<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های &#039;Salarovski&#039;</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@SsAaLlAaRr</link>
        <description>آقای راوی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 18:36:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/429931/avatar/mLlKb3.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>&#039;Salarovski&#039;</title>
            <link>https://virgool.io/@SsAaLlAaRr</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حاجی پیرِمَرد</title>
                <link>https://virgool.io/@SsAaLlAaRr/%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%90%D9%85%D9%8E%D8%B1%D8%AF-biatcrrpichu</link>
                <description>تا الآن موفق شده‌ام در گونه‌شناسیِ پیرمردها به سه مورد برسم:گونه‌ای که میلِ پایان‌ناپذیری به حرّافی و روایت‌گری دارند و کافی است فقط لحظه‌ای در گوشه یا مرکزی کسی در تیررس‌شان بیفتد تا کتاب‌قصه‌شان را باز کنند.آنانی که از دنیا سیر و از خلق در گریزند و فقط نشسته‌اند به تماشا. اینان اصل را گذاشته‌اند بر سکوت و پیمودنِ آرامِ مسیرِ منتهی به قبر. هیاهو و گذشته‌بازی هم دوست ندارند و مستعد و مشتاقِ پرخاش‌اند.گونه‌ای که از نژادِ گونۀ دوم هستند، با این تفاوت که نیاز به تُخمِ کفتری دارند تا زبان‌شان باز شود. اگر کسی نیاید و با آن‌ها حرف نزند، آنان تا ابد روزۀ بی‌افطارِ سکوتِ خود را طول می‌دهند.آن‌که من دیدم امروز، و هم‌نشین‌اش بودم، چنین بود. از دستۀ سوّمیان. گهگاهی کنش یا واکنش‌های صداداری از خود بروز می‌داد. به‌مثال، وقتی آن گربۀ بازی‌گوش را در حال شیطنت با گل‌برگی که یافته بود دید، ناخودآگاه دستش را سریع و سبک به پای من زد که یعنی: «عه! ببین، نگاهش کن، دارد تفریح می‌کند. ببین چه جالب است.» من هم اوّل نگاهی به پیرمرد کردم و بعد در امتدادِ دست‌اش دوباره به گربه رسیدم. گربه گُل‌برگ را رها می‌کرد روی زمین و به‌شکل عجیب و شورانگیزی عقب می‌رفت و می‌پرید روی آن و خود را کِش می‌داد و روی زمین غلت می‌زد و انگار که بخواهد با آن پاره‌غنچۀ بنفش روپایی بزند، سعی می‌کرد آن را در پنجه‌هایش نگه دارد. امّا غنچه تاب‌آوریِ پایینی داشت و زود از دست می‌رفت.بعد از راه‌رَویِ کافی در چهارباغ فکر کردم مثلِ ایّامِ گذرکرده، بروم و کمی بنشینم در صحنِ میانیِ آن که روبه‌روی مدرسۀ چهارباغ و آمادگاه است. گذرگاهِ شلوغی بود. حتی در آن صبحِ آلوده و ناسردِ زمستانی. تا نشستم سایۀ کسی را  افتاده روی پشتم حس کردم و دیدم پیرمردی جابرانه آمد از بالای سرم رد شد. نتوانستم سلامش نکنم. یک‌طوری بود که انگار منتظرِ سلامِ من بود تا بیاید بنشیند. شاید اگر سلام نمی‌کردم دیرتر می‌آمد می‌نشست، یا به راه‌اش ادامه می‌داد. بعد نشست و سکوتش را آغازید. اگر یک عکاسِ خیابانی می‌بود، بی یا با اجازۀ او، عکسی از صورت‌اش می‌انداخت. نه مثل من که نتوانستم کاری کنم. دست‌دست کردم تا دیر شد. دوست داشتم از آن دانه‌ها و ناحیه‌های سیاهِ ناشناختۀ صورت‌اش عکسی داشته باشم برای خودم. از آن چهرۀ زمخت‌شدۀ درگذشته‌مانده. فکر نمی‌کردم همین دو کلام حرف را هم بتوانم با او بزنم.من همان اول‌های کار ناغافل دهان‌ام باز شد و از او پرسیدم که اهل کدام محله هستید؟ ولی نشنید. بعد فهمیدم گوش و حواسِ درستی ندارد. مثلِ خیلی از آدم‌ها ناشنیده نمی‌گرفت، واقعاً نمی‌شنوید. یابو آب نمی‌داد. اما پس از عبورِ یک دخترِ نوجوانِ اسکیت‌پا کارِ ما هم شروع شد. دختر از روبه‌رو و پیاده‌راهِ اصلی، لایی‌کشان آمد و از وسطِ گذرگاهِ واصلِ این دستِ پیاده‌راه به آن دست، با سرعت رد شد. آقا نگاه کرد، و دنبالِ نگاهِ من که با نگاهْ دختر را دنبال می‌کردم گشت و نُچ‌نُچ کرد. «نگاه‌اش کن!؟ چی کار می‌کنه این دختر با این سن؟» منظورِ سوال‌اش را نفهمیدم. می‌خواست بگوید سن دختر برای این کارها زیاد است و مثلا برایش زشت؟ یا این که سن او برای این کارها کم است و مثلاً چه دختر شیطان و تخسی است؟سپس‌تر توانستم کمی از او حرف بگیرم. بحث به آب کشید و زاینده‌رود. به زمانِ کودکانه‌های آقا که وقتی از روی همین سی‌وسه‌پل خوش‌خوشان گذر می‌کردند، دست که بر کفِ پُل می‌بردند خُشک بالا نمی‌آمد. آب بود که از سروروی شهر بالا و پایین می‌رفت. و گریزی زد به گذشتۀ چهارباغ. که آن موقع‌ها شوروحالِ دیگری داشت. حاجی خوشش نمی‌آمد چهارباغ فقط پیاده‌رو باشد. معتقد بود آن زمان‌ها که ماشین و کالسکه رد می‌شد بهتر بود. می‌آمدند و بار می‌کردند و می‌رفتند. رونقی داشت برای خودش. اما الآن فقط چندتا زن می‌آیند از همین مغازه‌ها بستنی و خُرده‌ریز می‌خرند و می‌خورند و می‌روند. دلِ خوشی از زنان نداشت.گرمای لهجه‌اش لهجه‌ام را از آنِ خود کرده بود. اصفهانی‌تر از همیشه بودم در کنارِ او. حسِ خوبِ یگانگی و صمیمیت. گفت اهل محلۀ نشاط است. من هم که با نشاط سال‌ها خاطره و زندگی داشتم، ذوق کردم. از من که پرسید گفتم ساکنِ خیابان رباط. جواب داد که: «اتفاقاً برادر من هم ساکن «جوقِ‌باد» است و دوستانِ خوبی در آن‌جا دارم. هنوز آن قلعه‌ای که آن‌جا بود، هست؟» من که نفهمیده بودم چرا باید به‌جای رباطْ ساکنِ جوی‌آباد باشم و به این پرسش جواب بدهم؛ امّا حدس زدم نزدیک‌ترین جایی که به رباط می‌شناسد و می‌تواند مادّه‌ای از آن برای ادامۀ گفت‌وگو بیرون بکشد، همان جوق‌آباد است. پس حالا که او یک گام جلو آمده بود، من هم عقب ننشستم و گفتم: «بله؛ یک چیزی هنوز آن گوشه هست که کم‌کم دارد به ویرانه تبدیل می‌شود. هنوز جزو توسعه‌نیافته‌ترین مناطقِ اصفهان است آن‌جا. به حال خودش رها شده است. فقط بلدند موقع اعتراض‌ها همۀ قوای‌شان را گسیل کنند و تیروترقه دَر کنند و بعدش هم دوباره یادشان می‌رود جوی‌ناآبادی هم هست.» راست می‌گفتم. ساکنِ رباط‌ام ولی بیگانه‌خو با جوی‌آباد نیستم. با چشمانِ نیمه‌خیسِ کم‌سوی‌اش به من زُل زده بود و نمی‌دانم چه حد از این روایت‌های جوی‌آبادیِ من را متوجه شد.امروز پیرمردبازی‌ام کامل شد. بازی‌های پیرمردانه‌ام را پس از وقفه‌ای کوتاه دوباره از سر گرفتم. فقط کمی جسارت می‌خواهد و مقدارِ خوبی مدارا و پذیرش. آن‌گاه می‌توانی جذبِ پیرمردان بشوی و به خود جذب‌شان کنی. گرچه تا یک سنی، این کار خطراتی دارد و باید از آن دوری جُست. چون برخی از پیرمردها، خاصّه پیرمردانِ اصفهانی، انسان‌های خطرناک و پیش‌بینی‌ناپذیری هستند. امّا از یک سنی به بعد آدم بیمه می‌شود. خودش کم‌کم تبدیل می‌شود به همان پیرمردهای خطرناکی که نباید کسی نزدیک‌اش شود.در اصفهان پیرمردتر و پیرمردگراتر از تهرانم. در تهران مجبورم جنب‌وجوش و تحرکی داشته باشم که خاص پیرمردان نیست و البته که شاید همۀ جوانان هم نداشته باشندش. کم‌تر هم پیش می‌آید آن سکونِ دل‌پذیر را تجربه کنم و دستِ‌برقضا یک پیرمرد صید کنم. و اگر ساکن نباشی، از پیرمردان به دوری. در تهران ناگزیر سریع‌ترم. عجول‌تر. ناآرام‌تر و نارِس‌تر (نَرِس‌تر؛ کسی که به‌طورِ معمول به جایی، چیزی یا کسی نمی‌رسد).آن لحظاتی که در سکوت، با حاجی‌پیرمردِ سنگین‌گوش کنار هم نشسته بودیم، ناب و سیّال بودم. در قایقی نیمه‌شکسته وسطِ یک آبیِ بی‌انتهای دورازخشکی نشسته بودیم. شباهتی عمیق با او را در خودم حس می‌کردم. کنار هم راحت بودیم. انگار که سال‌هاست هم را می‌شناسیم و حالا با خیالِ راحت، کنار هم ساکت و ساکن و آرام نشسته‌ایم و نیازی نداریم حرف خاصی بزنیم. مقصدی هم نداریم. زورقِ پوسیده‌مان در آب تلو می‌خورد و فقط هرازگاهی صدای برخوردِ آب با تنه‌اش و یا قِل‌خوردنِ قمقمه کفِ آن به گوش می‌رسد. همین که بنشینیم آن‌جا و رَوَندگان را و پرنده‌ها و گربه‌ها را ببینیم کافی است. مثل بابا سگ‌جان و موکه در رُمانِ ژرمینال. پیرمردانِ معدن‌چی که سال‌ها خاطره و زخم و خستگی را کنار هم و در سکوت، بر دوش می‌کشند و ترجیح می‌دهند دهن‌ها را بسته نگه دارند که اگر باز شود به‌جز آتشِ کوه‌افکنِ مصیبت‌های گذشته چیزی از آن بیرون نمی‌زند. فقط می‌باید نشست در کنار هم، و به‌ندرت آغازگرِ زِنای ناروای کلمات شد.پیرمردِ سیاه‌پوستِ سیاه‌پوش، کنارم که نشست با خودم گفتم بَه! این خودش است. الآن باید آن بخش از مغز و میل‌ام را روشن کنم و حاجی را سوال‌پیچ و مُستَخرَج کنم. بعد هِی دیدم حرفی ندارم. هیچ عطشی هم برای تخلیه‌اش نیز. خب که چه؟ چه سوالی بکنم؟ چه بپرسم؟ کنارم نشسته است دیگر. سکوتی بهتر از این؟ مثل یک دوست. که می‌توانم راحت دست دور گردنش بیندازم؛ هرچند نیندازم و قابلیت را به فعلیت بدل نکنم. چه حرفی باید می‌زدم؟ بعد هم دیگر خودش تته‌پته کرد که من با یک هُلِ کوچک راه‌اش انداختم. وگرنه می‌توانستیم تعاملِ خاموش‌مان را کِش بدهیم.در انتها دست گذاشت روی پایم، آن را اهرم کرد، و فشاری آورد تا بلند شود و گفت: «با اجازه من رفتم.»تا بلند شد من هم بلند شدم. مسئله‌دار شد: «شما هم داری می‌ری؟»«نه، خواستم شما رو بدرقه کنم.»سرش را انداخت پایین و رفت. شاید بدش نمی‌آمد با او می‌رفتم. کنارِهم‌نشستن را فقط کنارِهم‌راه‌رفتن تکمیل می‌کند. رفیقِ نیمه‌کاره‌اش بودم. باید با او می‌رفتم و دوربینِ راوی را همان‌جا روی نیمکتِ سنگیِ چهارباغ رها می‌کردم. با هم می‌رفتیم و در افقِ غروبِ دودآگینِ چهارباغِ خاکستری، در قاب، به دو پیکرِ هرآن‌کوچک‌شونده تبدیل می‌شدیم. در کنارِ هم، در سکوت، مثلِ دو دوست.By Lee JeffriesBy GKW (god knows who)۱۹دی‌ماهِ1403</description>
                <category>&#039;Salarovski&#039;</category>
                <author>&#039;Salarovski&#039;</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 19:34:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن روزهای سبز</title>
                <link>https://virgool.io/@SsAaLlAaRr/%D8%A2%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-scrtpem26env</link>
                <description>یک / آن روزهای سردیکی از دورترین خاطراتی است که از کودکی به یاد دارم. رفته بودیم میدان. یک عصرِ عادّی و خاکستریِ پاییز بود، بیش از 15 سال پیش از این. می‌شود چه سالی؟ اواسط یا اواخرِ دهۀ ۱۳۸۰ مثلاً. بله، در همان حدودها. آن موقع هنوز ترددِ ماشین در میدان مجاز بود. در چهارباغ نیز. زمانی بود که زندگی و شهر، قدیمی‌تر از الآن بودند، مایل به سیاه و سفید. همه می‌دانند، در اصفهان و برای اصفهانیان، مُراد از میدان (درواقع «میدون») فقط یک‌جا می‌تواند باشد: میدانِ امام، نقشِ‌جهان یا شاه‌عباس.در حافظۀ زبانیِ من و امثالِ من، میدانْ هنوز همان «میدون‌امام» است. گرچه مدت‌هاست تلاشی خودآگاه به کار بسته‌ایم تا امام را با نقشِ‌جهان یا شاه‌عبّاس جابه‌جا کنیم. اما هر بار باید جلوی زبان‌مان را بگیریم تا کلمۀ امامْ چسبیده‌به‌میدان بیرون نجهد.آن موقع، ما بیرون از اصفهان زندگی می‌کردیم. یک شهرکی بود به اسم «بهارستان». که هنوز هم هست و امروزه نونوار و به‌روز شده است. در جنوبِ اصفهان. از دروازه‌شیراز به قصدِ شیراز که می‌زدی بیرون، چند کیلومتر که می‌رفتی، یک‌جای متروک و کُهَنی به اسم قلعه‌شور را باید رد می‌کردی تا برسی به بهارستان. بالاتر از سپاهان‌شهر. سیاهانِ طردشدۀ آمریکا اگر بودند، بعید نبود بهارستان و آن خانه‌های بلوکِ‌شرقی را “Projects” خطاب کنند.زمانی که بهارستان تازه راه‌اندازی شده بود، بیش‌تر به تبعیدگاه می‌مانست. ساخته شده بود از چندین بلوکِ شبیه به هم، که واحدهایش تک‌وتوک ساکن داشتند. به گمانم ما نسل اوّل بودیم. این پروژه برای این ساخته شده بود که آدم‌ها بتوانند خانه داشته باشند. خانۀ ارزان و کم‌کیفیت، ولی خانه‌ای که صاحب‌اش باشی. خیلی‌ها از استان‌های دیگر آمده بودند. برخی هم مثلِ ما، تبعیدی از شهرِ خودشان. عملاً وسطِ بیابان بود. سرد و تک و تنها.بالکنِ کوچکی داشتیم که مادر چند گلدان در آن گذاشته بود و گاهی با آن‌ها وقت می‌گذراند. به گل‌هایش آب می‌داد و به روبه‌رو خیره می‌شد. من قدّم نمی‌رسید که صحنۀ پیشِ‌روی او را، آن‌چنان که بود ببینم. ولی چیزهایی می‌فهمیدم و حس می‌کردم. و می‌دانستم که در شب‌ها، بیرون از بالکن، سیاهیِ فراگیری وجود دارد.+ سوسوی نورهای دورادور- هوهوی هیاهوی باد+ رقصِ هولناکِ کاج و بوته- زوزۀ سگ‌ها و شغال‌های بدخواببهارستان محلِّ زندگیِ فوق‌العاده‌ای بود برای تکوین و بسطِ کابوس‌های کودکی و تروماهای بزرگ‌سالی.عزیمت به اصفهان و اساساً خروج از بلوک و مجتمع، از دیگر مشقّت‌های زندگی در آن‌جا بود. ماشین نداشتیم و برای رفتن به شهر و مثلاً سرزدن به خویشان، یا تهیّۀ اقلامِ اساسی و جزئی، باید چندین مسیر اتوبوس و تاکسی سوار می‌شدیم. برای همین کم به شهر می‌رفتیم. یا ترجیح می‌دادیم بقیه (که ماشین دارند) بیایند به ما سر بزنند. اتوبوس کم، سخت و دیربه‌دیر می‌آمد. از لوله‌کشیِ گاز هم خبری نبود. مادر می‌بایست کپسول‌های گاز را خالی می‌برد و پُر بر می‌گرداند. کلّی باید پیاده می‌رفت و کلّی هم بالا. چهار طبقه، ۸۷ پلّه. درد و خستگیِ این روزهای دستان‌اش، یادگارِ همان زمان است.یکی از همین روزهای سردِ بهارستانی بود که به میدان رفتیم. یادم است مادر از دست پدر حرص خورده بود که: «من رو ناغافل با دو تا بچه می‌کشونی میدون که چی، خودت چرا نمی‌آی ما رو ببری، دوباره بازیت گرفته». پدر عاشقِ غافل‌گیری و شگفتانه بود. این‌که بی‌خبر برای خود یک ماجرایی را پیش ببرد و بعد از اتمامِ آن، ما را در جریان بگذارد و در دل‌اش احتمالاً فریاد بزند: «سورپرایز!»‌. امّا مادر نمی‌توانست در آن وضعیت که زیاده از حد برایش طاقت‌فرسا بود، با این سرخوشی و سانتی‌مانتالیسمِ بی‌خیالانۀ پدر کنار بیاید.مادر دست من و خواهرم را گرفت و سوارِ اتوبوس‌مان کرد. نمی‌دانستم کجا می‌رویم. بعد که رسیدیم، دیدم میدان برایم خیلی بزرگ است. بی‌اغراق، ده میلیون «من» در آنْ جا می‌شدند. چون هنوز خیلی کوچک بودم. یک بادِ سبک کافی بود تا بلندم کند و با خود ببرد. ایستاده بودیم کنارِ مسیرِ سنگ‌پوشی که درشکه‌ها رد می‌شوند و دور می‌زنند. یادم می‌آید که لب‌خند به لب نداشتیم. فقط منتظر بودیم. بادْ استوار می‌وزید. اسب‌ها که رد می‌شدند، باد شدّت می‌گرفت و بوی مدفوعِ اسب با آن، همراه. دوست داشتم سوارِ یکی‌شان شوم و دورِ میدان بچرخم و مثلِ همیشه، سرگیجه بگیرم و بترسم و سرم را در بینِ لایه‌های چادرِ مادر قایم کنم. که دیدم ماشینی دراز و لجنی‌رنگ جلوی‌مان ایستاد. از این برچسب‌های پفکیِ مکعبی‌شکلی که بالای دست‌گیرۀ درِ ماشین‌های نو می‌چسبانند، به درهایش چسبیده بود. زیاده از حد نو بود. نمی‌توانست مالِ ما باشد. پدر از جایگاهِ راننده پیاده شد. می‌خندید. لب‌اش از دو طرف به گوش‌هایش نزدیک شده بود و دندان‌هایش دیده می‌شد.مادرم باورش نمی‌شد. اوّل خیال کردیم ماشین برای دوستی، رفیقی، کسی است. چون پدر همیشه دوستانی دارد. امّا بعد مشخص شد پدر ماشین خریده است. یک ماشینِ واقعی؛ پس از چندسال استفادۀ مفرط و زجرآور از وسایلِ نقلیۀ عمومی و تاکسی. روکش‌های صندلیِ ماشینْ روشن‌رنگ بودند. شاید خاکستری. یا نقره‌ای. حتم دارم آن لحظه که می‌خواستم در را ببندم، یا خواهرم می‌خواسته چنین کند، پدر تذکر داده است که: «در رو آروم ببند» یا «مراقب باش سفت به هم نخوره». پدر هنوز هم اهل ذکر است.با خواهرم عقب نشستیم و ماشین به راه افتاد. صندلی‌های ماشین مثلِ آن روی سردِ بالشْ در گرمای شب بودند. ولی فقط یک رو داشتند: روی سرد. کم‌کم و پس از خوگرفتن با بوی ماشینِ نو، به سمت پنجره متمایل می‌شدم. نشستن در پَسِ پنجرۀ ماشینِ نو، جای اسب‌سواری و تماشاگری از فرازِ درشکه در هوای آزاد را نمی‌گرفت؛ امّا خب، چیزی بود برای خودش.بعدش با آن ماشینِ سبز کجا رفتیم؟ به کدام سمت؟ خوش‌حال و ناراحت‌ام که این خاطره بیش از این ادامه نمی‌یابد. دو / خوانشی نو از اتّفاقی کهنهچند سال گذشت. از بیرونِ اصفهان، از آن تبعیدگاه، آمدیم خانه‌اصفهان؛ محلّه‌ای در شمالِ اصفهان. نه خودِ خانه‌اصفهان که بخش‌هایی از آن می‌تواند لوکس و لاکچری باشد؛ بلکه پایین‌شهرِ خانه‌اصفهان. جایی در حوالیِ مارچین و بهرام‌آباد.شمال و جنوبِ جغرافیاییِ اصفهان، مثلِ تهران نیستند. این‌جا جنوبْ ثروت‌مند و اعیانی است و شمال عمدتاً برای میان‌مایه‌دارها و فرودستان. و البته هر دو مثال‌های نقضی در دلِ خود جای داده‌اند.در خانه‌ای دو طبقه زندگی می‌کردیم، در طبقۀ هم‌کف. در مقایسه با خانۀ قبلی، روبه‌راه‌تر و دل‌بازتر بود. آن‌قدرها هم کابوس‌ناک و تاریک نبود. آدم‌های خوبی هم دوروبرمان بودند. صاحب‌خانه‌ای مهربان داشتیم که نامِ خانوادگی‌اش را به اشتباه به جای «مزروعی»، در سجل «محروصی» ثبت کرده بودند. آقا و خانمِ محروصی و پسرانِ سربه‌زیر و محجوب‌اش، سرِ اجاره خیلی با ما راه می‌آمدند و در کل انسان‌های نیکی بودند و حریص نبودند. تا سال‌ها با آن‌ها ارتباط داشتیم. خاصّه مادرم دوستیِ خوبی با خانم محروصی داشت؛ یک خانمِ رنگ‌پریده، آرام و مهربانِ گیلانی.+ این شیرینی‌ها رو خودم درست کردم. بدید بچه‌ها بخورن.- دستِ شما درد نکنه. چرا زحمت کشیدید. سالار از خانمِ محروصی تشکر کن برات شیرینی آوردن...= ....هنوز آن ماشینِ لجنی را داشتیم. من دیگر مدرسه می‌رفتم. می‌بایست کلاسِ دوّم باشم. مادرم به‌تازگی و پس از شکستگیِ پای پدرم، ناگزیر و خوش‌بختانه، رانندگی آموخته است و صبح‌ها من و خواهرم را به مدرسه می‌رساند. پدرم هم صبح زود، با سرویس می‌رود کارخانه تا بعدازظهر. چیزِ زیادی از پروسۀ آموزشِ رانندگیِ مادر خاطرم نیست. جز چند برخورد با درِ پارکینگ و ردِّ سبزی که رنگِ بدنۀ ماشین بر در و دیوارها به جای می‌گذاشت، و البته خونِ‌دل‌خوردن‌های پدر. هر خطّ و خشی بر ماشین، انگار نیشتری بود بر جانِ او. من و خواهرم و مادر با شوخی و خنده، سعی می‌کردیم آن نیشترها را التیام ببخشیم. که معمولاً جواب نمی‌داد. پدر همه‌چیز را خیلی جدّی می‌گرفت و ما می‌بایست تلطیف می‌کردیم تا چیزها بتوانند ادامه بیابند.به هر حال مهم و مبارک بود که مادر رانندگی یاد گرفته است. حالا بدونِ پدر هم می‌شد به خانۀ مامان‌جان رفت. خودِ پدر هم با این‌که بابتِ ماشین اغلب نگرانی داشت، در مجموع راضی و خوش‌حال بود که مادر رانندگی آموخته است. شکستنِ پای پدر سببِ خیری ناخواسته شد.یک صبحِ سرد و ناجدّیِ مهر، آبان یا شاید هم آذر بود که سه تایی سوار ماشین شدیم تا به مدرسه برویم. وارد خیابانی که کاج نام داشت (یا فقط کاج داشت) شدیم و پس از طیِ مسیری، نمی‌دانم برای چه و چگونه، بی‌خبر ماشین به سمت چپ منحرف شد و ما به سمت شمشادها کشیده، و سپس متوقف شدیم. نیمۀ سمتِ چپِ ماشین خیلی نرم و راحت از روی جدول‌ها بالا رفت و قبل از آن‌که شمشادهای زیادی را تحت فشار بگذارد، بر جای ایستاد. خوبیِ رانندگیِ مادر این است که هیچ‌گاه تند نمی‌رود و برای همین، اتفاقاتِ این‌چنینی را به رویدادهایی کم‌خطر و حتی فرح‌انگیز بدل می‌کند. من آن اتفاق را تصادف نمی‌نامم. بزرگ‌نمایی است. پس از انحراف به سمت شمشادها، هر سه‌مان خنده‌مان گرفته بود و بعد یک آقایی از آن سمتِ خیابان آمد و یکی دو نفر هم از جاهای دیگر و کمک کردند تا به مسیر برگردیم و برویم مدرسه. به مدرسه رفتیم. و قرار نبود پدر چیزی بفهمد. مگر این‌که خودش علاقۀ زیادی به تماشای با دقّت و جدّیتِ بدنۀ ماشین نشان می‌داد. سه / آخرین بارقه‌های آن نهرِ ممنوعهسالِ بعد، نمی‌دانم چه می‌شود که خانواده تصمیم می‌گیرند من و خواهرم با سرویس به مدرسه برویم. شاید پدر صبح‌ها با ماشین کار داشته است و با آن به کارخانه می‌رفته است، یا دست مادر جایی بند بوده است. رانندۀ سرویسِ من، خانم یداللهی بود. خانمی مهربان، پرجنب‌وجوش، فعّال و با تعریقِ بالا. یکی از هم‌سرویسی‌ها و هم‌کلاسی‌هایم، عرفان نام داشت. پسری شلخته و ژولیده. آن موقع‌ها، که کسی لَش نمی‌پوشید و راه‌ورسمِ لَش‌پوشی نمی‌دانست، او لَش‌پوشی می‌کرد. با موهای بلندِ مجعد و درهم‌وبرهم. فرزندِ طلاق بود. عرفان از آن موقع تبدیل شد به ایماژِ تیپیکالی که از فرزندان طلاق در ذهن دارم: پسرانِ تُخس و آشفته‌ظاهری که با راننده‌های سرویس‌شان خیلی صمیمی‌اند. چون عرفان با خانمِ یداللهی خیلی تورَگی بود. من همیشه تعجب می‌کردم و نمی‌توانستم بفهمم. تا واردِ ماشین می‌شد، خانم یداللهی با او کلی خوش‌وبش می‌کرد و یک‌دیگر را در آغوش می‌گرفتند. راست می‌گویم.یکی از چیزهایی که آن زمان برای من نمادِ ثروت‌مندی بود و چه بسا هنوز هم هست، امکانِ تهیۀ نوشیدنی‌های دَنِت بود. داشتنِ بی‌دردسرِ یکی از آن پاکت‌های مکعبی‌شکل، برایم بسیار دور و سخت می‌نمود. عرفان هر روز صبح با یک پاکت دَنِت واردِ ماشین می‌شد. زمانی بود که تبلیغ‌های مسحورکنندۀ دَنِت، زیاد از تلویزیون پخش می‌شد. آن بافتِ نرم و غلیظِ شیرکاکائوهایش را که در تلویزیون مثلِ آبشاری بهشتی، سرازیر می‌شد، هنوز به یاد دارم. پنداری مظهرِ مطلقِ لذّت و طعم و زیبایی بود. و عرفان هر روز این اسطوره را جلوی من سر می‌کشید و بی‌خیال، چند قطره‌ای از آن را هم روی صندلیِ پرایدِ قدیمی و لاجانِ خانمِ یداللهی می‌ریخت. این‌جا باز هم متعجب می‌شدم: کافی بود عرفان فقط یک تعارف به خانم یداللهی بزند و او هم دَنِت را چنگ بزند و با همان نِی هورت بکشد. نمی‌توانستم باور و قبول کنم که دو تا آدم، از یک نیِ مشترک استفاده کنند. آن هم این دو تا آدمی که تقریباً غریبه محسوب می‌شدند و هر دوی‌شان به‌نظرِ من پاکیزه نبودند.+ تو چیزهای زیادی را Ew می‌کنی؛ این‌طور نیست؟- با تو موافقم. من مبتلا به سندرومِ Ewی حادّ و بی‌قرار هستم و مشکلِ چندانی با آن ندارم.به‌عنوانِ یک کودک، چیزها را زیادی جدّی می‌گرفتم. فلذا همیشه تعارف‌های عرفان را رد می‌کردم و لب به دَنِت‌هایش نمی‌زدم. انگار که نوشیدنیِ نهرِ ممنوعه باشد. امّا الآن اگر ببینم‌اش و اگر هنوز دَنِت بنوشد، شاید آن گناهِ اوّلیه را مرتکب شوم.صبح‌ها خانم یداللهی اوّل به سراغِ من می‌آمد و بعد عرفان. دیگرانی وجود ندارند. فقط من و عرفان و خانم یداللهی در ذهن‌ام ته‌نشین شده‌ایم. یک روز فرایند طی شد؛ من سوار شدم، عرفانْ خرامان با نوشیدنی‌اش واردِ ماشین شد، عرفان و یداللهی دوستی‌شان را به رخ کشیدند و کمی بعد رسیدیم دمِ درِ دولنگۀ مدرسه. طبیعی است که راننده‌ها حساس باشند روی این‌که بچه‌ها حتما از سَمتی که ماشین رد نمی‌شود از ماشین پیاده شوند؛ یعنی از سمتِ پیاده‌رو. من داشتم می‌رفتم که پیاده شوم، عرفان هم همین‌طور. امّا نمی‌بایست این اتفاق هم‌زمان می‌افتاد. چون به این معنا بود که من و عرفان در حالِ پیاده‌شدن از دو درِ متفاوت هستیم و ناگزیر یک نفر از سمتِ خیابان پیاده خواهد شد.+ خطر!- چطور مگر؟عرفان نباید پیاده می‌شد. او باید صبر می‌کرد تا من پیاده شوم و بعد به دنبال و از سمتِ من پیاده می‌شد. امّا او «بیش‌فعال» بود و قرار و پای صبرِ نداشت. برای همین بی‌هوا در را باز کرد و ماشینی همان لحظه از کنار ماشین خانم یداللهی به سرعت رد شد و زد به در ماشین و آن را کامل خم و چوله کرد و رفت. عرفان سالم بود. فقط کمی ترسیده بود. صدای برخورد ماشین با در، وحشت‌ناک بود. پس از اتفاق، عرفان بی‌درنگ پا به فرار گذاشت و من هم‌چنان منتظر نشسته بودم و به تشویشِ خانم یداللهی می‌نگریستم و پیشِ خودم فکر می‌کردم انگار خیلی هم ناراحت یا عصبانی نیست. آن‌قدری که انتظار داشتم برافروخته نشده بود. شاید حتی اگر عرفان آن‌جا می‌ماند (و مثلاً از ترس یا پشیمانی گریه می‌کرد) او را در آغوش هم می‌کشید. سرانجام، درِ ماشین از بین رفته بود و پاکتِ دَنِت، روی صندلیِ عقبِ ماشین افتاده بود. عرفان به جای ماندن و پذیرش، فرار کرده بود، رفته بود. این پایانِ رابطۀ خانم یداللهی و عرفان بود؛ پایانی سرد و ناگهانی. چهار / سرقتِ بی‌دقّتنمی‌توانم همۀ این سال‌ها را تعریف کنم. مجبوریم کمی جلو برویم. زمان‌پریش شویم. به آیندۀ زمانِ گذشته برگردیم. اوایلِ نوجوانی. خانۀ جدید و این بار، شب‌های آتش‌بارِ تابستان. باز هم شمالِ شهرِ اصفهان، منتها در محله‌ای به نامِ ملک‌شهر و نه خانه‌اصفهان. ماشین؟ نه، نداشتیم. فروخته بودیم تا یک بهترش را بخریم. ولی نتوانسته بودیم. عوضش پدر یک موتور جور کرده بود که علی‌الحساب کارمان لَنگ نماند. آن زمان، اوجِ تمایلِ نوجوانانۀ من به تملک و راندنِ موتور بود. که مدام و بی‌رحمانه توسط پدر رد می‌شد. البته که به پدر حق می‌دهم. اما الآن می‌توانم حق بدهم.+ آن زمان چطور؟- مطلقاً این چیزها سرم نمی‌شد.من موتور می‌خواستم. یک موتورِ 70 سی‌سیِ قرمزرنگ که برای پسرکی به سن و جثّۀ من، کوچک و منطقی بود. امّا پدر نه تنها این خواسته را برآورده نمی‌کرد، که حتی نمی‌گذاشت از موتورِ خودش استفاده کنم و آن بادی را که سال‌ها قبل روی درشکه‌های میدان به کلّه‌ام نخورده بود، روی موتور دریافت کنم.خانۀ جدیدمان سه واحد داشت. ما طبقۀ دوم بودیم و طبقۀ هم‌کف و اول، با هم قوم و خویش بودند. این‌ها گاهی با هم به مسافرت می‌رفتند و خانه از سر تا ته در اختیارِ ما بود. این یعنی دیگر خبری از بوی همیشگیِ پیازداغ و سروصداهای مهمانی‌هایشان نبود و خداوند روی ماه‌مان را بوسیده بود. ساکنینِ طبقۀ اول، یک پیکان داشتند. پیکانی سن‌وسال‌دار ولی سر حال. همسایه‌های بی‌خیالی بودند. به همان شیوه‌ای که درِ خانه‌شان همیشه باز بود و بوها و صداها و صحنه‌های مختلفی از اندرونی به راه‌پله و اماکنِ دیگر منتشر می‌شد، درِ ماشین‌شان نیز معمولاً قفل نبود و سوییچ هم اگر نه همیشه، ولی گاهی روی خودِ ماشین بود.حالا در نظر بگیرید یک عصرِ تابستان است. لابُد می‌دانید عصرِ تابستان برای پسربچگانِ ممیز یا در آستانۀ تمیز، مثلِ شبِ ماهِ کامل برای گرگینه‌هاست. ناگهان چیزی در آن‌ها تغییر می‌کند و به جوش می‌آید و سرشان داغ می‌کند و باید آن کار/گَندِ گُل‌درشتی که از صبح موفق به انجام‌اش نشده‌اند را، آغاز و تمام کنند. عصرِ آن روز، من دچار سرخوردگی بودم. از صبح به دوستم جواد قول داده بودم که موتورِ پدرم را می‌آورم تا با هم برویم گَشتی در محل بزنیم. ولی غافل از این‌که پدر با موتور بیرون بود و قرار هم نبود تا شب برگردد. ولی در دلِ هر فقدانی، یک امکانی نهفته است و گاهی اگر ابژۀ میل انتقال یابد، اتفاق خوبی خواهد افتاد. قطعات معما را کنار هم چیدم و قضیه برایم روشن شد.+ حتماً مادر و خواهرت خانۀ مامان‌جان بودند.- پدر هم که با موتور بیرون بود.+ خانه سراسر خالی بود؟- پیکانِ همسایه آن‌جا افتاده بود.+ و تو می‌خواستی او را از بی‌سرنشینی و عزلت نجات دهی؟چیزی جای موتور را نمی‌گرفت. اما در آن لحظه مَرکب مهم نبود، مقصد و رکاب مهم بود. ناگفته پیداست که من رانندگی بلد نبودم. اما جواد، که یک سالی از من بزرگ‌تر بود و پدرش از آن‌هایی بود که گاهی در خیابان‌های خلوت ماشین را می‌داد به او تا براند، از پسِ کار بر می‌آمد. او بلد بود با پیکان‌وانتِ پدرش رانندگی کند. این ماشین هم همان بود، با پالانی متفاوت. اما مانعِ اول در میانۀ پردۀ نخست، خودنمایی کرد. درِ ماشین قفل بود و خبری از سوییچ نبود. پرونده را بسته‌شده دانستیم و داشتیم به سمتِ پاتوقِ همیشگی‌مان، مسجد راه می‌افتادیم که لااقل نماز را نخوانده نگذاریم. امّا در لحظۀ آخر، و آن‌گاه که «امیدمان بوی نا گرفته بود»، پیشنهاد کردم که سری هم به جاکفشی‌شان بزنیم. ضرری ندارد. شاید سوییچ آن‌جا باشد. دستِ خانوادۀ ایرانی را خوب خوانده بودم. سوییچ پیدا شد و رفتیم سراغِ ادامۀ جنایت.من پیشنهاد کردم برویم خواجو. همیشه دوست داشتم با ماشین به خواجو بروم و آن را جایی پارک کنم و بروم لب آب قدم بزنم. گرچه این آرزو نمی‌توانست کامل محقق شود، چون راننده من نبودم و نمی‌توانستم ماشین را جایی پارک کنم. از جهتی، آن شب یکی از مدّاحانِ معروف و محبوب برای ما - که «بچّه‌هیئتی» به حساب می‌آمدیم - به اصفهان آمده بود و برای شهادتِ یکی از ائمّه، مجلسی به پا کرده بود. جواد که هیئتی‌تر بود، گفت برویم هیئت. او برتری داشت. نظرش غالب شد و رفتیم هیئت. من در مجلس اضطراب داشتم. چند دقیقه یک بار، خودم را به سختی از بینِ جمعیتِ شورمندِ داخلِ حسینیه بیرون می‌کشیدم تا به ماشین سری بزنم. هر بار سر جایش بود. باز هم در عزلت گرفتار شده بود.هیئت که تمام شد، همه‌چیز خیلی دیر شده بود. به خانواده گفته بودم با دوستم آمده‌ام هیئت. نگفته بودم چگونه و با چه وسیله‌ای. آن‌ها هم نپرسیده بودند. آخرهای شب بود، 11 به بعد، که داشتیم بر می‌گشتیم. دو سه خیابان بالاتر از محلۀ خودمان بودیم، که نورِ چرخانِ گشتِ پلیس را از توی آینه دیدیم. در مخیله‌مان نمی‌گنجید که گیر دهد. همان‌طور که در مخیلۀ گشتی‌ها نمی‌گنجید که دو پسرِ کم‌سال، این موقعِ شب، سوار بر پیکانی وسط خیابان باشند. آقای پلیس سرش را از پنجره بیرون آورد.+ بزن کنار.جواد جواب‌گو بود و من فقط خشک شده بودم. احتمالاً کف دست‌هایم عرق کرده و بیش از حالتِ عادی، گرمم بوده است. آقای پلیس گفت این ماشینِ کیست و این موقعِ شب این‌جا چه می‌کنید و از این حرف‌ها.- مالِ بابامه.سپس گفت شمارۀ پدرت را بگیر. پدرِ جواد آدمِ پایه‌ای بود. گرچه هیچ نمی‌دانست، ولی از پشت تلفن پلیس را قانع کرده بود که همه‌چیز تحتِ نظارت و اجازۀ اوست. پلیس رفتنی شد. هم‌چنان مشوش به آقای پلیس نگاه می‌کردم. از همان اول اهمیتی به حضورِ من نداد. پیشِ خودم فکر می‌کردم انگار خیلی هم ناراحت و بدبین و عصبانی نبود؛ آن‌قدری که از پلیس‌های نیمه‌شب انتظار می‌رود.به خانه که رسیدیم، ماشین را خاموش کردیم و به سختی آن را به داخل پارکینگ هُل دادیم تا توّجه ساکنینِ طبقۀ دوّم را جلب نکند. پدر جواد با موتور آمد دنبال‌اش. صورت‌ام خیس از عرق بود. و مثلِ خر پشیمان و مثل سگ ترسیده بودم. گرچه هر اتفاقِ بدی هم افتاده بود، در ذهنِ من بود. در بیرون همه‌چیز را مویرگی رد کرده بودیم.فردای آن روز، که از کنارِ ماشین رد شدم و زیرچشمی نگاه و وارسی‌اش کردم - انگار دختری باشد که شبِ قبل و گذرا با او هم‌بستر شده باشم و هنوز به او نظر دارم - دیدم لاستیکِ جلو سمت راست، روی زمین ولو شده است. بادش خالی شده بود و نمی‌دانم چرا و چطوری پنچر شده بود. اما خوش‌حال و راضی بودم که این بخش از سانحه را، موقعی فهمیدم که دیر و تمام شده بود. قرار نبود تقصیری متوجه من باشد. آن ماشین همان‌جا بوده و آن بلا هم همان‌جا سرش آمده بود و من هم از چیزی خبر نداشتم. خانواده هم چندان جویا نشدند که مگر این‌ها مسافرت نبودند، پس چرا ماشین‌شان دیشب به بیرون رفته و برگشته است. گرچه ممکن است مادر اول صبح، در قالبِ همان حرف‌های ساده‌ای که زوج‌ها دربارۀ همسایه‌هاشان به هم می‌زنند، از پدر پرسیده باشد که: «ماشین‌شون دیشب بود؟» و پدر گفته باشد نمی‌دانم و توجه نکردم. در هر حال، بحران با مداخلۀ الهی، به خوبی مدیریت شد.چند سال بعد، وقتی داشتیم اثاث‌کشی می‌کردیم، روزِ آخر، قضیۀ سرقتِ تابستانی را به خانواده گفتم. سعی کردم جوری تعریف کنم که خنداننده باشد و نه‌چندان جدّی؛ با لطافت برگزار شد. گرچه دودی که از سر پدر بلند شده بود را هیچ‌گاه در اثرِ پُک‌زدن به هیچ قلیانی نتوانسته‌ام مجدد ببینم. به همسایه‌ها هم باید قضیه را می‌گفتم. زمان چیزهای زیادی را محو کرده بود. آقای همسایه وقتی در را باز کرد و بوی پیازداغ و هُرمِ داخلِ خانه‌اش خورد توی صورتم، انتظاری جز این نداشتم که با لب‌خندی و مزاحی، پروندۀ آن سرقت را برای همیشه ببندد. پرونده و در را با هم بست و بوی پیازداغِ خورش‌سبزیِ آن روز ظهرِ خانه‌شان را خیلی زود از من دریغ کرد.-- آبانِ خشکِ صفرچهار --آن روزهای سبز؟!</description>
                <category>&#039;Salarovski&#039;</category>
                <author>&#039;Salarovski&#039;</author>
                <pubDate>Wed, 12 Nov 2025 13:06:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزارشِ یک اتّفاقِ آبی</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%90-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%AA%D9%91%D9%81%D8%A7%D9%82%D9%90-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-esouadwjkcrt</link>
