل‌روزگی درگذشت مادر بود.  حالا هم مادر است. مادر سه پسر است‌. دیگر تا همیشه مادر است.آن زنی که در صفحه‌ی حوادث روزنامه نوشته شده بود که فرزندانش را خفه کرده است، مادر بود؛ و تا همیشه مادر است.آن پیرزنی که هربار قاب‌عکس‌دربغل و امیدوار، با سماجت خود از لابلای جمعیت به کامیون حمل تابوت‌ها می‌رساند مادر بود. هربار که ناامید برمی‌گشت هم مادر بود. آن‌وقتی که با دستان خودش سربند یافاطمه (س) به پیشانی پسر تازه‌دامادش می‌بست هم مادر بود‌. هنوز هم و تا همیشه هم مادر است.آن زنی که دست دختر خردسالش را می‌گرفت و سوار ماشین این و آن می‌شد هم مادر بود. اگرچه بزرگ شدن دخترک را نمی‌دید اما مادر بود. آن‌وقتی که دخترش دستش را از دست او کشید و تنها سوار ماشین شد هم مادر بود. حالا هم که از دخترش بی‌خبر است مادر است. تا همیشه مادر است.آن زنی که چادر به کمر گره زده بود و پله‌های ساختمان همسایه را می‌سابید و به پسرکش املا می‌گفت مادر بود. تا همیشه مادر است.زن همسایه که دست به کمر در راه‌پله می‌ایستاد و دستور می‌داد هم مادر بود. آن‌وقتی که افسردگی پس از زایمان گرفته بود هم مادر بود. آن مدتی که در حسرت توجه شوهرش شب‌بیداری می‌کشید هم مادر بود. حالا هم اگرچه مهرش از اشک آن شب‌ها نم کشیده است، هنوز مادر است. تا همیشه مادر است.آن دختری که در خانواده‌ی سنتی سقط جنین کرد هم مادر بود. آن شب‌ها که دست‌به‌شکم وجود مهمانی نا‌خوانده را حس می‌کرد مادر بود. آن بارها که نامه‌ی خودکشی‌اش خیس و نیمه‌کاره ماند هم مادر بود. دیگر تا همیشه مادر است.زن جوانی که در کوره‌راهی که اوایل فکر می‌کرد راه عاشقی است، تنها باز مانده بود، ایستاده بود و به امید رسیدن شوهرش باردار شده بود، آنجا که نوزاد در بغل برای همیشه از رسیدن شوهرش قطع امید کرد مادر بود. آن‌وقتی که عشقش به تنفر تبدیل شد و هیچکس نفهمید، آن زمانی که شیره‌ی وجودش را با تنفر در دهان فرزند شوهرش می‌گذاشت هم مادر بود‌. تا همیشه مادر است.دیگر زن جوانی که خلاء شوهرش را با چسباندن کودکش به سینه جبران می‌کرد هم مادر بود. وقتی تمام عشقش را پای کودکش گذاشت مادر بود. وقتی از ازدواج فرزندش می‌ترسید هم مادر بود. وقتی از همسر فرزندش بدون اینکه بداند بدش می‌آمد هم مادر بود. همه‌ی آن وقت‌هایی که با او بر سر توجه فرزندش رقابت می‌کرد مادر بود. و تا همیشه هم مادر است.آن زنی که در سیاهی مطلق ماند تا فرزندانش طعمه‌ی طلاق نشوند، مادر بود. آن زمان که چتری شده بود برای فرزندانش علیه سیاهی مطلق هم مادر بود. حالا که ریشه‌ی تردید تصمیمش هرروز حلقومش را می‌فشارد هم مادر است. تا همیشه مادر است.آن زنی که از خودش گذشت بخاطر فرزندانش مادر بود. آن زنی که به خودش می‌رسید بخاطر فرزندانش هم مادر بود. آن‌ها تا همیشه مادر هستند.