<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های تهمتن</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Tahamtang</link>
        <description>باشد که سانسور برایمان عادی نشود</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 07:06:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3690364/avatar/RPA6ey.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>تهمتن</title>
            <link>https://virgool.io/@Tahamtang</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جوک‌ های تلخ سینما</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahamtang/%D8%AC%D9%88%DA%A9-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%84%D8%AE-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7-pnuoxurntpow-pnuoxurntpow-pnuoxurntpow</link>
                <description>۱.یه زمان یه بابایی بوده به نام برد ، این کارش تو معدن بوده ، ماهی هفته ای یه بار با قطار میومدن سراغ اینو و همکاراش که ببرنشون خونه ، تو راه از سیبری رد میشدن ، برادرمون برد یکم خجالتی بوده سر همین وقتی قطار تو راه وایمیساده که اینا برن یه گوشه ای دستشویی کنن این میرفته پشت درختا و بوته ها که کسی نبینتش ، حالا بقیه دور هم یه جا دیگه داشتن کار میکردن ، همینطوری پیش میره یه روز قطار وایمیسته برد و همکارا میپرن بیرون برن پشت دستشویی کنن بردم میره اون پشت مشتا ، یهو قطار سوت میکشه همکارا مییپرن داخل ، برد که شاخکاش دیر میجنبه جا میمونه ، هیچی بدو بدو میره طرف قطار دوستاشم از لبه قطار براش دست دراز میکنن که بیارنش تو ، داشمون برد هی میرفته برسه به دست اینا ولی از بدشانسی هی شلوارش میوفتاده اینم که خجالتیه هی یه لحظه وایمیساده شلوارشو بکشه بالا دوباره جامیمونده میدوییده که برسه، باز شلواره میوفتاده ، هی میدوییده و این همکاراش صداش میزدن باز وایمیستاده شلواره رو بکشه بالا ، خلاصه تهش از قطار جا میمونه و جنازه منجمدشو همونجا پیدا میکنن۲. دو تا پیرزن یه روز اسباب اثاثیه رو جمع میکنن برن کوهستان برا خودشون کمپ و تفریح ، شما بگیر یکیشون عفت باشه دیگریه اقدس ، اینا میرن کوهستانه میرسن به یه کمپ که اونجا برن اتراق کنن و بمونن ، یه روز عفت برمیگرده به اقدس میگه ببین اینجا غذاش افتضاحه مزه سگ مرده میده ، اقدسه هم از خدا بیخبر برمیگرده میگه بخور انقدر صدا نده همینم به زور بهت میدن .۳ . یه پسره بوده شما بگیر آنتوان ، داداشمون مادرش مریض میشه میبرتش دکتر ، دکتره هم میگه مادرت حالش خرابه دردم زیاد داره باید مجبورش کنی کنیاک بخوره تا دردش کمتر شه ، مادره که کلا مخالف الکل و دار و دسته بوده لب نمیزنه ، آنتوان برمیگرده میگه دکی جون ، جان خودته این لب نمیزنه به این آت و آشغاله من الان چی کنم ؟ دکتره هم میگه ببین پسر جون یه لیوان میاری سه چهارمشو شیر میریزی بقیشم کنیاک بده بخوره صفا کنه ، آنتوان هم همین کارو میکنه ، مادره روز اول دو قلپ شیر میخوره میزاره کنار ، روز دوم دو قلپش میشه چهار تا و میزاره کنار ، روز بعدش چهار قلپش شده شیش تا و خلاصه تا آخر هفته کار به جایی میرسه که لیوانه رو یکسر میره بالا ، بعد یه مدتی مادره بر میگرده به آنتوان میگه پسر، جان خودته هر کار میکنی گاوه رو نفروش !۴. بابا گوجه و پسر گوجه سوار یه ماشین بودن برن یه وری ، هی پسره میگه بابا کی میرسیم ، باباعه هم هی میگه یه ربع دیگه یه ربع دیگه ، یکم میگذره پسره سرش درد میگیره ببینه این یه ربع چیه از باباعه میپرسه ، بابا گوجه هم یکی میزنه تو سرش میگه اینم یه ربع.پ.ن ) تمام چهار تا جوک برگرفته از سینما بودن (اولیش : فیلم فرانسوی نفرت*hate* ) ، (دومیش : فیلم آنی هال ) ، (سومیش:فیلم بانی و کلاید ) ، (چهارمیش : فیلم عامه پسند *pulp fiction*)پ.ن۲: جک چهارمی برای نسخه دوبله فیلم هست که با نسخه اصلی فرق داره ولی من اینو یادم بود بگمپ.ن۳: ویرگول جون یکم برا انتشار دیر میجنبی سریع بده بره باور کن چیز بدی نمیگیم 🤝</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2026 12:57:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترکیبی های شبانه</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahamtang/%D8%AA%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D8%A8%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-qjxye2tlbikv</link>
                <description>امشب بعد از مدتها یه فیلم عالی دیدم که قشنگ تو قلبم رسوخ کرد و باعث شد باهاش حالم خوب بشه دقیقا عین یه وعده چلو کباب چرب بعد گرسنگی بود ، این چند وقت فیلم زیاد دیدم ولی هیچکدوم به بانی و کلاید نمیشد واقعا قشنگ و دلنشین بود ، شدیدا به عشق بین بانی و کلاید حسودیم شد .میدونی همیشه وقتی میزنه و یه فیلم خوب میبینم یه لحظه فکر میکنم«پسر فیلمای خوب تموم شد این آخریش بود » بعد باز چند وقت بعدش میفهمم سینما یه چیزی همیشه داره واسه نشون دادن ، درباره موسیقی هم همینه مثلا میگم «اوه دیگه تموم شد آهنگ خوب دیگه نیست»بعد یهو میرم یه سایت نامعلوم یه آلبوم نامعلوم میبینم اوه خوبه باز یه آهنگ هست .حالا که فیلم معرفی کردم بزارید یه کتاب خوب هم بگم ، «شوروی ضد شوروی » کتاب شاهکاری نیست یا چمیدونم خیلی ووو نیست ولی خوندش خوبه مخصوصا برای ما ، خواستید بخونیدش من که خوشم اومد ازش .(از ولادیمیر واینویچ)زندگی عجیبه آدم یهو چماشو باز میکنه وسط ناکجاآباد باید حالا بدوعه و زندگی کنه این وسطم اتفاقات باحال زیاد میوفته ، من جالبه برام زندگی با اینکه خیلی سمه اما دوست دارم ببینم چی میشه بقیش ، مشتاقم به زندگی اما یه طوراییم خستم دیگه ازش ، ولی باید یه طور سر کرد میدونی ؟راهی نیست باید زندگی کنی تا لحظه ای که هستی بقیش دیگه مهم نیست ، زندگی مثل یه فیلمه دقیقا عین یه فیلم همش آدم میگه وای چی قراره بشه بعد میبینه هیچی نمیشه همون طور میره جلو تا نمیدونم کی ، خزعبل شاید دارم خزعبل میگم شایدم نمیگم شایدم باید بگم 😂 .پ.ن: ویرگول با کامنتاش ویرگول بود حالا که بسته شده انگار شده نقطه پایان ، قبلا یه مکث بین روزمره بود که بیاییم اینجا بنویسیم و با دوستای هرگز ندیدمون صحبت کنیم اما الان فقط میتونیم بنویسیم ، منم اینجا مینویسم تا احساس زنده بودن کنم و بدونم چند نفر دارن میخونن همین دلگرمیه وگرنه دفتر و قلمم قابل اعتماد ترهپ.ن۲؛ باز دم ویرگول گرم که نصفه نیمه هست این روزا اینم خوبه (یکم به بچه های پشتیبانی انگیزه بدیم 😁🤝)</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2026 12:05:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باید شانس بیاری</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahamtang/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B3-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C-pohwshojf0su</link>
                <description>شانس خیلی چیز مهمیهآدم خیلی جاها باید شانس بیارهیه سریا کلا مادر زادی بد شانسنطرف تو کل زندگی یه پاپاسی شانس بهش نرسیدهیسریام احمقنشانس میارن ولی میرینن توشطرف سه تا خونه و ماشین بهش رسیدهدودش میکنه میریزش پای چار تا دختر و موادبعد میشه عین آدمای بدشانسصب تا شب بدو واسه یه لقمه نونیه سریام مغزشون کار میکنهاگه یه زمین برسه بهشمیکنش کاخ گلستانهمین میشه که خوش شانسیش جواب میدهولی اولش شانسه میدونی ؟همش از همین لعنتی میادشانس و شانس و شانسطرفت میبینی علاف و احمقهزن میگیره پولدارمیشه شاهزاده براموناون یکیم که قبلا رفیقش بودهمیشه رعیتش ، کلفتشحالا دو روز پیش تو یه سگدونی بودنیکی دیگه داییش میمیرهیهو از ناکجامیلیارد میلیارد میوفته زیر دستشحالا اگه پول زیاد باشهاحمقم باشهتموم نمیشه کههر چیم دودش کنه چیزیش نمیشهسر همین این میشه خر شانسخلاصه شانسه همشاولش یا خوش شانس میشینونت تو روغنهیا بد شانس میشهمث خر تو گل گیر میکنیباید خدا برات خوب بر زده باشهوگرنه دستت فقط میشه چار تا دو و سهبدون یه تک یا یه سرباز یا یه شاهباید خرت از کرگی دم داشته باشهپ.ن : تراوشات ذهنی یک جوان پس از چند خط بوکوفسکی خوانی با چاشنی شوپنهاور .پ.ن۲: خوبه با این قضیه انتشارات مدیر معاونای ویرگول متنامونو میخونن هر چی اعتراض به ویرگول دارید رو سریع بنویسید اینبار ممکنه توجهی بهشون بشه 🤝😁😂</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2026 11:28:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هذیان های ذهنم</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahamtang/%D9%87%D8%B0%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86%D9%85-khwnire9lw5j</link>
