<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Life lover</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@SpringLover</link>
        <description>برای دل می نویسم،می نویسم چون دلم میخواهد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:01:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/179696/avatar/J3giMl.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Life lover</title>
            <link>https://virgool.io/@SpringLover</link>
        </image>

                    <item>
                <title>10تجربه اى كه به زندگى شما معناى بيشترى ميده</title>
                <link>https://virgool.io/@SpringLover/10%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%89-%D9%83%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%D9%89-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%D9%89-%D8%A8%D9%8A%D8%B4%D8%AA%D8%B1%D9%89-%D9%85%D9%8A%D8%AF%D9%87-lezqowybpf3f</link>
                <description>ده تجربه اى كه هر كسى بايد تجربه كنه  زبان1_زبان هاى خارجىمگه ميشه آدم به اين دنيا بياد و از بين هزاران زبان زنده ى دنيا هيچ كدام ياد نگيره .به قول گوته: ياد گرفتن يك زبان جديد مثل ورود به يك دنياى جديده.مهم نيست چه زبانى باشه و تا چه حد ميخواهيد مسلط باشيد همين حالا شروع كنيد!موسيقى2_موسيقىخيلى وقت ها پيش اومده كه يك آهنگ رو گوش كرديم و پيش خودمون تصور كرديم داريم اون آهنگ رو اجرا ميكنيم.بين اين همه ساز هاى موسيقى متنوع و در اين دنياى زيبا و خيال انگيز اصوات موزون حيفه كه جزئى از اركستر زندگى نباشيم.پس يالا ياد گرفتن يك ساز رو شروع كن!كتاب3_كتابدنياى ادبيات ارزش اين رو داره كه وقتت رو صرفش كنى.شايد خيلى ها كه اهل مطالعه هستن زياد كتاب خواندن رو به چشم يك تجربه نبينن و بيشتر يك روتين روزانه در نظر بگيرنش اما وقتى متوجه بشيد كه با توجه به سرانه ى مطالعه در بعضى كشورها از جمله ايران افراد خيلى زيادى هستن كه در زندگى شون هرگز كتاب نخواندن اون وقت ميفهميم كه كتاب و كتاب خوانى تجربه ى گرانبهايى است كه اصلا نبايد بهش بي توجه بود.اهل كتاب هستيد اگر جوابتون آره هست كه چه عالى اگر نه همين الان با يك سرچ ساده تو اينترنت بهترين كتاب هارو ببينيد انتخاب كنيد بخريد و بخونيد يادتون نره ها!شعر4_شعرتا حالا شعر خوانديد؟شاعر مورد علاقه تون كيه؟آيا شعرى هست كه حفظ باشيد؟خب اگر جواب تون سوال هاى بالا مثبته كه خوش به حالتون ولي اگر اين طور نيست هم طورى نشده همين حالا يكى از شعراى شيرين سخن پارسى رو انتخاب كنيد و ديوان اشعارش مطالعه كنيد و شعرى از اشعارش رو كه بيشتر دوست داريد حفظ كنيد.شعر دروازه ى ورود به اشراقه. شعر شناخت فرهنگه.شعر تسكين درد و غمه.براى شروع پيشنهاد ميكنم از مثلث طلايي شعر پارسى يعنى فردوسى مولانا و حافظ غافل نشيد.ولي. كي ميتونه سمت شعر بره و از خيام نخونه!ورزش5_ورزشورزش يعنى هماهنگى ذهن و جسم براى انجام كارى كه تازه لذت بخش هم هست و اگر شانس بياريد جايزه و تشويق و شهرت هم به همراه داره در ضمن ضامن سلامتى روح و جسم هم هست بازم بگم؟پس ديگه تنبلى رو بگذاريد كنار و يك ورزشي رو كه دوست داريد انجام بديد يا ياد بگيريد رو شروع كنيدسفر6_سفر كردنميدونم الان كرونا هست و سفر كردن داخل كشور هم سخت شده چه برسه به خارج كشور.