<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سکوت‌ شب</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Ta0987654321a</link>
        <description>«غروب ثابت کرد، پایان هم زیباست…  
در سکوت شب، رویاهایم برای نوشتن جان می‌گیرند.»</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 15:32:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4230457/avatar/Sj2hbh.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سکوت‌ شب</title>
            <link>https://virgool.io/@Ta0987654321a</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رنگ‌های از دست رفته؛ وقتی خانه دیگر خانه نیست.</title>
                <link>https://virgool.io/@Ta0987654321a/%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-db6bwrturutc</link>
                <description>«زندگی زیباست؛ به‌شرطی که هر روز با صدای آواز دلنشین مادرت، که همچون قناری می‌خواند و با بوسه‌هایی شیرین‌تر از عسل بیدارت می‌کند، روزت را آغاز کنی.سر میز صبحانه، در بازوان محکم پدرت اسیر شوی و گرمای بوسه‌های دلنشینش را همچون طعمِ یک شیرکاکائوی داغ، نوشِ جان کنی. … این‌ها همان نعمت‌های الهی هستند که وقتی در کنارشان هستی، تنها داراییِ جهان می‌پنداری. اما وقتی زمانِ جدایی از آن‌ها می‌رسد، انگار تمام رنگ‌ها از پیش چشم می‌روند. برای من، از دو سال پیش که این گرمای خانواده از من گرفته شد، زندگی دیگر معنایی ندارد. حالا جاده‌ها مه‌آلودند و هیچ شیرکاکائویی داغ طعمِ آن بوسه‌ ها را نمی‌دهد.»#فقدان #سوگ #دلنوشته #دلتنگی #خانواده #تنهایی</description>
                <category>سکوت‌ شب</category>
                <author>سکوت‌ شب</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 03:02:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساعت‌هایی که نقاب از چهره برمی‌دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@Ta0987654321a/%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D9%87%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-vzvqa9y4fntu</link>
                <description>در کنار همدم همیشگی‌ام، «خودِ واقعی»ام را پیدا می‌کنم. نقابی که تمام روز بر چهره‌ام دارم، تا احساساتم را پنهان کنم، کنار می‌رود. در این رهایی، کسی را می‌بینم که در هیاهوی روز گم شده بود؛ خودم را.وقت‌هایی هست که خسته‌ام از این نمایشِ تمام‌عیارِ روزانه. اما همین که شب فرا می‌رسد، وقتی همه چیز آرام می‌گیرد، «سکوت شب» بهترین همدمم می‌شود. همان‌جاست که به درد دل می‌نشینم و آرامشی را حس می‌کنم که در هیچ کجایِ هیاهویِ روز، یافتنی نیست. آرامشی مثل نسیم ملایمی که در بهار می‌وزد و طراوت می‌بخشد.«سکوت شب» با حرف‌های نخ‌نما و دل‌سوزانه‌ی بی‌مورد، تسکینم نمی‌دهد. حضورِ بی‌صدای او، و درکش، به من اجازه می‌دهد تا خودم را، همان‌طور که هستم، پیدا کنم. در همین سکوت است که چراغِ راهنمای درونم روشن می‌شود.#سکوت_شب #خودشناسی #آرامش_درون #خلوت #نقاب</description>
                <category>سکوت‌ شب</category>
                <author>سکوت‌ شب</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 05:02:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آوارِ یادها</title>
                <link>https://virgool.io/@Ta0987654321a/%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%90-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%A7-yrg32zjlyzg9</link>
