<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سودابه پوریوسف</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@SudAbeh</link>
        <description>ثبت زمان</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 15:11:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3848949/avatar/qAKaGT.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سودابه پوریوسف</title>
            <link>https://virgool.io/@SudAbeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در تعلیق</title>
                <link>https://virgool.io/@SudAbeh/%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%82-v9ixareqaijt</link>
                <description>در کوچه‌های بسته‌ی این شهرِ بی‌نفسفردای ما اگر برسد، چه شود؟عشق است و وعده‌های معلق میانِ ترسیارم اگر بماند یا برود، چه شود؟از زندگی فقط همین ایستادن استوقتی نه راهِ رفتن و نه بازگشتن است، چه شود؟مملکت از صدای خودش هم گریخته‌ستاین حالِ ناپیدا اگر فریاد شود، چه شود؟من مانده‌ام، تو مانده‌ای، ناتوان و گماین بلاتکلیفیِ ما  عاقبت چه شود؟سعدی نوشت «بنی‌آدم اعضای یک پیکرند»این پیکرِ ترک‌خورده اگر جان دهد، چه شود؟یارم به رسمِ عشق فقط وعده می‌دهد«باشد که بازبینمت» آخر، چه شود؟من خسته از سؤال و تو خسته از جواباین عمر اگر تمام شود در تردید، چه شود؟</description>
                <category>سودابه پوریوسف</category>
                <author>سودابه پوریوسف</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 15:53:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاخه ی خم شده</title>
                <link>https://virgool.io/@SudAbeh/%D8%B4%D8%A7%D8%AE%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-eaqoloijgohd</link>
                <description>باز از تو شروع شدم،چون ریشه‌ای بی‌آن‌که بدانددر پی تشنگی،سنگ را شکافته باشد.من شاخه‌ای‌امدر بادِ نیامدنت،که هر صبحبه سویی تازهخم می‌شود. قطره‌ایکه راهش رااز چشمِ تو پیدا می‌کند.نه فصلی بود،نه واژه‌ای،فقط تو بودی،ایستاده در میانِ هیچ‌کجا،و من –افتاده در جهتی که نگاهت داشتدر میان این بی‌پایانی،تو همیشه آن شروع بودیکه من در آن تمام شدم.</description>
                <category>سودابه پوریوسف</category>
                <author>سودابه پوریوسف</author>
                <pubDate>Tue, 01 Jul 2025 10:41:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامِ تو</title>
                <link>https://virgool.io/@SudAbeh/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%90-%D8%AA%D9%88-eqa9zp4sukf4</link>
                <description>جنگ بود،و من در میان آژیرهابه دنبال تکه‌ای امن از آسمان می‌گشتم،پناهی برای استخوان‌هایمدر سرزمینی که خواب را به خاک سپرده بود.اما تو...تو در میان صدای گلوله‌هاهمچنان صدایم می‌زدی.در آن آستانه های بی درکه مرگ از پنجره بالا می‌رفت،و امنیتچیزی نبود جز رؤیای بی‌زمانِ مادری نگران،من تو رامثل نان گرم،مثل بوسه‌ای فراموش‌شده،در سینه پنهان کرده بودم.قلبم تاریک شده بود،خاموش،مثل شهری بی‌چراغ.اما یاد تو،ای معشوق بی‌مرز،مثل فانوسی زندهروشنم نگه می‌داشت.و هنوز،با هر انفجار،نام تو رادر سکوت تکرار می‌کردم،چنان که شاعر،در تبعید،بیت آخر رازیر لب زمزمه می‌کند.اما تو...تو همچنانپنجره را به سمت آسمان گشودیو ندیدیکه من،در دودِ برخاسته از خاکسترها،برای لحظه‌ایماه شده بودم.</description>
