<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های tahereh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Tahere</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 03:50:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/132281/avatar/llQ12h.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>tahereh</title>
            <link>https://virgool.io/@Tahere</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دلنوشته احساسات</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahere/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-acibcri3kajq</link>
                <description>در اتاقم پشت لب تاپ نشسته بودم. لا به لای عکس ها و فیلم های سابق می چرخیدم. در این حین به فیلم عروسی یکی از دوستان برخوردم. 7 سال پیش. فیلم را پلی کردم و نشستم به تماشا. همزمان با شروع فیلم و برخاستن صدای آواز و هلهله و پایکوبی، احساسی ناخوشایند درونم شروع به جنبیدن کرد. مجالش ندادم و به دیدن ادامه دادم. هر قدر بیشتر می گذشت، غلیان احساسم شدیدتر میشد. نشد بیخیالش شوم. هی دستش را میگرفتم تا بلند نشود و سر و صدا نکند اما بیفایده بود. مثل مادری که مدام به کودکش می گوید آرام بنشین و ساکت باش ولی کودک نه تنها صدای مادر را نمیشنود بلکه با عزمی راسختر برای ایستادن و دویدن و سر و صدا کردن دست مادر را پس می زند.فیلم را قطع کردم تا به صدای احساسم گوش کنم. باید آرامَش می کردم. پایش را از گلیمش درازتر کرده بود. دلم میخواست با تشر آرامش کنم چون نه حوصله داشتم و نه دل و دماغ. راه حلی موقتی اما ناکارامد و حتی ناپسند. اگر بخواهم کمی روراست تر باشم بنظر می آمد از بی حوصلگی نبود که نمیخواستم با او مواجه شوم بلکه از بی طاقتی بود. انگار تاب و تحمل پیامدهایش را نداشتم. فکر میکردم اگر با احساسم چشم در چشم شوم ممکن است همچون صاعقه ای در یک لحظه متلاشی ام کند. یا اینکه سلسله وار احساسات ناخوشایند دیگری را با خود بیاورد؛ مثل غذا دادن به گربه. وقتی به گربه ای در پارک غذا می دهیم، تمام دوستان و خویشانش یکی پس از دیگری به محل سرازیر می شوند تا از سفره ی اطعام پیش آمده نهایت بهره را ببرند.کودک ناآرام احساسم را بارها با بی توجهی و بی تفاوتی و گاه با درشتی و بدخلقی سرجایش نشانده بودم. برایش معمولا وقت نمیگذاشتم. اما ایندفعه تصمیم گرفتم کنارش بنشینم، دست هایش را بگیرم، به چشم هایش نگاه و به حرف هایش گوش کنم. سخت بود. صبوری کردن می خواست. وقت گذاشتن لازم داشت. اما قورباغه ای بود که باید میخوردم.نشستم تا هر چه دلش خواست بگوید. همچنان در حال شنیدنم. سکوت کرده ام تا تمام حرفهایش را بزند. احساسم را می گویم، یادتان که نرفته است. احساسات پر از حرف های نگفته و نشنیده اند. این را میدانستم ولی فقط در حد دانستن بود. اکنون درکش کردم. تجربه ی دردناک و تلخی است مواجهه با احساسات ناخوشایند. مثل خوردن دمنوش تلخ بیماری ست. باید نوش جان کنی تا درمان شوی. باید حین نوشیدن هم تلخی اش را تاب بیآوری هم داغی اش را. علی الظاهر به جرگه ی تاب آوران پیوسته ام و در کاروان شنیدن همراه. تا کی ادامه دارد نمیدانم. تمام شد خبرتان میدهم...</description>
                <category>tahereh</category>
                <author>tahereh</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2020 14:05:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی بر رفیق اعلی</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahere/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-%D8%A7%D8%B9%D9%84%DB%8C-ifbqhxyqjqii</link>