                <description>این نوشته، سلامِ آرامِ دوباره‌ی من به همراهان همیشگی‌ام است.زلزله‌ی نبودنت، سکوتی ابدی در خانه‌ی دلم کاشت.حالا زیر نورِ کم‌جانِ این روزها،با سایه‌های این ویرانه چه کنم؟«با وجودِ رفتنت، هنوز هم غرقِ آن چشمانِ توام — مانندِ قهوه‌ی تلخِ ناب که گرمایش دلِ مرا به بند کشیده بود…»هنوز گرمای آغوشت در خاطرم زنده است و در سرمایِ نبودنت، تنها به مستیِ آن یادها دل‌خوشم. رفتی؛ اما خاطراتت، چون یغمایی بی‌رحم، تمامِ هستی‌ام را به تاراج برده‌اند. نمی‌دانم این آوارِ یادها مجالی برای طلوعی دوباره باقی می‌گذارد، یا من تا همیشه در همین رفتنِ بی‌پایان خواهم ماند.#دلنوشته #ادبیات #دلتنگی #عشق #تنهایی #خاطره #فقدان</description>
                <category>سکوت‌ شب</category>
                <author>سکوت‌ شب</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 03:20:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خداحافظی موقت؛ قدردان حضور پرمهرتان هستم</title>
                <link>https://virgool.io/@Ta0987654321a/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%AA-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-bo4aeeajpc49</link>
                <description>همراهان عزیز و گرامی ویرگولی‌ام، سلام.مدتی است که در کنار شما، دلنوشته‌ها و داستان‌هایم را به اشتراک می‌گذارم و هر لایک، کامنت و خوانده شدنِ این کلمات برای من ارزشمندترینِ هدایا بوده است. حضور شما و وقتی که برای خواندنِ نوشته‌هایتان گذاشتید، انگیزه و گرمای ادامه‌ی مسیر بود.می‌خواستم به اطلاع‌تان برسانم که به دلیل برخی مشغله‌های شخصی، برای مدتی قادر نخواهم بود وارد سایت ویرگول شوم و ناچارم موقتاً از فضای نوشتن فاصله بگیرم. پیش از رفتن، صمیمانه از تک‌تک شما که با نگاهِ مهربان‌تان من و کلماتم را همراهی کردید قدردانی می‌کنم.تا آن روز، بهترین‌ها را برای‌تان آرزو می‌کنم.با احترام و سپاس،سکوتِ شب</description>
                <category>سکوت‌ شب</category>
                <author>سکوت‌ شب</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 21:00:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنوز</title>
                <link>https://virgool.io/@Ta0987654321a/%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-gsezrvrrmx6b</link>
                <description>هنوز به نبودنت عادت نکرده‌ام.در پیچ‌وخم روزگار، چون خانه‌ای ویران مانده‌ام.با خرابه‌ی دلِ خود چه کنم؟زلزله‌ی نبودنت، سکوتی ابدی در خانه‌ی دلم کاشت.حالا زیر نورِ کم‌جانِ این روزها،با سایه‌های این ویرانه چه کنم؟#سکوت_شب #دلنوشته #احساسی #دلتنگی #فقدان</description>
                <category>سکوت‌ شب</category>
                <author>سکوت‌ شب</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 15:03:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آواره‌ی جست‌وجو</title>
                <link>https://virgool.io/@Ta0987654321a/%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%AC%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D8%AC%D9%88-vpe4dcfsw8vf</link>
