<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Supernova</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Supernova</link>
        <description>اینجا روزمرگی‌هام رو به شکل نامه برای یک شخص خیالی می‌نویسم. 
کانال تلگرام:
@alheimurr</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:33:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2967653/avatar/aPClqB.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Supernova</title>
            <link>https://virgool.io/@Supernova</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نامه‌ی بیست و دوم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Supernova/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D9%85-eihbztnldwzj</link>
                <description>لئاندروی عزیزم،امیدوارم حالت خوب باشد. من پیش از این، بیست و یک نامه برای تو نوشتم، به امید اینکه آن‌ها را بخوانی و بدانی جایگاهت در زندگی من چیست. احتمالا تا الآن متوجه شده‌ای که تا چه اندازه مشتاق شناخت بیشتر تو هستم و دوست دارم تو را کنار خودم داشته باشم؛ با تو درباره‌ی همه چیز حرف بزنم و وقتی تو با من حرف می‌زنی سراپا گوش شوم و به قهوه‌ی داغ چشمانت نگاه کنم. اما در این نامه، می‌خواهم درباره‌ی ‌خودم به تو بگویم. می‌خواهم حتی اگر شده کمی، تو هم من را بشناسی. پس درباره‌ی علایقم برایت خواهم نوشت؛ شاید که برای وصول این منظور مفید باشند.من آدم درونگرا و ساکتی هستم، و البته بسیار هم کم‌انرژی. همیشه ترجیحم این بوده که در خانه بمانم و کارهایی انجام دهم که احتیاج به انرژی بالا نداشته باشند. به خاطر همین فعالیت‌های ذهنی نسبت به فعالیت‌های فیزیکی، برایم ارجحیت دارند.از جماعت و شلوغی و مهمانی، بیزارم. به هزار و یک دلیل. جدا از اینکه مدام نگران می‌شوم مبادا ظاهرم خوب نباشد یا حرف اشتباهی بزنم، احساس می‌کنم از لحاظ دغدغه‌های فکری با افراد حاضر در جمع بسیار فاصله دارم. البته که بستگی به افراد حاضر در جمع هم دارد، اما معمولا احساس می‌کنم شلوغی من را از خودم دور می‌کند. باعث می‌شود برای نشان دادن چیزی که واقعا نیستم، یعنی یک آدم خوش‌صحبت و اجتماعی، تلاش کنم.پس شاید با این توصیفات، فهمیده باشی که عاشق سکوت و تنهایی هستم. در نامه‌های قبلی به این موضوع اشاره کرده بودم. تصور کن سکوت و تنهایی در ترکیب با سرسبزی طبیعت چقدر می‌تواند برایم آرامش‌بخش باشد!در کنار این‌ها، باید بگویم از لحاظ احساسی آدم متعادلی هستم. هرچند تصمیماتم را همیشه با پیروی از عقل می‌گیرم، اما برای قلب و احساساتم خیلی اهمیت قائلم. در کل شاید بتوان گفت آدم محتاطی هستم. از علاقه‌ام به کتاب‌ها برایت می‌گویم. از وقتی یادم هست، همیشه یک کتاب همراهم بوده. گاهی می‌خوانم تا یاد بگیرم، گاهی می‌خوانم تا زندگی در یک جهان دیگر را تجربه کنم. بعضی وقت‌ها هم برای پناه بردن کتاب می‌خوانم؛ برای فرار کردن. چیزی که کتاب و خواندن را برایم جذاب‌تر‌ می‌کند، تصاویری‌ست که در حین خواندن در ذهنم ایجاد می‌شود؛ تصاویری که حتی بعد از سال‌ها در خاطرم شفاف و دست نخوره باقی می‌مانند.دیگر اینکه من به چیزهایی علاقه دارم که شاید تعداد محدودی از دخترها بهشان علاقه‌مند باشند. من شیفته‌ی ماشین‌ها و فناوری مربوط به آن‌ها هستم. اگر بخواهم از ماشین‌های مورد علاقه‌ام را برایت بنویسم، تبدیل به یک لیست طولانی خواهد شد. همیشه دوست داشتم که بتوانم از هر چیزی مربوط به ماشین‌ها آگاهی داشته باشم. مثلا بدانم کدام علائم، هشدار دهنده‌ی کدام ایراد هستند. شاید خودت هم بتوانی تصور کنی صدای موتور ماشین چقدر می‌تواند جذاب باشد...در پی علاقه‌ام به فناوری ماشین‌ها و البته سرعت، به فرمول یک هم علاقه‌مند شدم. شاید این برای آدمی مثل من که خودش بسیار آرام است و کارهایش را هم به آهستگی انجام می‌دهد، عجیب باشد. اما با این حال همیشه از تماشای مسابقات فرمول یک لذت برده‌ام.گاهی هم فوتبال می‌بینم... هرچند به نظرم ورزش جذابی نیست اما بعضی از مسابقاتش ارزش دیدن دارد. ولی فقط خدا می‌داند که چقدر به کشتی و بوکس علاقه دارم.دیگر اینکه از نوشیدن چای و تماشای آسمان شب و گوش دادن به موسیقی هم لذت می‌برم و دوست دارم روی برسد که بتوانم به خوبی بنویسم و نقاشی بکشم.فکر کنم زیاد راجع به خودم حرف زدم... امیدوارم تو را خسته نکرده باشد و تناقضات شخصیتم، برایت قابل درک باشند. اگر باز هم سوالی باقی ماند، برایم بنویس و از من بپرس. منتظر می‌مانم.دوست‌دار تو،سوپرنوا.</description>
                <category>Supernova</category>
                <author>Supernova</author>
                <pubDate>Tue, 23 Apr 2024 21:36:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ی بیست و یکم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Supernova/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DB%8C%DA%A9%D9%85-u51viesy8hvr</link>
                <description>لئاندروی من،مدت زیادی از آخرین باری که تو را دیدم می‌گذرد. کاش می‌دانستی که چقدر دلتنگ تو هستم. آن روزهای اول، هیچ فکرش را نمی‌کردم روزی برسد که دلم برایت تنگ شود و بخواهم فقط برای چند ثانیه، تو را ببینم.در این مدت که خبری از من و نامه‌ای در کار نبود، اتفاقات پیش پا افتاده‌ای رقم خورد که شاید بد نباشد تو هم در جریان آن‌ها قرار بگیری.یک روز پیش از تحویل سال، دفترم را پیش رویم گذاشتم و اهدافی که قصد داشتم در طی سال جدید به آن‌ها برسم، با جزئیات نوشتم. همه‌شان برگرفته از چشم‌اندازی بود که برای پنج سال آینده‌ام تعیین کرده بودم. یعنی سعی کردم اهداف امسالم، در راستای تبدیل شدن به منِ پنج سال آینده باشد. می‌دانی که چقدر به منِ پنج سال آینده امیدوارم... قرار است از هر نظر، بهتر از منِ کنونی باشد و من برای تبدیل شدن به آن آدم ایده‌آل مد نظرم، از هیچ تلاشی فروگذار نخواهم کرد.شاید از خودت بپرسی که این من آینده قرار است چطور باشد که من اینقدر برای ساختنش مشتاقم؟ راستش را بخواهی ترجیح می‌دهم در این باره چیزی برایت ننویسم؛ چرا که دوست دارم تو خودت، به این تغییرات پی ببری.روز اول و دوم عید سرمان حسابی شلوغ شد. تا دلت بخواهد مهمان آمد. می‌دانم که این دید و بازدید سالِ نو یک رسم دیرینه است، اما صراحتا می‌گویم که از آن متنفرم. به نظرم منطقی نیست افرادی که در طی سال یک بار هم به دیدن یکدیگر نمی‌روند، در طول این سیزده روز مشغول خاله‌بازی و برو و بیا می‌شوند. هم خودشان زحمت می‌افتند، هم دیگران را به زحمت می‌اندازند. البته شاید این تنفر، ریشه در شخصیت من که شیفته‌ی سکوت و تنهایی‌ست داشته باشد.روز سوم فروردین، به مسافرت رفتیم. مقصد ما شهر فومن در استان گیلان بود. آه لئاندرو... نمی‌دانی هوا چقدر دلنشین بود. آسمان غالبا ابری و مه‌آلود بود که در ترکیب با سرسبزی مناطق شمالی، شگفت‌انگیز به نظر می‌رسید. خنکای فصل بهار هم چاشنی‌اش شده بود و به معنای واقعی، معجزه خلق می‌کرد.متاسفانه به دلایل مختلفی در این مسافرت، حال روحی مساعدی نداشتم. شاید به خاطر شلوغیِ خانه بود، به خاطر شخصیت‌های متنوع افرادی که آن یک هفته را کنارشان به سر می‌بردم. حدودا سیزده، چهارده نفر بودیم. می‌توانی تصور کنی حضور دائم در این جمعیت چقدر برایم سخت بود لئاندرو؟بعد از اینکه از مسافرت برگشتیم، متاسفانه دید و بازدیدها همچنان ادامه یافت. هنوز به منزل چند تن از اقوام برای عید دیدنی نرفته‌ایم. من هم هنوز فرصت نکرده‌ام برنامه‌ای برای بهره بردن از روزهایم بنویسم اما تصمیم دارم از فردا، کارهایم را شروع کنم.برایم آرزوی موفقیت کن، همچنان که من برایت آرزوی سلامتی و حال خوب می‌کنم. امیدوارم خواندن این شرح خلاصه از آنچه در این چند روز بر من گذشته، تو را خسته نکرده باشد.دوست‌دار تو،سوپرنوا.@alheimurr</description>
