<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فرزین حیرتی مقدم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Takhalloss</link>
        <description>📚کارشناس ارشد ادبیات
🔍 منتقد ادبی
✍🏻شاعر و نویسنده
🎙گوینده</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:37:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3382904/avatar/1cfKM7.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فرزین حیرتی مقدم</title>
            <link>https://virgool.io/@Takhalloss</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حضور زنان در جامعه و ادبیات، از دیروز تا فردا</title>
                <link>https://virgool.io/@Takhalloss/%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D9%88-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-jqutrrgq6cae</link>
                <description>نگاره ای منقطع از اثر استاد فرشچیان با عنوان الهه ی آسماننقش زنان در طول تاریخ به طور قابل توجه‌ای تأثیرگذار بوده است. از دوران باستان، زنان در خانواده‌ها و جوامع به عنوان مادران و نگهدارندگان خانه، مسئولیت‌های اجتماعی و اقتصادی بزرگی بر عهده داشته‌اند. در بسیاری از فرهنگ‌ها، زنان به عنوان پیشگامان علم و هنر شناخته می‌شدند، مانند فلسفه، ادبیات و پزشکی. در طول قرن‌ها، زنان همچنین در جنبش‌های اجتماعی و سیاسی سهم بسزایی داشته‌اند، مانند جنبش حق رأی و مبارزات برای برابری جنسیتی. در جنگ‌ها، بسیاری از زنان در نقش‌های غیرنظامی و حتی نظامی فعال بوده‌اند و نقش‌های مهمی در حفظ و اداره جوامع ایفا کرده‌اند. زنان در تاریخ معاصر نیز در زمینه‌های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی تأثیرگذار بوده‌اند، با کاهش تبعیض و کسب فرصت‌های برابر. این تحولات نشان‌دهنده‌ی توانمندی و مقاومتی است که زنان در طول تاریخ از خود نشان داده‌اند و نقش آنان به عنوان نیمی از جامعه همواره در حال تغییر و تحول بوده است.در ادامه به نقش برخی از گروه های زنان در عرصه های مختلف در جامعه اشاره خواهیم نمود.زنان در دربار:برخی زنان، در نقش مشاوران فرهنگی و هنری پادشاهان و بزرگان عمل می‌کردند. آن‌ها با موسیقی، شعر و قصه‌گویی توانایی داشتند فضای ذهنی و فرهنگی دربار را شکل دهند و حتی در هدایت تصمیم‌گیری‌ها و سیاست‌گذاری‌های محدود اثرگذار بودند. برای مثال؛ زنی که به طور تخصصی در موسیقی و شعر تربیت شده بود و در مراسم رسمی دربار حضور داشت، انتخاب اشعار و نوع اجرای موسیقی، فضای اجتماعی و حتی احساسات سیاسی و فرهنگی حاضرین را هدایت می‌کرد.غلامان و کنیزان:غلامان و کنیزان با آموزش‌های هنری و فرهنگی خود، نقش انتقال‌دهنده سنت‌ها و فرهنگ‌های هنری به نسل بعدی را ایفا می‌کردند. غلامان موسیقی، شعر و هنرهای بصری را به افراد دربار و نخبگان آموزش می‌دادند، و به نوعی حافظ و حامل فرهنگ رسمی و غیررسمی جامعه بودند. آن‌ها همچنین به همکاری با زنان هنرمند می‌پرداختند و یک شبکه تعامل فرهنگی و هنری ایجاد می‌کردند که فراتر از نقش خدمتکاری ساده بود. زنان هنرمند در جشن‌ها، مراسم مذهبی، و محافل خصوصی اشرافی حضور داشتند. در این محافل، هنر و دانش، ترکیبی از آموزش و سرگرمی بود که گاهی بازتاب مسائل سیاسی و اجتماعی زمان نیز به حساب می‌آمد. نقش زنان و گیشاها در جامعه، هم از نظر قدرت نرم فرهنگی و هم از نظر اثرگذاری اجتماعی و اقتصادی اهمیت داشت. این نقش‌ها به قدرت‌های رسمی و حکومتی محدود نمی‌شدند و یک حضور مؤثر در سطح اجتماعی و فرهنگی ایجاد می‌کردند. همچنین، ارتباط میان متن تاریخی و شرایط اجتماعی-سیاسی آن زمان برجسته می‌شود؛ به عبارت دیگر، برای فهم دقیق نقش زنان و گیشاها باید متن و کانتکس (زمینه تاریخی و اجتماعی) همزمان بررسی شود.زنان در متون تاریخی:در شاهنامه، زنان نه فقط شخصیت‌های داستانی بلکه ابزار انتقال مفاهیم اخلاقی، اجتماعی و فرهنگی هستند و با گفتار و رفتار خود پیام‌های اخلاقی یا سیاسی منتقل می‌کنند. در مقابل، زنانی دیده می‌شوند که با شجاعت یا خرد خود مسیر داستان را تغییر می‌دهند. در متون عربی مانند قصص پیامبران یا داستان‌های حکیمانه، زنان معمولاً نقش‌های تربیتی و مشاوره‌ای دارند و گاهی چشم‌اندازی از نظم اجتماعی و اخلاقی ارائه می‌دهند. برای مثال در شاهنامه، رودابه، زنی با هوش، شجاعت و تدبیر است که نقشش فراتر از زن خانه است؛ او در تصمیم‌گیری‌های مهم و ارتباط با دیگر شخصیت‌ها تأثیر دارد و تهمینه، مادر سهراب از شاهزاده رستم نیز از نمونه زنانی است که در انتخاب همسر و آینده فرزند نقش فعال دارند. در شاهنامه، گاهی زنان اطلاعات حیاتی به مردان می‌دهند یا مانع تصمیمات اشتباه می‌شوند. این نمونه‌ها نشان می‌دهد که زنان، حتی اگر رسماً قدرت سیاسی نداشته‌اند، اما تأثیر غیرمستقیم اما مهمی بر سرنوشت جنگ‌ها و تصمیمات حکومتی داشته‌اند.تطبیق با نقش گیشاها و زنان هنرمند:شباهت‌ها:هر دو گروه (گیشاها و زنان در متون تاریخی/ادبی) قدرت نرم فرهنگی دارند. یعنی نه از طریق حکومت مستقیم، بلکه از طریق هنر، آموزش و فرهنگ‌سازی اثر می‌گذارند و  در محافل خصوصی و رسمی فعال‌اند و فضاهای اجتماعی را شکل می‌دهند.تفاوت‌ها:گیشاها در ژاپن بیشتر در هنرهای نمایشی و موسیقی تخصص داشتند، در حالی که زنان ایرانی و عرب گاهی در دیپلماسی، مشاوره و آموزش نقش دارند. همچنین، چارچوب اجتماعی و مذهبی متفاوت باعث می‌شود روش نفوذ و محدودیت‌ها متفاوت باشد.در ادامه، بحث روی این است که در متون تاریخی و ادبی، گاهی نقش زنان به صورت مستقیم و گاهی غیرمستقیم نشان داده شده. برخی افراد و منابع، تجربه‌ها و داستان‌ها را با جزئیات ذکر کرده‌اند، مثلاً در مورد زنان همسر شاهان، زنان در حاشیه قدرت، و زنان هنرمند که در زمینه موسیقی و هنر فعالیت می‌کردند. این نقش‌ها بسته به زمان، مکان، و ساختار حکومتی و اجتماعی تغییر می‌کند. این مسائل هم در منابع تاریخی و هم در متون ادبی به شکل مثال و روایت آمده و تحلیل آن‌ها نیازمند تطبیق با زمان، مکان و ساختار حکومتی است.نمونه‌های بارز تاریخی:زنان در دوران سلسله‌های ایرانی و عربی گاهی نقش میانجی میان شاهان و سرداران یا حتی بین خاندان‌ها داشتند. بعضی تدابیر هوشمندانه برای حفاظت از خانواده و قدرت خود انجام می‌دادند، مانند مدیریت منابع و آموزش فرزندان برای جایگاه آینده. در دوره ساسانی، ملکه‌ها و مادران شاهان گاهی در تصمیم‌گیری‌های سیاسی نقش مستقیم داشتند. برخی زنان نیز با حفظ ثبات داخلی، میانجیگری بین خاندان‌ها و حتی مدیریت منابع مالی، قدرت غیررسمی خود را نشان می‌دادند.زنان خیّر و فعال اجتماعی:در منابع تاریخی، زنانی ذکر شده‌اند که این زنان، فقرا و نیازمندان را حمایت می‌کردند، مدارس و مراکز آموزشی می‌ساختند، یا میانجیگری می‌کردند. این زنان گاهی قدرت و نفوذ اجتماعی بزرگی داشتند که حتی بر سیاست‌های محلی و شهری اثر می‌گذاشت.زنان دیپلمات و میانجی:برخی زنان در تاریخ ایران و خاورمیانه به عنوان میانجی بین خاندان‌ها، کشورها یا حتی شاه و وزرا فعالیت داشتند. آن‌ها با سخنوری، مذاکره و نفوذ اجتماعی، بسیاری از بحران‌ها را حل می‌کردند. برای مثال: زنانی که از طریق ازدواج‌های سیاسی و شبکه‌های خانوادگی، صلح یا اتحاد ایجاد می‌کردند.زنان فرمانده یا نقش‌آفرین نظامی:گرچه کمتر ثبت شده، اما برخی زنان در جنگ‌ها به عنوان مشاور نظامی یا رهبر محلی فعالیت داشتند. این زنان گاهی ارتش محلی، شهر یا قبیله را هدایت می‌کردند و تصمیمات مهم نظامی می‌گرفتند. حتی در برخی منابع، زنانی که اطلاعات حیاتی برای شاه یا فرماندهان فراهم می‌کردند، نقشی کلیدی در موفقیت یا شکست جنگ‌ها داشتند. در نبود مردان یا در زمان جنگ، زنان مسئول حفاظت از خانه و خانواده بودند. آنها نقش مراقبت از کودکان، سالمندان و افراد بیمار و نگهداری و محافظت از دارایی‌ها و منابع حیاتی خانواده مثل غذا و دام را داشتند. این فعالیت‌ها به نوعی نقش امنیت داخلی جامعه محسوب می‌شد و امکان ادامه زندگی روزمره را فراهم می‌کرد. در برخی مناطق، زنان اطلاعات حیاتی برای فرماندهان و گروه‌های نظامی فراهم می‌کردند. آنها با مشاهده تحرکات دشمن و انتقال اخبار و هشدارها در زمان مناسب به فرماندهان نظامی، باعث می‌شدند که برنامه‌ریزی های نظامی دقیق‌تر و موثرتر باشد. در منابع محلی و داستان‌های تاریخی، گزارش‌هایی از زنان جنگجو داریم. برخی از آنها به عنوان کماندار، سواره‌نظام یا محافظ شخصی شاه و شاهزاده‌ها شرکت کردند. در جنگ‌های محلی نیز، زنان با استفاده از منابع خانواده و شبکه اجتماعی خود، تدارکات و سرباز می‌آوردند. همچنین، زنان نماد اتحاد، مقاومت و شجاعت بودند و حضورشان در خط مقدم یا پشت جبهه باعث افزایش روحیه سربازان و مردم محلی می‌شد. در اسطوره‌ها و داستان‌ها، زنان به عنوان شخصیت‌های نمادین برای دلاوری و وفاداری شناخته می‌شوند.زنان فعال در امور اقتصادی و فرهنگی:برخی زنان، با کنترل دارایی‌ها، زمین‌ها و منابع اقتصادی، قدرت غیررسمی داشتند، آنها می‌توانستند در پروژه‌های فرهنگی و مذهبی سرمایه‌گذاری کنند و به این ترتیب جایگاه خود را تقویت کنند. از دیگرسو حمایت از هنرمندان، شاعران و علما باعث می‌شد صدای آن‌ها در دربار و اجتماع شنیده شود.زنان و حفظ دانش سنتی: زنان نقش اصلی در انتقال دانش محلی و سنتی به نسل بعد داشتند. آموزش فرزندان به مهارت‌های روزمره، مانند کشاورزی، نگهداری دام، آشپزی و صنایع دستی و آموزش دانش فرهنگی، مثل داستان‌ها، افسانه‌ها و تاریخ محلی که بخشی از هویت قبیله‌ای و خانوادگی بود، باعث می‌شد که فرهنگ و سنت‌ها پایدار بمانند، حتی در زمان جنگ یا مهاجرت. زنان معمولاً اولین آموزگاران کودکان بودند، خصوصاً در خانه. آنها وظیفه آموزش مهارت‌های ابتدایی مانند: خواندن، نوشتن، اخلاق و مهارت‌های زندگی. داشتند. این کارها باعث می‌شد فرهنگ و تاریخ شفاهی جامعه حفظ شود و ارزش‌های اجتماعی تقویت گردد. همچنین برخی زنان، مربی و آموزگار نسل بعد در خانه و مدارس محلی بودند. آنها با  تدریس قرآن و متون مذهبی و آموزش مهارت‌های اجتماعی، دیپلماتیک و اخلاقی، نقشی  مستقیم یا غیرمستقیم در شکل‌گیری شخصیت و ارزش‌های جامعه داشته باشند. زنان، اقتصاد، صنایع دستی و هنرهای کاربردی:زنان در خانه یا قبیله، صنایع دستی و هنرهای کاربردی را آموزش می‌دادند و تولید می‌کردند. از جمله: بافندگی، گلیم‌بافی، دوخت لباس، پارچه‌های تزئینی و ساخت وسایل روزمره . این فعالیت‌ها هم جنبه اقتصادی داشتند و هم فرهنگی و هویتی، زیرا هنر زنان منعکس‌کننده ارزش‌ها، سلیقه و هویت جامعه بود. مشارکت فرهنگی زنان باعث تداوم هویت اجتماعی و حفظ دانش تاریخی و هنری جامعه می‌شد. همچنین زنان در فعالیت‌های تولیدی و اقتصادی نیز فعال بودند، مانند: کشاورزی سبک: کاشت سبزیجات، مراقبت از باغچه‌ها، پرورش مرغ و حیوانات کوچک. این فعالیت‌ها باعث افزایش درآمد خانواده و استقلال اقتصادی زنان می‌شد. این زنان با حضور در بازارها و مراکز اقتصادی به فروش محصولات خانگی، صنایع دستی و خوراکی‌های محلی می‌پرداختند و با تعامل با دیگر خانواده‌ها به ساخت یک شبکه‌ اقتصادی پایدار کمک می‌کردند. این کار نه تنها اقتصاد محلی را رونق می‌داد بلکه توان اجتماعی و ارتباطی زنان را تقویت می‌کرد. زنان معمولاً در دامداری نیز نقش مهمی داشتند. مراقبت از حیوانات اهلی، شیر دوشی، تهیه لبنیات از فعالیت هایی بود که در این حوزه انجام می‌شد.تحولات تحصیلی، اقتصادی و شغلی:با صنعتی شدن و ظهور کارخانه‌ها و مشاغل شهری، زنان فرصت پیدا کردند تا وارد بازار کار شوند. آنها ابتدا در کارهای کارخانه‌ای، نساجی و صنایع سبک و بعداً در ادارات، آموزش، بهداشت و خدمات عمومی مشغول به کار شدند. این تحولات محدودیت سنتی زنان به فضای خانه را کاهش داد و آنها را در موقعیت‌های اقتصادی فعال قرار داد.د با گسترش مدارس و دانشگاه‌ها، زنان دسترسی بیشتری به آموزش یافتند. یادگیری علوم، مهارت‌های فنی، زبان و هنر موجب رشد نخبگان زن شد که بعدها نقش‌های راهبردی و تأثیرگذاری در اجتماعی پیدا کردند. تحصیل باعث شد زنان خودآگاهی بیشتری پیدا کنند و مطالبه حقوق برابر داشته باشند.جنبش‌های حقوق زنان:در قرن نوزدهم و بیستم، جنبش‌های اجتماعی و فمینیستی شکل گرفتند. مطالبه حق رأی، حق تحصیل و کار، حقوق قانونی برابر، سازماندهی انجمن‌ها و شبکه‌های اجتماعی زنانه برای حمایت از یکدیگر از دستاورد های این جنبش ها بود. این جنبش‌ها نقش زنان را از حوزه خصوصی به عرصه عمومی و سیاسی منتقل کردند. ورود زنان به فعالیت‌های اجتماعی و اقتصادی باعث شد که نقش سنتی خانه‌داری و تربیت فرزندان تغییر کندو مسئولیت‌های خانوادگی بین زن و مرد به تدریج تقسیم شود. این ورود و حضور در اجتماع باعث شد که زنان فرصت پیدا کنند تا علاوه بر خانواده، در تصمیم‌گیری‌های اجتماعی و سیاسی نیز مشارکت کنند. در واقع، صنعتی شدن، تحصیل و جنبش‌های اجتماعی، قدرت غیررسمی زنان را به قدرت رسمی و مشارکت عمومی تبدیل کردند. این تغییرات توازن قدرت بین زنان و مردان در جامعه را کم‌کم تعدیل کرد و به شکل‌گیری جامعه مدرن کمک نمود.زنان در سیاست و اقتصاد:در ادامه ی این تحولات و جنبش‌ها، زنان وارد پارلمان‌ها، کابینه‌ها و شوراهای محلی شدند. از همین رو، برخی کشورها سیاست‌های سهمیه‌ای برای تضمین حضور زنان اجرا کرده‌اند. زنان تأثیر مستقیمی بر قوانین حمایت از خانواده، آموزش و بهداشت دارند. حضور آنها باعث توجه به حقوق زنان، کودکان و گروه‌های آسیب‌پذیر می‌شود. زنان نه تنها در مشاغل سنتی، بلکه در کارآفرینی، تکنولوژی و صنایع پیشرفته فعال هستند. اقتصاد جهانی از مهارت‌ها و ایده‌های نوآورانه زنان بهره می‌برد. زنان با درآمد مستقل، قدرت انتخاب و تصمیم‌گیری بیشتری در زندگی شخصی و خانوادگی دارند و این موضوع باعث کاهش وابستگی اقتصادی به مردان و افزایش توازن قدرت در خانواده می‌شود.فرهنگ و رسانه:زنان از رسانه‌ها برای آگاهی‌رسانی و مبارزه با تبعیض استفاده می‌کنند. نقش زنان در فرهنگ عمومی قدرت نفوذ اجتماعی آنها را افزایش داده است. بازیگران، ورزشکاران، دانشمندان و سیاستمداران زن با حضور در میان مردم و فعالیت در شبکه های مردمی و مجازی، الگوی الهام‌بخش برای نسل‌های جدید هستند. لذا باوجود پیشرفت‌ها، هنوز چالش‌هایی وجود دارد. تبعیض جنسیتی، فاصله دستمزدی، محدودیت‌های فرهنگی و اجتماعی و فشارهای دوگانه بر زنان برای توجه به کار و خانواده به صورت همزمان از جمله ی این چالش ها هستند. البته جوامع در تلاش‌اند با قوانین، سیاست‌های حمایتی و تغییر نگرش‌ها این محدودیت‌ها را کاهش دهند.نقش زنان و چشم‌اندازهای پیش رو در قرن 21 و بعد از آن:در قرن 21 دسترسی آسان به اطلاعات و آموزش آنلاین باعث شده تا زنان در سراسر جهان بتوانند بدون محدودیت جغرافیایی مهارت‌های جدید یاد بگیرند و وارد مشاغل دیجیتال و نوآورانه شوند. همچنین فرصت کار از راه دور و انعطاف‌پذیری شغلی نیز باعث شده تا زنان همزمان در خانواده و بازار کار نقش مؤثر داشته باشند و موانع سنتی کاهش یابد.نقش زنان در توسعه جهانی:زنان با مهارت‌های مدیریتی و همکاری، در حل مسائل مانند فقر، آموزش، سلامت و محیط زیست نقش کلیدی دارند. حضور زنان در شرکت‌های فناوری و استارتاپ‌ها باعث افزایش خلاقیت، تنوع دیدگاه و رشد اقتصادی می‌شود. البته مقاومت فرهنگی، فشارهای اجتماعی و کمبود فرصت‌های شغلی در بعضی مناطق هنوز وجود دارداما پیشرفت تکنولوژی، آموزش برابر و سیاست‌های حمایتی می‌تواند نابرابری‌ها را کاهش داده و مشارکت زنان را افزایش دهد.اگر بخواهیم به صورت جزئی به نقش زنان در ادوار مختلف تاریخ در زمینه های مختلف فرهنگی، تاریخی، سیاسی، ادبی و... بپردازیم، قاعدتاً توانایی بیان آن در این وجیزه را نخواهیم داشت. لکن مواردی که اکنون بدان اشاره شد، طرحی کلی به جهت درک اهمیت و پیشینه ی حضور زنان در تاریخ از گذشته تا به آینده بود تا پلی باشد برای مطالعه و اندیشیدن بیشتر در این زمینه. پژوهشگر: فرزین حیرتی مقدم </description>
                <category>فرزین حیرتی مقدم</category>
                <author>فرزین حیرتی مقدم</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 17:50:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بررسی تحلیلی قالب های شعر فارسی با نگاهی به اشعار آئینی</title>
                <link>https://virgool.io/@Takhalloss/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%82%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B4%D8%B9%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D8%A6%DB%8C%D9%86%DB%8C-r405qkxavspe</link>
                <description>کلیات - مقدماتبیت: کمترین مقدار شعر یک بیت است.مصراع: هر بیت شامل دو قسمت است هریک از این بخش ها یک مصراع نام دارد.وزن شعر: آهنگ خاصی که در تمام مصراعهای یک شعر یکسان است همان وزن شعر نامیده می شود.ردیف: کلمات هم معنی و مستقلی که در پایان مصراعها عیناً تکرار می شود ردیف نام دارد. شعری که ردیف دارد (مردّف) خوانده می شود.قافیه : کلمات هم آهنگ و هم وزن مصراعهای شعر را قافیه گویند.مثال: سروچمان من چرا میل چمن نمی کند / همدم گل نمی شود یاد سمن نمی کند.(چمن و سمن: قافیه / نمی کند: ردیف).نکته :قافیه اجباری و ردیف اختیاری است. ردیف همواره تابع قافیه است و بعد از آن می‌آید.مصرع: بیتی که هر دو مصراع آن قافیه داشته باشد مصرع نام دارد.قالب : شکلی که قافیه به شعر می بخشد قالب نام دارد تفاوت قالب ها،تفاوت درچگونگی قافیه ی آنهاست.نکته: شعر سنتی قالبهای متفاوتی دارد و شعر نیمایی (نو) قالب مشخصی ندارد.قطعهقطعه: قالبی است که در آن قافیه ها فقط در پایان مصراع‌های زوج می آید حداقل ابیات قطعه دو بیت است.موضوع قطعه: درون مایه قطعه معمولاً مطالبی اخلاقی ، اجتماعی ، تسلیمی ، حکایت، مدح و هجواست.نام گذاری قطعه: به این نام بدان سبب است که گویا پاره ای از میان یک قصیده است.شکل قافیه در قطعه:------------                --------------*------------                --------------*------------                --------------*------------                --------------*مثال شعری :علقمه موج شد عکسِ قمرش ریخت به هم / دستش افتاد زمین، بال و پرش ریخت به همتا که از گیسویِ او لختۀ خون ریخت به مشک / گیسوی دخترک منتظرش ریخت به همتیر را با سرِ زانوش کشید از چشمش / حیف از آن چشم، که مژگانِ ترش ریخت به همخواهرش خورد زمین، مادرِ اصغر غش کرد / او که افتاد زمین، دور و برش ریخت به همقبل از آنیکه برادر برسد بالینش / پدرش از نجف آمد، پدرش ریخت به همبه سرش بود بیاید به سرش ام بنین / عوضش فاطمه آمد به سرش ریخت به همکِتف ها را که تکان داد، حسین افتاد و / دست بگذاشت به رویِ کمرش، ریخت به همخواست تا خیمه رساند، بغلش کرد، ولی / مادرش گفت به خیمه نبرش، ریخت به همنه فقط ضرب عمود آمد و ابرو وا شد / خورد بر فرقِ سرش، پشتِ سرش ریخت به همتیر بود و تبر و دِشنه، ولی مادر دید / نیزه از سینه که ردّ شد، جگرش ریخت به همبه سرِ نیزه ز پهلو سرش آویزان بود / آه با سنگ زدند و گذرش ریخت به هم(شاعر: حسن لطفی)مثنویمثنوی: شعری که در آن هر بیت قافیه هایی مستقل و جدا از ابیات دیگر داشته باشد مثنوی ،یا دوگانی نام دارد.مثنوی به سبب امکان نوکردن قافیه در هر بیت برای سرودن منظومه های بلند مناسب تراست. مثنوی از قدیمی‌ترین قالبهای شعر ؛ مخصوص زبان فارسی استموضوع مثنوی: حماسی و تاریخی: شاهنامه فردوسیاخلاقی و تعلیمی: بوستان سعدیعاشقانه و بزمی: خسرو شیرین نظامیعارفانه: مثنوی معنوی مولاناشکل قرار گرفتن قافیه درقالب مثنوی:------------                -------------------------- +               -------------- +------------ #               -------------- #------------ %               -------------- %مثال شعری :آن صدایی که مرا سوی تماشا می‌خواند / از فراموشیِ امروز به فردا می‌خواندآشنا بود صدا، لهجۀ زیبایی داشت / گله از فاصله، از غربت و تنهایی داشتهم‌نفس با من از آهنگ فراقم می‌خواند / داشت از گوشۀ ایران به عراقم می‌خواندیادم انداخت که آن سوی تماشا او هست / می‌روم می‌روم از خویش به هر جا او هستجمکران بدرقه در بدرقه، تسبیح به دست / سهله آغوش گشوده‌ست مفاتیح به دسترایحه رایحه با بوی خودش می‌خوانَد / خانۀ دوست مرا سوی خودش می‌خوانَدخانۀ دوست که از دوست پر از خاطره است / خانۀ دوست که نام دگرش سامره استآن اویسم که شبی راه قرن را گم کرد / با دل ما تو چه کردی که وطن را گم کرد؟وطن آن‌جاست برایم که پر از خویشتن است / یعنی آن‌جا که در آن خانۀ محبوب من استسامرا! خانۀ محبوب من! از او چه خبر؟ / از دل‌آرام من، از خوبِ من، از او چه خبر؟ما همه غرق سکوتیم تو این‌بار بگو / سامرا! طاقت ما طاق شد از یار بگوسایۀ روشنش آورده مرا تا اینجا / بوی پیراهنش آورده مرا تا اینجابه اذانش، به قنوتش، به قیامش سوگند / به رکوعش، به سجودش، به سلامش سوگندقَسَمت می‌دهم آری به همان راز و نیاز / آخرین بار کجا در حرمت خواند نماز؟آخرین مرتبه کی راهی میقات شده‌ست؟ / آخرین بار کجا غرق مناجات شده‌ست؟خسته از فاصله‌ام با منِ بی‌تاب بگو / با من از گریۀ او در دل سرداب بگوسامرا! ای که بلندای شکوهت عرش است / گرد و خاک قدمش روی کدامین فرش است؟حرمت ساحل آرام‌ترین امواج است / این گدا سامره‌ای نیست، ولی محتاج استاز زمستان پیاپی به بهارم برسان / بر لبم عرض سلام است به یارم برسانما به تکرار دچاریم بگو با یارم / غیر او چاره نداریم، بگو با یارم ـرنگ و رو رفته شد آفاق، به دنیا برگرد /ما نخواندیم دعای فرج اما برگردآن‌چه را مانع دیدار شد از دیده بگیر / جز تو ما از همه گفتیم، تو نشنیده بگیرتو فقط چارۀ هر دردی و برمی‌گردی / وعدۀ بی برو برگردی و برمی‌گردیروزیِ باغچه آن روز نفس خواهد بود / جای دل، آن‌چه شکسته‌ست، قفس خواهد بوداز سر مأذنۀ کعبه اذان می‌خوانیم / قبلۀ کج شده را سوی تو می‌چرخانیمهر کجا می‌نگرم ردّ عبورت پیداست / کوچه در کوچه نشانی ظهورت پیداستتازه این اول قصه‌ست، حکایت باقی‌ست / ما همه زنده بر آنیم که رجعت باقی‌ستمی‌نویسم که شب تار سحر می‌گردد / یک نفر مانده از این قوم که برمی‌گرددشعر نیمایی / شعر نوشعر نو: شعریست با مصراعهای کوتاه و بلند که قافیه و ردیف درآن نظم مشخصی ندارد و بسته به احساس نیاز شاعر است از این رو دریافت و احساس وزن شعر نیمایی نیازمند دقّت بیشتری است.موضوع شعر نیمایی: درون مایه شعر نیمایی احساسات و تجربیات فردی، عشق، سیاست، فلسفه و... است.مثال شعری:امشبتورقی شدهقرآن باشکوه!هرچند به چشم مامولا به بحر خونفتاده است!دوبیتیدوبیتی: قالب شعری است که از دو بیت با قافیه هایی در مصراعهای اول ،دوم و چهارم درست شده است.وزن دوبیتی: وزن دوبیتی معمولاً مفاعیلن ،مفاعیلن، مفاعیل است و با رباعی فرق دارد.روش تشخیص رباعی از دو بیتی: 1- وزن 2- موضوع.دوبیتی را در فارسی، &quot;ترانه&quot; هم می‌گویند.موضوع دوبیتی: عارفانه و عاشقانه.شکل قرار گرفتن قافیه درقالب دوبیتی:------------                --------------------------                  --------------*مثال شعری :1.     ای از ازل به عرش خدا تاج &quot;فاطمه&quot; / سیب بهشتی شب معراج &quot;فاطمه&quot;فردا که اختیار شفاعت به دست توست / هستند انبیا به تو محتاج &quot;فاطمه&quot; 2.     حال مناجاتی ندارم بسکه بد کردم / راه خودم را باخدای خویش سد کردمیکسال دنبال خطاهای خودم بودم / یک ماه تنها ، زندگی ام را رصد کردم!چهارپارهچهار پاره: دوبیتی هایی است با قافیه های مختلف که در معنی به هم پیوسته اند و معمولاً مصراعهای زوج هر دوبیتی هم قافیه است. به چهارپاره، دوبیتی های به هم پیوسته هم می‌گویند.موضوع چهار پاره: درون مایه چهار پاره بیشتر اجتماعی و غنایی ( احساسی) است.شکل قافیه درقالب چهار پاره:  ------------                --------------  ------------                --------------  ------------ +               -------------- +  ------------ +               -------------- +مثال شعری :آسمان مدینه در سینه / کوهی از بغض و ناله ها داردچون شنیده امام آینه‌ها / قصد ترک مدینه را داردکوچه های مدینه می‌دیدند / لحظه ی تلخ رفتن او راصحنه ی التماس کاسه ی آب / لرزش دست حضرت زهرابه زنان قبیله اش فرمود: / مرهمی بحر زخم هجران نیستمن به این شهر برنمی‌گردم / احتیاجی به آب و قرآن نیستتوشه راهم به روح پیغمبر / صلوات و سلام هدیه کنیدچند روزی برای غربت من / ای زنان مدینه گریه کنیدبین ایتام با رعایت عدل / همه ی ثروتم شود قسمتخانه ی ساده و محقر من / تا ابد وقف روضه و هیئتطبق معمول، هر شب جمعه / مجلس روضه باز پابرجاستهمه شرکت کنید ای مردم / بانی روضه مادرم زهراستخوب بر آخرین وصیت من / گوش جان ای قبیله بسپاریدبر مزار غریب اجدادم / در بقیع، شمع و لاله بگذاریداین سفارش همیشه اشکم را / می‌برد در خروش و جزر و مدبر سر قبر مادر عباس / حرف مشک و عطش نباید زدرباعی:رباعی یک قالب چهار مصراعی است که مصراع سوم آن معمولاً قافیه ندارد.وزن رباعی: رباعی در زبان فارسی بر وزن های زیادی آمده است که معروفترین آنها &quot;مفعول مفاعلن مفاعیل و فعل&quot; یا &quot;لا حول و لاقوه الا بالله&quot; می‌باشد.معمولاً در رباعی لُبّ کلام شاعر، آخرین مصراع است و سه مصراع دیگر مقدمه سخن است .موضوع رباعی: درون مایه رباعی فلسفه ، عشق یا عرفان است .رباعی مناسب ترین قالب برای ثبت لحظه های کوتاه شاعرانه است و در همه دوره ها رواج داشته است و یک قالب خاص ایرانی است.شکل قالب رباعی : همانند دو بیتی استمثال شعری :بی نور عبادت دل ما دل نشود / باران امید و شوق نازل نشودهمواره رسیدن به خدا یک سفر است / آن جز به شب سجود حاصل نشود(شاعر: هادی فردوسی)فرمود حسین، جلوه ی لم یزلی / سالار شهید شاهدان ازلیگر صد فرزند داشتم می‌خواندم / نام همه را به نام نامی علی(شاعر: محمدجواد غفور زاده)در عشق رواست جان نثاری کردن / حق را باید همیشه یاری کردندر یاری حق، صبور باشید! صبور! / تلخ است اگرچه پایداری کردن(شاعر: محمدجواد غفور زاده)باقی‌ست همیشه قصه ی کوتاهش / این مرد که انتها ندارد راهشدر عرصه ی کربلا حضورش پیداست / در قامت دو جوان عبداللهش(شاعر: سید محمدجواد شرافت)غزل :شعری است که قافیه آن در دو مصراع بیت اول و مصراعهای دوم تمام بیت ها رعایت شده باشد و تعداد ابیات آن بین 5 تا 12 بیت باشد.موضوع غزل : درون مایه غزل عاشقانه، عارفانه یا آمیزه های از این دو است و یا مضمونی اجتماعی دارد.درونمایه غزل: بیان عواطف و احساسات وصف طبیعت یا گفت و گو از ایام جوانی.در روزگار ما نیز غزل همواره از قالبهای درجه اول و محبوب شعر فارسی بوده است.شکل قالب غزل :------------                --------------------------                  --------------*------------                  --------------*------------                  --------------*مثال شعری :مانند تو غریب، زمین و زمان نداشت / انبوه دردهای تو را آسمان نداشتافسوس... با تمام بزرگی، زمین ما / جایی برای ماندن تو در میان نداشتمحراب مانده بود در آن صبح فتنه‌خیز / می‌خواست نعره سر دهد امّا توان نداشتبعد از شهادت تو سخاوت به خاک رفت / دستان مهربان تو را آسمان نداشتپیش از تو ای بهانۀ هر آفرینشی! / هستی هنوز هستی خود را گمان نداشتآری عدالتی که بنا ریخت در جهان / جز کینه از برای علی ارمغان نداشتگاهی کنار نخل و زمانی کنار چاه / شب‌های سوگ فاطمه چشمت امان نداشتیا مرتضی! پس از تو جهان تیره‌روز شد / زیرا بدون تو پدری مهربان نداشتمن خاک را قدم زدم و هیچ جا دلم / جز سایه‌سار مِهر علی سایه‌بان نداشتیا مرتضی! ببخش اگر در رثای تو / شعر «خروش»، قدرت شرح و بیان نداشت(شاعر: عباس شاهزیدی)به قرآنی که داری در میان سینه‌ات سوگند / که هرگز از تو و از خاندانت دل نخواهم کندو ایمان دارم ‌ای مهرت قیامت‌ها به پا کرده / گنهکارانِ چون من عاشقت را زود می‌بخشندپر از حس غریب روزهای آخر سالَم / پر از دودی که برمی‌خیزد از خاکستر اسفنددلم امشب شبیه کوچه‌های تا حرم تنگ است / دلم در حسرت ایوان دلباز شما تا چند؟و غمگینم به قدر شانۀ سنگین گاری‌ها / که ساک‌م را به سختی تا خیابان تو آوردندو مسکینم به قدر آن گدایانی که در غربت... /فقط امّید دارم از تو ‌ای شاه نجف لبخندنشستم گوشۀ صحنت برایت شعر می‌خوانم / اگر این لحظه‌ها حس می‌کنم هستم سعادتمند(شاعر: اعظم سعادتمند)گاهی دلم به یاد خدا هست و گاه نیست / اقرار می‌کنم که دلم سر به راه نیست«یَا أکرمَ مَنِ اعتذره...» دست خالی‌ام / در کوله‌بار زندگی‌ام جز گناه نیستاما هنوز بوی خدا می‌دهد دلم / یعنی هنوز پیش تو رویم سیاه نیستآغوش باز کن که به دنیا نشان دهم / چشمان خیس و ملتمسم بی‌پناه نیسترسوا مکن نگاه مرا و نشان بده / دلبستگی به رحمت تو اشتباه نیستآرامشِ همیشۀ آشوب‌های من! / جز تو کسی به بغض سکوتم گواه نیستاز من مخواه صبر کنم در فراق تو / از من مخواه طاقت دوری، مخواه... نیست(شاعر: فاطمه زاهدمقدم)دارد از جایی بشارت‌های پنهان می‌دهد / بیشتر نهج البلاغه بوی قرآن می‌دهدعروة الوثقی‌ست «بسم الله الرحمن الرحیم» / هرچه کم داری بخواه از او، به قرآن می‌دهداین اگر «جناتُ تجری تحتها الانهار» نیست / پس چرا یک جرعه از آن مرده را جان می‌دهدچشم می‌بندم میان بارش رحمانی‌اش / سطر سطر آیه‌هایش بوی باران می‌دهدبعد قرآنش خدا با «هذهِ عَذبٌ فرات» / جامی از این می‌چشاند جامی از آن می‌دهداین همان ذکر است یعنی «نحنُ نزّلنا علی» / تا کتاب الله ناطق را به انسان می‌دهدگوش کن فریاد «اُوصیکِم بِتَقوَی الله» را / دردها را با همین یک نسخه درمان می‌دهدآخرت جای خودش مردم، ولی هر حکمتش / کار دنیای شما را نیز سامان می‌دهدمالک اشتر علی را خوب می‌فهمد نه ما / او که با سر پای فرمان علی جان می‌دهدمکتب عشق است و شاگردی یک درس علی / منصب «سَلمانُ مِنّا» را به سلمان می‌دهدجرج جرداق مسیحی هم حواری علی‌ست / این مسیحی با علی بوی مسلمان می‌دهدآسمان، عدلِ علی را اشک می‌ریزد هنوز / من که گفتم خطبه‌هایش بوی باران می‌دهد(شاعر: عباس شاهزیدی)گریه کن لؤلؤ و مرجان، که هوا دم کرده / چاهِ کوفه عطشِ چشمۀ زمزم کردهذوالفقاری‌ست که سر خم نکند پیشِ کسی / پشتِ ابروی تو را خونِ جگر خم کردهشانه‌ای محرمِ غم نیست که این ابرِ حزین / رو به چاه آورده، پشت به عالم کرده:آه! ای چاه، به این قومِ وفادار بگو / که علی خوبی در حقّ شما کم کرده؟صبر کن صبر، علی! کرب‌وبلا نزدیک است / مزدِ احسانِ تو را کوفه فراهم کردهمصحف این‌بار به شمشیر ورق خورد و علی / ختمِ قرآنش را نذرِ محرّم کرده(شاعر: مبین اردستانی)به نسخه نیست نیازی طبیب را ببرید / برای مرگ علی دست بر دعا ببریدنیاز نیست مداوا کنید زخم مرا / بر آن مریض خرابه‌نشین دوا ببریداگر بناست تسلی دهید بر دل من / برای قاتل سنگین دلم غذا ببریددلم برای یتیمان کوفه تنگ شده / کمک کنید مرا در خرابه‌ها ببریدجنازۀ من مظلوم را چو مادرتان / شبانه، مخفی و آرام و بی‌صدا ببریدسلام گرم مرا در خرابه‌ها دل شب / بر آن یتیم که خوابیده بی‌غذا ببریدبه ملک خویش ز بیگانگان غریب‌ترم / مرا به دیدن یاران آشنا ببریدسلام من به شما ای فرشتگان خدا / به نزد فاطمه با خود مرا شما ببرید(شاعر: غلامرضا سازگار)امشب از محراب خون، شوق سفر دارد علی / خلوتی خوش با خدا، شب تا سحر دارد علیبا خدا نجوای او «فُزْتُ و رَبِّ الکعبه» است / در شب قدری که فرصت تا سحر دارد علینخل‌های کوفه را یک عمر در ماتم نشاند / داغ‌هایی کز مدینه بر جگر دارد علیبازتاب خاطرات آشیانی سوخته‌ست /گوشۀ چشمی که بر دیوار و در دارد علیلاله‌زار سینۀ او چون نسوزد از فراق / وقتی از داغ دل زهرا خبر دارد علیبی‌نوایان عرب، صد کاسه شیر آورده‌اند / تا به دست مرحمت یک جرعه بردارد علیبا نگاهی می‌نوازد عاشقان خسته را / با کدامین اهل دل امشب نظر دارد علی(شاعر: محمدجواد غفورزاده)يارب از فرط گنه، نامه‌سياهم چه كنم   / گر نبخشى ز ره لطف گناهم، چه كنمبسته گرديده ز هر سو به رُخم راه نجات / ندهى گر تو در اين معركه راهم چه كنميوسف، افتاد به چاه از اثر بى‌گنهى / من ز فرط گنه افتاده به چاهم چه كنمبه هدف گر نخورد تير دعايم هيهات / به اثر گر نرسد شعلۀ آهم چه كنمسايۀ لطف تو از لطف اگر روز معاد / نشود شامل احوال تباهم چه كنمكس به روى منِ «ژوليده» نگاهى نكند / نكنى گر تو هم از مهر نگاهم چه كنم(شاعر: ژولیده نیشابوری)قصیده :شعری است که مصراع اول و مصراعهای زوج آن با هم هم قافیه است وتعداد ابیات آن از پانزده بیت بیشتر است (تا هفتاد الی هشتاد بیت هم می‌رسد).موضوع قصیده: غالباً ستایش ، نکوهش وصف طبیعت با مسائل اخلاقی است.هر قصیده چهار بخش دارد:الف) تغزل : مقدمه قصیده است بامضامینی چون عشق ، یاد جوانی و وصف طبیعتب) تخلص: رابطه میان مقدمه باتنه اصلی قصیده است.ج) تنه اصلی: مقصود اصلی شاعر با محتوایی چون مدح ،رثا، پند و اندرز، عرفان ، حکمت و...د) شریطه: دعای جاودانگی ممدوح در پایان قصیده است.نکته: مطلع: بیت اول قصیده را گویند. مقطع: بیت آخر قصیده را گویند.به گفته ای قصیده مهمترین قالب شعری است چون میزان قوت و توانمندی شاعر را در شاعری می سنجد. شکل قرار گرفتن قافیه در قالب قصیده  همانند غزل است.مثال شعری:آن شب که باغ حال و هوای دعا گرفت / هر شاخه‌ای قنوت برای خدا گرفتشعر علیل و واژه ی  بی‌اشتهای آن / با اشک‌های شوق تشرّف شفا گرفتدر گرگ و میش صبح، در انبوه خیر و شر / دل بیدلانه حالت خوف و رجا گرفتاما پس از طلوع فراگیرِ آفتاب / بی‌اختیار دامن مهر تو را گرفتمهر تو شرح روشن اشراق ناب بود / خورشید با تبسم تو روشنا گرفتعالم قرار بود پس از تو شود خراب / مهرت قدم نهاد که عالم بقا گرفتبا فطرت اویس، دل آمد به سوی تو / از عطر مصطفای وجودت صفا گرفتباغ از شکوفه هر سحر احرام شوق بست / اذن طواف در حرم کربلا گرفتبی‌شک سراغ رایحه ی گیسوی تو را / حافظ هزار بار ز باد صبا گرفتبا شوق تو مشارقِ الهام جلوه کرد / با عطر تو عوالمِ ایجاد پا گرفتدیدم چگونه شاهد بزم شهود شد / آن عاشقی که رخصت «یا لیتنا» گرفت::از داغ تو که در دل افلاک جا گرفت / آدم به ناله آمد و خاتم عزا گرفتفیض عظیم با «وَ فَدَیْناهُ» موج زد / این جام را خلیل به لطف شما گرفتحتی پیامبر به پیامت امید داشت / آن روز که تو را به سر شانه‌ها گرفتعُمّان درست گفت: خدا در دم نخست / وقتی که امتحان ز همه اولیا گرفتقلب تو بیشتر ز همه درد و داغ خواست / جانِ تو بهتر از همه جام بلا گرفتای دم به دم حماسه! ببخشا که شعر من / از حد گذشت و حال و هوای رثا گرفتدر حیرتم «کمیت» چگونه میان شعر / از دشمنان خون خدا خونبها گرفت؟!آنان که در مقام رضا آرمیده‌اند / دیدند «دعبل» از چه امامی قبا گرفتمن درخور عطای شما نیستم ولی / باید دهان شاعرتان را طلا گرفتوقتی خروش کرد که «باز این چه شورش است» / آری، چه شورشی که جهان را فرا گرفت(شاعر: جواد محمدزمانی)هر که راهی در حریم خلوت اسرار داشت / دل برید از ماسوا، سر در کمندِ یار داشتدر پناه معرفت، در پرتو آزادگی / راه حرّیت سپرد و شیوۀ احرار داشتمن غلام همت آنم که از روزِ نخست / افتخارِ دوستی با عترتِ اطهار داشتجز «رضا» عهد مودّت با کسِ دیگر نبست / جز «جواد» از هر چه گویی بگذر و بگذار داشتتا جمال شاهد ما در حجاب غیب بود / ادعای صدق ما را مدعی انکار داشتکیست این مهر جهان‌آرا که همچون آفتاب / جلوه‌ها نور جمالش از در و دیوار داشتکیست این سرو سَهی بالا، کز استغنای طبع / لطف و احسان و کرم بود آنچه برگ و بار داشتیک طرف خیر کثیر فاطمه میراث برد / یک طرف خُلق عظیم از احمد مختار داشتمظهر تقوا و عصمت، مطلع «اَللهُ نور» / نور علم و معرفت از حیدر کرّار داشتمطلع الفجر حقیقت آشکارا شد از این / لیلة القدری که مخفی ماند و بس مقدار داشتنازپروردی که شب‌ها تا سحر شمس الشموس / در کنار مهد نازش دیدۀ بیدار داشتجلوۀ حسن خدادادش تجلّی تا نمود / بُرد از آیینۀ دل‌ها اگر زنگار داشت نور علمش گرچه روشن کرده بود آفاق را / دشمن از بی‌دانشی با او سر پیکار داشتمجلسی آراست در دربار خود مأمون، ولی / قصد شوم خویش را هم مخفی از انظار داشت«پور اکثم» ریخت در آن جمع، طرح یک سؤال / یعنی از آن حجت معصوم استفسار داشت«چیست حکم آن‌که مُحرِم بود و قتل صید کرد؟» / آن ولی‌الله ناطق در جواب اظهار داشت:کشت از راه خطا، یا عمد؟ در حِلّ یا حرم؟ / بنده یا مولی؟ پشیمان بود یا اصرار داشت؟بسته بود احرام حج یا عمره؟ شب یا روز بود؟ / جهل بر او چیره شد یا علم بر این کار داشت؟خردسالی بود وین صید نخستش بود؟ یا، / سالخوردی بود و زین پرونده‌ها بسیار داشت؟صید، وحشی بود یا نه، رام بود آرام بود؟ / با کدامین صید آن صیّادِ مُحرِم کار داشت؟چون رسید این‌جا سخن «یحیی بن اکثم» شرمگین / با چنان فضل و کمال از دانشِ خود، عار داشت«خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم / کاین همه نقش عَجَب در گردش پرگار داشت»بر در این روضه «رضوان» مژدۀ «طوبی لکم»، / از پی عرض ارادت عرضه با زُوّار داشتباید این‌جا با کمال معرفت شد عذرخواه / هم سرشک توبه هم تسبیح و استغفار داشتباید این‌جا حلقۀ بابِ شفاعت را گرفت / سر به زیر از شرمساری، رویِ دل با یار داشتباید این‌جا چون «اباصلت» از سویدای ضمیر / گاه ذکر «یا جواد» و گاه «یا غفّار» داشتباید این‌جا چنگ زد بر دامن «أمَّن یُجیب» / منتظر بود و به مضطرّ حقیقی کار داشتگر چه ما امروز محروم آمدیم اما «شفق» / ای خوشا آن‌کس که فردا وعدۀ دیدار داشت(شاعر: محمدجواد غفورزاده)مسمط:مسمط، در اصطلاح شعری است که در ابتدای آن، رشته ای سه، پنج یا هفت مصراعی با ابیات هم وزن و هم قافیه و سپس مصراعی با همان وزن، با قافیه ای جداگانه درپایان این رشته آورده می شود و مجددا رشته دیگری آغاز می‌گردد. مجموعه تک مصراع ها دارای یک قافیه می باشند. درمسمط، هر بخش را یک &quot;رشته&quot; ومصراع آخر را &quot;بند&quot; می‌گویند. بند، حلقه ی ارتباط همه ی رشته ها به یکدیگر است.درون مایه: درونمایه مسمط، غالبا تغزل، مدح، اشعار سیاسی، ملی و میهنی است.