                <description>آواره‌ی جست‌وجوسال‌هاستآواره‌ی کوچه و خیابانم.دیوانه‌ام می‌خوانند؛بی‌آن‌که بدانند چه گران‌بهایی را گم کرده‌ام و به دنبالِ آن می‌گردم.به امید آن‌که شاید…یکی شبیه تو بیابم.همه‌جا را گشتم؛اما هرچه بیشتر جست‌وجو کردم، بیشتر فهمیدم:هیچ‌کس شبیه تو نیست.به این حقیقت رسیدم:تو تک بودی…در تمام این دنیا.و از وقتی رفتی،زلزلهٔ نبودنت سکوتی ابدی در خانه‌ی دلم کاشت.حالا زیرِ نورِ کم‌جانِ این روزها،با سایه‌های این ویرانه چه کنم؟</description>
                <category>سکوت‌ شب</category>
                <author>سکوت‌ شب</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 04:10:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاهزاده کوچولو</title>
                <link>https://virgool.io/@Ta0987654321a/%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-qx4viemvdbze</link>
                <description>شاهزاده کوچولو«هیچ وقت یک گل را بو نکرده، هیچ وقت یک ستاره را تماشا نکرده، هیچ وقت کسی را دوست نداشته، هیچ وقت جز جمع زدن عددها کاری نکرده. اوهم مثل تو صبح تا شب کارش همین است که بگوید: «من یک آدم مُهمّم! من یک آدم مُهمّم!» این بگوید و از غرور به خودش باد کند. اما خیال کرده : او آدم نیست، یک قارچ است!»</description>
                <category>سکوت‌ شب</category>
                <author>سکوت‌ شب</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 03:20:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آوای پنهان</title>
                <link>https://virgool.io/@Ta0987654321a/%D8%A2%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-njnudwzfpmw1</link>
                <description>تیتر: 📖 داستان کوتاه: آوای پنهانمریم گلدان ساده‌ای را که هدیه گرفته بود، بی‌اعتنا کنار سطل رها کرد؛ غافل از اینکه در اعماق خاکِ همان گلدان، رازی جادویی خفته است. رازی که تنها دختری با قلبِ عاشقِ طبیعت، مجالِ بیداری‌اش را داشت…✨ آیا مریم می‌تواند صدایِ پنهانِ این گلدانِ کوچک را بشنود؟مقدمه «خاطره‌هایی که قصه شدند… قصه‌هایی که درد شدند.»یکی بود، یکی نبود…توی یکی از همین شهرهای شلوغ که آسمونش همیشه پُر از دود و دَم بود، یه دختر کوچولو به اسم مریم زندگی می‌کرد. مریم تمام روزهای سال رو لحظه‌شماری می‌کرد برای تولد ده‌سالگیش؛ نه فقط برای کیک و شمع‌ها، بلکه برای یه قول مهم… قولِ عزیزجون که گفته بود امسال، «بهترین و جادویی‌ترین هدیه‌ی دنیا» رو براش میاره.مریم تو دلش مدام آرزو می‌کرد:«کاش اون هدیه همون چیزی باشه که دلم می‌خواد… یه چیز خاص، که هیچ‌کس نداره!»بالاخره اون روز رسید.صبح زودتر از همه بیدار شد. یه حس عجیبی تو دلش بود… باورش نمی‌شد انتظارش تمام شده باشد! از شدت هیجان، دل توی دلش نبود که هر چه زودتر عزیزجون از روستا برسد و آن کادوی خاص را ببیند. از همان صبح، خانواده مشغول آماده کردن خانه برای یک جشن باصفا بودند، جشنی که قرار بود بهترین خاطره عمر مریم شود. خانه را با کاغذهای رنگی و بادکنک‌های رنگارنگ تزیین کردند. مریم با ذوق لباس آبی پرنسسی‌اش را پوشید و تو آینه، لبخند زد و زیر لب گفت: «بهترین روز دنیا شروع شد!»شب رسید.مهمونا یکی‌یکی آمدند، جشن شروع شد، مریم شمع ده‌سالگیش را فوت کرد و کادوها پشت‌سر هم باز شدند… عروسک‌های خوشگل، لباس‌های رنگی شاد…اما چشم مریم مدام دنبال عزیزجون بود. تا بالاخره نوبتش رسید. عزیز یه جعبه‌ی کوچیک و معمولی گذاشت جلوی مریم.