<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ذوالنّون</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Staha</link>
        <description>تنها نشسته در شکم نهنگ و می‌نویسد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 19:56:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1924309/avatar/jqwiZP.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ذوالنّون</title>
            <link>https://virgool.io/@Staha</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برادرِ دریا</title>
                <link>https://virgool.io/@Staha/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%90-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-e3uxf8webhwz</link>
                <description>اولین تجربه شعرخوانی من در جمع جلسات شعرخوانی برمی‌گردد به شانزده یا هفده سالگی‌ام. آن سال‌های دبیرستان که لابلای کتاب‌ دفترها و روی نیمکتم را که می‌دیدی پر از شعر بود. ذوق داشتم از اینکه بالاخره من هم انگار بلدم کلماتی را روی وزن ردیف کنم و آخرشان را با قافیه ببافم و روی کاغذ بیاورم و حتی یادم است آن سال‌ها شعری نوشتم که در مسابقه شعر مکتوب منطقه، دوم شد. همان روزها بود که نمی‌دانم از کجا پوستر جلسه شعرخوانی در خانه شعر و ادبیات به میزبانی استاد غلامرضا طریقی و با حضور استاد محمدعلی بهمنی را دیدم. تا خود ایستگاه متروی حقانی مدام شعرم را، زیر لب برای خودم خوانده بودم که آماده باشم و آنجا هم که رسیده بودم همان اول اسمم را داده بودم برای شعرخوانی. برنامه شروع شد و هرچه جلوتر رفت اضطراب من بیشتر و بیشتر شده بود تا آن لحظه که اسمم را خوانده بودند و خودم را هزاربار لعنت کرده بودم که اصلا چرا اسمم را نوشتم و بماند که بارها به فکر بیرون زدن از جلسه افتادم که اصلا وقتی اسمم خوانده میشود نباشم و بگذرد. تقریبا پنج دقیقه به خواندن اسمم بود که به این نتیجه رسیدم اصلا اینجا جای من نیست اما یک چیزی، یک حسی می‌گفت بمانم و ماندم و با دست و پای لرزان بالای سن رفتم و با لرزش محسوس در صدایم شروع کردم به خواندن؛ «به حرص ار شربتی خوردم مگیر از من که بد کردم/ بیابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا» این شگرد من بود. من تا مدت‌ها هرجا که شعر می‌خواندم، قبل از خواندن شعر خودم با این بیت از سنایی شعر خواندن را شروع می‌کردم که یک‌جورهایی سپر دفاعی باشد در برابر نقدهای تند و تیز یا حتی مسخره کردن های احتمالی. ام روز اما شعرم که تمام شد هیچ خبری از این‌ها نبود. استاد بهمنی لبخند زدند و تشویقم کردند که این صحنه را یادم نمی‌رود و بعد هم استاد طریقی با شوخی خاطرات اولین‌ بارهایی که شعر خودشان را در جلسات شعر خواندند تعریف کردند. سالها گذشته و من تا الان شعرهای زیادی از استاد بهمنی خوانده‌ام و حتی حفظ شده ام. سالها گذشته و من هنوز اگر جایی بخواهم شعر بخوانم صدایم واضحا می‌لرزد و از اضطراب خیس عرق می‌شوم. سال‌ها گذشته و من تازه وقتی سواد شعری‌م بیشتر شد فهمیدم آن شعر که آن روز خواندم غلط وزنی هم داشت. سال‌ها گذشته اما من آن روز را یادم نمی‌رود و آن تشویق و آن لبخند برایم همیشه