شکل قافیه در مسمط:------------                --------------------------                --------------------------  +------------ #               -------------- #------------ #                -------------- #------------  +مثال شعری:صبح است و در بزم چمن، هر گل تبسّم می‌کند / باغ از طراوت، حُسن یوسف را تجسّم می‌کندموج نشاط و عشق چون دریا تلاطم می‌کند / از شرق عصمت جلوه‌ها خورشید هشتم می‌کنددر حیرت درگاه او، دل دست و پا گم می‌کند / باشد که بر دیدار او شیدا شود دل بیش از این روزی که عالم‌گیر شد اشراق فیض عام او / آن روز آغوش پدر شد بستر آرام اوآرامش جان یافت از تسبیح صبح و شام او / برداشت با آب فرات از روز اول کام اودل برد از «موسی» ولی، نام «علی» شد نام او / «فالله خیرٌ حافظا» بر این وجود نازنین این اصل مصباح الهدی، مشکات علم و نور شد / از اشتیاق وصل او موسی کلیم طور شدچون موکب اجلال او وارد به نیشابور شد / نزدیک شد آیات حق، آثار باطل دور شداز خطبۀ شیرین او سرها همه پرشور شد / برخاست غوغایی به پا از آن حدیث دلنشین ای بت‌شکن‌تر از خلیل! ای یار موسای کلیم / ای سینه‌ات طور سنین، ای صاحب قلب سلیمای جاری از پیشانی‌ات نور صراط المستقیم / حکم ولایتعهدی‌ات محکوم «المُلک عقیم»صبرت شگفت‌انگیزتر از آیت کهف و رقیم / ای یوسف زهرا که شد صبر تو ایّوب‌آفرین آن کس که خیزد آفتاب از آستان او تویی / در آفرینش نکتۀ باریک‌تر از مو توییعشّاق را دلبر تویی، آفاق را دلجو تویی / در هر زمان آیینه دارِ «لَیسَ الّا هو» توییهم حجت هشتم به حق، هم ضامن آهو تویی / دریای فیض رحمتی، چون رحمة للعالمین این پنجۀ مشکل‌گشا رفع گرفتاری کند / از خواب غفلت خلق را دعوت به بیداری کنددرماندگان را یاوری، مظلوم را یاری کند / دل در طواف کویش احساس سبکباری کندمن گرچه بد کردم، ولی او آبروداری کند / بر سفرۀ احسان او شرمنده است این کمترین تا صحبت از این پارۀ جان پیمبر می‌شود / دنیای ما با عشق او دنیای دیگر می‌شودخاک خراسان چون بهشت، از او معطّر می‌شود / خورشید در این بارگاه از ذره کمتر می‌شودوقتی طواف حضرتش با حج برابر می‌شود / «قُل هذه جنّاتُ عَدنٍ فَادخُلُوهَا خالدین...»(شاعر: محمدجواد غفورزاده )تشنه بودم، خواستم لب وا کنم، آبی بنوشم / ناگهان کوه غمی احساس کردم روی دوشمدیدم آشوبم، تلاطم دارد اشکم، در خروشم / می‌رسید از هر طرف فریاد جانکاهی به گوشم:«شیعتی ما إن شَرِبْتُم ماء عَذْبٍ فاذکرونی»راه را گم کرده بودم، آخر آیا می‌رسیدم؟ / خسته و تنها در آن صحرا، چه غربت‌ها که دیدمهر غریبی را که دیدم، زیر لب آهی کشیدم / دشت ساکت بود، اما این صدا را می‌شنیدم:«اِذ سَمِعْتُم بِغَریبٍ اَوْ شَهیدٍ فَانْدُبُونی»آرزوها داشتم... راهی شدم تا در سپاهش... / کاش من هم می‌شدم از کشتگان یک نگاهشآخر راه من و... او تازه بود آغاز راهش / راه او آغاز می‌شد از میان قتلگاهش...«لَیْتَکُم فی یَوْمِ عاشورا جمیعاً تَنْظُرونی»می‌زد آتش بر جهانی غربت بی‌انتهایش / کودک شش‌ماهه هم می‌خواست تا گردد فدایشناگهان شد غرق خون با یک سه‌شعبه ربنایش / کاش آنجا آب می‌شد آب از هُرم صدایش:«كَيْفَ‌ أَسْتَسْقی لِطِفْلی فَأَبَوْا أَنْ‌ يَرْحَمُونی»بود آیات شگفتی از گلویی تشنه جاری / هر دلی بی‌تاب می‌شد با طنین سرخ قاریدخترش راوی خون بود آن میان با بی‌قراری / می‌سرود این اشک‌ها را تا بماند یادگاری:«وَ انا السّبط الّذی مِن غَیر جُرم قَتَلونی»(شاعر: یوسف رحیمی)ای آفتاب فاطمه، در شهر ری مقیم / ری طور اهل دل، تو در آن موسی کلیمصحنت مطاف جان، حرمت جنّة النّعیم / عبد عظیم خالق بخشندۀ عظیم...صَلّی عَلی جَلالِکَ یا سَیّدُ الکریمای مهرت آفتاب درخشان هر دلی / فرزند فاطمه، خلف مرتضی علیمرآت جان به نور جمال تو منجلی... / تو کیستی که گفته ولی اللّهت، ولیای رتبه‌ات به نزد ولیّ خدا عظیمای از زمین ری جلواتت بر آسمان / نام تو چون ائمّۀ اطهار جاودان...آورده سر فرود به خاک تو آسمان / هر بامداد و شامگهان بر مشام جانبوی بهشت آورد از تربتت نسیمتو سیّد الکریم و کرامت تبار تو... / دامان سبز ری شده باغ و بهار توبار علوم ریخته از شاخسار تو / باشد بهشت قرب الهی مزار توبا مهر تو ز آتش دوزخ مرا چه بیم! بوی حسین می‌دمد از خاک این مزار / یا کربلا به دامن ری گشته آشکار...قبر تو کعبۀ دل خوبانِ روزگار / جدّ مطهّر تو قسیم بهشت و نارمهر تو نیز جنّت و قهرت بود جحیم...صحن مطهّرت به زمین عرش دیگر است... / همسایۀ تو زادۀ موسی بن جعفر استجاری ز چشمه‌های علوم تو کوثر است / تا قبّۀ طلات به ری سایه‌گستر استبر ری سزد که رشک برد جنّةُ النّعیم...در شهر ری غریبی و با خلق آشنا / از ما همه تضّرع و عجز، از تو اعتنازیبد امام عصرِ تو گوید تو را ثنا / با جملۀ مبارک «اَنتَ ولُّینا»خطّ تو خطّ نور و صراط تو مستقیم...(شاعر: غلامرضا سازگار)بر او سلام که شایستۀ سلام است او / که از سلالۀ اِبن الرّضا، بِنام است اوکه هاشمی‌نسب و فاطمی‌مرام است او / که یادگار برومند ده امام است اوبه شهر سامره، مصداق فیض عام است او / به نور و جلوۀ رخسار ماه او، صلوات جمال گلشن توحید را تبسم اوست / مسیح عترت اطهار را تجسم اوستکلیم با شجر طور در تکلم، اوست / که دومین حسن، اِبن الرّضای سوم اوستز حادثات جهان، جان‌پناه مردم اوست / به هر که راه برد در پناه او، صلوات خدای خوانده به حُسن جمال خود، حَسَنش / ستارۀ سحری، خوشه‌چين انجمنششفای دیدۀ یعقوب، بوی پیرهنش / که دیده ماه فلک، گل بریزد از دهنش؟شمیم وحی خدا می‌تراود از سخنش / به عطر و رایحۀ دل‌بخواه او، صلوات ستارگان همه‌شب شمع محفلش هستند / فرشتگان به ادب در مقابلش هستندموالیان خداجوی سائلش هستند / معاشران همه محو فضائلش هستندبه آیه آیۀ قرآن که در دلش هستند / شده‌ست سورۀ قرآن گواه او، صلوات نگاه او، به گل تازه‌چیده می‌ماند / شمیم او، به گلاب چکیده می‌ماندلبش، به غنچۀ شبنم ندیده می‌ماند / قدش، به سرو ز نور آفریده می‌مانددلش به پاکی صبح و سپیده می‌ماند / به سجدۀ سحر و صبحگاه او صلواتامام گفت که یک‌رنگ باش و یک‌رو باش / برای سنجش اعمال خود ترازو باشبرای خدمت و ایثار دست و بازو باش / مباش در پی شهرت ولی خداجو باشهمیشه یاد خدا و عنایت او باش / به اوج و منزلت دیدگاه او، صلوات کسی که مهر و محبت مرام مهدی اوست / کسی که قسط و عدالت پیام مهدی اوستکسی که فتح و ظفر در قیام مهدی اوست / کسی که ختم امامت به نام مهدی اوستسلامت دو جهان، در سلام مهدی اوست / به جذبه‌های بدیع نگاه او، صلوات(شاعر: محمدجواد غفورزاده)ای وای از آن حدیث به دفتر نیامده / ای وای از آن شروع به آخر نیامدهای وای از آن یقین به باور نیامده  / ای وای از آن مزار کبوتر نیامدهای وای از آن که رفته و دیگر نیامدهای دل! حدیث دختر طاها شنیده‌ای؟ / «یَرضی» شنیده‌ای؟ «لِرضاها» شنیده‌ای؟هنگامۀ نماز دعاها شنیده‌ای؟ / «حتّی تَوَرَّمَت قَدَماها» شنیده‌ای؟«أمّن یُجیب» این همه مضطر نیامدهیا لَلعَجَب، «فَصَلِّ لِرَبِّک» ولادتش / واحیرتا «لِیُذهِبَ عَنکُم» شرافتش«طوبی لَهُم وَ حُسن مَآب» است مدحتش / جبریل با تمام بزرگی و رتبتشاز عهدۀ ستایش او برنیامدهاما چه سود حرمت قرآن شکسته شد / یک‌باره قلب سورۀ انسان شکسته شددر را زدند و حرمت مهمان شکسته شد / نان ریخت، سفره سوخت، نمکدان شکسته شدفصل غریبی تو چرا سرنیامده؟زهرا هنوز گریۀ بی‌گاه می‌کند / مولا هنوز سر به دل چاه می‌کندپاییز ادّعای «أنا الله» می‌کند / صبحِ بهار از آمدن اکراه می‌کندآیا هنوز وقت مقرّر نیامده؟(شاعر: مهدی جهاندار)چرا تو ای شکسته‌دل! خدا خدا نمی‌کنی / خدای چاره‌ساز را، چرا صدا نمی‌کنیبرای درد بی‌دوا، چرا دعا نمی‌کنی / بیا چو مرغ شب بخوان، ترانۀ خدا خدا الا که نامه‌ای سیه، به دست خالی‌ات بود / سر شک تو نشانه‌ای، ز خسته حالی‌ات بوددل شکسته شاهدِ شکسته‌بالی‌ات بود / شکسته بال من بیا، سفر کنیم تا خدا شبی بیا و تا سحر به هر ستاره سر بزن / از این قفس به آسمان، کبوترانه پر بزنبه خاک عجز و بندگی، گلاب چشم تر بزن / شتاب کن که می‌خرد، سِرشکِ توبه را خدا خدا به اشک نیمه‌شب، ثواب می‌دهد بیا / خدا به نالۀ سحر، جواب می‌دهد بیاخدا براتِ دوری از عذاب می‌دهد بیا / بیا و آشتی کن ای دل رمیده با خدا الا که بذر معرفت، به سینه کاشتی بیا / شبی که اشک حسرتی، به دیده داشتی بیابیا به درگه خدا، برای آشتی بیا / بیا که می‌خرد ز ما‌، طاعت بی‌ریا خدا بیا و شست‌وشو بده، ز دل غبار کینه را / چرا صفا نمی‌دهی، حریم پاک سینه راچرا صدا نمی‌زنی، شهیدۀ مدینه را / به حرمت حبیبه‌اش، نظر کند به ما خدا چرا به خیل عاشقان، تو اقتدا نمی‌کنی؟ / چرا به یاد نینوا، چو نی، نوا نمی‌کنیچرا به پای دل سفر به کربلا نمی‌کنی / حسین اگر رضا شود، شود ز ما رضا خدا اگر که جام دیده‌ات، ز گریه لب به لب شود /اگر به رسم عاشقی، دلت خدا‌طلب شودسفینة‌النجات ما، حسین تشنه‌لب شود / خداست با حسین ما، حسین ماست با خدا(شاعر: محمدجواد غفورزاده)ترجیع بند:مجموعه ابیاتی است (حدود پنج تا بیست بیت) - یا - می توان گفت غزل هایی است که هم وزن با قافیه هایی متفاوت که بیت یکسان مُصَرعی آنها را به هم می پیوندد. به هر غزل یک«خانه» وبه بیت تکراری «ترجیع» می گویند. ترجیع بند، خاص شعر فارسی است.درون مایه: عمدتاً مبتنی بر مدح ،عشق و عرفان.شکل قافیه در قالب ترجیع بند:------------               --------------------------                 --------------*------------                 --------------*------------                 --------------*------------ +------------ +------------               --------------------------                 --------------*------------                 --------------*------------                 --------------*------------ +------------ +مثال شعری:بهار آمد و عطری به هر دیار زدند / به جای‌جایِ زمین نقشی از بهار زدندفرا رسیدن نوروز و موکب گل را به نغمه، جارچیانِ بهار، جار زدند...به هر کجای در آید نسیم، عطرافشان / مگر که بر نَفَسش بوی زُلف یار زدند؟به روی جامۀ سبزی که بر تنش کردند / هزار برگ به پیراهن چنار زدندهزارها عَلَم سرخ و زرد و آبیِ گل / به این نوید به گلزار و کوهسار زدند...شکوه موکب میلاد حضرت مهدی‌ست / که بر زمین و زمان این همه نگار زدندرسید مهدی موعود کز ولادت او / به فرق عشق و وفا تاج افتخار زدند...::عصارۀ همه گل‌های احمدی مهدی‌ست / گُلِ همیشه بهار محمدی مهدی‌ست::طلایه‌دار سحرگاه نور می‌آید / امير قافلۀ شوق و شور می‌آید...گشوده پنجرۀ نور بر زمین و زمان / امام نور که در سال نور می‌آیدامام يازدهم را به شادی و تبريک / مَلَک ز هر طرفی در حضور می‌آیدبه منزل دل ویران ما بُوَد نزدیک / طنین قافله کز راه دور می‌آیدز شوق تابش این آفتاب آزادی / ز ذرّه ذرّه سرود سرور می‌آیدپس از سه روز سفر در عوالم ملکوت / ز ميهمانی ربِّ غفور می‌آیدز غیب یافته اَلواح مهدویّت را / کَلیم عالَم رَجَعت ز طور می‌آیدبُوَد کريم و همين بس کرامتش که مدام / از او عنايت و از ما قصور می‌آید::عصارۀ همه گل‌های احمدی مهدی‌ست / گُلِ همیشه بهار محمدی مهدی‌ست::نظام‌بخش جهان و جهانِ جان، مهدی‌ست / امام منتقم و صاحب‌الزمان، مهدی‌ستکسی که عدل علی را به معنی اعلی / برای نوع بشر آرَد ارمغان، مهدی‌ستکسی که با کلماتش به ظاهر و باطن / کتاب حُسن خدا راست ترجمان، مهدی‌ستکسی که رجعت والای صالحان زمین / برای یاری او می‌شود عیان، مهدی‌ستکسی که فیض نگاه ولایتش امروز / نگاهدار زمین است و آسمان، مهدی‌ستوجود او همه لطف است و غیبتش همه لطف / کمال لطف خدا بر جهانیان مهدی‌ستکسی که زمزمۀ عاشقانه‌اش آرد / نزول بارش رحمت به انس و جان، مهدی‌ست::عصارۀ همه گل‌های احمدی مهدی‌ست / گُلِ همیشه بهار محمدی مهدی‌ست(شاعر: سیدرضا مؤید)ای خداجلوه و نبی‌مرآت / مرتضی‌خصلت و حسین‌صفاتانبیا در جلال تو شده محو / اولیا بر جمال تو همه ماتز تو نازد همیشه حلم و رضا / به تو بالد هماره صوم و صلاتنام حق را ز عزم توست بقا / باغ دین را ز خون توست حیاتجان اهل صلات قربانت / اَشهَدُ اَنّ قَد اَقَمتَ صلاتاز تو آنی دلم جدا نشود / با توام با تو، در حیات و مماتمدح تو در زبان آل رسول / بهترین سوره، خوش‌ترین آیات::دین حق را بقا، ز مکتب توست / اَوَلَسنا عَلَی الحق از لب توست::به جلال نبی به ذات خدا / که تویی آفتاب برج هُدینعت تو بر زبان دشمن و دوست / مدح تو ذکر اهل ارض و سماناخلف‌زادۀ ابوسفیان / که دلش بود پر ز بغض شماکرد روزی سؤال از یاران / که خلافت که را بود اولیهمه از بیم جان خود گفتند: / کاین جلال و شرف تو راست سزاگفت نه، باللّه این مقام بُوَد / حق فرزند یوسف زهراهمچو ختم رُسُل به خلق حَسَن / همچو آل ثقف به رخ زیباهم سخاوت ز دست او جاری / هم شجاعت ز تیغ او پیداگفت فضل تو دشمنت؛ «اَلفَضل، / هِیَ ما تَشهَدُ بِهِ الاَعدا»::دین حق را بقا، ز مکتب توست / اَوَلَسنا عَلَی الحق از لب توست::ای به نام خوش تو، احیا دل / ای که دل با تو و تویی با دلهمچو زندان ز مقدم یوسف / با صفای تو شد مصفا دلدل ز دست پدر بری آن‌سان / که برد از رسول، زهرا، دلبا چنین حُسن احمدی زیبد / که بری از علی اعلا، دلحرم خاص توست از رفعت / چون خداوند حق تعالی، دلجُسته بر درگهت توسّل، جان / یافته از رخت تجلّا، دلحق به خون تو تا ابد زنده‌ست / از محبّت چنان‌که احیا دل::دین حق را بقا، ز مکتب توست / اَوَلَسنا عَلَی الحق از لب توست(شاعر: غلامرضا سازگار)ای آینه‌دار پنج معصوم / در بحر عفاف، دُرّ مکتومپروردۀ دامن ولایت / مظلومۀ خاندان مظلومقدر تو به ممکنات، مجهول / مهر تو به کائنات، معلومشیرازۀ شرع از تو محکم / منظومۀ عشق از تو منظومتو زینب دوّمی، علی را / نامند گرت به «امّ کلثوم»::آیینۀ آفتاب و ماهی / یا سیّدتی‌! به ما نگاهی::تو راز عجیب کربلایی / بانوی شکیب کربلاییهم‌راز شهید نینوایی / دم‌ساز غریب کربلاییبر خرمن هستی ستم‌کار / سوزنده‌ لهیب کربلاییدر آتش غم، اگر بسوزی / با صبر، طبیب کربلاییآنجا که خطابه، کارساز است / توفنده‌ خطیب کربلایی::آیینۀ آفتاب و ماهی / یا سیّدتی‌! به ما نگاهی(شاعر: سیدرضا مؤید)ای ز دیدارِ رُخَت جان پیمبر روشن / دیدۀ حق‌نگر ساقی کوثر روشندر سراپردۀ عصمت که ملک راه نداشت / از جمالت دل صدّیقۀ اطهر روشنیثرب اَر فخر فروشد به فلک نیست عجب / که شد از نور تواَش مطلع و منظر روشنتیرگی نیست در آن سینه که مهر تو در اوست / که ز مهر تو شده سینۀ حیدر روشنغنچۀ جان شبیر از گل روی تو شکفت / وز تماشای تو شد خاطر شبّر روشنآیت لطف خدایی و به هر دل تابی / گر بُوَد سنگ، شود چون دل گوهر روشننه همین روی زمین از رخ تو روشن شد / که ز میلاد تو شد اَنجم و اختر روشن«زیب اب» نام گرفتی و مرا فخر این بس / که شد از نام دلارای تو دفتر روشن::در سراپردۀ عصمت تو از آن زینِ اَبی / که ز سر تا به قدم قدس و عفاف و ادبی::ادب آموختۀ مکتب طاهایی تو / تربیت‌ یافتۀ دامن زهرایی توزینت قامت دین، زیور رخسار شرف / مظهر کاملۀ عفّت و تقوایی توگل گلزار نبی، میوۀ بستان علی / خانۀ فاطمه را شمع دلارایی توعبرت‌آموز زنانی به حجاب و به وقار / برتر از آسیه و هاجر و سارایی توحوریان راست به خاک قدمت بوسه از آنک / غنچۀ گلبن انسیۀ حورایی توعجبی نیست اگر زینِ اَبَت نام دهند / که گرامی ثمر اُمّ ابیهایی تودر صف حشر که هنگام شفاعت باشد / مادرت فاطمه را همره و همپایی تو::در سراپردۀ عصمت تو از آن زینِ اَبی / که ز سر تا به قدم قدس و عفاف و ادبی(شاعر: حمید سبزواری)همیشه سفره‌اش وا بود با ما مهربانی کرد / هزاران بار آزردیمش اما مهربانی کرددلش اندازۀ ریگ بیابان بی‌وفایی دید / ولی اندازۀ آغوش دریا مهربانی کردنگاهش شرح نابی بود از «الجار ثمّ الدار» / اگر با این و آن مانند زهرا مهربانی کردچه خواهد کرد با مهمان کوی خویش آن مردی / که با دشنام‌گوی خویش حتی مهربانی کرد چرا دنیا به کامش ریخت زهر غصّه و غم را؟ / چرا با مهربانی‌های او نامهربانی کرد؟::الا ای تیرهایی که پی تشییع می‌آیید / نبوده یارِ او جز غم، به یارانش بفرمایید::دل او می‌گرفت از آن همه زخم‌زبان هرگاه / نظر می‌کرد بر انگشترش: اَلعِزَةُ لِلهکسی که در پناه شانۀ او کوهسار و دشت / کسی که ریزه‌خوار سفرۀ او آفتاب و ماهمگر تاریخ غربت‌زا! چه رخ داده‌ست در ساباط / که سجاده کشیده زیر پای خستۀ او آهقیامش مستتر گشته‌ست در غم‌نامۀ صلحش / و صلحش می‌شناساند به مردم راه را از چاهخجالت می‌کشد حتی زره زیر عبای او / از آن یاران ناهمراه، آن یاران ناهمراه::الا ای تیرهایی که پی تشییع می‌آیید / نبوده یارِ او جز غم، به یارانش بفرمایید::مدینه کوفه شد، کوفه دوباره از صدا افتاد / و اما بعد... یاد خطبه‌های مرتضی افتادو اما بعد... «این مردم خدایا خسته‌اند از من» / و پژواک صدایی مهربان در گوش‌ها افتادمدینه کوفه شد کوفی‌تر از آنی که بنویسم / خدایا این چه آتش بود در دامان ما افتادبه پیش غیرت چشم برادرهای بی‌تابش / تنی - انگار کن پیراهن یوسف - رها افتادو امّا بعد... تابوت از هجوم تیرها گل داد / و باران شد، تو گویی اشک از چشم خدا افتاد::الا ای تیرهایی که پی تشییع می‌آیید / نبوده یارِ او جز غم، به یارانش بفرمایید(شاعر: رضا یزدانی)ترکیب بند:شعری است چند بخشی که هر بخش آن از نظر قافیه و درون مایه همانند قصیده یا غزل است.شکل قرار گیری قافیه در ترکیب بند:------------               --------------------------                 --------------*------------                 --------------*------------                 --------------*------------ +------------ +------------ #              -------------- #------------                 -------------- #------------                 -------------- #------------                 -------------- #------------ %------------ %مثال شعری:این خانواده آینه‌های خدایی‌اند / در انتهای جادۀ بی‌انتهایی‌اندخیل ملک مقابلشان سجده می‌کنند / این‌ها خدا نی‌اند ولیکن خدایی‌اندهرکس که می‌رسد سر اطعام می‌برند / فرقی نمی‌کند که فقیران کجایی‌اندیک «السلام» و یک «و علیک السلام» سبز / این‌ها همان مقدمۀ آشنایی‌اند::سوگند می‌خوریم که پروانه زاده‌ایم . همسایۀ قدیمی این خانواده‌ایم::تو آسمان جودی و ما یا کریم تو/ پرواز می‌کند دل ما تا حریم تواحساس می‌کنم به تو نزدیک می‌شوم / وقتی که می‌وزد سر راهم نسیم تووقت کرامت است که از راه آمده‌ست / آن آشنای کوچه‌نشین قدیم توسوگند می‌دهیم خدا را در این سحر / بر پینه‌های رحمت دست کریم تو::ما را همیشه سائل دست شما کند / ما را به زیر پای شما خاک پا کند::ای در هوای پاک نگاهت سلام‌ها / نامت نداشت سابقه‌ای بین نام‌هاای سبزی بهار خدا سیر می‌شوند / از عطر سفره‌های حضورت مشام‌ها...در کوچه‌ات کسی به کسی جا نمی‌دهد / مکثی نما به شوق چنین ازدحام‌هاسائل شدن کنار نگاه تو واجب است / وقتی گدا به چشم تو دارد مقام‌ها::تو سفره‌دار شهر خدا، ما گدای تو / مثل کبوتریم و اسیر هوای تو::آن‌کس که پیش پای شما خم نمی‌شود / در خانۀ فرشته هم آدم نمی‌شودآقای من بدون توسل به نام تو / حالی برای توبه فراهم نمی‌شوددست مرا بگیر و به سمت خدا ببر / چیزی که از بزرگی‌تان کم نمی‌شودآرامش تو باعث طوفان کربلاست / بی‌صلح تو قیام مُحَرم نمی‌شود::تا کربلا رسید صدای سکوت تو / این قیل و قال‌ها به فدای سکوت تو::ای از هزار حاتم طائی کریم‌تر / لطف تو از تمام کریمان قدیم‌تر...تو ابتدای نسل طهورای کوثری / هرکس حسودتر به تو باشد عقیم‌تردر این مسیر رو به خدایی ندیده‌ایم / از رد پای گیوۀ تو مستقیم‌تردر کربلا به آینه‌ات سنگ می‌زنند / هرکس شبیه‌تر به تو جرمش عظیم‌ترآقا تو در کلام خلاصه نمی‌شوی / در حضرت و امام خلاصه نمی‌شوی(شاعر: علی اکبر لطیفیان)پیغمبرانه بود ظهوری که داشتی / خورشید بود جلوۀ طوری که داشتیهر شب نصیب سفرۀ شهر مدینه شد / در کنج خانه، نان تنوری که داشتیشب‌زنده‌دار بودی و ذوب خدا شدی / در بندگی گذشت حضوری که داشتیخلقاً و منطقاً همه مثل رسول بود / در کوچه‌های شهر، عبوری که داشتی::این آفتاب توست که خورشیدمان شده! / یا که پیمبر است دوباره جوان شده؟::چشم تو ماه و تابش ماهت پیمبری‌ست / روی سپید و خال سیاهت پیمبری‌ستگفتار و آفرینش و خُلق عظیم تو / لحظه به لحظه، گاه به گاهت پیمبری‌ستباید دوید پشت سر ردّ پای تو / یعنی تویی همیشه که راهت پیمبری‌ستنامت علی‌ست جلوه رویت محمدی‌ست / نامت علی‌ست طرز نگاهت پیمبری‌ست::تو صاحب جلال علی و پیمبری / آیینه جمال علی و پیمبری::ای آفتاب روشن شب‌های کربلا / پیغمبر دوبارۀ صحرای کربلاای از تمام عالمیان برگزیده‌تر / نوح و خلیل و آدم و موسای کربلاآب فرات و علقمه و گنبد حسین / یا تل زینبیه و هر جای کربلاهر چند دیدنی‌ست ولی دیدنی‌تر است /  پایین پای مرقد آقای کربلا::نزدیک‌تر به محضر آقاست جای تو /  پایین پایی و همه پایین پای تو)شاعر: علی اکبر لطیفیان(سلامٌ علی آلِ طاها و یاسین  /  به این خلق و این خوی و این عزّ و تمکینرخش مصحف فاطمه، حُسن، قرآن /   پُر از «قدر» و «وَاللَّیل» و «وَالشَّمس» و «وَالتّین»درود الهی بر آن خُلق نیکو / سلام محمّد بر آن خوی شیریننماز از خضوعش به پرواز آید / دعا از نفس‌های او بسته آذینبه سجاده‌اش آسمان آورد سر / به ذکر دعایش خدا گوید آمین::سلام خدا بر خضوع و خشوعش / قیام و قعود و رکوع و سجودش::درود خداوند حَیّ جلیلش / به قدر و کمال و جمال جمیلشعجب نیست در مسلخ عشق و ایثار / اگر بوسه بر دست آرد خلیلشعجب نیست کز عرشۀ عرش اعلا / طواف آرد از چارسو جبرئیلشسلاطین غلامش، خواتین کنیزش / طوایف مریدش، قبایل دخیلشحَجَر شاهد عزت و اقتدارش / هشام بن عبدالملک‌ها ذلیلشبسا تخت شاهی فرو رفت در گل / کجا حاکم گِل شود حاکم دل؟::«هشام» استلام حجر تا نماید / در آن ازدحامِ خلایق نشاید::نه قدری که از وی شود قدردانی / نه کس بود تا کس بر او ره ‌گشایدبه ناگاه دیدند آمد جوانی / که پیوسته او را حَجَر می‌ستایدگشودند حُجّاج از چار سو، ره / که آن شاهدِ حُسن یکتا بیایدیکی خواست تا سر به پایش گذارد / یکی رفت تا جان نثارش نمایدیکی گفت نامش چه باشد هشاما! / -حسد را نگر- گفت: نشناسم او را::به ناگه «فرزدق» خروشید در دم / که: این است نجل رسول مُکَرّم!::تو چون می‌کنی در مقامش تجاهل؟ / من او را بِه از خویشتن می‌شناسمنماز است بی او گناه کبیره / ثواب است بی او خطای مسلّمتعالیم اسلام از اوست جاری / قوانین توحید از اوست محکمچراغی‌ست بر قلۀ آفرینش / امام است بر جملۀ خلق عالم::سلام و رکوع و سجود است از او / قنوت و قیام و قعود است از او::امامی‌ست کو را اُمَم می‌شناسد / کریمی‌ست کو را کرم می‌شناسدصفا، مروه، مسعی، حَجَر، حِجر، زمزم / طواف و مطاف و حرم می‌شناسدبیابان مکه، منا، خیف، مشعر / سماوات و لوح و قلم می‌شناسدزمین می‌شناسد، زمان می‌شناسد / عرب می‌شناسد، عجم می‌شناسدیم و قطره و ماه و خورشید، او را / به ذات الهی قسم می‌شناسد::سلام خدا بر اَب و جَدّ و مامش / مسلمان بود هر که داند امامش(شاعر: غلامرضا سازگار)دریا بدون ماه تلاطم نمی‌کند / تا نور توست، راه کسی گم نمی‌کنددر لحظه‌های سبز مناجات با خدا / حتی کلیم چون تو تکلم نمی‌کنددر زندگی غذای تو شد نان جو، نمک / مرد بهشت، روی به گندم نمی‌کندجان پیمبری! اگر از او جدا شوی / یک غنچه این بهشت تبسم نمی‌کند::او راحت تو و تو قرار پیامبر / می‌یافت با تو جان دوباره پیامبر::وقتش رسیده است که یک آرزو کنی / این خاک را زلال‌تر از آبرو کنیتا عرش شانه‌های نبی کرده‌ای عروج / تا مثل او به دعوت معراج رو کنیدنیا به حسرت نگهت زیر پات ماند / تا چند کفش‌های خودت را رفو کنی؟هم‌صحبت تو نیست کسی غیر فاطمه / برخیز سمت آینه تا گفتگو کنی::زیباترین طلیعۀ قدر تو فاطمه‌ست /پشت و پناه خیبر و بدر تو فاطمه‌ست::وقت «سلونی» است که خود را نشان دهی / تا که خبر از آن طرف آسمان دهیدر بستر پیمبر اگر آرمیده‌ای / این آرزوی توست به جایش تو جان دهیتا که حدیث منزلت از شأن تو گواست / شرح نگین خاتم پیغمبران دهیحالا بیا کلید بهشت خدا به دست / باید که راه را به محبان نشان دهی::ای مرد زخم خوردۀ میدان جنگ‌ها / حالا نگاه کیست بر آن زخم‌ها دوا::بر چهره‌ات نگاه پیمبر چه دیدنی‌ست / وقت وصال این دو برادر چه دیدنی‌ستزیباترین ترانۀ صبح قیامت است / ساقی کنار چشمۀ کوثر چه دیدنی‌ستاین روشن است سایۀ حق در وجود توست / کعبه ز نور توست منور، چه دیدنی‌ست وقتی شکوه قدرت تو جلوه می‌کند / در دست‌های تو در خیبر چه دیدنی‌ستبر بال جبرئیل نوشته فضائلت /این بال و پر برای پیمبر چه دیدنی‌ست::اهل سقیفه از تو چه دورند یا علی / در دیدن مقام تو کورند یا علی::نور شما نشانۀ صبح سپیده است / خلقت گلی ز باغ بهار تو چیده استگویا فرشته‌های خودش را خدای نور / از روشنای نور شما آفریده استمولا هنوز سورۀ وحیی نیامده / آیات مؤمنون ز لبانت وزیده استوقتِ کرامت است رکوع نماز تو ای مرد مرحمت! که نظیر تو دیده است؟این گریه‌ها و آه یتیمانه هر سحر پای تو را به سمت خرابه کشیده است::ای معنی غدیر خدا و پیامبر / یک نور واحدید شما و پیامبر(شاعر: امیرحسین مؤمنی)مفرد / مفردات:مفردات یا تک بیتی، شعرهایی هستند که یک بیت دارند و شاعر تمام مقصود خود رادر همان یک بیت بیان می کند. در مفرد، گاهی دو مصراع می توانندهم قافیه باشند و یا نباشند. بعضی گفته اند که«مفرد» درواقع همان کلمات قصار ویا ضرب المثل است که به شعر بیان شده است. سعدی تک بیت های زیادی دارد که تحت عنوان «مفردات» درآخر دیوانش آمده اند.تصنیف:شعری که بیشتر به منظور خواندن آواز سروده شده است.مثال:بوی جوی مولیان آیدهمی / یاد یار مهربان آید همیاین شعر منسوب به رودکی است که همراه با چنگ خوانده می شده و شاید بتوان آنرا تصنیف دانست. از آن به بعد نیز عده ای از شاعران اشعار خویش را با چنگ و عود و رباب و بربط می خوانده‌اند.نکته: چنگ، عود، رباب و بربط از سازهای موسیقی هستند که در قدیم بسیار مورد استفاده بوده است.نمونه ای از تصنیف بهار:ز من نگارم / خبر ندارد/  به حال زارم /  نظر نداردخبر ندارم / من از دل خود / دل من از من / خبر نداردکجا رود دل که دلبرش نیست / کجا پردم رغ / که پر نداردامان از این عشق / فغان از این عشق / که غیر خون / جگر نداردهمه سیاهی / همه تباهی / مگرشب ما /سحر نداردبهار مضطر مثال دیگر / که آه وزاری / اثر ندارد.این نمونه؛ مثال شعری خاصی ندارد. چرا که خوانندگان زیادی، اشعار مختلف را در قالب های مختلف با موسیقی ممزوج کرده و به شکل ترانه یا آواز خوانده اند.گردآورنده: فرزین حیرتی مقدم(کپی و استفاده به هرنحوی تنها درصورت ذکر منبع مجاز است).</description>
                <category>فرزین حیرتی مقدم</category>
                <author>فرزین حیرتی مقدم</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 17:50:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوشه چشمی به احوال و آثار خاقانی شروانی (مرور سریع)</title>
                <link>https://virgool.io/@Takhalloss/%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%87-%DA%86%D8%B4%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%82%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%B9-rdigi2fzrtia</link>
                <description>خاقانی شروانی :خاقانی و نظامی، اتوبیوگرافیست (خود شرح حال نویس) بودند. دلایل: ۱. زندگی در محیط کوچک / 2. به دست آوردن محبوبیت در پی شهرت.شرح حال نظامی در لیلی و مجنون و شرح حال خاقانی در تحفة العراقین (سفرنامه + شرح حال) ذکر شده. او خود را بدل سنایی می داند.لقب او فضل الله بود. دلیل:1. در مباحث دینی از همه فاضل تر بود. / 2. به مدح پیامبران پرداخت.القاب دیگر او: بدیل، ابراهیم، حسان العجمدرونمایه اشعار: مسافرت ها و مصیبت های خود.حسبیات خاقانی: وقتی با شروان شاه درگیر می شود. به زندان می رود و این اثر درخشان را می نویسد. او بعد از آزاد شدن به حج می رود و درباره سفر حج اشعار زیادی می نویسد و در راه برگشت، با ایوان مدائن روبه رو می شود و یاد دولت ساسانی می افتد و قصیده مشهور ایوان مدائن را می نویسد.هان ای دل عبرت بین! از دیده عبر کن هان ! / ایوان مدائن را، آیینه ی عبرت دان.خراسانیات خاقانی: اشتیاق وی برای سفر به خراسان.قصیده ترنم المصائب: از سوگ از دست دادن جوان ۲۰ ساله اش.وفات خاقانی را ۵۹۵ دانسته اند. او با ابوالعلی گنجوی، نظامی، رشید الدین و توات ، فلکی شروانی، حسن غزنوی تبادل اشعار داشته است.آثار خاقانی: شامل ۱۷ هزار بیت: قصیده، قطعه، غزل، رباعی، ملمع.تحفةالعراقین: در خطاب به آفتاب سرایید و سفر خیالی آفتاب به عجم و عراق عرب و شام را روایت کرد.منشآت: ۶۰ نامه فارسی، نثر مصنوع و فنی و دارای ۳ قسمت: صدر مکتوبه، شرح اشتیاق، خاتمه.تا قبل از قرن ششم به دلیل روی کار بودن حکومت غزنویان، مدارس در کار نبودند. اما از قرن ۶ که سلجوقیان روی کار آمدند، مدارس و خانقاه به راه افتاد. خاقانی نیز از این مدارس تأثیر گرفت و اشعار او پر از اصطلاحات علمی ست: نجوم، فلسفه، حکمت.جایگاه سبکی خاقانی: سبک خراسانی. این سبک در منطقه خراسان فعال بود که با حمله مغول ها نابود شد.سبک عراقی: پایتخت سلجوقیان در عراق عجم. چهره های شاخص و فعال: انوری، ظهیرالدین فاریابی .آذربایجان قدیم: تحت حاکمیت شروان شاهان. چهره های شاخص و فعال: ابوالعلای گنجوی، موسس مکتب  ابوالعلا یا مکتب آذربایجان. از میان تمام چهره ها، نظامی و خاقانی ماندگار شدند.بنابراین سبک خاقانی بینابین است (بین خراسانی و عراقی). یعنی اندیشه ی او عراقی و زبانش خراسانی است.ویژگی سبکی خاقانی:1. ایراد وزنی ندارد.2. وزن محبوب او «مفعول و فاعلات و مفاعیل و فاعلن» است.3. تناسب وزن و موسیقی در اشعار او وجود دارد(تناسب معنا و موسیقی).4. موسیقی کناری(ردیف و قافیه): قافیه های مشکل، ردیف های طولانی، نوآوری در خلق قافیه ها، استفاده از ردالقافیه، تنوع قوافی.ردیف در شعر خاقانی عمدتاً فعلی( مبتنی بر فعل) یا عبارت است. ردیف در شعر او پویاست! ایستا نیست!موسیقی درونی: استفاده ی مصنوع از صنایع لفظی موسیقی ساز، توجه به فرم، بیش از معنا، ترکیب ساز، هنجار شکن نحوی، زیادی اصطلاحات عربی.همانطور که گفتیم، خاقانی علاوه بر مدارس، بر خانقاه هم توجه داشت و از آن تأثیر گرفته بود. نتیجه ی این تأثیرپذیری: ترویج افکار خانقاهی، ترویج اصطلاحات صوفیانه عرفانی( به خصوص در قصیده مرعات الصفا) درونمایه قصیده مرعات الصفا: تأثیر اوضاع سیاسی و اجتماعی بر شعر خاقانی.پژوهشگر: فرزین حیرتی مقدم</description>
                <category>فرزین حیرتی مقدم</category>
                <author>فرزین حیرتی مقدم</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 17:40:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افسانه در باور عموم (ردپای افسانه در ادبیات کتبی و شفاهی)</title>
                <link>https://virgool.io/@Takhalloss/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85-%D8%B1%D8%AF%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D8%AA%D8%A8%DB%8C-%D9%88-%D8%B4%D9%81%D8%A7%D9%87%DB%8C-mcj5knuwmcax</link>
                <description>در این فرسته سعی داریم درباره افسانه در باور عموم و مباحث پیرامون آن صحبت کنیم و دلایل ماندگاری و نقل سینه به سینه ی این افسانه ها را در طول تاریخ بررسی کنیم. همچنین سعی داریم تا با بیان برخی از افسانه های مشهور در باور عموم، به ریشه شناسی این افسانه ها بپردازیم. افسانه ها در هر قوم و قومیتی وجود داشته اند و ریشه ی انرا می‌توان در فرهنگ عمومی آن قوم پیدا کرد. زبان افسانه ها معمولا ساده و گیراست، به همین دلیل شنودگان و خوانندگان زیادی را از سراسر جهان به خود جذب می‌کند. بسیاری از باور های مردم درباره ی مسائل مختلف اعم از مباحث مربوط به علوم تجربی مثل علم پزشکی و یا علوم دینی و اعتقادات، ریشه در خرافات دارد که البته همین خرافات تاثیر زیادی بر تصمیم گیری های انها در زندگی‌شان دارد. افسانه ها و داستان ها در جهان ادبیات، زمان معینی از لحاظ شروع و پایان ندارند و دلیل همه گیری این افسانه ها می‌تواند بخاطر نقل گفتاری و نوشتاری انها در سطح وسیع باشد. افسانه ها در طول تاریخ از گزند یورش های نظامی، فرهنگی و فکری جان سالم به در برده‌اند، گرچه ممکن است دچار تحریفات شده باشند اما با دقت بر بن‌مایه ی این افسانه ها می‌توانیم بفهمیم که این افسانه ها دارای انسجام و نظم واحدی هستند و همین مسئله تاثیر زیادی بر زنده ماندن افسانه و قصه در طول ادوار مختلف داشته است.در فارسی میانه به افسانه، afsân گفته می‌شد. به معنای داستان خیالی که ساری و رایج بوده باشد و احیانا راست پنداشته شود. افسانه ها ممکن است واقعی و درباره ی سرگذشت یک شخص یا مکان خاص باشد و یا ممکن است بی پایه و اساس و خیالی باشد. گاهی در تعریف متخصصان از افسانه اشکالاتی وجود دارد. یعنی بعضاً با متونی مواجه می‌شویم که نویسنده به‌جای قصه از تمثیل اسفاده کرده و به‌جای تمثیل از حکایت استفاده کرده و یا به جای حکایت از افسانه استفاده کرده. این واژگان در عین شباهت هایی که باهم دارند، از لحاظ مفهوم و کاربرد، دارای تفاوت هایی نیز هستند که بسیار حائز اهمیت است. اگر افسانه و داستان قدیمی ترین اثر و کهن ترین تراوش دستگاه ذهنی بشر نباشد، جزوی از کهن ترین آثاری‌ست که از اندیشه و تخیل بشر بر جای مانده است (محجوب، 1382: 121).افسانه قرن ها پیش از آغاز زندگانی تاریخی بشر پدیدآمده است. از همین رو تنها روزنه ی نورانی و پرتو روشنگری‌ست که به تاریکخانه ی قرون و اعصار قبل از تاریخ می‌تابد. پی بردن به آداب و رسوم و سنن و عقاید دینی و اجتماع اقوام و قبایل ماقبل تاریخ، روانشناسی تیره های باستانی و اطلاع یافتن از آرمان ها و تمایلات این اقوام، تنها از  راه مطالعه ی افسانه های کهن آنان میسر است. همچنین مطالعه ی افسانه ها و تطبیق و سنجش افسانه های مشابه اقوام مختلف با یکدیگر، تنها اماره و قرینه ای‌ست که از مراوده ی مستقیم یا غیر مستقیم آنان با یکدیگر در دوران های بسیار کهن پرده بر می‌دارد (همان، 124).برخی از افسانه ها بخاطر ترمیم روحیه ی یک قوم در پی شکست خوردن در یک جنگ سروده می‌شد. در این مواقع نویسنده سعی می‌کرد تا با تزریق مفاهیم مرتبط با صبر و استقامت و بردباری و ایمان، این مفاهیم را دوباره در باور عموم زنده کند و مانع از شکست روحی و روانی مردم شود. همانطور که گفتیم، برخی افسانه ها جنبه ی تعلیمی دارند. همه ما می‌دانیم که ظلم ستیزی و مبارزه با حاکمان مستبد، امری ضروری‌ست. پس اگر کسی بخواهد این مسئله را به ما گوش‌زد کند، آنچنان جذابیتی برای‌ما ندارد. بنابراین در این لحظه نویسنده سعی‌می‌کند تا با تکیه بر افسانه سرایی، این موضوع را به ما بیاموزد به طوری که از شنیدن آن مکدر نشویم. از نمونه های موفق این امر می‌توان به افسانه ی کاوه ی آهنگر که در شاهنامه ی فردوسی به آن پرداخته شده، اشاره کرد.افسانه چیستدر كتاب «افسانه‌های دری»، افسانه چنین تعریف شده است: «نقل‌ها و قصه‌های اجتماعی، معیشتی، هجوی، عشقی، عبرت‌انگیز و پند‌آموز، كه درباره ی انسانهای گوناگون، حیوانات، مخلوقات خیالی (به مانند دیو، پری، اژدها) و نیز سحر و جادو و دیگر واقعه‌ها و حوادث سرگذشتی، كه با خیال بدیع به حیث اندیشه‌های رنگین و عجیب و غریب بیان گردند و با خیالات دل‌انگیز، رحم و شفقت، شادی و سرور و بدیها (چون نفرت و عداوت) را بیدار كنند، افسانه نامیده می‌شوند. نظامی نیز در کتاب هفت پیکر خود به بیان برخی افسانه های مربوط به آفات دروغ و معایب اعتماد کاذب و فریب خوردن و امثالهم پرداخته که اینها نشان دهنده ی جلو‌ه‌گری مباحث مربوط به ادبیات تعلیمی در افسانه هاست و همچنین با توجه به اقبال فراوان اهل ادب و عامه ب مردم بع این کتاب می‌توانیم بفهمیم که این افسانه ها چگونه بر عامه ی مردم تاثیر می‌گذارند. میرچا الیاده دین شناس رومانیایی افسانه را چنین تعریف می‌کند: اسطوره، نقل کننده ی سرگذشت قدسی و مینوی‌ست. راوی واقعه‌ای‌ست که در زمان نخستین، زمان شگرف بدایت همه چیز رخ داده است. به بیان دیگر: افسانه حکایت می‌کند که چگونه به برکت کارهای نمایان و برجسته ی موجودات فراطبیعی یا واقعیتی پا به عرصه ی وجود نهاده است. بنابراین افسانه همیشه متضمن روایت یک خلقت است. یعنی می‌گوید چگونه چیزی پدید آمده و هستی خود را آغاز کرده است. افسانه فقط از چیزی که براستی روی داده و به تمامی پدیدار گشته، سخن می‌گوید. شخصیت های افسانه موجودات فراطبیعی اند و تنها به دلیل کارهایی که در در زمان سرآغاز همه چیز انجام داده اند، شهرت دارند. اساطیر کار خلاق آنان را باز می‌نمایند و قداست و یا فراطبیعی بودن اعمالشان را عیان می‌سازند. اما در مقابل گروهی دیگر هستند که به افسانه از سر انکار می‌نگرند. این گروه ، افسانه را یکی از الگوهای تاریخی یا سازواره ای کهنه و از کار افتاده می‌بینند که پیشرفت بشر آنرا از رده خارج کرده است. در نظر یونگ و فروید، افسانه شناسی دانشی‌ست که از فرافکنی نمادین تجربیات روانی نوع بشر به وجود امده است.افسانه های قرآنی درباور عمومقرآن،  از جمله کتبی‌ست که منبع افسانه های واقعی‌ست. از جمله ی آنان می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:-  افسانه حضرت صالح (ع) درباره ی بیرون اوردن ناقه از شکم کوه [1]- داستان حضرت ابراهیم (ع) و سرد شدن آتش بر او [2] و زنده کردن مرغ های چهارگانه به اذن خداوند متعال [3]-داستان حضرت یوسف (ع) و بینا شدن چشمان  حضرت یعقوب (ع) با پیراهن یوسف [4]-  افسانه حضرت موسی درباره ی  تبدیل عصا به اژدها،  ید بیضا،  نزول عذاب‌های متعدد جهت تنبه قوم فرعون،  شكافتن دریا، جوشیدن دوازده چشمه برای بنی اسرائیل، زنده شدن مقتول بنی‌اسرائیل، ابر‌های سایبان ، نزول منّ و سلوی،  قرار گرفتن کوه طور بالای سر بنی‌اسرائیل [5]- افسانه حضرت داوود درباره ی تسخیر باد، دانستن زبان پرندگان، نرم بودن آهن در دست او [6]- افسانه حضرت سلیمان (ع) درباره ی دانستن زبان حیوانات، تسلط بر جنیان و شیاطین، سخن گفتن با مورچه، چشمه ی مس [7] افسانه ی حضرت عیسی (ع) درباره ی نحوه ی ولادت ایشان، تکلم در گهواره، شفای کور مادرزاد، زنده کردن مردگان، اخبار از غیب، نزول غذای آسمانی [8]- افسانه ی حضرت محمد (ص) درباره ی شق القمر، ردالشمس، جاری شدن آب از بین انگشتان، بارش شدید باران به دعای پیتابر، تسبیح گفتن دانه های سنگ در دستان پیامبر و...  [9]افسانه های عامه در باور کودکان و تاثیر آنها در کودککودکان با شنیدن افسانه های عامیانه با فراز و نشیب های زندگی اشنا شده و با شناخت مفاهیم متضاد مثل خوب و بد یا زشت و زیبا یا درست و غلط، می‌توانند راه درست زندگی را کشف کنند و ظبق این الگوهای اولیه، پا در مسیر زندگی مستقل خود بگذارند. آموزه های تعلیمی در سنین کودکی اگر به شکل نمایش، قصه، افسانه و یا... باشد موجب نقش بستن این مفاهیم در ضمیر ناخودآگاه کودک می‌شود و کودک در مسیر زندگی خود از ایم اموزه ها استفاده می‌کند. پیرو این سخن از حضرت رسول اکرم که می‌فرماید:  «اَلْعِلمُ فی الصِّغَرِ کَالنَّقْشَ فی الْحَجَرِ»  «علم در کودکی مانند نقش بستن بر روی سنگ است».  امروزه ما بیشتر افسانه هارا خیالی می‌پنداریم اما زمانی این افسانه ها جزو باور های بنیادین مردم بوده‌اند. در بیان افسانه ها برای کودکان معمولا از عبارت هایی در آغاز و پایان استفاده می‌شود تا کودک بتواند مرز بین خیال و واقغیت را در جهان پیرامو خود بشناسد. (ر.ک: نرگس خانی، مرتضی کوکبی، 1393:  4-3) از جمله ی این عبارات می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:- قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید.- بالا رفتیم ماست بود پایین اومدیم دوغ بود، قصه ی ما دروغ بود.- بالا رفتیم دوغ بود پایین آمدیم ماست بود، قصه ی ما راست بود.برای اینکه بتوانیم کودک را با با بیان افسانه ها و قصه ها سرگرم کنیم، باید قوه ی تخیلش را به فعالیت وا داریم تا بتوانیم هیجانات اورا بشناسیم و برای حل سردرگمی هایش راه حلی بیابیم (بتلهایم 1381: 3).  البته به دلیل حساسیت روحیات کودک، باید در بیان جملات و استفاده از واژگان و مفاهیم به خوبی دقت کنیم تا اثر سوء به کودک منتقل نشود. قصه‌ها به عنوان یكی از تأثیرگذارترین روایات، بر ذهن كودكان اثر می‌گذارند. چرا كه روایات در تمام زندگی ریشه دوانده‌اند.  «مارزلف» در این باره می‌نویسد: از زمانی كه خردسال هستیم برایمان لالایی می‌خوانند و شعرهای كودكانه از بر می‌كنیم. آنگاه كه بزرگ‌تر شدیم، برایمان قصه‌های جن و پری و داستانهای دیگر خوانده می‌شود. و سرانجام، یاد می‌گیریم كه خود داستان بخوانیم. و همین داستانها و قصه‌ها، نقش پراهمیتی در زندگی‌مان ایفا می‌كنند (آسابرگر، آرتور، روایت در فرهنگ عامیانه ...، انتشارات سروش، ۱۳۸۰: ص 23). لالایی ها می‌توانند بر گرفته از افسانه یا قصه ای خاص باشند. مثلا در دوران دفاع مقدس مادرانی که از همسرانشان جدا مانده بودند برای تخلیه ناراحتی های خود از لالایی هایی با مضامین غم فراق و سردرگمی و دلتنگی و چشم به راه بودن و... اسلفاده می‌کردند که گاها این مضامین با نواهای سوزناک سر داده می‌شد. بیان رشادت های پدر و قهرمان سازی از شحصیت پدر در طول جنگ نیز از جمله افسانه هایی‌ست که برای کودکان سروده می‌شده که البته ریشه در واقعیت داشته.در گذشته پدران و مادران برای جلوگیری از شیطنت کودکان، آنهارا نهدید می‌کردند که: یک سر و دو گوش در حال امدن است که امدن او مساوی‌ست با اذیت و ازار کودکانی که شیطنت می‌کنند. یک سر و دو گوش شخصیتی بود که در تصور کودکان بسیار ترسناک و کریه المنظر بوده و وقتی اسم آنرا می‌شنیدند، به کنجی می‌نشستند. فارغ از دانستن این مسئله که، یک سر و دو گوش در واقع همان انسان است و پای هیچ موجود خارق العاده ای در میان نیست. بیان این افسانه ها که با تهدید و القای ترس و وحشت درکودکان صورت می‌گرفته، اصلا پسندیده نیست و موجب مشکلات بسیاری در کودکان در همان سن و همچنین در بزرگسالی می‌شود. از پیامد های آن می‌توان به نفرت، کابوس ها شبانه، شب ادراری و... اشاره کرد.از جمله افسانه های معروف و آموزنده برای کودکان می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:- افسانه غول چراغ جادو- جک و لوبیای سحرآمیز- افسانه اپوتینا- موش گرسنه- شیر و خرگوش- شکارچی و کبوتر- دوستی خاله خرسهو...افسانه اپوتینا را باهم بخوانیم:: روزگاری دخترکی فقیر به نام اینیا روی تخته سنگی نشسته بود و در حالی که اشک می ریخت به لباس های پاره خود فکر می کرد. لباس های دخترک آن قدر پاره بود که حتی بدن لختش دیده می شد. ناگهان چشمش به لامای کوچکی افتاد که به طرفش می آمد. از دیدن لاما گریه اش را فراموش کرد و لبخندی زد. خواست لاما را نوازش کند که ناگهان صدایی شنید. ترسید و به دور و برش نگاه کرد، اما هیچ چیز و هیچ کس را ندید. صدا گفت: «گوش کن اینیا، تا رازی را برای تو بگویم!» دخترک با تعجب گوش داد. صدا گفت: روی آن تپه که می بینی، گیاهی خاردار به نام اوپونتیا است. برو و تیغ های آن را بچین. می توانی با آنها لباس های پاره ات را بدوزی. صدا از دهان لاما می آمد و دخترک بی صدا گوش میداد. صدا دوباره گفت: اینیا دوست من، حرف های مرا باور کن و هر کاری که گفتم انجام بده. به زودی همه مردم قبیله تو از خارهای این گیاه برای دوختن لباس های پاره استفاده می کنند و همه از تو به خاطر این کار تشکر می کنند و تو همیشه در یاد آنها می مانی نترس دختر. برو. دخترک با خودش گفت: «کاش حرف های او، راست باشد».  و بعد به طرف تپه رفت. روی تپه بوته ای پر از خارهای سخت دید. کمی ترسید ولی یاد حرف های لاما افتاد و زیباترین تیغ آن را به دقت چید و با خوشحالی به طرف کلبه اش دوید و فریاد زد: «مادر، مادر. ببین چه چیز جالبی برای دوختن لباس های پاره آورده ام.  مادر اینیا، خار را از او گرفت. نگاهی به آن انداخت و نخی بلند به ته آن بست و شروع کرد به دوختن لباس های پاره. تا شب همه لباس های پاره پاره انقدر خوب دوخته شده بود که انگار لباسی نو بودند. از فردای آن روز همه مردم از خارهای گیاهی که دخترک به کمک الاما پیدا کرده بود سوزن ساختند و لباس های پاره شان را دوختند و هرگز اینها را فراموش نکردند. [10] این داستان، اعتماد کردن را به کودکان می‌آموزد و به نوعی مبانی الهامات ذهنی را به کودکان یاد می‌دهد. این داستان از جمله افسانه هایی‌ست که جنبه بین‌المللی دارد و اکثر مردم دنیا حداقل یکبار این داستان را برای کودکان خود تعریف کرده و یا خواهند کرد.افسانه های بومی محلی در باور عامه و گویش‌وران آن مناطق (با تکیه بر افسانه های گیلان)افسانه ها با توجه به موقعیت های جغرافیایی و تغییرات اقلیمی هر منطقه می‌توانند دارای تفاوت هایی نسبت به هم باشند . مثلا در گیلان بر این معتقدند که اگر برگ های درخت لیلیکی پربار باشد، زمستان پس سخت در پیش روست و مقدار بارش برف بسیار زیاد خواهد بود.پ.ن: لیلیکی، درختی است به ارتفاع 15-16 متر شاخه ها و ساقه های آن دارای تیغ های سفت سه شاخه و چند شاخه، برگ های آن دارای بریدگی بسیار است به طوری که هر برگ را به 20 -30 برگچه تقسیم می کند. هر برگچه به طول 2-3 سانتیمتر است. میوه آن دارای غلاف شبیه باقلا ولی نازک است که در داخل غلاف دانه های آن قرار گرفته است.این درخت بومی آمریکای شمالی است و در هندوستان کاشته می شود به ایران وارد شده و در برخی از باغ های کشور به عنوان درخت زینتی کاشته می شود. غلاف میوه درخت معمولا از سال 4-5 ظاهر می شود. تکثیر این درخت از طریق کشت بذر و یا دانه آن صورت می گیرد و چون دانه ها سخت است آن ها را قبلا در آب گرم برای چند ساعت خیس می کنند و پس از آن می کارند. این درخت از طریق پیوند تکثیر می شود.افسانه مربوط به برنج در گیلان«در یک افسانه ی تالشی که در اطراف پره سر تالش دولاب گیلان شنیده شده است، درباره ی پیدایش برنج آمده: گندم و برنج و عدس در آغاز برادر یکدیگر بودند و تا زمانی که این سه برادر با هم زندگی می کردند، خوش و سعادتمند بودند تا این که بر سر تقسیم یک دانه گردو با هم اختلاف پیدا کردند و سرانجام با چوب و چماق و مشت و لگد به جان هم افتادند. گندم که برادر بزرگ بود، شکمش پاره شد و برنج که برادر میانی بود، سرش شکست و برادر کوچک یعنی عدس هم زیر دست و پای برادر ها ماند و له شد، اما این سه برادر در لحظه ی مرگ از کرده ی خود پشیمان شدند، برادر بزرگ که عاقل تر از بقیه بود، از خداوند تقاضا کرد که آن ها را به صورتی درآورد که وجودشان به حال انسان ها مفید باشد و در بودنشان مردم هرگز به خاطر یک دانه ی گردو به جان هم نیفتند». [11]افسانه کوکو تی‌تی«کوکو ، افسانه دختر بچه ای یتیم در گیلان است که مادر خود را از دست می دهد و ماجراهایی را به چشم می بیند. «کوکو»، سی و دو سانتی متر قد دارد. این موجود ، دختر بچه ای یتیم است، که همه افسانه های گیلانی ها را پر کرده است. مشخصه کوکو در افسانه ها بی معرفتی است چون کوکوها جمعی با یک ماده جفت گیری و سپس ماده بیچاره را به حال خود رها می کنند. ماده بی‌خانمان و ‌آشیان، لانه پرنده‌های دیگری را انتخاب می‌کند و در هر آشیانه فقط یک تخم می‌گذارد و بعد آن پرنده‌ ناچار از تخم کوکوی ماده مراقبت می‌کند تا به دنیا بیاد. اما چرا بی‌آشیان؟ چون رسم پرنده‌ها این است که نرها برای اثبات توانایی جفت‌گیری لانه بسازند، ولی حالا وقتی چند پرنده نر با هم باشند، هر کدام به لانه سازی مشغول شود سرش کلاه رفته. تنبلی به کوکوها هم سرایت کرده. «کوکو تی‌تی» یا همان کوکوی معروف، از جمله پرندگانی است که به خاطر آواز حزن‌انگیز و موزونش در گیلان موجد افسانه‌هایی شده که از گذشته‌های دور بر سر زبان‌ مردم این دیار بوده در گیلان، روایت‌های مختلفی از این پرنده هست: بعضی‌ها این پرنده را دخترکی یتیم یا نوعروسی پاکدامن می‌دانند. «کوکو» دختر کوچکی بود که مادرش خیلی زود می‌میرد و غربت نبود مادر را هیچ چیز برایش پر نمی‌کند مگر ساعت‌هایی که همراه پدر است. چند سال مرد با دخترش سر می‌کند و خودش را از محبت یک هم‌آشیان دلخواه محروم می‌کند تا با گوش و کنایه‌ها و دلسوزی‌های دیگران، بالاخره ازدواج می‌کند و برای دخترش نامادری می‌آورد. اولین شبی که کوکو بی‌حضور و لطف محبت پدر خوابید، مادرش را در خواب دید که غمگینانه به او نگاه می‌کرد. او تا صبح چند بار از خواب پرید و بالش یادگار مادرش خیس اشک بود. کوکو هرگز از نامادری بوی مادر به مشامش نرسید و او به کوکو خیلی سخت می‌گرفت. او می‌دانست که همه چیز و دل و جان شوهرش بسته به این دخترک است. عشق به مرد که در هر دوی آنها به شکلی متفاوت وجود داشت و کامل بودن دختر کوچولو و بدتر از همه فهمیدن اجاق کوری زن، آتش حسادت به دختر را در دلش راه داد. کوکوی کوچولو، صندوقی داشت که کم‌کم جهیزیه‌اش را در آن جمع می‌کرد و کم‌کم صندوق پر از پارچه و دست‌دوزی‌ها و کاردستی‌های هنرمندانه و زیبای دختر شده بود. از دیرباز در روستاهای گیلان رسم بود که دختر باید با دوخت‌ودوز و جمع آوری جهیزیه ، ابراز سلیقه کند و برای ورود به زندگی جدید آماده شود. در دل زمستانی سیاه که کوکو برای دیدار خاله به روستای کناری رفته بود و برف راه بازگشت را بسته، نامادری مهربان مشتی از آویزه‌های نخی را در لابه‌لای لباس‌ها و بافتنی‌های صندوق کوکو گذاشت. در همان زمستان برای کوکو خواستگار آمد و قرار شد بعد از نوروز به خانه شوهر برود. روزهای آخر نامادری با کوکو خیلی مهربانی کرد و مدام مثل کوکو خیال‌پردازی می‌کرد اما با چه خیالاتی؟! دستمال را نامادری به سر «کوکو» بست، حلقه زرین را عمه داماد در انگشتش کرد و این شکل جشن نامزدی برگزار شد. صبح بعد وقتی کوکو خواست دستمال سر را در صندوق بگذارد، نامادری صدای زوزه مانند دردناکی از بالاخانه شنید. وقتی رسید دید کوکو موپریشان و چهره خراشیده وسط اتاق مچاله شده و نشسته. همه چیزهای صندوق در گوشه و کنار اتاق پخش بود و بوی ناک و خزه و خیسی همه جا پر شده بود. دختر که حاصل سال‌ها تلاش و امیدواری را که با آن همه آرزو و خوش‌خیالی، کشیده بود بر باد رفته می‌دید از خدا خواست که او را از این رنج و از این سرافکندگی و از این زندگی خالی از امید، خلاص کند. هنوز نامادری کامل وارد اتاق نشده بود که کوکوی قصه ما پیچ‌وتابی خورد و لحظه‌ای بعد به صورت پرنده‌ای زیبا و دوست‌داشتنی درآمد و پروازکنان به بالای درخت نارون همسایه رفت و در حالی که صدایش روشن و دلنشین اما دردناک بود، شروع به خواندن کرد: «کوکو، بسوج؛ کوکو، ببیج؛ کوکو، بنال» «کوکو، بسوز؛ کوکو، برشته‌شو؛ کوکو، بنال» کوکو پر و بالی زد و به سوی جنگل انبوه و بی‌برگ روستا در آن زمستان سرد و غم‌گرفته پرواز کرد و ناپدید شد». [همان].افسانه شال ترس مامد (محمد)شال ترس مامد ( محمد نامی که از شغال می ترسد )  دل شیر داشت ، به جای یک زن دو زن داشت ، هر دو قوی هیکل ، بلند بالا و پر صولت . با این همه شال ترس محمد از شغال می ترسید . تا شغال را می دید دست و پایش را گم می کرد و به تته پته می افتاد و پیش از آن که شغال مرغ یا خروسی را بگیرد خودش به لانه مرغ ها می رفت و یک مرغ یا خروس می گرفت و به شغال می داد . زن ها از این که هر شب یکی از مرغ ها یا خروس ها کم می شود ناراحت بودند تا اینکه بالاخره کشیک گذاشتند ببینند چه حیوانی می آید آن ها را می خورد  که می بینند ای عجب شال ترس محمد خودش این کار را می کند . دوتایی می افتند به جان شوهرشان و حسابی او را می زنند و می گویند : ترسوی بی عرضه حق نداری دیگر پا توی این خانه بگذاری و بیرونش می کنند . شال ترس محمد بیچاره ، تنها و بی کس راه می افتد اما قبل از این که حرکت کند یک تفنگ و یک تبر و یک « ویریس » ( طنابی که از ساقه لی نوعی گیاه آبزی می بافند )   هم بر می دارد . می رود و می رود تا به جنگلی می رسد . نوری او را به طرف خود می کشد جلو می رود می بیند کلبه ای است می گوید بادا باد امشب را این جا می مانم تا صبح چه پیش آید . سلامی می کند و وارد می شود اما به جای آدمیزاد سه غول می بیند که کنار هم نشسته اند و دارند شام می خورند . غول بزرگ می گوید : به به عجب لقمه ای سر سفره ما آمده . شال ترس محمد می گوید:  من لقمه هستم یا شما . سه شرط با شما می گذارم اگر شما بردید مرا بخورید اگر من بردم هرسه تای شما را می خورم . غول ها قبول می کنند . شال ترس محمد رو به یکی از غول ها می کند و می گوید من کنار دیوارمی مانم تو با تمام قدرت به من مشت بزن . غول با تمام قدرت مشتی حواله او  می کند ، اما شال ترس محمد خود را کنار می کشد و دست غول محکم به دیوار می خورد و فغانش به آسمان می رود . نوبت غول می رسد که کنار دیوار بماند شال ترس محمد با تبر محکم به شانه او می زند باز فغان غول به آسمان می رود و می گوید عجب مشتی داری . سال ترس محمد می گوید حالا کجایش را دیدی این مشت من نبود « کچله انگشت » ( انگشت کوچک ) من بود . شال ترس محمد شرط دوم را پیش می کشد و می گوید بیا هریک موهای بدنمان را اندازه بگیریم  مال هر کس درازتر بود آن برنده است . غول ها قبول می کنند و هریک تار مویی از بدنشان را که فکر می کردند بلندتر است کشیدند . سه تا با هم شد سه ذرع . شال ترس محمد دست برد و «ویریس» را در آورد به تنهایی شد هفت ذرع ومسابقه را برد . یکی از غول ها گفت این بار شرط را ما می گذاریم . شال ترس محمد گفت عیبی ندارد غول گفت هر یک تیری در می کنیم هر کدام صدای بلندتری داشت آن برنده است . شال ترس محمد قبول کرد . غول بزرگ خم شد و یک تیری در کرد که صدای مهیبی در اطاق پیچید ، بلافاصله شال ترس محمد خم شد و تیری از تفنگ خالی کرد که هم صدایش بلندتر بود هم آتش به همراه داشت . غول ها یک دیگر را نگاه کردند و هرسه قبول کردند که شال ترس محمد برنده است و به قدرت او ایمان آوردند . از ترس پذیرایی مفصل و شاهانه ای از او کردند . برایش رختخواب پهن کردند ودست به سینه پشت اطاق او ایستادند. شال ترس محمد فکر کرد با این همه اگر احتیاط کند بهتر است . از رختخواب بیرون آمد و تنه درختی را به جای خود گذاشت و خودش رفت با رف نشست . از قضا نیمه شب غول ها آمدند و به جان رختخواب افتادند و به قصد کشت اینقدر زدند و زدند که عرق کردند .صبح شد شال ترس محمد آمد بیرون و بدنش را خاراند . غول ها پرسیدند چرا خودت را می خارانی ؟ گفت دیشب چندتا « سوبول » ( کک، حشره معروف )  مزاحم مرا گزیدند بدنم کمی می خارد . غول ها با خود گفتند این همه کتکش زدیم تازه می گوید چند تا سوبول مرا گزیده اند . شال ترس محمد گفت خوب حالا برویم سر قرارمان . دیوها پرسیدند قرارمان چه بود ؟ شال ترس محمد گفت باید شما را بخورم . غول ها آه و ناله می کنند و می گویند ما هرچه گنج داریم به تو می دهیم ما را نخور . شال ترس محمد قبول می کند . هر یک از غول ها یک کیسه پر طلا بر می دارد و جلوی او می گذارد . شال ترس محمد می گوید تو حمال صدا بزنید این ها را تا خانه ام بیاورند . غول بزرگ به دو غول دیگر دستور می دهد کیسه ها را ببرند . شال ترس محمد در جلو و آن ها از پشتش می روند  تا به خانه می رسند . شال ترس محمد از ترس زن ها یش زودتر به خانه می رود و آرام به آن ها حالی می کند که داستان از چه قرار است . بعد به آن ها یاد می دهد که من غول ها را داخل اطاق می آورم . شما بروید کیسه ها را خالی کنید و به جایش  «کلوش » ( کاه برنج )  پر کنید . من سر شما داد می کشم کیسه ها را خالی کردید ؟ شما بگویید نه الان می بریم و کیسه های کلوش را با یک انگشت بگیرید ببرید خالی کنید. زن ها از شجاعت شال ترس محمد خوششان می آید و چشم چشم می گویند . شال ترس محمد می آید و رو به غول ها می کند و می گوید می خواستم شما را مرخص کنم ولی زن هایم می گویند خوب نیست باید به حمال ها چای بدهیم . چای حاضر می شود . شال ترس محمد توی استکان غول ها فلفل میریزد و توی استکان خودش شکر و فورا سر می کشد و می خورد . دیوها هم چنین می کنند و به آخ و واخ و سرفه می افتند و در دل به قدرت شال ترس محمد عبطه می خورند . شال ترس محمد سر زنهایش داد می کشد کیسه ها را خالی کردید یا نه ؟ زن ها می گویند نه الان خالی می کنیم و بعد کیسه های پر از کلوش را با یک دست و به سرعت می آورند و از کنار غول ها رد می شوند وپشت خانه خالی می کنند و کیسه خالی شده را به غول ها می دهند . غول ها با خود می گویند کسه های به آن سنگینی را مردیم تا این جا کشیدیم زن های شال ترس محمد عجب پهلوانی هستند . ممکن است همین حالا به جان ما بیافتند و ما را بخورند . این بود که هرچه زودتر پا شدند خداحافظی کردند و رفتند .هنوز خیلی دور نشده بودند که شغال به آن ها برخورد وقتی ماجرا را از دهان غول ها شنید گفت : شال ترس محمد غلط کرده این بلا را سر شما آورده است بیایید برویم ببینید چه طور از من می ترسد . اما شغال « رز داری » ( درخت انگور که در گیلان پیچنده و بالا رونده است )  می گیرد وبه زور یک سر آن را گردن خود می اندازد و سر دیگر آن را به کمر غول ها می اندازد . خودش جلو ، غول ها عقب به طرف خانه شال ترس محمد حرکت می کنند .شال ترس محمد از بالا « تلار » ( ایوان بالای خانه روستایی) خانه اش می بیند شغال داردمی آید و غول ها هم دنبالش . چاره ای می اندیشد ؛ از ترس همان جا نشسته با صدای لرزانی می گوید آقا شغال تو که پارسال سه تا قربانی  آوردی چطور امسال دو قربانی آوردی ؟ غول ها تا این حرف را شنیدند از ترس جان ، هر کدام به سمتی فرار کردند « رز دار » به گردن شغال گره خورد و جدا شد و شغال بیچاره در دم جان سپرد . شال ترس محمد هم از دست او راحت شد .[همان]افسانه آل در گیلانآل که آنرا دشمن زن زائو می دانند در میان گیلکان خصوصا آنهایی که کهنسالترند بسیار رایج است . آل موجودی است خیالی و وحشی که در تنهایی ، به خصوص در هنگام شب انسان را تهدید می کند . به عقیده ی مردم اشکور در شبهای اول زایمان اگر زن تنها باشد از وجود وی در امان نیست. آل را زنی بلند بالا با موهای بلند و در هم پیچیده می دانند که تا پشت پا موهایش آویزان است . فاقد بینی و دارای پستان های بلند است و غالباً بصورت زن همسایه وارد خانه می شود و از قرآن و هر شی ء فلزی میترسد .آل یا زائوترسان موجودی خیالی-افسانه‌ای است. در باور عامه، موجودی است که اگر زن تازه‌زا را تنها بگذارند، سراغش می‌آید و بدو آزار یا آسیب می‌رساند. آل یک گونه از موجودات اهریمنی در باور مردمان قفقاز، ایران، آسیای میانه و بخش‌هایی از جنوب روسیه است. در باورهای سنتی، نقش آلها در تولید مثل انسانهاست بهین دلیل آنها را اهریمن وضع حمل یا زایمان می‌دانند.همانطور که قبلا گفتم مردم کاسپین و قفقاز از نظر فرهنگی و نژادی بسیار بهم نزدیک هستند و افسانه ی آل نیز نشان دهنده ی این اشتراک فرهنگی بین مردم ما و مردم قفقاز است. آلها در مناطق گوناگون دارای نامهای مختلفی هستند مثلاً در ارمنستان به «آلک»، در میان کردها به «اُل»، در افغانستان و تاجیکستان به «هال» یا «خال»، در کشورهای ترک‌زبان آسیای میانه به «آلباستی» یا «آلماستی» و در میان مردم کشمیر و بدخشان به «هالماستی» معروفند. در فرهنگ بختیاری‌ها هم وجود آلها با عبارات رایجی مانند «آل برده» و «الهی آل ببردت» به چشم می‌خورد. در روایات ارمنی، آلها قلب و شش زن درحال زایمان، زن آبستن و زنی تازه زایمان کرده (زائو) را می‌دزدند وسبب مرگ او می‌شوند. آنها همچنین با آسیب رساندن به جنین در زهدان مادر سبب سقط جنین می‌شوند. آلها نوزادان زیر چهل روز را دزدیده و اقدام به تعویض آنها با بچه خود یا بچه جن می‌کنند. (مانند الفها در باورهای ژرمنی). در برخی منابع گفته شده آل ها نیز مانند انسانها داری دو جنس زن و مرد هستند اما در بیشتر منابع آل ها را فقط زن می دانند».ماهیت وجودی آلها«در بسیاری از منابع خبر از وجود قومیت هایی با ماهیت انسانی گزارش گردیده که دلالت بر وجود جماعتی از زنانی دارد که در دوران هایی زندگانی بر مبنای وحشی زیستی و غارت گری دارد که با نام آل شناخته میشده اند.در این منابع ، محل سکونت اصلی آلها ، جلگه های بین رودخانه دون و دریای سیاه تا سرزمین قفقاز و آتروپاتن قدیم درج شده است. در برخی منابع از زنانی جنگ جو و سرکش به نام آمازون یاد کرده‌اند که تقریباً در همان منطقه سکونت داشتند. در کتاب مشیرالدوله آمده است : &quot; زنان آمازون در جلگه ای موسوم به تمیس سیر در کنار ترمودون سکنی داشتند و ملکه این مردم تالس تریس نام ، بر تمامی مردمانی که از کوه های قفقاز تا رود فازریون کنونی منتشر بودند ،سلطنت میکرد.&quot; داستان زنان آمازون بسیار مفصل و خواندنی است. نویسندگان پیش از میلاد اغلب در آثار خود از آن ها یاد کرده‌اند. نوشته های آن ها گویای آن است که آمازون ها گروهی از آل ها بوده‌اند و صرفاً به دلیل این که یک پستان داشتند (به شوند اینکه با دست راست تیراندازی کنند پستان راست را میسوزاندند) از سوی یونانی ها موسوم به صفت آمازون شدند که طبعاً در بین آریایی ها به همان نام اصلی ، یعنی آل نامیده می شدند. این زنان جنگاور و مهیب ، در تاخت و تاز ، جنگ ها و آوارگی های قوم خود یعنی آلان یا آل سهیم بودند. و بعید نیست که دسته های انبوهی از آن ها به جنوب قفقاز سرازیر شده و بدواً و مدت ها به صورت مهاجرانی آواره تا به کادوسیه و آتروپاتن رسیده و در آن جاها زندگی کرده‌اند و بعدها در نتیجه تصادماتی با بومیان ، سرکوب و طرد شده‌اند اما تهاجمات پنهانی و جنگ و گریزهایشان شاید به حکم قانون نزاع بقا ادامه یافته و تدریجاً چهره ای افسانه ای یافته‌اند. از این رو محتمل است که (آله ژن = زن آل) افسانه ها ، همان زن های آل تاریخی باشند که یونانی ها آن ها را آمازون خوانده‌اند. در برخی منابع مطالبی آمده که نسان می دهد زنان آل را ساورومات نیز نامیده‌اند. دیاکونوف می نویسد ، &quot;ساورومات ها قومی بودند که زنان بر آن حکومت می کردند و کاهنان و جنگاورانشان زنان بودند.&quot; این زنان سلحشور یعنی ساورومات را هرودوت از بازماندگان آمازون ها می دانسته».چگونگی راه‌یابی آلهای تاریخی قفقاز به افسانه ها«اکنون باید دید که آلهای یاد شده به صورت موجوداتی اسرار آمیز که همیشه در خفا و کمین هستند ، چگونه وارد زندگی و فرهنگ برخی قوم ها بخصوص اقوام شمال غرب فلات ایران و بسیاری مناطق دیگر شده‌اند. آل تاریخی که دست کم از دوران مادها تا یورش مغولان گوشه ی پر ماجرایی از تاریخ جوامع ماوراء قفقاز را اشغال کرده‌اند ، بارها به سرزمین های جنوبی سرازیر شده‌اند (گاه با تاخت و تاز و غارت و گاه نیز به عنوان آواره و پناهنده) زیستن به صورت مخفی و مخوف ، در حاشیه ی زندگی اهالی ، بیشتر موافق وضعیت اخیر یعنی آوارگی و از هم پاشیدگی زندگیشان میباشد.در این بین این آلهای آواره و اکثراً مونث در کوره بیابان ها و جنگل ها به صورت مخفیانه زندگی کردند که در این گذر با چهره هایی نا خوشایند و ژولیده از غارت های شبانه روستاها و دیر ها گذران زندگی میکردند. مهمترین شاخصه این نوع زندگیه تنها و بی همسری ، رو آوردن به دختر بچه دزدی در بسیاری روایات است که در این داستان ها آورده شده این زنان حتی به زنان باردار حمله ور گردیده و نوزاد در جنین مادران را به طرز وحشیانه ای از رحم خارج کرده و میرباییدند. و اینکه برای این آلان فقط فرزند مونث ارزش داشته و فرزند ذکور را از بین میبردند ، شاید بر این مبنا باشد که نژادی و جنسی از خود را فقط مورد قبول داشتند و دختر بچه ها را در نزد خود و به رسم خود پرورش میدادند. در برخی منابع نخستین یورش آلان ها به صفحات جنوب قفقاز و ارس که شرح آن در نوشته ها آمده است ، بار اول در حدود 75 م در عهد پادشاهی بلاش اول و بار دوم در سال 130 م در زمان پادشاهی بلاش دوم ، رخ داده است و در مواردی بسیار در دوران های دیگر به سرزمین ایران به صورت پراکنده حمله ور شده و یا مهاجرت کرده‌اند». [12]نمونه هایی دیگر از افسانه ها در باور عموم مردمنمونه های دیگری از افسانه ها وجود دارند که برخی مردم برآن معتقدند، گرچه ممکن است فلسفه و ماهیت آنرا ندانند اما به دلیل نقل شفاهی و سینه به سینه، خود را مقید بر حفظ اعتقاد خود می‌دانند. مثلا می‌گویند: اگر کف دستت به خارش بیوفتد، یعنی به زودی پول زیادی به دست خواهی آورد. یا مثلا می‌گویند اگر گوش‌ات بخارد یعنی کسی درحال غیبت کردن درباره ی توست و یا اگر دماغت بخارد یعنی مهمان در راه امدن به خانه ی توست. از افسانه های مشهور و معروف دیگری که می‌توان به آن اشاره کرد؛ افسانه گنج قارون است. می‌گویند اگر به‌طور ناگهان صدای سوت مانندی در گوش خود حس کردی، یعنی گنج قارون در همان لحظه در زیر زمین و از زیر پای تو گذشته است. پ.ن: برخی معتقدند که قارون با گنجش در زیر زمین درحال حرکت اند و به نوعی در زیر زمین حبس شده اند. این افسانه ها به کسب و کارها نیز وارد شده. به عنوان مثال پارچه فروش ها معتقدند که اگر طاقه ی پارچه در مغازه به زمین بیوفتد، یعنی مشتری های آن طاقه در حال رسیدن و خریدن آن هستند. و یا کوبیدن نعل اسب بر سردر مغازه. چون معتقدند موجب افزایش روزی و جذب مشتری و خوش شانسی می‌شود. همانطور که قبل تر گفته شد، بسیاری از این نماد ها و باورها، با خرافات درآمیخته شده اند و مبنای علمی ندارند.معروف ترین افسانه های ایران و جهاناز معروف ترین افسانه های باقی مانده از قدیم می‌توان به افسانه سومری گیل گمش که متعلق به 1400 سال پیش از میلاد مسیح است اشاره کنیم.  هومر حماسه های خودرا ششصد سال پیش از میلاد نوشت و افسانه ازوپ به شش قرن پیش از میلاد می‌رسد که متفاوت با مجموعه کنونی افسانه های ازوپس منسوب به پلانود کشیش قرن چهارده میلادی است (معین، 1360، ج5، صفحه 129) از دیگر داستان های معروف ایران که البته اصل هندی دارد و امروزه جنبه ی بین المللی دارد، می‌شود به هزار و یک شب اشاره کرد. این کتاب که برخی معتقدند متناسب با سبک هزار افسان نوشته شده، دارای افسانه های بسیار شیرینی‌ست که عامه ی مردم از خواندن آن لذت می‌برند.نتیجه گیریبا بررسی ساختار و بافتار افسانه ها می‌توانیم به این نتیجه برسیم که این افسانه ها ریشه در باور و فرهنگ غنی یک ملت یا یک قوم دارد و اکثر این افسانه ها به صورت سینه به سینه منتقل شده و ریشه در تدبیات شفاهی دارد. گرچه بعضا ردپای این افسانه ها در کتب مختلف هم به چشم می‌خورد.  این افسانه ها با توجه به تنوع و جابجایی محیط جغرافیایی و شرایط اقلیمی دچار تغییراتی در نقاط مختلف جهان می‌شوند که همین تغییرات سبب پدیدآمدن حکایات متعدد و متنوعی شده که در نوع خود جالب توجه است. افسانه هایی که روایت می‌شده منطبق با احتیاجات روحی، روانی، فرهنگی و اجتماعی بوده و هرچقدر که سطح سواد در منطقه ای پایین تر بود، افسانه ها با بیشتر با خرافات درآمیخته بودند. مضامین مورد بحث در افسانه منطبق بر گویش و زبان عامه ی مردم بوده و همین مسئله موجب رواج یافتن افسانه ها در کوچه و بازار و ومکتب و منزل گردیده است. اغلب افسانه ها توسط یک راوی یا دانای کل بیان می‌شده و اغلب در بطن خود دارای ساختار منسجم  و واحدی هستند. مثلا یار و حامی شخصیت مثبت داستان و دشمن شخصیت منفی داستان هستند. بیشتر افسانه ها ریشه در تخیلات دارند اما افسانه یا داستان هایی وجود دارند که ریشه در واقعیت داشته باشند.منابع سوره انبیاء، آیه 68 و 69. سوره بقره، آيه 260. يوسف، آيه 93.معجزات حضرت موسی (ع)، ویکی اهل بیت. سوره سباء آیه 10 و 11، سوره انبیاء، آیه 79 و 80. بیومی مهران، دراسات تاريخية من القرآن الكريم، ج‏3، ص97 تا 105.معجزات حضرت عیسی(ع)، ویکی اهل بیت.معجزات پیامبر(ص)، ویکی شیعه.9.     https://sorsore.com/story-افسانه-اپوتینا/10.  http://javadgss.blogfa.com/post/23411.  https://gilantabligh.com/منو-اطلاعات-گيلان/1976-افسانه-هاي-گيلكي.html12.   محجوب، محمدجعفر، (1382). ادبیات عامیانه ایران: مجموعه مقالات درباره افسانه ها و اداب و رسوم مردم ایران. ج1. تهران: چشمه.13.  پژوهش زبان های خارجی، شماره 18، پائیز 1383، ص 38- 2714.  خانی، نرگس، کوکبی، مرتضی، (1393)، مقاله بالاخره افسانه چیست؟. ص 37 – 5215.  آسابرگر، آرتور، روایت در فرهنگ عامیانه ...، انتشارات سروش، (1380): ص 23پژوهشگر: فرزین حیرتی مقدم   </description>
                <category>فرزین حیرتی مقدم</category>
                <author>فرزین حیرتی مقدم</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 17:40:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چکیده ای از پنج مقاله پیرامون آثار عطار نیشابوری</title>
                <link>https://virgool.io/@Takhalloss/%DA%86%DA%A9%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1-%D8%B9%D8%B7%D8%A7%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B1%DB%8C-phekbvet3nku</link>
                <description>مقدمهدر این متن سعی داریم تا با خلاصه کردن پنج مقاله پیرامون آثار عطار نیشابوری، به بررسی نقش مفاهیمی چون زبان، مکتب اعتراض، توبه و ابلیس در جهان بینی عطار بپردازیم. بی شک این مفاهیم درطول ادوار مختف مورد توجه بسیاری از اندیشمندان، فلاسفه، اهل ادب و اهل قلم بوده است. همچنین برخی از این مفاهیم، خصوصا مبحث زبان، مورد توجه بسیاری از بلاغیون و منتقدان نیز بوده است. زبان اثار عطار بسیار دلنشین و گیراست. تو مفتهیم و اموزه های عرفانی و وحیانی را به گونه ای ساده و دلنشین بیان می‌کند که خواننده مجذوب و مسحور قلم و سبک او می‌شود. عطار نیشابوری با توجه به اینکه اثار گران‌سنگی به فرهنگ و ادبیات ایران عطا کرده، دیدگاه خاصی نسبت به مسائل پیرامون خود بالاخص مسائل عرفانی داشته و این مسائل را با جهان بینی خاص خود همراه با سوز بیان کرده که دلنشینی اثار اورا دو چندان می‌کند. مفاهیمی مانند ابلیس که در گفتمان ادبیات اسلامی در ملل مختلف به طرد یا دفاع از او پرداخته اند، ویا مفهوم توبه که در علوم اسلامی بسیار به آن پرداخته شده، در اثار عطار، ردای ادبیات تعلیمی را به تن کرده و سعی دارد مخاطب را با جنبه های مختلف این موضوعات اشنا کند. مکتب و مبحث اعتراض نیز بخش قابل توجهی از آثار عطار، بالاخص مثنوی اورا دربرگرفته و با توجه به اینکه مسئله ی نقد و اعتراض پیشینه ی بلند بالایی در گفتمان اسلام دارد، در اثار عطار نیز نمود پیدا می‌کند و هیچکس از خنجر تیزبینی و اعتراض عطار جان سالم به در نمی‌برد که این نشان دهنده ی دقت و توجه عطار نسبت به اوضاع جامعه از لحاظ حاکمیتی، فرهنگی و... در زمان خود اوست.زبان از دیدگاه عطار:زبان مهم ترین وسیله ی ارتباطی بین انسان هاست. هرچند از نظر پژوهشگران حوزه علوم رفتاری، 70 درصد ارتباط انسان ها از طریق کانال غیر کلامی مانند زبان بدن برقرار می‌شود، اما همواره در ارتباط بین اشخاص، زبان کاربرد ویژه تری دارد و از مقوله های مورد بحث هر مکتب و گفتمانی بوده است. شاعران، نویسندگان، بازیگران، گویندگان، مجریان و... برای بیان احساس خود و انتقال این احساس با دیگران از زبان استفاده می‌کنند. این مسئله در نظر عطار هم حائز اهمیت است. زبان در مفهوم عام خویش عبارت است از: «هر گونه نشانه ای که به وسیله آن، زنده ای بتواند حالات یا معانی موجود در ذهن خودرا به ذهن موجود زنده ی دیگر انتقال دهد». (ناتل خانلری، 1350: ج1، 15). عطار نیشابوری در مثنوی های خود بیشتر از کلمه ی &quot;زفان&quot; استفاده کرده و تنها در دیوان اوست که می‌بینیم کلمه بسامد کلمه ی &quot;زبان&quot; از زفان&quot; بیشتر است. عطار، زبان را موهبتی خدادای می‌داند که در جهت ارتباط خالق با مخلوق و یا ارتباط مخلوق با خالق به انسان عطا شده است. مثلا در شاهد شعر های زیر می‌بینیم که عطار پیوند صفت کلیم با حضرت موسی و سخنوری حضرت محمد (ص) در شب معراج را، از اهمیت بارز سخن و زبان می‌داند و معتقد است که خداوند خواسته از طریق این نشانه ها به انسان ها بفهماند که زبان دارای جایگاه والایی در نزد اوست.سخن از حق تعالی منزل آمد / که فخر انبیای مرسل آمداگر موسی کلیم روزگار است / کلیم اورا کلام کردگار استمحمد نیز کو مقصود کن بود / شب معراج سلطلن از سخن بود(الهی نامه: 25)بررسی چونگی ارتباط زبانی خالق و مخلوق و اشارات عطار به این مسئله:خداوند به چند صورت با بندگان خود ارتباط برقرار می‌کند و بندگان نیز از طریق راه هایی این ارتباط را برقرار خواهند کرد. ریشه ی تمام این ارتباط ها بر پایه ی زبان است.1. به طور مستقیم (چه به صورت وحی بر انبیا از طریق کلام الهی و چه از طریق حدیث نبوی)خالق آفاق من فوق الحجاب / کرد با داود پیغامبر خطاب (منطق الطیر: 174)حق تعالی گفت: هست او دل سیاه / می نداند زان غلط کرده‌ست راه (همان:103)2. بدون کلام و به صورت القاء:بی زفان آمد از ان حضرت خطاب، کآینه است این حضرت چون آفتابهرکه آید خویشتن بیند درو، جان و تن هم جان و تن بیند درو  (همان: 235)3. مامور شدن هاتفی در جهت انتقال پیام خدا:هاتفی گفتا کزین کار آگهیم / خود کشیم و خود دیشتان می‌دهیم (منطق الطیر: 146)4. ارتباط انسان با خدا و بیان خواسته ها و نیاز ها:تورا گر سوی آن درگاه راهیست / به وقت صبح خون آلود آهیستدلا آن دم دمی از خواب دم زن / به آهی حلقه‌یی را بر حرم زنبرار از سینه پرخون دمی پاک / که بسیاری دمد صبح و تو در خاکزفان بگشای با حق راز می‌گوی / غم دیرینه ی دل باز می‌گوی(اسرار نامه: 172 و 173)در دیگر ابیات و اثار عطار می‌توانیم ببینیم که عطار درباره ی ارتباط انسان با خدا و درخواست از او در جهت بخشش گناهان نیز صحبت کرده است و همچنین در باره ی ارتباط زبان و مسئولیت نیز سخن گفته. مثلا در قسمتی از اشعارش‌ درباره ی برباد دادن سر سبز توسط زبان سرخ سخن گفته است.تا زبان سرخ دارد ساکنی / تو به سرسبزی نشسته ایمنی  (مصیبت نامه: 371)از نظر عطار، سخن گفتن انسان با موحودات که در سوره نمل به آن اشاره شده، (داستان سخن گفتن حضرت سلیمان با موجودات) از جمله مواردی‌ست که از سوی خداوند به عنوان نشانه در زمین فرستاده شده تا انسان هارا از اهمیت کارکرد زبان اشنا کند. همچنین او معتقد است که انسان با سعه صدر می‌تواند با موجودات ارتباط برقرار کند.(ر.ک: سلطانیه، 1390: 24 – 1) مکتب اعتراض در طبله ی عطار در ادوار مختلف شعر فارسی، رگه هایی از اعتراض و نقد دیده می‌شود. اعتراض و نقد معمولا با هدف سازندگی، رفع ایرادات، بیان مشکلات جامعه، روشنگری، آگاهی بخشی و... بروز پیدا می‌کند.  شاعران در هر دوره ای بازتاب دهنده ی نواقص فرهنگی، سیاسی، مدیریتی و... جامعه بوده اند و سعی کرده اند با توجه به مسئولیت اجتماعی‌شان، صدای مردم باشند و این انتقاد هارا به گوش حاکمیت زمان برسانند.  یکی از این منتقدان، عطار بوده است. همانطور که گفتیم، هیچ چیز و هیچکس از زیر شمشیر تیز و برنده ی اعتراض عطار جان سالم به در نمی‌برد. عطار درمورد لغزش مردم، حکما، پیشوایان جامعه و امامان در اشعار و اثار خود سخن گفته و حتی در برخی موارد به نظام هستی و نظام افرینش نیز خورده می‌گیرد و آنرا دارای نقص و ایراد می‌داند. اعتراض بخش قابل توجهی از مثنوی های عطار را به خود اختصاص داده و در گفتمان اسلام هم پیشینه ای تاریخی دارد. هریک از امرا و پیشوایان اسلام در دوره ی متناسب با زمان خودشان، زبان به نقد گشوده اند. عطار نیز دز زمان زیست خود، زبان اعتراض مردم مصیبت دیده ی عصر خود یعنی قرن هفتم و هشتم است. در کل، طبق تعاریفی که از ادبیات اعتراضی بیان شده، روحیه ی ظلم ستیزی و مقابله با ستم در روح و ضمیر آدمی قرار داده شده و شاعران و نویسندگان نیز با توجه به همین روحیه سعی میکردند تا در مقابل زورگویی و استبداد حاکمان زمان ایستادگی کنند. هرچند که در شعر کلاسیک، ادبیات اعتراضب به عنوان یک نوع ادبی مطرح نشده، اما شاعران همواره به این نوع ادبی اهتمام ورزیده اند. در اشعار ناصر خسرو و سنایی (یعنی در قرن 3 تا 5)، ما ای نوع ادبی را می‌بینیم تا اینکه به قرن 7 و 8 می‌رسیم. این قرن ها از دوره های درخشش ادبیات اعتراضی در ادبیات هستند. آشفتگی اوضاع زمان، استیلای مغولان و حکومت نالایقان بر ایران، زمینه را برای بروز ادبیات اعتراضی سخت کردند. با توجه به اینکه عطار شاعر مبارزی بوده در این عصر می‌زیسته، پس نتیجه می‌گیریم بروز اشعار اعتراضی در اثار او، چندان دور از ذهن و انتظار نیست.