<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های تهمتن</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Tahamtang</link>
        <description>باید یسری چیزا رو بپذیرم راهی نداره , بهخوان : tahamtan@</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-30 23:08:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3690364/avatar/EhAIDh.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>تهمتن</title>
            <link>https://virgool.io/@Tahamtang</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نیمی بز و نیمی انسان</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahamtang/%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B2-%D9%88-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-pwlisq6aypbh</link>
                <description>نیمه شبی بود ، از فرط بی خوابگی سر به دشت گذاشتم ؛ مهتابی بالای سر میدرخشید و عجیب بزرگ و پر نور مینمود ؛ اطرافش آسمان سیاه سیاه بود و خبری از دانه های مرواری نبود . درختان خمیده را میگذراندم ؛ علف های کوتاه ؛ نم برگ ها و دشت بزرگ پهنی که نگاهم را به خود جلب نمود ؛ پشت درختی پناه گرفتم ، سر بالا کردم و به عمق دشت چشم دوختم ؛ محیطی بود سر تاسر سیاه که نور ماه انگار که صحنه نمایشی را روشن کند اواسط آن نور انداخته بود ؛ دور ها هم اندکی پیدا بود؛ درختان کم و قوس سینه تپه ها .کمی نگریستم و ترسی عجیب مرا فرا گرفت به همین خود را به درخت فشردم .صدای تند و ضرباهنگ فلوتی از گوش چپم وارد شد ، صدا ابتدا کم اما انگار نزدیک میشد ؛ مهتاب مثل تک چشم نیمرخ ماهی از آن بالا مرا نگاه میکرد تا مقدمه ورود بازیگران چیده شود .فلوت بلند تر شد ؛ موجودی سرخوش روی دو پا ایستاده بود و آرام وارد صحنه دشت شد ؛ با شوری عجیب مینواخت ؛ صدای سازش به موسیقی پاگانینی میمانست همانطور سریع و همانقدر شکننده ، چشمانم آرام روی او زوم شد ، صحنه ای شگفت بود . جانداری نیمه بز و نیمه انسان روی دو پا میرقصید و فلوت مینواخت و گله چهار تایی بزها به دنبال صدا راه میرفتند .موسیقی فلوت آنچنان حیرت آور بود که مرا میخکوب کرده بود ؛ با آنکه سالها عضو کنسرواتوار بودم اما تا به آن لحظه نوایی آنچنان مرا در بر نگرفته بود . انگشتان کوچک و نیمه انسانیش روی سوراچ های فلوت رژه میرفتند و جای یک فلوت دو تا در دهان مینواخت . با هر بار چرخش رقصان او چیزی در درونم فرو میریخت ؛ میترسیدم مبادا میان کابوسی باشم و چون باقی کابوس هایم ناگهان آن موجود به دنبالم بدود و مرا تا هنگامه بیدار شدن دنبال کند . اما به کابوس نمیمانست ؛ واقعیتی بود ، انگار تصویر پیش رویم چیزی معلق میان واقعیت و حقیقت بود ، انگار میخواست نوک تیز کشتی باری ناگهان تصویر مقابلم را بکشافد و اقیانوسی میان دشت ظاهر شود ، انگار نقاشی با مهارت تام آن پرده را کشیده بود .داشتم نگاه میکردم ؛ موسیقی فلوت تند تر میشد و او همانطور میرقصید و مینواخت ؛ همان وقت بود که او به پشت درخت پیش رویم رفت و من مبهوت او خود را با شتاب به آنطرف درخت کشیدم و باز با نگاهم دنبالش کردم . یکی از بز های گله به تقلید از او روی دو پا ایستاده بود و نور مهتاب تندتر و پر نور تر به او میتابید ؛ انگار فلوت در تنش رسوخ کرده بود . برای اول بار چنین حسی را تجربه کردم ؛ ناگهان انگار تمام تنم در انحصار آن تصویر و نوای فلوت شده بود ؛ تمام ذهنم و تمام روحم خالی و لطیف تنها با رقص بز و نوت های فلوت تکان میخورد ؛ انگار همان واقعیت زیرین تصویر که اقیانوسی باشد مرا میان موج های خود در آغوش کشیده بود .رها بودم و آزاد ؛ دو پایم میلرزید و ترس پس ذهنم عیان بود.ناگهان به سرم زد چون دیوانه ای به سوی آن موجود بدوم و او را در آغوش کشم ؛ او داشت جلوتر میرفت و آن بز روی دو پا به طرز عجیبی صاف و صاف تر میشد ؛ من همراه آنها حرکت کردم ؛ پشت درختان مثل سوسماری میخزیدم و نیرویی مرا به سوی بز میکشید . دست آخر از خواب پریدم ؛ سر تا پایم خیس بود و دندان هایم میلرزید از پنجره کناری همان تک چشم ماهی را دیدم که پر نور به من خیره شده بود ؛ انگار مرده بود و بر سیاهی آسمان معلق .نهایت صحنه : آن موجود چه بود ؛ نه آنکه مریدی بود که با فلوت سحر آمیزش مینواخت و همه را حیران میکرد ؟ و آن چهار بز که تازه از گله پهناور خود فرار کرده بودند ؛ نه آنکه میترسیدند مبادا آب و غذایشان قطع شود ؟ پس از چه بود مگر چه داشت آن نوا که آنها را چنان سحر کرده بود ؟ چوپانانش که بود ؟ مگر نه مردی گند دماغ که نه فلوت میدانست و نه رقص ؛ تنها داد میکشید و سر وقت بز ها را میدوشید و سلاخی میکرد ؛ اما آن موجود از خودشان بود ؛ او همانی بود که والاتر رفته بود ؛ صحنه را شکافته بود ؛ زیر نور مهتاب راه میافت و صحنه تنها برای او بود .پایان : من دراز کشیدم و خیس عرق دوباره خوابیدم و اینبار تا صبح تنها صحنه ای سیاه دیدم .نقاشی faun by moonlight از leon spilliaert .موسیقی از ریچارد واگنر (Ride of the Valkyries )</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 18:13:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب چخوف را صد تکه کردم</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahamtang/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%86%D8%AE%D9%88%D9%81-%D8%B1%D8%A7-%D8%B5%D8%AF-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-yj3kgdynh9cv</link>
                <description>امروز به تاریخ چهارم تیر 1405 داشتم کتاب ملال انگیز چخوف رو میخواندم ؛ رسیدم به صفحه ی شصت و هشت و همانجا کتاب را گرفتم و با طمانینه از وسط دو نصف کردم و بعد هر نصف رو هم دو نصف کردم و به همین ترتیب ادامه دادم ، فکر میکنم حوالی ساعت هشت بود که کتاب صد تیکه شده چخوف را داخل یک پلاستیک انداختم و گره زدم تا سر فرصت مناسب به سطل زبانه بیندازمش . حالا دلیل این خشمم چه بود ؟؛ بگذارید خدمتتان عرض کنم :خب من بعد از مدت ها بیرون رفتم ، دیشب که در منزل فامیل بودم و امروز صبح هم جایی دیگری ؛ با جمعیتی آدم برخورد کردم که طبعا از لحاظ دانستن و تفکر به چیزی غیر از مسائل روزمره نمی اندیشیدند ؛ من آنها را به گوسفندانی تشبیه کردم که زاویه دیدشان تنها باسن گوسفند مقابل است و تنها افق دیدشان هم همان . طوریکه اگر فردا بنا باشد به کشتارگاه بروند هیچ نمیدادند ؛ من این را دیدم و خشم گرفتم چرا که خود را تنها غمگین و افسرده جمع یافتم که همچون سوسکی بالدار در شکم خود فرو رفته ام و به کمال مطلوب انسان ها و بنی بشر می اندیشم ؛ آنکه معنای حقیقی آمدن ما چیست و آیا کمال مطلوب زندگی انسان اتمام نسل و خودکشی گروهی و جهانی نیست ؟ من به اینها می اندیشیدم و چهره های بشاش از مقابلم میگذشتند ؛ این گذشت تا به خانه آمدم ؛ ظهر بود مدتی از کتاب ملال انگیز را خواندم و بعد خوابیدم ؛ یک ساعت و نیم خواب که بی سابقه بود و من معمولا بیش از نیم ساعت در ظهر نمیخوابم ؛ اخمالو و عصبی از خواب برخواستم و چندی بعد باز از این کتابی که حال صد تکه شده خواندم . مدتی گدشت تا تصمیم گرفتم بنشینم و از ساعت هفت تا هشت این کتاب را یک بند بخوانم و تمام کنم اما خود را یافتم که در یوتیوب ساعت را از هفت تا هشت گذرانده ؛ خلاصه با همان چهره اخم کرده کتاب را برداشتم و شروع کردم به خواندن ؛ آهنگی در یوتیوب گذاشته بودم تا پس زمینه من باشد ؛ ناگهان در تصویرِ آهنگ دختری را در دیدم در گل فروشی -با گیسوانی افشان- خوشحال و شاد بین گلها میگشت ، یک آن همان میانهِ کتاب به ذهنم رسید که من هیچگاه مثل این دختر نمیتوانم خوشبخت باشم و همواره باید به پرسش های بی جواب مغزم با حالتی مالیخولیایی فکر کنم و دست آخر هزاران کتاب بخوانم تا نه تنها پاسخ همان سوال ها را نیابم بلکه سوالات بیشمار دیگری هم به ذهنم اضافه شود و منِ سرگردان را سرگردان تر کند و دست آخر یا سر به کوه بگذارم و یا دیوانه شوم و یا خودکشی کنم ؛ به این اندیشیدم و چهره ابلهانه و بشاش همان آدم های دیشبی و صبحی به نظرم آمد ؛ همان هایی که من آنها را به گوسفند تشبیه کردم و بعد فکر کردم من نیز مثل آنها گوسفندی هستم منتها فربه، چرا که کاغذ های زیادی را نوشخوار کرده و به علت همان فربگی باقی گوسفندان را به حساب نمیآورد ؛ آنگاه خشمگین شدم و گفتم چرا من باید رنج بکشم آن هم به این میزان ؛ رنجی که باقی حتی از آن خبر ندارند ؛ همان از خود راضیان احمقی که مرا نصیحت هم میکنند که مثل آنها شوم -که خدا آن روز را نیاورد- آن کتاب را پاره کردم ؛ با آنکه عشقی عجیب به چخوف دارم اما کتابش را صد تکه کردم تا دشنامی دهم بر ابلهان جهان و دشنامی دهم به خودم که چرا از صبح تا شام خود را دیوانه کرده ام تا پرسش هایم پاسخ داده شودو اما آیا پاسخی برای پرسش های من هست ؟ هر بار خیال کنار گذاشتن کتاب به سرم میزند که کاملا مطالعه را کنار بگذارم اما نیرویی مرا به سمت آن کاغذ ها میکشاند که باز بنشینم و در دنیایشان غرق شوم ؛ نمیدانم چه ام شده شاید در مراحل ابتدای دیوانگی قرار دارم یا شاید دیوانه شده ام و خودم خبر ندارم .به هر شکل شاید چند روزی نخوانم تا شاید تسکین یابم .