<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حسین | tadashi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Tadashi</link>
        <description>یه روزی جذاب ترین داستان دنیارو مینویسم!
چنل ایتا:
https://eitaa.com/myepictale</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 10:04:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2676867/avatar/DBjD2t.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حسین | tadashi</title>
            <link>https://virgool.io/@Tadashi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ذوق های کوچیک زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/Entesharat2/%D8%B0%D9%88%D9%82-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-ignuykwylw4x</link>
                <description>اگه به اندازه کافی وصیت کردید بیاید یه چالش متفاوت بریم! چه اوقات به ظاهر بی اهمیت و کوچیکی توی زندگیتون هست که غرق ذوق و خوشحالیتون میکنه؟۱: وقتی با یکی مواجه میشم که عین خودم همه چیزش سریعه! تند فکر میکنه تند حرف میزنه تند راه میره تند فکر میکنه و تند چت میکنه، و تا زمانی که هم‌مسیریم عملا کیف دنیارو دارم میکنم ک لازم نیست اسلوموشن زندگی کنم!۲: وقتی یکی از صداهای تو ذهنم یه چیز بامزه میگه و وسط کار و رفت و امد یهویی میزنم زیر خنده، نپرسید چی شده روم‌ نمیشه بگم.۳: وقتایی که مینویسم، عاشق تخلیه شدن طوفان های پر حجم ذهنمم۴: وقتایی که موقع حرف زدن با یه دوست کاری میکنم از خنده ریسه بره و حس فتح دنیارو دارم!دلم برات ی ذره شده سید سانی، الان تو چه اوضاعی هستی یعنی؟ (وب ناول انگلیسیه و دسترسی ندارم بهش الان، نگا به بچه خوشگل بودنش نکنید دارک فانتزیه)۵: وقتی یه رمان جدید پیدا میکنم و بعد خوندن تا فصل دهم میبینم ارههه، ارزشش رو داره تا اخر ۱۱۳۸ فصل رو بخونمم۶: وقتی یه سید واقعی پیدا میکنم! از ذوق های بی معنی منه، اصن جوری غرق شادی میشم که واقعا مسخره ست، این یکی واقعا سیدههه۷:وقتی بالا پشت بوم وایسادم و یه جنگنده از بالای سرم رد میشه، یه روزی جانشینتو خودم میسازم!۸: وقتی دارم برای بار یک میلیونم دارک سولز ۱ رو بازی میکنم و به منطقه دریاچه خاکستر میرسم، عاشق ابهت و موسیقی وهم آورشمدریاچه خاکستر۹: وقتی نمره بالای ۱۸ میارم، البته اگه تو امتحان حضوری باشه!۱۰: وقتی یکی ازم تعریف میکنه، هرچی نسبت فرد باهام بیشتر کیفم کوک تر و سرعت تیتاب خوردنم هم بیشتر۱۱: اوقات محدودی که میتونم ۱۰۰ درصد چک لیست های روزانه هم رو تیک بزنم!۱۲: وقتی یه چیزی طراحی میکنم! واقعا پشیمونم چرا وقتی دنبال کار میگشتم به یادگیری گرافیک فکر نکردم، البته کردم ولی خب سیستمم نمیکشید! (هرچند الانم بیشتر طراحی هام ویرایش و ترکیب چند تا عکسه)نسخه نهایی لوگویی که میخوام بزارم تو سایت مشتریپوستر رمانی ک طراحی کردمو در دست نوشته شدنههه۱۳: وقتی موسیقی ای ک روی پست گذاشتمو گوش میدم! به خصوص از ۱:۰۶ اش (اگه ویرگول پاکش نکنه)۱۴: وقتی ژاپنی یاد میگرفتم، همی حیف ک وقت نمیشه، زبان شون واقعا دوست داشتنیه!تولد مادر۱۵: وقتی برای ادمای مورد علاقه ام تو مناسبت های مختلف هدیه میخرم و ذوقشون رو میبینم.پ.ن۱: شما چطور؟ چه چیزای کوچیک و روزمره ای باعث میشه ذوق کنید؟اگه دوست داشتید شرکت کنید سیدای من</description>
                <category>حسین | tadashi</category>
                <author>حسین | tadashi</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 17:59:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علاف نامه۲: ۱۲ امین روز خاموشی و حمله به دانشگاه دولتی</title>
                <link>https://virgool.io/Titab007/%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%81-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%DB%B2-%DB%B1%DB%B2-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D9%88-%D8%AD%D9%85%D9%84%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA%DB%8C-qvlizfqujc9l</link>
                <description>ده روز تمام بود که هیچ حرکت مفیدی برای کارفرما نزده بودم، اکثریت ابزار هام و حتی گوگلم قطع بود (البته ابزارها هنوزم کامل قطعه:/) و در نتیجه تصمیم گرفتم به نسل نوین سئو و بهینه سازی موتور جستجو رو بیارم، سئو و طراحی سایت فیس تو فیس!گشتم، زنگ زدم، پرسیدم، چرخیدم و جستجو کردم تا اینکه بالاخره ادرس دفتر ذره بین رو یافتم! گفتم برم و کاری کنم سایت مون حداقل توی اون موتور جستجو بیاد بالا که کارفرما موقع حقوق دادن نگه کاری نکردی حقوقشو بخوای بگیری‌.اگه گفتید کدوم ذره بینه که هیچی نمیبینه؟۱یک میلیارد بار خط اتوبوس و مترو عوض کردیم و بالاخره رسیدیم به نزدیکای دانشگاه! خب فقط نزدیکش، جی پی اس کار نمیکرد و از اینجا به بعد رو واقعا نمیدونستم چیکار کنم، یکی دو بار پرسیدم از مسئول ایستگاه اتوبوس و یخبندون ترین چرخیدن دور خود عمرمو تجربه کردم!دالی میلادپس از غرایز جهت یابی استفاده کردم و نزدیک ترین موجودات دارای کوله پشتی رو تعقیب کردم، یه کلاس زبان خوشگل و نقلی، یه باشگاه مخروبه که حاضرم قسم بخورم همه افراد داخلش مردن و در حال تجزیه هستن، و ادرس خونه یه دختر ناشناس رو پیدا کردم (با بالاترین قیمت به فروش میرسد!)در نهایت ناامید شدم و گفتم بیخیال همین روزاس ک وصل میشه، ولی خب حین برگشتن به ایستگاه اتوبوس مسیرو برعکس طی کردم و همون لحظه که فکر کردم تا اخر عمرم ساکن ولنجکم، بلههه دانشگاهو یافتم.۲مغز دانشگاه ازادی من فکر میکرد مثل دانشگاه خودمون یرخی میشه رفت تو، اما خب دربان اجازه ورود ندادن و گفت باید احراز هویت کنی، بعدم شناسنامه تو تحویل بدی، بعدم بیای بگردیمت، بعدشم بری از مدیر جایی که میخوای بری معرفی نامه بگیری، بعدش زیرشو امضا...دربان مهربون همچنان داشت حرف میزد و بر و بر نگاهش میکردم، «نکنه اشتباهی اومدم بیت رهبری؟» با توجه به سابقه ام محتمل بود.که رفیقش صداش کرد و روشو برگردوند به سمت دفتر، چند لحظه بعد اومد و منو جلوی در ندید و فکر کرد رفتم.البته گمونم، چون تو اون چند لحظه رفتم تو و گپ زنان با یکی از دانشجو های اونجا به مسیرم ادامه دادم، هرکاری ی میون بر داره!رفتم بالا، بالا، بالااااا، یه ربع، بیست دقیقه، نیم ساعت، ولی مثل اینکه قرار نبود برسم، ولی عوضش واقعا از فضای سبزش عشق کردم.بعد از حدود یک ساعت؟ دو؟ روز؟ رسیدم بالا و یه گوشه توی الاچیق ولو شدم، ولی رسیدم، موفق شدم!باب اینکه با خانوم خوشگله پیتزا بزنی، فقط کاهش ی نو سازی ریز میرفتنهمون لحظه یه ون سفید خوشگل دیدم ک اومد بالا و کلی دانشجو قد و نیم قد رو جلوم پیاده کرد، اون لحظه عمیقا درک کردم چرا ملت انقدر ون اتیش زدن.۳اینطور که پیداست دفتر ذره بین توی یه ساختمون خوشگل به اسم برج نواوری بود، پرس و جو کردم و گفتن باید بری طبقه دوم. رفتم اونجا و دهنم باز موند، دفتر مرکزی دیوار اینجا بود! یه مسافتی در حدود ۵۰۰ متر و نزدیک صد تا سیستم و مانیتور اونجا بودن، واقعا شرکت های بزرگ متفاوتن!البته فقط یکی دو نفر داخلش بودن، انگار فعلا کاری نبود که با وجود قطعی نت بین المللی کرد.رفتم طبقه بعدی، و دفتر دیجیکالا بود، طبقه بعد پیندو، د در نهایت بعدی همراه اول! این یکی از دفتر دیوارم بزرگ تر بود و انگار ذره بین همونجا بود. خواستیم وارد شیم ک عزیزانی با استایل و یونیفورم پلیس اهنی جلومون رو گرفتن، نه دیگه اینارو نمیشد پیچوند.وایسادم تا یکی از بچه های ذره بین رو صدا کنن، یکم باهم گپ زدیم و از وضعیت فعلی نالیدیم (کلا ما سئو کارا بهم میرسیدیم این روزا این کارو میکردیم)، یه شماره بهم داد و کد هارو تو روبیکا شون برام فرستاد.با خوشحالی و البته صرف کلی زمان برگشتم سمت خونه (این بار با ون!) و کاملا شانسی مسیر درستو طی کردم و رسیدم ایستگاه.سه ساعت بعد رسیدم خونه، سیستم رو روشن کردم، سایت کارفرما رو اوردم بالا که کد هارو بارگذاری کنم که...بله گوگل وصل شد:/اولین باره از وصل شدن چیزی ناراحت میشم، نمیشد بزارید دو ساعت بگذره از تلاشم؟ کارفرما هم زنگ زد و با شنیدن ماجرا هرهر خندید و خسته نباشید گفت بهم. این بود قصه ما.پ.ن: حقیقتا از بیکاری تو محیط کارم دارم دیوونه میشم.پ.ن۲: این متن از سر بیکاری نوشته شده و حاوی اندکی اغراقهچند عکس دیگه از دانشگاه شهید بهشتی:</description>
                <category>حسین | tadashi</category>
