<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ستایش</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Tania1387</link>
        <description>برشی از آنچه گذشت. ممنونم از نگاهتون:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:44:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1923895/avatar/fISvDk.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ستایش</title>
            <link>https://virgool.io/@Tania1387</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اینجا همان دنیاست ولی بدون تو</title>
                <link>https://virgool.io/@Tania1387/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AA%D9%88-eqtssdsxrdya</link>
                <description>بسم رب چشمانِ خاموشتتانیای عزیزم، عزیزکرده‌ی قلبم، سلام.حالم را نمی‌گویم چون میدانم که حالا دیگر نمیتوانم اشک روی گونه‌ و بغض توی گلو و درد روی قلبم را پنهان کنم. حالا دیگر نمیتوانم مانند دیگران به تو نیز دروغ بگویم و با یک خوبم ساده تمام كنم جواب خوبیَت را. دیگر پنهان نیست هیچ چیز از چشمانت حتی تَریِ مژه های به قول تو بلندی که نیاز به ریمل ندارند. دیگر میدانی و میدانم که میدانی و دیگر میبینی و میدانم که میبینی ولی ای کاش...بگذریم. حالم را که گفتم و میدانی اما حال تو چطور است؟ آنجا چطور است ضربان قلبم؟ آنجا میتوان زندگی کرد؟ هنوز میتوان نفس کشید؟ هنوز میتوان عاشق شد؟ میتوان پرید؟ آنجا خیابان دارد عزیزکرده؟ آنجا کافه‌ی همیشگی با سه اسکوپ بستنی شکلاتی دارد گلبرگم؟ آنجا خیابان های طولانیِ خلوت دارد؟ آنجا را نمیدانم ولی اینجا دارد. اینجا هنوز خیابان های طولانی خلوت و کافه‌ی همیشگی با بستنی های شکلاتی‌اش و پیاده‌رو های پر از آدم و پاساژ های شلوغ و پر از خوراکی و لباس دارد عزیزکرده. اینجا هنوز همان طور است اما تو نیستی. تو نیستی تا توی تونل با سرعت بالا رانندگی کنی و داد بزنیم و بخوانیم:تو چی دیدی تو من که من ندیدم خودموقتی که با توعم من یه اژدهامتو نیستی تا صندوقدار کافه بگوید هه بازم شما؟ این بار نوبت توعه تانیا. رمزت همونه دیگه؟ دیگه نیستی تا پیام بدم حالم خوب نیست و نیم ساعت دیگر که از جواب ندادنت کفری و دل به غم بسته‌ام زنگ در را بزنی و به صرف یک پیاده‌روی با دو کاپ بزرگ قهوه خانه را ترک و با یک لبخند بزرگ بر روی لب بازگردم. تو نیستی آری تمام حرفم همین است. اینجا همان جاست. اینجا هیچ فرقی نکرده و تو نیستی. امشب سیزدهمین شبی است که مردم این دنیا به خواب میروند و تو جز این مردم به حساب نمیایی. سیزدهمین شبی که دنیا بدون تو میچرخد و تو پلک هایت را به روی چشم های قهوه‌ای پرستیدنی‌ات که آبی نبود اما اقیانوسی بود برای خود بسته‌ای، به روی ما، به روی من بسته‌ای. امشب هم میگذرد و دنیا میچرخد و کسی نمی‌شوند صدای دادم را. نمی‌شنود صدایی که میگوید بایست. آخر مگر این دنیای نفهم نمی‌بیند که تو نیستی؟ ای کاش بیاستد تا به قصد پوشیدن لباسی سیاه من را همراهی کند و پاهای بی نوایان را به خانه‌ی جدیدت که با سه عدد قطعه و ردیف و شماره متمایز شده از باقی قبرها برساند و این دل تنگ را به قطره‌ای اشک مهمان کند. چرا دنیا باز هم سر لج آورده و اجازه عزاداری نمی‌دهد تانیا؟ کار خودت است مگر نه؟ باشد باشد گونه‌ام را خیس نمیکنم اما تانیا این بغض لعنتی امانم را بریده. خودت تمامش کن، خب؟مراقبمون باش ضربان قلبم. مراقب هممون:)۱۹۰۴۰۲</description>
                <category>ستایش</category>