                <category>Supernova</category>
                <author>Supernova</author>
                <pubDate>Wed, 03 Apr 2024 01:54:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ی بیستم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Supernova/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-yv7mc6dgdx7m</link>
                <description>لئاندروی عزیزم،مدت زیادی از آخرین نامه‌ای که برایت نوشتم می‌گذرد. بابت این تاخیرها متاسفم. امروز حالت عجیبی داشتم؛ بسیار متناقض بودم. دلم می‌خواست بلند شوم و با نهایت سرعت کاری بکنم، اما آنقدر کرخت بودم که سرم را روی دسته‌ی مبل می‌گذاشتم و تنها به یک نقطه خیره می‌شدم. می‌خواستم خوشحال باشم، اما نمی‌توانستم. از طرفی دلیلی برای ناراحت بودن هم پیدا نمی‌کردم. فقط در آن یک ساعتی که خوابیدم، آسوده و راحت بودم. انگار همه چیز در سرم به هم ریخته بود. در نهایت فکر کردم که شاید نوشتن این‌ها کمی ذهنم را خلوت و روانم را آرام کند.البته امروز اتفاق خوبی هم افتاد. موفق شدم یکی از دوستانم را به خواندن &quot; یادداشت‌های شیطان &quot; راضی کنم. ایشان از جهات بسیاری شخصیتی شبیه به من دارند و فکر می‌کنم به اندازه‌ی خودم، از این کتاب لذت خواهند برد و در دنیای آن زندگی خواهند کرد. پیش از ایشان هم کتاب خودم را به دو نفر دیگر امانت داده بودم و آن‌ها هم این اثر را خوشایند دانسته بودند. البته نیاز به ذکر نیست که یک روز، این کتاب را هم برای تو خواهم خواند. نمی‌دانی لئاندرو... احساسش درست مثل آن است که پس از یک خستگی طولانی، کنار آتش بنشینی و نسیم ملایم صدای امواج را برایت به ارمغان بیاورد.امشب می‌خواهم آسمان را تماشا کنم لئاندرو. از آخرین باری که پنجره را باز کردم و یک دل سیر آسمان تاریک را نگاه کردم، زمان زیادی گذشته. تو هم ستاره‌ها را دوست داری، مگر نه؟ پدیده‌های شگفت‌انگیزی هستند. هر کدام شاید سال‌ها پیش مرده باشند، اما همچنان نور را به ما هدیه می‌دهند. عده‌‌ای هم به این ستاره‌ها نگاه می‌کنند و سعی دارند آینده را، با آنچه در گذشته مرده پیش‌بینی کنند.اما چه خوب میشد اگر ما هم می‌توانستیم حتی بعد از مرگ، بدرخشیم و روشنایی ببخشیم. کاش میشد از ما هم اثری به جا بماند که جایی، کسی را راهنما باشد یا حالش را خوب کند.دوست داشتم کلمات یاری‌ام کنند تا تمام آنچه در سرم هست به وضوح برایت بنویسم اما... بگذریم. مراقب خودت باش و من را هم فراموش نکن.دوست‌دار تو،سوپرنوا.</description>
                <category>Supernova</category>
                <author>Supernova</author>
                <pubDate>Thu, 14 Mar 2024 01:13:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ی نوزدهم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Supernova/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-b7zlljufo2jn</link>
                <description>لئاندروی عزیزم،امروز به این فکر می‌کردم که آیا تو واقعا متعلق به منی؟ آخر من از تمامِ تو، تنها تصورات خودم را به همراه چند رویا دارم. حتی تو را به خوبی نمی‌شناسم و پیش‌فرضم از تو، تنها بر اساس آن‌چه به نظرم رسیده ساخته شده: انسانی محترم، منظم، عاقل و باهوش؛ با چشم‌هایی قهوه‌ای و نگاه‌های تیز.با این حال به نظرم خوب میشد اگر به‌جز فکر و خیالت، می‌توانستم روح و جسمت را هم داشته باشم. شاید آن‌وقت می‌توانستم نوازش‌های زیادی به تو هدیه بدهم؛ نوازش‌هایی روی صورت و موهایت. حتی خال کوچکی که روی استخوان فکت جا خوش کرده را هم نوازش می‌کردم. اما نه... آن را می‌بوسیدم.اگر چشم‌هایت به خاطر خستگی و آزردگی روحت شکوه می‌کردند، تو را در آغوش می‌گرفتم و برای شنیدن گلایه‌هایت سر تا پا گوش می‌شدم. تو می‌گفتی و من گوش می‌دادم و در نهایت، بارِ مشکلت را قسمت می‌کردیم. بعد چشم‌هایمان را می‌بستیم و این‌بار من برایت می‌گفتم؛ از افسانه‌ها و ستاره‌ها.هرچند تصورش لذت‌بخش و شیرین است اما خوب... حقیقت امر چیز دیگری‌ست. این‌ها را برایت می‌نویسم در حالی که می‌دانم اگر یک‌بار دیگر به من نگاه کنی، من نگاهم را می‌دزدم و با قدم‌های تندتر، می‌روم و دور می‌شوم. اما به راستی، تو متعلق به که هستی؟بگذریم... در طی روز سعی می‌کنم خودم را مشغول کنم؛ دیروز هم همین کار را کردم. برنامه‌ای نوشتم و متعهدانه کاملش کردم. در کل می‌توانم بگویم دیروز روز مفیدی را سپری کردم. اما می‌دانم که فردا، محل کارم قرار است حسابی شلوغ باشد. می‌دانی که از شلوغی چقدر بیزارم...به هر صورت، احساس کردم نیاز دارم حرف‌هایی را که در سرم مدام می‌رفتند و می‌آمدند، برایت بنویسم. امیدوارم خواندنشان تو را خسته نکرده باشند. شاید فردا هم برایت نامه بنویسم، اما احتمالش کم است. برایت آرزوی سلامتی می‌کنم و امیدوارم حالت خوب باشد.دوست‌دارِ تو،سوپرنوا.</description>
                <category>Supernova</category>
                <author>Supernova</author>
                <pubDate>Fri, 23 Feb 2024 17:45:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ی هجدهم.</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%87%D8%AC%D8%AF%D9%87%D9%85-r8kvlznsczqb</link>
                <description>لئاندروی خوب من،مدتی میشد که برایت نامه ننوشته بودم، اما امشب احساس کردم نیاز دارم برایت بنویسم. البته شاید چیز زیادی هم برای نوشتن نباشد، همان روزمره‌ی همیشگی است دیگر... ولی چیزهایی هست که دوست دارم درباره‌ی آن‌ها به تو بگویم.حدودا دو ماه پیش بود که برای خودم یک گلدان خریدم؛ گیاه زیبایی هم درونش زندگی می‌کرد که به محض دیدنش احساس کردم ارتباط عمیقی میان من و او شکل می‌گیرد. اولین گلدانی بود که برای خودم می‌خریدم و حسابی هم بابتش خوشحال بودم. وقتی گلدان را خریدم و از مغازه خارج شدم، با لبخند به آسمان بالای سرم نگاه کردم؛ هوا تاریک شده بود و ماه کامل با درخشش طلایی رنگش در قلب آن می‌درخشید.اینطور شد که تصمیم گرفتم نام گیاهم را بگذارم لونا، به معنای ماه. سعی کردم در طی این مدت حسابی مراقبش باشم. نور و آب مورد نیازش را تامین کردم و هرموقع توجهم به آن جلب میشد، می‌‌رفتم و نوازشش می‌کردم. نمی‌دانی چقدر زیباست و چقدر دوستش دارم.