<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های انشا_داستان(طهورا سارلی)???</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Tahoora_sarli</link>
        <description>@Tahoora_sarli</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:59:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1925147/avatar/MavREw.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>انشا_داستان(طهورا سارلی)???</title>
            <link>https://virgool.io/@Tahoora_sarli</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پروفایل کیوت profile cute 🥰🥺</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahoora_sarli/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%81%D8%A7%DB%8C%D9%84-%DA%A9%DB%8C%D9%88%D8%AA-profile-cute-zn3wcvurx469</link>
                <description>اینجا کلی پروفایل کیوت میخام بزارم پروفایل هایی که به عنوان پس زمینه گوشی هم بتونید بزارید این کانال من توی روبیکا معدن پروفایل های صافت و دارک و کلی ترفند و بیو:https://rubika.ir/Kiyot_factoryپروفایل های قلبی جدید :https://rubika.ir/challesh_kiyotو حالا پرفایل های جذاب و خوشگل دیگه:اگه حمایت کنید پروفایل های بیشتری میزارم قلب سفیدو قرمز کن و منتظر پست های بعدیم باش❤️❤️بچه اگه نظری دارین برام کامنت کنین ...منتظر نظراتتون هستم🐾</description>
                <category>انشا_داستان(طهورا سارلی)???</category>
                <author>انشا_داستان(طهورا سارلی)???</author>
                <pubDate>Thu, 28 Dec 2023 17:07:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقاشی ساده کیوت انیمه</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahoora_sarli/%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DA%A9%DB%8C%D9%88%D8%AA-%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-pkf7zeypagkp</link>
                <description>این کانال من توی روبیکا معدن پروفایل کیوت ،صافت و دارک هست و کلی ترفند و بیو هم داره فقط کافیه روی متن ضربه بزنیدسلام اومدم با چند تا نقاشی باحال و دوست داشتنی ویژه کسایی که به نقاشی علاقه‌مند هستنمیدونم عاشق این نقاشی ها میشین و اگه نقاشی درخواستی داشتین میتونین اینجا کامنت کنین برام مطمئنم از نقاشی‌هایی که گذاشتم خوشتون میاد و همچنین اینا رو خودم کشیدم ❤️🐾من طهوراامیدوارم از نقاشی هایی که کشیدم خوشتون بیاد </description>
                <category>انشا_داستان(طهورا سارلی)???</category>
                <author>انشا_داستان(طهورا سارلی)???</author>
                <pubDate>Wed, 20 Dec 2023 19:08:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه سال نو????</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahoora_sarli/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%86%D9%88-xruu24o46rhw</link>
                <description>سال نو نزدیک بود و پیر مرد خیاط و همسرش نشسته بودند که صدای آواز بچه هارا از کوچه شنیدند .     بچه ها شعر می خواندند و سال نو را به همه تبریک می گفتند ،همسر خیاط آهی کشید و گفت:«اگر کمی آرد داشتم شیرینی می پختم و برای بچه ها و بابانوئل می دادم .»پیر مرد خیاط و همسرشپیر مرد گفت :«غصه نخور !همین حالا لباس هایی را که دوختم را به شهر می برم و با پولش آرد می خرم و می آورم .»       پیرمرد قصه ما به شهر رفت ،هوا سرد بود و برف می بارید .پیرمرد در کوچه ها میرفت و داد میزد:«لباس،لباسای گرم و نرم »اما کسی از او چیزی نخرید،درهمان هنگام مرد زغال فروشی از راه رسید.او هم نتوتنسته بود زغال هایش را بفروشد.      زغال فروش به خیاط گفت:«زغال های من مال تو و لباس های تو مال من ، نظرت چیه ؟»مرد زغال فروش و  پیر مرد خیاطپیر مرد خیاط قبول کرد و زغال هارا گرفت و راهی خانه شد .وقتی برگشت ماجرا را برای همسرش تعریف کرد و گفت:«حالا ما این زغال ها را داریم و میتوانیم گرم بمانیم.»      آنها آتشی روشن کردند و پیر مرد گفت :«شاید همسایه سردش باشد بهتر است برای او هم کمی زغال ببریم.» همسرش گفت :«همین الان می‌برم »بعد کمی زغال در ظرفی ریخت و برای همسایه برد و به خانه برگشت.     چیزی نگذشته بود که صدای زنگ در به گوش رسید ،زن همسایه پشت در بود.همسر خیاطهمسر خیاط در را باز کرد.همسایه گفت :«سلام،دستتان درد نکند ،به لطف شما خانه ما گرم شده و برای تشکر برایتان مقداری آرد اوردم که مثل هر سال شیرینی های خوشمزه ای درست کنید.»این را گفت و رفت...پیرمرد خیاط و همسرش خوشحال شدند و برای سال نو شیرینی های بسیار خوشمزه ای درست کردند و به بچه ها و بابانوئل دادند و سال نو را به همه تبریک گفتند.شیرینی سال نو شما هم اگر از داستانم خوشتون اومد لایک کنین و به بقیه هم پیشنهاد بدین که اونا هم داستانمو بخونن❤️</description>
