<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های تابش</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Tabesh</link>
        <description>شیدای خواندن و نوشتن و شنیده شدن.
&quot;نه فرشته‌ام نه شیطان، کی‌ام و چی‌ام؟ همینم&quot; _حسین منزوی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:48:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3186314/avatar/1m7CKN.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>تابش</title>
            <link>https://virgool.io/@Tabesh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سی میلیون عقب بودم و می‌دویدم...</title>
                <link>https://virgool.io/@Tabesh/%D8%B3%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%82%D8%A8-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF%D9%85-zac9jrrxfox4</link>
                <description>سلام از طرف دانشجویی که در انتظار شروع ترم سومه🙋‍♀️حالا که شاهد بازگشت دوستان کنکوری در سایت ویرگول هستیم، دفترچه خاطراتم رو آوردم تا صادقانه احوالات بعد از کنکور تیرماه رو باهاتون به اشتراک بذارم. نوشته‌ای که پر از ناامیدی، حتی کمی خشم و خوددرگیری‌های بسیار بود!سلام! این نود و هشتمین دفعه‌ای است که دست به قلم می‌شوم.. حقیقتاً خطم افتضاح شده و بابتش ناراحتم؛ اما بگذریم!حالا تقریباً همه چیز تمام شده. فعلاً منتظر نتایج کنکوریم و ترسیده و هیجان زده! راحت بگویم؟ امیدی ندارم :)من تلاشم را کردم و بیش از این نمی‌شد. جدی می‌گویم! نگاهی به رگ و ریشهٔ مزخرف آبا و اجدادم بینداز تا ببینی که همه کارگر ساده بودند.( من واقعاً به قشر خاصی قصد بی‌احترامی نداشتم و ندارم. فقط اون زمان عصبانی بودم. همین🥲)خیلی دیوانه شدم از این که خطم افتضاح شده؛ ولی خودم را گول می‌زنم که آدم‌های باهوش دستخط‌شان بد است. این‌طوری قدری آرام می‌شوم.باید دربارهٔ رشته‌ها تحقیق کنیم و دانشگاه‌ها. دوستم خیلی جالب است چون از چندین سال پیش، فکر همه چیز را کرده! خودش می‌گفت پلن A نشد، می‌ریم پلن B و... من حتی برای امروزم هیچ برنامه‌ای ندارم. یعنی دیگر دوست ندارم داشته باشم! خسته شدم!سوار قایقی هستم که از عمد، پاروهایش را انداختم دور و اجازه می‌دهم موج‌ها مرا پیش ببرند. این احوالات طبیعی است؟کانال دختری را در برنامهٔ ایتا دنبال می‌کنم که او هم به قول خودش به «افسردگی پس از کنکور» دچار شده! نکند افسردگی پس از نتایج هم بگیرم؟!راستی کتاب «چلنجر دیپ؛ عمیق‌ترین نقطهٔ دنیا» تمام شد. خیلی دوستش داشتم. نویسنده‌اش به معنای واقعی یک اعجوبه است. رفت در فهرست نویسنده‌های محبوب.چشم‌هایم خیلی ضعیف‌تر شده؛ خیــلی زیاد! و این مسئله دارد مثل سگ مرا می‌ترساند. البته با وجود عمل لیزیک و... شاید نباید زیادی نگران بود؟خیلی خسته شدم و اینجا هم سکوت محض است و فقط صدای موتور کولر شنیده می‌شود که صد رحمت به لالایی!مراقب خودت باش و تو را به جانِ من شروع کن!۱۴۰۳/۰۵/۲۱ یکشنبه.و حالا بیا چند برگه ورق بزنیم و بریم به تاریخ ۲۰ خردادماه امسال. طبق معمول باورم نشده باید ۴۰۴ بنویسم! انگار برخلاف تصورم، همه چیز تا حدود خوبی پیش رفته. ( اما دستخطم که این‌قدر درگیرش بودم، تغییر خاصی نداشته😁)مطمئنم اگه می‌تونستم به تابشِ پارسال پیام بدم و بهش بگم اون‌قدرها هم اوضاعت بد نیست ، هرگز باورش نمی‌شد.حق داشت. بدون کوچیک‌ترین هزینه‌ای و توی یه دبیرستان دولتی، مدام خودش رو با بقیه مقایسه می‌کرد و می‌ترسید که نشه! تابشِ اون روزها هر لحظه که ناامید می‌شد، صدای همکلاسی‌اش رو می‌شنید که راست یا دروغ، می‌گفت:«بابام در مجموع ۳۰ میلیون هزینه کرده...» یا اون یکی که ۱۱ میلیون و خورده‌ای.تابش با تعداد تست یا درصد خودش رو با دیگران نمی‌سنجید، با «میلیون» می‌سنجید و عقب بود. ۳۰ میلیون عقب بود و هر چی می‌دوید نمی‌رسید.اما امروز همه‌مون رسیدیم به اونچه که دلمون می‌خواست ( یا حداقل خانواده‌هامون دلشون می‌خواست) و حال روحی‌مون &quot;عادلانه&quot; یکسانه...امیدوارم شمایی که الان در انتظار نتایج هستید، با بهترین خبرهای ممکن مواجه بشید و همیشه حالتون خوب باشه🤍پ.ن: راستی شما هم دفترچهٔ روزمره نویسی دارید؟ واقعاً بامزه‌ست. بعضی وقت‌ها که نوشته‌های قدیمی رو مرور می‌کنید، حس سفر در زمان به آدم دست می‌ده.</description>
                <category>تابش</category>
                <author>تابش</author>