                <author>حسین | tadashi</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 15:32:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین ها</title>
                <link>https://virgool.io/Titab007/one-last-fight-mqhlawsegdoy</link>
                <description>حقیقتا به کمبود عکس خوردیم1. آخرین باری که قهقهه خنده زدی؟موقع خوندن این تیکه از اخرین پست علی اقا:«آخر ناجوانمردان چرا آشوب و اغتشاش، وقتی می‌شود به همه چیز عادت کرد و سوراخ ماتحت را به جماعت بالاسری کشورمان تقدیم کرد تا هرچه می‌خواهند در آن فرو کنند و ما دم برنیاوریم دیگر این همه خشونت چرا؟»هنوزم تو خیابون راه میرم و یهویی میزنم زیر خنده🤣۲. آخرین باری که زجه‌ی گریه زدی؟تقریبا شیش ماه پیش موقع کات با اکسم، راستش نگاه میکنم ۸۰ درصد گریه های زندگیم تو طول اون رابطه بود😂۳. آخرین باری که کسی رو بغل کردی؟نیم ساعت پیش مملی رو گرفتم و تا حد ترکیدن فشارش دادم تا دیگه به اغتشاشگر نگه اختخاشخر!۴. آخرین باری که به خودکشی فکر کردی؟هیچ وقت! من از این زندگی یدونه بیشتر ندارم، ولی برای حل هرچیزی که باعث چنین فکری میشه کلییییی فرصت دارم۵. آخرین باری که به ازدواج‌کردن/بچه‌دار‌شدن فکر کردی؟همیشه جرو پلن هام بوده ولی خب ۲۳ ایشالا۶. آخرین باری که احساس تنهایی کردی؟اوممم، حدود شیش ماه پیش، چون ی نگا دور و برم کردم و دیدم همه روابطم رو از دست دادم.۷. آخرین باری که احساس کردی دورت شلوغه؟اون یک ماهی که گروه چنل مون خیلی فعال بود و کلییی پیام میرفت میومد.۸. آخرین باری که داد زدی سرِ کسی؟یادم نمیاد، به ندرت صدامو برای کسی بالا میبرم. خب کسی که ازش بدت میاد که ارزش فشار اوردن به گلوتو نداره، گذشته از اون اولین کسی که کنترلشو از دست میده دعوا رو میبازه. کسیم که دوستش داری رو هم اصلا سرش داد نمیزنی، نه؟۹. آخرین باری که به یه نفر فحش دادی؟والا بستگی داره به چه چیزی بگی فحشاگه لعنتی و دهن سرویس و اینا فحشه روزی چند بار میگم، ولی غیر این به ندرت۱۰. آخرین باری که احساس پوچی و بی هدفی کردی؟حدود دو سال پیش که نتیجه کنکور دومم اومد و دیدم نه خیر بعیده چیزی که میخواستمو باهاش بیارم۱۱. آخرین باری که احساس کردی بدبخت و فلک‌زده‌ای؟با دیدن حوادث اخیر کشور، و اینکه هیچ کاری ازم بر نمیاد!۱۲. آخرین باری که عاشق‌شدی(کاملاً دنیایی!)؟اوممم، دو سال پیش شروع شد و نیم سال پیش تموم، فعلا هم عاشق اسب سفیدمم.۱۳. آخرین باری که به خودت افتخار کردی؟گمونم وقتی نتیجه گواهی نامه موتورم اومد و دیدم قبول شدم، بار اول! اخیش.۱۴. آخرین باری که احساس کردی چقدر بدردنخور و بی‌عرضه‌ای؟تقریبا هر بار ک نمیتونم چیزی رو تو برنامه روزانه ام تیک بزنم یکی تو خیالم میاد و بهم میگه، معمولا هم شخصیت های رمانایی که میخونم!.۱۵. آخرین باری که حس مفیدبودن و کارآمدی بهت دست داد؟یک ماهیه که این حسو ندارم. خب روزای تعطیل که تو خونه نمیشه هیچی یاد گرفت به لطف داداش کوچیکه ام، روزای دیگه هم مدام سر کارم، کی کار مفید کنم؟:/۱۶. آخرین باری که از خط قرمزت رد شدی؟اوممم، یادم نمیاد، خطوط قرمز من خیلی کم تعداد ولی خب خیلی خیلی پررنگن.۱۷. آخرین باری که یه حال به خودت دادی؟همین دیروز، دو تا بشقاب قرمه سبزی کشیدم و خوردم و به ریش رژیم و برنامه ورزشی خندیدم۱۸. آخرین باری که شاد و سرزنده شدی؟عااا، من معمولا مودم اینطوریه اخه، برعکسش دو هفته پیش بود که رفیقم ی کاری باهام کرد ک هنوزم با فکر بهش دلم میخواد از پنجره بندازمش پایین.پ.ن: با تشکر از موسیو کریپتون بابت این چالش</description>
                <category>حسین | tadashi</category>
                <author>حسین | tadashi</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 11:04:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با دیدن اینا یاد من بیوفتین</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D9%88%D9%81%D8%AA%DB%8C%D9%86-qgvaoweu6ouk</link>
                <description>هر بار داشتی اهنگ گوش میدادی و چشمت به اسمون شب افتاد یاد من بیوفتهر بار یه داستان فانتزی تاریک و جذاب دیدی یاد من بیوفتهر بار یه گیم خیلی سخت و سولزلایک پلی دادی و دویست بار مردی و از مردنت عشق کردیهر بار با داداش هفت ساله ات دعوات شد و تا جایی که توان داشتید لپای همو کشیدیدهر بار با خوشحالی پلن های هر روزت رو تیک زدی و با خودت کلنجار رفتی که برای حال دادن به خودت اونایی که انجام ندادی هم تیک بزنیهر بار دقایق طولانی تو رویاهات فرو رفتیهر بار بعد کلی بحث متوجه شدی اکثر اوقات حق با خانوماستو هر بار یکی بهت گفت سید یا جایی سید شنیدیدو من اینجا نبودم، یاد من بیوفتین:)پ.ن:با تشکر از جوجه تیغی بابت این چالش باحالپ.ن۲: ولی چطور انقدر چیز میز نوشتید🤣 من بعد اینا دیگ چیزی به ذهنم نرسید</description>
                <category>حسین | tadashi</category>
                <author>حسین | tadashi</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 13:29:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایا شاهد نوعی تنبیه دسته جمعی هستیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/Ashites/%D8%A7%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D8%A8%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-jbu63yrwoi4c</link>
                <description>کامنت ها و نوشته های جدید ویرگول، جایی که یجتمل هزار تا کاربر فعال و خواننده هم نداره مسدود شدانجمن وبلاگی که میخواستم برای تبادل جزوه با بچه ها بسازم برداشته شدهحتی گیم هایی که دارای چت بودن هم قطع شدهپیامک هم که خیلی وقته قطعه:/و خبری اومده که تازه دو هفته دیگه شاید بررسی بشه امکان اتصال اینترنت (که مسلما تا اون موقع کارمو از دست دادم، یا حداقل حقوقم که همین حالا هم کفاف هیچیو نمیده نصف میشه) که اون هم نه مثل سابق.این سوال پیش میاد که، این یه جور تنبیه دسته جمعیه؟ نقره داغ کردن مردم بخاطر خسته شدن شون‌از وضعیت؟البته، یه سناریو قابل تصور دیگه اینه که کسانی هستن داخل نظام که میخوان دوباره اعتراضات شروع بشهاین بار پر جمعیت تر و بسیار خشن تر.پ.ن: برای راحت تر پیدا شدن پست های جدید، تگ جدید رو به پست هاتون اضافه کنید</description>
                <category>حسین | tadashi</category>
                <author>حسین | tadashi</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 16:20:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علاف نامه: ششمین روز خاموشی</title>
                <link>https://virgool.io/Titab007/%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%81-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%B4%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-lfu9bb08qjm7</link>
                <description>حقیقتا منم مثل هر دهه هشتادی دیگه بخش بزرگی از روزم داخل اینترنت به طرق مختلف هدر میرفت، فکر میکردم وای فکر کن اینترنت نباشه، چی میشههههر روز کار مفید، درس، بیزینس من، هر روز ایلان ماسک، اختراع، فضا، هوا...ورزش کنین دوستان، تنها موجودی که تپل تر میشه جذاب تر میشه ایشونهصبح ساعت هفت بیدار شدم یکم ورزش کردم تا سرحال شم، شنا رفتن برای اوردن فشار به تمام بخش های خوابیده وجودت و بیدار کردنشون در حد یه پارچ اب یخ جوابه!تا مسیر رسیدن به ایستگاه مترو با پدرم گپ زدم، پیاده شدم و راه افتادم به سمت محل کار، تو راه کلی از بچه ها زنگ زدن بهم و گفتن میخوان برن دانشگاهمدیر گروهبله بله دانشگاه ازاد تصمیم گرفت سامانه قبلی ای که برای امتحانات مجازی داشت رو نابود، و در یک هفته یه سامانه کاملا جدید بزنه، یکی که برای جلوگیری از شلوغ شدن و کندی سایت، کلا رات نمیده تو🤣دیروز یه بار هیچکس نتونست وارد شه و امتحان دومم هم که ما تونستیم استاد نتونست، انگار امتحانا قراره باز عقب بیوفته و فعلا تا بهمن امتحانی ندارم.سایت در حال اماده سازی، ایشالا اخر امروز میرم میزنمش به تیر چراغ برق یکم دیده بشه!رسیدم سر کار و با مگس ها مشغول شدم، دونه دونه شکارشون کردم و با همکارا تا جایی که میشد پوست کندن پرتغال رو طول دادیم تا سرمون گرم باشه. نشستم و دیزاین کلی سایت مشتری جدید رو تنطیم کردم، البته این بار رو کاغذ که فهمیدم اگه همینظوری بخواد پیش بره یه دوره نقاشی باید بنویسم تا سایت های خوبی بکشم و مشتری عشق کنه.