ولى به نظر هر كسى بايد حداقل به يك كشور خارجى سفر كنه و مناطق ديدنى و تاريخى كشور خودش رو از نزديك ببينه به قول معروف بسيار بايد سفر كرد تا پخته شود خامى!پس از الان براى بعد از كرونا برنامه ى يك سفر توپپپپ رو بچينيد.سينما7_چقدر اهل ديدن فيلم و سريال هستيد؟آيا برترين فيلم ها و سريال هايي كه تا حالا ساخته شده رو ديديد؟يا مشغول ديدن سريال هاى تركى و فيلم هاى بي محتوا هستيد؟فيلم و سريال جدا از اين كه سرگرم كننده است يك مرجع بسيار عالي براى شناخت انسان و زندگيه.حيفه يكي توي اين دنيا بياد و پدرخوانده و بركينگ بد رو نديده باشه والا!لذت راندن8_رانندگىهيچ لذتى برابر با رانندگي توي يك جاده ي زيبا با اونيكه دوستش داري نيست حالا چه با موتور چه با ماشين.اگر هم مثل عكس بالا  لاكچري نبود عيب نداره موتور شهاب و پرايد هم كه باشه حله.از لذت رانندگى غافل نشيد حتي با وجود قيمت هاي سايپا و ايران خودرو باز هم اميدى هست اينو بي شوخي ميگم خودم هم پولش رو نداشتم ولي جور شد.بازى9_بازىپاسور ,شطرنج ,تخته نرد يا حتي بازي هايي مثل منچ و مارپله و حتي اسم فاميل همگي باعث شادي و سرگرمى و ساختن لحظات زيبا با خانواده و دوستانه پس اگر بلد نيستى ياد بگير حيفه توي جمعي بري كه دارن بازي ميكنن و تو بلد نباشي.حيوان خانگي10_حيوان خانگىبهترين دوست هايي كه انسان ميتونه داشته باشه و از وجودشون لذت ببره.همچين رابطه اى ميتونه تجربه ى عميق و زيبايي باشه.تا حالا حيوان خانگى داشتين؟دوست دارين داشته باشين؟دوستان خوشحال ميشم نظراتتون رو برام بنويسيد و اگر مورد ديگه اي به ذهن تون ميرسه مطرح كنيد. </description>
                <category>Life lover</category>
                <author>Life lover</author>
                <pubDate>Mon, 02 Aug 2021 17:37:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جزء از کل نبوغ یا دیوانگی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@SpringLover/%D8%AC%D8%B2%D8%A1-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%84-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%BA-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%9F-zfv5xywdgs1e</link>
                <description>جزء از کل چه جزئی؟چه کلی؟به نظرتون میشه فلسفه،طنز و تراژدی رو با هم ترکیب کرد؟خب تا پیش از خواندن جزء از کل جواب این سوال نه بود ولی وقتی وارد ماجرای این پدر و پسر پرحاشیه شدم تازه فهمیدم مرزهای نویسندگی رو نمیشه در قالب متعهد بودن به یک سبک و ژانر محدود کرد.سبک کتاب طوری هست که مدام بعد از چندین صفحه روزمرگی و نرمال بودن وارد سورپرایز های اغلب ناخوشایند و مصیبت های اغلب کوتاه میشه.شخصیت اصلی داستان مردی هست به اسم مارتین دین اهل استرالیا که تقریبا از لحظه ی تولدش در اوایل کتاب تا به آخر داستان حضور داره.مردی با شخصیت نا متعارف،هنجارشکن،افسرده ولی باهوش.جسپر دین پسر مارتین دومین شخصیت کلیدی داستان هست که بخش بزرگی از داستان از زبان اون نوشته شده.جسپر پسری که هرگز مادرش رو ندیده و با تربیت عجیب پدرش رشد کرده و یک جورایی یاد گرفته از سه سالگی فلسفی و اگزیستانسیالیسمی فکر کنه.پدر و پسری منزوی با عادات عجیب و غریب اما خنده دار و قابل تفکر.داستانی پر از فراز و نشیب و تجربه و عقایدی که عقاید قبلی رو نقض میکنن.به نوعی شما شاهد رشد و بلوغ فکری جسپر هستید.