                <description>راه ها و روش های بنیادین زیستن در این برهه های تیره تار بازنگری میشوند باید باز زیستنت را متحول کنی و اینبار هر بار که ذره ای دچار مرض آرامش میشوی اندوهی از پشت کوهی سر میرسد و دامانت را چنگالی می اندازد تا شاید خیال کنی با چیزی تسکین میابی چیزی بیرونی چرا که از بیرون دچار حادثه شده ای , امان از راه های زیستن که مرا بر لبه پرتگاهی معلق گذاشته اند , بگذارید پرتگاه را روشن کنم , آتشی برایم بیورید و مشعل را سوزاننده بر تن نحیفم بچسبانید تا منتهای سیاهی برایتان سیاه شود چون از دیرباز گفته اند تا اندرون سیاهی غوطه نخوری نور را نمیبینی و ما اندرون سیاه تا انتها پیش رفتیم و تنها لجن های دریاچه برایمان روشن شد , میگویم چون , چون مثالی برای حرفهایم ندارم , مثالی برای زیستنم و این کلاف پیچیده سردرگم که هر گاه بیش تر به آن مینگرم صعب تر و تلخ تر میشود , به تسکین بپردازیم , تسکین را در نوشتن یافتم و در عشق , هر دو پشت کردند به من و مرا مجبور به رنجی مضاعف , سپس با آزادی انس گرفتم و در آن غوطه رفتم و پس از آن باز سیاهی بود و سیاهی , در زندگی طناب هایی احاطه ات کردند که خودت خبر نداری , آنها را کندم و در قعر سیاهی با شدتی فزاینده حرکت کردم , هر چه بیش میرفتم طناب های بیشتری میافتم و این شد که خود را در عدم دیدم , عدم هیچ و یافتم هر چیزی که مقابل چشمانم هست نوعی طناب و اسارتی محظ اند که باید جایشان کنم , ابتدا عشق بود و بعد خانه و بعد ارتباطات , و بعد نوشتن ؟ نه در دستم ماند , مشعلم را پیش از شیرجه رها کردم و عشق را در میانه راه , باید پیش میرفتم , خانه را که گفتم یاد آتش افتادم , خانه ام را گرفتند و خود نیز بی آنکه خیالی باشد باز رفتم , زندگی برایم ماده مخدریست اعتیادی کاذب به بیشتر فرورفتن دارم و در این اعتیاد شور شوقی بیش یافته ام که به شکل مضحکی مرا از مرگ ترسانده اند , آری میگویند مرگ حق است و من تایید میکنم اما به دروغ چرا که در اعماقم نمیخوام بمیرم و مرگ چه زیاد و دردناک شده , انگار طاعونی شهر را در خود گرفته است و من که ما بود و حال من شد چون دکترین کلاغ شکل در شهر میگردیم این نوعی خودپسندیست چرا که بعد تر خود را جنازه های روی شهر یافتم و اشتباهم آشکار شد و اینگونه شد که غرور رنگ باخت و اینبار نیز ترس از مرگ موجود بود , باز با ایجاد تواضع اما مرگ برایم غیر قابل هضم بود , مردن و بعد خفتن و این برایم جالب است در زندگی جز درد و کمی شاید منتهی به دردی بیشتر و پس از آن درد هایی که در خیالاتت هست و بعد درد هایی که آزادی بر دوشت سوار میکند, ندیده ام اما مبتلا شده ام , مبتلا به درد و از این جهات میخواهم بمانم ماندن و نمردن و تحمل کابوس زندگی به امیدی واهی و بعد عدم امید و باز خواستار زنده بودن , در ذهنم آزادی قرار دارد اگر داشته باشم انگاه نمیخواهم بمیرم و اما از مرگ بگویم که ابر های سرخ اسمان و غرش پس از آن مرا یاد آور سرخی ها زمین انداخت که گلوله غرش آن بود زمانی که تکرار میشد و ترسی که عیان تر و تردیدی که میگفت نباید ترست آشکار شود , مردمانی غم زده سیاهپوش و همواره افسرده میان آوار ها میرویند و کودکانی که زجه میزنند و جنگ همین میان ذهن و چشم ادامه دارد , و تردیدی ملموس که میان جاده انتخاب تو را سوق میدهد بر افزونی سرخی های آسمان تا زمین , رنج زندگی برایم بیش تر شده و خواسته زنده بودنم هم بیشتر , باید بمانم یا خیالی نداشته باشم از رفتن , شاید مسخره باشد و مضحک که بت زندگی را اینچنین سخت بپرستی و در نهایت بدانی مشتی خاک نصیبت میشود و بر اساس اصل ماده زندگی میمیری اما باز خواستار ادامه ای چون خیال میکنی اینده بهتر است</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 02:25:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما یه مشت جهان سومی هستیم ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahamtang/%D9%85%D8%A7-%DB%8C%D9%87-%D9%85%D8%B4%D8%AA-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%88%D9%85%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-nz5hydkfxti5</link>
                <description>«ما یه مشت مردم جهان سومی بی سوادیم که نه فرهنگ داریم نه علم داریم نه میتونیم اصلا درست حرف بزنیم , پس باید سرمونو بندازیم پایین و زندگیمونو کنیم ما که نمیتونیم برای کشورمون و آیدندمون تصمیم بگیریم» :امروز میخوام راجب این باور مرسوم بین ایرانیا حرف بزنم .تو این پست خیلی دوست دارم نظراتتو بشنوم پس حتما برام کامنت بذارید 🙏🙏خب اول بگم , فرهنگ یعنی چی ؟«مجموعه پیچیده‌ای از دانش‌ها، باورها، هنرها، قوانین، اخلاقیات، عادات و هرچه که فرد به عنوان عضوی از جامعه خویش فرامی‌گیرد»خب بعد , اصلاح جهان سوم یعنی چی ؟« اصطلاحی است که در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ رواج یافت و مقصود از آن مجموعهٔ کشورهای تازه استقلال یافتهٔ قاره‌های آسیا و آفریقا و همچنین مجموعهٔ کشورهایی است که نه از شمار کشورهای توسعه‌یافتهٔ سرمایه‌داری به‌شمار می‌آیند نه از شمار کشورهای توسعه‌یافتهٔ کمونیست.»من قبلا خیلی اعتقاد داشتم بحث کردن با بقیه بی فایدس و جز درگیری و تحقیر چیزی نداره , بعدا با چند نفر بحث کردم , برخلاف اون توهینا که شنیدم اما دیدم چقدر بحث کردن خوبه و چقدر میتونه باورای آدمو مورد سوال قرار بده و جنبه های دیگه ای نشونشون بده بعد این مقدمه ای شد که فکر کنم , متاسفانه ما روش درست بحث و گفت و گو رو در فرهنگمون نداریم برای همین همیشه منجر به توهین و تحقیر میشه , طوری که به جای این نگاه که بحث میتونه باعث شکل گیری باور جدید یا حداقل مورد آزمایش قرار دادن باور قبلی بشه , ما اونو به مسابه یه جنگ میبینیم که باید تهش پیروز بشیم حالا به واسطه توهین یا هر چیزی .حالا سوالم اینه , اینکه ما اصول بحث سالم رو در فرهنگمون نداریم , نشونه ناامیدی و حقارته ؟ یا میتونه اینطور بهش فکر بشه که اوکی ما اینو تو فرهنگمون نداریم اما میتونیم ایجادش کنیم که ....من تو تعریف فرهنگم گفتم باور ها و دانشها و اخلاقیت افراد جامعس که فرهنگو به وجود میاره نه دانش و اخلاق یک نفر که در قدرته , مشکل اینجاست ما به فرهنگ به عنوان یه آیین از پیش تعیین شده برای ملت ها نگاه میکنیم که مثلا یکی اومده اونا رو نوشته و گفته مردم من باید اینطور فکر و زندگی کنن ما به فرهنگ به عنوان یه چیز تغییر ناپذیر نگاه میکنیم , مثلا تو علم اینطوره که دانشمندا میان یه مدل نظری ارائه میدن بعد با آزمایش بررسیش میکنن , بعدا ممکنه یکی بیاد و ردش کنه و نظر بهتری برای پیشبرد علم ارائه بده , مثلا جاذبه , اولش نیوتن اومد نظریه علت جاذبه خورشید رو ارائه داد که یه مدت طولانی همه بهش باور داشتن بعد انشتین اومد و نسبیت رو ارائه داد و باور نیوتن از دنیای علم خارج شد , حالا این به معنی اینه که نیوتن حقیر و نفهم بوده , خب قطعا نه دیگه... فرهنگ هم همینه , میتونه آزمایش بشه و تغییر داده بشه درسته طول میکشه اما میشه , اینکه ما فکر کنیم فرهنگ ایرانی همینه و نمیشه کاریش کرد غلطه , بلکه باید گفت میشه فرهنگ های غلط و آسیب زننده رو تغییر داد , چطور ؟ با گذاشتن قوانین درست و اصولی , آموزش های درست و خیلی چیزای دیگه که نظریه پردازان علوم انسانی باید ارائه بدن . پس اینکه ما میاییم و میگیم مردم ایران عقب موندن و تغییر ناپذیرن این غلطه چرا که ما هممون انسانیم , جان لاک میگه ذهن انسان ها در بدو تولد مثل لوحه سفیدیه که در طول زندگی روش نوشته میشه پس برتری وجود نداره ...تفاوتی بین من ایرانی و آلمانی وجود نداره , اون آلمانی که کف خیابون آشغال نمیندازه به خاطر برتریش نسبت به من نیست بلکه به خاطر قوانین درست کشورشه که بهش اجازه اینکارو نمیده و البته فرهنگ درستی که بهش یاد داده شده . والا اگر به گذشته بود آلمانیا با داشتن آلمان نازی و اون وحشیگریا الان باید مثل حیوانات درنده بودن , ولی فرهنگشون زبان زده چراکه با آموزش و قانون گذاری درست اصلاح شده .ببینید مردم ایران تو چند سال اخیر نشون دادن اصلاح پذیرن , کجا نشون دادن ؟اینکه تو جریانات مختلف فضای مجازی که به وجود میومد باورشون عوض میشد و تغییر میکردن , مثال میزنم :اگه یادتون باشه تو چند سال یا ماه پیش یه جنگ جنسیتی عجیب غریب تو اینستاگرام راه افتاد , طوری که دخترا به پسرا میپریدن و پسرا به دخترا , این میخواست اونو از زمین محو کنه اون دیگریم دقیقا میخواست اینو نابود , کم رفت جلو , حرفای مختلف زده شد , طرفداریای مختلف صورت گرفت , به جایی رسید که آقا اکثر مردم پذیرفتن که جنگ جنسیتی یه چیزبیخوده , چرا که زن و مرد میتونن مکمل هم باشن , این تغییر باورو مردم توی صحبتاشونو و رفتاراشونم نشون دادن , هومنکه به شیما کاتوزیان هم دخترا هم پسرا هیت میدادن یکی از نشانهاشه .