همه‌ی این‌ها مادر هستند و تا همیشه هم مادر می‌مانند. هر جنس مونثی که نطفه‌ای را در خود می‌پروراند، تا آنجا که آن نطفه صاحب روح می‌شود، (درست نمی‌دانم هفته‌ی چندم) مادر می‌شود. آنجا که احساس می‌کند وجودی غیر از خودش درونش است، همانجا دقیقا مادر می‌شود. هیچوقت قرار نیست این معجزه را حس کنم. اگر خدا بخواهد می‌توانم کنار زنی تنها همراه باشم. همراهش برای مادر شدن.باری به گمان من مادر شدن راهی است که برگشت ندارد. زنی که مادر شد دیگر مادر می‌ماند. آدمی که معجزه را، اگرچه معجزه‌ای پرتکرار باشد، درونش احساس کند دیگر آدم سابق نمی‌شود. حال اینکه چگونه مادری خواهد شد به عوامل بی‌شماری وابسته است. کسی چه می‌داند؟حتی چه کسی می‌تواند بگوید کدام مادر شایسته است و کدام نیست؟ معیاری وجود دارد؟ وظایفی برای مادر برشمرده‌اند. معیار انجام این وظایف است؟ مگر ظرفیت‌ها و توانایی‌ها یکی‌ست؟البته که نه. ممکن است کسی با ده درصد انرژی‌اش همه‌ی آن‌ها را انجام بدهد؛ و دیگری با صد درصد انرژی‌اش نتواند حتی نیمی از آن‌ها را عملی کند. واضح است که نمی‌شود قضاوت کرد. ضمن اینکه سطوح آگاهی هم متفاوت است.عموما مادر با محبتی که خداوند اراده کرده است نسبت به فرزند در دلش گذارد، همه‌ی تلاشش را برای میوه‌ی دلش می‌کند. حال اینکه اثرگذاری این تلاش چقدر است و اصلا در جهت رشد است یا برعکس... الله اعلم.چه می‌شود کرد؟ همین است که هست. مادری که ناخواسته به اشتباه بذر طرحواره‌هایی را درون کودکش می‌کارد، آیا گناهی کرده؟ او داشته همه‌ی تلاشش را می‌کرده است‌. یادمان باشد داریم درباره‌ی عموم مادران حرف می‌زنیم. اینکه سطح آگاهی او آنقدر بوده یا اصلا اشتباه بوده یا هرچه، به گردن کیست؟ هرچه هست او هم کودکی‌ایی داشته و مادری و البته پدری.گمان من این است که بهتر است سفره‌ی قضاوت و مقایسه و فلان و بمان را جمع کرد. اگر منِ فرزند به این آگاهی رسیده‌ام که چیزهایی به اشتباه صورت گرفته‌است، تنها می‌توانم برای تصحیحش تلاش کنم. و مراقب باشم خودم مرتکب نشوم. همین. چاره چیست؟ غیر از این چه می‌شود کرد؟ به عقل من که تا به حال قد نداده است.مادر است؛ از جنس زن، نازک، ظریف، حساس و الی آخر. اتفاقا بهتر است اگر تردید را در او حس کردیم، نگذاریم به جانش بیفتد. ما پیش‌قدم شویم. ما اجازه ندهیم خودخوری کند. باور کنید یا نه، یقین دارم این بهترین کار است. از این جهت که باز خداوند اراده کرده است دعای مادر جایگاه ویژه‌ای داشته باشد؛ وقتی دل او را آرام کنیم، طور دیگری دست به دعا برمی‌دارد. این دعا برای ما عایدی دارد؛ چه بفهمیم و چه نفهمیم.</description>
                <category>صادق ستوده‌نیا</category>
                <author>صادق ستوده‌نیا</author>
                <pubDate>Sat, 15 Mar 2025 21:48:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شقایقی که پا دارد</title>
                <link>https://virgool.io/@Sotoudehnia/%D8%B4%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%BE%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-lujfpzkqoudk</link>