زنده باد ابلهان و دیوانگان که شاد تر زندگی میکنند شاید تشبیه گوسفند تنها درباره خودم صادق باشد و آن آدم های روزمره اتفاقا صلاحیت سگ نگهبان یا چوپان شدن را داشته باشند چرا که این جهان به آدم های ابله و شاد که تنها دنباله روی میکنند و جایی نمی ایستند تا بیاندیشند خیلی بیشتر نیاز دارد تا افسرده ای همچو من که تازه ممکن است دیگران را هم به بیماری اندیشیدن و سوال کردن و شک کردن مبتلا سازم ای دستم بشکند و زبانم قطع شود که امروز اتفاقی به دختر خاله کوچکم -دوازده ساله - پیشنهاد کردم کتاب بخواند آن هم چخوف و چند وقت پیش به پسرِ پسر خاله ام که تنها شش سال دارد -آن بچه معصوم- به شوخی گفتم سارتر بخواند و شوپنهاور به خاطر بسپارد ای وای بر من دیوانه که میخواهم دیگرانی را هم به جمع خود اضافه کنم و آنها را نیز از همان محیط روزمره و بذله گو جدا کرده و به دنیایی سیاه و افسرده بسپارم تا راهنمایانش از اوستا های بازاری و مردانی که دم به دم نصیحت های دوزاری میکنند بشود چخوف و کافکا و هدایت و امثالهم ، ای وای بر من دیوانه . پ.ن:این پرت و پلا ها را بخوانید و به ذهن بسپارید اگر دیوانه نیستید خود را زودتر نجات دهید و اگر دیوانه شده اید دیگر کسی را به جمع خود اضافه نکنید .</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jun 2026 20:51:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باران های هرگز نیامده</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahamtang/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%AF%D9%87-yvvrtrahoyi1</link>
                <description>فانوس شببر عمق تنهاییم افزودو نگاهی که ابر های سیاه را پاره میکردمن اکنونچونان کلاغی سیاهدر عمق شومی این میغ فرو میرومتنم را در سیلاب باران های هرگز نیامده غرق میکنمو جنازه ام رابر آسمان صعب حیات فرود می آورممن از آن بالابه عمیق ترین رنج بشر مسلطمبه آن کوژپشتیکه مرگ را قورت داد وخلتش را بر جنازه گرگ های وحشیفرو انداختپ.ن: موسیقی :: Lux Aeterna  از Clint Mansell (موسیقی متن فیلم مرثیه ای برای یک رویا )</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jun 2026 15:02:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیام درست میگفت</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahamtang/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%81%D8%AA-ilah9tdkvthy</link>
                <description>با چت جی پی تی داشتم صحبت میکردم ، پرسیدم کل کتابای نوشته شده چند تاست ؟ گفت :«تقریبا صد و پنجاه ملیون » ، گفتم: «یه آدم به طور میانگین اگه تا هشتاد سالگی عمر کنه چند تا میتونه بخونه؟» ، گفت اگه فعال ترین حالتشو در نظر بگیریم که کسی هفته ای یک کتاب بخونه (سالی پنجاه و هفت تا ) ، در طول شصت و پنج سال میشه سه هزار کتاب ، یعنی یه کتاب خون حرفه ای ، تا آخر عمرش حدودا میتونه 3000 کتاب بخونه و در کل میشه 0/002% از کتاب های نوشته شده .(چقدر ما آدما کوچیکیم ...)آنان که محیط فضل وآداب شدند در جمع کمال شمع اصحاب شدند ره زین شب تاریک نبردند برون گفتند فسانه ای و در خواب شدند. (*خیام)میدونید قبلا فکر میکردم خیام شکست نفسی میکنه و میگه از آمدنم نبود گردون را سود ، میگفتم بابا طرف مخ ریاضی بوده ، دقیق ترین تقویمو ابداع کرده ، تو ریاضی چندیدن فرمول به جا گذاشته ، ستاره شناس و منجم بوده و در نهایت یکی از بزرگترین شعرای ایران بوده که فلسفش هنوزم که هنوزه مدرن و قابل تامله ، این قطعا داره شکست نفسی میکنه ، اما الان آروم آروم دارم به این نتیجه میرسم که این مصراع اصلا بی راه نیست و دقیقا یک حقیقت هولناک رو منعکس میکنه ، که چقدر ما آدما کوچیکیم به قول معروف مگسی هستیم که یک آن میاد و یک آن میره . خیلی خودمونو جدی گرفتیم .ما لُعْبَتَکانیم و فلک لُعبَت‌بازاز روی حقیقتی نه از روی مَجازیک‌چند در این بساط بازی کردیمرفتیم به صندوقِ عدم یک‌یک باز!(*خیام)لعبت به معنای عروسکه به تعبیری عروسک خیمه شب بازی و اون صندوق عدم هم به معنای پایان پرده و بازگشت عروسک ها به جعبس .و در نهایت بیشتر به این شاهکار خیام فکر میکنم و هیچ در برابرش نمیتونم بگم : اسرار ازل را نه تو دانی و نه من وین حرف معما نه تو خوانی و نه من هست از پس پرده گفت و گوی من و تو چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من (*خیام) کاش مردم ما بیشتر خیام میخوندن بخصوص گذشتگان.... درود بر روان پاک خیام . 🌹(روز بیست و ششم خرداد 1405 ، حدود 900 سال فاصله با خیام )</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2026 18:49:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طبیعتی بی حوصله</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahamtang/%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%AD%D9%88%D8%B5%D9%84%D9%87-sphecujy0s8q</link>
                <description>میان دشتی ایستاده امرو به سوی دامنه ای سبزبادی که از مخالف میوزد ودر گوش هایم نجوا کناناز برف خبر میدهدآسمان آبی و کم ابر استخورشید دست زیر چانهنقره های رنگینش را بر سرم میپاشدمن رو به سوی مورچه ای زرددرباره علت وجود میپرسممورچه عرق پیشانی اش را پاک میکند وبارش را به سوی منزل میکشدمن از سرو میپرسمصدای شکستن قلنج ساقشو فریاد شادی برگهاسرو میرقصد و از شادمانی خسته استبه آسمان نگاه میکنمخورشید سکه ای زرین را بالا می اندازدفریاد میزنم شیرو او پشت تنها ابر آسمان میرودتا دانه های سپید برف از مرخصی بیست روزه اشانبا کیف های بی رنگبازگردندو من بر رویشان پا بگذارملانه مورچه مسدود شده است واو مجبور است تمام بارش را رها کندتا تنها زنده بمانداینبار برگ های سرو باز فریاد میزنندو از سرما به خود میلرزندپ.ن:موسیقی ::قسمتی از سمفونی شماره ۸۸ از هایدن .</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2026 11:00:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هجدهم خرداد ۱۴۰۵</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahamtang/%D9%87%D8%AC%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B5-e6u83dp5ojos</link>
                <description>امروز روز خیلی خوبی بود ، گاهی بین تقویم زندگیم بعضی روز ها خوب میشن ، بی دلیل ، انگار که همه چیز جور میشه، امشب به صفحه ویرگولم اومدم و دیدم سیصد تایی شده ، روز اولی که واردش شدم هیچوقت فکر نمیکردم بعد پست«یک کنکوری بدبخت» چیزی بنویسم ، اما به شکل عجیبی نوشتم و منتشر کردم ، ویرگول برام جای قشنگیه هیچوقت نتونستم ترکش کنم ، آدمایی که اینجان حقیقتا زیبا و اصیلن و این برای من یعنی بهشت .دوستان عزیز ویرگولیم مرسی از همراهیتون ، بودنتون برام بسیار زیباست ، خوندن کامنتاتون یکی از لذت بخش ترین کار هاست.امیدوارم همیشه پر شوق و پر عشق بمونید و پر از شادی و سلامتی باشید .پ.ن: آهنگ شهرام شب پره گذاشتم به شادی سیصد تایی شدن ، دست و جیغ و هورا 👏👏🕺🕺😁😁😁</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 00:53:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میخواهم مثل باد باشم</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahamtang/%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-wg8drijopuvy</link>
                <description>باد بیرحمانه نوازشم میکنددرختان را میتکاند وپرده پنجره همسایه مقابل را تکان میدهدباد میتازدبه کوه ها میرودبه خانه ها میخوردابر ها را تغییر میدهدظهر جالبیستمثل همیشه ملال انگیز اما زیبامن در اندیشه باغم ودر اندیشه باد ودر اندیشه عشق ودر اندیشه خاطرات پیشیننمیدانم چقدر بدم وچقدر خوبمادرم همیشه ادعا میکند خوب است ومن هم پیشتراما حال خیال میکنم کمی هم بدمدر اندیشه بادمغزم از اتاقی چهار گوش خالی میشود وحال در باغمتا ببینم دشت لاله ها رالاله هایی که بوی کودکی میدهند وسگان وحشی که گوشت میخواهند ومن که کوچکم اما میدومطبیعت را نگرحتی آهو ها هم گاهی بی رحم میشوندگاهی خرگوش هم بد استگاهی بلبل هم شاخه ای را میکندپا که بر زمین بگذراریهیچ که نباشدمورچه ای را خواهی کشتاز خوب بودن مطلق بیزارممیخواهم مثل باد باشمنوازشگرتندو برخورد کنم به دیوار ها و خانه هاپ.ن: این شعرو نمیدونم کی نوشتم ، یک ماه پیش ؟ یک هفته پیش ، نمیدونم ولی دوست داشتم هجدهم خرداد ۱۴۰۵ ساعت ۱۹:۵۲ غروب منتشرش کنم .پ.ن۲:یکی از دوستان عزیز ویرگولی زحمت کشیدن و شعر رو دکلمه کردن ، خیلی ممنونم از لطفشون ، به عنوان فایل صوتی قرارش دادم.🌹🌿</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 19:57:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سینمای فاجعه ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahamtang/%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%A7%D8%AC%D8%B9%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-savib8thcvlk</link>