                <pubDate>Sat, 26 Jul 2025 20:02:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگه حق نداری بنویسی! روایت جنگ روانی نویسنده</title>
                <link>https://virgool.io/@Tabesh/%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%DB%8C-%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%87-y0so2jbypegz</link>
                <description>📌 هشدار محتوایی:این داستان حاوی تصویرسازی‌های ذهنی، نمادین و کمی خشونت‌آمیز است. اگر روحیه‌ی حساسی دارید، لطفاً با آگاهی کامل بخوانید. تمام عناصر داستان، استعاره‌هایی از کشمکش‌های درونی ذهن انسان هستند و نباید به عنوان واقعیت تلقی شوند.می‌خواست چشمانش را باز کند اما نور شدیدی، مانع از این کار می‌شد. وقتی بالاخره بعد از چندین دقیقه، منبع نور کنار رفت، توانست چشمانش را باز کند و ببیند که خورشید عظیم روی صورتش، چراغ اتاق عمل بوده است.هوا بوی آهن زنگ زده می‌داد و سقف و دیوارهای اطراف، بیشتر به یک غسالخانه شباهت داشت تا اتاق جراحی بیمارستان.پرستار ( یا شاید خانمی که صرفاً لباس پرستاری پوشیده بود) از پشت ماسک سبز پررنگ، نگاه تهدیدآمیزی به او کرد و سُرم را که هنوز سرشار از مایعی سیاه بود، محکم از آرنجش بیرون کشید. احتمالاً همان لحظه بود که دختر فهمید مچ دست چپش قطع شده است._ یه روزی بابتش ازم تشکر می‌کنی.پرستار بداخلاق، لحظاتی قبل با همان نگاه محبت آمیزش! از اتاق خارج شده بود. پس این جمله را مَردی گفت که گویا تازه در روشویی محقرانهٔ آنجا، دستانش را شسته بود و حالا، آب مثل قیری چسبناک و غلیظ، از انگشتانش روی سرامیک‌های شکسته، چکیده می‌شد.دختر لرزید. جوری که انگار پایه‌های تخت را کسی تکان داده باشد.در آن لحظه مثل ماهی بیرون از آب، نفس-نفس می‌زد و نمی‌توانست تصمیم بگیرد کدام ترسناک‌تر است؟ نگاه کردن به مچ دست راستش و بررسی اینکه آن هم قطع شده یا نه، یا خیره شدن به صورت شخصی که نیمی از صورتش به واسطهٔ اسید زیباتر شده بود!_ گمون کنم حالا خیالمون راحت شد که هرگز نمی‌تونی چیزی بنویسی!مرد صورت اسیدی با لباس‌هایی که بیشتر به درد جوشکاری می‌خورد تا اتاق عمل، به طرز بی‌رحمانه‌ای به هر دو دست دختر اشاره داشت.«چرا؟» قربانی‌هزاران سوال داشت؛ اما مهم‌ترینش را پرسید.صورت اسیدی، لبخند پهنی زد تا دندان‌های طلایش را به رخ بکشد و با لحنی که انگار همه چیز واضح است، توضیح داد:« دلم نمی‌خواست شکست بخوری! تو دیوانهٔ نوشتن شده بودی... یادت هست؟...»ایستاد تا لکه‌های خون روی یقه‌اش را در آینهٔ جیبی بررسی کند:«...سرکش شده بودی. همهٔ نوشته‌هات رو صادقانه به اشتراک می‌ذاشتی. توهم زده بودی که ارزش خونده شدن داری! شبانه روز توی سرت فریاد می‌کشیدم که وقتی هزاران نویسندهٔ بهتر از تو در جهان وجود داره، وقتی بقیه سن و سال بیشتر و تجربهٔ بیشتری دارن...» خونِ روی یقه، با تف پاک نمی‌شد:«... حق نداری چیزی منتشر کنی! چون کامل نیست. چون عالی نیست. چون در سطح بقیه نیست و بی‌نهایــت مبتدی و ضعیفه!»نگاهش از پشت آینهٔ جیبی، مثل پرتاب دارت روی مردمک دختر اصابت کرد:« گوش نکردی! یه جوری چشمات رو بسته بودی روی من، انگار هرگز توی وجودت زندگی نکرده بودم...!»لحن صحبتش جوری بود که انگار آشپزی حرفه‌ای، ادویهٔ خشم و ترحم و دلشکستگی را با ترکیب مناسبی، مخلوط کرده باشد.دخترک مات و مبهوتِ هیولای رو به رویش بود که حالا در صدایش، بارقه‌هایی از آشنایی می‌دید. هربار که دست به قلم شده بود، هر زمان ایده‌ای ناب به ذهنش خطور کرده بود، حتی زمانی که تا مرز انتشار نوشته‌هایش پیش رفته بود، این صدا شبیهٔ موجی بود که از عمیق‌ترین نقطهٔ وجودش، به سمت قلبش می‌کوبید و طوری او را به عقب هل می‌داد که انگار هرگز یک قدم هم به جلو برنداشته است._ نگاهت! عوض شد؛ پس... شناختی؟!صورت‌اسیدی از اینکه کسی بالاخره او را به جا آورده بود، آهی از آسودگی کشید.دختر حالا کم کم هوشیاری‌اش را به دست می‌آورد. نگاهش روی دیوارهای نم‌دار می‌لغزید تا راه نجاتی پیدا کند و در همان حین، تلاش می‌کرد به خودش القا کند که آنچه در هوای آلوده‌اش نفس می‌کشد، بیشتر از تجربهٔ یک کابوس نیست.شاید همین القای ذهنی بود که کمک کرد تا مچ‌های دستش را ترمیم کند.در مقابل چشم‌های هراسان صورت‌اسیدی، انگشتان دخترک شروع به جوانه زدن کرد. هم‌زمان، مایع درون سُرُم شفاف شد و دیوارها رنگ روشن‌تری گرفتند. بوی مطبوعی شبیه به عطر یاس و بهار نارنج، در فضا پیچید و صورت‌اسیدی نمی‌توانست هیچ واکنشی داشته باشد؛ زیرا به شدت کوچک و حقیر شده بود و حتی نمی‌توانست قدمی بردارد؛ چه برسد به اینکه بخواهد مجدداً سرکوفت و تحقیر دختر را از سر بگیرد.