                <description>دوردور، دیر، نزدیک، زود، بر چه اساسی؟ با چه متر و معیاری؟ چگونه چیزی یا کسی دور می‌شود یا نزدیک؟ می‌شود در فاصله‌ها دست برد؟ می‌شود کسی را از دور برداشت و نزدیک گذاشت؟ یا کسی را از نزدیک برداشت و برد آن دور دورها رها کرد؟ اشیاء را شاید اما آدم‌ها پا دارند. راه می‌روند. می‌شود در فاصله‌ی آن‌ها دست برد، اما باز حرکت می‌کنند. از شما چه پنهان، من حتی دیده‌ام که یک شقایق هم پا دارد. آن را هربار از کنار دلت برمی‌داری، می‌بری دور می‌گذاری. دور، آنجا که هوا آفتابی است. و به محض اینکه به حوالی ابری خود برمیگردی، همینکه دوباره بساطت را پهن می‌کنی و می‌نشینی، می‌بینی شقایق راه را گرفته و دوباره اینجا زیر این ابرها کنج دلت نشسته است. نگاهش می‌کنی، می‌دانی شقایق آفتاب می‌خواهد. زیر سایه‌ی ابرها پژمرده می‌شود. همچون سیزیف دوباره بلند می‌شوی، او را به آن دور دورهای آفتابی می‌بری و برمیگردی و دوباره و دوباره و دوباره. یک یاد هم می‌تواند مثل شقایقِ من پا داشته باشد؛ یا یک احساس، یک خاطره، یک خیال، گاهی یک رنج، و و و ... و در این رفت و آمد‌ها می‌دانی، من دیده‌ام که چطور باهم همراه می‌شوند. شقایق می‌آید، یک یاد را هم با خود از دور آورده است. یک خاطره را گاهی، یک خیال را، یک احساس را برمی‌دارد و با خود روانه می‌کند. از دور دورها به نزدیک، به خیلی نزدیک. و تو می‌مانی، کیش می‌شوی، مات میشوی، مبهوت می‌شوی؛ مبهوتِ فاصله‌ها. مبهوتِ شقایقی که پا دارد. مبهوت یادی که می‌دود. مبهوت خیلی دورها و خیلی نزدیک‌ها. مبهوتِ اینکه این‌بار اگر آن را دور بردی با چه‌ها برمی‌گردد. و مبهوت، او را نزدیک می‌کنی، خیلی نزدیک، به سینه می‌فشاری، و به این فکر می‌کنی که چقدر نمی‌شود در فاصله‌ها یا دست‌کم در بعضی فاصله‌ها دست برد‌.</description>
                <category>صادق ستوده‌نیا</category>
                <author>صادق ستوده‌نیا</author>
                <pubDate>Sat, 15 Mar 2025 00:26:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در دنیای بدون تکنولوژی چه می‌کردی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Sotoudehnia/%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AA%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%84%D9%88%DA%98%DB%8C-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C-h9hfngbr03hy</link>
                <description>اگر موافق باشید، ابتدا ببینیم تکنولوژی چه دگرگونی‌ها و تفاوت‌هایی ایجاد کرده، تا بعد نبودنش را توصیف کنیم. این نوشته نظر شخصی من است. می‌تواند درست یا اشتباه باشد.دنیا تبدیل به یک دهکده شده است. مسافت‌ها کوتاه، کارها آسان‌تر، تماس و صحبت با هر کس ممکن و سبک زندگی‌ها به کلی تغییر کرده است. همه‌ی این‌ها درست، در جای خود، حرفی هم ندارد. آری تکنولوژی کار آدمی را راحت کرده است؛ چقدر خوب. حالا بیایید درباره‌ی بدی‌هایش صحبت کنیم. مگر نه اینکه هیچ چیز در عالم خوبِ مطلق نیست و لاجرم بدی نیز دارد؟