طبق روال این روزا نشستم و پنجاه تا لغت جدید حفظ کردم، البته از اونجایی نمیتونم چند تا جمله با صدای بلند تو محیط کارم بگم باید برم خونه و تو فکم جاشون بندازم که موقع گفتنشون دچار تشنج کلامی نشمولی چه لغت جالبی، Maladminestration، سو مدیریت! چی هست؟ مدیریت به کدوم سو؟در حین دیدن دوره سئو فروشگاهی بودم که کارفرما اومد و گفت این کارو تو مترو هم میتونی انجام بدی، بشین مقاله بنویس!اونجا بود ک دیدم چقدررر مغز ما ادما به راحتی وابسته شده، دو سه تا از بچه هارو اوردم رو کار و هرچی ازشون پرسیدم بر و بر نگام میکردن«یه مقدمه جذاب برای مشتری بگو بنویسم»-بر و بر نگاه کردن«مقدمه دیگه، همون که اول مقاله میگن طرف جذب شه و ادامه بده»-برررر و بررررررر تچچوچ (تشنج نگاهی)هیچی دیگه، خودم دارم بدون هیچ تحقیقی و یرخی مقاله مینویسم، اخذ جواز کسب نمایشگاه ماشین! چه کنم، تا به حال ۵۰۰ تا مقاله تو سایت گذاشتم، موضوع نیست سیدای من.بریزم؟ نریزم؟ دسته مو بیارم؟ نیارم؟عین بعد چند روز برگشته و با هیجان داره چیزایی که اون دو روز از بالای پشت بوم دیده رو تعریف میکنه، به زور جلو خودمو میگیرم که بهش نگم لعنتی، نمیگی خطر داره؟ تیر میخوردی چی! ولی خب با هیجان میره و تعریف میکنه برای بقیهالبته خیلی کوچولو موچولوئه نشونه گرفتنش سخته.به لطف شایعه پراکن دفتر خانوم الف، همه هر لحظه انتظار دارن گونیمو از جیبم در بیارم و کل دفتر رو بگیرم و ببرم پایگاه بسیج تا اعتراف بنویسن.ولی چرا ملت فکر میکنن من بسیجی ام:/ چیم میخوره بهشون اخه.از طرفی همه بهم میگن سید، اقا من سید نیستم، همه جز من سیدن، والاکم کم دارم وسوسه میشم تو سیستم شرکت بازی بریزم، خدا منو از شر این وسوسه ها نجات بده.از اونجایی که تنها مرد شرکتم مثل همیشه چند تا تن ماهی و کنسرو رو باز کردم که هم انرژی مردانه ام حفظ بشه هم‌همکارا دست و پاشون قطع نشههمچنان دارم چایی میخورم و به کارفرما ضرر میزنم، امیدوارم قبل اینکه معدم از کار بیوفته اینترنتا رو وصل کنن.پ.ن: بله بله وضعیت خیلی خرابه، ولی باور کنید به میزان کافی پست راجبش داریم ‌و هنوزم داره نوشته میشهپ.پ۲: شما چه خبر؟ چیکارا میکنید؟</description>
                <category>حسین | tadashi</category>
                <author>حسین | tadashi</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jan 2026 12:41:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستاره‌ی تو چیه؟</title>
                <link>https://virgool.io/Titab007/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%DA%86%DB%8C%D9%87-vbkxnehnntsg</link>
                <description>اگه بگن جای مورد علاقه تو توی خونه چیه، میگم پشت بوم، به خصوص تو شب!عاشق قدم زدن و گوش کردن به اهنگای مورد علاقه مم، به خصوص موسیقی حماسی بی‌کلام، غرق در موسیقی میشم و شاید گاهی یک ساعت قدم بزنممدت مدیدی بود که اون بالا نرفته بودم و خنکی بادی که به صورتم میخوره رو حس نکرده بودم، خب شاید بخاطر کار، شایدم فراموش کردم چقدر این کارو دوست داشتم...وقتی بود که واقعیت عین یه سیلی خورد تو صورتم، یدونه محکمش که از داشته هام چیزی باقی نزاشت، من موندم و خودمتو تاریک ترین روزام، یه ستاره پیدا کردم، از همه درخشان تر.یکی که هرچقدر اسمون تاریک بود، هر چقدر ابری بود، هرقدرم دود و اتیش از زمین بلند می‌شد، به اون نمی‌رسید همچنان تو قلبم می‌درخشیدتو بدترین روزای زندگیم پای ثابت رویاپردازی هام بودهنوزم هستدلم گرفته بود، خسته بودم و بد حال، کیه که این روزا نباشه؟اما نمیخواستم اینطور بمونممن یه ستاره دارم که منتظرمهاون مال منهقصه و داستان منهو بهش میرسممطمئنم!راستی، ستاره‌ی تو چیه؟You are mine!</description>
                <category>حسین | tadashi</category>
                <author>حسین | tadashi</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 22:17:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنگار ۱۷ و ۱۸ و ۱۹ دی تهران؛ اینجا چه خبر بود؟</title>
                <link>https://virgool.io/Ashites/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%DB%B1%DB%B7-%D9%88-%DB%B1%DB%B8-%D9%88-%DB%B1%DB%B9-%D8%AF%DB%8C-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF-qkbfllc6brob</link>
                <description>خب همه نوشتن و کلی روایت ارمانی و تخیلی خوندیم و چندتایی هم واقعی، گفتم منم مشاهدات معدودمو بنویسم.۱۷خب تا اون روز خیلی اتفاق به خصوصی نیوفتاده بود و فکر نمیکردم این قضایا طولانی باشه، برای همین انتظاری نداشتم، رفتم یه سر به خونه مادربزرگم زدم و تو راه برگشت بودم که ساعت هشت شد.یهویی تعداد زیادی ماشین و موتور شروع به بوق زدن کردن و چند دقیقه هم ادامه داشت، کنجکاو شدم و رفتم یه سرکی کشیدم.تعداد ادم مشکی پوش در سکوت از بالای خیابون به سمت پایینش میرفتن، فکر میکنم تو اون یه ربعی که به تماشا نشسته بودم پنجاه شصت نفری رو دیدم، اگه خیلی بخوام ساده دسته بندی شون کنم احتمالا به دو دسته جوون های ۲۳ ۲۴ ساله و نوجوون های ۱۳ ۱۴ ساله تقسیم میشدنتک و توک صدای شعار شنیده میشد اما به ندرت، همه شون در سکوت راهشونو میرفتن، حدود بیست دقیقه بعدم غیب شدن و خیابونا کم کم خلوت شد. ۱۷ دی تموم شد، اتفاق خاصی نیوفتاد، از ۲۲ بهمنم صلح امیز تر بود.۱۸سرمست از پیروزیم بعد از یک سال کامل، برای تموم کردن الدن رینگ بودم که هشت گذشت و نفهمیدم، تقریبا هیچ اتفاق به خصوصی نیوفتاد. رفتم بیرون به بهونه بردن اشغالا و نگاهی انداختم، پرنده پر نمیزد و این بار مغازه ها تک و توک باز بودن.Its how l became an elden lord!رفتم بالا و نیم ساعت بعد، انگار تازه بیدار شدن و دیدن خواب موندن، یهو صدای شعار از کل محله بلند شد، دوازده سیزده نفری بودن و تقریبا همه شون پشت بوم خونه هاشون بودن.بیشتر شعار ها مرگ بر دیکتاتور و جاوید شاه بود که مغزمو برای لحظاتی دچار پیچش مدیریتی کرد، شعار ها بیست دقیقه ای ادامه داشت و حینش صدای انفجار های مختلف از گوشه گوشه کوچه خیابون شنیدم، نارنجک های دستی اینور اونور پرتاب میشدن و مادم صدای ترکیدنشون میومدیه نارنجک هم راهشو به سطل اشغال دم خونه ما پیدا کرد و ترکید، اما شعله هاش دومی نداشت و زباله های شسته شده خونه ما (بله، اینجا حتی زباله هام قبل دور انداختن شسته میشن:/) به‌ خوبی شعله هارو سرکوب کردن و سطل زباله رو نجات دادن.شعار ها تموم شد اما انفجارها نه، انگار یه تیم کوچیک اینور اونور میرفت و خرابکاری میکرد. اینطور که بعدا شنیدم (و هنوز نرفتم بیینم) بیشتر نارنجک ها به سمت ایستگاه اتش نشانی بدبخت ما پرتاب شد و ایستگاه و ماشیناش صدمه دیدن.یه باشگاه، یه مکانیکی، یه فروشگاه لوازم ارایشی و یدونه هم شیرینی فروشی سوختن، البته منهای خونه زندگی های بالاشچند خیابون جلوتر اتیش و دودش مشخص بود ، اما خب به دلایل واضح اتش نشانی خیلی دیر رسید، شعله های باشگاه بدن سازی ای که معترضان اتیش زده بودن (ولی چرا اونجا؟:/ البته میگن ادمو سگ بگیره جو نه) کل مغازه ها و خونه های اطراف و بالاشو گرفت و خاکستر کرد، گمون نکنم دیگه اون ساختمون ساختمون بشه، البته فرداش رفتم و دیدمش.۱۹نشسته بودم سر کارمو مگس میپروندم، خب در شرایطی که اینترنتی نداریم و سایتی بالا نمیاد یه طراح سایت قراره چیکار کنه اخه؟در حال پروندن مگساندکی با همکارا منچ بازی کردیم و دور از چشم کارفرما براشون بازی ریختم که از سر رفتگی حوصله نمیرن‌. تو راه دیدم کلی از جدول های کنار خیابون کنده شدن. از ایستگاه اتوبوسی که ازش میرم سر کار هم فقط یه ایستش مونده بود و کلی منتظر شدیم تا اتوبوس بیاد، دو سه برابر معمولنرده های ایستگاه کنده شده، زاویه عکس بخاطر نیوفتادن چهره هاستاخرم یکی از همون اتوبوس پیرمردا رو فرستادن و سوار شدیم، از اون نو ها تو خط ما چیز زیادی نمونده.بانک (تانک) کشاوری!مثل اینکه معترضین به بانک (تانک) کشاورزی هم حمله کردن، ولی انقدر زره پوش بوده ک کاری نتونستن بکنن و دست و پای خودشون شکسته.به دوستام تو محله های مختلف شهر زنگ زدم و احوالشون رو پرسیدم، اینطور که پیداست اقدسیه و مرزداران خیلی شلوغ بوده و گه گاهی صدای انفجار میشنیدن. قیامدشت و خاورشهر و پاکدشت خلوت بوده و فقط کمی سر و صدا شد. فلاح و چیتگر هم عملا جنگ بوده و خیلیا کشته شدن، وقتی رفیقم با جزییات تعریف کرد چطور یه سربازو تک گیر اوردن و همونجا...بماند، خلاصه بغض عجیبی گلومو گرفتاز اینکه چقدر بخش های مختلف این خاک، اغشته به نفرت از هم شدن.از بچه ها شنیدم این دفعه فراخوان ساعت ۶ بود اما خب محله ما هیچ خبری نبود، محله های رفیقام هم همینطور.پ.ن۱: این روزا دارم سعی میکنم از یه دانشجوی مهندسی شاغل بدبخت به یه مهندس واقعی تبدیل بشم، گرچه انتگرال کمرمو خم کرده، ولی خب یه جورایی پیشرفت هم داشتم! دلم میخواد تابستون چند تا دوره فنی بنویسمپ.ن۲: مشتری بین المللی ک با کلی بدبختی گولش زده بودم پرید، گمونم الان فکر میکنه من مردم🤣یدونه از مشتریامم به همین شیوه تو جنگ ۱۲ روزه پرید، چقدر میدید دیگه دنبال مشتری نگردم؟ امنیت یه ایرانه ها</description>