منتقد درونی شما چه شکلیه؟ آیا شما هم قبل از نوشتن یا شروع هر کاری، صداش رو می‌شنوید؟برای من که ماشاءالله خیلـی پهلوون و قوی تشریف داره! همیشه بابت بی‌نقص نبودنِ هر کاری که می‌کنم روی اعصابمه. جالبه که اگه بقیه ضعیف عمل کنن یا اشتباه کنن چندان قضاوتشون نمی‌کنه و فقط سر خودم این همه حساسیت به خرج می‌ده. گفتم شاید بهتر باشه با نوشتن این متن، بالاخره از جام بلند بشم و حالش رو بگیرم :)دلم می‌خواد خطاب به کمال‌گرایی افراطی و اشتباه همگی‌مون، بلند بگم که هیچ چیز و هیچ کس نمی‌تونه از اولش کامل و بی‌عیب باشه. متوجهیم که چقدر نگرانمون هستید اما باور کنید که فقط دارید سدِ راهمون می‌شید. لطفاً یکم مهربون‌تر باشید و اجازه بدید جسارتش رو داشته باشیم که کاری رو شروع کنیم یا حداقل خودمون رو در چیزی محک بزنیم.در پایان دعوتتون می‌کنم که شما هم اگر دوست داشتین، در وصف یا خطاب به صدای سرکوب کنندهٔ ذهنی‌تون، چیزی بنویسین⁦♡⁩</description>
                <category>تابش</category>
                <author>تابش</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jul 2025 13:01:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش معرفی کتاب: &quot;دختر انار&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/BABA-YAGA/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%B1-hc3odnqwr0pb</link>
                <description>حاضری به خاطر یه انار، از همهٔ زندگیت بگذری!؟کیف بنددارم را روی دوشم انداختم و دوباره قدم به جادهٔ خاکی گذاشتم‌. میوهٔ قرمزم را محکم در دست گرفته بودم. این انار برای من نشانهٔ امید بود. اندکی شیرینی، پس از آن همه تلخ‌کامی. می‌خواستم آن را با عُمَر و سیما شریک شوم. با این کار شرایط بهتر نمی‌شد ولی فکرش خوشحالم می‌کرد.                                                           هنوز هم به یاد دارم که در آن لحظه چه‌قدر سرخوش بودم.                                                                         لحظه‌ای که پس از آن دنیایم تغییر کرد. &quot;ایشا سعید&quot; نویسنده، وکیل و معلم پاکستانی_کانادایی است. او در کتاب «دختر انار» سرنوشتِ «اَمَل» دختر شجاع روستا زاده‌ای را برایمان روایت می‌کند که برای طلب حقوق خود و تحقق بخشیدن به آرزوهایش، در فضای متعصبانهٔ پاکستان، گام‌های مهمی بر می‌دارد.  ایشا سعید:                                                       «برای بهتر کردن دنیا، لازم نیست حتماً در تیتر رسانه‌ها ظاهر شویم‌. هر فعالیتی که در جامعهٔ خودمان و فراتر از آن، برای تبلیغ خیر و خوبی انجام می‌دهیم اهمیت دارد.                                     مسئلهٔ بردگی قراردادی، که در این کتاب به آن پرداخته شده، مقوله‌ای جهانی است که در زندگی میلیون‌ها انسان تأثیرگذار بوده...» 📚افتخارات این کتاب: _پرفروش‌ترین کتاب نیویورک تایمز  _نامزد جایزهٔ گودریز برای نوجوانان (۲۰۱۸)   _نامزد جایزهٔ کتاب نوجوانان ربکا کودیل (۲۰۲۱)  مشخصات: •مترجم: فاطمه پارسا    •انتشارات: پرتقال  •تعداد صفحات: ۲۱۵ این کتاب رو بخونید و با &quot;اَمَل&quot; و ارادهٔ مصممش برای ایستادن در مقابل ظلم، همراه بشید.بخش دوم چالش: کتابی که قراره بنویسم... ایده‌های بسیاری دارم ولی این در حال حاضر، برام جذاب‌تره.  شاید در آینده یه پست از ایده‌هام نوشتم.اسم کتاب: رُباتان_۰۱    ژانر: علمی تخیلی/ درام (دارای ۱۸۰ درجه تفاوت با کتاب قبلی😁) ایده اولیه، حدوداً ۴_۵ سال پیش و از لحظه‌ای شروع شد که با خودم فکر کردم: اگه یه روزی برسه که ربات‌ها نسبت به آدم‌ها محبت بیشتری نشون بدن چی!؟ فرض کنید در آینده‌ای دور، هر خانواده‌ای یه ربات شخصی داره. جنگ جهانی پنجم در حال وقوع هست و  مردم هم طبق چیزی که همیشه در تاریخ تکرار شده، جهت نالایق بودن حاکمان‌شون، نسبت به حفظ کشورشون از نیروی بیگانه، تمایلی ندارن و حتی مخفیانه، علیه اون‌ها اقداماتی انجام می‌دن. پسر جوون خانوادهٔ الف هم به صورت مستمر، با عضویت در گروه مخفیانه‌ای، علیه حاکمان ظالم فعالیت‌هایی انجام می‌ده. مأموران حکومتی به دنبال اعضای اون انجمن هستن و برای همین، خانوادهٔ الف از خونه خارج نمی‌شن تا مبادا ربات‌ها اون‌ها رو شناسایی کنن. بعد از مدتی که آذوقه تموم می‌شه، اون‌ها از ربات شخصی‌شون «رباتان_۰۱» تقاضا می‌کنن که برای پیدا کردن اقلام غذایی از خونه خارج بشه. رباتان در نیمهٔ راه، با کودکی تنها و گریان در کالسکه مواجه می‌شه و طبق چیزی که براش برنامه‌ریزی شده، کودک رو برای آروم کردن به بغل می‌گیره و همراه خود می‌بره. غافل از اینکه وقتی به خونه می‌رسه، با اجساد غرق در خونِ صاحبانش مواجه می‌شه!                                                           