مثال زیاده براتون بزنم , خب این نشون میده چی ؟ اگر آموزش و قانون درست بذاریم مردم میتونن فرهنگشونو تغییر بدن و بهتر و مدرن تر بشن , اگر همون آموزش درست تو سطح رسانه انجام بشه اگه به نظریه پردازان علوم انسانی مجال حرف و تریبون داده بشه , اگه گفت و گوی سالم و بحث های منطقی شکل بگیره میتونه فرهنگ نادرست در زمان حتی کوتاه اصلاح بشه , مثل همون جنگ جنسیتی که دیدیم تو اعتراضات دی کاملا از بین رفته بود و دیگه صحبتی ازش نبود .به تعریف جهان سوم هم فکر کنید نظرتونو برام بنویسید راجبش ...اینو تو پرانتز بگم من اطلاح طلب نیستم و منظورم از این حرفا چیز دیگری بود دیگه خودتون بگیرید میخوام چی بگم آره خلاصه به آینده ایران امید داشته باشید روزای خوبی میتونه بیاد پ.ن: پس خودتحقیری نکنید دوستان ما همه انسانیم کسی از کس دگیری برتر نیست فقط قوانین و آموزش ها متفاوته که باید اصلاح بشه باید در ایران فردا درستش کنیم 🙏🌹در پناه خرد بدرود 👋👋</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Thu, 26 Feb 2026 15:00:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردم لیبی چطور کنترل میشدن؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahamtang/%D9%82%D8%B0%D8%A7%D9%81%DB%8C-%DA%86%D8%AC%D9%88%D8%B1-%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-wdc8kvutnits</link>
                <description>درود دوستان برگشتم با قسمت دوم معرفی دیکتاتور ها , امروز میخوام برم سراغ شمال آفریقا , دستتون رو که بذارید روی نقشه جنوب دریایه مدیترانه یه کشور کوچیک میبینید که اسمش لیبیه , یه کشور عربی عموما مسلمون که از قضا نفت بسیاری هم داره . خب جناب معمر قذافی در یک روستا به نام جهنم به دنیا میاد , اونجا زندگی رو میگذرونه و پدرش براش شغل چوپونی رو در نظر میگیره , در کودکی به مدرسه ابتدایی اسلامی میره و بعدها در دوره متوسطه با معلم خصوصی درس میخونه و بعدتر به ارتش میره .ایشون در اون دوره با فردی به نام جمال عبدالناصر آشنا میشه و با خودش میگه به به این خودشه , کسی که با کودتا نظامی قدرت رو در مصر به دست گرفته بوده و فرد محبوب کشورای عربی حساب میشه , خلاصه دوران میگذره و معمر جان یه کودتا رو برنامه ریزی میکنه و در لیبی پیاده میکنه و از قضا پیروز میشه و در سنین جوانی تبدیل به حاکم لیبی میشه (خیلی مختصر گفتم حتما خودتون بیشتر راجبش بخونید)حالا معمر قذافی چه کرد ؟کنترل کامل رسانه‌ها: تلویزیون، رادیو و مطبوعات فقط روایت رسمی حکومت را منتشر می‌کردند.کتاب سبز: قذافی ایدئولوژی خود را در کتابی به نام The Green Book نوشت. این کتاب در مدارس تدریس می‌شد و به‌عنوان راه‌حل نهایی سیاست و اقتصاد معرفی می‌شد.پرستش شخصیت: تصاویر او همه‌جا بود و با عناوینی مثل «برادر رهبر» و «رهبر انقلاب» معرفی می‌شد.سرکوب مخالفان: مخالفان زندانی، تبعید یا حذف می‌شدند، که باعث ایجاد فضای ترس می‌شد.خب داداشمون معمر جان از همون اول گفت نه شرقی نه غربی فقط خودم پس اومد یه کتاب نوشت به نام کتاب سبز که داخلش ایدئولوژی خودشو بیان میکرد و داخلش از نفی کمونیست و لیبرالیسم و کاپیتالیسم میگفت و کلا با غرب و ساختاراش مخالفت میکرد , عزیز جان خیلیم کتابشو دوست داشت و به کل لیبی اجبار کرده بود بخوننشو در مدارس امتحانشو بدن , البته که ایشون میخواست کتابش در کل جهان خوانده بشه و مخصوصا کشورای عربی بهش توجه کنن که موفق هم شد به حدی که فروش کتاباش در کشورای دیگه زیاد شد و عموما برای پایه صندلی یا زیر پایی یا حتی برای خوراک گاو و گوسفند مورد استفاده بود .معمر جان خیلی خوشش نیومد که کشورای عربی و جهانی بهش توجه نکردن پس گفت بیام یکم حرکتای باحال کنم پس رفت به گروهک های تروریستی اطرافش سلاح فروخت و از اونا اعلام حمایت کرد , بعد ها چندین عملیات خربکارانه هم توسط اونا انجام داد و به زور گردن گرفت که یکیش سقوط هواپیما ی 103 پان ام بود که بعد ها بهش اعتراف کرد .خلاصه دوستمون قذافی کاملا دیکتاتوری راه انداخت از کشتن و اعدام مخالفان بگیر تا سرکوب هر نوع اعتراضی , ایشون حتی به دانش آموزا هم رحم نمیکرد و چند تاییشونو اعدام کرد و کشت , خلاصه اگه باهاش مخالف بودی یه اتهامی بهت میبست و میکشتت .ایشون کلا خیلی با غرب مشکل داشت و همش اونا رو تهدید میکرد , اوایل حکومتش کسی زیاد بهش توجهی نمیکرد اما از وقتی که شروع به تهدید غرب کرد اومدن بالاسرش و گفتن چی میگی داداش اونم یه مدت باز قلدری کرد و گنده گویی کرد اما بعد یه مدت که دید اینا اومدن سراغش سریع کوتاه اومد و راه انعطاف پذیری و دوستی با غرب رو پیش گرفت تا جایی که اورانیوم های غنی شده و تسلیحات هسته ایشو دو دستی تحویل آمریکا داد و اومد درباره اون پروازی که عامل سقوطش بود هم معذرت خواهی کرد و گفت دیگه تکرار نمیشه (بالاخره ما دوستیم دیگه )معمر جان تونست یه سری اصلاحات و رونق ها برای کشورش به وجود بیاره , با اینکه وضع مردم خیلی خوب نبود اما نسبت به قبل بهتر شده بود تا جایی که حتی مردم اکثرا خونه دار شده بودن و داشتن زندگی میکردن , اما معمر جان ول نمیکرد و میخواست کل آفریقا رو جز متحدای خودش کنه و توجه اونا و کشورای عربی رو جلب کنه اما کسی بهش اهمیتی نمیداد و کاری به کارش نداشت , ایشون کلا به چهره مقدس خیلی باور داشت و میخواست خودشو یه فرد مقدس و بزرگ جا بزنه تا مردم خودشو و جهان بپرستنش خلاصه معمر قصه ما خیلی از سرکوب همه چی خوشش میومد و کلا همه چی رو به جز خودش برای کس دیگری نمیخواست , کلا برداشت گفت سینما چیه درشو ببندید (البته بعدا رفت دو تا فیلم دید گفت عه سینما چه خوبه بازش کنید دوست دارم ) بعد دید رسانه های آزاد و اینا هم هستن گفت چی ؟ اونا رو هم ببندید بابا , کلا از هر چی خوشش نمیومد برای مردم غدغن بود و هر چی رو دوست داشت مردمم باید میخواستنش .معمر جان دختران و زنان مختلفو به چشم خواهری خیلی دوست داشت برای همین یه گروه بادیگارد خانم استخدام کرد تا همیشه کنارش باشن و هیچوقت ازش جدا نشن , برادر کلا با مردا میونه خوبی نداشت و میگفت فقط دختر دختر دختر , از حرمسرا بگیر تا تجاوز و پدوفیلی و همه چی هم ایشون انجام داده و کلا از هیچی کم نذاشته بود .حالا رفت جلو و تو یکی از کشورای عربی یه مرد دست فروش به خاطر شرایط سخت اقتصادی دست به خودسوزی زد و با اینکار مردم کشورای عربی بلند شدن و علیه حکام دیکتاتورشون قیام کردن که اسم این رویدادو گذاشتن بهار عربی , لیبی اون موقع بهترین کشور عربی از لحاظ رفاه بود , قذافی خیلی تلاش کرد این بهار عربی به کشورش نرسه و نخواد اون رو هم در بر بگیره , اما با وجود همه سرکوب ها و کشت و کشتار ها بهار عربی به لیبی هم رسیدبعد قذافی گفت خب اشکالی نداره میزنم مردمو میکشم و قتل عام میکنم بالاخره ساکت میشن دیگه اینطور که نمیمونه , زد و چندین نفرو اعدام کرد و کشت و گفت آخیش .... تموم شد , بعد تو همین خوشی بود که در کمال ناباوری دید جتای جنگنده آمریکایی بالای سر کشورش دارن جولان میدن و مراکز مهم نظامی رو هدف قرار میدن , اینجا بود که قذافی گفت ای داد بیداد پاشد فرار کنه به طرفای شمال لیبی که وسط راه موقعیت ماشینش لو رفت و مردم ریخت به بدترین شکل ممکن کشتنش , که یکی از بدترین مرگ های دیکتاتور ها حساب میشهالان لیبی یه کشور الیگارشیه , اگه نمیدونید یعنی چی یعنی هر کی به هرکی , هر کس دلش میخواد میگه قدرت مال منه یه مدت میره میزنه تو سر و کله بقیه و بعد باز میشینه سر جاش , کلا کشورش الان دچار جنگ داخلیه و جز انقلاب های شکست خورده تاریخ حساب میشه به طوریکه اکثر مردمش میگن ای کاش برگردیم زمان قذافی , از اون طرفم آمریکا کاری به کارشون نداره و فقط نفتشونو میبره و پولشو به حساب یکی واریز میکنه که خیلی مشخص نیست کیه (البته اینم تو پرانتز بگم خیلی از مردم لیبی قذافی رو به عنوان یک فرد خونخوار و بی رحم میشناسن و از سقوطش خوشحالن ).پ.ن: دوستانی که میگن نکنه ایران مثل لیبی بشه باید بهشون عرض کنم ایران موقعیت مکانی و استراتژیکش کلا فرق داره با لیبی و نمیتونن همینطور ولش کنن به امون خدا پس نگران این موضوع نباشید.پ.ن2: منتظرم باشید برای قسمتای بعدی معرفی دیکتاتور ها , دوستان من تو این معرفی ها دارم خیلی سطحی تاریخو میگم فقط برای آشنایی شما و اینکه بیشتر پیگیریش کنید پس حتما برید و خودتون هم بخونید پ.ن 3 : درباره قذافی یه ویدیو در چنل مورخ(بهمن هاشمی عزیز) قرار داره که خالی از لطف نیست دیدنش پ.ن4:اگر ایرادی در نقل این واقعه داشتم حتما بهم بگید تا اصلاحش کنم بدرود</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 18:02:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آلمانی ها چطور مغزشویی شدن ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahamtang/%D8%A2%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%85%D8%BA%D8%B2%D8%B4%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%86-jlfpwdg8hwaz</link>