اینطور بود که ادامه بده، این استسقا تو را به جایی می‌رساند. سالها گذشته و من هنوز شعر مورد علاقه ام از استاد بهمنی همان شعرِ «دریا شده‌‌ست خواهر و من هم برادرش...» است که آن روز و در آن جلسه از خودشان شنیدمش و بعدش هم داستانِ سرودنش را گفتند که میخواهم سال‌ها بعد، اگر یک روز خیلی بهتر از این توانستم بنویسم، درباره‌اش بنویسم. حالا سال‌ها از آن روز گذشته است و امشب استاد محمدعلی بهمنی فوت کردند. لطفا فاتحه ای برایشان بخوانید.تصویر مربوط است به همان جلسه شعرخوانی که اولین بود برای من.</description>
                <category>ذوالنّون</category>
                <author>ذوالنّون</author>
                <pubDate>Wed, 04 Sep 2024 10:15:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از روزهایی که به خاطر سپرده نمی‌شوند</title>
                <link>https://virgool.io/@Staha/%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%D8%B3%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-g2sby8mkrucd</link>
                <description>همه خیلی زود رفتند.دیشبم هم به فردایش وصل بود. مثل شب‌های قبلش و امشبی که ساعت چهار است و من دارم این جا می‌نویسم. خیلی دیر بدون ساعت از خواب بیدار شدم و مثل تمام این چند روز در سردرگمی و هرز زیستن غوطه خوردم. گوشی ام را نگاه کردم، م چندباری زنگ زده بود از صبح و جواب نداده بودم و (ح) هم چند پیام داده بود که امروز کلاس را میایی یا نه و چه ساعتی بریم دانشگاه. یادم آمد شب قبل تا نزدیک صبح درحال چیدن حروف کنار هم برای ساختن رباعی بودم. دوباره برای رباعی تلاش کردم با خودم گفتم اگر شد سه رباعی برای (ح ق) بگویم که جلسه را می‌روم و اگر نه هم می‌روم کلاس دانشگاهم را. یک رباعی کامل شده بود و یکی نیمه که ح زنگ زد. جواب ندادم و دوباره و دوباره و نمی‌دانستم بروم یا نه. وضو گرفتم نشستم رو به قبله استخاره کردم برای دانشگاه رفتنم و حالا که فکر می‌کنم اصلا جایش نبود. به هرصورت بد آمد. خیلی بد. به ح پیام دادم و گفتم برایم مشکلی پیش آمده و نمی‌آیم کلاس را. خیلی سریع تکالیف زبانم را نوشتم و ناهاری خورده و نخورده دویدم سمت مترو. حواسم بود که ح در مترو نبیندم، نزدیک ته مترو و واگن خانم ها نشستم. زل زده به گوشه‌ی جمع و باز شدن در مترور، رباعی را کامل می‌کردم. ایستگاه هفت تیر رسیده بودم که فکر کردم طالقانی‌ست و پیاده شدم. خواستم دوباره سوار شوم، شلوغ بود و ماندم تا متروی بعدی بیاید و بعدی باز همینطور. قیدش را زدم و پیاده راه افتادم. او و دوستانش در گوشم می‌خواند و سرما گوش هایم را می‌سوزاند. به قول مادرم سوز برف بود، اما برفی در کار نبود. رسیدم و پله های ساختمان موسسه را بالا رفتم تا طبقه چهارم. جز یکی دو نفر هیچکس دیکر نبود. یکی از هم دوره‌ای هایم را دیدم که تازه وضو گرفته بود. خیلی فکر کردم و یادم نیامد وضویم باطل شده باشد. پشت سرش به نمازخانه موسسه رفتم. نماز مغرب را که پشت آقای م ع و بعد به آقای م ا که کنارم بود سلام کردم و برای بار چندم به نظرم مهربان و نازنین آمد. رفت، عشا را که خواندم دیگر کسی در نمازخانه نبود. یاد روز اول اردوی اول افتادم که آمدیم و همه