پسری که از شروع زندگی اش به خواست پدرش راهش از جامعه جدا میشه و خودش رو غرق در کتاب های عموما نهیلیستی پدرش میکنه پدری که تمام عمرش از شرم زندگی نزیسته اش در عذابه ولی کاری جزء فکر کردن و کتاب خواندن و نوشتن رمان های آبکی و ایده های عجیب انجام نمیده.کسی که موضوع مورد علاقه اش برای تفکر و صحبت مرگه ولی در عین حال خیلی از مرگ میترسه.داستان جزء از کل داستانی بر مبنای درک و کنارآمدن با زندگیه داستانی درباره ی سوالات اساسی و اغلب بی جوابه داستانی مابین پوچ گرایی و معنویته و درآخر داستانی هست بی مثال که نمیشود آن را با کتابی دیگر مقایسه کرد.مزیت دیگر این کتاب اینه که زمان به صورت خطی و رو به جلو پیش نمیره و استیو تولتز نویسنده ی کتاب با به رخ کشیدن هنر نویسندگی اش بدون اینکه باعث سردرگمی خواننده بشه از آینده به گذشته برمیگرده و بالعکس.نویسنده کاراکترساز ماهری هست به طوری که بعداز دو فصل میتونید شخصیت های داستان رو چه از نظر ظاهر و چه از نظر رفتار و طرز فکر مجسم کنید.البته داستان خیلی واقع گرایانه به توصیف انسان ها یا طبیعت میپردازه و خبری از صفت های ادبی و شاعرانه در توصیف نویسنده از اطرافش نیست ولی به این معنی نیست که نویسنده سطحی نگر وعاجز از وصف زیبایی هاست بلکه سبک خاصی از خودش رو داره.سبکی که خودم عاشقش شدم.جزء از کل کتابی هست که شاید مثل خودم با همه ی عقاید مطرح شده درداستان موافق نباشید ولی بی شک با همه اش هم مخالف نخواهید بود. بخشی از کتاب:وقتی کسی به این دنیا میاید که به عمیق ترین ژرفاهای ممکن از شر می غلتد همیشه هیولا خطابش میکنیم،یا شیطان،یا تجسم شر،ولی هیچ وقت در نظر نمیگیریم ممکن است این ادم واقعا چیزی فرازمینی و آن دنیایی با خود داشته باشد.شاید انسان شریری باشد،ولی در نهایت فقط یک انسان است.ولی اگر انسانی خارق العاده در آن سوی گستره فعالیت کند،طرف خوبی،مثل مسیح یا بودا،بی درنگ او را بالا می بریم،می گوییم خدا است و الاهی و فراطبیعی و غیر زمینی.این نشان می دهد ما خود را چطور می بینیم.راحت قبول میکنیم که بدترین موجود که بیشترین آسیب ها را میزند انسان است،ولی به هیچ عنوان نمیتوانیم بپذیریم بهترین موجود،کسی که سعی در القای تخیل و خلاقیت و همدلی دارد،می تواند یکی از ما باشد.خیلی نظر خوبی به خودمان نداریم ولی خیلی هم از پایین بودن مان ناراحت نیستیم.دوستانی که این کتاب رو مطالعه کردن لطفا نظرشون رو کامنت کنند.</description>
                <category>Life lover</category>
                <author>Life lover</author>
                <pubDate>Fri, 01 Jan 2021 17:28:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولدی دوباره</title>
                <link>https://virgool.io/@SpringLover/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-f0rwyjzzqlaw</link>
                <description>باد عطری آشنا را آورداو نزدیک تر میشد و گرمای وجودشمن را از آنچه بودم بیقرار تر می کردناگه چشمی برهم زدم و وی را مقابل خویش دیدممرا دیگر تاب و توانی نبود سخت گریستماز باران چشم هایم قلب خسته ام خیس اشک شدقلبم را از سینه جدا کردم در حضور آفتاب چشمانتقرار دادمتو چشمکی زدی و قلب ام رو آب کردیپیش چشمان خویش دیدم که قطرات قلبم طعمه یخاک سرد شدبر بالای مزار قلب خویش بار دگر سخت گریستماشک های من در دل سنگ خاک رسوخ کردخاک در ازای اشک عاشق گل سرخی خون چکانبر پهنه ی خویش شکوفاندگل را چیدم و در تاب زلف یار نهادمگرچه اندوهی سهمناک وجود تهی از قلبم را دربرگرفته بوددر اندوه سرد خویش بوسه ای گرم بر لبان سرخ یار زدمبه یکباره تپش قلبی جوان را در سینه حس کردمآری آفتاب نگاهت قلبم را گرفت و گرمای بوسه اتجای خالی سینه ام را پر کردآن موقع بود که فهمیدم قلب بدون عشقماهیچه ای بی ارزش است... .دلنوشته.م.و</description>