                <description>میخوام کمی از حکومت های دیکتاتور براتون صحبت کنم , با اولیش شروع میکنم , یکی از معروف ترین ها یعنی آلمان نازی :خب زمان آلمان نازی تاریخ و شواهد گسترده ای داره که احتمالا با خیلیاشون آشنایی دارید اما من اینجا میخوام از یوزف گوبلز حرف بزنم یکی از مهم ترین مهره های آلمان نازی که خیلی از تفکرات و مغز شویی های اون دوران رو هدایت و رهبری میکرد و فرد مورد علاقه هیتلر مخصوصا در ابتدای کار حزب و اواخر اون بود .گوبلز چکار کرد ؟دوست عزیزمون گوبلزکنترل کامل رسانه‌ها (روزنامه، رادیو، سینما، کتاب‌ها)حذف و سانسور هر صدای مخالفتکرار مداوم پیام‌های ساده و احساسیساختن «دشمن مشترک» (به‌ویژه یهودیان)استفاده از فیلم‌ها و سخنرانی‌های پرشور برای تحریک احساسات جمعی خب جناب گوبلز مشترکا با هیتلر از سینما خوشش می اومد بعد هم دید که مردم خیلی دوست دارن سینما و کلا رسانه های فرهنگی رو پس گفت چکار کنم چکار نکنم , مهم ترین استودیو فیلم سازی اون دوران( که خیلی از فیلمای مهم داخلش ساخته میشد مثل مترو پلیس) رو در اختیار دولت قرار داد و کلا فیلم های هالیوود و ساخته آمریکا رو ممنوع کرد و به کارگردانا دستور داد در راستای تفکرات نازی از فیلم های هالیوود کپی کنن و فیلمای نازی پسند بسازن , فیلم های خوبی هم درست شد و اتفاقا مردم هم خیلی استقبال کردن و از نازیا خوششون اومد , البته اینم بگم آقای پیشوا از هالیوود خوشش میومد برای همین تو تنهاییاش فیلم های هالیوود زیاد نگاه میکرد اما خب برای مردم زشت بود که ببینن .سمت راست :یوزف گوبلز , کنارش آدولف هیتلرجناب گوبلز نویسنده های زیادی رو اخراج و برکنار کرد سعی کرد صداهای مخالف نازی رو خفه کنه , خیلی از بازیگرا و کارگردانا مجبور به مهاجرت و فرار از کشور شدن خیلی از نویسنده ها هم همینطور , تا جایی پیش رفت که کسی نتونه مخالف تفکر نازی چیزی بگه وگرنه یا تبعید میشه یا میمیره .کار بعدی ایشون سخنرانی های پرشور بود که داخلش تفکرات نازی رو فریاد میزد و مردمم براش کف و سوت و جیغ میکشیدن , (اینم بگم دوست عزیزمون دانشجوی فلسفه بودن و اتفاقا چندیدن مقاله هم پیشتر نوشتن و اصلا راه آشناییشون با حزب نازی هیون بود ) .خلاصه گذشت و گذشت و گوبلز عزیزمون داشت آروم آروم به دلایلی قدرتشو از دست میداد , دیگه هیتلر به مهمونیا دعوتش نمیکرد , افراد دور و برش تنهاش گذاشته بودن و دیگه خلاصه کسی تره هم براش خورد نمیکرد , تو همین حال و هوا بود که یهو دید , عه یهودیا , دشمن مشترک .... اینو که دید شروع کرد به ساختن فیلم و مقاله که داخلشون یهودیا رو آدمای بد و کریه وبدبخت نشون بده و به مردم آلمان ثابت کنه اینا دشمن ما هستن و قصد دارن جهان رو نابود کنن , البته که ازونجا شروع شد که یه یهودی یه آلمانی رو تو خیابون با اسلحه کشته بود خلاصه حالا دیگه همه چی شده بود نفرت پراکنی به یهودیا از رسانه و سخرانی گرفته تا کتابها و مجلات , همه یکصدا میگفتن , یهودی دشمنه باید نابودش کنیم و از صحنه روزگار محوشون کنیم .یهویان در ادوگاه آشویتسجالبه براتون بگم دوستان عزیزمون فقط یهودیا رو هدف قرار ندادن بلکه جلوتر در جنگ جهانی دوم زمانی که آلمان با شوروی میخواست وارد جنگ بشه دقیقا همون کارو با روس ها هم انجام دادن , اومدن یه فیلم -مستند از وضعیت روس ها در اردوگاه های کار اجباری به مردم نشون دادن که بگن اینا یک مشت بیچاره و کریه منظرن که زندگیشون از حیوانات هم بدتره بعد هم اومدن گفتن اینا دستشون با یهودیا تو یه کاسس و باید اینا رو هم نابود کنیم اما بعد تر که خودتون هم میدونید تیرشون به سنگ خورد و زمستان سخت ارتش نازی رو در سرمای خودش دفن کرد .شوروی ها در گولاک(اردوگاه شوروی زمان استالین)پ.ن : بله این روایت ها درباره خیلی از شخصیت های دیگه هم وجود داره که تو پست های بعدی راجب اونا هم مینویسم .پ.ن2: ویدیویی در همین باره در چنل دیپ پادکست (یوتیوب و کست باکس) وجود داره پیشنهاد میکنم اون رو هم تماشا کنید .پ.ن3:دوستان تاریخ بخونید تاریخ خوبه , این موضوع که بالا گفتم خیلی مختصر و کوتاه بود و لازمه که خودتون هم راجبش بخونید اونطور حق مطلب بیشتر ادا میشه 🙏🌹🌹</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 14:43:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عرضه داری رنجی رو بکاهی ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahamtang/%D8%B9%D8%B1%D8%B6%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D9%86%D8%AC%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%DA%A9%D8%A7%D9%87%DB%8C-rsq5nxxg0377</link>
                <description>وقتی داشتم کتاب رنج های ورتر جوان رو میخوندم به جمله های جالبی برخوردم :«مگر همین بس نیست که از خوشبخت کردن همدیگر عاجزیم ؟ دیگر چرا از اطرافیان و معاشرانمان آن شادی را هم بگیریم که گاهی از خود دلمان می جوشد و بیرون می ریزد . »منم با گوته موافقم , خیلیامون فکر میکنیم باید کسی بیاد و خوشبختمون کنه یا باعث آرامشمون بشه یا چمیدونم باعث امنیتمون بشه , ولی واقعیت اینه که -حداقل تو ذهن من- اون آدم وجود نداره بقیه فقط شاید بتونن آرام ترمون کنن , امن ترمون کنن , خوشبخت ترمون کنن , یه جمله ای اول کتاب در باب حکمت زندگی شوپنهاور هست که میگه :«یافتن خوشبختی در درون دشوار و در بیرون غیرممکن است».این دید باعث شد به نقش خودم تو زندگی بقیه و نقش بقیه تو زندگی خودم فکر کنم , بعد فهمیدم آدما وظیفه ای در قبالم ندارن , تنها شاید حضورشون بتونه خوشحال ترم کنه یا اگه خودم بخوام باعث بشه خوشحال بشم اما کسی نمیتونه منو خوشبخت کنه یا من خوشبختش کنم خیلیا تو زندگیم بودن و هستن که دوستشون دارم حالا در هر جایگاهی , چون بودنشون خوبه , نه چون کاری برام کردن نه چون منفعتی برام دارن یا سود خاصی ازشون میبرم نه ؛ چون فقط هستن , همین بودن برام خیلی زیباست .اگه صد بار دیگه هم برگردم عقب با خیلی از دوستام باز دوست میشم (سروش , مهدی و فاطمه) چون بودنشون خوب بود , درسته بودنشون خوشبختم نکرد ولی خوشحال ترم کرد .امیدوارم آدمایی تو زندگیتون باشن و بیان که خوشبخت ترتون کنن و بودنشون خوب باشه , در نهایت به جمله دکارت برمیگردم :«می اندیشم پس هستم » و این جمله همیشه بهم یادآوری میکنه هر چی که هست در درونته و بقیه فقط میتونن بهترش کنن یا حداقل بذارن بروز پیدا کنه , باز جمله ای از گوته :«بهترین کار تو در حق دوستانت این است که چشم دیدن شادی آن ها را داشته باشی و با شرکت در این شادی , شادمانی آن ها را افزون کنی . آیا اگر روزی دیدی جان و دل آن ها از حسی هولناک در عذاب است و دلشان از غصه پریشان , عرضه داری که ذره ای از رنجشان بکاهی ؟ »و من هم میپرسم از خودم :«عرضه داری ؟» و جوابش رو به دست زمان میسپرم شاید بعدا تونستم با اطمینان پاسخ بدم . سعی میکنم به عجز خودم پی ببرم که کسی رو نمیتونم خوشبخت کنم ولی میتونم حداقل اون شادی و شوری که در قلبش وجود داره رو سرکوب نکنم , اگر حس میکنم خوی تندی دارم سعی میکنم جلوش رو بگیرم و مهارش کنم تا اگر بر گلی تسلط یافتم باعث پژمرده شدنش نشم , و باز گوته :«انگیزه ای شد تا بگویم بدا به حال کسی که از تسلطش بر قلبی دیگر برای گرفتن آن شادی ای استفاده میکند که از خود این قلب تراویده است . »«شما به من نشانی آدمی را بدهید که تندخوست , ولی در عین تندخویی آن قدر هم شریف که این خوی خودش را مهار کند و اگر خودش از آن رنج میبرد , به اطرافیانش رنجی نرساند ! » گوته بخونید واقعا زیبا مینوشته این مرد سرکوب کردن خیلی بده , حالا در قامت یک فرد یا یک قدرت , یه بار فامیلمون یه جمله ای گفت :«اگه چیزی تو آرامش درست نشه با هزار تا جنگم درست نمیشه» و برام قشنگ بود حرفش , بیایید به مفهوم آزادی بیشتر فکر کنیم که بابتش هزاران هزار آدم تو تاریخ خون داده , آزادی مهمه , سرکوب نشدن مهمه , اجبار نداشتن مهمه , زور بالا سرت نبودن مهمه , بهش فکر کنیم پ.ن1 : دم بچه های دانشگاه گرم که سکوت نکردن , بدونید تو تاریخ اسمتون جاویدان میشه و شجاعتتون تحسین , الان قدرت دست یسریاست ولی همیشه اینطور نمیمونه . پ.ن2: آدرس چنلمو باز تو کامنتا میذارم اگه دوست داشتید دنبال کنید فقط چنل پرایوته باید درخواست بدید تا بعد قبول کنم 🙏</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 00:21:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاربر صندلی پلاستیکی ناصر</title>
