<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های 𝘉𝘭𝘶𝘦 𝘨𝘪𝘳𝘭</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Sunflowers</link>
        <description>𝐓𝐡𝐨𝐬𝐞 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐨𝐮𝐥𝐝 𝐧𝐨𝐭 𝐡𝐞𝐚𝐫 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐮𝐬𝐢𝐜 𝐭𝐡𝐨𝐮𝐠𝐡𝐭 𝐭𝐡𝐚𝐭 𝐭𝐡𝐨𝐬𝐞 𝐰𝐡𝐨 𝐝𝐚𝐧𝐜𝐞𝐝 𝐰𝐞𝐫𝐞 𝐜𝐫𝐚𝐳𝐲.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:47:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1748937/avatar/Y1NMt2.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>𝘉𝘭𝘶𝘦 𝘨𝘪𝘳𝘭</title>
            <link>https://virgool.io/@Sunflowers</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عطر تن یار چه بویی میده؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Sunflowers/%D8%B9%D8%B7%D8%B1-%D8%AA%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%DA%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87-b4ultairkugi</link>
                <description>میگن که هر آدمی یه بوی خاصی داره. یه عطری که وقتی حسش کنی، صاحب اون عطرو همه‌ی خاطراتش برات زنده میشن.دقت کردی؟ وقتی بعد از یه مدت طولانی به خونت برمیگردی، خونه یه بوی خاصی داره؛ بوی دلتنگی... بویی که تا قبل رفتن از اونجا و دوری ازش حس نمیکردی.منم همین حس رو دارم هوژینم:)وقتی که از پیشت برمیگردم، همه وجودم بوی عطر تن تورو میده...دستام، آغوشم، صورتم، موهام؛ هرجایی که از عشق تو پر شده.خیلی غمگین کنندست که عطرش باشه و یارت نه... وقتی با هر نفس احساس میکنی هنوز پیشته.عطر تن تو...بوی آرامشبوی امنیتبوی اشتیاقبوی تلاشبوی عشقبوی فداکاریبوی ازخودگذشتگیبوی زندگی میده.بوی سیگار کلاسیکی که شبا روشن شده تا درد گذشته بسوزونه رو میده.بوی الکل تندی که دلیل چند لحظه بیخیال زمان حال شده بوده رو میده.بوی کارو تلاش برای ساختن آینده رویاییت رو میده.ساده بخوام بگم؛ عطر تنت، قصه کامل زندگیته...بوی دردهای گذشته، بیخیالی های امروز، و رویاهای فرداحتی اگر نابینا،ناشنوا، یا لال شوم، هیچوقت نمی‌توانید عطر حضور یارم را از من‌ بگیرید:)من وقتی بوی اونو حس میکنم:-دخترِ آبی-</description>
                <category>𝘉𝘭𝘶𝘦 𝘨𝘪𝘳𝘭</category>
                <author>𝘉𝘭𝘶𝘦 𝘨𝘪𝘳𝘭</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jun 2025 12:18:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق چیه!؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Sunflowers/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%DA%86%DB%8C%D9%87-fzsimem7bp0a</link>
                <description>عشق انتخابی نیست؛ عشق بیشتر شبیه پذیرفتنه...این که خوشحالی و ناراحتیت وابسته به یک‌نفر بشه.عشق یعنی وقتی میبینیش یهو یچیزی تولوپی از قلبت بیوفته و ته دلتو خالی کنه. عشق یعنی وقتی میبینیش، چشمات برقی بزنه که فقط بشه تو آسمون شبای پر ستاره دید. عشق یعنی وقتی دستاشو میگیری، بدونی هر کجا که بری، اونم باهات میاد و میدونی وقتی خطری باشه، نگهت میداره و دربرابرشون ازت محافظت میکنه.عشق یعنی وقتی تو آغوششی، حس امنیت داشته باشی و هروقت بغلش میکنی، سرمای روحتو بگیره و بجاش گرمای محبتشو بهت هدیه بکنه.عشق یعنی نوازش‌هایی که با هر لمسش، بدنتو قلقلک بده.عشق یعنی لبخندایی که حاضری برای دیدنشون خجالت‌آور ترین خاطره‌های زندگیتو تعریف کنی.عشق یعنی بوسه‌هایی که روح‌هارو بهم پیوند میزنه و به ضربان قلباشون ریتم میدهعشق یعنی ثانیه به ثانیه لحظه هات با اون ارزش یک عمر زندگیو داشته باشه.خلاصه بگم؛ عشق بهونست، واسه اینکه هفت دقیقه آخر عمرم باشی:)-دختر آبی-You look lovely. I can fix that</description>
                <category>𝘉𝘭𝘶𝘦 𝘨𝘪𝘳𝘭</category>