دو هفته‌ی پیش بود که متوجه شدم یک جوانه‌ی دیگر کنار ساقه‌ی اصلی، سر از خاک گلدان بیرون آورده. خیلی ذوق‌زده و خوشحال شدم. آنقدر کوچک و زیبا بود که... زندگی و پوپایی را با آن وجود ریزش به تمامی نشان می‌داد. فکر کردم که شاید جای دو ساقه در یک گلدان، کوچک باشد. خلاصه تصمیم گرفتم گیاه و جوانه‌ای که دیگر تبدیل به یک برگ شده را از هم جدا کنم و دیروز به سمت گل‌فروشی راه افتادم. البته گل‌فروش گفت که ریشه‌شان یکی‌ست و جدا کردن آن‌ها از هم درست نیست. اما به همین دلیل بود که تو من را با یک گلدان در دستم دیدی. وقتی آن لحظه را دوباره مرور می‌کنم، به نظرم خنده‌دار می‌آید.چند روز پیش هم یک کتاب دیگر را به پایان رساندم. دنیایی جادویی و متفاوت داشت. وقتی کتاب را در دستم می‌گرفتم، چنان در کلمات و محیطش غرق می‌شدم که به سختی می‌توانستم آن را کنار بگذارم. گاهی هم چشم‌هایم را می‌بستم و از عمق وجودم بوی بی‌نظیرش را نفس می‌کشیدم. چه لذتی داشت... دیروز هم سرانجام کتابی که مدت‌ها بود آرزوی خواندنش را داشتم خریدم. کتاب پادشاه زخم‌ها، نوشته‌ی لی باردوگو. بسیار مشتاق بودم که سرنوشت نیکلای، زویا و نینا را بفهمم و خوب، چه راهی بهتر از این؟ اگر خوش شانس باشیم، شاید یک روز برای تو هم این کتاب را بخوانم.دیگر چیزی برای گفتن ندارم. امیدوارم روزهای آینده هم پربار باشند و بتوانم خلاصه‌ای از آن‌ها برایت بنویسم.دوست‌دارِ تو،سوپرنوا.</description>
                <category>Supernova</category>
                <author>Supernova</author>
                <pubDate>Mon, 19 Feb 2024 22:48:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ی هفدهم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Supernova/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%87%D9%81%D8%AF%D9%87%D9%85-trpnpliecz9f</link>
                <description>لئاندروی محبوبم،بابت تاخیر در نوشتن نامه از تو عذرخواهی می‌کنم. هفته‌ی سختی را پشت سر گذاشتم، هفته‌ای پر از مشغله و کار. راستش را بگویم دیگر دارم عادت می‌کنم و به چیزی که هرگز فکر نمی‌کردم به آن علاقه‌مند شوم، دارم علاقه‌مند می‌شوم.این دو روزی که در خانه بودم را فقط به استراحت اختصاص دادم تا برای روزهای شلوغ آتی، انرژی کافی داشته باشم؛ به همین دلیل هم برای این ۴۸ ساعت برنامه‌ریزی نکردم. هرچند قصدم این بود که استراحت کنم، دائم یک‌جور احساس عذاب وجدان داشتم که چرا دارم این ساعت‌ها را هدر می‌دهم. به راستی که عذاب وجدانِ هیچ کاری نکردن، بسیار بدتر از ماهیتِ هیچ کاری نکردن است.احساس عجیبی دارم لئاندرو، انگار یک چیزی برای من اشتباه است اما نمی‌دانم چه. روزهایی که نمی‌توانم روتین هرروزه را پیگیری کنم دچار چنین احساسی می‌شوم. فکر می‌کنم دست آخر با فکر کردن به ساعت‌های از دست رفته‌ام دیوانه شوم. این کمالگراییِ منفی را به کجا باید ببرم؟ مثل چسب به روحم چسبیده...درحال خواندن کتاب همزاد از نویسنده‌ی مورد علاقه‌ام فئودور داستایفسکی هستم. نمی‌دانی چقدر نثر ایشان را دوست دارم. در این کتاب، قهرمان مردی مجنون به نام یاکوف پترویچ گالیادکین است. طرز نگارش افکار و روانکاوی شخصیت این مرد مجنون که در کسری از ثانیه نظرش را تغییر می‌دهد، بسیار ظریف و هوشمندانه صورت گرفته.امروز هم سرانجام موفق شدم فیلم سینمایی یادگاری( Memento ) به کارگردانی کریستوفر نولان را ببینم. باید بگویم که بسیار جذاب و قابل تامل بود. شخصیت پردازی و پرش‌های زمانی هم واقعا تحسین برانگیز بودند. چیزی که توجه من را جلب کرد این بود که آیا سمی جنکیس واقعا وجود داشت؟ یا ساخته‌ی ذهن لئونارد شلبی بود؟ خودم که فکر می‌کنم گزینه‌ی دوم درست باشد. البته تصمیم دارم در آینده هم دوباره این فیلم را ببینم.تقریبا خلاصه‌ای از آنچه در این چند روز برایم گذشت، برایت نوشتم. زندگی من همینقدر بی‌هیجان است و روند خطی این چنینی را طی می‌کند. یا برنامه‌ای می‌نویسم و تکمیلش می‌کنم و خوشحال می‌شوم، یا برحسب شرایط و به دلیلی دیگر برنامه نمی‌نویسم و وجدانم بابت ساعت‌های از دست رفته آزرده می‌شود. چه چیزی می‌تواند کمی تغییر در این شرایط به وجود آورد؟ چه رنگی روی این بوم خاکستری جلوه خواهد کرد؟ نمی‌دانم... از منفعل بودن بیزارم لئاندرو، و نمی‌دانم چطور واقعا فعال باشم. دوست ندارم با فعال‌نمایی خودم را گول بزنم.این بار در ذهنم کلی حرف دارم که اگر رو‌به‌رویم بودی برایت می‌گفتم؛ فقط و فقط به خود تو. این بار دوست نداشتم ساکت بمانم. دلم می‌خواست تمام آنچه را که هم‌اکنون درونم در حال غلیان است و نمی‌دانم منشاش کجاست، به تو بگویم و کمی روحم را سبک کنم. اما افسوس... چه می‌شود کرد؟بگذریم... شاید روزی این اتفاق افتاد. تو این نامه را خواندی و از من خواستی برایت از افکارم بگویم. تا آن زمان، تو را به خدا می‌سپارم و آرزوی سلامتی‌ات را دارم.دوست‌دار تو،سوپرنوا.</description>
                <category>Supernova</category>
                <author>Supernova</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jan 2024 19:39:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ی شانزدهم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Supernova/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-vekuikzje2in</link>
                <description>لئاندروی عزیزم،روزی که گذشت، روز چندان خوبی نبود. از هیچ نظر‌. نمی‌دانی مجبور بودم چقدر سر و صدا تحمل کنم. ذهنم هم کمی آشفته و درگیر اهداف این ماه بود. تقریبا به تمام اهدافی که برای این ماه تعیین کرده بودم رسیده‌ام بجز دیدن فیلم سینمایی‌ها.باید در این ماه، شش فیلم سینمایی می‌دیدم که تا امروز فقط دوتا دیدم و تا هشت روز دیگر باید چهار فیلم باقی مانده را هم ببینم. متاسفانه زندگی روی نظم و قاعده‌ای که آرزویش را دارم پیش نمی‌رود لئاندرو.از این پس هم به واسطه‌ی حضور در محل کار، افسار زندگی بیشتر از دستم در می‌رود. حتی کارم هم قاعده‌ی خاصی ندارد و معلوم نیست هر روز، از چه ساعتی شروع می‌شود و چه ساعتی به پایان می‌رسد. تو که بهتر از من می‌دانی این شرایط چقدر برایم آزار دهنده است... باید خودم را با شرایط وفق بدهم و هر دو را مدیریت کنم. این تنها راه حلی است که دارم.امروز اتفاقات ناراحت کننده‌ی دیگری هم افتاد که دوست ندارم درباره‌اش اینجا بنویسم و ماندگارش کنم. تو را هم به خاطرش آزرده‌خاطر نمی‌کنم.امروز باران بارید لئاندرو؛ زیاد و زیبا، با همان بوی شگفت‌انگیز همیشگی‌اش. وقتی پنجره را باز کردم، منظره‌ای را دیدم که مدت‌ها منتظر دیدنش بودم. قطرات باران برای سیراب کردن زمین، بی‌امان فرود می‌آمدند. کوچه‌ای که سیاهی شب را به آغوش می‌کشید هم، با نور نارنجی‌رنگ چراغ برق روشن شده بود. عجب صحنه‌ای بود لئاندرو! نمی‌دانی وقتی سرما به صورتم خورد و بوی خاک باران خورده تا عمق روحم نفوذ کرد، چه لذتی بردم.افسوس که چنین احساساتی دوام چندانی ندارند و محیط تمام تلاشش را برای مخدوش کردن اعصاب ما می‌کند.بگذریم... دلم می‌خواست حرف‌های قشنگ‌تری برای گفتن به تو داشتم؛ حرف‌هایی که با خواندنشان لبخند بزنی و احساس شادی کنی. اما آنقدری خودم را می‌شناسم که بدانم اگر همین الان، رو به رویم نشسته بودی و با آن جفتِ سرکش چشمانت نگاهم می‌کردی هم، تنها حرفی که برای گفتن داشتم سکوت بود. سکوتی عمیق و طولانی.اما تو معنی آن سکوت را می‌فهمی، لئاندرو. تو خوب می‌دانی بیش از هر مکالمه‌ای، در آن سکوت کلمه گنجانده‌ام. می‌دانی چه حرف‌هایی هست که دوست دارم به تو بگویم و واژه‌ها یاری‌ام نمی‌دهند و مجبور می‌شوم ساکت بمانم. تو همه‌شان را می‌دانی...دوست‌دار تو،سوپرنُوا.</description>