                <category>سودابه پوریوسف</category>
                <author>سودابه پوریوسف</author>
                <pubDate>Thu, 26 Jun 2025 14:49:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وداع</title>
                <link>https://virgool.io/@SudAbeh/%D9%88%D8%AF%D8%A7%D8%B9-gkwxxcuhcbne</link>
                <description>بگذار از وداع بگویم،وداعی که نه در کلمات می‌گنجد، نه در فهمِ خاکیان،وداعی که چون سایه‌ای سرد، بر پیشانیِ عشق افتاد.کس نمی‌داند، اما بود و نبود به دقیقه‌ای درهم شکست؛ساعتی که چرخش عقربه‌هایش صدای اندوه بود.رفتن تو، پایانِ مسیری نبود، آغازِ گمشده‌ای بود،گویی شاخه‌ای از درختِ جانم شکسته باشد،و ریشه‌هایم در زخمِ خاک فرو بروند.تو تنها از من دور نشدی،بلکه از خورشیدِ جهانم گریز کردی،و اکنون، تمامِ آسمان،سایه‌ای کبود است برای دلی که خورشیدش را گم کرد.آری، تو رفتی،اما رفتن تو ساده نبود؛مثل باد نشناخته نبودی که تنها بوزد؛تو طوفانی بودی که مرا کندی،بیرقی بی‌سرزمین، در برهوتِ روزانه‌ها.لبانت هیچ نگفت،اما صدایت برای همیشه درونِ گوشِ شبم می‌پیچد.آیا ستاره با آسمان خداحافظی می‌کند؟آیا ماه، شب‌های تاریکش را ترک می‌گوید؟اما تو، آن ناممکن را ممکن کردی؛رویا از خواب بلندم برخاستو خیال، پرنده‌ای شد که دیگر هرگز باز نخواهد گشت.وداع با تو،چون جامِ شکرآلودی بود که زهر زیرش نهفته است،چون درختی که در بهار بی‌خزان می‌پژمرد.در تمام این حادثه، جهان خاموش بود،تنها برگ‌ها نجوا کردند،و باد میان انگشتان زمان لغزیدتا مویه‌ی درختی را بر خاک بشنود.نه! نگوییم وداع،آنچه بین ما گذشت، بیش از واژه‌ها بود.تو همچون آبی روان بودی، گریزی که اسیر نمی‌شود،و من چون سنگ بر این ساحل،سال‌ها نشسته‌ام تا لمس دوباره‌ات را به یاد بیاورم.و اکنون، این لبخند از یادرفته‌ات،چون خورشیدی است در پشت کوهی که هرگز از آن عبور نمی‌کند.هر بار که شعاعی از خاطرت به یادم می‌آید،در جانم هزاران آتش شعله‌ور می‌شود،ولی تنها خاکستر بر جای می‌نهد.آیا این وداع، پایانِ راه است؟یا باز ایستاده‌ایم بر گهواره‌ای از تقدیر،که می‌چرخد، باز و باز...شاید روزی، جایی،در گوشه‌ای از ابعادِ بی‌زمان،دوباره به هم برسیم،دوباره شاخه‌ام بر ساقه‌ی تو سبز شود،و آنچه در خاک خفته،بهارِ دوباره را ببیند.شاید وداع، تنها خوابی است که حقیقتش بیداری</description>
                <category>سودابه پوریوسف</category>
                <author>سودابه پوریوسف</author>
                <pubDate>Mon, 03 Mar 2025 15:14:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه دلت آمد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@SudAbeh/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AF%D9%84%D8%AA-%D8%A2%D9%85%D8%AF-ase3bweqovgw</link>
                <description>چگونه دلت آمد؟  چگونه دلت آمد که چونان تیغی صیقل‌خورده،  در عمیق‌ترین لایه‌ی جانم فرود آیی،  و زخمی را بر زهدان روح بگذاری  که هیچ خوابِ صلحی مرهمش نباشد؟  چگونه تاب آوردی،  که ستونی از غوغا باشی،  و معبدِ آرامش مرا  ویران کنی؟  چگونه دلت آمد؟  چونان خزانِ محتضر بر شاخسارِ صنوبر بتازی،  تَرَک‌های مغاک را در عمقِ اندیشه‌ام نشانی،  و دلم را  به بی‌بازگشتی ابدی در تبعید رها کنی؟  آیا سنگ‌پشتِ وهم،  بر زخمِ قدم‌های تو ایستاده بود،  که بر این فرشِ تکه‌تکه از امید،  چنین بی‌تفاوت عبور کردی؟  چگونه دلت آمد؟  