                <category>Life lover</category>
                <author>Life lover</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jun 2020 13:38:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی دو اَپ فوق العاده برای یادگیری زبان</title>
                <link>https://virgool.io/@SpringLover/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%AF%D9%88-%D8%A7%D9%8E%D9%BE-%D9%81%D9%88%D9%82-%D8%A7%D9%84%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-kh0wkrcxfrhe</link>
                <description>سلام خدمت همه دوستان?امروز با معرفی دو اَپ بسیار کاربردی و خوش ساخت برای یادگیری زبان در خدمت شما عزیزان هستم.تو روز و روزگار امروز دیگه نمیشه به دانستن یک زبان اکتفا کرد و مردم به دلایل مختلفی مثله مهاجرت،تحصیل،کار،سفرو... ناچار به یادگیری زبان های دیگه هستن.از این بین زبان انگلیسی به نوعی سوگلی زبانها به حساب میاد.که خب دلایلش بر همگان روشنه و لازم به ذکر در اینجا نیست.حالا صحبت اینه که یه شخصی وقتی میخواد زبان مورد نظر خودش رو یاد بگیره باید چکار کنه؟مخصوصا وقتی که در محیطی که اون زبان صحبت میشه حضور نداره.در این باب هر کس برنامه و یا راه حل هایی رو که خودش تجربه کرده یا مورد تایید بیشتر کسانی که یاد گرفتن و مسلط شدن به یک زبان رو تجربه کردن و به این مهم نائل اومدن رو ممکنه جلوی پای تازه واردان این عرصه قرار بده.هدف مطلب امروز هم همینه که بتونه عزیزان رو در  این راه یاری کنه.با تجربه ی شخصی خودم که به غیر از زبان مادری دو زبان دیگه رو تونستم یاد بگیرم پیشنهادم اینه که حتما در پروسه یادگیری تون مهارت های اصلی یادگیری زبان رو قرار بدید که به شرح زیر میباشد:گرامر_صحبت کردن_گوش دادن_خواندن_نوشتن _مکالمه_دایره ی واژگان_اصطلاحات و عبارات-حالا قسمت سخت کار این هست که بشه همه ی موارد بالا رو در یکجا برای آموزش پیدا کرد.اینجاست که به اون دوتا اَپ معروف میرسیم که ممکنه همین الان باهاشون آشنا باشید که در این صورت خیلی عالی ولی اگر نه بهتون حتما توصیه میکنم که این اَپ ها رو دانلود کنید و لذت ببرید.1_اَپ محبوب Ewaاین اپ یه جورایی جیگر منه چون هم زبان فارسی رو ساپورت میکنه( برخلاف دوالینگو و ممرایس) و هم انگلیسی رو با فیلم و سریال و کمی هم جنبه ی فان و کمدی به ما یاد میده.البته به غیر از انگلیسی میشه باهاش اسپانیولی هم یاد گرفت. و هم اکنون در گوگل پلی بالای ده میلیون نفر این اپ رو دان کردن و رتبه ی رضایت بالایی رو هم داره.در ضمن این اپ تو ایران فیلتره و خودتون میدونید باید چیکار کنید.و اگر بخواهید به صورت مجانی از این اپ استفاده کنید باید برای هر چاپتر آموزشی یه تبلیغ پنج ثانیه ای رو پذیرا باشید که به نظر من واقعا ارزشش رو داره.2_اَپ جامع و عالی biamoz(بیاموز)یک اَپ وطنی و بسیار خوش ساخت که نمونه اش رو ندیدم و همه چی تمومه.