<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سبزک؛-</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Summer_girl</link>
        <description>به سراغ من اگر می‌آیید،نرم و آهسته بیایید؛
مبادا که ترک بردارد،چینی نازک تنهایی من:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 10:06:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1577454/avatar/zaV1HH.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سبزک؛-</title>
            <link>https://virgool.io/@Summer_girl</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ما چرا اینجاییم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Summer_girl/%D9%85%D8%A7-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%85-qqs71oirztwa</link>
                <description>چرا؟..سلام.سلامی چو بوی خوش آشنایی...اما آیا آشنایی خوش بوست؟؟هیچکس این را نمی‌داند.گاهی آشنایی آنقدر تلخ و دلگیر است که ما را از آشنایان ناامید می‌سازد.اطمینان بی معنی است.گاهی،من نیز بی معنی می‌شوم.معنای من چیست؟چرا من اینجا هستم؟بگذارید سوالم را جوری دیگر مطرح کنم:چرا ما اینجا هستیم؟لای این شب بو ها؟لای آن کاج بلند؟چرا زمان روی ستون فقرات گل یاس است؟چرا تا شقایق هست،زندگی باید کرد؟سهراب جانم.چرا اشعارت این‌گونه‌اند؟چرا قلب آدمی را به رقص در می‌آورند،چرا طبیعت را جان می‌دهند،چرا حال را دگرگون می‌کنند؟..چرا ما اینجا هستیم..؟فروغ می‌گوید:پرنده مردنی‌است.ما نیز مردنی هستیم،نیستیم؟ما پرندگانی هستیم بی‌بال.راستش را بخواهید،روزی ستاره‌ای به من گفت به یاد دارد ما نیز بالی داشتیم.ما پرواز می‌کردیم،به دیدار دیار ماه می‌رفتیم.ستاره‌ها حسرت ما نبودند،دوستانمان بودند.و حالا ما پرندگانی بی‌بالیم،که به خود می‌بالیم..آیا این نیمی از مردن نیست؟آیا در آخر این غرور لعنتی ما را نخواهد کشت؟روزی از روزهایی که کودک بودم،شعر «علی کوچیکه»در گوشم به رقص درآمد.بچه ای بودم،معنی آن را نفهمیدم.ولی،علی کوچیکه؛چرا نصفه شب از خواب پریدی؟چرا خواب یه ماهی دیدی؟خواب یه ماهی،انگار که یه کپه دوزاری؟!چرا عدل آن ماهی؟..فروغ.فروغ شب های تیره،چرا اشعارت اینگونه بودند؟..چرا همچون فروغی گرم،در سرمای تنهایی،مرا در آغوش گرم خود فرو بردند؟در نهایت،روزگاری می‌رسد ما را،که می‌بینیم روزی بال داشتیم.آن روز زمانی می‌رسد.تنها زمانی،که بپذیریم مغروریم.زیستن،صرفا تنفس نیست.باید انسان بود و زیست.انسان باشیم.انسانیت از همان ذرات کوچک «وجدان» نشأت می‌گیرد.من دلتنگ دوستانمان هستم.دلتنگ ستارگان شبانگاهی..</description>
                <category>سبزک؛-</category>
                <author>سبزک؛-</author>
                <pubDate>Fri, 27 Feb 2026 23:18:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من‌نویس:افکار؟!</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-wrfgffhyce8i</link>
                <description>-افکار؟!-•عمر من می‌سوزه،بدون‌ تو می‌میره!•I stay up all night ; tell myself I&#039;m alright!baby your just harder, to see than most:)•نفهمیدم کجای کارم،نفهمیدم چی بوده نقشم!•افتادم رو دور فراموش کردنت رو شیب تیز،ولی دلم می‌کشونه بالا منو سینه‌خیز!•من،هنوزم سر تو بی‌جنبه‌ام،مث تو نیستم،رو برد تو می‌بندم!•من پریدم،بره از یادم:)چیو از دست دادم..من پریدم نبینم نبودی چطوری فصلا رفت..•آخه همیشگیمی:)دنیارم بِم بدن همه چیمی:)هرکار کنم از سرم نمی‌ری..•گل سنگم،مث قبلا،نمیشه هیچوقت به تو احساسم،گل سنگم،مث قبلا،مهم نی حال تو دیگه واسم:)•دیگه نوری نیس،تو این شبام.ستاره نی برام:)خستم از این آدما،از رقص پا رو باورام،که هر کدوم یه طور،یه جا..یه قصه ساخت برام،که هر کدوم یه طور یه جا،یه غصه ساخت برام..•پرت میشم باز،توی خیالت،می‌بینم حالت..•چشماتو نبند!این دنیا هنوز،داره یه روی خوب که بده بهمون نشون..•دلخوشیم تویی میون این همه دل مردگی،بیا بدون هم نتونیم کنیم ما زندگی:)•با قلب پاره پوره‌ام،کنارتم..•الان اینا اینجوری حرف نمی‌زدن،تو‌ اگه دوسم داشتی!•ببر یادگاریتو،زود میشه جای خالیت پر،با همه تنهاییام..•شهرو چراغونی می‌کردم..من تو رو زندونی می‌کردم،که نری فقط!•گفتی،به من!با یه لبخند سرد..که دیگه نبینیم همو،تا ابد!•از دشت پروانه ها بگو،از قاصدک آرزو:)•بعد من به هیچکسی اگه شد،نده قول،فکرت منو می‌کشونه دم پل،نده هُل!•ای نسیم نو بهار،بر آشیانم کن گذر؛تا که گل‌باران شود،کلبه ویران من:)))•دستای سردم؛رگ های سبزم..٫حرفایی که به خودم می‌زنم،حرفایی که دلم میخواد بزنم،و حرفایی که شنیدم،در یک پست،در بخش هایی از موسیقی:)٫</description>
                <category>سبزک؛-</category>
                <author>سبزک؛-</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 17:28:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک:۳۰ ثانیه</title>
                <link>https://virgool.io/@Summer_girl/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9%DB%B3%DB%B0-%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87-iuinlcfzjrp3</link>
                <description>‹۳۰ ثانیه›آماده‌ام.نفسم رو توی سینه ام حبس کردم،چشمام هیچی توی این تاریکی لعنتی نمی‌بینه؛و جای جای بدنم از شدت بی‌حرکتی به گز گز افتاده‌.نگاهم به ساعت گوشیم میفته.فقط ۳۰ ثانیه دیگه..اگر دیر کنه چی؟دارم از استرس و نگرانی دق می‌کنم.ترس از ذهنم به بقیه بدنم مثل جوی آب سرازیر می‌شه و باعث میشه بیشتر متوجه گز گز اعضای بدنم بشم.حس می‌کنم معده‌ام قراره لوم‌ بده.اگه بفهمه..وای نه.دیگه مغزم‌ نمی‌کشه.دیگهه نمی‌کشهه:/دارم کم‌کم به ترک موقعیت،محله،شهر،استان و کشور فکر می‌کنم و به انواع راه های متواری شدن.دوباره نگاهی به ساعت می‌ندازم و برای چند لحظه خیلی شوکه به گوشی نگاه می‌کنم.فقط شیش ثانیه گذشته و من دارم اینجا از شدت نگرانی تلف میشم؟!چندتا نفس عمیق می‌کشم.آروووم،آروووم‌ باش.یک،دو،سه،چهار..چرااا نمیاددددد؟موهام دور گردنم ریخته و با توجه به شدت اظطرابم داره باعث میشه حسابی عرق کنم.لعنتی،آخه کی انداخت توی سرت که اون کولر صاب‌مرده رو خاموش کنی؟یه نگاه دیگه.آخیش!فقط ۱۰ ثانیه.ولی..هیچ تضمینی وجود نداره!ممکنه حتی ۳۰ دقیقه دیگه برسه!خاک بر سرت منِ احمق!چرا انقدر با اطمینان روی این سی ثانیه طلایی بسته بودی؟..نکنه بفهمه..؟!پنج،چهار،سه،دو،یک.کلید توی قفل در می‌چرخه.خدایا شکرت!داشتم سکته می‌کردم.دیگه کم کم داشتم مطمئن می‌شدم که قرار نیست حالا حالا ها برسه.یکم صاف تر وایسادم.در خونه رو باز کرد و دستشو کشید روی دیوار دنبال کلید چراغ برق.با صدای خسته‌ای گفت:«آخه کی همه‌ چراغا رو خاموش کرده؟خونه ظلماته!»وقتی بالاخره چراغ ها رو روشن کرد نفس کشیدم.البته قبل از اینکه نفس بکشم داد زدم:«تولدت مبارکککک!»پ.ن:سی‌تایی شدن کلبه سبز و جنگلیمون مبارککک:)</description>