چونان سرابی عالمانه،  چشم‌هایم را به رقصِ حقیقت خواندی،  و گمگشته در هزارتوی اشتیاق،  خود به جامه‌ی غبار بدل گشتی؟  چگونه توانستی،  که بر ریشه‌های پیچ‌خورده‌ی تقدیر،  که هنوز سرخوشانه تو را باور داشت!  تبرِ انکار فرود آری؟  بگو،  آیا فریادهای در گلو مانده‌ام را نمی‌شکافی؟  آیا نمی‌بینی،  که توفان‌های ناگفته در سینه‌ام  در ناامیدی به ارکانی بی‌پایان بدل شده‌اند؟  چگونه توانستی معنای عشق را  به کاتدرالی بی‌سقف بدل کنی،  گویی معمایی در دلِ معمایی،  که حتی زمان را سردرگم کند.  چگونه قلبت تاب آورد،  که من،  بی‌پناه در هزارتوی خویش،  در گورستانِ خالی خاطرات،  خاکسترم را در باد بجویم؟  چگونه دلت آمد؟  که فانوسی بر فراز پرتگاهی باشی،  اما نورش  سقوط مرا تماشا کند،  بی‌آنکه حتی یک لحظه،  آه بر زبان بیاورد؟</description>
                <category>سودابه پوریوسف</category>
                <author>سودابه پوریوسف</author>
                <pubDate>Mon, 03 Mar 2025 15:11:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست داشتنت</title>
                <link>https://virgool.io/@SudAbeh/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%D8%AA-rzk89rbcyesb</link>
                <description>دوست داشتنت، نقضِ غایتمندِ غایتمندی بود؛شورشِ تصادف بر جبرِ ازلی،آشوبِ نظمی که خود، نظمی‌ست در آشوب.تو، معمایِ ازلیِ هستی بودی در هیئتِ انسان؛معادله‌ای دیوفانتی با بی‌نهایت جواب،که هر راه‌حل، خود، سرآغازی‌ست برای پرسشی دیگر.با تو دریافتم، &quot;من&quot; پنداری بیش نبود؛بازتابی واهی از خویشتن در آینه‌ی بی‌نهایت،و آنچه حقیقت دارد، &quot;ما&quot;یی‌ست در استعلا،وحدتی کثرت‌گرا، کثرتی وحدت‌آفرین.دوست داشتنت، نه زنجیرِ تعلق بود، نه گسستِ رهایی؛بلکه عبور از ثنویتِ &quot;داشتن/نداشتن&quot;،رسیدن به ساحلِ بی‌کرانِ &quot;هستی&quot;،آنجا که فاعل و مفعول، در هم می‌آمیزند.تو، در من تکثیر شدی، من در تو؛نه انحلالِ خود، که ترفیعِ خویشتن بود،عروج به مرتبه‌ی &quot;فرا-انسان&quot; نیچه‌ای،آنگاه که اراده‌ی معطوف به قدرت، در عشق، فنا می‌شود.دوست داشتنت، طنینِ سکوتِ بودا بود در ضمیرم؛آوایِ &quot;تاتواماسی&quot; در گوشِ جانم،و من، در این رقصِ سماعِ ابدی،تمامِ داشته‌های وهمی‌ام را،بر آستانِ نیستی نثار می‌کنم،به امیدِ آنکه،در خلاءِ تهی‌شدگی،به آن &quot;امرِ مطلق&quot;،به &quot;وجودِ صرف&quot;،به &quot;هستیِ محض&quot;،ره یابم.</description>
                <category>سودابه پوریوسف</category>
                <author>سودابه پوریوسف</author>
                <pubDate>Mon, 03 Mar 2025 15:09:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حالا که ندارمت</title>
                <link>https://virgool.io/@SudAbeh/%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85%D8%AA-tdwhtgdttefi</link>
                <description>حالا که ندارمت،جهان، مرثیه‌ای بی‌آغاز و پایان است،گویی خلقت از همان لحظه به خطا رفت،که تو را از دنده‌ی تقدیرجدا کردند.حالا که ندارمت،  میان بودن و نبودن،  مرزی نیست جز هزارتوی فلسفه‌ای تلخ،  که هزار بار مرا به تو می‌رساند  و هزار بار  تو را از من می‌گیرد.  حالا که ندارمت،  اندیشیدن،  جنایتی‌ست که تیشه بر ریشه‌ام می‌زند.  هر فکر، زخمی‌ست  و هر خاطره، پایانی بی‌فرصت بازگشت.  حالا که ندارمت،  ادراک به جبرِ عبث گرفتار است،  میان چیزی که از تو می‌دانم  و شبحی که از تو باقی‌ست.  بودنت دیگر &quot;بودن&quot; نیست،  و نبودنت،  مرزهای معنا را از جا کنده است.  حالا که ندارمت،  زمان، نه پیش می‌رود  و نه درنگ می‌کند.  گویی هر ثانیه،  مرا بر چوبه‌دار حقیقت می‌آویزد:  تو که جهان من بودی،  چگونه در هیچ گم شدی؟  حالا که ندارمت،  فهمیده‌ام،  غیاب گاه چنان وزین است،  که فلسفه برایش واژه کم می‌آورد،  و انسان،  تنها خاک‌نشینی‌ست  در برابر عظمتِ نبودِ دیگری.</description>