                <author>ستایش</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jan 2025 01:30:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من افسردگی داشتم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Tania1387/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%85-yeojkdikh5x9</link>
                <description>من افسردگی داشتم. حدود یکسال پیش. یکی از بدی‌های افسردگی اینه که هیچ وقت نمی‌فهمی چه زمانی سراغت آمد و کی بالاخره ولت کرد و رفت. روزاها می‌گذرن و بهتر و بدتر می‌شی. افسرئگی ترسناکه. حتی بعد از یه سال. من از خودم می‌ترسیدم. اره از خود‌ خود‌ خودم. از تنها گذاشتن خودم با خودم. شب‌ها به خانواده التماس می‌کردم که من رو با خودم، با فکرام و با نوشته‌هام تنها نزارن. وقتایی که تنها می‌شدم، توهم میزدم. آدم‌های خیالیی که به جای دوستای خودم باهاشون دوست شده بودم. جالب‌تر هم بودن. توی خیالات من مرکز توجه بودم. منِ منزوی و کم حرف توی خیالات حرف می‌زد اما تمامش این نبود. وقتی تنها می‌شدم؛ فکر می‌کردم. خیلی زیاد. فکر میک‌ردم و تو دنیای افکارم غرق می‌شدم و وقتی به خودم میومدم که تیزی تیغ توی دستم فرو می‌رفت. نوشتنش درست نیست و خوندش هم ولی من باید بگم. من عادت کرده بودم به این تخلیه خشم. همین هم نمی‌ذاشت منِ غیرافسرده برگرده. ساعت‌ها توی مترو می‌نشستم و آدم‌های شاد رو نگاه می‌کردم. همیشه می‌نوشتم. از درد، از رنج، از اشک و از مرگ. بعد از اون دوران دیگه ننوشتم. خانوادم از من می‌ترسیدن. نه اینکه به اونا آسب بزنم، نه. از اینکه به خودم آسیب بزنم. روزها انکار می،کردن که این بیماری توی وجودم رخنه کرده و شب ها در آغوششون می‌خوابیدم تا صبح را ببینم و زنده باشم. افسردگی سخت بود. قرصا تلخ بودن. بیمارستان رفتن نصف شب به خاطر نساختن قرصا هم عذاب آور بود. اما من شکستش دادم.می‌دونید بدتر از افسردگی چیه؟ بعدشه. آدم ها عادت کردن من حالم بد باشه. انگار توی مغزشون عادت شده که من حالم بده به جز بعضی وقتا. منِ افسرده اینجوری بود. منِ افسرده در شادترین لحظاتش هم شاد نبود و غم توی سینش حاکم بود. این روز ها تصور همه از من همینه. انگار وقتی میگم خوبم، کسی نمی‌پذیره که من هم می‌تونم خوب باشم. کسی نمی‌پذیره منِ افسرده مرده باشه. باید به آدم‌ها ثابت کنم که خوبم و می‌دونید دردش کجاست؟ وقتی می‌خوام ثابت کنم یاد آن روزها میوفتم و بعد دیگه حالم خوب نیست. انگار ادم ها نمی‌خوان دست از یادآوری اون روزها بردارن. انگار نمی‌خوان باور کنن اون دوران گذشته و من دیگه نمی‌خوام به اون دوران فکر کنم. انگار نمی‌خوان باور کنن حالا من حالم خوبه به جز بعضی وقتا که حالم بده. آدمم دیگه. حق دارم بعضی وقتا غمگین، خشمگین یا مضطرب باشم. اما موضوع پیش‌فرض ذهن ‌آدم‌هاست. نمی‌دونم چیکار باید بکنم تا این پیش‌فرض با این آدم جدید هماهنگ شه نه آن آدم مرده‌ی یکسال پیش.</description>
                <category>ستایش</category>
                <author>ستایش</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jan 2025 00:05:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی کتابخانه‌ی نیمه شب</title>
                <link>https://virgool.io/@Tania1387/the-midnight-library-xcipeskn5d1b</link>