                <description>درود دوستان , جامعه شناس یا فیلسوف یا منتقد نیستم اما دوست دارم به عنوان یک شهروند درباره کمدی ها و به طور کلی سینمای اخیر ایران صحبت کنم .خب من خیلی با سینمای فیزیکی صمیمت ندارم و دلیلش هم ترجیح آثار خارجی بر داخلی برای تماشا هست .اما از اونجایی که سینما امروز فقط روی پرده نیست بلکه در تلویزیون و کامپیوتر و حتی گوشی هم وجود داره , من کمدی های اخیر ایران رو نه همش بلکه بخشیش رو تماشا کردم . خب ازونجایی که هنرمند ایرانی در خلق آثار آزادی عمل زیادی نداره و فقط میتونه در دایره های کوچیکی که براش رسم شده خلق کنه و خارج از اونا باید تشریف ببره زیرزمین , کارگردان هم مستثنی نیست و برای تولید فیلمش باید اجازه داشته باشه -کما اینکه باز هم با وجود اجازه اثرش سانسور میشه و این یک کمدی جداگانس خودش - . خب طبق توضیح سطر بالا ما با یکسری شبه کارگردان ها در سینمای ایران مواجه ایم که بخشی از تفکرات و هنرشون رو روی صحنه به نمایش گذاشتن , البته خیلی ها هم به منصه ظهور نرسیدن و همون ابتدای خوردن خاک صحنه یا به گور یا به خاک کشور بیگانه پرتاب شدن . از این شبه سینما , ما به کمدی میپردازیم . من در باب کمدی به شکل تئوری زیاد نمیدونم و از این بابت معذورم اما چیزی که عملا میبینم اینه که خب باید یکسری مضامین داشته باشه به خصوص کمدی تاریک که در بطنش به نقد میپردازه که عمدتا در آثار ایرانی نقد سیاسی هست (که از من بپذیرید بیشتر به شوخی شباهت داره تا نقد ). تو سینمای ایران که نمیشه پا رو از یک سری دایره ها فراتر گذاشت , فیلم ها هم اینکارو نمیکنن , اما یک نکته ای وجود داره و اونم تظاهره , تظاهر به بیان واقعیت (اگر نخوایم بگیم حقیقت) , اما واقعیتی که نه تنها کامل بیان نشده بلکه آمیخته با دروغه و کادوپیچ شده خدمت مخاطب ارائه میشه . معمولا وقتی با دوستانتون فیلمی ایرانی رو تماشا میکنید , حین اجرا از این حیث دیالوگ ها از دوستانتون میشنوید . -اوه پسر دیدی چی گفت ؟ چطور گذاشتن این پخش بشه . -یا خدا نکنه کارگردانه رو بگیرن .-اوه پسر تمومه , ببین چی داره میگه , چطور اینا رو میذارن پخش بشه , در رفته از زیر دست سانسور ها .... .اما قضیه همون داستان تظاهره دوستان , این امکان که اثری از زیر تیغ سانسور فرار کنه یا بخواد چیزی فراتر از دایره های تعیین شده بگه , کمی توهمه .پس چه چیزی رو میگه و چه چیزی رو نمیگه ؟همیشه در کمدی های ایرانی ما شخصیت یا گروهی منحرف رو داریم که در نهایت همه چیز به گردن اون (ها) انداخته میشه , در واقع در فیلم از مشکلات روزمره و سیاست های اشتباه صحبت و گلایه میشه اما در نهایت مشکل رو به گردن یک گروه یا فرد (نا)معلوم میندازن , در حقیقت فیلم نه اینکه سیستم بلکه اون شخص منحرف رو به باد گلایه میگیره . در حقیقت سینماگر نه به علت ها که به معلول ها میپردازه , به عنوان مثال فیلم آقای زالو : سینماگر یک رانت خوار رو نشون میده , این فرد از ابتدا منحرفه خودش رو وارد سیستم میکنه , روی موج سوار میشه , میخوره و میبره و در نهایت فرار میکنه و میره .این حقیقت که افراد رانت خوار و رشوه بگیر وجود دارن غیر قابل انکاره و هزینه اعمال منحرفانه اون ها هم بسیار مورد نظره اما این پرسش در فیلم وجود نداره : چه قانونی و چه کسانی و چه سیاست گذاری باعث تولید این افراد شده؟یک رانت خوار که خود به خود به وجود نمیاد , بلکه بهش میدان داده میشه تا رانت خواری کنه , چه کسی بهش میدان داده ؟ و پرسش اساسی : چرا هیچوقت جلوش گرفته نشده؟ , تا جایی که به راحتی از کشور فرار کنه ... در واقع در فیلم گناه تنها بر گردن فرد منحرف انداخته میشه نه قانونی که منجر به تولید یا حداقل قدرت دادن به اون فرد شده ... مورد بعدی , کمدی سطحی به اشتباه فاخر خونده شدست :ما کمدی هایی رو میبینیم که با چشم غیر منتقد هم کاملا سطحی هستن -نه عمق معنایی خاص نه شوخی های ژرف- اما در کمال ناباوری منتقد های عمدتا پولی رو میبینیم که به اون ها لقب فاخر میدن , وارد جزییات نمیشم و نام نمیبرم . (پیشنهاد میکنم در رابطه با منتقد های پولی ویدیو آخر چنل یوتیوب آقای خشایار سپهری رو تماشا کنید .)مورد بعدی غیر قابل نقد بودن آثاره , یکی از آفات و بلایای جان یک هنرمند , قابل نقد نبودنه , و در هنر ایران به شدت قابل مشاهدس , کافیه هنرمند جایزه ای برده باشه یا در جشنواره ای نامش رو اورده باشن , از اون وقت ایشون تبدیل به یک قهرمان میشه و از قابلیت نقد خارج میشه , در واقع نه تنها بابت نقد اون فرد به منتقد تاخته میشه بلکه اصلا انتقاد شنیده نمیشه و هنرمند مذکور توجهی بهش نمیکنه (بابا هیچکاک رو هم نقد میکنن🙄).در واقع هنرمند که اغلب در سینما کارگردان و بازیگر هست , یک دایره کوچکی از افراد صمیمی رو دور خودش جمع کرده و تنها حرف اونا که عمدتا تشویق هست رو سند قرار میده , و این فاجعس .نمومش آقای محمد رضا گلزار , به چند زبان و به چند روش از ایشون انتقاد شد ؟ شاید پر نقد ترین هنرمند ایرانی ایشونه , اما حتی برای بهبود خودش اپسیلونی تلاش کرد ؟ آیا روی فن بیانش کار کرد ؟ روی حرکات صورتش کار کرد ؟ خیر , در واقع جز توجیح و توجه نکردن به منتقد کار دیگری انجام داد ؟ , در جایی دیدم ایشون اذعان داشتن که در چند رشته ورزشی پیروز بودن و به همین علت میخواستن ضعف بازیگریشونو لاپوشونی کنن , حتی برخی هم پذیرفته بودن و اونها هم به منتقد ها تاخته بودن اما باید گفت : محمد رضا جان این حرفا فایده ای نداره , برو روی بازیگریت کار کن , نمیشه که هر کی تو یه رشته دیگه موفق بوده پس به طور کلی در همه جا موفق باشه .... و اما نکته بعد یعنی بحران بازیگری در ایران :این بخش که اصلا به لجن زاری مشابهه و بهتره خیلی واردش نشم , چون در اون صورت باید چهار پنج ساعتی بنویسم.از عمل های بیش از حد زیبایی که کاملا انتقال حس بازیگر رو خدشه دار میکنه , تا لحن بیان , خلاقیت و مهم تر : ناشی بودن بیش از اندازه بازیگران فرعی و حتی اصلی .من فیلم هایی رو میبینم که بازیگر فرعی یا اصلی به حدی مبتدیه که حتی در نقش جدی و حتی ترسناک هم تماشگر رو وادار به خندیدن میکنه . مورد بعدی تکرار بیش از اندازه یک بازیگره , مثال واضحش آقای جمشیدی که انقدر در تمام فیلم ها حضور داره که برای مخاطب حالت تهوع ایجاد میکنه , به حدی این فجیعه که میشه پیش از دیدن فیلمی خاص از ایشون دیالوگ هاشون رو حدس زد دیگه نقش و تفکیک شخصیت و حتی شخصیت پردازی بماند . از بحران بازیگر که بگذریم که خودش طوماریه -و من به شخصه خیلی خیلی کم میبینم بازیگر خوب در سینمای اخیر ایران -میرسیم به خود کارگردان ها . خب ناشی گری کارگردان ها آمیخته با محدودیت و سانسور , تبدیل شده به یکی از اساسی ترین ضعف های سینمای کمدی و حتی غیر کمدی .تا جایی که از چشم من غیر حرفه ای هم کاملا مشهوده که فلان جا قاب چقدر افتضاحه , نور پردازی چقدر ناشیانس , دیالوگ چقدر ابتداییه و .... . حتی این کارگردان های عزیز میتونن یک بازیگر حرفه ای رو هم با ناشیگریشون زمین بزنن و نابودش کنن .مثال میزنم : لیلا حاتمی بازیگر خوبیه اما در فیلم تصور , کارگردان به شکل ناشیانه چندین نقش کاملا جدا رو به ایشون سپرده , طوری که لیلا حاتمی از عهده نقش بیرون نیومده و از جایی به شکل فاجعه نقش ها نه تفکیک شده بلکه تکرار همون نقش های قبلیه , همین کار یک ایده جالب رو خراب کرده .در کل لقب نابود کننده ایده های زیبا رو میشه به این دسته از کارگردان ها داد , بیچاره اون فیلمنامه نویس . مورد آخر شاهکار پنداری تماشاگراس : یه فیلمی که به مراتب پایین تر از آثار مشابه خارجیه و از لحاظ اصول نقد (طبق گفته منتقد های غیر پولی) سطح پایینه رو به عنوان شاهکار میبینن و مهر بهترین بهش میزنن ، نمونش سریال پایتخت که به عنوان شاهکار اول و آخر سریال های ایرانی شمرده میشه اما از لحاظ سطح کارگردانی آنچنان حرفی برای گفتن نداره ، یا فیلم پیر پسر امسال ، فیلم به نسبت خوبی بود اما اون های و هوی و تعریف هایی که ازش کرده بودن خیلی درست نبود .یه چیز دیگم اضافه کنم : خواهش میکنم دوستانی که تشخیص میدن یه فیلم ایرانی ببخشید مزخرفه نشینن تا آخرش ببینن و هی وسطش بد و بیراه بگن به کارگردان ، آقا تلویزیو خاموش کن نه وقت خودت رو بگیر نه وقت چشماتو ، البته آزادی میتونی تا آخر ببینی به من چه اصلا .من متاسفانه فعلا نه منتقد هستم و نه سینما بین حرفه ای , تنها شهروندی هستم در گیر و دار زندگی روزمره اما بسیار اندوهگین برای وضع هنر جامعه که مقصرش خیلی ها هستن -واردش نمیشم چون در اون صورت میان میبرنم - .امیدوارم سانسور متوقف بشه و خیلی اتفاقای دیگه بیوفته تا سینما ایران بتونه یک فروغ جدید رو تجربه کنه , به امید تولید آثار خوب و حرفه ای , که دیدنشون لذت بخش باشه , خیلی از نکات رو نگفتم و میدونم اما به نظرم همین قدر کافیه , براتون آرزو میکنم شاد و سلامت و در امنیت و آرامش باشید . بدرود . 🌹💛صمیمانه منتظر کامنتا و نظراتتون هستم اگر به بخشی از متن نقد دارید یا به طور کلی نظری دارید به گوش جان میسپارم .</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 20:44:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نام تمام مردگان یحیاست</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahamtang/%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-nesfhbsa89td</link>