                <category>حسین | tadashi</category>
                <author>حسین | tadashi</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 09:52:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلت میخواد از کدوم راه کیش و مات بشی ایرانی؟</title>
                <link>https://virgool.io/Ashites/%D8%AF%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%DA%A9%DB%8C%D8%B4-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-lztlf1sebczn</link>
                <description>میای خیابون و اعتراض میکنی؟خب اوکیه، یکی دو شب عادی پیش میره، بعد کوکتل مولوتف و نارنجک های دستی ساخته میشه، اتوبوس، امبولانس، بانک و مسجد و کلی بیگناه توسط افرادی جوگیر، تعدادی مزدور و تروریست به اتیش کشیده میشه و قبل از اینکه اعتراضات به جایی برسه، حتی خود معترضین هم خدا خدا میکنن زودتر بساطش جمع شه و بتونن برن سر کار و زندگی شون!مسلح بشی و بجنگی؟جاده سوریه ست، توضیح نمیخواد!تحمل کنی و دم نزنی؟زیر بار فشار اقتصادی و تحریم و جنگ له میشی اخرشم همون نتیجه دوم حاصل میشه.میدونی مشکل کوچولوی ما چیه؟مهم نیست کف خیابونی، یا تو خونه نشستی و به اونی که کف خیابونه فحش میدی، مهم نیست دیشب شعار دادی یا ۲۱ بهمن میری الله اکبر میگی، و بازم مهم نیست طرفدار کسی هستی یا نیستیحتی اینکه کاری میکنی یا نمیکنی هم مهم نیست! همش اشتباههصرفا راهی که انتخاب میکنی تا کیش و مات بشی فرق میکنه، کدومو دوست داری؟پ.ن: پست موقتپ.ن۲: همه خوب و سالمید دیگه ایشالا؟پ.ن۳: حسم جوریه انگار وسط یه جزیره سقوط کردیم و دنبال بازمانده ایم.</description>
                <category>حسین | tadashi</category>
                <author>حسین | tadashi</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jan 2026 10:39:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کی بودی و کی شدی؟ (۱۱+۱پرسش)</title>
                <link>https://virgool.io/11porsesh/%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%DA%A9%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%DB%8C-%DB%B1%DB%B1%DB%B1%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4-qlq5fyeztgso</link>
                <description>Its my Age of stars۲ سال پیش که تازه ویرگول اومده بودم، حاج اقا دست انداز یه پرسشنامه منتشر کرد به اسم ۱۱ که توش به ۱۱ تا سوال جالب جواب میدادیم، خیلی ها هم درش شرکت کردن. کنجکاو نیستید؟چه تغییری کردید؟:)بیاید دوباره پرش کنیم! جوابایی که پشتش + میزارم جدیدن و اونایی که - دارن یعنی عین جوابای پاسخ قبلیم تو دو سال پیشن!پست دو سال قبل:۱: سخت ترین انتخابم؟+جدایی از پارتنر سابقم، حقیقتا حینش سرویس شدم ولی الان میدونم که بهترین کار ممکن برای جفت مون بود.۲: دو تجربه مهمی که همچین آدمی ازم ساخته؟-اول از همه از دست دادن خونه مون که من رو از بیخیالی بچگی بیرون کشید.+دوم شکست هایپر سنگین توی کنکور دومم+سوم هم اشنایی و جدایی از پ۳:سه سال آخر زندگیم در سه جمله؟+Break, grow, repeat!(شکستم (موانع رو)، رشد کردم، دوباره تکرار کردم!)۴:سه کاری که همیشه دلم میخواست انجام بدم؟-اول یادگیری کامل زبان ژاپنی (هنوز که هنوزه نشده:/)+دوم تغییر دانشگاهم به یه دانشگاه نه خوب، حداقل متوسط رو به چپ-سوم تکمیل و انتشار رمان فانتزیم ( اینم با ۱۱ پرسش قبلی یکیه)-چهارم گرفتن گواهینامه ام (اینم هنو نگرفتم😂)و این لیست تا روز قیامت ادامه داره:)از این ادما‌ی زندگیامون تا ابد⟩⟩⟩⟩⟩۵:سه مورد از بهترین لحظات زندگیم؟+اول، اولین باری که عشقو تجربه کردم-دوم، وقتی که برای اولین بار با پول خودم برای پدر و مادرم کادوی تولد خریدم+سوم، وقتی که تونستم برای اولین بار تو زندگیم، به یه هدف خیلییی سخت که واسه خودم تعیین کرده بودم برسم (موتور)۶:داستان زندگیم در سه خط؟-به اندازه کودکی کرد، در زمان مناسب به خواست خود قدم به دنیای بزرگسالی گذاشت، شکست خورد و بیش از هزار پیروزی از آن آموخت. (چه جمله قصاری گفته بودم، حاجی دَمم🙂‍↔️)۷:اولین خاطره ای که همین حالا یادم میاد؟+با بچه ها رفته بودیم کوه، اولین بارشون بود، انقدر خسته بودن وسط راه از حال رفتن و دراز کشیدن رو زمین خاکی😂 بعدم برای استراحت مسیرو عوض کردن و رسیدیم به چند تا ادم مست که حین زهرماری خوردن داشتن بهم مشت میزدن، این رفیقمون هم ترسید و تند تر از من رسید به قله.بعدم برای اولین بار اتیش درست کردم و املت زدیم. (خرداد ۱۴۰۳)قبل بالا رفتن از کوه۸:کارهایی که از یادگیری شون خوشحالم؟+سئو به جای طراحی سایت کامل، زبان انگلیسی، نحوه ارتباط گرفتن با ادما (باورتون میشه اصلا بلد نبودم؟)۹: آخرین چیزی که بدجوری رو اعصابم بود؟+گیر دادن های الکی و مداوم کارفرمامم، اخرم فهمیدم چون نرسیدم برم تولدش و فقط بهش تبریک گفتم و پول کادو رو‌ زدم، باهام لج کرده:/۱۰:چیزهایی که باید بیخیال شون بشم؟-من بیخیال هیچی نمی‌شم، همه چیز می‌خوام:)۱۱:چه چیز هایی هنوز هم من رو میخندونن؟+همکارم یهو به طرز وحشتانکی شروع کرد به سرفه کردن، به قدری که کل اداره رفت و رو هوا و هر کی شروع کرد دوییدن یه طرف، یکی رفت شربت اورد، یکی رفت چایی اورد، یکی اب جوش، یکی بدو بدو رفت دستشویی‌.منم بدو بدو رفتم، یه قرص ویتامین برا خودم خریدم:/، همکارم قرصو دستم دیدم گفت واییی اقای مهری🥺، چقدر... و تا نیم ساعت داشت تقدیر تشکر میکرد، منم گفتم خواهش میکنم، کاری نکردمو خیلی نرم قرصو گذاشتم تو کیفم.دهن بنده خدا باز مونده بود.البته قیافه شو دیدم، یدونه گذاشتم کف دستش.یکی دیگه از همکارا گفت چی گرفتی؟ گفتم ویتامین خریدم، گفت چرا سرماخوردگی نه؟ گفتم اخه سرماخوردگی که درمان نداره🙂‍↔️هنوز هم از فکرش دلم میخواد برم زیر زمین، خلاصه تا دیر وقت بیدار نمونید سر کار هوشیار باشید😂این عکس خیلی وایب خوبی داره، نمیدونم‌چرا، شبیه تصوراتمون تو بچگی از بزرگسالیه:)۱۲: چه تغییری کردی نسبت به دو سال قبل که اینو پر کردی؟خب بسته به اینکه از کی بپرسی، چیز به خصوصی عوض نشده، اما دوست دارم بگم پخته تر شدم:)و البته، به طور کامل از بند افسردگی خلاص شدم و الان یه جوون بیخیال معمولی ام، یه بیخیال رویاپرداز مثبت اندیش خوش‌خیال.ولی حالم خیلی بهتره🙂‍↕️پ.ن۱: شما چطور؟ کنجکاو نیستید چقدر عوض شدید؟:پ.ن۲: قبلا پرش نکردید؟ خب الان پرش کنید!پ.ن۳: یه چنل ساده روزمرگی زدم و یه گروه تلگرامی که یه جورایی مثل گروه چت ویرگول تلگرام شده، یه سری نمیزنید؟:)https://t.me/myepictalemyepictaleکنیم و می‌خندیم:)</description>
                <category>حسین | tadashi</category>
                <author>حسین | tadashi</author>
                <pubDate>Fri, 05 Dec 2025 17:00:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور در ویرگول زنده بمانیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Tadashi/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-cgtuhvwcmhca</link>