                <description>چند وقتی بود که نوشته‌های چالش کتابخونی رو میخوندم و از روی اونا کتابِ بعدیمو انتخاب میکردم اما هیچ وقت جرئت دست به قلم شدن نداشتم ولی بالاخره اینبار عزمم رو جزم کردم برای نوشتن. نوشتن درباره کتابی که لقب خاص‌ترین کتاب کتابخانه‌ام را به خود اختصاص داده. کتابخانه‌ی نیمه شب.اون اولا که کتاب اومده بود و ترجمه شد خیلی سر و صدا کرد و یه عزیزی به من گفت وقتی خوندمش یادت افتادم. اون عزیز انقدر عزیز بود که منو ترغیب کرد برم دنبالش و شروعش کردم. با خوندن اولین جمله‌ی کتاب فهمیدم چرا یاد من افتاد:نورا سید نوزده ساله پیش از آنکه تصمیم به مردن بگیرد، در گرمای کتابخانه‌ی کوچک مدرسه‌ای هیزلدین در شهر بدفورد پشت میز کوتاهی نشسته بود و خیره به صفحه‌ی شطرنج نگاه میکرد.زمانی که شروع به خوندن کردم مصادف بود با زمانی که هر شب قرص های خواب منو میخوابوند و قرص های ضد افسردگی تنها دلایل زنده موندنم بودند. در نا امیدی مطلق بودم و از دار دنیا یک چیز میخواستم، مرگ. خودکشی، همان انتخاب نورا، دقیقا خواسته ی قلبی من بود. علاوه بر این در فصل سوم کتاب &quot;مردی پشت در&quot; گربه ی نورا می‌میرد و نویسنده احساسات نورا را اینگونه توصیف میکند:می‌دانست که باید برای گربه ی عزیزش احساس دلسوزی و غم بکند و وقعا هم چنین احساسی داشت اما باید حقیقتی را هم اعتراف می‌کرد. در حالی که به چهره‌ی آرام و بی‌حرکت ولتر نگاه میکرد و بی‌دردی‌اش را می‌دید، احساسی اجتناب‌ناپذیر در عمق دلش شکل گرفت. حسادت.  و این پاراگراف همان احساس من زمانی بود که آشنایی دور را درون قبر قرار دادند و من به او و صورت بی رنگ و سردش نگریستم و آرزو کردم مرگ را. این احساسات باعث شد کتابخانه‌ی نمیه شب همانی باشد که باید. این داستان زندگی‌ام را نجات نداد اما بهم گفت که خودکشی هم قرار نیست چیزی را درست کند.قبل از پرداختن به ایده‌ی کتاب میخوام درباره شروع صحبت کنم. شروع کتاب همانطور که اشاره کردم محشر و مجذوب کننده بود اما بعد از آن بید به شروع هر فصل پیش از مرگ او اشاره کرد. نورا هفت ساعت پیش از آنکه تصمیم به مردن بگیرد... و شمارش معکوس ساعت ها آغازی محشر برای هر فصل ارمغان آورده و همچنین نباید نام فصل ها رو فراموش کرد. زندگی یعنی سختی کشیدن، تمام زندی ها هم‌اکنون آغاز می‌شوند،تنها راه یاد گرفتن‌، زنگی کردن است، زندگی کردن آنطور که باید. البته اینها تنها نمونه‌هایی هستند که من دوست داشتم ولی هم گواه از این هستند که نویسنده در انتخا آنها بسیار دقت کرده است.ایده‌ی کلی کتاب دنیایی است که پس از مرگ از نظر نویسنده هر انسانی تجربه میکند. مت هیگ خودش اینگونه داستان را توضیح میدهد:بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست، و  توی اون کتابخونه، قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان  کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی  اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد… اگه شانس این رو داشتی که  حسرت‌هات رو از بین ببری، کار متفاوتی انجام بدی، چه اتفاقی میفتاد.اگر بخواهم ایده‌ی کلی داستان را توضیح دهم دنیایی است که انسان پس از مرگ در آن پا میگذارد در آن بیرون مرگ منتظر اوست و در پشت سرش زندگی. جایی که نه مرده است و نه زنده. جایی بین مرگ و زندگی. البته این حیات میانی و این دنیا لزوما کتابخانه نیست در کتاب با هوگو که او هم گیرکرده در زندگی میانی است آشنا میشویم که در یکی از زندگی های انتخابی با نورا هم صحبت میشودو درباره این دنیا به او توضیح میدهد. او نام کسانی مثل خودش و نورا را لغزنده میگذارد و میگوید با لغزنده های زیادی ملاقات کرده و این دنیا برای هرکسی چیزی بوده اهمیت احساسی بسیاری در زندگی واقعی فرد دارد مثل نمایشگاه نقاشی، کازینو، رستوران یا برای خود هوگو ویدیوکلوپ و همیشه در این دنیا فردی هست به عنوان راهنما که برای نورا خانم الم، مسئول کتابخانه‌ی مدرسه‌اش در دوران کودکی بود و در کل این فرد هم کسی است که توی زمان خاصی از زندگی