                <category>انشا_داستان(طهورا سارلی)???</category>
                <author>انشا_داستان(طهورا سارلی)???</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jun 2023 11:19:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معنی کلمه های آخر کتاب  ?        فارسی هفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahoora_sarli/%D9%85%D8%B9%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-ehqvveqzcy6n</link>
                <description>درس ۱گلدسته :منارهکام:ارزو، خواستهزائر:دیدار کنندهغوغا:اشوب ،فریاد ابد:جاودانفارغ:اسوده،راحتافق:حرانه آسمانزنجره:سیرسیرکدرس ۲زلال :صاف ،گوارااعجاز: جمع معجزهمعصوم:پاک،بی‌گناهزمزمه:آواز آرام و زیر لبدرس۳استعداد: تواناییصلاح:درستیهمت:تلاشمقتدر:قدرت منداعتراف:بر زبان آوردن حقیقتصداقت : درستی هیئت:گروه ،دستهشعور :درک ،فهممطبوعات:روزنامه،مجلاتوالا:برتربالیدن:فخر کردنالحمدلله :خدارا سپاسبه‌رغم:وارونهغیرت:مردانگی،آبروقدر:اندازه،مقداراستحکامات :بنا ها و موانعی که برای دفع دشمن می سازنددرس ۴تبسم : لبخندتأمل: اندیشه کردنبصیرت:آگاهیاستقلال:وابسته نبودن درس ۶گله :شکایتتقصیر:سهل انگاریدرس ۷بامک:بام کوچکگیتی :جهان،دنیاعجز:ناتوانی برزن:محلهسرپنجه :دستدمساز:موافق،همدمتوش: توشهدرس۸اثنا:میانه،دربینحیات:زندگیتجاوز:گذشتناضطراب:پریشانیغفلت :نا آگاهیمصاحبت :هم نشینیتأمل:اندیشه کردندرس ۹حجره:اتاق کوچکقرائت: خواندن عطش:شور و اشتیاقکسالت:بیماریهمت :تلاشضریح :خانه چوبین که بر سر مزار امام یا امزاده ها یا بزرگان دین قرار دارددرس ۱۰استقلال: وابسته نبودنتوانایی:استعدادپروا : ترستوصیه :سفارش فراغت:آسایشپژوهش:تحقیقشیفته:دلداده،عاشقطاقت:توان،نیروفارسی</description>
                <category>انشا_داستان(طهورا سارلی)???</category>
                <author>انشا_داستان(طهورا سارلی)???</author>
                <pubDate>Fri, 12 May 2023 18:52:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انشای ازاد :ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahoora_sarli/%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-vxj66ab0jzby</link>
                <description>ما همگی ایرانی هستیم و خون و غیرت ایرانی در رگ و ریشه ی ما وجود دارد و تشکیل دهنده ی ذات و شخصیت ما می باشد. ما مردم ایرانی هستیم که به ایرانی بودن خود افتخار می کنیم زیرا که تنها در کشورمان که زبان اصلی آن فارسی است زیر این سقف بزرگ آسمان با انواع و اقسام لهجه ها و گویش ها و دین، مذهب با صلح و آرامش زندگی می کنیم و گام به گام همراه یکدیگر ودست در دست هم پله های پیشرفت و ترقی را طی می کنیم به امید فردایی بهتر و آینده ایی درخشان تر. ما مردمی هستیم که با وجود۳۲ استان و چند صد روستا با انواع گویش های ترکی،ترکمنی،کردی، لری، مشهدی، بلوچ، عرب،گیلک و تالش و… در کنار یکدیگر زندگی می کنیم. کشور عزیزمان ایران دارای فرهنگی غنی و پرارزش است که با یادآوری آن غرور هر ایرانی به اوج عرش خود می رسد و هر لحظه به ایرانی بودن خود افتخار می کنند. ایران دارای مکان های زیارتی و سیاحتی زیادی است که سالانه بسیاری از مسافران را از جای جای جهان به سمت خود می کشاند. مثل شهر زیارتی مشهد یا قم و شهرهای سیاحتی و گردشگری اصفهان ، شیراز،گلستان، گیلان، مازندران و… که نام بردن تک تک آن ها و ذکر مکان های دیدنی و تاریخچه ی آن ها طوماری بلند بالا می خواهد. زیرا هر چه بگوییم کم گفته ایم چون بسیار مکان های زیبا و دیدنی دارد که دلمان نمی آید جایی را از قلم بیندازیم.ایران </description>
                <category>انشا_داستان(طهورا سارلی)???</category>
                <author>انشا_داستان(طهورا سارلی)???</author>