تکنولوژی چه بدی‌هایی داشته است؟ اجازه دهید به عنوان کسی که مخالف سرسخت نظام سرمایه‌داری و مصرف‌گرایی است به شما بگویم تکنولوژی نزد من بدی‌های دانه‌درشت زیادی دارد. حالا اینکه چرا اینطور است و آیا ذات تکنولوژی بد است یا رویکرد ما بد بوده را اینجا به بحث نمی‌گذاریم.از این بدی‌های دانه‌درشت تنها به چند مورد اشاره کنیم کافی‌ست و بیش از این از حوصله‌ی متن خارج است.سرقتِ توجهالبته که تکنولوژی به خودی خود عامل نیست؛ وسیله است. به هر حال وقتی نباشد، این دزدیِ عظیم اتفاق نمی‌افتد. امروزه دائم توجه آدمی از او دزدیده می‌شود‌. بمباران اطلاعات، هر لحظه ذهن را به سمتی می‌کشد‌‌. تا آنجا که اغلب ذهن‌های آدمِ امروز هرزه شده‌اند‌‌. تاب تحمل خلوت را ندارند. حتی می‌توان گفت در حقیقت این خلوت آدمی است که به یغما رفته.خلوت کلافه کننده شده است. منظورم تنهایی نیست؛ که اتفاقا تنهایی یکی دیگر از جنس‌های بنجلی است که به آدمی قالب شده است. خلوت، آن لحظه‌ای که هیچ حواسپرتیِ خارجی‌ایی وجود نداشته باشد. آدمی انگار در تله میفتد. سعی می‌کند به دست خودش این خلوت را بشکند. موقع رانندگی آهنگ، موقع کار و استراحت و حمام و ... آهنگ و فیلم و چه و چه، و هر لحظه‌ی خالی دیگری فضای مجازی. پس سهم خودمان چه؟انقدر مورد دستبرد قرار گرفته‌ایم که دیگر تاب تحمل افسار توجه‌مان را نداریم. انگار یک حیوان وحشی چموش و سرکش را بخواهیم به زور افسار بزنیم و حتی اگر موفق شویم انقدر تقلا می‌کند که دست‌هایمان زخمی و تکه پاره می‌شود.القا نیازِ واهیفرهنگ مصرف‌گرایی بر پایه‌ی مصرف است. آدمی برای مصرف کردن باید احساس نیاز کند. تکنولوژی عامل این القا می‌شود. ببین، بخور، بنوش، بپوش، بخواب، بشو، بکن، بخواه، بخواه، بخواه، بیشتر، بیشتر، و صدایت هم در نیاید. ببین و بخواه و هیچ مگو، بدو، مثل سگ بدو، آفرین، حالا تو حیوان خانگیِ نظام‌سرمایه‌داری هستی.چه نیاز‌ها که برآورده شدند و بعد... زرشک. این اصلا آن که می‌بایست باشد نبود. نیازِ بعدی، و بعدی، و بعدی...اسارت افکارسومین بدی که می‌خواهم برشمرم اسارت افکار است. جهت‌دهی افکار، انقدر ظریف و در پس پرده که اتفاقا آدمی فکر می‌کند خدای آزادی است. تصور می‌کنیم آزادیم که بین گزینه‌های مختلف آن که دوست داریم را انتخاب کرده‌ایم. اگر سلیقه‌ی ما جهت‌دهی شده باشد چه؟ یا اگر اصلا همه‌ی گزینه‌های موجود طراحی شده باشند چه؟ چه فرقی دارد کدام؟ هرکدام را انتخاب کنید، طراحیِ بازی‌ساز است.گاهی باید زد زیر میز؛ اصلا بازی را به هم زد؛ قواعد و قوانین را شکست و از بازی خارج شد. پیشنهاد می‌کنم کلیدواژه‌های &quot;پروژه‌ی کنترل ذهن با رسانه&quot;  و چیزهایی شبیه به این را به انگلیسی و نه به فارسی، گوگل کنید. یک هیپنوتیزم جهانی سالهاست دارد اتفاق می‌افتد. به نظر شما یک‌روز بدون تکنولوژی چطور روزی می‌تواند باشد؟ حقیقتا برای من یک روز کم است. دلم می‌خواهد یک عمر از این تعفنِ پرزرق‌وبرق دور باشم. احساس می‌کنم به اصل برگشتن است. آدمی برای این تکنولوژی سیاه و تاریک زیادی لطیف است.