رباتان، با مرگ صاحبانش، به حالت خودکار در میاد و به تکاپو می‌افته تا هم‌زمان با مراقبت از کودک غریبه، پرده از راز کشته شدن خانوادهٔ الف، کنار بزنه. از اون طرف، ربات‌های جنگنده، رباتان رو ردیابی کردن و شرایط برای بقای او و کودک، اصلاً آسون نیست... بخش سوم: به این نوشته چقدر امتیاز می‌دم؟  از اون‌جا که شرح ایده بسیار طولانی شد: ۶/۵ از ۱۰😁 ممنونم که تا انتها همراهم اومدین و مطالعه کردین♡</description>
                <category>تابش</category>
                <author>تابش</author>
                <pubDate>Fri, 13 Sep 2024 21:17:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز جهانی جلوگیری از خودکشی ( ۱۰ سپتامبر )</title>
                <link>https://virgool.io/@Tabesh/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AC%D9%84%D9%88%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%DB%B1%DB%B0-%D8%B3%D9%BE%D8%AA%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1-tu7i3vbejrwt</link>
                <description>همیشه بعد از شنیدن خبر خودکشی هر کسی، به این فکر می‌کنم که انسان تنها و درک نشده‌ای بوده. شنیده و جدی گرفته نشده و احساسات و افکارش به رسمیت شناخته نشدن. چند روز پیش که داشتم کتاب «چلنجر دیپ؛ عمیق‌ترین نقطهٔ دنیا» رو می‌خوندم، به دیدگاهی دربارهٔ خودکشی برخوردم که خیلی برام جذاب بود و تصمیم دارم به همین بهونه، با شما به اشتراک بذارمش. هنوز نمی‌دانم شجاعت است یا بزدلی که جان خودت را بگیری. نمی‌دانم خودخواهی است یا از خودگذشتگی. بالاترین حد رهایی از خود است یا یک خود درگیری سطحی. مردم می‌گویند تلاش ناموفق یعنی درخواست کمک. فکر کنم راست می‌گویند؛ به شرط اینکه یکی عمداً بخواهد ناموفق باشد. به نظرم بیشتر تلاش‌های ناموفق زیاد واقعی نیستند. اگر با خودمان روراست باشیم، وقتی بخواهی کار خودت را تمام کنی، خیلی راه‌ها هست که مطمئن شوی موفق می‌شوی. ولی اگر برای درخواست کمک، مجبوری خودت را به مرگ نزدیک کنی یک جای کار می‌لنگد. یا از اولش به اندازهٔ کافی بلند فریاد نزدی یا آدم‌های دوروبرت کر و احمق و کورند؛ که من را به این فکر وا می‌دارد که فقط کمک خواستن نیست و بیشتر فریادی است برای جدی گرفته شدن. فریادی که می‌گوید:« اون قدر دارم درد می‌کشم که دنیا باید یه بار هم که شده، به خاطر من وایسه‌.»  برنامهٔ خبریِ «آخرین خبر» راهکارهایی به مناسبت پیشگیری از خودکشی ارائه داده.  شامل: انجام فعالیت‌های مورد علاقه، داشتن هدف و برنامه، دوری از استرس و اضطراب، ورزش روزانه، مراجعه به درمانگر و ... که البته وقتی در منجلاب پوچی فرو رفتی و می‌بینی حتی عزیزانت تو رو نمی‌شنون، انجام این کارها هیچ تأثیری نداره؛ اما برای پیشگیری می‌تونه مناسب باشه.پ‌ن۱: امیدوارم هرگز برای درخواست کمک، نیازی به مرگ نداشته باشید و زندگی سالمی رو در کنار انسان‌های سالمی تجربه کنید. پ‌ن۲: تصویر کتاب رو براتون می‌فرستم و پیشنهاد می‌کنم حتماً مطالعه‌اش کنید. دربارهٔ پسر نوجوونی هست که به یک بیماری روانی مبتلاست و در حال تلاش برای بهبود و پذیرش خودش هست. بیاین از امروز به بعد، تلاش کنیم فقط یه درصدِ بیشتر اطرافیانمون رو درک کنیم و بدون قضاوت، کمک کنیم تا حالشون بهتر باشه. </description>
                <category>تابش</category>
                <author>تابش</author>
                <pubDate>Tue, 10 Sep 2024 20:04:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جایی که دختری نمی‌داند چگونه شروع کند.</title>
                <link>https://virgool.io/@Tabesh/%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%AF-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DA%A9%D9%86%D8%AF-jwqqscte5zxq</link>