                <description>خوشگل می‌خندی. خنده‌هایت کامل است. چون با صدای کوچک و سریع‌ات همراه است. یک همراهیِ ناخواسته، ولی بی‌نظیر و کافی. سعی کردم پیش از این و زودتر، تصور و شکلی از خنده‌ها و حالاتِ چهره و بدن‌ات در ذهنم ایجاد کنم. ابتدا در تخیل‌ام جا نمی‌شدی. بیرون می‌زدی. پیش از این به دختری با این قدوقامت فکر نکرده بودم. همیشه میانه‌گرا بوده‌ام. اما تو قلمی و بلند و سرکشی. برای من خیلی اهمیت دارد. آدم‌ها باید فرم و شکل خاصی داشته باشند. باید در ذهن و تصور من جا شوند. در چارچوب‌های ذهن‌ام. باید بفهمم چقدر به من شبیه، یا از من دوراند. در این مورد، خودم را مرکزِ هستی می‌دانم. این حق را برای خودم در نظر می‌گیرم که مرکزیتِ جهانِ کوچکی باشم که خودم ساخته‌ام.فرمِ پیکرِ آدم‌ها، خاصّه اگر قرار باشد شکلی از فراارتباط را با آن‌ها تجربه کنم، اهمیت بسیارتری می‌یابد. فیزیک، مقدّم و [تا یک جایی] مهم‌تر از روان است. فیزیک می‌آید و می‌ماند. فیزیک‌ات اگر در کلّه‌ام جا گرفت و حَک شد، بقیۀ داستان آرام‌آرام شکل می‌گیرد. آن بیرون آدم‌های نادانی هستند که خیال می‌کنند بسیار متعالی و ژرف‌اندیش‌اند. چه می‌دانم؛ شاید هم باشند. اهمیتی نمی‌دهم. دم از چیزهای عجیب و غریبی می‌زنند که من نمی‌فهمم چیست. از این‌که چیزی به نام تفاهم وجود دارد. یا وابستگیِ احساسی و عاطفی. یا می‌گویند باید بسنجی و ببینی فردی که قرار است با او روابطِ حادّ انسانی را تجربه کنی، منطبق و سازگار با تو هست یا نیست. امّا می‌دانی نظر من چیست؟ این‌ها همه سُردادنِ ماجرای برای آن‌ها ترسناک و برای من اصلی، به زیرِ فرش است. پنهان‌شدن پشتِ حرف‌های قلمبه‌وسلمبه است. سر و تَهِ قصّه این است که آدم‌ها مثلِ لِگو و جورچین باید در هم چفت شوند. در هم جا بگیرند. درهم‌تنیدگیِ فیزیکی که رخ بدهد، یعنی کار تا جاهای مهمی، درست پیش رفته. من باید تو را ببینم اوّل. باید ابعاد مختلف‌ات را زیرِ نظر بگیرم. به‌عبارتی، با چشم بپلکم دور و برت، در قاب‌ها و مناظرِ متفاوت، در حالاتِ مختلف. بعد اگر جرقه‌ای خورد و چیزی رخ داد، یا آدم در یک جا قفل و خیره ماند، خب آن‌گاه انگار که، بله.درضمن باید بگویم این فرایند به هیچ وجه هم مکانیکی نیست. کسی قرار نیست دیگری را مثلاً در ویترین تماشا کند. این کار باید دزدکی و یواشکی و به‌شکلی پیشینی صورت بگیرد. اگر دغدغه‌اش را داشته باشی، راه‌اش را می‌یابی. زرنگ‌ها می‌دانند به موقع‌اش چه کنند. و من به کمکِ آن چند قطعه عکسی که شاید دزدکی به دستم رسیده بود چنین کردم. گرچه عکس‌هایت محو بود، پُرنور بود یا تاریک. ولی آن الهۀ اثیری که در فکر من اسیر بود را به آرامی بیدار کرد و من را به این‌جا کشاند. منطق و رنگ‌آمیزیِ الهه‌های ذهنی‌ام را تغییر دادی. الهۀ جدیدی هستی پُر از کمی‌ها و کژی‌های دوست‌داشتنی.گمان می‌کنم کنتراستِ زیاد دوست داری. شمایل‌ات جار می‌زند. عکس‌هایت را هم ببینی همین است. بازی می‌کنی با این دم و دستگاه‌های عکّاسی‌ات. لنز را عوض می‌کنی، نور را یک جا می‌گیری و یک وقت می‌تابانی، گاه بر روی سه پایه و گاه با آن دستِ رنگ‌پریدۀ استخوانی و رگ‌آبی عکاسی می‌کنی؛ تو چه کار می‌کنی؟ چگونه به این عکس‌ها می‌رسی؟کارِ آسانی نبود گیرآوردنِ آن چند فریم. انگار خیلی هم دروغ نیست که می‌گویند عکّاس‌ها سخت‌عکس هستند. یا عکّاس‌ها را نمی‌شود با لنز شکار کرد. من نمی‌دانم، ولی می‌گویند. کسانی چون تو خودشان را قایم می‌کنند پشت فریم‌های‌شان. همه‌چیز و همه‌کس را عکس می‌گیرند و به عالم نشان می‌دهند، که خودشان را پنهان کنند. هان؟ از چه می‌ترسی؟نکند تو هم مثلِ ویویَن مایر باشی؟ گذاشته‌ای بعد از مرگت، سال‌ها بعد، کلکسیونری بی‌خبر از همه‌جا در جمعه‌بازاری بی‌رمق فریم‌های خاک‌خوردۀ عکس‌هایت را پیدا، و کشف‌ات کند؟ نه قرار نیست ویویَن مایر باشی. چون من خیلی زودتر وظیفۀ آن کلکسیونر را انجام خواهم داد. این عکس‌هایی هم که از خودت گرفته بودی و من پنهانی به دست آوردم،‌ نشان می‌دهد پشتِ‌کاری بیش از او دارم و خیلی زودتر دست به کار شده‌ام. عکس‌هایت را پیدا کرده‌ام و پیشِ خودم نگاه خواهم داشت. شهرتِ فوران‌کنندۀ بعد از مرگ، به چه کارت خواهد آمد؟ نه به درد تو می‌خورد، و نه من را درمان می‌کند. بیا پشت پا بزن به این شهرت و از خودت برای من عکس بگیر.خنده‌ات خوشگل است. خوشگل‌تر از آنی که کم‌وبیش در عکس‌هایت دیده بودم. زیباتر و کشیده‌تر از اطوارهای آنا کارینا در «دارودستۀ جداافتاده‌ها»، و سردتر و به‌یادماندنی‌تر از لَوَندیِ جین سیبرگ در «ازنفس‌افتاده». راستی که من را یادِ همان‌ها می‌اندازی. با این موهای کوتاه‌وبلندت و این بی‌قیدیِ پاریسی. و رنگی که به آن‌ها زده‌ای! بچّه‌مزلّف! هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم من با این اوضاع و احوال، روبه‌روی تویی این‌چنین بنشینم. روسری که به سر نداری که با آهنگ زندِوکیلی آبی وصف‌اش کنم،‌ ولی خب موهای روی سرت که خیلی آبی است. آبی‌تر از آب. دقیقاً کدامین آبی است؟ فیروزه‌ای؟ نه. این یکی روشن‌تر است. از کاربنی و نفتی و سرمه‌ای هم که ساعت‌ها فاصله دارد. یک اسمی باید داشته باشد. به‌سانِ دیگر اسم‌هایی که برای آرایشِ سروصورت و دست‌وپای خود و دیگر جاها می‌نامید. مثلِ اکستنشن و شینیون و مِش و کراتینه و این‌ها. ربطی نداشت. ولی عجالتاً همان آبی خطاب‌اش کنیم. خب الآن اگر بگویم من از کودکی رنگِ آبی دوست داشته‌ام، شاید این‌طور برداشت کنی که بله، یک پسر معمولاً در چنین موقعیت و وضعیتی، هر آن‌چه دخترِ آن‌طرفِ میز هست را سند می‌زند به نامِ علاقۀ تاریخیِ خود به آن چیز. تا بتواند آبِ بیش‌تری از کاسۀ مغزِ دختر بنوشد. امّا تو را به صبر دعوت می‌کنم دوستِ من. چون این جمله را می‌خواهم بگویم، و راست هم بگویم، که «از کودکی دل‌بستۀ رنگِ آبی بودم»،‌ اما این جمله یک تا چند امّا و اگرِ مهم دارد که می‌تواند ذهنیتِ تو را تغییر دهد. این را هم بدان که من امروز هر تلاشی می‌کنم تا جلوی تو، متفاوت ظاهر شوم. برخی از این تفاوت‌ها واقعی، و برخی ساختگی است. و جالبیِ ماجرا آن‌جاست که تو هیچ‌گاه نخواهی فهمید کدام یک، آن یکی است و کدام یک، این یکی. آسان به دست آمده‌ای، امّا مثلِ یک ماهیِ آبی زود از دست می‌روی.آبی را از وقتی به یاد دارم، دوست داشتم. البته که همۀ پسران دوست داشتند. در دوگانۀ صورتی و آبی، همواره پسران در سمتِ آبی صف‌آرایی می‌کنند و دختران درجهتِ صورتیِ تاریخ می‌ایستند. از این ابژه‌های اشباع‌شدۀ جنسیتی که گریزی نیست. ولی خب یک علّتِ خاص‌تری که می‌توانم بابتِ علاقه‌ام به رنگِ آبی بر بشمارم، دل‌دادگیِ عمّۀ کوچک‌ام به تیم استقلال بود. رنگِ آبی از آن زمان‌ها تمامِ آسمانِ ذهنِ مرا پوشاند. من «عمّه‌کوچیکه» را عاشقانه می‌پرستیدم. همه می‌دانستند می‌خواهم با او ازدواج کنم. خاصّه بعد از این‌که به خانۀ ما آمد تا مدّتی با ما زندگی کند، متوجّه شدم او نیز برای عشقِ من ارزش قائل است و قصد دارد این را به همه اعلام کند و برای همین به خانه‌مان آمده است. با این‌که پنج-شش‌سالی بیش نداشتم، ولی تمام سعی‌ام را می‌کردم که با هر آن‌چه در دسترس‌ام بود، در اوّل زندگی برای خودمان خانۀ آبرومندی بسازم. درودیوارها را با بالش و متکا، محکم می‌ساختم و از چادرنمازِ آبی و گل‌گلیِ مادرم برای سقفِ بالای سرمان استفاده می‌کردم. معمولاً نهارها را در اتاق پذیرایی با مادر و پدرم می‌خوردیم و سپس به خانۀ خودمان در اتاقِ من می‌آمدیم و آن‌جا چای می‌نوشیدیم و عمّه برایم به فرانسه تن‌تن می‌خواند و من هم خیلی جدّی، مثلِ آدم بزرگ‌ها، می‌شنیدم و قند در دهان می‌انداختم و سر تکان می‌دادم. عصرهایی هم که تلویزیون فوتبال می‌داد، جلوی تلویزیونِ کوچکِ خش‌دارمان کنارِ هم دراز می‌کشیدیم و روی شکم‌مان کاسۀ تخمه می‌گذاشتیم و می‌شکستیم. من سرم را روی شانۀ او می‌گذاشتم. بوی نخلِ موهای خرمایی‌اش را هنوز می‌توانم به خاطر بیاورم.در تخمه‌خوردن بر خلاف او که بی‌نقص و سریع، به کوهی از پوسته‌تخمه‌های سالم و یک‌دست می‌رسید، من خیلی توفیقی نداشتم. فقط تخمه را در دهانم می‌انداختم و کمی سروصدا تولید می‌کردم و سپس آمیختۀ پوست و مغزِ تخمۀ خیس‌شده را در بشقاب می‌انداختم. گاهی هم عمّه تخمه‌ها را با دندان‌های سفید و مرتب‌اش پوست می‌کَند و ناگاه می‌دیدم دستم را باز کرده و مشتی مغز تخمه در آن می‌ریزد. یکی-دو بار هم پوست تخمه بیخ گلویم گیر کرد و داشت خفه‌ام می‌کرد. امّا عمّه نجات‌ام داد.به هنگام تماشای فوتبال، خیلی درک درستی از چیزی که آن‌جا، داخلِ آن جعبۀ زمخت اتفاق می‌افتاد نداشتم. همۀ آن آدمک‌ها لباس‌هاشان سیاه و سفید بود. عمّه سعی می‌کرد به من بگوید آن‌ها که لباس‌شان تیره است، استقلالی هستند و پیراهن‌شان درواقع آبی است. بعد اشاره می‌کرد به کاربُن‌های روی میزِ پدر. می‌گفت این رنگی است. از کاربن خوشم می‎آمد. رنگ و بوی آن را دوست داشتم. بعد که عمّه رفت، گاهی کاربن‌های پدر را بر می‌داشتم و می‌جویدم. زبانم مثلِ آدم‌فضایی‌ها آبی‌رنگ می‌شد. می‌توانستم طعم‌اش را حس کنم. دلم زیاد برای عمّه تنگ می‌شد. آخر عمّه رفت. نمی‌دانستم، ولی همیشه رفتنی بود. پاریس را نشان کرده بود. آخرش هم رفت. ولی دیگر برنگشت. به پاریس نرسیده در مانْش غرق شد. در میانِ آب‌های آبیِ اقیانوس اطلس جا ماند. هیچ‌گاه نتوانستم او را فراموش کنم.آبی برایم دوست‌داشتنی و اَبَدی شد. به وسیلۀ استقلال و آسمان و چادرنمازِ مادر، ولی تنها به خاطرِ عمّه. الآن می‌خواهم برسم به بخشِ امّا و اگر: امّا بزرگ‌تر که شدم، با این‌که علاقه‌ام به رنگِ آبی حفظ شد، ولی تغییر ماهیت داد. رنگِ آبی هنوز برایم مهم بود. ولی در زندگی‌ام هیچ جایگاهی نداشت. با خودم فکر می‌کردم این چه‌جور رنگی است که دوستش دارم؟ رنگِ ول‌معطلی است. کم‌رنگ و بی‌رمق‌اش من را یادِ لباس‌های یک یا چندروز مصرفِ بیمارستان می‌اندازد. همان‌ها که بیمارها به تن می‌کنند و بعد می‌اندازند در آن سطل‌های بزرگِ وسط راه‌رو (راستی نمی‌دانی بعد چه بر سر آن لباس‌ها می‌آید؟ مثلِ «در جبهۀ غرب خبری نیست»، آن‌ها را می‌شویند و ترمیم می‌کنند و می‌دهند به نفرات بعد، یا مثلِ فهرست شیندلر، همه را یک‌جا معدوم می‌کنند؟ باید یک روز با دوربین‌ات به سراغِ این لباس‌ها و قصّه‌هاشان بروی[م]).آبیِ پررنگ هم که خیلی برایم جذابیت نداشت. رنگی نبود که بخواهم بپوشمش. مگر خیلی‌خیلی پررنگ. شاید سرمه‌ایِ مایل به سیاه. این باز یک چیزی است. ولی در نهایت معتقدم آبی رنگی نیست که بر خودم به کار ببندمش. بپوشمش. آبی مالِ آن بالاست. سرت را که تکان می‌دهی باید ببینی‌اش. اگر نزدیکِ دریا باشی، در پایین، و اگر فقط نزدِ آسمان باشی، در بالا. و اگر هر دو را در کنارت داشته باشی، در بالا و پایین.امّا از این امّا بگذرم و برسم به یک اگر. امّا اگر این موهای تو را نمی‌دیدم خیال می‌کردم کاروبارم با رنگِ آبی تمام شده است. آن را همان‌طور در میانِ فیروزِگان رها می‌کردم و به آسمان و دریا و رنگِ پیراهنِ صمد مرفاوی اکتفا می‌کردم. رنگ موهای تو نه که خیلی اغواگر باشد، ولی گیراست. یک نوع آبیِ خاص و فلزی است. مثلِ آنی است که یکی از این دخترکانِ «آبی گرم‌ترین رنگ است» به سر زده بود. گرچه به‌نظرم آبی به هیچ وجه گرم نیست. آبیِ تو مثلِ سوزِ ساحلِ رشت در زمستان، به اندازۀ کافی سرد است. فقط احتمالاً در یک صورت گرمابخش باشد آن هم وقتی است که روبه‌روی تلویزیون دراز کشیده باشی و بازیِ استقلال را تماشا کنی و من تو را تماشا کنم. در کل باید بدانی موهایت تأویل‌پذیر هستند. سوژۀ تحقیق و پژوهش‌اند. ای کاش ۱۰ سال پیش دیده بودمت. رساله‎ام را دربارۀ هرمنوتیکِ رنگ‌دانه‌های مویت می‌نوشتم. از الآن تا قبل از اذانِ صبح می‌توان دربارۀ این موضوع مباحثه کرد و واسطۀ فیضِ الهی‌اش قرار داد.هرچه هست، نه که از جهتِ تملّق و مخ‌زنی بگویم، که فکر کنم تا الآن با این خنده‌هایت به این پیروزی نائل شده‌ام، ولی خب زیباست. فقط باید بگذاری‌شان بلند شوند. موی کوتاه قشنگ است، راحت است، متفاوت است، ولی فاقدِ جذابّیتِ لازم است. فکر نکن الآن موهایت را کوتاه کرده‌ای و دیگر هیچ شیوۀ آرایشِ مویی به تو نمی‌آید. همین الآن، من را که می‌بینی که به‌گمانم موهایم کمی از موهای تو بلندتر است، فکر نکن در چشم همه جالب و قابلِ‌تحمل هستم. معمولاً کسانی که مرا با موهای کوتاه دیده‌اند، لعن و نفرین‌ام می‌کنند که چرا موهایم بلند است. گرچه بخشی از آن برمی‌گردد به بی‌قیدی و بی‌توجّهی‌ام به ظاهر و آراستگی. امّا برای تویی که تازه من را دیده‌ای و گذشته‌ام را ندیده‌ای، چندان هم غیرقابلِ‌تحمل نیستم. عرض‌ام این است که صبر کن تا موهایت بلند شوند.من قبل از این‌که برسم این‌جا، با خودم عهد کرده بودم کم‌تر حرف بزنم. بگذارم تو بیش‌تر حرف بزنی و من بشنوم. دوست داشتم تو فقط بگویی. ردیف دندان‌هایت را با خنده نشان بدهی. نمی‌دانم تا چه حد موفق بودم. تو که نمی‌دانی. گاهی از فرطِ حرف داشتن و حرف نزدن، ساعت‌ها در اتاق دهان باز می‌کنم و کلمه بیرون می‌دهم. راه می‌روم و گفت‌و‌گو می‌کنم. می‌گویم و می‌شنوم. از میانِ این حرف‌ها دیالوگ‌های خوبی بیرون می‌آید. یک بار اواسطِ ظهری در ماهِ آذر بود و نور از پنجرۀ کوچک‌ام اتاق را گرم و روشن کرده بود. روبه‌روی آینه ایستاده بودم و داشتم موهایم را شانه می‌زدم. بعد برای 15 دقیقه مداوم در آینه حرف زدم و از دقیقۀ 16 فهمیدم این یک نمایش‌نامۀ بداهه است که دارد خلق می‌شود و پیش می‌رود. نمایش‌نامه‌ای دربارۀ مردی تنها که پس از 30 سال زندگی در اتاقی کوچک، از آن‌جا بیرون می‌آید و به گردش می‌رود. ولی در گردش، گم می‌شود و هر چه می‌گردد، خانۀ خود را باز نمی‌یابد. تا دقیقۀ 60 نمایش‌نامه را ادامه دادم و به دقیقۀ 68 که رسید، هر آن چه گفته بودم را از یاد بردم و بُرِس را روی میز گذاشتم و گرفتم خوابیدم.Water Lilies, Claude Monet</description>
                <category>&#039;Salarovski&#039;</category>
                <author>&#039;Salarovski&#039;</author>
                <pubDate>Thu, 18 Sep 2025 01:07:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کسی سراغِ آن تخت نرود</title>
                <link>https://virgool.io/We-write-to-survive/%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%BA%D9%90-%D8%A2%D9%86-%D8%AA%D8%AE%D8%AA-%D9%86%D8%B1%D9%88%D8%AF-wvuamxwdvymb</link>
                <description>روزِ چندمِ «جنگ» است؟ دقیق نمی‌دانم. لامذهب در ساعاتی آغاز شد که آدم بعداً (و همین الآن) برای محاسبۀ دقیقِ روزگرد و هفته‌گرد و ماه‌گرد و سال‌گردش دچار مشکل خواهد شد. «سندرومِ جواد خیابانی» در بافتنِ تاریخ فراگیر خواهد شد:«جنگ موقعی شروع شد که شب بود، ولی درواقع صبح به حساب می‌آمد. هنوز پنداری امشب بود، ولی درحقیقت باید بگوییم فردا صبح بود. شبِ جمعه‌ای بود که پنج‌شنبه بود.»برای آسان‌سازیِ قضیه سعی می‌کنیم با اطلاقِ «نیمه‌شب» به آن بازۀ زمانی، خودمان را از این مسائلِ بیهودۀ زبانی و شورش علیه قراردادها برهانیم. در یک مورد من به شکلی ناخودآگاه علیه قراردادهای (زمانی و زبانی و یا چه‌می‌دانم فیزیکی) عمل می‌کنم. بیش‌ترِ وقت‌ها به آدم‌ها می‌گویم «شب به خیر». صبح باشد یا ظهر، شب باشد یا عصر. آخرْ می‌دانید که، باید دیده باشید حتماً، که جهان همیشه شب است. این بازیِ نور و ظلمت هم مقوّایی است که گردانندگانِ جهان به نوبت جلوی دیدِ سیّاره می‌گذارند و بر می‌دارند که دل‌خوش باشیم به وجود و حضورِ نور و روشنایی و وضوح. پایت را که از سیّاره بیرون بگذاری می‌فهمی قضیه چیست. دوزاری‌ات می‌افتد که این تمهیداتْ خاصِّ توست وگرنه که در جهانی همواره تنگ و تاریک و بلعنده گیر افتاده‌ای. تو صرفاً یک Truman هستی که در False Show به بازی گرفته می‌شود.امّا جوان‌مَردِ پیری را هم می‌شناختم که برخلافِ من، هرگاه کسی را می‌دید، خواه ظهر بود یا شب، صبح بود یا عصر، می‌گفت «صبح به خیر». راستش نمی‌دانم چرا این گونه بود. شاید جهانِ فراسیّاره‌ایِ او، همواره صبح بوده است. سیاه که نه، سفید بوده است. اصلاً در مواجهه با او بود که من شدم یک آدمِ شب‌به‌خیری. آدم‌های صبح‌به‌خیری در طولِ تاریخ، ناخواسته به جان‌گیریِ جنبشِ شب‌به‌خیری‌ها دامن زده‌اند. همیشه برایم عجیب بود که چرا بر فرضِ مثال، تنگِ غروب، موقع سلام و احوال‌پرسی در درگاهِ مسجد، به آدم می‌گوید «صبح به خیر جَوون». هنوز هم عجیب است.هنوز درگیر اخبارم. عادّی‌ترین اعتیاد و گرفتاریِ هر کسی است این روزها. هرچه هم دسترسی به اینترنت کم و محدود باشد باز هم تغذیۀ روزانۀ اخبارِ خود را از هر کجا بشود جور می‌کنیم. امّا از یک چیز فراری‌ام و تا ببینم از روی‌اش رد می‌شوم: خبر مرگ و کشتارها و جزئیاتی که پیرامونِ آن‌ها انتشار می‌دهند. هیچ دوست ندارم بخوانم و ببینم‌شان. دقیقاً نمی‌دانم چرا. شاید چون حال‌ام را بد می‌کند. چون خسته‌تر و زمین‌گیرتَرَم می‌کند. می‌ترسانَدَم که این خبرها تا کِی خبر می‌مانند؟ نکند از یک خبر در دوردست به یک اتفاق در همین نزدیکی تبدیل شوند؟سوالات دیگری هم از خودم می‌کنم: تا کجا و کِی می‌توان ادامه داد؟ تا کجا می‌توان اسم و اطلاعات و عقبۀ کسانی که در این کارزارِ پوچ کشته می‌شوند را ردیف کرد و برای‌شان محتوا تولید کرد و آه کشید و حسرت خورد؟ منظورم یک چیز است. منظورم ترسی است که از روزمرّه‌شدنِ مرگ و قتل و دیدنِ خون دارم. یک بار گذرتان این طرف‌ها خورد، سری به گلستان شهدای اصفهان بزنید. برای قدم‌زدن و به‌یادآوردنْ جای مناسبی است. بیایید راه برویم در میانِ قبور. نوشته‌های روی سنگ‌ها را بخوانیم. چند هزار نوشته، آدم، زن، مرد، بچه، بزرگ، پیر و چه و چه. همه «شهید» شده‌اند. کشته شده‌اند. در زمان‌های مختلف و روش‌های متفاوت. در جنگ هشت ساله، ترورها و بمب‌گذاری‌ها، سقوط و کرونا و دیگرها. همه مردمی عادّی‌اند که یک روز زندگی کرده و روزِ دیگر مُرده‌اند. و این اصلاً اتفاقِ خوبی نیست. حالا هر روز داریم همین را تجربه می‌کنیم. تا یک‌جا می‌توان مرگ را به اتفاقی خاص و مهم بدل ساخت. ولی وقتی مرگ روزانه و همه‌شمول شود، دیگر نمی‌توانی از آن به‌سانِ واقعه‌ای خاص و خطیر یاد کنی. هر کجا که مرگ عادّی شود، زندگی نحیف و حداقلی می‌شود. خودکشیِ (به قولِ دورکیم) دگردوستانه (یا همان شهادت‌طلبی) و دگرکشی زیاد می‌شود.اصلاً نمی‌دانم این مهملات را برای چه دارم ردیف می‌کنم. بی‌هدف و بی‌اثر و بی‌مایه. همه کار می‌کنم که از قصه‌گویی فرار کنم. قبل‌ترها فورانِ احساساتم به خروجی‌های بهتری ختم می‌شد.این روزها همه دارند قصه می‌گویند. روایت‌گویی جان گرفته است. مردم دارند دست و پا می‌زنند که لحظات را ثبت کنند، تاریخ را به خوبی زیست کنند و گنجینۀ خاطرات و اندوخته‌های‌شان را غنا و قوّت بخشند تا در صورتِ جان‌به‌دربردن از این سیاه‌چالۀ افق‌زدوده، بعداً بتوانند دو کلام با نوه‌های‌شان گفت‌وگو کنند و به هر حال به عنوانِ پیرهای سال‌خورده و جهان‌دیده، جذّابیت و وقاری داشته باشند. خودم نیز بیش‌ترین تقلای این روزهایم در همین راستا است. امّا نمی‌دانم. این جنگ خیلی جنگِ پوچی است. هیچ کاری نمی‌شود کرد. هیچ نقشی نمی‌توان آفرید. فقط باید نشست و نظاره کرد. رفت روی پشت بام و ذوق کرد یا گُرخید. از طرفی هم آدم با خودش می‌گوید این وضعیت نه به همان اندازه‌ای که تهدیدآمیز است، ولی تا حدی هم فرصت‌زا است. و می‌توان از این هنوز اندک آرامش و عزلتِ متزلزلی که گاه در برخی نواحی برقرار است، استفاده کرد و برنامه‌های شخصی را پیش بُرد. مثلِ همین مشاورهای کنکور که می‌گویند: «الآن که همه دارند در بورش و خون می‌غلتند، وقتش است خودت را از این باتلاق بیرون بکشی و کناره بگیری و جلو بزنی». منطقِ پیش‌رفت همیشه همین است. 95 درصدش مبتنی بر خودخواهی و خودبینی و بی‌تفاوتی است. از آن طرف هم عذاب وجدان و ناراحتی و تقلا برای فایده‌مندی آدم را آسوده نمی‌گذارد آخر. آه.امروز کارتون «در جست‌وجوی نمو» را شبکۀ پویا گذاشته بود. هر روز ساعت 14 کارتون‌های سینمایی می‌گذارد. خاطره‌انگیزهای دیگری مثل «بالا» یا «شش قهرمان بزرگ» را هم تا الآن نشان داده است. امروز هم نمو را نشان داد. با هر فریمِ آن میلیاردها لیتر هورمونِ نوستالژی ترشح می‌کردم و طاقِ آسمان را می‌شکافتم و شکافته می‌شدم و با سر سقوط می‌کردم. آن دوبلۀ درخشان، آن دیالوگ‌های ایرانی، آن قصّۀ بسیار جذاب و شخصیت‌های دوست‌داشتنی. سال‌ها بود ندیده بودم‌اش. فکر کردم قصّۀ مارلین (پدرِ نِمو) نیز، قصّۀ این روزهای ما است. یادتان است مارلین چقدر پخمه و محافظه‌کار بود؟ آن لطیفۀ مسخره و فوق‌العاده که دربارۀ خیارهای دریایی و نمی‌دانم چه بود را همیشه قاطی می‌کرد و از دلقکیّتِ درون‌اش به دور افتاده بود. بعد اما سفری پیش آمد. بسیار سفر باید، تا پخته شود ماهی. دل را به دریا زد و افتاد دنبالِ نمو. با لاک‌پشت‌های هفت‌هزارساله هم‌سفر و سربه‌سر شد و از شکم نهنگ سالم به در آمد و کلّی ماجرای دیگر را تجربه کرد. همه‌اش برای چه؟ شاید اگر الآن ازش بپرسیم، به ما پاسخ دهد آن کارها را نکردم که کرده باشم، کردم که نمو را بیابم. امّا درواقع همۀ این کارها را کرد که آن جوک را در انتهای کار، بتواند خوب جلوی بقیۀ والدین تعریف کند. که کوله‌بارِ تجربه‌اش سنگین شود. که مورد ارجاع و استناد قرار بگیرد. ما هم لابُد در همین سِیر و رِیل قرار گرفته‌ایم. مارلین‌وار افتاده‌ایم دنبالِ نِموی باله‌بُریدۀ زندگی. هرچند دُوریِ فراموش‌کار دوروبرمان نیست که یاری و همراهی‌مان کند و حال‌وهوای‌مان را صفایی دهد و ترسناکیِ اقیانوس را با جیغ و دادها و بامزّگی‌هایش از بین ببرد و به شنا دعوت‌مان کند.درِ غُردانی‌ام هنوز مُهروموم است. از دورانِ پساکرونا به این طرف چندان سراغش نرفته‌ام. یک زمانی آن‌قدر خالی‌اش می‌کردم، خصوصاً در همین ویرگول، که تلخی‌اش در آمده بود. الآن که بر می‌گردم نگاه می‌کنم می‌گویم بس کن ایرانی. چه خبر است مگر. آن‌قدر شلوغش کرده‌ای. الآن هم با این که غُر تو دلم فراوونه، لکن هنوز بازگشایی نکرده‌ام. توانِ غُرزدن هم ندارم آخر. تحملِّ این فشارها و اتفاقات و ماجراها و دل‌بَری‌ها آن‌قدر جان فرسود از او که جوانه‌های نوپای نهالِ غُر را در جا خشکانده است. وصف‌الحالِ این روزها، «ای دریغا»ی چاوشی است. اصلاً بعضی از این آهنگ‌ها را برای الآن خوانده است این دیوانه.ای دریغا، ای دریغااز جوانی، از جوانیسوخت و دود هوا شدپیشِ روی‌ام زندگانیامتحان‌های این ترم هم که افتاد شهریور. و نه دقیقاً شهریور، که دقیقاً به زمانی نامعلوم که می‌تواند شهریورِ 404، یا شهریور و ماه‌های دیگرِ سال‌های دیگر باشد. مثلِ یاس که مدیر برنامه‌اش گفته بود مرداد آهنگی منتشر خواهد کرد. و مُرداد هم آمد و رد شد و خبری از آهنگ نشد و جامعۀ رپ‌دوستِ شوخ‌طبع می‌گفت مشخص نکرده است کدام مرداد. شاید مردادِ سال بعد را می‌گفته است.عجیب است. به خواب‌گاه فکر می‌کنم. به اتاقِ کوچک‌ام در ساختمانِ 15. به لباس‌ها و وسایل و کتاب‌ها. به خوراکی‌های داخل یخچال. به لحظاتِ آخری که داشتم بیرون می‌زدم. به بارِ اوّل که عصر بود و با عجله وسایلم را جمع کردم و تا دم در رفتم، و نرفتم. و دوباره برگشتم که نصفه‌شب بروم. هنوز نتوانسته‌ام درست دربارۀ آن لحظات بنویسم. هنوز هم مایل نیستم. آن لحظاتِ پایانی خوف و رجای محض بودم. از سر امیدواری، برخی چیزها را نیاوردم. با خودم گفتم خب حتماً به زودی باز می‌گردم. بهتر است سبک بروم. و از سر ترس و بُهت، تا توانستم چیزهای ضروری را، با در نظرگرفتنِ ماندنی‌بودنِ وضعیت، برداشتم. اتاق را در همان حال رها کردم.ممکن است به زودی آوارگان و جنگ‌زدگان بشوند ساکنینِ اتاقِ من. ممکن است تختم بشود محلِ استراحتِ پیرمردی که آخرِ عمری آواره و خانه‌خراب شده است. یا دخترکِ 12 سالۀ ترسیده و ناخوشی که عروسک‌هایش را، و خواهر یا برادرش را زیرِ آوار جا گذاشته است. ممکن هم هست اتاق همان‌طور خالی بماند. از خاک پُر شود و در خود بپوسد. کسی به سراغ تختِ من نرود. یخچال بسوزد. یا حتی به خاطر آلودگی‌های هسته‌ای، آن حوالی قرنطینه و به موزه تبدیل شود. آن شلوارِ پارچه‌ایِ خوش‌پوش را باید می‌آوردم. یا آن کفش‌های نو را. یا آن کُتِ سبزِ پاییزی را. کتاب‌ها را. آدم چه چیزهایی را که جا نمی‌گذارد. چیزها چه آدم‌هایی را که جا نمی‌گذارند.کمال‌گرایی آخرین چیزی است که در این وضعیت حق دارد وقت‌گیر و اذیت‌کننده باشد.02 تیرِ 1404https://vrgl.ir/r5gEWعکس از لَری تاوِل / فلسطین، کرانۀ باختری، 2004</description>
                <category>&#039;Salarovski&#039;</category>
                <author>&#039;Salarovski&#039;</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jun 2025 01:18:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شما که دیوانه نیستید</title>
                <link>https://virgool.io/@SsAaLlAaRr/%D8%B4%D9%85%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%AF-zvoj4vpiecdo</link>
                <description>این روزها سنگرم را دربرابرِ نوشتن زودبه‌زود تَرک می‌کنم. این میزان از کارِ نکرده و راهِ نرفته و تل‌انبارها و انباشت‌های مجهول‌الوضعیت و بی‌افق، فقط یک راهْ پیشِ پای پُردردِ آدم می‌گذارند و آن هم این‌گونه نامرتب و بی‌هدف و سربه‌هوا نوشتن است.کیا زنگ زده بود. هم‌کلاسیِ دبستان و متوسطۀ اول. هم‌محّله‌ای، هم‌مسجدی. بعد از کلّی وقت. خیلی وقت. یک سال پیش آخرین بار دیدمش. رفته بودم پیشش، در پیستِ اسکیتِ فردوسی، تا دربارۀ انتخابات حرف بزنیم. اوّلین بار همان‌جا اسکیت سوار شدم. کار لذّت‌بخشی بود. به‌واقع روح‌افزا بود. کیا مربّی اسکیت است. چرخ‌های اسکیت‌های اگزوتیکش خوب می‌چرخد. می‌گفت در اسکیت استعداد داری. چون همان ابتدا توانستم با سرعت بروم و با پای چپ سرعتم را کم و زیاد کنم و حتی یک مسیری را بروم و دور بزنم و با موفقّیت متوقف شوم. چندبار تته‌پته کردم تا راه بیفتم. ولی زود راه افتادم. همین یک سال پیش بود. چه مسیری طی کردیم. این همه راه. این همه کار.قبلش خیز گرفته بودم طعمِ گیلاس را ببینم که کیا زنگ زد. عجیب بود. چون همین غروب داشتم عکس‌های دبستان را به کسی نشان می‌دادم. دستانم دورِ گردنِ کیا بود و جفت‌مان دندان‌های فاصله‌دار و یکی‌درمیان‌مان را انداخته بودیم بیرون و خیره‌به‌دوربین می‌خندیدیم. کلاسِ چهارم یا پنجمِ دبستان.هیچ‌وقت تابِ حرف‌زدن با تلفن را ندارم. حتی کوتاه. ولی ناگزیر جواب می‌دهم. آدم‌ها گناه دارند. دلم نمی‌آید جواب‌شان را ندهم. بماند که مدّتی است خودم را گناه‌کارتر از آنان در نظر می‌گیرم و دیربه‌دیر جواب می‌دهم و یا بعد خودم زنگ می‌زنم. همین که زنگ قطع شود و بعد خودم زنگ بزنم، زهرِ کار را تا حدی می‌گیرد.نمی‌دانم چه شد. به کیا گفتم عبّاس حیدری را یادت هست؟ عجب تخم سگی بود! کوتاه‌قامت بود و لُپ‌سُرخی و موفرفری. مثلِ آن پسرکِ موحنایی در کارتون هتل ترانسیلوانیا. عبّاس معلم را زیاد حرص می‌داد. صدای جیغ‌جیغوی بچّه‌گانه‌ای داشت. با چشمانی آبی و بسیار خیره‌شونده. لهجۀ غلیظِ اصفهانی داشت و کم می‌خندید. امّا ما از دستِ کارهای‌اش بسیار می‌خندیدیم. معلم نیز. از خاطرم پاک نشده است هنوز. کیا نه گذاشت، نه برداشت، ناغافل گفت راستی می‌دانستی عباس حیدری مُرد؟؟؟؟؟؟ جا خوردم!!! یکّه خوردم!!! یعنی چه؟ کیا می‌گفت چند سال پیش مُرد. آن قدر خودِ نفسِ خبر برایم عجیب و سنگین و غیرمنتظره بود که جویای چگونگی و چرایی نشدم. بحث را عوض کردم. عبّاسِ کوچکِ مسئله‌ساز. کیا می‌گفت چطور نمی‌دانستی؟ چطور باید می‌دانستم کیا؟ حتم دارم من هم می‌مُردم، در همین حد نیز کسی از آن کلاس مرا به خاطر نمی‌آورد.کیا ترسیده بود و مردّد بود. مدام می‌گفت حالا چه چیزی پیش می‌آید آقاسالار؟ بدم می‌آید می‌گوید آقاسالار. فقط یک نفر حق دارد من را با پیش‌وندِ «آقا» صدا بزند آن هم در صورتی است که مثلاً بگوید: «چطورید آقای سالار؟» یا «مگر نگفته بودم از این کارها نکنید آقای سالار؟! خودتان را در زحمت انداخته‌اید چرا؟» ولی یادم است همواره یک ارتباط نزدیک و محترمانه داشته‌ایم. با این‌که در یک برهه‌ای دوستانِ صمیمیِ یک‌دیگر بوده‌ایم. امّا آقاسالار زیاده‌روی است دیگر. توجّه کرده باشید یا نه، خیلی از پسرها دوستان صمیمیِ خودشان را با اسم اصلی صدا نمی‌زنند و به انواع و اقسامِ القاب و اصطلاحات و اشارات متوسل می‌شوند.کیا ناراحت بود. انبوهِ اندوهِ نهفته در صدایِ آرام و بی‌خروشش مرا به ترس و خنده وا می‌داشت. خوش‌حال هم بود. از این‌که اینترنت قطع است. دلش تنگ شده بود برای دنیایِ بدونِ اینترنت؛ البته اگر بتوانیم واقعاً و کاملاً چنان جهانی را متصوّر شویم.بعد از زنگِ کیا همان 5 دقیقه‌ای که از طعم گیلاس چشیده بودم را رها و فراموش کردم و آمدم چیزی بنویسم. نمی‌دانستم/نمی‌دانم چه بگویم. باید یک چیزی بنویسم. باید چیزی در این صفحه بنویسم. من هم زنده‌ام. سَرَم بازارِ مِس‌گرهای خاموش و بی‌خریدار است. این روزها فقط دلم می‌خواهد ارتباطی بگیرم. ولو نحیف. در این وضعیت فقط آدم دلش می‌خواهد عاشق بشود. بمب بر زمین بخورد و حباب در دل بترکد. جای خالیِ تلگرام و آن عادت‌واره‌ها، به شدّت حس می‌شود. کاش می‌شد مثل کیا قدر بدانم این روزها را.امروز شهر شلوغ بود. شهری زنده و عرق‌کرده از گرمای تابستان. شهری کور از دیدنِ 10 متر جلوتر. شهری خود به کوری زده. این وضعِ شهر آدم را هیجان‌زده می‌کند. آن‌ها در آسمان کارِ خودشان را می‌کنند و ما نیز در زمین مشغولِ کار و بارِ خودمانیم. چهارباغ و نقشِ جهان و خیابان‌ها زنده بودند. زنده به زندگی زیرِ سایۀ مرگ. زیرِ سایۀ سرو. هوشو در «شما که غریبه نیستید» می‌گفت سروِ بزرگ و بلند و مرموزِ سیرچ، هر که را زیرش می‌خوابید دیوانه و مجنون می‌ساخت. همین که سایۀ سرو می‌افتاد روی آن آدم، طرف دیوانه می‌شد. می‌زد به سرش. لابُد پدرِ خودش هم بی‌گدار زیرِ سرو خوابیده است. ما هم سالیانی است زیرِ سایۀ سرو نشسته، خوابیده و زندگی کرده‌ایم. برای همین دیوانه‌ایم. دیوانگی که حتماً نیازی به غُل و زنجیر ندارد آقای سالار.یک نفر پیدا شود آن Ctrl + Z را فشار دهد.30 خردادِ 1404وسطِ چمرانِ جنگ‌ندیده، دو روز قبل از 23 خرداد</description>
                <category>&#039;Salarovski&#039;</category>
                <author>&#039;Salarovski&#039;</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 01:20:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«درون و بیرونِ ۲» و دنیایی که یک‌رنگ نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@SsAaLlAaRr/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%90-%DB%B2-%D9%88-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-gg5nxruouvap</link>