                <category>سودابه پوریوسف</category>
                <author>سودابه پوریوسف</author>
                <pubDate>Mon, 03 Mar 2025 15:07:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باید خوب خداحافظی کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@SudAbeh/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-rnrcspkz2jjr</link>
                <description>نه به سادگیِ یک کلامِ فرسوده،  بلکه چونان ادای مقدس‌ترین آیین هستی؛  وداعی که در سنگینیِ خویش، جهان را به تأمل وادارد،  چرا که هر خداحافظی، فرجامِ یک هستیِ کوچک است  و زایشِ سکوتی که غلغله‌اش در ابعادِ ناشناخته طنین‌انداز می‌شود.باید خوب خداحافظی کرد،  با کلماتی که در ژرفای خویش، وزنی از ابدیت دارند،  با واژگانی که چون پرگارِ بی‌انتهاء، دایره‌ی بودن را کامل می‌کنند  و مرزهای زمان را از هم می‌گشایند،  تا لحظه‌ی آخر را در جاودانگی محبوس کنند.باید خوب خداحافظی کرد،  چرا که هر وداع، تعلیقی است میان فنا و بقا؛  لحظه‌ای که ارواح، بی‌خبر از حقارتِ تن،  بر آبشارِ نورِ ازلی روان می‌شوند  و در دستانی ناپیدا، سنگینیِ سرنوشت را آرام وا می‌نهند.باید خوب خداحافظی کرد،  آن‌گونه که تمام واژگان،  از ثقلِ خویش فرو بپاشند،  و نگاه آخر، ورای خواب‌های انسانی،  چون شعله‌ای بی‌صدا در ژرفنای شب بدرخشد.  خداحافظ</description>
                <category>سودابه پوریوسف</category>
                <author>سودابه پوریوسف</author>
                <pubDate>Sun, 23 Feb 2025 16:09:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور نیامدی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@SudAbeh/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%AF%DB%8C-tpbrtyaonme8</link>
                <description>چطور نیامدی؟  وقتی که شب،  چونان نوازشگرِ جاودانِ ادراک،  سامانه‌ای از تیرگی ژرف بر گستره‌ی عدم گسترده بود  و سکوت،  چون عشقی در گلو حبس،  نجواهای نهان را به بطن خویش فرا می‌خواند  و امید،  چون شعله‌ای متزلزل در طوفان  در انتظار بوسه‌ای اثیری  از حضور تو فروزان باقی مانده بود.چطور نیامدی؟  آن هنگام که رازهای مستور دل،  چون اشک‌های به‌پایان‌نارسیده خوانده  از بار عمیق عشق آکنده شده بودند  و نبودن تو،  چون زخمی ژرف و کهنه در تار و پود جانم  با هر تپش درد دیگری زاده می‌شد  و من،  با ذرات متلاشی وجودم  در آغوش خالی‌ات  تنها ویران مانده بودم.چطور نیامدی؟  وقتی که گذرگاه‌های سکوت،  زیر روشنای خیالی مهتاب،  چونان رودی سرشار  از خاطرات پرشکوهت جاری بودند  و باد،  زمزمه‌های جان‌بخش تو را  در پرده‌ی رمزیِ درختان بازگو می‌کرد  و شب،  با گیسوان پریشان خود  به دامن حضورت پناه می‌داد.</description>
                <category>سودابه پوریوسف</category>
                <author>سودابه پوریوسف</author>
                <pubDate>Sun, 23 Feb 2025 16:07:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نرگس ها مرده اند...</title>