هرچند به دلیل جو خفقان زده ی حکومت آن زمان، عطار قادر نبود تا سخنان و اندیشه های خودرا به طور واضح بیان کند. بلکه سعی میکرد تا شخصیت هایی را انتخاب کند و از زبان آنها سخن بگوید و انتقاد کند. عقلای مجانین از ترکیباتی ‌ست که نمیتوان زمان مشخصی برای به وجود امدنش متصور شد اما این عقلای مجانین در اثار عطار به وفور دیده می‌شوند. در قران هم اشاراتی به این مسئله شده بعضی انسان ها دیوانه به نظر میرسند اما دیوانه نیستند و این از ویزگی های یک پیر فرزانه است. عقلای مجانین گنجینه ای ارزشمند از اگاهی و علم هستند که در زمینه های مختلف میتوان از اندیشه ها و تفکرات انها بهره برد. در زمان عطار با توجه به فضای رعب آور و خفقانی که وجود داشته، نمیتوانستند اعتراض خودرا به صورت علنی بیان کنند. بنابراین عطار سعی میکرد که غالب اعتراض های خودرا از زبان یک دیوانه بیان کند تا هم اثرگذار باشد و هم غیرمستقیم. عطار شخصیت هارا از دل داستان بیرون میکشد و به انها ظاهری دیوانه و باطنب فرزانه می‌بخشد. یعنی کاری که شمشیر نمیکند را عطار با قلم خود انجام داده است. نمونه ی این شخصیت پردازی را در حکایات بهلول میتوانیم ببینیم. روزی بهلول به پادشاه رسید و برای دفع خشکی مزاج از پادشاه چربی طلب کرد پادشاه هم برای محک زدن فهم بهلول، تکه هایی از شلغم را به وی می‌دهد. بهلول هم چندگاز بر شلغم میزند و باقی آنرا بر زمین می اندازد و میگوید، از وقتی تو پادشاه شدی، چربی هم از دمبه رفته است! نمونه هایی از اعتراض پنهان را در این متن میبینیم که با استفاده از پوشش عاقلی دیوانه مثل بهلول بیان شده.از دیگر موارد اعتراضی که در نوشته های عطار وجود دارد، می‌شود به موارد زیر اشاره کرد:انتقاد از سلاطینیکی از موارد برجسته آثار عطار، انتقاد از شاهان و حاکمان ستمگر زمان خود است. او با استفاده از ادبیات انتقادی، سعی داشته تا صدای مرم دردمند زمان خود را به گوش حاکمان برساند. او همواره فناپذیری دنیای مادی و خیالی بودن قدرت زورمندان و... را در پوشش طنز و حکایت به گوش فرمانروایان می‌رسانده است. به عنوان مثال: روزی پادشاهی به دیوانه ای می‌رسد و به او می‌گوید از من چیزی بخواه تا آنرا برآورده کنم. دیوانه می‌گوید: کاری کن که این مگس ها دست از سر من بردارند.به شه دیوانه کفت ای خفته در ناز / مگس را دار، امروزی، ز من بازکه چندان این مگس در من گزیدند / که گویی در جهان جز من ندیدند(عطار، 1386: 207)پادشاه گفت: این کار از دست من ساخته نیست، زیرا مگس ها از من فرمان نمی‌برند. دیوانه گفت: پس برو از پی کارت و از پادشاهی خودت خجالت بکشچو تو بر یک مگس فرمان نداری / برو شرمی بدار از شهریاری(همان: 209)انتقاد از نفس پرستی و غرور و بی دینی پادشاهبا توجه به کشمکش های دینی و مذهبی در زمان سلجوقیان و وزرای آنها، مذاهب چهارگانه اهل سنت رایج بود و پادشاهان عصر، تعصب خاصی به مذهب شافعی و حنفی ابراز می‌کردند. در عین حال با ظاهر سازی، دین را ملغبه ی دست خود قرار داده بودند. عطار با بیان حکایتی از بی‌دینی این امرا پرده برمی‌دارد.  او اینگونه حکایت می‌کند: روزی مرشدی خرقه ای صوفیانه پوشیده بود و از محلی می‌گذشت تا اینکه پادشاه چشمش به او افتاد و از او پرسید. تو خوب و بهتر هستی یا من؟ مرشد پاسخ داد: با اینکه تعریف از خود جایز نیست اما من برتو غلبه دارم، چرا که توانسته ام بر نفسم کنترل داشته باشم اما تو نتوانستی!نفست از تو خری بر ساخته‌ست / زانکه جانت ذوق دین نشناخته‌ست(عطار، 1383: 321)از دیگر مواردی که عطار به آنها اعتراض کرده می‌توان به موارد زیر اشاره کرد: اعتراض به ظلم وستم، اعتراض به تجمل گرایی و بی عدالتی های اجتماعی و توزیع ناعادلانه ثروت، اعتراض به عابدان و واعظان و ازهدان ریاکار، انتقاد از طبقات مختلف اجتماعی، اعتراض به مردم غافل، ریاکار، حریص و خرافه پرست، انتقاد از عمیدان و خداوند،  انتقاد از بازاریان، انتقاد از طبیبان، انتقاد از قاضیان و قضاوت های ناعادلانه از جمله مسائلی‌ست که در مکتب اعتراضی عطار دیده می‌شود.(ر.ک: سجادی راد، ذاکری، 1396: 23-2)توبه از نظر عطارسالک در اولین قدم برای تزکیه نفس، باید توبه را تجربه کند. عطار در اثار خود درباره ی مراتب و انواع توبه سخن گفته است. مثلا در مثنوی های خود درباره ی توبه ی عام و در غزل های خود درباره ی توبه ی خاص صحبت کرده است. نقش پیر در توبه، غیر قابل انکار است. عطار هم در اثار خود از پیری فرزانه سخن گفته که یاور سالکان می‌شود و آنهارا به سمت توبه سوق می‌دهد. از نظر عطار، سالکان باید مرید پیر فرزانه باشند و از راهنمایی آنان کمال استفاده را ببرند. دیدگاه عطار درباره ی توبه مانند دیدگاه های معاصرین او و پیشینیان اوست و در برخی موارد هم تعاریف بدیع و تازه ای درباره ی توبه داشته است. عطار از جمله عارفان شاعری‌ست که در مجموعه آثار منظوم خود، مبانی و اصول عرفان و تصوف را تبیین نموده است.حلم چیست از ذروه عرش آمدن / ماه و ماهی را به هم فرش آمدنتوبه چیست این جمله را برهم زدن / خیمه زین عالم بدان عالم زدن(مصیبت نامه: 43)خداوند توبه پذیر است:خداوند توبه پذیر است و هیچگاه انان را از درگاه خود نمی‌راند. در چند بیت، عطار از شخصی سخن می‌گجوید که بارها توبه ی خودرا شکسته و از توبه شرمنده است. در این حال، فرشته ی الهی چنین پیغام می‌آورد:گفت می‌گوید خداوند جهان / چون در اول توبه کردی ای فلانعفو کردم، توبه بپذیرفتمت / می‌توانستم ولی نگرفتمتبار دیگر چون شکستی توبه پاک / دادمت مهل و نگشتم خشم‌ناکور چنانست این زمان ای بی‌خبر / آرزوی تو که بازآیی دگربازآی آخر که در بگشاده‌ایم / تو غرامت کرده باز ایستاده‌ایمتوبه از توبه:عطار گاهی می‌خواهد از توبه ی خود هم توبه کند:دل دست به کافری بر آورد / وآیین قلندری بر آوردقرائی و تایبی نمی‌خواست / رندی و مقامری بر آورددین و ره ایزدی رها کرد / کیش بت آزری بر آورددر کنج نفاق سر فرو برد / سالوس و سیه گری بر آورداز توبه و زهد توبه‌ها کرد / مؤمن شد و کافری بر آوردتا دردی درد بی‌دلان خورد / صافی شد و دلبری بر آوردعطار چو بحث حال خود کرد / تلبیس و مزوری بر آوردعطار سعی دارد تا از توبه ی ظاهری دوری کند و با تمسک از عشق، طریق توبه را پیش گیرد و به توبه ی باطنی و قلبی دست یابد و به نوعی سعی دارد تا توبه اش صدق معاملت داشته باشد. توبه ی عطار از عشق به این دلیل صورت می‌پذیرد که عطار باور دارد، عشق اورا از خالق دور می‌کند و سعی دارد با دوری جستن از عشق راه رسیدن به معبود را هموار تر کند. اما خداوند این توبه را نمی‌پذیرد.(ر.ک: محمودی، 1390: 12-5).نقش پیر در ابیات عطاردر مرصاد العباد نوشته شده: «چون مرید به خدمت شیخ پیوست و عوایق و علایق بر انداخت، باید که به بیست صفت موصوف باشد تا داد صحبت شیخ بتواند داد و سلوک این راه به کمال او را دست دهد، اول مقام توبه است...». (نجم رازی، 1373: 257)در مصیبت نامه هم اینچنین نوشته شده است:گرتورا دردیست پیر آید پدید / قفل دردت را کلید آید پدید(مصیبت نامه: 63).در مثنوی مصیبت نامه چون طلب و سرگشتگی سالک افزون می‌شود، حق تعالی پیری را برای دستگیری او می‌فرستد(ر.ک: محمودی، 1390: 12-5).چهره ای که عطار از پیر نمایان می‌کند، چهره ای‌سته که معمولا کمتر در دیگر کتب عرفانی آنرا می‌بینیم. ویژگی های پیر در نظر عطار، اوستاد، دستگیر، دلفروز، راهنما، مقتدا، مهربان و تیز هوش است. در صورتی که در دیگر کتب عرفانی، بیشتر به وجه کرامت پیر توجه شده اما در اشعار عطار بالاخص مثنوی های او، این مورد وجود ندارد. شخصیت پیر در اشعار عطار، شخصیتی‌ست که ازمنیت رها شده و در سرمدیت حق باقی است. او غایب است اما در عین غایب بودن، همواره همراه سالک است.  عطار در منظق الطیر هم به بیان ابعاد شخصیتی پیر پرداخته که نقش اورا در حکایت شیخ صنعان به وضوح می‌بینیم. شیخ صنعان شخصیتی است که مریدان بسیار دارد و صاحب فضل و کمال است. کسی که پشتوانه ای محکم از علم و عمل را در کارنامه ی زندگی خود داشته است. این شیخ زاهد پس از دیدن بتی زیبارو و اغواگر، به تمامی شرایع دینی خود پشت پا می‌زند و خوک وانی می‌کند و زنار می‌بندد و ترسا می‌شود. این شیخ، به دلیل داشتن مریدان فراوان و تجربه های بسیار، دچار غرور و تکبر می‌شود و همین غرور و تکبر راه اورا برای رسیده به توبه دشوار می‌کند. در این حالت، پیری بر او نمایان می‌شود که اورا به راه راست هدایت کند و اورا دستگیری کند. همانطور که گفتیم، شیخ صنعان شخصیتی بوده که در زهد و علم دارای مراتب بالایی بوده بنابراین، پیری که قرار است اورا هدایت کند، باید بلند مرتبه تر از او باشد. بنابر این می‌توانیم بگوییم پیری که در حکایت شیخ صنعان نمایان شده، نمودی از حضرت محمد (ص) است. آنگاه كه مريدان به كعبه باز مي‌گردند، مريدي «بس بيننده و راهبـر »، كـه در اين سفر حضور نداشته، از احوال پير جويا مي‌شود و چون بر ماجرا آگاهي مـی‌يابـد، ايشان را، كه ترك متابعت پير كرده‌اند، سرزنش مي‌كند؛ پـس بـار ديگـر مريـدان آهنگ پير مي‌كنند و به شفاعت‌خواهي او به چله مي‌نشينند. «بازگـشتن يـاران بـه ارشادي ار فائق و خردهدان خود براي غمخواري شيخ، تعليم مي‌كنـد كـه مريـدان در همه حال تابع شيخ باشند، با كفـر او كـافر و بـا ديـن او ديـندار شـوند»  در اين هنگام مصطفي (ص) به خواب مريد پاكباز مي‌آيد:مـصطفي گفـت اي بـه همـت بـس بلنـد / رو كــه شــيخت را بــرون كــردم ز بنــدهمـــت عـالـيـــت كـــار خويـــش كـــرد / دم نــــزد تـــا شـــيخ را در پـــيش كـــردمريدان را مي‌توان نماد عقل دانست كه شيخ را از دختـر ترسـا ي نفـس امـاره بازمي‌دارند و همراهي ايشان با پيامبر(ص) به عنوان نماد شرع، يادآور هـم سـويي عقل و شرع است، كه در آموزه‌هاي ديني آمده: كل ما حكم به العقـل، حكـم بـه  از منظر نقد كهن‌الگويي، مصطفي (ص) در اين مقام يـادآور پيردانـا در كهن‌الگوهاي مطرح در فرآيند فرديت است. يونگ پيردانـا را تـصويري ذهنـي و ازلي در ناخودآگاه جمعي انسان مي‌داند؛ تصويري كه نمودي از «خويشتن» است و هرگاه كه زندگي آگاهانه حالتي تك‌جنبـه اي و كـاذب پيـدا كنـد، بـه گونـه اي  غريزي و به شكل پيري فرزانه و طبيبي دردآشنا در رويا آشكار مي‌شود. بازگشت توازن روحي در گرو پذيرفتن اين معرفت ناخودآگاه است. حضور پير دانا را در آغاز تحولِ شخصيتيِ بسياري از شاعران و عارفاني مي‌يـابيم كه با ديدن رويايي خاص، زندگي دگرگونه‌اي را برگزيده‌انـد؛ سـفر ناصرخـسرو، با ديدن روياي پيري آغازيد كه به سوي قبله اشاره مـي كـرد، و يـا بيـت مـشهور مولانا، كه به گفتة افلاكي از آخرين سخنان اوست، مي‌تواند بـه مفهـوم رهنمـایي پير در لحظه‌هايي جانفرسا باشد:درخواب دوش پيري در كوي عشق ديـدم / با دست اشارتم كرد كه عزم سوي مـا كـنبرای خواندن بیشتر در این موضوع پیشنهاد می‌شود:1. (ابراهیم تبار، فصل نامه ادبیات عرفانی و اسطوره شناختی، 1394: 33 – 11)2. (محمودی، فصلنامه پژوهشی تحقیقات زبان و ابیات فارسی، 1390: 14-2)3. (سجادی راد، محمودی، 1396: 33-2)4. (سلطانیه، کهن نامه ادب پارسی، 1390: 24-2)5. (بیگدلی، 1390: 30-25) پژوهشگر: فرزین حیرتی مقدم</description>
                <category>فرزین حیرتی مقدم</category>
                <author>فرزین حیرتی مقدم</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 17:30:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوشه چشمی به احوال و آثار عنصری (مرور سریع)</title>
                <link>https://virgool.io/@Takhalloss/%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%87-%DA%86%D8%B4%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1-%D8%B9%D9%86%D8%B5%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%B9-ciqxwxm1kks3</link>
                <description>عنصری،بعد از رودکی از بزرگترین شاعران زبان فارسی است. نمونه اشعارش در تذکره ها پراکنده است.بین ۲ الی ۳ هزار بیت از اشعار او را جمع آوری کرده اند. مرحوم دبیر سیاقی، دیوانی از اشعار عنصری فراهم کرده که شامل حدود سه هزار و خورده ای بیت شعر است (البته با توضیح ها نسخه بدلی ها و فهرست های مختلف). به نظر می رسد که شعر او به تأمل و تصحیح مجدد نیاز دارد. به خصوص برخی ابیات او که با گذشت زمان دچار تغییراتی شده که فهم و درک بعضی از ابیات او را دشوار می کند. در کتاب تاریخ ادبیات ایران از مرحوم دکتر ذبیح الله...صفا، جلد ۱ صفحه ۵۵۹ تا ۵۶۷، اطلاعاتی در مورد عنصری و پیشینه ی او، ذکر و درج شده است. همچنین در تذکرة الشعرا، محمل الفسها، چهار مقاله عروضی سمرقندی و.... نیز درباره عنصری گفته شده است.  تاریخ تولد عنصری، دقیقاً مشخص نیست. احتمالاً تاریخ تولد اش نیمه اول قرن ۴ باشد. نام دقیق او؛ ابوالقاسم حسن بن احمد بلخی و تخلصش عنصری است. او چندین مثنوی به نام های عین الحیاة، شادبحر، مثنوی واضح، اَنحَر، مثنوی سرخ بُت و خُنگل بُت داشته است.  این مثنوی ها از بین رفته اما ابیاتی پراکنده از آن ها در جُنگ ها وجود دارد. عنصری، بزرگترین شاعر مدیحه سرایی او قصیده سرایی بود. او توسط امیر نصر( برادر محمود غزنوی) وارد دستگاه غزنویان شد.اشعار او در این دوره در مدح امیر نصر و سلطان محمود و پدرش( سَبُکتگین ) بود. اشعار عنصری، بسیار محکم و مشتمل بر علم و حکمت بوده است.منابع:تاریخ ادبیات ایران، ذبیح الله صفاعنصری و تاریخ و ادبیات ایران، محمد دهقانی</description>
                <category>فرزین حیرتی مقدم</category>
                <author>فرزین حیرتی مقدم</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 17:20:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جستاری در افکار و احوال ناصرخسرو قبادیانی</title>
                <link>https://virgool.io/@Takhalloss/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84-%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88-%D9%82%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-vpvquqwsy6qn</link>
                <description>ابومُعین ناصر بن خُسرو بن حارث قُبادیانی بَلخی معروف به ناصرخسرو (۳۹۴–۴۸۱ ه‍.ق) از شاعران بزرگ فارسی‌زبان، فیلسوف، حکیم و جهانگرد ایرانی و از مبلغان مذهب اسماعیلیه بود. وی در قبادیان از توابع بلخ متولد شد و در یمگان از توابع بدخشان درگذشت  وی بر اغلب علوم عقلی و نقلی زمان خود از قبیل فلسفه و حساب و طب و موسیقی و نجوم و کلام تبحر داشت و در اشعار خویش به کرات از احاطه داشتن خود بر این علوم تأکید کرده است. ناصر خسرو به همراه رودکی و حافظ جزء سه شاعر بنامی است که کل قرآن را از برداشته است. وی در آثار خویش، از آیات قرآن برای اثبات عقاید خودش استفاده کرده است.ناصر خسرو، یکی از بزرگترین مبلغان دینی و ایدئولوژیک تاریخ ادبیات و تاریخ دینی ما به شمار می رود.اساس گرایش ناصر خسرو، عقل و خردمندی بود. البته عقل و خردمندی او با چیزی که در فردوسی دیده می‌شود متفاوت است. منظور از خرد در نزد ناصر خسرو، خرد همراه با دین است. اما خردی که جناب فردوسی مطرح می کند. خرد اندیشه ورزانه است. ناصر خسرو می گوید: انسان زمانی می تواند خردی تأثیر گذار داشته باشد که خرد او در خدمت دین باشد. بنابراین؛ ناصر خسرو همه چیز را از ناحیه دین می‌بیند. از این رو می‌توانیم ناصر خسرو را انسانی دیندار، متعصب و مبلغ دینی بدانیم. در قرن پنجم که مصادف با آغاز دورهٔ انحطاط است، غزنویان سقوط می‌کنند و سلجوقیان قدرت می‌گیرند. در این هنگام، حکومت جدید، تمام آنچه را که از گذشته باقی مانده بود را کنار میزند. پس؛ دانش، ادبیات و عقیده افول می‌کند.ناصر خسرو، اسماعیلی بود. در این دوره، جدالی بین عباسیان و اسماعیلیان شکل می‌گیرد. عباسیان که می‌خواستند اسماعیلیه را از میان ببرند، به آنها قرمطیه، باطنیه، فاطمیه و.... می‌گفتند. که این اسامی وجهٔ منفی داشتند. مثلاً قرمطی به کسانی گفته می‌شد که به خط و زبان اجنه می‌نویسند و باطنیه به معنای کسی بود که به اصل و اساس بی توجه است.امام صادق (ع) به روشنی گفته بود که بعد از من، &quot;اسماعیل&quot; امام خواهد بود. پس از وفات امام جعفر صادق(ع)، عده ای بر این باور بودند که ایشان بنابر درخواست خداوند اعلام کرده اند که اسماعیل مرده است اما در اصل اسماعیل نمرده و این کار به دلیل در امان ماندن از حکومت و حاکمان عباسی انجام شده است. این گروه از افراد، در انتظار حجت باقی ماندند‌. لکن اختلافات میان عباسیان و فاطمیان (اسماعیلیان)، محدود به همین مسئله نبود! بلکه در تأویل قرآن هم با هم اختلاف داشتند.بعد از مرگ خلیفهٔ هشتم، فاطمیان به دو شاخه تقسیم می‌شوند: ۱.مستعلیه  ۲.نزاریه.مستعلیه به دلیل انتساب‌شان به احمد مستعلی (نهمین خلیفه فاطمی)، به این نام خوانده می‌شوند. طیب ابوالقاسم، امام فعلی آنها یعنی بیست و یکمین امام مستعلیه می‌باشد که غایب و پنهان است. نزاری‌ها و مستعلی‌ها تا ۸ خلیفهٔ اول فاطمی را به‌عنوان امام می‌پذیرند اما در جانشینی نزار با مستعلی اختلاف نظر دارند. جانشین معاذ مستنصر بنابر حکم آشکار او، پسر بزرگش(نزار) بود. اما امیر سپاه مصر که به مستعلی (پسر دیگر خلیفه)، ارادت داشت وی را به خلافت نشاند و او را امام مخصوص خواند. البته چون این قول، حکم آشکار خلیفهٔ پیشین نبود نتوانست تمام اسماعیلیه را راضی و خشنود کند. برخی از مستعلیه به دلیل انتسابشان به طیب ابوالقاسم، طیبی خوانده می‌شوند. گروه دیگر مستعلیه، حافظیه نامیده می‌شوند که حاضر به پذیرش طیب ابوالقاسم به عنوان امام نشدند و در عوض سلسله امامت را در خلفای فاطمی مصر ادامه دادند. با رکود و اضمحلال خلافت فاطمی، حافظیه به تدریج طرفداران خود را از دست داد؛ به طوری که امروزه تمام پیروان مذهب مستعلیه طیبی هستند. اسماعیلیان در ايران به رهبری حسن صباح رشد می‌کنند و از حقوق نزاریه که پیروان پسر بزرگ خلیفهٔ هشتم و وارث حقیقی خلافت فاطمیه مصر است، حمایت می‌کنند. اما حسن صباح یک دعوت مستقل نزاری را بنیان گذاری می‌کند و ارتباط خود را نزاریان مصر قطع می‌کند. حسن صباح که او را به نام خداوندگار الموت نیز می‌شناسند، بنیان گذار فرقهٔ حشاشین از اسماعیلیه بود. دربارهٔ حسن صباح به وفور در منابع مختلف نوشته اند‌. لکن شیوهٔ گردآوری و آماده سازی یاران و سربازان برای جنگ، جالب توجه است.او یک باغ بزرگ حشیش(مادهٔ مخدر) داشت و قبل از جنگ سربازان را با آن ماده نشئه می‌کرد و سپس آنها را به درون باغ می‌برد و می‌گفت هر کس در راه مجاهدت اسلام کشته شود، چنین جایگاهی(سبز و دلنشین) در بهشت برای او خواهد بود. او با این شیوه و با دستکاری روانی سربازان، آنها را برای یک نبرد عظیم آماده میکرد و مرگ را برای آنان خوشایند می‌نمود. سربازان نیز گمان می‌کردند که حسن صباح به عالم بالا اتصال دارد که توانسته بهشت را به آنان نشان دهد.  امروزه بقایای این قلعه در ارتفاعات قزوین قابل مشاهده است. هر چند که بخش عظیمی که از آن تخریب شده.ویژگی اشعار ناصر خسرو: ۱_کنایه در آن بسیار زیاد است.۲_شعر او دارای محور عمودی و استوار است.۳_شعر ناصر خسرو از نظر زبان کهنه است و نسبت به زمانش قدیمی تر است.۴_تشبیهات حرفی در اشعارش بسیار است (مثال: قامتم مثل الف بود، دال شد).۵_شعر او در خدمت عقیده است.۶_ دربارهٔ قضا و قدر، نظر شیعیان را دارد.موضوعات شعری ناصر خسرو: ۱_ شکایت از فهم مردم۲_شکایت از غربت ۳_ بی قدر و بی ارزش ماندن خود نزد مردم ۴_ پند و موعظه ۵_ زهر و ترک دنیا ۶_ وصف طبیعت ۷_ ستودن خرداز نظر ناصر خسرو: عالم به دو بخش تقسیم میشود : ۱. عالم جسمانی  ۲. عالم روحانی عالم جسمانی از نظر ناصر خسرو با توجه به شعر گنبد خضرا، دو اصل دارد؛ که یکی فایده دهنده است.مانند افلاک و ستارگان و دیگری فایده برنده است یعنی از گروه اول فایده میگیرد. مانند تبایع چهارگانه( فلک،معون، نبات، حیوان).فلک؛معون و نبات و حیوان را پدید می‌آورد. از این رو؛ قدما به آن ( مادر) میگفتند. ناصر خسرو فلک را اوتاد می‌خواند. اوتاد یعنی میخ ها. قدما معتقد بودند کوه ها میخ هایی هستند که قدرت و استحکام زمین را حفظ می‌کنند.  او همچنین معتقد بود که ما یک فلک جز و یک فلک کل داریم. فلک کل، عالمی است که بیرون آن، نه زمان و نه مکان و نه جرمی از چیزهای طبیعی در آن وجود ندارد. و همهٔ طبیعیات فقط درون این فلک هستند.نکته ی مهم دیگری که باید از ناصر خسرو بدانیم، این است که مدح در نظر ناصر خسرو بسیار مبتذل بود و مورد تقبیح قرار دادشت. اما با این‌حال؛ مشاهده می‌شود که او در مواردی به مدح خلیفه پرداخته است. اما چرا خودش کاری را انجام می‌داد که دیگران را از انجام آن منع می‌کرد؟ناصر خسرو می‌گوید: من خلیفهٔ فاطمی را فقط یک پادشاه نمیدانم بلکه او سایهٔ پیامبر است. پس سخن و مدح من فقط برای یک حاکم یا امید نیست؛ بلکه &quot;المُستَنصَر بِالله&quot;ست و خلیفه های فاطمی بعد از او، چون سایهٔ پیامبر هستند و شایستهٔ مدح و ستایشند. خرد در نزد ناصرخسرو: ناصرخسرو معتقد است که مواجهه با دنیا؛ همواره با خرد است. یعنی خرد امتیاز آدم ها در مقابل هم است. خرد در نزد ناصر خسرو؛ مطلق و مجرد نیست! چون خرد ما را به سوی علم سوق می‌دهد و علم ما را به جاهای والا و معرفت می‌رساند و از معرفت هم به ذات خداوند می‌رسند. پس ناصر خسرو معتقد است که خرد ما را به خدا می رساند. البته معتقد است که عقل، به تنهایی این کار را انجام نمی دهد و این با کمک پیامبر (ص) هم هست و پیامبر هم این ویژگی را به واسطهٔ علی ابن ابی طالب دارد.ناصر خسرو دارای تألیفات بی‌شماری بوده که بسیاری از آن‌ها به مرور زمان نابود شده است و به دوران ما نرسیده‌اند. چنانچه خود دربارهٔ تألیفات و تصنیفاتش گوید:&quot;منگر بدین ضعیف تنم زانکه در سخنزین چرخ پر ستاره فزون است اثر مرا&quot;. مهم‌ترین و معروف‌ترین اثر ناصرخسرو، سفرنامه ناصر خسرو است که مختصری از گزارش مشاهدات مسافرت هفت ساله ناصر خسرو بوده و به زبان‌های متعددی ترجمه شده است.دیگر آثار ناصر خسرو عبارت‌اند از:• دیوان اشعار فارسی• دیوان اشعار عربی (مفقود)• روشنایی‌نامه: رساله‌ای به نظم فارسی• سعادت‌نامه: رساله‌ای است منظوم، شامل سیصد بیت.• دلیل‌المتحرین: (مفقود، در بیان الادیان ابوالمعالی از آن نام برده شده)• جامع‌الحکمتین: رساله‌ای است به نثر فارسی در بیان عقاید اسماعیلیان• خوان‌الاخوان: کتابی است به نثر در اخلاق و حکمت و موعضه• زادالمسافرین: کتابی است در بیان حکمت الهی به نثر روان• گشایش و رهایش: رساله‌ای است به نثر روان شامل سی پرسش و پاسخ آن‌ها• وجه دین: رساله‌ای است به نثر در مسائل کلامی و باطن و عبادات و احکام شریعت• بستان‌العقول (مفقود)• سفرنامه ناصرخسرو: کتابی مشتمل بر بخشی از مشاهدات سفرهای او بوده و یکی از منابع مهم جغرافیای تاریخی به حساب می‌آید.غیر از کتاب‌ها و رساله‌های فوق، کتاب‌ها و رساله‌های دیگری نیز به ناصرخسرو نسبت داده شده‌اند که بعضی افراد در تعلق آن‌ها تردید کرده‌اند. نام این کتاب‌ها و رسالات عبارت‌اند از:• اکسیر اعظم: در باب طب• قانون اعظم: در باب منطق و فلسفه• المستوفی: در باب علوم غریبه• دستور اعظم - در باب فقه• رساله‌ای دربارهٔ علوم یونانی• کنزالحقایق: در باب جادوگری• رساله‌ای موسوم به «سرگذشت» یا «سفرنامه شرق»• رساله‌ای موسوم به «سرالاسرار»• تفسیر القرآن• رسالة الندامه الی زادالقیامهحسینی در ایسنا گفته است: در سفرنامه ناصرخسرو آمده که: «شبی در خواب دیدم که یکی مرا گفت: چند خواهی خوردن از این شراب که خرد از مردم زایل کند، اگر به هوش باشی بهتر. من جواب گفتم که: حکما جز این چیزی نتوانستند ساخت که اندوه دنیا کم کند. جواب داد که بیخودی و بیهوشی راحتی نباشد، حکیم نتوان گفت کسی را که مردم را بیهوشی رهنمون باشد، بلکه چیزی باید طلبید که خرد و هوش را به افزاید. گفتم که من این را از کجا آرم. گفت جوینده یابنده باشد، و پس سوی قبله اشارت کرد و دیگر سخن نگفت. چون از خواب بیدار شدم، آن حال تمام بر یادم بود برمن کار کرد و با خود گفتم که از خواب دوشین بیدار شدم باید که از خواب چهل ساله نیز بیدار گردم». در اینجاست که ناصرخسرو سفری را آغاز می‌کند که حدودا 3 هزار فرسنگ طول می کشد و به هر منزلی که می رود سعی می کند که با نهایت دقت، تمام جزئیات مهم آن را وصف کرده و بدون هر گونه تعصب، اغراق و پیش‌داوری آنچه را که می‌شنود و می‌بیند ثبت و ضبط کند. این نوع نگاه ناصرخسرو به لحاظ تاریخی ارزشمند است! چراکه قبل از آن به زبان فارسی سفرنامه ای به این شکل نداریم؛ حتی سفرنامه ابن بطوطه نیز با این دقت و رعایت همه توصیف ها نیست.در روزگاری که تنگ نظری و تعصب در خراسان حاکم بود، ناصرخسرو آن راهی که بهتر می‌نماید برمی‌گزیند و دیگران را نیز به این راه دعوت می کند؛ این باعث می شود که وی مورد آزار و اذیت قرار گرفته و نهایتا به اجبار جلای وطن کرده، در سرزمینی به نام «یمگان» با سختی و رنج زندگی گذرانده و در همانجا نیز از دنیا می رود.سفرنامه ناصرخسرو می تواند به عنوان سندی برای گردشگری مورد توجه ایرانیان باشد. فی‌المثل، ناصرخسرو سفری به گناباد داشته و در این باره می گوید: «و چون از شهر &quot;تون&quot; برفتیم آن مرد گیلکی مرا حکایت کرد که وقتی ما از &quot;تون&quot; به گُنابَد می رفتیم، دزدان بیرون آمدند و بر ما غلبه کردند، چند نفر از بیم، خود را در چاه کاریز افکندند. بعد از آن، از آن جماعت یکی را پدری مُشفق بود، بیامد و یکی را به مزد گرفت و در آن چاه گذاشت تا پسر او را بیرون آورد. چندان ریسمان و رَسَن که آن جماعت داشتند حاضر کردند و مردم بسیار بیامدند. هفتصد گز رسن فرو رفت تا آن مرد به بُن چاه رسید. رسن در آن پسر بست و او را مرده برکشیدند. و آن مرد چون بیرون آمد گفت که آبی عظیم در این کاریز روان است و آن کاریز چهار فرسنگ می رود. و آن را گفتند کیخسرو فرموده است کردن».اگرچه به علت استفاده از الفاظ کهن در آثار ناصرخسرو، خواندن آثار او کمی سخت بنظر می‌رسد اما شیرینی و حلاوت خاص خودرا دارد و پیشنهاد می‌شود که علاقه‌مندان و اهالی ادب، به این آثار تفالی بزنند و از آن بهره‌مند گردند.</description>
                <category>فرزین حیرتی مقدم</category>
                <author>فرزین حیرتی مقدم</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 01:29:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلچین بخش های درخشان کتاب وراجی</title>
                <link>https://virgool.io/@Takhalloss/%DA%AF%D9%84%DA%86%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%B4%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%AC%DB%8C-xgfcctafaxmh</link>
                <description>🕯 گلچین بخش های درخشان کتاب وراجی🗣 (صداهایی که در سرمان می‌پیچند و راه و روش مهار آنها)📝 نویسنده: ایتن کراس💬 مترجم: نسیم حسنی🔴 یکی از چیز هایی که در طول روز، بسیار با اون مواجه هستیم، صداهای درونیه. یعنی همون حرف زدن با خودمون.ما با این صداها تفکر می‌کنیم، ابراز علاقه می‌کنیم، با همدیگه صحبت می‌کنیم، کارهای روزمره‌مون رو انجام می‌دیم و در یک تعریف کلی؛ ما با این صدا زندگی می‌کنیم! اما تا حالا به این فکر کردین که این صدا از کجا میاد؟یعنی اصلا چیشد که ما با از یه جایی شروع کردیم به صحبت کردن با خودمون!؟اصلا از کجا شروع شد؟!پژوهش های گسترده ای که تو این زمینه صورت گرفتن، به ما نشون می‌دن که ما با این صدا به دنیا نیومدیم! و این صدارو از جای دیگه ای کسب کردیم!اما کجا؟!اگه دقت کرده باشین، بچه ها تو سنین پایین، معمولا شروع میکنن به حرف زدن با خودشون، دوستان خیالی‌شون و یا با عروسک ها و اشیای اطراف‌شوناین صحبت کردن ها بعضاً درونمایه ی تشویق و ابراز علاقه داره و بعضاً هم درونمایه ی تنبیه و پرخاشگری داره!در واقع این ها همون صدای والدین هستن که وارد جهان کودک می‌شن و کودک هم این صداهارو به جهان اطراف خودش منتقل می‌کنه!بچه ها در سنین پایین مثل یک نوار خالی هستن که توسط محیط و افراد اطراف‌شون پر می‌شن.یعنی تکیه کلام ها، نوع لحن و گفتار و رفتار والدین، وارد ضمیرناخودآگاه کودک می‌شه و کودک اون رو از ضمیر ناخودآگاه‌ش به ضمیر خودآگاه میاره و بروز می‌ده.ضمیرناخوداگاه از مسائل مهم و قابل توجه ای هست که فروید بارها و بارها بهش اشاره کرده و معتقده که بسیاری از ناکامی ها، تجربیات تلخ گذشته از دوران کودکی تا اکنون، کینه ها، ترس ها، موفقیت ها، شکست ها، تمایلات و انحرافات و... همگی در ضمیرناخودآگاه ذخیره می‌شن. بنابراین ضمیرناخودآگاه، بخش تاریک وجود هر انسانی هست که هیچ انسانی دوست نداره اون رو برای کسی بازگو کنه.در واقع انسان متشکل از سه شخصیت مجزا هست: ۱. شخصیتی که در اجتماع نشون میده۲. شخصیتی که در بین دوستانش نشون میده۳. شخصیتی که در خلوت خودش به خودش نشون می‌ده و این مورد، نزدیک ترین مورد به همون مَنِ واقعی و مورد شماره ی یک، نزدیک ترین مورد به مَن آرمانی و ایده آله.حالا این موارد موجود در ضمیرناخودآگاه، چطور به ضمیرخودآگاه راه پیدا می‌کنه؟!۱. موقعی که انسان مست باشه و توانایی کنترل گفتار و کردار خودش رو نداشته باشه.۲. زمانی که در موقعیت هیپنوتیزم و امثالهم قرار گرفته باشه و کنترل ذهن و گفتارش از دست خودش خارج شه۳. زمانی که در یک موقعیت خاص قرار بگیره. مثلا تحت فشار روانی بالا و ماقبل جنون قرار گرفته باشه۴. زمانی که به صورت ناخواسته در زندگی روزمره اونهارو نشون می‌ده.یعنی این صداهای درونی که متاثر از جهان اطراف و والدین و ژنوم فرد هست، تا یه سنی برون ریزی می‌شه اما از یه سنی به بعد، درونی می‌شن (ضمیرناخودآگاه) و جهان ‌بینی، اعتقادات، باور ها و نحوه و مسیر زندگی فرد رو شکل می‌دن.مثلا در کتاب زبان بدن اثر آلن پیز، در تحلیل و شناخت رفتار های فرد دروغگو، گفته شده که:کودکان بعد از اینکه دروغ می‌گن، بلافاصله ۵ انگشت دستشون رو با حالت باز، جلوی دهان‌شون قرار می‌دن و بعد از اون هم بلافاصله فرار می‌کنن.این رفتار به مرور زمان تکامل پیدا می‌کنه و در سنین نوجوانی و جوانی، افراد گوشه ی لب‌شون رو لمس می‌کنن (با حالت خارش یا مالش)و در سنین بزرگسالی هم بینی‌شون رو می‌خارونن و تا حد زیادی می‌تونن این رفتار رو کنترل کنن و انجامش ندن!این یک مدل برون ریزی رفتاری هست که به مرور زمان کمرنگ تر و محدودتر و کنترل شده تر و درونی تر می‌شه اما نفس ماجرا که دروغ گفتن هست رو به حاشیه نمی‌بره! فقط مدل رفتار فرد دروغگو تغییر میکنه.اِریک بِرن در تحلیل رفتار متقابل افراد، شخصیت انسان رو به ۳ بخش تقسیم می‌کنه:۱. کودک ۲. بالغ۳. والدکه هر کدوم از این عناصر، در چرخه ی کنش، واکنش و برهم‌کنش متقابل ‌قرار دارن.یعنی رفتار والد روی کودک تاثیر می‌ذاره و این کودک کم کم بالغ می‌شه و در زندگی‌اش نهادینه می‌شه و بعدها تبدیل به یک والد می‌شه که روی فرزند خودش اثر می‌ذاره! و این چرخه ی آسیب تا انتها ادامه پیدا می‌کنه.مثال بارز نمود این نوع آسیب رو می‌شه در کودکانی دید که دچار وسواس رفتاری (مثل شستشوی افراطی دست ها و...) و یا وسواس فکری یا همون (ocd) هستن.البته باید به این مسئله توجه کرد که افرادی که دارای وسواس فکری هستن، خواستار رعایت نظم و بهداشت و... هستن و این اصلا بد نیست! لذا توجه افراطی اونها به این مسائله که باعث می‌شه تبدیل بشه به یک آسیب.اغلب کودکانی که دچار ocd هستن، دارای والدینی هستن که دچار این آسیب هستن و این آسیب با دگرگونه ‌شدن و تغییر ظاهری در کودکان بروز و نمود پیدا کرده. مثلا پدری که عادت داشته بسته بودن شیر آب یا گاز رو مرتباً چک کنه و این رفتار افراطی وارد جهان کودک شده و در دوران بلوغ با شدت و ضعف بیشتری در اون شخص نمایان شده. مثلا بررسی وضعیت شیر آب، کلید برق، فلکه ی گاز، بسته بودن درب خانه، درب ماشین و...حالا اینجا یک سوال بوجود میاد!الان که ما این نکات رو دونستیم و فهمیدیم که چه نقش مهمی در تربیت و رشد فرزندمون داریم، چطور با فرزندمون گفتگو و تعامل می‌کنیم؟آیا سعی می‌کنیم که آسیب های درونی‌مون رو برطرف کنیم تا مبادا به فرزندمون سرایت نکنه؟!حالا می‌خوایم انواع این صداهای درونی رو بشناسیم و تاحدالامکان، راه های رهایی از صداهای درونی مخرب و کنترل کلی صدا های درونی رو یاد بگیریم.گفته بودیم که صداهای درونی انواع مختلفی دارن.مثلا تنبیهی هستن یا تشویقی. مروج خوشحالی و شادی هستن یا معرف غم و اندوه.و هرکدوم از اینها اگه کنترل نشه، فاجعه به بار میاره.در واقع نوعی اثر پروانه ای داره. در اثر پروانه ای شاید یک مسئله کوچیک و خرد به نظر برسه اما نتیجه ی مهم و بزرگی رو به همراه داره!یه صدای درونی هرچند که در حد چندثانیه و گذرا باشه، میتونه به طرز وحشتناکی بروز پیدا کنه!مثل فکر کردن به قتل! حتی برای چند ثانیه!نکته ی اول: کنترل غمیه جمله ی معروف هست که می‌گه:اندوهی که راهی به گریستن نمی‌برد، سایر اندام هارا به گریستن وا می‌دارد!این یعنی که گریه کردن برای سبک شدن و تخلیه ی اندوه، هم خوبه و هم مخرب!خوبه چون سبک‌مون می‌کنه‌.اما بده چون خیلی از اوقات به منشاش فکر نمی‌کنیم.مثل وقت هایی که ناراحتیم اما نمیدونیم چرا!اگر ریشه ی غم و اندوه‌مون رو پیدا نکنیم، در نتیجه نمی‌تونیم حل اش کنیم و اگر حل نشه، باعث بروز بیماری های روانی (افسردگی، اضطراب) و بیماری های روان تنی (مشکلات گوارشی، قلب و عروق) و... می‌شه.بسیاری از ناراحتی هایی که منشاش رو هیچ‌وقت و به هیچ روشی نمی‌تونیم پیدا کنیم، بر میگرده به ترومای بین نسلی.یعنی غمی که اجدا ما باهاش در برهه ای از زمان دست و پنجه نرم کردن و این غم باعث شده که ژنوم‌شون تحت تاثیر این غم قرار بگیره (یعنی غمی که به مغز و استخوان نفوذ کرده) و از طریق ژن به نسل های بعدی منتقل شده و بعضاً گریبان‌گیر ما می‌شه.۲. نکته ی دوم: صداهای درونی پرخاشگرصداهای درونی ممکنه پرخاشگر هم باشن.اما چرا صداهای درونی پرخاشگر میشن؟!۱. تاثیر ژن۲. تاثیر محیط (محل زندگی، اجتماع، سبک زندگی و آموزه ها)در واقع؛ ژن + محیط = انساندر تعریف معادله ی بالا، گفتن که ژن مثل پیانو و محیط هم در نقش یک پیانیست قرار داره! یعنی محیط باعث میشه که بسیاری ویژگی های ژن، فعال بشن یا غیرفعال بشن.مثلا مردمی که اجداد‌شون جنگجو بودن، با زندگی در محلی که جنگ و نزاع در اونجا بیشتره، بیشتر و بهتر فرصت بروز و ظهور پیدا می‌کنن.این فقط در ارتباط با ویژگی های روانی نیست! بلکه جسمی هم هست!به طور مثال اسکیمو ها به دلیل برخورد نور خورشید به سطح برف و یخ و انعکاس اون نور و برخورد به چشم‌شون مجبور بودن که چشم‌شون رو تنگ کنن که نور کمتری وارد چشم‌شون بشه. و رفته رفته به مرور زمان چشماشون تغییر حالت پیدا کرد و در حافظه ی ژن‌شون ذخیره شد. به طوری که نسل های بعد هم با چشمان کشیده و بسته ای به دنیا اومدن.۳. نکته ی سوم: صداهای تشویقی که نیاز به توضیح اضافه تری نداره.و اما راه های کنترل این صداها۱. استفاده از فن دورنمایعنی در مواجه با صداهای مروج اندوه و استرس و اضطراب و خشم و ترس، سعی کنیم که یک قدم به عقب برداریم!یعنی از دور به ماجرا نگاه کنیمدنیل کالمن، پژوهشگر حوزه ی مغز، معتقده که یکی از آگاهی بخش ترین تجربیات زندگی اش این بوده که تونسته یادبگیره که چجوری دیدِ بیرونی یا فن دورنما رو در خودش تقویت کنه!۲. ارتباط با طبیعتاین مورد، مجزاست اما تکمیل کننده ی مورد قبل هستش.با توجه به پژوهش ها؛ کودکانی که با طبیعت ارتباط دارن، ۱۵ تا ۵۵ درصد کمتر از دیگر کودکان در سنین بزرگسالی دچار بیماری های روانی می‌‌شن!چرا؟!چون نظم و عظمت طبیعت به ما یاد یادآوری می‌کنه که ما مرکز جهان نیستیم و بسیار کوچک و ناچیز هستیم!یعنی وقتی در مقابل کوه قرار می‌گیریم یا زیر آسمان می‌ایستیم، به ناچیز بودن خودمون پی ‌می‌بریم و همین مسئله باعث میشه که صداهای درونی‌مون هم کوچک و خرد و ناچیز بشن.۳. کنترل جبرانیاین مورد هم مجزاست اما تکمیل کننده ی مورد قبل.کنترل جبرانی یعنی جبران بی نظمی در یک بخش، با نظم بخشیدن به یک مسئله در یک حوزه ی دیگریعنی صدای درونی من بهم میگه که زندگیم بهم ریخته و هیچ نظمی نداره! در این حالت من میرم و اتاقمو مرتب می‌کنم و انعکاس این نظم، باعث میشه که صدای درونی سرزنش گر و ملتهب من، آروم بشه و کنترل شه.۴. تغییر ضمیر مرجعاگه دقت کرده باشین، وقتی که می‌خوایم یه ماجرای ناخوشایند رو تعریف کنیم، وقتی به ناخوشایند ترین بخش ماجرا می‌رسیم، میگیم:مثلا فکر &quot;کن&quot; یک عمر زحمت بکشی و...یهو به خودم گفتم چیکار داری &quot;می‌کنی&quot;...آدم &quot;می‌مونه&quot; چی بگه...این همون فن دورنما هست. اگه صدای تفکر ما متاثر از &quot;من&quot; باشه، یعنی شخصی قلمداد بشه، احتمال بروز افسردگی و اضطراب هم بیشتره چرا؟ چون &quot;من&quot; مثلا آهنربا، همه ی چیزهارو به خودم نزدیک میکنه اما اگر ضمیر مخاطب تفکر‌م رو تغییر بدم، جایگاه سبد تجمیع حملات روانی هم تغییر میکنه.۵. نوشتننوشتن هر آنچیزی که من رو اذیت میکنه. نوشتن صدای ذهن و سپس آتش زدن و پاره کردن برگه با هدف برون ریزی این صداها۶.گفتگوی خوبیعنی اشتراک گذاری غم ها و درد ها (انتقال صداهای درون به بیرون)البته باید مراقب باشیم که در دام درد دل های تمام نشدنی نیوفتیم! یعنی این حس آرامش و نوازش و همذات پنداری برآمده از شنونده باعث نشه که عادت کنیم به این نوازش ها و دائما خودمون رو در آماج تیر های غم قرار بدیم تا بعدش بتونیم با بازگو کردنش به نوازش برسیم!یعنی درد و دل کنیم و بعد از برون ریزی، به فکر رفع منشاء آسیب و رنج باشیم.۷. جادوی ذهن!باور به تاثیر مثبت یک چیز، باعث تغییر مثبت در زندگی، جسم و روان می‌شه!مثل کارکرد دارونما ها، اعتقاد به مهره ی مار، نعل اسب یا...یا حتی کارکرد آیین ها، ادبیات و...مثلا سرخپوست ها بنابر آیین شون، هر روز که از خواب پامیشدن میگفتن: چه روز باشکوهی برای مردن!و همین اعتقاد باعث میشد که اون روز، سعی کنن با شکوه شکار کنن و زندگی کنن تا با شکوه بمیرن! اما آیین چه نقشی داره؟!اگه یه سرخپوست به اجبار به فرزندش بگه که بعد از بیدار شدن این جمله رو تکرار کن و اون بچه ندونه که چرا این جمله رو تکرار میکنه، یعنی آیین فراموش شده!نقش آیین ها، هدایت افراد به سمت رسیدن به رستگاری دنیوی و اخروی هست (با توجه به باورداشت های هرآیین می‌تونه متفاوت باشه). پس آیین هم نقش مهمی در دگرگونگی احوالات پیروانش داره.گردآورنده و نویسنده: فرزین حیرتی مقدمبرگرفته از برداشت دکتر شکوری از این کتاب، با اندکی تلخیص و اضافات توسط بندهمانا باشید.</description>
                <category>فرزین حیرتی مقدم</category>
                <author>فرزین حیرتی مقدم</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 20:54:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بررسی مولفه های ادبیات غنایی در بافت اثر &quot;گل و نوروز&quot; از خواجوی کرمانی</title>