                <category>سبزک؛-</category>
                <author>سبزک؛-</author>
                <pubDate>Sun, 22 Feb 2026 20:55:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک:مسافر</title>
                <link>https://virgool.io/@Summer_girl/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%B1-zn9oajusbrac</link>
                <description>‹مسافر›سکوت.باد می‌وزد.چمدانم در دست بی‌رمقم سنگینی می‌کند.کمی جلوتر..چمدانم روی خاک میوفتد.دست راستم گزگز می‌کند و دیگر توانایی نگه داشتن چمدان را ندارد.با دست چپم چمدان را بلند می‌کنم و به راهم ادامه می‌دهم.صدایش در گوشم می‌پیچد:«وقتی دشت گل رو رد کنی،به یه رودخونه می‌رسی.در امتداد رودخونه حرکت کن و بعد..تادا!من همیشه همینجا،توی‌ کلبه‌ام!»صدای ذوق زده خودم پس از حرفهایش در ذهنم تکرار می‌شود:«چه کلبه‌ قشنگی داری!!!وسط این همه گل..خیلیییی قشنگه!»لباس مشکی رنگم را باد به رقص درمی‌آورد.کلاه فرانسوی‌ام روی سرم را پوشانده و تار موهایی که از آن بیرون ریخته‌اند،لباسم را همراهی می‌کنند.دیگر نای راه رفتن ندارم.چشمانم نمناکند و دیدم را تار می‌کنند.کمی جلوتر..رودخانه را می‌بینم.سکوت،بر وجودم حکم فرماست.صدای ویولنش در ذهنم تکرار می‌شود.لبخندش را می‌بینم و بویش را استشمام می‌کنم..گویی او همین جاست.چهره‌اش برایم واضح می‌شود:بینی کک مکی‌اش،پیراهن سفیدش،موی قهوه‌ای بلوطی رنگش و شلوار همرنگ موهایش.شرط می‌بندم هنوز دستکش های خاکی اش روی پیشخوان آشپزخانه جا خوش کرده‌اند.امیدوارم آنجا باشد.باید آنجا باشد.به رودخانه می‌رسم.تابستان آن سال در ذهنم تداعی می‌شود:کلاه بند دارم که آب آن را می‌برد،نور روشن و گرم خورشید،هوای صاف و ابر هایی متراکم.نمی‌فهمم چه دلیلی دارد که ایستگاه قطار انقدر از دشت دور است.چرا لااقل یک کالسکهٔ سواری به اینجا نمی‌آید؟مگر من و او تنها کسانی هستیم که به اینجا رفت و آمد داریم؟!دورنمای کلبه جلوی چشمانم پدیدار می‌شود.من اینجا یک مسافر هستم.هوا رو به تاریکی می‌رود،و خاطرات باز می‌گردند.همان شبی که قایقش را به من نشان داد و کل شب را در رودخانه قایق سواری کردیم.فراموشم نمی‌شود،چرا که تمام مدت قایق سواری مان را زیر نور فانوس که مدام سوسو می‌زد،کتاب خواندم.می‌توانم سایه‌اش را جلوی کلبه تصور کنم.معلوم است که او آنجاست.چرا نباید باشد؟!به پل کوچکی می‌رسم که با عبور از آن،به کلبه می‌رسیدیم.اولین بار با ترس و لرز بی حد و مرزی از روی آن گذشتم.چمدانم را برای لحظه ای زمین می‌گذارم و چین و‌ چروک روی پیراهنم را صاف می‌کنم.نباید مرا شلخته ببیند.کلاهم را مرتب می‌کنم و بعد،چمدان را برداشته،به راهم ادامه می‌دهم.از روی پل می‌گذرم،و حالا جلوی در کلبه‌اش هستم.چمدان را زمین می‌‌گذارم و با نوک‌ انگشتان سرد و بی جانم لکه های اشک زیر چشمان گود افتاده ام را پاک می‌کنم.در می‌زنم.-بله؟در را باز می‌کند.بوی قهوه و گرمای هیزم های داخل شومینه اش به یکباره به صورتم می‌خورند و به وجودم گرما سرازیر می‌کنند.من اینجا هستم،او اینجاست،همه چیز سر جایش است.تقریبا همه چیز..-لی‌لی!مرا به سمت خودش می‌کشد.بویش مرا آرام تر می‌کند.و اشک هایم،با سرعتی بیش از اندازه،شروع به سرازیر شدن می‌کنند.با صدایی خفه می‌گویم:«بابام...بابام مرد.»پدرم هیچوقت مرد جالب یا خوش‌خلقی نبود،ولی در تمام زندگی‌ام تنها نگهبان و تنها پشتوانه ام بود.او تنها تکیه گاهم بود،زمانی که مادرم با رویای زندگی ای آزادانه تر،من و پدرم را تنها گذاشت و به دنبال خوشبختی رفت.و حالا،پشتوانه ام مرده است.تنها من هستم و او.و از این پس،من دیگر یک دوشیزه شهری نیستم که تابستان هایش را در دشتِ همدمش می‌گذراند.من الان دوشیزه دشتم.دشت،خانه ام است.</description>
                <category>سبزک؛-</category>
                <author>سبزک؛-</author>
                <pubDate>Fri, 20 Feb 2026 18:45:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک:برنمی‌گردی؟..</title>
                <link>https://virgool.io/@Summer_girl/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A8%D8%B1%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-xnuicfw5w1gd</link>
                <description>‹بر‌نمی‌گردی؟..›-باید بری؟+مجبورم ماه من..مجبورم.-نمیشه نری؟خواهش می‌کنم..لطفا.منو تنها نزار.+نمی‌تونم نرم..مجبورم شیرینم..در آغوشم می‌کشد.اشک‌ هایم روی شانه اش می‌چکد.نمی‌توانم نبودنش را هضم کنم.باید بماند.با صدای خفیفی می‌گویم:«برنمی‌گردی؟..»صدایش می‌گیرد.صدایش آنقدر آهسته است که حتی اطمینان ندارم حرفی زد یا نه:«نه..نمی‌تونم برگردم..»و من،گم می‌شوم.در خودم،در خاطراتمان،در جنگل افکارم،در سکوتم،در کلماتم،در نگاهش،در آغوشش...من،گم می‌شوم.-تنهام نزار..مرا به خود می‌فشارد.دلم برای بویش تنگ می‌شود.یاد پیراهن سرمه‌ای رنگش که آن روزی که لباسم در رودخانه خیس شد بهم قرض داد میوفتم.چطور می‌توانم فراموش کنم؟..خاطراتمان را،اشک هایمان را،لبخند هایمان را..نمی‌توانم به تمام اینها بدرود بگویم و بگذرم.او،می‌رود.او،تا ابد در من می‌رود،و من،همینجا می‌میرم.در همان رودخانه ای که روزی در حال عبور از آن پیراهنم خیس شد می‌میرم.و با مرگم،او را پیش خودم نگه می‌دارم.او تا آخرین لحظه عمرم،دوستم داشت.با مرگم خاطراتم را زنده نگه می‌دارم.و این گونه،من هرگز تنها نخواهم ماند.او هنوز هم با من است...-در سکوت،گم گشته‌ام،بازآ به بالینم..مرا دریاب،ای رویای شیرینم،مرا دریاب،دریابم...-(پس از یک ماه باشکوه برگشتمممببخشید اگر بد شد:))پ.ن:شعر هم از خودم بود:)پ.ن۲:سلام به همه کسانی که تازه به جمعمون اضافه شدن:)</description>
                <category>سبزک؛-</category>
                <author>سبزک؛-</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 22:36:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک:نقاش</title>
                <link>https://virgool.io/@Summer_girl/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4-lyfrct5g7kgq</link>