                <description>رفیق اعلی یا حضرت اعلی. زمین تا آسمان فرق است بین رفیق و حضرت. رفیق به تو نزدیک است، خودمانی است اما حضرت جایگاهی دارد دست نایافتنی، حریمی دارد که نیابد به آن نزدیک شد. حضرت اعلی خدای کلیسا است و رفیق اعلی خدای فرانچسکو. فرانچسکوی قدیس که سرگذشتش را از زبان شیرین و شاعرانه ی کریستیان بوبن می شنویم. او سرگذشت فرانچسکو را با جمله ای از کتاب مقدس آغاز می کند: &quot;کودک با فرشته رهسپار گشت&quot;. با چنین سرآغازی فحوای داستان را در همان لحظه ی اول عیان می کند، سرآغازی که سرانجام داستان نیز هست. این شروع گویی مرکز ماندالا ست. کانون حلقه هایی مدور که متحد المرکز شکل می گیرند. کودک و کودکی جلوه گاه خداست. آنجا که می گوید &quot;جایگاه رفیق اعلی در عشق به خویشتن است. عشق به خویشتن در قلبی کودکانه زاده می شود و از آنجا به ساحت خدا می پیوندد. همچون سرچشمه ای روان که به اقیانوس سرازیر می شود&quot;. &quot;خدا آن چیزی است که کودکان می دانند نه بزرگسالان&quot;. &quot;تنها تقدس وجود دارد و کودک است که سبب چنین قداستی می شود. تقدس را همانا در شادی می بیند. شادی را از وجود مادر می داند. مادر رسانای شادی است چون خستگی را به زانو درآرده و پاسدار ساحت زندگی است.&quot; زنان را &quot;نزدیکتر از هر چیزی به لبخند خدا&quot; می پندارد. ترس ابدی مردان از زنان را به زیبایی توصیف می کند. از رهگذر روایت زندگی فرانچسکو، معنای زندگی را به تصویر می کشد در قالب سه کلمه &quot;عشق، کودک و زن&quot;. فرانچسکو کودکی را با مادری سر می کند که نام جووانی را بر او گذاشته بود. جووانی ریشه ی عبری یوحنا است. انگار با همین نام تقدیرش را نوشت و منتظر ماند تا در جوانی تجلی کند. اما پدر دنیایش متفاوت بود. چیزی شبیه همه آدم های آن زمانه و حتی این زمانه. نام فرانچسکو را بر روی فرزندش گذاشت و خیال تکرار زندگی خودش را برای او متصور شد. حال آنکه جووانی به دنبال ندای درونش رفت و چیزی نشد که پدر در سر می پروراند. او رسید به جایی که باید دل می کند و رها می کرد و می رفت. با عریان شدن و درآوردن جامه اش در برابر انظار، همه ی آنچه را که باید می گفت نشان داد. گفت باید از بند هر تعلقی آزاد شد، باید از دست داد، باید حرمان کشید تا به سبکباری رسید. آن وقت است که می توان همچون پری آزاد در آسمان ها اوج گرفت. همانند ابراهیم نبی. و چقدر دشوار است این رهایی و دل کندن. حقیقت زندگی و ماهیت آدمیان را بسیار زیبا و دل انگیز به تحریر می کشد. قلمش تماما بر جان می نشیند و جملاتش همچون جرعه های آبی که تشنه ای را سیراب میکند، در بند بند وجود جاری می گردد. در ادامه، با آوردن نیایش های فرانچسکو، بر حلاوت کلامش مهر تایید میزند. گویی رسالتش به پایان می رسد. ترجمه بی نظیر چنین روایتی قطعا از نظر پوشیده نیست و می توان گفت این قلمفرسایی زیبا باید هم سنگی برایش وجود داشته باشد تا به همان زیبایی برگردانده شود و دست مریزاد به چنین مترجمی.</description>
                <category>tahereh</category>
                <author>tahereh</author>
                <pubDate>Wed, 08 Apr 2020 12:05:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدرت کلام</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahere/%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%85-xx3bewxxjbsg</link>
                <description>چقدر از قدرت کلام غافلیم. تک تک واژه هایی که بر زبان می رانیم چنان اثری بر جای می گذارند که همانندی نمی توان برایش یافت. گاه کلمات آنقدر روح تو را زخمی و رنجور می کنند که باید بایستی، بنشینی، دستت را محکم روی زخم بگذاری تا خونش بند بیاید، صبر که کردی، دردش که آرام شد، آنوقت میتوانی بلند شوی و به راهت ادامه دهی. اما روی دیگر سکه آن است که گاه واژه ها روح تو را غرق لذت و سرخوشی می کنند به گونه ای که احساس می کنی درونت را چراغانی کرده اند و بساط هلهله و شادی برپا شده است. از سویی دیگر لحن و آهنگی که سخن را بر آن سوار و در دریای وجود آدم ها شناور می کنیم، از یک طرف می تواند به قدری تند و سرزنشگر باشد که منجر به طوفان و سونامی گردد و از طرفی دیگر می تواند آنچنان پرمهر و همدلانه باشد که همچون باران بهاری، رنگین کمانی هفت رنگ در آسمان دل آدمیان