                <category>Supernova</category>
                <author>Supernova</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jan 2024 00:46:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ی پانزدهم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Supernova/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-wldel1tyynsh</link>
                <description>لئاندروی عزیز،این نامه را در حالی که بیمار هستم و بسیار رنج می‌برم برایت می‌نویسم. نمی‌دانی چه دردی را تحمل می‌کنم و صدایم را در نمی‌آورم. مشابه این درد را قبلا بارها تجربه کرده‌ام اما هربار، کشنده و بی‌رحم ظاهر می‌شود.روزی که گذشت تقریبا روز خوبی بود. به زیبایی شروع شد و همه چیز طبق برنامه پیش می‌رفت تا اینکه آثار بیماری گریبانم را گرفت. البته هرچند دقایق دردناکی را سپری می‌کردم، نگذاشتم این بیماری مانع تکمیل کردن برنامه‌ام شود. نوشتن نامه برای تو هم قسمتی از برنامه بود که نتوانستم از آن بگذرم، زیرا نمی‌خواهم برنامه ناقص بماند.امروز در کتابی که می‌خواندم، یعنی کتاب یازده دقیقه نوشته‌ی پائولو کوئیلو، اشاره‌ای به ارتباط درد و رنج و لذت شده بود. هرقدر متن کتاب را بازخوانی کردم، باز هم نتوانستم درک کنم که یک انسان، چرا و چطور می‌تواند از درد کشیدن و تحقیر شدن، به لذت برسد.حال اگر شیوه‌ی شخصیت ترنس را در این باره به کل نفی کرده و کنار بگذاریم، حتی با روش رالف هارت، یعنی با پای برهنه و در سوز سرما روی سنگ‌های تیز قدم زدن تا از درد به لذت رسیدن را هم نتوانستم بفهمم. در کتاب گفته شده بود که درد، مرز آدم را تعیین می‌کند. اما ورای آن مرز چه قرار دارد؟ لذت؟ چطور چنین چیزی ممکن است؟وقتی احساس کردم که نمی‌توانم منظور نویسنده را از نوشته‌هایش درک کنم، تصمیم گرفتم روزی در آینده، شاید زمانی که به سی سالگی رسیدم، یک بار دیگر این کتاب را بخوانم؛ به این امید که آن زمان درک کنم درد چگونه می‌تواند منجر به لذت شود.شاید اگر می‌توانستم این موضوع را درک کنم، با این حجم از دردی که اکنون در بدنم دارم، می‌توانستم خیلی هم لذت ببرم! اما افسوس که فقط می‌توانم احساس کنم یک مار افعی دور تنم می‌پیچد و نقطه به نقطه‌اش را نیش می‌زند.بگذریم. شاید روزی با خود تو، مفصل در این مورد صحبت کردیم. شاید تو هم مانند رالف، بتوانی نور را در من بیابی. کاش می‌دانستم این شایدهای بی‌شمار مغزم را باید به کجا ببرم... بیش از این نمی‌توانم بنویسم. دوستت دارم و به خدا می‌سپارمت.دوست‌دار تو،سوپرنوا.</description>
                <category>Supernova</category>
                <author>Supernova</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jan 2024 20:29:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ی چهاردهم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Supernova/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%85-qbkpgmgcshsz</link>
                <description>لئاندروی عزیزم،امروز، روز خوبی بود. به قدر کافی استراحت کردم و در عین حال، برنامه‌هایم را تکمیل کردم. هیچ چیز نمی‌تواند به اندازه‌ی یک لیست برنامه‌ی تکمیل شده، حالم را خوب کند. اینکه احساس کنم روزم را مفید گذرانده‌ام، برایم بسیار خوشایند است.سعی می‌کنم هرروز چیزهای جدیدی یاد بگیرم. فرقی نمی‌کند چه باشد، همینکه چیزی یاد بگیرم و سطح دانشم را ارتقا بدهم برایم رضایت‌بخش است. گاهی آرزو می‌کنم ای‌کاش می‌توانستم همه چیز در عالم را به خوبی بدانم؛ بی کم و کاست. میلم به یاد گرفتن همانند میلم به رشد کردن، عمیق و بی‌انتهاست.دوست دارم روز به روز رشد کنم و بهتر از نسخه‌ی دیروزم باشم. دلم می‌‌خواهد قدم به قدم، تبدیل به آن دختر قوی و مستقلی شوم که آرزویش را دارم. به خاطر همین هم سعی می‌کنم یک سری فعالیت‌ها که باعث رشدم می‌شوند، مانند همان یادگیری مستمر را، در برنامه‌ی روزانه‌ام بگنجانم.البته باید بگویم که همین حالا هم احساس خوبی نسبت به خودم دارم. دوستش دارم و به آنچه که هست می‌بالم اما از آنجا که می‌دانم لایق بهتر بودن است، برای بهتر شدنش تلاش می‌کنم.امروز یک فیلم سینمایی جالب دیدم که دوست دارم راجع به آن برایت بگویم. فیلم درباره‌ی پسری به نام فارست گامپ بود که برخلاف محدودیت‌هایی که داشت، عاشق شد و توانست به موفقیت‌های زیادی دست پیدا کند. فارست شخصیت معصوم، مهربان و وفاداری داشت و درحالی که همه فکر می‌کردند کودن و احمق است، بسیار باهوش و بااستعداد بود.درس جالبی که فارست به من داد را در قالب یکی از دیالوگ‌های خودش نقل می‌کنم: &quot; آدم فقط زمانی عقب مونده‌ست که خودش باور داشته باشه عقب مونده‌ست. &quot;در کل، امروز روز خوبی بود و از اینکه فرصت شد برای تو هم نامه‌ای بنویسم، خوشحال هستم. دوستت دارم و از تو می‌خواهم که مراقب خودت باشی‌.با احترام،سوپرنوا.</description>
                <category>Supernova</category>
                <author>Supernova</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jan 2024 20:28:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ی سیزدهم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Supernova/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-t5sgvagf3jle</link>
                <description>لئاندروی خوب من،امروز تو را دیدم... مطمئنم اگر شرایط آنطور ایجاب نمی‌کرد که مجبور باشی بروی، تو هم برای آنکه چشم‌هایمان چند ثانیه بیشتر یکدیگر را نوازش کنند، تلاش می‌کردی. البته همیشه همینطور است؛ تو بیشتر از من تلاش می‌کنی و من فقط از دامی که آن جفت چشم‌ها برایم آماده کرده‌اند فرار می‌کنم.روزی که گذشت، روز بیهوده‌ای بود. در تعامل با آدم‌های بیهوده بودن چنین تاثیراتی بر من می‌گذارد. کاش می‌توانستم محیط زندگی و آدم‌های اطرافم را خودم انتخاب کنم، و افسار زندگی‌ام را خودم به دست بگیرم. متاسفانه تفکرات سنتی خانواده این فرصت را از من دریغ می‌کند.می‌دانی لئاندروی عزیزم، گاهی دنیای مجازی را به زندگی واقعی ترجیح می‌دهم. هرزمان که بخواهم در مجازی حاضر می‌شوم، با افرادی که دوست داشته باشم تعامل می‌کنم، بدون هیچ‌گونه مشکلی ارتباط برقرار می‌کنم و هروقت هم که بخواهم، آنجا را ترک می‌کنم؛ بدون آنکه کاملا شناخته شوم.بیشتر دوست دارم دیگران را بشناسم تا اینکه خودم شناخته شوم. شاید به خاطر همین باشد که سعی می‌کنم به چشم‌ها نگاه کنم و چیزهایی راجع به شخصیت آن‌ها حدس بزنم. از چشم‌های تو هم چیزهایی فهمیده‌ام که از صحت‌شان مطمئن نیستم. شاید اگر می‌شد با خودت در موردشان حرف بزنم...به خاطر داری که به تو گفته بودم دوست دارم در مواقعی که دیگران احساس تنهایی و ناراحتی می‌کنند، کنارشان باشم؟ حالا دیگر مطمئن نیستم که به اندازه‌ی قبل برای انجام دادنش مشتاق باشم. فکر می‌کنم نمی‌توانم هیچ کمکی به آنها بکنم و این عمیقا احساس بی‌فایده بودن به من می‌دهد. یعنی دلم می‌خواهد کاری برایشان بکنم، اما نمی‌دانم چه کاری؛ یا گاهی هم هیچ کاری نیست که در توان من باشد و این به من حس ناخوشایندی می‌دهد.در واقع در این مدت این حقیقت برایم شفاف‌سازی شد که من هرگز آن درمانگری که دوست داشتم باشم، نیستم. من مرهمی ندارم که روی زخم دیگران بگذارم. من نمی‌توانم تاثیری در بهبود حال و روحیه‌ی ایشان ایفا کنم.حتی نمی‌دانم چرا اینقدر این موضوع برایم مهم است و چرا تا این حد نسبت به آن کشش درونی دارم. هیچکس نبود که روی زخم‌های من مرهم بگذارد اما من می‌خواهم همه‌ی زخم‌ها را از بین ببرم و نمی‌توانم.بگذریم... باید کمی بیشتر به فکر کمک کردن به خودم باشم. و البته کمی بیشتر هم به فکر تو. می‌دانم که شاید هربار بیشتر از چند ثانیه فرصت برای دیدن هم نداشته باشیم، اما به قول ویکتور هوگو:&quot; مگر روحمان به چشم نیاز دارند تا یکدیگر را ببینند؟ &quot;دوست‌دارِ تو،سوپرنوا.</description>