                <link>https://virgool.io/@Takhalloss/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%84%D9%81%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%BA%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D9%81%D8%AA-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%DA%AF%D9%84-%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-czxhaphuopgz</link>
                <description>🟢 خلاصه ای از داستان:گل و نوروز داستان عشق شاهزاده‌ای به نام «نوروز» با «گل»، دختر پادشاه روم است که خواجوی کرمانی این مثنوی را در ماه صفر ۷۴۲ هجری و در ۵۳۰۶ بیت سروده‌است. این منظومه داستانی عاشقانه است، مربوط به نوروز شاهزادهٔ ایرانی، با گُل دختر پادشاه روم. خواجوی کرمانی آن را به پیروی از خسرو و شیرین نظامی گنجه‌ای سروده‌است و خواجو خود نیز به شاگردی نظامی اقرار کرده‌است. بررسی مولفه های ادبیات غنایی در بافت اثر &quot;گل و نوروز&quot; از خواجوی کرمانی. 🟢 پیشگفتار: در بخش اول این پژوهش سعی شده به بیان مطالب عمومی و تبط با حوزه ی ادبیات غنایی و منظومه های عاشقانه پرداخته شود و در بخش دوم نیز سعی شده تا به جزئیات نمودهای ادبیات غنایی در منظومه ی گل و نوروز اثر خواجوی کرمانی اشاره شود. مجموعه ی این پرداخت‌ها در نوزده یادداشت  با تفکیک عناوین و توضیحات هریک در این پژوهش گردآوری شده است.🔴 نوشتار نخست:  وجه تسمیه واژه غنایی .غنا در لغت به معنی آواز، خوش نواختن و سرود است و معادل لیر (نوعی ساز) می‌باشد. به همین دلیل به نثر یا شعری که بیانگر عواطف و احساسات شخصی شاعر یا نویسنده باشد ادبیات غنایی گفته می‌شود.از غم جدا مشو که غنا میدهد به دل  اما چه غم؟ غم غمی که خدا میدهد به دل(شهریار)🔴 نوشتار دوم: رویکرد و کارکرد ادبیات غنایی. ادبیات غنایی بیش از آنکه خواننده محور یا شنونده محور باشد به حضور شخصی غایب و خیالی توجه دارد و و قابل استدلال نیست.  شاعر در این نوع ادبی، آنچه که منیت اطلاق میشود را مقدس شمرده و از درون خود یا انزواطلبی و حزن، فریاد بر می آورد و از آن رو که این فریاد با عواطف لطیف و احساسات رقیق شاعر توام می‌شود، توجه دردمندان و عاشقان را به خود جلب می‌کند و آن منی که شاعر از آن یاد می‌کند، قابل تعمیم به من‌ های دیگر (یعنی دیگر تن ها) نیز می‌شود.🔴 نوشتار سوم: ادبیات غنایی رمانتیسم، ساختارگرایی.تعریف صوری از ادبیات غنایی در ابتدا همانطور که گفته شد، خوانش شعر با ابزار موسیقی (لیر) بوده است. در دوره رمانتیسم، این نوع ادبی دستخوش تطور بنیادین شد و اشاره به عناصر عاطفی و احساسی زبان در مرکز توجه قرار گرفت. البته رمانتیسیسم ها سعی می‌کردند علاوه بر حفظ کارکرد عاطفی زبان، به زبان عامه ی مردم سخن بگویند و شاید بتوان گفت که این دیدگاه برآمده از توجه به اقتضای حال مخاطب و روحیات غالب بر جامعه است. ساختارگرایانی همچون یاکوبسن که علمی‌تر به مطالعه ی ادبیات غنایی پرداختند، در اشاره به تفاوت ادبیات غنایی و ادبیات حماسی، بیان کردند که: ادبیات غنایی هموارهبه اول شخص گرایش دارد اما ادبیات حماسی به سوم شخص توجه میکند و اینمسئله باعث میشود تا شاعر در بیان عواطف و احساسات خود، آزادی عمل داشته باشد. 🔴 نوشتار چهارم: خواجوی کرمانی و ادبیات غنایی.همانطور که می‌دانیم ادبیات غنایی در برگیرنده ی موضوعاتی همچون عشق، وصف مدح، مرثیه شادی نامه عرفان و... است و به طور کلی هر نوع نوشته یا اثری که در آن به بازتاب عواطف و احساسات اشخاص پرداخته شود را شامل می شود. یعنی تمام احساسات از لطیف ترین تا ستبر ترین آنها با همه ی واقعیاتی که وجود دارد. اما نکته ی جالب توجه در آثار غنایی خواجوی کرمانی، توجه این شاعر به جنبه ی حماسی و تعلیمی کلام است. البته این به این معنا نیست که شاخص های اصلی ادبیات غنایی در این اثر کم رنگ است! چه بسا بسیاری از مولفه‌های غنایی نیز در آثار او دیده می‌شود که البته دور از انتظار نیست. 🔴 نوشتار پنجم: برشماری برخی از عناصر عاطفی در جهت تقویت عنصر غنایی در منظومه ی گل و نوروز.استفاده از ترکیبات و تعبیرات غنایی، توصیفات نرم و لطیف، کنشگری عاشق و معشوق، نداشتن ارجاع برون متنی پیچیده، تضمین و تلمیح ها، ساختار نحوی ساده جملات، استفاده ی متعدد از تشبیه و استعاره، غم آلودگی و انزوا طلبی، توصیف صحنه های رزم و بزم و تک گویی‌های درونی شخصیت اصلی از مهم ترین نمود های این عناصر با هدف مذکور هستند. همچنین عناصر دیگری همچون نوع پردازش شخصیت‌ها مثل اشاره به شخصیت شرور، قهرمان، یاریگر و شاهزاده خانم و... نیز با هدف تقویت عناصر غنایی به کار رفته اند. همچنین درون مایه روایت مانند خواب دیدن، سفر، وجود موانع بسیار درگیری با اژدها و... نیز از دیگر مواردی هستند که می‌شود به آنها اشاره کرد. 🔴 نوشتار ششم: اشعار غنایی و منظومه های عاشقانه.همانطور که می دانیم منظومه‌های عاشقانه شکل بسط یافته ای از اشعار غنایی هستند. در غزل اشاره ای گذرا بر مفهوم عشق خواهیم داشت اما در ادبیات غنایی و بعداً در منظومه های عاشقانه، واژه ی عشق با داستان پردازی آمیخته می‌شود. بنابراین روایات عاطفی و احساسی بنابر موجود بودن بستر مناسب به تفضیل ارائه خواهند شد. 🔴 نوشتار هفتم: منظومه پردازان شعر فارسی.منظومه پردازی با وامق و عذرا از عنصری، ورقه و گلشاه از عیوقی، ویس و رامین از فخرالدین اسعد گرگانی و مهر و وفا از شعوری کاشانی آغاز شد و با خسرو و شیرین به اوج رسید. نظم فوق العاده ی نظامی در سرایش منظومه های عاشقانه مانند خسرو و شیرین و لیلی و مجنون باعث شد تا الگوی موفقی برای سرایندگان بعدی باشد، بنابراین خواجوی کرمانی نیز با تقلید از اثر موفق خسرو و شیرین منظومه ی گل و نوروز را به رشته ی تحریر درآورد. 🔴 نوشتار هشتم: بررسی اولیه ی منظومه ی گل و نوروز اثر خواجوی کرمانی.خواجوی کرمانی این اثر را در سال 742 ه.ق به تقلید از نظامی در قالب مثنوی و بحر هزج مسدس مقصور سروده و دارای 5302 بیت است. خواجو حدیث عشق بازی را هدف غایی این منظومه می‌داند.زبان را تیز گزدانی چو خامهکنی ترتیب نظم عشق نامه به بزم او سرودی نو بسازیفراخوانی حدیث عشق بازی 🔴 نوشتار نهم: بررسی ثانویه ی منظومه ی گل و نوروز اثر خواجوی کرمانی.این منظومه دارای سه بخش اصلی با عنوان مقدمه، متن اصلی و بخش پایانی است. در مقدمه بعداز حمد و ثنای یزدان و پیامبر (ص) به مدح وزیر دانش دوست عهد خود یعنی خواجه تاج الدین عراقی پرداخته است. بخش اصلی منظومه با تولد نوروز آغاز می‌شود و با عشق گل، سفر به سرزمین روم و در نهایت وصال گل به سرانجام می‌رسد. خواجو در بخش پایانی نیز بیشتر به پند و موعظه مخاطبان تمرکز کرده است. 🔴 نوشتار دهم: خلاصه ای خط روایی داستان.پادشاهی قدرتمند به نام پیروز که از نژاد ساسانیان بود، در خراسان زندگی می کرد.او همه نوع قدرتی داشت بجز یک قدرت! که آن‌هم قدرت فرزند آوری بود!. او فرزندی نداشت که مایه تداوم نسل او باشد. او با قربانی و نذر و نیاز بسیار، در نهایت کودکی که گویی فر ایزدی و شکوه تمام پادشاهان گذشته در وجودش به ودیعه نهاده شده به دنیا آمد و نامش را نوروز نهادند دیری نپایید که در انواع هنرها و دانش‌ها سرآمد همگان شد. روزی که به همراه گروهی از غلامان و خادمان به شکار رفته بود با رئیس کاروانی به نام جهان افروز کشمیری آشنا شد و وصف «گل» را از او شنید و دلباخته «گل» شد. اما شرط رسیدن به «گل» و دامادی قیصر روم کشتن اژدهایی است که مایۀ آزار و اذیت مردمان شده بود. پیروز، شاه از شیدایی «نوروز» بر گل آگاه شد و داناترین حکیم، مهرسب را به نزد «نوروز» فرستاد تا او را پند دهد و هوای گل را از سرش بیرون کند تلاش حکیم و پسرش مهران بی نتیجه بود و نوروز پنهانی آماده سفر روم شد. پس از ترک خراسان، نوروز در راه به شاهزاده ای به نام شروین برخورد که دل در گرو مهر دختری به نام سلمی بسته بود ولی نمی توانست به وصالش دست یابد. نوروز با یورش به دژی که سلم (پدر سلمی) در آنجا بود، آن را فتح کرد و این دو جوان را به وصال رساند. در ادامه راه «نوروز» با شاهزاده فرخ روز مواجه شد که او نیز دلداده گل بود و از اژدها شکست خورده بود اتفاقات دیگری نیز در این سفر برای نوروز رخ می‌دهد. از جمله روبه رو شدن با کاروان تجاری بزرگی که متعلق بخت افروز رومی است و شکست دادن گروهی از دزدان که به این کاروان یورش آورده اند. کشتن اژدهای قیصریه با دو چشم چون مشعل فروزان به کمک تیرهایی که به پر سیمرغ مجهز شده است، نبرد با غلام تنومند سیاهی که قیصر روم کشتن او را شرط رسیدن به گل قرار داده است، شکست سپاه فرخ روز که پس از پیروزی نوروز بر غلام برای به دست آوردن گل به روم حمله کرده و نجات گل از دست طوفان جادو.پس از ربوده شدن از کاخ، نوروز برای نجات دختر از چنگال طوفان جادو به ارمنستان می رود! زیرا در خواب دیده است که مکان استقرار او، قصر طوفان جادوست. در راه گورخری را می‌بیند و پس از تعقیب آن سرش به سنگی میخورد و بیهوش می‌شود. پس از به هوش آمدن نوروز، جوان زیبایی که افسار اسبش را در دست دارد، به او نوید پیروزی و پایان رنج ها را می‌دهد. در ارمنستان با راهنمایی کشیش خردمندی، به قصری می رسد که طوفان جادوگر در آنجا پنهان شده است. او از طلسم‌های طوفان جادو می گذرد و با کشتن خروس نگهبانی که بالای کاخ لانه دارد، دروازه برایش باز می شود. پس از راهیابی به کاخ و نجات گل، نوروز صدای ناله ای می‌شنود و دوستش مهراب را می‌بیند. به این ترتیب نوروز او را نیز نجات می.دهد و به روم باز می گردد. نوروز، پیروزمندانه در برابر قیصر تعظیم کرد و پادشاه از رفتار گذشته پوزش خواست و به وصال گل و نوروز رضایت می‌دهد. 🔴 نوشتار یازدهم: کارکرد و نقش شخصیت‌ها در منظومه ی گل و نوروز.پردازش شخصیتهای منظومۀ گل و نوروز با طبقه بندی ولادیمیر پراپ از شخصیت های قصه، قابل انطباق است. پراپ وجود هفت شخصیت را در قصه ها اثبات می کند. شرور، بخشنده، یاریگر، شاهزاده خانم، گسیل دارنده قهرمان و قهرمان دروغین. در بررسی شخصیت ها نکته ای که درخور توجه و کاملاً مشهود است، این است که در بعضی مواقع خواست ها و نیت های شخصیت‌ها در روند عملیات تأثیر ندارد! بلکه کردار و رفتار آنان ارزیابی و تعریف می شود. چه بسا شخصیت‌هایی با انگیزه شرارت به صورت ناخودآگاه در حوزه عملیات یک یاریگر یا بخشنده شرکت می‌کنند یا بالعکس. صفات شخصیت‌ها در داستان، مجموعاً خصایصی ظاهری هستند که در اکثر مواقع صورت کلی بیان می‌شوند. مانند شجاعت، زیبایی، زشتی، بد ذاتی و... . صفات شخصيت‌ها، تفسیر و تعبیر علمی قصه را ممکن می‌سازد. در برخی مواقع، یک شخصیت آگاهانه یا ناآگاهانه، حوزه عملیات شخص دیگری را نیز انجام می دهد! برای مثال یک شاهزاده خانم ممکن است هم یاریگر باشد و هم بخشنده به همین دلیل صفات نیز به موازات حوزه عملیات تغییر می‌کند و تفسیر قصه به گونه ای متفاوت پذیرد. بنابراین صفات و ویژگی‌های شخصیت‌های افسانه را باید جزو عناصر متغیر و ناپایدار دانست که می‌توانند در تعبیر قصه ها دخالت داشته باشند. در این منظومه شاهد شخصیت‌های مختلفی مانند شاهزاده خانم (گل) زیباروی، شاهزاده عاشق، قهرمان، نوروز، جنگجو، سوارکار عاشق، فداکار و یاریگر و بخشنده (مهران)، خیر خواه، ناصح، کشیش پیر غیب گو و کاردان، یاقوت دلسوز و زیرک، بخت افروز «جهانگرد»، اژدهای سرزمین روم شریر و قهرمان دروغین، شبل زنگی «کشتی گیر قوی هیکل»، فرخ روز با سپاهش با هیبت و عظمت و انتقام جو، توفان جادو «ساحر» و گسیل دارنده (شروین)، رئیس کاروان و قیصر روم هستیم که هر کدام در روند پیشبرد روایت نقش آفرینی می‌کنند. 🔴 نوشتار دوازدهم: ترجیح «عشق» و «معشوق» بر تمام عوامل قدرت.نوروز به عنون تنها وارث تاج و تخت پیروزشاه در پی شنیدن اوصاف گل، تصمیم گرفت که از موقعیت مطلوب و دلخواه خود دست بکشد و در مسیری گام نهد که توأم با خطر و دشواری است. هر چه پیروزشاه سعی می‌کند او را از طریق ناصحان منصرف کند راه به جایی نمی برد و «نوروز» به ناصحان می‌گوید هر چقدر هم تلاش کنند تا او را منصرف کنند، بی فایده است! زیرا او راه عشق را برگزیده است. پیروزشاه کمی به فکر فرو می رود و از حکیم بزرگی به اسم مهرسپ می‌خواهد که به نزد شاهزاده برود و با پند و حرف‌های شیرین عشق گل را از سر او بیرون کند مهرسپ نزد شاهزاده می رود و به او می گوید: نباید با حرف‌های فریبنده از راه به در رفت حرف آدم‌های نادان را گوش نکن و به خیال‌های باطل دل نبند. شاهزاده تا حرف‌های حکیم را می‌شنود به او می گوید: اگر تمام علم دنیا را در گوش من بخوانی، اصلا در من اثر نمی‌کند من راه عشق را انتخاب کرده ام. 🔴 نوشتار سیزدهم: حضور ناصح، همدم و یاریگر در کنار شخصیت اصلی.همراه، یاریگر و ناصح در بسیاری از منظومه‌های عاشقانه در کنار شخصیت اصلی یعنی عاشق هستند و در تمام مراحل وصال او را نصیحت و یاری می‌کنند. در این منظومه «نوروز» از آغاز حرکت تا رسیدن به هدف با یاریگران متفاوتی روبه رو می شود اما مهران مهمترین یاریگری بود که هم در حرکت اول، در رفتن نوروز به روم کمک کرد و در پایان نیز با تمجید شایستگی‌های «نوروز» به قیصر، نظر پادشاه را جلب نمود. یاریگران دیگر نیز با راهنمایی نوروز در وصال او به گل کمک شایانی کردند نکته قابل توجه در این منظومه این است که نوروز نیز به عنوان شخصیت اصلی در جایگاه یاریگر برای شروین ظاهر می‌شود و او را به وصال معشوقش می‌رساند. نوروز چند ساعتی حرکت می‌کند تا به چمنزاری می‌رسد. نزدیک تر می‌رود، خوب نگاه می‌کند و می.بیند که جوانی گوزنی شکار کرده و آن را کباب می‌کند. آن جوان تا نوروز را می‌بیند به او حمله می‌کند نوروز و آن جوان مدتی با هم می جنگند که عاقبت آن جوان را از روی زین بر می‌دارد بر زمین زده و روی سینه او می‌نشیند. شاهزاده می خواهد سرش را از تن جدا کند که جوان می‌گوید اگر بمیرم جانم فدای یار و محبوبم. به آرزویم نرسیدم و امیدوارم در قیامت او را ببینم. نوروز تا حرف‌های او را می شنود دلش به حال او می‌سوزد از او می پرسد که تو چه کسی هستی و چه کار میکنی؟ جوان می‌گوید من شروین پسر شروانم. در این حوالی قلعه محکمی برای سلم از نژاد منوچهر شاه است که سپاهش بی‌حد است و دختر زیبایی به نام سلمی دارد که در میان زیبارویان بی همتاست و مرا عاشق و شیدای خود کرده است. اما مال و توانایی رودررویی با او را ندارم. نوروز از سرگذشت او ناراحت می‌شود از سینه او بلند شده او را می‌بخشد و به او می گوید: ای دوست دل شکسته به تو قول می‌دهم که سلم را شکست می‌دهم. پس یا تو را به محبوبت می‌رسانم یا جانم را در این راه فدا می‌کنم.سرانجام نوروز سر سلم را از تن جدا می‌کند و تمام طرفدارانش را می‌کشد. سلمی پیش شاهزاده می آید. نوروز منجمان را می‌خواهد و در ساعتی خوش یمن سلمی را به عقد شروین در می آورد. وجود پیردانا و همراهی این پیر برای طی کردن مراتب سیر و سلوک و رسیدن به رستگاری در نمونه های ادبیات تعلیمی نیز دیده میشود مخصوصا در آثار عطار نیشابوری.🔴 نوشتار چهاردهم: ملاقات پنهانی قهرمان، عاشق و معشوق در نیمه شب.ملاقات پنهانی یکی دیگر از مؤلفه‌های محتوایی متون غنایی هستند. این ملاقات ها اغلب نیمه شب و هنگامی رخ میدهد که همگان خواب هستند. «نوروز» زمانی که نگهبانان خوابگاه گل به خواب می‌روند، پنهانی خود را به خوابگاه او می رساند و انگشتر لعل خود را در انگشت گل می‌کند و جای شمعدان ها را تغییر می‌دهد تا بامداد، «گل» از حضور او در خوابگاهش آگاه شود. شب فرامی رسد. شاهزاده از شدت بی‌قراری جامه سیاه می‌پوشد و راهی قصر می شود. وقتی به نزدیکی عمارت گل می‌رسد، می‌بیند که تمام نگهبانان خوابیده اند و چراغ شبستان خاموش است. کمند می اندازد و از بالای بام راهی خوابگاه گل می‌شود و برای اولین بار او را می‌بیند. انگشتر لعل خود را در انگشت گل می‌کند و جای شمعدان‌ها را جا به جا می‌کند. گل از تغییرات اتاقش و انگشتری که در انگشتش قرار گرفته بود، پی می برد که نوروز به  خوابگاهش آمده است. گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید (حافظ) 🔴 نوشتار پانزدهم: فرستادن نامه و پیام با واسطه گری دایه ی معشوق.فرستادن نامه و پیام به وسیله افرادی مثل ملازمان عاشق و دایه معشوق یکی دیگر از درون مایه های منظومه‌های عاشقانه است. نامه مهمترین وسیله ارتباطی است. مخصوصا اگر موانعی بر سر راه دیدار عاشق و معشوق باشد. محتوای نامه ها؛ آرزوی وصال، شکایت از بی وفایی، دعا، طلب دیدار و سوگند است. در این پیام‌ها عشاق حالات عشق خود را بیان می‌کنند. در این داستان، دایه واسطه‌گر است. دایه، گل به خلوتگاه نوروز می‌برد و به نوروز بشارت می‌دهد که گل عاشق او شده است. نوروز پس از معرفی خود، هدفش (یعنی ازدواج با گل) را به قیصر می‌گوید:ما کار بزرگی در پیش داریم که اگر آن را به جا بیاوری من به دامادیت افتخار می‌کنم.من غلامی دارم که در کشتی کسی حریف او نیست. اگر بتوانی پشت او را به خاک بمالی خواسته ات برآورده می شود.نوروز بی درنگ برای کشتی با شبل زنگی آماده می‌شود. روز بعد هر دو در میدان به زورآزمایی می پردازند. مدتی با هم درگیر می‌شوند تا اینکه شاهزاده غلام را بر زمین زده و غلام بلافاصله جان می‌دهد.🔴 نوشتار شانزدهم: عشق ورزی با هدف ازدواج و موانع بسیار در مسیر تحقق آن. وصال عاشق و معشوق هدف غایی منظومه های عاشقانه است و این وصال در منظومه های ایرانی در قالب ازدواج محقق می شود. ازدواجی که در ورای آن هدف تداوم نسل نهفته است. «نوروز» در همان ملاقات نخست قصد ازدواج با «گل» را با قیصر روم در میان می گذارد. اما قیصر روم هر بار بهانه ای می آورد و شرط اجابت درخواست «نوروز» را در گرو انجام مراحلی خاص قرار می‌دهد. ناگهان یک نفر شتاب زده وارد دربار می‌شود و می‌گوید: فرخ روز شامی، با سپاه انبوهی برای گرفتن انتقام آمده و خیلی زود به اینجا می‌رسد. قیصر به نوروز می‌گوید: اگر واقعا گل را میخواهی باید فتنه فرخ روز را از بین ببری! او هم گل را می‌خواست اما چون نتوانست اژدها را از بین ببرد گل را به او ندادم! حالا می‌خواهد مرا از بین ببرد. نوروز می‌گوید هرگز زیر بار نمی روم که چیزی را که من می‌خواهم دیگری هم بخواهد. اگر خورشید هم خواستگار گل باشد من او را با گرز گران از بین خواهم برد. در نهایت سپاه شام روم را محاصره می‌کنند و قیصر از نوروز کمک می‌خواهد تا سپاه شام را دور کند. نوروز با اسب به میدان تاخته پادشاه شام را از فیل به زمین می اندازد و می‌کشد. سپاه شام تا می‌بیند که فرمانده.شان کشته شده، پراکنده و آشفته می‌شوند. نوروز به کاخ بر می‌گردد و از قیصر می‌خواهد تا به وعده اش عمل کند. اما قیصر در پاسخ به او می‌گوید: حالا کمی صبر کن تا یکی دو ماه دیگر به آرزویت میرسی. 🔴نوشتار هفدهم: وصال عاشق و معشوق و پایان خوش داستان در ادبیات فارسی اغلب منظومه‌های عاشقانه، در نهایت به وصال عاشق و معشوق ختم می شوند و پایانی خوش دارند. در این منظومه نیز «نوروز» پس از گذراندن فراز و نشیب و دشواری‌های بسیار، موافقت قیصر روم را برای ازدواج با دخترش کسب می کند و «گل» به عقد او در می‌آید.  🔴 نوشتار هجدهم: مؤلفه های صوری ادب غنایی در بافت متنی منظومه گل و نوروز.یاکوبسن دو قطب برای زبان قائل می‌شود. قطب استعاری و قطب مجازی. در قطب استعاری زبان، نشانه ای از محور جانشینی به جای نشانه دیگری قرار می‌گیرد. اما در قطب مجازی، نشانه‌ها کنار هم می‌نشینند و بر روی محور همنشینی پیش می‌روند. وی معتقد است در مکاتب رمانتیسم و سمبولیسم (عکس مکتب رئالیسم) قطب استعاری زبان، بر قطب مجازی غلبه دارد. در نوع ادبی غنایی، شاعر با توجه به این که لحظه غنایی خود را به گونه های مختلف بیان می‌کند. حرکت در محور جانشینی قطب استعاری زبان اهمیت بیشتری می‌یابد. بنابراین شعر غنایی نسبت به شعری از سایر انواع ادبی، حماسی و تعلیمی، همواره استعاری‌تر و شاعرانه‌تر است. تشبیه و استعاره از شاخص ترین عناصر بیانی به کار رفته در منظومه «گل» و «نوروز» هستند. توصیف طبیعت و زیبایی های آن، توصیف مجالس بزم، موسیقی درونی و بیرونی، انواع تکرار جملات، عبارت، واژه، ضمایر، واج‌ها، کنایات ساده و قابل فهم، ساختار نحوی ساده جملات، کاربرد مثل و امثال و این موارد وز مگله شاخص ترین نمودهای صوری ادب غنایی و غلبه ی نقش عاطفی زبان در بافت متنی این منظومه هستند. 🔴 نوشتار نوزدهم: مولفه‌های اساطیری ادبیات غنایی در بافت متنی منظومه گل و نوروز.توجه به مولفه‌های اساطیری منظومه گل و نوروز نیز خالی از لطف آزمون یکی از آیین‌هایی است که در میان تمام اسطوره های ملل مختلف وجود داشته و تاریخی به دیرینگی خود اسطوره دارد. قهرمان یا همان آزمون دهنده پس از سربلندی در آزمایش، مجوز ورود به جامعه را می‌گیرد و مورد قبول و پذیرش همگان قرار می‌گیرد. این آیین اساطیری در متون غنایی نیز در قالب آزمایش قهرمان (عاشق) نمود یافته است. «سفر» ، «نبرد با اژدها» و «غلبه جادو» از شاخص ترین مظاهر این آزمون‌ها در منظومه گل و نوروز هستند.این یادداشت ها، برداشتی از چند مقاله در همین باب است که متاسفانه فیش نامگذاری و نشانه‌گذاری آنان را گم کرده ام. لذا حفظ ضرورت درج نام محقق و احترام به حقوق ناشر از اهمیتی بالایی برخوردار است. از همین رو آماده ی دریافت گزارشات مبنی بر اصلاح این محتوا خواهم بود.📚 منبع: تفسیر و تحلیل متون زبان و ادبیات فارسی (دهخدا) دوره 15 تابستان 1402 شماره 56👤 گردآورنده: فرزین حیرتی مقدم</description>
                <category>فرزین حیرتی مقدم</category>
                <author>فرزین حیرتی مقدم</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jan 2026 12:55:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احسان، نیکی و بخشش در ادبیات فارسی</title>
                <link>https://virgool.io/@Takhalloss/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%86%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%88-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D8%B4-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-g0kv1qtuikc8</link>
                <description>یکی از راه های کشف حقایق باستانی تاریخ ایران و همچنین یکی از راه های نفوذ به قلب تاریخ و مطالعه ی ابعاد آن، مراجعه به ادبیات فارسی‌ است.ریشه های جان تاریخ در ادبیات پیوند خورده و ما با مطالعه ی منابع نوشتاری معتبر می‌توانیم درباره ی گذشتگان، اساطیر، اداب و رسوم، عقاید، فرهنگ و هنر و... به مطالب ارزشمندی دست پیدا کنیم‌.حال، بیان ابعاد وابستگی تاریخ به ادبیات در این مقال نمی‌گنجد و هدف ما در این چند استوری، بیان ابعاد تاریخی بخشش(انفاق)، تعاون و... است و همچنین بیان ارتباط بخشش و بخشندگی با ادبیات فارسی است.شعرای فارسی زبان همواره در اشعار خود به مسئله ی بخشش اشاره کرده اند و درآمیختن این کلمه با صناعات ادبی، خود نمونه ی بارز اثرگذاری مثبت در جهت تببین فرهنگ انسانی است.عملی که شاعران بزرگ فارسی زبان از فردوسی و مولانا و حافظ گرفته تا سنایی و سلمان ساوجی، با دقت و لطافت بسیاری آنرا به رشته ی تحریر دراورده اند.در منابع نوشتاری جهان اسلام از جمله مهم ترین منابع آن یعنی قران کریم نیز به مسئله ی بخشش و انفاق بسیار پرداخته شده و از ان به عنوان عملی یاد می‌شود که دارای پاداش های دنیوی و اخروی است که می‌تواند در سرنوشت انسان تاثیر بسزایی بگذاردفطرت و ذات انسان در ابتدای خلقت پاک و منزه بوده است اما گاهی افراد با مراقبت نکردن از این گنج پرارزش، موجب کمرنگ شدن این خصائص و ویژگی ها در وجود خود شده اند. با یاری جستن از قران کریم و رجوع به فرهنگ باستانی خود، می‌توانیم روحیه ببخش را در خود زنده کنیم و ارامش روحی و روانی حاصل از آن را به خود برگردانیم و اثار مثبت این کار خیر را زندگی خود ببینیم.و همچنین باید بدانیم که گرفتاری و مصیبت فقط برای همسایه نیست و ممکن است ماهم در پستی و بلندی روزگار، پایمان به حلقه ی دام مصائب گرفتار شود، پس امروز بر مبتلا بخشنده باشیم تا فردا اگر ابتلای مصائب گریبان‌گیرمان، بر ما ببخشند.(دائما یکسان نباشد حال دوران...)بهتر است که مردم هنگام سلامتی به فکر درماندگان باشند چرا که رسیدگی به امور مسکینان رفع بلاست و از طرفی زمان درماندگی همه‌ی مردم خود را محتاج دعا می‌بینند و تلاش در انجام امر خیر دارند و اگر محتاجی از تو چیزی طلب کرد و به او ندادی مجازات کار تو این خواهد بود ستمگر به زور از توخواهد گرفت.به روزگار سلامت شکستگان دریابکه جبر خاطر مسکین بلا بگرداندچوسایل از تو به زاری طلب کند چیزی بده و گرنه ستمگر به زور بستاند(گلستان. ۱۱۵)امروزی ها به این قانون، &quot;کارما&quot; می‌گویندبه قول شاعر:از همان دست که دادی به تو برخواهد گشت.اشخاصی که در معرض کارهای بشر دوستانه قرار میگیرند به طور خودکار موجبات افزایش ایمونوگلوبین را درخود فراهم می‌آورند که این امر به بهبود سیستم ایمنی آنها کمک میکند.(کاتلین هال، 1389 ،ص72 ) با توجه به این که صفت مثبت بخشندگی و صفت منفی خسیس بودن نقش مهمی در پیشرفت و رسیدن به سعادت دارند بررسی این دو دلیل مؤثر بر شادکامی و کامیابی در محتوای اخلاقی گلستان و بوستان سعدی و کتابهای روان شناسی معروف و پژوهشگران ادب فارسی می‌تواند برای علاقه مندان به موضوع روان شناسی موفقیت به ویژه آثار سعدی مفید باشد.اهمیت بخشش نزد پیامبر به اندازه‌ای است که حتی اگر کسی توان بخشندگی ندارد باید مواظب هزینه‌های زندگی و شیوه‌ی مصرف خود باشد. ازسویی ختم نبوت (ص) بخشش را آن اندازه مورد توجه قرار داده است که حتی مردم هنگام خریدِ مایحتاج روزانه‌ی خود دست بخشندگی از جیب بیرون آورند.نیم نانی گر خورد مرد خدای بذل درویشان کند نیم دگر(گلستان. درسیرت پادشاهان. ۵۱)بزرگی بدون بخشندگی به دست نمی‌آید.همانگونه که تا دانه‌ای نکاری چیزی نخواهد رویید.بزرگی بایدت بخشندگی کنکه دانه تانیفشانی نروید(گلستان. سیرت پادشاهان. ‎۷۵)‏برای به دست آوردن دل دوستان حتی اگر املاک پدررا بفروشی و برای نیک خواهان و هرچه درخانه داری به آتش بکشی بهتر است، به او نیکی کنی.«لَن تَنالُوا البِرَّ حَتّی تُنفِقوا مِمّا تُحِبّونَ»هرگز نايل نمى‏شويد به برّ و احسان و تفضّل الهى تا اينكه انفاق و بذل كنيد از چيزهايى كه دوست مى‏داريد و علاقه‏مند هستيد به آن‏ها.(آل عمران. ۲٩)تادل دوستان به دست آریبوستان پدر فروخته بهپختن دیگ نیک خواهان راهرچه رخت سراسات سوخته بهبا بداندیش هم نکویی کن دهن سگ به لقمه‌ای دوخته به(گلستان. سیرت پادشاهان. ۱٩)اصلاً انسان آزاده نمی‌تواند بخشندگی نکند چرا که:قرار درکف آزادگان نگیرد مالنه صبر در دل عاشق نه آب در غربال(گلستان. سیرت پادشاهان. ۵۷)همچنین در جایی دیگر سعدی در حکایت جدال سعدی با مدعی می‌گوید: «گفت: غلط گفتی که بنده‌ی درم‌اند. چه فایده چون ابر آذارند و نمی‌بارند و چشمه‌ی آفتابند و برکس نمی‌تابند.بر مرکب استطاعت سوارانند و نمی‌رانند. قدمی بهر خدا ننهند و درمی بی من و اذی ندهند. مالی به مشقت فراهم آرند و به خست نگه دارند. و به حسرت بگذارند.چنان که حکیمان گویند: سیم بخیل وقتی از خاک برآید که وی درخاکرود.»( گلستان. جدال سعدی بامدعی. ص ۲۴۸)در حکایتی دیگر شخصی کسی را که نیازمند نوشدارو است به بازرگانی راهنمایی می‌کند که در بخل شهره‌ی آفاق بود به گونه‌ای که اگر به جای نان خورشید را در سفره‌ی او بود مردم از نور آن بی بهره می‌ماندند. «فلان بازرگان نوشدارو دارد اگر بخواهی باشد که دریغ ندارد. گویند آن بازرگان به بخل معروف بود.گربه جای نانش اندر سفره بودی آفتاب تا قیامت روز روشن کس ندیدی در جهان»(گلستان. فضیلت قناعت. ۱۵۱)در آیه ۲۶۱ سوره بقره می خوانیم:مَثَلُ الَّذینَ یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فی‏ سَبیلِ اللَّهِ کَمَثَلِ حَبَّهٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابلَ فی‏ کُلِّ سُنْبُلَهٍ مِائَهُ حَبَّهٍ وَ اللَّهُ یُضاعِفُ لِمَنْ یَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلیمٌکسانی که اموال خود را در راه خدا انفاق می کنند همانند بذری هستند که هفت خوشه برویاند که در هر خوشه، یکصد دانه باشد و خداوند آن را برای هر کس بخواهد (و شایستگی داشته باشد) دو یا چند برابر می کند و خدا (از نظر قدرت و رحمت) وسیع و (به همه چیز) داناست.خداوند تاکید فراوانی دارد که به دنبال انفاق خود هیچ منتی بر فرد نیازمند نگذاریم. حتی در آیه ۲۶۳ سوره بقره می فرماید:*قَوْلٌ مَعْرُوفٌ وَ مَغْفِرَهٌ خَیْرٌ مِنْ صَدَقَهٍ یَتْبَعُها أَذیً وَ اللَّهُ غَنِیٌّ حَلیمٌ**گفتار پسندیده (در برابر نیازمندان) و عفو (و گذشت از آنها) از بخششی که آزاری به دنبال آن باشد بهتر است و خداوند، بی نیاز و بردبار است*بنابراین اگر نیازمندی را با زبان خوش رد کنید یا برای او طلب مغفرت کنید بهتر از آن است که صدقه ای به او بدهید و سپس او را آزار دهید.و همچنین خداوند در آیه ۲۶۴ سوره بقره، انفاق همراه با منت را مانند لایه نازکی از خاک بر سنگ سخت می داند. در این خاک اگر بذری هم قرار بگیرد هرگز نخواهد رویید بلکه بعد از بارانی تند هیچ اثری از آن باقی نخواهد ماند:*یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِکُمْ بالْمَنِّ وَ الْأَذی‏ کَالَّذی یُنْفِقُ مالَهُ رِئاءَ النَّاسِ وَ لا یُؤْمِنُ باللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ صَفْوانٍ عَلَیْهِ تُرابٌ فَأَصابَهُ وابلٌ فَتَرَکَهُ صَلْداً لا یَقْدرُونَ عَلی‏ شَیْ‏ءٍ مِمَّا کَسَبُوا وَ اللَّهُ لا یَهْدی الْقَوْمَ الْکافِرینَ**ای کسانی که ایمان آورده اید، صدقه های خود را با منت آزردن باطل نکنید، مانند کسی که مال خود را به ریا و خودنمایی به مردم انفاق می کند و به خدا و روز واپسین ایمان ندارد، که (کار او) مثل سنگ سخت و صافی است که خاکی (اندک) بر آن نشسته، پس باران تند و درشتی به آن برسد و آن را سنگی صاف (و بدون خاک و گیاه) واگذارد (صدقه او نظیر آن خاک است. و ریاکاران) به چیزی از آنچه کسب کرده اند دست نمی یابند و خداوند مردم کافر را هدایت نمی کند.اگر بخواهیم درباره ی بیان ابعاد انفاق بخشندگی در قران کریم و احادیت ائمه بزگوار علیهم السلام و نمود این احادیث در زندگی شخصی‌شان بپردازیم، نیازمند ساعت ها بحث و گفتگو است و سعی بنده بر این بود که جهت خالی نبودن عریضه، به بیان چند نمونه از این ایات بپردازم و بعدها مفصلا در این باره ی ابعاد قرانی این مسئله خواهیم پرداخت.«لَا تَسْتَحْىِ مِنْ إِعْطَاءِ الْقَلِيلِ فَإِنَّ الْحِرْمَانَ أَقَلُّ مِنْهُ:از بخشش اندک شرم مدار که محروم کردن از آن کمتر است.»(نهج‌البلاغه ص ۶۱۸ حکمت ۶۷)گرت ز دست برآید چو نخل باش کریمورت زدست نیاید چوسروباش آزاد(گلستان. آداب صحبت. ۲۹۵)در پایان سخن می‌توانیم نتیجه بگیریم که توجه به بخشندگی و دوری از حسادت و بخل، دو کلید بسیار مهم برای ورود به قلعه ی خوشبختی است.اگر می‌خواهید طعم سلامت را بچشید، بخشنده باشید و با بخشنده بودن، سلامت و ارامش روحی و روانی را به خود برگردانید.موضوع بخشندگی و بخشش در ادبیات فارسی اهمیت فراوانی داشته و دارد.شاعران اخلاق گرا بخصوص سعدی قصد داشت تا به مردم بگوید که به این امر دقت بسیاری داشته باشند.سعدی درعین حال که معلم اخلاق است یک روان شناس هم هست. او خوب می‌داند که عمل به این اصول اخلاقی می‌تواند یک آدم خود ساخته بسازد.مطالب روانشناسی موفقیت که در کتاب غربیان از آن سخن رانده می‌شود، قرن‌ها پیش مورد توجه نویسندگان و شاعران فارسی زبان بوده است.</description>
                <category>فرزین حیرتی مقدم</category>
                <author>فرزین حیرتی مقدم</author>
                <pubDate>Fri, 02 May 2025 14:49:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متن انگلیسی برای معرفی فرهنگ، هویت، طبیعت و آداب رسوم ایران به غیر ایرانیان</title>
                <link>https://virgool.io/@Takhalloss/%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA-%D9%88-%D8%A2%D8%AF%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86-e3kb46ossdoe</link>
                <description>از این متن می‌تونید برای معرفی فرهنگ، طبیعت، آداب و رسوم و هویت ایرانیان به غیر ایرانیان استفاده کنین. ترجمه اش رو هم اون زیر می‌نویسم براتون. امیدوارم که مفید باشه‌.Every year, about one billion tourists travel around the world. Tourism is traveling for entertainment, health, sport or learning about the culture of a nation. Tourism can be domestic or international. Domestic tourists travel to different parts of their own country. International tourists travel abroad Some countries attract a lot of tourists every year. Egypt is one of the oldest countries of Africa. It is famous for its wonderful pyramids. France, Italy and Spain are three beautiful European countries. They attract many tourists from other parts of the world. Brazil, Peru and Chile are in South America. They are famous for their ancient history and amazing nature.In Asia, Iran is a great destination for tourists. This beautiful country is a true paradise for people of the world. Each year, many people from all parts of the world visit Iran’s attractions. Iran is a four- season country and tourists can find a range of activities from skiing to desert touring in different parts of the country. Many Muslims also travel to Iran and go to holy shrines in Mashhad, Qom and Shiraz. Iranian people are hospitable and kind to travelers and tourists.Iran’s culture, or contemporary Persian culture, has its roots in one of the most ancient civilizations in the Middle East. Throughout history, the Persian cultural radiation of various kinds of literature and arts had a wide presence and influence that transcends the boundaries of place, extending to various parts of the world.The emergence of Islam in the seventh century and the Arab conquests of Iran were a turning point for various types of arts and literature. Persian music, along with other Persian cultural elements, became the main component of what has been termed “Islamic civilization”. Where Persian literature emerged with the formation of the modern Persian language after the Arab conquest. Thus, Language and literature joined forces for the advancement of intellect, before the emergence of the classical Persian literature, then its transformation into its modern styles later on, especially after the Khomeini’s revolution in 1979.Iran, a mountainous, arid, and ethnically diverse country of southwestern Asia. Much of Iran consists of a central desert plateau, which is ringed on all sides by lofty mountain ranges that afford access to the interior through high passes. The capital is Tehrān, a sprawling, jumbled metropolis at the southern foot of the Elburz Mountains. Famed for its handsome architecture and verdant gardens, the city fell somewhat into disrepair in the decades following the Iranian Revolution of 1978–79, though efforts were later mounted to preserve historic buildings and expand the city’s network of parks. As with Tehrān, cities such as Eṣfahān and Shīrāz combine modern buildings with important landmarks from the past and serve as major centres of education, culture, and commerce.The heart of the storied Persian empire of antiquity, Iran has long played an important role in the region as an imperial power and later—because of its strategic position and abundant natural resources, especially petroleum—as a factor in colonial and superpower rivalries. The country’s roots as a distinctive culture and society date to the Achaemenian period, which began in 550 BCE. From that time the region that is now Iran—traditionally known as Persia—has been influenced by waves of indigenous and foreign conquerors and immigrants, including the Hellenistic Seleucids and native Parthians and Sasanids. Persia’s conquest by the Muslim Arabs in the 7th century CE was to leave the most lasting influence, however, as Iranian culture was all but completely subsumed under that of its conquerors.More than 65 kilometers northeast of Tehran, at a height of 5,610m, Mount Damavand is the highest mountain in the Middle East, and a worthy challenge for any accomplished mountaineer. Visible from Tehran on a clear day, the mountain is snow capped all year round, and features prominently in Persian folklore and literature. Located in the Alborz Mountain range, reaching Damavand’s peak will take the best part of two days and earn you the eternal respect of any Iranians in your life.The Turkmen Plains, or the Torkaman Sahra, lie in Iran’s north eastern region, bordering Turkmenistan and the Caspian Sea. The seemingly interminable rolling green hills remain virtually untouched and tricky to access without your own car, but the views are simply spectacular. One focal point to head to is the Khaled Nabi cemetery, notable for its tombstones. Also nearby is the famous 11th century tower structure Gonbad-e Qabus, memorialized in the west in Robert Byron’s travelog The Road to Oxiana.The Dasht-e Lut (Lut Desert) is one of Iran’s two great deserts, covering an area of over 50,000 square kilometers in the central eastern part of the country. Reportedly laying claim to the hottest land surface temperatures ever recorded, an astonishing 70.7 degrees, it is not an ideal location for an afternoon picnic. Nevertheless, the weather beaten, moonscapes of the desert make an unforgettable venue for night-time camping beneath the stars, and the views at dawn are mesmerizing. Tour guides will take you from the city of Kerman for a reasonable fee. Be sure to check out the mysterious kaluts too, the famed giant rock formations of the desert.The Dasht-e Kavir, or Kavir-e Namak (the Great Salt Desert), is Iran’s other massive desert, located in the center of the Iranian plateau, northwest of Isfahan and Yazd. Harsh, barren, and unfathomably hot, you won’t want to wander the expanse aimlessly or unaccompanied, but it remains an impressive sight to behold. The Namak (Salt) Lake, 100 kilometers from Qom, is the most tourist friendly feature of the desert, the magnificent, white vastness of which will give the salt flats of Bolivia a run for their money.A two-hour drive from the city of Kashan in Esfahan province, the Maranjab desert boasts some of the sandiest dunes in the country. Whilst most of Iran’s deserts are salt, rocky, or scrubland, Maranjab caters to more stereotypical desert fantasies. You can combine a tour with a visit to the Namak Lake, not far from here, with the option to rest your head in the remains of a 16th century caravanserai.The forests of the northern province of Gilan are an area of outstanding natural beauty, and offer some beautiful hiking trails for tourists. An eight hour drive from Tehran, the mountainous Masal region has some particularly popular walking routes, although you’d be wise to bring your own supplies as shops and hotels are few and far between. The mixture of lush lowlands and mountain forests make for a pleasing contrast with the harsh landscapes of southern Iran, although lynxes, wolves, and bears are said to inhabit these territories.Whilst in Gilan province, it’s worth heading to the northern county of Astara to see Iran’s highest waterfall. Against a breathtaking backdrop of forested mountains, Latun falls from a height of 105 meters. The tranquility of the surrounding waters makes a perfect lunchtime pit stop, or even a refreshing swim if you are feeling adventurous.For geology enthusiasts, the curious rock formations of the Badab-e Surt are a must see natural wonder. Located in Mazandaran province in northern Iran, about 100 kilometers south of the city of Sari, the area consists of golden, orange, and red stepped terraces of sedimentary rock, formed by deposits of minerals carried from nearby hot springs. The two springs of the travertine landscape are said to have medicinal properties, and the glistening flats are amongst the most photogenic sites in Iran.Namarestagh is a beautifully lush region in Amol County, Mazandaran province. A hidden treasure for trekkers, when exploring the verdant foothills in the shadow of snow-capped mountains, few can resist an enveloping sense of wonder. A hospitable climate and welcoming locals, this rural utopia promises to warm the soul and quiet the mind of any passing wayfarer.Situated in the Persian Gulf just south of the port city Bandar Abbas, Qeshm is famed for its unspoilt natural beauty and diversity. The largest island in the Persian Gulf, Qeshm boasts some particularly impressive geological features: the Namakdan salt caves, for example, are reportedly the longest of their kind in the world. The intriguing erosions of the Chahkouh Valley are also worth a visit, if only for the eerie, post-apocalyptic ambiance they provide....