اون شخص بهش کمک کرده. در آن دنیا به هر کشکلی که باشد بی نهایت انتخاب وجود دارد. بگذارید از دنیای نورا پیش بریم. چندین قفسه که تا سقف سر به فلک کشیده اند و در هر قفسه تعداد زیادی کتاب وجود دارد. کتاب‌ها با اشاره‌ی خانم الم روی قفسه‌ها حرکت می‌کنند و می‌ایستند. اولین کتابی که نورا باز کرده می‌کند، کتاب حسرت‌هایش است. از بزرگترین مثل ازدواج تا کوچکترین مثل &quot;پشیمونم که امروز ورزش نکردم&quot;. حسرت‌ها هرکدام انتخابی هستند که می‌توانند زندگی را تغییر دهند و حالا نورا می‌تواند آنها را انتخاب کند و تصمیمش را عوض کند و درآن زندگی کند. بی‌نهایت انتخاب، بی‌نهایت زندگی. او ازدواج با نامزد سابقش که ازدواجش با او را بهم زده بود ازدواج می‌کند و در آن زندگی، زندگی می‌کند اما متوجه می‌شود این زندگی آن چیزی نیست که او می‌خواست. دَن آن کسی نیست که او بتواند نام همسر را رویش بگذارد. در علاقه کودکی‌اش، یخچال شناس شدن، زندگی می‌کند و این همان زندگیی است که هوگو را در آن ملاقات می‌کند. در زندگی دیگری با هوگو زندگی می‌کند و این آن زندگیی است که میخواهد آنجا بماند اما به دلیلی که پایان داستان است و نمی‌خواهم آن را لو بدم، آن را هم ترک می‌کند. من دوبار کتاب رو خوندم یک بار برای خوندن و لذت بردن از داستان و یک بار برای نقد و بررسی داستان و هربار به این نتیجه رسیدم ایده‌ی خیلی خوبی بود و قلم نویسنده به خوبی آن را بیان کرده و به عقیده‌ی بسیاری شاهکار است و هنوز که تقریبا سه سال از اولین چاپش می‌گذرد، فوش بسیار خوبی دارد.نکته‌ی دیگه‌ای که میخوام بهش اشاره کنم نامه‌ی خودکشی نوراست. اینجا می‌نویسمش و حرفی دربارش ندارم فقط قلم نویسنده قلم ساده‌ای نیست و نباید راحت از اون گذشت.عزیزی که این نامه را می‌بینی،من موقعیت ه‌های زیادی برای ساختن زندگی‌ام داشتم و تک‌تک‌شان را از دست دادم. با بی‌احتیاطی و بدشانسی خودم، دنیا روی خوشش را از من گرفت. بنابراین کاملا منطقی به نظر می‌رسد که من هم دیگر باید رویم را از دنیا بگیرم.اگر احساس می‌کردم ماندنم ممکن است، می‌ماند، اما چنین حسی ندارم. بنابراین نمی‌توانم بمانم. با ماندنم زندگی را برای دیگران بد می‌کنم. چیزی برای ارائه ندارم. متاسفم. با همدیگر مهربان باشید. خدانگهدار. نورا.واقعیت این است که بر خلاف تصور بسیاری از آدم‌ها نامه‌های خودکشی همین قدر کوتاه ولی پرمعنا هستند و این نامه یکی از دلایلی است که باعث میشود من جلوی کسانی که میگویند نویسنده خوب نبوده است بایستم. یکی از نکاتی که لبخند بر لبم آرود این بود که پاراگرفی در این کتاب بود که حس دژاوو به من داد چون چند روز قبل با دوستم درباره این موضوع صحبت کرده بودیم و اینجا می‌نویسمش تا به یادگار بمونه:نورا در روابط انسانی سه نوع سکوت میشناخت. یکی سکوت که از بی اعتنایی و در عین حال پرخاش نشئت می‌گیرد، یکی سکوتی که می‌گوید ما دیگر حرفی برای گفتن نداریم و دیگری سکوتی که ظاهرا ادواردو و نورا بین خودشان ساخته بودند و سکوتی که از سر بی‌نیازی به صحبت ایجاد می‌شد. سکوتِ پیش هم بودن. درست همان‌طور که آدم می‌توانست در تنهایی ساکت بماند و مشکلی نداشته باشد.درباره‌ی پایان داستان همان‌طور که گفتم نمی‌خواهم اشاره کنم. منتقدین خاص خودش را داشت اما به نظر من پایان درستی بود البته شاید از راه منطقی به آن نرسید.و در آخر ممنون که این نوشته رو خوندید. این کتاب رو بهتون پیشنهاد میکنم شاید شما رو هم به بخش جدیدی از زندگی برد و از خوندنش لذت بردید، برای من که اینطور بود. از لحاظ ساختارهای نوشتن کاملا درست و به جا نوشه شده بود و به زیبایی بیان شده بود و البته ترجمه‌ی آقای نورانی زاده رو از نشر کوله‌پشتی پیشنهاد میکنم و امیدوارم کتاب به دلتون بشینه.هرگز همراهی ندیدم که به اندازه‌ی تنهایی بتواند با انسان همراه شود.</description>