                <description>‹اما حالا کریستین نبود،که به پسربچه نیز،بخندد..›-هی.نفس بکش بچه جون!قرار نیست مجسمه باشی که!پسر بچه یقه لباس را کشید و گفت:«مجبورم با این لباس اینجا بشینم؟!خیلی سفته!یقه‌اش هم واقعا تنگه.»نقاش پوزخند زد:«چطور به عنوان یه اشراف زاده انقدر به لباس های اشرافی حساسی بچه؟تکون نخور.»رنگ را از روی پالت روی بوم زد.تکنیک ضربه ای.رنگ قرمز..ضربه اول.خون.ضربه دوم،صدایی حاکی از درد..ضارب قهقهه می‌زد و چاقو را در شکم قربانی‌اش فرو می‌کرد.-نه!هیچکس نمی‌توانست جلوی ضارب را بگیرد.ضربات بعدی.گونه الکساندرا شکافت و تا لبش رسید.خون را زیر چشمانش می‌دید و حس می‌کرد.پیراهن نقره‌فامش زیر نور ماه می‌درخشید،در حالی که رگه های خون روی پارچه پخش می‌شد و مانند آسمان غروب،زندگی را از او می‌گرفت.یک‌جا خورشید می‌مرد،یک‌جا انسان.الکساندرا دستان خاک‌آلود و خونی اش را بالا آورد.چشمانش سیاهی می‌رفت.دهمین ضربه‌.ضارب دست تلاشگر الکساندرا را دید که سعی داشت جلوی ضربات را بگیرد.پوزخندی زد:«می‌دونی چیه الکساندرا؟نقاشی خوبی می‌شدی!اگه یه قلم مو داشتم..(دست از فرو کردن چاقو در بدن الکساندرا بر می‌دارد و با انتهای چاقو،خون را روی لباس الکساندرا پخش می‌کند.)این‌طوری رنگ رو توی سایه نقره ای محو می‌کردم و..یکم هم از این طرف.آهان.خیلی خوب شد!»خنده دیگری کرد:«نکنه فکر کردی با اون دست بی‌جونت می‌تونی جلوی منو بگیری؟من انتقام می‌گیرم.»صدایش غمگین و خشمگین شد:«هیچ می‌دونی مردن بچه‌ات چه حسی داره؟من می‌دونم.می‌دونی پرپر شدن عشق زندگیت،مادر بچه‌ات..جلوی چشمت چه حسی داره؟من می‌دونم.میدونی چه حسی داره که حتی نزارن جنازه‌اش رو ببینی؟!من اینم خیلی خوب می‌دونم.همه‌ چیز...همه‌اش تقصیر تو بود،الکساندرا‌.»دست الکساندرا کنار بدنش می‌افتد.آخرین واکنشش،آخرین کاری که کرد،گریستن بود.او به یاد کریستین گریست،درحالی که صدای سم اسبان و کالسکه را در گوشش می‌شنید.می‌شنید که سِر لوکاس می‌گفت:«برش دارید.بجنبید،بی‌مصرف ها!عقب بمون الکساندرا؛فاصله بگیر.»صدای فریاد های خودش را می‌شنید،دست‌های مادام جورنی را دور بدنش حس می‌کرد که او را نگه داشته بود.می‌شنید که می‌گفت:«ولش کنیدد!چیکارش دارین..چرا...چرا کشتینش؟؟!ولش کنید..خواهش می‌کنم..بهتون دستور می‌دم!من شاهدخت شمام.ولش کنید!!!ولم کن جورنی..بزار برم!»اشک،ردی باریک از خون روی گونه هایش را شست و به گردنش سرازیر کرد.نقاش به یاد داشت،اولین باری که با پسرش به کاخ الکساندرا رفته بود،دختر جوان و زیبا با چهره‌ای در هم گفته بود:«واقعا مجبورم این لباس رو بپوشم!؟یقه‌اش خیلی..خیلی تنگه!»کریستین خندیده بود.اما حالا،کریستین نبود،که به پسر بچه نیز، بخندد...</description>
                <category>سبزک؛-</category>
                <author>سبزک؛-</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 13:16:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش‌هفته:یاد من بیوفت</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D9%88%D9%81%D8%AA-mazlrcsjwbhb</link>
                <description>شما با چی یاد من میوفتید؟وقتی رنگ سبز دیدی یاد من بیوفت؛وقتی یه فیلم با پایان غمگین دیدی یاد من بیوفت؛وقتی داشتی از سایه و سهراب شعر می‌خوندی یاد من بیوفت،وقتی جنگل و دریا دیدی یاد من بیوفت؛وقتی داشتی موقع گریه کردن آهنگ خواننده محبوبت رو گوش می‌کردی یاد من بیوفت:)وقتی داشتی هری پاتر می‌دیدی و چیپس می‌خوردی یاد من بیوفت،وقتی داشتی همزمان با درس خوندن و جزوه نویسی از اون درس پادکست/کتاب‌صوتی گوش می‌دادی(multitasking)یاد من بیوفت،وقتی نصفه شب به جای خوابیدن تا ساعت چهار صبح کتاب می‌خوندی یاد من بیوفت،وقتی یهو وسط جلسه امتحان شعر به ذهنت رسید و با هزار بدبختی روی چرک‌نویست اونو طوری نوشتی که کسی فکر نکنه تقلبه یاد من بیوفت؛وقتی وسط بستنی خوردن دلت هوس ساندویچ کرد یاد من بیوفت،(خواسته‌هامم عجیبن🤦🏻‍♀️)وقتی موقع دیدن کارتونCocoگریه‌ات گرفت یاد من بیوفت:)وقتی داشتی زنگ تفریح مثل چی درس رو مرور می‌کردی تا امتحان رو گند نزنی یاد من بیوفت..و در نهایت،اگه یه روزی،خیلی دلتنگ کسی شدی،یه طوری که قلبت داشت مچاله می‌شد،اون لحظه،دقیقا همون لحظه،یاد من بیوفت،و بدون که تنها نیستی:))))</description>
                <category>سبزک؛-</category>
                <author>سبزک؛-</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 23:48:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرور:شهر خرس</title>
                <link>https://virgool.io/@Summer_girl/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%AE%D8%B1%D8%B3-hcepts9xvfpt</link>
                <description>مروری بر سه گانه شهر خرس،اثر فردریک بکمن.مروری که زیاد شبیه به مرور نیست!پژواک صدایی پشت لاله گوشمو نور بیدار می‌شود.سبزی برگ درختان با تمأنینه خود را به داخل اتاق سرازیر می‌کنند،و پنجره،تفاوتی بین نور و درخشش سبزرنگ قائل نمی‌شود.جنگل‌.&quot;شلیک،حفر،سکوت&quot;این شعار ما برای بقاست.&quot;بنگ،بنگ،بنگ&quot;صدایی لذت بخش،صدایی مظطرب،صدایی ترسناک.پژواک صدا پشت لاله گوشم..&quot;بنگ،بنگ،بنگ&quot;صدای برخورد توپ هاکی با دیوار،صدای کوبیدن به در خانه،صدای شلیک گلوله.لذت،اظطراب،ترس.&quot;بنگ&quot;جهت ها تغییر می‌کنند،این ماییم که در جریان جهت ها سرازیر می‌شویم.نور‌ سبزرنگ،پرده را در‌می‌نوردد و صدا دیگر صرفا یک صدا نیست،بلکه از اعماق به گوش می‌رسد.پژواکی به بلندی کوهی پر از برف:&quot;ما خرسیم،ما خرسیم،خرسای بیورن اِستاد!&quot;هاکی صرفا یک ورزش نیست،زندگی ای جداگانه است روی زمینی یخی که تو را به سکوت فرا می‌خواند.خشونتی نامحسوس زیر لایه های پیست در جریان است،همیشه بوده.صدای تیز خش‌خش هایی تهدید کننده.‹شلیک،حفر،سکوت›.صدای خش‌خش بُرنده اسکیت ها.&quot;بنگ،بنگ،بنگ&quot;سبز و قرمز،گاوها و خرس ها،کارخانه و بیمارستان،بارن و پوست خرس.تنها چیزهایی که هد و بیورن استاد را به هم مرتبط می‌سازند،هاکی و جنگل هستند.&quot;بنگ،بنگ،بنگ&quot;بنی نباید می‌مرد.حق ویدار نیز مرگ نبود.&quot;بنگ،بنگ،بنگ&quot;ازت متنفرم،رودری.ازت متنفرم،کوین.&quot;بنگ،بنگ،بنگ&quot;قوی باش،آمات.قوی باش و موفق شو.تسلیم نشو آلیشا،نگذار غم تو را غرق خودش کند..&quot;بنگ،بنگ،بنگ&quot;همیشه به دل آتش بدو،آنا.همیشه بخوان،مایا.دنیا همیشه به شما دونفر نیاز خواهد داشت.&quot;بنگ،بنگ،بنگ&quot;بوبو،خوشبخت باش.پدر خوبی شو،و زندگی خوبی را بگذران.تس تا ابد تو را دوست خواهد داشت.&quot;بنگ،بنگ،بنگ&quot;گالتن،تیلز(تیل‌کت)،پیتر؛از هاکی بیورن استاد دفاع کنید.شما مردان هاکی بیورن استادید،هرکدام به نحوی،هر کدام به شکلی..&quot;بنگ،بنگ،بنگ&quot;رامونای عزیز.همیشه دلتنگ هولگر بودی،و الان که به او پیوسته‌ای،تمام بیورن‌استاد دلتنگ توست.مواظب ویدار و بنی عزیز،باش..&quot;بنگ،بنگ،بنگ&quot;تیمو.تو‌ و تمام کت مشکی ها،نگهبانان بیورن استادید.دلتنگتان خواهم شد.حتی با وجود تمام کله‌خری هایتان..&quot;بنگ،بنگ،بنگ&quot;برای هرکسی ممکن است این صدا معنایی داشته باشد.برای برخی بی‌معنی و برای دیگری کلیشه‌ای باشد.اما یک چیز مشخص است:این صدا در هد و بیورن‌استاد،صدایی است که نگاه ها را به سمت خود می‌کشد و مردم را مانند آهن ربا جذب خود می‌کند.این صدا تنها دو معنی دارد:هاکی،شکار.جنگل دوشهر را به هم متصل خواهد کرد.ما مردم جنگل هستیم،از هم متنفر،به هم متصل.خرس ها و گاوها.سبز ها و قرمز ها.دریاچه ای یخ زده،توپ تخت کوچک و چوب هاکی.این نقطه مشترک تمام ماست.بنگ،بنگ،بنگ.شلیک،حفر،سکوت.دو مکان که در آنها،زندگی در پاییز و زمستان آغاز می‌شود.به جنگل خوش‌آمدی،دوست من.(هر کاری می‌کنم اون آخرش که نوشته «ان آغاز می‌شود.به شهر خرس خوش‌ آمدید»پاک نمیشهه:)اون تیکه رو اصلا در نظر نگیرید.)ان آغاز می‌شود.به شهر خرس،خوش آمدید.</description>