                <category>Supernova</category>
                <author>Supernova</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jan 2024 20:27:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ی دوازدهم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Supernova/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-yiyupj0nnx6z</link>
                <description>لئاندروی عزیزم،امروز چند باری یاد تو افتادم. به یاد جفتِ چشمانت که آتش سرکشش، موسیقی مورد علاقه‌ی من را شعله می‌کشد؛ همان چشم‌های تلخ و تیره. موهای خوش‌حالت و پیشانی بلندت هم، در ذهنم جلوه کردند. خیلی سریع از خاطرم گذشتی و من تنها توانستم تماشاگر تو باشم، بدون هیچ اقدام اضافه‌تری.دیشب و امشب خوشبختانه فرصت آن را داشتم که بتوانم کمی مفید و یاری دهنده باشم. البته خودم از اینکه واقعا کمکی کرده‌ام یا نه، مطمئنم نیستم ولی دوستم به من اطمینان خاطر می‌داد که این کار را کرده‌ام.می‌دانی لئاندرو، واقعا از کمک کردن به دیگران لذت می‌برم؛ دوست ندارم آن‌ها در شرایط سخت‌شان تنها بگذارم. می‌دانم به تنهایی با یک شرایط دشوار مقابله کردن چقدر می‌تواند آزار دهنده باشد؛ خودم به کرات آن را تجربه کرده‌ام. با اینکه تنها کاری که از دست من ساخته است، گوش دادن و چند کلمه‌ای حرف زدن می‌باشد، دوست ندارم آن را از کسی دریغ کنم. شاید روزی بیاید که تو هم حرف‌هایت را به من بگویی و من برای شنیدن، سر تا پا گوش شوم.مطلب دیگری که دلم می‌خواهد درمورد آن با تو صحبت کنم، آدم‌های گذشته هستند. منظورم از آدم‌های گذشته، آدم‌هایی هستند که زمانی در زندگی‌ام نقش پررنگی داشتند و بعد، به هر دلیلی، تصمیم گرفتم از زندگی‌ام حذف‌شان کنم. من هیچ وقت برای حذف کردن کسی از زندگی‌ام ناراحت نشدم. همیشه معتقدم کسی که ارزشش را ندارد، نباشد بهتر است. معمولا هم بعد از حذف کردن‌شان، دیگر یادشان نمی‌افتم و حسی نسبت آنها در وجودم احساس نمی‌کنم، اما گویا سایه‌ی من قرار نیست آنها را رها کند. نمی‌دانم چه می‌شود که گاه و بی‌گاه یادم می‌افتند و سراغم را می‌گیرند. مگر کار را یک بار تمام نمی‌کنند؟ بعضی وقت‌ها یاد همان جمله می‌افتم که می‌پرسد: &quot; ما آدم‌های گذشته را از دست می‌دهیم، یا آدم‌های گذشته ما را از دست می‌دهند؟ &quot;به هرحال... کتابی که در نامه‌ی قبل راجع به آن برایت نوشته بودم، امروز تمام شد. چقدر کتاب خوب و باارزشی بود! ترس، وحشت و شگفتی را به معنای واقعی وارد خون آدم می‌کرد. یک لحظه به خودم می‌آمدم و می‌دیدم در همان حین که جملات را می‌خوانم، چشم‌هایم از تعجب گرد شده و ضربان قلبم بالا رفته. واقعا که انسان، قوی‌ترین اسلحه‌ای است که بر علیه انسان وجود دارد.بگذریم. دوست دارم اگر قسمت شد، یک بار دیگر، با هم این کتاب را بخوانیم، در کنار برادران کارامازوف و مرشد و مارگاریتا و یادداشت‌های شیطان. نامه‌ام را با این جمله از پائولو کوئیلو به پایان می‌رسانم و امیدوارم موقع خواندن، نیتی که پشت آن پنهان کرده‌ام درک کنی:&quot; اگر من بخشی از افسانه‌ی تو باشم، تو روزی به من بازخواهی گشت. &quot;دوست‌دار تو،سوپرنوا.</description>
                <category>Supernova</category>
                <author>Supernova</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jan 2024 20:25:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ی یازدهم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Supernova/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-hbcreo6rwqey</link>
                <description>لئاندروی عزیزاین نامه را در حالی که از خودم خشمگین هستم برایت می‌نویسم. چالشی که در نامه‌ی قبلی برایت نوشته بودم، بعد از ۱۳ روز با شکست مواجه شد و همین موضوع من را ناراحت و عصبانی کرد. البته که مقصری جز خودم وجود ندارد. نمی‌فهمم چه بر سرم آمده.دو هفته‌ی سختی را پشت سر گذاشتم. یا شاید هم بهتر باشد بگویم ماه سختی را پشت سر گذاشتم. بعد از آن‌که پدرم کمرش را جراحی کرد، مدام با پذیرایی از مهمان‌ها و کار درگیر بودم. نمی‌دانی چقدر خسته کننده بود. حتی نزدیکی‌های نیمه‌شب هم مهمان می‌آمد و من نمی‌توانستم اعتراضی بکنم یا چیزی بگویم.بعد از آن هم، مادرم کمرش را جراحی کرد و با به عهده گرفتن مسئولیت‌های خانه، تا حدی فرایند مادر شدن را طی می‌کردم. مادر بودن بسیار سخت و طاقت‌فرساست؛ روحیه‌ای فولادین می‌خواهد. خبری هم از استراحت و فضای شخصی نیست...به تازگی که سرم کمی خلوت شده، شروع به خواندن کتاب جدید و جالبی کرده‌ام. خالکوب آشویتس داستان پسر جوانی به اسم لودویگ آیزنبرگ، معروف به لالی است که در یکی از اردوگاه‌های کار اجباری آلمانِ نازی در لهستان، در زمان جنگ جهانی دوم، روی ساعد چپ آدم‌هایی که به اردوگاه آورده می‌شوند عددهایی خالکوبی می‌کند؛ کدهایی که بیانگر هویت هر یک از آن‌هاست. از آنجا که این کتاب بر اساس واقعیت نوشته شده است، گاهی موقع خواندن وحشت می‌کنم که چنین جنایت‌هایی، زمانی واقعا اتفاق افتاده‌اند. درک این موضوع برایم دردناک است که بشر، تا چه اندازه می‌تواند نسبت به هم‌نوع خود بی‌رحم و سنگدل باشد.بگذریم... آن چالشی که با شکست مواجه شد را فردا دوباره از سر می‌گیرم. این بار روزشماری می‌کنم تا مبادا فراموشم شود. به خودم اثبات می‌کنم که می‌توانم از پس این تصمیم و هر تصمیم دیگری بر بیایم. هر زمان که فرصتش پیش بیاید هم، از پیشرفت کار با تو صحبت خواهم کرد.تو را به خدا می‌سپارم و امیدوارم مراقب خودت باشی.دوست‌دار تو،سوپرنوا.</description>
                <category>Supernova</category>
                <author>Supernova</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jan 2024 20:24:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ی دهم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Supernova/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D9%85-u6bjqhx0h0el</link>