دور تا  دور نشسته بودند و  شلوغ بود. در پنجره‌ی رو به در، تصویر خودم افتاده بود. یادم آمد به اینجا رسیدن هم یک روز آرزویم بود. عکس گرفتم و برگشتم به سالن اجتماعات. حالا چند نفری آمده بودند و برنامه داشت شروع می‌شد. اسمم را در لیست نوشتم اما تیک شعرخوانی ام را نزدم. گفتم دو رباعی ضعیف چه خواندنی  دارد آن هم در  این برنامه. دو نفر اول که خواندند پشیمان شدم. گفتم کاش اسم مرا هم بخواند بی توجه به تیک نزدنم. اما نخواند. پخش مستقیمی هم برای شبکه خبر گرفتند و بعد چند شعر دیگر شنیدم و ناامید از خوانده شدن اسمم بلند شدم زودتر بروم تا به کلاس زبانم هم برسم. دم در باز هم م ا را دیدم و اقای ع د را. ع د فامیلی‌ام را درست گفت. معمولا اینطور نیست و گفت شعر بگو! نگفتم که دلیل این که مدتهاست نتوانستم شعر تازه بگویم خود تو هستی. امروز دوست داشتنی به نظرم آمد و سعی کردم دلم را با او صاف کنم. م ا گفت قرار بود صحبت کنیم و قرار شد پیام بدهم و رباعی‌ها را هم برایش بفرستم. از معدود دفعاتی بود که از ساختمان موسسه خارج شدم و خوشحال بودم. تا مترو طالقانی دویدم با صدای بمرانی. سرما کمتر شده بود و شاید هم قابل تحمل تر. برگشت انگار سریع تر طی شد و خانه که رسیدم فقط بالا رفتم دوتا ویفر شکلاتی و سوییچ را برداشتم و تا کلاس زبان را کمتر از پنج دقیقه گذراندم. کلاس بوی همیشگی کلاس زبان‌ها را می‌داد. تمام که شد تا خانه حدیث کسا را که این روزهای آخر چله اش است، با سرعت x1.8 در ماشین پخش کردم و خواندم. خانه که رسیدم کنار بخاری گذراندم تا گرم شوم و همین. هیچ چیز هیجان انگیزی وجود ندارد.</description>
                <category>ذوالنّون</category>
                <author>ذوالنّون</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jun 2023 01:15:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی گم‌ شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@Staha/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%86-zuogdoedrs2g</link>
                <description>آیا هر آدم سرگردانی، گم شده است؟ تالکین می‌گوید نه.یاد دوران بچگی افتادم. آن موقع هم زیاد گم می‌شدم. گم شدن در شلوغی، گم شدن در خلوت، گم شدنِ دسته‌جمعی و گم شدنِ تنهایی. دست پدر، مادرم را ول می‌کردم، بین خیابان‌ها سرگردان می‌شدم و راه را گم می‌کردم یا به تماشای چیزی سرگرم می‌شدم و بعد می‌دیدم که گم شده‌ام. این‌بار اما با همه‌ی آن‌ها فرق داشت. احتمالا هرچه آدم بزرگ‌تر می‌شود، شکل گم شدن‌هایش هم تغییر می‌کند. سه هفته‌ای بود در زندگی گم شده بودم؛ سرگردانی سلول به سلول تنم را گرفته بود که صبح حدود ساعت شش که می‌خواستم سوار مترو بشوم، در که باز شد یک نفر جلو دری که من روبرویش منتظر بودم، کف مترو خوابیده بود. به پهلو و پشت به در، با کاپشنی که حالت دست به سینه خوابیدنش پارگی پهلویش را نمایان‌تر می‌کرد. مات‌م برده بود که از پشت سرم یکی آمد و پایش را بلند کرد و از رویش رد ش و سوار مترو شد. از در بعدی سوار شدم و به او نگاه میکردم که یکی از مسوولین مترو آمد و بیدارش کردم و او آرام بلند شد و از مترو بیرون رفت. به این فکر می‌کردم که ایستگاه ما آخرین ایستگاه