                <description>اینجا هرکسی اگه میتونه بنویسه!خدا شاهده که ویرگول در عین حالی که بعد تلگرام برام جذاب ترین شبکه اجتماعی برای منه، اما خب به شدت خطرناکه، شما در هر سنی در ویرگول در خطر سکته قلبی و حملات خشم و تشنج هستید، چون محض رضای خدا، هیچی درست کار نمیکنه!بیاید ببینیم چطور باهاشون کنار بیایم.۱-وقتی عکس ها حذف نمیشهخیلی وقتا پیش میاد موقع ویرایش پست یک عکس رو بزارید داخلش و بعد ببینید اونطور که فکر میکردید خوب نشد.اینطور وقتا اگه بخواید به شیوه عادی حذفش کنید، یهویی میبینید تمام چیزایی که نوشتید پاک شده، اما عکس همچنان حذف نشده:///روی اونی که با فلش نشون داده شده بزنیدبرای حذف عکس یک گوشه کوچیک از متن بالای رو انتخاب کنید، تا پایین عکس بکشید و بعد روی برش کلیک کنید، و تامام! درسته به قیمت چند کلمه، اما عکس تون نسبتا راحت حذف میشه.۲-وقتی موقع کامنت گذاشتن، کامنت تون ناپدید میشهوقتی میخواید یه کامنت طولانی برای کسی بزارید تقریبا غیر ممکنه یهویی غیبش نزنه و مجبور شید از اول بنویسید.برای همین اول کامل کامنت تون رو جای دیگه ای بنویسید، بعد کپی کنید و داخل بهش کامنت ها پیست. اینطوری حذفم شه میتونید دوباره بزاریدش.۳-وقتی موقع نوشتن پست، یهویی میپره بیروناین موردو کاریش نمیشه کرد، اما حداقل ویرگول سیستم ذخیره خودکار داره و اینطور وقتا نهایت ده درصد متنی که نوشتید از دست میره. پس سعی کنید خیلی حرص نخورید.۴-وقتی پستت رو ویرایش میکنی ولی ویرایش نمیشه.این بخاطر بخش کَش سایته، شاید شما تغییرات ویرایش تون رو نبینید اما اگه پست تون رو به صورت ناشناس ببینید، میفهمید تغییرات اعمال شده، فقط طول میکشه به شما که لاگین هستید نمایش داده بشه. پس هی ویرایشش لازم نیست بکنید.۵- وقتی یهویی ویرگول نفرین میشه!یه وقتایی هم هست کاملا رندوم ویرگول نابود میشه و همه ظاهرها و استایل هاش دیگه لود نمیشه.عکسا مربعی میشه و همه چیز درهم برهم نمایش داده میشهاینطور وقتا از اکانت تون لاگ اوت کنید، و بعد با یه مرورگر کاملا متفاوت دوباره وارد بشید، اینطوری همه چیز برمیگرده به حالت سابق. البته میتونید صبر کنید تا خودش درست شه ولی معمولا یکی دو روز طول میکشه.همین دیگه، من خودم این چند تا بیشتر از همه اذیتم میکرد، امیدوارم کاربرا بتونن با ایرادات سایت کنار بیان و بیشتر پست بزارن.پ.ن: کوتاه ترین پستم تا حالا!پ.ن۱: یه‌چنل‌ روزمرگی ساده تو تلگرام داریم، سر نمیزنید؟:)https://t.me/myepictaleپ.ن۲: شما با کدوم ایرادات ویرگول بیشتر حرص میخورید؟https://vrgl.ir/hrMyl</description>
                <category>حسین | tadashi</category>
                <author>حسین | tadashi</author>
                <pubDate>Thu, 27 Nov 2025 11:30:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر آبان درست مثل شروع یه داستانه:)</title>
                <link>https://virgool.io/@Tadashi/%D9%87%D8%B1-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87-fc1r6js8sv86</link>
                <description>تا حالا شده نگاه اسمون کنی، ستاره ای که بالای خونه تون از همه درخشان تره رو نگاه کنی و دستت رو بگیری سمتش؟یکی از عادت های نوجوونیم بود، وقتی که راجب چیزایی که میخواستم فکر میکردم، میدونید این ماه که گذشت، خیلیی بی نظیر بود، از هر نظر، حسش مثل نزدیک تر شدن به اون ستاره هاست.۱من و رویاهام هم مثل همون ستاره بچگی هام بودیم، اما حالا که سفینه زندگیم بالاخره دوباره سوخت گیری کرده، هر روز یه قدم کوچیک بهشون نزدیک تر میشم.چنل تلگرامم فراتر از یه نظم دهنده ساده برام عمل کرده و باعث شده واقعا نسبت به چیزایی که میخوام متعهد بشم، اخه مگه جوونی مون چقدره که همه تلاشمونو برای بدست آوردن چیزایی که دلمون میخواد بدست بیاریم، نکنیم؟اما اخیرا این روند جای پر زحمت بودن، خیلییی لذت بخش شده، اولین باره که از سطح اراده ای که دارم نشون میدم کاملا راضیم!:)۲تا پیش از این برگ هام به شیوه های مختلف و در ادوار گوناگون ریخته بود، اما چند روز پیش که وسط درس خوندن یهو یه کاغذ توی کیفم پیدا کردم، به نحو و شدتی و حدتی ریخت که سابقه نداشت.داشتم با بیخیالی درس میخوندم، دستمو تو کیفم کردم که خودکارو در بیارم، که دستم گرفت به یه کاغذ و چنین چیزی رو اوردم بیرون:/فعککککک کن، رفته رو پوست آهو هم نوشته😂 من فکر میکردم کاغذ کهنه ست:/ اسم جنش هم الماعرهمعنی دعایی که پیدا کردمم داخل چنل گذاشتم، میخواید بدونید چیه عضو شید🙂‍↔️بخشی از محتوای چنل، چیزی نیست فقط روزمرگی، بله همیشه یکی از ری اکشن های چنل خودمم😂۳میزان تدریس استادهای مهندسی هوافضا در ده دقیقه:/امتحان دینامیک داشتم و خدااا شاهده که سخت ترین درس دنیاست، دو روز مونده به امتحان، با وجود اینکه هر روز خونده بودم راضی نبودم، دو تا امتحان میان ترم داده بودم که یکی شون بد و یکی شون متوسط بود، با اینکه این درس از مجموع همه درسایی که دارمم سخت تره، دلم میخواست این یکیو عالی بدم!پس انقدرر درس خوندم که چشمام شروع به سوزش کرد، سرم درد گرفت و با دیدن دفترم دلم میخواست بکوبمش تو سرم، که البته چیزی نمونده بود به علت ریختن برگام‌ خرابش کنم (دعا رو یه ساعت قبل امتحان پیدا کردم) ولی به لطف سه چهارتا لگد از رفیقام وسط امتحان چرخ دنده های مغزم به حرکت در اومد و امتحان رو خوببب دادم، راضیم کاملااا.۴چایی خورم‌شدیم:)کارفرمام استثنا ادم خیلی خوبیه، گرچه یکم رِنده و هی میخواد از اینور اونور حقوق بزنه، ولی خب اخرش نمیزنه و با دانشجو بودنم هم راه میاد. اخیرا همه کلاسارو دارم شرکت میکنم و به‌چنان عمقی از فاجعه پی بردم که واقعا ترسیدم، از نظر دانش و توانایی، به لطف سر کار رفتن مداوم، شاید حتی از یه دانشجوی ترم اولی هوافضام پایین ترم!ولی خب دارم هر روز یک یا دو ساعتو به درس خوندن اختصاص میدم، گرچه خیلی مونده تا به بقیه برسم اما تو مسیر درستم🙂‍↕️۵بعد از بازنشست شدن از رابطه، به حوزه تدریس رو اوردم، تا همین لحظه سه تا نمونه کار موفق دارم، چرا این استعدادو توی زندگی خودم نشون نمیدم؟😂۶خب همین دیگه، به ندرت انقدر حالم خوب بودهبه جرعت میگم حداقل نصفش برای نظمیه که زندگیم به لطف چنل گرفته، نصف دیگه هم کلی وقت ازاد بیشتره که نسبت به همیشه دارم.خب دروغ چرا، یکم خسته ام، ولی حس میکنم قراره زندگیم خیلی تغییر کنه، فقط یکم دیگه باید تحمل کنم، تازه، خستگی بعد از انجام کارایی که دوست داری، یه خستگی شیرینه.خوشحال میشم تو چنلم عضو شید بچه ها:)https://t.me/myepictaleپ.ن: ابان شما چطوری گذشت؟</description>
                <category>حسین | tadashi</category>
                <author>حسین | tadashi</author>
                <pubDate>Wed, 19 Nov 2025 11:59:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طاعون زندگی یک عدد خاورمیانه ای</title>
                <link>https://virgool.io/@Tadashi/%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D9%81%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D8%B9%D9%88%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%AF%D8%AF-%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D9%81-%D8%B4%D8%AF-eerwgz271opx</link>
                <description>خبر فوریییقدیم تر ها تقریبا هیچ گردش اطلاعات فعالی بین ادما وجود نداشت، دنیای ادما به کمتر از صد کیلومتر اطراف خودشون خلاصه میشد.مردم ساعت ها توی زمین کار میکردن، از طلوع خورشید تا نزدیک های غروب، بعد خسته برمیگشتن خونه، کمی با خانواده‌حرف میزدن و دوباره خواب، فردا روز از نو روزی از نو.تنها خبری که میشنیدن حال و احوال اون فامیل دوری بود که باهم قهر بودن، شاید زنش طلا خریده یا بدله که جیگر مارو بسوزونه؟ یا نهایت بز همسایه شون ک‌ سه قلو زایده. شاید زندگی خشک و بی روحی بود، اما حداقل ارامش داشتنالبته اگه جن ارباب ده رو نمیگرفت و خیلی یهویی تصمیم نمیگرفت به سیخ بکشه تون.ولی در کل، ذهن انسان برای این حد از اشباع شدن توسط شرح رویداد های مختلف ساخته نشده.ولی‌ حالا چطور؟خب تعارف که نداریم، زندگی تو ایران گرچه سخت ترین نیست، اما بین کشورهایی با این سطح از منابع واقعا منحر به فرده.کاری با علت و چرایی و هیچ کدومش ندارم، مسئله ای که هر ایرانی باید یکم راجبش فکر کنه اینه:من و شما برای حل این مشکلات چکار میتونیم بکنیم؟پاسخ این است که:هیچی!نه رای نه اگاهی نه مطلع بودن نه تلاش، هیچی، مسائل به طور‌ کامل از محدوده اراده ما خارج شده و به معنای حقیقی کلمه اگه عین ۹۰ میلیون‌نفر هم ناپدید بشیم، باز با همین رویه ادامه پیدا میکنه.پس دونستن راجب اتفاقات اخیر، اینده، تحلیل ها، لوقوز خوندن این و اون برای هم، اخبار جنگ، سخنان گوهربار پیرمرد فرتوت و فوتبالیست مون، واقعا چه فرقی میکنه؟اخبار عین یه مار موزی آهسته استرس، اضطراب، اعصاب خرد، سندروم «من میدونم چطور حلش کنم!» و ... رو به زندگی تون وارد میکنه، شادی لحظات خوب تون رو میکشه.حتی در مورد کشورهای فوق توسعه یافته هم این موضوع تا حدی صدق میکنه. مدام اخبار شنیدن، جز لرزیدن اراده تون نتیجه ای نداره.چه فایده داره برنامه ریزی کنم؟چه فایده‌ای داره هر روز فلان قدر ورزش کنم؟چه فایده داره انقدر سخت کار کنم؟فرمول ارامش نسبی در هر جای دنیا و به خصوص خاورمیانه متاسفانه فقط همینه: از اخبار مثل طاعون دوری کنید!چنلی ک لفت دادم ازشتلوزیون داره ۲۰:۳۰/بی بی سی/زهرمارنیوز میده؟ خاموشش کنید، خبر فوری اسپانسر پروکسی تلگرامه؟ پروکسی تون رو تغییر بدید، کانال میم و توییتی که تفننی عضوید گه گاهی اخبار روز رو هم میزاره؟ لفت بدید.متاسفم اما منتطر خبرای خوب نباشید، چون حتی اگه رگباری هم بیان باز مغز شما به اون خبر بده چند برابر بیشتر اهمیت میده.پس چک نکنید رفیقای ویرگولی، چرا وقتی کاری از دست تون بر نمیاد اعصاب خودتون رو خرد کنید؟پ.ن۱: البته یحتمل مثل من مدام با پدرتون سر کنترل موفع ناهار و شام بحث تون میشه، ولی ارزشش رو داره🙂‍↕️😂پ.ن۲: راستیی، یه‌ چنل تلگرام برای روزمرگی هام زدم، خوشحال میشم اگه دوست داشتید عضو بشید:)https://t.me/myepictaleپ.ن۳:حقیقتا چنل داشتن مزه میده، هم منظم تر شدم، هم کمتر حوصله ام سر میره</description>