                <description>نام تمام بچه‌های رفتهدر دفترچه‌ی دریاستبالای این ساحلفراز جنگل خوشگلدر چشم هر کوکبگهواره‌ای برپاست،بی‌خود نترس ای بچه‌ی تنهانام تمام مردگان یحیاست.هر شب فراز ساحل تاریکدریا تماشا می‌کند هم‌بازیانش رادر متن این آبیچه‌ی تاریک،یک دسته کودک راکه چون یک خوشه‌ی گنجشکبر پنج سیم برق، هر شب، گرد می‌آیند.اسفندیار مرده‌ای(بی‌وزن، مانند حباب کوچک صابون)تا می‌نشیندشعر می‌خواند:این پنج تا سیم چه خوشگلهمثل خطوط حاملهگنجشگک تپل مپلنک می‌زنه به خط سلهر شب در این کشورما رفتگان، با برف و بوران بازمی‌گردیم.در پنجره‌های به دریا بازاز های‌هو و بانگ چشم‌اندازیک رشته گلدان می‌پرند از خواب‌های ناز؛ما را تماشا می‌کنند از دورکه هم‌صداهای بچه‌های مرده می‌خوانیم.آوازمان، در برف پایان زمستانیبر آب‌های مرده می‌باردبا کودکان مانده در آوار بمباراندر مجلس آواز، مهمانیم.یک ریز می‌خواند هنوز اسفندیار آن‌سو:خرگوش و خاکستر شدی ای بچه‌ی ترسودریای فردا کشتزار ماستنام تمام مردگان یحیاستآنگه دهان‌های به خاموشی فرو بسته به هم پیوستتا یک صدای جمعی زیبا پدید آید:مجموعه‌ای، در جزء جزئش، جام‌هایی که به هم می‌خوردآواز گنجشک و بلور و برفآواز کار و زندگی و حرفآواز گل‌هایی که در سرما و یخبندان نخواهد مرد.از عاشقان، از حلقه‌ی پیوند و بیناییموسیقی احیای زیباییموسیقی جشن تولدهاآهنگ‌های «شهربازی»ها، نمایش‌ها.در تار و پود سازهای سیمی و بادیشعر جهانگردی و تعطیلی و آزادی...این همسرایان نام‌شان یحیاستو آن دهان، خواننده‌اش دریاست.با فکر احیای طبیعت‌ها، سفرها، میهمانی‌هادم می‌دهد یحیاو بچه‌ها همراه او آواز می‌خواننددر نیلابه‌ی دریا:ای برف بباربا فکر بهاربر جنگل و دشتبر شهر و دیارای مادر گرگای چله‌ بزرگهی زوزه بکشهی آه برارما از دل توبی‌باک‌تریماز تندر و برقچالاک‌تریمبا شمع و چراغدر خانه و باغبرف شب عیدهمسایه‌ی ماستاین سرد و سپیدبا رنگ امیدفردا که رسیدسرمایه‌ی ماستای برف ببارتا صبح بهار…نوبت به نوبت، تا شب تحویل سال نوگنجشک‌ها و بچه‌های مرده می‌خوانندبا چشم‌های کوچک شفافتا صبح، ‌روی سیم‌های برق می‌مانند.پ.ن:این شعر زیبا از آقای محمد علی سپانلو تقدیم به تمامی کودکان بیگناه کشته شده در دی ماه خونین , مدرسه میناب و جنگ چهل و دوازده روزه . تا زمانیکه کودکی لبخند میزند , زندگی هنوز ارزش زیستن دارد .به امید جهانی که هیچ کودکی در آن به علت اختلافات سیاسی غمگین نشود , کشته شدن که بماند . کودکان بی آلایشند و هنوز غبار بزرگسالی به قلبشان نفوذ نکرده , آنها جهان را زیبا میبینند مثل گل های لاله بوستان , آنها چیزی از سیاست نمیدادند , همان ابزاری که دست مایه حریصان بزرگ سال شده است , کاش در این ورق بازی کثیف سیاست , موجودات معصومی که از گل هم پاک ترند , ذره ای آسیب نبینند . پ.ن 2 : چقدر دنیای مزخرفیه که بچه ها باید قربانی بازی ابلهانه بزرگ تر ها بشن , همون بزرگ تر های حریص مزخرف که برای اهدافشون حاضرن دست به هر جنایتی بزنن . (هدف وسیله را توجیح میکند ؟)پایان (یازدهم خرداد 1405 , روز هایی که انتهاشون تار و تاریک است و جز چند سو نور که چشمک ضعیفی میزنند , هیچ معلوم نیست . )</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 22:30:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رجوع میکنم به گذشتگان</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahamtang/%D8%B1%D8%AC%D9%88%D8%B9-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%86-yr8zznnzzwxl-yr8zznnzzwxl</link>
                <description>رجوع میکنم به گذشتگان , به دفتر سرخ تاریخ , به زبان هایی که از رنج میگفتند , به پاهایی که زخم آلود میدویدند چون که بودن را بر نبودن ترجیح داده اند . آدمی دست خودش نیست , آنکه تقدیر چه باشد و در کدام نقطه این نقشه پهناور چشم بگشاید .آدمی دست خودش نیست , آنچنان که افسار زمان را نیز به دست ندارد , شاید ساعتکی رنجور را در جیب کت اسیر سازد اما تنها توهمی به اوهام مغزش اضافه کرده .تیک تاک , تیک تاک . میان پوچی و درازنای زندگی , باید نگاشت . باید نوشت از درد هایی که دل گرمی باشد بر آیندگان .آنچنان که کتاباتت چون آتشی از ورق برون تراود و دست هایشان را گرم کند .اما پاها چه ؟ پاها رنجورند که سفر دراز است و باید بروند ...تا کی ؟تا زمانی که هیچ شوند . پاسخ سوالاتم را میدهم , در میان بی پاسخی دهر , در مقابل فریاد هایی که آسمان را به لرزش وا میدارند اما انعکاس نه پاسخیست , بلکه تکرار سوال است . تا کی ؟مینشینم , اگر کولبار بی انتها را از دوش بردارم , آنگاه سبکبار به سویی خواهم شتافت ...چه میگفتند از سردی جنگل و زوزه گرگان دندان تیز .چه میگفتند اگر به سویی بگریزی , همان صخره دور تو را به ژرفنای تاریکی خواهد سپرد . چه میگفتند که کولبارت را رها نکن .رجوع میکنم به گذشتگانی که رنج بردند همچو من . رنجی که نه صرفا انسانی که جغرافی بوده است . و اما حقیقت نه از چشمان مطمئن انسانی سلاح به دست , که همراه خورشید از پشت کوه ها طلوع میکند .آن هم هر صبح .نارنجی خورشید را نگر , که پوست صورتت را جلا میدهد . آن همان حقیقت است . به چشمان تو سوگند که ماه هیچگاه بر خورشید پیروز نشد .اگر جدال این دو را بر همان ژرفنای تاریک دنبال کنی , در آخر چشمانت به نارنجی آغشته خواهد شد .رجوع میکنم به گذشتگان , که چون من رنج دیده اند , زنجیر دیده اند , اما چشمانشان صبح ها تنها به طلوع مینگریست .دروغ هزینه دارد , که هزینه آن را همه خواهند پرداخت , هزینه آن را با سرخی خواهند پرداخت .حقیقت بی رحم است ؟تیغی دارد , اگر بر گردنت بیاویزد آنگاه خواهی مرد ...پاسخی بی سوال .تا کی ؟مینگرم ,جزیره ای میان آب های بی پایان . اگر کوله بار به دوش عازم بودم , حال به جایی رسیده بودم که زخمیِ یال هایم را هیچ درمانی نبود .مگر حال درمان شده ای ؟ اگر کوله بار به دوش عازم بودم , که درخت سپید نوازشگرم نبود , که صدای مرغکان آب و قناری های دور در گوشم نبود. تا کی ؟مینگرم به پایان آب , که دریا سوی چشمم را ربود , مینگرم به تکان تند آب ها و میگویم :تا کی ؟اگر به طلوع بنگری آنگاه میمانی , نه خودت : ایده ات , فکرت , مغزت .به گذشتگان رجوع میکنم .راستی اگر تاریخ زبان داشت چه میگفت ؟شاید فریاد میزد من اما تنها میروم ... تا به کی ؟ نمیدانم شاید نارنجی خورشید توهمی باشد . دزدان معادن را میشناسی ؟آن هنگام که تیشه بر دیوار میزنند تا طلا یابند , زرینی چیست که آنگونه فریبشان میدهد , نارنجی چیست ؟نمیدانم تنها رنج را میشناسم . تا کی ؟نمیدانم .پ.ن : نقاشی کارگران در برف اثر ادوارد مونش .پ.ن۲ : آهنگ sad lisa از فرهاد مهراد.</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 23:41:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسئله سانسور</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahamtang/%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%88%D8%B1-qxnfi1ssdk1n-qxnfi1ssdk1n</link>
                <description>درود دوستان .من از زمان بچگی به کتاب علاقه داشتم , نه اینکه خوره کتاب باشم و زیاد خونده باشم , اما کلا دوستدار شکل , بو , قلم و ساختار کتاب بودم(البته به جز کتاب های درسی😒) .خب بچگی کتاب های مربوط به اون سن رو میخریدم و بعضا میخوندم که پیشتر راجع به چندتاشون در پست کتابخونم صحبت کردم . من اون زمان با مقوله سانسور کتاب مواجه نبودم و این هم طبیعیه چون کتاب های نوجوان معمولا سانسور خاصی نمیشن , اما بعد تر با واژه سانسور درباره فیلم روبه رو شدم .اولین بار این کلمه درباره سینما به گوشم خورد , بعدتر فهمیدم با روش های راحتی میشه سانسور رو در سینما دور زد .اولین کاری که باید میکردم , عادت به زیرنویس بود , من چون اکثر فیلمها رو دوبله میدیدم شروع کردم به دیدن زیرنویس , اوایل به شدت برام سخت بود , اما عادت کردم و این شد که تونستم فیلم ها رو سانسور نشده دانلود کنم و ببینم .مسئله سینما راحت حل شد و تونستم دورش بزنم , حتی آرشیو سایت های بدون سانسور بهتر بود و دیدم خیلی فیلم هایی که دوست داشتم ببینم و در پلتفرم هایی داخلی وجود نداشت , حتی به شکل دوبله در اون سایت ها موجود بود (باز هم گاهی فیلم ها رو دوبله میبینم به خصوص اون هایی که قبل انقلاب دوبله شدن چون بسیار حرفه ای و سانسور نشده هست .)اما موضوعم با کتاب طور دیگری هست , من زبانم کاملا متوسطه , در حد چند ترم کلاس , اما طوری نیست که بتونم رمان ها رو زبان اصلی بخونم برای همین این سناریو خط میخوره .پس میام سراغ ترجمه , الحق مترجم های ایرانی اغلب خوب هستن و با این موضوع مشکلی ندارم , اما چیزی که بسیار آزار دهندس و درباره ادبیات معاصر بیشتر به چشم میخوره , سانسور بیش ازحده . شما تصور کنید در حال مطالعه یک کتاب هستید , روند داستانی و اون فضایی که در مغز نویسنده شکل گرفته و حالا روی کاغذ اومده شما رو همراه کرده , شما دارید لذت میبرید و ادامه میدید , اما ناگهان انگار که صفحه ای از کتاب گم شده یا کنده شده از وسط یک ماجرا با پیش زمینه ای گنگ وارد ماجرای دیگه میشید , ابتدا فکر میکنید قلم نویسنده اینطوره اما بعدتر متوجه میشید قضیه به خاطر سانسوره . من معمولا در این مرحله به شدت حالم خراب میشه به طوری که کتاب رو کنار میذارم و به خوندن ادامه نمیدم .جدیدا با خوشحالی زیاد به بوکوفسکی علاقه مند شدم و چند تا از کتاب هاش رو خریدم , اولیش اداره پست بود که اتفاقی در یک کتابفروشی به چشمم خورد و چون چاپ قدیم بود خریدمش , کتاب رو خواندم و متوجه سانسور شدم اما به دل نگرفتم (چون خیلی آشکارا نبود) , بعدی عامه پسند بود , با ترجمه آقای خاکسار , این کتاب به شدت سانسور داشت , من ابتدا متوجه نبودم اما با یکی که صحبت میکردم میگفت به حدی این کتاب سانسور داره که خط داستانی عوض شده و باید به جای بوکوفسکی روی کتاب اسم نویسنده رو به آقای خاکسار تغییر بدن . من باز سرم به سنگ نخورد و رفتم کتاب ساندویچ ژامبون رو هم خریدم (انتشارات نگاه) , ابتدا خیلی جذاب پیش رفت و من لذت بردم , درباره کودکی فردی به نام هنری , بعد تر جلو رفت و به نوجوونی هنری رسید و اینجا بود که به حدی سانسور شده بود که برای اولین بار من به طور کامل متوجه سانسور ها شدم و میانه کتاب رها کردم و ترجیح دادم این توهین به یکی از بزرگترین نویسنده های معاصر رو نپذیرم . چندین نویسنده در ویرگول داریم که کتاب چاپ کردن اونها هم وضع سانسور نوشته های داخلی رو میدونن و من لازم نیست باز تکرار کنم .