حقش این است که سبک زندگی آدمی با طبیعت ساز شود. ساعاتش با آفتاب و مهتاب کوک شود. آن روز من احتمالا یک نجار خواهم بود. با یک خانواده‌ی شلوغ و خانه‌ی گرم. کشاورزی و دامداری هم که از ضروریات است. حتی تصورش هم باعث می‌شود در ذهنم صدای خنده و قه‌قهه کودکانه و بازی در یک بعد‌ازظهر مطبوع بپیچد.چیزی با چوب خلق می‌کنم. می‌خوانم و می‌نویسم. به کودکان خواندن و نوشتن میاموزم. خلوتی دارم که از پی آن ارزش افزوده‌ای تولید می‌شود. آزادم‌. و میانِ مردمانی زندگی می‌کنم که آن‌ها هم آزاد هستند. آن‌ها هم هرانچه‌ که من هستم، همان‌طور که من هستم هستند. و با همه‌ی این‌ها در گنجه‌ی اتاقی که کلیدش دست خودم است، یک شمشیر برّان و یک زره دارم. چرا که آزادی را پاسداری باید کرد. هرجا که آزادی باید، دندانی برای آن تیز می‌شود. این وظیفه‌ی مردان آزاد است که آن دندان را در دهان خرد کنند.تماماسفند ۴۰۳</description>
                <category>صادق ستوده‌نیا</category>
                <author>صادق ستوده‌نیا</author>
                <pubDate>Thu, 13 Mar 2025 22:53:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هشت ماه حبس در آپارتمان</title>
                <link>https://virgool.io/@Sotoudehnia/%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%AD%D8%A8%D8%B3-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86-rxrnd1ugksbl</link>
                <description>قرار شد در نظر بگیریم که در آپارتمانمون باید هشت ماه زندانی باشیم. هیچ چیزی نمیتونیم بخریم. باید با تمام چیزهایی که در خانه داریم سر کنیم. آب وگاز و برق هم قطع نمی‌شود. برنامتون چیست؟ درباره‌ش بنویسید.همین دیشب داشتم درباره‌ی انزواطلبی این‌روزهایم با دوستی صحبت می‌کردم. درواقع او شروع کرد از خودش گفت و گفت و صحبت کردیم؛ و بعد رسید به گلایه کردن که چرا نباید از این بیشتر پای صحبت بنشینیم. من هم قدری از خودم و ای‌روزها گفتم و رسیدیم به آنچه که پیش از این گفتم.باید اعتراف کنم در حال حاضر، موضوع این‌دفعه‌ی گروه تا حدی برایم خوشایند است که حتی با تصورش هیجان‌زده می‌شوم. هشت ماه، حبس در خانه، حتی به عنوان یک چالش یا مسابقه‌ی استقامتی اگر به آن نگاه کنم برایم دوست‌داشتنی است. همیشه از چالش‌های درمورد مقاومت و تاب‌آوری استقبال کرده‌ام. یک‌جور محک زدن استقامت است. و من استقامت را دوست دارم. بیشتر از سرعت و قدرت آن را دوست دارم. دیدن مسابقات تلویزیونی تاب‌آوری در شرایط سخت برایم عجیب لذت‌بخش است. در کودکی کتاب رابینسون کروزو را خوانده‌ام. کتاب موردعلاقه‌ام بود. البته بعد از دور دنیا در ۸۰روز. خواندن آن کتاب یکی از لذت‌های ناب دوران کودکی‌ام است. سطر به سطر آن را با رابینسون همراه بودم. حالا قرار است خودم بشوم یک رابینسون، آن هم در جزیره‌ی شخصی‌ام. چه چیزی از این بهتر؟