مریم با تعجب و ذوق جعبه را باز کرد. وای! درون جعبه چیزی جز یک گلدان گلی ساده با یک گل معمولی و تازه نبود؛ نه خاص بود، نه فانتزی…از دیدن گلدان خشکش زد. چند لحظه بعد به خودش آمد. «پس این همه انتظار چی شد؟» در دلش گفت: «آخه عزیزجون، من نمی‌دونم این گلدون و گل کجاش خاص و رؤیایی است؟ کادوهای بقیه که بهتر بودن!»اما برای اینکه دل عزیزش نشکند، لبخند مصنوعی زد و تشکر کرد…آن شب با خوشی گذشت، اما مریم دیگر حسی به آن گلدان نداشت. نه آبش داد، نه گذاشت دم پنجره. گل بیچاره هر روز پژمرده‌تر شد تا بالاخره یک روز با ناراحتی برش داشت، گذاشت کنار سطل زباله و زیر لب غر زد:«آخه عزیزجون، گلدون هم شد کادو؟!»دقیقه‌ای بعد، دختری به اسم سوگند – همان که همه تو محل بهش می‌گفتند «ملکه‌ی طبیعت» – از آنجا رد می‌شد. سوگند عاشق گیاه‌ها بود. همین که چشمش به آن گلدان افتاد، دلش هُری ریخت. با غصه بغلش کرد، گل را نوازش کرد…کم‌کم گل جان گرفت. سوگند با ناباوری نگاهش کرد و وقتی به خودش آمد، با لبخند گلدان را به خانه برد.وقتی خواست خاک گلدان را عوض کند، دستش به یک صندوقچه‌ی چوبی کوچک خورد. بازش کرد… یک سازدهنی براق و عجیب!سوگند ساز را برداشت و فوتّی زد… یک بوی خوش خاص از گل بلند شد، انگار چند تا خاطره‌ی فراموش‌شده توی فضا پخش شدند… حالا کل اتاق غرق یک حس گرم و زنده بود. پرنده‌ها دورش جمع شدند و شروع کردند به خواندن و بال زدن دورش.دو ماه بعد…مریم با خانواده رفته بود روستای عزیزجون. وسط حرف‌ها یه‌هو یادش افتاد و پرسید:«راستی عزیزجون، اون سازدهنی یادگار پدرت چی شد؟ قرار نبود تو تولد ده‌سالگیم بدی بهم؟»عزیز لبخند زد و گفت:«قربونت برم، همان سازدهنی را زیر خاک آن گلدان پنهان کرده بودم. ساز و گل همیشه با هم‌اند، چون هر دو روح آدم را تازه می‌کنند. می‌خواستم وقتی به گل رسیدگی می‌کنی، خودت پیدایش کنی.»مریم جا خورد. من‌من‌کنان گفت:«یعنی… توی گلدون بود؟!»یاد گلدان خشکیده‌ی کنار سطل زباله افتاد… بدنش یخ کرد. فهمید فقط یک گل را دور نینداخته، بلکه هدیه‌ی جادویی عمرش را با بی‌توجهی از دست داده — چون بلد نبود با دقت، به زیبایی‌های ساده نگاه کند…</description>
                <category>سکوت‌ شب</category>
                <author>سکوت‌ شب</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 01:40:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه ساده بازی خوردم</title>
                <link>https://virgool.io/@Ta0987654321a/%DA%86%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%85-w0azb7nxtbhq</link>
                <description>چه ساده بازی خوردم«تا حالا شده به کسی اعتماد کنی و سال‌ها بعد تازه بفهمی ای دل غافل… چه ساده بازی خوردی؟گاهی آدم‌ها از اعتماد آدم سوءاستفاده می‌کنن، بی‌آن‌که حتی لحظه‌ای به زخمی که می‌زنن فکر کنن. کاش آدم‌ها قدرِ اعتمادی که بهشون می‌شه رو بیشتر می‌فهمیدن.»</description>
                <category>سکوت‌ شب</category>
                <author>سکوت‌ شب</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 06:10:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و این سکوتِ بی‌انتها</title>
                <link>https://virgool.io/@Ta0987654321a/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7-czm1ufgkumcm</link>
                <description>چه کنم در این دنیای فانی که بی‌شما، حس می‌کنم غریبه‌ترین انسانِ روی زمینم؟ میانِ مردمانش، میانِ خنده‌ها و گریه‌هایشان، من در سکوتی فرو رفته‌ام که هیچ‌کس درکش نمی‌کند. انگار که من دیگر به این دنیا تعلق ندارم، یا شاید هم این دنیا دیگر برای من همان دنیای سابق نیست.«زلزلهٔ رفتنت، سکوتِ ابدی را در خانه‌ٔ دلم کاشت. حالا زیرِ نورِ کم‌جانِ این روزها، با سایه‌هایِ این ویرانه چه کنم؟»</description>
