<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Stockholm</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Stockholm79</link>
        <description>و روزی زیر آوار حرف ها، جان خواهیم داد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:57:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2384469/avatar/cesHam.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Stockholm</title>
            <link>https://virgool.io/@Stockholm79</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فرزندِ ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@Stockholm79/%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-wbtxj9fipwkh</link>
                <description>پیروز یوزپلنگی آسیایی و فرزند «ایران» و «فیروز» بود که در 11 اردیبهشت 1401 متولد شد. این یوز تنها توله باقی‌مانده از 3 فرزند «ایران» بود.  پیروز، چالش‌های بسیاری را پشت سر گذاشت و به یک نماد برای معرفی یوز پلنگ ایرانی بدل شد...پیروز با کمک و پرستاری تیمارگر و امدادگر حیات وحش علیرضا شهرداری و علی عمارلویی در پارک حیات وحش پردیسان نگهداری می‌شد. پس از تلف شدن توله دوم، سازمان حفاظت محیط زیست تصمیم گرفت که پیروز را به تهران که شرایط و امکانات مناسب‌تری نسبت به توران دارد منتقل کند تا شاید بتوان از این طریق از تلف شدن توله یوز سوم (پیروز) جلوگیری کرد.بعد از حواشی مرگ دو توله و البته تداوم حیات توله سوم، ۲۶ خرداد ۱۴۰۱ بود که پرستار نگهدارنده پیروز برای او یک نام انتخاب کرد، علیرضا شهرداری، پرستار نگهداری از تنها توله یوز زنده مانده‌ی «ایران» با انتشار ویدئویی در صفحه ایستاگرام خود از انتخاب نام « پیروز » برای این توله یوز خبر داد. موضوعی که معاون محیط زیست به آن واکنش نشان داد و گفت انجام چنین کاری نه بر عهده پرستار نگهدارنده توله یوز بلکه بر عهده روابط عمومی سازمان است. بعد از آن بود که نورالله مرادی، رئیس شورای اطلاع رسانی و سخنگوی سازمان حفاظت محیط زیست، گفت: «در جلسه کمیته نامگذاری پیشنهاد معاونت محیط زیست طبیعی و تنوع زیستی مبنی بر نامگذاری توله یوز ایرانی مورد بحث و بررسی قرار گرفت و پس از جمعبندی نام پیروز برای این یوزپلنگ انتخاب شد.» با توجه به اهمیت حفظ حیات و نسل این گونه ارزشمند و نبود تجربه کافی در کشور در زمینه دستی بزرگ کردن توله یوزها، سازمان حفاظت محیط زیست از یک دامپزشک متخصص یوزها از آفریقا دعوت کرد تا به ایران بیاید و یوز مادر و توله را مورد معاینه قرار دهد، پیتر کالدوِل دامپزشک آفریقایی و بابک باستانی نیز روزانه شرایط جسمانی پیروز را پایش و نیز در نگهداری پیروز همراهی کردند.قرار بود پیروز؛ توله یوز ایرانی، در تهران بماند و در صورت رفع مشکلات و بدست آوردن توانایی و استقلالش به پارک ملی توران منتقل شود. آقای شهرداری درباره زمان جدا شدنش از پیروز توضیح داده بود: فعلا هنوز این جدایی زود است چون یوزها در طبیعت در این سن هم وابستگی زیادی به مادرشان دارند بنابراین اگر الان بخواهم این وابستگی را کم کنم و شب توله را تنها بگذارم اذیت می‌شود روی این حساب شب‌ها در کنارش در فضای باز سایت پردیسان می‌خوابم تا بدن پیروز کم‌کم به تغییر دما عادت کند.درحالی حرف و حدیث‌ها درباره این یوزپلنگ ادامه داشت که انتشار تصاویر از پیروز بسیار پرطرفدار بود. اما انتشار تصاویر ده ماهگی این یوزپلنگ چندان خوشحال کننده نشد، چراکه اوایل اسفند خبر رسید حال پیروز خوب نیست. درست در روزهایی که شروین حاجی‌پور، خواننده، در قطعه‌ای گفت: «برای پیروز و احتمال انقراض‌اش» دامپزشک این یوزپلنگ از شرایط بد پیروز خبر داد: «پیروز با یک نارسایی حاد کلیوی طرف است. در حال حاضر شرایطش ناپایدار است و هیچ کدام از کلیه‌ها در دفع سموم خوب عمل نمی‌کنند.»همچنین پیام محبی درباره بیماری پیروز به خبرآنلاین گفت: «پیش از این هم گفته می‌شد که پیروز مشکل دفع و یبوست دارد، احتمالا حیوان تحرک درستی نداشتی، آنتی‌بیوتیک مناسبی هم از ابتدا دریافت نکرده و حالا به این مشکل بزرگ برخورد کرده است.»