                <description>انیمیشنِ پرطرف‌دارِ &quot;Inside Out&quot; یا «درون و بیرون»، نزدیک به ۱۰ سال علاقه‌مندانِ خود را منتظر گذاشت تا دوباره آنان را به گردشی نو در جهانِ ذهن دعوت کند.در مقام یک مخاطبِ انیمیشن‌دوست احتمالاً عمدۀ تماشاگران قبول داشته باشند که قسمت دوم می‌تواند حتی‌الامکان خود را به موفقیت قسمت اول نزدیک کند و ماندگار شود. رکوردشکنیِ این اثر در گیشه نیز خبر از چنین اتفاقی می‌دهد. به‌هرحال پیداست تیم سازنده با دست پر بازگشته‌اند و چالش‌ها و موانع بسیاری بر سر راه رایلی و رانندگانِ ذهنش تراشیده‌اند و گلاویزشدن و کُشتی با این موانع، بی‌شک جذاب و دیدنی خواهد بود. چرا که ما با دو بُعدِ بیرونی (رفتارهای رایلی) و درونی (ذهن رایلی) مواجه هستیم و این دو بُعد قرار است در تعامل و گاه تضادی مداوم قصه را پیش ببرند.از این‌ها گذشته، بهتر است به‌شکلی گذرا و تا جای ممکنْ پرسش‌گرانه، نگاهی داشته باشیم به برخی معناها و مضامینی که این انیمیشن تولید می‌کند و تفاوت‌های آن با قسمت قبلی را برشماریم.Emotionsرایلی در سرزمینِ عجایبمی‌دانیم که رایلی الآن ۱۳ سال دارد و عملاً وارد دورۀ نوجوانی شده است و قرار است زندگیِ جدیدی با مشخصه‌های نویی را تجربه کند. در انتهای قسمت اول، «پیت داکتر» نشانه‌هایی برای کشمکش‌های احتمالیِ رایلی در قسمت بعدی به ما می‌دهد. مثلاً یکی از سکانس‌های پایانیِ قسمت اول، برخوردِ رایلی با یک پسرِ نوجوان است. پس از این برخورد ما نمایشی جذاب از ذهن پسر را می‌بینیم. به‌محضِ تنه‌به‌تنه‌شدنِ رایلی با پسر، ذهن پسر شروع می‌کند به هشداردادن: «دختر! دختر! دختر!» و بعد می‌بینیم در ذهن پسر به عنوان یک نوجوان که طوفانی از تغییرات جسمی و جنسی و عاطفی را تجربه می‌کند، چه غوغایی به پا می‌شود. با وجود چنین سکانسی، یکی از اولین انتظاراتِ مخاطب برای قسمت بعدی این است که رایلی احتمالاً در ادامه درگیرِ علاقه و حسی شبه‌عاشقانه نسبت به پسری شود یا برعکس پسری به او علاقه‌مند شود. یا حداقل برخوردهای متعددی با پسران داشته باشد.First Crushانیمیشنِ کوتاه &quot;?Riley&#x27;s First Date&quot; یا «اولین قرارِ رایلی؟» که مدت کوتاهی پس از قسمت اول منتشر شد نیز چنین احتمالی را تقویت می‌کرد. با توجه به بافتِ فرهنگی و اجتماعیِ جامعۀ آمریکا، این امر در این سن و سال، چندان دور از انتظار نیست. هم‌چنین می‌دانیم که تمایزات جنسی و جنسیتی، در دورانِ بلوغ و به‌ویژه برای دختران، کم‌کم اوج می‌گیرد و نمودِ بیش‌تری پیدا می‌کند و نمایشِ این تمایزات می‌تواند برای مخاطب و خاصّه در چنین انیمیشنی که پیوندی جالب بین احساساتِ درون ذهن و کنش‌ها و رفتارهای بیرونی برقرار می‌کند، دیدنی باشد. ازطرفی ما با اثری مواجه هستیم که در کنارِ تلاش برای ارائۀ داستانی بامزه در قالبِ بصریِ جذاب، واجد شاخصه‌هایی است که (ظاهراً) برگرفته از آموزه‌های علم روان‌شناسی هستند. پس ناگزیر باید داعیه و دغدغۀ حقیقت‌گویی و نزدیکی به واقعیت را داشته باشد.با توجه به موارد بالا، کاملاً طبیعی به‌نظر می‌رسد که در زندگیِ رایلی ارتباطاتی با پسران وجود داشته باشد. اما «کلسی مان» کارگردانِ قسمت دومِ Inside Out، آگاهانه و زیرکانه، از بازنماییِ چنین واقعیتِ آشکار و مبرهنی فرار می‌کند و تا می‌تواند رایلی را در موقعیت‌هایی قرار می‌دهد که با جنسِ مخالف تعاملی نداشته باشد و فقط فضاهای تک‌جنسیِ دخترانه را ترسیم می‌کند. مثلاً او به اردوی تیم هاکیِ دختران می‌رود، ولی سر کلاس درس نه. رایلی تمام وقت در اردوی تیم هاکی (محبوس) است و تقریباً هیچ برخوردی با جهانِ بیرون ندارد. اما موقعیت‌هایی که برای شخصیت طراحی شده است، از جایی به بعد مشکوک به‌‌نظر می‌رسند.برای همین اگر مخاطب اندکی از ظواهر و خرده‌داستان‌ها و خلاقیت و بامزگی اثر درگذرد، شاید این سوال را از خود و سازنده بپرسد که چرا در قسمت دوم انیمیشن درون و بیرون، هیچ پسری وجود ندارد؟ نه که هیچ ذکوری در فیلم نباشد. می‌دانیم که مثلاً خشم یا ترس در ذهن رایلی مذکرند. اما هیچ مذکری در جهان و بُعدِ بیرونی، به‌جز پدرِ رایلی (که او هم آشِ کشکِ خالۀ انیمیشن است) وجود ندارد. منظور از این عدمِ وجود، این است که مرد یا پسری در فیلم حاضر باشد و نقشی هرچند کوتاه در فیلم ایفا کند و دیالوگی داشته باشد. در پس‌زمینۀ مدرسه می‌توانیم پسرانی را ببینیم. اما در تعاملات رایلی و هم‌چنین در میان دخترانی که در تیم هاکی وجود دارند، هیچ اشاره‌ای به جنس مخالف نمی‌شود. فیلم اساساً در دنیایی می‌گذرد که پسران و مردانْ اهمیت، جایگاه و نقش خاصی ندارند. نه در ورزش، نه در تفریح و نه در زندگیِ روزمره.No more malesکلسی مان، پیکسار، دیزنی یا کسان دیگری که نقشی در پیش‌برد این پروژه داشته‌اند، نمی‌توانسته‌اند به‌راحتی دربارۀ گرایشِ جنسیِ شخصیت‌های فیلم‌شان که احتمالاً دگرجنس‌گرایی نیست، صحبت کنند. چرا که از شکست تجاریِ اثر و خیزشِ واکنش‌ها و ردّیه‌ها علیه خود می‌ترسیده‌اند. برای همین ترجیح داده‌اند مسیرِ عادی و رایجِ بلوغ به‌عنوان یکی از تم‌های فیلم را حذف کنند و دربارۀ مسیرِ نامعمولِ مد نظر خود نیز تقریباً سکوت کنند. باید گفت «تقریباً»، چرا که به موقعیت‌های دور از واقعِ فیلم و نشانه‌های آن اشاره شد. سازندگان با این کار، هم به مقاصد خودشان نزدیک شده‌اند و هم مخاطب را از دست نداده‌اند.امر جنسیِ سیّال یا ثابت؟در ذهنِ شخصیت‌ها نگاه به امر جنسی متفاوت است. عناصر احساسی در ذهن مادر رایلی همه مونث‌اند. یا عناصر ذهن پدر همه مذکرند. اما در ذهن رایلی قضیه فرق می‌کند؛ احساسات در ذهن او، هم مونث‌اند و هم مذکر، و گاهی دقیقاً مشخص نیست کدام‌اند. شاید بتوان گفت که جنسیت در ذهن پدرومادر (نمایندۀ نسل‌های قبل) امری قطعی و ثابت است. اما در ذهن رایلی (نمایندۀ نسل جدید)، امری سیّال است و می‌تواند در طول زمان تغییر کند. چه‌بسا احساساتِ رایلی نیز پس گذراندنِ نوجوانی، به جنسیت واحدی برسند و مثلاً شبیه احساساتِ مادرش، تماماً مونث شوند. شاید هم اساساً ثباتی در کار نباشد یا جنسیتی دیگر شکل بگیرد.جنسیتِ احساسات نزد رایلی و دیگر دوستانش متفاوت است. مثلاً در ذهن رایلی، خشم (Anger)، خجلت (Embarrassment) و ترس (Fear) مذکرند. این از روی صدا و لباس‌های آنان قابلِ‌تشخیص است. درمقابل شادی (Joy)، اندوه (Sadness)، اضطراب (Anxiety)، دل‌تنگی (Nostalgia)، انزجار (Disgust) و حسادت (Envy) مونث‌اند. اما تکلیف مخاطب با حسِ ملال یا بی‌حوصلگی (Ennui) که اصالتاً فرانسوی است (!) مشخص نیست. او ظاهرش به‌نظر مذکر می‌رسد و صدایش نه مردانه است و نه زنانه و رفتارهایش هم خنثی هستند. در این‌جا می‌توان دو سوال از اثر پرسید: اول این‌که چرا یکی از احساسات رایلی باید لهجه و اصالتی فرانسوی داشته باشد؟ چرا فرانسوی و مثلاً آلمانی یا اسپانیایی نه؟ آیا صرفاً به‌خاطر بامزه‌بودن و جالب‌بودن این انتخاب صورت گرفته است؟ اگر این‌طور باشد که بسیاری چیزهای بامزه و نامرتبط را می‌توان در اثر ریخت و و به‌صِرفِ بامزگی و جالب‌بودنْ توجیهِ بیهوده کرد.Ennuiدر دو قسمت این انیمیشن پیش آمده است که احساساتِ ذهنِ آدم‌های مختلف، ظاهر یا صداهای متفاوتی داشته باشند که به خودِ شخصیت آنان و ظاهرِشان باز می‌گردد. اما این‌که فقط یکی از احساسات زبان و لهجۀ دیگری داشته باشد، آن هم بدونِ تناسب با شخصیت و زندگیِ بیرونیِ خود فرد، اتفاقی جدید و نامنطبق با منطق اثر است. دوم این‌که چرا صداگذاری این شخصیتِ مجهول‌الجنسیت، باید توسط «ادل اگزارکوپولوس»، یکی از دو بازیگر اصلیِ فیلمِ پرحاشیۀ «آبی گرم‌ترین رنگ است» که دربارۀ رابطۀ عاشقانۀ دو دخترِ هم‌جنس‌گرا است، اجرا شود؟ یعنی سازندگان خیال کرده‌اند مخاطب قرار است این انتخاب را در میان انبوهِ هنرمندانی که می‌توانستند جای او باشند، تصادفی بداند؟ آن هم در سازوکاری به این عظمت که تمام کنش‌های درونِ آن باید حساب‌شده و منطبق بر اصول و سیاست‌های خاصِ هر کمپانی باشد. انتخابِ اگزارکوپولوس را هم اگر تصادفی بدانیم، انتخابِ «آیو ادبری» که بازیگرِ نقشِ حسادت است را شاید نتوانیم دیگر برحسبِ اتفاق بدانیم. هنرمندی که قبل‌تر اعلام کرده است کوئیر یا غیردگرجنس‌گراست.درواقع سازندگان قصد داشته‌اند بسیار نرم و بی‌اعتنا با مقولۀ جنس و جنسیت (که ازقضا در دوران بلوغ بسیار پررنگ است) مواجه شوند و ظاهرِ بی‌طرفی به خود بگیرند؛ اما چیدمان موقعیت‌ها، شخصیت‌ها و حتی بازیگرها، چیز متفاوتی به ما می‌گوید و پیام‌هایی از سوی اثر به ما منتقل می‌شود که باورپذیریِ این بی‌طرفی را سخت می‌کند.در ناخودآگاهِ رایلی چه می‌گذرد؟اگرچه در بُعدِ بیرونیِ قصه آن‌چنان که اشاره شد هیچ پسری وجود ندارد و در مقر فرماندهیِ ذهن نیز نقطه‌نظر ثابتی نسبت به جنسیت نمی‌یابیم، در بخشی از سفر احساساتِ قدیمیِ ذهن رایلی به ناخودآگاهِ او، با جایی به‌نام &quot;Mount Crushmore&quot;  مواجه می‌شویم که درواقع شوخی با جاذبۀ دیدنیِ &quot;Mount Rushmore&quot; واقع در ایالت داکوتای جنوبیِ آمریکا است. در کوهِ کراشمور، به‌جای یادبودِ ۴ رئیس‌جمهورِ محبوبِ آمریکا، چهار یادبود از آدم‌های موردِعلاقه و محبوبِ رایلی (کراش‌های او) را می‌بینیم. یکی از آنان همان پسری است که رایلی در انتهای قسمت اول و در فیلم کوتاه «اولین قرار رایلی؟» با او روبه‌رو شد. دیگری شخصیتی است که او در کودکی در بازی‌های ویدئویی انتخاب می‌کرده و دو فرد دیگر را نمی‌شناسیم ولی می‌شود حدس زد که هر دو پسر هستند.Mount Crushmoreتنها نشانه و اشارۀ غیرمستقیمی در فیلم که گرایشِ رایلی به جنس مخالف را افشا می‌کند، همین کوهِ کراشمور است. هرچند این گرایشْ فراموش‌شده و مدفون به‌نظر می‌رسد، ولی سازنده بر وجودِ آن صحّه می‌گذارد. از طرفِ دیگر، آن‌چنان که بر شمردیم، نشانه‌های بسیاری برای بی‌اهمیتی و بی‌توجهیِ رایلی (و احیاناً همۀ دخترانِ حاضر در انیمیشن) نسبت به پسران وجود دارد. علاوه‌بر این، توجه و علاقۀ مفرطِ رایلی به «والنتینا اورتیز»، کاپیتان تیم هاکی و میزانسنِ اولین دیدارِ آن‌ها با آن لحظۀ موسیقاییِ عاشقانه و فوکوس و مکث روی صورتِ والنتینا، شاید چیزی فراتر از یک علاقۀ دوستانه و طرف‌دارانه باشد. البته که همۀ این‌ها صرفاً گمانه‌زنی و احتمال هستند و نمی‌توان با قطعیت تایید یا ردّشان کرد و این ایهام در فهم، خواستِ خودِ اثر بوده است.تکلیفی که روشن نشدنسبت انیمیشن Inside Out 2 و امر جنسی بحث‌ها و واکنش‌های زیادی در میان مخاطبان در سطح جهان برانگیخته و باعث تولید محتواها و گمانه‌زنی‌های بسیاری در سایت‌ها و شبکه‌های اجتماعی شده است. با جست‌وجوی کوچکی در اینترنت متوجه این امر می‌شویم. این نشان‌دهندۀ هوشمندی سازندگان در اتخاذِ موضعی میانه و مبهم است. پیکسار خیلی تلاش کرده است رایلی را دختری دگرجنس‌گرا نشان ندهد. اما با قطعیت و شدت نیز، به ما نمی‌گوید که او هم‌جنس‌گراست. بازنماییِ جنسیت و حتی جنس به‌مثابه امری فیزیکی، در سرتاسر فیلم دچار گُنگی و ابهام است.Old Shirtگویا برای این‌که دیزنی در فرنچایزِ پرطرف‌دار و موفقی مثل Inside Out بتواند راحت‌تر حرف خودش را بزند و جهان را سراسر رنگین‌کمانی بازنمایی کند، ۱۰ سال دیگر زمان لازم دارد. ۱۰ سال قبل اگر قسمتِ اوّلِ درون و بیرون با محتوای نسخۀ امروزش ساخته و پخش می‌شد، قطعاً واکنش‌ها و مخالفت‌های بسیاری را بر می‌انگیخت و چه‌بسا طومارش پیچیده می‌شد. روشن است که تاثیرگذاری و نقطه‌زنی، که از توانایی‌های دیزنی و دیگر کمپانی‌های عظیمِ فیلم‌سازیِ آمریکاست، نیاز به پژوهش، برنامه‌ریزیِ دقیق و هزینۀ هنگفت دارد. دیزنی صبور است و منتظرِ عادی‌سازی‌ها و تغییراتِ آینده می‌ماند و بعد دوباره با دستی پُر به میدان می‌آید و همه را مفتون و مسحورِ افسون و جادوی خود خواهد کرد.پ.ن: این متن رو شهریورماه و بعد از اکران این انیمیشن نوشته بودم و قرار بود در جایی منتشر بشه که نشد و افتاد اون گوشه تا همین چند روز پیشا که رفتم سراغش و دیدم انتشارش خالی از لطف نیست و هنوز نکات جالبِ توجهی می‌تونه داشته باشه. امیدوارم داشته باشه.</description>
                <category>&#039;Salarovski&#039;</category>
                <author>&#039;Salarovski&#039;</author>
                <pubDate>Mon, 23 Dec 2024 11:45:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوتاه دربارۀ نمایشِ «گرامر»</title>
                <link>https://virgool.io/@SsAaLlAaRr/%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%80-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%90-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B1-xivszhtnqenn</link>
                <description>نمایشِ «گرامر»، سریع، ساده و بی‌حاشیه است. تئاتری‌ست اُریژینال و به‌غایت دارای پروبلماتیکِ شخصی. شاید این روزها نوشتنِ چنین اثرِ دغدغه‌مند و صریحی، چندان رایج نباشد. حقیقتاً من هم انتظار چنین نمایشی را نداشتم. آن هم در یکی از تماشاخانه‌های تهران. نمایشی که می‌خواهد حرف بزند و کار بکند و قصه‌اش را بگوید و پیش برود. به دور از افه‌های ناضرور و کارنَکُنِ آرتیستی یا گزافه‌گویی و به‌رخ‌کشیدنِ صِرفِ قلم یا تکنیک. گاهی دقیقاً آدم نیاز دارد که چنین اثری ببیند. اثری مستقیم که قرار نیست بی‌طرفیِ ادایی و «جاج‌گریزی» داشته باشد. گاهی هم باید «جاج» کرد. اگرچه که همیشه همه جاج می‌کنند، ولی همان «همه» همیشه سعی می‌کنند این جاجِ خود را در غشایی از «احترام به نظرِ دیگران» و «گشودگی» پنهان کنند تا مبادا جاج نشوند که دارند کسی را جاج می‌کنند.آخر وقتی یک چیزی واقعاً هست، و این هستندگی‌اش دارد آسیب می‌زند و شر درست می‌کند، چرا نباید دست به قضاوت زد؟ چرا باید در قبالِ بدی‌های آن سکوت کرد؟ مگر می‌شود مسئله را با نادیده‌گرفتنِ آن حل کرد؟ البته که قضاوتِ گسترده و تند در یک اثر هنری، چه‌بسا به کلیت آن ضربه بزند و مخاطبی که حتی با آن قضاوت همراه باشد را هم پس براند و امکانِ مواجهۀ طیف متنوع مخاطبان با اثر را از بین ببرد. در واقع باید حرف را گفت، و خیلی هم نگفت. باید نظر را مطرح کرد، ولی نه فقط همان نظر را در وضعیتی که انگار همان یک نظر وجود و واقعیت دارد.«گرامر» سعی می‌کند در این میانه جای بگیرد. بی‌شک موضع اثر مشخص است. ولی موضع اثر آن‌چنان هم به تماشاگر تحمیل و زورچِپان نمی‌شود؛ هرچند سعی می‌کند در ذهن ریشه بدواند و اثرِ عمیقی بر جای بگذارد. در صورتی که موضعِ شما به موضع اثر نزدیک باشد یا حتی نسبت به پروبلماتیکِ نمایش، هنوز موضع خاصی نداشته باشید، این نمایش می‌تواند شما را به جدّ وادار به تأمل و بازنگری کند. از اواسط نمایش تراوشات ذهنیِ شما شروع خواهد شد. بارِ دیگر به بازاندیشیِ مقولهٔ «مهاجرت» در ذهن خود خواهید پرداخت.دو بازیگر در نمایش داریم. متین و فائزه. این دو، در صحنه به‌گونه‌ای قرار گرفته‌اند که چندان حس نمی‌شود بازیگرند. فاصله‌ای با مخاطب ندارند. از همان جنس‌اند. بین صحنه و مخاطب فاصلهٔ فیزیکیِ چندانی هم نیست. صحنه همان‌جایی است که مخاطب نشسته و مخاطب آن‌جاست که نمایش جریان دارد. پرسوناژهای مختلف به‌نرمی شکل می‌گیرند و از بین می‌روند و دوباره باز می‌گردند. قصه، قصه‌ای واقعی است. بسیار زنده و ملموس و تعیین‌کننده. «گرامر» پژوهشی‌ست دراماتیک پیرامون یک مسئلهٔ اجتماعیِ تمام‌عیار و هولناک، که همان مهاجرت باشد.به‌راستی این پرسش این روزها، و در روزهای آتی، باید بیش از پیش مطرح شود. که مهاجرت دارد چه می‌کند؟‌ مهاجرین چطور؟ بازماندگان چه؟ مهاجرت چنان بدل شده است به جزئی روزمره از زندگیِ چند سال اخیرِ همهٔ ما، که حتی حس نمی‌کنیم دیگر باید دربارهٔ آن بنویسیم، یا برایش نمایشی کار کنیم و فیلمی بسازیم. همه به مهاجرت فکر می‌کنند؛ ولی نه برای به‌پرسش کشیدنش و واکاوی جنبه‌های مختلفِ آن. که برای اجرای آن: کِی بروند، به کجا و چگونه. از این نظر «گرامر» نه فقط یک اثر نمایشی‌ست، که به یک پژوهش اجتماعیِ هنری نزدیک می‌شود.جنبه‌های مستندِ نمایش و صحنه‌هایی که بازیگران ارتباط بی‌واسطه و زنده‌ای با تماشاگر برقرار می‌کنند، نشان‌گر این است که اثر قصد دارد کاری بکند. می‌خواهد مخاطب را واقعاً به چالش بکشد و اصلی‌ترین لحظه‌ای که موفق می‌شود چنین کاری بکند، آن لحظه‌ای است که احساساتِ تماشاگر را در دستان خود می‌گیرد. و این دقیقاً همان کاری است که اثر هنری می‌کند: به میانجی‌گریِ احساسات، باید بتواند تاثیراتی میان‌مدت یا در حالتِ ایده‌آل، بلندمدت بر مخاطب بگذارد. «گرامر» نه‌چندان با شرایطی که منجر به اوج‌گیریِ تبِ مهاجرت شده‌اند، که به پی‌آمدهای آن اوج‌گیری کار دارد. نقطه‌نظرِ این اثر پَسینی است و به یک معنا، فردی. نمایش پرسش‌هایی فردی و شخصی مطرح می‌کند از سوژۀ «مهاجر»؛ اگرچه نسبت به شرایط و عواملِ این «فرارِ دسته‌جمعی» به‌طور مطلق بی‌توجه و ناآگاه نیست.از وقتی وارد سالنِ کوچکِ نمایش شدم، سایهٔ نه‌چندان پنهانِ حزن‌واندوهی را افتاده بر فضا احساس کردم. از همان لحظهٔ اولِ نمایش، کمْ پیدا نبود که قرار است این‌جا و در این پلات، زیرو‌پیِ مهاجرت زده شود. خیلی هم خوب. دیدگاهِ نویسنده این بود و تقریباً خوب هم اجرایش کرده بود. با این‌که تلاش کرده بود از مناظرِ گوناگونی مهاجرت را با آورده‌ها یا آسیب‌هایش واکاوی کند، اما تلاش نکرده بود پنهان کند که مهاجرت را اساساً یک امرِ نامبارک می‌داند. اگرچه که ممکن است این برداشتِ شخصیِ من کاملاً با اراده و نیتِ مؤلف هم‌خوان نباشد.بعضی لحظات شاید برخی دیالوگ‌ها یا خرده‌روایت‌ها بیش‌ازحد پیشِ‌پاافتاده و روزمره بودند. یا حتی به‌راحتی می‌شد منطقِ پشتِ آنان را زیرِسوال برد و از مهاجرت و رفتن دفاع کرد. اما واقعیت این است که تأثیرِ هول‌انگیزِ آنان امتناع‌ناپذیر بود. و خب چه چیزی بهتر از احساسات و عواطف برای مقابله با امری مثل مهاجرت؟ در ظاهر و با یک مبنای عقلانی و کاربردیِ صرف، چرا نباید مهاجرت کنیم؟ و به جایی برویم که احتمالاً قرار است از ابعاد مختلفِ اقتصادی، اجتماعی و سیاسی، توسعه، رشد و آزادی پیدا کنیم؟ اما دقیقاً آن لحظه‌ای که عقلانیت توان خود را از دست می‌دهد یا حداقل برای مدتی کوتاه به کنار می‌رود و متغیرهای دیگری وارد معادله می‌شوند، می‌توان چیزهای دیگری دید.پردۀ اولِ نمایش و کشاکشِ متین و مادرش، یکی از تاثیرگذارترین لحظات نمایش بود که در همان ابتدا، نفسِ تماشاگر را در سینه حبس و او را میخ‌کوب می‌کرد. هیچ‌چیز مثلِ یک مادرِ تنهامانده و غریب، نمی‌تواند دلِ آدم را بشکند و اشکش را جاری سازد. فائزه هرچند در ابتدای کار به‌نظر نمی‌رسید نقش مادر را خوب بازی کند، اما رفته‌رفته مادرانگی را خوب اجرا و منتقل کرد. یا آن‌جا که فائزه (به‌عنوانِ دختری مترصدِ رفتن) دیالوگی گیلکی دربارهٔ مادرِ گیلانی‌اش و گِلِه‌های او می‌گوید بسیار منقلب‌کننده بود. «گرامر» از این لحظاتِ کوچک و ساده و ماندگار کم ندارد. باز خوب است مَجراها و لحظات کمدی در کار گنجانده شده بود. این‌گونه تاثیرِ لحظات غم‌انگیز، و هم‌چنین همراهیِ مخاطب با اثر بیش‌تر و راحت‌تر می‌شد.اجرای بازیگران هم در جاهایی عادی و در جاهایی تحسین‌برانگیز بود. سادگی و تاب‌خوردنِ مرزیِ آنان بینِ یک بازیگر و یک انسان عادی خوب از کار در آمده بود. گویی این شخصیت‌ها را از آنِ خود کرده بودند. انگار حداقل بخشی از کار، روایتی از زندگیِ خودشان بود. این‌که اسمِ واقعیِ خودشان روی شخصیت‌ها بود نیز، این شائبه را پررنگ‌تر می‌کرد که نکند اینان همانی باشند که بازی می‌کنند؟ مهم است که خطر بزرگ ارتباطِ مستقیم با تماشاچی را به جان بخری. این یعنی به چالش‌کشیدنِ مهارت‌های بازیگری و فهمِ بازیگر از درام. البته که بداهه‌پردازیِ بازیگران اندکی لنگ می‌زد و تا آمدند خودشان را با قصه‌ای که از تماشاچی وام گرفتند، وفق بدهند و آن را گسترش دهند، اندکی زمان برد. اما در کل مهم و قابلِ‌قبول بود و کار را جمع کردند. فائزه را در جشنوارهٔ فیلم کوتاه تهران، در فیلمِ فانتزی و جالبِ «بهش می‌گن مِنمِنداس» دیده بودم. آن‌جا هم بازیِ بدی نداشت و رگه‌های کمدیِ جالبی داشت؛ آن‌چنان که در گرامر. تواناییِ او در اجرای نقش‌های متفاوت (و حتی قرائتِ آهنگینِ او از قرآن) تواناییِ بالای او در بازیگری را نشان می‌داد. متین هم راستی که «پسرِ خوب» را خوب بازی می‌کرد و نمی‌توانستی بپذیری بازیگر است. خودش بود.در انتهای نمایش سوالی از مخاطب پرسیده شد: «آیا مهاجرت می‌کنید یا خیر؟». به‌جای تیوال همین‌جا پاسخ می‌دهم: خب راستش این همان قصهٔ Simple Future است. مگر می‌شود؟ آیا اساساً چنین ساختاری ممکن است؟ نیست. هیچ نمی‌شود پیش‌بینی کرد که در آیندۀ نامده، چه می‌شود.من همیشه به «خارج» نه به‌عنوان فرصتی برای زندگیِ همیشگی و سکونتِ دائمی، که به‌عنوان امکانی برای تجربه و ماجراجویی نگریسته‌ام. در نزدیکانِ خودم کسانی از نسل‌های قبل بوده‌اند که برای همیشه رفته‌اند به آن یا این سوی کُرهٔ خاکی. و اگرچه رفته‌اند، اما حقیقتاً هیچ‌گاه نمی‌شود رفت. من هم هیچ‌گاه نمی‌خواهم بروم که در نهایت نرفته باشم. یا می‌مانی، یا آخرش می‌مانی. بروی هم مانده‌ای. من سفر را دوست دارم. اسکانِ موقتی و تجربهٔ زندگی در جای دیگر را نیز. بسیار هم دوست دارم. اما خب شاید نتوان اسم این را مهاجرت گذاشت. البته که امشب و پس از تماشای «گرامر» دارم به این فکر می‌کنم که همان اسکان موقت و تجربهٔ زندگی، چه هزینه‌هایی برای انسان به بار خواهد آورد؟ و این هزینه‌ها، کم یا زیاد، مگر همان چیزهایی نیستند که مهاجرت هست؟ رفتن جرئت و گاهی سبعیت می‌طلبد. باید چشم‌ها را بست و رفت. نمی‌دانم تا چه حد می‌توانم چشم‌بندی کنم.پ.ن: نمایش «دیالوگ» در تماشاخانۀ «دا» در خیابانِ خارکِ انقلاب روی صحنه می‌رود. دور دومی است که اجرا می‌شود و از ۵ آبان تا نمی‌دانم کِی روی صحنه خواهد ماند. از تیوال بلیط بخرید و بروید ببینید تا مقداری چشم خیس کنید و لبْ خندان. بلیطش کمی از یک چیزکیکِ سن‌سباستین گران‌تر است؛ ولی طعمِ مِی‌خوش و گَسَش بسیار ماندگارتر، و آورده‌اش چیزی است جُز چربی و قندِ خون.نُهِ آبانِ صفرسه</description>
                <category>&#039;Salarovski&#039;</category>
                <author>&#039;Salarovski&#039;</author>
                <pubDate>Thu, 31 Oct 2024 01:44:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمستانِ آن سال</title>
                <link>https://virgool.io/@SsAaLlAaRr/%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%A2%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%84-tl8cmv3xq1vt</link>
                <description>داشت غروب می‌شد. هوای سرد آمده بود که برف‌ها را سر جای‌شان خشک کند. نیروی پشتیبانی بود. که نگذارد به‌زودی آب شوند. از دانشکده خارج شدیم. زمین‌ها لغزنده بود. او باید می‌رفت بالا. پس رفت در ایستگاه اتوبوس منتظر بماند؛ هرچند می‌دانست به این زودی‌ها اتوبوس نمی‌آید. فقط رفت بنشیند روی نیمکت‌های فلزیِ سرمازدۀ ایستگاه. رفت که رفته باشد. من هم خواستم سرازیریِ دانشگاه را پیاده بروم. دانشگاه را تَرک کنم. قرار نبود اتوبوسی رو به پایین بیاید و راه هم زیاد نبود. آهسته قدم بر می‌داشتم. آن‌قدر آهسته که قدم از قدم بر ندارم.از آن غوغای صبح تا ظهری که دانشجوها به‌خاطر برف راه انداخته بودند، از آن رقص و آواز، فقط صدای غارغارِ کلاغ‌هایی به گوش می‌رسید که انگار از عصر جمعه مهاجرت کرده‌اند به عصرِ چهارشنبه. علاقۀ خاصی دارند به این‌که آسمان و زمین را تصرف کنند و همه‌چیز را مثل پَروبال‌شان به سیاهی بکشند. آن موقع بود که فهمیدم کلاغ‌ها فقط یک روز و یک ساعت در زندگی‌شان دارند؛ هر روزِ آن‌ها جمعه و هر ساعت‌شان غروب است. در این چرخۀ سرسام‌آور گیر کرده‌اند. بی‌چاره‌اند. طبیعت‌شان است. این‌جا و آن‌جا با آن هیکل‌های ترسناک و بدقواره‌شان می‌نشینند تا روزگارِ سیاهِ خودشان را تسری بدهند به کل کائنات. همۀ آواها و نواها را در خود می‌بلعند و یک صوتِ خشک و یک‌نواخت تولید می‌کنند: «غار، غار». شک دارم صیحۀ مرگ چیزی جز این باشد.از منِ او و من و او هم فقط یک یاد باقی مانده بود. از پیاده‌روی‌های طولانی و آغوش‌های کوتاه و جدایی‌های پرنشدنی هیچ نمانده بود جز یک ابرِ تلخ و ناسور. مثل شتکِ یخ‌زدۀ گلوله‌برفی بر قابِ پنجره‌های دانشکده. که چیزی به محوشدن‌اش نمانده است. که به پرتابِ یک «ها» وابسته است. چه زود همه‌چیز رنگ عوض می‌کند. بی‌رنگ می‌شود. ساعاتی قبل دستانش را ول نمی‌کردم. که مبادا سرما لحظه‌ای جای من را در میان انگشتانش بگیرد. تنها نقطه‌ای که می‌توانستم از او داشته باشم، تنها چیزی که سرما پیش از من تصرف نکرده بود، دستانش بود. آخرین پناه و سنگر. اما حالا با او فاصله داشتم. فاصله‌ای به‌قدرِ یک کاروان کلاغِ لال و سرگردان. سعی می‌کردم فاصله بیش‌تر نشود. کم‌تر نشد هم اشکالی ندارد. چشم می‌انداختم به اطراف تا از یاد ببرم؛ بروم.دوست نداشتم ماه سر بر آورد. یا بعدتر خورشیدِ بی‌رحم آتشش را بریزد روی سرِ این آدمک‌های برفی که این‌جا و آن‌جا دیده می‌شدند. طفلکی‌ها داشتند به خواب می‌رفتند. با کلّه‌های کوچک و تن‌های بزرگ؛ یا چیزی در مایه‌های برعکسِ آن. هنرِ دستِ دانشجوهای بی‌هنر و خوش‌ذوقِ دانشکدۀ ادبیات؛ که دانشکدۀ هنرهای نه‌چندان زیبا می‌مانست دیگر. روی درودیوارِ دانشکده پر شده بود از نقش‌ونگارِ کپه‌های برفی که همان‌طور یخ‌زده مانده بودند، و امید داشتند با آفتابی که فردا روزی طلوع می‌کند، آب شوند، سرازیر شوند، بخار شوند. ولی من فقط آرزو می‌کردم این غروب عمرش دراز باشد. و دعا می‌کردم اتوبوس نیاید و کسی هم سوارش نشود. و من هم هیچ‌وقت نتوانم از دانشگاه خارج شوم. سر جایم بمانم که لیز نخورم. تا شاید آن لحظه یخ بزند، و یک نقّاشِ ناشناس، آن را بکشد و قاب کند روی دیوارِ کارگاه خود. که هرگز دست هیچ خریداری به ما نرسد. آن نقاش تنها دست‌آویزِ من برای آویختن در دستانِ هنوز گرمِ او بود؛ که نبود.زمستانْ آن سال توانسته بود خودی نشان بدهد. پیش از آن از او ناامید بودم. گفته بودم زورش به چیزی نمی‌رسد. فوقش فقط راهِ گلوی ما را اندکی تنگ‌تر می‌کند و با دود و غبارِ شهر نَردِ رفاقت می‌بازد. اما آن سال چند روزی خوب یکه‌تازی کرد. فصل سرد، سفرۀ سرما را پهن کرده بود تا سوری بدهد. شهر را با آن همه باد و بُروت، تسلیم کرد و یخ و یخ‌بندانی راه انداخت برای خودش. زورش آن‌قدر زیاد بود که کارِ من را هم یک‌سره سازد و مثل گلولۀ برفی، سُر بدهدم رو به پایین و بیرونم کند، و او را سَردبادی سازد و ببرد بالا.بعد چیزی نگذشت که زمستان هم وا داد و عاقبت با خیالِ راحت، بازی را به هورهورِ کارخانه‌ها واگذار کرد و عقب کشید. آدم‌ها هم می‌گفتند چه خوب! بهار آمد! سر اومد زمستون! سرما رفت! خوشحال و شاد. غافل از این‌که این شهر است که همیشه برندۀ بازی است و بهار و زمستان هیچ‌کاره و مترسک‌اند. زمستان و بهار را قرن‌هاست اسیر استعاره‌ها و شعربافی‌های خودمان کرده‌ایم و به آن‌ها برچسب چسبانده‌ایم. شادی در یکی را محکوم و اندوه در دیگری را مذموم می‌دانیم. این وسط شهر را از یاد برده‌ایم. همان که پشتِ خباثتِ ساختگیِ زمستان است و طراوتِ زرد و آبکیِ بهار را پیوسته به خوردمان می‌دهد. وگرنه که زمستان بود آن بهارِ زندگیِ من. و در پاییز بود تجربۀ اولین و آخرین طراوتِ شیرین و رنگینِ من. و بهار این وسط هیچ‌کاره بود. نگاه می‌کرد و حسادت گریه می‌کرد.هیچ‌گاه از یاد نمی‌برم که شهر همیشه کارش همین است. خودش را در پوستینِ زمستان قایم می‌کند و شروع می‌کند به خراب‌کاری. می‌خواهد بدنامش کند. شهر با کلاغ‌هایش همه‌چیز را زیر نظر دارد. به آن‌ها جا و مکان و غذا می‌دهد تا سیاهی را در همه‌جا تضمین کنند. آن‌قدر همه‌جا سیمِ برق می‌کشد که هیچ کلاغی دغدغۀ آوارگی نداشته باشد. از دل شهر تا وسط بیابان. سیم‌های برق و کلاغ‌ها. رصدِ تمام‌وقت. مبادا کسی از زمستان و سرما و برف، لحظه‌ای سرخوش و گرم شود.</description>
                <category>&#039;Salarovski&#039;</category>
                <author>&#039;Salarovski&#039;</author>
                <pubDate>Tue, 20 Aug 2024 17:52:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@SsAaLlAaRr/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-gfkcrlmndpob</link>
                <description>اضطراب، دلهره، نگرانی، ترس، امید و روشنایی. این‌ها احساسات و حالاتی است که این روزها زیاد تجربه‌شان می‌کنم. چون گمان می‌کنم حالا فرصتِ اندکی برای شکوفایی ایجاد شده است. حالا فرصتِ اندکی برای ممانعت از پژمردگیِ مضاعف ایجاد شده است و من امید بسته‌ام که رَویه تغییر کند و آدمِ نسبتاً جدید، روزنه‌های جدیدی بگشاید و جلوی بسته‌شدنِ روزنه‌های باقی‌مانده را بگیرد. خیلی‌ها می‌گویند: «چه این بیاید چه آن، قضیه فرقی نمی‌کند و آن‌ها هر چه بخواهند می‌کنند و رویه همان است.» این گزاره نیاز به بازنگری دارد. قطعاً شباهت‌ها و یکسانی‌های بی‌شماری وجود دارند که حتی با تغییرِ یک حکومت هم تلنگری به آن‌ها وارد نمی‌شود. اما تفاوت‌ها و تغییرات بسیاری نیز هستند که با تغییر یک فرد، در کل سیستم ایجاد می‌شوند و این امری انکارناپذیر است.مگر می‌شود کسی که رئیس و عضوِ چندین شورای مهم (مثل شورای عالی انقلاب فرهنگی، شورای عالی امنیت ملی، شورای عالی محیط‌زیست، شورای عالی فضای مجازی، شورای عالی سلامت و امنیت غذایی و...) است و ۱۸ وزیر و چندین و چند معاون و رئیس را بر می‌گزیند نتواند تاثیری در شیوۀ حکمرانی و ادارۀ مملکت داشته باشد. کسی که طبق قانون اساسی و دست کم روی کاغذ، بعد از رهبری دومین فرد قدرت‌مند کشور است.جایگاه و اهمیت رئیس جمهور حتی برای آنان که نمی‌خواهند ببینند و بپذیرند، انکارنا‌پذیر است. بستگی دارد سطح تأثیرگذاری را در چه حدی در نظر بگیریم و واقع‌گرایانه مواجه شویم یا آرمان‌گرایانه. قطعاً توانِ رئیس جمهور به مرور در کشور ما تضعیف شده است؛ چرا که سوای خودِ دولت که قلمرو اصلیِ قدرتِ اوست، وی با شوراها و نهادها و قدرت‌هایی که در آنان فقط یک سهم دارد، محاصره شده است و نمی‌تواند تصمیم‌گیریِ مطلوب و مستقلی در برخی زمینه‌ها داشته باشد. و شاید نتواند حتی از برخی از اختیارات خود نیز بهره‌مند باشد. با این اوصاف رئیس جمهور هنوز هم رئیس جمهور است و هنوز هم قدرت دارد و می‌تواند تفاوت ایجاد کند.با کتمانِ این موضوع (ایجاد تغییرات در اثرِ انتخابِ متفاوت) برخی فکر می‌کنند می‌توانند تغییری اساسی‌تر ایجاد کنند. یعنی که مشروعیت یک حکومت را از طریق رهاکردنِ انتخابات، مخدوش کنند و مثلاً به فروپاشیِ سریع‌ترِ آن دست پیدا کنند. اما سوال این است که عدم مشارکت در اموری مثل انتخابات، تابه‌حال در جهان چندبار روند فروپاشیِ یک نظامِ سیاسی را تسریع کرده است؟ یا اگر هم کرده باشد، وضعیتِ بعد از فروپاشی چقدر بهتر و مطلوب‌تر از وضعیتِ قبل از آن بوده است؟صندوقِ رأی در مملکتِ ما از این منظر که می‌تواند منجر به تغییراتی هرچند کوچک شود بسیار مهم است و اما از این نظر که (با تحریمِ آن) بتوان قدمی در راهِ تغییراتی بنیادین برداشت یا پیامِ خاصی را به حکومت منتقل کرد، هیچ اهمیتی ندارد. برای همین باید آن اوّلی را، که جزو آخرین نمودها و نمادهای مداخله و مشارکتِ مردم در آیندۀ سیاسیِ کشورشان است، از دست نداد و هم‌چنین جلوی دست‌درازی به آن را گرفت. «نظام» به آن معنای رازآلودی که می‌دانیم و نمی‌دانیم، طالبِ مشارکتِ پایین است تا همان بدنۀ همیشه و در هر حال رأی‌دهنده بیایند و حماسه بیافرینند و فردِ بی‌خطر را برگزینند و بروند؛ تا کماکان اقلیت به حکمرانی‌اش ادامه دهد.من به‌عنوان یک شهروندِ جوانِ ایران، خسته‌ام. عذاب‌کشیده و رنجیده‌ام از این حاکمیتِ اقلیت و محکومیتِ اکثریت. هر کسی در هر سطحی و به‌نحوی در سختی است، و من هم هستم. دورانِ دانشجوییِ من که از سال ۹۸ شروع شد، از ابتدا مصادف بود با وقایعِ هولناک و ناخوشایندی چون آبانِ ۹۸، ترور سردار سلیمانی، اَبَرفاجعۀ سقوطِ هواپیمای اُکراینی و بعد هم کرونا. بعد از کرونا اما پاییز ۴۰۱ شروع شد. یک تجربۀ تلخِ جمعیِ دیگر. زدوخورد و بگیروببند و بازجویی و کشتار و زندان و چشم‌های کورشده و .... . به‌عنوان یک دانشجو در این سال‌ها جز التهاب و آشفتگیِ اجتماعی چیزی نصیبم نشده و فرصتِ تجربۀ دانشجوبودن به‌معنای کسی که کارِ علمی را در شکلِ حداکثری و در فضایی به‌نام دانشگاه پی بگیرد، نداشته‌ام. ازطرفی تواناییِ بستنِ چشمان و سردرگریبان فروکردن و به کار خود پرداختن را هم نداشته‌ام. یعنی وجدانم اجازه نمی‌داده است. و حالا قرار است از پاییزِ پیشِ‌رو دوباره به دانشگاه بروم و اصلاً دوست ندارم این بار هم شاهد تضعیفِ جامعه و ناخوشایندی‌ها و خشونت‌های نیروهای حکومتی علیه جامعه باشم! این نگاه شاید بیش از حد فردگرایانه باشد اما بی‌شک وضعیتی را توصیف می‌کند که خیلی از افراد با تفاوت‌های کمّی و کیفی با آن دست‌به‌گریبان بوده‌اند. این فریادِ فردگرایانه از دلِ یک رویکرد و دغدغۀ جمعی سر داده می‌شود. نیاز به آرامشِ یک زندگیِ معمولی و ثباتْ خواستۀ بزرگی نیست. به‌قول تقی آزاد ارمکی:«ما برای جنگ آماده نیستیم. ما از یک جنگ آمده‌ایم و در یک جنگ دیگر قرار گرفته‌ایم. ما باید از جنگ عبور کنیم.»