                <description>دختر، بلند می‌گوید «تقصیر من هم نیست؛ این خطِ فاصله طولانی که میان من و نوشتن جا خوش کرده، مانع از پرواز بی پروای قلمم می‌شود.» پنج دقیقه طول می‌کشد تا همین جمله را بنویسد. دوباره ده دقیقه فکر می‌‌کند. پدرش صدایش می‌‌کند. زمان پخش سریال محبوبش فرا می‌رسد. مهمان‌های تقریباً ناخوانده، تلفن می‌زنند که داریم می‌آییم و بساط پختن شام و هول و وَلا برای خرید ماست و نوشابه و ترشی مهیّا می‌شود. کم کم غروب فرا می‌رسد و تا فراغتی می‌یابد، به رسم همهٔ دخترهای جهان، فرو می‌افتد در مردابِ «حالا چی بپوشم؟!» و بین کت‌ و دامن طوسی و کت و شلوار یاسی، دست و پا می‌زند. ماه که بالا می‌آید، مهمان‌ها هم می‌رسند و چای و شیرینی و بگو و بخند و هزاران کلمه دیگری که می‌شود بینشان واوِ عطف گذاشت رقم می‌خورند. ساعت پاندولی آشپرخانه که سه ضربه می‌نوازد، مهمان‌ها رفته‌اند؛ جوری که خیال می‌کنی آن‌ها را خواب دیده‌ای! نه از خورشت قیمه بادمجان اثری مانده نه از دیس کباب و نه حتی از ظرف‌های شسته شده! دختر به خودش می‌آید و می‌بیند مدت‌هاست پای همان برگهٔ باطله‌‌ای که قرار بود «روزی هزار کلمه نوشتن» را رویش شروع کند، خوابش برده.هیچ مهمانی نیامده. حتی غروب هم نیست. زمان پخش سریال فرا نرسیده و حتی پدر هم صدایش نکرده؛ اما کلافه می‌شود. برگه‌ای که با جوهر خودکار فقط خط خطی شده را سهم ناهار سطل زبالهٔ اتاقش می‌کند و از خانه می‌زند بیرون. درنگ می‌کند بسته شدن در ورودی را برای بار پنجم بررسی کند. صدای دختربچهٔ همسایه را می‌شنود که به استیصال خودش در یادگیری دوچرخه سواری می‌خندد و می‌گوید:« شاید الان وقتش نبود؛ فردا امتحانش می‌کنم.»</description>
                <category>تابش</category>
                <author>تابش</author>
                <pubDate>Fri, 06 Sep 2024 13:32:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرزند سالاری و پسرخاله</title>
                <link>https://virgool.io/@Tabesh/%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%87-jfj5nfiirr4o</link>
                <description>جایتان سبز؛ چند روز پیش با خاله‌ها به بوستان بهشت مادران رفته بودیم؛ که البته نام بهشت فرزندان بیشتر برازنده‌اش بود.  هنگام صرف ناهار، با حیرت به پسرخالهٔ پنج ساله‌ام چشم دوخته بودم که دهانش را به مثابهٔ غار علیصدر باز کرده بود و منتظر هواپیمایی از جنس غذا بود، که مادرش به دهانش بگذارد! مادرم اشاره کرد چیزی نگویم؛ مبادا خواهر عزیز دردانه‌اش ناراحت شود. چیزی نگفتم؛ حتی وقتی پسرخاله، از خانم مهربانی شکلات هدیه گرفت و به من دستور داد تا جلدش را باز کنم و درسته در دهانش بگذارم! چیزی نگفتم؛ حتی وقتی پاهای بلندش را در هوا گرفت و به وضوح دستور داد دمپایی‌هایش را جلوی پاهایش جفت کنیم. حتی وقتی حاضر نشد بستنی قیفی را در دستش بگیرد هم خم به ابرو نیاوردم. ( آقا خواستار این بودند که یک نفر بستنی را در دست بگیرد، ایشان از دور و دست به سینه، فقط لیس بزنند!!) انگار فقط پسرخالهٔ من در آنجا پادشاه نبود. وقتی از صدقه سریِ ۱۸ ساله بودن، بچه‌های کوچک‌تر را به من سپردند تا برای گردش و پیاده روی ببرم، ناگهان دختر کوچولویی سد راهمان شد که: این مسیر متعلق به داداش منه، به چه جرئتی اومدین اینجا؟ الان به داداشم اشاره می‌کنم که بهتون شلیک کنه و خودم خفه‌تون می‌کنم و...!!! بله، متأسفانه قربان صدقه رفتن و گفتگوی منطقی با آن دخترِ نهایتاً ۶_۷ ساله راه به جایی نبرد و مورد عنایت، فحاشی و دست سنگین شاهزاده خانم قرار گرفتیم و برای حفظ جان، فرار را بر قرار ترجیح دادیم‌. شاهزاده‌های کوچک در اطراف ما کم نیستند. فرزند سالاری چگونه ایجاد می‌شود؟  به محض اینکه بخواهید در هر زمان و مکان در دسترس باشید. به نیازهای کودکان توجه افراطی داشته باشید. تمام مسائلشان را در لحظه حل کنید و به عبارتی: آجیل مشکل‌گشا و غول چراغ جادوی فرزندتان باشید.این روش تربیت صحیح نیست!  گاهی می‌ترسیم که از لبهٔ بامِ پدر/مادر سالاری پایین بیفتیم و بچه‌ها را با عقده‌های روانی تربیت کنیم. غافل از اینکه این بام، لبهٔ خطرناک دیگری هم دارد. بخشیدن سِمَت پادشاهی به فرزندانتان و مطیع امر آنها بودن، نه تنها از شما والدین فوق‌العاده‌ای نمی‌‌سازد، بلکه آثار روانی مخربی برای کودکتان دارد. بچه‌هایی که هیچ سختی و مشقتی را در کودکی تحمل نکردند و همیشه حامیانی بزرگی چون شما داشتند، نمی‌توانند به این سادگی‌ها طعم استقلال را بچشند. اغلب پرخاشگر و پرتوقع هستند و متأسفانه در معرض اختلال وابستگی قرار می‌گیرند و به محض بزرگسالی و تنها رو به رو شدن با موانع، به دو جهت مقابله می‌کنند: یا خشمگین و متوقع می‌شوند که چرا دیگران سراسیمه برای حل مشکلات آنها اقدام نمی‌کنند. یا چون بعد از سال‌ها تحت حمایت بودن، به یک‌باره رها شدند، با فقدان اعتماد به نفس مواجه می‌شوند و با هر مسئلهٔ کوچک و بزرگی، به راحتی از مسیر منصرف می‌شوند؛ چون خودشان هیچ گاه به تنهایی مسئولیتی نداشتند تا به توانایی‌هایشان باور پیدا کنند. طبیعتاً در ارتباطشان با صاحب‌کار و دوستان و همسایه و...