                <category>ستایش</category>
                <author>ستایش</author>
                <pubDate>Fri, 02 Feb 2024 12:40:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازگشت او</title>
                <link>https://virgool.io/@Tania1387/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D9%88-nxex9rktpwnp</link>
                <description>-خب پس باز بعد یه ماه و نیم یادت افتاده که منی وجود داره و اومدی یه حرفی بزنی و یه هفته‌ی دیگه خواب و خوراکو ازم بگیری؛ بعدشم دوباره بری گم و گور شی آره؟+نه..نه ببین من توضیح میدم.-اینبار چیشد؟ مجبور شدی؟ حالت خوب نبوده؟ نیاز به تنهایی داشتی؟ چندبار اینارو گفتی؟ خودت خندت نمیگیره از بهونه‌هایی که میاری؟+گوش کن مجبور بودم. نمیتونستم ببینم که دارم بهت ضربه میزنم.-میدونی بزرگترین ضربه چی بود؟ اینکه بعد از سه ماه برگشتی و من خوشحال بودم از دوباره داشتنت و وقتی بلند شدم که بهت بگم چقدر دوستت دارم بازدیدت برای خیلی وقت پیش بود و پروفایلی که ست کرده بودیم خالی خالی. بزرگترین ضربه رفتنت بود. ضربه ای که دوبار خوردم. یه بار چهارماه پیش، یه بارم ماه پیش. دنیا تا وقتی از یه اشتباه درس نگیری تکرارش میکنه، حالا، من به این دنیا میگم اشتباهمو یاد گرفتم. من دیگه به تو اعتماد نمیکنم. پس تا بدتر از این نشده برو.+ببین یه بار جای من باش. -دوستش داری؟+چی... نه معلومه که نه.-ولی درد داشت که بدون اوردن اسمش فهمیدی کیو میگم. منتظرته. برو. همه چیزو بهم گفت. همه چیزو میدونم. اینکه چرا چهارماه پیش اونکارو باهم کردی و ماه پیش ترکم کردی. کارماشو پس میدی ولی من چیزی نمیگم که آهَم گریبانتو نگیره. فقط برو. شاید دوباره دلم برات تنگ شه ولی با کاری که تو کردی، هیچ وقت هیچ وقت نمیخوام که دوباره دوست داشتنتو وارد قلبم کنم. تو دیگه برای من، تموم شدی.</description>
                <category>ستایش</category>
                <author>ستایش</author>
                <pubDate>Fri, 02 Feb 2024 02:34:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگر تر از شب‌ه‍ای دیگر</title>
                <link>https://virgool.io/@Tania1387/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-xxuny1g5upf4</link>
                <description>به نام خدایمشب است و آسمان عاری از هر مزاحم روشن. شهر بیدار و آدم هایش را خوابند به قصد آرامش. گاه رویا و گاه کابوس همدمشان تا سحر میشود. من بیدارم. من. همان کوچکِ بی گناهِ گیرکرده در میان خاکستری های کوچکِ بزرگ پندار. همانی که روی سردیِ سرامیک نشسته و خویش را به آغوش کشیده. شاید به خاطر سرما و شاید به خاطر درد. درد. همان همدم شب های تاریک من. همانی که همچون خونی در رگ، به قلبم هجوم می‌آورد. باز هم شبی دیگر. شبی از شب های دیگر که باز هم درد را مهمان شب هایم میکند ولی اینبار با فشار بیشتر چون او نیست و این فعل مضارع منفی بدتر است از تمام فعل های ماضیِ جهان. اما او، او بود، او قول داده بود می‌ماند، او رفت، او نیست و این همان دلیل تیر کشیدن قلبم است. همانی که پر از او بود و حال که او نیست، خالی است و درد جای او را پر کرده است. شب دیگری است و دیگری که فرق داشت با دیگر دیگرها‌. امشب او نیست و امشب دیگر تر است از شب‌های دیگر.</description>
                <category>ستایش</category>
                <author>ستایش</author>