                <category>سکوت‌ شب</category>
                <author>سکوت‌ شب</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 23:20:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرانهٔ دل</title>
                <link>https://virgool.io/@Ta0987654321a/%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94-%D8%AF%D9%84-y0upni1u4dgs</link>
                <description>ویرانهٔ دلبعد از رفتنت،منبعِ آرامشم را در این گیتی می‌جویم،اما دریغ از لحظه‌ای آسودگی.بعد از رفتنت،به که تکیه کنم تا دلم قرص باشددر این پیچ و خمِ روزگار؟دریغ از سنگِ صبوری…«زلزلهٔ رفتنت، سکوتِ ابدی را در خانه‌ٔ دلم کاشت. حالا زیرِ نورِ کم‌جانِ این روزها، با سایه‌هایِ این ویرانه چه کنم؟»</description>
                <category>سکوت‌ شب</category>
                <author>سکوت‌ شب</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 04:10:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>🎧 در آغوشِ سکوت شب</title>
                <link>https://virgool.io/@Ta0987654321a/%F0%9F%8E%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4%D9%90-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D8%B4%D8%A8-ljujysxt3dyh</link>
                <description>🎧 در آغوشِ سکوت شبدر سکوتِ شب، وقتی همه‌چیز آرام می‌گیرد، سکوت بهترین همدمِ من می‌شود. با او به دردِ دل می‌نشینم و آرامشی دست‌یافتنی‌تر از هر زمانِ دیگر حس می‌کنم؛ آرامشی شبیهِ نسیمِ ملایمی که بر شاخه‌های بهار می‌وزد.سکوتِ شب، با حرف‌های کلیشه‌ای و ترحّم‌آمیز تسکینم نمی‌دهد؛ بلکه با حضورِ بی‌صدا و درکش، به من اجازه می‌دهد تا خودم را بیابم. در این سکوتِ عمیق، نقابی را که در روز بر چهره می‌گذارم تا احساساتم را پنهان کنم، کنار می‌زنم؛ و در این رهایی، با خودِ واقعی‌ام روبه‌رو می‌شوم — کسی که در هیاهوی روز گم شده بود.</description>
                <category>سکوت‌ شب</category>
                <author>سکوت‌ شب</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 22:40:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جورابی که کفشم بود</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%D8%AC%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D9%81%D8%B4%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF-yssrdog9fqls</link>
                <description> جوراب‌هایی که برای پاهای بی‌رمق من حکم کفش بود  – «وای بچه‌ها! این دختره ریزه‌میزه رو دیدین؟»  – «کدومو می‌گی؟ همون که ردیف اوله؟… عه پاشو ببین!»  – «پاهاشو! وای، کفش نپوشیده.»  – «اینو باش… فکر کرده خونه‌ی خالش نشسته!»  – «کنار برین… بذار ببینم این دخترِ افسانه‌ای که می‌گن کیه.اِ چرا با جوراب نشسته؟»  – «شاید کفشاش خراب شده، بذار بپرسیم.»  – «اه مهتاب، باز شروع نکن! نمی‌بینی لباساش گشاده؟ معلومه فقیره.»  – «بس کن بهاره… من که هنوز چیزی نگفتم.»  پچ‌پچ بچه‌ها منو از خیالاتم بیرون کشید. آفتاب زمستونی از پنجره روی نیمکت‌ها افتاده بود. سرم رو بلند کردم؛ چند جفت چشم پر از تعجب مستقیم به من خیره شده بودن. انگار همه نگاه‌ها یک‌هو روی پاهای برهنه‌م قفل شد.  