هم مشکلات زیادی خواهند داشت. چون به لطف والدینی که هر مسئله‌ای را حل می‌کنند، آنها به خوبی یاد نگرفتند که پای عواقب کارهایشان بایستند. چاره چیست؟ خالهٔ عزیزم، به توصیهٔ دکتر بکی کندی، &quot;درماندگی&quot; را به کودکت یاد بده. اشکالی ندارد اگر برای باز کردن بستهٔ بیسکوئیت ذره‌ای مشقت را تحمل کند. اگر جفت کردن کفش‌هایش کار دشواری است، صبر کن تا هر چقدر زمان لازم دارد، تلاش کند. از توجه افراطی به او دست بردار. در حین مسائل کوچکش با او همدردی کن؛ اما اجازه بده بفهمد که با توانایی خودش به پاسخ مسئله رسیده و تو حلال مشکلات او نیستی‌.  مسئولیت‌های کوچکی را برایش تعیین کن تا در انجام کارهای خانه مهم شمرده شود. مثل خاموش کردن لامپ یک اتاق خاص، یا بردن بشقاب خودش به آشپزخانه یا...سعی کن به او بفهمانی که هر عملی، عکس العملی دارد و باید پای عواقب کارهای خود بایستیم. در مقابل هر کار خوب و بدی که انجام می‌دهد، به همان اندازه و متعادل، از تشویق و تنبیه استفاده کن. ( و تنبیه فقط زدن و فحاشی نیست خالهٔ عزیزم!)  در تصمیمات کوچک ( مثل انتخاب رنگ لباس، انتخاب عروسک، غذا و...) با او مشورت کن تا بفهمد که برایتان مهم و ارزشمند است؛ اما مواقع حساس، خودت تصمیم نهایی را بگیر. فضای خانه را صمیمی نگه دار؛ اما فراموش نکن که تو والد هستی نه کودکت!  خاله عزیزم، امیدوارم واقعاً برای تربیت فرزندت تغییری ایجاد کنی؛ چون در غیر این صورت، فردا پسر ۴۰ ساله‌ای خواهی داشت که منتظر ایستاده تا مادرش کفش‌هایش را واکس بزند. به قول جناب سعدی: من آنچه شرط بلاغ است با تو می‌گویم تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال منابع: ویکی پدیا / آریالند / پناه سبز و فیلم کوتاهی از دکتر بکی کندی ؛ نویسندهٔ کتاب نیک سرشت. </description>
                <category>تابش</category>
                <author>تابش</author>
                <pubDate>Wed, 04 Sep 2024 19:29:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر سرکوفت زدن به فرزندان</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%DA%A9%D9%88%D9%81%D8%AA-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-m6l05hl0j3gx</link>
                <description> اگر شما هم جزو آن دسته والدینی هستید که گمان می‌کنند باید از روش‌های نوین تربیتی پیروی کنند و به خیالشان، دورهٔ سرکوفت و تحقیر کودکان به سر رسیده، جای درستی آمدید! شما قطعاً والدین نمونه‌ای هستید که چیزی از تخریب عزت نفس بچه‌ها نمی‌دانید؛ اما مشکلی نیست. این مطلب، تمامی اقداماتی که برای تبدیل شدن به &quot;هیولا&quot; ضروری است را قدم به قدم تشریح می‌کند.فرزندانتان را با چیزهایی تحقیر کنید که هیچ نقشی در پدید آمدنش نداشته اند.فوق‌العاده است. در یک صدم ثانیه آن‌ها را دیوانه می‌کند. ۱۰۰ درصد تضمین‌شده.کافی است رنگ چشم دخترخاله‌شان را به فرق سرشان بکوبید. IQ بالای دختر همسایه را هر هفت ثانیه یک بار، یادآوری کنید. تعداد فالوورهای پیچ پسر عمه‌شان را -بنا به ضرورت- روزی دو تا ده بار به چشمشان فرو کنید. ثابت کنید که هر کسی حتی کارتن‌ خواب گوشهٔ خیابان، امتیازات برتری نسبت به فرزندتان دارد.با ژنتیک خودتان، به بچه‌ها سرکوفت بزنید.این یکی معجزه است. با استمرار در این پیشنهاد، به زودی عزیز دردانه‌تان را در آسایشگاه روانی ملاقات خواهید کرد.روش کار ساده است. دقت کنید کدام ویژگی ظاهری فرزندتان هست که از بخت بدش، از شما به ارث برده؟ موهای کم پشت؟ شاید قد خیلی بلند؟ در این صورت می‌توانید با لفظ «نردبان» عزت نفس بچه را با خاک یکسان کنید. قد خیلی کوتاه، لاغری و چاقی بیش از حدی که خانوادگی است، شاید نقصی در صورت،دندان‌ها...فرقی نمی‌کند. فقط آینه باشید و هر بار که بچه‌ها خواستند با شور و شوق، چیزی برایتان تعریف کنند، ویژگی‌هایی که به واسطهٔ ژنتیک در خودتان هم هست را مثل پتک به سرشان بکوبید. ترجیحاً آن‌قدر محکم و با صلابت تحقیرشان کنید و گفته‌هایتان را از سر بگیرید تا گریه‌شان بگیرد و فضا را ترک کنند. کنکورشوخی می‌کنید؟! لطفاً نگویید که فرزند دبیرستانی دارید و تا به حال، با این واژه اذیتش نکرده‌اید. شما جداً فرشته‌اید و چشمم آب نمی‌خورد به این زودی‌ها هیولا شوید. ما را به خیر و شما را به سلامت! طرف حسابم با والدینی هست که استعداد ذاتیِ روی مخ بودن را داشته باشند. طبیعی است که بابت آیندهٔ فرزندتان دلشوره داشته باشید. مسلماً او عزیزترین فرد زندگی شما و تکه‌ای از قلبتان است.  