                <category>سبزک؛-</category>
                <author>سبزک؛-</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 23:03:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت:خاطرات نامنسجم</title>
                <link>https://virgool.io/@Summer_girl/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B3%D8%AC%D9%85-op9nk1lfx4ms</link>
                <description>شاید به «س» و «ز» و اعضای دیگر خانواده محترمشان‌.ته‌دیگ که می‌بینم،یادش می‌افتم.خیلی ته‌دیگ دوست دارد و همه‌مان از رسیدن تهدیگ‌ها به دستش به هر نحوی جلوگیری می‌کنیم.به محض اینکه ته‌دیگ را در آشپزخانه می‌کشیم توی دیس،بویش را استشمام می‌کند و همان ثانیه های اول چهار تا نوش جان می‌کند.قرمه سبزی که می‌بینم،یادش می‌افتم.سلیقه سخت گیرانه اش در پسندیدن طعم قرمه زبان‌زد همه ماست و نمی‌توان انگار کرد همه خانواده در تلاشند در این مسابقه ناگفته و نانوشته مقام اول را برای خود کسب کنند.برنج دودی که می‌بینم،یادش می‌افتم.اولین کسی بود که برایم برنج دودی پخت و با لبخند همیشه شیرینش برایم در بشقاب ریخت،و من با خورشت خوشمزه‌اش و برنج خوش طعمش خودم را خفه کردم.ماکارانی رشته‌ای که می‌بینم،یادش می‌افتم.وقتی دوران جنگ ماکارانی پخته بود و با وجود اینکه با مادر و پدرم به دعوت عمه‌ام کباب خورده بودیم،از ماکارونی خوردم.انصافا خوشمزه ترین ماکارانی دنیا بود.آبگوشت که می‌بینم،یادشان می‌افتم.وقتی در آن شرایط نامعلوم،وقت ناهار همه‌مان در آرامش تمام آبگوشت خوردیم و لذت بردیم.مینی عطر که می‌بینم،یادش می‌افتم.هم وقتی بچه بودم و هم چند ماه پیش،برایم عطر کوچولو آورده بود.باورم نمی‌شود مادرم بطری عطر اول را وقتی بچه بودم دور انداخت،اما این یکی را همه جا با خودم می‌برم و مانع نزدیک شدن دیگران به آن می‌شوم.املت که می‌بینم،یادش می‌افتم.بهترین املتی که خوردم،و هنوز طعمش زیر زبانم است.«ش.ا.پ»آن را پخت و هنوز که هنوزه مواد اولیه آن را در ذهنم مرور می‌کنم تا هر وقت دوست داشتم درستش کنم،هرچند هنوز این کار را نکرده‌ام.لابی ساختمان را که می‌بینم،یادش می‌افتم.آن شبی که «ز.م»گفت ظرف را به سرایدار بدهیم و دوان دوان پایین رفتیم و ظرف را تحویلش دادیم.چقدر خندیدیم...کتاب «گلشن راز» را که می‌بینم،یادش می‌افتم.آن موقع که به عنوان هدیه برای «ز.ج» یک نسخه از آن را آورده بود و با شوق تقدیمش می‌کرد..نشانه ها زیاد هستند.و‌ نکته این است،هر چیزی که می‌بینم،یادشان می‌افتم:)امیدوارم تا همیشه بتوانم ببینمشان،چرا که دیدنشان،همیشه برایم شیرین بوده.-پاراگراف اول و دوم تقدیم به:ع.پ.س-پاراگراف سوم و چهارم تقدیم به:ز.م.ن-پاراگراف پنجم تقدیم به:همه کسانی که آن روز آنجا بودند:)-پاراگراف ششم تقدیم به:ز.ج.س-پاراگراف هفتم تقدیم به:ش.ا.پ-پاراگراف هشتم تقدیم به:د.ن.ق-پاراگراف نهم تقدیم به:م.او همه این متن تقدیم به همه کسانی که باعث شدند در لحظه،جنگ آسان باشد:)</description>
                <category>سبزک؛-</category>
                <author>سبزک؛-</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jan 2026 21:43:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک:خواب‌گرد</title>
                <link>https://virgool.io/@Summer_girl/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%DA%AF%D8%B1%D8%AF-bu9uofowsvd0</link>
                <description>خواب‌گرد ها موجودات عجیبی نیستند،بلکه کسانی هستند که در بیداری فرصت ابراز خود را نمیابند!صدای باز شدن قفل در سوییت کناری ام بلند می‌شود.دوباره این زن خواب‌گرد شده!در بسته می‌شود و چند ثانیه بعد..صدای زنگ در سوییتم به گوش می‌رسد،و صدای خواب‌آلود و کمی وحشت زده زن:«آقای کندل؟»چی؟تا به حال سابقه نداشته است زنگ در را بزند.شاید این بار واقعا اتفاقی افتاده باشد.با عجله به سمت در خانه می‌روم و سراسیمه در را باز می‌کنم:«چیزی شده دوشیزه پترسون؟»صدایم کمی وحشت زده است.دلیلش را واقعا نمی‌دانم.چه دلیلی دارد برای او نگران شوم؟نگاهم به صورت کوچک و سفیدش،چشمان بادامی‌اش و موهای پریشان خرمایی رنگش می‌افتد.خانم لاغری است با قد کشیده که هر وقت روز ها او را دیده ام مرتب است و لبخند به لب دارد.لحظه ای محوش می‌شوم.ولی وقتی نگاهم به چشمان کاملا باز و وحشت زده اش می‌افتد نگران تر می‌شوم:«اومم..اتفاقی افتاده دوشیزه؟»پرده شفافی چشمش را می‌پوشاند:«یه‌...یه..»دیگر واقعا دارم نگران میشوم:«یه چی؟»اشک از صورتش سرازیر می‌شود:«یه آدم توی خونمه..که از پنجره اومد تو.»لحظه ای هُل می‌شوم.او را داخل خانه می‌کشم و می‌گویم:«همین جا بمونین،خب؟»یک چاقوی بزرگ از کشوی آشپزخانه بر می‌دارم و سبک سنگینش می‌کنم.زیر لب می‌گویم:«خوبه.»از در می‌روم بیرون و وارد خانه اش می‌شوم.به محض باز کردن در خانه‌اش،متوجه سایه و صدای پایی می‌شوم که جز من در خانه است.دستم کمی عرق می‌کند،اما مسئله ای نیست.من نمی‌ترسم!صدای تلق و تلوقی در آشپزخانه بلند می‌شود.با گام های سبک و سریع در تاریکی به سمت آشپزخانه می‌روم.مردی قوی جثه با صورت پوشیده شده پشت به چهارچوب در آشپزخانه ایستاده و چنگال های نقره را وارسی می‌کند.تمام شجاعت وجودم را جمع می‌کنم و فریاد می‌زنم:«معلومه چه غلطی می‌کنی؟»مرد لحظه ای دست‌پاچه می‌شود.از فرصت استفاده می‌کنم و از پشت دستهایش را محکم می‌گیرم.می‌خواهد برگردد ولی نمی‌تواند.می‌گویم:«به نفعته برنگردی.من مسلحم.»از گوشه چشم برق چاقو را می‌بیند.چراغ های راهرو روشن می‌شوند و همسایه ها از در باز خانه سرک می‌کشند:«اتفاقی افتاده؟»می‌گویم:«لطفا با پلیس تماس بگیرید.نزدیک بود از واحد دوشیزه پترسون سرقت بشه.»پلیس‌ زود می‌رسد.نفسی آسوده می‌کشم و به خانه بر میگردم:«دوشیزه پترسون،من..»صدای خروپف آرامش از سمت مبل به گوشم می‌رسد.لبخند می‌زنم و یادداشتی می‌گذارم:«نگران نباشید و راحت بخوابید.امشب خونه شما می‌مونم و خوب حواسم رو جمع می‌کنم که کسی داخل نشه.»صدایش در گوشم می‌پیچد:«لئو.»چی؟اسم کوچک مرا میداند؟آرام بر می‌گردم و می‌گویم:«دوشیزه پترسون من..»خواب است.دوباره خواب‌گرد شده و دارد حرف می‌زند.به دیوار تکیه می‌زنم و نگاهش می‌کنم.می‌گوید:«هیچوقت نتونستم بهتون بگم.ولی..من از شما خوشم می‌آد.»دوباره به خواب عمیق فرو می‌رود.شوکه هستم.شاید هم کمی خوشحال.به سرعت جمله ای به یادداشتم اضافه می‌کنم و به خانه‌اش می‌روم.٫فردا صبح،لیا پترسون٫از خواب بیدار می‌شوم.نگاهی به دور و بر می‌اندازم و دیشب را به یاد می‌آورم.نگرانی به دلم می‌نشیند.