                <pubDate>Fri, 17 Nov 2023 15:34:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باز هم سلام!</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-haqbxbfq8gtv</link>
                <description>بسم رب چشمانتسلام عزیزترین هدیه‌ی خدا.باز هم قلم بر دفتر کشیده شد و باز هم فقط به نامت، به یادت، به خاطرت. گویا عهد کرده‌ام ننویسم مگر نامت را، نَبویم مگر بویَت را، نَچِشم مگر طعم بودنت را و نبینم مگر آن تو اقیانوسِ شب که با هربار پلک زدن پنهانشان می‌کنی و من را تشنه. یادم هست نیاز به یادآوری نیست. میکردی. ولی فرشته‌ی زیبای من مگر نمی‌دانی که من هنوز با تو زندگی میکنم.صبح ها به شوق دیدن چشمانت و لمس دست‌هایت پلک از هم میگشایم تا شاید آن انحنای آدم کشِ بین لب‌هایت، مروارید های بوسیدنی‌ات را نمایان کنند و عقل از سرم بِپرانند. شب ها به امید بار دیگر بیدار شدن با صدایت آن هم ساعت سه‌ی نصفه شب، چشم بر هم میگذارم تا صدای پرسیدنی‌ات را بشنوم که بیدارم میکند و برای اندکی به قول بزرگتر ها دیوانه بازی راهی خیابان شویم، وارد تونل شویم و با صدای بلند ضبط بخوانیم و جیغ بکشیم و به پرواز در آریم موهای موج دار قهوه‌ایِ تو و موهای لخت یا فر شده‌ی من را. برویم دور از این شهر و نظاره‌گر این شهرِ غرق در خاموشی شویم و تا صبح برای هر خانه و آدم هایش قصه‌ای بسازیم و بخندیم و در آخر به قول تو، آن زمان که سفیدی بر سیاهی پیروز میشود و پرتوی باریکی از نور سیاهی را همچون ریشه‌ی درختی که سنگ را می‌شکافد، آسمان شب را بشکافد و خبر صبح شدن را بهمان برساند و آن کلاغ های سحرخیز را وادار به خواندن کند، بازگردیم به خانه.میبینی امید زنده ماندنم؟ من هنوز به یاد تو، با یاد تو، برای تو زندگی میکنم. هنوز هم دوستت دارم و هنوز هم لمس بودنت برایم بهترین تصور دنیاست، هرچند بزرگتر ها به آن بگویند تَوَهُم، اما من هنوز، نفس هایت را کنارم حس میکنم و هنوز، با تو به زندگی ادامه میدهم. هنوز.</description>
                <category>ستایش</category>
                <author>ستایش</author>
                <pubDate>Sat, 23 Sep 2023 05:42:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مامان... صدامو میشنوی؟؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Tania1387/%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%88-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%88%DB%8C-fqggw1xlvwdm</link>
                <description>بسم رب چشمانتقدم روی اولین پله میگذارم و با پله برقی همراه میشوم. نجوای &quot;روزگار غریب&quot; از هنذفزی‌ام شنیده میشود. پله برقی های پشت پله برقی که مرا به سمت پایین می‌کشاند. به سکو میرسم. بر دیوار تکیه میدهم و به ریل های قطار خیره میشوم.میپرم. قطار است که میپراندم. به سمت سکو میروم. قطار سریع است. آنقدر سریع که مسافران داخل معلوم نیستند. به بازتاب خودم که با رسیدن به در ها از بین می‌روند و بعد دوباره معلوم میشود زل میزنم. چقدر عوض شده‌ام. با این که به چشمان خود زل زده‌ام اما خود را نمی‌شناسم. من روسری‌ام کج نیست. من دکمه‌ی مانتو هایم باز نیست. من اینقدر شلخته و بی حوصله نیستم. من ... من کِی انقدر شکسته شدم؟در باز میشود. می ایستم تاریکی تونل. زمزمه میکنم: &quot;و گویم که من عاشق تاریکی ام&quot;. حال روشنایی. پیاده میشوم.میان خط های برجسته‌ی روی زمین راه میروم. نابینا نیستم اما میگذارم پاهایم من را راهنمایی کنند، نه چشمانم. باز هم پله برقی.درون قطارم و هنذفری هنوز در گوشم. چه بچه های نازی. بهتر است پیاده شوم. باز هم خطوط برجسته.