با توجه به آن‌چه گفته شد ما دو راه بیش‌تر برای تغییر و دگرگونی نداریم: راهِ سخت و راهِ نرم. راه سخت همان است که مسیری شبیه به ایرانِ پیش از انقلابِ ۵۷ را برگزینیم. و البته که در برهه‌هایی هم این‌چنین کرده‌ایم چون که ناچار بوده‌ایم و نه مختار. چون فشار و تحریک از سوی دیگری بوده است و ما فقط قربانی بوده‌ایم. در این مسیر باید خون بدهیم و زندگی و معیشت را برای رؤیا و آرمانی در دوردست، ایثار کنیم. اما فرقِ ایرانِ الآن با ایرانِ قبل از انقلاب ۵۷ در این است که «گویا» قرار نیست با این مسیر، مسیرِ سخت، به نتیجه و ثمری دست بیابیم و آرمان و رؤیا را به واقعیت و فعلیت نزدیک کنیم. شرایط بسیار فرق کرده است و نوعِ مبارزهٔ دیگری را ایجاب می‌کند. نمی‌گویم خون‌هایی که در دهۀ ۶۰ و سال‌های ۷۸ و ۸۸ و ۹۸ و ۴۰۱ و زمان‌های دیگر ریخته شده است بی‌ثمر است. خونِ مظلوم، شسته نمی‌شود و فرو نمی‌رود. آنان که باید، یا در همین جهان یا در جهانِ دیگر بازخواست و محاکمه خواهند شد. اما در عین حال، خون را نمی‌شود با خونِ بیش‌تر جبران و اثربخش کرد.من کسی هستم که راهِ نرم را بر می‌گزینم. تضمینی ندارم که این راه نیز به جایی برسد و جواب بدهد. هیچ قطعیتی وجود ندارد و به یقینِ کامل هم نرسیده و نخواهم رسید. اما حداقل می‌دانم که این راه، خونِ کم‌تری از من و هم‌نسلان و هم‌وطنانم طلب می‌کند و هزینۀ هنگفتِ جبران‌ناپذیری نیز نمی‌خواهد. جلوگیری از ریختنِ خون‌های بیش‌تر، خدمت و بزرگ‌داشتِ خون‌هایی است که تا به امروز به ناحق ریخته شده‌اند.انتخابِ منبه‌زعمِ من مسعود پزشکیان کسی است که می‌تواند ما را در آن مسیرِ باریک و مِه‌آلودِ نرم، همراهی کند. چه آن‌ها که سودای ماندن و ساختن دارند و چه آنان که عزمِ رفتن و مهاجرت و چه آنان که فقط یک زندگیِ معمولی را خواستارند، باید در نظر بگیرند که با روی‌کارآمدنِ کسانی چون جلیلی یا قالی‌باف، کارِ سخت‌تر و موانعِ بیش‌تری در پیش دارند. پُر واضح و قابلِ‌رؤیت است که تندروها و پایداری‌چی‌ها و اصول‌گراها و کیهانیان، از همین اِقبالی هم که نسبت به پزشکیان ایجاد شده سخت آشفته و برافروخته‌اند و البته که با خودشان هم سر جنگ دارند و نمی‌دانند آن یک نفرشان باید چه کسی باشد. اما یک چیز را خوب می‌دانند که پزشکیان اگر بیاید، در پروژۀ آنان اختلال و انحرافی ایجاد می‌شود و من این اختلال و انحراف را تنها راهِ هدایتِ کشور به مسیرِ پیش‌رفت و سازندگی می‌دانم؛ مسیری که شاید تا نقطۀ آغازِ آن هم فاصلۀ بسیاری داشته باشیم.نزدیک به سه هفته است که محتوای پیرامونِ پزشکیان را دنبال می‌کنم و دربارۀ او می‌خوانم و می‌بینم. نه فقط از رسانه‌های طرف‌دارِ او که رسانه‌های ضد او را هم دنبال می‌کنم. شاید از خیلی از مخالفینِ او، بتوانم از او ایرادات و سوتی‌ها و مشکلاتِ بیش‌تری در بیاورم و معتقد به ناجی و معصوم‌بودنِ او نیستم. اما این را هم می‌دانم که هیچ‌کسی نتوانسته علیه او «افشاگری» کند یا از داخل گنجۀ مرموزِ خود چیزی در بیاورد و پیراهنِ عثمان کند و بگوید پزشکیان انسانِ سالمی نیست یا فاسد است یا سابقۀ ناخوبی دارد. شاید رایج‌ترین ایرادِ منطقی‌ای که به او وارد کرده‌اند، بی‌برنامه‌بودن در برخی زمینه‌ها است. یا حضورِ افرادی در ستاد او که شاید سابقۀ موفقی نداشته باشند. اما چنین ایراداتی لزوماً چیزی را اثبات نمی‌کنند. چون می‌دانیم صرفِ برنامه داشتن یا نداشتن دولت را پاینده و موثر نمی‌کند و حضورِ افرادی که قبل‌تر در فلان دولت عملکردِ متوسطی داشته‌اند، قرار نیست در دولتی با رئیسِ جدید، تکرار شود. برفرضی که همان‌ها دوباره در دولتِ پزشکیان پُست بگیرند.ازطرفی هم به‌نظرم الآن زمانِ پیداکردنِ فردِ ایده‌آل و نقدوبررسیِ موشکافانه نیست. چون گزینۀ دیگری جز او نیست. وضعیتِ ما متأسفانه غالباً اضطراری بوده است. یا باید قرصِ آبی را می‌بلعیده‌ایم یا قرمز را و راه سومی هم نداشته‌ایم. احتمالاً همین یک گزینۀ موجود هم می‌تواند بخشی از خواسته‌ها و مطالباتِ ما را به واقعیت نزدیک‌تر کند. و البته که نباید فراموش کرد که پزشکیان انسانی است اهل مدارا، گفت‌وگو و مردم‌دوستی. او هنوز هم جزئی از «مردم» است. ساده و بدونِ اَدا است. رُک و بی‌پروا حرفش را می‌زند. سابقۀ قابلِ‌اعتنایی در پُست‌ها و مسئولیت‌هایی که عهده‌دارشان بوده است، دارد. به عقاید و نظراتِ جوانان احترام می‌گذارد و حرف‌های عوام‌فریبانه هم نزده است تا به هر قیمتی رأی جمع کند. او می‌تواند با اجماعی که بین متخصصان و کارشناسان ایجاد می‌کند، راهِ‌حل‌ها و پاسخ‌هایی برای مسائلِ کشور بیابد. به‌قولِ محسن رنانی:«پزشکیان، با آن که جرّاح است اما آمده است تا پرستار ایران باشد. شاید او بتواند بخشی از مسئولیت‌های پرستاری ایران را محقق کند.»او توانایی و ظرفیتِ دیالوگ با نیروهای خودسر و تندروی داخل نظام را دارد و می‌تواند ضررها و هزینه‌ها را کاهش دهد و خشونت را به حداقل برساند.#برای_ایران من خودم را آن‌قدر کامل و کافی نمی‌دانم که با اتکا به استنباط شخصی‌ام، این انتخابِ مهم را انجام دهم. آن هم در این وضعیتِ سخت و آشوبِ اجتماعی که تشخیصِ درست از نادرست خیلی هم ساده نیست. بخشی از شک و تردید من از ابتدا تا به امروز، از طریق حمایتِ برخی افرادِ شریف و معتمد و متخصص و روشن‌بین از دکتر پزشکیان، برطرف شده است. در ادامه نامِ اشخاصی که برای من مهم بوده‌اند و از پزشکیان حمایت کرده‌اند را می‌نویسم و احیاناً متنی که در این باره نوشته‌اند را پیوست می‌کنم: محسن رنانی، ناصر نقویان، محمد فاضلی، محسن‌حسام مظاهری، تقی آزاد ارمکی، حمیدرضا جلایی‌پور، علی شریفی زارچی، نعمت‌الله فاضلی و محمد بهشتی.کسانی هم بوده‌اند که صرفاً دعوت به شرکت در انتخابات کرده‌اند اما بی‌شک با توجه به مواضع و دیدگاه‌های آنان در آثارشان، می‌توان فهمید که رأی‌شان کسی جز پزشکیان نیست. یکی از مهم‌ترینِ این اشخاص به زعمِ من، مقصود فراست‌خواه است که بی‌تردید جزو شریف‌ترین و مهم‌ترین شخصیت‌های دانشگاهی و جامعه‌شناسیِ ایران است. او همیشه دغدغۀ ایران و ایرانی را داشته است و از پاک‌طینتان و نیک‌سرشتان است و سابقۀ علمی و کاریِ او چیزی جز این نمی‌گوید. فراست‌خواه یکی از امضاکنندگانِ بیانیهٔ «راه‌گشایی کنیم» است که شرکت در انتخابات و انتخابِ گزینۀ مناسب را بخشی از راهِ برون رفت از وضعِ موجود می‌داند (البته او به‌تازگی در مصاحبه‌ای حمایت خود را از مسعود پزشکیان اعلام کرده است).مشتاقِ گفت‌وگو و خواندنِ نکات و نظراتِ شما هستم.پنجمِ تیرِ 03</description>
                <category>&#039;Salarovski&#039;</category>
                <author>&#039;Salarovski&#039;</author>
                <pubDate>Tue, 25 Jun 2024 20:05:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پُرررسِش‌نامه | اندازۀ سه پُرس نامه</title>
                <link>https://virgool.io/@SsAaLlAaRr/%D9%BE%D9%8F%D8%B1%D8%B1%D8%B1%D8%B3%D9%90%D8%B4-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%DB%80-%D8%B3%D9%87-%D9%BE%D9%8F%D8%B1%D8%B3-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-sci36bpi1u80</link>
                <description>فکت: هیچ‌گاه به یک کمال‌گرای وامانده پیشنهادِ پرسش‌نامه‌نگاری ندهید.از دوستِ عزیزم تقاضا دارم این واقعیت را شب‌ها تا صبح با خود تکرار کند تا ملکۀ ذهنش شود و دیگرباره ما را زخم ندهد.مقدماتاولین و شاید آخرین تجربۀ پرسش‌نامه‌نگاریِ من در ویرگول را خواهید خواند. به‌نظرم در انواعِ نوشتن، یکی از راحت‌ترین‌ها، نوشتن در پاسخ به سوال باشد. چرا که دقیقاً می‌دانی که چه باید بنویسی. ولی این به آن معنا نیست که دقیقاً بتوانی آن‌چه را می‌دانی بنویسی و این سختیِ مواجهه با پرسش‌نامه است. صدها و هزاران پاسخ به ذهنت می‌رسد که می‌خواهی روانه‌شان کنی ولی فقط مجبوری یکی از آن‌ها را برگزینی و وقتی هم انتخاب کردی، تازه جایگزین‌ها و دیگری‌ها رُخ نمایان و جذابیت‌های خود را رو می‌کنند. محدودیت و کوچکیِ دفتر و خستگی و کم‌بودِ وقت هم که همیشه مانعِ آزاددَستیِ قلم و فرسودگیِ کاملِ آن است. این کِرم را - Parsosa - در تنبان‌مان انداخت. خدایش خیر دهد. من این پرسش‌نامه را دچار تغییراتی کردم. محتوای پرسش‌ها تقریباً همان است که پارسا آورده بود اما صورت را تا شد بزک کردم و وَر رفتم. بنده اَدایی هستم. شما هم اگر خواستید بعداً و قطعاً می‌توانید صورتِ سوالات را شخصی‌سازی کنید اما ترجیحاً یک پایبندیِ حداقلی به محتوا داشته باشید تا بازی شکل بگیرد.پُرسِ‌شات / پُرسش‌هات/ پرسش‌هایْت۱. در اثر یک ناهنجاریِ میان‌بُعدیِ مجهول‌المنشأ که در زیرِ تخت‌تان، در گوشۀ اتاق ایجاد شده است، به درونِ دنیای کتاب‌های مصور کشیده شده‌اید و در ابتدای ورودتان به آن جهان، از شما می‌خواهند ردایی ابرقهرمانی بر تن کنید و قدرتی فراطبیعی برگزینید. چه قدرتی را انتخاب و از آن چگونه استفاده می‌کنید؟چه پرسشی! واقعیت این است که من از اواسطِ کودکی به‌شدت متاثر از شخصیت‌های کمیک‌بوکی بوده‌ام. نه این‌که مستقیماً کتاب مصور بخوانم اما از طریق اقتباس‌های سینمایی با آنان آشنا شدم و البته بعدتر برای مدتی کمیک‌بوک هم می‌خواندم. مثلاً مثلِ بسیاری از هم‌نسلانم در کودکی سه‌گانۀ مرد عنکبوتیِ سم ریمی را جَویده بودم. سپس بازگشتِ دوباره‌ام به مارول مصادف شده بود با انتشارِ اولین قسمت از انتقام‌جویان. همان‌جا بود که پُتکِ فیلم‌های ابرقهرمانی بر سینه‌ام فرود آمد و تا چندی پیش که مارول به‌جای زباله فیلم می‎ساخت، هنوز زخمِ آن تازه بود و از شکافِ آن خون می‌تراوید.مخلص کلام این‌که من با این ابرقهرمانان زندگی کرده‌ام و بخش مهمی از خیال‌پردازی‌ها و خواب‌ها و فانتزی‌هایم با آنان گذشته است. اما حالا خودم؟ خب دقیق نمی‌دانم. ولی من از آن قهرمان‌های خداگونه و بی‌حدومرز خوشم نمی‌آید که نه می‌میرند و نه خطری تهدیدشان می‌کند و از آن طرف با قدرت‌شان می‌شود یک سیاره را دود کرد. من همیشه شیفتۀ مرد عنکبوتی بوده‌ام. دیوانه‌وار. اما این تا زمانی رسمیت داشت که دایرۀ آشنایی‌ام با ابرقهرمانان فقط به او محدود می‌شد. بعدتر که با انتقام‌جویان آشِنا شدم، کسی توانست تا حد زیادی به جایگاهِ او نزدِ من نزدیک شود و حتی شاید جای او را بگیرد: تونی استارک و آن لباسِ آهنینِ مسحورکننده‌اش. درواقع تونی استارکِ ذهنیِ من چون از ابتدا با رابرت داونی جونیور شکل گرفته است، با او هست و خواهد ماند. مردِ آهنینی بدونِ رابرت را نمی‌توانم تصور کنم. او بی‌نظیر بود.با این حال، قدرتِ جسمانیِ ددپول و وُلوِرین را هم خیلی می‌پسندم. پس من قدرتِ یک مردِ عنکبوتی با زرهِ تونی استارک و با بدنی مقاوم به زخم و جراحت را انتخاب می‌کنم. هرچند اگر بگویند یکی از آن سه را برگزین، نمی‌توانم از خیرِ تجربۀ پوشیدنِ لباسِ افسانه‌ایِ تونی استارک بگذرم. او هنوز هم خیالِ من را شعله‌ور می‌کند. حال اگر لباس و توانایی‌های Ironman از آنِ من می‌شد چه می‌کردم؟ طبعاً اول یک جایگاهِ پرواز در تراسِ خانه بنا می‌کردم تا هرگاه خواستم بزنم بیرون، لباس به‌صورت خودکار بر تنم بنشیند. مثل آن سکانس‌های رویایی و شکوه‌مند The Avengers که تونی استارک بر برجِ Stark فرود می‌آمد یا از آن بر می‌خواست. بعد هم که می‌رفتم و چرخ می‌زدم دیگر. در خیابان‌ها، شهرها، کشورها، سیاره‌ها و منظومه‌ها. عشق می‌کردم برای خودم. جارویس هم که همیشه آن‌جاست تا آدم حوصله‌اش سر نرود. لابه‌لای گذرانِ خوشی، قهرمان‌بازی هم در می‌آوردم و چند نفری را در شبانه‌روز از خطرهای احتمالی دور می‌کردم و در کنارش خریدهای خانه را هم سریع‌تر و با کیفیتی بهتر انجام می‌دادم. چه کیفی می‌کردم! استارکِ زمانه می‌شدم!تلاش‌های سترون و نمکینِ هوشِ مصنوعی برای نزدیک‌شدن به تصویرِ ذهنیِ من و تلفیقِ ددپول و مردِ عنکبوتین و مردِ آهنین۲. فرض کنید کاشفی نابغه هستید و قرار است پردۀ یکی از رازهای جهان را بِدَرید؛ کدام راز را به حجله می‌بَرید؟خیلی از رازهای ذهنی من شاید «پرسش» باشند که از برخی وقایع و حوادث تاریخی ناشی می‌شوند. در این صورت برای برخی دیگران واضح و روشن‌اند. جامع‌تر بخواهم بگویم، دوست دارم سر در بیاورم از مکانیزم‌های تاریخی یا غیرتاریخیِ جوامع. از خیر اینان بگذریم که خیلی هم رازگونه نیستند و بیش‌تر پرسش‌اند. اما خیلی دوست دارم لحظۀ اول خلقت و آن رازِ خلقت را، آن لحظۀ آغازینِ همه‌چیز را مستقیماً و دقیقاً متوجه بشوم و ببینم. و بعد از آن، لحظۀ پایانی. لحظۀ اتمامِ همه‌چیز و بعد از آن را.AI: The Night After Doomsday۳. درحالِ نوشیدنِ چای و پُرکردنِ بادۀ یارِ شوخ‌چشمِ شیرین‌لب هستید که ناگهان عجوزه‌ای از لای درِ ساغر بیرون می‌جهد و می‌گوید من زیبارویی بودم چون معشوقِ تو، که به‌ناگاه حاکمی ظالم طلسمم کرد و مبطلِ سِحرِ من آن است که تو را از آن‌چه هستی تُهی کنم و برای ۲۴ ساعت به یک شخصیتِ سینمایی یا داستانی مبدل کنم و اگر چنین نکنم در هیبتِ این عجوزۀ چروکیده باقی می‌مانم و اگر چنین کنم از درونِ ساغر بیرون آمده، جوان شده و زوجۀ تو خواهم شد. زود انتخاب کن.قطعاً این فرصت را به آن عجوزۀ طفلِ معصوم خواهم داد و بعداً راه‌کاری برای کنارآمدنِ یارِ فعلیِ باده‌نوش با آن یارِ دگر خواهم جست. و اما سوال. خوب است که در این سوال می‌توانیم شخصیت‌های کمیک‌بوکی را نادیده بگیریم چون در سوال اول به آنان پرداختم. شخصیت‌های سینماییِ زیادی هستند و نیستند که بخواهم جای آنان باشم. اما عجالتاً و فی‌الحال دو شخصیت مشابه به ذهنم رسیدند: دوست دارم Pi در Life of Pi باشم و Chuck در Cast Away. وجه تشابهِ هر دو هم دورافتادگی و تلاشِ حداکثری برای بقاست. ماجرا یعنی همین. در ادبیات هم دوست دارم Ferdinand Bardamu در «سفر به انتهای شب» باشم و آن زندگیِ عجیب و سیاه و ترسناک و جذابش را تجربه کنم. اگر مقدور باشد از آن «موقتاًعجوزه» خواهم خواست که زمانِ تبدیل را از ۲۴ ساعت به زمانِ دل‌خواهِ خودم، مثلاً یک عمر و نصفی تغییر دهد. حیف و کم است فقط ۲۴ ساعتْ بتوان دیگریِ محبوب بودن را، و خود نبودن را، تجربه کرد.AI: Cast Away Movie, Digital Art۴. رفراندوم برگزار شده و قرار است هر شهروندی قانونی را برای یک روز، آن‌چنان که میلش می‌کشد تغییر و تصحیح کند. این شما و این کتابِ قانون.پِسَرَک اشاره‌ای به علی‌آقا در پاسخ‌هایش داشت. من می‌خواهم از اوس‌بهرام یادی بکنم. آن‌جا که در آهنگِ «داغ»اش می‌گوید:«من می‌خوام که یادم بمونه بعضی قانونا سازنده بوده بعضی ناعادلانه‌ان، بدون که نباید آدم بِش پایبند بمونه»Daagh Cover | OosBahram Foreverسوای از بحثِ بهرام می‌خواهم غیرواقعی‌تر با موضوع مواجه شوم. مجموعه فیلمی هست به نام Purge یا «پاک‌سازی» که در آن قانون‌گذارانِ ایالات متحده آمریکا به این نتیجه رسیده‌اند که برای کاهش جرم و جنایت، باید یک روز در سال، همۀ قوانین را ملغی و معلق کنند تا (نتیجتاً) در طولِ سال میزان جرم کاهش یابد و کل فشار جامعه در آن یک روز تخلیه شود. جدای از این‌که فیلم چگونه این ایده را به تصویر می‌کشد و چه قضاوتی راجع به آن دارد، این ایده به‌شدت جذاب و فریبنده است. قسمتِ نهم از فصل دومِ سریالِ Rick&amp;Morty هم که Look Who&#039;s Purging Now نام دارد، درواقع از همین ایدۀ فیلم‌های Purge استفاده می‌کند. در این ایپزود سازندگانِ ریک‌ومورتی هم‌زمان که آن فیلم‌ها را به‌خاطرِ کیفیتِ بد و پایینِ پرداخت‌شان به موضوع به سخره می‎‌گیرند، از ایدۀ پاک‌سازی در داستانِ خود استفاده می‌کنند و حقیقتاً از کل فیلم‌های آن مجموعه جلو می‌زنند. حال اگر نوبت من شد و قرار شد برای همان یک روز تغییر یا تعلیقی در قانون ایجاد کنم، مقرر می‌کنم که قانونِ «پیروی از قانون» برای یک روز معلق شود. جدای از این‌که صراحتاً و دقیقاً چنین قانونی در جوامع وجود داشته باشد یا نه، شاید خودِ قانون یا فشارِ عُرفی و هنجاریِ الزامِ «پیروی از قانون» مهم‌ترین ضمانتِ اجراییِ قانون باشد و وقتی از میان برود، موجودیتِ قانون نیز از میان خواهد رفت و آن روز دیدنی خواهد بود [=AI: Rick&amp;Morty in Purge Movie&#039;s World۵. فصلِ محبوبت؟زمستان!۶. ترجیح می‌دهید کدام Literary/Art Awards در سطح جهان Goes To شما؟یک زمانی که با خواندنِ رُمان‌هایی مثل تل‌ماسه (Dune) یا مرشد و مارگاریتا به ژانرِ علمی‌تخیلی و فانتزی علاقه‌مند شده بودم، دوست داشتم رمانی علمی‌تخیلی بنویسم و جایزۀ ادبیِ نبیولا را از آنِ خود کنم. جایزه‌ای که هر سال به بهترین‌های فانتزی و علمی‌تخیلی اعطا می‌شود. اما الآن اگر از من بپرسی، بی‌تردید دوست دارم جایزۀ ادبیِ گنکور (Goncourt) را به دست آورم که مهم‌ترین جایزۀ ادبیِ فرانسه به شمار می‌رود و ناموَرانی چون مارسل پروست و رومن گاری و سیمون دو بووار آن را به خانه برده‌اند. اما همۀ این‌ها دلیل نمی‌شود که نخواهم یکی از برندگانِ جشنوارۀ فیلمِ ونیز باشم.۷. مکانی که همیشه آرزو داشته‌اید به آن سفر کنید و از جذابیت‌ها و زیبایی‌های آن لذت ببرید کجاست؟هنوز و هم‌چنان پاریس در صدر است. اما لندن هم هست، برلین و ژنو نیز. استکهلم. وَ نیز وِنیز. رُم. مادرید و لیسبون. اروپا دیگر. اروپا. باز هم اروپا. و قطعاً مسکو. هرچند نیویورک را هم ضمیمه کنیم. و سیدنی. و توکیو و پکن و سئول و خلاصه همۀ ناموس‌شهرهای دنیا. همۀ مظاهرِ جهانِ وحشِ مدرن و پیشامدرن. سرزمین وحی را هم. و قاهره و دمشق و اورشلیم و بیروت و کرانۀ باختری. اما همۀ اینان به کنار، فعلاً و در وهلۀ اول همان پاریس. مسیرِ همه‌جا از پاریس می‌گذرد. پاریس منتظر است.AI: European Cities in Middle East۸. بزرگ‌ترین درسی که از یک شکست گرفته‌اید چه بوده است؟شکست. نمی‌دانم یعنی چه. یعنی فقدان؟ یعنی ازدست‌دادن؟ یا باختن یا چیزهای دیگر؟ بزرگ‌ترین درسی که می‌توان از شکست (باختن) گرفت شاید این باشد که آدم آن را بپذیرد و به آن معترف و آگاه باشد. و اگر برایش ممکن و مقدور بود، تلاش کند جبران کند و جلوی بحران را بگیرد تا بعدتر، بدتر نبازد و نشکند. یا لااقل بکشد کنار. بگوید قبول. اشتباه کردم. خوب پیش نرفت. نشد. مسیر را بد آمدم. ولی من می‌پذیرم. من گردن می‌گیرم. نتوانم اصلاح هم بکنم ولی می‎‌پذیرم و کنار می‌کشم. پذیرش مهم‌ترین چیز است. اما این‌ها نمی‌پذیرند. نه که فقط نپذیرند که اصلاً آن را شکست نمی‌دانند. اصلاً هیچ‌چیزشان را اشتباه نمی‌دانند. می‌ترسند بپذیرند و بعد دیگر همه‌چیز تمام شود. تمام شود؟ خب بشود. همه یک روزی تمام می‌شوند. می‌شویم. چاره چیست؟۹. همۀ محدودیت‌ها و دست‌اندازها و بن‌بست‌های زندگی از میان رفته‌اند. حالا دیگر هیچ بهانه‌ای نداری. پنج سال دیگر چه کسی هستی و کجا خواهی بود و چه خواهی کرد؟تخیل و خلاقیتم برای جواب‌های جالب‌انگیزناک دیگر تَه کشیده. با یا بی محدودیت ۵ سال دیگر همان‌جا هستم که باید باشم و همان کاری را می‌کنم که می‌خواهم. جای خودم هستم. جای مطلوبم. هنوز زنده مانده‌ام و دوست دارم بیش‌تر از آن زنده بمانم و رُسِ این زندگی را از تنۀ لامصبش بکشم بیرون. تا ۵ سال دیگر قرار است همۀ فانتزی‌هایم فانتزی نباشند. خلاصه آن موقع سالار+۵ هستم.۱۰. امروزه بزرگ‌ترین چالش بشریت چیست و چگونه می‌توان آن را از میان برداشت؟انگار که نشسته‌ای روبه‌روی «برایان مگی» و داری به سوالاتش پاسخ می‌دهی. بله. من هم حتماً سه بار مهمانِ او خواهم شد به‌جای یک بار. علی‌ای‌حال ببین برایان جان. امروزه و همه‌روزه بزرگ‌ترین چالشِ بشریت خودِ بشریت بوده و هست و تا بشر هست، مشکل هم هست. آخرین مسئلۀ انسان هستیِ لایزال و پیوستۀ خودِ اوست. حاصلِ بزرگ‌ترین و آخرین اشتباهِ ناخوبِ کائنات. مزاحم و زائدۀ همیشگیِ عالَم. «نتوانست کشید» و این حرف‌ها. بِکِش بیرون برایان جان. رها کن. رها شو. مثل نَفَس‌های عمیق.۱۱. اگر فقط بتوانید یک احساس را برای ادامۀ زندگی انتخاب کنید و بقیه را از دست بدهید، کدام احساس را جدا می‌کنید و چرا؟احساس. باید دیالکتیکی نگاه کرد به داستان. درواقع از وقتی که دیالکتیکی با داستان‌هایت مواجه شوی دیگر بعد از آن نمی‌توانی دیالکتیکی نباشی. برای همین به‌نظرم یک احساس در تضادِ با احساسِ مقابل یا متفاوتِ خودش معنا پیدا می‌کند. من دوست دارم محبت و دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن را انتخاب کنم. اما ناچارم در کنارِ آن، حس نفرت و بیزاری یا دست کم «هیچ حسی به دیگران نداشتن» را هم انتخاب کنم تا آن اولیِ مطلوب کار کند و طعم بدهد. و اصلاً معنا پیدا کند.۱۲. اگر قرار بود یک داستان کوتاه بنویسید که در آن حیوانات حرف می‌زنند، داستان شما در چه باره بود؟همۀ حیوانات محبوبم را از جمله اسب آبی و شیرِ دریایی و فُک و گوزن و تنبل و اسب و یوزپلنگ را می‌ریزم داخلِ دانشکدۀ علوم اجتماعی، لای آدم‌ها، تا در کلاس‌ها شرکت کنند و با اساتید و دانش‌جوها تعامل داشته باشند و به چالش بکشند و به چالش کشیده شوند و بعد هم خودشان عضو هیئت علمیِ آن‌جا بشوند و شاگردانی تربیت کنند. البته طبق معمول در یک داستان کوتاه جا نمی‌شود این روایت. بماند که حرف‌زدن از داستانی با محوریتِ حیوانات سخن‌گو، در جهانی که اَبَردستاوردی مثل «بوجک هورسمن» را به خود دیده است، شوخیِ بچه‌گانه‌ای بیش نیست.AI: A Marxist Deer۱۳. تصور کنید که یک نویسنده هستید و قرار است کتابی دربارۀ زندگی خود بنویسید. عنوان کتاب چیست و سه فصل اول آن دربارۀ چه موضوعاتی است؟انتخابِ اسم و عنوان همیشه برای من معضلی بوده و هست. اما بیش‌ترِ اوقات لحظاتِ آخرِ یک نوشته و نزدیکِ انتشار، عنوانِ خوبی به ذهنم می‌رسد. برای همین، الآن قیدِ عنوان را می‌زنم. بعداً که به موعدِ چاپ نزدیک شدم، قطعاً عنوانِ درخوری به ذهنم خواهد رسید. اما سه فصل اول. خب من اصلاً با کلیت چارچوب این کتاب مشکل دارم. یعنی شاید قرار نباشد فصل‌بندی داشته باشد. یا اگر هم داشته باشد قرار نیست هر فصل موضوعی مجزا و قابلِ تفکیک داشته باشد. بی‌شک کتاب من یک کل به هم پیوسته و تجزیه‌نشدنی است. در عین حال که به ۱۳ بخش هم تقسیم خواهد شد که هر کدام در فردیتِ خود قابلِ بررسی و مطالعه‌اند. اما اگر بخواهم گمانه‌زنی کنم، و فرض کنم که روایتِ کتاب از نوعِ کلاسیک و خطی باشد، سه فصل اول موضوعاتی مثل کودکی، مدرسه، همالان، شیطنت، مسجد، خانه، خانواده، خون، ترس، کابوس، فقر، سختی، و چیزهای دیگری را در خود جای خواهد داد. البته که شک ندارم هیچ‌گاه قرار نیست کتابی دربارۀ خودم بنویسم و خودزندگی‌نامه‌نگاری کنم. ترجیح می‌دهم زندگیِ خودم و وقایع و ماجراهایش را در ۱۳ کتاب و سناریوی مجزا، به‌شکلی غیرمستقیم و وام‌گیرانه و الهام‌بخش، پخش و تقسیم کنم تا این‌که مستقیماً کلِ آن را در ۱۳ فصل به خوردِ خواننده بدهم.۱۴. اگر می‌توانستید یک روز را با فردی مشهور و زنده سپری کنید، این افتخار را به چه کسی می‌دادید؟سه تا علی. یکی مصفا و دیگری سورنا و سومی (برای‌تان عجیب است اما) خامنه‌ای. مصفا یکی از جذاب‌ترین انسان‌هایی است که می‌شناسم. هرچند تا حد زیادی احتمال دارد گذرانِ یک روز با او، ملال‌آور باشد و نظرم را راجع به او عوض کند. از او بعید نیست. اما باز هم این یک روز را از دست نخواهم داد. سورنا را هم که نگویم. باید بنشیند روبه‌رویم و شعر ببافد و حرف بزند و گوزنِ مارکسیستِ درونش را برایم سلاخی کند. یا که با هم برویم وسط کویر، زیرِ سایۀ آن درختِ وحشیِ ریشه‌دار و من مدام جامش را لب‌ریز کنم و او از ترسِ ماریان ننوشد ولی مست شود. سومی را هم لازم نیست که بگویم چقدر کنجکاوم از نزدیک با او مواجه شوم و تعامل داشته باشم. بهرام نورایی نیز اسمش در لیست است. بعد از پاریس به استکهلم که رفتم، قطعاً بیش از یک روز را با او خواهم گذراند. همین‌ها به ذهنم رسیدند. هرچند همیشه بعد از این‌که آدم انتخاب می‌کند یادش می‌آید چه گزینه‌های مهم و بزرگی را از قلم انداخته است. من که همیشۀ خدا همین‌طورم. مثلاً الآن به فکرم رسید سروش صحت یا رضا عطاران؟! چرا که نه؟ عالی‌اند. ولی نقطه می‌گذارم و رد می‌شوم وگرنه صفحه سرریز از اسم می‌شود.۱۵. از چه کسی دعوت می‌کنید که این پرسش‌نامه را پُر، و آن را در صفحۀ خود منتشر کند؟خب خب. سوال سختی است. امیدوارم ...... یکی از اولین کارهایی که بعد از فراغت از کنکور می‌کند، پرداختن به این پرسش‌نامه باشد. ...... و ........... (که او هم اگر وقت کرد و از کاویدنِ رَوانِ آدمیان فارغ شد، باید به حسابِ این پرسشنامه برسد) جزو آدم‌های خلاق و متفاوت‌نِگَری هستند که انصافاً مشتاقم ببینم چه می‌نویسند. .......... هم بد نیست که از لاک و حُجره و کتابِ برگ‌کاهی‌اش سری بیرون آورد و آبی به سروصورتِ صفحه‌اش بزند. فلسفیدنش را بریزد داخلِ این پُرسِشَک‌ها. .... نیز باید اندکی از بَناهای عصر صفوی دل بِکَنَد و برگردد و در کنار روزمره‌نویسی‌های جذابش جنبش پرسش‌نامه‌نگاری را احیا کند. و خیلی‌های دیگر. همۀ آن ۱۵ نفری که دنبال‌شان می‌کنم که یحتمل ⅓شان این نوشته را نمی‌خوانند. و آن ۱۵۰۰۰ نفری که دنبال‌شان نمی‌روم. و همۀ آن (فعلاً) ۲۰۴ عزیزی که من را دنبال می‌کنند. بیایید و بنویسید و جنبش پرسش‌نامه‌نگاری را احیا کنید! که این بر همه بهتر است از خیلی چیزها! خیلی حال می‌دهد خدا شاهد است!راستش دلم تنگ شده بود برای چنین نوشته و مطلبی که شخصی‌تر باشد و (به‌نظرِ خودم) فضای متفاوت و سرگرم‌کننده‌ای داشته باشد. نیاز داشتم. و ممنونم از پارسوسا. و شمای عزیزِ وقت‌گذارنده و خسته‌نَشَوَندۀ همراه. نظرات‌تان جذاب‌ترین اعلانی (Notif) است که ویرگول به خود دیده است و خواهد دید.بعدالتحریرها:چه می‌کند این AI یا هوش‌اَلَکی!به بادِ هرزۀ پیچ‌خورده لای موهایت قسم که عنوانِ پُست، اندکی بعد از اتمامِ آن و لَختی قبل از انتشارِ آن انتخابات شد.</description>
                <category>&#039;Salarovski&#039;</category>
                <author>&#039;Salarovski&#039;</author>
                <pubDate>Sun, 26 May 2024 23:18:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامۀ واپسین</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%80-%D9%88%D8%A7%D9%BE%D8%B3%DB%8C%D9%86-pdx8ga1uyfeb</link>
                <description>در گوشۀ سلول نشسته‌ام و ناگزیر و ناچار، برای تو می‌نویسم. مجبورم. می‌دانی که، من همیشه تا مجبور به انجامِ کاری نمی‌شدم، ممکن نبود انجامش دهم. هر چه صبر کردم تا ببینمت نشد. این حرف‌ها را باید با چشمانت می‌زدم. به صورتت می‌نگریستم و در مقابلت می‌نشستم و می‌گفتم. اما مجبورم بنویسم. چند پاره کاغذ کاهی و یک قلمِ کم‌جوهر داده‌اند و گفته‌اند آخرین حرف‌ها و هذیان‌هایت را بنویس. نور کم است و باید ببخشی اگر خطوط نامه‌ام نامنظم است. دستم نیز چنان می‌لرزد که نوشتن برایم دشوار است. بیش از این طفره نمی‌روم. امروز حکمم آمد. تقاضای عفو رد شده بود و تجدید نظری هم در کار نیست. این یعنی کار تمام است. نمی‌دانم لحظاتِ آخر کسی که قرار است تیرباران شود چگونه است. راستش هیچ‌گاه به آن فکر نکرده بودم. پیش‌تر سناریوی مرگ‌های بسیاری را برای خودم تداعی کرده بودم. جان‌دادن در میدان جنگ، خفگی در آب یا گاز، تصادف، سقوط از ارتفاع یا وضعیت‌های مرگ‌بارِ دیگر. اما جوخۀ اعدام و لحظاتِ منتهی به آن را نه. شاید هم حالاتم طبیعی است. شاید حالاتِ یک محکومِ به اعدام باید این چنین باشد؛ سردرگم و پر از حرف و کلمه، ولی خالی از توان و قوه برای نوشتن. پروست گفته بود: «خودِ آدم نمی‌داند چه‌قدر خوش‌بخت است، و هیچ‌وقت به آن بدبختی‌ای که فکر می‌کند نیست. خود آدم نمی‌داند چه‌قدر بدبخت است، و هیچ‌وقت به آن خوش‌بختی‌ای که فکر می‌کند نیست.» من هم مثل پروست نمی‌دانم چه‌قدر بدبختم که ندارمت و متأسفانه این نداشتن را تا ابد با خود خواهم داشت. و نمی‌دانستم که چه‌قدر خوش‌بختم که در این مسیر تو را در کنارم داشتم. نمی‌دانستم.نمی‌خواهم تو را بیازارم و از آن چه در این ۶ ماه بر من گذشت، سخن برانم. رنج‎‌های روحی و جسمانی و خاصّه روحیِ زیادی که بر من گذشت را لازم نیست تشریح کنم. شکنجه را همه می‌شناسند و در روزگارِ ما، دیگر امری پنهان و مرموز نیست. همه سطحی از آن را تجربه کرده‌ایم و می‌کنیم. ولی من و دوستان و هم‌رزمانم کمی بیشتر و سازمان‌یافته‌ترش را از سر گذرانده‌ایم. این سه هفتۀ اخیر اما یک رنج مضاعفی داشت که کاش می‌شد برایت ننویسم. یک روز در میان صبح‌ها قبل از اذان می‌آمدند سراغم. با سر و صدا و باتون و لگد، من را از خوابِ نصفه‌نیمه‌ای که با التماس به سراغم آمده بود بیدار می‌کردند. از خواب هم مضایقه می‌کردند. می‌گفتند حُکمت آمده. امروز نوبت توست. دیروز هم فلان دوستت را بردند و فردا آن یکی را می‌برند. واقعیت این است که چه دوستانم را می‌بردند چه نه، فرقی به حال من نمی‌کرد. سلول‌های ما در یک بند بود ولی هیچ از حالِ هم خبر نداشتیم. بعد کیسه را روی سر و صورتم می‌کشیدند و کشان‌کشان می‌بردندم در حیاط. ردیف‌مان می‌کردند. تنها نبودم. می‌فهمیدم که تنها نیستم. سپس چندین پای چکمه‌پوش در مقابل‌مان صف می‌بستند و یک جفت پای دیگر که آن‌طرف‌تر ایستاده بود، دستورِ آتش را می داد و بنگ! لولۀ خالی از گلولۀ تفنگ بود که نعره می‌کشید. و ما هنوز بودیم. هنوز زنده بودیم و صدها و هزاران بار آرزو می‌کردیم آن بنگِ لعنتی آخرین صدایی باشد که در این کالبد و زندگیِ نفرین‌شده می‌شنویم. اما این حرکتی نمادین بود. واقعی نبود. نمی‌دانم چه و چرا بود. بعد دوباره سکونت در سلول. دوباره هوای مسلول و زمینِ ملعون.مرا ببخش عزیزم. نباید این‌ها را می‌گفتم تا مبادا کاهی بر کوهِ مصائبت بیفزایم. اما این درونِ من لب‌ریز می‌شود گاهی و امانم را می‌بُرَد. خوشحال باش که من به این مرگ راضی‌ام. این همان هدیه‌ای است که مدت‌هاست در دعاها و مناجات‌های شبانه‌ام از خدا طلب می‌کنم. تو باید قوی بمانی مثل قبل. زندگی با من در همین مدت کوتاه کار هر کسی نبود (: ولی تو توانستی و زندگی را با من تاب آوردی. هر چند می‎‌دانستی که زندگی با من یعنی نفی و نهیِ بدیهیاتِ یک زندگیِ ساده. یعنی مبارزۀ دائمی و محرومیتِ طولانی از روزمرگی‌ها و شیرینی‌های زناشویی. ما فرق داشتیم عزیزکم. ما آمده بودیم که هزینه بدهیم. هزینه‌ای که سرنوشت از من طلب کرد، جان بود و هزینۀ تو، ماندن و ادامه‌دادن به این رنجِ مدام و پیوسته و به ثمر رساندنِ تلاش‌ها و ارزش‌ها و آرمان‌های‌مان. پیروزی نزدیک است. آن را حس می‌کنم. این روزها مشامم رایحۀ آزادی را خوب‌تر و بیش از قبل حس می‌کند. امیدوارم ما آخرین قربانیانِ این طلسم باشیم. آخرین ایثارگران و قماربازانِ جان.مهربانِ من که دستانم دیگر لطافتِ پوستِ تو را لمس و جذب نخواهد کرد. آه که چه دلتنگتم. قطعاً اولین کاری که بعد از شهادت خواهم کرد این است که از آن بالا، یک دل سیر تو را خواهم دید. اگر هم اجازه بدهند، می‌آیم پایین. می‌آیم به خوابت. هزاران شب را صرف خواهم کرد تا فقط تو را ببینم. چقدر کم تو را دیدمت و چقدر ناکافی بوییدمت و چقدر مُتَناهی بوسیدمت. چه‌قدر جای خالی‌ات در همه‌جا زیاد است. فقدانت همه جا را پر کرده. برآشفته نشو از حرف‌های بعدی‌ام. با وجودِ این‌که می‌دانم طبیعت با تو چنین خواهد کرد و خاکْ سرمای خود را بر حرارتِ عزای تو خواهد نشاند، اما این حرف‌ها نباید ناگفته بمانند. تو بسیار جوانی و زیبا و شایسته. نمی‌گویم سوگوارِ من نباش؛ ولی سوگوارِ من نمان. این که فرزندی نداریم هم خوب است هم بد. خوب است چون تو فراغِ بالِ بیشتری داری و قرار نیست به تنهایی فرزندکِ عزیزمان را بزرگ کنی و در فراموشیِ من مسیرِ آسان‌تری داری. و بد است چون بازمانده‌ای از خونِ من در این جهان نخواهد بود. ولی می‌دانم تو و دیگر هم‌رزمان و هم‌خرابه‌های ما، این مسیر و راه را طی خواهید کرد و یادِ من و دوستانم را مثل تمام شهدای راهِ بشریت، راهِ برابری و راهِ آزادی، تا ابد زنده نگه خواهید داشت. من و ما یک ایده‌ایم. ما توتم خواهیم شد و ادامه خواهیم یافت و در ذهن آدم‌ها ریشه خواهیم زد. هرچند عاری از جسمانیت و تُهی از هستی.فلسفه نبافم. حرف‌های آخر را هم نمی‌توانم بدون حاشیه بنویسم. می‌شناسی من را. الآن اگر می‌بودی، سرت را خم می‌کردی و موهایت را در هوا موج می‌دادی و با لب‌خندکی بر گوشۀ لبانت می‌گفتی: «حرف بزن حرف بزن. تا ابد و ازلِ بعدی برایم فلسفه بباف. من آن گوشِ مفتی هستم که گرانت می‌دارم.» اما نیستی. این نامه را مختص تو نوشته‌ام. نامۀ مجزایی هم برای پدر و مادرم نوشته‌ام. اما به تو هم می‌خواهم بگویم که هوای آنان را و خاصه مادرم را داشته باش. من کاملاً آن کسی که او می‌خواست و درست می‌دانست نشدم. ولی همیشه سعی کردم او را کم بیازارم و با او مهربان باشم و او را دوست بدارم. و از عمقِ جان و هستی‌ام او را دوست می‌داشتم. او هم با من چنین بود. هرچند طبیعت ما فرق می‌کرد، ولی من با او جایی دیگر قرار گذاشته‌ام. همان جایی با او قرار گذاشته‌ام که آن فرزندِ ناخلفِ شعر می‌گوید در آن دیگر «...طبیعتی نیست». آن‌جا او را عمیقاً و بدون هر گونه مانع و فاصله‌ای دوست خواهم داشت. حواست به او باشد و او را مثل مادر خودت بدان.چند ساعت دیگر پایان فرا می‌رسد. ابدیت آن‌جا ایستاده است و به من نگاه می‌کند. راه رفتنی را باید رفت. رفتنی باید برود. بوسه‌های من برای تو. ای آغوشِ گرمِ سردی‌ها و خستگی‌های من.«جوخۀ آتش در ایران»۱۴۰۳/۰۲/۲۶بعدالتحریر: چند ماه پیش کتابی می‌خواندم به نام «نامه‌های تیرباران‌شده‌ها». کتابی که نامه‌های محکومین به اعدام در زمان حکومت ویشی و تسلط نازی‌ها بر فرانسه را جمع‌آوری کرده بود. این نامه‌ها در نوع خود تکان‌دهنده و غم‌انگیز بودند و سرشار از میهن‌پرستی و شورِ ایثار و شهادت و نفرت از بیگانه و خائن. همان زمان تصمیم گرفتم من هم خود را جای یک محکوم به اعدام، در وضعیتی مشابه قرار بدهم و نامه‌ای برای کَسانم بنویسم. نامه‌ای که خواندید نتیجۀ همان جای‌گذاری بود.</description>