اما بیایید همین نگرانی قشنگ عاشقانه را به سوهانی  تبدیل کنیم و هر روز- ترجیحاً از همان روز اول ثبت نام در دبیرستان- روح جگرگوشه‌مان را بدین وسیله خراش دهیم. خدا را شکر؛ در زمینهٔ کنکور دستمان باز است. می‌توانیم هزینه‌های بالای کلاس‌های تست را با هر رفت و آمدش یادآوری کنیم. می‌توانیم خوراکی‌های گران بخریم ( مثلاً گردو یا مواد مغذی گران‌تر) و منت بگذاریم که برای بالا بردن بهرهٔ هوشی تو، این همه هزینه کردیم! پیشاپیش، مخصوصاً سر سفرهٔ غذا، روز اعلام نتایج را پیش‌بینی کنیم و حتماً یادآوری کنیم که انتظار چه چیزی را داریم. ( فرقی نمی‌کند. چه بگویید ایمان دارم قبول می‌شوی، چه بگویید مطمئنم آزاد هم راهت نمی‌دهند؛ در هر صورت، بار روانی‌اش کنکوریِ بی‌نوا را مثل منگنه تحت فشار می‌گذارد. خیالتان راحت.)  از ترفند مقایسه کردن استفاده کنید و ساعت مطالعهٔ دختر مرحومه بتول خانم و تعداد تست‌های پسرعموی منفورش را هر لحظه یادآوری کنید. حتی اگر قبل از این، اهل رفت و آمد خانوادگی نبودید، سال کنکور، هر روز هفته تمام ایل و تبارتان را شام و ناهار دعوت کنید و وادارش کنید با وجود صدای قهقهٔ شوهرعمه جان و ونگ-ونگِ نوزاد خواهرزادهٔ عزیزتان، خودش را در اتاق حبس کند و ۸ ساعت مطالعهٔ مفید داشته باشد.  خلاصه، چشمتان را درد نیاورم. اگر ذره‌ای خلاقیت داشته باشید به راحتی می‌توانید با حواشی کنکور، خون بچه‌ها را شیشه کنید. اگر هیچ یک از این اقدامات هم انجام ندادید، غمتان نباشد. معلم‌ها و هم‌کلاسی‌ها و استاتیدی هستند که با کمال میل، جور شما را خواهند کشید. شروع کسب و کار یا پیدا کردن شغلدفتر و ماشین‌حسابی جلوی دستتان باشد تا کوچک‌ترین ضرر بچه‌ها را محاسبه کنید. حتی المقدور، چشمتان را روی سود و پیشرفت بچه‌ها ببندید و منفی‌ترین نکات شغلشان را در نظر بگیرید. از ترفندِ همیشه محبوبِ مقایسه کردن غافل نشوید. بیش از این وقتتان را تلف نمی‌کنم. امیدوارم مطالبی که خواندید، جرقه‌هایی از خلاقیت را برایتان به ارمغان آورده باشد تا هر زمان که اراده کردید، در هر زمینه از زندگی فرزندتان: از بدو ورود به مهدکودک تا نحوهٔ پوشک کردن فرزند خودش، راهی را بیابید تا عزت نفسش را با خاک یکسان کرده و به او ثابت کنید که هیچ محبوبیت، مقبولیت و ارزشی ندارد. شاید والدین‌مان از سر ناآگاهی یا زخم‌های روحی، احساس بی ارزشی یا سربار بودن را به ما منتقل کرده بودند؛ اما مهم این است که ما برای تبدیل شدن به والدی بهتر، مطالعه و تحقیق داشته باشیم. نگرانی‌ها و توصیه‌هایمان را به صورت صحیح ابراز کنیم. هیجانات خود را کنترل کنیم؛ در صورت نیاز، به درمان خود بپردازیم و به این چرخهٔ باطل پایان ببخشیم.</description>
                <category>تابش</category>
                <author>تابش</author>
                <pubDate>Sat, 24 Aug 2024 16:33:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عکسی که کاش می‌گرفتم :)</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D8%B9%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-fvcozjz9fegh</link>
                <description>روز ۲۸ اسفند ۱۴۰۲،  تا قبل از ورود مهمان‌ها، کم از جهنم نداشت. شاید جهنم اغراق باشد؛ اما بی برو برگرد، برزخ بود.خوب به خاطر دارم که نشسته بودم پشت میز ناهارخوری که به قول برادرم، آن روزها «میز کنکوری» بیشتر برازنده‌اش بود و چشم دوخته بودم به ثانیه‌های کرنومتر، که انگار گرگ دنبالشان کرده باشد؛ می‌دویدند.برگه‌های کتاب تست عربی، با باد پنکه تکان می‌خورد و مامان، مثل همیشه با دستمال آشپزخانهٔ معروفش دور خانه می‌چرخید. جسمم بی‌حرکت بود؛ ولی من در خیالم دست و پا می‌زدم. فکر قبول نشدن، بی‌نتیجه شدن همه تلاش‌ها، حرف و حدیث فامیل، پشت کنکور ماندن...انگار که مردابی شده بودند و هر جا که می‌نشستم، غرقم می‌کردند. روزهای آخر اسفند، نه می‌توانستم تمرکز کنم، نه می‌توانستم با خیال آسوده کتاب را ببندم و بروم سر تفریح و بی‌خیالی. همین حس و حال بود که زهر می‌پاشید به تمام روزهایم و تلخ و سیاهشان می‌کرد.حوالی غروب، با شنیدن صدای زنگ، تا مرز جنون رسیدم. قرار نبود مهمان داشته باشیم و اهل خانه هم تا حدودی شوکه شده بودند. مادرم در حالی که تا رسیدنشان به طبقه سوم، خانه را جمع‌ و جور می‌کرد، گفت خاله مهشید و بچه‌ها هستند و توصیه کرد ادامهٔ تست‌زنی را موکول کنم به روز دیگری و مهمان‌نواز باشم. عصبانی بودم. برنامه‌ام به هم ریخته بود. حس می‌کردم با همان چند ساعت قرار است معجزه کنم!  