                <link>https://virgool.io/justice/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%84%DB%8C-%D9%BE%D9%84%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1-b3cfau5iqgp6</link>
                <description>یه کاربری به نام صندلی پلاستیکی ناصر چند وقته تو ویرگول داره مینویسه , من با ایشون آشنا شدم صحبت میکردیم ایشونم چند تا پست میزدن توش سوال میپرسیدن از طرفداران حکومت و پاسخگوشون میکردن , من کاری ندارم , خودم پستای ایشونو میخوندم در کمال ادب و احترام بود یعنی یه توهین من ندیدم که بخواد به مقامی یا کسی کرده باشه , الان دیروز شنیدم اکانت دومشم زدن مسدود کردن , یعنی اکانت اول هیچی , دوباره اکانت دوم رو تو همون روز تاسیس زدن مسدود کردن , من سوالم اینه فقط الان آقای ناصر تفنگ دستش بود ؟ جایی رو آتیش زد ؟ نمیدونم تروریست مسلح بود ؟ نمیدونم شعار خاصی داد ؟ والا ایشون به راس حکومت میگفت حضرت آقا دیگه از این محترمانه تر مگه میشه صحبت کرد زدن اونم مسدود کردن من شخص ایشونو نمیشناسم فقط چند وقت تو ویرگول صحبت کردیم تنها دفاعی که دارم اینه که این آقا من به شخصه هیچ توهینی در سطح ویرگول به هیچ نهادی ازش ندیدم یعنی نه به کاربرا توهین میکرد چه طرفدارا چه مخالفا نه به نهادی نه به سیستمی فقط چند تا پست ساخت توش سوال میکرد مثلا شما حامیان حکومت فلان حرفو میزنید طبق قانون استدلالتون چیه ؟من امروز باز کاربرای زیادی رو دیدم دارن میرن یکیش کیمیا خانم بود , یه نویسنده عالی بودن ایشون من خودم خیلی از پستاشون رو میخوندم و لذت میبردم , بقیه دوستانم هم دارن دونه دونه میرن منم به قرآن که موندم و مینویسم اصلا حالم ازین کار خوش نیست حس خیانت دارم بیشتر منم شک زیادی دارم که کلا اکانتو پاک کنم برم ولی دلم نمیاد چون هنوز دوستای زیادی تو ویرگول دارم و دلم براشون تنگ میشه , یادم نمیره هیچوقت تا عمر دارم که کاری کردید که نویسنده ها هم دیگه ننویسن , تولید کننده های محتوا م دیگه چیزی نسازن واقعا نمیدونم چی بگم از یه طرف میگم ویرگول مقصر نیست از طرف دیگه میگم این وضعیت عادی نیست . دوستان تا منم مسدود نکردن میگم کسایی که اکانت با دنبال کننده دارید لطفا پست بذارید صحبت کنید از این مسدود کردنای بی مورد همین آقا ناصر به خدا که الکی مسدودش کردن اگه من ذره ای توهین تو این آدم میدیدم ثانیه ای دفاع نمیکردم , بیایید حرف بزنید نمیگم پست اعتراضی بزارید چه میدونم درگیر بشید و اینا اونو کاری ندارم فقط صحبت کنید از این مسدود کردنا ما والا یه هفتس داریم پست میذاریم هیچکی به کتف چپشم نگرفته , یه کامنت از ویرگول ما نگرفتیم نصف کاربرا پاشدن پست اعتراضی ساختن سایت تکونم نخورد , نمیدونم والا انقدر حرف تو گلوم گیر کرده باور کنید بخوام بگم طوماری میشه ما که قدرتی نداریم واقعا همین قلم و کاغذ بود که اونم دارن میگیرن ازمون دیگه آرزوی حال خوب و این چرت و پرتا رو نمیکنم براتون چون همه نابودیم , چهلم بچه هامونم تسلیت میگم داغ بزرگی بود هیپوقت یادمون نمیره . من از زمانی که اومدم ویرگول برام جای باحالی بود با خیلیا آشنا شدم با خیلیا صحبت کردم جای جالبی بود دور م جمع میشدیم داستان میخوندیم نمیدونم راجب کتاب حرف میزدیم موسیقی میذاشتم بحث میکردیم خلاصه یه جایی شده بودکه باب میلمون بود از همون اولش هر اعتزاضی به ویرگول داشتیم یه جواب درست درمون نمیداد , اصلا کاری با اعتراضات ندارم قبلشم همین بود , مسابقه میذاشتن نتیجه عجیب غریب میدادن همه میومدیم اعتراض میکردیم هیچ تغییری نمیکرد نمیدونم فلان جای سایت ایراد داشت هیچ کاری نمیکرد ویرگول الان یک ساله من اومدم هنوز توی گوشی شما نمیتونی درست پست بذاری اون خط پایین نوشته همش میاد بالا نمیذاره تایپ کنی من مشکلم با ویرگول اینه که از اول رفتارشون همین بود میخوام بگم این کاربرا که دارن میرن همشون عاشق نوشتن بودن همشون از پستاشون معلومه که چقدر با صفا و خودمونی مینوشتن و قلم دست میگرفتن , از شکم سیری و فرار کردنم نبوده رفتنشون , دلیل داشته آقای ویرگول دلیلش پاسخگو نبودنتونه , هیچکس پا نمیشه همینطور بزاره بره دلیل داره در کل امیدوارم زنده بمونیم و ادامه بدیم اونایی که میتونن بنویسن ادامه بدن تا جایی که میشه منم نمیدونم شاید برم شایدم الان مسدودم کنن کلا دیگه برم بدرود 👋👋❤️🌿پ.ن:ظاهرا اکانت دوم صندلی پلاستیکی ناصر مسدودیتش برداشته شده .پ.۲:جدی خیلی دلتنگ یسریام تو ویرگول یکیشون بشیره ، همیشه تیکه کلام به امید روزهای خوب رو زبونمه و به همه میگم ، بشیر جان امیدوارم روزی بیاد هممون بتونیم بدون سانسور کنار هم بنویسیم بدون همیشه شجاعتت تو ذهنمون میمونه 💛🌹</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 19:46:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امشب به جایت تیر میخورم</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahamtang/%D8%A7%D9%85%D8%B4%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%DB%8C%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%85-foxmagd1mtdg</link>
                <description>امشب دریافتم عاشقت شده ام اما تنم بیمناک است پرنده کوچک قلبم امشب چه چه میزد و من لبخند به او هدیه میدادم شیار های مغزم همه قدم های توست و چاراه های گوشم همه آواز تو کاش بفهممتو هم مثل آنهایی ؟که تا پرنده کوچکت را نشان میدهی چنگال تیز میکنند آه کاش بدانم پمپاژ های قلبم امشب برای توست و خون در رگ هایم جاری حیات توست امشب اگر جنگ شود من جایت گلوله میخورم و اگر سونامی بیابد من جایت غرق میشوماکسیژن شش هایم نثار توامشب از شهر صدای مرگ برخواسته و کوچه های شهر آفتاب را پس زده خواستم بگویم کاش دیشب عاشقت میشدم حال دیر است من اینجا زیر رگبار و تو در سرمای خفقان فردا که جنازه ام را آوردند به تیر در قلبم بنگر نام تو رویش حک شده اگر نگاه زیبایت به پرنده کوچکم افتاد  خودت هم با او پر بزن زمین جای خوبی نیستپ.ن : به یاد عشاقی که در این اعتراضات با گلوله از هم جدا شدند و هیچگاه به هم نرسیدند پ.ن2: دوستان چون دیگه اعتمادی به ویرگول نیست که پستامون رو پاک نکنه , من چنل تلگراممو میزارم اگه مایل بودید دنبال کنید اونجا فعالیت میکنم: https://t.me/+MZCTGB6OmUIwNzNk</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 19:24:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهتون افتخار میکنم</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahamtang/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-dwzne1buiidl</link>
                <description>خیلی خوشحالم از اینکه میبینم مردم کشورم دیگه باور ندارن ظلمی که سالها بهشون تحمیل شده عادیه ، باور کردن سانسور و وضع بد اقتصادی و هزاران مشکل اصلا عادی و معمولی نیست و مشکل نه از خودشون بلکه از جای دیگست ، همین باور و فهمیدن نشان تحول بزرگیه که در ذهن ما ایرانی ها جای گرفته ، چند روزیه دارم خیلی از دوستان رو میبینم به نحوی به سانسور ویرگول اعتراض کردن ، بعضیا اکانت حذف کردن ، بعضیا نوشتن ، بعضیا پروفایل سیاه گذاشتن و این بسیار اتفاق مبارک و بزرگیه که ما دیگه سانسور رو باور نداریم دیگه این حقو به کسی نمیدیم که بگه چی ببین و چی بگو و چی بنویس دیگه باور نداریم که باید کنترل بشیم و بهمون بر میخوره یک سایت بیاد و پستامون رو پاک کنه اونم به خاطر اینکه خلاف میلش بودن .من به شما هم وطنای شجاع و غیورم افتخار میکنم تا چند وقت پیش فکر میکردم نسل ما مثل نسل های قبل نیست و به آن اندازه شجاع و غیور نیست اما توی این چند روز بهم ثابت شد حقیقتا ما ایرانی هستیم و هنوز خون ستار خان و کوروش در رگ هامون جریان داره خیلی افتخار میکنم با شما توی یک کشور زندگی میکنم و خیلی افتخار میکنم از نسل زد هستم. از تمام دوستانی که به هر نحوی اعتراض کردن و بیان کردن حرفاشونو تشکر و قدردانی میکنم ، وجود شمایی که آزادی رو مینویسید و منتشر میکنید بسیار گران و ارزشمنده.پ.ن: ممنونم از آقا سعید و جناب سرفه و جناب ۵۰۳ که پیشنهاد کردن در اعتراض و همدردی پروفایل سیاه بذاریم ، منم از دوستان عزیزم درخواست میکنم در صورت تمایل به این اتفاق بپیوندن و هرگز هرگز قلم هاشون رو زمین نذارن 🙏✌🏻🌹💛</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 00:52:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر آخرین بار باشد چه ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahamtang/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-%DA%86%D9%87-wk3jrxfybmyo</link>