پشت هر نگاه یه چیزی پنهون بود؛ یکی کنجکاوی، یکی دلسوزی، یکی ترحم، یکی تحقیر. همهمه‌ی کلاس بالا گرفت. هر کسی برای پاهای بی‌کفش من، یه قصه تو ذهنش ساخت.  درحالی که من هنوز باورم نمی‌شه که توی کلاس نشستم. می‌ترسم… نکنه این فقط یه رؤیای شیرین باشه.  بچه‌ها چه می‌دونستن… من از بچگی عاشق کفش بودم. همیشه دوست داشتم کفش‌های خوشگل بپوشم، یه چیزی که به پاهای کوچیک و بی‌رمقم جلوه بده. اما هیچ‌وقت کفشی اندازه‌ی من پیدا نمی‌شد.  یهو یاد دیروز افتادم… داشتم با عروسک‌هام بازی می‌کردم که مامان و آبجی با شوق وارد خونه شدن. هر دو منو بغل کردن و خبری دادن که مدت‌ها انتظارش رو می‌کشیدم.  آبجی با صدای پرهیجان گفت:  – «هانیه! عزیزم، بالاخره تو هم می‌تونی مثل همه بری مدرسه. اینم فرم و کفش‌هات!»  با شنیدن حرفش انگار دنیا رو بهم دادن. باورم نمی‌شد! با جیغ خوشحالی لباس و کفش‌هام رو پوشیدم و گفتم:  – «آخ جون! راست می‌گی آبجی جونم؟»  آبجی خندید و گفت:  – «آره، با کمک خانم هاشمی تونستیم تو رو مدرسه‌ی نزدیک خونه ثبت‌نام کنیم.»  از خوشحالی دوباره داد زدم:  – «آخ جون! پس فردا می‌رم مدرسه!»  مامان با مهربونی نگاهم کرد، لباس و کفش‌هام رو برانداز کرد و آهی کشید:  – «نه عزیز مادر… فردا نمی‌شه.»  اشک‌هام سرازیر شد. با بغض گفتم:  – «چرا مامان؟ مگه نگفتین مدرسه منو قبول کرده؟ پس چی شد؟»  مامان با صدای لرزون جواب داد:  – «عزیز دل مامان، کفشاتو ببین… چقدر بزرگه برات. لباس‌هات هم با اینکه کوچک‌ترین سایزه، باز گشاد روی تنت. باید بریم بازار یه کفش اندازه‌ی پاهای کوچولوت پیدا کنیم. تازه به یه ویلچر هم نیاز داری.»  با صدای لرزون گفتم:  – «بازم باید صبر کنم؟»  خواهر و برادرهام طاقت گریه‌م رو نداشتن. هرکدوم به فکر فرو رفتن… باید چیزی پیدا می‌کردن که حکم کفش رو برام داشته باشه. بعد از کمی فکر، به این نتیجه رسیدن که یه جوراب خوشگل و تمیز می‌تونه برای پاهای خسته‌م همون نقش کفش رو بازی کنه.  آخرش مامان راضی شد؛ اجازه داد با همون جوراب‌ها برم مدرسه. اون لحظه انگار رو ابرها قدم می‌زدم…  نمی‌دونم دیشب چطور خوابم برد. از هیجان، صبح زود بیدار شدم؛ دل تو دلم نبود. هنوز باورم نمی‌شد که بالاخره دارم به آرزوم می‌رسم.  دی‌ماه ۱۳۷۹ بود که همراه مامان و آبجی پا گذاشتم به دنیای جدیدم. آبجی منو روی نیمکت اول نشوند، یه بوسه‌ی پرمهر از مامان و آبجی گرفتم، و اون‌ها رفتن.  من موندم و سکوت کلاس… سکوتی پر از نگاه، پر از پرسش، پر از حرف‌های ناگفته. با صدای خانم معلم دوباره به خودم اومدم. نفس عمیقی کشیدم و به درس گوش دادم.  از اون روز، هر بار که آفتاب زمستونی روی پاهای بی‌کفش‌م افتاد، یادم رفت فرق من با بقیه چیه. فقط یادم موند که من حالا دانش‌آموزم.  «کاش آدم‌ها قبل از قضاوت، جوراب‌های شوق ما را، جای کفش‌های نداشته‌مان می‌دیدند.» </description>
                <category>سکوت‌ شب</category>
                <author>سکوت‌ شب</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jan 2026 03:30:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یتیمی: آتشی که خاموش نمی‌شود</title>
                <link>https://virgool.io/@Ta0987654321a/%DB%8C%D8%AA%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D8%AA%D8%B4%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-vlqn7czmhb56</link>