خط است و به این که همیشه وقتی قطار می‌رسد به ایستگاه آخر مسولان ایستگاه همه را پیاده می‌کنند و نمی‌گذارند کسی در قطار بماند و حتی اگر کسی هم خواب باشد بیدارش می‌کنند. به این فکر می‌کردم که شاید آدم گاهی بهتر باشد که گم شود. شاید مجبور باشد گاهی. شاید گاهی آنقدر هم بد نباشد. حالایی که در هوای گرم مترو نشسته‌ام و حالایی که تهران لحاف برف را تا زیر چانه‌اش بالا کشیده است به این فکر می‌کنم که کاش هر گم‌ شده‌ای کسی یا چیزی را داشته باشد که پیدایش کند. برش گرداند. شاید گم شدن گاهی خوب باشد اما &quot;گم مانده&quot; را نمی‌دانم.</description>
                <category>ذوالنّون</category>
                <author>ذوالنّون</author>
                <pubDate>Mon, 20 Feb 2023 02:40:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادامه دهنده‌ی محترم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Staha/%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D8%B1%D9%85-o2xdpleidhm7</link>
                <description>پینترست برایم با هیچ ترفندی بالا نمی‌آید و نمی‌دانم  تا کی عکس‌های ذخیره شده‌ام جوابگو هستند.باز هم ساعت دوی شب شده و من آمده‌ام که بنویسم. چند روزی را مشهد بودم و راستش چندباری تلاش کردم بیایم این‌جا چیزی بنویسم یا دست کم نگاهی بی‌اندازم اما نمی‌دانم چرا ویرگول برایم بالا نمی‌آمد! مشهد سفر خوبی بود برایم. شروع چیزهایی بود و البته می‌توانست پایان چیزهایی باشد اما نشد. و چقدر کلمه‌ی &quot;نشد&quot; گاهی بار سنگینی را بر دوش خود حمل می‌کند. مشهد برای او دو نامه نوشتم و سعی کردم این زخم را تا حدودی مداوا کنم. درد داشت. بیشتر از آنچه که فکر می‌کردم. نشد. البته هنوز نشده است. دوست دارم به کلمه‌ی &quot;می‌شود&quot; فکر کنم.برگشتم و خود را عقب مانده از همه چیز دیدم. با اینحال خودم هم خراب‌ترش کردم. کاری که اکثر اوقات می‌کنم همین است. اما خب از نو شروع کردم و باز و دوباره و دوباره بلند شدم و ادامه دادم، مثل همیشه. قرار بود زمستانم را جور بهتری آغاز کنم؛ نشد و حالا دارم آن آغاز نشده را ادامه می‌دهم. از دفتر روزنگارم هم چهار صفحه خالی بیشتر نمانده و این یعنی او هم زودتر از پایان سال تمام شده.حالا و این ساعت فقط نیاز داشتم هرچه در سرم است را یکجا بنویسم. قبل‌ترها در کانال تلگرامم می‌شد اما از زمانی که آنجاهم انقدر شلوغ شده نمی‌توانم. خوب است که اینجا کسی مرا نمی‌شناسد. نیاز بود با کسی صحبت کنم و بعد بکشمش. شما را که نمی‌توانم بکشم اما خوب است که نمی‌شناسیدم. خوب است. این یادداشت را به پایان می‌برم و می‌روم که بخوابم و حتی امکان ندارد یکبار دیگر کلماتی را که بالا نوشته ام از رو بخوانم. خیلی کارهای مهم تری برای انجام ندادن دارم. حالایی که ساعت حوالی سه است و اینجا می‌نویسم در حالی‌ست که فردا باید حوالی شش بیدار شوم و کار پلان دانشگاهم را انجام دهم و بعد هم دانشگاه بروم و بعد هم باقی روز را. حرف دیگری باقی نمانده. فردا شب باید نامه سوم را برای او بنویسم و البته با برچسبی چیزی دوربین وب‌کم این لپتاب را بپوشانم. این طور که هست احساس ناامنی می‌کنم که شما می‌بینیدم.می‌بینید؟ این نوشته خیلی پیشتر از این‌ها تمام شده بود و من مدام ادامه‌اش دادم. کاری که دارم حالا هم می‌کنم. بله ادامه‌دهنده‌ی محترم! </description>