                <description>لئاندروی خوب من،روزی که گذشت، روز خوبی بود. در خانه ماندم و برنامه‌ای نوشتم و سعی کردم به آن پایبند باشم. شکر خدا همه چیز خوب پیش رفت و این باعث خوشحالی من شد. لذتِ در خانه ماندن را، لذتِ تکمیل لیست برنامه‌ها دوچندان می‌کند.تصمیم گرفتم تغییراتی در زندگی‌ام ایجاد کنم و با کوتاه کردن موهایم شروع کردم. قد موهایم به نصف مقدار قبلی رسید اما از این بابت ناراحت نیستم، آخر موهایم مرده و کم‌حجم شده بودند. از طرفی به تازگی یک چالش نود روزه را برای ترک یک عادت شروع کرده‌ام که سه روز موفقیت‌آمیز را پشت سر گذاشته و هشتاد و هفت روز دیگرش باقی مانده.اگر دوست داشته باشی باز هم بشنوی، باید بگویم که مثل رود در جریان هستم و از این بابت راضی‌ام. روحم بسیار شاد و درونم آرام است. سعی می‌کنم از محدوده‌ی راحتی‌ام خارج شوم و کارهایی که منتقد درونم معقتد است نمی‌توانم انجام دهم، انجام بدهم. مثل همان اقدام روز سه شنبه، که منصرف شدم و عبور کردم، اما برگشتم و با هم رو در رو شدیم... من و چیزی که مدت‌ها فکرم را مشغول کرده بود.دوست دارم همینطور پیش بروم لئاندرو، دوست دارم روز به روز بیشتر و بیشتر رشد کنم. بیشتر بفهمم، بیشتر درک کنم، بیشتر احساس کنم و بشوم همان تصویری که از خودم در نظر دارم. همان چیزی بشوم که به آن افتخار می‌کنم. امیدوارم روزی بیاید که در این مسیر، همراه و هم‌قدم شویم و شانه به شانه‌ی هم مبارزه کنیم.لئاندروی عزیزم، باید بگویم که متوجه شده‌ام تو انسان منظمی هستی و این مرا به وجد آورد. محیط کار تو بسیار مرتب و سازمان یافته است، و همینطور لباس‌هایت. از چشم‌هایت پیداست که نظم درونی قدرتمندی هم بر وجودت حکم‌فرماست. البته اگر نباشد هم، تو آن را مدیریت می‌کنی و آن نظم را در هر کجا که باشی، به وجود می‌آوری. اعتراف می‌کنم که این ویژگی تو من را شیفته می‌کند؛ اینکه هرکاری را با دقت و نظم و در حد کمال انجام می‌دهی.امید دارم موقعیت‌هایی پیش بیایند که بتوانم تو را، هرچه بیشتر و بهتر بشناسم.با احترام،سوپرنوا.</description>
                <category>Supernova</category>
                <author>Supernova</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jan 2024 20:22:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ی نهم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Supernova/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%86%D9%87%D9%85-ermal8chf3ed</link>
                <description>لئاندروی عزیزحدود یک سال از رویایی که درباره‌‌ات دیدم می‌گذرد؛ رویایی که هنوز هم به وضوح روز اول مقابل چشمانم است. از همان موقع تا به امروز، این معما در ذهنم می‌چرخد و من راهی جز نادیده گرفتنش ندارم.چیزهایی که درباره‌ی تو در آن خواب فهمیدم، اگر واقعی باشند، احتمال به وقوع پیوستن دیگر وقایع آن رویا را بیشتر می‌کنند. بارها شده که رویاهایم، صادقانه از آینده با من حرف زده‌اند و اگر این یکی هم با من صادق بوده باشد... افسوس که کلید این قفل تنها در دست توست و من، نمی‌توانم در جهت گشودنش اقدامی انجام بدهم.به هر صورت، این روزها بیش از هر زمان دیگری در افکار و خیالاتم پرسه می‌زنی و هزار راه را در نظر می‌گیرم که به کمک خودت، به حقیقت این ماجرا پی ببرم اما چند ثانیه بیشتر طول نمی‌کشد که تصمیمم عوض می‌شود و ترجیح می‌دهم ارزش و غرور خودم را حفظ کنم و از مشکلات احتمالی جلوگیری کنم.امروز روز مزخرف و سختی بود. گاهی درک کردن دیگران برایم سخت و ارتباط داشتن با آنها طاقت‌فرسا می‌شود. نمی‌دانم چطور چشم‌شان را روی خطاهای خودشان می‌بندند و من را متهم می‌کنند. دیگر نه تحمل رفتار غیر منطقی‌شان را دارم، نه تحمل حرف‌هایشان را.دلم می‌خواد بروم به جایی هرچه دورتر، بهتر. مدتی طولانی تنها بمانم و با هیچ بنی‌بشری ارتباط نداشته باشم تا بلکه بتوانم رنگ آرامش را به اعصاب و روانم هدیه کنم. انسان‌های حق به جانب حالم را به‌هم می‌زنند.کاش تو هم مثل من، به سکوت و خلوت در جایی بکر و دور از هیاهو علاقه‌مند باشی؛ به یک زندگی ساده و ساکت، دور از آدم‌هایی که می‌شناسیم. نمی‌فهمم با این همه رنج و مصیبتی که در دنیا وجود دارد، چرا روان من را بیش از همه چیز، آدم‌ها باید خدشه‌دار کنند.از این که در هر نامه ردپایی از نفرتم نسبت به انسان‌ها به جا می‌گذارم، متاسفم اما دوست دارم تمام افکار و احساساتم را صادقانه با تو در میان بگذارم.در ضمن، تو خود بهتر می‌دانی که آدم‌های خوب از حیطه‌ی این تنفر خارج هستند؛ آدم‌های صبور و مهربان و یاری دهنده، آدم‌های باهوش و لایق و محترم. آدم‌هایی شاید شبیه به تو.چشم‌های نازنینت را می‌بوسم.دوست‌دار تو،سوپرنوا.</description>
                <category>Supernova</category>
                <author>Supernova</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jan 2024 20:20:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ی هشتم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Supernova/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-wqwoss1t2qnp</link>
                <description>لئاندرو، محبوب منروزی که گذشت نسبتا روز خوبی بود. همین که در خانه بودم، یعنی روز خوبی داشته‌ام. نمی‌دانم علت این علاقه‌ی تمام‌نشدنیِ من به خانه چیست. شاید به خاطر آرامش و راحتی‌ای باشد که فقط در این مکان احساس می‌کنم. شاید به خاطر این باشد که همه چیز در خانه برایم مهیاست و نیازی نیست برای چیزی به زحمت بیوفتم. هرچه که هست، آن را به هر شرایطی در هر جای دیگری، ترجیح می‌دهم.امروز هم رویای عجیبی دیدم. رویاهایم پر شده از آدم‌های غریبه‌ای که حتی یک‌بار هم در واقعیت ملاقات نکرده‌ام، اما جزئیات چهره‌شان را بدون هیچ کم و کاستی در خواب می‌بینم و به خاطر می‌سپارم. گاهی حتی اسم‌هایشان را هم می‌فهمم اما خوب... راهی نیست که بتوانم صحت اطلاعاتی که در خواب بدست می‌آورم را بسنجم.همه چیز در خواب‌هایم بیش از اندازه واقعی به نظر می‌رسند؛ احساساتم، بالا رفتن ضربان قلبم هنگام ترسیدن یا هیجان‌زده شدن، ساعتی که می‌گوید رویایم در چه زمانی از روز دارد اتفاق می‌افتد، جزئیات شخصیت و چهره‌ی آدم‌ها و بی‌شمار نکته‌ی دیگر. انگار که رویاهایم، زندگی دوم من هستند. حتی وقتی چیزی را در خواب لمس می‌کنم، به وضوح نرمی یا زبری‌اش را با تمام اعصاب حسی انگشتانم احساس می‌کنم.اما در‌ نهایت سوالی که برایم پیش می‌آید این است که این انسان‌های غریبه، چه کسانی هستند؟ آیا واقعا دارای همان هویتی هستند که در خواب می‌بینم؟ یا صرفا یک مشت تصویرِ ساخته و پرداخته‌ی مغزم هستند؟ کاش بتوانم حقیقت ماجرا را بفهمم...من در برخورد با دیگر انسان‌ها، آدم محتاطی هستم لئاندرو. همیشه سعی می‌کنم فاصله‌ام را با آدم‌ها حفظ کنم تا مبادا به آن‌ها اجازه دهم به من آسیب برسانند. همیشه سعی می‌کنم از خودم در برابر آن‌ها محافظت کنم، اما به راستی کیست که از من، در برابر خودم محافظت کند؟گاهی اوقات کارهایی را انجام می‌دهم که زمانی، حتی فکرش را نمی‌کردم چنین کاری انجام دهم. انگار که ناگهان جسارت، مانند مخدر درون رگ‌هایم نفوذ می‌کند و باعث می‌شود رفتاری برخلاف حالت عادی از من سر بزند. بعد وقتی نشئگی این جسارت از بین رفت، همچون گناهکاری پشیمان شده، یک گوشه می‌نشینم و به کرده‌ام فکر می‌کنم. البته جای شکرش باقی است که چنین وضعیتی، بسیار به ندرت اتفاق می‌افتد.نمی‌دانم... شاید گفتن این‌ها به تو کار درستی نباشد و شاید ناراحتت کند و از من دلخور شوی اما حقیقت همین است. سعی می‌کنم تا حد امکان مهارش کنم اما گاهی نمی‌فهمم چرا افسارش از دستم خارج می‌شود. تلاش می‌کنم حتی همین تعداد دفعات بسیار کم را هم، کم‌تر کنم.به هرحال، نمی‌خواهم چیزی را از تو پنهان کنم. از به اشتراک گذاشتن افکار و روزمره‌هایم با تو لذت می‌برم لئاندروی عزیز من. امیدوارم تو هم از خواندن این نامه‌ها لذت ببری و خسته نشوی.دوست‌دار تو،سوپرنوا.</description>