                <category>حسین | tadashi</category>
                <author>حسین | tadashi</author>
                <pubDate>Thu, 13 Nov 2025 12:41:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خط خطی های هفته ۲</title>
                <link>https://virgool.io/parakandehjat/%D8%AE%D8%B7-%D8%AE%D8%B7%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%DB%B2-gogua5nd7czi</link>
                <description>بالاخره روزای سرماخوردگی و فلاکت به پایان رسید! حقیقتا نمیدونم چطور فقط ما مردا اینطور درگیرش میشیم.در حال شکایت از روز های روتین خودم بودم که خدا چندین اتفاق برگریزون فرستاد که بنده اش کامل از روزمرگی در بیاد و یه وقت حوصله اش سر نره.از اون دسته چیزاست که اینجا نمیشه گفت ولی یک میلیارد بار راجبش با دوستام حرف زدم😂خلاقانه و دقیق۱یکی از خبرای نسبتا ناراحت کننده این چند هفته تعطیل شدن ناولیست بود. میدونید من ۱۷ سالگی دیوونه وب‌ناول های انگلیسی بودم، یا همون رمان های اینترنتی خودموندر عین حالی که رمان اینترنتی بودن، به خاطر قانون کپی رایت نویسنده ها درآمد نسبتا خوبی ازش داشتن و به همین خاطر واقعا اثار خوب و باحالی بین شون پیدا میشه.‌ توی اون زمان کارم نگاه کردن به عکس گوشی‌ها و حسرت خریدن شون میگذشت، البته در کنار کنکور.خب یکی از خریت های زندگیم رها کردن کنکور و کار کردن برای یک سایت ترجمه وب ناول برای خرید گوشی بود، درآمد چندانی نداشت ولی گمونم اولین و اخرین باری بود که کارم رو دوست داشتم، در نهایت پونصد تومن ها و هشتصد تومن ها جمع شدن یه گوشی خوشگل آبی برای خودم خریدم.البته هنوزم پشیمون نیستم ک کنکورم بخاطرش نابود شد، حس زنگ زدن با اولین‌ گوشی خودم، چرخیدن تو شبکه های اجتماعی، فیلم دیدن، همه اینا تازگی بی نظیری برام داشت.اون سایت همین ناولیست بود که به نظر میرسه برای همیشه جمع شد.۳یکی از دوستای زمان بچگیم رو اتفاقی پیدا کردم بعد پنج شیش سال و وقتی متوجه شدم داره ازدواج میکنه برگام ریخت، یعنی چی داری ازدواج میکنی؟ تو یک سال از من کوچیک تری!من هنوز وقتی بیکار میشم میشینم پای بازی😂البته هوشمندانه کار کرده و با وجود سن کمش درامد خیلی خوبی برای خودش جور کرده، ولی بازم به نظرم ۲۰ سالگی یکم برای ازدواج زوده.۴این روزا سعی دارم یکم بیشتر از همیشه چیزای جدید رو امتحان کنم، اولین رمان غیرفانتزی خودمو که برادران کارامازوفه استارت زدم و به سختی روزی سی چهل صفحه دارم ازش میخونم، البته با با توجه به لحنش میفهمم چرا بهش میگن شاهکار و واقعا در خورشه.رمانی که داشتم مینوشتم تو فصل بیستم متوقف شد، دلیل زیادی براش دارم ولی اصلی ترین دلیلش اینه که حس میکنم لقمه بزرگ تر از دهنم برداشتم، حداقل برای اولین رمان، خیلییی بزرگ و خیلییی طولانیه، تعداد خیلی زیادی شخصیت هستن که باید پرداخته بشن و نقش شون داخل داستان مهمه.ایشون باید یه مدت دیگه منتظر بمونه که تجربه ام بیشتر شه و برگردم سر نوشتنشعملا برام مثل یه کار تمام وقت شده بود که باید کلی انرژی سرش میزاشتم. به جاش یکی دیگه رو شروع کردم که خیلی کوچیک تر و ساده تره و به نظرم خیلی طولانی شه یه جلد دویست سیصد صفحه ایه. بماند که این یکیو بیشتر دوست دارم.۵از بدی های پاره‌وقت سر کار رفتن ناتوانی در استفاده از مرخصی های عادی موقع مریض شدنه، فقط یک روز نرفتم اما برای جبرانش باید دو روز از دانشگاهم بزنم.اما در کل همه چیز داره خوب پیش میره، البته به جز درسای سنگینم که هرچقدر میخونم هم تموم نمیشن هیچ، داره به حجم عقب افتاده ها اضافه میشهالبته اینکه وقت ازاد واقعیم تو روز کمتر از یک ساعته هم درش بی تاثیر نیست.البته این مال دو هفته پیشه، الان نیزه هارو فرو کردن۶راستیی، یه‌چنل تلگرام زدم، محتوای به خصوصی نداره، یکم روزمرگی، یکم افکار، یکم کتاب و سریال، ولی خوشحال میشم عضو شید:)https://t.me/myepictale۷از شما چه خبرر؟پ.ن۱:خداااااا اون روزیو براتون نیاره که بخواید یه پست رو داخل ویرگول ویرایش کنید، چنان ویرگول پنیک میکنه انگار میخوای صاحبش رو بکشیاز شما چه خبر؟</description>
                <category>حسین | tadashi</category>
                <author>حسین | tadashi</author>
                <pubDate>Sat, 08 Nov 2025 11:41:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب حسرت‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Tadashi/%D8%B4%D8%A8-%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA-%D9%87%D8%A7-a0pxghgtyz2b</link>
                <description>همه چیز عالیه، روز کاری خوب و مفیدی داشتیدبا همکارا یکمی خوش گذروندید، تو راه اتوبوس و مترو سریعتر از همیشه اومدن، رسیدید خونه، مامان غذای مورد علاقه تون درست کردهورزش میکنید، دفتر برنامه ریزی تون رو پهن میکنید، بعد هم اطلاعاتی که از دوست و آشنا گرفتید راجب راه انداختن یه کسب و کار رو فهرست میکنید، یه تعدادی رو خط میزنید و جلوی یه سری تیکبا چت جی بی تی تمرین مکالمه انگلیسی میکنید، خیلی چت کردن تون طبیعی و بهتر شده!ولی یه حسی، اروم اروم، عین سایه ای که لحظه به لحظه ازتون بالا میاد، همه چیزو میپوشونه و تو سیاهی خودش فرو می‌برهبدون مقدمه، ناگهان خودتون رو تو سیاه ترین شرایطش میبینید، گاهی حقیقت، گاهی دروغ، اما حتی دروغ ترین سایه ها هم آغشته به زهر حقیقتن.یادتون میاد که چقدر زندگی تون با یه دانشجوی عادی فرق دارهاگه یکم بیشتر تلاش میکردم چی؟ چی میشد اگه بیشتر سعیمو میکردم؟ اگه نگه اش میداشتم چی؟ اگه عجولانه تصمیم نمیگرفتم چی؟اگه توی انتخاب رشته ام بیشتر تحقیق میکردم چی؟ اگه به اصرار خانواده تنها فرصت انصراف خودم رو حروم نمیکردم و توی این کویر زندانی نمیشدم چی؟به بازی پناه میبرید، مدام می‌بازید، حالتون بدتر میشه، همه چیزو جمع میکنید و دوباره تو ذهن تون اگه اگه ها تکرار میشهمعلوم نیست چرا، معلوم نیست کی چنین انتخابی کردهولی امشب قراره شب حسرت‌ها باشه، شبی که به یاد میارید کی هستید و میتونستید کی باشید، ساعت از دوازده گذشتهخسته اید، از وقتی که قرار گذاشتید بخوابید چند ساعتی گذشته، بعیده فردا بتونید سر حال برید سر کار، اما بازم بیدار میمونید.فردا بیدار میشید، از سردی اون شبی که به تنهایی گذروندید به لرزه در میاید، اما چشماتونو میبندید و ادامه میدیدمگه راه دیگه ای هم هست؟هرچی که بوده تموم شده، انتخاب هایی که میشد با کمی فکر بهتر انجام شون داد، اتفاقاتی که ریشه در حماقت خودتون دارهتنها راهش همینه، ادامه دادن، درس گرفتن، کم نیاوردنبرای نداشتن، یا دست کم کمتر کردن حسرت های اینده، ادامه دادن، ادامه میدمخب زندگی همینه، نه؟:)پ.ن۱:شاید پست موقتپ.ن۲: گمونم بهترین سال های زندگیم ۹۷ و ۹۴ و ۱۴۰۳ بوده باشه، میدونید، تنها سال هاییه که حس میکردم هرچیزی سر جای خودشه، حداقل تا حد زیادی، و البته، هر سه تا پر از تجربه های جدید بود. شاید باید بیینم چه چیزی این سال ها رو انقدر خاص میکرد و تکرارشون کنم.پ.ن۳: گمونم از شب حسرت‌ها گریزی نیست، خوشبخت ترین ادمای دنیا هم گاهی تجربه اش میکنن، کیه که حسرتی نداشته باشه؟ فقط امیدوارم مجبور نشید این شب‌ها رو تنهایی بگذرونید.چنل تلگرام:https://t.me/myepictaleداره،</description>
                <category>حسین | tadashi</category>
                <author>حسین | tadashi</author>