درون دنیای خودم هستم که آهنگ قطع میشود و کیفم میلرزم. به خود می‌آیم. چیست؟ نمیدانم. دست میبرم و دستم هم می‌لرزد. گوشی‌ام.-سلام مامان.-کجام؟ نمی‌دونم.-نمیدونم غرق بودم.- مامان .. الو صدات نمیاد.-فکر کنم گم شدم توروخدا پیدا...صدای بوق گوشی و بعد ادامه‌ی آهنگ در هنذفری طنین می‌اندازد. میشنوم. &quot;نمانده در دلم دگر توان دوریچه سود از این سکوت و آه از این صبوری&quot;میچرخم. سکو میچرخد. دنیا میچرخد. .مامان یادت هست چند سال پیش رفته بودیم حرم شاه عبدالعظیم نذری نون پنیر و سبزی داشتی؟ یادت هست موقع برگشت یک لحظه غرق آدمهای آنجا شدم و به خودم آمدم و نبودی؟ داد زدم مامان، مامان. بعدش همونجا موندم تا اومدی پیدام کردی.مامان. فکر کنم گم شدم. اینبار نه توی حرم و نه توی ایستگاه های پیچیده‌ی مترو. مامان من تو زندگیم گم شدم. چقدر بمونم تا پیدام کنی؟ مامان میشه پیدام کنی؟ مامان. مامان توروخدا زودتر بیا.</description>
                <category>ستایش</category>
                <author>ستایش</author>
                <pubDate>Fri, 04 Aug 2023 23:23:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۷:۱۴</title>
                <link>https://virgool.io/@Tania1387/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-lnflhb2uy6os</link>
                <description>سنیور، می‌دونی تو مثل فرشته بودی. مثل یه فرشته اومدی وارد زندگیم شدی. حتی نفهمیدم کِی خدا تالاپی انداختت وسط زندگیم فقط یهو به خودم اومدم و دیدم هر روز ساعت ۷:۱۴ دقیقه بعد از ظهر منتظرم تا از جلوی خونه رد شی و با دیدنم پشت پنجره کلاهتو برداری. هیچ وقت جرعت نکردم بیام جلو. حتی اولین بار هم تو اومدی. اومده بودی از مامانم چندتا تخم مرغ بگیری آخه اون سال هنری بیشتر از بقیه مرغان تخم می‌گذاشت. جلوی در بودی که مامان صدایم کرد:+الیزا، برو چندتا تخم مرغ برای آقا کیم ببر.و تو مرا دیدی. مرا دیدی که کنار تراس ایستاده بودم و منتظر نگاهی از طرفت بودم. کلاهت را برداشتی و به قصد احترام تعظیم کوتاهی کردی و من هم با سر تکان دادن جوابت را دادم. همان بود. همان قدم اول به قصد آشنایی.از آن روز به بعد شدی سنیور و شدم سنیوریتا. آقای کیم تو شدی تمام من تمام لحظات بودن در تو خلاصه شد و نبودنت مرگ را معنا کرد. تمام لحظاتی آغشته به تو شد و تو در تک تک ثانیه های قلبم تپش داشتی.من دختر مزرعه بودم. صاحب یک اسب و دو مرغ که پدر قبل از مرگ بهم داده بود و تو پسر شهر اما با وقار. همین وقارت بود که شد دلیل خنده هایم. تو شدی تمام من و من شدم تمام تو. خالقت را شکر.تبارک الله به خالقی که خلق کرد چنین مخلوقی را. شکر و شکر اما فقط یک چیز میخواهم از او. فقط ماندنت. فقط ماندنمان. بمان برایم سنیور.ستایش–</description>
                <category>ستایش</category>
                <author>ستایش</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jun 2023 23:50:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقطه ی پایانمان: مرگ.</title>
                <link>https://virgool.io/@Tania1387/%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%DA%AF-tab6v9dzqw1m</link>