                <category>&#039;Salarovski&#039;</category>
                <author>&#039;Salarovski&#039;</author>
                <pubDate>Thu, 16 May 2024 00:13:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میوۀ ممنوعه را باید به نیش کشید، و خانه را به دوش</title>
                <link>https://virgool.io/@SsAaLlAaRr/%D9%85%DB%8C%D9%88%DB%80-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B4-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B4-kbzfimwtqvty</link>
                <description>به یکی از خویشان که داشت در جدل با یکی دیگر از خویشان، در غائلۀ توهینِ جنجال‌برانگیزِ پناهیان طرفِ او را می‌گرفت، چیزی شبیه به این گفتم: «اصلاً چرا انقدر نیازه که آدم سخنرانی و وعظ و خطابه بشنوه؟ خسته نشدید بعد از این همه سال؟ که چی؟ من خودم سحرهای ماه‌رمضون سریال می‌بینم. خیلی هم بهتر از این برنامه‌های ویژۀ سحره که اینا می‌سازن.»چند سال پیش سحرهای رمضان سریال مندلورین (اسپین‌آفِ جنگ‌های ستاره‌ای) را می‌دیدیم. آن‌جا بود که عاشقِ کاراکتر بیبی یودای گوگولی یا Grogu شدم. نکتۀ خاصی از تماشای این سریال نمی‌توانم بیرون بکشم اِلّا این‌که برای من به‌عنوان یک طرف‌دارِ سابقِ یونیورسِ جنگ‌های ستاره‌ای خیلی لذت‌بخش بود. چون سریالی خوش‌ساخت با قصه‌ای جذاب بود. امسال اما از فضای فانتزی و هالیوودی در آمدم و به دهۀ هشتادِ رسانۀ ملی بازگشتم. «خانه‌به‌دوش» و «میوۀ ممنوعه» خوراکی‌های من بود. بی‌شک قصۀ آقاماشالله و حاج‌یونس از صدها منبر و دفتر و دستک تاثیرگذارتر و مفیدتر است. ماندگار است. پس از گذشت این همه‌‌سال، آثاری مثل این دو سریال هنوز هم حرف دارند که بزنند و هنوز هم قصه‌شان آدم را «می‌گیرد».خانه‌به‌دوش؛ طنزی چرکمسئلۀ محوریِ خانه‌به‌دوش فقر و نداری است. این‌که ناهید، همسرِ آقاماشالله تا این حد بی‌اعصاب و بدخلق و تندزبان است، از چیزی جز فشار و تنگنای اقتصادیِ او و خانواده‌اش نشأت نمی‌گیرد. تا حدی که دختر کوچکش وقتی می‌پرسد «قدغن» یعنی چه، با پرخاش می‌گوید «نمی‌دانم» یا «به تو چه» و خلاصه سر همین سوال ساده، آن کودک بی‌نوا را به رگ‌بارِ سرزنش می‌بندد. آقاماشالله هم به‌نحوی دیگر کم آورده است. در موقعیت‌های مختلف نمی‌داند چه بکند و واکنش‌های درستی نشان نمی‌دهد. تصمیماتِ احمقانه‌ای می‌گیرد و معمولاً گَند می‌زند. پَرِش و لکنت زبان و لرزه بر اندام دارد. زندگی بر او سخت شده است چون دوست و رفیقِ قدیمی و خویشاوندِ فعلی‌اش او را دور زده است. اساساً همین فلاکت و بی‌نواییِ خالص و محضِ ماشالله است که ما را به خنده وا می‌دارد. همین سرگردانی و سردرگمی. یا از آن‌طرف بی‌قیدیِ احمد و بی‌خیالیِ علی هم جنبه‌ای دیگر از ماجراست.عکس واقعی نیست. پشت صحنه‌س. ناهید تو عمرش نرگس رو اینجوری بغل نکرده و لب‌خند نزده.اَصلان هم سرمایه‌داری مَکّار است. سرمایه‌داری که در باندِ خودش، از یک سرمایه‌دارِ دیگر رودست می‌خورد و بعد به چَنگ کارگرانِ فریب‌خورده‌ای که پیش از این دورِشان زده بود، می‌افتد. در چرخۀ سرمایه جای هیچ‌کس امن و محکم نیست. هم‌چنان که کارگر با تلنگری و خطایی از بازی به بیرون پرتاب، و جایگزین می‌شود، خود سرمایه‌دار هم اگر نتواند جایگاهش را در باند تثبیت کند و مطابق با مقتضیاتِ سیستم پیش برود، از لیست خط می‌خورد.عطاران نویسندۀ آدم‌های واقعی است. کاراکترهایی که خود او در آثارش نقش‌شان را بازی می‌کند، عمدتاً آدم‌هایی بی‌قید و ضعیف و مسخره‌باز (ولی به‌شدت سمپات) هستند که گاهاً می‌توانند موقعیت‌های ساده را به‌راحتی به یک مهلکه تبدیل کنند. موقعیت‌هایی که او در فیلم‌ها می‌سازد را من «موقعیت‌های گذرگاهی» می‌نامم که از تعاملِ لحظه‌ایِ او با آدم‌های کوچه و خیابان ناشی می‌شود. یعنی وقتی کارهای او را در این موقعیت‌ها می‌بینیم، خطاب به او می‌گوییم: «مگه مریضی مرد؟» یا «خب چه کاریه؟». او به‌ناگاه شکافی در ریتمِ زندگیِ روزمره می‌گشاید و قصه‌ای خلق می‌کند که هیچ‌‌کس از وجود آن خبر نداشت چرا که آن قصه اساساً می‌توانست وجود نداشته باشد و با انتخابِ او بود که جان گرفت. او دماغش را فرو می‌کند در غشای نازکِ حادثه.مثلاً در فیلم Red Carpet، مردِ بازیگر که به کَن رفته است تا در جشنواره و بر روی فرشِ قرمز اسپیلبرگ را از نزدیک ببیند، بعد از این‌که راهی به فستیوال نیافت و به‌عبارتی از آن‌جا رانده شد، در کوچه‌های شهرِ کَن دختری صورتی‌پوش را، پینک‌پَنتر خطاب می‌کند و دعوایی به پا می‌کند. درحالی که به‌راحتی می‌توانست این کار را نکند. تو گویی تَنَش می‌خارَد. یا در همین خانه‌به‌دوش یکهو وسط سریال چند دقیقه را صرف گفت‌وگو و تعاملِ بامزه و گاهاً پرخاش‌جویانه‌ای با یک دکه‌دار می‌کند.جهان‌بینیِ عطاران برخاسته از کَفِ جامعه است. و توجه او به اقشارِ مختلف هم از همین جهان‌بینی می‌آید. او به‌ویژه توجه خاصی به کارگران دارد. در عمدۀ آثاری هم که ساخته است، محوریت با شخصیت‌های متعلق به طبقۀ کارگر است که قربانیِ سیستم شده‌اند. یک‌جا سیستم، شهر را برای کاراکترها بَزَک می‌کند و آن‌ها را به آن جذب و بعد هم رها می‌کند (توی این شهر شلوغ، یک آشنا کنارم نیست). در جای دیگری هم سیستم کاراکتر را وادار می‌کند به‌خاطرِ نجات از وضع موجود، به یک «دیگریِ» جذاب، یک جایگزین متوسل شود تا از فقر و سختی نجات یابد. ولی آوارگی و خانه‌به‌دوشی نتیجۀ نهایی است. بحث هجرت در آثار عطاران محوری است. در «خانه‌به‌دوش» تلاش برای هجرت از درون به بیرون عقیم می‌ماند و نهایتاً هجرتی از درون به درون رخ می‌دهد. در «متّهم گریخت» نیز هجرت از بیرون به درون داریم. هجرت هیچ‌گاه جواب نمی‌دهد و فقط وضع را بدتر می‌کند. فقط فقر و بدبختی را تشدید می‌کند. هجرتِ عطاران در رد کارپت از درون به بیرون بود و آن هم نتیجه‌ای جز ناکامی و آوارگی نداشت. در هر حال، باوجودِ بدبینیِ عطاران به شهر، او از تهران به مابقیِ جاها می‌نگرد برای همین آن را باید «درون» نامید. انگار شهر وصلۀ ناجوری است که نه می‌توان نادیده‌اش گرفت و حذفش کرد و نه می‌توان در آن آرام گرفت.دنیای تصویریِ عطاران همیشه شامل یک مبدأ (خانه/وطن/مأمن) است که ناخوشایند و پر از مصیبت است. و یک مقصد که آن هم آن‌چنان که می‌گفتند و توصیف می‌کردند، خوب و آرمانی نیست. و این‌جاست که سرگردانیِ شخصیت‌ها نمود پیدا می‌کند. عطاران تِرَمپِ سینمای ایران است. لقبِ چاپلین در سینما The Tramp (آواره/خانه‌به‌دوش/وِل‌گرد) بود. چه حیف که سال‌هاست قلم و دوربینِ خانه‌به‌دوشِ ایران از کار افتاده است.می‌توانیم از یک دیدگاهِ جامع‌تر، یک هرم رسم کنیم و سه شخصِ مهمِ طنزِ تصویریِ ایران را در آن بگنجانیم: در رأسِ هرم مهران مدیری را داریم که با تاجی بر سر، تکیه زده است به سریرِ قدرت و گیلاسی از شرابِ کهنۀ زیرزمینیِ دورانِ ویکتوریا در دست دارد؛ در میانۀ آن سروش صحت روی صندلیِ چوبی نشسته است و قهوه می‌نوشد و کتاب می‌خواند؛ در کفِ آن هم رضا عطاران دراز کشیده است و سیگار می‌کشد و به ریش‌‌هایش وَر می‌رَوَد. این طبقه‌بندی جنبۀ ارزش‌گذارانه ندارد؛ فقط قشربندیِ اجتماعیِ جهانِ این مؤلفان را حکایت می‌کند.1. مدیری جهانِ تروتمیز و فانتزیِ خود را دارد. طنزهای او غالباً در جهانی آلترناتیو جریان دارند و شخصیت‌هایش مرفه و متمول هستند و دغایغ و مصائب‌شان در بُعدی متفاوت از جهانِ صحت و عطاران است. به یاد بیاورید قهوۀ تلخ را. اثری که به‌زعمِ خودِ مدیری شاخص‌ترین ساختۀ اوست. نیما زندِ کریمی (سیامک انصاری) به جلسات تراپی می‌رود. تیمِ مدیری، تراپی و مشکلاتِ روانی را زمانی به‌عنوان موتور محرکِ قصه‌شان به کار گرفته بودند که عمدتاً به‌جز اقشارِ برخوردارِ جامعه، کسی چندان اعتنایی به این موضوعات نداشت. هرچند که خود تراپی رواجِ کم‌تری داشت و آن‌قدری که امروز، تراپیست نداشتیم. القصه. نیما تخیل می‌کند و جهانِ سریال ساخته می‌شود. تخیل در وهلۀ اول شاید کاری آسان و همه‌گیر به نظر برسد. اما درواقع تخیل هم برخاسته از خاستگاه طبقاتی است. نیاز به فراغت دارد. نیاز به زمان دارد. اسکیزوفرنی و پارانویا معمولاً بیماری‌های برخورداران هستند. یا بهتر است بگویم که «احتمالِ بیش‌تری دارد که برخورداران فرصت بیابند ابتلا به این بیماری‌ها را به رسمیت بشناسند.» ضُعَفا آن‌چنان اسیر و مبتلای کار هستند که زمانی نمی‌یابند تا ابتلای دیگری را تجربه کنند. ابتلای آنان عمدتاً بدنی و جسمانی است. از طرفی خودِ کارِ بدنیِ مداوم، باعث می‌شود تمامِ انرژی صرفِ جسم شود و جانی برای کار فکری، از هر نوعی، نمانَد.مهران مدیری در فیلم ساعت 5 عصر2. در دنیای صحت اما خبرهای دیگری است. به‌راحتی می‌توانید خصائلِ طبقاتِ متوسط را در دنیای او بیابید. «لیسانسه‌ها» خود گویای زندگیِ جوانان است. زیستی آمیخته به دغدغۀ فردا و آینده، و فکری مشغول به کار و تحصیل و پول و ازدواج و استقلال و عزّت نفس. یا در شمعدونی شاهدِ یک زندگیِ کارمندی هستیم. برویم عقب‌تر. در ساختمان پزشکان نیما، نادکتری است که معمولاً در خرج زندگی می‌ماند و در خانواده اتفاقات بسیاری را تجربه می‌کند. اصولاً عنصر «خانواده» در طبقاتِ میانی و پایینِ جامعه پررنگ‌تر است تا طبقات بالا. در طبقات بالا بحران‌های شخصی و معرفتی و انفراد و جهانِ ماورای خانه و خانواده، محوریتِ بیش‌تری دارند. از طرفی نیما همین که «نادکتر» است و در خرج زندگی می‌ماند یعنی با طبقۀ متوسط سروکار داریم. معادلِ نیما در دنیای عطاران با تسامح می‌شود آقاماشالله که «نادکتر» هم نیست و بسیار بیش‌تر از نیما در خرج زندگی می‌ماند. اما معادلِ این دو در دنیای مدیری شاید همان نیمای زند کریمی باشد که دکتر هست (استاد تاریخ) و در خرج زندگی نمی‌مانَد و غمِ نان و سفره ندارد. مدیری در نوک هرمِ طنزِ ایران است؛ نیمای او هم در نوکِ هرمِ مازلو.برگردیم به سروش. مضمونِ کلی‌تری نیز در آثار صحت می‌توان یافت که این خصلتِ طبقاتیِ او را پررنگ‌تر می‌کند. مثلاً او همیشه در کاراکترهای اصلی‌اش یک ناکامیِ بزرگ را جای‌گذاری می‌کند. این ناکامی سرتاسرِ زندگیِ فرد را متأثر می‌کند و از راه‌های گوناگونی مدام به او یادآوری می‌شود و در چشمش فرو می‌رود و او را آزرده می‌کند. نیما افشار هیچ‌گاه نتوانسته است دکترای خود را بگیرد. پژمان یک فوتبالیستِ ناموفق است و هیچ‎‌گاه به فوتبالیستی تمام‌عیار تبدیل نشده است. حبیب هیچ‌گاه نمی‌تواند همسر مناسب خود را بجوید و ازدواج کند. هوشنگ هیچ‌گاه زندگیِ مطلوبِ خود را تجربه نکرده است. فرزندانش دستاورد خاصی نداشته‌اند و زندگیِ زناشوییِ او پُر از التهاب است. جهان نیز در جهان با من برقص، عشقی نافرجام را سالیانی است بر دوش می‌کشد. اما صحت در شاه‌کارِ بی‌بدیلش یعنی «مگه تمومِ عمر چندتا بهاره؟» در کنار حفظ رویکردِ طبقاتی‌اش، مسیری جدید پیشِ روی شخصیت‌هایش می‌گذارد و ناکامی‌های آنان را نهایتاً بیش از دیگر آثارش مرتفع می‌کند. خود صحت نیز در نشستی که در دانشگاه علامه دربارهٔ سریال «مگه تموم عمر چندتا بهاره؟» برگزار شد به دیدگاهِ طبقاتیِ خود اشاره می‌کند و می‌گوید: «من و ایمان صفایی از دل طبقه متوسط بیرون آمده‌ایم و دانش و شناخت زیادی از طبقات پایین یا بالاتر جامعۀ ایران نداریم. درنتیجه تمامی کاراکترهایی هم که در سریال «مگه تموم عمر چندتا بهاره؟» می‌بینید، از همین طبقه و به‌گونۀ غلوشدۀ آدم‌های اطراف ماست.»در کل باید گفت که صحت مردمی‌ترین جهان را در این هرم دارد. چون مردم یعنی اکثریتِ یک جامعه و اکثریت یک جامعه هم غالباً ساکنِ طبقۀ وسط هستند.قدرت‌الله ایزدی و علی مصفا در سریال «مگه تموم عمر چندتا بهاره؟»مدیری از بالا می‌نگرد و عطاران از پایین و هر دو ندای اقلیت‌های متفاوتی هستند. اما صحت در میانه ایستاده و شمولیتِ بیش‌تری دارد. «ساعت 5 عصر»، «جهان با من برقص» و «رد کارپت» که به‌نوعی شخصی‌ترین آثارِ این هنرمندان هستند، هر سه مخاطبان و فروشِ کمی داشتند. اما «ساعت 5 عصر» و «رد کارپت» از «جهان با من برقص» هم کم‌تر دیده شدند. و این یعنی جهان سروش اگرچه از نظرِ طبقاتی گسترۀ وسیع‌تری دارد ولی لزوماً عامه‌پسند و همه‌گیر نیست.3. دربارۀ جهانِ کفِ شهری یا به‌قولِ مدیری «طنزِ چرکِ» عطاران هم که صحبت کردیم.‌جمع‌بندی: تفکیک جهان های این سه مؤلفِ بزرگ، نه به آن معناست که آنان سفری به دنیاهای مجاور نمی‌کنند. این تقسیم‌بندی اصلاً مطلق نیست و به‌راحتی می‌توان مثال‌های نقضی برای آن پیدا کرد. صرفاً هدف این است که کلیتِ ویژگی‌های نوعیِ عمدۀ آثارِ آنان مشخص شود. به گمانِ من این ویژگی‌ها برخاسته از ایده‌آل‌ها و تجاربِ زیستۀ هر یک می‌باشد و اصلِ حرف و کار و هدفی است که هر کدام دارند. به‌عبارتی این سه، محصور در جهان‌های خود هستند و بهترین نسخۀ خود را در همان محدوده می‌توانند به نمایش بگذارند و اگر هم در زمینۀ دیگری کار بکنند یا اشاره‌ای داشته باشند، باز هم از همان منظر است و اشاره‌ای است گذرا.ولی بدیهی است یک جهان هر اندازه هم که شخصی و خاصِ یک نفر باشد و از دیگران متمایز، در عمل آن‌قدر هم خاص و متمایز و شخصی نیست و بی‌شک از جهانِ خود فراتر می‌رود.میوۀ ممنوعه و یونسی که در شکمِ ماهی نمانْدخانه‌به‌دوش خیلی حرف کشید. باید بپردازم به میوۀ ممنوعۀ آقای حسن فتحی. حتماً می‌دانید که قصۀ این سریال در یک خط خلاصه می‌شود: «سرِ پیری و معرکه‌گیری». علی نصیریان پیرِ معرکه‌گیر است. این مرد بی‌نظیر است و بی‌شک بهترین اتفاق و اجرای این سریال را دارد. باید بگویم بعد از تماشای بازیِ او در این سریال بود که او به‌واقع برای من به یک اسطوره تبدیل شد. در این سریال دیانت، آبرو، خانواده و البته عشق نقش مهمی دارند. نگاهِ فتحی به این مفاهیم، نگاهی نسبی و غیرقطعی است. او معتقد است هیچ‌گاه برای رستگاری یا ضلالت دیر نیست. یعنی یکهو دیدی «هفتاد سال عبادت، یک شب به باد می‌ره». آبرو و خانواده نیز همیشه در معرض از دست رفتن است. آدم نباید کاملاً به خودش مطمئن و مغرور و متکی باشد. همیشه باید نیاز به معبودی فراتر در او زنده باشد تا گستاخ نشود. اما مهم‌ترین مفهوم در این سریال، «آتشِ عشق است کاندر نی فتاد». عشق بنیان خانواده است. و البته خودش مفهومی مطلق و کامل نیست. عشق اگر به حال خود رها شود از دست می‌رود. عشق نیاز به سوخت دارد. و این سوخت در لحظاتی یافت می‌شود که افراد به هم توجهی مضاعف کنند. افراد یک‌دیگر را ببینند. سرشان را از کارِ خود بیرون بیاورند و در کار هم‌دیگر سرک بکشند. و اگر این تقویت‌کننده‌ها در کار نباشند، فرد در جای دیگری و در آغوشِ دیگری به دنبالِ تمایلاتِ عاطفیِ خود می‌گردد. عشق امری بی‌رحم است. می‌تواند پیرمردی آبرومند و عیال‌وار را تبدیل کند به «بازیچۀ کودکانِ کوی»، و دخترِ همان پیرمرد را وا بدارد تا قید خانوادۀ خود را بزند و علیه آنان بشورد. پیرمرد در جایی، وصفِ حالِ خود را از زبانِ مولانا بیان می‌کند:زاهد بودم ترانه‌گویم کردی سر فتنۀ بزم و باده‌خویم کردیسجاده‌نشین باوقاری بودمبازیچۀ کودکانِ کویم کردیرباعیِ شمارۀ ۱۸۹۰در این سریال همه گناه‌کارند. نسبیت هم در مفاهیمی که بالاتر اشاره کردم و هم در خوب یا بد بودنِ افراد نمود دارد. از این رو سریال اساساً خاکستری است. برای همین هرگاه شخصیت‌ها هم‌دیگر را متهم می‌کنند که فلان اتفاق تقصیر تو بود، ما با خود می‌گوییم «پس خود تو هم که آن‌قدر خطا کردی! آن دیگر شخصیت هم که چندتا کار بد داشت و در این واقعه موثر بود. پس همه‌اش را گردنِ این یارو نینداز».اما از این‌ها گذشته این سریال عمیقاً یک سریالِ اخلاقی است. به‌عبارتی یک کلاسِ درسِ اخلاق است. برای همین در ابتدای این نوشته گفتم نیازی به آن همه منبر و خطابه و دهان‌فرسایی نیست. این سریال دیدگاه افراد نسبت به دیانت را تعدیل می‌کند. افراد را از تکبر دور می‌کند. اثرِ بازگشتیِ اعمال را نشان می‌دهد. در زمینۀ معاملات و فعالیت‌های اقتصادی هشدار می‌دهد تا افراد هشیار باشند. و کلاه‌برداری و رِبا را تقبیح می‌کند. قضاوت و پیش‌داوری را نفی و نهی می‌کند. اشکالات یک خانوادۀ ناموفق را نشان داده و راه‌کار می‌دهد. جوانان را مهم می‌شمارد و می‌خواهد خواسته‌ها و تمایلاتِ آنان که متفاوت از نسل‌های قبل است، به رسمیت شناخته شود. و در کل بیش از این‌که به دنبال یک انسانِ دینی در جامعه باشد، انسانی اخلاقی را هدف و مبنا قرار می‌دهد. و این یعنی همان انسانِ گم‌شدۀ جامعۀ ما. پس چه خوب می‌شد اگر اساتید و مربیان اخلاق، چه دینی و غیردینی، به‌جای سخنرانی یا دعوت به مطالعۀ کتاب، تماشای پیگیرانۀ این سریال و سریال‌های مشابه را تجویز می‌کردند که احتمالاً تأثیری بیش‌تر و عملی‌تر دارد. هرچند که طبیعتاً سریال نقص‌های فراوانی دارد. از جمله برخی بازی‌های غلوشده و تصنعی، روند کُندِ فیلم، قابلِ پیش‌بینی‌بودن برخی اتفاقات و... اما در کلیت امر این سریال، یک اثرِ ماندگار، مهم و تاثیرگذار است.علی نصیریان در سریال میوۀ ممنوعهآهنگِ تیتراژ پایانیِ این سریال شاه‌کاری دیگر است که به‌نظرم دیدگاهِ کلیِ سریال را برملا می‌کند. خواجه‌امیری از عشق می‌خواند. عشقی که مایۀ رستگاری است و البته مقوله‌ای سِمِج و بدقلق است:می‌شه خدا رو حس کرد، تو لحظه‌های سادهتو اضطرابِ عشق و گناهِ بی‌اراده!بی عشق عمر آدم، بی‌اعتقاد می‌رههفتاد سال عبادت یک شب به باد می‌ره!وقتی که عشق آخر، تصمیمشو بگیره…کاری نداره زوده یا حتی خیلی دیره!ترسیده بودم از عشق، عاشق‌تر از همیشه!هر چی محال می‌شد؛ با عشق داره می‌شهانگار داره میشه!عشق اگر نباشد اعتقاد هم نمی‌مانَد. عشق ناجی است و اگرچه شاید در وهلۀ اول انسان را تا مرز هلاکت بکشاند، ولی بعد از آن بابِ جدیدی در زندگی می‌گشاید:نترس اگه دلِ تو، از خواب کهنه پاشهشاید خدا قصه‌تو از نو نوشته باشهو این بر خلاف آن مصراع حافظ است که می‌گوید:که عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکل‌هاو موافقِ آن بیتِ جامی است که:چو ز اول عشق مشکل بود و آخر هم، چرا گویمکه عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌هاعکس مشترکِ نصیریان و عطارانکاش می‌شد مهران و سروش و رضا را تگ کنم تا مطلبم را بخوانند (بر فرضی که تگ‌کردن الزاماً باعثِ دیده‌شدنِ مطلب توسطِ فردِ تگ‌شونده بشود). این سه نفر اسطوره‌های تکرارنشدنی و نازدودنیِ هنرِ هفتمِ این سرزمین هستند و من خیلی دوست‌شان دارم؛ امیدوارم بمانند و بیش‌تر بسازند و بلندتر پرواز کنند.حسن‌آقای فتحی هم که تکلیفش معلوم است. من شخصاً با «شهرزاد» و «مدار صفر درجه» و «میوهٔ ممنوعۀ» او زندگی‌ها کرده‌ام. شما هم وقت کردی بخوان حسن‌آقا.[دربارهٔ جهانِ مطلوب و مد نظرِ خود از میانِ جهان‌های مذکور حرف بزنید]تمام.۲۴ فروردینِ سالِ ۰۳</description>
                <category>&#039;Salarovski&#039;</category>
                <author>&#039;Salarovski&#039;</author>
                <pubDate>Fri, 12 Apr 2024 17:29:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به مهدی</title>
                <link>https://virgool.io/@SsAaLlAaRr/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-yduww1nvr2wr</link>
                <description> https://vrgl.ir/ARcqq نامه‌ات را با نوشتن دربارۀ نوشتن شروع کردی. ولی من آنَم را با نوشتن دربارۀ نامه می‌آغازم. شاید کمی به درازا بکشد. حرف‌های خودم را (که بعد از گفتنِ ایده‌ات در ذهنم شکلک می‌گرفتند) می‌نویسم و بعد حرف‌هایی که با خواندنِ حرف‌های تو باید نوشته شوند.همیشه نامه‌نگاری و خواندنِ نوشته‌های آدم‌ها برای دیگر آدم‌ها را دوست داشته‌ام. مقولۀ قشنگی است، نه؟ اگر نمی‌بود که الآن دست به کارش نمی‌شدیم حتماً. خواندنِ نامه نوعی نفوذ است به آن‌جا که پرده‌های بین افراد بسته به نوع ارتباط، نازک‌تر است. سَرَک‌کشیدن در پستوها و پوشیدگی‌ها همیشه جالب است. همیشه.شاید این روزها که دیگر نامه‌نگاری، خاصّه در شکلِ کاغذی و اصلی‌اش، منسوخ شده است، جذابیت یا رازآلودگیِ آن بیش‌تر باشد. اصلاً بیا بتوانیم یک نیم‌چه تعمیمی از این موضوع بیرون بکشیم و بگوییم: بسیاری از چیزهایی که روزی رواج و همه‌گیری داشته‌اند و فردای آن روز از سکه افتاده‌اند، در گردشِ فصول جذاب‌تر و زیباتر شده‌اند. خسته‌ات نکنم با آوردن مثال‌هایی که اینک مغزت ردیف‌شان کرده.راستش خیلی ممنونم از تو آقای مهدی. این روزها مردم از صرافت نامه‌نوشتن افتاده‌اند. نامۀ کاغذی که پیش‌کش؛ همین نامه‌های برقیِ اینترنتی را می‌گویم. من هم از صرافتِ نوشتن افتاده‌ام. راهی باز کردی که حرف‌هامان را نامه کنیم.معمولاً زیاد حسرت میل می‌کنم. یا میلِ حسرت می‌کنم. حسرتِ بسیاری از چیزها و به‌خصوص حسرت زمان از دست رفته. یکی از حسرت‌هایم همین فروافتادنِ سکۀ نامه و کاغذ است. حرص می‌خورم که محبوب‌ها و دوست‌ها، دائماً به هم متصل هستند و دوری و فاصله از بین رفته است و قبل از این‌که اراده کنند، حرف و حس‌شان را به هم منتقل کرده‌اند. معنای فراق و انتظار از بین رفته است دوستِ من. می‌دانم از آن‌ها نیستی که فحش نثارم کنی و بگویی: «مگه زده به سرت مرد؟ کدوم اَبله‌ای از این که به معشوقش اتصال پیوسته داشته باشه بدش میاد؟ یا مگه بَده بتونی حرفت رو سریع منتقل کنی به کسی؟»من خودم آگاه از این تسهیلاتی که تکنولوژی برای‌مان آورده هستم. ولی خیلی ساده بگویم که بسیاری از چیزها و کارها زشت شده‌اند با این آسانی‌ها. یا دست کم قشنگی‌شان از دست رفته است.سریال بوجک هورسمن را شروع کرده‌ام ببینم. دو سه ماهی می‌شود (راستش به دلایلی آن را از ریک‌ومورتی خیلی بیش‌تر دوست می‌دارم). اگر تو دیده بودی‌اش یحتمل دو سه تا مطلب دربارۀ آن می‌نوشتی. در یکی از قسمت‌های فصل سومِ آن، سارا لین می‌گوید ۹ ماه است که مواد مخدر و الکلی‌جات را کنار گذاشته. به چه علت؟ چون مصرفِ دوبارۀ آن‌ها بعد از مدتی طولانی، جذابیت و صفای دوچندان دارد. با استناد به حرف سارا لین، پیش از تکنولوژی مردم چنین چیزی را بیش‌تر تجربه می‌کردند. تشنگیِ مضاعف و لحظاتِ طولانیِ تعلیق. و نامه همین است. نامۀ صِرف و یک عکسِ کوچکِ خندان به‌عنوان پیوست، تشنگی و تعلیق را کِش می‌دهد و بعد به‌هنگام اتصالِ مبدأ و مقصد، سیرابی حظی شدیدتر دارد. کلمات ارزش و اعتبار بیش‌تری دارند وقتی از قالبِ چت‌کردن و کلماتِ پرتابی و جملاتِ ناقص، خارج می‌شوند. بریدگی‌ها تبدیل می‌شوند به پیوستگی. می‌توانی تمرکز کنی بر نوشته‌ات، بالا‌وپایین کنی و سعی کنی بهترین و مناسب‌ترین کلمات را انتخاب کنی. نامه وقتی ارسال شود، دیگر قابلیت ویرایش و تغییر ندارد. پَر کشیده است و رفته است.اما من نامه‌نگارِ نابابی نیستم. استنادم به سارا لین هم استنادی غیراخلاقی یا منحرفانه نبود. حرفِ واقع‌گرایانۀ سارا لین، چکیدۀ تمام تلاش‌ها و تقلاهای بشر است: کوشش برای لذتِ بیش‌تر و تکرارِ آن کوشش، و تلاشِ دوباره برای بازیابیِ آن لذتِ بیش‌تر و ...حرف سارا لین معطوف به نوعی لذت نامعمول و از نظر من نامرغوب و مخرب بود. لذت مصرف مواد یا مستیِ ناشیِ از الکل و امثالِ اینان. حال آن‌که اگر محتوای لذت را در نظر نگیریم، قالبْ همیشه همان چکیده‌ای است که گفتم. یکی مثل تد باندی با تجاوز و قتل می‌خواهد لذتش را دوام بخشد، یک مِرتاضِ هندی با تضعیفِ جسم و تعالیِ روح قصدِ کشف و حفظ نوعی لذت را می‌کند، دیگری هم لذت را، هر چند مسخره و ناممکن، در &quot;هیچ کارِ خاصی نکردن&quot; می‌جوید. ادیان هم چیزی جز لذت برای بشر ندارند و نخواهند داشت. چرا ادیان آن قدر خودشان و ما را زخم می‌کنند که لَذّاتِ نامشروعِ دنیوی اَخ و پوف است؟ چون وعدۀ لذتی سرشارتر و پایدارتر را در این یا غالباً آن دنیا می‌دهند. دین می‌گوید روی این زندگیِ کوتاهِ فانی سرمایه‌گذاری نکن و اندکی پرهیز پیشه کن تا در دنیای دیگر آن چنان غرق در انواعِ لذتت کنم (رها از قیدهای مشروع و نامشروع) که مغزت منفجر شود! اما خب. این وعده‌ها راستی که وعدۀ سر خرمن است و بر روی &quot;اکثرهم&quot; یا &quot;اکثرنا&quot; تاثیرِ چشم‎‌گیری نمی‌ذارد و به‌قولِ خیام:کَس نامد از آن جهان که پرسم از وی:«کاحوالِ مسافرانِ دنیا چون شد؟»کسی هم هنوز نیامده که از طعمِ وُدکاهای بهشتی و عطرِ تنِ معشوق‌های لمیده زیرِ سایۀ نارون برایمان تعریف کند. یا از لذتی که چشم‌دوختن به، و یکی‌شدن با، معبود دارد. سفرِ یک‌طرفه که سفرنامه ندارد.شاید هم این یکی از اشتباهات استراتژیکِ دین باشد که آمده است خوشی‌های آن دنیا را دقیقاً تطبیق داده است با خوشی‌های موجود در همین دنیا. شاید باید از چیزی دیگر حرف می‌زد. ولی خب چاره‌ای هم نداشت. لذت‌های محسوس و نقدِ این دنیا غالباً خلاصه می‌شود در &quot;خور و خواب و خشم و شهوت&quot;. و چون در این‌ها خلاصه می‌شود، و انسان هم حریص و کم‌حوصله است، صبر نمی‌کند تا بمیرد و بعد برود و نسخۀ بی‌نهایت و پرمیوم را تجربه کند. به یک نسخۀ هَک‌شده یا با قابلیت‌های محدود و معدود هم رضا می‌دهد.خودمانیم مهدی؛ ولی اگر ایدۀ دین کارگر می‌بود و موفق می‌شد، حقیقتاً جانِ بشر از &quot;مخاطراتِ آزادی&quot; و &quot;ناخوشایندی‌های نابرابری&quot; راحت می‌بود. اما نمی‌شود مهدی. ایدۀ این مذهبِ لامصب همیشه لنگ می‌زند و وا می‌رود. نمی‌دانم. تنها و آخرین امیدِ من یکی که به یک مُنجی است. که امیدوارم آمدنش را زنده و با کیفیت ببینم. نه از زیرِ سنگِ لَحَد. چون بعید می‌دانم از آن پیروانِ خواستنی و مفیدی باشم که با شنیدنِ ندای منجی، از گور بر می‌خیزند و مهیا می‌شوند. بعید می‌دانم اصلاً پیرو باشم.خوب که نگاه می‌کنی این دنیا به چیزی جز یک منجی با قدرت‌های ماورایی و برگ‌ریزان نیازی ندارد. آری. مُنجی در اولویت است. خودت بهتر از من می‌دانی که انسان دیگر مسیرِ نرفته و تپۀ سالم و کارِ نکرده ندارد در کارنامه‌اش. بعید می‌دانم ترفند و حرکتِ جدیدی باشد که بتواند بشر را از این منجلاب بیرون بکشد. خنده‌دار است مهدی. اما ما هنوز دغدغۀ جنگ و نسل‌کشی و آوارگی داریم! هنوز نگرانِ وقوعِ جنگ سوم جهانی هستیم. خود صفتِ &quot;سوم&quot; آدم را متحیر می‌کند. فرض کن تا به امروز انسان‌ها دو بار سراسرِ کرۀ مفلوکِ خاکی را به خاک و خون کشیده‌اند و از فردای صلح پاریس، سرشان درد می‌کرده که سومی‌اش را راه بیندازند!هنوز آدم‌های کت‌وشلواری دارند دور هم جمع می شوند و از پشت میز و تریبون و میکروفون هم را تهدید می‌کنند و طرح و نقشۀ جنگ می‌کشند. این چه مضحکه‌ای است؟ همین است که می‌گویم فقط به یک منجی نیاز داریم. می‌خواهد مهدی باشد یا مسیح یا ماشیح یا هر کسی دیگر. فرقی نمی‌کند. چون در ذهن من منجی چند خصیصۀ ساده دارد: 1.خیلی مهربان و 2.اهل عدالت و 3.دوست‌دارِ آزادی و 4.طرف‌دارِ برابری است و 5.خون‌خوار و 6.تعصبی و 7.انتقام‌جو هم نیست. می‌آید که مرهمی باشد بر جراحاتِ بشر و نقطۀ آخرِ آخرین جملۀ بشر را بگذارد و برود.ببخش اگر این حرف‌هایم ارجاع و اتکای چندانی به اندیشه‌های اندیشمندان ندارد و بنیانش قوی نیست. به دیالوگ‌های یک شخصیتِ کارتونی ارجاع می‌دهم به‌جای یک فیلسوف. من همینم. گفتی دلی بنویسیم. دارم دلی می‌نویسم. هر چند فکر کنم جز آن هم بلد نباشم. اما با این حال منتظرم خودت بخوانی و اصلاح کنی و قوت ببخشی.حالا که دیگر تَه و نَم کشیدم و نمی‌توانم بحث بالا را ادامه بدهم، ناگزیر باید بروم سراغِ سوالاتی که در نامه‌ات طرح کرده بودی.در میان رُمان‌نویس‌ها هنوز کسی را چون سِلین نیافته‌ام و هنوز نتوانستم بیش از یک کتاب از او بخوانم: سفر به انتهای شب. مدت زیادی متاثر از آن بودم و در همین ویرگول هم چند باری دربارۀ آن نوشته‌ام پس دیگر اشاره‌ای نمی‌کنم که نه حالش هست و نه میلش.من دقیق نمی‌دانم با خواندن کدام رمان دل‌بستۀ رمان خواندن شدم. شاید بر می‌گردد به سال‌ها پیش. وقتی که به سراغِ کتاب‌خانۀ منزلِ عمه خانم رفته بودم و بعد از گشت‌وگذار در میان کتاب‌های خاک‌گرفته و قدیمی، چشمم به دو جلد کتاب قطور و شبیه به هم افتاد. آن کتاب‌ها، بینوایانِ هوگو بودند. بینوایانِ چاپِ تهران به سال 1342 با کاغذهای زرد و نازک و کاهی. قبل‌تر شنیده بودم درباره‌اش و مشتاق بودم بخوانمش. به مادرم گفتم که از عمه خانم درخواست کند که این کتاب‌ها را برای مدتی به من قرض بدهد. عمه با مهربانی استقبال کرد. بعد از بینوایان و حتی از قبل از آن، همیشه رابطه‌ام با رُمان‌ها خوب بوده است.برادرم مهدی! از آن‌جا که خوش ندارم خط‌به‌خط معادل و مطابق و جوابی برای حرف‌هایت ردیف کنم، و از آن‌جا که نه تنها خوش ندارم که در توانم نیز نیست، می‌خواهم زودتر این نامه را برایت ارسال کنم. از طرفی هم می‌ترسم اگر بیش از این نوشتنش را طول بدهم، بیش از این در ارسالِ آن تأخیر کنم و بیش از این شرمندۀ تو شوم و بیش از این خودم را شماتت کنم و مغزیجاتم را نشخوار. پس:دوست‎‌دارِ تو، یک سالارِ دیرکردۀ عجول و متوشوش، ده روز از روزهای اول آذرِ 02پیوست: از آن‌جا که اسم تو مهدی است، و من هم علی سورنا را زیاد دوست می‌دارم، قطعۀ بعد از من از آلبومِ مردِ تنها را که نامه‌وار خطاب به یکی از دوستانش که مهدی نام دارد خوانده است، به تو تقدیم می‌کنم.</description>
                <category>&#039;Salarovski&#039;</category>
                <author>&#039;Salarovski&#039;</author>
                <pubDate>Sun, 03 Dec 2023 01:20:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تشنگیِ گاه‌گاهِ ریشه‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@SsAaLlAaRr/%D8%AA%D8%B4%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%90-%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%AF%D8%A7%D9%87%D9%90-%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7-shaax4j7kkyh</link>