ترجمه:هر سال حدود یک میلیارد گردشگر به سراسر جهان سفر می کنند. جهانگردی سفر برای تفریح، سلامتی، ورزش و یا آشنایی با فرهنگ یک ملت است. گردشگری می تواند داخلی یا بین المللی باشد. گردشگران داخلی به نقاط مختلف کشور خود سفر می کنند. گردشگران بین المللی به خارج از کشور سفر می کنند برخی از کشورها سالانه گردشگران زیادی را به خود جذب می کنند. مصر یکی از قدیمی ترین کشورهای آفریقا است. این شهر به خاطر اهرام شگفت انگیزش معروف است. فرانسه، ایتالیا و اسپانیا سه کشور زیبای اروپایی هستند. آنها گردشگران زیادی را از سایر نقاط جهان جذب می کنند. برزیل، پرو و ​​شیلی در آمریکای جنوبی هستند. آنها به خاطر تاریخ باستانی و طبیعت شگفت انگیز خود مشهور هستند.در آسیا، ایران مقصدی عالی برای گردشگران است. این کشور زیبا یک بهشت ​​واقعی برای مردم جهان است. هر ساله افراد زیادی از سراسر جهان از جاذبه های ایران دیدن می کنند. ایران یک کشور چهار فصل است و گردشگران می‌توانند طیف وسیعی از فعالیت‌ها از اسکی تا کویر گردی را در نقاط مختلف کشور پیدا کنند. بسیاری از مسلمانان نیز به ایران سفر می کنند و به عتبات عالیات در مشهد، قم و شیراز می روند. مردم ایران با مسافران و گردشگران مهمان نواز و مهربان هستند.فرهنگ ایران یا فرهنگ معاصر ایرانی ریشه در یکی از کهن‌ترین تمدن‌های خاورمیانه دارد. در طول تاریخ، تابش فرهنگی ایرانی از انواع ادبیات و هنر حضور و نفوذ گسترده ای داشته است که از مرزهای مکان فراتر رفته و به نقاط مختلف جهان گسترش یافته است.ظهور اسلام در قرن هفتم و فتوحات اعراب بر ایران نقطه عطفی برای انواع هنرها و ادبیات بود. موسیقی ایرانی در کنار سایر عناصر فرهنگی ایرانی، جزء اصلی آنچه «تمدن اسلامی» نامیده می شود، شد. جایی که ادبیات فارسی با شکل گیری زبان فارسی جدید پس از تسخیر اعراب ظهور کرد. از این رو، زبان و ادبیات پیش از ظهور ادبیات کلاسیک فارسی و سپس تبدیل آن به سبک مدرن آن، به ویژه پس از انقلاب خمینی در سال 1357، برای پیشرفت عقل به هم پیوستند.ایران، کشوری کوهستانی، خشک و دارای تنوع قومیتی در جنوب غربی آسیا است. بخش اعظم ایران از یک فلات کویری مرکزی تشکیل شده است که از هر طرف با رشته کوه های رفیع احاطه شده است که امکان دسترسی به داخل کشور را از طریق گردنه های مرتفع فراهم می کند. پایتخت این کشور تهران است، یک کلان شهر درهم و برهم در دامنه جنوبی کوه های البرز. این شهر که به خاطر معماری زیبا و باغ‌های سرسبزش شهرت داشت، در دهه‌های پس از انقلاب 1978-1979 ایران تا حدودی رو به ویرانی رفت، اگرچه بعداً تلاش‌هایی برای حفظ ساختمان‌های تاریخی و گسترش شبکه پارک‌های شهر انجام شد. مانند تهران، شهرهایی مانند اصفهان و شیراز ساختمان‌های مدرن را با بناهای مهم گذشته ترکیب می‌کنند و به‌عنوان مراکز اصلی آموزش، فرهنگ و تجارت عمل می‌کنند.قلب امپراتوری پرطمطراق ایران در دوران باستان، ایران از دیرباز به‌عنوان یک قدرت شاهنشاهی و بعدها به دلیل موقعیت استراتژیک و منابع طبیعی فراوان، به‌ویژه نفت، به‌عنوان عاملی در رقابت‌های استعماری و ابرقدرت‌ها، نقش مهمی را ایفا کرده است. ریشه این کشور به عنوان یک فرهنگ و جامعه متمایز به دوره هخامنشیان می رسد که در سال 550 قبل از میلاد آغاز شد. از آن زمان منطقه ای که ایران کنونی نامیده می شود – که به طور سنتی ایران نامیده می شود – تحت تأثیر امواج فاتحان و مهاجران بومی و خارجی از جمله سلوکیان هلنیستی و اشکانیان و ساسانیان بومی بوده است. با این حال، فتح ایران توسط اعراب مسلمان در قرن هفتم پس از میلاد، ماندگارترین تأثیر را از خود برجای گذاشت، زیرا فرهنگ ایرانی کاملاً تحت تأثیر فرهنگ فاتحان آن بود.کوه دماوند در بیش از 65 کیلومتری شمال شرق تهران، در ارتفاع 5610 متری، مرتفع‌ترین کوه خاورمیانه و چالشی شایسته برای هر کوهنوردی ماهر است. کوهی که در یک روز صاف از تهران قابل مشاهده است، در تمام طول سال پوشیده از برف است و در فولکلور و ادبیات فارسی برجسته است. با قرار گرفتن در رشته کوه البرز، رسیدن به قله دماوند بهترین بخش دو روزه را می گیرد و احترام همیشگی هر ایرانی را در زندگی شما به ارمغان می آورد.دشت ترکمن یا ترکمن صحرا در شمال شرق ایران قرار دارد و با ترکمنستان و دریای خزر هم مرز است. تپه های سرسبز به ظاهر پایان ناپذیر تقریباً دست نخورده باقی می مانند و دسترسی به آن بدون ماشین شخصی شما دشوار است، اما مناظر به سادگی تماشایی هستند. یکی از نقاط کانونی که باید به آن سر بزنید، گورستان خالد نبی است که به خاطر سنگ قبرهایش قابل توجه است. همچنین در نزدیکی بنای برج معروف قرن یازدهمی گنبد قابوس قرار دارد که در غرب در سفرنامه رابرت بایرون به نام جاده اکسیانا به یادگار مانده است.دشت لوت (کویر لوت) یکی از دو کویر بزرگ ایران است که مساحتی بالغ بر 50 هزار کیلومتر مربع در بخش مرکزی شرق کشور دارد. بنا به گزارش ها ادعا می کند که گرم ترین دمای سطح زمین ثبت شده تا کنون، حیرت آور 70.7 درجه، مکان ایده آلی برای یک زمین نیست.پیک نیک بعد از ظهر با این وجود، آب و هوای ضعیف، مناظر ماه از صحرا مکانی فراموش نشدنی را برای کمپینگ شبانه در زیر ستاره ها می سازد، و مناظر در سپیده دم مسحورکننده است. راهنمایان تور با هزینه ای مناسب شما را از شهر کرمان می برند. حتماً کالوت‌های مرموز، صخره‌های غول‌پیکر معروف صحرا را نیز بررسی کنید.دشت کویر یا کویر نمک (کویر نمک) دیگر کویر عظیم ایران است که در مرکز فلات ایران در شمال غربی اصفهان و یزد قرار دارد. خشن، بی‌حاصل، و به‌طور غیرقابل تصوری گرم، نمی‌خواهید بی‌هدف یا بدون همراهی در وسعت پرسه بزنید، اما همچنان یک منظره چشمگیر برای دیدن است. دریاچه نمک (نمک) در 100 کیلومتری قم، توریست‌پذیرترین ویژگی کویر است که وسعت سفید و باشکوه آن نمک‌زارهای بولیوی را به دنبال خود می‌آورد.کویر مرنجاب با دو ساعت رانندگی از شهر کاشان در استان اصفهان، دارای برخی از شنی‌ترین تپه‌های شنی کشور است. در حالی که بیشتر کویرهای ایران نمکی، صخره‌ای، یا بوته‌زار هستند، مرنجاب به خیال‌پردازی‌های کلیشه‌ای بیابانی پاسخ می‌دهد. شما می توانید یک تور را با بازدید از دریاچه نمک، نه چندان دور از اینجا، با گزینه استراحت سر خود در بقایای یک کاروانسرای قرن شانزدهم ترکیب کنید.جنگل‌های شمال استان گیلان منطقه‌ای با زیبایی‌های طبیعی فوق‌العاده است و مسیرهای پیاده‌روی زیبایی را در اختیار گردشگران قرار می‌دهد. با هشت ساعت رانندگی از تهران، منطقه کوهستانی ماسال دارای مسیرهای پیاده‌روی بسیار محبوبی است، اگرچه عاقلانه است که لوازم خود را همراه داشته باشید زیرا مغازه‌ها و هتل‌ها کم هستند. ترکیبی از دشت های سرسبز و جنگل های کوهستانی تضاد دلپذیری را با مناظر خشن جنوب ایران ایجاد می کند، اگرچه گفته می شود سیاه گوش، گرگ و خرس در این مناطق زندگی می کنند.در حالی که در استان گیلان هستید، برای دیدن مرتفع‌ترین آبشار ایران، بهتر است به سمت شمال شهرستان آستارا بروید. لاتون در پس زمینه ای خیره کننده از کوه های جنگلی از ارتفاع 105 متری سقوط می کند. آرامش آب های اطراف باعث می شود یک توقف کامل در زمان ناهار، یا حتی یک شنای با طراوت اگر احساس ماجراجویی کنید.برای علاقه مندان به زمین شناسی، صخره های کنجکاو باداب سورت یکی از شگفتی های طبیعی است که باید دید. این منطقه که در استان مازندران در شمال ایران و در حدود 100 کیلومتری جنوب شهر ساری قرار دارد، شامل پلکان های طلایی، نارنجی و قرمز رنگ از سنگ های رسوبی است که از نهشته های مواد معدنی منتقل شده از چشمه های آب گرم مجاور تشکیل شده است. گفته می شود که دو چشمه چشمه سنگ تراورتن دارای خواص دارویی هستند و تخت های درخشان از پر نورترین مکان های ایران هستند.نامرستاق منطقه ای سرسبز در شهرستان آمل در استان مازندران است. گنجی پنهان برای کوهنوردان، هنگام کاوش در کوهپایه‌های سرسبز در سایه کوه‌های پوشیده از برف، تعداد کمی می‌توانند در برابر یک حس شگفت‌انگیز مقاومت کنند. این مدینه فاضله روستایی با آب و هوای مهمان‌نواز و مردم محلی خوش‌آمد، نوید گرم کردن روح و آرام کردن ذهن هر رهگذری را می‌دهد.قشم که در خلیج فارس و درست در جنوب بندرعباس واقع شده است، به خاطر زیبایی و تنوع طبیعی بکر خود شهرت دارد. قشم، بزرگ‌ترین جزیره خلیج فارس، دارای برخی ویژگی‌های زمین‌شناسی چشمگیر است: برای مثال، غار نمکدان نمکدان، طولانی‌ترین غار در نوع خود در جهان است. فرسایش‌های جذاب دره چاهکوه نیز ارزش دیدن را دارند، اگر فقط به خاطر فضای وهم‌آور و پسا آخرالزمانی که ارائه می‌کنند.</description>
                <category>فرزین حیرتی مقدم</category>
                <author>فرزین حیرتی مقدم</author>
                <pubDate>Mon, 24 Mar 2025 23:38:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیشینه و معنی کامل نام کوثر</title>
                <link>https://virgool.io/@Takhalloss/%D9%BE%DB%8C%D8%B4%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%88-%D9%85%D8%B9%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D9%86%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D9%88%D8%AB%D8%B1-uncj2311z5qy</link>
                <description>۱. نام کوثر در قرآناسم کوثر از اسامی ماندگار و قدیمی است که از زمان نزول سوره ی کوثر بر پیامبر اسلام و بعد از، شهرت بسیاری پیدا کرد.طبق روایات دینی، گفته شده است که عاص ابن وائل به علت آنکه عبدالله، فرزند رسول خدا از دنیا رفته بود و پیامبر پسری نداشت، در جمع بزرگان قریش، از پیامبر با واژه ابتر (بی‌نسل) یاد کرد.خداوند نیز با نزول این سوره، به پیامبر دلداری داد که به او خیر فراوان عطا شده است.در آیات 1 ـ 3 سوره کوثر می خوانیم:إِنّا أَعْطَیْناکَ الْکَوْثَرَ فصَلِّ لِرَبِّکَ وَ انْحَرْانَّ شانِئَکَ هُوَ الاَْبْتَرُما به تو کوثر عطا کردیم! پس براى پروردگارت نماز بخوان و قربانى کن!  (و بدان) دشمن تو قطعاً بریده نسل و بى عقب است.۲. نام کوثر و ارتباط آن با حضرت فاطمه (س)درباره ی اینکه مقصود از کوثر در این آیه، حضرت فاطمه (س) است یا نه، بحث های مفصلی توسط قرآن پژوهان و مفسران صورت گرفته که بیان کامل و جامع آن در این مقال نمی‌گنجد لذا به بیان مختصری از آن بسنده می‌کنیم.بنابر سخن شیخ طبرسی (صاحب مجمع البیان) احتمال اینکه مقصود کوثر در قرآن، حضرت فاطمه (س) باشد نیز، دور از تصور نیست.البته مصادیق دیگری نیز دارد از جمله:خیر کثیر در دنیا و آخرت، اسلام، نبوت، قرآن، علم و حکمت، حوض کوثر، شفاعت، کثرت یاران و پیروان و فراوانی نسل و فرزندان رسول خدا و رودی در بهشت.امام فخر رازی، از مفسران مشهور قرآن کریم، تفسیر کوثر را به رودی در بهشت، معتبر تر دانسته اند.۳. ارتباط نام کوثر با احادیثهمچنین درباره ی حوض کوثر نیز گفته می‌شود که مراد از حوض کوثر، همان رودی‌ست که در بالا گفته شد. اما می‌تواند در فرم همین حوضی باشد که امروزه اشکال مختلفی از آن را در اماکن مختلف می‌بینیم.به هر روی، از این حوض در حدیث مشهور و معتبر &quot;ثقلین&quot; یاد شده.ترجمه ی حدیث:من در میان شما دو امانت نفیس و گرانبها می‌گذارم یکی کتاب خدا قرآن و دیگری عترتم راتا وقتی که از این دو تمسک جویید، هرگز گمراه نخواهید شد و این دو یادگار من هیچ‌گاه از هم جدا نمی‌شوند.تا کنار چشمه کوثر بر من وارد شوند.۴. چگونگی ورود نام کوثر به ایرانبا مرگ یزدگرد سوم (اخرین پادشاه ساسانی)، اعراب مسلمان کم کم به ایران وارد شدند.این ورود از زمان زمامداری عُمر آغاز شد و تا دوره ی زمامداری عبدالله بن عامر ادامه یافت.در این دوره با ورود اعراب به ایران، شاهد ورود آداب و رسوم، نام ها، شغل ها و فرهنگ اعراب به ایران بودیم. پس توجه به قرآن و سیره ی اهل بیت (علیهم السلام) نیز در مرکز توجه قرار گرفت.بنابراین یکی از دلایل ورود این نام به زبان فارسی را میتوانیم این مسئله ی تاریخی بدانیم.از دیگر ادوار تاریخی مهم، دوره ی اول و دوم حکومت عباسیان بود. در این دوره با انتقال فنون کشاورزی، فنون شکار، فنون شعر نویسی و ادبیات و... شاهد داد و ستد های فرهنگی و ادبی بین این دور منطقه بودیم.پس از دیگر دلایل تحکیم و زنده شدن / ماندن این نام را می‌توان این دوره ی تاریخی دانست.البته دیگر حکومت های شیعه مذهب در ایران نیز تاثیر بسزایی در ماندگاری و تثبیت احکام و اسامی اسلامی داشتند. مانند صفویان، آل بویه و...۵. وجه تسیمه نام کوثر در لغت نامه های معتبر ایران۵.۱: معنی اسم کوثر در دانشنامه اسلامی :کوثر، واژه‌ای قرآنی به معنای «خیر فراوان» است؛ این کلمه با «کثیر» ارتباط لفظی دارد و یک بار در قرآن، در سوره کوثر آمده است.درباره معنای کوثر اختلاف نظر وجود دارد، ابن عباس، عایشه و عبدالله بن عمر آن را به معنای رودی در بهشت دانسته‌اند.همچنین به معنای، خیر کثیر، پیغمبری و کتاب آسمانی، قرآن، کثرت یاران و پیروان و یا فراوانی نسل و فرزندان است. در برخی روایت مراد از کوثر شفاعت دانسته شده است؛ برخی دیگر آن را به معنای حوض کوثر می‌دانند، که دارای خیر کثیر است.۵.۲: بسیار از هر چیزی، غبار بسیار و برهم نشسته، غباری که هنگام برخاستن بسیار درهم پیچد.مرد بسیارخیر و بسیاردهش، مهتر، سرور بسیارخیر، اسلام، نبوت، نیکی بسیار، فرزندان بسیار. اولاد بسیار، جویی است در بهشت که از آن جمیع چشمه‌های بهشت جاری می‌گردد، نهری در بهشت.۵.۳: معنی اسم کوثر در فرهنگ فارسی :چشمه ای‌ست در بهشت، هرچیز فراوان و متراکم، شخص بزرگ و پرخیر و بخشنده، و نام نهری دربهشت، بسیار از هر چیزی یا غبار بسیار و برهم نشسته یا فرزندان بسیار.۵.۴: معنی اسم کوثر در دانشنامه اسلامی :کوثر، واژه‌ای قرآنی به معنای «خیر فراوان» است؛ این کلمه با «کثیر» ارتباط لفظی دارد و یک بار در قرآن، در سوره کوثر آمده است.درباره معنای کوثر اختلاف نظر وجود دارد، ابن عباس، عایشه و عبدالله بن عمر آن را به معنای رودی در بهشت دانسته‌اند. همچنین به معنای، خیر کثیر، پیغمبری و کتاب آسمانی، قرآن، کثرت یاران و پیروان و یا فراوانی نسل و فرزندان است. در برخی روایت مراد از کوثر شفاعت دانسته شده است؛ برخی دیگر آن را به معنای حوض کوثر می‌دانند، که دارای خیر کثیر است.گردآورنده: فرزین حیرتی مقدمکپی تنها با ذکر منبع مجاز است.</description>
                <category>فرزین حیرتی مقدم</category>
                <author>فرزین حیرتی مقدم</author>
                <pubDate>Wed, 26 Feb 2025 13:20:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقدی بر کتاب سرمه ای - اثر حامد عسگری</title>
                <link>https://virgool.io/@Takhalloss/%D9%86%D9%82%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%85%D8%AF-%D8%B9%D8%B3%DA%AF%D8%B1%DB%8C-pvpbknf6z6ks</link>
                <description>نقد اشعار کتاب سرمه ای اثر حامد عسگری –نشر نیماژ – چاپ نهممنتقد: فرزین حیرتی مقدم –کارشناس ادبیاتحامد عسگری از شاعر جوان کشور،متولد سال۱۳۶۱ در شهرستان بم است. این روزها اشعار زیادی از او در فضای مجازی و حقیقی، همرسان شده است. حال قصد داریم که نگاهی منتقدانه به اشعار وی داشته باشیم.اول از همه آنچیز که در نظر بنده ناخوشایند است، استفاده ی زیاد از واژگانی همچون برنو، ستارخان، کریم خان، کرمان، چای و قلیان است. البته این نکته را نیز باید درنظر داشته باشیم که استفاده مکرر از برخی از واژگان گزینشی توسط شاعر، به مرور زمان تبدیل به امضای شخصی او می‌شود! یعنی زمانی که آن واژه ی خاص را می بینید، حدس می زنید که این بیت یا این شعر از فلان شاعر است.به اینها می‌گوییم &quot;واژه های نشان دار&quot;. واژه های نشان دار، برچسب ایدئولوژیک و شخصی دارند. برای مثال واژه ی شِبَّر و شِبّیر (نام فرزندان هارون نبی (ص) که پیامبر این نام را د مقام صفت برای فرزندان فاطمه (س) به کار بردند که یکی از معانی آن، شیر کوچک است) را در همه ی اشعار سعدی نمی‌بینیم! اما در اشعار برخی از شاعران که گرایش شیعی دارند، بسیار دیده می‌شود. مثل سنایی یا اسماعیلی ها مثل ناصر خسرو و یا در دوره های بعد از آن یعنی در دوره ی صفوی و در اشعار فیض کاشانی، قاآنی و شیخ بهایی.البته این تنها راه شناسایی شاعر از روی شعر نیست! بلکه موارد دیگری هم مورد توجه است! اعم از ایجاز و اطناب، شیوه ساخت ترکیب های وصفی، اضافی، اسمی، فعلی و... به علاوه ی شناخت منظومه ی فکری، سلایق و علایق خود شاعر.البته موارد دیگری هم هست که چون ما را از مسیر اصلی دور میکند، از بیان آن ها چشم پوشی کرده و در فرصتی دیگر به تفضیل آن خواهیم پرداخت.اما اینکه چطور یک شاعر از امضای خودش استفاده می کند هم مهم است! زمانی که برای خلق هر مضمون و معنایی به سبد واژگان خود دست ببریم و به هر بهانه ای آن ها را به کار ببندیم، دیگر جذابیت قبل را نخواهد داشت و مخاطب را دچار انزجارخواهد کرد! اتفاقی که برای حامد عسگری در کتاب سرمه ای افتاده است!یکی از ویژگی های مهمی که شاعر باید داشته باشد، اشرافیت نسبت به تاریخ، اسطوره ها و شخصیت های اثر گذار ملی و میهنی و محل زندگی خود است! افزایش دانش در این زمینه موجب افزایش توانایی شاعر در خلق مضامین می‌شود! چراکه به راحتی می تواند از آرایه هایی نظیر تلمیح و تضمین یا حتی اسلوب معادله استفاده کند و این یک امتیاز بزرگ است.با دقت به اشعار حامد عسگری متوجه میشویم که او نسبت به شخصیت های تاریخی و رویدادهای های محل زندگی خود آگاهی نسبی دارد. برای مثال داستان درآوردن چشم ۲۰ هزار نفر توسط آقا محمد خان قاجار.آقا محمد خان قاجار بعد از فتح کرمان دستور داد که کوه بلندی از چشمان مردم کرمان پیش روی وی بسازند و متاسفانه این اتفاق (یعنی درآوردن چشم ۲۰هزار نفر) به وقوع پیوست. البته «سرپرسی سایکس» تاریخ نویس مشهور، این تعداد را ۷۰ هزار جفت چشم می داند!گفتنی است که این فجایع در تاریخ به وفور اتفاق افتاده است! از دیگر نمونه ها میتوانیم به «کله منار» اشاره کنیم. در گذشته در برخی از جنگ ها، به ویژه هنگامی که یک سپاه به پیروزی می‌رسید، سربازان، سر اسیرها یا کشته شدگان را می‌بریدند و به شکل یک تپه بزرگ یا منار در می آوردند. از نمونه های آن می توان به نبرد کرتسانیسی اشاره کرد که در آن، آقا محمد خان قاجار با کشته های سپاه گرجی ها یک کله منار مرتفع درست کرد. مصطفی پاشا با کله ی کشتگان ایرانی در جنگ چلدر و تیمورلنگ با کله مردم اصفهان بعد از یورش به این شهر نیز کله منارهایی ساختند که امروزه در محل های کاوش باستان شناسی یک به یک در حال کشف شدن هستند و یا کشف شده اند.حامد عسگری: چشم قاجار کسی دید و نلرزید دلش / بشنوید از منِ بی چشم که کرمانی نیست.این بیت به آن حادثه ی تاریخی نیم نگاهی دارد اما خالی از اشکال نیست! مشکل این بیت، ضعف تالیف است! چشم قاجار کسی دید و نلرزید دلش، بشنوید از من‌ِ بی چشم... . از نظر دستوری، می‌گوییم: من دلم نلرزید، او دلش نلرزید. حال اگر من بگویم که: من چشم قاجار کسی را دیدم و دلش نلرزید، کاملا دچار یک اشتباه محرز شده ام. به وضوح این بیت دچار ایرادات در نحو و نگارش است.حال سعی میکنیم تا جایی که می شود، ابیات دیگر را نیز یک به یک بررسی کنیم.غزل شماره ۱ بیت ۲:به زلیخا بنویسید نیاید بازار / این سفر،یوسف این قافله کنعانی نیست!شاعر در مصراع دوم می خواهد بگوید که در این قافله، یوسف مصری وجود ندارد! پس به زلیخا بگویید که به بازار برای خریدن یوسف نیاید! حال استفاده ی دو دفعه ای از «این» صورت خوشی ندارد!مشکل بعدی، تحریف در روایت تاریخ است! در قرآن آمده است &quot;اَلَّذی اشتَراهُ مِن مِصْر&quot; ، &quot;آن کس که او را در مصر خریده بود&quot; که مراد از آنکس، عزیز مصر است! در تورات هم گفته شده که یوسف را به بازار مصر بردند و «فوطیفار» که یکی از افسران فرعون بود، او را خرید. بنابراین زلیخا در ماجرای خرید یوسف نقشی نداشت.بیت ۳: حال این ماهی افتاده به این برکه ی خشک / حال حبسیه ‌نویسی است که زندانی نیست!مراد از ماهی خود شاعر است! و برکه ی خشک، جهان پیرامون اوست! حال؛ شاعر خود را آن ماهی افتاده در یک برکه ی خشک می داند. سرنوشت یک ماهی با این وضعیت چیست؟ مرگ!. سپس در مصراع دوم می گوید که این وضعیت (این حال و احوال) مانند حال یک حبیسه نویسی است که در زندان نیست! چه ارتباط مفهومی میان این دو مصراع وجود دارد؟! مصداقی که در مصراع دوم برای تکمیل کردن مصراع اول آمده، مصداق مفهومی مناسبی نیست!جهت آگاهی بیشتر: حبیسه یا زندان نامه، یک گونه ادبی‌ست که زندانی در زندان می نویسد که برخی از آن به عنوان شکوائیه یا سوگ نامه (مرثیه) نیز یاد می کنند. محتوای حبیسه شامل شکایات از رنج اسارت، غم دوری پدر و مادر، دوری از فرزندان، دوری از وطن، هوای بد و ... است. از معروف ترین حبیسه نویسان ایرانی می توان از مسعود سعد سلمان نام برد که نزدیک به نوزده سال در قلعه های دَهِک، سو، ناب و مرنج زندانی بود. از دیگر شاعران حبیسه نویس می توان به خاقانی شروانی، فلکی شروانی و ملک الشعرای بهار نام برد.غزل شماره 1 بیت 5: با لبی تشنه و بی‌ سمبل و چاقوئی کند / ما که رفتیم ولی رسم مسلمانی نیست.مصراع دوم در این بیت، برخلاف بیت ۳، از لحاظ مفهوم کلی، کامل کننده ی خوبی برای مصراع اول است! اماجزئیات آن جای بحث دارد. به واژه ی&quot; بی سمبل &quot; توجه کنید! بی سمبل به حیوانی گفته می شود که لب تشنه، ذبح شده باشد ! اما در اینجا در کاربرد &quot;بی بسم الله&quot; به کار رفته که صحیح نمی باشد !غزل شماره ۲بیت ۲:بعد ها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد / با منِ تنها تر از ستارخان بی سپاهدر تاریخ ادبیات ما شاهد شخصیت هایی مثل شیخ صنعان هستیم که به دلیل دل بستن به دخترترسا (دختر مسیحی) از مقام معنوی خود فاصله گرفت. او زُنّار (کمربند مخصوص مسیحیان. به نوعی نماد مسیحیت در اعصار گذشته) بست تا به وصل دختر ترسا برسد. حال اگر از شخصی مثل شیخ صنعان استفاده کنیم و بگوئیم که چشمان معشوقش بلای بدی بر جانش انداخته و به واسطه ی این عشق، همه چیز را رها کرده و به این حال و روز افتاده قابل قبول است! اما چرا ستارخان؟! مگر ستارخان درگیر ماجرای عاطفی بوده؟تقلیل دادن شخصیت های موثر سیاسی ـ تاریخی به داستان های عاشقانه، امری ناپسند است! لذا حتی اگر در حد یک خط، روایت عاشقانه از زندگی ستارخان ارائه می شد، می توانستیم آن را بهانه کنیم. اما چنین روایتی وجود ندارد و یا دست‌کم از پیش چشم بنده گذر نکرده است.غزل شماره ۳بیت 2: یوسفی که من برایش قافیه سر می برم / از تمام یوسفان شهر کنعانی تر است.پسوند تر و ترین که معادل آن در عربی با عنوان اسم تفضیل (صفت تفضیلی یا عالی- بر وزن اَفعل و فُعلی) شناخته می شود، برای مقایسه بین دو چیز یا دو کس به کار می رود . برای اسم شهرها و شهروندان، هرگز از این پسوند ها نمی توانیم استفاده کنیم. لذا استعمال آن پسوند ها در این موضع،محل اشکال است! بنابراین هرگز نمی گوئیم: تهرانی تر، رشتی تر، گیلانی تر، کنعانی تر و قص علی هذا.غزل شماره ۴بیت ۲: آه از عشق که یک مرتبه تصمیم گرفت / یوسف از چاه درآورده به زندان ببردمصراع دوم این بیت، ضعف تالیف دارد. مراد شاعر این است: یوسف را از چاه دربیاورد و به زندان بیاندازد! یا یوسفِ از چاه درآورده شده را به زندان ببرد یا به سوی زندان بکشاند. لذا شاعر در اینجا به ضرورت حفظ وزن، چشم بر روی قواعد دستوری زبان بسته است.غزل شماره ۴بیت ۵: دو دلم اینکه بیاید مَنِ معمولی را / سر و سامان بدهد یا سر و سامان ببرد!ترکیب مَنِ معمولی به هیچ وجه قابل هضم نیست! متضاد این ترکیب چیست؟ مَنِ فلفلی؟ مَنِ نمکی؟ مَنِ غیر معمولی؟ مَنِ غیر عادی؟ یا چه؟ اصلا معیار شناخت افراد معمولی و غیر معمولی چیست؟مصراع دوم: سر و سامان را نمی برند! سر و سامان را می گیرند ! بنابراین ،&quot;سر و سامان ببرد &quot;اشتباه است!غزل 5 بیت1 : به مصراعی ننالیدم تب تلخ تباهی را/که یک عمر است عادت کرده ام بی سر پناهی رابه نظرم اگر شاعر در مصراع دوم می گفت:که یک عمر است می خوانم غم بی سرپناهی را، بهتر می شد! چرا که خواندن و نالیدن سبب شکل گیری یک شبکه معنایی منسجم می شد.غزل ۵بیت۷: سپیداری که بر آن پیکر ستارخان رقصان / چه سازد شرمساری را چه نالد روسیاهی را!پیکر ستارخان رقصان است. &quot;است&quot; به کدام قرینه حذف شده است؟! احتمالا می گویید به قرینه لفظی! اما هر جایی نمی توان افعال را به قرینه حذف کرد. آداب دارد. در اینجا به اصطلاح عامیانه، هول هولکی و به ناچار حذف شده و به یکباره مصراع به پایان می رسد.غزل شماره ۶بیت 2:قناری های این اطراف را بی بال ‌و پر کرده / صدای نازک برخورد چینی با النگویش!گمان می کنم شاعر می خواسته بگوید که کبوتران مسحور وجود او و حرکات دست او هستند. اما نتیجه کاملا برعکس است چرا که &quot;بی بال و پر شدن&quot; در معنای ترس است! از شدت ترس پرهایش ریخته است!غزل شماره ۷بیت ۱:رهایم کرده دنیا مثل یوسف در ته چاهی / شنیده بودم و دیدم که چاهی خانه ی ماهی!باز هم حذف فعل به قرینه ای نامعلوم و مبهم! چاهی خانه ی ماهی بود – یا - چاهی خانه ی ماهی است!غزل شماره ۷بیت۳:قشون میرزا کوچک نبودی و نمی‌فهمی / چرا در جنگل موهای تو خوب است گمراهیهمان ایرادی که درباره ی ستارخان در غزل شماره ۲ بیت دوم به شاعر وارد کردیم، در اینجا هم مطرح می کنیم! دلیل نمی شود که چون میرزاکوچک و یارانش در جنگل جنگیده اند، پس آن جنگل را با گیسوی یار که شبیه جنگل است، همتراز کنیم و یک حرکت و جنبش تأثیر گذار ملی را با یک مصراع عاشقانه، هم عیار بدانیم!چه بسا این دو موضوع: میرزاکوچک جنگلی و یارانش و جنگل گیسوی یار ، در دوفضای متضاد روایت می شود. یکی در بُعد سیاسی و ملی و دیگری در بُعد رمانیسم محض.غزل شماره ۱۲بیت ۳:جان فدای خالقی که در دهان کوچکش / چند مروارید غلتان مرتب ریخته!مروارید غلتان مرتبی که در دهان است، چیست؟ اگر سفید بودن مروارید و مرتب بودنِ یک چیز ما را به سویی بکشاند که گمان کنیم جواب معما، دندان است، پس غلتان بودن اینجا چه معنایی دارد؟! مگر دندان در دهان غلت می خورد؟!غزل شماره ۱۶بیت 2:من را به تو این نذر و دعاها نرساندند / ای کاش مهیا بشود گاه به گاهیبه نظرم اگر شاعر می گفت: ... نذر و دعاها &quot;نرسانده ست&quot; بهتر می شد.غزل شماره ۱۷بیت ۵:آیا دوباره لذت یک خواب ممکن است؟ / بم...شب...سرم به دوش تو...در پشه بندهاشاعر برای حفظ وزن هم خودش و هم ما را مجبور می کند که پشه را مشدد بخوانیم _ پشّه _ و این یک ایراد است!استاد شمیسا در کتاب معانی (ویراست سوم - صفحه ی ۶۶-۶۷) این ایراد را تحت عنوان مخالفت با قیاس مطرح می کند و امثله ای برای آن ذکر کرده است.تکمیلی: دو نمونه از انواع مخالفت با قیاس:۱- مشدد بیان کردن حروف بدون تشدید (اضافه کردن تشدید)۲-تخفیف مشدد در بیان حروف مشدد ( حذف تشدید)غزل شماره ۱۸بیت ۴:پر می‌شد از شمیم دل تنگ نامه‌ها / قائم مقام در شبی از منشآت هاچه ضرورتی وجود داشت که در این بیت از قائم مقام فراهانی و اثر مشهور او یعنی منشآت، نام برده شود؟! به نظرم برای آنکه شاعر تسلط خود را در شناخت شخصیت های ادبی و تاریخی نشان دهد دچار افراط شده و سعی دارد به هر نحوی که شده از آنان به بهانه های مختلف یاد کند! حتی اگر به قیمت مبهم شدن کل بیت تمام شود!غزل شماره ۲۰بیت۵:یکی مثل مَنِ بدبخت در دام نگاه تو / یکی در تنگی آغوش زندان شد چه زندانیمراد شاعر این بوده که بگوید: یکی (یک نفر) در سلول های تنگ زندان، به طرز عجیب یا فجیعی زندانی شده است! اما پیشوند &quot;چه&quot; در اینجا که در مقام توصیف به کار رفته ، محل اشکال است! چرا که شاعر قصد توصیف زندان را ندارد! بلکه قصد دارد حالت زندانی را بیان کند.غزل شماره ۲۰بیت ششم:پس از یوسف تمام مصریان گفتند عجب مصری / بماند گریه هم سوغات کنعان شد چه کنعانی!چرا مردم مصر بعد از &quot;یوسف&quot; گفتند عجب مصری؟! چند نکته وجود دارد: اول اینکه جواب پرسش مطرح شده، معلوم نیست! دوم اینکه اگر خودمان به سوال مذکور پاسخ بدهیم و بگوئیم که تعجب مردم مصر، بابت ماجرای پر فراز و نشیب زندگی یوسف بوده، باز هم قابل پذیرش نیست! مگر بعد از اتفاقات عجیب و غریب عربستان در زمان حضرت محمد (ص) و بعد از او، کسی گفت &quot;عجب عربستانی؟&quot;. معمولاً در مواجهه با این مسائل می گویند :عجب داستانی! چه ماجرایی! و... . بنابراین ترکیب &quot;عجب مصری&quot; ترکیب پسندیده ای نیست.غزل ۲۲بیت۴:مثل بیدی زلف ها را ریخته بر شانه ها / گاه وقتی در قفس باشی رها تر می شوی!بید ، زلف ، شانه ، قفس. چه ارتباطی بین این واژگان وجود دارد ؟چه ارتباطی بین مصراع دوم و مصراع اول وجود دارد؟ همانطور که سابقا بیان کردیم ، در اینجا هم همان مشکل عدم ارتباط معنایی بین دو مصراع را شاهد هستیم!غزل شماره ۲۳ بیت ۸:بشکند دستش گلم! هرکس تو را از من گرفت / کیسه ی باروت از ستارخان برداشتهستارخان کمد است یا صندوقچه ی نگهداری باروت؟ چگونه می توان از ستارخان باروت برداشت؟اگر مراد، دزدیدن باروت از ستارخان باشد، کمی قابل قبول است اما در حال فعلی ، بیت دچار ضعف تالیف است!شاعر باید می‌گفت: کیسه ی باروت از ستارخان دزدیده است.غزل شماره ۲۴بیت ۴:چقدر از دلخوشی های کم و کوتاه‌مان رفته؟ / چقدر از زخم های بر جگر بسیارمان مانده؟مصراع دوم ضعف تالیف دارد! چینش نادرست ارکان دستوری جمله.غزل شماره ۲۴بیت ۵:سزای خواندن از عشق است در گوش کر جنگل / اگر که قطره خونی گوشه ی منقارمان ماندهتعقید معنوی دارد! معنا واضح و روشن نیست!غزل شماره ۲۸ بیت ۵:مهربان بودم و نان هیچکس آجر نشد / مهربان بودن به هر تعبیر و تقدیری گذشتاین بیت به نظرم ارتباطی با ابیات قبل و بیت بعد از خود را ندارد! بنابراین محور عمودی شعر را به هم ریخته. شاعر در بیت های قبل و بیت بعد درباره‌ی عشق و معشوق خود می نویسد اما به یکباره در این بیت می گوید مهربان بودم این مهربانی، محسناتی به همراه داشته! کاملا بی ارتباط با فضای مفهومی شعر است!غزل شماره ۳۰ بیت ۴و ۶:من عهد نوشتم تو نه بستی و نه دیدی / من دستِ به قرآن زده دارم تو نداریمن این همه گفتم و تو یک جمله نوشتی / من سرمه به مژگان زده دارم تو نداری!دو اشتباه فاحش دستوری، هر دو در مصراع دوم! شاعر می خواهد بگوید من به قرآن سوگند خوردم و تو این کار را نکردی! من دست به قرآن زده ام اما تو نه! دستِ به قرآن زده اشتباه است!من به مژگانم سرمه زدم اما تو نزدی! سرمه به مژگان زده دارم کاملا اشتباه است !جمع بندی: حامد عسگری از شاعران خوش آتیه ای است که اگر کمی به اشکالات شعر خود دقت کند، می تواند کتاب بعدی اش را پر قدرت روانه بازار کند. اشعار او برآمده از دل است و بر دل می نشیند. گرچه موارد بسیاری را در این فرسته ذکر شد، اما موارد زیاد دیگری نیز از پیش چشم اینجانب گذشت – اما – آنهارا بیان نکردیم و از آن گذشتیم. لذا بیان همین نکات مختصر نیز با هدف آگاهی بخشی به شعر دوستان و دوستان شاعرمان انجام پذیرفته است.با آرزوی موفقیت برای همه ی ادب دوستان سرزمینم، ایران عزیز.</description>
                <category>فرزین حیرتی مقدم</category>
                <author>فرزین حیرتی مقدم</author>
                <pubDate>Tue, 18 Feb 2025 23:26:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در نقد فاضل نظری و آثار او</title>
                <link>https://virgool.io/@Takhalloss/%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%D8%A7%D8%B6%D9%84-%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%88-t3t9wzyrgedb</link>