                <link>https://virgool.io/@SudAbeh/%D9%86%D8%B1%DA%AF%D8%B3-%D9%87%D8%A7-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF-fcmckkwekmfx</link>
                <description>*نرگس‌ها مرده اند* نه به خاموشی در خاک، که در آغوشی خلائی بی‌رحم.جایی که زنجیرهایِ زمان در منطقِ ابدی خود می‌پوسند و از هم می‌پاشند.گویی ابعادِ هستی در تلافی با هیچ پایانی به انجماد رسیده‌اند  و برف ،روبانی سفید بر تابوتِ رویاهایِ متروک می‌پوشاند. این سکوت، نه یک سکوتِ صرف، که آینه‌ای به سویِ عدم، جایی که قوانینِ هستی رنگ می‌بازند و معنا در گردابِ پوچی گم می‌شود بادمیراثِ سرودهایِ ناتمام، در گوشِ کیهان ناله‌هایی سر می‌دهد، زیر بارِ سنگینِ خاطراتی که در اعماقِ روح حک شده‌اند باران اشک‌هایِ خدایانِ فراموش شده، بر گورِستان سنگینِ نیستی می‌بارد، و آهنگِ خشک ِ درست کاریِ هستی را تداعی می‌کند.نرگس‌ها مرده اند زمان در چرخشِ بی‌سرانجام ،به ایستادگی در زیرِ پرچمِ بی‌ثمری رسیده، و باز باران ته نشینیِ اشک‌های زاهدانه، با ضرباتی دقیق بر سنگ فرشِ جامدِ خلاء زیباییِ تلخِ تحول را به تصویر می‌کشد .مرگ، نه به انکار ِحیات ،که به تسبیحی خاموش بدل گشته، که در حلقه‌های بی‌پایانِ خود، نغمه ی زندگی سر می‌دهد.  مرگ نمازیست بی سخن، که در وجدان ِ کائنات ادا می‌شود، نرگس‌ها مرده‌اند ،و ما در وهمِ خودآگاهی محبوسیم، هرگز زاده شده‌ایم ؟؟مرگِ نرگس تنها دروازه‌ای نیست که در سکوت ِخود می‌جوشند و شکوفا می‌شوند ؟در آغوش ِمرگ، آزادی نهایی را می‌توان یافت؟ و شاید: نرگس هانمرده‌اند، بلکه به رقصِ ابدی، در وادیِ نیستی پیوسته اند...</description>
                <category>سودابه پوریوسف</category>
                <author>سودابه پوریوسف</author>
                <pubDate>Sun, 23 Feb 2025 16:03:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای بابا...</title>
                <link>https://virgool.io/@SudAbeh/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-lsehg4whxwpy</link>
                <description>:برای بابامامان من یواشکی پیر شد، مثلا این‌جوری که در فاصله‌ی بینِ سماور و سجاده و چرخ خیاطیش. میون کوک زدن ها،نشستن رو سکوی دم کوچه با خانوم های همسایه و تعریف کردن زندگیشون با خانواده ی شوهر توی اتاق دوازده متری....بابا ولی نه، احتمالا یک‌دفعه. یا یک‌دفعه پیر شد، یا نشون نداد،یا من نفهمیدم.یا پشت شبایی که دیر میومد خونه و من خواب میبودم و نمیدیدمش ،پنهانش میکرد..الان شده هفتاد سالش. هنوزم کار میکنهبا تاکسیِ زردشپوستش عین بلور سفیده ولی قشنگیاش جلوی آفتاب به رنگ سرخ تبدیل شدهحتمی تا الان بار ها واسه این که برای ما درهای بسته رو باز کنه،بارها دستش لای درای بسته ی روزگار موندهبابا هفتاد سالشهو من سی سالماز وقتی یادمه اون درخت انجیر گوشه ی حیاط بودالانم هستگاهی فکر میکنم واسه بابا اون یه درختِ انجیرِ معمولی نبود و نیست،جایی بودش که قایمکی کنارش غصه ی هرچهارتای ما رو میخورد.ساعت ۱۲ شب ،صدای پیچیدن کلید در حیاط میومد،- عه باباستاز پنجره میدیدمش ،میرفت کنارِ درختسیگارشو روشن میکردبه چی فکر میکرد؟من،سعید،سیامک،سمیه؟با دود سیگارش غصه ی کدوممونو دود میکرد؟که وقتی میاد بالا پیشمون خم به ابروش نباشهکه آب تو دلمون تکون نخوره ها...موفق بود ولی یهو پیر شدیهو همه خم به ابرو نیاوردن ها شدن رگ های بسته ی قلبرفت زیر تیغ جراحی بعدش دیگه سیگار نکشیدالان  بابا هفتاد سالشهاون درختم هنوز هستدیگه سیگار نمیکشهیعنی چجوری الان فکراشو ،غصه هایی که ماله اون نیستن رو دود میکنه میره هوا؟الان چیکار میکنه که انقدر خوب نمیزاره آب تو دلمون تکون بخوره...باباها یهو پیر میشندرست زمانی که نشون میدن هیچی عین خیالشون نیستهمون خیال، عین خوره افتاده به جونشونیک دفعه،بی صدا</description>