                <category>Supernova</category>
                <author>Supernova</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jan 2024 20:18:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ی هفتم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Supernova/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-salm9l5o2orr</link>
                <description>لئاندروی خوب منچه خوب است آدم کسانی را داشته باشد تا با آنها صحبت کند. صرف صحبت کردن و درد دل گفتن را بسیار دوست می‌دارم. به خاطر همین هم خیلی دوست دارم که کسی باشم که به حرف‌های دیگران گوش می‌دهد و در مواقع ناراحتی، درد دل‌شان را می‌شنود.اما بسیار ناراحت می‌شوم وقتی می‌بینم عزیزترین افراد زندگی‌ام، هرکدام به نوعی رنج می‌کشند و من جز شنیدن کاری از دستم ساخته نیست. تا به حال همچین شرایطی را تجربه کرده‌ای لئاندروی عزیزم؟ نمی‌دانم باید چه کاری برای بهتر شدن حال‌شان انجام دهم و این بلاتکلیفی مرا عذاب می‌دهد.عجیب این است علتی که هر کدام به‌خاطرش رنج می‌کشد، با دیگری متفاوت است؛ گویی به تعداد آدم‌های دنیا شیوه‌های مختلف برای رنج کشیدن وجود دارد. اما من چطور باید شیوه‌ی مقابله با آن‌ها را یاد بگیرم تا بتوانم به عزیزانم کمک کنم؟ چطور می‌توانم قسمتی هرچند کوچک از باری که روی دوش آنهاست، بردارم و روی دوش خودم بگذارم؟ حتی اگر از سنگینی این بارها کمرم خم شود، راضی خواهم بود؛ اما حاضر نیستم این ناراحتی‌ها لحظه‌ای خم به ابروی آنها بیاورد.به راستی خانواده چیست؟ چطور می‌شود که انسان رنج کشیدن خود را به اخم کردن آنها ترجیح می‌دهد؟ چه چیزی باعث می‌شود یک جمع کوچکِ چند نفره، با صدای خنده‌ها و با هم حرف زدن‌هایشان، از بزرگ‌ترین معادن طلا هم ارزشمندتر شود؟بگذریم. تو هم جزوی از این خانواده هستی لئاندروی عزیزم. تویی که بار رنج‌ها و درد دل مرا به دوش می‌کشی و نیمه‌شب‌ها با تو از هرچه در طی روز بر دلم سنگینی کرده، سخن می‌گویم.مسئله‌ی دیگری که روز گذشته فکر من را به خود مشغول کرد، نفهمیدن بود. چه بسیار چیزها که نمی‌فهمم، چه بسیار چیزها که ناقص می‌فهمم و چه بسیار چیزها که اشتباه می‌فهمم. نسبت آنچه که درست درکش می‌کنم در برابر آنچه که نمی‌فهمم، یا ناقص و اشتباه می‌فهمم، به مثابه‌ی قطره‌ای در میان دریاست.به تازگی متوجه شده‌ام که علاوه بر بی‌نظمی، سردرگمی و پشیمانی، از نفهمیدن و ندانستن هم بسیار وحشت دارم. شاید به خاطر همین است که در طی این سال‌ها سعی کرده‌ام از همه چیز سر در بیاورم و هرچه بیشتر، مطالبی بخوانم. اما موضوعات برای دانستن بی‌شمارند.می‌دانم سخنانم پراکنده و فاقد محتوای مناسب است، از این بابت از تو عذر می‌خواهم. امیدوارم حرف‌هایم تو را خسته نکرده باشند.قربانت،سوپرنوا.</description>
                <category>Supernova</category>
                <author>Supernova</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jan 2024 20:15:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ی ششم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Supernova/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%B4%D8%B4%D9%85-w0ss8rvsvtae</link>
                <description>لئاندروی خوب من،روز بیهوده‌ای را سپری کردم. صبح به محل کار رفتم و وقتی برگشتم، کمی هم کارهای خانه را انجام دادم. بعد سعی کردم بخوابم اما بعد از نیم ساعت با سر و صدا، از خواب پریدم و دیگر نتوانستم بخوابم.اما در کل می‌توانم بگویم که حالم بسیار خوب است. علی‌رغم دردهای جسمانی‌ای که به خاطر گردن و کمرم دارم، حال روحی‌ام در این چند سال اخیر مثال زدنی است. بسیار مقاوم شده‌ام و دیگر اضطراب عذابم نمی‌دهد.می‌دانم که در دنیای امروز و با وجود مشغله‌ی فراوانت، برای تو سخت است که همیشه خوشحال باشی و عصبانی نشوی؛ اما لئاندروی عزیز من، چاره‌ی کار بسیار آسان است. با چیزهای کوچک خوشحال شو. من هم به این شیوه پایبند هستم.نمی‌دانی وقتی می‌توانم به یک نفر کمک کنم چقدر خوشحال می‌شوم. همیشه سعی کرده‌ام در زمان ناراحتیِ افراد، کنارشان باشم و با هر روشی که از توانم ساخته است، به آنها یاری دهم. تلاش می‌کنم همیشه آغوشی گرم و باز برای آن‌هایی که از هوای ابری و بارانی روحشان می‌گریزند، داشته باشم. تو هم از این نظر مثل من هستی مهربانم، این را مطمئنم.پس از تو می‌خواهم هر بار که به کسی کمک کردی، یا هربار که چای نوشیدی، به آسمان نگاه کردی، کتابی خواندی، لبخندی بر چهره‌ای دیدی، برگ سبز گیاهی را لمس و لطافت پوست حیوانی را احساس کردی، خوشحال شوی و سپاسگزار باشی.اکنون بسیار خواب‌آلود هستم و ذهنم بیش از این برای نوشتن یاری نمی‌کند. امیدوارم من را ببخشی.دوست‌دار توسوپرنوا.</description>
                <category>Supernova</category>
                <author>Supernova</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jan 2024 20:14:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ی پنجم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Supernova/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-vwz783jl4o2l</link>
                <description>لئاندروی عزیزم،نمی‌دانی چه هفته‌ی شلوغی داشتم. دیگر از دیدن آدم‌ها سیر شده‌ام. روزانه ده‌ها چهره‌ی مختلف می‌بینم و با بعضی‌ها چند کلمه حرف می‌زنم و بعضی‌ها را نادیده گرفته و از کنارشان رد می‌شوم. از این ارتباطات سطحی، هیچ خوشم نمی‌آید. دلم می‌خواهد در گوشه‌ای دنج بنشینم، یک نفر آشنا هم رو‌به‌رویم باشد، چای بنوشیم و ساعت‌ها حرف بزنیم.امروز اما در خانه ماندم. بسیار از فضای شخصی‌ام و سکوت خانه احساس رضایت می‌کردم. دوست داشتم تا ابد در همان ساعت‌ها، تنها، بمانم. اما افسوس که این احساسات خوش دوام زیادی نداشتند و در طی دو روز آینده هم، باز باید با خیل عظیمی از انسان‌ها در ارتباط باشم. لئاندروی عزیز، ارتباط با آدم‌ها مقوله‌ای سخت و بس پیچیده است. اما به هر زحمتی هم که باشد، می‌خواهم آن را برای خودم آسان کنم.امروز افکار گوناگونی به ذهنم می‌رسیدند. مثل نسیم می‌آمدند، روحم را خنک می‌کردند و می‌رفتند. ناگهان همه‌شان در یک نقطه به هم می‌رسیدند و مثل یک طوفان در جای‌جای مغزم پخش می‌شدند. به برخی بها می‌دادم و برخی دیگر را پس می‌زدم.می‌خواهم به تو بگویم که تصمیماتی برای آینده‌ام گرفته‌ام؛ تصمیماتی که نیازمند عزم و اراده‌ای قوی است. این کاری است که می‌خوام و باید آن را به انجام برسانم اما می‌دانی لئاندروی مهربانم... دیدگاهم نسبت به خودم بسیار مشوش و متزلزل شده. نمی‌دانم به واقع چطور هستم و چگونه نیستم. مطمئن نیستم از پس این کار بر می‌آیم یا نه. اما همانطور که می‌دانیم، تزلزل پایه‌ی ثبات است. شاید این تصمیم باعث شود به تصویری با ثبات از خویش برسم.فردا روز سختی در پیش دارم. گویی محل کارم قرار است شلوغ‌تر از همیشه باشد. از خداوند برای خودم طلب صبر و برای تو طلب سلامتی می‌کنم مهربانم.دوست‌دار توسوپرنوا.</description>
