<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سوده?</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Sudeshb</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 21:34:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/148457/avatar/qhJzID.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سوده?</title>
            <link>https://virgool.io/@Sudeshb</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان سقف کرمی</title>
                <link>https://virgool.io/@Sudeshb/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%82%D9%81-%DA%A9%D8%B1%D9%85%DB%8C-yqoxvqyaitr8</link>
                <description>تنها دو روزاین تیتر روزنامه ای بود که در دست هایم بود. مردم را میدیدم که می دویدند. هراسان بودند و آشفته. در روزنامه نوشته بود شهاب سنگ بسیار بزرگی در راه رسیدن به زمین است و به زمین برخورد میکند. شهاب سنگ از زمین بزرگتر بود و قطعا همه چیز را نابود میکرد. و این یعنی آدم ها فقط دو روز فرصت زندگی کردن داشتند. برای من که مشکلی نبود. تا همین الانش هم چند بار خودکشی ناموفق داشتم. چشم هایم را بستم و سرم را به پنجره تکیه دادم. هنوز صدای ازدحام مردم می آمد. من که کس و کاری نداشتم اما اگر جای آنها بودم این دو روز را با خانواده ام میگذراندم. به کسانی که برایم مهم اند زنگ میزدم و میگفتم چقدر دوستشان دارم. حتی شاید  به دختر مورد علاقه ام هم زنگ میزدم و میگفتم همه چیز را فراموش کند و خیلی دوستش دارم. حالا دیگر پول برای هیچکس اهمیت ندارد. سازمان ناسا تا امروز این را اعلام نکرده بود. شهاب سنگِ دوست داشتنی یک ماه است که دارد به زمین نزدیک میشود. اما امروز اعلام کردند.  آخر آدم در دو روز چه کاری میتواند انجام دهد؟ ولی زیباست. تلاش بی فایده‌ی مردم برای ذره ای زندگی و حیات بیشتر. حریص بودن مردم و اینکه میبینم هیچ کارشان هیچ فایده ای ندارد واقعا برایم لذت بخش است. به سمت تخت خوابم میروم. من که تصمیمِ پایان دادن به زندگی ام را خیلی وقت پیش گرفته بودم. برنامه ام این است که در این دو روز از تختم بیرون نروم، حوصله ی غذا خوردن هم ندارم. نه حالا و نه قبل از این. گوشی ام را هم پیدا نمیکنم. شاید یک گوشه زیر تخت افتاده باشد. مهم نیست. روی تخت دراز میکشم و میدانم که نخواهم خوابید. مثل دیروز. مثل پریروز. مثل این هفته و این ماه ها. به سقف زل خواهم زد و میدانم که آرامشم آنجاست. زل زدن به سقفی کرم رنگ که نور کمی آن را روشن میکند.  نمیدانم چه چیزی دارد. اما شاید قبل از من هم چندین نفر به آن زل زده و آرامش گرفته اند.‌ شاید آنها هم نبودن را ترجیح می دادند.</description>
                <category>سوده?</category>
                <author>سوده?</author>
                <pubDate>Fri, 13 Mar 2020 00:20:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید تو هم حسش کرده باشی!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sudeshb/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D9%88-%D9%87%D9%85-%D8%AD%D8%B3%D8%B4-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-vs7xhu5deej5</link>
                <description>من هیچوقت خودم رو آدم خفنی ندونستم. هیچوقت شاخ نبودم و مورد توجه هیچ پسری نبودم. وقتایی که با دوستام بودم پسرا همیشه به دوستام توجه میکردن تا من. حتی دوستامم زیاد بهم توجه نمیکردن. خودم احساس میکنم بخاطر بخاطر زشت بودنمه و اینکه صورتم مثل آدمای عقب مونده ی ذهنیِ الکی خوشه.. اما این فقط احساسِ شخصی خودمه.. من خوب میتونم آدما رو درک کنم و دوستام اینو میدونستن. واسه همین فقط وقتایی که به یک درک کننده و گوش دهنده نیاز داشتن میومدن پیشم. وقتای ناراحتیشون. وقتای خوشحالیشون عملا من وجود نداشتم هیچ جا. توی مدرسه و توی بازیهای گروهی مثل وسطی یا والیبال و بسکتبال هیچوقت هیچ کس من رو توی گروهش انتخاب نمیکرد. من همیشه باقی میموندم و آخرش توی گروهی میرفتم که اونا چاره ای جز پذیرفتن من نداشتن. الانم همینطوره. من بیست سالمه و بیست سال سن زیادیه، هنوزم همینطورم. آدمهای لعنتی هیچوقت اجازه و وقت ندادن بهم تا خودمو بهشون ثابت کنم.  من همیشه ضعیف و نحیف بودم و توی بازیهای گروهی هدفِ ضربه ی همه من بودم. من یادمه اول راهنمایی بودم. بسکتبال داشتیم و من یهویی دیدم یه توپ داره به سمت صورت من پرتاب میشه؛ بعد احساس کردم چیزی بهم برخورد کرد و من افتادم. بعد از اون من زمان و مکان رو گم کردم و هیچی نمیفهمیدم. نمیدونستم بیدارم یا خوابیدم.. بعدش همه بهم توجه کردن. خوشحال بودم از توجهشون؟ نه؛ اونا من رو یه آدمِ نحیف میدونستن. از جلوشون فرار کردم. کاش میتونستم خودم رو محو کنم اما امکان نداشت.. من سیستم دفاعی قوی ای ندارم. ماهیچه هام قوی نیستن و کلی نتیجه ی دیگه.. اما اینا که تقصیر من نیست. اما چرا آدما من رو بخاطر چیزی که بودم و مقصرش نبودم سرزنش میکردن یا نادیده میگرفتن؟   اگه جای من بودی چه حسی به آدما پیدا میکردی؟</description>
                <category>سوده?</category>
                <author>سوده?</author>
                <pubDate>Fri, 13 Mar 2020 00:16:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا اومدم اینجا؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Sudeshb/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AF%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-zgee0sgupd0e</link>
                <description>از بچگی زیاد مینوشتم. خیلی زیاد. یه رمان احمقانه هم نوشتم که الان که نگاه میکنم میبینم با توجه به اون سنم زیاد احمقانه هم نبود. طبیعتا یه دختر نوجوون تو دبیرستان رمان عشقی بنویسه دور از تعجب نیست. شخصیت های رمانم یه دختر و یه پسر دیوونه بودن که عاشق هم شدن و دختره رو خونوادش طرد کردن و پسره هم بعد از چند وقت خیانت میکنه. این خیلی عجیبه اما من اون موقع برای اون دختره گریه کردم. اشکاش رو هم دیدم. خونش رو هم تصور کردم و لذت بردم که خالق دنیایی ام که هیچکی اونو ندیده و نمیتونه ببینه، بجز با اجازه من. این غم انگیزه که بعد از چند سال برگشتم و اثر هنری ای که براش وقت گذاشتم و باهاش گریه کردم رو پاره کردم تا کسی مسخره‌م نکنه. اخیرا با آدم های زیادی در ارتباط بودم که داستان مینویسن. یجورایی احساس کردم مقابلشون هیچی نیستم. این غم انگیزه و من اومدم اینجا تا تمرین کنم و بنویسم تا مهارت نوشتنم رو قوی کنم. البته احساس میکنم قبلش باید به عزت نفسم فکر کنم. اما در کل خوشحالم که اینجام. </description>
                <category>سوده?</category>
                <author>سوده?</author>
                <pubDate>Thu, 12 Mar 2020 16:18:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>