                <category>سودابه پوریوسف</category>
                <author>سودابه پوریوسف</author>
                <pubDate>Wed, 19 Feb 2025 16:03:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو...</title>
                <link>https://virgool.io/@SudAbeh/%D8%AA%D9%88-nal5sqaoitzg</link>
                <description>تو  امتداد منی در تنی دیگر،  هستی‌ام که در آینه‌ای نامتناهی به تجلی می‌نشیند،  تداومی از من، اما فراتر از من،  چنان که قطره‌ای از دریا جدا نیست،  اما تمام دریا را با خود دارد.  تو  امکانِ دیگری بودنی،  راهی برای جهان که از نو خود را بفهمد،  گویشی تازه از سرودِ ازلی،  پرسشی بی‌پاسخ،  اما عینِ پاسخ.  در تو  مفهومِ من معنایی تازه می‌گیرد،  نه من، نه تو،  بلکه &quot;ما&quot;یی که در مرزِ هیچ بودن  و همه بودن قدم می‌زند.  گویی جهان در پیوندِ ما  به تفسیرِ خود نزدیک‌تر می‌شود.  تو  زمان را بی‌اعتبار می‌کنی،  چرا که نه پیش از تو بود،  نه پس از تو خواهد آمد.  تو رازی،  ازلی و ابدی،  چنان که بی‌پایان است دایره،  چنان که بی‌مرز است آیینه.  حضورِ تو  نه فقط امتدادِ من،  که بیانِ این حقیقت است  که من،  جز در دیگری، مفهوم نمی‌گیرد.  یک ذات،  یک شعور در دو قامت،  که بی‌پایان در آغوشِ یکدیگر  جهان را می‌سازند و  از نو می‌سوزند.تو  آغازی هستی که پایانِ خویش را در بر دارد،  و من،  ستایشی بی‌وقفه برای این راز...</description>
                <category>سودابه پوریوسف</category>
                <author>سودابه پوریوسف</author>
                <pubDate>Wed, 19 Feb 2025 15:43:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میدانی چرا آرام اند اسفند جان؟</title>
                <link>https://virgool.io/@SudAbeh/%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF-%D8%AC%D8%A7%D9%86-qazzl4apxj93</link>
                <description>میدانی چرا آرام اند اسفند جان؟میدانی چرا آرام اند اسفند جان؟زیرا در هزارتوی زمان، اسفند در گوشه‌ای از عدم و وجود تأمل می‌نشیند  در این رواقِ خاکی، تب و تابِ زایش درونی در نهان‌خانه‌ی اسرار طبیعت پنهان گشته است  آری، سنگین‌ترین بار حقیقت، همانا در ژرفای سکوت جای دارددر میان ارتعاشات خاموش، اسفند چون فیلسوفی متفکر بر پرسشِ ازلی حیات می‌نگرد زیرا در سکون این روزگار، توانمندیِ جوشش و زایش عالم طبیعت رقم می‌خورد  اسفند، این نمایشی از زیبایی و مهربانی‌ست که هر لحظه‌اش را به حکمت و تأمل آراسته است  در دلِ سکوتش، زمزمه‌ای است که با ابدیت و نیستی در نجوای هم‌زمان است  خردمندانِ خاک، رگ‌های زمین را به انتظار سبزینگی می‌سپارند  و در بطن سرمایش، جنبشِ آهسته‌ای از مصالحِ خاموش را درک می‌کنند  اینجاست که اسفند، این معمار خاموش، در سکوت آرامش خود، تجلی‌گاه رؤیاهای نیمه‌خوابِ بشری می‌شود  زیرا جهان در این واپسین ماهِ سرما، به انتظارِ یک انفجار نور و زیبایی در خویش می‌چرخد.</description>
                <category>سودابه پوریوسف</category>
                <author>سودابه پوریوسف</author>
                <pubDate>Wed, 19 Feb 2025 15:30:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>