چند وقت پیش با علاقه شدیدی که به نوشتن پیدا کرده بودم رفتم یک کتابفروشی و دیدم کتاب های نویسندگان ایرانی جدید رو به شکل حراج گونه میفروشند , باورتون نمیشه که قیمت کتاب ها به شکلی بود که حتی پول کاغذ کتاب هم نمیشد , صاحب مغازه هم میگفت اگر گرون تر بدیم اصلا کسی نگاهشون نمیکنه , من چند تایی خریدم حدودا هفت تا و سر هم حتی به قیمت یک کتاب هم نشد , آنروز بود که کلا قید نویسنده شدن رو زدم وبا خودم فکر کردم بهتره علاقه همیشگیمو فراموش کنم و برای اینکه در آینده از گرسنگی نمیرم فکر یک شغل دیگه باشم . خلاصه میخوام بگم وجود سانسور لطمه بسیار زیادی به هنر و ادبیات وارد کرده چه برای من خواننده که از کودکی عاشق کتاب بودم و چه برای نویسنده و مترجم بی نوا که مجبوره پشت لپ تاپ کلمات و ایده هاشو بخوره تا کسی به چاپ کتابش گیر نده .و البته کارگردان ها هم از این قضیه جان سالم به در نبردن و همیشه در فیلم هاشون رد پای سانسور دیده میشه .نمیدونم چی باید بگم , دیشب که کتاب ساندویچ ژامبون رو گذاشتم کنار و ترجیح دادم باقیشو نخونم گفتم بیام و راجع به این مسئله درد و دل کنم چون همیشه یکی از دغدغه هام بوده , در کودکی که با کتاب مشکلی نداشتم اما میدیدم فیلم های (حتی) ایرانی بی دلیل سانسور میشه و وقتی هم بزرگتر شدم دیدم حتی مکتوبات هم بی دلیل سانسور میشن و این هنر جذاب داره نابود میشه. شما تصور کنید با قیمت های سرسام آور امروز که باورنکردنی بالاست , برید و یک کتاب بخرید و دست آخر به علت سانسور بیش از حد بذاریدش کنار , خیلی عجیبه من پول کتاب رو میدم اما حق ندارم حتی کامل بخونمش . </description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 12:00:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه روز آقا خرگوشه</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahamtang/%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A2%D9%82%D8%A7-%D8%AE%D8%B1%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%87-wigexszbgf95</link>
                <description>یه روز یه آقا خرگوشهرسید به یه بچه موشهموشه دوید تو سوراخخرگوشه گفت آخ«وایسا وایسا کارت دارممن خرگوشه بی‌آزارمبیا از سوراخت بیروننمی‌خوای مهمون»یواش موشه اومد بیرونیه نگاهی کرد به مهموندید که گوشاش درازهدهنش بازه«شاید می‌خواد بخورتمیا با خودش ببرتمپس می‌رم پیش مامانمآن‌جا می‌مانم» یه روز یه آقا خرگوشهمادر موشه عاقل بودزنی باهوش و کامل بودیه نگاهی کرد به خرگوشگفت به بچه موش«نترس جونم اون مهمونهخیلی خوب و مهربونهپس برو پیشش سلام کنبیارش خونه»شعر از شکسپیر - حاوی تمامی اطوار  فلسفه از تالس تا همین آقا خرگوشه- یادداشتی بر این شعر شاهکار : ما انسان ها خیلی مهمیم بیش از اندازه حتی از یک بوفالو در دشت های کالیفرنیا و حتی از یک موش که یک خرگوش مزاحمش شده و حتی از ماه و درخت و سبزه و گل و بوته مهم تریم آنقدر مهمیم که قدم هایمان رد پایش را بر ماه به جا گذاشته تا به طبیعت ثابت شود که ما آقدر مهمیم که با قدم هایی محکم گام برمیداریم حتی بر ماه و آنقدر مهمیم که برای خود صبح تا شب فلسفه میبافیم و حکم صادر میکنیم که چه کسی بهتر است و بدتر و چه خوب است و بد , با مغز های کهکشانی که آنقدر وسیع و پر فکرند که تمام منظومه شمسی را با زباله های فضایی احاطه کرده اند . ما انسان ها حتی از شعر های کودکانه هم مهم تریم و آنها را مشتی مطالب برای کودکان میدانیم شعر از شکسپیر -حاوی تمام اطوار فلسفه و تاریخ علم از تالس تا همین آقا خرگوشه-هفتم خرداد 1405 , نوشته های فردی در آستانه گریختن از موجودات مهم و پناه بردن به طبیعت و جانوران نامهم . </description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 18:50:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از فضایی ها به شامپانزه قهرمان</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahamtang/%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%B2%D9%87-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-drlczznqbbqp-drlczznqbbqp</link>
                <description>۹تصویر گوریل رو نشون میده ولی خب ...دو روز پیش یعنی در تاریخ چهارم خرداد ۱۴۰۵ ساعت یحتمل ده شب ، حالم بسیار بد بود ، نه آنکه صرفا غمگین باشم ، ترکیبی بود از پوچی و بی حوصلگی و غم ، بعد در حرکتی عجیب تصویری در ذهنم نقش بست ،  تصویر محو شدن زمین در چند ثانیه توسط یک قدرت فضایی در ذهنم نقش بست ، تصور کردم چندین هزار سال تمدن و تاریخ انسانی ، اولین کشف آتش ، اولین ردپای یک نئاندرتال ، غار های چند هزار ساله ، فسیل دایناسور ها ، یخچال های قطبی که هوای چندین ملیون سال پیش در آنها ذخیره شده و جلوتر تمام جنگ های تاریخی از روسیه و فرانسه تا جنگ های جهانی ، تمام آثار ادبی ، از شکسپیر تا چخوف تا هومر و فردوسی ، تمام دغدغه های انسان های امروزی و تمام دغدغه های انسان های پیشین ، حرص و طمع سیاستمداران و همه و همه در چند ثانیه محو میشود ، تصور کنید تمام سرگذشت انسان ، من با این تصویر در شب چهارم خرداد ۱۴۰۵ آنچنان حیرت کردم که تا چند دقیقه ای حالم خوب شد .در جایی دیدم یک نفر میگفت شامپانزه ها حدودا یک درصد دی ان ای متفاوت با انسان دارند ، شما تصور کنید علت اینکه یک شانپانزه متفکر -که از چنگال روزمرگی به پوچی محض رسیده - نتوانسته آثاری مثل هملت یا ایلیاد یا اتاق شماره شش تولید کند ، فقط یک درصد دی ان ای ناچیز بوده ، مثلا تصور کنید ما انسان ها با یک گونه فضایی ناشناخته همین تفاوت را داشته باشیم ، مانند آن است که یک شانپانزه را از میان جناگل آفریقایی در حالی که داشته نارگیل میخورده و از طبیعت بکر مقابلش لذت میبرده ، برداریم و در مقابل شوپنهاور بگذاریم تا آنها درباره بدبینی به مسئله خیر و شر به مصاحبه بپردازند :شامپانزه : من تصور میکنم اگر خیر موجود نبود اصلا شر معنا نمیافت پس ایندو باهمند .شوپنهاور : خواهشا وارد مسائل حاشیه ای نشوید .بعد شامپانزه جامه میدرید و تمام دوربین ها و دستگاه های ظبط صدا را نابود میکرد و از استودیو میگریخت .من آنشب  به این مسئله هم فکر کردم البته با کمی تاخیر حدودا حوالی ساعت ۱۰:۱۵ ،  یک شامپانزه را تصور کردم با موهای مشکی و بدنی ورزیده ، در حالی که کتاب میخواند و رو به شومینه به دخترش- که او هم مو های فراوان مشکی دارد - شعر نوشتن یاد میدهد ، دخترک پایین روی فرش روی دفتری که شامپانزه برای او از بازار خریده خم میشود و تلاش میکند شعری درباره نزول معنا در زندگی امروزی شامپانزه ها بنویسد ، من این تصویر را تصور میکنم و حالم خوب میشود و کمی میخندم ، من تصور یک شانپانزه باهوش میخندم .خودتان بیشتر تصور کنید شما هم خنده اتان میگیرد ، شامپانزه ای که روی اسب با شمشیری برنده به سوی بخشی از جنگل امازون میدود تا آن را از چنگ شامپانزه های آنجا تصاحب کند ، تصور کنید سر های جدا شده شامپانزه ها در هوا میگردد و در آخر فریاد پیروزی سر میدهند و خانواده های شامپانزه را از خانه ها اسیر میکنند و برده وار به جناگل خود باز میگردانند ، یا شامپانزه دانشمندی را تصور کنید که برق کشف میکند و بعد بابت کشفش جایزه« شانپانزه بل» میگیرد یا شامپانزه دختری که اورانیوم کشف میکند و یا شامپانزه پسری که بمب اتم میسازد تا شامپانزه های یک جزیزه دور افتاده را نابود سازد ، شما هم مانند من شامپانزه ها را تصور کنید و بخندید تا حالتان خوب شود ، شامپانزه های نژاد پرست و شانمپانزه های شامپانزه کش که در بیابان های تگزاس به دنبال شامپانزه های فراری میدوند و بابت کشتن آنها جایزه میگیرند .حال تصور کنید حقیقتا چنین امکانی وجود دارد که در چند ثانیه محو شویم و خنده های من در شب چهارم خرداد ۱۴۰۵ حوالی ساعت ده اصلا بی معنی نبوده .پ.ن: عکس پست از یکی از آهنگای گروه بمرانی به نام «دنیای گنده بی رحم خوشگل» برداشته شده .پ.ن2:آهنگ Requiem اثر موتزارت .</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 19:40:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امروز : خاطره مردی فراری سوار</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahamtang/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1-adn6x8waafco</link>