اولین چیزی که به ذهنم می‌رسد این است که آیا این برنامه با اطلاع قبلی است یا غافلگیرانه؟ خب اگر با اطلاع قبلی باشد که کار راحت است. بعید می‌دانم. احتمالا غافلگیرانه باشد. خب، اولین و مهمترین دغدغه مربوط به تغذیه است. حتما در یخچال و فریزر چیزهایی پیدا می‌شود. اما هشت ماه هم مدت کمی نیست. اولین اقدام تهیه یک لیست از موجودیِ آذوقه است. و بعد تخمین اینکه آیا به هشت ماه می‌رسد؟ سهمیه روزانه چه مقدار باید باشد تا به هشت ماه برسد؟ بعد دید آیا با آن سهمیه می‌شود سر کرد یا نه؟ حتی اگر برسد هم بهتر است به فکر نقشه‌ی پشتیبان باشیم. ما که نمی‌دانیم چه اتفاق‌هایی ممکن است رخ بدهد. خوب است تا انرژی و ذهن روبراهی داریم برای احتیاط هم که شده فکری کنیم. خب گاز و آب و برق هم که هست. باید ببینیم چه چیزهایی داریم که می‌شود تکثیر کرد. از سبزیجات و صیفی‌جات چیزی هست که بشود کاشت و پرورش داد؟ مثلا چیزهایی مثل گوجه و بادمجان. هر چیزی که بذرش را در اختیار داشته باشیم. و البته پیاز و سیب‌زمینی‌ها را هم باید در پارچه مرطوبی گذاشت تا جوانه بزنند و بعد کرد زیر خاک برای تکثیر.آپارتمان وقتی باشد به مرغ و خروس نمی‌شود فکر کرد. اما می‌شود برای گنجشک‌ها و فاخته‌ها و کبوتر‌ها و هر پرنده‌ای که بشود گیر آورد، تله گذاشت. به شرطی که به تراس دسترسی داشته باشیم و اگر هم پشت‌بام شد که دیگر نور علی نور. البته جیره‌ی روغن را نباید صرف پختن این پرنده‌ها کرد. اینها را می‌شود کباب کرد.البته باید نگران بیماری‌ هم بود. نکند آن پرنده‌ها مریضی‌ای داشته باشند که قابل سرایت به انسان است. می‌شود چند روز گوشت‌شان را فریز کرد و بعد پخت. حداقل احتمالش خیلی کمتر می‌شود.با احتساب این‌ها و با وجود اینکه آب آشامیدنی هم بدون محدودیت وجود دارد، به نظرم دغدغه‌ی تغذیه تا حدی که بشود جان سالم به در برد مرتفع شود. برای حفظ بقا دیگر چه نیاز‌های اصلی‌ایی وجود دارد؟خوراک که تقریبا حل شد، پوشاک هم حل است. سقف هم که بالای سر داریم. یک مورد حائز اهمیت بهداشت است. تا جایی که سالم و قبراق باشم این برنامه برایم اوج لذت است؛ اما احتمال اینکه در این هشت ماه بیمار بشوم نیز هست. باید تا می‌توانم پیشگیری کنم. حتما مقداری قرص و دارو موجود است. احتمالا از داروهای سنتی هم چیزهایی پیدا شود. تهیه لیست اقلام بهداشتی و دارو‌ها هم ضروری و مهم است. در کل تهیه لیست درباره همه‌چیز کمک می‌کند. همچنین محل نگهداری هرچه‌ که داریم باید بررسی شود. در این شرایط، باید مراقب بود چیزی از دست نرود. مثلا مواد غذایی کپک نزند یا هر اتفاقی شبیه این. فکری هم برای گندزدایی کرد. هم تن و پوشاک و هم محل را باید تمیز نگه داشت. مواد شوینده و بهداشتی را هم جیره‌بندی می‌کنم و درباره اینکه چه چیزهایی می‌شود جایگزین کرد نقشه‌ای می‌ریزم.