موضوعات آموزشی این برنامه شامل:گرامر،دیکشنری،داستان صوتی،ده ها هزار کلمه ی دسته بندی شده به صورت فلش کارت و آموزش قدم به قدم کتابهایی مثل سری آمریکن انگلیش فایل و ... .این اپ نسخه ی پرمیوم(پولی)هم داره که امکانات خیلی زیادی رو در دسترستون قرار میده و مبلغش از هزینه ی یک جلسه ی کلاس زبان هم کمتره.درحال حاضر در تمام مارکت ها قابل دانلوده و فقط در گوگل پلی بالای صد هزار دانلود داشته.امیدوارم با این مطلب کمک کوچکی در پیشرفت زبان شما عزیزان کرده باشم شما هم اگر اَپ یا توصیه و پیشنهادی در رابطه با یادگیری زبان دارید من و دیگران که این پست رو می بینن خوشحال میشیم که بشنویمموفق و  سربلند باشید?❤</description>
                <category>Life lover</category>
                <author>Life lover</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2020 19:35:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فوائد کرونا!</title>
                <link>https://virgool.io/@SpringLover/%D9%81%D9%88%D8%A7%D8%A6%D8%AF-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-emyzsittoj3r</link>
                <description>کرونا با همه ی بدی هاش درس های خوبی هم شخصا به من داده که مطمئناً اگر کرونایی نبود یاد نمی گرفتم.حالا میگید چه خوبی چه کشکی ?احتمالا الان فکر میکنید زیادی تو خونه موندم زده به سرم?ولی اینطور نیست. حالا بریم سراغ خوبی های کرونا:....................درست فکر کردید زده به سرم??حالا من هیچ چی شما واقعا دنبال فوائد کرونایی!!!فایده کجا بود بابا زخم شدیم تو خونه زخخخخخخم. </description>
                <category>Life lover</category>
                <author>Life lover</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2020 15:49:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جوجه کباب</title>
                <link>https://virgool.io/@SpringLover/%D8%AC%D9%88%D8%AC%D9%87-%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%A8-ryqfpaibapsy</link>
                <description>ظهر ساکت و خنکی بود. تنها کنار پنجره ایستاده بودم باد لطیف بهار و بوی پیچک یاس که روی دیوار خونه ی همسایه بغلی مثله یک کلاف سردرگم دور خودش پیچیده بود شامه ام رو نوازش میکرد من که جزء عرق گیر و شلوارک چیزی نپوشیده بودم از ترس اتهام همسایه ها که بگن  پسرک هیز داره خونه مردم رو دید میزنه از پشت پنجره اومدم کنار با اینکه دلم میخواست تا خود شب کنار پنجره بشینم و شراب بهار رو بنوشم. با بی حوصله گی به اتاق ام اومدم روی تخت ام دراز کشیدم و یک کتاب دست گرفتم هر کاری میکردم نمیتونستم حواسم رو جمع کنم دلم میخواست آزاد باشم دلم میخواست بتونم حتی با همین عرق گیر و شلوارک برم تو خیابون و توی باغ نزدیک خونه مون قدم بزنم شاید اون موقع می فهمیدم که دارم چی میخونم ولی خب احتمالا اهل محل میگفتن پسره یا دیوونه هست یا منحرفه که سر ظهری با این وضع اومده تو محل. به این چیز ها که فکر میکردم سخت دلم میگرفت که چرا مفهوم آزادی برای من تعبیر دیوونگی و هرزگی برای دیگران داره.