                <description>یه زمانی حدودا یک سال پیش ، تو یه برنامه تروریستی به نام یوتیوب داشتم میگشتم ، اون زمان خیلی علاقه داشتم به توسعه فردی و این کانالا که میگن به باورات ایمان داشته باش و نمیدونم پنج صبح پاشو عربده بزن و این حرفا ، رفتم تو یه کانال ، یه مرد بلندی با یه هدفون و بلندگو نشسته بود کنار یه مرد کوتاه تری با هدفون و بلندگو ، داشتن با هم راجع به پول و درآمد و اینا صحبت میکردن ، بحثشون رسید به ازدواج آدمای پولدار ایرانی در کانادا ، از چند تاشون اسم بردن و داشتن نقدشون میکردن ، بعد بلند تره به کوتاه تره گفت :-اون مرده رو یادته دندونپزشکه ؟-آره یادمه ، همون که فراری داشت-آره مثلا اون احمق بوده ازدواج کرده .- ولی بابتش خوشحاله ، من هرروز میبینم با بچه کوچیکش میشینه پشت فراری ، به بچه هه خیلی ذوق میکنه هر روز میبرش بیرون ، چرا اینو میگی ؟-بچه هه مهم نیست اون اگه ازدواج نمیکرد الان میتونست چهار تا فراری داشته باشه جای اون بچه .و بعد دوتاشون خندیدن ، منم همراه با چند صد هزار نفر دیگه خندیدم، بعدا نفهمیدم چرا خندیدم ، الان روز پنجم خرداد ۱۴۰۵ ساعت یحتمل ۱:۳۰ بعد از ظهر به این خاطره فکر کردم و هنوز هم نمیدونم چرا خندیدم .پ.ن: گفتن داره اینترنتا وصل میشه ، هوراااا ، باید بابت حق طبیعی که نود روز ازمون گرفته شده و بعد انگار که استخوان در مقابل سگ بندازی بهمون داده شده خوشحال باشیم ، هورااا.</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 14:10:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به آیندگان : امروز زنده بودم</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahamtang/%D8%A8%D9%87-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-kjfi814ifkg8-kjfi814ifkg8</link>
                <description>پنجره ای بازآسمانی بی ابربادی پر شورخورشیدی بیکارصدای زنگ دستگاه برش فلزگرد روب درختجیک جیک پرندگانو مناندوهی از پشت پنجرهاندوهی مانند خورشید پشت ابر هابرف کوه ها آب شدهتنها دو سه لک سفید مانده استطبیعت روی حساب کتاب استاما اندوه منهیچگاه پاک نمیشوددو پرندهروی کاشی زرین مقابلم مینشینندپر هایشان را به هم میمالندو پر میکشندصدای قدم های پدرمجیک جیک پرندگانو اندوهی که هیچگاه پاک نمیشودبه آیندگانامروز چهارم خرداد ۱۴۰۵راس ساعت یک و بیست و شش دقیقه بعد از ظهرمن زنده بودمفکر کردمو کمی اندوهگین شدمجیک جیک پرندگانبیکاری خورشیدبادی که آرام شده .پ.ن: آهنگ We No Speak americano ☕️.پ.ن ۲: این شعر در روز چهارم خرداد ۱۴۰۵، راس ساعت ۱۳:۲۶ نوشته شده ، پیشتر شعر «آینده»اثر براتیگان را خوانده بودم ، او نیز زمانی زنده بود و روزی هم مرد مانند من که روزی خواهم مرد .</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 13:40:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیالوگ های ماندگار : پالپ فیکشن</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahamtang/%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%BE%D8%A7%D9%84%D9%BE-%D9%81%DB%8C%DA%A9%D8%B4%D9%86-tyjgmmtkesfg-tyjgmmtkesfg-tyjgmmtkesfg-tyjgmmtkesfg-tyjgmmtkesfg</link>
                <description>دیالوگ های جذاب سینمایی(قسمت اول) : فیلم پالپ فیکشنهمیشه تو صحبت درباره سینما یه اسمی , عکسی یا دیالوگی از پالپ فیکشن به چشم میخوره .اولین بار که دیدمش یه صبح بهاری بود , لپ تاپو گذاشتم جلوم و پالپ فیکشن پلی شد , با سکانس دزدی رستوران جا خوردم , بعد با موسیقی رادیو ماشین جولز کمی تکون خوردم و با بحث ماساژ پای خانم والاس درگیر شدم ,گذشت و گذشت از وینسنت و جولز رسیدیم به بوچ اون سر آقای والاس کلاه گذاشت و مسابقه رو برد , بعدش رفتیم سراغ مرگ وینسنت بعد داستان (زد) و در آخرم اون رستوران همیشگی , اولین بار از دیدنش خوشم نیومد , فیلم تموم شد گفتم خب یه فیلم عادی بود دیگه , ولی یکم زمان که گذشت برگشتم و ذره ذره باز دیدمش و اونجا بود که پالپ فیکشن تو ذهنم جاودانه شد , اثری که هیچوقت فراموشش نمیکنم و همیشه تصویر یکی از پازلای سینما برام این فیلم بوده , دم تارانتینو گرم , حالا بریم چند تا از دیالوگای جذاب این فیلم رو ببینیم :سکانس : مکالمه آقای والاس با بوچ درباره مسابقه بوکس که قراره بوچ توی اون ببازه دیالوگ آقای والاس: بوچ موضوع اینه که تو الان قدرت داری ولی حقیقت تلخ اینه که قدرت دووم نداره و دوران تو دیگه داره تموم میشه , این حقیقت دردناک زندگیه ولی تو باس یادبگیری با این حقیقت دردناک واقع بینانه برخورد کنی ,میدونی چیه ؟ این کاسبی پر از آدمای پدر سوخته ایه که تو خواب و خیال سیر میکنن , آدمایی که فکر میکنن با گذر عمر مثل شراب کهنه میشن البته اگه منظورت سرکه باشه درسته، ولی اگه منظورت اینه مرغوب تر میشی , درست نی , خودمونیم بوچ , فکر میکنی طاقت چند تا مسابقه دیگرو داری ؟ ها ؟ دو تا ؟ بوکسور پیشکسوت تو رینگ وجود نداره .سکانس : جمع کردن گند کاری وینسنت وگا (ترکوندن کله ماروین)...دیالوگ وینسنت: جولز میدونی پدر بزرگ خدا بیامرزم چی میگفت , میگفت اگه به گناهت اعتراف کنی فورا مورد بخشش قرار میگیری . سکانس : مکالمه وینسنت و میا (زن والاس) سر میز رستوران . دیالوگ میا: اذیت نیستی ؟وینسنت : برا چی ؟میا : این سکوت سنگین ، (ادامه میدهد:) چرا احساس میکنیم دائم باید مزخرف بگیم تا آروم بگیریم وینسنت : نمیدونم , سوال خوبیه میا : این موقعس که میفهمی طرفت آدم باارزشیه , موقعی که خفه میشیم تا در آرامش سکوتو با هم تقسیم کنیم . سکانس : بحث وینسنت و جولز درباره کثیف کردن حوله جیمی توسط وینست دیالوگ جولز: منم با همون صابون دستمو شستم ولی حولم مثل پیشبند قصابا نشده , اگه بیاد ببینه حوله اش به این روز افتاده چی ؟ منظورم همین چیزاس که وضعیت مارو بحرانی میکنه ... ببین من تو رو تحدید نمیکنم , احترامتم نگه میدارم ولی منو تو موقعیت ناجور نذار باشه ؟وینسنت : باشه , عالیه, مودبانه باشه مشکلی نیست , حالا برو به رفیقت برس خیالی نیست . سکانس : مکالمه نصیحت گونه وولف و راکل (زن مکانیک)دیالوگ وولف : دیدی خانم جوان ؟ احترام , احترام گذاشتن به بزرگتر نشانه شخصیته راکل : من شخصیت دارم ؟وولف : خب تو یه شخصیت هستی اما لزوما دارای شخصیت نیستی .سکانس : مکالمه جولز و وینسنت روی میز صبحانه درباره بازنشستگی خود خواسته جولز .دیالوگ وینسنت : میخوای چیکار کنی ؟جولز : خب نشسته بودم به همین فکر میکردم , اول این کیفو تحویل مارسلوس میدم بعد میخوام پیاده دور دنیا بچرخم .وینسنت : دور دنیا بچرخی ؟جولز : مثل کین تو سریال کنگ فو , پیاده اینور و اونور برم , درگیر ماجرا ها و آدما بشم . وینسنت : تا کی میخوای پیاده دور دنیا بچرخی ؟جولز : تا خدا منو جایی که میخواد بذاره .وینسنت : اگه این کارو نکرد چی ؟جولز : اگه تا ابدم طول بکشه ادامه میدموینسنت : پس تصمیم گرفتی یه ولگرد بشی ؟جولز : فقط جولز باقی میمونه وینسنت نه بیشتر نه کمتر .وینسنت : نه تصمیم گرفتی یه ولگرد بشی , درست مثل بقیه ولگردا که واسه یه مشت پول خرد گدایی میکنن , تو سطل آشغال میخوابن و از همونجا غذا میخورن , اینجوری یه ولگردی جولز , یه ولگردی پست , بدون شغل مشخص , درآمد ثابت و محل اقامت تبدیل به یه ولگرد میشی جولز : گوش کن وینسنت اینجا اختلاف نظر داریم ... (خودم : هعیی کاش میشد مثل جولز رفت همه جا رو گشت )سکانس : ادامه مکالمه بوچ و آقای والاس درباره مسابقه . دیالوگ والاس: شب مسابقه سوزش خفیفی رو احساس میکنی , این غرور داره عقلتو زایل میکنه , گور پدر غرور , غرور فقط آزارت میده کمکی بهت نمیکنه , پس باهاش بجنگ , چون سال دیگه همین موقع وقتی تو کارائیپ داری شیلنگ تخته میندازی , به خودت میگی «مارسلوس والاس راست میگفت»و در آخر سکانس : دیالوگ جولز قبل از کشتن آدما (یک آیه از کتاب انجیل) . دیالوگ جولز : حِزقیال نبی آنکه خداوند قدرتش میدهد , مسیر انسان پارسا را بی عدالتی , جور , خودپرستی و ستم انسان های اهریمنی فرا گرفته است , خوشا به حال او که در راه خیر و اعمال نیک گام برمیدارد و ضعفا را چون شبان از دره های تاریک عبور میدهد , چرا که او حامی برادرانش است و هم اوست هدایتگر گمراهان , پس از برای کین خواهی با قلبی آکنده از نفرت بر تو فرود خواهم آمد تا آنان که بر نابودی برادرانم کمر بسته اند , نابود سازم . پس بدان این اراده خداوند است , آنگاه که انتقامم را بر تو نازل میکنم .صحبت : در برابر این شاهکار کلاه از سر برمیدارم , این فیلم فراتر از چند سکانس معمولیه , عمقی که در دیالوگ ها , شیوه روایی و روایت های فیلمنامه نهفته تا سالیان سال و بلکه تا آخر عمر در ذهن انسان باقی میمونه , واقعا که سینما زیباست و البته با حضور اینچنین فیلم هایی تبدیل به بخش جدایی ناپذیر زندگی میشه , امیدوارم لذت برده باشید , منتظر نظراتتون هستم .پ.ن : موسیقی Misirlou , چند تا از موسیقیای شاهکار فیلم رو میتونید اینجا گوش بدید .پ.ن 2 : دیالوگ ها رو از نسخه دوبله فیلم برداشتم که خودش جداگانه شاهکاری محسوب میشه اما ممکنه در جاهایی با نسخه اصلی فرق کنه .شاد و سلامت باشید , قلب برای همتون 💖</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 19:11:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان اداره (آخر)</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahamtang/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-vtd56xduu8y3</link>