                <description>فقط آمده‌ام بنویسم که از یاد نروم. همین. ریشه‌هایم در این‌جا، ویرگول، نه آن‌قدری محکم است که مرتب و مداوم و منظم بنویسم، و نه آن‌قدری متزلزل که چند ماه ننویسم و عین خیالم هم نباشد. چند ماه ننوشتم و فکر و خیالم این‌جا بود؛ هرچند کم و گذرا. گهگاهی سری می‌زدم و تلاش می‌کردم نوشته‌های کسانی را که دنبال می‌کنم یا دیگرانی را بخوانم امّا کاملاً موفق نمی‌شدم. مواقعی هم بود که برای خودم تجویز می‌کردم باید حتماً دقایقی را در ویرگول دوام بیاورم. باید چندتایی از نوشته‌ها را بخوانم و وقت بگذارم و بگذرانم. و با وجود مقاومتِ درونیِ مجهولی که نسبت به خواندن داشتم، چنین می‌کردم و البته نتیجۀ آن هم لذت‌بخش بود. چون معمولاً خواندنِ روزمرگی‌هایی که بی‌تکلف و به دور از صنایع و فنون ادبیِ اغراق‌آمیز نوشته می‌شوند، برایم جذاب است و هنوز آدم‌های زیادی در ویرگول هستند که این کار خوب را انجام می‌دهند. این دست نوشته‌ها، گویی اصیل‌تر و باوفاتر هستند به سنت وبلاگ‌نویسی که البته شکل کلاسیکِ آن به من قد نداد و حالا در شکلِ نوین آن هنوز رد پای آن را دنبال می‌کنم و همین اصلاً من را به ویرگول کشاند.حرف خاص و ویژه‌ای ندارم. مثلاً نه می‌خواهم، و نه می‌توانم دیدگاهِ خودم را دربارۀ موضوعی اجتماعی یا سیاسی در جامعۀ همیشه ملتهب‌مان ارائه بدهم. که البته همین جملۀ اخیر خودش نوعی دیدگاه بود. و هم‌چنین قرار نیست از داستان‌ها و روایت‌های گفته‌نشده و خوانده‌شده یا یک فیلم/کتاب حرفی بزنم. به‌قولِ معروف می‌خواهم دلی بنویسم. دل‌به‌قلم شوم به‌جای دست‌به‌قلم؛ به دور از گُنده‌گویی و تلاش برای فهماندن یا رساندن یا شناساندنِ چیز خاصی.چند وقت پیش دیدم که از آخرین نوشته‌ام در این‌جا نزدیک چهار ماه است که می‌گذرد. خیلی متعجب نشدم. چون تلاشی هم نکرده بودم بنویسم و انگار که در یک خداحافظیِ طولانی به سر می‌بردم. و آن موقع بود که دلم تنگ شد. به آن زنگولۀ گوشۀ چپ و بالا نگاهی کردم و دیدم زنگار بسته و از من روی بر می‌گرداند. دلش می‌خواهد یک عددِ سفید با پس‌زمینۀ آبی بیفتد رویش، هر عددی، کوچک یا بزرگ، فرد یا زوج، و موجِ صدایی صامت را در فضای مرورگرِ من بپیچاند و باخبرم کند که: «هِی! فلانی نوشته‌ات را پسندید، یک نفر کامنتی گذاشت، آن یکی دنبالت کرد و...» و البته نگوید که فلانی دیگر دنبالت نمی‌کند، آن دوستْ دیگر عنایتی نمی‌کند، دیگری از ویرگول رفته هرچند باروبندیلش هنوز هست، کسی کلاً خودش را از هستیِ ویرگولی ساقط کرده، آن نفر در ویرگول هست ولی در ایران نیست، این نفر حوصلۀ خودش را هم ندارد دیگر چه برسد به اراجیفِ قدیم و جدیدِ تو، فلانی فلان شد، فلانی فلان کرد، فلانی فلان نکرد و... هوووف...بعد رفتم سراغ پست‌های ذخیره‌شده. از جمله کم‌خاصیت‌ترین قابلیت‌های فضاهای مجازی. آن‌جا بود که خشمم گرفت از این تعداد مطالبِ ذخیره‌شدۀ بی‌مصرف و وارد پوشه‌اش شدم و شروع کردم یکی‌یکی از ذخیرگی درشان بیاورم. ۲۱۱ تا پست. بالا و پایین که کردم زمینه‌های مورد علاقه‌ام که احتمالاً با ۹۸ درصد ویرگولی‌ها یک‌سان است را دیدم: سینما، داستان و ادبیات و نویسندگی، جامعه و تاریخ، برنامه‌ریزی و برخی مسائل روان‌شناختی، زبان و چندی کوفت و دردِ دیگر.زیاد بودند و کار سختی بود اخراج‌شان از پوشۀ ذخیره‌ها، اما لازم. ذخیره برای چه اصلاً؟ برای کِی؟ دیگر کِی؟ این همه مطلب جذاب و خواندنی را قرار است کِی بخوانم؟ اصلاً لازم است بخوانم؟ منی که حتی همان چند لحظه قبل هم یکی دیگر را حواله کرده بودم سمت‌شان. همه‌اش تلاش برای اشباع و ارضای ذهنی است. که خب چون الآن وقت نمی‌کنم بخوانم پس ذخیره‌‌اش می‌کنم و بعداً قطعاً می‌خوانم. ذهن آرام می‌گیرد و می‌تواند جلو برود و ادامه بدهد. مطالب را نخوانده‌ایم ولی هنوز داریم‌شان آن گوشه. خواهیم خواندشان. یک روزی که نمی‌دانیم کِی می‌رسد. فعلاً فقط باید انباشت صورت بگیرد تا بعد. این هم مثل همان خریدنِ کتاب است. می‌خریم و می‌خریم و هیچ خری هم نمی‌گویدمان اوی خره! برای چه کسی می‌خری؟ قبلی‌ها را خوانده‌ای؟ اگر نخوانده‌ای مغزت تاب دارد که جدید می‌خری؟ هووووف²...خلاصه که پوشه را گندزدایی کردم و فقط چهار پست تَهِ آن باقی گذاشتم. ۴ پستی که احتمالاً همان روزهای اول ورودم به ویرگول، یعنی اواسطِ آذرِ ۹۹، ذخیره‌شان کرده‌ام.اولینش این است: https://vrgl.ir/KQOpR یادم است آن روزهای اول چشمم به صفحۀ جمشید محبی خورد و چندی داستان‌هایش را باز کردم و نظراتِ خوانندگان و بعد هم چینش مرتب پاراگراف‌ها و آراستگی‌شان و زمان‌بندیِ انتشارِ پست‌ها را دیدم و با خودم گفتم حتماً باید داستان‌های این آقاهه را بخوانم. پیداست کاربلد است. مثلاً ماهی یکی. خودش هم تقریباً هر ماه یک داستان منتشر می‌کرد آن موقع‌ها. داستانِ بالا هم سهمیۀ آذرش بود. اما هنوز همان یکی را که ذخیره کرده بودم را هم نخواندم. دیگر چه برسد به مابقی. هیچ کدام‌شان را نخواندم. خود آقای محبی هم الآن ۲ سالی است چیزی انتشار نداده. کجایی آقای محبی. کجایی که به حجم داستان‌های خوبِ خوانده‌نشده‌مان بیفزایی.راستش هیچ‌وقت حوصلۀ خواندنِ داستان در ویرگول را نداشته‌ام. شاید به سبب طولانی بودن‌شان. اما این یکی را بگذار باشد این‌جا. پنجره‌ای است رو به گذشته. شاید هم روزی خواندمش. حالا که ذخیره‌هایم قرار است از ۴ پست فراتر نرود، احتمالاً زودبه‌زود به آن سرک بکشم و خالی‌اش کنم. فکر کنم سرورهای ویرگول را خنک کردم با این پاک‌سازی. و خیالِ خودم را راحت و سبک.آن‌قدر حرف دارم که بزنم که نگو. دهان که باز می‌کنم کلمه می‌ریزد اما ارادۀ نوشتن که می‌کنم، خفگی می‌گیرم و قلمم در دهان می‌شکند.دوست دارم بتوانم بنشینم این‌جا و تا صبح برایت خُردخُرد و نصفه‌نیمه بنویسم و بگویم. آن هم در حالی که تو زُل‌زُل نگاهم می‌کنی. ولی نمی‌توانم. چون صبح ساعت ۷ صبح باید بیدار شوم و الآن نزدیک ۲ صبح است. هم‌زمان از کم‌بودِ خواب هم رنج می‌برم. همیشه صبح‌ها یا ظهرهایی که در کتاب‌خانه هستم، با سر فرو می‌افتم روی شیشۀ میز و چُرت می‌زنم، و چُرت می‌زنم، و دردِ گردن می‌گیرم ولی ادامه می‌دهم تا زجرکُش بشوم و خواب را از سرم فراری بدهم. تازه اگر موفق بشوم؛ معمولاً سمج‌تر و سرتق‌تر از آن است که به این راحتی‌ها رها کند و برود؛ میلِ کِشنده و کُشندۀ خواب را می‌گویم.مثل آن گربۀ بی‌حیا و نرمی است که تقریباً هر روزِ هفته، باید دقایق قابل توجهی را صرف کنم تا از کتاب‌خانه بیرونش کنم. خیلی بی‌چشم‌ورو است. انگار منزلِ خاله‌اش است. تا می‌بیند در باز است، سلانه‌سلانه وارد می‌شود و صاف هم می‌آید داخلِ مخزن و خودش را می‌مالد به در و دیوار و کتاب‌ها و طبقه‌ها. گویی که خارش دارد یا می‌خواهد خستگی در کند یا نمی‌دانم چه. حالا اما چند وقتی است به‌سبب سردیِ هوا، بچه‌ها دیگر در را به‌ندرت باز می‌گذارند و گربۀ مفلوک هم مجال چندانی برای ورود نمی‌یابد. اما او هم گناه دارد باور کن. می‌‌بینمش می‌پلکد دوروبر کتاب‌خانه؛ ناامیدانه و خسته. هم سرما را تحمل می‌کند و هم گرسنگی را. حیوونکی. راستی هم این‌ها چه گناهی کرده‌اند. پدرِ بی‌مبالاتِ ما یک سیب را نصفه گاز زد و ما سال‌هاست داریم تقاصش را پس می‌دهیم؛ اما این‌ها همان سیب را هم هنوز گاز نزده‌اند و این‌گونه است وضع‌شان. چه می‌دانم. کسی ته‌اش را نمی‌داند.نمی‌توانم تا صبح برایت بنویسم. اما این دلیل نمی‌شود که نتوانم تا نیمه‌شب بنویسم. صبح باید بروم رد زندگی. بروم رد زندگی را بگیرم که گم نشود. وگرنه خیلی دلم می‌خواست می‌توانستم عاشق‌پیشه‌ای حقیقی باشم برایت. مثل قصه‌ها. مثل قصه‌های خیالی، لم می‌دادم و لم می‌دادی و واقعاً زُل می‌زدم در چشمانت و بی‌وقفه و مداوم و شیرین و دقیق حرف می‌زدم بدونِ این‌که کلمه کم بیاورم. نه این‌که بعد از دو کلمه حرف‌زدن به تته‌پته بیفتم و بگویم: «نمی‌دانم چرا انقدر تپق می‌زنم. حتماً سردی‌ام کرده.» ‌و ساعتی بعد، مثلاً آن موقع که تو دیگر نیستی و رفته‌ای و برای همیشه یا موقتاً فاصله گرفته‌ای و هنوز جای تنت روی تنم مانده، به خودم بیایم و علتِ حقیقیِ سردیِ درونم که منجر به بریدگیِ کلام و لکنت زبانم شده بود را در بیابم: این سرمای من ناشی از گرمای فزایندۀ تو بوده. و عادت‌نداشتن به گرمای تو. طوری که حتی آن لحظه هم که دارمت، داشتمت، و نگاهت می‌کنم، می‌کردم، و حرارتت از هر جهت مرا بغل گرفته است، بود، باز هم خیال می‌کردم در سرمای دی ماه، وسط کویری خشک، تک‌وتنها، مجبور به هم‌آغوشی با درختی وحشی هستم؛ و نه کسی و چیزی چون تو.یاوه‌گو و پریشان‌سخن هستم و نه چیزی دیگر. بر من ببخش.من با این‌که آهنگ‌های چاوشی را زیاد دوست می‌دارم و هنوز هم از گوشیدن‌شان لذت می‌برم، در یک برآیندِ کلی، بیش‌تر مصداقِ آهنگ‌های بُمرانی هستم. من کسی که تو فکر می‌کنی نیستم! حتی آن کسی که فکر نمی‌کنی هم نیستم. قهرمان و فداکار نیستم! اما شاید منفور و بزدل هم نباشم. به فکر تنهایی و غم‌های جهان نیستم. من رویایِ شبانه‌ات نیستم؛ هر چند شاید کابوس‌های شبانه‌ات هم نباشم. هیچ درخور زیبایی‌ات نیستم. راست‌گو و درست‌کار و سربه‌راه و چشم‌پاک و باثبات نیستم. خوب مرا ورانداز کن؛ هیچکس نیستم.اما فکر نکن که با وجودِ مسائلی که ذکرشان رفت، نمی‌دانم که هنوز حرفه‌ای‌ترین قابِ بسته روی لب‌های من، گوش‌ها و چشمانِ تو هستند و بس. خیالم راحت است که پابه‌پای من، با من قدم می‌زنی و راه می‌آیی تا بگویم از دردها و حسرت‌ها و دیده‌ها و شنیده‌ها و سخت و آسانِ این زمین و این آسمانِ محالِ بی‌مجالِ دودآلود. هرچند که محتمل است سخن نیز همه باد باشد و کسی تاکنون هرگز نشنیده باشد که از راه گوش بتوان به قلبِ افسرده راه یافت. شاید هم حرف بادی باشد و بوزد و از یاد برود و واقعاً هم به قلب راهی نداشته باشد.باورت نشود به گمانم. ولی من هنوز خیره می‌شوم و با تو حرف می‌زنم و منتظرم که از در و دیوارِ سردِ خانه صدایی یا دستی در بیاید. ولی نه. تو نیستی. هیچ کسی نیست. راستش هستی اما حضورت حداقلی است. و البته این بار، یخِ قلمم را همین حداقلِ بودنت شکانده. همین هم‌راهی‌هایت. وگرنه که من خیلی وقت پیش بین این نظریات و استراتژی‌ها و مفاهیم، جان داده و تمام شده و خاک شده بودم؛ با وجودِ این دل‌تنگی.یک زمانی و از یک جنبه‌ای معتقد بودم هنر بلای جانِ آدمی است. هنوز هم این را قبول دارم. ولی این را هم قبول دارم که هم بلا است و هم دوای جان. هم درد است و هم درمان و هم زهر و هم تریاق. همین است که گاهاً شبانگاهان پناهِ آدم می‌شود یک‌دو خط ادبیات یا یک‌دوصد تصویرِ پیوسته.من به موسیقی مدیونم. آن زمان‌هایی که فرو رفته‌ام در خشکی و سستی ولی هم‌زمان دلم می‌خواهد چیزی بنویسم، فقط موسیقی می‌تواند جراحت‌هایم را زنده کند و من را بیدار کند و کلماتم را بیرون بکشد و بریزد جلویم و بگوید: «بیا. شاهد باش. حالا دیگر بهانه‌ای نداری.» و این فقط یکی از آورده‌های موسیقی است برایم.خیلی خشک و سست شده‌ام؛ تعداد قطعاتی که برای نوشتنِ این متن شنیدم آن‌قدر زیاد است که حالِ ذکرشان نیست. هرچند به برخی از آن‌ها در متن اشاره شد. خیر پیش.۹۸ درصد ویرگولی‌ها یک پست با این نگار یا چیزی شبیه به این دارند. روا نبود من نداشته باشم.دو سه روزی از اواسطِ انتهاییِ آبانِ 02</description>
                <category>&#039;Salarovski&#039;</category>
                <author>&#039;Salarovski&#039;</author>
                <pubDate>Fri, 10 Nov 2023 20:03:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و ما این‌سو نشسته، خسته انبوهی</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D9%88-%D9%85%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%88-%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%A8%D9%88%D9%87%DB%8C-gryvikdibfjd</link>
                <description>یکمآقا مرا به لاکِ سیاهِ همان زنی، کز پشت دسته‌های عزا می‌رود ببخش!دیشب بعد از چند روز، رفتم در شهر و گشتی زدم. نمی‌دانم موضوع چیست. مشکل از من است یا آن بیرون واقعاً خبری است؛ اما من بوی التهاب و تکانه را حس می‌کردم. شهر شهر شهر. این زایش‌گاهِ پدیده‌های جمعی. این پدیدآورنده و پذیرندۀ تغییرات. این التهاب‌دانِ تاریخ. حالا شهر دوباره باردار است و گویی نزدیک است که فارغ شود. کِی و چگونه را نمی‌دانم. اما صدای تکان‌های این جنینِ بی‌قرار را می‌شود شنید.اصفهان و شاید بسیاری دیگر از شهرهای ایران، همیشه ماه محرّم که می‌شود، هیاهوی خروشانی را خواه‌ناخواه تجربه می‌کنند. رنگ‌وبوی شهر عوض می‌شود و ساعاتِ زندگی و کار آدم‌ها دگرگون. بسیاری از مردم، از دین‌دار و دین‌نَدار تا طرف‌دارِ حکومت یا منتقدِ آن، از باحجاب تا بی‌حجاب و گروه‌ها و اقشارِ مختلف و متضادِ دیگری، در محرم و متاثرِ از آن، یک هم‌بستگی و انسجامی را ایجاد می‌کنند و با سیاه‌پوشی، یک‌رنگ می‌شوند.اما امسال تو گویی محرم هم کارکردِ سال‌های قبلِ خود را در گردهم‌آییِ مردمْ سوای از پوشش و عقیده و موضع، به خوبی و گستردگیِ قبل ایفا نمی‌کند. چرا که برای ایجاد یک حرکت اعتراضیِ دیگر نسبت به حکومت، بحثِ نه به عزاداری و تحریم روضه‌ها و غیره مطرح شده است. من از کمّیت و کیفیتِ چنین حرکتی مطلع نیستم و فقط از صِرفِ وجودِ آن صحبت می‌کنم که همان هم البته کافی است.حال در همین حین، شاهد شلوغ‌کاریِ دو دسته از افراطی‌ها هستیم: یک گروه کسانی‌اند که تعمداً در توئیتر و اینستاگرام و فضاهای مجازی، با ضبط تصاویر و ساخت کلیپ‎‌ها روبه‌روی هیئت‌ها و پرچم‌ها و ایستگاه‌های پذیرایی، توهین و بی‌احترامی می‌کنند به ماه محرم و مقدسات و عقایدِ بسیاری از جامعه. آواز می‌خوانند، شیشۀ ماشین را پایین می‌دهند و بد و بی‌راه می‌گویند، با پوشش اندک ظاهر می‌شوند و ... .سوال این است که با این کار چه چیز عایدشان می‌شود؟ آیا گامِ مثبتی در راستای آرمانِ نهایی، یعنی زندگیِ حقیقی و بدیهی و آزاد، برداشته‌اند؟ من که می‌گویم نه و معتقدم با لگد بر صورتِ آن نیز کوبیده‌اند. نمونۀ بارزِ این حرکت‌ها همان عکسی است که در فضای مجازی پیچید و خشم بسیاری را برانگیخت و نهایتاً گویا افرادِ دخیل در آن را بازداشت کردند و چه و چه.به زعمِ من عاملانِ چنین حرکت‌هایی یا واقعاً نادان و احمق و کودن هستند، یا این‌که از جایی دستور گرفتند که چنین اقداماتی را انجام دهند تا تغییراتِ نرم و معقولی که شاید مجرایی برای تداوم و گسترش پیدا کرده‌اند، درجا متوقف شوند. افراط چیزی به جز افراط به بار نمی‌آورد و با یک‌دندگی و لج‌بازی، کاری پیش نمی‌رود. خاصّه در مسائلی که حساسیت زیادی برای بخشی از مردم (که اکثر قریب به اتفاق همراهان و هم‌دلانِ حکومت نیز، جزء همین دسته‌اند) دارند. نظیر موضوعات مربوط به مذهب.از آن طرف هم اما افراطی‌های نزدیک به حکومت را داریم، که پُر بی‌راه نیست اگر بگویم آتش‌شان از خود حکومت تندتر است و اساساً بخشی از معضل اصلیِ ما در انسداد و پَس‌رفتِ کشور همین‌ها (و بی‌شک آن بالایی‌ها) بوده و هستند، و تاکید و اصرار دارند که نگذارید &quot;این‌ها&quot; حرمت روضه را بشکنند و راه‌شان ندهید و با آن‌ها برخورد کنید و فیلم‌شان را بگیرید و بفرستید برای کدام ارگان و ... . حالا منظورشان از &quot;این‌ها&quot; نه فقط آن حرمت‌شکنانی که اشاره کردم، که آن کسانی است که با ظاهری متفاوت قصد حضور در مراسمات محرم را دارند و حالا باید رانده شوند و پذیرشِ اینان نارواست.گیومَتاً باید بگویم که من قصد ندارم از موضعِ اسلامِ رحمانی و گل‌وبلبل به این موضوع بپردازم و بگویم «هر کسی با هر ظاهر و هر وضعیت و هر شرایطی که داشت بیاید و در روضۀ آقا اباعبدالله شرکت کند» و چترِ محبت و مهربانیِ اهل بیت یا دین را آن قدر باز کنم تا دیگر حضور یا فقدانش حس نشود؛ نه. از منظر فقه و کلامِ اسلام یا تشیع نمی‌خواهم صحبت کنم. این یک امر اجتماعی است. اگر دایره و شمولیتِ یک امری را به قدری بگستریم که نتوان آغاز و پایانِ آن را تشخیص داد، معنای خود را از دست می‌دهد. باید یک سری قواعد و هنجارهایی برای عضویت در یک گروه اجتماعی وجود داشته باشد. به زعم دورکیم، اگرچه فردفردِ افراد حیثیتی جز اجزای تشکیل‌دهندۀ یک گروه را ندارند و آن‌چه اصل است، آن وجودِ خاص و مستقلی است که می‌توان روحِ جمعی نامیدش و از پَسِ این اجزا ظهور می‌کند؛ اما در عین حال اگر همین افراد نباشند، گروه از هم می‌پاشد. و این افراد باید یک سری خصیصه داشته باشند.وگرنه چگونه می‌توان تفاوتِ بینِ یک مثلاً مسلمان را با یک مسیحی حدس زد؟ این &quot;اسم&quot; به تنهایی که نمی‌تواند کار خاصی صورت بدهد و باید مقتضیاتی به دنبال داشته باشد. و این اصلاً محدود به اسلام یا شیعه یا مقولۀ عزاداری نیست. یک واقعیت اجتماعی و جهان‌شمول است که از کالت‌های هنریِ فرانسوی و خاندان‌های مافیاییِ ایتالیا گرفته تا فِرَقِ مذهبی و شگفت‌انگیزِ هند، همه یک سری قواعد و هنجارهای خاص خود را دارند که شما به هنگام ورود به آن‌ها، نه لزوماً به‌صورت رسمی و مکتوب، امّا دست کم تلویحاً باید بپذیریدشان و به آن‌ها پایبند باشید. و این نه به آن معناست که مثلاً اگر کسی از دو کیلومتریِ معبدِ شما در دهلی رد شد، بروید و یقه‌اش را بگیرید و بگویید «چرا به سبکِ رسومِ مذهبِ ما لباس نپوشیده‌ای و هتک حرمت و بی‌احترامی کرده‌ای؟ مگر نمی‌دانی مراسمِ سالیانۀ ما امروز شروع می‌شود؟ تو را باید الساعه تحویلِ قانون داد!» خیر. قضیه این‌گونه نیست.هم‌چنین این موضوع با کثرت‌گرایی نه‌تنها تضادی ندارد، که اساساً از پیش‌نیازهای آن است. کثرت‌گرایی به سبب تنوع و تمایزِ فراگیر (ناشی از سن و جنس و تحصیل و شغل و طبقۀ اقتصادی و سرمایۀ فرهنگی و ...) در جامعۀ مدرن، ضروری است. به‌طور خاص کثرت‌گرایی فرهنگی، یعنی باید افکار و عقاید متفاوتی که ضرر و زیان و مزاحمتِ ویژه‌ای برای نامعتقدانِ به آن‌ها ندارند، در جامعه پذیرفته شوند و مجالی برای بروز و ظهور پیدا کنند. در این معنا، کشوری مثل فرانسه همان‌قدر در پایبندی به کثرت‌گراییِ فرهنگی لَنگ و گَند می‌زند، که کشوری مثل ایران (مثالِ بارزِ آن حجاب است. این‌جا بی‌حجاب‌ها از خدمات اجتماعی محروم می‌شوند و آن‌جا باحجاب‌ها).پس به‌زعم من، نباید به برخی مذهبی‌ها خرده گرفت که «چرا انتظار دارید یک خانم، با روسری وارد مجلس عزای امام حسین (ع) بشود؟ بگذارید هر کسی هر جوری دوست دارد به امام حسین ابراز ارادت کند!» در این لحظه است که مثلاً در ورودیِ روضه‌ها و هیئت‌ها، اگر احیاناً کسی با پوششی نامرسوم قصد ورود داشت، یک تذکرِ نرم و هم‌دلانه با یک خط توضیح کوتاه، به احتمالِ بسیار زیاد کارساز است و لج‌بازی و مقابلۀ چندانی را هم بر نمی‌انگیزد. چرا که این مسئله (داشتنِ پوششی خاص برای ساعاتی خاص) آن‌قدر هم سخت و بغ‌رنج و حل‌نشدنی نیست. هرچند با توجه به رویکردی که حکومت در قبال پوشش در پیش گرفته است و هنوز هم قویاً ادامه می‌دهد، کاهشِ این پایبندی‌ها و افزایشِ مقابله‌ها و لج‌بازی‌ها نه فقط در این زمینه که در بسیاری موارد دیگر، اصلاً امر بعید و دور از انتظاری نیست. و تداوم همین رویکرد است که باعث رنگ‌باختنِ یک رسم، هنجار، قانون یا ارزش اجتماعی می‌شود و نهایتاً همان‌طور که شاهد هستیم، به آنومی یا بی‌هنجاری و سرگردانی ختم می‌شود. و امّا هنوز خیلی‌ها از فهمِ این امر بدیهی عاجز هستند.دوباره باید گیومه‌ای باز کنم و چه بسا اندکی متضاد با سخنانِ بالا حرف بزنم. حال یک وقت اصلاً همین بانویی که پوشش نامرسوم دارد، ارتباط قلبیِ ویژه‌ای با اهل بیت داشته باشد که فقط خودش بداند و آنان. ملاک واقعاً و صرفاً یک تکه لباس و پوششِ خاص سر و جاهای دیگر نیست. بعد هم دین‌داری نیز محدود به قواعد خاصی نمی‌شود و مملو است از الگوها و قالب‌های متنوع و در عین حال که نباید دایرۀ آن را بیش از حد گشاد کرد، تنگ‌کردنِ مفرط آن نیز باعث طرد و خروجِ بسیاری از دین‌داران می‌شود.رفت مرآت دل از کلفت آفاق به رنگ / مرکز افتاد برون بس که شد این دایره تنگامّا از طرفی این‌ها هنجارهایی هستند که در این‌گونه مراسمات وجود دارند و دارای کارکرد و اثرگذاری هستند و آن کسانی که خود را برگزارکننده و بانیِ اصلی می‌دانند، یعنی بدنۀ اصلیِ دین‌داران، خوش ندارند از آن مرزها تخطی شود. امّا باید بدانیم که بحث، بحث یک امر اجتماعیِ متغیر و دگرگون‌شونده است. و تغییر شکل در مناسک و مراسمات، به‌ویژه مراسمات مذهبی و عزاداری که بحث ماست، امر بسیار رایجی است؛ هر چند که زمان‌بَر باشد. مثلاً ما نمی‌دانیم در سال 1415 مناسک مربوط به عزاداری محرم چه شکل و صورتی پیدا کرده‌اند. همان‌طور که در سال 1385 پیش‌بینی نمی‌شد مسیر مناسک به این‌جا ختم شود. با این تفاوت که هر چه رو به جلو می‌رویم، حجم و سرعتِ تغییرات بیش‌تر خواهد بود.پُر واضح است که این‌گونه مجالس، با آن دسته و کاروان و قافلۀ عزایی که در خیابان و اماکنی با دسترسیِ عمومِ شهروندان راه افتاده است نیز متفاوت است و اگر کسی به حاضران و تماشاگران یا حتی دنبال‌کنندگانِ این دسته‌ها تذکرِ حجاب یا هر چیزِ دیگری بدهد، کارش خطاست و مثل همان عابدانِ معبدِ دهلی است. چرا که در خیابان نمی‌توان قواعد حسینیه یا روضه را برپا کرد. خیابان تجلیِ عمومیت و تکثر است.اصلاً یکی از دلایلِ خروجِ دسته‌ها و قافله‌ها و کاروان‌های عزاداری و شباهت‌سازِ واقعۀ عاشورا در کوی و برزن، همین است که عموم مردم با هر عقیده و اندیشه‌ای، از سالگردِ چنین واقعۀ بی‌همتایی در طول تاریخ مطلع شوند. که کنجکاو شوند و ببینند این جماعتِ سیاه‌پوشِ گریان و سینه‌زن و زنجیرزن، برای چه کسی و با چه هدفی شهر را به هم ریخته‌اند (مسائل و مشکلاتی که خروجِ این دسته‌ها در خیابان‌ها و مسیرهای عبورومرور ایجاد می‌کنند، و بحث‌های حقوقِ شهروندی و غیره هم بماند...)؟ حال تو در همین حین که دخترکْ محوِ تماشاست یا دارد چای موکب را می‌نوشد، با چوب‌پَرِ سبز بزن سر شانه‌اش که دخترم یا خواهرم روسری را بکش بالا و پاچه و آستین را بده پایین! بعد هم دخترک یک نگاه چپی می‌کند و راهش را می‌کشد و می‌رود! و این گونه اساساً آن علت وجودی و بخشی از معنای این حرکت از دست می‌رود!دوّماز مَأذنۀ جامعه و آقای تروتسکی چه خبر؟اما باید برگردم به آن التهابی که اول متن حرفش را زدم و از عللِ آن بگویم و بپردازم به سرچشمه‌ها...۱۰ ماهی می‌شود که از آغازِ جنبشِ آزادی در اواخر تابستانِ ۰۱ می‌گذرد. در این‌جا مفصل پرداخته‌ام به مشاهدات و برداشت‌ها و نظراتِ خودم در این باره، در آن بازه.حال می‌خواهم اندکی از شرافت بگویم و رنج‌هایی که برای آدمی در پی دارد. خاصّه در زمان و در جایی که شرافت می‌شود دُرّی سهمگین که آسان نمی‌توان از زمین بلندش کرد و اگر هم بلندش کردی باید بترسی که به‌محضِ سر برداشتن از زمین و راست‌کردنِ قامت، در معرض هجومِ بی‌امانِ سنگ‌ها و نُخاله‌های پَست و هرجایی و بی‌همه‌چیز نباشی.در التهابات سال قبل بود که مُهر سکوت خورده بود بر دهانِ زشتِ بسیاری از آدم‌ها؛ و نه هر آدمی، که اساساً هر آدمی شایستگیِ شکستنِ قفل دهان و اِبراز وجود و ایستادن در میانۀ تاریخ را ندارد؛ آن آدم‌هایی را می‌گویم که انتظار می‌رفت در برابر ظلم و جورِ فزاینده و خفقانِ مطلوبِ حکومتِ نادان، سخنی بگویند و این اندک‌ترین مقابله و اعتراضِ خود را، سخن‌گفتن را، دریغ ندارند. اما دریغ داشتند و بسیار زیاد هم بودند دریغ‌کنندگان. حال همان اندکِ شریف که سکوت را با فرومایگی یکی می‌انگاشتند و پس، دهان باز کردند، اینک قامتِ راست و شرافتِ روشنِ‌شان، آن سنگ‌های تُهی‌وجود را به تب‌وتاب انداخته است که از داغیِ تابستان استفاده کنند و در سکوت و پنهان، پرتاب شوند به سر و صورت و بعد هم نه خانی آمد و نه رفت! بپرهیزم از لفافه و استعاره و اطناب، بهتر است:دارم از دو استادِ دانشگاه حرف می‌زنم که به‌تازگی از دانشگاه و کار و تدریس و البته، به‌معنای واقعیِ کلمه، از &quot;زندگی&quot;، این تک‌کلمۀ منفورِ حاکمان و مشکلِ اساسی‌شان در همۀ این سال‌ها، تعلیق شده‌اند. دو کسی که کوشیدند همان تنها سعیِ ممکنِ خود را به‌جای آورند و دستِ کمِ کم، سکوت نکنند. شاید با خود فکر کنید این دو بزرگ‌مرد، استاد جامعه‌شناسی، یا علوم سیاسی، یا حقوق یا چنین رشته‌هایی باشند. که البته دور نیست که تعلیق و تسویه حساب با آنان نیز فرا برسد. اما اینان اساتید گروه علوم و قرآن حدیث دانشگاه اصفهان هستند. و برای چه نام نبرم؟ دکتر مهدی مطیع، و دکتر محمد سلطانیِ رنانی. اولی را از همان اوایل پاییزِ 01 شناختم. مردی بی‌باک و رُک و روشن‌اندیش که ترسی از گفتن و شنیدن نداشت. گفت‌وگوهای طولانی و دوستانۀ اساتیدِ گروهِ ما (علوم اجتماعی) با او را دیده بودم و شنیده بودم که چندی از اساتید دعوتش کرده‌اند که بیاید به کلاس‌های جامعه‌شناسی و برای بچه‌ها حرف بزند. و بعد هم واکنش و تعجب دانشجوها از این ذهنِ روشن و غنی که در گروه علومِ قرآن و حدیث فعالیت دارد!دکتر مطیع هم‌چنین یکی از نوابغِ نهج‌البلاغۀ اصفهان محسوب می‌شود و تحقیقات و پژوهش‌ها و تدریس‌های بسیاری در این‌رابطه انجام داده است. اصلاً چه‌بسا نشود تو علی (ع) بخوانی و علی را دوست بداری، و اهلِ سکوت و سکون و بُزدِلی باشی! کدام علی؟ همان کسی را می‌گویم که همین دوستانِ مسلمانِ برمَسنَد، پیش آمده است که تذکر بدهند به مادحین و تهدید کنند که نخوانید کتابش را! آری نخوانید که پایه‌های سستِ ظلم و ستم با کلماتِ بُرّانِ علی زودتر ازهم می‌پاشد. چه آن پایه‌ها بر اسلامی مجعول بنا شده باشد چه بر کفر.... و هر که به بندگان خدا ستم کند خداوند به جای‌ بندگان ستم‌دیده خصم او می‌‌باشد، و هر که خداوند خصم او باشد عذرش را باطل کند، و شخص ستم‌کار محارب با خداست تا وقتی‌ که از ستم دست بردارد و توبه کند. چیزی‌ در تغییر نعمت خدا، و سرعت‌دادن به عقوبت او قوی‌‌تر از ستم‌کاری‌ نیست، که خداوند شنوای‌ دعای‌ ستم‌دیدگان است و در کمین سـتم‌کاران.بخشی از نامۀ 53 نهج‌البلاغه به مالک اشترآری. دکتر مطیع را تعلیق کرده‌اند. کسی که نه علوم غربی تدریس می‌کند و نه حرف‌های خارجکی می‌زند. در دل و عمقِ همین دین زنده است و فعالیت می‌کند و با مبانیِ همان نیز، جوری آن‌هایی را که باید، می‌ترسانَد که بیایند و تعلیقش کنند! که حق هم دارند البته!اما دیگر استاد، دکتر سلطانی است که تحصیلاتِ حوزوی نیز دارد و البته لباس روحانیت را بر کناری نهاده. بارها در خودِ دانشکدۀ ادبیات (گروهِ علومِ اجتماعی و علومِ قرآن و حدیث در یک دانشکده هستند) یا در اتوبوس‌های دانشگاه دیده بودمش. دروغ چرا؛ هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم چنین روحیه‌ای داشته باشد. چه‌بسا دقیقاً برعکسِ آن را فکر می‌کردم! چهرۀ غلط‌اندازی داشت و قوّۀ قضائیۀ ما آدم‌ها هم که سست‌عنصر و باطل!بامزه‌گویی بکنم اندکی؟ این فرد را که به‌قول خودش به‌جز انتشارِ چند آیه از قرآن در صفحۀ شخصی‌اش، کار دیگری نکرده است، گمان می‌کنید به چه اتهامی تعلیق و محکوم کرده‌اند؟ بله! توهین به مقدسات! و چندی اتهام دیگر. حال این مرد، نه‌تنها از تدریس و حقوق و کار در دانشگاه محروم شده است که حتی او را از خانه‌اش در دانشگاه بیرون کرده‌اند! این است رنج شرافت و رذالتِ بی‌شرفی!مسئولانِ (بخوانید ماموران و پلیس‌مخفی‌های) دانشگاه به خیال خودشان رندی کرده‌اند و گذاشته‌اند در آستانۀ تعطیلیِ دوهفته‌ایِ دانشگاه و وسط تابستان کارِ تعلیق را انجام دادند. هرچند خودشان که می‌گویند فشار از بیرونِ دانشگاه بوده است و ما نیز مجبور شده‌ایم چنین کاری بکنیم و چه توجیه و بهانه‌ای رایج‌تر و راحت‌تر از این بافتنی‌ها!اما تفاوتی نمی‌کند. تابستان باشد یا پاییز و زمستان، فشار از داخل دانشگاه باشد یا خارجِ آن، دانشجو قرار نیست سکوت کند. ولی نه هر دانشجویی. نه دانشجویی که آدم‌فروشی و خبرچینی می‌کند و مایۀ ننگِ علم و دانشگاه است. دانشجویی که به گفتۀ مشهورِ مرحوم بهشتی، مؤذن جامعه است و اگر خواب بماند نماز اُمَّت قضا می‌شود! مگر می‌شود ساکت ماند آن هم در برابر تعلیقِ معدود روزنه‌های امّید در دانشگاه، معدود کسانی که به‌جای ماله‌کشی و عادی‌سازی و طرف‌داری، انتقاد می‌کنند، و دگراندیشی و دگرگویی؟ دیدم که دوستم اظهار تعجب می‌کرد از تعلیق این دو استادی که عضو هیئت علمیِ گروه علومِ قرآن و حدیث هستند. می‌گفت «ببین کارِ این‌ها به کجا کشیده است که دیگر به متولیانِ علمیِ دینِ خودشان هم رحم نمی‌کنند! چقدر حماقت!»اما راستش را بخواهید من چندان تعجبی نکردم. چرا؟ اول به این علت که این حرکت نوعی هشدار است به دیگر اساتیدِ دانشگاه که ببینید این‌ها علوم قرآنی بودند و این‌گونه شدند و شما که دیگر مثلاً در کلاس‌هاتان بحث چپ و مارکس و انقلاب را تدریس می‌کنید و تحلیل‌های اجتماعی ارائه می‌دهید، بروید و تا می‌توانید بترسید! این بهره‌ای است که از این حرکت می‌توان برد. سوای از این، نگاهی به تاریخِ کشورِ دوست و هم‌سایه و هم‌پیمان و هم‌منفعت و دل‌سوز، روسیه که بیندازیم، موارد مشابه بسیار است. مثال بارز آن اتفاقی است که برای لئون تروتسکی افتاد.مگر تروتسکی کم چپ و کمونیست و مارکس‌بَلَد بود؟ مگر از مهره‌های مهم انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ نبود؟ سرنوشتش چه شد؟ آیا استالین آمد و گفت «به‌خاطر آن سابقه و فعالیت‌های آقای تروتسکی، او باید بماند و اتفاقاً حرف بزند و نقد و اصلاح‌طلبی کند»؟ خیر! ازقضا تروتسکی نباید بماند! خطر مهم‌تر را او دارد و نه مثلاً بلوک غرب و سرمایه‌داری. امثال استالین که به فکر منفعت کشور و ملت نیستند. استالین‌ها فقط یک چیز می‌خواهند و آن هم تداوم قدرت و حاکمیتِ شخصِ خودشان. برای همین نمی‌توانند دورنمای اعمال و تصمیماتِ خود را ببینند. کوری می‌گیرند و ابلَه می‌شوند. برای اهداف مشروع و نامشروع‌شان به هر وسیلۀ بی‌شرمانه‌ای دست می‌زنند.نمی‌توانند ببینند که همین‌ کارهای امروزشان، پس‌فردا می‌شود پوستِ موز و زمین‌شان می‌زند. البته برای اینان همین که تا پایان عمرشان قدرت را داشته باشند و هر چه می‌خواهند همان بشود کافی است و مابقی اهمیتی ندارد. حال در این میان کسی چون تروتسکی بیاید و بگوید «برادرِ من! والله باللّه حکومت کمونیستی را نباید این‌گونه سامان داد! درست است بنده اختلافاتی با مرحوم لنین داشتم، اما او هم اگر امروز می‌بود، با شما مخالفت می‌کرد! آن‌قدر تنِ او را در گور نلرزانید!» همین است که چه‌بسا یک منتقدِ هم‌دل برای یک سیستمِ بسته، منفورتر و خطرناک‌تر باشد از یک اپوزیسیونِ برانداز. چون اولی دارد حقایق را نشان می‌دهد و اشتباهات را گوش‌زد می‌کند. و هشدار می‌دهد که اگر این روند را ادامه بدهی به مُحاق می‌روی!ترس و دردِ اصلاح همیشه بیش و بدتر از سقوط است. چون سقوط، دور و محال و ناممکن به‌نظر می‌رسد. چون سیستمِ مسدود، نگاهی به قدرتِ صوریِ خود می‌اندازد و می‌گوید کسی جرئت ندارد من را با این دبدبه و کبکبه بر بیندازد! صد سال سیاه نمی‌توانند! من فلان‌قدر توان نظامی و اطلاعاتی دارم. فلان کارها را در منطقه کرده‌ام. فلان دستاوردها را دارم. برای همین اصلاً فکرش را هم نمی‌کند و این احتمال را در مناسبات و تصمیماتش نمی‌گنجاند. از طرفی تابِ شنیدن نقاط ضعف خود را هم ندارد. یعنی با اصلاح هم سر سازش ندارد. در یک کلام، لج کرده است. کودکی را می‌مانَد که از لجِ مادرش می‌رود وسط اتاق و زور می‌زند و می‌ریند توی شلوارش و بعد، هم زحمت مادر را زیاد می‌کند و هم سوزشِ باسنِ خود را، و کتک‌های بعد از آن را نیز به‌جان می‌خرد!اگر اپوزیسیون غسّال است و سرنگونی غسّال‌خانه، که دور است و فقط برای هم‌سایه، اصلاح‌گر طبیب است و اصلاحات داروخانه. بیمار نزد طبیب می‌رود و حرف‌های و توصیه‌هایش را گوش می‌کند و اتفاقاً سرش را هم خوب تکان می‌دهد. اما بعد از نطق طبیب و برشماری مشکلات و آسیب‌شناسی و نوشتنِ نسخه، آقای بیمار که نمی‌خواهد ماوقع را و بیماریِ فاجعه‌بارِ خود را بپذیرد و رنجِ لَختی خانه‌نشینی یا بستری‌شدن را به جان بخرد تا حالش برای مدتی طولانی بِه شود و از مرگ دور، نسخه را از دست پزشک می‌قاپد و آن را پاره می‌کند و بعد هم که از جلوی داروخانه رد می‌شود، خَدویی بر شیشۀ آن می‌اندازد و پوزخندزنان، گورش را گُم می‌کند! غافل از این‌که گذر از داروخانه همان و رفتن به آغوشِ غسّال، همان.این است وضعیت! و امیدوارم مخاطبانِ این حقیر متوجه باشند که این‌جا منظور از اصلاح‌طلبی و اصلاح‌گری، لزوماً آن جنبش یا جناحِ خاصِ سیاسی به رهبری محمد خاتمی و دیگران نیست. هرچند آنان نیز در بازه‌ای تلاش کردند تا چنین رسالتی را ایفا کنند؛ اما اینجا مقصود عام‌تر و وسیع‌تر است.این‌چنین تروتسکی‌ها طرد و تبعید و بعد هم کشته، و شوروی‌ها که پِیِ حرف و رهیافت‌های تروتسکی‌ها نرفته‌اند و شهوتِ ماندگارشدن و قدرت و حکم‌رانی کورشان کرده، با دست همان غسّال‌های تشنۀ موقعیت، سرنگون و خاک‌برسر می‌شوند! البته که نباید تقلیل‌گرایی کرد و همۀ عوامل سقوط شوروی را به یک موضوع ربط داد. اما در عین حال از اهمیت آن، و نیز تاثیری که در آینده بر دیگر عوامل گذاشت، نمی‌توان چشم‌پوشی کرد.پس تعجب چندانی ندارد مطیع‌ها و سلطانی‌ها هم تعلیق شوند. اصلاً مگر کم داشته ایم طرد و منزوی‌سازیِ عالمان و روحانیون را در این چند دهه؟ آن‌ها که به طرز اولی باید تعجب‌برانگیز باشند! همۀ این‌ها در راستای بی‌خطرسازی، یک‌دست‌سازی و اخته‌سازیِ نهاد علم و دین است.یک اتفاقی که اخیراً رخ داد، ممنوعیت کاروان شادی آیت‌الله علوی بروجردی، از مراجع تقلید شیعه در روز عید غدیر در قم بود. حتماً یادتان هست کاروان‌های چند کیلومتریِ جشن غدیر در شهرهای مختلف را که با سازمان‌دهیِ حکومت برپا شده بود و با برچسب &quot;مردمی&quot; تبلیغ می‌شد؟ حال آقای علوی بروجردی نیز قصد داشت به مناسبت عید غدیر چنین حرکتی را از طرف دفتر خودش و به‌طور شخصی برگزار کند. که ساعاتی قبل از برگزاری خبر آمد مامورانِ یکی از نهادهای اطلاعاتی، ریخته‌اند در بیتِ آقای بروجردی و مسئول آن را دستگیر کرده‌اند که این کاروان امروز نباید بیرون برود و باید لغو بشود و اگر نشود چنین و چنان می‌شود... .حالا چرا؟ چون آقای بروجردی سال گذشته و در اعتراضاتی که رخ داد، نقدها و ایراداتی به نحوۀ مواجهۀ حاکمیت با مردم وارد کرده بود و صحبت‌هایی نه چندان خوشایندِ بالانشین‌ها زده بود. بعد هم رسانه‌های دل‌واپسْ از این‌که جلوی این شیعۀ لندنی و شادباشِ غدیر گرفته شد و برنامه‌اش برگزار نشد، سرخوشو بشکن‌زنان رسالتِ سایبریِ خود را به جا آوردند. این است که حکومت(ی‍ها) با برچسب‌هایی نظیر لندنی و انگلیسی و آمریکایی در تلاش است تا تکثر و چندصدایی را نفی کند و تک بازیگرِ عرصۀ فرهنگ و موارد دیگر باشد.واکنش یکی از کانال‌های بنیادگرای اسلامِ سیاسی نسبت به لغو برنامۀ مذکورسوّمزلف بر باد مده تا ندهی بر بادم!اما مسئلۀ دیگر که من را می‌ترساند این روزها، بازگشتِ یکی از شوم‌ترین پدیده‌های چند سال اخیر، یعنی گشتِ وحشتِ ارشاد است به عرصه. بماند که طبق معمولِ ناهماهنگیِ سازمان‌ها و نهادهای این سرزمین، بعد از عنایات و دل‌واپسی‌های سخنگوی فراجا که از بازگشت رسمی گشت ارشاد با اسم جدید گشت هنجار اجتماعی خبر می‌داد، تکذیب‌ها و ردّیه‌هایی از سوی قوۀ قضائیه و مجریه سر بر آورد. امّا از ابتدای تاریخ این انقلاب، این تکذیب‌های رسمی و غیررسمی و ابراز نگرانی‌ها را زیاد دیده‌ایم حال آن‌که کف خیابان چیز دیگری جاری است.این بار هوش مصنوعی و تکنولوژی‌های ویژه هم به کمکِ آمرین آمده‌اند تا این رسالتِ الهیِ خود را حرفه‌ای‌تر به جا آورند و سایِشِ بیش‌تر و دقیق‌تر و سخت‌تری به دهان و زندگیِ مردم بدهند.قبل‌تر از التهاب گفتم. باز هم باید بگویم. التهاب تا یک‌جایی التهاب است و از یک‌جایی به بعد تبدیل می‌شود به انفجار. انفجار، جرقه لازم دارد و اگر رخ دهد، جراحت‌بار و گزنده است. درد و خون‌ریزی دارد و بعدش هم مداوا نیاز می‌شود. این است که من می‌ترسم از این روزها. بله. شاید من یک ترسوی محافظه‌کار باشم که می‌ترسم از انفجار و زدوخورد. از درگیری‌های لفظی و فیزیکیِ بینِ آدم‌ها، از ناخوشی و اَخم و خشونت. من همان تندروی سابقی هستم که حالا با دیدنِ برخی چیزها دیگر کنار زده است. من آنی‌ام که وقتی دید، دوستش را بیهوده، نصفه‌شبی آمدند و سوار کردند و بردند و تا ۴ ماه، با اتهام‌های احمقانه و نادرست و ناروا، زندانی‌اش کردند، دیگر ترسید. من اگر هم فقط نگرانِ زندگیِ خودم نباشم، نگرانِ زندگیِ دوستانم هستند. زندگی دخترانی که به‌راحتی می‌تواند تبدیل شود به کابوسی و سلولی و دیگر هیچ.از طرفی هم انفجار نزدیک است. این سیکلِ تکراری را خوب بلدیم و دیده‌ایم: نارضایتی‌های مختلف اقتصادی و اجتماعیِ مردم (التهاب)، حماقت‌های فزاینده و شدیدترِ حکومت (جرقه)، اعتراضات و طغیان‌های سراسری (انفجار) و بعد هم زخم‌های مضاعفی که بر جان می‌مانَد و سرخوردگی!حالا جرقه‌ها شروع شده است. دو ماهی بیش به سالگرد مهسا نمانده است. تا آن موقع چه خواهد شد؟ شاید هم &quot;چۀ&quot; خاصی رخ ندهد. نمی‌دانم! فقط می‌ترسم از این روزها. می‌ترسم که عاقبت کار ما نیز مثل اسیرانِ سلسلۀ شعرِ «کتیبۀ» اخوان بشود! بخوانید این شعر را. بخوانید که بسیار افشاگر و برملاکننده و میخ‌کوب‌کننده است (اگر هم نمی‌خوانید که اسکرول کنید و به انتهای مطلب بروید):فتاده تخته سنگ آن سوی‌تر، انگار کوهی بود و ما این‌سو نشسته، خسته انبوهی زن و مرد و جوان و پیر همه با یکدگر پیوسته، لیک از پای و با زنجیر اگر دل می‌کشیدت سوی دل‌خواهی به سویش می‌توانستی خزیدن، لیک تا آن‌جا که رخصت بود تا زنجیر ندانستیم ندایی بود در رویای خوف و خستگی‌هامان و یا آوایی از جایی، کجا؟ هرگز نپرسیدیم چنین می‌گفت فتاده تخته سنگ آن سوی، وز پیشینیان پیری بر او رازی نوشته است، هر کس طاق هر کس جفت چنین می‌گفت چندین بار صدا، و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خامشی می‌خفت و ما چیزی نمی‌گفتیم و ما تا مدتی چیزی نمی‌گفتیم پس از آن نیز تنها در نگه‌مان بود اگر گاهی گروهی شک و پرسش ایستاده بود و دیگر سیل و خیل خستگی بود و فراموشی و حتی در نگه‌مان نیز خاموشی و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود شبی که لعنت از مهتاب می‌بارید و پاهامان ورم می‌کرد و می‌خارید یکی از ما که زنجیرش کمی سنگین‌تر از ما بود، لعنت کرد گوشش را و نالان گفت:‌ باید رفت و ما با خستگی گفتیم: لعنت بیش بادا گوش‌مان را چشم‌مان را نیز باید رفت و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آنجا بود یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود، بالا رفت، آنگه خواند: «کسی راز مرا داند که از این‌رو به آن‌رویم بگرداند» و ما با لذتی این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب تکرار می‌کردیم و شب شط جلیلی بود پر مهتاب هلا، یک ... دو ... سه .... دیگر پار هلا، یک ... دو ... سه .... دیگر پار عرق‌ریزان، عزا، دشنام، گاهی گریه هم کردیم هلا، یک، دو، سه، زین‌سان بارها بسیار چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی و ما با آشناتر لذتی، هم خسته هم خوشحال ز شوق و شور مالامال یکی از ما که زنجیرش سبک‌تر بود به جهد ما درودی گفت و بالا رفت خط پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند و ما بی‌تاب لبش را با زبان تر کرد ما نیز آن‌چنان کردیم و ساکت ماند نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند دوباره خواند، خیره ماند، پنداری زبانش مرد نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری، ما خروشیدیم بخوان!‌ او هم‌چنان خاموش برای ما بخوان! خیره به ما ساکت نگا می‌کرد پس از لختی در اثنایی که زنجیرش صدا می‌کرد فرود آمد، گرفتیمش که پنداری که می‌افتاد نشاندیمش بدست ما و دست خویش لعنت کرد چه خواندی، هان؟ مکید آب دهانش را و گفت آرام نوشته بود همان: «کسی راز مرا داند که از این‌رو به آن‌رویم بگرداند» نشستیم و به مهتاب و شبِ روشن نگه کردیم و شبْ شط علیلی بودجلال‌ آل‌احمد، فخری گلستان، سیمین دانشور و ابراهیم گلستان سفر به شمال، خرداد ۱۳۴۰دوستانه: هر کسی هستید و هر کجا، به‌ویژه دختران و خانم‌هایی که بر انتخاب خود پا می‌فشارید و خوب کاری هم می‌کنید، مراقب خودتان و اطرافیان‌تان باشید! و بدانید با شلوغ‌تر‌شدنِ زندان‌های این کشور و قدکشیدنِ بلندای پرونده‌ها، کارِ چندانی از پیش نمی‌رود! بیایید ما مثل حکومت خودویرانگر نباشیم! ما از این رو که خسته‌ایم و بن‌بست‌ها احاطه‌مان کرده‌اند و چون می‌دانیم کار دیگری ممکن نیست، می‌گوییم ویران‌شدن بِه از انفعال و بی‌کارگی است! و کشیده می‌شویم به سمت هر کاری ولو نتایجی زیان‌بار (و نه لزوماً فایده‌دار) برای‌مان داشته باشد. اما علت خودویرانگری حکومت را اگر بپرسی، دروغ چرا، خودش هم نمی‌داند!نکته: این پست را می‌توان دنبالۀ معنوی دو مطلب دیگری دانست که من به‌ترتیب در پاییزِ 01 و بهارِ 02 منتشر کردم. اولی را در لینک زیر می‌بینید: https://vrgl.ir/P8nDx و امّا مطلب دومی به سبب گسترشِ روزافزونِ آزادیِ بیان و عمل در فضای حقیقی و مجازی سرزمینم، توسط سایتِ ویرگول پاک شد و مسدودیتِ یک هفته‌ای برای صفحۀ این‌جانب به دنبال داشت. با این حال، آن مطلب را با عنوان گودبای فرمانده! می‌توانید این‌جا و در حالتِ پیش‌نویس بخوانید.پایانِ تیر و آغازِ مردادِ 02</description>
                <category>&#039;Salarovski&#039;</category>
                <author>&#039;Salarovski&#039;</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jul 2023 22:20:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشت | چهار: روزها در راه</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%87-fgckzhff7ssz</link>
                <description>روزنوشتِ یکروزنوشتِ دوروزنوشتِ سه____________________۲۴ تیرصبح‌ها داستانی دارد. این که قبل از همه بیدار شوی و در سکوت لباست را بپوشی که مبادا کسی بیدار نشود و بعد هم آرام، بزنی بیرون. هوا هم این روزها آن قدر گرم است که حتی ۷ صبحش هم ۱۱ ظهر است. اما از خانه که بیرون رفتی می‌بینی ۷ صبح آن قدر هم صبح نیست. کوچه بیدار است و بیدارتر از آن خیابان و چهارراه. صبح را آن‌هایی می‌بینند که اواخرِ شب می‌زنند بیرون. از خودِ سحر هم سحرخیزترند. این‌هایی که می‌آیند و می‌ایستند سر کوچه، منتظر سرویس که بیاید دنبال‌شان. مثلاً حوالی ساعت ۵ صبح. تابستان ۵ صبح هوا روشن است. اما همین ساعت در پاییز و زمستان، مساوی است با کنگرۀ بین‌المللیِ غم‌های دو عالَم در کاسۀ سر و جامِ قلبِ آدم. تازه ببین آن‌ها که از شب شروع می‌کنند و بعد از صبح تمام دیگر چه می‌کشند. نارنجی‌پوش‌ها.... رها کنم.من بعد از این که بیدار می‌شوم، صبحِ زود، نیاز دارم دقایقی بگذرد تا حالم سر جایش بیاید و از برزخیِ ناشی از کم‌خوابی، در بیایم و بتوانم رسماً روزم را شروع کنم. در همین فاصله و اواخرِ برزخ، این روزها پادکستی را می‌نیوشم به نام «روزها در راه». پادکستی است پسندیدنی. بنکدارِ تهرانی آمده است و در هر اپیزود، چند بخش از روزنوشت‌های شاهرخ مِسکوب را ( که من همیشه خیال می‌کردم مَسکوب است) خوانده و ضبط کرده و با موسیقی و اصوات، رنگ‌وبوی زیبایی به آن بخشیده است.یادداشت‌هایی که از آذرِ ۵۷ آغاز می‌شوند و تا ۷۶ به درازا می‌کشند. از بس این چند قسمت که گوش کرده‌ام خوب بود، دلم نیامد زود گوش بدهم و جلو بروم. و حیفم آمد نیایم این‌جا و چند کلمه‌ای صحبتش را نکنم. صدا و خوانش بنکدار خیلی ویژه و گیرا نیست. البته می‌توان گفت سبکِ صدای او اندکی نامأنوس است و زیر و تیز و موج‌دار، و این را یک ویژگی به حساب آورد؛ اما نکتۀ این پادکست نه‌چندان فرمِ آن که محتوا است. قلمِ مسکوب فوق‌العاده است. راحت و روان و کامل و دل‌واپَس. و مهم‌تر از آن، بازۀ زمانیِ این نوشته‌هاست. یعنی دقیقاً و به معنای تامِ جمله، در بحبحۀ میوه‌دهیِ انقلاب اسلامی. و باز هم دقیقاً، این‌جور نوشته‌های راحت و روزانه و جزئی‌نگر، چیزی است که ما نیاز داریم برای مواجه‌شدن و خوانش و بازخوانی و گشت‌وگذار در تاریخ.حال مسکوب از جایی روایت می‌کند که یک راوی باید ایستاده باشد. یعنی از خیابان و هم‌سطح با مردم و در تلاش برای فهمِ آنان و ارائۀ فهمِ خود از ماجراها. در این‌جا ما شاهد خاطرات یک انقلابی یا یک فردی که در درونِ جریانِ ویژه‌ای که نقشی در پیش‌بردِ انقلاب، یا جلوگیری از آن داشته باشد نیستیم. ما نوشته‌های یک تقریباً بی‌طرف را می‌خوانیم که می‌بیند و دنبال می‌کند و تردید دارد که موضعِ همه‌جانبه و حمایت‌گرانۀ تامّی از یک جناحِ ویژه بگیرد. با این که به‌سانِ اکثریتِ مردمانِ آن روزگار، با اصلِ این سرنگونی و انقلابِ تمام‌عیار، موافق و همراه بوده است. و نه لزوماً با همۀ جزئیات و مفادِ آن.تا اپیزودِ سوم که من گوش داده‌ام، ما نامۀ همسر شاهرخ را نیز که برای او از تهران به پاریس فرستاده است می‌خوانیم. چه بسا در ادامه، نامه‌ها و روایت‌های دیگرانی را نیز بخوانیم و شاهد باشیم. در «روزها در راه» تا این‌جا که من گوش کرده‌ام به نظر می‌رسد که سانسور و ممیزیِ خاصی وجود نداشته باشد و حرف‌هایی زده شده که اصولاً می‌بایست زده نشود. یعنی برخی نظرات مسکوب و همسرش شاید چندان خوشایند نباشد برای حکومت(‍ی‌ها). در هر صورت پیشنهادش می‌کنم و خودم نیز گوش خواهم کرد.فضای چنین آثاری را بسیار دوست دارم. فضای روزانه‌ها، خاطرات و یادداشت‌های روایی و امثالِ اینان. خاصّه آن‌هایی که در برهه‌ای ویژه خلق شده‎‌اند و روایت‌گرِ روزها و ساعات و دقایقِ وقایعی تاریخی هستند. البته که نباید انحصار قائل شد. و نباید کمین کرد تا واقعه‌ای خارق‌العاده و عظیم از راه برسد و بعد شروع کرد به روایت. چه، همین اکنون نیز تاریخ درحالِ ساختن و پرداختن است و ما هم‌زمان که در آن زیست می‌کنیم باید به ازدست‌نرفتنِ آن نیز، توجه کنیم.بی‌گمان تک‌تک لحظاتِ زندگیِ هر فردی، و به‌واقع هر فردی، ارزشِ خوانش و تعمق و تحقیق و بررسی را دارد. آری هر کسی که دست به قلم و دوربین و دیگر ابزار ببرد و ثبت و ضبط کند و این کار را به‌خوبی انجام دهد، ارزش خوانده‌شدن و توجه را دارد؛ هر آدمی که حتی از زندگیِ کوچکِ خودش، از تعطیلات و کار و درسش، از حماقت‌ها و رذالت‌هایش، از نحوۀ غذاخوردن و عادات و حساسیت‌های خاصِ بهداشتی و نظافتی‌اش، از روابطش و خلاصه همۀ اجزای زندگی‌اش روایتی را بسازد.این تراوشاتِ زاده‌شده از بطنِ سرِ مردمان، و این نظرات و قضاوت‌ها و توصیفات و حسرت‌ها و ای‌کاش‌ها و آرزوها و نقدها و نِق‌ها و ناله‌هاست که تصویری نزدیک به آن چه که هست را شکل می‌دهد و تنوع و تکثر را به رسمیت می‌شناساند و مدارا را در آدم‌ها بالا می‌برد و حقیربودنِ آدم در برابر این عظمتِ بی‌پایانِ هستی‌های کوچک و درشت را نشان می‌دهد و تکبر را سرکوب می‌کند. شاید به همین دلیل باشد که ما معمولاً چیزی را روان‌تر و راحت‌تر از رُمان نمی‌خوانیم و بیش از هر چیز، از خواندنِ آن لذت می‌بریم. چون با زندگی و آدم و روایت سروکار دارد و ترکیبی نیک‌تر از این سه، مگر یافت می‌شود؟روزها در راه</description>
                <category>&#039;Salarovski&#039;</category>
                <author>&#039;Salarovski&#039;</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jul 2023 01:11:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشت | سه: برندۀ دعوا کیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%B3%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%DB%80-%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%A7-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-gdwwef9iaok6</link>
                <description>روزنوشتِ یکروزنوشتِ دو____________________۲۱ تیربرندۀ دعوا کیست؟ آن که مشت اول را بزند یا آن که سیلیِ آخر؟ به هر حال من تایید یا تکذیب نمی‌کنم کدامش حق است. آن چه امشب رخ داد و شرحش خواهد رفت نیز، کمکی نمی‌کند و شاید موضوع را پیچیده‌تر کند.اما قبل از این‌که به ماجرای جالب و مهیجی که امشب از سر گذراندم بگویم، اول باید بپردازم به تفاوت دو لفظ «سالن‌مطالعه» و «کتاب‌خانه» که غالباً نادرست به کار می‌رود و اگر به آن اشاره‌ای نکنم وجدانم را آزرده‌ام!کتاب‌خانه کجاست؟ اصولاً وقتی این اسم را می‌شنوید چه چیزی در ذهن‌تان نقش می‌بندد؟ بله. کتاب. حجم انبوهی از کتابِ چیده‌شده در قفسه‌های بزرگ و برچسب‌های &quot;ادبیات، تاریخ، فلسفه، روان‌شناسی، کامپیوتر و ....&quot; که خورده بر پیشانیِ قفسه‌ها. حالا آیا ضرورتاً در کتاب‌خانه می شود کتاب یا درس خواند؟ می شود مطالعه کرد؟ خیر. حالا وقتی می‌گویند سالن مطالعه یاد چه چیزی می‌افتیم؟ یاد فضا و مکانی که توسط میزها و صندلی‌ها پر شده است و ساکت است و ترجیحاً باید خنک هم باشد (یا در زمستان گرم) تا بتوان در آن به‌خوبی و آسانی، مطالعه کرد و درس خواند.شاید برخی از سالن‌مطالعه‌ها کتاب‌خانه هم داشته باشند. مثل همین‌جایی که بنده در آن یک کتاب‌دارِ نیمه‌وقت هستم. اگر درس منطق دبیرستان را درست به یاد داشته باشم و با توجه به جست‌وجویی که کردم، بین این دو اصطلاح باید رابطۀ «عموم و خصوصِ مِن وَجه» برقرار باشد. یعنی این دو در برخی موارد هم‌پوشانی دارند و در برخی موارد نه. به‌عبارتی:بعضی کتاب‌خانه‌ها سالن‌مطالعه هستند.بعضی سالن‌مطالعه‌ها کتاب‌خانه نیستند.بعضی کتاب‌خانه‌ها سالن‌مطالعه نیستند.منطق‌دانان اگر غلطی داشتم تصحیح فرمایند.خلاصه. الله‌وکیلی بیایید این الفاظ را قاطی نکنیم. و هر سالن‌مطالعه‌ای را کتاب‌خانه و هر کتاب‌خانه‌ای را سالن‌مطالعه ننامیم. انگار روحم را خَنج می‌کشند هر وقت جای هم به کار می‌برند این دو را!اما پیش‌زمینه‌ای دیگر باید بگویم قبل از ماوقع:من همیشه، یعنی از وقتی که آشناییَتی با سالن‌مطالعه یافتم، مخالفِ بودنِ آن در پارک بوده‌ام. چیزی که تقریباً در اصفهان رایج و به نظر من نادرست است. فضای پارک معمولاً برای مطالعه و درس و تحصیل چندان مناسب نیست. نه تنها ترغیبت نمی‌کند برای خواندنِ درس که برعکس، تعقیب و تحریک می‌کند به نخواندن. بماند که می‌دانیم اگر کسی بخواهد درس بخواند یا نخواند، کاری را بکند یا نه، این‌ها بهانه و دست‌آویز است. اما این دلیل نمی‌شود که بگوییم چنین عاملی بی‌اثر و بی‌اهمیت است. تاثیر فضا و محیط را بر کنش‌ها و تصمیم‌ها و اقداماتِ افراد، اصلاً نباید نادیده گرفت. همین است که شاخه‌ای از علومِ اجتماعی، ریخت‌شناسیِ اجتماعی (Social Morphology) نام دارد که در آراءِ امیل دورکیم قابل ردیابی است و دست کم بخشی از آن، به این می‌پردازد که اماکن و خیابان‌ها و سازه‌ها و بناها، چه تاثیری بر وقوع یا امتناعِ کنش‌هایی جمعی و فردی می‌گذارند.از این نظر که رَوَندگان به سالن‌مطالعه، در زمان‌های استراحتِ خود می‌توانند از سرسبزی و نشاطِ پارک بهره‌مند بشوند، این تداخل مفید و جالب است. اما این سرسبزی و نشاط چیزی نیست که مثلاً نتوان در حیاطِ کوچک و اختصاصیِ یک سالن مطالعه ایجاد کرد و دلیلی به‌شدت ناکافی است.از آن طرف، شلوغیِ پارک به‌ویژه از ساعاتِ منتهی به غروبِ تابستان و رفت‌وآمدها و سروصداهای فراوان و ماجراهایی که ممکن است اتفاق بیفتد، پارک اصلاً مناسبِ میزبانی از سالن‌مطالعه نیست. سالن‌مطالعه باید حریم خاص خود را داشته باشد. حتی شاید بتوان گفت باید ایزوله باشد. به گونه‌ای که فرد برای استراحت که از سالن خارج می شود، نیفتد وسط هیاهوی مردمی که برای تفریح و وقت‌گذرانی و بازی‌هایی چون دختربازی و خراب‌بازی و توپ‌بازی به پارک آمده‌اند.پسرکِ عینکیِ صورت‎‌جوشیِ پُرخوانی (معادلِ باادبانۀ خَرخوان) را تصور کنید که به محض خروج از سالن، به جای اندکی آسایش و تنفسِ هوای تازه و استراحتِ چشم، مشامش از لمسِ رَوایحِ انواعِ سیگارات و در برخی موارد عَلَفی‌جات کام‌روا می‌شود و چشمش از تماشای هم‌آغوشی‌های زوج‌های نونهال و نوجوان و جوان و میان‌سال و پیر، و رژه و خودنمایی پلنگان و دافانِ ایران زمین سرخ می‌شود! و این گونه وِی به جای این‌که با ذهنی باز و آماده بر گردد سر درس و بحثش و تستش را کار کند و صفحۀ شکلاتیِ کتابِ گاجش را بو کند، با ذهنی پر از دودودم و داف و شلوغی، می‌افتد روی صندلی!با اجازه اندکی به حاشیه بروم: البته که من همۀ رفتارها و وقایعِ درون پارک را رد یا نفی نمی‌کنم. برخی‌شان که مشخصاً و واضحاً آسیب هستند و نیازمند رسیدگی و برخورد. آن‌ها به کنار. مثل استعمال مواد مخدر یا ایجاد مزاحمتِ مستقیم یا غیرمستقیم برای دیگران یا دعوا و لات‌بازی و داد و بی‌داد و مواردِ مشابه. اما کسی نمی‌گوید افراد در پارک، فارغ از جنسیت و نوع پوشش، نباید با دوستان‌شان پیاده‌روی و گردش کنند. یا کسی حق ندارد دست محبوبش را بگیرد و بیاید پارک و ساعاتی را بگذرانَد. مسئله این‌جاست که از قضا پارک برای همین کارهاست! پارک به روایتی &quot;مکان&quot; است برای چنین اعمالی و الحمدلله این موضوع را حتی تا حدی مسئولین نظامی و انتظامی و جمعیتِ دل‌واپسان و دیگرانِ مرتبط هم فهمیده‌اند و این است که دیگر یا نمی‌ریزند، یا کم می‌ریزند در پارک تا دختروپسرها و کاپل‌ها را جمع و ارشاد و پراکنده کنند.بهترین مواجهه‌ای که در چنین جامعه‌ای با چنین حکومتی، می‌توان با چنین مواردی داشت همین است: این که ضابطین خودشان را بزنند به خریت و قوانینِ معوج و معیوب‌شان را نادیده بگیرند تا بیهوده تنش و درگیری ایجاد نشود. چون می‌دانند جایگزینی نیست و کاری نمی‌شود کرد. وقتی مجرای درست و معقولی برای چنین نیازهایی که در نوجوانی و جوانی به اوج می‌رسند، تعیین نشده، مگر می‌شود جز این کرد؟ امیدوارم کج‌برداشتی هم نشود که مثلاً حرف من این است که: «ملت بیایند در پارک جفت‌گیری کنند! چه اشکالی دارد! زمین خدا برای همین کار است دیگر! به کسی ربطی ندارد!» والله حرف من این نیست (که ازقضا همین مقولۀ جفت‌گیری در مکان‌های عمومی و نامعقول، از پارک گرفته تا قبرستان(!)، نیز گاه‌گاهی فیلم و عکس‌هایش در فضاهای مجازی منتشر می‌شود و عموماً خنده و تمسخر و تعجب کاربران را به دنبال دارد). منظور این است که حالا یک هم‌آغوشی و یک گرفتنِ دست و بوسه‌ای، در سایۀ درختانِ پارک و در جایی که اصطلاحاً خیلی هم &quot;توی چشم&quot; نیست، نباید چندان حساسیت‌برانگیز باشد. بماند که همین را هم برخی برای فرارسیدنِ فوریِ آخرالزمان و دهان بازکردنِ زمین کافی می‌دانند!اما من حرفم این بود و هست: اساساً سالن‌مطالعه جایش در پارک نیست! یا دست کم در هر پارکی. این چند سالنی که من سراغ دارم در اصفهان و در پارک هستند، در شلوغ‌ترین و پُرحاشیه‌ترین پارک‌های آن مناطق هستند! پاتوقِ گَنگ‌ها و خلاف‌کارهای یک محل که عموماً پارک باشد، باید هم‌زمان محل تجمع درس‌خوانان نیز باشد! و همین می‌شود که می‌بینیم چندی از این نوجوانان، پیوسته در پارک هستند و هر از چند گاهی هم، از برای کاستنِ دردِ وجدان و یا سرزدن به وسایل یا شارژکردنِ گوشی یا تورق و تماشای عکس‌های کتاب و یا استراحت و استفاده از اندک خنکای آن‎‌جا، سری هم به سالن می‌زنند!سالن‌مطالعه باید فضایی محصور داشته باشد و اختصاصی. که آن سکوتِ محضِ درون (که نگون‌بختانه سکوتِ محض هم نیست و فریادِ مرگِ کولرها و داد‌وفریادهای پارک و جیغِ لولاهای فرسودۀ دَرها و نالۀ صندلی‌های چوبیِ پوسیده و عَربَده‌های پُمپِ عصبانی و خستۀ آب، آن را بر هم می‌زند)، به یک باره تبدیل نشود به یک شلوغیِ سرسام‌آور!چقدر حرف زدم! خسته نشدم؟ نشدید؟ بس است. اصلاً به جهنم. بروید همۀ سالن‌مطالعه‌ها را در پارک بسازید و آن‌هایی هم که در پارک نیست را خراب کنید و منتقل کنید به شلوغ‌ترین پارک‌های شهر! ببینم کجا را می‌گیرید!موضوع این است که من امشب زخمم را از این آمیزشِ نامبارکِ پارک و مطالعه‌گاه خورده‌ام! و جایش هم حالاحالاها خوب نخواهد شد!قصه این است که امشب حوالی ساعت ۸ بود که از سالن آمدم بیرون تا اندکی قدم بزنم. همۀ توصیفاتِ بالا صادق بود: سروصدا و رقصِ دودها و حضورِ موثرِ پلنگان و زیبارویان و البته و مهم‌تر از همه، یک فقره هم‌آغوشیِ به‌شدت بدجا و بدموقع و روی مخ! همین موردِ آخر کار را به هم ریخت و غائله را به پا کرد! از سالن که خارج شدم دیدم روی نیم‌کت‌های درازِ روبه‌روی در، دو تا پسر و دو تا دختر جوان نشسته‌اند و هِرِه‌وکِرِّه‌شان بلند است. نه؛ دوتای‌شان درواقع لم داده بودند و پیچیده بودند در هم. یا درست‌ترش این که پسره داشت خودش را می‌مالید و می‌پیچاند به دختره. و این کار هم به‌شکلی جلف و مبتذل و جالبِ توجه انجام می‌شد.آخر فرزندِ عزیزم! درست است من آن بالا جوازِ عشق‌بازی و هم‌آغوشی در پارک را صادر کردم، امّا ای کاش آن مجوز را دقیق و به‌همراهِ تبصره‌هایش می‌خواندی! ناقوساً آن‌جا زیرِ سایۀ درخت بود؟ دور از چشم و در خفا بود؟ خدا شاهد است نه! در آن لحظه شدیداً دلم می‌خواست بروم و بتوپم بهش که پاشو خودت را جمع کن بچه‌ریقو! لااقل برو پشتِ شمشادها! این‌جا کودک‌ونوجوان و خانواده و محصل و معتاد رد می‌شودها! که لامصب آخر ریقو هم نبود! حتی همان دو دختر هم ریقو نبودند دیگر چه برسه به پسرها! این شد که بی‌خیالِ تذکرِ رسالت‌مندانه‌ام شدم و رفتم اندکی قدم بزنم و بعد که برگشتم دیدم همان پسرۀ پیچاننده، درحالی که شاید نهایتاً دو متر آن طرف ترش یک سطل زباله بود، پاکت سیگارش را انداخت وسط پیاده‌رو. این‌جا بود که دیگر بر نتابیدم! شاید از خیر هم‌پیچانیِ بدریخت در ملأ عام بگذرم، اما از این یکی نه! اندکی صبر کردم و از نزدیک زُل زدم بهش. بعد با لحنی طلب‌کارانه گفتم: «هِی. آقا پسر. آره شما. کنار دستت سطل آشغاله. چرا پاکت سیگارت رو می‌اندازی وسط پیاده‌رو؟!» یکی نبود بگوید چه انتظاری از ملت داری رَئیس!یک نیم‌نگاهی کرد به من و بعد رویش را آن‌ور کرد و گفت: «سوفوره جمعش می‌کنه.» گفتم: «سوفوره مگه نوکر بابای توعه؟ برش دار بنداز سطل آشغال!» از آن لحظاتی بود که برافروخته شده بودم و کوتاه بیا هم نبودم. خاصّه با آن جوابِ توهین‌آمیز و مستکبرانه‌ای که داده بود. ما هم ذاتاً چپ و استکبارستیز! دیگر گفتیم هر چه بادا باد! باید سرنگون کنیم پسره را و تا ته‌اش را برویم! و البته که تا ته‌اش هم فرو رفت!در حینی که داشت جملۀ «سوفوره جمع...» را می‌گفت، اندکی حالت تدافعی به خود گرفته بود. گویی خوی همآوردطلبانۀ من را استشمام کرده بود. بعد که آن جمله را در جوابش روانه کردم، بلند شد و آمادۀ رزم شد و آمد توی سینه‌ام و صورتش را نزدیک صورتم آورد که: « به تو چه اصن؟ مگه تو می‌خوای جمعش کنی؟ دوست داشتم انداختم این‌جا تو هم برو که گُه‌خوریش به تو نیومده!» واویلا. نمی‌دانم چه شد که این طور شد. کله‌ام داغ کرده بود و به سرعت دو دستم، مستقل از خودم، پسره را هُل دادند در جوی و افتاد روی شمشادها.این جا دیگر نفهیمدم چه شد که آن رفیقش هم آمد سمتم و خودش هم از توی جوی و جریانِ گذرِ عمر برخاست و با مشت‌ولگد آمد سراغم. دو به یک بودیم ولی من سعی کردم بیش از خوردن، بزنم. و انصافاً هم بد عمل نکردم. به‌خصوص آن لگدی که روانۀ شکمِ آن یکی پسره کردم که تقریباً ناک‌اوتش کرد. خوش‌بختانه یک سری از بچه‌های سالن هم که برای استراحت بیرون بودند و حرف می‌زندند و چندی از همان دوستانی که ساکنِ پارک بودند بیش‌تر تا سالن، ماجرا را رصد کردند و از آن جا که من را می‌شناختند، آمدند و کمکم کردند و جدایمان کردند و غائله خوابید. آن‌ها نیز دختران‌شان را برداشتند و از آن حوالی رفتند.من هم چون پیراهنِ سادۀ محضِ سُرمه‌ای و شلوارِ پارچه‌ای به تن داشتم و محاسنم هم بلند بود و خلاصه از نورانیتی برخوردار بودم که من را به برخی اعضای برخی گروه‌ها منتسب می‌کرد، از POV یکی از همان اعضا داد زدم و به پسره گفتم: « پیدات می‌کنم و شب میام سراغت! درستت می‌کنم!» البته این را در حالی که مطمئن بودم خطرِ او دفع شده است و دیگر بر نمی‌گردد و حتی شاید صدایم را هم نشنود گفتم. اما دست کم لاتی‌ام را در بین شاهدان و بچه‌های سالن پُر کرد. از فردا صدای تشویق و فریادهای «کتاب‌دار دوستت داریم، کتاب‌دار دوستت داریم» در سالن طنین‌انداز خواهد شد و من را با این گل‌های حلقه‌ای به استقبال خواهند آمد از برای دفع اشرار و مفاسد و منحرفینِ پارک.و آن پاکت سیگار هم هنوز کف آن‌جاست و در عوض استخوان گونۀ چپ من درد می‌کند و دماغم هم زخم شده است و پا و دستانم نیز، کوفته. و البتهLe conseil de la nuit: Ne croyez pas toutes les choses que vous avez lu dans cet écrit. surtout la fin et le récit de la cigarette. L’écrivain n&#x27;est jamais quelqu&#x27;un de la vérité! c&#x27;est une réglementation! Bonne Nuit!کمبود عکس چه می‌کنه. البته که به هر حال می‌شه ارتباطاتی یافت بین مضمون متن و عکس. همیشه می‌شه. بله می‌شه. خوب هم می‌شه.</description>
                <category>&#039;Salarovski&#039;</category>
                <author>&#039;Salarovski&#039;</author>
                <pubDate>Thu, 13 Jul 2023 01:40:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشت | دو: سبک زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D9%88-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-ezuy6ziwnjbf</link>
                <description>روزنوشتِ یک____________________۲۰ تیرآدم کم نمی‌بینم در سالن. برخی عضو هستند و زیاد یا هر روز می آیند. برخی ره‌گذر و موقتی. خیلی‌هاشان خوش‌تیپ و خوب‌ترکیب. با کیف و لپ‌تاپ و هدست. آن‌هایی هم که از صبح تا شب آن‌جا هستند که تکلیف ندارند. با لباس خانه تردد می‌کنند، دم‌پایی به پا، گاهاً پتو و بالش هم به همراه برای استراحتِ ظهر. فرض کن تا سال دیگر همین موقع‌ها باید این سبک زندگی را حفظ کنند. صبح بیایند سالن، تا شب غالباً درس بخوانند، ساعاتی را به استراحت و تنفس و گپ‌وگفت بپردازند و نهایتاً بروند خانه. من نیز تقریباً برای مدتی مشابه و چه بسا طولانی‌تر باید این سبک زندگی را درونی کنم. یک عدّه هم هستند که هنوز اسمی برای‌شان ندارم. این‌ها را اگر بگویم از سال 97 که دانش‌آموز بودم و به این سالن می‌آمدم، تا الآن که دیگر دانشجو هم نیستم و به این سالن می‌آیم، شبانه روز در سالن دیده و می‌بینم، پُر بی‌راه نگفته‌ام. این کتاب‌خانه است که در آنان زندگی می‌کند. شاید بشود اینان را «پُشتِ اَپلایی» نامید. چرا که درگیر تافل و آیلتس و پروژه و این صحبت‌ها هستند و گفت‌وگو‌های‌شان را که گاهاً می‌شنوم، محتوایی این‌چنین دارد.یادم است در بخشی از درس جامعه‌شناسی جوانان، انواعِ سبک زندگی را بررسی می‌کردیم. یکی‌شان همین سبک زندگی تحصیلی یا آکادمیک بود. از استاد گرفته تا دانشجو و دانش‌آموزِ کنکوری و غیرکنکوری هر کدام به نوعی این سبک زندگی را تجربه می‌کنند. با کم و کیف متفاوت. و این اصلاً به آن معنا نیست که سبک‌های زندگیِ دیگر، نمودی در زیست افراد ندارند. در برهه‌های خاصی، سبک زندگیِ ویژه‌ای بر زندگیِ ما سایه می‌اندازد. اما در همان زمان تقریباً همۀ ما متاثر هستیم از سبک زندگی مصرفی یا خوش‌گذران. این شیوۀ زندگیِ نسبی، خاصیت نوعی کاتالیزور را دارد و به تخلیۀ فشار ذهنیِ (ناشی از تحصیل یا کار یا...) ما کمک می‌کند. سرگرمی زیرشاخۀ همین سبک قرار می‌گیرد.دیگری از سبک زندگیِ مذهبی یا ورزشی نیز بهره می‌برد. اما معمولاً یکی از این‌ها غلبه دارد. مثلاً دوستی دارم که هضم است در سبک زندگی ورزشی و سلامت. در اغلب بخش‌های زندگیِ او می‌توانید اهمیت ورزش و سلامتِ بدن را ببینید. ساعاتِ قرارش با دیگران را بر اساس زمان‌هایی که به باشگاه می‌رود تنظیم می‌کند و چیزی نمی‌خورد مگر رژیمش اجازه بدهد و کاری نمی‌کند مگر به برنامۀ ورزشی‌اش آسیب‌زننده نباشد. از آن طرف دوستانی دارم با سبک زندگیِ مذهبی. در قبلی ورزش غلبه داشت و در این‌ها مذهب. آن‌ها نیز همۀ همّ‌وغم شان این است که برنامۀ هیئت و روضۀ هفتگی‌شان را بر پا کنند و ببینند کدام مداح معروف کجا آمده است تا در برنامه‎‌اش شرکت کنند و بیش‌تر اوقات بیکاری خود را در مسجد محل با رفقا می‌گذرانند و منتظرند تا محرم فرا برسد و دیگر این شیوۀ زندگی را به اوج برسانند و شب‌وروز را در ابعادِ مناسکیِ مذهب، مستغرق باشند. غوطه‌ور باشند. جفتش قشنگ است: مستغرق و غوطه‌ور باشند.اما سبک زندگی‌های جالب‌تری هم هست که شخصاً به‌شدت هم ظرفیت و توانایی‌اش را دارم اختیار کنم، و هم علاقه‌اش را. سبک زندگی بی‌هدف و مستعد بزهکاری. کسانی که احتمالاً سبک زندگیِ خاصی در آن‌ها پررنگ نیست و از هر کدام نوکی زده‌اند و مرزی‌اند. تا قبل از دبیرستان تا حد زیادی مستعد و عامل این سبک زندگی بودم. اما بعد از آن همه‌چیز تغییر کرد. هعه‌ی. امان از روزگار.البته که همۀ این‌ها که گفتم هر کدام برچسبی بیش نیستند و این دسته‌بندی‌ها آن‌قدر هم اعتنابردار نیستند. به‌نظرم تاکید بیش از حد و ناضرور بر تیپ‌های روان‌شناختی و یا گروه‌بندی‌ها و دسته‌سازی‌های اجتماعی، رهزن و مضر است.می‌خواستم چه بگویم. این که سخت است آدم یک سبک زندگی را در درون خویش مسلط کند و خود را مجاب کند برای مدتی طولانی، یک سری کار را انجام بدهد و یک سری کار دیگر را نه. به‌واقع این همان درد استمرارِ است که تقریباً درمانِ همۀ مسائلِ ما نیز هست. من نگاه می‌کنم به این کنکوری‌ها و واقعاً حسرت می‌خورم. که از یک جایی به بعد پذیرفته‌اند کنکوری باشند و همۀ مرارت‌ها و سختی‌هایش را به جان بخرند. آخر این یکی از مشکلاتی است که همیشه داشته‌ام من. درگیری و جدالِ ذاتی با استمرار و پیوستگی و پایبندیِ طولانی‌مدت. الآن نیز دقیقاً در مرحلۀ آغازِ یک فرایند دیگر هستم و مثل معتادی‌ام که در تلاش است به سراغِ جنس نرود، در حالی که هیچ چیزی را بیش‌تر از آن در دنیا نمی‌خواهد. رنج و سختی‌اش را حس می‌کنم و بدن و روح و روانم را که پس می‌زند این ماجرا را؛ پایبندی و پیوستگی را. من همیشه به جُنب‌وجوش بوده‌ام. یک‌جانَنِشینِ اعظم. عذابِ من کار عمیق و پیوستگی و تمرکز و هضم‌شدگی و فرورفتگی بر و در یک کار است. ترس و هم‌زمانِ گرایشِ قویِ من، جازدن و رهاکردن و رفتن است.روزهای اول می‌ترسیدم که این مسئولیتی را که قبول کرده‌ام، کتاب‌داری را می‌گویم، بعد از چند روز رها کنم. یا چه می‌دانم مثلاً یک چیزی بشود و بهانه‌ای جور بشود که نروم و با خرسندیِ تمام بروم پیشِ پوری و بگویم به این خاطر، نمی‌توانم ادامه بدهم و باید من را ببخشید. و بعد با خوش‌حالی، در ساعتی که باید اصولاً سر کارم باشم، از سالن بزنم بیرون و سوار موتور شوم و موسیقی در گوش، زیرِ سایۀ درختان باد به سر و کله‌ام بخورد و عشق کنم و بروم پی کارم. بیکاری‌ام.این را از کودکی به خاطر دارم. نمی‌دانم چندساله بودم که می‌رفتم کلاس هندبال. دوسه جلسه رفتم و بعد یادم است به خانواده گفتم دیگر نمی‌خواهم و نمی‌توانم بروم چون دقیقاً در همان ساعت و همان روز، کانون فرهنگیِ محل، کلاس نمی‌دانم چه دارم و چون از قبل شرکت می‌کردم باید ادامه بدهم. و بعد هم یادم است پدرم به مربی گفته بود و مربی آن روزِ آخر من را کنار کشید و گفت چرا نمی‌خواهی بیایی؟ و من زدم زیر گریه و با بغض بهانه‌ام را، بریده‌بریده، برایش مطرح کردم و بعد از بند رها شدم! آخیش! خیالم راحت شده بود. موانع مرتفع شده بودند. و اما مقصرْ آن کلاسِ کانون فرهنگی نبود. آن بیچاره فقط دست آویزی بود برای شانه خالی کردن. برای رهاشدن. همین است که این گرایشِ قوی و مخدرمانندِ من، از جایی به بعد همواره به بزرگ‌ترین ترسم در همۀ عرصه‌های زندگی تبدیل شده است.اما نکتۀ سفیدی که در این سیاهه باید بگنجانم و در برخی مواقع به آن رسیده‌ام، این است که باید اندکی صبر کرد. بعد از شروع، نباید فوراً وا داد و جا زد. یعنی اگر تو یک کاری را اصولی و با هدف و دورنما آغاز کنی، و بعد ابتدای راه را دوام بیاوری، بقیه‌اش راحت می‌شود و احتمالِ جازدن، کم. مثل همین الآن که با این نیم‌چه‌کاری که پذیرفته‌ام، دیگر خو گرفته و کنار آمده‌ام. به عبارتی دارد وارد سبک زندگی‌ام می‌شود؛ تقریباً شده است. دارم زندگیِ کارمندی را تجربه می‌کنم. آن‌قدرا هم نیاز به تدافعی رفتارکردن نبود. یکی از خویشان کارمند بانک است و هر موقع در مهمانی‌ها بحث تعطیلی‌های پیشِ رو می‌شود، تا فرق سرش از ذوق گل می‌کند. نمی‌فهمیدمش و می‌خندیدم. اما حالا خودم نیز دربه‌در دنبالِ یک روزِ قرمز در تقویم هستم تا خوابِ هفتِ صبح به بعد را نیز بچشم!سخت‌ترین مرحلۀ کار همین است و بعدش فقط &quot;سخت‌ترها&quot; باقی می‌مانند. آن فرایندی را نیز که همگام با کارِ کتاب‌داری شروع کرده‌ام، باید از این مرحله گذر بدهم. باید دوامش بدهم و جا نزنم. چون هم کاری اصولی است، هم هدف‌مند و هم بسیار مهم. الآن لب مرزم. گاهی تاب می‌خورم به سمت درّۀ جازدن و گاهی میل می‌کنم به‌سوی جادّۀ تداوم و پیوستگی. باید از کنکوری‌ها بیاموزم. از خودِ 4 سال پیشم که گویی‌نگویی مثل کنکوری‌ها بودم. باید کنکوری بشوم.و حالا باید بگردم در گالری و عکسی بیابم که بیندازم روی جلدِ این روزنوشتِ دوم...یافتم. نمونهٔ کامل یک انسانِ غوطه‌ور در سبک زندگیِ بی‌هدف و مستعد بزهکاری.Mais... est-ce que c&#x27;est normal que malgré ça tout, je voudrais fortement être comme ce fou monsieur?</description>