پدیدار کند. نیروی نهفته ی درون واژه ها از یکسو قادر است خویشتن آدم ها را شکوفا کند و از سویی می تواند آن را در نطفه خفه کند؛ گاه اسباب شکفتگی دل آدمی است و گاه سبب پژمردگی آن؛ می تواند کسی را پیر و فرسوده کند یا جوان و سرزنده سازد؛ هم قدرت این را دارد که قامتی را بشکند و هم قادر است قامت شکسته ای را بلند کند؛ گاه زنده می کند و گاه می میراند. گویی همیشه و همه جا هزاران گوی رنگی دور و برمان آویزان است تا هر وقت خواستیم سخنی با خود یا دیگری بگوییم، آنها را برداریم و تقدیم کنیم. این منم که بین اینکه کدام گوی را بردارم و چگونه آن را بدهم، دست به انتخاب می زنم. گوی مشکی را بردارم یا گوی سفید، سراغ گوی زرد بروم یا گوی آبی، آرام در دستانش بگذارم یا به سویش پرتاب کنم. آری من هستم که هر لحظه تصمیم می گیرم آیا صحنه ی کارزاری به راه اندازم و با کلامم دیگران را مجروح کنم یا سروری برپا کنم و با به رقص درآوردن واژه ها سبب شادی و شعف آنها شوم. </description>
                <category>tahereh</category>
                <author>tahereh</author>
                <pubDate>Tue, 31 Mar 2020 02:41:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی بر داستان &quot;کوری&quot; یا دلنوشته ای برای &quot;ساراماگو&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahere/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%A7%DA%AF%D9%88-po6ezvt1gkfh</link>
                <description>به ماجرای داستان گره خورده بودم یا به شخصیت نویسنده، نمیدانم. آدم های قصه با من همدلی می کردند یا من با آنها، نمی دانم. هر چه که بود گویی روایت کنونی روزگار ما بود. کتاب را که در دست گرفتم، وسوسه شدم که پیش از خواندن، فیلمش را ببینم. اما ندایی درونی مجابم کرد تا نخست کتاب را بخوانم. استدلالش هم این بود که به دنبال اصل هر چیزی برو. اصطلاحا اورجینالش را دریاب. البته اگر بخواهم وسواس به خرج دهم، کتابی که در دست داشتم نه تنها اورجینال نبود بلکه دو دست از اصلش هم گذشته بود. در واقع ترجمه ی برگردان انگلیسی داستان بود. با این اوصاف فیلم با جلوه های ویژه و حذف و اضافات کارگردان و مواردی از این قبیل، محصول دست چندم به حساب می آمد. به این ترتیب وارد دنیای ژوزه ساراماگو یا به عبارتی، دنیای واقعی انسان امروزی شدم. انسانی که به شتابزده زیستن عادت کرده است. بشری که برای رسیدن به ناکجاآباد از نابودی هیچ موجودی حتی نوع خودش هم دریغ نمی کند. همچون روحی سرگردان پای در شهر گذاشتم. هم گام آدم ها و اتفاقاتشان شدم. آنها من را نمی دیدند اما من  می دیدمشان. مردی که اول کور شد و ناگهان جز پرده ای سفید چیز دیگری ندید. پس از آن پزشکی که تخصصش چشم بود و در ادامه دختری که عینک دودی به چشم داشت. دومینوی کوری آغاز شد و در چشم برهم زدنی شهر را خاموش کرد. پیشامدهای سیاه هم یکی پس از دیگری به دنبال سفیدی مطلق به وقوع می پیوست. گاه با نابینایان قصه همزادپنداری می کردم و گاه با تنها بینای داستان. درونم متلاطم بود. به نیمه ی داستان که رسیدم، نوعی مازوخیسم روانی اغوایم کرد تا به تماشای روایت تصویری این قصه بنشینم. انگار میخواستم تماما درد ناشی از حوادثی را لمس کنم که لحظه به لحظه در حال شکل گرفتن بود. تک تک صحنه ها به طرزی هنرمندانه و ماهرانه به تصویر درآمده بود. لذت حاصل از دیدن یک فیلم خوب و خوش ساخت اینقدر هست که تلخی محتوای آن را در خود حل کند. گویی با دیدن فیلم به خودم فرصت تنفس دادم. همانند استراحت بین دونیمه ی فوتبال وقت تجدید قوا پیدا کردم تا مجدد به خواندن ادامه دهم. حالا که می دانستم داستان با دومینوی بینایی به پایان می رسد، خوشحال بودم. اما یک چیزی انگار نمی گذاشت چنین فرجام نیکی این همه تباهی را بشوید و با خود ببرد. حال و روز زنی که تمام این حوادث را تاب آورده و با تک تک آدم ها همدلی کرده بود. شخصیت اصلی قصه که نمی دانست همچون دیگران بخندد یا به حال خود بگرید؛ بابت دوباره بینا شدن همسرش خوشحال باشد یا برای این همه رنج و دردی که تحمل کرده بود، مویه کند. پارادوکسی وجودش را فرا گرفته بود که چاره اش جز سکوت نبود. به عنوان سخن پایانی، اگر می توانستم روزی جناب ژوزه ساراماگو را ببینم حتما به او می گفتم که چقدر زیبا، ماهرانه و استادانه، تشبیهات و تمثیل هایت را در متن گنجانده بودی، منتهی حلاوتش همانند لیمو شیرین بی دوام بود چون با جملات طولانی و بعضا تعدد جملات معترضه، زود تلخ  می شد.</description>