داشتم با خودم کلنجار میرفتم که یک فکر بکر به سرم زد. خونه ی ما بالکن دلوازی داشت که به یک باغچه با صفا مشرف بود، طوری که تو بهار و تابستون هر روز صبح ها گنجشک ها با صداش بیدارت میکردن و ظهرها یاکریم ها هوهوهو کنان لب پنجره می نشستند و به قول مادرم ذکر خدارو میگفتن تا دل ما آدم های دور از هم و تنها رو به دل خداوند پیوند بزنند. با خودم گفتم تنها وقتی که میشه بدون دسته خر تو بالکن باشی و از هوا و بهار لذت ببری بدون اینکه بهت انگ بی ناموسی بزنن وقتی که بخوای جوجه کباب درست کنی. چند وقتی میشد جوجه کباب نخورده بودم سریع رفتم آشپزخونه و از مادرم خواستم که سینه ی مرغ ای  که تو فریزر داشتیم رو تو مواد بخوابونه که امشب جوجه کباب داریم. مادرم هم طبق  خواست من عمل کرد و شب نشده همه چی برای ضیافت آماده بود.دم دم های غروب به بالکن  رفتم و بساط ذغال و منقل رو آماده کردم هوا خیلی دل انگیز بود از توی بالکن چراغ های روشن خونه های همسایه ها رو میدم که از بیشترشون بوی پلو و سالاد شیرازی میومد و صدایی تو اون شب نبود جزء به هم خوردن قاشق و چنگال ها و صدای تلویزیون همسایه بغلی که از شانس ما همیشه خدا هم اخبار میدید. مادرم روسری به سر انداخته بود و توی درگاهی تراس نشسته بود. ازش خواستم که  ظبط نوار کاست خور قدیمی که همیشه یار شب بیداری های من بود رو روشن کنه و به دلخواه خودش نواری بذاره به سلیقه ی مادرم اعتماد داشتم مخصوصا تو موسیقی. آهنگی از الهه اومد من هم مشغول باد زدن ذغال شدم. نگاه به نگاه مادرم دوختم و دیدم  باچشم هاش  پنجره ی خونه ی روبه رویی رو با نگرانی نظاره میکنه من هم برگشتم و نگاهی انداختم ولی چیزی ندیدم ازش پرسیدم چی شده مامان به کجا نگاه میکنی گفت هیچی عزیزم احساس کردم کسی داره مارو از اون خونه نگاه میکنه. بار دیگه برگشتم و ایندفعه دیدم بله محمد آقا و خانمش پشت پنجره بودن تا متوجه نگاه ماشدن از پشت پرده غیبشون زد. با اینکه فاصله ی نسبتا زیادی بین خونه ما تا خونه اونها بود ولی احتمالا از بو و دود ذغال فهمیده بودن که چه خبره.با خودم گفتم خدا این همسایه های مواظب رو از ما نگیره.دوباره مشغول باد زدن شدم نمیدونستم امشب این ذغال چه مرگش شده بود هر بار که بهش الکل میرختم و بعد از اینکه آتشش فروکش می کرد باد میزدم باز سرد و بی روح میشد و خبری  از سرخی ذغال نبود. بالاخره بعد از چند بار که اینکار رو کردم یواش یواش داشت جون میگرفت که یکدفعه به هوای اینکه هنوز همه اش نگرفته یک فکر احمقانه به سرم زد. با اینکه سال ها بود مسئول منقل و کباب کردن تو خونه من بودم بی احتیاطی کردم و خواستم یه کم بیشتر روی ذغالی که به ظاهر خاموش و آروم ولی از زیر گرم و سرخ بود الکل بریزم. چشمتون روز بد نبینه تا الکل رو روی ذغال ریختم یک دفعه شعله کشید و آتش افتاد توی شیشه الکل و بعدش با تکون دادن شیشه که اونم از ترس و دستپاچگی من بود الکل مشتعل ریخت رو دست راستم وبعدش هم روی پای راستم. مادرم که داشت این صحنه ها رو میدید فقط  میگفت پدر صلواتی این چه کاری بود تو کردی. و چند باری در حالی که داشت من رو با آب خاموش میکرد این کلمه پدر صلواتی رو تکرار کرد. من هم که جای سوختگیم داشت دل دل میکرد و حسابی حالم گرفته شده بود خنده ام گرفته بود که حالا چه وقت صلوات فرستادن واسه اون خدابیامرزه. بعد از اینکه یه کم آروم شدم و پماد سوختگی رو به دست و پام مالیدم برگشتم به بالکن و دیدم مادرم بادبزن رو به دست گرفته و همچین با حرص داره باد میزنه و زیر لب با خودش میگه همش تقصیر چشم مردمه خودم بعد اینکه دیدم همسایه روبه رویی داره مارو نگاه می کنه گقتم الان میگن ببینید چه قدر خوش هستن اینا از