صدا می‌زنم:«آقای کندل؟»متوجه یادداشتی می‌شوم که به سطح دیوار رو به رو چسبیده:«نگران نباشید و راحت بخوابید.امشب خونه شما می‌مونم و خوب حواسم رو جمع می‌کنم که کسی داخل نشه.راستی،در مورد چیزی که الان گفتید..شاید بشه گفت من هم همینطور»چی؟من چه چیزی به او گفته‌ام؟برای اولین بار خاطرات خواب‌گردی ام به ذهنم هجوم می‌آورد.گونه هایم از خجالت سرخ می‌شوند.به خانه می‌روم و زنگ می‌زنم.پاسخی دریافت نمی‌کنم.صدا می‌زنم:«آقای کندل؟آقای کندل؟لئو؟»با نگرانی در را باز می‌کنم و او را افتاده بر زمین،غرق در خون می‌بینم.اشک در چشمم جمع می‌شود.کسی او را کشته بود.اخبار ساعت ۱۶:امروز صبح،ساعت۲نیمه شب گزارشی از یک سرقت به دست همکاران پلیس ما رسید.سارق سریعا دستگیر شد،اما مردی که برای دفاع از همسایه‌اش و اطمینان به امنیت خانه آن شب را در خانه سر کرده بود،توسط شخصی که احتمالا از همراهان سارق بوده و از پنجره وارد شده به قتل رسیده است.آلت‌قتاله طبق تحقیقات ما،چاقویی بوده که گویا متعلق به خود مقتول بوده است.برای خانواده مقتول، آرزوی صبر و شکیبایی داریم.</description>
                <category>سبزک؛-</category>
                <author>سبزک؛-</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jan 2026 23:39:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک:شکلات</title>
                <link>https://virgool.io/@Summer_girl/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA-laulu37b25bz</link>
                <description>‹شکلات›صدای سرد زنانه‌ای از بلندگو به گوش می‌رسد:«ایستگاه پدینگتون..به ایستگاه پدینگتون رسیدیم.مسافران این ایستگاه،لطفا پیاده شوید.ایستگاه بعدی:ایستگاه خیابان کنن.درهای مترو باز می‌شوند.»مترو به طور کامل توقف می‌کند و می‌ایستد.نگاهم به زنی می‌افتد که پالتوی خاکستری بلندی پوشیده و با بچه ای حدودا پنج ساله از مترو خارج می‌شود.نگاه نگرانی دارد و مدام دستش را روی پیشانی بچه می‌کشد.بچه عطسه می‌کند،و من دیگر چیزی نمی‌بینم.زن دور می‌گیرد و از میدان دیدم خارج می‌شود.صدای سرد زن دوباره بلند می‌شود:«در ها بسته می‌شوند.از نزدیک بودن به خط زرد بین در و راهروی مترو اجتناب کنید.»مردی با کت و شلوار قهوه ای،گویی دیرش شده باشد در آخرین لحظه های پیش از اتمام حرف زن،خود را داخل قطار می‌اندازد و کنارم می‌نشیند.نفس‌نفس می‌زند؛حدس می‌زنم از راهروی ورودی تا اینجا دویده باشد.نگاهی به چهره خسته اش می‌اندازم:«ببخشید آقا..حالتون خوبه؟راستش رو بخواید خوب بنظر نمی‌رسید.»به من نگاه می‌کند و لبخندی از سر تشکر می‌زند:«ممنونم دوشیزه.مسئله ای نیست.یک مقدار خسته ام.»سری تکان می‌دهم و دوباره به دیوارهٔ کنار صندلی تکیه می‌دهم.سعی می‌کنم کمی بخوابم اما صدای حرف زدن های مردم داخل مترو نمی‌گذارد.اخمی می‌کنم و کلاهم را روی چشمانم می‌کشم.صدای خش‌خش زرورق خوراکی کنار گوشم بلند می‌شود.فکر می‌کنم مرد صبحانه نخورده است.صدایش در گوشم می‌پیچد:«ببخشید دوشیزه..شکلات میل دارین؟»بلند می‌شوم و صاف می‌نشینم.حواسم نیست کلاهم جلوی چشمانم را گرفته و ناباورانه مدام پلک می‌زنم.صدای خنده اش در فضای مترو طنین انداز می‌شود:«اگه..اگه اجازه بدین..»و آرام کلاه را از روی چشمانم بالا می‌کشد.گونه‌هایم از خجالت سرخ می‌شود:«اوه..ممنونم.»و تکه ای شکلات از دستش می‌گیرم.طعم شکلات در دهانم می‌پیچد و باعث می‌شود لبخند سرخوشانه‌ای بزنم.مرد تکه ای دیگر تعارف می‌کند:«فکر کنم دوست داشتید.من از اینا زیاد دارم..بفرمایید.»دوباره سر تکان می‌دهم و شکلات را از دستش بر می‌دارم.خودش هم تکه ای شکلات می‌خورد و رو به من می‌گوید:«می‌تونم بپرسم..کدوم ایستگاه پیاده می‌شید؟»بعد از فرو دادن شکلات می‌گویم:«حتما..ایستگاه ریچموند.»کمی تعجب می‌کند:«من هم همون جا میرم.پس به گمونم بتونم تا آخر سفر باهاتون شکلات هام رو شریک بشم.»می‌گویم:«حتما.»و تکه ای دیگر می‌خورم.تلفن مرد زنگ می‌خورد:«سلام تئو..چی؟جدی میگی؟حتما.دارم میام.»مرد تلفن را قطع می‌کند و یک شکلات دیگر باز می‌کند.می‌پرسم:«ببخشید که اینو میگم..ولی اتفاقی افتاده؟»لبخند می‌زند:«نه..چیزی نیست.»تا آخر مسیر دیگر حرفی بینمان رد و بدل نمی‌شود.صدای سرد زن،فضا را پر می‌کند:«ایستگاه ریچموند..به ایستگاه ریچموند رسیدیم.مسافران این ایستگاه،لطفا پیاده شوید.ایستگاه بعدی:ایستگاه کنزینگتون.درهای مترو باز می‌شوند.»با مرد از در خارج می‌شویم.مرد دست تکان می‌دهد و می‌گوید:«فعلا،دوشیزه!»لبخند می‌زنم:«خداحافظ ویلی وونکا.»به پهنای صورتش می‌خندد.بعد از آن روز،همیشه همان ساعت سوار قطار شدم،اما آن روز،اولین و آخرین روزی بود،که ویلی وونکایم‌ را،دیدم...(بالاخرههههه یه داستان که توش هیچکس نمردددد🥹😂)</description>
                <category>سبزک؛-</category>
                <author>سبزک؛-</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jan 2026 19:17:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک:کُلت</title>
                <link>https://virgool.io/@Summer_girl/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9%DA%A9%D9%8F%D9%84%D8%AA-qpx3soqc61rr</link>
                <description>من گناهی ندارم که بخوام بمیرم!_از اولش هم نباید این کار رو شروع می‌کردیم!وسایلش را توی چمدانش پرت می‌کند و با عجله به این سو و آن سوی اتاق می‌رود.خیلی ریلکس و آرام به چارچوب در تکیه داده ام و حرکات عصبی اش را نگاه می‌کنم:«ببین مدی،دیگه کار از این حرفا گذشته!یا امشب انجامش می‌دیم،یا..»با خشم نگاهم می‌کند:«یا چی؟می‌میریم؟ببین برام اصلا مهم نیست چی فکر می‌کنی من امشب میرم!»قطره اشکی با اخمش مخلوط می‌شود و از نگاه تخسش پایین می‌چکد:«نگرانتم چارلز..خیلی نگرانتم!..بیا بریم.بیا.بیا وسایلت رو بریز توی این کوله،جمع‌کن بریم.این مثل دفعه های پیش نیست چارلز..حرف،حرف قتله!پای جون یه آدم،یا حتی تعداد بیشتری در میونه!بس کن...تروخدا بیا بریم.»دستم را می‌گیرد و مرا به میان اتاق می‌کشد:«بیا جمع کنیم.بیا.»دستم را آرام از دستش رها می‌کنم و لبخند تلخی به او می‌زنم:«مجبوریم مدی.مجبوریم..»می‌شنوم که قلبش زیر وزن این کلمات،می‌شکند.لبخندم تلخ تر شد،لبخند؟نه.دیگر زهرخند بود:«قول می‌دم تموم که شد با دیوید اتمام حجت کنم.قول میدم یه زندگی آبرومند برات بسازم.قول می‌دم مدی...بهم اعتماد نداری؟»پرده شفافی چشمش را پوشاند و اشک از چشمانش فوران کرد:«به تو اعتماد دارم..به دیوید اعتماد ندارم.چطوری..چطوری می‌تونیم جرویس رو بکشیم آخه؟اون مثل برادرمونه چارلز!هفت ساله داریم با هم کار می‌کنیم.چطوری می‌تونیم عین یه مهره شطرنج بی‌مصرف از صفحه حذفش کنیم؟»گریه اش مرا نیز در هم می‌شکند.روی دو زانو می‌نشینم و سرم را میان دستانم نگه می‌دارم:«نمی‌دونم مدی..واقعا نمی‌دونم.»خم می‌شود و دست مرا در دست می‌گیرد:«هیچوقت دیر نیست چارلز.بیا.بیا جمع کنیم و بعد....»صدای شلیک._واقعا متاسفم بچه‌ها!ولی راستشو بخواید،من گناهی ندارم که بخوام بمیرم.با این وجود،کاش زودتر به حرف دیوید گوش میدادید.خداحافظ،جک.این اولین باره که دارم واقعا توی زندگیم حقیقت رو به زبون میارم.تو مثل برادرم بودی!یک‌شلیک دیگر.و منی دیگر وجود نخواهد داشت.نه من،نه مدی.</description>