                <category>Supernova</category>
                <author>Supernova</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jan 2024 20:12:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ی چهارم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Supernova/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-hblijqm78ugf</link>
                <description>لئاندرو، عزیز دلمامروز را با رویای عجیبی آغاز کردم. در خواب یک مرد با شنل و کلاه تاپ سیاه‌رنگ، به همراه چند دختر و پسر نوجوان که همگی قدرت‌های عجیبی داشتند را دیدم. مرد دستش را چند بار تکان داد و راه ناشناخته‌ای ناگهان ظاهر شد. در خواب، فهمیدم که آن راه به دنیای دیگری می‌رسد و وقتی آن مرد و همراهانش وارد راه شدند، من هم دویدم و وارد شدم. وقتی وارد شدم، اثری از مرد و همراهانش نبود. من به رفتن ادامه دادم.راه گاهی به چند مسیر فرعی تقسیم می‌شد. به خاطر ندارم که دقیقا وارد مسیر فرعی‌ای شدم یا نه، اما یادم هست که بی‌قرار بودم به انتهایش برسم و ببینم این جهان دیگر، چطور جایی است. در نهایت، سر از یک جنگل درآوردم. پاییز بود و درختان برهنه، اما زمین آکنده از برگ‌های نارنجی و زرد درختان بود؛ برگ‌هایی پهن. همین که خواستم آن دنیا را کشف کنم، از خواب برخاستم.در طی روز فکرم حسابی درگیر این رویا بود و هرچقدر سعی کردم جزئیات بیشتری به خاطر بیاورم، نتوانستم. اما خوشحال می‌شوم اگر خواب‌های مشابهی ببینم و جزئیاتش را با تو در میان بگذارم. می‌دانی، خیلی به عالم رویا اعتقاد دارم.کتابی که می‌خوانم، رفته رفته جالب‌تر می‌شود. به خوبی می‌توانم با شخصیت اصلی آن، یعنی همان موجودی که در کتاب کریه و هیولا توصیف شده، همزاد پنداری کنم. موجودی که بدون خواست خودش خلق شده و آفریدگارش، او را ترک کرده. لئاندروی عزیز، وقتی این موجود از ناراحتی‌ها و غمی که تحمل کرده حرف می‌زند، بسیار برایش متاسف می‌شوم.این روزها بسیار اهمال‌کار و راحت‌طلب شده‌ام. می‌دانم که به احتمال زیاد، تو مرا سرزنش خواهی کرد اما عزیزم، باید بدانی که من بیش از هر شخص دیگری، خودم را سرزنش می‌کنم. این را به تو اعتراف کردم تا باعث شرمساری‌ام شود و فکری به حال این وضعیت بکنم. نمی‌دانم علت این سستی چیست. نمی‌فهمم چطور شد که بهره‌مندی‌ام از ساعات روز تنها در طی یک ماه، اینقدر کاهش یافت. اما به تو قول می‌دهم که این عادت تن‌پروری را ترک کنم و هرچند سخت، به نسخه‌ای بهتر از خودم تبدیل شوم.چند روزی است که به فکر عملی کردن یکی از رویاهای دیرینه‌ام هستم. می‌خواهم حالا که می‌توانم، تنهایی، به یک کافه در یک جای دور بروم. دوست دارم بروم تنها بنشینم، از فضای کافه لذت ببرم و کتاب بخوانم. فقط منتظر یک فرصت مناسب هستم.اما لئاندرو، دلم می‌خواهد به من قول بدهی که یک روز، با هم به کافه برویم. بدون شک هم‌صحبتی با تو برای من بسیار لذت‌بخش خواهد بود. امیدوارم برای تو هم همینطور باشد.چیز دیگری برای گفتن ندارم. روزها بسیار تکراری و بدون هیجان سپری می‌شوند. اما از بابت اینکه حال روحی‌ام بسیار خوب است، شکرگزارم. کاش می‌شد تو هم برای من نامه بنویسی لئاندروی عزیزم...می‌بوسمت.سوپرنوا.</description>
                <category>Supernova</category>
                <author>Supernova</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jan 2024 20:10:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ی سوم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Supernova/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D9%85-c7dhtficspbw</link>
                <description>لئاندروی عزیز،بابت تاخیری که در نوشتن نامه‌ی سوم پیش آمد از تو عذرخواهی می‌کنم. این روزها حسابی سرم شلوغ است. می‌توانی تصور کنی برای چند روز پیاپی در مرکز جمعیت بودن چه احساسی دارد؟ شاید برای تو خوشایند باشد و به آن عادت داشته باشی، اما برای من کمی سخت است.نمی‌گویم خیلی سخت، چون دیگر به اندازه‌ی گذشته بودن در کنار آدم‌های جورواجور برایم فرساینده نیست؛ اما به هرحال همین که نمی‌توانم آنقدر که دلم می‌خواهد فضای شخصی داشته باشم و تنها بمانم، مرا رنج می‌دهد.روزی که گذشت، روز بدی نبود. با احتساب چای صبحانه، چهار لیوان چای نوشیدم و هربار احساس می‌کردم که جریان زندگی دارد وارد رگ‌هایم می‌شود. چند صفحه‌ای هم کتاب خواندم. باقی روز در محل کار و به خواب و رویاپردازی گذشت. وقتی به خانه رسیدم آنقدر پاهایم درد می‌کردند که فقط مسکن خوردم و کمی بعد از آن که مسکن اثر کرد، خوابیدم.اما درباره‌ی رویاهایم... لئاندروی عزیز، به تو می‌گویم که من بسیار انسان رویاپردازی هستم. کافی است چند ثانیه وقت خالی پیدا کنم تا مشغول رویاپردازی شوم. شاید بپرسی راجع به چه چیزی رویابافی می‌کنم؟ جواب این است: همه چیز.با اینکه راجع به همه چیز رویاپردازی می‌کنم، اما قسمت اعظم این همه چیز را، رویاهایی تشکیل می‌دهند که احتمال واقعی شدن‌شان بسیار کم است. آندره ژید راست می‌گوید. &quot; بیماری‌های شگفت انگیزی هست که همان خواستنِ چیزی است که آدمی ندارد. &quot;به چیزهای مختلفی فکر می‌کنم و آرزو می‌کنم که روزی، آنها را داشته باشم. بعد درباره‌ی روزی که آن‌ها را داشته باشم، مدت‌ها رویاپردازی می‌کنم. راه‌های مختلفی که می‌توانند منجر به رسیدن من به خواسته‌ام شوند را بررسی می‌کنم و عیب و ایرادشان را می‌گیرم.اما می‌دانم که تو خیلی اهل رویابافی نیستی، دوست من. تو عمل کردن را می‌ستایی و صرف وقت برای رویاپردازی را نکوهش می‌کنی. حق را به تو می‌دهم، زمانی که می‌تواند صرف انجام دادن عملی برای یک خواسته شود، حیف است که صرف خیال پردازی شود و ثمره‌ای نداشته باشد. اما این خیال‌پردازی‌ها گاهی راه فراری می‌شوند برای دوری از هرچه که زندگی واقعی به تو تحمیل کرده. کافی است چشم‌هایت را ببندی و موقعیتی که می‌خواهی در آن باشی، تصور کنی...گاهی این تصویرها چنان در نظرم حقیقی جلوه می‌کنند که انگار قبلا آن‌ها را زندگی کرده‌ام. حتی انگار هوای آن روز را نفس کشیده‌ام.بگذریم، سرت با حرف زدن راجع به چیزی که به آن علاقه نداری، به درد نمی‌آورم. نامه را همینجا تمام می‌کنم و می‌روم که بخوابم. به امید فردایی بهتر و مفیدتر.دوست‌دار توسوپرنوا</description>
                <category>Supernova</category>
                <author>Supernova</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jan 2024 20:08:05 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>