                <pubDate>Thu, 23 Oct 2025 11:58:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در مهر بر مهری چه‌ها گذشت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Tadashi/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%87%D8%B1-%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D9%87%D8%B1%DB%8C-%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-oi98mfgbkgxu</link>
                <description>در یک کلام، هیچیماه ملو و ارومی بود، انگار فرشته مصیبت بعد جنگ و کلی بلایی که تو نیمه اول امسال سرمون اومد، گفت یه ماه مرخصی بهش بدم و کاری باهاش نداشته باشم، خستگیش که در رفت امتحان الهیش کنم!۱وقتی یه ماهه هیچ اتفاق خاصی نیوفتادهباورتون میشه اولین حسی که پیدا کردم کسالت بود؟ به معنای حقیقی کلمه بیشتر ماه حوصله ام سر رفته بود. کفگیرم خورده ته دیگ و دیگه نه رمان جالبی هست، نه سریال، نه حتی ادم جالبییکی از عجیب ترین اتفاقات زندگیم این بود که به اکیپ ترم های اول مون پیشنهاد انتقالی دادم که از اونجا بریم، همه تونستن برن جز منبه اکیپ دوم مون هم همین پیشنهادو دادم، بازم همه انتقالی گرفتن رفتن جز من😂۲اولین تصادف زندگیم رو تجربه کردم، و بر خلاف چیزی که فکر میکردم خیلی از حس پرواز لذت نبردم.گرچه به طرز عجیبی هم من هم موتورم خسارت خاصی ندیدیم، البته برای اوشون خسارت خاصی ندیدن مساویه با ده دوازده میلیون، ولی باز خداروشکر خودم سالمم:)۳دهنی از من سرویس کرد این بزرگواراین ماه به طرز عجیبی خالی از هر کار مفیدی بود، مگه اینکه رسیدن به اواخر بازی های الدن رینگ، دارک سولز ۱ و ۳ رو بخوایم مفید در نظر بگیریمهرچند حداقل خوش گذشت! گرچه تایم خوش گذشتن بگی نگی تمومه، در طول یک سال اخیر یه زمانی در حدود ۳۰۰ ساعت رو صرف بازی های مختلف کردم، که خب یکمی زیادهاما در کل، حوصله ام در حد مرگ سر رفته:/کارم کسل کننده ست، ادمای دورم کسل کننده ان، چیزی که به هیجانم بیاره ندارم، دچار یه جور ملال عجیب شدم که دلم میخواد ۹۰ درصد روز رو به خواب بگذرونم و ۱۰ درصد رو هم چند تا کار مفید مورد علاقهحقیقتا دلم میخواد استعفا بدم ولی حیف که طرف قبول نمیکنه و سریع با سفته تهدیدم میکنه، ظاهرا حداقل دو سه ماه دیگه باید بمونماز شما چه خبر؟ استیل ا لایو؟</description>
                <category>حسین | tadashi</category>
                <author>حسین | tadashi</author>
                <pubDate>Wed, 22 Oct 2025 10:11:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوب، بد، زشت، چرت (وسترن‌ بوک)</title>
                <link>https://virgool.io/Titab007/%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D8%AF-%D8%B2%D8%B4%D8%AA-%DA%86%D8%B1%D8%AA-%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D9%86-%D8%A8%D9%88%DA%A9-lyjluldykkor</link>
                <description>آفرین، حالا همینطور اروم دستت رو ببر بالا و پستو لایک کن، کامنتتم بزار زمین!به مرور زمان کتاب های جذابی که میبینم داره کمتر میشه و به نظر میرسه باید کم کم از فیدیبو به طاقچه مهاجرت کنم، به نوعی میشه گفت این چهار کتاب اخرین کتاب هایی هستن که اونجا میخونم.۱- صد و یک سوالی که در دهه بیست سالگی باید از خود بپرسید (خوب)این کتابو اقای دست انداز بهم معرفی کرده بود، چون کتاب شماره دو رو از نویسنده خونده بودم و جالب نبود میلی به خوندنش نداشتم، اما معرفی ایشون باعث شد بخونمش.در یک کلام، غافلگیری محض! معلومه نویسنده درسش رو از کتاب قبلیش گرفته. میدونید اصلی ترین مشکل من با کتابای غربی اینه که بخاطر تفاوت بسیار زیاد همه چی بین کشورهامون اغلب بین پنجاه تا هشتاد درصد مطالب کتاب برامون کاربردی نداره.اما این بار؟ حداقل ۹۵ تا از ۱۰۱ سوال برای ما کاربردیه، نویسنده با طنز ظریف خودش به خوبی اهمیت این سوالات رو نشون میده. به جرعت میگم کسی که بتونه به تمامی این سوالات جواب درست بده، به حدی از خوداگاهی در مورد زندگیش توی این سن میرسه که بعیده حسرت این سال‌ها رو بخوره!امتیاز من: ۸/۱۰۲- صد و یک راز دهه بیست سالگی (بد)دقیقا برعکس کتاب قبلی! این یکی بیشتر شبیه خطخطی های یه وبلاگ نویسی امریکاییه و نه کتاب. عموما کاربردی برای افرادی که حتی توی کشورهایی با شرایط مشابه زندگی میکنن هم کاربردی نداره.اشاراتی که نمیفهمید، افرادی که نمیشناسید، شوخی هایی که درک نمیکنید و اسراری که در حد اسرار دامبلدور مرموزه.شاید از این ۱۰۱ راز ۵ راز به کارتون بیاد.امتیاز من: ۲/۱۰۳-شش ستون عزت نفس (زشت)کتابی که تو مفید بودن تمام کتابای لیست رو ضربه فنی میکنه، اما نه تو جذابیت!این کتاب به خوبی مفهوم عزت نفس و فرق اون با اعتماد به نفس رو توضیح میده و اهمیتش رو هم بهتون نشون میده، در واقع بسیاری از مشکلاتی که من تو حوزه روابط و احساسات باهاش درگیرم به علت عزت نفس بود، هرچند که عزت نفسم چندان هم پایین نبود.تنها مشکلش اینه که به شدتتت کسل کننده و سخت خوانه، نویسنده به وضوح دبیر ادبیات راهنمایی یا شایدم معلم دینی بوده که این کتاب رو برای شبای بی خوابی معرکه میکنه!امتیاز من: ۷/۱۰ (اما قول میدم کاربردی بودنش ۱۰/۱۰ ئه)۴-سفر قهرمانی (چرت)بخاطر عنوان جذاب کتاب و شباهتش به سفر قهرمانی ژوزف کمبل واقعا جذبش شدم، اما کتاب در یک کلام، مزخرفه!تقریبا شبیه تماشا کردن یه فیلم کمدی ایرانیه، چند تا ادم و خانواده که سر مسائل چرت باهم درگیرن و هر بحث به شکلی اغراق امیز توصیف میشه.نویسنده در تمام گذشته شخصیت اصلی داستان دنبال معنا و توطئه ست، از خاطرات قنداق کردنش بگیرید تا بحثش یا پسرش‌. در مجموع برای اتلاف وقت و تمرین عضلات باز کننده فک و ایجاد استراحت ذهنی با هنگ کردن مغز، بسیار مناسبه.امتیاز من: ۱۰/۱۰- (منهای ده از ده)پ.ن۱: اهالی طاقچه، برای همسایه جدید کتاب نمیشناسید؟</description>
                <category>حسین | tadashi</category>
                <author>حسین | tadashi</author>
                <pubDate>Tue, 30 Sep 2025 11:42:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خط خطی های هفته</title>
                <link>https://virgool.io/@Tadashi/%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%B2%DB%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C%DA%A9-ekxtlf7k5pgs</link>
                <description>۱گاهی وقتا دلم میخواد طنابی، چیزی باشه و خودمو باهاش اویزون کنم، یعنی هزار بارم یه سری چیزا رو تجربه کنم باز نمیفهمم چطور باید باهاشون برخورد کنم.اخه دیوونه، کدوم خری وقتی قراره طبق قرار قبلی تو دوران دانشگاه کمتر بیاد سر کار و با طرف طی کرده، به کارفرماش تعارف میکنه که حقوقش رو کمتر کنه؟ ولی خوشم میاد طرف رو هوا پیشنهادم رو زد و تصمیم گرفت حقوقم رو نصف کنه:/عصبانیم و حقیقتا نمیدونم چیکار کنم اروم شم.حالا قراره دوباره سر حقوقی که راجبش توافق شده بود مذاکره کنم. خدا شاهده خسته کننده ترین کار دنیاست، اینا چطوری پنج دهه ست مذاکره‌ میکنن خسته نمیشن؟ تازه من تا به حال تو مذاکره ای شکست نخوردم (اسپند دود کردن)۲جای جدید، دو روز نباشی یکم بیشتر سمت انباری هلت میدن، خودکارای ابی تم برمیدارنبالاخره خدا دو تا همکار که همسن و سال خودمن رسوند و یکمی حال و هوای محل کار بهتر شد، خانوم س و ش. قبلی ها علاوه بر اینکه همه خانوم بودن، اختلاف سنی بالای پونزده سال باهام داشتن، به ندرت حرف مشترکی داشتیم.نمیشه گفت خوش میگذره چون به هر حال محل کاره و اونام پسر نیستن و قبل هر حرف باید سه بار فکر کنی قبل هر حرفی، ولی حداقل دیگه خیلیم خسته کننده نیست.۳من و کلاسی که ساعت ۶ برای شرکت درش پتومو ترک کردم، چطور جرعت میکنی؟فکر کنم تنها دانشجویی بودم که کل هفته میومدم دانشگاه، بعد سه روز پیاپی دانشگاه رفتن و تا عصر وایسادن فقط یکی از کلاسا تشکیل شد.هرچند انتقالیم درست نشد ولی به طرز عجیبی دلم برای اینجا تنگ شده بود، خونه و تعطیلات تا یه جایی میچسبه. به خصوص حالا که زمان درس خوندن دارم، فکر نمیکردم یه روزی از فیزیک خوشم بیاد. همکلاسی ها جالب تر از همیشه ان و استادا به نظر بدک نمیان، حس میکنم این ترم، ترم خوبی باشه.۴کوله پشتی متحرک داداشیداداشم رفت کلاس اول، باورم نمیشه این نیم وجبی که با صدای شیر وقتی خواب بودم به گوشم حمله میکرد قراره درس بخونه!روز اول مدام از تو صف فرار میکرد و میومد بغلم«داداش اومدیم دیگه بیا برگردیم خونه!»من و بابام به زور گذاشتیمش تو صف و یواشکی از اون پشت فرار کردیم.