                <author>𝘉𝘭𝘶𝘦 𝘨𝘪𝘳𝘭</author>
                <pubDate>Sat, 10 May 2025 19:13:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زبانِ بی زبان ها!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sunflowers/%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-udwggpsba7hx</link>
                <description>در کلاس عربی نشسته ام و به ساعت خیره شده ام. آن عقربه‌ی لعنتی هنوز همانجاست. از حرف های دبیر هیچ چیز نمی فهمم؛ گویی به زبان دیگری صحبت می کند. البته که واقعا هم زبانش بیگانه است.چرا باید زبانی غیر از زبان مادری خود بخوانم؟ چرا همه مردم دنیا به یک زبان صحبت نمی کنند؟ آیا حیوانات هم زبان ها و لحجه های متفاوتی دارند؟ مثلا گربه ها در پاریس مائوغ مائوغ می کنند یا بین خودشان سرود ملی دارند؟جواب این سوال ها را وقتی فهمیدم که در جنگل های شمال قدم می زدم و اشتباهاً قارچ توهم زایی را خوردم و بعد از یک ربع حس کردم سرم روی بدنم نیست و اجزای بدنم دارند از هم جدا می شوند. کنتراست نور و رنگ ها زیاد شده بود و همه چیز اطرافم مانند یک رویا به نظر می رسید. وقتی درختان را لمس می کردم صدای صحبتشان را می شنیدم که به زبان طبیعت صحبت می کردند. صدای خاک، صدای حلزون، صدای بال زدن پروانه.‌‌ دیوانه کننده بود... انگار که هر بار جزئی از طبیعت می شدم و به زبانشان تسلط پیدا میکردم.وقتی صدای آهنگ یکی از کلبه ها شروع شد می توانستم حس کنم که قطعه قطعه‌ی نت های موسیقی مثل یک سوزن وارد مغزم و سپس در سلول هایم تجزیه و منفجر می شدند. من حتی می توانستم صدای رنگ ها، بوها و مزه ها را بشنوم. رنگ سرمه ای و طوسی مانند آلمانی ها سرد و خشن و رنگ بنفش و صورتی مثل فرانسوی و رومانتیک بود. بوی چوب آتش زده مثل زبان فارسی غمگین و پر از صدای تلق و تلوق بود، انگار که مردمی داخلش در حال سوختن بودند و همه با هم تر و خشک می مردند.مزه‌ی ماهی دودی فلفلی من را یاد زبان ایتالیایی ها می‌انداخت که با وزن موزون کلماتش و آن کوبندگی بیان هر جمله، زبانم را به رقص آتشین وادار میکرد. جوری از خوردنش لذت می‌بردم که گویی اولین و آخرین باری است که ماهی دودی میخورم.ولی آخرین نجوایی که شنیدم با همه این ها فرق داشت... مثل اینکه به من وحی شده باشد؛ چون که آن را نه با گوش، بلکه با قلبم حس کردم. فکر کنم خدا بود که با من صحبت می کرد و به من می گفت: تو انسان خاصی هستی و روزی مردم جهان به تو مدیون خواهند شد. از خودت مراقبت کن و بیشتر با من ملاقات کن.تا آمدم از او بپرسم که زبانت چیست که با تو صحبت کنم، حسی مثل سقوط را احساس کردم، سپس از سفر ذهنی خارج شدم و به بدن خود بازگشتم. تجربه لذت بخشی بود؛ البته که تا چند ساعت چیزی نمی شنیدم و هر چیزی را که می خوردم مثل سیل از دهانم پس می زدم.جواب سوالاتم را گرفتم. اینکه زبان ها محدود به کلمات نیستند و فراتر از چند حروف درهم پیچیده شده اند. زبان ها شامل نت ها، رنگ ها، موسیقی ها، شعرها،لمس ها، بوها، مزه ها و احساسات هستند. حتی کسی که نتواند به هیچ زبانی صحبت کند و بین افرادی بیگانه با ترتیبی از ترکیب حروف عجیب گیر بیفتد، می تواند زبانی جدید از خود متولد کند.☆𝐉𝐢𝐧</description>
                <category>𝘉𝘭𝘶𝘦 𝘨𝘪𝘳𝘭</category>
                <author>𝘉𝘭𝘶𝘦 𝘨𝘪𝘳𝘭</author>
                <pubDate>Tue, 03 Dec 2024 22:20:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متاسفم امبر!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sunflowers/%D9%85%D8%AA%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%85-%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1-qk6war8a3vqf</link>