با جدی شدن بیماری این یوزپلنگ هشتم اسفند ۱۴۰۱، غلامرضا ابدالی، مدیرکل دفتر حفاظت و مدیریت حیات وحش سازمان حفاظت محیط‌ زیست درباره آخرین وضعیت «پیروز» گفت: وضعیت توله یوز نسبت به دیروز هیچ تغییری نکرده است و همچنان در بیمارستان تحت‌نظر است و کار مداوای او انجام می‌شود. علت بیشتر نارسایی‌های «پیروز» این است که این توله یوز اصلاً شیر مادر را نخورده است ودر محیط آزمایشگاهی پرورش یافته، اگر از شیر مادر یک تا دو هفته تغذیه می‌کرد تمام دستگاه‌های بدنش قوی می‌شد و ریزفکتورهای مورد نیاز برای ایمنی بدن را دریافت می‌کرد و این نارسایی ها پیش نمی‌آمد.»صبح روز ۹ اسفند، رسانه‌ها در خبر صبحگاهی خود از تلف شدن پیروز نوشتند تا سومین توله ایران با سرنوشتی مشابه دو توله دیگر مواجه شود. بعد از مرگ پیروز طبق اسنادی که رسانه‌ای شد، خرداد امسال وقتی دکتر پیتر کالدول از مرکز پرورش یوزپلنگ آفریقایی برای مشاوره و ویزیت «پیروز» به ایران آمد، حرف آخر را همان اول زد. طبق گزارش این دامپزشک، که تاریخ و امضای آن متعلق به ۴ خرداد ماه است، تایید می‌شود که پیروز از همان ابتدا مبتلا به نارسایی کلیه است. براساس این گزارش و آنچه که پیام محبی، دامپزشک به خبرآنلاین می‌گوید، از ابتدا آنتی‌بیوتیکی که برای پیروز تجویز شده، اشتباه بوده است و همین موضوع می‌تواند یکی از دلایل مهم ابتلای توله یوز به نارسایی کلیه باشد.بعد از تلف شدن «پیروز» علیرضا شهرداری، پرستار و تیمارگر «پیروز» در اولین واکنش خود بعد از مرگ این یوزپلنگ دلنوشته‌ای در صفحه اینستاگرام خود منتشر کرد، او نوشت: «پیروز: علیرضا انقراض یعنی چی؟ علیرضا: یعنی حذف شدن موجودات زنده از روی زمین تا ابد. پیروز: چرا ما داریم منقرض میشیم؟. ع: چون آدما به حریم طبیعت بیش از حد تجاوز کردن و با گذشت چند دهه ما ثابت کردیم عرضه حفظ بقای شما رو به درستی نداریم. پیروز: شنیدم گفتی باید از هم جدا بشیمع: بله، به وقتش باید جدا بشیم و هر کدوم بریم سراغ زندگی خودمون. و…یادتونه چقدر بهم گفتید خوشبحالت کاش جای تو بودیم؟ الان این منم که میگم خوشبحال همه شما که جای الان من نیستین که مثل من اینجوری جیگرتون آتیش بگیره و راه به جایی نداشته باشید. من بعد از این همه سال فهمیدم که این کارا با احساسات من جور در نمیاد و باید مثل خیلی‌ها که دارن کار حیات وحش میکنن اما حسشون با چودَن و آهن هیچ تفاوتی نداره بود که اون آدم من نیستم.»این‌که دلیل نارسایی کلیه پیروز چه چیزی بوده، هنوز به شکل رسمی تایید نشده است، با این حال پایان ده ماه حیات این توله یوزپلنگ ایرانی حواشی زیادی به همراه داشت، از دل بستن مردم به او گرفته تا این‌که به تعبیر برخی تبدیل به نماد امیدو مقاومت شده بود.باشد که با بال های هما به لانه سیمرغ بشتابی، پسر ایران:))</description>
                <category>Stockholm</category>
                <author>Stockholm</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jun 2023 14:46:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>The heir of death|وارثِ مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@Stockholm79/the-heir-of-death%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AB-%D9%85%D8%B1%DA%AF-kixy5biqc1ik</link>
                <description>با حالتی نگران سر برگرداند، و نگاهی به اطراف انداخت. پس از بازرسی دور و بر نیز، دوباره نگاهش را به نقطه نامعلومی از دفتر دوخت.سخت بود وظیفه شینیگامی را بر دوش کشیدن... وظیفه خدای مرگ، انتقال دهنده افراد به دوزخ.در حالی که قلم را محکم در دستش فشار میداد ، در حاشیه های دفتر چیزی مینوشت... لب هایش از هر دو طرف کش آمدند. به تلاش انسان ها برای بقا، سخت خندید. به فکر فرو رفت؛ همانند قاتلی که در قبرستان متروک گناهانش غرق شده بود.آری، او خدا نبود. فردی بود استثنائی، مجرم. هر چیزی جز خدا.از قدرتی که در اختیارش قرار گرفته بود هراسی نداشت؛کاملا پذیرفته بودتش، و ان موهبت را در راستای اهدافش استفاده میکرد؛ اهدافی هراس آور، نامشخص، و پنهان.در فکر موقعیتی بود که خَلق های مخلوقش را از درون متلاشی، و پس از مرگ بی سر و صدای روح شان، انهارا به مرگی آرام دعوت کند... آفرینشی که او به انها برتری داشت.گویی با مرگ هر یک از این انسان های فانی، روح خودش جان می گرفت!</description>