                <category>&#039;Salarovski&#039;</category>
                <author>&#039;Salarovski&#039;</author>
                <pubDate>Wed, 12 Jul 2023 01:23:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشت | یک: بچه‌غول</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-klapbw5couxq</link>
                <description>روزِ نمی‌دانم چندمِ مشغولیت، ۱۹ تیرزودتر از این‌ها باید شروع می‌کردم. شروع کردم درواقع اما آن سبک نمی‌تواند من را نگه دارد. نوشتن با دفترچه و قلم مطمح است. (مطمح کلمۀ جدیدی است که یاد گرفته‌ام، بله. بروید و بجویید معنایش را). خط بدم و البته خیسی و خستگیِ زودرس و کلافگیِ متعاقبش، مانع نوشتن با دست می‌شود. هایدگر نبودی ببینی جوانان به چه روزی افتاده‌اند که مگر در موبایل و لپ‌تاپ، نمی‌توانند نوشتن را. یا ای تو هابرماس. یکی از این دو بود که در برابر تایپ‌کردن مقاومت می‌کرد و آن را مصداقی از یک بیگانگیِ فلسفی و هستی‌شناختی یا نمی‌دانم چه، می‌دانست و تا لحظۀ آخرِ فعالیتِ ذهنی و علمی‌اش با دست نوشت. راستی را خوب شد من ۱۰۰ سال پیش علاقه‌مند نشدم به نوشتن. کارم سخت می‌شد. هرچند خودم را سازگار می‌کردم. کاری است که هر روز می‌کنیم. جای نگرانی ندارد.فکر نمی‌کنم هر روز بتوانم مفصل و کامل بنویسم. اگر فرض کنیم چیز خاصی هست که نیاز به مفصل و کامل نوشته‌شدن داشته باشد. اما همان سادگی‌ها و روزمرگی‌ها و رومخی‌های تکراری هم کافی است به‌نظرم. ترجیحاً در همان ساعاتی نوشته شود که در هیبت کتاب‌دار حضور دارم در کتاب‌خانه. الآن که این را می‌نویسم عصر است و نیستم چیزی، مگر یک کتاب‌خوان. یک عضو ساده. ترجیحاً و الزاماً بیش‌ترِ ساعاتِ عصرها را باید معطوف کنم به درس‌خواندن. الآن را بگذریمش که دچار زدگی شدم و پریشانیِ احوال و خَواطر مانع شد تا این یک ساعت آخر نیز، پیوستگیِ درسی‌ام را حفظ کنم. خیلی هم ناراضی نیستم البته. چه الآن، اینجا هستم. در خدمتِ محترم و شریف و دوس‌بِداریِ خودم و شما و آن‌های دیگر. شب‌ها هم می‌شود نوشت البته. اگر بتوانم خودم را کماکان در فضای سالن تصور کنم. برای کسی که بیش از 12 ساعت در روز را آن جا زندگی می‌کند کار سختی نباید باشد.از آن زمان که پذیرفتم بیایم و نگهبانِ این کتاب‌خانۀ نیمه‌روز شوم، قرار گذاشتم با خودم که رفاقت و صمیمیت و دوستی ممنوع! مبنا را گذاشته بودم از روز اول سگ باشم. موفق هم بودم تا حد مطلوب و زیادی. در این‌جور کارها نباید با کسی رفیق شد و وا داد. باید مقتدرانه عمل کرد. زهر چشم گرفت. که بعد حرف‌شنوی داشته باشند از آدم. وگرنه به‌قولِ پوری، سوارت می‌شوند. پوری همان بابایی است که مدیر داخلی سالن است و با او برای کار حرف زدم و بعد هم مشغول شدم. اگر پوری، با آن تبختر و تفاخر و القاب و رسم و رسومی که برای خودش قائل است، بداند این‌جا با اشارۀ صِرف به سِمَتِ &quot;مدیر داخلی&quot; معرفی‌اش را خاتمه دادم، الساعه به خیلِ لیسانسه‌های بی‌کار می‌پیوندانَدَم.اما خب... معمولاً اوضاع آن جور که می‌خواهیم پیش نمی‌رود. معمولاً که... غالباً. و این شد که عاقبت یک نفر زورکی با من دوست شد. آااام بله. تُرش‌رویانه باید بگویم شاید بتوان آن را دوستی نامید. یک دوستِ گندۀ طلب‌کار. از همان روز اول جوری رفتار می‌کرد و می‌رفت و می‌آمد انگار من آن یاروی کتاب‌دارِ قبلی‌ام که رفیقش بود. شاید آن یاروی قبلی را نیز به همین وِی به دام افکنده بود.اما من که میلی به اسیرشدن ندارم. هرچند بازی خورده‌ام و دارم به‌نفعش امتیاز می‌دهم. ولی خب. باید یک‌جوری تنگش را گرفت. لقب پوری را همان پسرۀ گندۀ طلب‌کار به او اعطا کرده. من هم لقب بچه‌غول را به او پیش‌کش می‌کنم. الآن است که سر برسد. او هم در همین ردیفی است که نشسته‌ام. مدام در رفت‌وآمد است و تکاپو. اتراق کرده است روی یک میز. خودش و وسایلش پهن شده‌اند به پهنای یک میزِ کامل. وقتی بلند می‌شود مثل تانک راه می‌رود و درهای سالن را با پرخاش نهفته‌ای که از زورِ بازویش ناشی می‌شود باز می‌کند و در طولِ سالن که راه می‌رود با بعضی‌ها، خیلی‌ها، خوش‌وبش می‌کند و مزه می‌ریزد و هیچ‌چیزی هم جلودارش نیست.چهرۀ منی که روز اول پس از حرف‌های پوری فکر کردم این مخزن کمپلت در اختیارم است، بعد از تجاوزهای گاه‌وبی‌گاهِ تانک به سنگرم، دیدنی بود. نگو یاروهای قبلی از جمله الله‌وردی‌جان جوری وا داده‌اند کار را که تو نَمیری انگار این‌جا کاروان‌سراست. فرض کنید الله‌وردی متولد ۷۶ است و بچه‌تانک ۸۴. همین که الله‌وردی را با اسم کوچک صدا می‌کند و جوری صمیمی است که بیا و ببین، حجم وادادگی را نشان می‌دهد. اما اسمِ نیکی نهادم برایت. بچه‌غول. خجالت نمی‌کشی که متولد ۸۴ هستی و کلاس یازدهم؟ آن هم درحالی که بهت می‌خورد ترم چهار یا حداقل ترم دوی دانشگاه باشی. از نظر ظاهری عرض کردم. البته علاوه بر تانک، کسی هم این‌جا نشسته است که به‌طورِ میانگین سنش ۳ یا ۴ سال فراتر حدس زده می‌شود.تا الان در ۹۹ درصد اوقات فقط همین بچه‌غول تردد ناضرور و بی‌جا داشته در مخزن. آن هم برای داغ‌کردن غذا یا گذاشتن خوراکی‌جاتش در یخچال یا استفاده از آبِ جوش. لعنت. آن‌قدر که او کار برای کردن در این خراب‌شده دارد، من که خیر سرم مسئولش هستم ندارم. بیا و برو بتمرگ سر جایت دیگر! این معدۀ لامصب کورۀ ذوبِ زباله نیست که مدام هُل بدی داخلش! تازه قبل از او یکی دیگر هم بود که خدای را شکر، کنکور داد و پر کشید. و باز هم قیافۀ من وقتی هفتۀ پیش از او پرسیدم:« این هفته هم کنکور رو می‌دی و تموم می‌شه دیگه خدا رو شکر...» و او بی‌رحمانه و بدونِ اندک مجالی گفت:« نه. من سال دیگه کنکور دارم. هستم حالاحالاها ...» و پس از این سخن، لبخندی فردین‌وار زد و به‌سانِ تانکی سَرِ پا، راهش را کشید و رفت، دیدنی بود (قیافه‌ام را می‌گویم. جمله طولانی شد گفتم شاید یادتان رفته باشد این وصف متعلق به چه موصوفی است. آری این روزها قیافه‌ام زیاد دیدنی و نادیدنی می‌شود).وگرنه من آماده‌ام که این سرِ کم‌باد را به باد بدهم و نگذارم احدی پایش را در سرویسِ نسبتاً بهداشتی‌ام بگذارد!آن‌جا اختصاصیِ من و پوری و الله‌وردی است. راستی الله‌وردی شیفت عصر را نگهبانی می‌دهد و من صبح. به‌موقعش مفصل به او هم می‌پردازم.فکر کرده فقط خودش می‌تواند پشت سر بقیه، روی‌شان اسمی بگذارد. من خودم این‌کاره‌م چوجی. البته این‌که اسم و فامیل حقیقی‌اش را نمی‌دانم هم در این‌که حس‌کردم نیاز به ملقب‌شدن دارد، بی‌اثر نیست. او نیز اسم و رسم من را نمی‌داند. پس تا الآن یحتمل لقبی برایم تدارک دیده. چه غلط‌ها! الساعه عضویتت را باطل می‌کنم بچه. در صورت لزوم جزء غول را هم از لقبت حذف می‌کنم که محقرتر جلوه کند. من هِی می‌گم بچه بچه بچه بچه بچه. و بعدش تو هِی می‌کنی گریه گریه گریه گریه گریه. با اُردنگی بیرونت می‌کنم به همین صدای کولر و هیاهوی تابستانۀ شب‌های پارک قسم.این‌جا خیلی از دانش‌آموزها در اوقات استراحت‌شان، سیگار می‌کشند. جمع می‌شوند دور هم و دودی می‌کنند و بر می‌گردند داخل. تفریح و استراحتی ناسالم. به‌گمانم قرار نبود آن‌قدر زود عادی شود مصرف سیگار در دانش‌آموزها. نامردها لااقل می‌گذاشتید بعد از دانشگاه علنی‌اش می‌کردید. ما هم می‌کشیدیم به‌مولا. درواقع اندک‌دود می‌کردیم (اندک‌دود باادبانۀ چُس‌دود است. مثلِ اندک‌ترم = چُس‌ترم). ولی در پَسِ کوچه و بن‌بست و یا در پستوی خانه و با مقدارِ متغیری از واهمه و ترس. الآن را نمی‌گویم‌‌ها. قدیم‌تر‌ها. هنگامۀ دانش‌آموزی. هرچند که باید بگویم هنوز هم پرقدرت چس‌دودکُن هستم و هنوز هم مظلومانه در پستوی کوچه و خیابان دود می‌کنم آن هم با فواصل زمانی زیاد.هنوزم اون دانش‌آموزِ قدیمی زنده‌ استبعد حالا سوای آن سیگاری‌ها، این بچه‌تانکِ کله‌سیمی (اشاره به موها)، بساط پیپ دارد برای خودش. یک کیف کمری کوچک دارد و حمایل‌وار در استراحت‌ها همراهش می‌بَرَد. البته خوب که نگاه می‌کنم من بسیار کم‌تر از این بچه سن داشتم که پیپ می‌کشیدم. ولی از شما که پنهان نیست، از خدا چه پنهان آن هم در پستو بود و یواشکی و اصطلاحاً فقط در &quot;مکان&quot;. و نه در هر مکان. خب تا دیگر گَندِ مقایسۀ نسلی را در نیاورده‌ام بدرود.ساعتی بعد....قرار بود پرونده را همان‌جا خاتمه بدهم. اما واقعه‌ای اسف‌انگیز رخ داد که شرح می‌طلبید. یک امشب را من ملال‌ناک بودم و خواستم یک ساعتی زودتر به خانه بروم. رفتم مخزن برای خداحافظی از الله‌وردی که بچه‌غول خیمه زده بود رویش و داشت سوالِ درسی می‌پرسید. ناگزیر از او هم خداحافظیدم. توی حال خودم بودم و رهادستان‌ام (Handsfree) را آماده می‌کردم و قفل‌های موتور را باز که دیدم تانک با حمایلشْ صدازنان، سر رسید. حمایل را که انداخته بود تو گویی یک ردیف نارنجک وصل کرده است به خودش. خواستم بگویم تانک تویی؛ آن که باید نارنجک ببندد به خودش مرحوم فهمیده است. مگر این که قصد کرده باشی تاریخ را واژگون کنی و تو نارنجک‌دار، بروی زیر حسین فهمیده و انتحارِ مقدس را رقم بزنی.خلاصه.آمد و گفت که مسیرت کدام است؟ گفتم فلان چهارراه. گفت: «عههههه. منم می‌خوام برم همون‌جا باشگاه. خونه‌مون هم نزدیک همون‌جاست. شما کدوم کوچه‌اید؟» گفتم: «فلان» باز گفت: «عهههههه. ما دقیقا توی کوچۀ روبه‌روی شماییم.» و باز هم قیافۀ دیدنیِ من. بعد گفت لطفاً ۵ دقیقه صبر کن که وسایلم را جمع کنم و بیایم تا با هم برویم. در این پنج دقیقه روی موتور نشسته بودم و در تاریکی به پارک و هیاهویش و آدم‌هایش زل زده بودم. بگذارید با عکسی وضع و اوضاعم را در آن دقایقِ سهمگین توضیح بدهم:سمت چپ: من درحالی که روی موتور نشسته تا بچه‌غول بیاید و به این بلای آسمانیِ طولانی‌مدتی که اسیرش شده فکر می‌کند. سمت راست: همان من، دگرگون‌شده، وقتی در حینِ اشک‌ریزی و شکوایه به درگاهِ الهی، تانکِ رَوَنده را می‌بیند و مجبور است لبخند بزند.اما دست کم الآن می‌دانم که خدا هم نمی‌خواهد من حتی یک ساعت زودتر از کتاب‌خانه خارج شوم! تا حداقل بتوانم تبعاتِ این بلای آسمانی را به حداقل برسانم. مرد نیستم آن‌قدر نمانم در سالن تا خود الله‌وردی بعد از خاموشی، بیاید با التماس بیرونم کند و بگوید:«مرد مگر می‌خواهی شب هم این‌جا بخوابی! بیا برو صبح ساعت ۷/۳۰ باید بیایی دوباره.» و آن‌گاه است که شاید بپذیرم و بروم! اما ای کاش می‌شد همان‌جا خوابید! ای کاش فقط ای کاش!و منی که الآن دارم به ۷ صبح فردا می‌اندیشم و قصه‌ها و ماجراهایی که در انتظارم هست و نیست...این پرونده پیوسته باد برای مدیدِ ایّام...</description>
                <category>&#039;Salarovski&#039;</category>
                <author>&#039;Salarovski&#039;</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jul 2023 23:52:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل سکوتِ یک مردِ چهل‌ساله</title>
                <link>https://virgool.io/@SsAaLlAaRr/%D9%81%D8%B5%D9%84%D9%90-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA%D9%90-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%90-%DA%86%D9%87%D9%84-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-okpjnpq1q6tw</link>
                <description>روایت‌هایی که آدم را با عرش و فرش شخصیت‌ها همراه می‌کنند همیشه برایم شگفت‌انگیز و گیرا بوده‌اند. اوج و فرود، شکست و موفقیت، سقوط و عروج. آن‌ها که از یک وضعیت عادی یا عالی آغاز می‌شوند و افولِ استدراجیِ شخصیت را تا حوالیِ انتهای کار نشان می‌دهند. و اما در انتها او را باز می‌گردانند به وضعیتی شبیهِ آنی که در آغاز بود. رنج‌کشیدن شخصیت‌ها جذّاب است. دست‌وپازدن‌شان برای بقا یا تکه‌ای نان. این که آدمی از همه‌جا رانده و بی کس و کار شود و از یک جایی به بعد، به‌اصطلاح وا بدهد و شرف و عزت خود را زیر پا بگذارد و بشود کسی دیگر. ترس‌های ناگوارِ زیرپوستی‌اش را زندگی کند و بشود مصداق همان‌ها.ما نمی‌توانیم هر رنجی را در واقعیت تجربه کنیم، آن‌چنان که هر لذتی را. و به همین علت باید چشیدنِ برخی از آنان را حواله بدهیم به هنر. و اما در حین تماشای آن رنج‌ها، سرخوشیم از این‌که پایانِ کار، همه‌چیز را روبه‌راه خواهد کرد و کاراکترِ رنجور را، ما را، از سختی نجات خواهد داد. از همین رو هم‌زمان هم یک زندگیِ فشردۀ رنج‌آلود را از سر می‌گذرانیم و هم در آخر، سعادت‌مند و آسوده، پایان را شاهد هستیم. هنر به ما این فرصت را می‌دهد که از شروع تا پایان را شاهد باشیم. و بارها و بارها بتوانیم این کار را تکرار کنیم. حال آن که در زندگی، نه درک درستی از شروع‌مان داریم و نه فهم روشنی از پایان‌مان خواهیم داشت.برای بیش‌تر ما پیش نیامده است و امید است که پیش نیاید. از دور شاید ساده به نظر برسد که چیزی کوچک را از یک غریبه در خیابان، درخواست کنیم. و درواقع هم وقتی که تصادفاً و استثنائاً نیاز داشته باشیم چنین کنیم، مسئله چندان غامض نیست.یک وقت کارت مترو یا اتوبوست شارژ ندارد. از میان آدم‌هایی که در ایستگاه هستند، دارند می‌آیند یا می‌روند، کسی را بر می‌گزینی و خیلی کوتاه شرایطت را برایش توضیح می‌دهی و از او می‌خواهی برایت کارت بزند. سعی می‌کنی سراغ شخصی بروی که حدس می‌زنی دست رد به سینه‌ات نزند. آدم درستی باشد. مجبوری از روی ظاهر قضاوت کنی. و بعد که در لحظات کوتاهی شرایط را سنجیدی و فردت را انتخاب کردی، می‌روی جلو و صحبت می‌کنی. تمامِ سناریو همین است. درواقع آن چیزی که تو باید اجرا کنی همین است. بقیه‌اش بر می‌گردد به بازیگر مهمان که چقدر قصد و میلی برای کمکی کوچک به یک هم‌نوع داشته باشد. به احتمالِ زیاد، موضوع در همان لحظات اول حل می‌شود.اما به گمانِ من قضیه برای کسی که به آخر خط رسیده است متفاوت است. آن‌جایی که فرد، با چهره و ظاهری نزار، از دیگری درخواست کمک می‌کند، همان‌جایی است که ناچار است تباهی خود را بپذیرد و برای همین ممکن است دست و دلش بلرزد. شاید ترجیح بدهد &quot;وادادگی&quot; را عقب بیندازد.می‌خواهم از فیلم Le Signe du Lion 1962 یا برج اسد، از آثارِ متقدمِ کارگردانِ شهیر فرانسوی یعنی اریک رومر صحبت کنم و می‌شود گفت تلویحاً تا این‌جا نیز، صحبت کرده‌ام.یادداشتی بر فیلم برج اسد Le Signe du Lionگرمای تابستان است و مردی تنومند با تنی عرق‌کرده روی تخت خوابیده است. گرما از عناصری است که سرتاسر فیلم نمود دارد. طبیعی هم هست. صحبت از صورت فلکیِ شیر است و گرما و آتش و تابستان و خورشید، از ملزوماتِ آن. شروع فیلم من را یاد صحنۀ آغازینِ روانیِ هیچکاک می‌اندازد. نمایی لانگ از شهر که رفته‌رفته کوچک می‌شود و سَرَک‌کِشان از پنجره‌ای نیمه‌باز، وارد یک اتاق می‌شود. اگرچه که در اتاق رومر، برخلاف اتاق هیچکاک، دیگر خبری از یک زن جوانِ زیبای بلوند و نیمه‌برهنه روی تخت لول نمی‌خورد و درعوض مردی گُنده و چهل‌ساله و پشمالو را داریم که مثل شِرِک افتاده است آن‌جا. هم‌چنین گفتنی است که در اتاقِ روانی که قصه‌اش در ماه دسامبر جریان دارد، پنکه‌ای روشن است اما در اتاقِ برج اسد که ماه ژوئن است، فقدانِ پنکه در ذوق می‌زند!اساساً با گرمای موجود در فیلم هیچ مبارزه و مقابله‌ای نمی‌شود. بعدتر می‌بینیم در آن انگورپَزانِ پاریس، که البته به گمانم نسبتاً برای اغلبِ ما ایرانی‌ها هوای مطبوع و مطلوبی محسوب می‌شود، مردها با کت‌وشلوار و کاپشنِ احمدی‌نژادی تردد می‌کنند و زن‌ها نیز گاهاً با پوشیدنی‌های پُف‌دار و چندلایه. برای برخی از اینان حفظ ظاهر و منش و جزئیاتِ رفتاری و نمایشی البته بسیار مهم است و با توجه به این موضوع، آن سبک پوشش چندان هم عجیب نیست. اما سوای از این تحلیلَکِ جامعه‌شناختی، تو گویی این مردی که متولد برج شیر است و فیلم دربارۀ اوست، هیچ گریزی از طالعِ خود ندارد و حتی سعی نمی‌کند تغییری در سرنوشتش ایجاد کند. این انفعال و بی‌ارادگی در ادامه نیز، نمودهای مختلفی در شخصیتِ Pierre Wesselrin دارد.پییِر روی تخت است و ما می‌توانیم حدس بزنیم که به‌زودی با صدای زنگی از خواب بیدار می‌شود. همین اتفاق می‌افتد و پست‌چی برای او تلگرافی دارد: بله. شما پول‌دار شدی. عمه‌خانم فوت شده‌اند و اموال‌شان به تو و پسرعمویت می‌رسد. نصف‌نصف. برو حالش را ببر آقای فرصت‌طلب.جِس هان بازیگرِ نقشِ پییِر، چهرۀ جالب و بامزه‌ای دارد که در ترکیب با جثۀ بزرگش، او را چونان گنده‌بک‌های ساده‌لوح و خنگ جلوه می‌دهد. پییِر از آمریکا آمده و ساکن پاریس شده است اما معلوم نیست آن‌جا چه می‌کند یا برای چه آمده است. شاید به یک تعطیلاتِ طولانی آمده است. ما فقط می‌فهمیم او موزیسینی است که البته هنر خود را نیز چندان قدر نمی‌داند و ساختنِ سونات جدیدش را حواله می‌دهد به عالَمِ خواب و رویا. او عقل درستی در سر ندارد و نسنجیده و شتاب‌زده و بدونِ دوراندیشی رفتار می‌کند.خبر ارثِ عمه‌خانم، پییر را در سراشیبیِ سقوط قرار می‌دهد. بهتر است آدم بعضی چیزها را نفهمد. از بیخ گوشش رد بشود اما بی‌صدا. چون تازه کار خراب می‌شود. مثل بلایی که سر لِنی اِسمالِ قصۀ ما آمد. زندگی عادی او با خبری دگرگون شد. راستی اما یک خبر، چند کلمه حرف و یک کاغذ، مگر چقدر می‌تواند نافذ و موثر باشد که زندگی آدم را زیرورو کند؟ همین پییر، قبل از این‌که تلگراف را دریافت کند، قرار بود پول اجارۀ خانه را چگونه جور کند؟ می‌خواست به چه کاری بپردازد؟ چرا نمی‌توان بعد از یک‌سری خبرها و کلمات، همان روال قبل را ادامه داد؟ چه می‌شود که این‌طور می‌شود؟خبر فوت عمه از همان‌ها بود که با القای توهمی، انسان را به سمت‌وسوی نحس و غلطی سوق می‌دهند. در ابتدا تو گویی این پیک، سروش معبد دلفی بود و آمده بود تا راه‌حلی آسمانی را به آقای وسرلین نشان بدهد تا او از سد این مصائب گذر کند. اما خبر ناقص بود و پست‌چی سروش هیچ معبدی نبود. عمه‌خانم یک پاشنه‌کفش هم برای پییر نگذاشته و همه را تقدیم پسرعموی او کرده بود. و او اما دیر متوجه شد؛ وقتی که بی‌وقفه و بی‌امان از همگان پول قرض کرده و بدون پشت‌وانۀ مالی در هتل‌هایی سکونت کرده و پولِ سوری که برای پول‌دار‌شدنش برگزار کرده بود را پس نداده بود و فکرِ هرگونه کاروبار و درآمدزایی نیز از کلۀ بزرگش پریده بود، آن‌گاه بود که متوجه شد. که دیگر دیر بود. این مرگ عمه فقط برای چندوقتی ظاهراً پییر را به خوش‌بختی رسانید و توهم ثروت و قدرت را به او القا کرد.از همین‌جاست که روند دوست‌داشتنیِ فیلم شروع می‌شود. پیش از این هم اما می‌شد با توجه به حماقت‌های کوچک ولی مشهودِ پییر در افتتاحیۀ فیلم، چنین سرنوشت و مسیری را پیش‌بینی کرد. حالا او مجبور است زندگیِ تقریباً انگلیِ خود را به یک زندگیِ کاملاً انگلی تبدیل کند. زمانِ سوزاندنِ آخرین کُپُن‌ها فرا رسیده است. آخر می‌دانید موضوع چیست؟ هر چه آدم در زندگیِ پیشینش بیش‌تر در بند حفظ ظاهر و حیثیت بوده باشد، بعد از این‌که زمین می‌خورَد، بیش‌تر اذیت می‌شود؛ نسبت به کسی که ساده‌زیست بوده و بیش از حد و مفرط، در بند نگاه و نظر و توجه دیگران نبوده است. مثلاً پییر که به دریوزگی افتاده است و جای خواب و غذا ندارد، ۸۰ فرانک می‌دهد برای یک مایعِ لکه‌پاک‌کنِ کوفتی که لکۀ روغنی را از روی شلوارش پاک کند! و از شانس او این لکۀ سِمِج هم تا می‌تواند نگاه‌های متعجب خوش‌گذران‌های پاریس را به خود جلب می‌کند. بدی کار آن‌جاست که این لکه‌پاک‌کن هیچ کاری نمی‌تواند بکند! شلوار هم‌چنان کثیف است و این تازه شروع فرایندِ کثافت است! کثافتی که بعدتر خود پییر (Pierre)  آن را به سنگ‌ها (Pierres) و پاریس و مردمان نیز نسبت می‌دهد: Saleté Paris! Saletés les Pierres!اما ناسزاگفتن به سنگ‌ها، همان ناسزاگفتن به خود است. پییر نه فقط از دست شهر و تجسم‌های فیزیکیِ آن که از دست خودش شاکی است و فهمیده مقصر اصلی کیست و وقتی به سنگ (Pierre) مُشت می‌کوبد، دارد پییر (Pierre) را تنبیه و مواخذه می‌کند!پژمان جمشیدی در سریال پژمان نیز، به‌عنوان یک چهره همیشه و حتی در دورانِ بی‌پولی‌ای که از سر می‌گذرانْد، سعی می‌کرد ظاهر را حفظ کند: لباس‌های مارک بپوشد و عینک آفتابی اصل بزند. چرا که اصلِ فردیتِ او در رعایتِ همین اصولِ ظاهری خلاصه می‌شد. و اما یادم نمی‌آید که پژمان از جایی به بعد وا داد یا نه؛ اما پییر وا داد. چه‌بسا راه دیگری نداشت. البته غرورِ زخمی پییر را می‌شد دید. خجلت و شرمی که برخلاف ول‌گردِ گاری‌به‌دست، همیشه در خود حفظ کرد. یا شایدم در او حفظ شد. مسئلۀ Adapté یا سازگارشدن در شرایط و موقعیت‌های مختلف زندگی، از مهم‌ترین مهارت‌ها و البته توانایی‌های ذاتیِ انسان است. هرچند گاهاً پیش می‌آید به علت خوگیریِ بلندمدت‌مان با یک وضعیت، و ثبات و انسجامِ زمین‌گیرکنندۀ نسبی، این توانایی در ما دچار ضعف شود و بعد با تکانه‌ها و تغییرات کوچکی، دچار تروماهای سختی بشویم.ول‌گردِ گاری‌به‌دست، تنها ناجی و همراهِ پییر در روزهای آوارگی. مگر بیچارگانِ عالم به درد و کار هم مرهمی باشند. خوب که نگاه کنی، پییر هم مثل یکی از همان آدم‌های طردکنندۀ پیرامونِ خودش است. قضیۀ گذشتنِ خر از پل و این صحبت‌ها....اما من هر لحظه منتظر بودم تا پییر نوکِ پارۀ کفشش را تا تَه فرو بکند در دهانِ شرافت و شرمش و تا گردن فرو برود در حوضچۀ افراطیِ Adaptation. به دزدی و کلاه‌برداری‌های کوچکِ اجباری روی بیاورد. اما خصلت جذاب و دوست‌داشتنیِ پییر همین شکیبایی و سعۀ صدر است. او با این‌که به‌شدت، به‌خاطر ناکامی‌هایی که تجربه کرده بود، مستعد بزه‌کاری و انواع و اقسام کج‌روی‌ها بود، اما این مشکلات را بهانه و دست‌مایه‌ای برای انجامِ آن کارها قرار نداد. انجام کارهای خلاف و خارج از چارچوب‌های اجتماعی و اخلاقی، وقتی که سختی و مصیبتی را از سر می‌گذرانیم بسیار راحت‌تر می‌شود. چه، حدی از استحقاق را برای خود قائل می‌شویم که آن کار را در ذهن‌مان مشروعیت می‌بخشد. خود را در موضع ضعف و مظلومیت تصور می‌کنیم و این همان جواز انجام کارهای ممنوعه است. هم‌زمان نوعی فرافکنی رخ می‌دهد و باعث می‌شود خطاهای خود را معلولِ وضعیتِ سخت‌مان بدانیم. تنگناها این بلا را سرمان می‌آورند.به همین منوال، وقتی از کسی می‌پرسیم چرا کم‌فروشی یا کلاه‌برداری یا کیف‌قاپی می‌کنی، چرا آزارِ جنسی می‌دهی، چرا خشونت می‌ورزی، توجیه‌های مختلف اقتصادی و اجتماعی می‌آورد و وضعیت و اعمالش را مقایسه می‌کند با وضعیت و خطاها و انحرافاتِ هنگفت دیگرانی چون دولت‌مردان یا سرمایه‌داران یا.... . البته که اصلاً ارتباطِ دیالکتیک و این دو نوع کنش را نمی‌شود کتمان کرد. فسادِ کلان، فساد خُرد به بار می‌آورد و فساد خرد مقدمه‌ای است برای فساد کلان. هم‌چنین وقتی ساختار ایجاب‌کنندۀ انحراف و کج‌روی باشد، دست‌گذاشتن بر تک‌تک افراد و تقصیر را بر شانۀ آن‌ها انداختن نه تنها کاری اشتباه و ماله‌کِشانه که کاری عبث و بیهوده است و منجر به هیچ تغییر و اصلاحی نیز نمی‌شود.جامعه‌شناسی قرن ۱۹ انگلستان به‌شدت فردگرایانه و تقلیل‌گرایانه بود. جامعه‌شناسانِ این برهه و خطّه (که گاهاً به‌خاطر تاکید افراطی بر فنون آماری و جمع‌آوریِ داده‌های خُرد و فردی، آمارشناس نیز نامیده می‌شوند) معتقدند که مسبب بدبختی‌ها و درجازدن‌ها و پس‌رفت‌های افراد، کسی جز خودشان نیست. این است که مثلاً دست می‌گذاشتند روی الکلیسم و یا اهمیت بهداشت فردی و روانی یا نادانی. افراد به‌مثابه سازندگانِ ساختارها مقصر هستند. این دیدگاه از ایدۀ تکاملیِ بقای اصلحِ داروین متاثر بود و به‌شدت توسط نخبگان حمایت می‌شد. عبارت &quot;سرزنش‌کردن قربانی&quot; را ویلیام رایان در وصف و نقدِ مواجهۀ این جامعه‌شناسان با معضلات و آسیب‌های جامعه به کار برده‌ است.اما خب پُر واضح است که آدم فقیر و بی‌نوا خودش زمین‌خوردۀ همین ساختارهای بی‌رحم و معضل‌پرورِ جامعه است. ولی جامعه‌شناسانِ محافظه‌کارِ انگلیسی، از دیدنِ این حقیقتِ روشن، به‌سبب قطعیت و عصمتی که برای حاکمیت قائل بودند و کاپیتالیسم و پدرانش (ریکاردو و اسمیت) را مقدس می‌دانستند، ناتوان بودند. آنان بازار و دولت را برسازنده و نگه‌دارندۀ نظم و یک‌پارچگیِ جامعه می‌دانستند و هر چیزی که مخل نظم باشد را، مذموم و مطرود می‌انگاشتند. دل‌مشغولیِ اصلی آنان نظم و ثبات بود و واگذاری جامعه به حال خودش برای پیمودنِ مسیر طبیعی و تکاملیِ خویش، بدون دست‌کاری و دخالت. این است که شخصِ فقیر و بدبخت و نه مثلاً فقر و بدبختی و موجباتِ اصلیِ آن‌ها، مقصر به حساب می‌آمدند.شاید به نفعت بود ببینی یه روز ضعف ساختارُ خِرِ نویسنده رو بگیر نه قهرمان داستانُبِشنو، بهرامبازگردیم به فیلم. پییر اگر می‌خواست بهانه‌های بسیاری داشت تا مرتکب خطاهایی شود. همۀ دوستان و نزدیکانش، و معشوقش او را بعد از ورشکستگی رها کردند. عمه‌اش او را لایق ارث خود ندانسته بود. اما او تنها دو بار سعی کرد دزدی بکند و نه کاری بیش از آن. بار اول که عملاً نتوانست آن تکه نانی را که نزدِ آن زن و بچه‌هایش دورریختنی بود، بردارد. و واق‌واق سگ باعث شد او از همان قوتِ ناچیز هم چشم‌پوشی کند. بار دوم هم که بعد از برداشتن بستۀ بیسکوییت جوری توسط فروشنده تنبیه و تحقیر شد که قید این روش برای سیرکردن شکمش را زد. پییرِ تنومند را نمی‌شود دید و یادی از ژان‌والژان نکرد. پییر، ژان‌والژانِ پاریسِ مدرن است. ژان‌والژانی که قانون بر او آن‌قدر هم سخت نمی‌گیرد و به‌جز بی‌رحمیِ بیسکوییت‌فروش، دل‌رحمیِ بخشی از مردم را نیز با خود دارد و تنها اعمال شاقه‌ای که به آن محکوم شده است، نگاه‌های گاه‌وبی‌گاهِ رَوَندگان است.پاشو مرد! پاشو داد بزن! فصل سکوت فیلم یکی از بهترین فصل‌های آن است. پیمایش‌های پییر او را دچار فرسایش نمی‌کند. او از حرکت نمی‌ایستد. رود سن یکی از گذرگاه‌های مطلوب اوست. مطلوب که چه عرض کنم. در چنین وضعیتی همۀ خواستنی‌ها و دوست‌داشتنی‌های آدمی به آبِ دهانی بندند. در این دقایق به‌ندرت حرفی رد و بدل می‌شود. صدای روح‌خراشِ ویالن که روی تصاویر سُر می‌خورد، جای هر حرف و دیالوگی را می‌گیرد. موسیقی دقیقاً از همان جایی شروع می‌شود که کلام، باز می‌مانَد. ما از نقطه نظر پییر، با نگاهی پُرحسرت، مردمان و جوانان شاد و سرزنده‌ای را می‌بینیم که از تابستان‌شان لذت می‌برند، خرید می‌کنند، قهوه و شراب بالا می‌اندازند، روی سنگ‌ها و چمن‌ها، نه از روی استیصال و بی‌خانمانی، وِلو می‌شوند و عشق‌بازی می‌کنند. اما حسرت پییر از روی عقده نیست. او از روی حسادت نگاه نمی‌کند. او خسته و گم‌گشته است و جریانِ زندگیِ عادی در برابر چشمانش را که می‌بیند با خود می‌گوید که: در 40 سالگی کارمان به کجا که نکشید! چی می‌خواستمُ چی در اومد نگاه دیگه بهم کیا تیکه می‌پرونن!تنگی‌نفس، شایعبرخلاف کلیت فیلم که تا این‌جا به‌خوبی و با موفقیت برای‌تان لو دادم، تلاش برای فهمیدنِ پایان‌بندی و سرنوشتِ مرموز و جذاب داستان را می‌گذارم به دوشِ خودتان.انتهایی بگویم: این فیلم را بسیار پسندیدم. با این‌که برخلاف دیگر آثارِ رومر، بیش‌تر هالیوودی و کم‌تر فرانسوی بود. تاثیر هیچکاک نیز بر فیلم‌ساز و فیلمش مشهود بود. چه در آن نمای آغازین، چه در بازی با سایه‌ها و چه در دست‌گذاشتن بر تنگناهای بشری و پرتاب‌شدگی. سیر تحول شخصیت و فرازوفروزدهایش را دوست داشتم. فصلِ برگزیدۀ من زمان‌های تکینگی و سرگشتگیِ وسرلین بود. زمان راه‌رفتن‌های بیهوده. مرا یاد انسان‌های تکیده و تنهای درون و بیرونِ خودمان می‌انداخت. که هر کدام‌مان در جدالی زوال‌ناپذیر با آن‌ها شب و روزمان را از یاد می‌بریم.اندکی گُدار ببینیم. همین‌طوری بیهوده و جالب. مثل حضور کوتاهش در این فیلم. بدون دیالوگ و سرگردان. و مرموز و کاریزماتیک و همیشگی. و تمام.حالا می‌خواهم اسم چند اثر دیگر را بیاورم که به خیالم با فیلم برج اسد، اشتراکات مضمونی دارند. مضامینی که در ذهن من شبیه و نزدیک به هم هستند و من آن‌ها را بسیار دوست دارم: تلاش برای بقا، پرتاب‌شدگی از زندگی روزمره، سفرهای طولانی و بی‌بازگشت، نابودیِ وضعیتِ عادیِ فعلی و نرسیدن به وضعیت عادیِ بعدی، معلق‌بودن، سقوطِ بی‌امان و هولناکِ آدمی، تهاجمِ بی‌وقفۀ مصائب و چنین چیزهایی. و اما آثار: دورافتاده، زندگیِ پای، بی‌پولی، چندی از آثارِ چاپلین، مرد عوضی، خوشه‌های خشم (کتاب)، موش‌ها و آدم‌ها (کتاب)، هری پاتر و یادگارانِ مرگ ۱، اگر می‌توانی من را بگیر، مرد عنکبوتی ۲، طلای سرخ، پرویز، بدون تاریخ بدون امضا، گاو وحشی، انتقام‌جویان: جنگ بی‌نهایت، سنتوری، ازنفس‌افتاده، باشگاهِ مشت‌زنی، پاپیون و .... [پیشنهادهای مخاطبان: دَه فرمان (سریال)....]امیدوارم شما با پیشنهادات‌تان به این فهرست چند اسم دیگر اضافه کنید و هم‌چنین گفته‌های‌تان را ناگفته نگذارید.پست‌های مرتبطی که نوشته‌ام: https://vrgl.ir/ajBn9  https://vrgl.ir/fBf4i  https://vrgl.ir/b4kiQ  https://vrgl.ir/k8kgf </description>
                <category>&#039;Salarovski&#039;</category>
                <author>&#039;Salarovski&#039;</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jun 2023 19:24:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>