پیشاپیش صدای مادرم را می‌شنیدم که وقتی اعلام نتایج را ببیند، غر می‌زند:« مگه من تفنگ بالای سرت گذاشتم که بشینی پیش مهمون‌ها؟!»  این شد که لجبازی پیشه کردم و تا حد سلام و احوال‌پرسی کنارشان ماندم. فوراً خودم را حبس کردم داخل اتاق و از حرصم، گریه‌ام گرفت.آن شب در تمام مدتی که شوهرخاله، لطیفه‌های بی‌مزه می‌گفت و برادرم قاه_قاه می‌خندید، تمام مدتی که خاله و مامان، دربارهٔ بهترین برند لباس‌شویی بحث می‌کردند ، حتی وقتی برای گرفتن عکس دسته جمعی و خوردن افطاری صدایم زدند؛ از اتاق بیرون نیامدم. ۲۸ اسفند ۱۴۰۲، حتی یک تست هم نزدم.یک صفحه هم درس نخواندم. همراه عزیزترین آدم‌های زندگی‌ام عکس نگرفتم. آن شب، با شمشیر کنکور، بر علیه خودم جنگیدم و خاطره‌سازی با خانواده را از خودم غارت کردم.پ‌ن: عکس بالای صفحه، باقی ماندهٔ کوچکی از دسته‌گلی است که آن شب، خاله مهشید خریده بود و چند روز بعد از آن ماجرا، به ثبت رسید. افسوس که برای برگرداندن لحظه‌های کنار هم بودن، خیلی دیر شده بود.</description>
                <category>تابش</category>
                <author>تابش</author>
                <pubDate>Sun, 18 Aug 2024 13:55:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جرئت ناقص شروع کردن: سلام و معرفی!</title>
                <link>https://virgool.io/@Tabesh/%D8%AC%D8%B1%D8%A6%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%B5-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D9%88-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-x6edj6ifxgzs</link>
                <description>سلام! من ملقب به «تابش» هستم.چرا تابش؟ شاید چون تربیت خانوادگی و کمی تأثیر محیط، باعث شده در تلخ‌ترین شرایط هم بگویم:هان مشو نومید! چون واقف نه‌ای از سرّ غیبباشد اندر پرده بازی‌های پنهان، غم مخور_حافظ شیرازیو بخواهم یادآور امید و نور باشم برای دیگران!در حال حاضر «نشسته‌ام؛ به در نگاه می‌کنم» تا نتایج کنکور اعلام شود و چنان دیوانه هستم که بگویم در اثنای این چشم انتظاری و فکر و خیال‌ها، بیا دل به دریا بزنیم و انتشار نوشته‌ها را شروع کنیم!از دو سال پیش، ویرگول را می‌شناسم و تقریباً یازده سال پیش، رویای نویسنده شدن به سرم افتاد.خواندن و نوشتن را که یاد گرفتم، شروع کردم به نوشتن داستان‌هایی بی سر و ته؛ از پسر وروجکی که فندق را با دندان می‌شکست، توله خرسی که از تاریکی می‌ترسید و دختر چوپانی که برای تولدش «بز» هدیه می‌گرفت! در کلاس چهارم ابتدایی، دفتر ۱۰۰ برگی را پر کردم با عنوان «ماجراهای آتنا» که کپی ایرانیزه‌ شده‌ای از مجموعه کتاب «رامونا» بود.با شروع کلاس ششم، فقط رویای بزرگ شدن و استقلال بیشتر در سرم می‌چرخید. پس خیر سرم مثلاً &quot;رمان بزرگانه‌ای&quot; نوشتم؛ دربارهٔ دختری که ناگهان با مفقود شدن پدرش و صف طویل طلبکارها رو به رو می‌شد! ( نپرسید چرا چنین موضوعی داشت؛ خودم هم نمی‌دانم😁) بعد از ورود به متوسطه و تحقیقات بیشتر دربارهٔ جیب خالی نویسنده‌ها و همهٔ بی‌مهر‌ی‌هایی که ممکن است با آن مواجه شوند، سرانه پایین مطالعه در ایران قشنگمان ( و اندکی غرغرهای والدین، که این‌ها نه آب می‌شود، نه نان) نوشتن را به عنوان دغدغهٔ اصلی کنار گذاشتم و همه قصه‌هایی که اینجا ازشان گفتم و نگفتم، به حبس ابد در کارتنی گوشهٔ انباری محکوم شدند.حالا نمی‌دانم اینجا ماندگار باشم یا نه؟ اصلاً همین پیش‌نویس را منتشر کنم؟ آیا هدف و رسادت حقیقی‌ام این است که واژه‌ها را مثل کامواهای رنگی‌رنگی به هم ببافم و قصه‌سازی کنم؟ بهتر است از گزاره‌ای بگوییم که درباره‌اش مطمئن هستیم: عطش نوشتن، هیچ گاه در من خاموش نمی‌شود. همان‌گونه که در پدربزرگم خاموش نمی‌شد و با ثبت تصاویر سیاه و سفید، قصهٔ زیستنش را در دل آلبوم قدیمیِ گوشهٔ کمد، به یادگار گذاشت. همان‌گونه که در اجدادم خاموش نمی‌شد و با ثبت نقاشی‌هایی در دل غارهای کهنه، تا هزاران نسل بعد، جاودان ماند.حتی اگر منتقد درونیِ همیشه بیدارم، یقه‌ام را سفت بچسبد و در صورتم فریاد بکشد: «ارزش خوانده شدن نداری»  شاید در ویرگول نه؛ اما در هر گوشه و کناری یادداشتی می‌نویسم و می‌‌گذارم رویای نوشتن، در انتهای قلبم نفس بکشد.  </description>
                <category>تابش</category>
                <author>تابش</author>
                <pubDate>Sun, 18 Aug 2024 02:04:27 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>