                <description>چند سال پیش زمانی که هنوز کمی بچه بودم با پدر و مادر و خانواده به خانه یکی از فامیل ها رفتیم , عمو و زن عمو زودتر رسیده بودند و از آنجا که خانه پدری زن عمو بود به پذیرانی مشغول شدند , ما بعد از سلام و احوال پرسی بر سر صندلی نشستیم و بعد از چند دقیقه ای زمانی که چایم هنوز تمام نشده بود برخواستیم و به هوای دیر شدن سفرشان تند به سمت در رفتیم , کفش ها را پوشیدیم و در حیات منتظر ماندیم , در این بین زمانی که درختی خمیده ، کاشی های کج و ماوج و دختر عمه کوچکم به من زل زده بودند متوجه صحنه ای شدم که تا آخرین روز عمر در ذهنم میماند ,عمویی که پنهان شده پشت درخت گریه میکرد و دور خودش میچرخید , مادر و پدرم که لبخندشان خشک شده بود و عمه ام که بلند میگریست . صحنه ، آخرین خداحافظی زن عمو با برادرش بود برادری که سرطان داشت و دکتر ها گفته بودند چیزی به عمرش نمانده به همین خاطر عمو و همسرش به ایران آمده بودند برای عیادتش ,آن خداحافظی خیلی تلخ بود , دو نفر هم را در آغوش گرفتند و برخلاف اکثر زمان ها اینبار میدانستند که آخرین بار است , همیشه سوالم این است اگر من هم بدانم این آخرین بار است چگونه عزیزم را در آغوش میگیرم , چگونه برایش گریه میکنم و آن آغوش چه طعمی دارد ؟در زندگی درد های زیادی چشیده ام و با رنج بیگانه نیستم اما هر بار دوست داشتم برخیزم و ادامه دهم حتی اگر سخت ترین تیر ها به سمتم شلیک شده باشد , اما اینبار فرق داشت در یک ماه و چند روز اخیر نتوانستم برخیزم و حقیقتا شاید طولانی ترین شکستن زندگیم بود , یک ماهی که شادی برایم مفهومی نداشت و موسیقی های شاد که پیشتر گوش میدادم تبدیل به زهری جان کاه و عذاب آور شده بودند , یک ماهی که اگر فردی بی دلیل شاد را میدیدم خشم درونم شعله ور میشد و با اخم و ناراحتیم رو به رو میشد , یک ماهی که برایم خیلی سخت گذشت .خاطره بالا برایم خیلی عزیز است و گهگاهی مرا مشغول خود میسازد , آدمی چقدر رنج های کوچک و بزرگی را در این چند روز عمر با خود حمل میکند , گاهی آنقدر این رنج ها دردآورند که باور نمیکنیم انسانی توانسته آنها را پشت سر بگذارد و باز هم ادامه دهد گاهی با خود فکر میکنم جنگ اصلی ما انسان ها در درونمان است جایی که آشوبناک و شلوغ است , جایی که مثل دادگاهی تو را محاکمه میکند و مثل زندان بانی بر سرت شلاق فرود می آورد , شاید ما پوست ها و نقاب هایی خندان باشیم یا جلوه ای مزین بر زندگی داشته باشیم اما درون تک تکمان یک شکل است , پر از شلوغی و هیاهو , پر از سوال های بی پاسخ , ترس های همیشگی و نگرانی از حوادثی که اتفاق نیوفتاده و یحتمل هیچگاه نمیافتد .ما در این نقطه از جغرافیا علاوه بر دست و چنجه نرم کردن با جنگ درونمان باید با جنگی بس بزرگ تر در بیرون روبه رو شویم و همواره در انتظار حادثه ای غیر منتظره باشیم , به این نتیجه رسیدم زندگی در ایران حقیقتا فرق دارد پیشتر میگفتم همه جا اینگونه هست اما چند وقتیست پی بردم که اشتباه میکردم , فرمول زندگی در اینجا بسیار متفاوت است و آرام کردن ذهن شاید از هر کاری سختتر , امیدوارم برای آیندگان اینگونه نباشد و همه چیز بهتر شود ❤️❤️🌿پ.ن : ممنونم از همه عزیزانی که برای پست قبلم کامنت گذاشتن , همه رو خوندم و از جواب تک تکتون بسیار لذت بردم و فهمیدم چقدر حرفا و ایده هاتون قشنگه و چقدر حرفهای زیبایی درونتون وجود داره , بدرود 👋🌿🌹پ.ن2 : دوستان قشنگم حتما تو این روزها پیشنهاد میکنم سریال «after life» رو ببینید شاید حرفاش برای ما در ایران کمی شعارگونه محسوب بشه اما حالتون رو شاید کمی بهتر کنه 🙏❤️</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 10:48:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حاضری یکی دیگه رو به جهان بیاری ؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahamtang/%D8%AD%D8%A7%D8%B6%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C-dbq5ettykb5q</link>
                <description>درود دوستانخیلی وقته موضوعی توی سرم خیلی میچرخه و اونم این سواله :« اگه یه روز خواستم بچه ای رو به این دنیا بیارم آیا اینکارو میکنم یا نه ؟»میدونید من فکر میکنم ما آدما نمیتونستیم خب انتخاب کنیم به دنیا اومدن یا نیومدن خودمونو یعنی به اجبار به این جهان اومدیم و به اجبار هم قراره بریم اما موضوع اینه که تنها چیزی رو که خودآگاه میتونیم انتخاب کنیم بدنیا اوردن یکی دیگست , این بار عجیب سنگینیه که به جای یکی دیگه تصمیم بگیری که آیا دوست داره به این دنیا بیاد یا نه ما آدما زندگی ها و طرز فکر های متفاوتی داریم بعضیامون از زندگی راضی هستیم و بعضیا دیگه ناراضی , بعضیا نگاهمون شاعرانس و زیبایی ها رو بیشتر میبینیم بعضیامون هم بیشتر سیاهی های جهان رو , این البته به خیلی فاکتورا ربط داره که یکیش رفاه زندگیه که ما تو ایران انقدر برامون زیاده که ههمون شاد و خندونیم حالا بگذریم از این .مورد بعدی اینه که من همیشه تو زندگیم اتفاقات مختلفی ک میوفته حالا شاد یا غمگین همش پاسخم به اون سوال بالا متفاوت میشه مثلا میبینم عه فلان زیبایی در جهان هست یا آدما بعضیاشون چقدر خوبن پس میشه یکی رو به این جهان اورد بعد باز یه اتفاقی میوفته میگم اه نه بابا یکی رو بیاری بدبخت کنی البته که من هنوز سنم به این حرفا نمیخوره که بخوام بچه و اینا بیارم ولی برام یه پرسش فلسفی و یه سنجه ذهنیه , ما که به دنیا اومدیم و دست خودمون نبوده و مجبوریم به زندگی ادامه بدیم اما آیا انقدر زندگی زیبا هست و ارزششو داره که یکی دیگه رو هم به این جهان بیاریم ؟مثلا اگه مثل شعرای سهراب سپهری به جهان نگاه کنم قطعا جوابم آره میشه و میگم نه خوبه یکی رو بیارم این زیبایی های جهان رو ببینه و همون لحظه اگه یه کتاب از صادق هدایت کنارم باشه بلافاصله جوابم میشه «نه» , من خودم انگار بخشی از وجودم سهرابه و بخش دیگه هدایت این دوتا انگار که روی نیکمت ذخیره باشن هی جاشونو تو زمین بازی ذهنم عوض میکنن و همین برام عجیبه که در نهایت چیه پاسخم , از یه طرف جهان پر از ظلم و نا عدالتی و پر درد و رنج رو میبینم به قول شکسپیر «وگرنه کیست که خفّت و ذلّت زمانه، ظلم ظالم،اهانت فخرفروشان، رنج‌های عشق تحقیرشده، بی شرمی منصب داران و دست ردّی که نااهلان بر سینه شایستگان شکیبا می‌زنند، همه را تحمل کند» و از طرف دیگه نگاه زیبایی های جهان میکنم یه درخت , یه پرنده , یه موسیقی , یه زوج عاشق , یه زندگی معمولی و زیبا و خیلی چیزای دیگه اما در نهایت خودم بین پاسخ آره و نه موندمپ.ن :حتما نطرتونو بهم بگید که شما در مواجه با این پرسش چطور فکر میکنید و آیا حاضرید یکی دیگه رو به جهان بیارید و یا اگه قبل تر اوردید دلیلتون چی بوده ... (میتونید اگه دوست داشتید در قالب یک پست جواب این سوالو بدید و با تگ «تولد» و گذاشتن لینک پستتون این پایین منو مطلع کنید بیام بخونمش ) بدرود</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 10:46:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیرو پست قبلیم...</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahamtang/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%88-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%82%D8%A8%D9%84%DB%8C%D9%85-g5stehrby8cw</link>