                <category>ذوالنّون</category>
                <author>ذوالنّون</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jan 2023 02:28:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باشد می‌نویسم. باشد.</title>
                <link>https://virgool.io/@Staha/%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-rdjawvdrdpxa</link>
                <description>حالا چه اصراریه براش عکس بذاری که بخوای از پینترست بیاری؟از آخرین باری که اینجا نوشته‌ام دو سه روزی می‌گذرد و یادم نیست تا کجا را گفته‌ام. کسی هم اهمیت نمی‌دهد. مهم این است که بنویسم. حالا هر چه باشد.عجیب بود. نمی‌دانستم چگونه می‌گذراندم. باز هم همان داستان &quot;وقتی هزاران کار داری که باید انجام بدهی، هیچ‌ کاری انجام نده&quot; بود. نمی‌توانستم از تله‌اش خلاص شوم که پاییز تمام شد. امشب داشم به این فکر می‌کردم که همه‌ی چیزی که دنبالش هستم انگار &quot;تغییر دهنده&quot; بودن است. بسیج دانشگاه، رفاقت با آدم‌ها، کانال زدنم، تلاش برای یادگیری فتوشاپ، تلاش برای خوب نوشتن، تلاش برای خوب سرودن و... انگار می‌خواهم همه چیز این جهان را تغییر دهم. اما اینگونه؟ اکثر روزهای اخیر را در رخوت دست و پا زده‌ ام و مغلوب شده‌ام. پاییز تمام شد. بله همین قدر یک‌هو، بی‌ ربط و بی مقدمه. در ابتدای زمستانم و فکر می‌کنم این زمستان باید جور تمام سالم را بکشد. این زمستان چیزهایی را می‌خواهم شروع کنم و چیزهایی را تمام. باید فرار کنم از دست هیولای رخوت. باید کار کنم. تلاش خستگی ناپذیر. من ابتدای چند چیز و انتهای چند چیز ایستاده‌ام. شروع کردن و تمام کردن سخت ترین قسمت چیزهاست. همین ها.دیدی آخر نوشتم؟ پشت دست چپم پر از نوشته‌های کم رنگ و پر رنگ شده. نوشتن هم یکی از آن هاست. از آن‌ها کارها که ار پشت گوشم به پشت دست چپم انتقال‌شان داده‌ام تا نهایتا حالایی که ساعت سه‌ی شب است عملی اش کنم. سخت بود. اینطور است که یک مدت که ننویسی برایت سخت می‌شود نوشتن و برایم شده بود و جان کردم برای شروعش و برای این که هر طور است به صد کلمه برسانمش. حالا ‌می‌توانم راحت بمیرم. یعنی همان بخوابم. تا فردا.</description>
                <category>ذوالنّون</category>
                <author>ذوالنّون</author>
                <pubDate>Sat, 24 Dec 2022 03:35:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>أن مع‌العسر یسری (و بالعکس)</title>
                <link>https://virgool.io/@Staha/%D8%A3%D9%86-%D9%85%D8%B9-%D8%A7%D9%84%D8%B9%D8%B3%D8%B1-%DB%8C%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%B9%DA%A9%D8%B3-pcopmua151ww</link>