چیز دیگری هم هست که نیاز به مراقبت دارد و نباید از آن غافل شوم. سلامت ذهن. هشت ماه تنها و محبوس ماندن شوخی‌بردار نیست. هرچقدر هم بگویم برایم لذت و هیجان دارد فرقی نمی‌کند. باید و باید و باید از این مسئله مراقبت کنم. یقینا اولین چیزی که از ذهنم می‌گذرد نوشتن است. از ثبت وقایع و گزارش روزانه گرفته تا ثبت و رصد افکار و امیال و هرچه که بگویید. چیزی که باید از آن پرهیز کنم بیکاری و هرز رفتن وقت است. نه برای من و نه برای هیچ کس دیگری قابل پیش‌بینی نیست که حال روحی‌اش در ماه هشتم چگونه است‌. باید مراقب بود. از بیکاری باید پرهیز کرد. خب تهیه خوراک و نظافت و اینجور کارها خودش وقت زیادی می‌گیرد. اما باز هم وقت اضافه می‌آید. نمی‌شود یک چیز تکراری هم در نظر گرفت که اگر اینطور بود می‌گفتم مطالعه و تمام. اما ذهن کم میاورد. آدم را تا حدی می‌شناسم. کار ممکن است به جایی برسد که کل کتابخانه را به آتش بکشی. اگر اینطور نبود، سلول انفرادی در زندان‌ها تنبیه نبود، تشویق بود.خب نوشتن و مطالعه تنها دو مورد است. باید بازی‌های ذهنی طراحی کنم. نمی‌دانم می‌شود از تراس با مردم ارتباط گرفت یا نه. اگر بشود که کار راحت است. اما اگر نشود، همان تراس خودش یک محل خوب برای اوقات فراغت است. بلاخره نمایی، منظره‌ای، هرچه که نباشد، آسمانی چیزی هست. راستی تلویزیون هم هست. اما دوست دارم آن را خط بزنم. فرض میکنم نه تلویزیون هست نه گوشی موبایل. اصلا اگر این دوتا باشد که دیگر رابینسون نیستم. رابطه با دنیای بیرون تعطیل. یک دوست برای خودم پیدا می‌کنم یا می‌سازم. شاید یکی دوتا از پرنده‌ها را نخوردم. نگه‌ داشتم تا دوستانم باشند. هشت ماه بدون هم‌صحبت بازیچه نیست، حتی برای یک درونگرا. باید واقع‌بین بود. واقع‌بینی در این شرایط یک اصل مهم است. از اشیا هم می‌شود دوستی برگزید. مثلا عروسکی چیزی. این دیگر حداقلی‌ترین شکل ممکن است. راستی اگر قرار به نگهداری پرنده باشد، باید فکر خوراک آنها هم باشم. شاید صرف نکند. البته بعید می‌دانم؛ مگر چقدر می‌خورند.خب، راستش را بخواهید دلم می‌خواهد تا صبح ادامه دهم. حتما چیزهای دیگری هم هست که می‌شود به آنها پرداخت. منتها فرصت محدود است و متن هم زیادی بلند می‌شود. تا همینجا هم خیلی شده. پس بهتر است تمام کنم.تمامآبان ۴۰۲</description>
                <category>صادق ستوده‌نیا</category>
                <author>صادق ستوده‌نیا</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jan 2025 22:20:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهربونی یا جایزه‌بگیر؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Sotoudehnia/%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D9%88%D9%86%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1-lzqvwzio4iwp</link>