                <category>سبزک؛-</category>
                <author>سبزک؛-</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jan 2026 00:16:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک:افکار</title>
                <link>https://virgool.io/@Summer_girl/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-zssjoc12rchb</link>
                <description>افکار کسی که تازه به هوش آمده است.خاطرات،زنده می‌شوند.نور...بوق،بوق،بوق،بوق...پلکهایم را آرام باز می‌کنم.سقف تماما سفید و سردرد آور..بوق،بوق،بوق،بوق...صدای دستگاه های بیمارستان...بوق،بوق،بوق،بوقصدای پچ‌پچ.و درد ها،شروع می‌شوند.دور رگ دست چپم با بانداژ سفید کلفتی بسته شده و سرم سنگین است،به سختی دست راستم را که کمترین قوایی در آن احساس نمی‌کنم بالا می‌آورم و سرم را لمس میکنم.در ابتدا چیزی حس نمیکنم،ولی کمی بعد، ناهمواری و سطوح باد کرده روی سرم را احساس می‌کنم.کم کم همه چیز به خاطرم می‌آید:وان حمام،سرامیک خونی،جیغ مامان،و صدای افتادن تیغ از دستم.برخورد سرم به لبه وان..سوالی برایم پیش می‌آید:چرا من زنده هستم؟صدای پرستار واضح تر می‌شود:«معلوم نیست چرا پسره می‌خواسته تموم کنه...الاناس که بیدار بشه.مادرش هر روز صبح میاد عین کنه می‌چسبه به صندلی،تا پنج بار تذکر ندیم از جاش تکون نمیخوره! حالیش نیست بیمارش توی اتاق بدون ملاقاته.انگار از اونجا می‌تونه کاری بکنه!»توی ذهنم فحشی درخور به پرستار میدهم.اصلا به تو چه؟فضول!بالاخره سرش را سمت من که توانایی تکان دادن لب هایم و تولید صدا از آنها را ندارم بر می‌گرداند و بعد از گفتن کلمه:«برمی‌گردم»به پرستار رو به رویش؛دوان‌دوان از اتاق خارج می‌شود تا دکتر را بیاورد.شب است،از پشت پنجره نوری به داخل نمی‌آید،و من،سرمایی که وجود ندارد را احساس می‌کنم.چشمانم را روی هم می‌گذارم و می‌اندیشم:جِس..چرا این کار رو با من کردی؟...چرا جانسون رو به من ترجیح دادی..چرا منو زخمی کردی..چرا من باید مقصر نشون داده می‌شدم..؟دلم برای اسمورز هایی که جس برایم درست می‌کرد تنگ شده است.برای ایام امتحانات و زمانی که صرف درس خواندن نمی‌کردیم.برای تقلب های گاه و بیگاه از روی دست جیسون بِرک،پسر خرخوان و افاده ای کلاس،برای آل‌استار های خودم و خودش،که در لبه‌شان برای هم یادگاری نوشته بودیم.برای دفتری که هر هفته در آن طرحی نو و جدید بود...-آقای گریس؟دکتر است.چشمانم را باز می‌کنم و با تمام توانم می‌گویم:«دکتر....من هنوزم می‌خوام بمیرم..»و صدای بوق دستگاه ها،درخشش نور،پچ پچ‌ پرستار،درد ها...همه چیز،تمام‌میشود.</description>
                <category>سبزک؛-</category>
                <author>سبزک؛-</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jan 2026 01:41:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بانوی یلدا،خورشید</title>
                <link>https://virgool.io/@Summer_girl/%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88%DB%8C-%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-zlxstimjrvws</link>
                <description>گنجینه:)))بانوی زمستان می‌گوید:امشب شب تولد اوست..امشب میترا به دنیا خواهد آمد.او،میراث ماست.اوست.او،خود خورشید است..مهرافروز لبخندی زد.نور پیچید،و صدای گریه بچه،فضا را پر کرد.الهه دیگری از آسمان فرستاده شده بود.خورشید،داشت می‌آمد.شب ایستاد و گذر نکرد،و مهر افروز،فرزندش را در آغوش کشید..سروش آسمانی،ندایی داد.صدا،از دور می‌آمد،از میان نور:«درود بر عالیجناب سپیدپوش،مهتاب فروزان و درود به بانوی درخشان،مهرافروز بانو..فرزند شما،نواده نور و تاریکی است.میترا،خورشید است.همدم صبح و مونس شب.انعکاسی‌است تابنده برای شب های مهتابی..مواظبش باشید،که او،برگزیده اهورا مزداست.اوست که روشن میسازد،اوست که نور می‌بخشد،شب و صبح تحت گردش اوست..شب ایستاده تا او گذر کند،میبینید؟شب ایستاده تا آمدن بانوی خورشید را ببیند.بانوی نور و امید را..به شما میسپارمش...مواظبش باشید.»از آنزمان،میلیونها سال نوری میگذرد،اما هنوز که هنوزه،شب در تولد میترا،الهه خورشید،با شنل سیاهِ ستاره بارانش،بر فراز آسمان بلند می‌ایستد،تا گذر خور را بیند.شاید به همین دلیل است،که شب های یلدا ، همیشه طول می‌کشد..ما هم به گذر خورشید می‌نگریم.زمانی که او به دور خود می‌چرخد و خرامان و شاد،میرود تا جایی را روشن و پر امید سازد،ما به افتخار او انار میخوریم و به یاد آن شب،شعر می‌خوانیم.ما دور هم جمع میشویم،تا یاد میترا را زنده نگه داریم.ما نیز،می‌ایستیم تا گذرش را،از زیر ملحفه کلفت و گرم و نرم کرسی،ببینیم،کمی حافظ بخوانیم،فالی بگیریم،بخندیم و تا حد انفجار انار و نمک وگلپر بخوریم،و تا صبح بیدار بمانیم.ای بانوی خورشید!بانوی یلدا،که میروی تا دوباره بازگردی،تولد طولانیت مبارک باد...از تو سپاسگزاریم،که در این عمر کوتاه،تو به ما وقت میدهی،تا دقیقه ای بیشتر،کنار هم باشیم:)))(خیلی دیرررر کردمممممم ببخشیددددددداز دو دی هم امتحانام شروع می‌شننننن🥲قول میدم هر وقت تونستم بیام پیشتوننن)یلدایتان،مبارک.</description>
                <category>سبزک؛-</category>
                <author>سبزک؛-</author>
                <pubDate>Tue, 16 Dec 2025 23:39:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک:اشک</title>
                <link>https://virgool.io/@Summer_girl/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D8%B4%DA%A9-qtfjasuearn4</link>