                <description>برگرد به زندگی!می‌خواهم یک راز را به شما بگویم؛ من در گلویم یک استخوان دارم. یک استخوان که هرچند وقت یکبار جابجا می‌شود و به نوعی حضورش را با پاره کردن گلویم و در آوردن اشکم یادآوری می‌کند. نه می‌توانم درش بیاورم و نه می‌توانم پایین بدهمش؛ همانجا مانده است و هست.چهار شب را در قم گذراندم و امروز به تهران برگشتم. چهار شب زیبا و دوست‎‌ داشتنی که شعر تنفس کردیم و خیال ساختیم. حالا همه گذشت و تهرانم. برگشته ام به زندگی. جمله‌ای که معمولا در اینجور زمان ها می‌گویم.امشب شب سختی بود برایم. خودم هم مقصرم البته و البته که خیلی وقت است مقصرم؛ حدود دوسالی می‌شود که تمام نمی‌شود. البته که من ادامه می‌دهم؛ چاره‌ی دیگری ندارم. ادامه می‌دهم و خداراشکر.فردا قرار است برویم بهشت زهرا و کار بسیج دانشگاه را شروع کنیم و کارهای زیادی دارم برای اجبار به انجامشان. دوست داشتم خیلی بیشتر از این‌ها اینجا بنویسم اما خسته ام و این &quot;خسته‌ام&quot; تنها به معنای خوابالودگی نیست. فردا بیشتر می‌نویسم و اگر حرف چندانی هم نداشتم، داستان می‌نویسم. به هر صورت باید بنویسم. این درد خراشیدگی گلویم را کمتر می‌کند.</description>
                <category>ذوالنّون</category>
                <author>ذوالنّون</author>
                <pubDate>Sat, 17 Dec 2022 01:30:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمازخانه‌ی دانشگاه ما کوچک است.</title>
                <link>https://virgool.io/@Staha/%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%B2%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%A7-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-gh50hl6ubp5p</link>
                <description>ای صبح امید!صبح روز بعد همه‌چیز تغییر کرد! آدم‌های جدید، اتفاقات تازه، و مور مور شدن تن از سر شوق!مثل هر یکشنبه‌ی دیگری دانشگاه رفتم و از صبح سر کلاس بودم. اذان را که گفتند، در تایم استراحت بین کلاس ایستایی، دو دل بودم که برای نماز بروم یا نه از طرفی هم زمان کوتاه استراحت و  این که وضو هم نداشتم خودش بهانه‌ساز بود تا نماز اول وقت را بیخیال شوم و آن را بگذارم برای بعد از کلاس تا کلاس بعد. به هر جهت اما انگار که نهایتا زور مبارزه‌ام با این نفس دغل پیشه‌ی راحت طلب چربید و رفتم وضو گرفتم و خود را به نمازخانه‌ی کوچک گوشه‌ی طبقه دوم از ساختمان سوم رساندم.مثل همیشه خلوت. غیر از من دو نفر دیگر بودند که یکی‌شان جلوتر ایستاده بود به نماز و دیگری کنار دیوار نشسته بود روی زمین و با گوشی‌اش کار می‌کرد. همین که ایستادم برای نماز رو کرد به من و گفت: آقا جلو بایستید اقتدا کنیم! جا خوردم و جواب همیشگی‌ام در مقابل تعارفات را با خنده، رو ‌آوردم که: &quot;سلامت باشید!&quot; و الله اکبر را گفتم.محمد خیلی دغدغه‌مند بود. این کامل ترین توصیفی‌ست که می‌توانم از او داشته باشم. این را از همان لحظه بعد از اتمام نماز و قبول باشدی که گفت و شروع صحبتش هم می‌شد فهمید._ شما ترم چندید؟من... ترم سه._ پس شما هم نبوده‌اید آن موقع.کدام موقع؟و این‌جور بود که خیلی چیزها _که البته فکر می‌کنم در آینده خیلی چیزها باشد_ شروع شد.گفت که راستش ما مدتی هست مسائلی را پیگیری و دنبال می‌کنیم، شما می‌دانستید که اینجا حدود چهار سال پیش بسیج فعالی داشته که به کلی منحل شده؟