                <description>ادامه قسمت سه ...(قبلی :)تیر هایی که سوزن وار در پارچه حیات فرو میروند و قلب ها را به استخوان های سینه میدوزند. تیر هایی که دختران روستایی بر قلبشان چون ملیله های رنگارنگ میدوزند .تیرهایی که ردپای آتشینشان بر خشت خانه ها باقی میماند . تیر هایی که برایشان اشک ها سرازیرند تیرهایی که سرو ها را میشکنند. 3 خب من الان وسط یه معرکه ام نمیدونم باید چکار کنم , وسط بانک وایسادم , نگهبان یه تپانچه طرفم نشونه گرفته و منم همونطور یه تپانچه طرف مدیر نشونه گرفتم همه دارن جیغ و داد میکنن , من الان میتونم مدیرو بکشم ولی خودمم کشته میشم اگه همینطورم وایسم پلیسا میریزن داخل .4آدم احمق همیشه احمقه , آدم احمق مثل منه ,آدم احمق , آدم احمق , آدم احمق . الان بیست روز تو یه اتاق هلفدونی دارم آب خنک میخورم , حتی یه نفرم نتونستم بکشم لعنت بهم , همشو تلف کردم . 5 روی تمام دیوار ها نقش بسته اند حاطراتی که خاک میخورند .روی دیوار ها چوب خط ها سخن از فرجام میگویند . روی دیوار ها خطی خطی مشوشیست . 6هم سلولی های جالبی دارم , تقریبا چهار نفریم در یک اتاق که از سر تا ته آن را چهار کاشی متوسط تشکیل داده , یک توالت کثیف و سه تخت خواب . الان فکر میکنید میخواهم سه هم سلولی را شخصیت پردازی کنم و بگویم هر کدام داستان جالبی دارند ؟ پیشتر گفتم من کلیشه ای نمینویسم , هر کدام پی بدبختی خودشانند یا کیف قاپی کرده اند یا زنشان را کشته اند یا چه میدانم هنگام کیف دزدی ناگهان یک پیرزن فرسوده تصمیم گرفته سکته قلبی کند ., زندگی این سه نفر هیچ جذابیتی ندارد هر کدام از کودکی میان کثافت بزرگ شده اند , در فقر دست و پا زده اند و دست آخر برخلاف بانی و کلاید و گاد فادر در عدم شکوه یک دزد به زندان افتاده اند , پیشتر لابه لای آزادیشان جز پوچی و روزمرگی هیچ چیز دیگری نبوده . 7 روز پنجاه و هفتم است , میتوانم آثار فلاکت را بر صورتم حس کنم 8 روز شست وسوم , همیشه خیال میکردم زندان جای جالبیست ولی اینگونه نبود مثل تمام مزخرفات زندگی اینجا هم پس از مدتی رنگ پوچی میگیرد و آدم را نابود میکند . به فیلم های مزخرف اعتمادی نیست , فیلم رستگاری در شاووشنک را میگویم آنقدر زندان را جذاب نشان داده بود خیال میکردم برایم تره خورد کرده اند روز اول گفتم حفره میکنم و فرار میکنم در این بین هم چار تا دوست پیدا میکنم و برایم تا ابد میمانند ولی من بدبخت مثل بیرون به هیچ بنی بشریی نمیتوانم بگویم دوست کلا باید همیشه تنها و بی کس باشم چون بنی بشر برایم جز توده ای گوشت متحرک و به درد نخور نیستند , یک مشت گراز که تنها مصرف میکنند و هیچ سودی ندارند . 9 دیوار جلوی تختم پر شده دیگر شمار روز ها از دستم درآمده احتمالا روز نود و ششم باشد , سه روز است جز آب هیچ چیزی نخورده ام , یکی از گردن کلفت های بند گیر داده که میخواهد مرا بکشد نمیدانم چه کرده ام , باید همینجا روی تختم بنشینم و تکان نخورم . 10 شب ها خوابم نمیبرد , دیوانه شده ام ,آن عوضی را منتقل کردند , هر شب خیال میکنم یکی با چاقو بالای سرم ایستاده , آن هم بندی های احمقم با من لج افتاده اند , یکیشان خیلی خیکیست درست پایین تختم میخوابد هر لحظه خواب میبینم با نشیمنگاه روی صورتم فرود آمده و خفه ام کرده است . 11آرام مینشینم و در سکوتی محض به شاخه درختان می آویزم , خانه دور است و این من به دیوار ها مینگرم , اگر بالا تر از سیاهی رنگیست تنم را با آن می آسایم . 12 نامه های به جا مانده از زندان شخصیت تا اینجا ادامه دارد و از اینجا به بعد چیزی از او موجود نیست ,پرونده های زندان میگویند با اختلال شدید پارانویید به تیمارستان منتقل شده . ..... پ.ن : مرسی از همه کسایی که خوندن و نظر دادن🌹 پ.ن 2 : دوستان عزیزم اگه ممکنه درباره پایان داستان نظرتونو بی تعارف بگید اگه فرصت شد دوست دارم یه پایان جدا هم براش بنویسم یعنی از قسمت سوم به بعد طور دیگه ای داستان پیش بره اگه نظری دربارش دارید خوشحال میشم برام بنویسید 🌿</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 15:50:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان اداره (۳)</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahamtang/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%B3-fefivtrwhd95</link>
                <description>خب الان در جاده شمال هستم , تصمیمم کاملا یهویی شد گفتم بیشتر درباره نقشه کذاییم فکر کنم همان تپانچه و کلاش .الان متوجه شدم یک تپانچه در بهترین حالت میتواند بیست نفر را بکشد تازه اگر بتوانم با اظطرابم مبارزه کنم و سریعا خشاب را عوض کنم و وقت کافی برای فرار داشته باشم , میتوانم این میان هم کمی پول بردارم و برای زندگی مخفیانه در شمال آماده شوم میتوانم در یک کلبه جنگلی زندگی کنم . اینجا اجاره ویلا دقیقا مساوی مذاکره با کارتل های مواد مخدر است -هی من میتونم بیست کیلو از ویلاهاتو داخل بیست روز آب کنم -اون داره چرت میگه بکشیدش و بعد میمیرم , البته ویلا را پیش از مرگ گرفتم..... من دیوانه هستم این را کاملا میتوانم اثبات کنم , تصور کن از بانک فرار کردم که از شر شلوغی ها خلاص شوم و حالا در ویلایی اتاق گرفته ام که نصف اتاق هایش را اجاره داده اند و زوج های جوان تصمیم به لذت بردن گرفته اند . حالا باید از اینجا هم بیرون بزنم ....... دارم با تاکسی بازمیگرم به شهرم ,ماشین را همانجا رها کردم , یک پیرمرد سبیل کلف و استخوانی را دیدم که قول شرف داد از ماشینم محافظت میکند و بابتش فقط کمی پول میگیرد من هم راضی شدم که الکی خودم را در جاده زحمت ندهم و با همان تاکسی برگردم .............. کاش یک ماهی بودم تصور کنید در دریا هر روز شنا میکردم و هیچ چیزی درباره هیچ مسئله فلسفی مانند مشکلات بشر در جهان مدرن , چربیدن زور ستمگران و ابر های باران زا یا قارچ های سمی جنگل یا مار های دراز و وحشتناکی که ممکن است در خواب وارد اتاقت شوند یا مثلا اینکه شر بر خیر پیروز میشود یا فلان مرد پیر میتواند با داشتن فقط یک تنفنگ کل یک روستا را تصاحب کند و افرادش را به بیگاری وادار کند یا مثلا درگیر ایدئولوژی های عجیب غریب نبودم و نمیدانستم تاثیر تفکرات کارل ماکس بر شوروی سابق چه بوده و حال چین چگونه دارد با آن سر میکند , میتوانستم تنها در آب شنا کنم و نهایتا مانند یک پیر بازنشسته که در تمام زندگیش نشسته و کار کرده توسط کوسه یا قلاب ماهیگیری همان پیرمرد که برای اولین وآخرین بار تصمیم گرفته با طبیعت صلح کند شکار شوم .خداروشکر راننده وراج نیست ابتدا داشت درباره بدبینی شوپنهاور و علت نفرت نیچه از آن صحبت میکرد بعد که دید من کاملا عقاید انسان ستیزانه دارم جهت بحث را تغییر داد , من کمی درباره جنایتم در بانک برای او توضیح دادم و پس از آن کاملا سکوت کرد , فکر میکنم اینجا شوپنهاور میتوانست با من هم دردی کند ولی راننده تاکسی فقط کتاب هایش را خوانده بود ............باید از دو هفته مرخصی بدون حقوقم لذت ببرم , میتوانم از کاناپه به آشپزخانه بروم و از آشپرخانه به کاناپه ,با مجری تلویزیون مسابقه «کی بیشتر چرت و پرت میگوید» برگذار کنم و هر از گاهی به زندگی جوانیم که خیال میکردم قرار است کس خاصی شوم فکر کنم و به خودم دشنام دهم که چرا مثلا مانند ناپلئون بلند نشدم بروم در یخچال خانه همسایه و ادعای تصاحب آن را داشته باشم بعد بگویم اگر در لشکریانم فقط یک تن ماهی وجود داشت میتوانستم نصف خانه اتان را تصاحب کنم و بعد سیب و پرتقال و یخچال و گاز برایم دست بزنند .همسایه امان یک پیرزن مسن است و من هر روز صبح که بیدار میشوم به این فکر میکنم که حال مرده یا نه , یک بار با یکی از دوستانم سر این قضیه شرط بستیم من گفتم دو سال دیگر میمیرد او گفت ده سال , حال خود دوستم احتمالا مرده , چون خبری از او ندارم نمیدانم کجاست , امیدوارم سر موعد مقرر همسایه ام بمیرد تا به این واسطه سری به او بزنم .بیست روز مرخصی گذشت , من دیوانه شدم میتوانستم در این بیست روز تدارک جنایتم را ببینم اما تنها داشتم مشکلات درون مغزم را هلاجی میکردم و تمام تلاشم را میکردم که خودم را نکشم و آن چاقوی میوه خوری را تنها برای جراحی پرتقال استفاده کنم و کاری با رگ های تندم که همچون دریایی خروشان هر روز صبح خون را در وجودم پمپاژ میکنند و بیست و چهار ساعت کار بدون استراحت انجام میدهند نداشته باشم .سوار ماشین بی ام و مدل نمیدانم چندم شدم و در خیابان های تگزاس ویراژ دادم , چقدر خوب بود , خورشید زرد بود به رنگ ساقه های گندم , کنارم سمت راست یک دشت بکر با آسمانی تک وتوک ابر دار , کمی هم گل های زرد , آنطرف رشته کوه های برف گرفته و مشکی رنگ که همچون سینه زمین سر باز کرده بودند , از خواب پریدم , با خودم فک کردم چرا باید در تگزاس دشتی به این سبزی وجود داشته باشد و مانند هزاران سوال بی جواب مغزم او هم بی پاسخ ماند . خب باید بروم بانک , نگاه چراغ قرمز میکنم و باز صورت مانی آمد جلوی صورتم که احتمالا تا الان گردنش را شکسته اند و قرار است با باندل های سفید و صورتی کبود و دهنی بدون دندان جلویم ظاهر شود و اینبار احتمالا باید به علاوه وراجی هایش مغزم را به کار بیندازم که «بژدنم» یعنی همان «بردنم» .به هر حال رسیدم , به گدای دم در سلام کردم و مانند همیشه نئشه جوابم را نداد , وارد بانک شدم و آنقدر چهره ام در هم بود که کسی جرئت حرف زدن نداشت, همکار بغلی باز داشت دونات میخورد و بالاخره میز کناری پر شده بود .از دیدن بانوی تازه استخدام شده کاملا حیرت کردم , درست مثل مونالیزا بود , لبخندی خنثی و چهره ای که بی دلیل زیباست , به تنها کسی که سلام کردم او بود.شاید فکر کنید اینجا داستان عاشقانه میشود اما سخت در اشتباهید چون من کلیشه ای نمینویسم , میخواستم بانوی داستان را به دلایل بدکاره بودن اخراج کنم , یا بگویم شخصیت اصلی هیچ حسی به زنان ندارد , اما کاری به کار آن بانکدار بیچاره تازه استخدام شده ندارم بگذاریم کارش را کند , صبح بیایید و غروب برود در نهایت هم مردی بازرگان و سن بالا ببیند و ازدواج کند , دو بچه بیاورد به نام مهراد و سمانه و در نهایت پس از عمری بمیرد . ....................