                <description>امان از درد یتیمی که جان سوزاست ‌؛چونان کوره‌ای گداخته، جان را می‌سوزاند.دردی ناعلاج که هرگز درمانی ندارد،حتی بزرگان وطبیبان از مداوایش عاجزند.هیچ آغوشی نیست که توان آرام کردنت را داشته باشد،شاید آغوشی، نوازش‌دستی، برای لحظاتی تسکینت دهد،این آرامش هرگز همیشگی نیست.</description>
                <category>سکوت‌ شب</category>
                <author>سکوت‌ شب</author>
                <pubDate>Mon, 15 Sep 2025 03:00:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سهم من از دنیا: طوفانی در دل و جملات کلیشه‌ای</title>
                <link>https://virgool.io/@Ta0987654321a/%D8%B3%D9%87%D9%85-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%B7%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D9%88-%D8%AC%D9%85%D9%84%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A7%DB%8C-ld8pgdl05apj</link>
                <description>این نوشته‌ها، فریادی خاموش از اعماق وجود هستند. روایتی از درد و رنجی که گویی هیچ مرهمی در این دنیا توان تسکین آن را ندارد. زخمی عمیق بر جان و روح که در پی التیام، سرگردان است.ای عزیزان! از جبر زمانه، درد خود را با که گویم؟ به آغوش چه کسی پنهاه برم تا باخیال راحت بگریم؟ آیا کسی هست که برای آرام کردن این تن خسته،از جملات کلیشه‌ای دست بردارد؟ از گفتن”  عزیزم، بس کن! تا کی می خواهی گریه کنی؟ مادرت دیگر زنده نمی شود”؟ غافل از آنکه تمام وجودم طوفانی ست....</description>
                <category>سکوت‌ شب</category>
                <author>سکوت‌ شب</author>
                <pubDate>Thu, 11 Sep 2025 06:13:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رقص با درد: وقتی ترس، تسلیم می‌شود</title>
                <link>https://virgool.io/@Ta0987654321a/%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-gax297ltlfkb</link>
                <description>تا حالا شده از درد و رنج فرار کنی؟ شده حس کنی تنهایی داره خفه‌ت می‌کنه؟ من یه زمانی فکر می‌کردم درد، دشمن منه. اما حالا فهمیدم…“عزیزان، مرا از چه می‌هراسانید؟ از درد و رنجی که از نخستین بذرِ تولد، همدم جان من است.”“مرا از چه می‌ترسانید، عزیزان؟ از درد و رنج؟ حال آنکه خود از همان بذرِ تولد، با من همراه گشته است.”“مرا از درد و تنهایی هراسی نیست ‌‌که خود زاده‌ی درد و تنهایی‌ام.”درد، بخشی از وجود ماست. تنهایی، فرصتی برای شناخت خود. به جای فرار، بیا باهاشون روبرو بشیم. باهاشون برقصیم. اون وقته که می‌فهمیم چقدر قوی هستیم.</description>
                <category>سکوت‌ شب</category>
                <author>سکوت‌ شب</author>
                <pubDate>Wed, 10 Sep 2025 05:32:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از تاریکی تا انتظار باران</title>
                <link>https://virgool.io/@Ta0987654321a/%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-pbckfaou4xnu</link>
                <description>“مرا از خیس شدن زیر باران هراسی نیست که خود زاده ی بارانم”“مرا از درد و تنهایی هراسی نیست ‌‌که خود زاده‌ی درد و تنهایی‌ام”“مرا از تاریکی بیم مدهید، که من خود تاریکی‌ام.”</description>
                <category>سکوت‌ شب</category>
                <author>سکوت‌ شب</author>
                <pubDate>Mon, 08 Sep 2025 07:18:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>