                <description>پست یحتمل موقتی :نوشته پست قبل را منسوخ اعلام میکنم و طبق گفته دوستان عزیزم در کامنت ها ترجیح میدهم بمانم و ادامه دهم , آنها هدفشان خسته کردن و نابودی ماست و دوست دارند عرصه را خالی کنیم , البته که من از بی تجربگی حضور در ویرگول این حرکت را انجام دادم و دوستان پیشکسوت به من یاداوری کردند که این حرکت ها سالیان سال است انجام شده و بی جواب مانده , علت عمل ویرگول هم کاملا مشخص است و نیازی به پست گذاشتن نیست به قول معلم عزیز زمین شناسی دوران دبیرستانم «اینجا ایرانه بچه های عزیزم» پست قبل رو پاک نمیکنم چون فکر میکنم اعتراض جالبی به سانسور باشه اما احتمالا تا چند وقت دیگه برگردم و باز نوشتنو ادامه بدم حالا خواهیم دید چه خواهد شد ...خیلی خیلییی ممنونم از دوستای قشنگ ویرگولیم که کامنت میزارن و لایک میکنن باور کنید حضور شما همیشه برام انقدر دوست داشتنیه که اصلا نمیتونم تصور کنم دوری از شما رو , حقیقتا که برام دوستان خیلی خیلی عزیزی هستید  , شاید ویرگول چیزی جز همین در کنار هم بودن نباشه و همین قشنگه🌹🌹🌹تا به حال خیلی تصمیم به رفتن از ویرگول گرفتم اما انگار که این پلتفرم پر نقص برایم تبدیل به مامنی گرم شده و ترک آن بسیار دشوار باز هم میگم به سانسور نباید عادت کرد و نباید آن را عادی پنداشت اما رفتن و سکوت هم مخصوصا در این برهه از تاریخ درست و شایسته نیست .خیلی از دوستان اکانتشونو حذف کردن و این برام بسیار غم انگیز بود از «زئوس» که به خاطر دلایل شخصی رفت و «فضانورد اقیانوس» و «سعید» که به دلیل اعتراض به ویرگول رفتن , براشون زندگی پر از شور و عشق آرزو میکنم و امیدوارم که روزی باز برگردن و کنارمون باشن 🙏❤️</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 10:57:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرگول اقدام کن …</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahamtang/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%A7%D9%82%D8%AF%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D9%86-emq8mbc9xrfv</link>
                <description>اینجانب به نام مستعار تهمتن از این پس اعلام میکنم تا هنگام انتشار پستی رسمی توسط ویرگول و توضیح علت حذف پست بعضی دوستان ، هیچگونه فعالیت نوشتاری در صفحه خود انجام نمیدهم و تا روشن شدن این قضیه کما اینکه سالیان سال هم طول بکشد منتظر میمانم.باشد که هیچگاه سانسور برایمان عادی نشود.فعلا بدرود 👋💛پ.ن: من کسی رو تشویق به انجام اینکار نمیکنم این یه تصمیم شخصی هست🤝🌹پ.ن2 : با توجه به نظرات دوستان در کامنت ها و طوری دیگر نگریستن بنده به این موضوع , ماندن و ادامه دادن را انتخاب کرده و این پست را منسوخ اعلام میکنم ❤️ توضیح جامع تر در این باره :https://vrgl.ir/htBkJ</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 22:05:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگر مطمئنم که نمیخوانی</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahamtang/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B7%D9%85%D8%A6%D9%86%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-lxsyt5wrgtjq</link>
                <description>دیروز فراموشت کرده بودمامروز باز به یادم آمدیلااقل سر زده می آیینقل و نباتی هم با خودت بیاورمی آیی مینشینی و آلبوم دقایقت را باز میکنیو مرا در عمق لبخندی تلخ فرو میکشیمی آیی و با خودت چمدانی می آوریچمدانی از آلبوم های نوخانه ام را گردگیری میکنیشمع نو چراغ نو باغچه نوگرد آن قاب عکس ها را نگیرهمه اش خیال تو خیال تومرگ را از سر شاخه ها بگیرروز من برای تو برای توراستی این بُهت مرا نگاه مکندوست داشتنت در تردید نمیگنجداما چه کنم گاهی درگیر میشومگاهی در نمیدانم های خود غرق میشومنمیدانم از کدام روز آغاز کنمنمیدانم یادت را بر کدام دیوار آویزان کنمنمیدانم ، باید که تورا فراموش کنم</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Thu, 05 Feb 2026 01:35:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خبر از دوستی دور</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahamtang/%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1-wjpujsmcojy9</link>
                <description>گاهی خبر گرفتن از کسی سخت میشود , باید با انگشتانت کلنجار بروی برای ارسال پیام , شصتت خشک میشود و بالا پایین میرود و حسی گنگ آمیخته با تردید و ترس تو را فرا میگیرد ,خواستم از دوستی خبر بگیرم اما نتوانستم, این پست را قرار دادم که اگر خواند حال و احوالش را بگوید , تنها یک «خوبم » کافیست . Fyodor ❤️حال شما دوستان ویرگولی هم امیدوارم خوب باشد , زندگی در این نقطه جغرافیا سخت و بسیار ناعادلانه هست , من همواره به ماندن و ساختن معتقد بودم و همواره به ایران و ایرانی عشق ورزیدم اما حال تنها تفکر جاری در روانم «رفتن»است , اگر روزی توانستم بی شک میروم و میروم و هیچگاه باز نمیگردم , به یاد دارم دبیرستان همواره برایم کابوسی دردناک بود و حال برخلاف خیلی از دوستانم با یادآوری آن , سیاهی و اندوه در ذهنم تداعی میشود . با آنکه درس را دوست داشتم اما خاطرات آن برایم بس تلخ و دشوار بود و حال با ایران هم اینگونه شدم . نمیدانم پایان این بازی چه خواهد شد ... آینده بسیار گنگ و عجیب است , تنها ناراحتی این روزهایم جوانی و نشاطیست که در بعضی مرد و در بعضی آرام آرام در حال خاموشیست , ما جوانانی بودیم که شیرینی ایام همواره برایمان تلخ بود , نسلی که همواره با تشر های بزرگ تر ها همراه بود , و همواره به او صفت گستاخ نسبت داده میشد , نسل ما دوران جوانی را به پیر ترین شکل ممکن گذراند و هنگامیکه برخواست تا باقی عمرش را نجات دهد با شلیک آتش همراه شد . این روزها گلو از بغض خشک میشود و دیدگان از اشک تر , با هر تصویری قلب چنگی به خود میزند و روح به سویی تاریک پرتاب میشود , کاش حقیقتا روزهای خوب باز پیدا شوند و باز لب های ما بی نگرانی و ترس بخندد و این چهره افسرده شهر درمان شود . دوستی (فضانورد اقیانوس)در ویرگول از کسانی میگفت که مدت زیادیست آنلاین نشده اند و از این بابت نگران بود و مرا نیز نگران کرد , امیدوارم سالم و سلامت باشند و باقی جوانان وطن از هر گزندی به دور 🌹🌿</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Sun, 01 Feb 2026 21:21:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahamtang/%D9%87%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-hites5dnmn9d</link>
                <description>هم مرگ بر جهان شما نیز بگذردهم رونقِ زمان شما نیز بگذردوین بومِ محنت، از پی آن تا کُند خراببر دولت‌آشیان شما نیز بگذردبادِ خزانِ نکبتِ ایامْ، ناگهانبر باغ و بوستان شما نیز بگذردآب اجل که هست گلوگیر خاص و عامبر حلق و بر دهان شما نیز بگذردای تیغ‌تان چو نیزه برای ستم درازاین تیزی سنان شما نیز بگذردچون دادِ عادلان به جهان در بقا نکردبیدادِ ظالمان شما نیز بگذرددر مملکت، چو غُرِّش شیران گذشت و رفتاین عوعو سگان شما نیز بگذردآن کس که اسب داشت غبارش فرو نشستگَرد ُسم خران شما نیز بگذردبادی که در زمانه بسی شمع‌ها بکُشتهم بر چراغ‌دان شما نیز بگذردزین کاروانسرای، بسی کاروان گذشتناچار کاروان شما نیز بگذردای مفتخر به طالعِ مسعودِ خویشتنتأثیرِ اخترانِ شما نیز بگذرداین نوبت از کسان به شما ناکسان رسیدنوبت ز ناکسان شما نیز بگذردبیش از دو روز بود از آنِ دگر کسانبعد از دو روز از آنِ شما نیز بگذردبر تیرِ جورتان ز تحمل سپر کنیمتا سختیِ کمانِ شما نیز بگذرددر باغْ، دولتِ دگران بود مدتیاین گل، ز گلسِتان شما نیز بگذردآبی‌ است ایستاده درین خانه، مال و جاهاین آبِ ناروان شما نیز بگذردای تو رَمِه سپرده به چوپانِ گرگْ طبعاین گرگیِ شبان شما نیز بگذردپیل فنا که شاه بقا، ماتِ حُکم اوستهم بر پیادگان شما نیز بگذردای دوستان! خواهم به نیکی دعای سیفیک روز بر زبان شما نیز بگذرد«سیف فرغانی»پ.ن : بغض داره خفم میکنه حالم واقعا بده چیزایی شنیدم و دیدم تو فضای مجازی که از انسان بودن خودم شرمم اومده واقعا امیدوارم تموم شه این کابوس چند ساله  ❤️🌿پ.ن2 : عکس مناسبی پیدا نکردم بزارم . </description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 22:56:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زخم باز شهر (قسمت 3)</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahamtang/%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-3-mrqnmwsnpwdh</link>