                <description>از اون روز که اون اتفاق افتاد..هر شب با یادش خوابیدم.صبحا به امید دیدن دوباره اش از خواب بیدار شدم،و هر جا رفتم بوشو حس کردم.اما تنها جایی که می‌تونستم ببینمش،کنار سنگ قبرش توی قبرستون بود:))اون روز که رزهای سفید رو روی ماشینم پیدا کردم؛نامه ای که به پاکت گل ها چسبونده بود..نه.نباید بهش فکر کنم.اینجا نباید گریه کنم..نباید.دست روی جیبم گذاشتم.هنوز اون جعبه رو داشتم.آره،اون هنوز کنارمه.شایدم..شایدم کنارم نیست.بهتر بگم؛اون کنارمه،ولی من کنارش نیستم..کریس جلومو گرفت،لبخندش غمگین بود.از روزی که نِیل رفته،لبخند همه غمگینه.چشم همه پر از حس گناهه.همه درگیر لحظه هایین که می‌تونستن با ایجاد تغییر توی اونا جلوی مرگ نیل رو بگیرن.و من اصلا اینجا نبودم که بتونم کاری براش بکنم.این عذابم میده..شاید اگه من بودم همه اتفاقا جور دیگه ای رقم می‌خورد.کریس گفت:«هی،اولیویا...امروز با بچه ها میخوایم بریم ساحل و برای نیل یادبود بگیریم..میخواستم ببینم..تو هم میای؟»گرفتن یادبود برای نیل.چرا فراموش کرده بودم؟امروزه.سر تکون دادم:«حتما..میخوای بیام دنبالت؟»من و کریس از روزی که یادمه با هم دوست بودیم.مثل دو تا خواهر..اما از وقتی که نیل رفته،از همه فاصله گرفتم.از خودم هم همین طور..کریس فهمید دنبال یه راهم.یه راه فرار،راهی که باهاش بتونم دوباره برگردم:«حتما.ساعت هفت بیا.»خواستم برگردم و برم،هر چند دلم نمی‌خواست.چند روز بود گریه هام رو توی خودم خفه کرده بودم؟نمیدونم...هیچ‌کس نمیدونه.اما دستی نگهم داشت:«اولیو..»لحنش از همیشه افتاده تر بود،از همیشه غمگین تر.هیچ وقت یادم نمیاد کسی کریس رو انقدر غمگین دیده باشه.به سمتش برگشتم،اما فرصتی بهم نداد.آغوشش مثل همیشه آرومم میکرد..مثل وقتی که چهار ساله بودیم و برادرم لئو،اسباب بازی هامو شکست.مثل وقتی که ده ساله بودیم و نمراتم انقدر بد بود که میترسیدم برم خونه.مثل وقتی که دوازده ساله بودیم و مامان‌بزرگم مرد..مثل پونزده سالگیم،که بخاطر فهمیدن اینکه لئو سرطان داره ساعت ها بغلش گریه کردم.مثل حالا که هجده ساله‌ایم..مثل حالا،که از عالم و آدم میترسم.مثل حالا که حادثه ها منو به رعشه میندازن،مثل دیدن عکس های خودم و نیل.برای همه درد هایی که تا الان کشیدم اشک می‌ریزم.گریه کردن آرومم می‌کنه.گریه کردن،نشونه ضعفه؟نمیدونم.تنها چیزی که میدونم اینه که،حتی اگه ضعف باشه،ضعف زیباییه..:)</description>
                <category>سبزک؛-</category>
                <author>سبزک؛-</author>
                <pubDate>Thu, 27 Nov 2025 17:22:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماشین چیه بابا؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Summer_girl/%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%DA%86%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-hkjmnxzg7d8t</link>
                <description>خیلی ماشین گوگولی ای بودددد،دلم نیومد نزارمش کاوراین شاید یه داستان تاثیر گذار باشه!شایدم خیلییی خنده دار.دیگه بستگی داره به چه نیتی بخونینش!(هشدار:این متن با بقیه متن هام زمین تا آسمون فرق داره.شایدم نداره؟)خببب،داستان با یه دختر کوچولوی معصوم گوگولی مگولی شروع میشه که از اول زندگیش که به دنیا میاد نمی‌دونسته ماشین چیه،من چیم،اون چیه و این داستانا؛بزرگ‌تر که شد،شاید چهار سالش،هنوزم درست حسابی نمی‌دونست ماشین چیه.-ماشین چیه بابا؟+همون چهار تا پاره آهن که زیرش چهار تا چرخ داره،اون ماشینه.از همونا که بابایی‌ت هم داره.-اون که ماشین نیست!اسمش سمنده.بابایی میگه سمند یه جور رخشه.بابای دختر خندید:آره خب.سمند رخش باباییته.-چی؟+هیچی دختر من،هیچی!ماشین ماشینه دیگه!از هموناس که میگیرم تا سوار شیم با مامانت بریم خونه پدرجون.-خب اونم ماشین نیست!اسمش تاکسیه.تازه تاکسیم یه جور سمنده!خلاصه،دختر کوچولو و خانواده اش ماشین نداشتن.دختر که شیش سالش شد،سوالاشم آپدیت شد!!-ما چرا ماشین نداریم بابا؟بابای دختر خندید:چون چِ چسبیده به را.-بگو دیگه!!بابای دختر جدی شد:شاید چون هنوز ماشین مناسب و پیدا نکردیم.-ولی بابا،من دیدم که توی یسری عکسا شما ماشین داری.مامان گفت اسمش چیه..شیشصد و شیش؟بازم بابای دختر خندید:دویست و شیش بچه،دویست و شیش.بعدشم دویست شیشم رو فروختم که برای تو و مامان یه کادو بیارم!یه خونه خوشگل.-ولی الان نمیتونیم به عنوان یه کادوی دیگه ماشین بخریم؟+دخترم.ماشینا،باید با صاحباشون دوست بشن،میدونستی اینو؟به کسی نگیااا؛یه رازه!تا وقتی ماشینی دلش نخواد با ما دوست بشه،ما هم نمیتونیم اونو داشته باشیم.سه سال دیگه که گذشت،دختر دیگه فهمیده بود چخبره.دیگه سوال نمیپرسید،سرش به درسش گرم بود.صبحا با سرویس می‌رفت مدرسه و برمیگشت.خانواده دختر وضع نسبتا خوبی داشتن،ولی ماشین نداشتن.توی همون سال یه اتفاق خیلیییی هیجان انگیز افتاد!دختر صاحب یه داداش کوچولوی گوگولی مگولی شد!و داداش بامزه‌اش،مثل یه نقطه آغاز بود برای یه زندگی بهتر.چند ماه بعد از اومدن داداشش به خونشون،اونا صاحب یه ماشین شدن.ماشینی که بالاخره تصمیم گرفته بود با اونا دوست بشه.چند سال بعدش هم،اونا صاحب یه ماشین خیلی خوب شدن که دختر بخاطر اون همه سال صبر،لایقش بود:)این قصهٔ اون دختر و ماشین بود.ماشینی که با اومدنش کلیییی خاطره رو رقم زد:سفر های جور و واجور،ماجراجویی های باحال،کلی چیز.اون دختر الان پشت این کیبورد نشسته و داره با خوشحالی می‌نویسه.داره داستانی رو می‌نویسه که سالها آرزو داشت اتفاقای توش براش اتفاق بیفتن:))) خلاصه،اینم از قصه متفاوت سبزک خانوم:)</description>
                <category>سبزک؛-</category>
                <author>سبزک؛-</author>
                <pubDate>Sun, 23 Nov 2025 20:18:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک:شاید ستاره</title>
                <link>https://virgool.io/@Summer_girl/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-yc0qs3c7e6r7</link>
                <description>‹شاید ستاره›دریا،شب،ستاره،آسمان.چه زیباست؛اگر خوشحال باشید:)اگر لبخندی بر لب و کتابی در دست داشته باشید،اگر آن لحظه آسوده باشید.ساحل می‌تواند خطرناک باشد،ما تجربه اش را داریم(پ.ن:امیلی رو میگم)ما میدانیم،مرگ همیشه هست.اما جولین خوشحال بود.جولین در ساحلی امن بود،در دل ستارگان؛جلوی دریای خروشان و آبی.دریایی که آبش همه جا یکیست،دریایی که همیشه شنواست:)جولین با خوشحالی انگشتش را میان کتابش گذاشت تا صفحه را گم نکند و زمزمه کنان گفت:«دوست خوبم..حالت چطوره؟امشب چی برام داری؟»و با شوخی اضافه کرد:«نکنه یه نامه توی بطری؟»از جایش بلند شد و در امتداد خط ساحل راه رفت:«میدونی..بچه که بودم از موج هات میترسیدم.ولی کف های سفید بعد از موج ها،مجذوبم میکردن.اما الان...تو دوست خوب منی:)»لبخندش کمی تلخ شد:«میدونی چیه؟یکم..حس میکردم دوستی با دریا عجیبه.ولی تو حرفمو گوش میدی،بدون هیچ جور قضاوتی.این..خیلی قشنگه.»ایستاد و نسیم خنک ناشی از امواج را در آغوش کشید.دوباره لبخند شیرینی زد.جولین دختر زیبایی بود.دختری با موهای بلند قهوه ای و پوستی سفید.لاغر اندام بود،با گونه های گلگون.از پنج سالگی،بهترین رفیقش دریا بود.او با دریا حرف میزد،دریا با او.موج های گردی در سطح دریا به وجود آمدند.جولین گفت:«من هم همین‌طور،من هم..»و به ناگاه،واقعا بطری‌ای جلویش ظاهر شد!جولین،شوکه،خم شد و بطری را برداشت:«این دیگه چیه..؟»-هفت سال بعد:جلسه دادگاه تمام شده بود.او باید همه چیز را علنی میکرد.او نامه را داشت.نامه ای که اثبات میکرد مایک جکینز،امیلی رابینسون را کشته‌.آن نامه از اعماق دریا به دستش رسیده بود،هفت سال پیش. نامه هنوز هم همدم لحظه های امیلی بود؛آن را هیچ گاه از خودش جدا نمی‌کرد.نامه انگیزه او شد که وکیل شود.