                <description>﻿فاضل نظری از معدود شاعران خوبِ غزل معاصر (بعد از سال ۵۷) بوده که سبک سرایش او، همواره مورد انتقاد موافقان و مخالفان وی بوده است.از باور بنده و طبق شواهد، فاضل نظری از پیشگامان سبک نئوکلاسیک در ایران بوده و بعد از انقلاب ۵۷ شاعران کمی وجود داشته اند که مانند فاضل نظری به پیوند زدن حال و هوای شعر کهن با مختصات شعر امروزی، اهتمام بورزند.به دلایل مختلفی که بیان کامل آن در این مقال نمی‌گنجد و تنها به یکی دومورد از آنها اشاره می‌کنیم؛ کشور ما از سال ۵۷ به بعد در عرصه ی ادبیات در سراشیبی و سقوط قرار گرفت و جریان نقد ادبی و شعر سرایی و داستان نویسی، بسیار  تضعیف شد. تا اینکه در دهه های بعد، اندک اندک جانِ شعر قوت گرفت.یکی از این دلایل مهم برهم خوردن دال های مرکزی مفاهیم شعری در جریان به وقوع پیوستن یک انقلاب سیاسی بود که در پی آن به جایگزینی ایدئولوژی جدید و به کنار رانده شدن دال های قبلی منجر شد.هرگاه ایدئولوژی جدیدی همراه با انقلاب فکری و فرهنگی در یک جامعه به وقوع بپیوندد، مفاهیم و باورداشت های تحت حمایت ایدئولوژی جدید، در سطح زبان و فکر و فرهنگ نمایان می‌شود.اما این جابجایی در سطوح قدرت و ایدئولوژی به همین سادگی اتفاق نیوفتاد! به نحوی که گروهی از افراد و احزاب فعال قبل از انقلاب و پس از انقلاب مانند مشروطه‌خواهان، سلطنت طلبان حامی پهلوی، مارکسیست های چپ‌گرا که حزب توده از میان‌شان رشد کرد و اسلام‌گرایان کماکان به بحث های سیاسی خود ادامه دادند. گرچه بسیاری از این گروه های مخالف به طور موفقیت آمیزی سرکوب شدند اما به هر روی این فضای نابسامانِ تضاد بین ایدئولوگ ها به آشفتگی زبان و ادبیات فارسی منجر شد.با گذر زمان و بهبود اوضاع، از زمان سامان یافتن نسبی شرایط تا سامان یافتن کامل، گروهی از نویسندگان و شاعران وارد عرصه ادبیات شدند و به نام آوران این حوزه بدل گشتند.از جمله ی این افراد می‌توان به هوشنگ ابتهاج، قیصر امین پور، حسین منزوی، محمد علی بهمنی، محمد کاظم کاظمی، سیمین بهبهانی، شمس لنگرودی، مهرداد اوستا و فاضل نظری اشاره کرد‌.گرچه برخی از این افراد، قبل از انقلاب نیز به فعالیت های ادبی مشغول بودند اما ظهور نبوغ آنان در زمان پسا انقلاب صورت گرفت‌.و اما فاضل نظری؛فاضل نظری شاعری با ۷ مجموعه ی شعر (تا زمان نگارش این فرسته) با عنوان های ضد، اقلیت، گریه های امپراتور، کتاب، وجود، آنها و اکنون است که قصد داریم به اختصار، نگاه نقادانه ای به این آثار داشته باشیم‌.فاضل نظری مانند هر شاعر دیگری دوران اوج و فرود خودرا گذرانده است. از نظر من، بهترین مجموعه های شعر اورا می‌توان به ترتیب زیر نام برد:۱. ضد۲. گریه های امپراتور۳. اقلیت۴. اکنون۵.  آنها۶. کتاب۷. وجود&quot;وجود&quot; آنگونه که انتظار می‌رفت، سر و صدا نکرد. گرچه منتظر بودیم پس از مدت زمان نسبتا طولانی (پس از انتشار کتاب اکنون) شاهد یک اثر متفاوت و متحیرکننده باشیم. اما این اتفاق نیوفتاد.فاضل نظری در کتاب وجود، به افول رسید.گرچه علت این ضعف به طور کامل مشخص نیست، اما شاید ناشی از عدم وجود فضای رقابتی در میان شاعران امروز و یا به دلیل رواج سطحی‌نگری و کم رنگ شدن توجه به اصول ادبی در ذائقه ی مخاطب شعر امروز باشد.به نظر من شعر، ودیعه ای است که در روح و روان ایرانیان از ازل تعبیه گردیده است. هرچند که به درستی نمی‌توان کسی را مشخصاً به عنوان اولین شاعر پارسی‌گوی ایران نام برد اما به هر روی نامزدان کسب عنوان اولین شاعر نام‌آور ایران، از قدیمى‌ترین اشاره‌اى که در این باب داریم تا شاعران جوان و نوجوان امروز، شاهدی بر این ادعاست. توضیحات تکمیلی:طبق اشاراتی که در کتاب تاریخ سیستان بدان اشاره شده است، از محمد بن وصیف سگزی به عنوان اولین شاعر پارسی‌گو یاد شده است.همچنین بنابر سایر روایات معجول و مخدوشی دیگر، از بهرام گور ابوحفص حکیم بن احوص سغدى سمرقندی وابوالعباس حنوذالمروزی نیز نام برده اند.دربارهٔ بطلان اقوال مربوط به این ”نخستین شاعران ساختگی“ در مفصل کتاب مجلد اول ”تاریخ ابیات در ایران“ (ص ۱۶۵-۱۸۲) به‌تفصیل سخن گفته شده است. مطلب دیگرى که ذکر آن در اینجا لازم است آن که در تذکره‌ها و کتب ادب نام چند شاعر پارسى‌گوى آمده است که زمان هیچ‌یک از نیمهٔ اول قرن سوم هجرى به‌بالا نمى‌رود و غالباً در اواسط قرن سوم هجرى و یا در نیمهٔ دوم آن قرن مى‌زیسته‌اند. مانند حنظلهٔ بادغیسی، محمود وراق هروی، فیبروز مشرقى و ابوسلیک گرگانی. ادامه بحث:شعر همانند سایر اجزا و ساختار یک جامعه، همانطور که سابقا به آن اشاره کردیم، هم بر سیاست، کُنِش دارد و هم واکنش می‌پذیرد، این برهم‌کنش ها در برخی از ادوار شعر فارسی، بسیار مشهود است.برای مثال در زمان صفویان و روی کار آمدن این حکومت، شاعران مداح درباری که به مدح خلیفه و پادشاه می‌پرداختند و از این راه کسب درآمد می‌کردند، از دربار اخراج شدند‌. دلیل این امر، دستور خود پادشاه بود که میگفت بجای مدح من، ائمه (ع) را مورد مدح قرار دهید.علاوه بر این موارد، فضای خفقان و نبود انعطاف در پذیرش شعر، موجب فراری شدن شاعران نامدار ایرانی، خروج شعر از دربار و افتادن افسار شعر به دست افراد عامه ای که تسلط و دانش کافی بر شعر نداشتند شد و این مسئله کافی بود تا شعر از اعتبار ادبی ساقط شود.در دوره ی تیموری نیز شعر به دست افراد عامه افتاد و هر کسی در هر جایگاهی به سراغ سرودن شعر رفت. از بقال تا قصاب به شعر نوشتن روی آوردند. قهوه خانه ها به فضاهای فرهنگی بدل گشت و به دلیل ناآگاهی عامه افراد از اصول فرهنگی، به سرعت به سمت ابتذال حرکت کرد تا جایی که شاهدبازی به بهانه ی شعرخوانی در اماکن به ظاهر فرهنگی انجام می‌‌گرفت.حال هدف از ارائه ی این مطلب، بررسی توجه و حمایت دال های مرکزی یک حکومت از جریان های شعری نیست، بلکه هدف توجه به سلایق و دانش عامه ی افراد جامعه است!متاسفانه امروزه نیز بسیاری از فضاهای نامرتبط به شعر به جایگاهی برای شعرخوانی تبدیل شده اند و از همین رو، افرادی به عنوان صاحب نظر به مکان های مذکور وارد می‌شوند که هرکدامشان تیشه ای به ریشه ی کم‌جان ادبیات امروز می‌زنند.نتیجه ی این امور، خوراندن خوراک مسموم به اذهان عموم مردمی‌است که به شعر علاقه‌مند هستند اما به جای هدایت به راه، به چاه فرستاده می‌شوند. و این یعنی تغییر مبنا و معنای ادبیت در بین آحاد جامعه و افول سلیقه ی شعری.از دیگر مسائل تاثیرگذار، تاثیرپذیری مخاطب (به ویژه قشر نوجوان و جوان) از فضاهای مجازی پیمایشی مانند اینستاگرام و... است. این مسئله به حدی جدی است که ظرف حوصله ی نوجوان و فرصت تمرکز او را محدود به چند ثانیه تا نهایتا ۱ دقیقه کرده است. از این رو جوان امروز تمایلی به تورق کتب شعر و نثر ندارد چون در این صورت می‌بایست تمرکز زیادی را خرج خوانش کتاب کند که این مسئله بر خلاف عادتی‌است که فضای مجازی بر روح و روان او تزریق کرده است و ترک عادت نیز موجب مرض است.البته کم‌توجهی نهاد های متولی امر و ناپرهیزی انتشاراتی‌ها از چاپ کتب مختلف نیز از عوامل دیگری است در کنار سایر عوامل که بیان آن مرتبط با موضوع این فرسته و در ظرفیت این بستر نیست.اینهارا گفتیم که بدانیم چقدر سلیقه و دانش عامه می‌‌تواند بر خلق آثار و خالقان آثار تاثیر بگذازد. از قدیم گفته اند: مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد.در اینجا گویا هم مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق نیاورده و هم صاحب سخن آن انگیزه ی گذشته را ندارد.به بافتار سخن فاضل، وارد شویم:تصویر سازی و مضمون آفرینی های فاضل فوق العاده است. البته مشخص است که او متاثر از اشعار صائب تبریزی و حافظ و سعدی و مولاناست.می‌دانید و جهت یادآوری می‌گویم که صائب و حافظ از شاعران سبک هندی و عراقی هستند.در سبک عراقی و هندی ما مضمون آفرینی های فوق العاده ای را شاهد هستیم مخصوصا در قالب غزل!منتقدان فاضل نظری معتقدند که فاضل، مضامین و تصاویر شعر صائب را دزدیده است و آنهارا با شگرد ادبی در شعر خود بازتاب داده است. البته من با این مسئله مخالفم. چرا که به نظرم شعرا در هر دوره ای از شعرای نسل پیشین الهام میگیرند و الگو پذیری دارند.پس این مسئله نمی‌تواند دزدی یا سرقت ادبی باشد.گرچه انتظار می‌رود که شاعر بعد از یک دوره ی چندساله بر حسب اندوخته ها و تجربیات و دانش خود، سبک و زبان شخصی شاخص خودرا پیداکند، اما این مسئله در حد همان انتظار باقی می‌ماند و حالت الزامی ندارد.هرچند همانطور که گفتیم، فاضل نظری آنچنان هم مقید به بازتکرار بافتار کهن زبان نیست! بلکه با دست‌یازی به ساختار کهن زبان به خلق سبکی نو با نگاه بر سبک گذشته پرداخته است که به گفته ی صاحب نظران، آنرا نئوکلاسیک یا همان نیمه‌کلاسیک - نیمه نوین می‌نامند.بهاءالدین خرمشاهی در جریان مراسم رونمایی کتاب وجود، فاضل نظری را حافظِ زمانه نامیده است. به نظرم این ادعا کمی با بلندنظری خرمشاهی همراه بود. اگرچه اشعار فاضل نظری در سطح بالاتری از شاعران جوان امروز قرار دارد - اما - به کار بردن چاشنی نام حافظ برای ساخت ترکیب &quot;حافظ زمانه&quot; کمی زیاد است.مختصات ادبی و فکری او:بهار و مرگ و شراب از واژگان پربسامد دیوان اشعار اوست - اورا شاعر بهار بنامیم؟ - استفاده از عناصر طبیعی و طبیعت نیز از مختصات سبک هندی است‌. این نیز گواهی دیگر بر تاثیر پذیری فاضل نظری از سبک هندی می‌باشد.چند بیت در مقام مثال:دیگر بهار در سبد روزگار نیستآری قرار نیست! نه دیگر قرار نیست!-به غیر از وعده ی پاییز معنایی نخواهد داشتبرای باغ پیغام بهاری دیگر آوردن-اکنون مرا بهار دل انگیز دیگریآورده است وعده ی پاییز دیگری-نهال بودم و در حسرت بهار! ولیدرخت می شوم و شوق برگ و بارم نیست -چنين که يخ زده تقويم ها اگر هر روزهزار بار بيايد بهار کافی نيست-بعد یک سال بهار آمده می بینی کهباز تکرار به بار آمده می بینی که و اما نکته ی مهم! همانطور که می‌بینید فضای یاس و ناامیدی در این ابیات به وضوح دیده می‌شود که اگر ابیات مربوط به مرگ اورا نیز بررسی کنیم، این پازل کامل می‌شود:خطر کن! زندگی بی او چه فرقی می‌کند با مرگبه اسم صبر، کم با زندگی امروز و فردا کن-مرگ در قاموس ما از بی‌وفایی بهتر استدر قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است-در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرماصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم-به مرگی آسمانی فکر کن محکم قدم برداربه حلق آویز داری را که از دست تو خواهد رفت-چشم انتظار حادثه ای ناگهان مباشبا مرگ زندگی کن و با زندگی بمیر-من کجا بیشتر از حق خودم خواسته ام؟مرگ حق است، به من حق مرا برگردان!-اگرچه ما این ابیات را اندوهگین ‌می‌نامیم و می‌خواهیم اما باید توجه داشته باشیم که غم و شعر، لازم و ملزوم یکدیگرند! چه بسا اگر غمی نبود، شعری هم نبود.آنجایی که درد به استخوان روح می‌رسد و زخم جزامی اندوه مداوایی ندارد، شعر در قامت یک منجی ظاهر می‌شود.اما چرا زمانی که اندوهگین هستیم، تمایل داریم که شعر غمگین بخوانیم یا آهنگ غمگین بشنویم؟بر طبق یک تحقیق مفصل که در آینده به آن خواهیم پرداخت، انسان در مواقع مواجهه با غم، خودرا بیشتر در غم فرو می‌برد تا زودتر غم را به انتها برساند‌.فرض کنید که یک بوته خار خشک در مقابل شماست و شما برای اینکه این بوته زودتر آتش بگیرد و خاکستر شود، بیشتر مواد اشتعال‌زا بر روی آن می‌ریزید!به قول خود فاضل نظری:به دریا می‌زنم شاید به سوی ساحلی دیگرمگر آسان نمایم مشکلم را &quot;مشکلی دیگر&quot;.یا آنجا که می‌گوید:آتش گرفته را مگر آتش کند خموش!اینجاست که می‌توان فهمید، گاه برای خاموش کردن و به کل برای از بین بردن اثر یک چیز، نباید از ضد آن، بلکه باید از چیزی از همان جنس استفاده کرد.در باب مضمون آفرینی:فاضل در یکی از ابیاتش گفته:دانه ی سرخ اناریم و نگه داشته اند دل چون سنگ تورا در دل چون شیشه ی مایک دانه انار را تصور کنیدیک هسته ی سفتِ سنگ مانند که یک غشای شفاف سرخ رنگ و شیرین، آنرا فرا گرفته است.حال او با استفاده از تکنیک تشبیه، سعی داشته با تصویر پردازی بگوید که: دل من صاف و زلال و عاشق و مهربان است و و دل تو سنگ و نامهربان و بسان سنگ!و این مضمون آفرینی و دقت به جزئیات واقعا فوق العاده است!غنای ادبی و استفاده بجا و درست از صنایع ادبی، شعر فاضل را دلنشین و طبیعی کرده و اینگونه است که مطبوع طبع آن دسته از اهالی شعر است که همچنان در آشفته بازار شعر امروز به دنبال معنا هستند.البته طبیعی‌ست که طرفداران شعر رضابراهنی و یدالله رویایی، زوایه ی تندی با اشعار فاضل و امثالهم داشته باشند. چرا که فرم در شعر معناگرا در صدر توجه نیست و نمی‌تواند انتظارات ساختارشکنانه ی فرمالیست هارا برآورده سازد.هرچند که بسیاری از مباحث را گوشه ی صندوقچه‌ ی بیان‌مان رها کردیم اما در پایان همین کلام مختصر باید گفت فاضل نظری یک سر و گردن از شاعران هم‌دسته ی خود بالاتر است و امیدواریم که در آینده، آثار خوبی از این شاعر شاهد باشیم.</description>
                <category>فرزین حیرتی مقدم</category>
                <author>فرزین حیرتی مقدم</author>
                <pubDate>Wed, 05 Feb 2025 13:21:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق در منظر صوفیان</title>
                <link>https://virgool.io/@Takhalloss/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D8%B5%D9%88%D9%81%DB%8C%D8%A7%D9%86-wazhtho9wgjb</link>
                <description>دیالکتیک عشق در آرای صوفیه از دیرباز جزو مباحث اصلی مورد توجه صوفیان بوده که هرکدام از شخصیتهای این فرقه به آن دست‌یازیده و پیروان خودرا از آرای خود محظوظ نموده اند.در این فرسته به عنوان پیش‌درآمد گوشه ای از موسیقی دلنواز عشق را با نگاهی بر آرای برجای مانده از اهل تصوف، می‌نوازیم.هرچند که انتهای دریای عشق، چیزی جز فناء نیست و صوفی و غیر صوفی نمیشناسند. لذا از آنجایی که بسیاری از این اندیشه ها در آینه ی افکار شاعران ایرانی بازتاب پیدا کرده اند، لازم است تا در این فرسته ی کوتاه، پایی تر کنیم تا در آینده با تمسک به منابع وسیع منتشر شده در این حوزه، مستغرق دریای عشق شویم‌. در مرور ۶۷ قاعده در نقد عشقِ صوفی، با ما همراه باشید. ۱. عشق، شیرازه کتاب تصوف و خورشید منظومه عرفان است. ۲. با اینکه سامان، گرمی روشنی و زندگی عرفان به عشق وابسته است اما دریغ که عشق، خود از هر گونه تعریف می گریزد و این سمند بادپای سر به کمند اندیشه بشری در نمی آورد. ۳. در واقع هر تعریفی که از عشق بشود تعریف لفظی یا شرح الاسم خواهد بود. عارفان خود بدین نکته از همه واقف تر بوده اند که عشق معمایی است که شرح و بیان ندارد. ۴. عشق در حوصله دانش بشر نمی گنجد و زبان ناطقه در وصف او نالان است. ۵. ناتوانی عقل از ادراک عشق، سبب بروز آنهمه تعارض میان عقل و عشق در آثار عرفانی شده و عارفان را بر آن داشته است تا عشق را تجربه ای و رای ادراک بشمارند. ۶. عشق آمدنی‌ست،نه آموختنی! ۷. در واقع مهمترین دلیل بیکرانگی و تفسیر ناپذیری عشق این است که عشق وصف ایزد است و همچون تمامی اوصاف خداوند، بیکرانه، مطلق و تفسیر ناپذیر است‌. ۸. چشمه عشق از ذات مقدس احدیت میجوشد. ۹. با اینهمه بر رغم تفسیر ناپذیری عشق آثار آن را میتوان شناخت و هر چه در عالم هست اثری از آثار عشق است. ۱۰. بر اساس یک حدیث قدسی، عشق سبب پیدایش عالم هستی شده است: كُنتُ كنزاً مخفياً فأحببت أن أعرَفَ فَخَلَقْتُ الخلقَ لِكَى أَعْرَفَ. ۱۱. که عشق در همه موجودات جهان جاری و ساری است. ۱۲. تمامی گستره جهان هستی از عالم معقول و مجردات تا عالم محسوس و ماده، پهنه سریان عشق است. ۱۳. پیشینه این اندیشه به اندیشمندان یونان باستان از جمله افلاطون می رسد که در رساله مهمانی از قول اروکسی ماخوسِ طبیب بیان میشود و پس از افلاطون، فلوطین این تفکر را بسط می دهد. ۱۴. میراث این اندیشه ها در آثار متفکران اسلامی چون ابن سینا، شیخ اشراق اخوان الصفا و بسیاری از عارفان مسلمان شرح و شوری مضاعف می گیرد. ۱۵.اما با وجود سریان عشق در جهان هستی عشق قویترین جلوه خود را از میان موجودات، بهرۀ انسان کرده است و آدمی آیینه تمام نمای عشق الهی شده است واین ویژگی، انسان را برتر از فرشتگان می نشاند. ۱۶. پرتو ازلی عشق، انسان را سزاوار می باید و دست رد بر سینه نامحرم میگوید.مدعی خواست که آید به تماشاگه رازدست رد آمد و بر سینه ی نامحرم زد(حافظ) ۱۶. کمال و جمال عشق در واقع از حسن پایه و مایه میگیرد و حسن زمینه ساز و موجد عشق است. ۱۷. عشق حاصل معرفت و علم است و از تعلق علم و احاطه آن به حسن و جمال عشق پیدا میشود. ۱۸. هر چه حسن بیشتر، عشق هم بیشتر و هر چه معرفت و علم قویتر عشق هم قویتر و شدیدتر. ۱۹. خداوند به اعتبار علم ازلی عاشق و به اعتبار حسن ازلی معشوق است. بدین گونه خداوند هم عاشق است و هم معشوق هم زیباست و هم دوستدار زیبایی: إِنَّ اللهَ جَميلٌ وَ يَحبُّ الجمال. ۲۰. جمال بی زوال معشوق لا يزال تاب مستوری نداشت و آینه ای می جست تا بکمال در آن متجلی شود. پس به کرشمه محبت طرح جهان را در انداخت و شش جهت را آیینه زار حسن خود ساخت هزاران سال به دستکاری قدرت که در نزد او صد هزاران سال و یک ساعت یکیست، در عالم تصرف کرد. خلاصه عالم را در آدم ریخت و دل او را خلاصه نفس او ساخت و این دل همان آینه بود که مستعد تجلی حسن پریزاد بود . ۲۱. در مدارک و منابع مختلف فلسفی و عرفانی به رابطه استوار میان عشق و حسن اشارت رفته است. ۲۲. از جمله قدیمترین منابعی که به بحث در زمینه عشق اختصاص یافته است میتوان به دو رساله مهمانی و فدروس از افلاطون ۴۲۷ - ۳۴۷ (ق.م) اشاره کرد که این هر دو در فلسفه و عرفان اسلامی بسیار مؤثر افتاده اند.در رساله مهمانی که شرح گفتگوی سقراط با گروهی از خطیبان و بزرگان یونان در بارۀ عشق است ضمن نقل مطالب اسطوره ای فراوان که خود در بردارنده حقایقی درباره عشق هستند، افلاطون از زبان سقراط نظرات خود را در باب عشق بیان میکند.از نظر او برخلاف نظر بزرگان یونان، عشق خدا نیست؛ بلکه فرشته ای است که رابطه محبت را میان خدایان و میان انسانها استوار میدارد.فرشته عشق میان خدایان و انسانها جای دارد و دعاهای آدمیان را به خدایان میبرد و فرمانهای خدایان را به آدمیان می آورد و فاصله ای را که میان آنهاست پر میکند و از برکت هستی او همه جهان به هم می پیوندد و به صورت واحدی در می آید.عشق از آمیزش خدای زیبایی (پوروس) و خدای تنگدستی (پنیا) در وجود آمد و از این رو صفاتی از هر دو را به ارث برده است. ۲۳. عشق چون از خدایان نیست از زیبایی بهره ندارد؛ اما زشت هم نیست چون لازم نیست که هر نازیبایی زشت باشد. ۲۴. عشق طالب زیبایی است و از تعلق خاطر به حسن، پیدا می شود. ۲۵. در رساله فدروس، افلاطون از زبان سقراط، شرح رابطه عشق و حسن را باز میگوید.در این رساله عشق به مناسبات قدیمه باز میگردد.به زمانی که روح انسان در عالم ملکوت در پرواز بود و زیبایی حقیقی را ادراک می کرد.در عالم طبیعت جز ادراکی گنگ از آن حقیقت و زیبایی مطلق برای انسان نمانده است. ولی هر گاه انسان زیبارویی را می بیند خلجانی در روح او پدید می آید و آن خاطره ازلی، اندکی ظهور و بروز می یابد و راز دلبستگی انسان به زیبایی در همینجاست. ۲۶. فلوطین (۲۷۰ میلادی) که در حقیقت مفسر آرای افلاطون است نیز در باره رابطه عشق و حسن می گوید: «عاطفه ای که اروس رب النوع عشق را مسئولش می دانیم، در روحی پیدا می شود که می خواهد با موجود زیبایی هماغوش شود.» و می افزاید: «کسی که منشأ عشق را اشتیاقی برای رسیدن به زیبایی و یادآوری خود زیبایی و پی بردن تا آگاهانه به خویشی خود با زیبایی میداند.اشتیاقی که از پیش در روح آدمی وجود دارد - به عقیده من علت راستین عشق را یافته است. ۲۷. ابوالحسن علی بن محمد دیلمی، در کتاب عطف الالف المألوف على اللام المعطوف که سه چیز را سبب و انگیزه محبت مییابد: نخست معنایی که خداوند در این جهان پدید آورد و آن را زیبایی نامید و شخصی آفرید و وی را به آن معنی ملبس کرد و او را زیبا نامید. آنگاه خداوند طالب زیبایی را آفرید و او را با زیبایی مقابله کرد و از استحسان او محبت را پدید آورد و طالب زیبایی (مستحسن) را جامه محبت در پوشید و او «محب» شد. آنگاه محبت را با زیبایی مقابله کرد و مستحسَن را با مستحسِن که محبوب است. بدین گونه دیلمی نیز همچون افلاطون زیبایی را بر محبت مقدم می شمارد و باز همچون افلاطون زیبایی مخلوق را مستفاد و منشعب از حسن کلی که در قرب حق تعالی است، می داند. ۲۸. هر زیبایی، حسن خود را از زیبایی مطلق و حسن کلی می گیرد و ضعف و شدت زیبایی ها بسته به نزدیکی و دوری آنها نسبت به حسن کلی است. ۲۹. زیباترین و اولین مخلوق عقل اول است، به استناد حدیث نبوی (اول ما خلق الله تعالى العقل).عقل اول البته موجودی مجرد و روحانی است، اما زیبایی در جهان ما، در وجود انسان که آدم (ع) مظهر آن است، متجلی می شود. ۳۰. سه چیز به نیروی بینایی می افزاید: نگریستن به سبزه و نگریستن به روی زیبا و نگریستن به آب روان و حوایج خود را به افراد زیباروی عرضه کنید، زیرا صورت، اولین نعمت مرد است که با آن مواجه میشوی و پروردگارم را در شب معراج در زیباترین صورت دیدم؛ به من گفت: بخواه! گفتم محبت تو را میخواهم و محبت کاری را که مرا به محبت تو نزدیک میکند. ۳۱. گوهر توحید نیز از آنگونه که عارفان میجویند جز در صدف عشق پرورده نمی شود. ۳۲. گفته بودیم که عارفان توحید را که مصدر باب تفعیل و در معنای متعدی است، به معنی یکی کردن و کثرت را به وحدت تبدیل ساختن گرفته اند. آنان از توحید، تنها معنای نظری نخواسته بلکه پای آن را به میدان عمل نیز کشیده اند. حال می افزاییم که تنها به نیروی عشق است که میتوان بدان توحید دست یافت. ۳۳. عشق همان استاد کل است که صد هزاران ذره را اتحاد میبخشد و دست قدرتمند او خاک پراکنده در رهگذر را به یک سبو تبدیل میکند. ۳۴. - پیداست که عشق که اینهمه با توحید مرتبط است نمی تواند با «فنا» بیگانه باشد. ۳۵. لازمه توحید عارفان فناء فی الله است و اگر عشق راهنمای سالک به سوی توحید باشد، در واقع باید او را از سرمنزل فنا بگذراند و بدین گونه فنا لازمه عشق خواهد بود. ۳۶. اگر چه در ابتدای عاشقی، عشق و عاشق و معشوق از یکدیگر متمایزند، اما در مرحله نهایی، آنگاه که حجاب از میان برداشته شود اتحاد این سه صورت می گیرد. ۳۷. افلاطون از نخستین کسانی است که در رساله های خود از درجات و مراتب عشق سخن گفته است. او در رساله مهمانی از قول پوزانیاس عشق را به دو نوع آسمانی و زمینی یا پاک و شهوانی تقسیم میکند و عشق شهوانی را عشق بازاری مینامد. ۳۸. افلاطون در رساله مهمانی از زبان سقراط مراتب عشق را چنین بیان میکند: عاشق ابتدا مفتون یک چهره یا اندام زیبا می شود، سپس پی میبرد که زیبایی یک تن مانند زیبایی تن دیگر است و دلبسته زیبایی تن به طور کلی میشود زیرا در می یابد که زیبایی در هر اندام که باشد، در اصل یکی است. پس از این به درک زیبایی جان میرسد و از آنجا به مرحله ای که زیبایی را در قوانین و اجتماعات و سیاستها میبیند با گذر از این مرحله متوجه زیبایی معرفتها و دانشها می شود و بالاخره به درک زیبایی کلی نایل میشود که آن معرفت به کل زیباییهای جهان است. ۳۹. دیلمی به پنج نوع عشق الهی، عقلی روحانی، طبیعی و بهیمی اذعان دارد که آنها را به ترتیب متعلق به اهل توحید اهل معرفت خواص مردم عوام مردم و مردمان اراذل میداند. ۴۰. از نظر عارفان مسلمان یکی از ویژگیهای عشق این است که ذاتاً موجودی کمال یابنده است. ۴۱.عشق خود نردبان تعالی خود میشود؛ بر دوش خود مینشیند و به درجات بلندتر صعود میکند. ۴۲.عشق از مرحله پستِ عشق جسمانی تا قله بلند عشق الهی پی در پی در کار تعالی و زدودن زنگارهای خود است. ۴۳. در شرح تعرف، مراتب هفتگانه عشق بیانی دیگر از همین سیر تعالی است. از جمله موافقت طبع میل؛ ود؛ محبت؛ وله؛ هوا؛ و در نهایت مرحله عشق که همان محبت از حد در گذشته است. ۴۴. عشق مجازی نیز یکی از مراتب و حلقه های عشق است. ۴۵.عشق مجازی مقدمه و سکوی پرش عشق حقیقی است. ۴۶. «المجاز قنطرة الحقيقة». این نظریه در مکتب تصوف عاشقانه، طرح و ترویج شده است. طرح این مناسبات قدیمه، در واقع، عشق مجازی را از حد این عالم فراتر میبرد و آن را به عالم قدس و قرب نزدیک می کند و ریشه های عشق را به عالم ملکوت میبرد و این در واقع به نوعی تطهیر عشق مجازی است. ۴۷‌. افلاطون در رساله مهمانی از زبان اریستوفانس و درباره مناسبات قديمه عشق مجازی اسطوره ای را نقل میکند که بر اساس این اسطوره انسانها ابتدا سه نوع بوده اند: نوع تر، نوع ماده و نوع نر.ماده ی هر سه نوع این انسانها شکلی مدور داشته اند که یک سر دو صورت چهار دست چهار پا و دو دستگاه تناسلی داشت دو همزاد چسبیده به هم و در یک قالب این انسانها از قدرت و سرعتی فوق تصور بهره داشته اند و این قدرت چنان گستاخشان کرده بود که بر آن شدند تا به خدایان حمله ور شوند. خدایان که نمی خواستند با از بین بردن انسانها پرستندگان خود را نابود کنند به تدبیر زئوس گوشمالی سخت بدانان دادند آنان را به دو نیمه مساوی تقسیم کردند و همزادان را از یکدیگر جدا ساختند.اگر چه برای انسانها در عالم طبیعت خاطره روشنی از پیوند همزادان باقی نمانده است، اما در حقیقت گرایش آدمی به عشق مجازی و پیوند با انسانی دیگر تلاشی است برای درمان زخم جدایی و یافتن آن همزاد اسطوره ای است‌. ۴۸. راز دلبستگی انسانی به انسان دیگر و «آن» ی که در معشوق هست اما تنها به چشم عاشق می آید، در آشنایی ارواح انسانی پیش از هبوط در این عالم نهفته است. عارفان به این مناسبت قدیم در میان ارواح معتقدند و حدیث نبوی را نیز مؤید این نظر می شمارند:الأرواحُ جُنودٌ مُجَنَّدَةٌ فَمَا تَعارَفَ منها ائتلف و ما تناكر منها اختلف. ۴۹. عشق مجازی در میان همه مکاتب صوفیه پذیرفته نیست و حتی در مکتب تصوف عاشقانه نیز بر اطلاق عشق مجازی مقبول نیفتاده است. ۵۰. عشق مجازی گاه مربوط به نفس است و گاه به دل عشق جسمانی محمود آن است که محملش دل باشد؛ اگر نه عشق نفسانی و شهوانی همواره مطرود بوده است. ۵۱. مقبولیت عشق پاک جسمانی نیز در این است که عاشق را از بند خودی رهایی می بخشد و راز أنهمه ستایش که از عشق مجازی شده است نیز در همین نکته است. ۵۲. عین القضاة می گوید:بر دلها نصیبی از شاهد بازی حقیقت در این شاهد مجازی که روی نیکو باشد، درج است. آن حقیقت تمثل بدین صورت نیکوتوان کرد. جانم فدای کسی باد که پرستنده شاهد مجازی باشد که پرستنده شاهد حقیقی خود نادر است. اما گمان مبر که محبت نفس را میگویم که شهوت باشد بلکه محبت دل میگویم، و این محبت دل نادر بود. ۵۳. مولانا عشق از رنگ برآمده را مایه ننگ می شمارد و عشق مردگان را ناپایدار می داند و عشق زنده را که در روان و در بصر هر فرد می باشد، از غنچه تازه تر ترویج می کند.مولانا به این حقیقت که عشق مجازی نهایتاً به عشق حق میبرد و مقدمه و تمرینی برای عشق الهی میشود اذعان دارد. ۵۴.عشق مجازی پرتوی هر چند اندک از عشق حقیقی است. ۵۵. انسان فطرتاً کمال طلب است و در این جستجوی خود، در حقیقت به دنبال کمال مطلق است و نیز میخواهد تا این کمال را جاودانه داشته باشد. خداوند نیز کمال و زیبایی مطلق است و این کمال و زیبایی او در موجودات عالم نیز متجلی می شود.در واقع حسن شاهد مجازی که از آن به حسن مفید تعبیر میشود جلوه ای از جمال مطلق الهی است.بدین گونه مطلوبیت معشوق مجازی نیز به طفیل جمال معشوق حقیقی است و دلی کو عاشق خوبان مه روست - بداند یا نداند عاشق اوست.البته انسان پیوسته بدین نکته آگاه نیست و از این روست که گاه حسن معشوق مجازی را به بهایی افزونتر از آن که سزاوار است می خرد.۵۶. با همه اعتباری که عشق در مکتب تصوف عاشقانه یافته است پیروان مکتب زاهدانه تصوف از آن احتراز فرموده اند. ۵۷. گروهی به دلیل اینکه کلمه عشق در قرآن و در احادیث معتبر به کار نرفته از استعمال آن خودداری کرده و به جای آن لفظ محبت را به کار داشته اند. از جمله ابوالقاسم قشیری از استاد خود ابو علی دقاق نقل میکند که گفت: عشق آن بود که در محبت از حد در گذرد و حق تعالی را وصف نکنند بدان که از حد در گذرد. پس او را به عشق وصف نکنند و اگر جمله دوستی خلق همه به یک شخص دهند به استحقاق حق - سبحانه - نرسد. پس نگویند که بنده از حد در گذشت در محبت حق تعالی و حق تعالی را وصف نکنند به عشق و بنده را نیز در صفت او - تعالى - وصف نکنند به عشق پس نشاید وصف کردن حق به عشق بنده را و نه بنده را به عشق حق به هیچ وجه روا نباشد. ۵۸. هجویری نیز در ناروایی به کار داشتن وصف عشق برای خداوند دلایلی چند ذکر میکند:اندر عشق مشایخ را سخن بسیار است. گروهی از آن طایفه آن بر حق روا داشته اند. اما از حق تعالی روا نباشد و گفتند که عشق صفت منع باشد از محبوب خود و بنده ممنوع است از حق و حق تعالی ممنوع نیست. پس عشق بنده را بر وی جایز بود و از وی روا نباشد و باز گروهی گفتند که بر حق تعالی بنده را عشق روا نباشد از آنچه عشق تجاوز حد بود و خداوند تعالی محدود نیست و باز متأخران گفتند عشق اندر دو جهان درست نباید الا بر طلب ادراک ذات و ذات حق تعالی مدرک نیست. ۵۹. اما به رغم مدعیانی که منع عشق کنند پیروان مکتب عاشقانه تصوف جمال چهره یار را حجت موجه عشق شناخته اند. ۶۰. بسیاری از صوفیان عاشق پیشه سخن مخالفان عشق را در خور نقل و نقد نیافته اند و در تجلیلهای بی شمار که از عشق کرده اند به طور غیر مستقیم پاسخ آنان را داده اند. ۶۱. برخی با اشاره مستقیم به سخنان منکران عشق در پی پاسخ آنان برآمده اند. از جمله دیلمی با توجه به اینکه داوود (ع) در روایات عشیق الله نامیده شده است منع عشق را ناموجه می شمارد و می گوید که عشق و محبت دو اسم برای یک معنی واحدند. ۶۲. محمد غزالی نیز سخن منکران عشق را مبنی بر اینکه جز جنس خود را دوست نمیتوان داشت و چون خداوند جنس ما نیست دوستی وی ممکن نیست ساده لوحانه می شمارد و بر آنان می شورد که از دوستی جز شهوت فهم نکرده اند و البته شهوت مجانست میخواهد. اما دوستی حق جمال و کمال معانی میخواهد نه مجانست در صورت. ۶۳. روزبهان بقلی نیز که خود از میدان داران بنام تصوف عاشقانه است در بحثی که در باره جواز یا منع عشق در پیش می آورد به اختلاف مشایخ در این مسئله اشاره می کند.وی می گوید برخی جواز آن را انکار کرده اند و برخی اجازت فرموده اند. ۶۴. یک اختلاف دیگر صوفیان بر سر بحث محبت و معرفت و نسبت آن دو با یکدیگر است. سمنون محب محبت را اصل و قاعده سلوک می شمارد و احوال و مقامات دیگر را در مرتبه نازله آن می نشاند؛ زیرا زوال هر حال و مقامی که سالک در آن باشد رواست اما در محبت به هیچ حال زوال جایز نیست و مادام تا راه باقی است محبت نیز هست. ۶۵. مذهب خاص وی در محبت این است که آن را بر معرفت مقدم می داند؛ و حال آنکه بیشتر مشایخ معرفت را بر محبت مقدم می شمارند. ۶۶. مولانا معتقد است که نقصان در معرفت موجب نقصان در عشق خواهد بود و بدین گونه برخلاف سمنون محب معرفت را مقدم بر محبت میداند. ۶۷. از نظر مولانا محبت از هر نوع علمی زاده نمیشود و مثلاً از دریای علم کسبی، مروارید محبت کمتر به دام صیاد در می آید.عشق هم معرفت الهی می خواهد تا پیدا شود و هم خود از هر معلمی برتر است و سالک را زودتر به مقام وصل می رساند. گردآورنده: فرزین حیرتی مقدمکارشناس زبان و ادبیات فارسی دانشگاه گیلان منابع:یوسف پور - نقد صوفیجامی - بهارستانافلاطون - ضیافتافلاطون - فایدروسمحمد بن منور - اسرار التوحیدمولانا - مثنوی معنویبا نگاهی بر کیمیای سعادت، روزی با جماعت صوفیان وخرده جزوات و کتاب های متفرقه ی دیگر</description>
                <category>فرزین حیرتی مقدم</category>
                <author>فرزین حیرتی مقدم</author>
                <pubDate>Thu, 12 Dec 2024 01:23:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جستاری بر افکار و احوال عطار نیشابوری</title>
                <link>https://virgool.io/@Takhalloss/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84-%D8%B9%D8%B7%D8%A7%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B1%DB%8C-urmklckx7wbo</link>
                <description>فریدالدین ابوحامد محمد عطار نیشابوری مشهور به شیخ عطّار نیشابوری (۱۱۴۶م/۵۴۰ق – ۱۲۲۱م/۶۱۸ق) یکی از عارفان، صوفیان و شاعران ایرانی سترگ و بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم بود.او در سال ۵۴۰ هجری قمری در نیشابور زاده شد و در ۶۱۸ هجری قمری به هنگام حملهٔ مغول به قتل رسید.از آثار او می توان به:الهی‌نامه، اسرارنامه، مصیبت‌نامه، تذکرةالاولیا، منطق‌الطیر، جواهرنامه، خسرونامه، مختارنامه، پندنامه، اشترنامه، نزهةالحجاب، بیان‌الارشاد، سی‌فصل، هیلاج‌نامه ووصلت‌نامه اشاره کرد.البته درباب آثار و زندگانی او باید گفت که به دلیل وابسته نبودن عطار به دربارها، اطلاعات محدود و مجملی از زندگی او در دست است و از همین رو نسبت به انتساب برخی از آثار به عطار نیشابوری، بحث های زیادی مطرح می‌شود.با این‌ حال با توجه به آثاری که به صورت متقن می‌دانیم که از آن اوست، می‌توانیم تا حد زیادی به اندیشه های عرفانی و زیستی او پی ببریم‌.اندیشه های عطار در مثنوی های اورا می توانیم به ۴ دسته ی زهد، شریعت، عشق، طریقت تقسیم بندی کنیم که در این میان، در اسرار نامه و الهی نامه، شریعت برجستگی بسیاری دارد و به بی اعتباری دنیا بسیار توجه شده.عطار؛ به نفی زندگی و اصالت بخشیدن به روح توجه داشت که محمد غزالی نیز در این مورد با عطار هم نظر است و  در کیمیای سعادت و احیای علوم دین به آن پرداخته است.عطار، یادکرد مرگ، بی اعتباری دنیا، مجازی شمردن تعلقات دنیا و اندیشیدن درباره ی جهان آخرت را دستمایه ی جستجوی حقیقت می‌داند.اما چگونه می‌توان از تعلقات دنیا دل کند و با یادکرد مرگ به حقیقت رسید؟!او معتقد است که این مورد با قدم گذاشتن در راه طریقت پدید می‌آید.هرگاه انسان در راه طریقت (مسیر منتهی به درک و باور به اسرار لایزال الهی) قدم بردارد، رنج، درد و مشقت در وجودش پدیدار می‌گردد که این درد، موجب رهایی او از دلبستگی های دنیوی می‌شود.اما چگونه می‌شود که یک شخص درد را حس کند اما با همان درد ادامه دهد؟به قول شاعر:از دوست به یادگار دردی دارمکاین درد به صد هزار درمان ندهمماهیت وجودی بعضی از دردها، مثل درد عشق، به گونه ای است که فرد مبتلا در عین درد کشیدن، تمایلی به تغییر مسیر یا کنار گذاشتن عوامل دردزا ندارد. زیرا هدف والای او، اورا نسبت به درد و مشقتی که متحمل می‌شود، بی توجه می‌کند. درد در اثار عطار پربسامد است.او معتقد است که حقیقت جویی، منجر به درد می‌شود. حال هرکس ممکن است به دنبال کشف حقیقت در یک مورد خاص باشد، مثلا یک نفر به دنبال حقیقت خلقت است یا یک نفر به دنبال حقیقت مخلوق است یا... به هرحال این حقیقت جویی آسان نیست، درد دارد، خستگی دارد و این درد در مرحله ی آخر منجر به فنا می‌شود.البته این فنا به معنای نابودی و نیستی کامل نیست. بلکه مرتبه ای از سیر و سلوک است که فرد بعد از این مرحله، وارد مرحله ی مهم تری از زندگی خواهد شد. برای مثال اگر نظریه ی فناءفی‌الله (خداوارگی انسان) را در مکتب صوفیان در نظر بگیریم، آنها هدف نهایی سیر و سلوک خودرا شهود ذات الهی می‌دانند و به نوعی در ذات خداوند به فنا می‌رسند‌.این به فنا رسیدن یعنی رسیدن به آرامشی که از پس رسیدن به حقیقت پدید می‌آید.وقتی که انسان به حقیقت می‌رسد، دیگر آشوب و دغدغه ای اورا تهدید نمی‌کند، بنایراین به نوعی از این آشوب رها شده و درمان می‌شود.البته اقسام فنا در نظر صوفیان متعدد و متفاوت است که در فرسته ای دیگر به آن خواهیم پرداخت.پس دانستیم که راه رسیدن به درمان، مستلزم دردمند شدن است.ما در این دنیا اگر به درمان برسیم، دست از طلب می‌کشیم‌. مثل معشوقی که ناز می‌کند و عاشقی که نیاز می‌کند. در این صورت معشوق پس از ارضای روحی، دست از ناز می‌کشد.اما عطار، به نرسیدن توجه دارد و می‌خواهد در راه حقیقت جویی همیشه در سفر باشیم‌.حال این سفر هم در نظر او اقسام مختلفی دارد که عبارت است از سیر آفاقی و سیر انفسی.سیر آفاقی آن سیر و سفری است که انسان در روی زمین انجام می‌دهد و حالت مادی دارد‌.سیر انفسی آن سیر و سفری است که انسان در وجود خود به آن می‌پردازد و حالت معنوی دارد‌.برای بیان بهتر این دو عنوان، به یک آیه استناد می‌کنیم که هردوی این سیر هارا در خود دارد.آیه ی مدنظر: قل سیرو فی الارض فانظرو کیف کان عقبه الذین من قبل..‌. (سوره روم آیه ۴۲)روی این زمین سیر کنید پس بنگرید که سرانجام کسانی که پیش از شما بودند (طاغوت و ستم پیشگان) چه بوده است.در معنای ظاهری، این آیه به سیر و سفر در روی زمین اشاره دارد اما هنگامی که مقصود، عبرت آموزی است، پس با اندیشه و افکار انسان همگام و همراه می‌شود که این مشاهده موجب تحول روحی انسان می‌شود.پس همانطور که گفتیم، شخصی که درد می‌کشد، کسی است که دنبال حقیقت باشد. طالب راه حقیقت در واقع همان همان زاهد است.اما چه ارتباطی بین زاهد و درد وجود دارد؟!در نظر عطار؛۱. درد، انسان را به حق می‌رساند۲. زاهد بی درد است و فقط به دلیل دریافتن آخرت، جهان را ترک می‌کند۳. درد باید باعث فنای آدمی شود۴. زاهد، آخرت اندیش است و همین مسئله موجب بقای اوست. (لذا احتمالا منظور عطار، بقا در سرای باقی (بقا در جهان آخرت) است، نه در دنیای فانی).۵. گاهی، عشق موجب بروز نوعی از درد می‌شود که عاشق را نسبت به جهان فانی و جهان آخرت بی تفاوت می‌کند. یعنی مثلا صرفا عاشق خداست، نه عاشق بهشت دنیوی و بهشت اخروی.عشق اصیل از نظر عطار، آمیخته با درد است. عشق هوسی و ظاهری نیست. بلکه قلبی و آسمانی است.عاشق، نگران جان و ایمان نیست زیرا عشق از کفر و ایمان برتر است.عشق، نباید در جایگاهش، یعنی دل محصور شود. عشق قابلیت حبس شدن ندارد.همچنین عطار، اخرین مرتبه ی عشق را همانطور که سابقاً ذکر شد، مساوی با فنا و نابودی‌ می‌داند. یعنی هرکس به هرچه عشق دارد، در ذات همان چیز فانی می‌شود.مثلا کسی که به موادمخدر عشق دارد همین عشق اورا به فنا می‌کشاند.عشق توام با درد، سبب پاک شدن صفات انسانی در انسان است.عشق، در بردارنده ی همه ی حجاب هاست.مثلا زاهد اگرچه از تعلقات دنیا دل کنده است اما همچنان به دنبال خوشنامی و حفظ ایمان و سلامت‌جویی‌ست. پس اینها، حجاب هایی‌ست که زاهد را از حق دور می‌کند.اما عشق فراتر از این تعاریفی است که مطرح می‌شود. چه عطار و چه هرکس دیگری نمی‌تواند عشق را به یک معنای واحد برساند. زیرا هرکس با توجه به سرگذشت و شرایط خویش، به نوع منحصر به فردی با عشق مواجه می‌شود و به طبع، تعاریف خاص خودرا خواهد داشت.یکی از داستان هایی که عطار نقل می‌کند، داستان عاشق شدن شیخ صنعان است که فرآیند این عشق، اورا از عرش به فرش می‌کشاند اما در نهایت به رستگاری می‌رسد.شیخ صنعان، به عنوان زاهد و واعظ بزرگ شهر، عاشق یک دختر مسیحی می‌شود که در این راه با شروط دختر ترسا (مسیحی) مواجه می‌شود و تن به زُنّار بندی (بستن کمربند مسیحی که نشانگر مسیحی بودن است) و خوک‌بانی می‌شود.اما در نهایت با نمایان شدن یک پیردانا، شیخ از چاه ظلمت رها شده و با کمک رهنمود های پیر، به صراط المستقیم هدایت می‌شود و به رستگاری می‌رسد. شیخ صنعان نماینده و بیانگر یک عشق خالص است چون در راه عشق خود از دین برمی‌گردد و در بین مریدان شماتت می‌شود.او از میان همین ملامت ها بر می‌خیزد.مریدان دنبال خوشنامی و سلامت بودند اما شیخ صنعان که زاهدی پاکباخته بود، همه چیز را کنار گذاشت و با وجود تمام ملامت ها، به دنبال عشق خود رفت.اما این ملامت چیست؟وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیمکه در طریقت ما کافری‌ست رنجیدن!(حافظ)عاشق از طریق ملامت همه چیز را از دست می‌دهد!گاهی این ملامت اورا در بین مردمان پست می‌کند، گاهی شخص را پیش خودش شرمنده می‌کند و گاهی از چشم معشوق هم می‌افتد.اما عاشق از طریق همین ملامت به کمال می‌رسید چون معلوم می‌شود عشق او واقعی‌ست. چون حاضر شده همه چیز را در راه عشق از دست بدهد (مانند شیخ صنعان).عشق و ملامت، در کنار مسئله ی درد در مثنوی های عطار پربسامد است.مثلا بارها می‌بینیم که زیبارویی بر زاهدی ظاهر می‌شود و اورا از مسجد به خرابات می‌کشاند.آنگونه که حافظ می‌گوید:من مَلِک بودم و فردوس برین جایم بودآدم آورد در این دِیرِ خراب آبادماین مرحله، نمودار مرحله ی عبور از تصوف عارفانه و رسیدن به تصوف عاشقانه است.و این عشقی که از پس درد و در فرایند مراتب سیر و سلوک پدید می‌آید، عشق حقیقی است.عطار همواره به دنبال کشف حقایق است. او معتقد است که کفر حقیقی، بهتر از اسلام مجازی‌ست. یعنی یکرنگی و ثابت قدم بودن در یک امر ناپسند، بهتر از تظاهر و دورویی در یک امر پسندیده است‌ و بهتر است انسان از پرده ها، حجاب ها و نقاب های پوشالی فاصله بگیرد تا به اصل خود برسد.شاعران بسیاری در اعصار مختلف، از قرینه ای برای وصل کردن تو امر متجانس یا نامتجانس برای خلق معنا و رسیدن به هدف غایی خود بهره جسته اند.عطار، در بخشی از اشعار خود،  پیوند محکمی بین زلف و کفر برقرار کرده و بعضاً زلف را پلی برای رسیدن به کفر دانسته.حال زلف می‌تواند مجازاً به معنی تجملات فریبنده ی دنیای فانی نیز باشد.حافظ:گفتم که بویِ زلفت گمراهِ عالَمَم کردگفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آیدحال این زلف یا امثالهم، می‌تواند انسان را به کیشستان بکشاند و یا به کعبه. (عقل در نظر عطار)عطار معتقد است که عقل در امور مابعدالطبیعی و مسائل مربوط به معرفت ناتوان است. او می‌گوید سرمستی حاصل از عشق با غیبت عقل همراه است. انسان عاقل در عشق دچار هیجان کاذب نمی‌شود.همچنین معتقد است که اگر عشق از در وارد شود، عقل از پنجره خارج می‌شود. یعنی رابطه ی بین عقل و عشق مانند رابطه ی آب و آتش است. بنابراین عاشق عاقل در نظر عطار هیج جایگاهی ندارد. تقابل عقل فلسفی با علم یا عقل دینی:۱. عطار با عقل فسلفی مخالف است. حتی ابن سینا و کتاب شفا و نجات او را نقد می‌کند.۲. عطار معتقد است که عقل باید در خدمت دین باشد نه اینکه پاسخگوی مسائل مابعدالطبیعه باشد. برای مثال:واجب الوجود بودن خالق را با علوم عقلی توضیح می‌دهیم اما به چگونگی پدیدار شدن خالق نمی‌اندیشیم.۳. عقل را آنِ کفار می‌داند۴. دین را معرفت قلبی زاهدان و سالکان می‌داند۵. کسانی را که جز سه علم فقه و تفسیر و حدیث را دنبال می‌کنند خبیث می‌داندبنابراین؛عطار عقل را نقد نمی‌کند اما بر آن واقف است که عقل نباید کامل باشد چون موجب غرور می‌شود و نباید جاهل باشد چون انسان را به کفر می‌کشاند.او معتقد است عقل فلسفی انسان را از خدا دور می‌کند. همانند حکایت بلعم باعور.بلعم باعور: کسی که شبی سر از سجده براورد و خورشید را به خدایی گرفت و صانع را نفی کرد.عقل کامل با زیاد دیدنِ ناشی از غرور، خدا را به چالش می‌کشاند و عقل جاهل با بی‌بصیرتی اصلا خدا را نمی‌بیند.در منطق الطیر تاکید شده که عقل راهنمای خوبی برای رسیدن به حقیقت نیست.(عطار مخالف سرسخت فلسفه (مخصوصا فلسفه ی برآمده از یونان و روم است) چون آنرا موجب گمراهی می‌داند).در اسرارنامه و الهی نامه، عقل با اعتدال و میانه روی نقد شده و درونمایه ی این کتاب ها هم مبتنی بر زهد و شریعت است.او عقل را گزافه‌گو، حیله‌گر، سرکش و لجوج می‌داند. (نفس در اثار عطار)نفس از مباحث کلیدی صوفیه است و منشا غصب و شهوت و تحرکات انسانی نامبرده می‌شود.پس برای رسیدن به محبوب باید از نفس فاصله گرفت.در اثار عطار، نفس می‌تواند هم فرشته باشد و هم شیطان.برای فرشته صفت شدن باید از امیال نفسی دوری کنیم و شیطان صفت نباشیم (دلبسته ی دنیا و تعلقات آن نباشیم).فعلیت بعد فرشتگی در گروی ارتقای آن به نفس مطمئنه است.قران کریم:یا ایها النفس المطمئنهارجعی الی ربک الراضیه المرضیه.نفس مطمئنه همان خودی‌ست که از صفات ناپاک بری شده و پیراسته به دیدار محبوب می‌رودهمانگونه که سی مرغ به سیمرغ رسیدند. (منطق الطیر)نفس اماره در نظر عطار:نفس فانی، نفس دنی، نفس خام، نفس بدآموز، نفس بهیمی، نفس خوار، نفس شیطان و... جهاد با نفس در اثار عطار:۱.منطق الطیر (مقامات الطیور):ریاضت کشیدن سی مرغ برای رسیدن به سیمرغ۲. مصیبت نامه:کوشش خارق العاده ی سالک در ریاضت۳. اسرار نامه:حکایت از خود گذشتن و به خود رسیدنیعنی از نفسانیت فاصله گرفتن و به آن منِ دیگری رسیدن که آن منِ دیگری پر است از ویژگی های روحانی.اما آن &quot;منِ دیگری&quot; چگونه به دست می‌آید؟!عطار معتقد است که با گذر کردن از راه عشق، ریاضت کشیدن و ملامت کشیدن و جهاد با نفس که در نتیجه ی همه ی اینها منِ ملکوتی یا حق پدید می‌آید. آنگونه که حلاج بانگ اناالحق سرمی‌داد.البته منِ ملکوتی، ماهیت الهی دارد‌، نه بعد الهی.یعنی حلاج اگرچه بانگ اناالحق سرمی‌داد، اما این به این معنا نبود که او خودرا خدا و به حق و یا حق مطلق می‌داند! بلکه به این معنی بود که او از این قِبَل به ماهیت وجودی خلقت خلیفه الله فی الارض رسیده است. منابع:منطق الطیر - تقی پورنامداریان - انتشارات سمتمصیبت نامه - محمدرضا شفیعی کدکنی - نشر سخناسرار نامه - محمدرضا شفیعی کدکنی - نشر سخنچهارصد غزل عطار - محمد پیمان - نشر روزنه کاردیوان عطار نیشابوری - بدیع الزمان فروزانفر - نشر نگاهشرح احوال و نقد اثار عطار - بدیع الزمان فروزانفر - نشر زوار تسهیل‌گر: فرزین حیرتی مقدم - کارشناس زبان و ادبیات فارسیموفق و موید باشید.صفحه ی اینستاگرام من: farzin.moqaddam_@</description>