بگذارید از کاناپه ام بگویم , بیست سالم بود که با مادرم خواستیم برای خانه مجردیم مبل بخریم من یک کاناپه با روکش چرمی دیدم که دسته های چوبی به شکل ال داشت , مرد فروشنده داشت یک مدل دیگر پیشنهاد میداد ولی من پا در یک کفش کردم و این را خواستم , حال آن کاناپه زهوار دررفته جلوی تلویزیون نشسته است, یک تک کاناپه .باید زوایای جنایتم را بیشتر بررسی کنم , ابتدای امر روی صندلی نشسته ام و مثل هر روز دیگری در حال ورق زدن کاغذ های سفیدم , از قضا مانند خوکی سرگردان عرق کرده ام و گه گداری به مشتری ها میتازم , یکی از آنها مرا تحدید میکند - هی الان میرم پیش مدیر شکایتت رو میکنم .-برو هر گوهی میخوای بخورو بعد درگیری بالا میگرد و من هم تپانچه را در می آورم و ابتدا او و سپس همکار بغلی و بعد تر هر که را دستم میرسد میکشم , آژیر بانک به صدا در میآید من راهرو را میدوم از کنار آن همه قرفه فروش پول میگذرم , خورشید تمام مدت روی سقف بانک به دنبالم میدود , همکار هایی که التماس آمیز روی زمین خوابیده اند را با خشاب دوم و سوم میکشم بعد از در اظطراری ته راهرو پایین میروم در کوچه تنگ و تار پشت بانک که پر از سطل آشغال و کارتن خواب است پایین می آیم و سوار ماشین فرد مورد اعتماد میشوم و میزنم به چاک .ادامه دارد..</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 10:30:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان اداره (۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahamtang/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%B2-p1cc4selqdog-p1cc4selqdog</link>
                <description>ادامه قسمت یک : (قبلیه ... )من میتوانم درباره آوردن یک تپانچه دوازده گلوله ای هم فکر کنم چون در جیب کتم جا میشود .اوه یک جوش وحشتناک بالای پیشانیم جا خشک کرده فکر کنم کارم تمام است در چهل سالگی جوشی به اندازه یک تپه زده ام , حالا تنها کافیست آماده شوم و بیرون بزنم . ببین قضیه آدم قابل اعتماد مهم است , چون به طور کلی مغز انسان ها بسیار پیچیده است , آنها میتوانند در چشمت زل بزنند و چیزی را قسم بخوردند , حتی هنگام گفتنش کاملا به آن مطمئن باشند اما یک ساعت بعد کار دیگری انجام دهند , بعد یک اشکی بریزند یا زار بزنند و بگویند کاری جز این نمیتوانستم کنم میتوانم به یکی از دوستان دوران دبیرستانم زنگ بزنم امیدوارم راه آن دوران را ادامه داده باشد و الان خلافکار باشد .خب گفت زن گرفته و از این کارا انجام نمیدهد ، ساعت شیش صبح میتوانی یک احمق را ببینی که بیست بار بوق میزند , کاملا احمق است امیدوارم موقع ارتکاب جنایت در بانک حضور داشته باشد . دوباره مانی آمده , واقعا این پسر دارد کفریم میکند , کاملا نگاهی مظلومانه دارد انگار تمام ظالمان جهان دست به یکی کرده اند و دهنش را سرویس کرده اند اما وقتی دهن باز میکند مشخص میشود خودش هم جز ظالمان است , همیشه درباره ظالمان فکر میکنم , شما هر کاری کنید میتوانید از نظر بعضی ظالم باشید و از نظر بعضی آدم خوب , یک ماهی گیر را مثال میزنم , او از نظر مردم داخل بازار آدم خوبیست چون غذایشان را تامین کرده اما از نظر خانواده بیچاره آن ماهی ظالم است , ممکن است با کوسه ها دست به یکی کنند تا او را بکشند . درباره خانواده , خب آنها همیشه میخواهند کمکت کنند , من میتوانم با برادرم تماس بگیرم و درباره جنایت در بانک به او بگویم و از او کمک بخواهم -هی داداش میخوام بزنم نصف بانکو بکشم ... - چرا ؟-نمیدونم ...بعد شروع میکند به نصیحت کردنم , که این خوب نیست .ساعت از صبح تا حالا روی دوازده ایستاده , مطمئنم خوابیده اما ثانیه شمار چیز دیگری میگوید , میتوانستم آن زمان که مقابل رئیس بانک ایستاده بودم و شاد و خرم از شغل جدید چای کوفت میکردم یک تپانچه روی شقیقه ام میگذاشتم و الان راحت بودم , این گرما , وراجی مانی بیچاره و صدای جیغ یک دختر بچه , یعنی یک بی صاحاب نبوده این بچه را نگه دارد که مادرش او را به بانک نیاورد ؟ اوه واقعا این وضعیت قابل تحمل نیست باید مرخصی بگیرم و بروم دارم دیوانه میشوم .ادامه هم دارد …</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 22:40:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان اداره</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahamtang/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-uzw8giolthyg-uzw8giolthyg</link>
                <description>در اداره نشسته بودم , همهمه ای افراد , گرمای خاموش بودن کولر , همکار های وراج و صدای بوق ماشین بی پدری که تازه فهمیده دکمه ای رو فرمانش وجود دارد . این کاغذ ها را تا شب باید تمام کنم , باید اعداد سلولی را از روی برگه با میکروسکوپ بخوانم و بفهمم ویروسی که در وجود بشر خوابیده چرا کمی از حریص بودن خود نمیکاهد , سپس آن را وارد کامپیوتری کنم که تا خرتناق از اطلاعات افرادی که به زودی خواهند مرد پر شده است , جنازه های متحرک .اولینش فردی به نام مانی است , اطلاعات خانوادگی , کد ملی , نام پدر , محل تولد , مانی کی میمرد , نمیدانم , با قیافه ای گنگ مقابلم ایستاده و برای چک بی صاحابش از من طلب کار است , کتم را بر میدارم و سرش فریاد میزنم: - به من لعنتی ربطی نداره که سرت کلاه گذاشتن ... خیال میکنم مانی با حماقتش تا حداکثر ده سال دیگر سینه قبرستان خواهد بود . مانی مقابلم ایستاده و به دستانم خیره شده , از کشو سریعا یک کلاشنیکف بر میدارم و تا جایی که میتوانم تمام آنهایی که آنجا هستند را میکشم دانه به دانه , گلوله همانند تگرگی در روزی زمستانی که بر بام خانه میخورد و افراد داخل خانه را بیدار میکند - پدر خانه گوشی برمیدارد و از تگرگ فیلم میگیرد , مادر طبق معمول میترسد و گریه میکند , جدی خیال کرده تگرگ ها کالیبر 38 هستند که خداوند به علت خشم از ذات کثیف بشر بر سر آنها فرود آورده - در تنشان فرو میرود و آنها میمیرند , بعد پلیس می آید , دستگیرم میکند و مرا راهی هلفدانی میکند . - هی خیکی چرا اونا رو کشتی تو که دماغتو بگیرن میمیری , رفتی بیست و هشت نفرو وسط اداره با تفنگ غیر قانونی کشتی ؟ خب قابل درک نیست که من بتوانم ، پس پیراهنم را تکان میدهم و بوی عرق حاصل از خاموش بودن کولر در هوا میپیچد , دوباره به چشمان مانی زل میرنم :- پسر جون برو پی کارت...- اوه باشه مانی پسر فهمیده ای بود سریعا راهش را کشید و رفت ... خب ساعت لعنتی الان روی دو ایستاده و فقط یک دور دیگر اگر این جاده را بپیماید من پیروز میشوم .همیشه به ماشین ها فکر میکنم , وسایل بلا استفاده ای که اگزوزشان در هوا سرفه میکند و دودش را در چشم افسر راهنما رانندگی فرو میکنند که نکند جریمه اشان کند , معمولا من جریمه نمیشوم چون آدم قانونمندی هستم و همواره به آدم های شرور فحش میدهم مانند همین بی پدر مادری که چراغ قرمز را طوری با سرعت رد کرد که انگار آنطرف خط دختری که در هجده سالگی ترکش کرد منتظرش است .انتظار , انتظار , تنها شست ثانیه دیگر سبز میشود , بوی اسفند و خورشید بیکار دارد خفه ام میکند , خورشید گاهی از آن بالا به من فحش میدهد جدی میگویم انگار حوصله اش سر رفته , یک آدم کوتوله را تصور کنید با کفش های آدیداس کهنه و چشمانی بیرون زده , از آن بالا زل بزند به آسفالت های خیابان و دهن من و خودش را سرویس کند , روزی هجده ساعت کار و گاهی هم مرخصی برای بارش باران که آن هم دهن سرویس کن است . چراغ سبز شد خب خب , مانند قصاب هایی شده ام که میخواهند گوشتی را ببرند , اما قبلش او زنده است و عذاب وجدان حاصل از تازه کار بودن گریبانم را میگیرد , درباره زندگی دقیقا این فکر را دارم تلف کردن وقتم و هیچ کاری نکردن , گوشت را تفت میدهم , سیر را در وسیله ای دسته دار فشار میدهم و نمک و فلفل و سبزی را اضافه میکنم سپس کمی هم میزنم و در ماهیتابه را میگذارم تا خوب پخته شود . باید این قضیه را هلاجی کنم دارم از هر چه مجری نفهم متنفر میشوم , صبح ها مسواک بزنی , نان پنیر بخوری و بعد سوار اگزوزت شوی و در راه حرف های خزعبلی که در تلویزیون میخواهی بگویی را تمرین کنی «آیا میخواهید در چهار دقیقه کل مفهوم پوچی زیست بشر را متووجه شوید ؟ » , عجیب است غذایم دارد میسوزد , برگردیم به قضیه کلاش نیکف . من همیشه درباره مسئله کلاش نیکف تردید داشتم , موضوع اول درباره ورود این تفنگ به بانک است چون خیلی عجیب است تصور کنید صبح ساعت شیش وارد بانک شوم با همکار چاق بغل دستم که احتمالا در حال خوردن یک شیرینی شکلاتیست سلام کنم و برای خانم مشتری که چند دقیقه منتظر بوده سر تکان دهم:-هی پسر اون چیه دستت ؟- تو چی میگی خیکی شیرینیتو بخور ...در هر خشاب آن سی گلوله جا میگیرد من میتوانم با چسب کردن یک خشاب دیگر آن را به دو تا تبدیل کنم که میشود شست تا اما باز کم است چون من نیاز به فرار هم دارم . مسئله اصلی یک فرد قابل اعتماد است , از آنجا که دورم کاملا خلوت است چنین کسی را ندارم چون ممکن است طرف دم در قالم بگذارد-ساعت هشت دم در باش..- باشه رئیس چقدرش به من میماسه ؟بعد جلوی در میبینم طرف با بیست تا پلیس منتظرم است یا اصلا خواب مانده یا نیامده .بگذریم , حالا باید بخوابم.ادامه دار است ….</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 22:30:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>