                <description>تقریبا ۴۵ سالی رو داشت. در اومد گفت بهت نمیاد به کسی ظلم کرده باشی؟؟ مکث کردم. تو چشماش نگاه کردم. گفتم من به خودم خیلی ظلم کردم. اومده بود همزن خونه‌شون رو تعمیر کنه. فردا شب، شب یلدا بود. گفت بچه‌ها می‌خوان کیک بپزن، نیازش دارن.یه چیزی که درباره مغازه تعمیر لوازم خونگی دوست دارم، کوچیک بودن ابزارهاشه. ما تو کارگاه اکثر ابزار‌هامون بزرگ و لاشه‌داره. از ابزار کوچیک و کار کردن باهاش خوشم میاد. مثلا یه انبرقفلی دارن انقد کوچیکه کف دست جا میشه.رفیقم مغازه رو می‌گردونه. خودش زیاد تعمیرات انجام نمی‌ده. گاهی وقتا بخوام ببینمش میرم اونجا. سر شب به بعد تنهاست. قرار بود بریم بیرون. داشتم کمکش جمع‌وجور می‌کردم تا بریم بیرون.وقتی اومد و دید رفیقم میگه باید بذاری تا شنبه، خواهش کرد. گفت منو می‌شناسی؛ من همون پیک موتوری هستم که گاهی بار میارم براتون. نمی‌گفت هم مشخص بود پیک‌موتوریه. من و رفیقم هرکدوم سه، چهار سال پیک کار کردیم. پیک‌موتوری‌ها همدیگه رو از رو ظاهر می‌تونن بشناسن. ولی نمی‌تونن دقیقا توضیح بدن چطوری.می‌گفت مطمئنم موتورش مشکل نداره، سیمش قطع شده. رفیقم چون دستشو بسته بود، می‌گفت باید بذاری بمونه. خب بچه‌هاش می‌خواستن کیک درست کنن. رفتم جلو و ازش گرفتم یه نگاهی انداختم.توی تعمیرات لوازم خانگی سررشته‌ای ندارم. جز اون چندتا لوازمی که قبلا نوشتم تو بچگی از سر کنجکاوی باز کردم و دیگه نتونستم ببندم و سر به نیست‌شون کردم. ولی خب دست به آچارم خیر سرم. بهش گفتم اگه باز کردم و دیدم عیب از موتوره، بی‌حرف‌وحدیث می‌ذاریش و میری؟ گفت قبول.آستین بالا زدم و نشستم پشت میز. بازش کردم. عیب از سیم بود، راست می‌گفت. ولی سیم یدکی اون مدل رو تو مغازه نداشتن. هی این دست و اون دست و چیکار کنیم، گفتم همینو یه طوری سر هم می‌کنیم تا بعد. گفت آره، بعد خودم می‌خرم و عوضش می‌کنم.داشتم جمع‌ش می‌کردم دیگه. خیلی تشکر کرد. گفتم برام دعا کن؛ من خیلی محتاج دعا هستم. یه نگاه انداخت و گفت بهت نمیاد به کسی ظلم کرده باشی. گفتم به خودم خیلی ظلم کردم. دعام کرد. خوشحال شدم. راستش من وقتی آدما دعام می‌کنن خوشحال میشم.همزن رو دادم بهش و گفتم پیکی حساب کن. کارت کشید و بازم تشکر کرد و رفت. اینا رو گفتم تا به اینجا برسم. من خیلی شبیه آدمای مهربونم. ولی مهربون نیستم. من از اینکه کار آدما رو راه بندازم، خوشم میاد. کیف می‌کنم راستش. و گمونم اگه کیف نمی‌کردم می‌تونستم بگم مهربونم. ولی حالا چی؟ اگه همه‌ی این کارها بخاطر همون جایزه باشه چی؟ شبیه جایزه‌بگیر‌های فیلم‌های وسترن. اونا اهمیتی نمیدن که گرفتن مجرم‌ها چه اهمیتی داره، چه فایده‌هایی داره. اونا جایزه رو می‌خوان.خیلی کندوکاو کردم و می‌کنم. تا بتونم مچ خودمو بگیرم. باید سعی کنیم از روی احساس وظیفه کاری انجام بدیم. من در این باره مطمئن نیستم. شیرینیِ اون حال خوب بهم مزه میده. این با عشقِ بی‌قید و شرط خیلی تفاوت داره؛ خیلی فاصله داره. هنوز نتونستم بفهمم باید چیکارش کنم. گمونم یه راهی باید داشته باشه.</description>
                <category>صادق ستوده‌نیا</category>
                <author>صادق ستوده‌نیا</author>
                <pubDate>Sun, 22 Dec 2024 21:22:02 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>