کجا میارن تو این اوضاع جوجه کباب بخورن، آره مادر همش از واخ واخ گفتن مردمه ولی مادرم که زنی خوش قلب و خدا ترس بود بعد از  اینکه یه کم عصبانیتش فروکش کرد گفت:ازخدا میخوام انقدر شاد و خوش باشن که شادی بقیه به چشمشون نیاد آمین. گفتم قربون دل پاکت برم حالا چرا شما بذار من میام باد میزنم اول چون دستم سوخته بود امتناع کرد ولی بالاخره بادبزن رو ازش گرفتم و بنا کردم به باد زدن. بعد این همه ماجرا بالاخره صدای جیلیز و ویلیز ذغال در اومد و توی اون تاریکی شب گوله های سرخ ذغال نور دلنشینی رو به رخ شب کشید. سیخ های جوجه از راه رسیدن و رفتن رو منقل ما که الان قد یک کوره حرارت داشت و قشنگ لا به لای نسیم خنک شب   گرمی لذت بخشی به ما می بخشید. بوی جوجه کباب محل رو برداشت حتی گربه ها هم زیر تراس جمع شده بودن و خیلی ملتمسانه میو میو میکردن تا بلکه یه استخوانی گیرشون بیاد. جوجه های زعفرون زده و معطر به لیمو و ادویه ی ما کم کم  رنگ عوض کردن و پختن. من که هنوز هم از سر قضیه سوختگی همچین یه هول و هراسی تو دلم مونده بود و  به اصطلاح آب طلا لازم بودم به جاش احساس گرسنگی شدیدی می کردم آخه من از بچه گیم هر وقت می ترسیدم بعدش اشتهام دو برابر میشد.کارم با منقل تموم شده بود. طبق عادت همیشه روی منقل مشتی اسفند ریختم و بعد از اینکه بو و دود اسفند بالکن مون رو در هاله ای از مه فرو برد یک کاسه آب برداشتم و با نام خدا آتش رو خاموش کردم آخه از قدیم میگن شب آتش خاموش کردن خوب نیست و ممکنه از ما بهترون رو شاکی کنی برای همین من همیشه قبل از خاموش کردن آتش تو شب یه مناجات کامل با خدا میکنم  تا خدایی ناکرده اتفاق بدی نیوفته.پا که از تراس بیرون گذاشتم عطر چلو کره خونه رو پر کرده بود مادرم سفره ی رنگین و گلدارش رو پهن کرد و دیس پلو و جوجه و.... رو یکی یکی سر سفره گذاشت نشستیم و بعد از  خستگی و سوختگی و اعمال شاقه یه دلی از عزا درآوردیم.مادرم که دل نگران سوختگی های من بود مرتب از من سوال میکرد که ببینم مادر نمیسوزه درد نداری، الهی بمیرم بچه ام ببین چطور شده. گفتم عزیزم قربونت برم تو خودت رو ناراحت نکن خودش خوب میشه.کم کم نزدیک های نیمه شب شده بود که جهت خواب به اتاق ام رفته ام تا تن خسته ام رو به نرمی تشک بسپرم.لای در پنجره باز بود و صدای سمفونی جیر جیرک ها به فضای خیالم نفوذ کرده بود.بعد از مدتی که چشمام به تاریکی عادت کرد نگاهی به زخم های دستم انداختم. نمیدونم چرا ولی با نگاه کردن بهش احساس خوبی داشتم. یکدفعه همه چیز های امروز برایم تداعی شد بهار، باد، سکوت، موسیقی، لبخند مادرم و سفره ای که مزین به شام مورد علاقه ام بود همه شان را دوست داشتم حتی جای سوختگی ام را چون دیگه گذشته بود. درد و سختی های ما تا زمانی دردناکه که جزء اون چیزی دیگه ای رو نبینیم. وقتی به باقی بدن ام نگاه کردم هر گوشه اش جای زخمی بود یکی برای دعوای روز اول مدرسه بود یکی برای اولین باری بود که بدون چرخ کمکی سوار دوچرخه شدم. از این زخم ها زیاد داشتم که هر کدوم برای خودش اسمی و داستانی داشت. با خودم خندیدم و گفتم ایرادی نداره اسم این زخم جدیدمو هم میگذارم زخم جوجه کباب!!!.</description>
                <category>Life lover</category>
                <author>Life lover</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2020 19:53:43 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>