                <category>فرزین حیرتی مقدم</category>
                <author>فرزین حیرتی مقدم</author>
                <pubDate>Mon, 11 Nov 2024 16:49:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحلیل انتقادی شعر آی آدم ها از نیما یوشیج</title>
                <link>https://virgool.io/@Takhalloss/%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%A2%DB%8C-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7-%DB%8C%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%AC-rwmv8hhbsip5</link>
                <description>شعر &quot;آی آدم ها&quot; از آثار ماندگار نیما یوشیج در قالب شعر نو می‌باشد که در این فرسته از نظرگاه های مختلفی به نقد و بررسی آن می‌پردازیم.لازم می‌دانم در ابتدا درباره ی مکاتب ادبی که در این شعر بازنمود پیدا کرده اند، توضیحاتی را ارائه کنم.اولین مکتبی که می‌توانیم به آن اشاره کنیم، مکتب اکسپرسیونیسم است. اکسپرسیونیسم به دنبال بازنمایی هیجانات و احساسات هنرمند با رویکردی اعتراضی در شعر است.دومین مکتب؛ مکتب رمانتی‌سیسم است‌. این مکتب همانطور که از اسمش پیداست، به دنبال بیان عواطف و احساسات فرد است.البته اگر چه این مکتب به دنبال فردگرایی است اما در این اثر ما به کلاسیسیسم و رئالیسم (از حیث اجتماع گرایی) یعنی توجه طبقه های مختلف اجتماعی به همراه دگرگونی حالات و عواطف جامعه نیز توجه می‌کنیم. البته رمانتیسیسم عناصر و شاخصه های دیگری نیز به همراه دارد؛ مانند بیان عقاید و اظهارات بدون سانسور.کولریج، ویلیام بلیک، ویکتور هوگو و ژان ژوک روسو از شخصیت های مطرح این مکتب هستند.در میان نویسندگان و شاعران ایرانی نیز می‌توانیم به دومورد از معروف‌ترین آنان یعنی فروغ فرخزاد و نیما یوشیج اشاره کنیم.آنچه که امروز تحت عنوان آزادی فردی از آن یاد می‌کنیم، اثری بازمانده از مکتبی مثل رمانتیسیسم است که شاعران و نویسندگان این مکتب سعی کردند با بیان اظهارت اعتراضی و عقاید خود به نقد کارکرد زنجیر هایی بپردازند که دست و پا گیر زندگی انسان ها در جامعه است.شاعران این مکاتب، نقش بزرگی در آگاهی بخشی و شکل گیری خرد جمعی داشتند.یکی از این شاعران پیشگام، نیما یوشیج بود.مولفه های انتقادی در شعر نیمایوشیج به وفور یافت می‌شوند. اما در این فرسته می‌خواهیم منحصراً به تحلیل شعر آی آدم ها بپردازیم.آی آدم ها‌که بر ساحل نشسته اید و خندانیدیک نفر در آب دارد می‌سپارد جان...نیما یوشیج صرفا از &quot;آی آدم ها&quot; برای خطاب قرار دادن گروهی از مردم استفاده نکرده است. بلکه مضمونی عمیق تر و رسا تر در پس این خطابه وجود دارد. استفاده ی مکرر و متعدد از مصوت بلند &quot;آ&quot; باعث شده تا دهان خواننده در هنگام خوانش این بیت، به مانند لحظه ی فریاد زدن، باز شود. یعنی شاعر با استفاده از این شگرد سعی کرده است که فریاد درونی خودرا به گوش ما برساند و همچنین مارا نیز در امر فریاد زدن، سهیم کند.این یعنی فرم. شاعران شعر نو در استفاده از این شگرد ها بسیار مبتکرانه عمل می‌کنند.البته این فرم‌گرایی تنها در شعر نو نمود پیدا نمیکند. بلکه در آثار کهن و معاصر نیز دیده می‌شود.به عنوان مثال:چشمم از آینه‌دارانِ خط و خالش گشتلبم از بوسه‌رُبایانِ بَر و دوشش باد- حافظ -حافظ در مصرع اول این شعر از نوعی آشفتگی و سرگشتگی و حیرانی سخن می‌گوید که پس از دیدن خط و خال (مجاز جزء به کل از زیبایی معشوق) پدید می‌آید.گویا این زیبایی به حدی خیره کننده بوده که حافظ را به درجه ی حیرت رسانده است. اگر دقت کنید، هنگام خوانش مصرع اول، دهانتان باز می‌ماند و کمترین برخورد لب هارا با هم دارید‌. درست مانند زمانی که حیرت می‌کنید و دهانتان باز می‌ماند!این اعجاب زمانی تکمیل می‌شود که مصرع دوم را می‌خوانید. زمانی که مصرع دوم را می‌خوانید، لبانتان تقریبا به حالت غنچه در می‌آید که به حالت بوسه اشاره دارد. همانطور که خود حافظ می‌‌گوید: لبم از بوسه ربایان... .پس این هم کارکرد دیگری از فرم است‌.اما ادامه ی شعر نیما را بررسی می‌کنیم...... بر ساحل نشسته اید و خندانید...در این چند خط ما با تقابل متضاد ها روبرو هستیم. برخی از این تضاد ها کاملا آشکار است. مثل تقابل یا تضاد ساحل و آب.اما برخی از این تضاد ها، ما فی الضمیر هستند. یعنی شاید در نگاه اول نتوانیم آنرا درک کنیم اما با بررسی دقیق تر، با این تضاد ها مواجه می‌شویم. مانند: گروهی که نشسته اند و شخصی که در آب درحال جان سپردن است.اما مسئله ی مهم دیگری که باید به آن اشاره کنیم، توجه به نماد هاست.ساحل در این شعر، نماد خانه ی امن، یکجا نشینی، گریز از تجربه های جدید و هیجانات  نو، نمایانگر قشر غالب جامعه و دنیای تک بعدی است.آب نیز نماد دنیای ناشناخته و جدید، محل کسب تجربه های جدید و هیجانات نو، نمایانگر اقلیت جامعه، شجاعت، بی‌باکی و نامتناهی بودن است.بنابراین ساحل می‌تواند نمایانگر افرادی باشد که در حصار فروبسته ی حیات تک بعدی خود در حال زیست هستند و به افرادی که در بیرون از این حصار در حال کشف تجارب نو هستند، نیشخند می‌زنند.یعنی نوعی نگاه عاقل اندر سفیه داشتن.این دو دنیای متفاوت، در قالب گروه های خودی و غیرخودی در روانشناسی اجتماعی مطرح می‌شوند. جایی که آدم ها، اعضای گروه خود را ارجح تر و لایق تر برای زندگانی می دانند و از گروهای غیرخودی، انسانیت زدایی می کنند.اما تقابل ساحل نشین ها و دل به دریا زده ها در همینجا خلاصه نمی‌شود.برای ادامه ی تحلیل شعر نیازمند آن هستیم که دو واژه ی اُبژِه (object) و سوژه (subject) را مورد بررسی قرار دهیم.در بیانی ساده، اُبژه آن چیزی است که با چشم قابل رویت است، دخل و تصرفی در آن صورت نگرفته و آنرا از حالت طبیعی و اولیه ی خود خارج نکرده است.برای مثال؛ سیبی که از شاخه ی یک درخت آویزان است، همان ابژه است‌.حال اگر من همان سیب را بردارم و آنرا به دندان بکشم و بعد روی یک میز بگذارم و از آن عکس بگیرم، این یعنی سوژه. چرا؟ چون سیب را از آن روند سیر و تکامل اولیه و طبیعی اش خارج کردم و روند آنرا تغییر دادم.نیما یوشیج در این شعر، آدم های ساحل نشین را به مثابه ی همان اُبژه هایی می‌دانند که خام و دست نخورده اند. این افراد می‌توانستند به آن کسی که در حال غرق شدن است نزدیک شوند و آنرا نجات دهند و تبدیل به سوژه شوند اما جزئی از آن نشوند!برای مثال؛ من به عنوان یک شهروند عادی که هر روزه مسیر بین خانه و محل کارم را طی می‌کنم، یک ابژه ام! حال اگر در بین راه به یک فرد معتاد کمک کنم و آنرا به کمپ ببرم، تبدیل می‌شوم به سوژه. این کمک کردن من منجر به این نمی‌شود که من هم معتاد شوم! بنابراین جزو جامعه ی معتادان نشدم اما کماکان از ابژه به سوژه تبدیل شدم. یعنی به دنیای تک بعدی خود، یک ویژگی جدید تحت عنوان &quot;کمک به همنوعان&quot; اضافه کردم. بنابراین زندگی ام چند بعدی شد‌.نکته ی مهم بعدی:در تحلیل شعر آی آدم ها از نیما یوشیج به سه شخصیت برمی خوریم: «راوی»، «آن که فریاد می زند» و «آن که فریاد را نمی شنود».این یک نمایش تراژیک است.در این نمایش هیچ تعاملی بین در جهان و در بین جهانیان شکل نمی‌گیرد. گویی هیچکس از افراد زبان همدیگر را نمی‌فهمند و یا نمی‌خواهند که بفهمند. مانند حکایت کسی که خواب است و کسی که خودرا به خواب زده است.این بی تفاوتی نسبت به خود و دیگران، انسان جامعه را از یاس و سرخوردگی پر کرده و معنی همدلی را از بین می‌برد. یعنی روح زندگی اجتماع از میان اجتماع زدوده می‌شود.ویکتور فرانکل، پزشک اسیر شده در اردوگاه آشوتیس، در بخشی از کتاب انسان در جستجوی معنا که سرگذشت و خاطرات او در این اردوگاه است می‌نویسد:در نهایت مقصد همه ی ما، یا اتاقک های گاز بود و یا کوره های آدم سوزی. بیمارانی که توانایی کار کردن در این اردوگاه را نداشتند، همان اول به سمت کوره های آدم سوزی می‌فرستادند و باقی افراد را به سمت سیلو های سرد و پر از کک روانه می‌کردند تا در زمان لازم از آنها کار بکشند.آنقدر از ما کار می‌کشیدند که نحیف و بی جان شویم تا در نهایت مارا به کوره بیندازند.او می‌گوید: در ابتدا، دیدن کتک خوردن دوستان و همراهان‌مان، موجب آزردگی خاطر و به وجود آمدن حس نفرت و عصبانیت می‌شد و توجه‌ همه ی مان معطوف به کسی بود که در حال کتک خوردن است. یعنی روحیه ی انسان دوستی در میان ما وجود داشت. اما با گذشت زمان، به واسطه ی گرسنگی، تشنگی، بیماری و رویت انواع و اقسام شکنجه ها، این روحیه ی انسان دوستی کم کم از وجودمان رخت بر بست و هرکس به فکر خودش بود که مبادا نفر بعدی ای باشد که به سمت کوره روانه می‌شود.این ماجرا آنقدر ترسناک و تاریک شده بود که بعضاً دیده می‌شد از یک گروه ده نفره، یکدیگر را به بهانه های مختلف به سرگروهبان  می‌فروختند تا نوبت به کوره افتادن‌شان به تعویق بیوفتد و شخص دیگری به جای آنان به کوره برود!این حال و روز کسانی است که در یک کُمون (Commune = اجتماع هدفمند) زندگی می‌کنند اما همواره به فکر منافع شخصی هستند.توجه به منافع شخصی و بی توجهی به اشتراکات اجتماعی، سبب از بین رفتن حس نوع دوستی و به نوعی موجب مرگ انسانیت می‌شود.از نظر باختین (1981)، انسان با مشارکت فعال خود با دیگری در جهان ساخته می شود. زندگی اجتماعی با مفهوم «دیگری» گره خورده است؛ چراکه زندگی بدون «دیگری» ممکن نیست.زبان نیز خود به واسطه تعامل من و دیگری ایجاد می شود و من از طریق دیگری به شناخت می رسد.بنابراین تحلیل شعر آی آدم ها از نیما یوشیج به این نکته نهایی اشاره می کند که حذف دیگری به حذف من می‌انجامد.درست مانند ذهنیت افراد در اردوگاه آشویتس که گمان می‌کردند اگر فلانی حذف بشود، من حذف نمی‌شوم یا دیرتر حذف می‌شوم در صورتی که حذف هردوی آنان حتمی بود.اما اگر همکاری و همدلی به صورت هدفمند پیگیری می‌شد، می‌توانستند با مسئولان اردوگاه بجنگند و همگی رهایی یابند.در واقع نیما در شعر خود به اجتماع، چنین هشدار می دهد که «خود» بدون «دیگری» ممکن نیست.حال مجددا به اکسپرسیونیسم برمی‌گردیم.واژه اکسپرسیونیست در اصل به واژه هایی چون بروز و بیان (Express) اشاره می کند. این سبک با رویکرد اعتراضی و انقلابی نسبت به بی دردی و بی تفاوتی می خروشد و قهرمان های آثارش، از مردم عادی و گمنام هستند.همانند کاوه ی آهنگر که نماینده ی قشر عادی مردم جامعه بود و بر علیه ضحاک ماردوش خروشید.از همین رو می توان گفت که هنر در این مکتب از چهارچوب زیبایی شناسی فراتر رفته و ریشه های خود را در اعماق مفاهیم فلسفه و سیاست فرو می برد.رنگ، درد، هیجان و مرگ.این موارد از عناصر مکتب اکسپرسیونیسم است. البته استفاده از رنگ بیشتر در نقاشی های این مکتب نمود پیدا می‌کند. برای مثال اگر تابلوی &quot;جیغ&quot; اثر ادوارد مونک را بررسی کنید، می‌بینید که گویی رنگ ها به شورش درآمده اند! رنگ های روشن و متضاد و پرهیجان. یعنی برساخت یک اثر سورئالیستی.با توجه به روانشناسی رنگ ماکس لوشر و  طبقه بندی هشت رنگ بر اساس بسامد و کارکرد در مجموعه اشعار نیما، می‌توانیم به وضعیت روانی نیما نزدیک شویم.سیاه پربسامدترین رنگ در مجموعه اشعار نیماست. اما این رنگ، رنگ روح شاعر نیست. زیرا او از آبی نیز استفاده می‌کند تا تمایل خودرا برای کسب آرامش نشان دهد.سیاه در شعر نیما همدردی با فقرا و فریاد روزگار خفقان است.رنگ سوم زرد است و معنای آن راهی برای بیرون آمدن از دشواری هاست و نشان دهنده روحیه تلاش برای ایجاد برادری جهانی است. چهارمین انتخاب نیما سبز است (اگر رنگ سفید که جز هشت رنگ نیست، محاسبه شود پنجمین است)که در وضعیت طرد شده قرار دارد و بعد از زرد به معنای فرار به سوی آزادی است.آخرین رنگ اصلی نیما سرخ است.قرار گرفتن این رنگ در این مرتبه به معنی طرد آن است و معنای آن نبود شور زندگی و رنج بردن از آن است.رنگ های فرعی خاکستری و بنفش آخرین انتخاب های نیماست و مجاورت خاکستری و بنفش از روحیه هنرمندانه نیما حکایت می کند.نیما با استفاده از رنگ ها و جملات، ضمیرناخودآگاه و خودآگاه خودرا به یکدیگر پیوند می‌دهد و اثری را خلق می‌کند. سپس تمامی این رنگ ها در کنار متون، خواننده را با contex یا همان فضای متن همراه می‌کند. خواننده نیز پس از همراه شدن با جریان شعر و درک شعر و شاعر به مرحله ی پالایش هیجانی (catharsis) می‌رسد. یعنی درک گفته ها و ناگفته های یک اثر.این اصطلاح اولین بار توسط ارسطو در کتاب فن شعر مطرح شد و بعد ها نیز فروید و همکارانش نظیر بروئر از آن استفاده کردند.در تحلیل شعر آی آدم ها از نیما یوشیج، تصویرسازی های دلخراشی از خنده ساحل نشینان همزمان با دست و پا زدن فردی در آب های پرتلاطم را می بینیم.لحظات انتظار برای به سر آمدن آخرین نفس، آخرین کلام و مرگی خاموش در دریایی بزرگ. گو اینکه همین چند لحظه پیش، کسی نبود، کسی دست و پا نمی زد، کسی نفس نمی کشید. این بازنمایی مضطربانه، بیش از تابلوی جیغ مونک، با مفهوم مرگ عجین است.نکته قابل توجه دیگر در تحلیل شعر آی آدم ها از نیما یوشیج، مظاهر یک بدن زخمی است؛ از جمله توصیف «چشم از وحشت دریده»، «دست و پای دائم می زند»، «دست خسته» و «گود کبود» (دهان کبود).به قول ناکلین، «عالی ترین تبلور دموکراسی در تاریخ هنر، شکل گیری و امکان به تصویر درآوردن بدن زخمی و تکه تکه است».اگرچه در هنر سنتی، بدن کاملا بی نقص تصیف می‌شود اما هنرمدرن، درد و رنج و زخم را به تصویر می‌‌کشد که بسیار مورد توجه قرار می‌گیرد.در مجموع؛ وقتی از دریچه اجتماعی به مسئله درد می نگریم، لاجرم کلیدواژه همدلی به ذهن مان خواهد آمد. همدلی هنرمند و درک او از شرایط خود و جامعه، به هم‌حسی مخاطب با اثر وی می انجامد. از این نطقه نظر، هنرمندان، بهترین روانشناسان اجتماع محسوب می شوند. نیما از از این کلید واژه ها استفاده می‌کند تا مارا با فریاد های خود همراه کند و هشدار دهد که مرگ انسانیت نزدیک است و باید جلوی این امر را بگیریم.ن.ک:روانشناسی رنگ در مجموعه اشعار نیما (براساس روانشناسی رنگ ماکس لوشر) پناهی مهین مانگ - حورا رضا محتشمانسان در جستجوی معنا - ویکتور فرانکلو خرده بحث های دیگر.</description>
                <category>فرزین حیرتی مقدم</category>
                <author>فرزین حیرتی مقدم</author>
                <pubDate>Thu, 03 Oct 2024 15:14:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمین بر شاخ گاو استوار است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Takhalloss/%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D8%AE-%DA%AF%D8%A7%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-tq1aiwzcaojs</link>
                <description>سخن گفتن درباره ی چگونگی آفرینش زمین و شکل و فرم آن، مسئله ای است بسیار گسترده که به راحتی نمی‌توان آن را در بستری این‌چنینی بیان کرد. لذا به بیان مختصری از این مسئله بسنده می‌کنم.آنچه که مشهود است، این است که تقریبا اغلب فیلسوفان و منجمان درباره ی فرم و نوع آفرینش منظومه ی شمسی سخن گفته اند اما برخی از این نظرات، در تاریخ ماندگار شده است.علاوه بر دو دسته ی بالا، بسیاری از ادیبان قرون گذشته که بر علم نجوم نیز دستی بر آتش داشتند، در این باره اظهار نظر کردند. البته اگرچه باورداشت آنان در زمان زیست‌شان مورد قبول عده ای واقع شده بود اما سپس با گسترش علم و فناوری، بسیاری از این دیدگاه ها مورد اضمحلال قرار گرفت. دیدگاه نخست:عده ای معتقد بودند که زمین روی شاخ گاو است و این گاو روی یک ماهی استوار شده است. هنگامی که گاو خسته می‌شود، زمین را از روی یک شاخ‌ش به روی شاخ دیگرش می‌لغزاند و همین سبب زمین لرزه میشود.می‌توانیم با استفاده از شاهد مثال های زیر، به استنباط بهتری از متن بالا برسیم. گاویست بر آسمان قرین پروینیک گاو دگر نهفته در زیر زمینگر بینائی چشم حقیقت بگشا:زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین  خیام - رباعی شماره ۱۴۴ پی‌نوشت: مصرع اول اشاره به صورت فلکی گاو دارد. فرو شد به ماهی و بر شد به ماهبن نیزه و قُبّۀ بارگاه فردوسی من گاو زمینم که جهان بردارم؟یا چرخ چهارمم که خورشید کشم؟  پی‌نوشت: این رباعی به امیر معزی، صفایی جندقی و قاآنی منسوب شده است. دیدگاه دوم (در نقد و رد دیدگاه اول):دیدگاه دوم را با دست‌یازی به عقاید متشرعان دینی و کتب اسلامی بررسی می‌‌کنیم. در مصادر حديثىِ شيعه و اهل سنّت رواياتى ديده مى شوند كه تكيه گاه زمين را شاخ گاو يا شانه ماهى مى دانند. در ارزيابى اجمالى اين روايات، چند نكته قابل توجّه است. نکته ی نخست: سند اين روايات ، به استثناى دو روايت (الكافى : ج ۸ ص ۸۹ ح ۵۵ و ص ۱۵۲ ح ۱۴۳)، معتبر نيست! بلكه شمارى از آنها فاقد سند اند‌. ۲. متن آنها مضطرب است. يكى مى گويد : الأَرضُ عَلَى الحوتِ ، وَ الحوتُ عَلَى الماءُ ، وَ الماءُ عَلَى الصَّخرَةِ ، وَ الصَّخرَةُ عَلى قَرنِ ثَورٍ أملَس ، وَ الثَّورُ عَلَى الثَّرى.زمين بر پشت ماهى قرار دارد و ماهى بر روى آب، و آب بر روى تخته سنگ، و تخته سنگ بر روى شاخ صاف و برّاق يك گاو نر، و گاو بر روى خاك.(ر .ک: الدرّ المنثور: ج ۸ ص ۲۱۰ ـ ۲۱۲). روايتى ديگر مى گويد : الأَرضُ عَلَى الحوتِ ، وَ الحوتُ عَلَى الماءِ ، وَ الماءُ عَلَى الثَّرى.زمين بر پشت ماهى است، و ماهى بر روى آب، و آب بر روى خاک(بحار الانوار : ج ۶۰ ص ۷۸ ح ۲). روايتى ديگر مى گويد : وَضَعَ الأَرضَ عَلَى الحوتِ ، وَ الحوتُ فِي الماءِ ، وَ الماءُ فى صَخرَةٍ مُجَوَّفَةٍ ، وَ الصَّخرَةُ عَلى عاتِقِ مَلَكٍ ، وَ المَلَكُ عَلَى الثَّرى ، وَ الثَّرى عَلَى الرّيحِ العَقيمِ ، وَ الرّيحُ عَلَى الهَواءِ ، وَ الهَواءُ تُمسِكُهُ القُدرَةُ ... .زمين را بر پشت ماهى قرار داد ، و ماهى در آب است، و آب در تخته سنگى ميان تهى است، و تخته سنگ بر شانه فرشته اى، و فرشته بر روى خاک ، و خاک بر روى باد سترون، و باد بر هواست و هوا را قدرت نگه مى دارد و... (بحار الأنوار : ج ۶۰ ص ۷۸ ح ۱)(بحار الأنوار : ج ۶۰ ص ۷۸ ح ۱) روايتى ديگر مى گويد : وَ السَّبعُ [ أىِ الأَرَضونَ السَّبعُ] وَ مَن فيهِنَّ وَ مَن عَلَيهِنَّ عَلى ظَهرِ الدّيكِ كَحَلقَةٍ فى فَلاةٍ قِىٍّ ، وَ الدّيكُ لَهُ جنَاحانِ ؛ جَناحٌ بِالمَشرِقِ وَ جَناحٌ بِالمَغرِبِ ، وَ رِجلاهُ فِى التُّخومِ... .زمين هاى هفتگانه و آنچه در درون آنها و بر روى آنهاست، بر پشت خروس است، همانند حلقه اى در بيابانى خشك و خالى، و خروس داراى دو بال است: يك بال او در مشرق است و بال ديگرش در مغرب و دو پايش در مرزها ى زمين و... . (بحار الأنوار : ج ۶۰ ص ۸۳ ح ۱۰) نيز در نقلى از كعب الاحبار آمده است : الأَرَضونَ السَّبعُ عَلى صَخرَةٍ، وَ الصَّخرَةُ في كَفِّ مَلَكٍ، وَ المَلَكُ عَلَى جَناحِ الحوتِ، وَ الحوتُ فِي الماءِ، وَ الماءُ عَلَى الرّيحِ، وَ الريّحُ عَلَى الهَواءِ، ريحٌ عَقيمٌ لا تُلقِحُ، وَ إنَّ قُرونَها مُعَلَّقَةٌ بِالعَرشِ.زمين هاى هفتگانه بر روى صخره اى قرار دارند ، و صخره در كف فرشته اى است، و فرشته بر روى بال ماهى است و ماهى در درياست و آب بر روى باد است و باد بر روى هواست. بادى است سترون كه بارور نمى سازد و شاخ هاى آن [ماهى] به عرش آويخته است. (الدرّ المنثور: ج ۸ ص ۲۱۱) ۳. آنچه از ظاهر اين روايات فهميده مى شود، خلاف عقل ، علم و نيز قرآن و احاديثى است كه به روشنى دلالت دارند كه زمين، تكيه گاهى قابل رؤيت ندارد و به امر خداوند متعال در فضا معلّق است.همچنين مخالف آيات و احاديثى است كه به كُروى بودن زمين اشاره دارند.از اين رو ، مفهوم ظاهرى اين احاديث ، فاقد ارزش علمى و اسلامى است. مانند آيه ۴۰ از سوره معارج:«فَلَا أُقْسِمُ بِرَبِّ الْمَشَارِقِ وَ الْمَغَارِبِ؛ سوگند به پروردگار خاوران و باختران »زيرا كروى بودن زمين، مستلزم آن است كه در هر موقعى، هر نقطه از زمين، براى گروهى مشرق و براى گروهى ديگر مغرب باشد. ۴. با عنايت به آنچه گذشت ، پژوهشگران در مواجهه با روايات مذكور ، بدين سان اظهار نظرهاى متفاوتى كرده اند : ۴.۱. همه اين روايات ، ساختگى هستند و ريشه در اساطير يونانى دارند. ر.ک: (زمين و آسمان و ستارگان از نظر قرآن: ص ۱۲۳ ، سلسلة الأحاديث الضعيفة: ج ۱ ص ۴۶۲ ح ۲۹۴ ، الصحيح من السيرة: ج ۱ ص ۲۶۴ ، تفسير القرطبى : ج ۱۱ ص ۱۶۹). ۴.۲. آنچه در اين روايات به عنوان تكيه گاه زمين معرّفى شده است، رمز و اشاره است و معناى ظاهرى آنها مراد نيست. (الوافى : ج ۳ ص ۱۲۲)(چاپ سنگى ، كتاب الروضة : ابواب المخلوقات) ۴.۳. منظور از آنچه تكيه گاه زمين معرّفى شده، فرشتگانى هستند كه تدبير جهان، به عهده آنهاست.(شرح توحيد الصدوق، قاضى سعيد قمى: ج ۳ ص ۵۶۶) ۴.۴. اسم هاى مذكور (مانند : ماهى ، گاو نر ، خروس) ، اشاره به صُوَر مثالى یا ربّ النوع هايى است كه فلاسفه به آنها معتقد بوده اند. شرح اُصول الكافى(شرح ملّا صالح مازندرانى با حاشيه علّامه ميرزا ابوالحسن شَعرانى: ج ۱۲ ص ۱۶۹). ۴.۵. در روايات مورد اشاره، مضاف، در تقدير است و مقصود آن است كه زمين به شكل شاخ گاو و يا به شكل ماهى، آفريده شده است.(شرح توحيد الصدوق ، قاضى سعيد قمى : ج ۳ ص ۵۶۷). ۴.۶. روايتى است كه : كشاورز سال خورده اى كه داراى دو گاو شخم زن بود ، به خدمت امام صادق عليه السلام رسيد و اظهار داشت : اكنون كه عمرم به پايان رسيده است ، چه طور است كه آخرين سرمايه معيشت خود ، يعنى اين يك جفت گاو را به فروش برسانم و با پول آن ، به گوشه اى بروم و با معيشتى اندك ، به عبادت خدا بپردازم؟امام عليه السلام در پاسخ فرمود :لا تَفعَل ، فَإِنَّ الأَرضَ عَلى قَرنَىِ الثَّورِ.اين كار را مكن؛ زيرا زمين بر دو شاخ گاو قرار دارد. مقصود، اين است كه بهره بردارى از زمين هاى زراعتى ، بر شاخ هاى تواناى گاو شخم زن، استوار است و اگر امام عليه السلام در عصر تراكتور بود، در پاسخ سؤال مذكور مى فرمود:«اين كار را مكن ؛ زيرا زمين بر تراكتور قرار دارد» و دور نيست كه حديث بالا ، مانند برخى احاديث ديگر ، تقطيع شده و نيمه آخر آن (بدون آگاهى از قسمت نخست)، موجب پندار تكيه كردن زمين بر شاخ گاو گشته باشد. (الإسلام و الهيئة ، سيّد هبة الدين شهرستانى : ص ۱۸۸ـ۱۸۹)(زمين و آسمان و ستارگان از نظر قرآن : ص ۱۱۶)(زمين و آسمان و ستارگان از نظر قرآن : ص ۱۱۶ـ۱۱۷) دیدگاه سوم (بِطلَمیوس، کوپرنیک و خواجه نصیر الدین طوسی)لاودیوس بِطلَمیوس یکی از فیلسوفان و اخترشناسان یونان باستان بود که به احتمال زیاد در اسکندریه واقع در مصر می‌زیسته ‌است.وی الگویی را برای کیهان شناخته شده روزگار خود ارائه کرد که در آن زمین در مرکز گیتی قرار دارد و خورشید و ماه و بقیه سیارات و سایر اجرام آسمانی به دورش می‌چرخند. در دوران بطلمیوس، به ‌جای مدار که همان مسیر فرضی سیارات است، از مفهوم فلک استفاده می‌کردند. فلک یک جسم کروی صلب و نامرئی است (مانند شیشه) که در مرکز آن زمین قرار گرفته و سیاره به محیط آن محکم بسته شده ‌است. با چرخش فلک به دور زمین، سیاره نیز به دور زمین گردش می‌کند. در دوره‌ی او بیشتر از ۴ سیاره‌ی عطارد، زهره، مریخ و مشتری کشف نشده بودند. او می‌گفت: هشت یا نه فلک وجود دارد که آخرین آن‌ ها فلک‌ الافلاک نام دارد که همه ستاره‌ها بر روی آن قرار دارند.همچنین بطلمیوس بر این باور بود که خدا و فرشتگان پس از فلک ‌الافلاک زندگی می‌کنند.به نظریه‌ای که بطلمیوس درباره جهان ارائه کرد، مدل زمین مرکزی می‌گویند.او با مشاهده حرکت ظاهری ماه و خورشید نظریه زمین مرکزی را ارائه کرد که بعدها نیکلاس کوپرنیک نظریه خورشید مرکزی را ارائه کرد و عقیده‌ی او را اصلاح کرد. خواجه نظام الدین طوسی اولین کسی است که در کتاب زیج ایلخانی تا پیش از کوپرنیک مدارک تجربی قابل مشاهده در مورد چرخش زمین با استفاده از محل ستاره‏های دنباله دار به زمین ارائه داده است. استدلال های او شبیه همان استدلال‏هایی است که کوپرنیک در سال ۱۵۴۳ برای چرخش زمین ارائه داده است. زیج طوسی که روش هندسی است، یک دایره در درون دایره بزرگ‏تری حرکت می کند که قطرش دو برابر قطر دایره کوچک‏تر است.چرخش دایره کوچک‏‏تر سبب می شود که نقطه‏ای در پیرامون دایره کوچک‏تر در طول قطر دایره بزرگ‏تر به جلو و عقب در نوسان در آید و مجموع ترکیب حرکات دایره‏وار یک حرکت خطی متناوب ایجاد می کند. بعضی مورخین معتقدند که کپرینک یا بعضی دانشمندان اروپایی به متون ستاره شناسی اسلامی دسترسی داشته اند زیرا زیج طوسی در تنظیم ریاضیات ستاره شناسی کوپرنیک به کار گرفته شده است. تکمله:هرچند که این مبحث در این قسمت به پایان نرسید و به عبارتی &quot;ابتر&quot; ماند اما بیان همین مختصر نیز با هدف آشناسازی مختصر شما علاقه‌مندان بود. می‌توانید با مطالعه ی منابع درج شده در متن بالا، به اطلاعات بیشتری دست پیدا کنید.همچنین در نوشتن این فرسته، نگاهی گذرا بر &quot;نیرنگستان&quot; از &quot;صادق هدایت&quot; داشتیم که می‌توانید برای دستیابی به اطلاعات بیشتر در زمینه ی مذکور، به آن مراجعه کنید.ارجاعات این شبه مقاله اگرچه در مواردی از اسلوب ارجاعات فنی مقاله نویسی فاصله گرفت اما شایان ذکر است که این فرسته، فعلا برای بستری مجازی نگارش شده است. با احترام به تمامی اساتید بزرگوارم، بالاخص دکتر علیرضا نیکویی (عضو هیئت علمی گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه گیلان)و باتشکر از بنیاد بین المللی تئوری و دکترین ها، کتابخانه ی ملی رشت و همچنین پایگاه اطلاع رسانی حدیث نت. پژوهشگر و گردآورنده: فرزین حیرتی مقدمکارشناس ادبیات، شاعر و نویسندهارتباط با من:@_farzin.moghaddam مانا باشید.</description>
                <category>فرزین حیرتی مقدم</category>
                <author>فرزین حیرتی مقدم</author>
                <pubDate>Sat, 28 Sep 2024 23:47:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلمنامه ی سریال افعی تهران با نگاهی بر کتاب جنایت و مکافات اثر داستایوفسکی و کتاب ملکوت اثر بهرام بیضایی</title>
                <link>https://virgool.io/@Takhalloss/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D9%81%D8%B9%DB%8C-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%81%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%88%D9%81%D8%B3%DA%A9%DB%8C-%D9%88-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%84%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%A8%DB%8C%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C-ylevta08r17u</link>
                <description>داستان سریال افعی تهران، روایت ساخت مستند از شخصی است که در قامت یک انتقام جو در کوچه پس کوچه های شهر می‌چرخد و کودک آزار های زیر پوست شهر را شناسایی کرده و آنهارا به قتل می‌رساند.پیمان معادی در نقش آقای بیانی، در قامت یک کارگردان ظاهر شده که سعی دارد از این اتفاق یک مستند بسازد اما روند ساخت مستند آنها هربار به واسطه ی یک پیشامد به تعویق می‌افتد.علت این به تعویق افتادن ها از یک سو به پیچیدگی موضوع و مسائل امنیتی آن و از دیگر سو به مشکلات شخصی و خانوادگی آقای بیانی برمی‌گردد.مشکلات و مصائبی که دامن زدن به آنها، روند داستان را در بعضی از قسمت ها کسل کننده می‌‌کند و این پرسش را برای مخاطب به وجود می‌آورد که: &quot;خب این چه ربطی به افعی تهران دارد؟!&quot;یادایاد های گره‌خورده به دوران کودکی آقای بیانی و روایت خاطرات دوران کودکی اش، بیانگر تاثیر این موارد روحی و روانی در اخلاق حرفه ای و کاری اوست. شاید بتوانیم از این جمله ی روانشناسان برای توصیف این حالت استفاده کنیم که می‌گویند: &quot;بسیاری از مشکلات دوران بزرگسالی، ریشه در دوران کودکی دارد&quot;.همانطور که اشاره شد؛ افعی تهران روایت یک قاتل زنجیره ای است. اما این قاتل زنجیره ای زن است یا مرد؟!  . در جریان این داستان شاهد زنی هستیم  که تمامی قتل هارا گردن گرفته و سعی دارد خودرا افعی تهران معرفی کند. اما آقای بیانی به سرنخ های دیگری دست یافته است که نشان می‌دهد افعی تهران یک مرد است! لذا پلیس باور دیگری دارد و معتقد است که افعی تهران همین زنی است که دستگیر شده! ابهام در شخصیت افعی تهران از پیچیدگی های جذابی است که مخاطب را با خود همراه می‌کند.لذا لازم به ذکر است که نقد ما بر مبنای ملاحظات فنی و اصول کارگردانی نیست! بلکه قصد داریم فیلمنامه ی این سریال را در مقایسه با دو کتاب ماندگار و مشهور یعنی جنایات و مکافات اثر داستایفسکی و کتاب ملکوت اثر بهرام بیضایی نقد کنیم.در یک قسمت از سریال، آقای بیانی با افعی تهران ملاقات می‌کند تا با گفتگو، ابعاد تازه ای از پرونده را آشکار کند و از آن در فیلم خود استفاده کند.در جریان این گفتگو، افعی تهران به او می‌گوید که به مطالعه علاقه ی وافری دارد اما کتاب های خوبی در زندان پیدا نمی‌کند تا آنرا مطالعه کند! آقای بیانی نیز تصمیم می‌گیرد تا از کتابخانه ی شخصی خود، تعدادی کتاب و مجله به دست او برساند. البته مجله ها جهت خالی نبودن عریضه و در جهت طبیعی جلوه دادن این هدایا در کنار آن کتاب قرار گرفته بود. و اما آن کتاب چیزی نبود جز کتاب درخشان داستایوفسکی، یعنی جنایات و مکافات! انتخاب این کتاب، بسیار هوشمندانه و دقیق بود! چرا که درونمایه ی کتاب مذکور، به نوعی با فیلمنامه ی داستان قرابت دارد.ماجرای جنایت و مکافات حول زندگی یک دانشجوی رشته‌ی حقوق به نام «رادیون راسکولنیکف» می‌چرخد. جوانی که فشار فقر دارد خردش می‌کند. او اصولی برای خود دارد و بر اساس این اصول هم دست به قتل می‌زند. شخصیت راسکولنیکف مرد جوانی است که با پا فراتر از مرزها گذاشتن و انجام ناهنجاری به اندیشه‌های خودش جامه‌ی عمل می‌پوشاند. اما او این عمل را ناهنجاری نمی‌داند! بلکه انگیزه ی خودرا از قتل پیرزن نزول خور، انگیزه ای سالم می‌داند و این قتل را توجیه می‌کند!اون معتقد بود که نیرویی بالاتر از نیروی انسان وجود ندارد و انسان قادر مطلق است و اختیار دارد تا هرکاری که می‌خواهد بکند، حتی قتل! و اگر این قانون گریزی ها نباشد، زندگی ملال آور و کسل کننده می‌شود!از دیگر روی، او پیر زن نزول خور را یک عنصر نامطلوب در جامعه می‌داند و معتقد است که با حذف این عنصر نامطلوب، می تواند جامعه را از شر پلیدی ها نجات دهد.افعی تهران نیز چنین انگیزه ای داشت. او کودک آزار ها را با سم و به طرز فجیعی به قتل می‌رساند تا جامعه را از شر این پلیدی برهاند و ذره ای نیز از این اقدام ناراحت و اندوهگین نبود.مشابه این داستان را در فیلنامه های خارجی و دیگر نیز می‌بینیم اما برای اینکه از مسیر اصلی بررسی خود خارج نشویم، فقط به بیان خلاصه ای از یکی از فیلنامه های داخلی مشابه می‌پردازیم‌.فیلم عنکبوت از ساخته های ابراهیم ایرج زاد از دیگر نمونه هایی است که یک قتل زنجیره ای را روایت می‌کند. مردی که در کوچه پس کوچه های شهر می‌چرخد و زنان تن فروش را به سمت منزل کشانده و آنان را به کام مرگ می‌کشید و جنازه ی شان را نیز مفقود می‌کرد تا رد آنان را از سطح جامعه پاک کند. در نهایت نیز پلیس با کشف شواهدی از راز این قتل پرده برداشت.کتاب ملکوت، اثر ماندگار بهرام بیضایی نیز روایت شخصیتی است به نام دکتر حاتم که شهر به شهر سفر می‌کند و در هر شهری خودرا با عناوین مختلفی همچون فیلسوف، شاعر، دکتر و... معرفی می‌کند تا پس از جلب اعتماد ساکنان شهر، با تزریق آمپول دست‌ساز و با فریب دستیابی به عمر جاودان، آنان را به کام مرگ بکشاند و از آنها صابون بسازد!دکتر حاتم هیچ گاه از این کار خود سیر نمی‌شد و هربار با ولع بیشتری افراد را به کام مرگ می‌کشاند و اعتقاد داشت که انسان ها (مخصوصا افرادی که به او مراجعه می‌کنند) افرادی پوچ و بدرد نخور هستند که جامعه به آنها احتیاجی ندارد، پس بهتر است که بمیرند تا هم جامعه اصلاح شود و هم آنان از این زندگی بی‌بهره ی خود رهایی یا‌بند!ماجرای دکتر حاتم، ماجرایی خیالی است. اما وجه ترسناک ماجرا آنجاست که به هر روی این داستان خیالی، زاییده ی تفکرات نویسنده است که پا به جهان داستان گذاشته است و اینکه یک نویسنده اینچنین تفکر سیاهی داشته باشد، کمی نگران کننده است.می‌گویند بهرام بیضایی زمانی این اثر را نوشته بود که در انزوا با بیماری روانی دست و پنجه نرم می‌کرد. این شاید بتواند یک توجیه منطقی باشد اما باید این را هم در نظر داشته باشیم که به قول فروید؛ ناکامی و سرخوردگی های زندگی ما و امیال و آرزوها و تفکرات سیاه و غیرقابل بیان ما، در ضمیرناخودآگاه ما ذخیره شده و بالاخره از یک جایی بیرون می‌زند! مانند نمود آن در رویا یا بیان آن در حالت مستی و جنون و شبه جنون.حال باید دید که بیان یک چنین داستانی، در نتیجه ی اتصال ضمیرخودآگاه و ضمیرناخودآگاه نویسنده است یا دلایل دیگری دارد.به هرحال آنچیز که مشهود است، این است که فیلمنامه ی افعی تهران، فضایی رئالیستی دارد زیرا بیانگر ناهنجاری و اتفاقات تلخ و غیرقابل هضمی است که زیر پوست شهر جریان دارد.از طرف دیگر؛ شاید بتوان گفت که قاتل داستان، دچار نوعی پوچ گرایی (نهیلیسم یا دادائیسم) و رویکرد های اگزیستانسیالیستی شده و زندگی خودرا آنقدر پوچ دانسته که چشم بر روی همه چیز می‌بندد و آرزوی مرگ می‌کندو یا از بعد دیگر شاید بتوان گفت که او خودرا قهرمانی می‌داند که به وظیفه اش عمل کرده.در نهایت باید بگوییم که انگیزه ی قاتل هرچه که بوده باشد، بر خلاف شرع و قانون است و برخلاف آنچه که تصورمی‌کند، جهان را به سوی آشفتگی و بی‌قانونی می‌کشاند.</description>
                <category>فرزین حیرتی مقدم</category>
                <author>فرزین حیرتی مقدم</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jul 2024 21:51:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>