                <description>-اسمش امبر بود. اون مثل همه نبود. خیلی عجیب بود.تو نوزادی شبا از اتاقش صدای خرخر میومد و حتی یکبار با چشمای خودم دیدم که دستو پاهاش برعکس شده بود. از دو سالگی میتونست عین یه آدم بزرگسال صحبت کنه.وقتی پنج سالش بود، قبل از اینکه مادرم فوت کنه، اومد تو حیاط پشتی و بهم گفت:مامان بزرگ اومد تو خوابم و به من گفتش که وقتی که مُرد با گردنبندش خاکش کنیم. اون روز از دستش عصبی شدم؛ اما وقتی هفته بعد مادرم مرد و وصیت نامشو همراه با گردنبندش تو کشو پیدا کردم، معلوم شد که اون دختر معمولی نیست. ۱۵ سالش بود که ما اونو پیش روانپزشک بردیم. گفتن که امبر بیماری روانپریشی و اسکیزوفرنی داره. یک هفته بیشتر تو بیمارستان بستری نشده بود که فهمیدیم یکی از بیمارای دیگرو تو دستشویی خفه کرده و شیش ضربه چاقو به پیشونیش زده. مجبور شدیم ببریمش تیمارستان و بستریش کنیم. یک ماه بعد بهمون خبر دادن که امبر خودکشی کرده و وسط پیشونیش یک چشم سوم در آورده. اونجا بود که فهمیدم چشم سومش از نوزادی یا حتی جنینی باز بوده...من نمیدونستم که اگه بخاطر بچه دار شدن با شیطان مذاکره کنم و بجاش وقتی باردار شدم روح امبر رو بهش بفروشم انقدر ممکنه عذاب بکشم.اگه گفتید تو گردنبند مادربزرگش چی بود؟</description>
                <category>𝘉𝘭𝘶𝘦 𝘨𝘪𝘳𝘭</category>
                <author>𝘉𝘭𝘶𝘦 𝘨𝘪𝘳𝘭</author>
                <pubDate>Sat, 03 Aug 2024 15:40:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرا بکش!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sunflowers/%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%DA%A9%D8%B4-nsqcz31xmptm</link>
                <description>بالای چهارپایه رفت و طناب را دور گردنش سفت کرد. چشمانش را بست و چهارپایه را از زیر پایش هول داد. ناگهان حس کرد که نفسش بالا نمیاید. چشمانش شروع به سیاه دیدن اطراف کرد. باورش نمیشد. داشت موفق میشد...داشت به آرزویش میرسید. دستانش شروع به لرزش و سردو سوزن سوزن شدن کرد. بدنش غیر ارادی برای دریافت اکسیژن تقلا میکرد. فقط یکی دو دقیقه مانده بود تا به خواب همیشگی برود. چشمانش را بست تا بمیرد، ناگهان حس کرد که دیگر آویزان نیست...درد بدی را با تمام استخوان هایش حس کرد. چشمانش را باز کرد و دید که روی زمین افتاده است. طناب پاره شده بود...چقد او بدشانس است. چهارمین تلاشش هم برای مرگ ناموفق بود..مثل اینکه قرار نبود از این عذاب روح مرده در جسمی زنده خلاص شودتلاش پنجم به زودی...</description>
                <category>𝘉𝘭𝘶𝘦 𝘨𝘪𝘳𝘭</category>
                <author>𝘉𝘭𝘶𝘦 𝘨𝘪𝘳𝘭</author>
                <pubDate>Sat, 23 Mar 2024 21:58:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>.نقاشی های منو تحلیل کن!</title>
                <link>https://virgool.io/@Sunflowers/%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D9%85%D9%86%D9%88-%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%DA%A9%D9%86-qdiyfxrtdbdd</link>
                <description>سلام ای آدماز بین این همه انسان همینجوری که داشتی میچرخیدی به پست من جذب شدی...تو بنده برگزیده ای!حالا ازت میخوام به عنوان برگزیده یکم وقت با ارزشتو به من بدی و با تفکر و برداشت شخصی خودت، نقاشی‌نقاشیای عجیبو غریب و نامفهوم منو تفسیر کنی؛ میخوام نظرات مختلف شمارو بدونمپس بریم که شروع کنیم:۱۲۳۴۵۶۷۸پ.ن: امیدوارم تيمارستان بستری نشم:&gt;اینا احساسات و افکار منن، وقتی انواع احساسات منفی رو داشتم، کشیدمشون، چیزایی که وقتی تو حالت عادی و آروم سعی میکنم، نمیتونم اصلا بکشممرسی از وقتی که میزاری:]</description>
                <category>𝘉𝘭𝘶𝘦 𝘨𝘪𝘳𝘭</category>
                <author>𝘉𝘭𝘶𝘦 𝘨𝘪𝘳𝘭</author>
                <pubDate>Sun, 17 Mar 2024 18:57:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>