انگار یکباره خون در رگ‌های دوید و تنم مور مور شد. بوی دردسر می‌آمد؛ بوی کله‌خری و دیوانگی و بیشتر از همه بوی دغدغه‌مندی. قرار شد کلاسم که تمام شد بیایم پیشش کتابخانه. استاد درس می‌داد و من فکر می‌کردم به این که چطور بعد از این همه تلاش‌هایم و ناامید شدنم حالا اینگونه به چنین آدمی بر خورده‌ام. به این فکر می‌کردم که خیلی چیزها دارَد شروع می‌شود. رفتیم و از بوفه دوتا چای نبات گرفتیم و در یک کلاس خالی نشستیم به صحبت. از خودش گفت از اینکه چقدر به این رسالت داشتن هرکس در هرکجا، معتقد است و این‌ که می‌خواهد این‌کار الویت اولش باشد و برای برداشتن این علم از روی زمین دست‌هایش را خالی کرده است و آمده است جلو. او از همان آدم‌ها بود که با دیدنشان به وجد می‌آیم و از آن‌ها که به دنبال وظیفه می‌گردند.قرار شد چهارشنبه جلسه‌ی اول این تشکیلات نوپا باشد و اگرچه نمیتوانم باشم _ به خاطر سفر به قم_  اما قرار شد دورادور پیگیر باشم و این جمع کوچک هفت نفره را رها نکنم. چه چیزها قرار است بشود نمیدانم اما دلم روشن است و سرم درد می‌کند برای مجاهدانه زیستن. مثل محمد.پ.ن: این متن اولین متن طولانی‌ایه که با کیبرد لپتاب تایپ می‌کنم و انصافا کلید ترکیبی نیم‌فاصله‌ را مدام گرفتن چقدر سخت است!پ.ن2: فردا صبح ان‌شاءالله با بچه‌های آفتابگردان‌ها عازم قم هستم. باز هم می‌نویسم چه می‌شود. در واقع باید بنویسم. این یک تعهد است.پ.ن3: خیلی چیزهای دیگر هم بود که می‌خواستم برای این روایت بگویم اما به دلیل فاصله افتادن بین اتفاقات و نوشتن‌شان همچنین فاصله افتادن بین خود پروسه‌ی نوشتن، به کلمه تبدیل نشدند. باشد که عبرت شود.</description>
                <category>ذوالنّون</category>
                <author>ذوالنّون</author>
                <pubDate>Tue, 13 Dec 2022 01:11:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر چند وقت یکبار همه چیز را خراب می‌کنم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Staha/%D9%87%D8%B1-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%88%D9%82%D8%AA-%DB%8C%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-rpxpsotz01iu</link>
                <description>من هرچند وقت یکبار همه چیز را خراب می‌کنم. این عادتم است. از آن خسته می‌شوم و باز ادامه‌اش می‌دهم. شاید بشود گفت سالهاست‌ که تکرارش میکنم و از آن نمیتوانم رها شوم.امروز روز خرابی بود. روز خراب شدن و نابود کردن همه چیز. روز نشدن، نتوانستن، نرسیدن، تسلیم شدن و ویرانی. هرچه مدت‌ها ساخته بودم را یکباره خراب کردم و بدتر از همه این‌که تمام این‌ها برایم تکراریست؛ تمام این حرف‌ها این نوشته‌ها این حس‌ها این وضع و این حال و همه. همه چیز تکرار میشود مدام. خسته شده ام از بس گفته‌ام خسته شده‌ام. خسته شدم از تکرار عبارت &quot;بسه خدایا&quot; کاش می‌توانستم چند روزی مثلا دو ماه جهان را نگه دارم و به جایی دور بروم یکجا وسط جنگل یا یک روستا که هیچکس مرا نشناسد و هیچ بندی به پایم نباشد و دو ماه آنجا باشم و درست شوم. در تنهایی مطلق در یک باغ زندانی شوم بدون هیچ وسیله ارتباطی و هیچ واهمه ای از اینکه کسی نگرانم شود یا از چیزی عقب بیوفتم. انگار هیچ زمان درست نمی‌شود. منی که همیشه دوباره و دوباره شروع میکنم و دست بر‌نمیدارم اما تا کی قرار است نشود؟ کاش یکی دو روزی می‌مردم. کاش امروز را نبودم در این زندگی. کاش.. ولش کن. خودت هم میدانی دو روز دیگر همه این ها را یادت می‌رود تا دوباره آن روز تکراری، آن روز ویرانی برسد.تمام نمی‌شود. فردا برمی‌گردم به زندگی و از نو شروع میکنم. مثل هزاران دفعه‌ی قبل.</description>