                <pubDate>Tue, 25 Apr 2023 19:13:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انشای معلم مهربان ???‍?</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahoora_sarli/%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86-hgm1aqaieuig</link>
                <description>سلام معلم عزیزم!       امروز روز توست .روز فرشتگانی که فقط و فقط امده اند بذر های علم و دانش را در وجودمان آبیاری کنند ، روزی بزرگی که باید از مقام والایشان  تقدیری شایسته به عمل آورد و همهٔ ما میدانیم هیچ معلمی را جز با موفقیت خود ارج نهیم.        نمیدانم چرا هر بار که میخواهم سخنی از تو بگویم یا خطی برایت بنویسم کلمات وصف شما نیستند، شاید تنها دلیلش این باشد که اگر می‌نویسم ،اگر میخوانم ،و اگر زندگی را حس میکنم به خاطر عطر حضور توست.       وتو به ما آموختی که علم را اموزگارانه بیاموزیم و ای کاش بدانیم اموزش کار بزرگیست ،به راستی اگر نبودی نبودیم و به رسم همیشه در روزی مشخص از شما معلمان تشکر می کنیم .خانم معلم عزیزم دوستت دارم ?    و از اینکه هر روز یا مهربانی به ما چیز های جدیدی یاد می دهی متشکریم</description>
                <category>انشا_داستان(طهورا سارلی)???</category>
                <author>انشا_داستان(طهورا سارلی)???</author>
                <pubDate>Sun, 04 Dec 2022 15:10:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انشای نماز ???</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahoora_sarli/%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%B2-pvndgryo1dce</link>
                <description>این یه انشا در موردِ نماز ? هست?انشا نماز ???این انشا مخصوص کسایی ان که میخوان انشا شون متفاوت باشه این رو بخون مطمعناً خوشت میاد ?نماز ستون دین است ?✨?من این نقاشی رو گذاشتم تا اگه بخوایید پایین انشا تون نقاشی کنید . این انشا منسب پایه ابتدایی تا متوسطه اول هستش . پس بخون و لذت ببر.??? #???????_?????</description>
                <category>انشا_داستان(طهورا سارلی)???</category>
                <author>انشا_داستان(طهورا سارلی)???</author>
                <pubDate>Sat, 03 Dec 2022 22:18:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پهلوانی که زور چندانی نداشت</title>
                <link>https://virgool.io/@Tahoora_sarli/%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D9%88%D8%B1-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-risjotwmtwx5</link>
                <description>مردی تنبل در خانه بود .مادرش که پسرش را اینگونه میدید ،او را از خانه بیرون کرد .او بر زیر سایه درختی خوابیدو مشغول خوردن سیب شد .از کوچه صدایی می آمد ، صدای معموران قصر حاکم بود .ناگهان از کنارش ۳ دزد رد شد.او در ان هنگام سه مگس کشته بود .سربازان از مرد پرسیدند: تو سه دزد در این اطراف ندیده ای ؟او گفت: کشتم .انها از تعجب دهانشان باز مانده بود .او را به شاه معرفی کردند و شاه او را به قصر خود دعوت کرد .مهمانی در ان شب بسیار با شکوه بود .شاه او را به عنوان یکی از جنگجوی عالی به همه معرفی کرد.تصمیم گرفت به او اسبی بدهد ، و از خودش پرسید . او در میان ان همه اسب چالاک یک اسب لاغر و سفید را انتخاب کرد .در کشور شاه جنگ شد و ان مرد باید به جنگ می رفت تا کشور را از دست دشمن ازاد کند .او با اسبش به طرف جنگ تاخت .ان اسب بسیار قوی و چالاک و پر سرعت بود .جوری که مرد از سرعتش ترسید . درختی دید و ان را محکم گرفت تا سرعت کم شود . ان درخت بی بن و ریشه کنده شد .جوری که مرد ان را بر دست داشت .دشمنان از ان صحنه ترسیدند و با خود گفتند: این پهلوان از کجا در امد که زورش به درخت رسید و ان را از جای کند ،شاید می خواهد ما را بکشد . دشمنان فرار کردند .شاه تصمیم گرفت برای موفقیت ان جوان قدرت مند ،جشن بزرگی بر پا کند. او نمی دانست که ان مرد تنبل است و  ازارش به گل هم نمی رسد. بالاخره جشن بر پا شد.مادر جوان لبخند می زد و از بیکار نبودن پسرش خوشحال بود .اسب تند رو </description>
                <category>انشا_داستان(طهورا سارلی)???</category>
                <author>انشا_داستان(طهورا سارلی)???</author>
                <pubDate>Fri, 02 Dec 2022 16:30:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>