۵در شرکت باز بود و لازم نبود زنگ بزنم، خواستم وارد بشم که اسمم رو شنیدم.«این پسره مهری قشنگ معلومه رو من کراشه...»جان؟ من؟رفتم یه گوشه و یکمی گوش دادم.«...میخوای بهش چی بگی؟»«بابا این ده سال از خودم کوچیک تره، متولد ۸۲ باشه گمونم، نادیده اش میگیرم خودش از سرش بیوفته...»میگن قهوه بخورید، ورزش کنید، حرکات کششی انجام بدید تا صبحو با هوشیاری شروع کنید، ولی هیچی مثل پچ پچ های بین دو تا دختر نمیتونه خوابو از سرتون بپرونه. برگام همی ریخت و با یه صبح بخیر زبر لب رفتم نشستم سر جام.یه نگاه به من کردن، بعد رفتن یه گوشه و حرفاشونو پچ پچ ادامه دادن.من فقط دو دقیقه باهات گپ زدم، خداااااااکل روز ساکت بودم و زیاد با کسی حرف نمیزدم، س و ش چند باری خواستن سر صحبت رو باز کنن ولی خودمو با کار مشغول کردم، مسئله اینجاست که این اتفاق بار اول نیست میوفته، یه بار طرف بچه ست، یه بار خیالاتیه، یه بار تو شرایط عاطفی درستی نیست، ولی بعد ده بیست بار دارم حس میکنم خودم یه چیزیم هست:/۶یک ساعته دارم راه میرماگه روزی پاتون به تهران رسید هیچوقت هیچوقت وارد بازار پونزده خرداد نشید که خدا شاهده از هر هزارتویی هزار تو تره. نه کوچه ها اسم داره نه معلومه به کجا میرسن، بعد دو ساعت گم شدن داخل اونجا بیخیال خریدم شدم و انقدر به یک سمت حرکت کردم تا بعد یک ساعت از بازار خارج شدم.د اخه لامصب، تو که اخر دنیایی، با چه امیدی ادرست رو گذاشتی داخل اینترنت؟ زنده باد خرید انلاین...گرون شده؟‌...خب ریشم بهم میادا!۷میدونید یه وقتایی ادم میخواد یه کار مهم کنه، یه بخش خیلی مهم از برنامه هاش که همیشه میخواسته انجامش بده و باهاش زندگیشو تغییر بده، اما به طرز عجیبی وقتی زمانش میرسه مدام شروع کردن رو عقب میندازه.یاد وقتی افتادم که روی ترجمه برای درامد داشتن حساب میکردم و مطمئن بودم باهاش خرج خودمو در میارم، ولی مدام تا لحظه اخر فعالیت تو بازارش رو عقب مینداختم، میترسیدم.نکنه چیزی که همه برنامه هامو رو حساب اون چیدم اصلا امکان پذیر نباشه؟الانم اینطوریم، خیلی سریع باید زبانم رو بهبود بدم، ولی حالا که به بخش مکالمات کاری رسیدم یه روز میگم لغت یاد بگیرم، یه روز میگم ژاپنی ام بد نیستا.غلبه به این نوع ترس خیلی سخته.پ.ن۱: این پست طی هفته نوشته شده و بیشتر خط خطی های ذهنمهپ.ن۲: شما چه خبر؟</description>
                <category>حسین | tadashi</category>
                <author>حسین | tadashi</author>
                <pubDate>Thu, 25 Sep 2025 11:42:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع دهه سوم: ۲۱ سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Tadashi/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%AF%D9%87%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%85-%DB%B2%DB%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-fx9kx3nomlhl</link>
                <description>هنوز باورم نشده بود که ۲۰ سالم شده که همین فردا ۲۱ سالگیمه و بازم باورم نمیشه!۲۰ سالگی از خیلی جهات سازنده ترین و در عین حال جذاب ترین سالی بود که تو زندگیم تجربه کردم، تجارب جذاب و دیوانه واری درش داشتم که هیچ وقت فکرشونم نمیکردم، کارایی کردم که الانم با فکر بهشون لبخند میزنم.اوایل در افسردگی تولد همی نشسته بودم، که یهو به خودم اومدم و دیدم به طرز عجیبی هرچی که تو ۲۰ سالگی میتونستم بخوام شده! خیلی عجیبه که گاهی مغز کاملا نتایج رو نادیده میگیره و همینجوری تصمیم میگیره افسرده باشه.علاقه ما پسرا به گیم دیووونه واره، نمیدونید چقدررر از بچگی ارزوشو داشتم، بالاخره این ارزوی قدیمی بر اورده شد! با وجود تاخیر هنوز عاشقشم!الدن رینگ، پس از سال ها صرفا خوندن مقالاتش تو نتبالاخره این عروسک رو گرفتم، عملا خودمو امسال بخاطرش کشتم ولی وقتی صدای غرشش رو میشنوم قند تو دلم اب میشه!ژون، باطری تو خراب نبینمگواهی نامه بالاخره اومد در خونه، محض رضای خدا شبیه پابلو اسکوبار شدم توش، نمیشه عکس خودمو بزارن؟ حتما باید عکس جانی ای قاتلی چیزی باشه؟:/گرچه کات کردم ولی فرصتی که بایدو به رابطه دادم و پشیمون نیستم، بماند که علارغم پوکیدن زندگیم حینش واقعا تجربه بی نظیری بود.میشه گفت از بین اهدافی که برای ۲۰ سالگی تعیین کردم ۷۰ درصدش محقق شد و پرونده این فصل از زندگیم بسته شد.پست های تولد پارسالم رو میخونم یه حس نوستالژی خیلی جالب دارم، چقدر زمان زود میگذره.۷۰ درصد تیک خوردبالاخره شکارش کردم!نه به پارسال که سه تا کیک داشتم، نه به امسال که کلا هیچی😬به طرز عجیبی برای ۲۱ سالگی هدفی که خیلی منو به هیجان بیاره، حداقل تو دنیای مادی ندارم، میدونید هنوزم داره شور و شوقم از اتفاقی که افتاده بهبود پیدا میکنه، هنوز برنگشتم به کسی که بودم، نه خیلی میخندم و نه میتونم راحت حرف بزنم، بیشتر روز رو یا در حال انجام کاریم یا تو فکرم، پس امسال از برنامه خبری نیست تا ببینیم چی پیش میاد😬اپدیت، اهدافم نوشته شدد، اولین باره خوش گذشتن رو به عنوان یه هدف تعیین میکنم، ولی بعد دیدن یکی دو نفر از بچه های دانشگاه حس میکنم یکمی منفعلم برای بدست اوردن خاطرات خوباز جهاتی از ۲۱ سالگیم میترسم، یکم استرس دارم، یکم بیشتر از یکم هیجان زده ام، ۲۰ سالگیم رو واقعا دوست داشتم، خیلی دلم میخواد بدونم سال بعدش یعنی چطور میگذره؟ چه اتفاقاتی برام میوفته؟ با چه ادمایی اشنا میشم؟ چه کارایی میکنم؟البته یه ایده هایی دارم، امیدوارم واقعی بشن، نشدن هم که مثل همیشه میشونمشونبریم که دهه سوم رو شروع کنیم، یه حسی بهم میگه امسال از هر سال قبلش هیجان انگیز تره!۷۰ درصدش محقق شد و پرونده این فصل از زندگیم بسته</description>
                <category>حسین | tadashi</category>
                <author>حسین | tadashi</author>
                <pubDate>Thu, 18 Sep 2025 19:04:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سومین دیدار ویرگولی: قرار با سید قصه‌گو</title>
                <link>https://virgool.io/@Tadashi/%D8%B3%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%DB%8C-inntyarjc7ge</link>
                <description>«سید جان کجایی؟»-از زیر گذر رد شو، من جلو در ورودی مترو نشستم«رواله اومدم»خلاصه قسمت شد و بیایم مشهد، تو راه برگشتن به سیدم گفتم بیینم میشه بریم سراغ سومین فرد ویرگولی یا نه، که اوکی رو داد و پارک ملت قرار گذاشتیم.از ورودی اومدم بیرون و یه نگاهی به اطراف کردم، فقط یه اونجا بود، دیدمش.سلامتی لوتیا، سید های حبس کشیدهقد بلند، بازوهایی به کلفتی کل عرض من مزین به خالکوبی اسکلت خندان، سنگین نفس میکشید و صدای نفسش یه وضوح از هفت هشت قدم اونور تر به گوش میرسید. حلقه بزرگی تو یه گوشش بود و ریش مشکی بلندی داشت. حجم دود تولیدیش با یه سیگار بهمن به مراتب از اگزوز سه تا ماشین بیشتر بود. نگاهی بهم کرد و لبخند زد، نصف دندوناش یکی بود و یکی نبود.«حضرت ولفجر...»خواستم از همون مسیر برگردم، که گفتم بزار یه زنگ بزنم شاید حداقل صداش مهربون بود.‌که دیدم صدای زنگ از پشت اون غول تشن میاد، نگاه کردم و دیدم سید ما‌ اون پشت خیلی ریزه نشسته و از سایه گودزیلا نشسته. تا قبل از اینکه جواب بده دست گذاشتم رو شونه اش.«به به، سلام سید!»خیلی جوون تر از چیزی بود که فکر میکردم، به قلمش میخورد سی رو رد کرده باشه.شروع کردیم باهم پیاده روی تو طول پارک، واقعا راحت میشد باهاش حرف بزنی انگار مدت هاست حضوری خودم میشناسمش.نفهمیدم چی شد که بحث مون خیلی نرم به سمت خانوما و وجناتشون کشیده شد، سیدم با معرفت تمام تکنیک هایی که حاصل تجربه یک عمر بود با من درمیون گذاشت و منم فوت های کوزه گریمو که طی این یه سال بدست اورده بودم رو کردم.تبادل فنون ما تقریبا تا اخر قرار ادامه داشت، بعدم رفتیم و یه هویج بستنی و شیرنارگیل سفارش دادیم و عکس یادگاری گرفتیم.پ.ن۲:یه پست خانمان سوز هم نوشته بود که حقیقتا خیلی طنز بود، اگه روزی قصد خودکشی داشتی همونو یه انتشار بزنی حله سید، تویی و گیوتین دخترای ویرگول😁پ.ن۱:این شد سومین دیدار ویرگولی ما، سید، علیصاد و پ. اهالی ویرگول، حس جالب دیدار با رفیقای مجازی شدیدا پیشنهاد میشه:)</description>
                <category>حسین | tadashi</category>
                <author>حسین | tadashi</author>
                <pubDate>Tue, 09 Sep 2025 17:17:47 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>