نامه باعث شد بفهمد دریا دوستان دیگری هم دارد،و دریا باعث شد جولین بفهمد دوستان دریا دوستان او هستند و او دوستان دریاست‌.در گوشه ای از همین کشور،دختری هست که واقعا به دریا احتیاج دارد.دختری که پدر معتادش،امیلی رابینسون را کشته است..:)٫متن نامه٫سلام جولین.سلام،دوست دیگر دریا.دریا دوستان زیادی دارد،من این را همان لحظه ای فهمیدم که در آن غرق شدم.دریا کلی از تو برایم حرف زده،گفته که دوستان کودکی هستید..به من کمک میکنی؟من فقط غرق نشده ام،بلکه کشته شده ام.من کشته دستانی شدم که مرا هل دادند.درست است،شاید من از بند زندگی تلخم رها شده باشم،اما دیگران چه؟من از تو نمیخواهم حق مرا بگیری،حق کسانی را بگیر که ممکن است در همچین حادثه ای نابود شوند.من امیلی هستم،همان دختری که در شبی ستاره باران،بجای غرق آسمان شدن،غرق اعماق شد.همان کسی که آن مرد معتاد هلش داد؛من همان دختر رها شده هستم..تو هم مرا رها نکن..:)(پ.ن:این داستان وقتی به ذهنم رسید که کامنت tatsoo رو خوندم.البته دقیقا اون نیست،ولی وقتی یکم فکر کردم یادم اومد یه تئوری دنباله احتمالی هم برای برای ‹ساحل› نوشته بود.آره،این متن شاید یه دنباله بی سرو ته و حتی شاید ادامه دار باشه از ترکیب دو تا داستانک:))امیدوارم خوشتون بیاد ازش:))</description>
                <category>سبزک؛-</category>
                <author>سبزک؛-</author>
                <pubDate>Sun, 23 Nov 2025 19:43:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک:توّهم</title>
                <link>https://virgool.io/@Summer_girl/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%AA%D9%88%D9%91%D9%87%D9%85-qprc8ur3oxze</link>
                <description>‹توهم›صدای جیغ.دوباره کابوس دیده بود:-این دفعه راهی برای فرار وجود نداره..چاقوی تیزی در دست مرد سنگینی می‌کرد.کلروفرم در جیب مرد بود.لیا عقب دویده بود بود،اما امان از دیوار..این،فقط یک خواب بود.نفس نفس،هق‌هق.شروع گریه ها و سنگینی در قفسه سینه اش.دست میان موهایش برد و آن ها را جلوی صورتش ریخت.پرده ای که از او محافظ میکرد؟شاید.شاید.مرگ همیشه نزدیک است،اما گاهی ما از درون میمیریم.زندگی هر کس لحظه پایان می‌یابد که همه چیز برایش گُنگ است.لعنت بر ابهام،لعنت..لیا از جا بلند شد.به طرف آشپزخانه به راه افتاد و در یخچال را باز کرد.یک پاکت شیر نیمه خورده،چهار تا آب معدنی،سه پاکت آبمیوه.نیمه مانده شیرش را خورد و به تلویزیون پناه برد.ساعت،۳ صبح بود.تنفس آرام نور در شریان آسمان پخش میشد و زمینه ای ارغوانی رنگ به ارمغان می‌آورد.طلوع،بسیار زیباست.اما زندگی به اندازه طلوع زیبا نیست:)لیا دو سال است که کابوس می‌بیند.او‌ از همان شبی کابوس میبیند که همکلاسی سال آخر دبیرستانش در یک دعوای خیابانی مرد..جاناتان،از او دفاع کرده بود.اهل دعوا نبود،اما عدالت برایش حکم مرگ و زندگی را داشت.متلک ها به لیا ادامه دار بودند.لیا دیگر کنار آمده بود.یک سال بود..یک سال بود پدر معتاد لیا به کمپ ترک فرستاده شده بود،و یک هفته بود که فرار کرده بود.مادر لیا محکم ایستاد،همیشه مانند کوه.فشار ها زیاد هستند،زندگی به اندازه طلوع،زیبا نیست..جاناتان مرد،و لیا در خود مرد.از همان لحظه که ابهام ها شروع شدند؛درست از همان لحظه.مادر لیا سال پیش جان باخت،و حالا،لیا تنها و گریزان از مردم،در دفتری خصوصی کار میکند و زندگی خود را می‌گذراند.اما نه..زندگی دیگر چیست؟آه..بله.لیا از خواب،می‌ترسد.اگر بخوابد،همان کسانی را خواهد دید که جاناتان را کشتند.گاهی جاناتان نیز هست..جاناتان،جاناتان..احساس گناه هرگز سِرّ نمی‌شود،بلکه حساس تر می‌شود.لیا می‌دانست که روزی،واقعا در خواب خواهد مرد.از جایی به بعد،دیگر این خواب ها،توهم نخواهند بود..(پ.ن:خیلی پایان بازی بودددد؟؟؟)</description>
                <category>سبزک؛-</category>
                <author>سبزک؛-</author>
                <pubDate>Sat, 22 Nov 2025 23:15:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بچه داستانک:نور؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Summer_girl/%D8%A8%DA%86%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9%D9%86%D9%88%D8%B1-wqeckydtclap</link>
                <description>شب،ظلمت،ماه،نور..تضاد ها،زیبا هستند.زیپ سوییشرتم تا نصفه بالاست.سعی میکنم به ماه خیره نشوم‌؛تلاشم بی فایده است.برق خیره کننده اش و هاله نقره فام دورش مرا به خود جذب میکند.دست هایم،چمن هایی را لمس میکنند که در جزر و مد خاک گیر افتاده اند...این ماه است که می‌ماند.جنگل تاریک است،من نیز.دفتر جلویم باز است:خط خطی شده،پر از لکه های بزرگ و گرد ناشی از پس دادن جوهر خودکار،سوراخ سوراخ شده.برگه های بیچاره:)اخم میکنم؛ظهور ناگهانی اش در افکارم مرا آزرده کرده.همه چیز کار اوست.همه چیز...ماه چطور انقدر بی‌تفاوت است؟همیشه می‌درخشد.نورش خاموش نشدنی‌است،بی توجه به محیط اطرافش،تنها و تنها می‌درخشد در دل سیاهی هایی عمیق و دلهره آور.ترس،چیز عجیبی است.جرعه ای از چایی می‌نوشم که کنار دستم گذاشته ام.گرمایش،مانند این است که برای مدتی کوتاه شمعی در وجودم روشن شود.آرامم می‌کند،لبخند به لبم می‌آورد،و از سردرد هایم(مدتی کوتاه)رهایم می‌کند.من این هستم.دختری که خود را بی نام و نشان میداند.کلبهٔ خزه گرفته ساکت است،ماه ساکت است،من نیز..آه،از این من نیز ها.دلم قهقهه می‌خواهد،اما چشمانم به جز اشک به چیز دیگری راضی نیست.اشک میریزم بلکه آرام شوم.دغدغه،آسیب،درد،رنج،سردرد؛چاره ای جز اشک نیست!از جایم بلند می‌شوم.من تنها هستم.شمع،خاموش می‌شود.پشتم به ماه است،حیف،ماه هم رفته:)نور؟نور دیگر چیست؟(بسی کوتاه،بسی ناگهانی و بسی حق:))</description>
                <category>سبزک؛-</category>
                <author>سبزک؛-</author>
                <pubDate>Tue, 18 Nov 2025 22:31:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>-این داستان:بازگشت</title>
                <link>https://virgool.io/@Summer_girl/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-bviyotpxn9vr</link>
                <description>سلاااااممم:))یه سلام گنده‌منده به همه رفقای ویرگولی خودم:)))حال شما چطوریاس؟همین الان اومدم،و فهمیدم دو ماه از آخرین ظاهر‌شدنم توی ویرگول گذشته:)دلم برای همتونننن تنگ شده بود:)🫠✨امان از مشغله:)قول میدم دیگه انقد کم کاری نکنم..از همه تون ممنونم که توی این غیاب طولانی تنهام نذاشتین:)به همه دوستای جدیدمونم خوش‌آمد میگمم،امیدوارم با خوندن این متنها حتی یه مدت کوتاه هم که شده غرق خیالاتتون بشین و توشون سفر کنین:)</description>
                <category>سبزک؛-</category>
                <author>سبزک؛-</author>
                <pubDate>Tue, 18 Nov 2025 21:56:38 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>