                <category>ذوالنّون</category>
                <author>ذوالنّون</author>
                <pubDate>Sun, 11 Dec 2022 03:39:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق، گل، موتور</title>
                <link>https://virgool.io/@Staha/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%DA%AF%D9%84-%D9%85%D9%88%D8%AA%D9%88%D8%B1-olcubpbevlln</link>
                <description>- خیلی حواسش به آن طرف خیابان بود. هرچند دقیقه یکبار گوشی‌های هنذفری را از گوشش بیرون می‌آورد و به آن طرف خیابان نگاه می‌کرد انگار که نشنیدن یا شنیدن آهنگ روی کیفیت بینایی‌اش تاثیر داشته باشد، البته روی تمرکزش که تأثیر داشت شاید اما خب مگر هر چند دقیقه یکبار چک کردن پیاده‌روی آن طرف خیابان چقدر تمرکز می‌خواست؟ اصلا منتظر چه بود، چرا نمی‌رفت پی کارش؟ موتورش که هنوز روشن بود و حالت نامتعادلش روی موتور و جک یک طرفه‌ای که زده بود این طور نشان می‌داد که عجله هم داشته باشد. برای بار هزارم به آن طرف خیابان نگاه کرد و من هم چک کردم که راننده‌ی اسنپ کجا خوابش برده که نمی‌رسد.حالا اصلا چرا نمی‌رفت همان طرف بایستد؟ که هربار نیاز نباشد سرش را این همه بچرخاند و نگاه کند، به هرحال اگر پای حقوق شهروندی هم در میان باشد برای موتوری‌ای که وسط پیاده رو ایستاده بود، این پیاده رو یا آن پیاده رو نباید فرق چندانی می‌داشت، یا شاید هم می‌خواست کسی که از آن طرف می‌آید او را نبیند شاید هم... اصلا چه شد که به این نتیجه رسیدیم که او منتظر یک نفر است؟!گوشی‌ها را از گوشش در آورد و برگشت و درِ باکس پشت موتورش را باز کرد، حسرت خوردم که چرا بیشتر دقت نکرده بودم، معلوم است که پیک غذا بوده و الان هم احتمالا غذای کسی را آورده بود و من چه داستان‌ها که نبافته بودم، پیرمردی قد کوتاه و چاق با کیف سامسونتی پت و پهن برای لحظه‌ای از جلویم رد شد و همان لحظه تمام دیدم را بر مهم ترین سکانس گرفت؛ ندیدم از باکس چه بیرون آورد و چه کرد، هرچه بود غذا نبود و رویش جوری خیمه زده بود که نه معلوم بود چیست و نه معلوم بود چه می‌کند! کمی که گذشت، آن چیز را در جوب کنار موتورش انداخت و این‌بار بعد از مدتی زل زدن به آن از زاویه‌ی بالا و از روی موتور، جک را بالا داد، گاز داد و رفت و باد موهای مرتب شده‌اش را بهم ریخت. پریدم و داخل جوب را نگاه کردم، یک دسته گل نرگس از آن‌ها که معمولا دست‌فروش‌ها پشت چراغ‌قرمزِ چهار‌راه‌ها می‌فروشند، روی کمی آب شناور بود و آرام می‌رفت. اسنپ که مشخص نبود تا آن لحظه کجا بود و چه می‌کرد، بالاخره رسید و راننده‌اش خانمی بودمدام به آن طرف خیابان نگاه می‌کرد./</description>
                <category>ذوالنّون</category>
                <author>ذوالنّون</author>
                <pubDate>Fri, 09 Dec 2022 10:47:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>