                <category>Stockholm</category>
                <author>Stockholm</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jun 2023 13:03:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکایتِ مشیری</title>
                <link>https://virgool.io/@Stockholm79/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C-ycw1ataiq6za</link>
                <description>وای، جنگل را بیابان میکنند!از همان روزی که دست حضرت قابیلگشت الوده به خون حضرت هابیلاز همان روزی که فرزندان ادمصدر پیغام اوران حضرت باری تعالی زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشیدآدمیت مرده بودگرچه ادم زنده بوداز همان روزی که یوسف را برادر ها به چاه انداختنداز همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختندادمیت مرده بودبعد هی دنیا پر از ادم شد و این اسیابگشت و گشتقرن ها از مرگ ادم هم گذشتای دریغ،ادمیت برنگشتقرن ماروزگار مرگ انسانیت استسینه دنیا ز خوبی ها تهی ستصحبت از پاکی مروت ابلهی ستصحبت از عیسی و موسی و محمد نابجا ست؛من که از پژمردن یک شاخه گلاز نگاه ساکت یک کودک بیماراز فغان یک قناری در قفساز غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دارزهرم در پیاله زهرمارم در سبوستمرگ او را از کجا باور کنم؟!صحبت از پژمردن یک برگ نیست!وای جنگل را بیابان میکنند...دست خون الود را در پیش چشم خلق پنهان می کنندهیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد رواانچه این نامردمان با جان انسان میکنندصحبت از پژمردن یک برگ نیستفرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیستفرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرستفرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست در کویری سوت و کور در میان مردمی با این مصیبت ها صبورصحبت از مرگ محبت،مرگ عشق...گفتگو از مرگ انسانیت است!</description>
                <category>Stockholm</category>
                <author>Stockholm</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jun 2023 16:06:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Ma Lune|ماهِ من</title>
                <link>https://virgool.io/@Stockholm79/ma-luna%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%90-%D9%85%D9%86-qqowqbejyooe</link>
                <description>همیشه فکر میکردم باید در این لحظات به چیز های مهم فکر کنم.چیز های مهمی که معمولا ادم به آن فکر نمیکند و در چنین موقعیتی به او وحی می شود.ولی وقتی نوبت به من رسید اندوه یا حس جدیدی به سراغم نیامد؛ حتی پشیمانی جدیدی هم نبود که به طور ویژه از ان رنج ببرم.فقط هر کاری کردم غرق شدنش انقدری که باید واقعی که باید به نظر نمی رسید.اول فکر کردم خواب میبینم؛ هرچند که اگر معجزه هم میشد و خواب به چشمانم می امد، تنها قادر به دیدن تصاویر تکراری و مبهمی بودم.برای تمام شدن نفسش، خواب های من اما جوابگو نبودند. درواقع اگر بی حس نبودم فکر میکردم کنار او هستم.آسوده به کف دریاچه کشیده میشدیم و آنجا دراز میکشیدیم، همان طور که دوست داشت.ولی من رها شده بودم. ممکن نبود.آه، دوباره به یاد اوردم.~غرق در خیالاتم بودم که ناگهان او را ایستاده روبروی خودم پیدا کردم. انگار که هیچ وقت در حال خفه شدن در اب دریا نبوده.با آن لباس سفید بلند و درب و داغان به سمتم میامد، و در حالی که پوستش رنگ پریده تر از همیشه بود، به من نگاه میکرد.