                <description>«محتوای این قسمت برای افراد زیر چهارده سال مناسب نمیباشد📢»نادر چشمش به محمد افتاد , داد زد «وایسا , ممد وایسا» از کیوسک فاصله گرفت و از زیر سر در شهربازی عبور کرد , به دنبال او میدود , وارد پارک , نهال های سبز , کاشی های ترک خورده , پارک خلوت است و نادر به دنبال محمد میدود , نگهبان در کویوسک را باز میکند , نگاهی به اطراف می اندازد , شلوغ و در هم , دخترک را به حالتی بی تفاوت در آغوش گرفته و آرام وارد جمعیت میشود , «ساکت شو دختر جان , هیس !» , نادر و محمد به آخر پارک رسیده اند , نادر به شدت نفس میکشد و دست آخر از نای افتاده خم میشود و دستش را روی زانو میگذارد , محمد جلوتر دستش را به تیر چراغ برق گرفته و او نیز تند و محکم نفس میکشد , « (داد میزند !)چرا... فرا...ر میکنی لعنتی ... فقط میخو...ستم حرف بز..نیم» , «من .... پول ندارم ... بهت بدم » , «خب غلط میکنی پول ...قرض میگیری ... مگه من مچل توام ؟» , نفس آرام شده آخ آخ کنان دستش را از روی زانو برداشته به طرف محمد میرود , یکی از کارگر های تعمیرات را میبیند , کارگر به دنبال کیوسک میگردد نگهبان سریع به طرف کیوسک باز میگردد و بچه را در کابین میگذارد , در نیمه باز است«جلوی در ایستاده (صدای گریه بچه در جمعیت گم شده )آقاجان میگم باید بری اون وسط , وسیله دومی » , « بیام تو ؟ یه دیقه میشینم بعد میرم » , «کار دارم آقاجان برو بعد بیا » با شوخی او را کنار میزند , نگهبان ترسیده «شوخیت گرفته , نکنه جدی داری میگی , برو کنار حال و حوصله شوخی ندارم » «برو دنبال کارت آقا جان » نگهبان را به زور کنار میزند , نادر آرام به سوی محمد حرکت میکند او باز با دست به تیر تکیه داده نفس نفس میزند , «(با لحن آرام در فاصله چند قدمی )کی پولمو میدی ... نیاز دارم بهش ؟» محمد نگاهی به او می اندازد و مثل مارمولکی از جا میجهد و باز فرار میکند , نادر دستانش را بالا میبرد «پولت میکنم بدبخت , فرار میکنی ؟ فرار میکنی ؟ » ناگهان به یاد دخترک می افتد و با نایی که برایش باقی مانده به سمت کیوسک میدود , «اون بچه چیه ؟ بچه دار شدی (با نگاهی بهت زده )» , نگهبان از طرف بازو او را میگیرد و به سمت بیرون به ارامی پرتاب میکند «(نگران و ملتمسانه ) برو پی کارت ... برو » کارگر می ایستد نگاهی متعجب به او میکند «باشه ! باشه ...» به کیوسک باز میگردد , «دختر جان ! ساکت باش فقط باید ... گوش کن » , نادر قدم هایش تند شده و در حال نزدیکی به سر در است که پایش به یک کاشی ترک خورده گیر میکند و با مغز زمین میخورد , بوی خون و زخمی از همان ناحیه ی پیشین اینبار عمیق تر, طرفهای غروب است و شهر بازی شلوغ تر میشود , نادر نصف صورت خونی باز به سمت کیوسک میدود , نگهبان در را قفل کرده و چراغ را خاموش کرده و در حال بیرون آوردن لباس های دختر است , او گریه میکند اما نگهبان جلوی دهانش را هر از گاهی میگیرد و به او هیس هیس میگوید , نادر به کیوسک میرسد , چند بار در میزند کسی پاسخی نمیدهد , «شاید رفته » عقب میرود باز خم میشود و نفس نفس میزند «رفته , کجا رفته لعنتی» , باز خیز برمیدارد و در میزند , نگهبان ترسیده و تنها محکم جلوی دهان دخترک را گرفته و شیشه خیره شده است , نادر دو دستش را روی شیشه در میگذارد و نگاه میکند , سایه کوچکی میخزد , دخترک دست نگهبان را گاز میگیرد , دستش رها میشود و با تمام قدرت جیغ میزند , صدای جیغ او بین جمعیت گم میشود اما نادر سایه های متعددی میبیند , نگهبان سیلی به دختر میزند و با دو دست محکم دهانش را میگیرد و زیر گوش زمزمه میکند «صدات دراد میکشمت , فقط لال شو» , نادر از شیشه مقابل در دور میشود و نگهبان نفس راحتی میشکد «رفت ! خفه شو رفت»چند ثانیه گذشت , نگهبان دستش را از مقابل دهان دختر بر میدارد و به شکلی وحشیانه به کندن لباس ها مشغول میشود , دخترک قرمز شده و جیغ میزند و نگهبان زیر چشمی به شیشه و گذر متعدد سایه ها نگاه میکند و به او خفه شو میگوید , چند ثانیه میگذرد , «الان ولت میکنم بری فقط خفه شو چند دقیقه» , باز نگاهی زیر چشمی به شیشه میکند , سایه ای رد میشود , نگهبان چشمش به سمت دختر میرود و ناگهان میله ای محکم شیشه را خورد میکند , نگهبان ترسیده بر میخیزد و نادر دستش را از پنجره شکسته داخل برده و در حال پیدا کردن قفل است , نگهبان نفس نفس زنان دستش را مقابل دهان گرفته به سمت دیوار مقابل عقب عقب نزدیک میشود , نادر قفل را باز میکند , داخل میشود , دخترک به سمت او میدود و در حال سق زدن پشت او خود را پنهان میکند , نادر نگاهی به دخترک عریان می اندازد دستی بر سرش میکشد «(بهت زده :)چکار داشتی میکردی ؟ » ,«آقا جان به خدا ... اشتباه شد ... آقا » , «چه گهی داشتی میخوردی ؟ » محیط تاریک و رد نوری روی صورت نگهبان افتاده , شهربازی هنوز شلوغ است , نادر جست میزند و گلوی نگهبان را میگیرد , نگهبان گریه افتاده و داد میزند «ولم کن ... ولم کن» , نازنین گوشه در ایستاده گریه میکند , چند نفر داخل میشوند , و با دیدن آندو سریع به سمتشان میروند , خانمی همراه پسر بچه اش با دیدن نازنین به سمت او رفته آغوشش میگیرد , «ولم کنید.... حرومزاده .... میکشمت ... حروم....» چهار مرد آن دو را جدا میکنند نگهبان بم زده گریه میکند و نفس نفس میزند و نادر با صدای بلند و لرزان «حرومزاده » را تکرار میکند .... (ادامه دارد )پ.ن : اینترنت قطع و وصل میشه اما به طرز عجیبی خیلی از برنامه هایی که قبلا فیلتر نبودن الان فیلتر شدن «یواش یواش روبیکا و شاد و اینا رو هم باید فیلتر کنن , سلام کره شمالی»پ.ن2: اگه از داستان خوشتون اومد لطفا برای ادامش بهم ایده بدید , یکمم حال و هوای دارکی داره دیگه به خاطر حال و هوای داغون خودمه تو این روزا پ.ن 3 : مرسی که وقت میزارید و میخونید 🙏🙏🙏🙏</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 17:43:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زخم باز شهر (قسمت۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahamtang/%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%DB%B2-ghyngtjbepxj</link>
                <description>((این قسمت برای افراد حساس مناسب نمیباشد🚨)) دختر بچه ای در حال گریستن مقابلش ایستاده , چند ثانیه طول می کشد به خودش بیاید , «چه شده ؟ چیه ؟» , «مامانمو میخوام » نادر به سوی او میرود , زانو میزند و دستان دخترک را از مقابل چشمانش میرباید , لباس سرمه ای , دامنی چین چینی قرمز و کفش های مشکی و موی لخت بلوند , «چی شده عزیزم ؟ » , «مامانمو میخوام » , «گمش کردی ؟» دخترک بغض کرده سرش را تکان میدهد «کجا ؟ آخرین بار کجا بودی» , «سرسره ها » دخترک حال آرامتر شده , بغلش میکند و به سمت پشتی پارک که سرسره ها و شهربازی در آن بود میروند , «قشنگم تو چطور اومدی اینجا , خیلی دور شدی , نگران نباش الان مامانتو پیدا میکنیم »در کنار کیوسک نگهبانی شهربازی میایستد , صداهای بلند و درهم مملو از جیغ و زنگ وسایل و حرف زدن های در هم , نادر دخترک را در آغوش گرفته ,«اسمت چیه ؟» , دخترک آرام شده و با نگاهی نگران مثل فانوسی سرش را تکان میدهد , «نازنین» , «چه اسم قشنگی داری شما » , دخترک لبخند میزند , نادر وارد کیوسک شده , محیطی کانکس طور , دیوار ها سفید دود گرفته و هوای نسبتا گرم , نگهبانی چاق و عینکی روی صندلی نشسته در حال خوردن چای با صدایی بم میگوید , «(لحجه شمالی) کاری داشتی آقاجان ؟» , «(صدایش را صاف میکند ) این دختر , نازنین خانمو من تو پارک پیدا کردم مثل اینکه مادرشو گم کرده خواستم ببینم میتونید پیداش کنید » دخترک با شنیدن حرفها باز به گریه آرامی افتاد , «صورتت چی شده آقاجان ؟» , «(دستی به زخم صورتش میکشد , مقداریخون خشک آن به صورت قطعه قطعه فرو میریزد ) چیز مهمی نیست» , «بیا اینجا آب هست , بیا .» , «(نادر دبه سفید آب را میگیرد , نگاهی به دخترک میکند : همینجا بمون الان میام ) دستت درد نکنه آقا فقط مواظب این دختر باش » بیرون میرود نگهبان دخترک را ورانداز میکند , بلند میشود دستی به سر دختر میکشد «حالا دختر جان اسم مادر شما چیه ؟ شماره تلفنی داری از ایشان » دخترک سر تکان میدهد , دست دخترک را میگیرد و زانو میزند «دختر جان بیا باهم بریم برات آبنبات بخرم , آن پشت آبنبات دارم (با دستش پنجره کابین را نشان میدهد که چند لباس از آن آویزان است )» دخترک با نگاهی نامطمئن نگهبان را نگاه میکند و بعد سرش را میچرخاند « همانجاست دختر جان همان پشت این کابین» , دختر دستش را محکم رها میکند و بلند جیغ میکشد و گریه میکند نادر چند متر دورتر از کابین ,دبه را دست گرفته در حال بازگشت به کابین است که در ازدحام جمعیت یکی از بدهکار هایش را میبیند , نگاهی با تردید به او میاندازد و ناگهان دستش را بالا میبرد و داد میزند «ممد , ممد ...» محمد او را میبیند و رنگش میپرد , ازدحام جمعیت او را در خود میبلعد و نادر همانجا میخ شده سر میجنباند تا او را بیابد , در شکاف جمعیت فرو میرود و داد زنان به دنبال او میگردد , در کنار کیوسک میرسد .نگهبان جلوی دهان دخترک را گرفته از زیر پا او را بلند میکند …(ادامه دارد)پ.: امیدوارم خوب باشید ، دوستان پذیرای ایده هاتون برای ادامه داستان هستم حتما تو کامنتا بگید …</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 14:57:44 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>