                <category>tahereh</category>
                <author>tahereh</author>
                <pubDate>Sun, 29 Mar 2020 23:59:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی درباره کتاب &quot;عادت میکنیم&quot; به قلم زویا پیرزاد</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahere/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%B2%D9%88%DB%8C%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF-tswxqydzxxr1</link>
                <description>روزهای پایانی سال 98 بود که خواندن کتاب را آغاز کردم و در نخستین روزهای سال 99 آن را به پایان رساندم؛تا اواسط کتاب به کندی پیش میرفتم. بنظرم آمد کتاب آنقدرها هم که فکر میکردم جذاب و خواندنی نبود. پس چرا اینقدر تجدید چاپ شده بود، چاپ شصت و هشتم. انگار روی یک خط مستقیم و با سرعتی ملایم در حرکت بودم. چند صفحه میخواندم و چندین دقیقه فکرم پرت میشد اینطرف آنطرف. بعد باید میرفتم سراغش تا از دالان های پیچ در پیچ خاطرات بیرونش بکشم. همچون مادری که پای بیرون مانده ی فرزندش را زیر تخت میبیند و با گرفتن دوتا پا او را بیرون میکشد. با خود می گفتم آخر این چه کتابی است که خواندش پیشنهاد شده است. پر از توصیف های خسته کننده و گاه از نظر من زاید. البته توصیفاتی هم کمابیش بود که با خواندش به وجد می آمدم و لذت می بردم. کتاب من را با خود در مسیری صاف و یکنواخت همراه کرده بود. احساسم شبیه احساس مسافری بود که در اتوبوس تهران قم نشسته است. سرش را به شیشه تکیه داده و بیابان های خشک و کویری را نگاه می کند. با همین حال ادامه دادم تا از یک جایی به بعد سهراب نامی در داستان پیدا شد و آرام آرام مسیر داستان عوض شد. گویی تا پیش از این کتاب برایم خاکسری رنگ جلوه کرده بود و حالا مثل آفتاب پرست داشت تغییر رنگ میداد. جاده ای که مسافرش شده بودم شبیه جاده ای شده بود که گاهی کوه و دشت داشت و گاهی درخت و رودخانه، گاه به سمت پایین می رفت و گاه به سمت بالا، گاه مستقیم حرکت میکرد و گاه میپیچید. دیگر دلم نمی خواست کتاب را زمین بگذارم. همسفر روزگار آرزو شده بودم. آرزویی که وقتی از قرار رستورانش با سهراب می گوید اینگونه می شود: &quot;لبخندی از چشم ها شروع شد و رسید به لب ها&quot;. آرزویی که دستگیره های در و پنجره تنها چیزهایی بودند که تا پیش از این توجهش را جلب نمکردند اما حالا چنان به دستگیره ها می نگریست گویی در حال اسکن اسنادی مهم است؛ آنچنان که نطق خانواده زرجو گوشه ذهنش حک شده بود: &quot;دستگیره باید با در و در باید با خانه و خانه باید با صاحبخانه جور باشد&quot; آرزویی که فهمید: &quot;باید به زندگی از دور نگاه کنی، از خیلی جلو فقط لکه میبینی&quot; آرزویی که در آخر: &quot;چشم ها را بست و فکر کرد باید عادت کنم&quot;. انگار باید احساسی به نام عشق در زندگی وجود داشته باشد تا زندگی رنگی رنگی شود. حتما باید کسی باشد تا تو نبض زندگی را در قلبت حس کنی. کلمات تبدیل به تصاویر متحرک شده بودند و گویی به تماشای سکانسهایی از یک فیلم سینمایی نشسته ام. وقتی کتاب را زمین گذاشتم به ظاهر تمامش کرده بودم اما تمام نشده بود. هنوز در لالوی کتاب سیر میکردم. گویی چیزی از من در کتاب جا مانده بود... </description>
                <category>tahereh</category>
                <author>tahereh</author>
                <pubDate>Sat, 28 Mar 2020 02:50:39 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>