دیدنش به دلایل زیادی حس عصبانیتم را بر انگیخت. هرگز نفهمیدم چرا تا این حد به احساساتم اجازه پیشروی دادم ، اما ناگاه شروع به مویه کردم و شیون سر دادم:&quot;چرا داری میری؟!&quot;به لبخندی بسنده کرد. لبخندی مبهم، مثل هر چیز دیگری در این موقعیت.مبهم، مثل این که چرا طرد شدم، چرا اشک میریزم، و این... اوه، مثل این صدای پا‌ و همهمه.به راستی چه کسی خلوت آلوده مارا بر هم زده؟سربرگرداندم و به اطراف نگاه کردم. نمیدانستم اینجا کجاست، ولی چندین چهره اشنا بودند. انقدری اشنا که بتوانم بگویم چند باری دیدمشان، و احتمال دهم از دست همین ها فراری بودیم.به او چشم دوختم و بی توجه به بقیه، دوباره سوال کردم:&quot;چرا بدون من میری؟! ما قول داده بودیم!&quot;به نشانه نه سر تکان داد. اصرار کردم:&quot;میتونیم باهم فرار کنیم!&quot;کلمات بی هیچ اختیاری از جانب شخص از دهان خارج شده و با پیوستگی جمله میساختند.گذاشت صدایش گوشم را نوازش کند:&quot; وقت زیادی نمونده. باید بری! فقط تظاهر کن من وجود ندارم.&quot;حرکات و ظاهر نامرتب اما ارامش بخشش را حفظ کرده بود، همان لحظه بود که با چشم هایی که لبخند میزدند از من خداحافظی کرد.&quot;منظورتو نمیفهمم. لطفا، لونا...&quot;از من دور بود. خیلی دور. ولی مطمئنم لب هایش تکان خوردند. نشنیدم چه گفت؛ اما به دلایلی دست از تلاش برداشتم.انجا بود که چشم هایم سیاهی رفتند و دیگر صدایی نشنیدم. نه ان لحظه، و نه هیچ وقت دیگری.لونا را تا اخر عمرم ندیدم، به جز وقت هایی که به جای او با بازتابم در اینه سخن میگفتم؛ و حدس میزنم تا اخر عمر محزون باشم، با این حال منظورش برایم روشن شد؛ دقیقا همان جایی که به هوش امدم و گفتند بعد از فرار از تیمارستان، جسد در حال غرق شدنم به طرز معجزه اسایی به زندگی برگشت.به من گفتند به خاطر  فشار اب شنوایی ام را از دست دادم و بسیار بابت ان شرمنده بودند؛ ولی کمبود عمیقی که من حس میکردم از نیستی سرمایه دیگری نشات میگرفت. همانطور که گفته بود و قول دادم، خاطراتمان را به صورت راز نگه داشتم. راست میگفت. از وقتی کمتر راجع به لونا حرف زدم تراپیست پیشرفت بسیاری در جلساتمان دید. ولی من تیمارستان را ترک نکردم. هرگز!آنجا خانه بود. خانه ما. خانه من و لونا ، و زندان بان هایی به اسم پرستار. داستان لونا برای باری دیگر به امواج فراموشی سپرده شد و البته که دیگر  کسی جویای حقایق ان حادثه نشد، به جز من و او و شما...&quot;But Three may keep a secret, if two of them are dead.”</description>
                <category>Stockholm</category>
                <author>Stockholm</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jun 2023 09:23:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گنجینهء روح</title>
                <link>https://virgool.io/@Stockholm79/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%85%D8%A7-f0ivtlxhv4yy</link>
                <description>اینجا.محل زندگی من؛ جایی که همراه با ان بزرگ شدم، بسیار اموختم، رشد کردم و خاطره ساختم.جایی که شاید طبیعت چندان بکری نداشته باشد، ولی بید های مجنون و سالم، سرو ها، و افرا های این منطقه، برای من زیبا ترین مفهوم ارامشند.جایی که اسمان همیشه آبی نیست ولی خورشید همیشه پشت ابر و دود و الودگی نمی ماند و برای ما ستودنی ترین سمبل استقامت است.اینجا؛جایی که در حقیقت صندوقچه ای از خاطرات و روح های جوان یا فرسوده است، از جمله من، ما.اینجا جای دوری نیست ها! فکر نکنی کجا را میگویم! همینجاست! سرزمین مادری ات!!همان جایی که با خون جوانان رنگ گرفت!همان جایی که وقتی قطره های بلورین آب با شتاب روی پیج و تاب شاخه های درختان افرا فرو میچکد و خورشید طلوع بالا میاید، تنها مفهوم خانه را به ما میرساند...</description>
                <category>Stockholm</category>
                <author>Stockholm</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jun 2023 23:03:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>