                <description>بسم رب چشمانشغروب بود و خورشید در حال سپردن آسمانش به دلیل طلوع و غروبش، ماه بود. آسمان گاه صورتی، گاه قرمز و گاه بنفش دیده میشد؛ گویی رنگین کمانیست در حال حرکت. ابر های به ظاهر سفید که حالا به رنگ آسمان دیده میشدند، سرزمین فرمانروایی این دو عاشق را تسخیر کرده تا ما شاهد خداحافظی غم انگیز این دو عاشق، ماه و خورشید نباشیم.بر روی خط میان دو جاده قدم میزدم بی آنکه بیم مرگ درون دلم جایی داشته باشد.به کوه های سر به فلک کشیده نگاه میکردم و سعی میکردم پایم درست روی خط قرار گیرد. جاده مانند همیشه خلوت بود و میزبان گربه ها و سگ های که بر خلاف گفته‌ها، با یکدیگر دوست بودند؛ حداقل بیشتر از آدم ها. حداقل با معرفت تر آدم ها.بازهم چشمان بی معرفتم، پر شدند از آن مایع ی بی‌رنگ. چشمانم هم مانند او بی معرفت بودند.وارد اتاقش شدم و مادرش به قصد آوردن شربتی آلبالو، مانند همیشه اتاق را ترک کرد. به فضای اتاق نگاه کردم. بوی مرگش آنجا را هم پر کرده بود. اینبار پایم شروع به لرزیدن کرد پس خودم را به صندلی رساندم. تلاش کردم آرام کنم پای بی معرفتم را. لعنت به وجودی که مانند اوست. لعنت به وجودی که برای او بود.کاغذ و قلم در آوردم و بی توجه به کتاب های که در کتابخانه خاک می‌خوردند و تمام آن فضای آشنای اتاق شروع به نوشتن کردم. باز هم با :به نام خالق چشمانت.بی معرفت ترینم، سلام.الان حالت خوب است، نه؟ بالاخره کار خودتو کردی، نه؟ بسه غر زدن حوصلشو ندارم خودت همه چیز را میدانی دیگر. میدانی نه؛ می‌دانستی. می‌دانستی بی معرفت. می‌دانستی و رفتی. تنهایم گذاشتی، مثل بقیه که تنهاییم گذاشتند. مثل همشون. تو فرقی با آنها نداشتی اما بی معرفت، من به تو تکیه کرده بودم. نباید میگفتی میخواهی بروی؟ حالا من از دستت ناراحت بودم، تو باید میرفتی؟ خب من الان چه کنم؟ چه کنم با حس نبودنت. با نبودنت. با رفتنت. با آن سنگ قبر لعنتی که نامت را فریاد میزند چه کنم؟ با آن قبرستان که مرگ را فریاد میزند چه کنم؟ با آن سه عدد لعنتی که نشانه قبرت است چه کنم؟ تانیا، چرا رفتی؟ چرا؟ کم بودم برایت؟ خسته بودی ازم؟ تنهاست گذاشتم؟ حالا هرچی، تو باید میرفتی؟ بی معرفت. بی معرفت. بی معرفت. آرام؟ چطوری بهم میگویی آرام وقتی آرامم را ازم گرفتی؟ آرام و قرار دل بی قرارم تو بودی که تو نه یک مشت قرص لعنتی ازم گرفتند. یادت هست چقدر حرصم میدادی تا قرص هایت را بخوری؟ حالا خوردی، نه؟ فقط همه را باهم. بی معرفت. بی معرفت. در آخه بی معرفت. تنها؟ پس من چی؟ من چیکار کنم با این دنیا و آدمای بی معرفت تر از تو؟ اصلا به من فکر نکردی، مادرت چه گناهی داشت؟ از وقتی رفتی شکسته. تو شکاندی. من را نه، مادرت را هم نه، تو همه مان را شکاندی. نمی‌گویم قلبم را نیز چرا که قلبم را با خودت بردی. تو تمامم کردی. این تو نبودی که مردی، تو نبودی که زیر خروار ها خاک خوابیدی، تو نبودی که پرواز کردی به سمت آسمان آبی، این من بودم که مردم. با مرگت. هنوز هم گفتن و شنیدن و نوشتنش عجیب است. تو رفتی. تو خیلی وقته که مردی. تو با مردنت، مرا هم کشتی. بی معرفتِ دوست داشتنی. منتظرم بمان. نفس کشیدن بدون زندگی سخت است. به امید دیدار نزدیک–از شربت آلبالو می‌نوشم از همان راه آمده باز می‌گردم. اینبار شب است و ماه حکمفرما بر آسمان. بعد از سه ماه بالاخره صورتم خیس میشود. آری او رفته و دیگر مهم نیست ماشینی که از رو به رو می آید. یک لبخند و ...تمام.</description>
                <category>ستایش</category>
                <author>ستایش</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jun 2023 14:00:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وظیفه یا لطف؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Tania1387/%D9%88%D8%B8%DB%8C%D9%81%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D9%84%D8%B7%D9%81-cbynw5aijhuf</link>
                <description>بسم رب چشمانش 
شب بود و ماه با همان حلال کوچکش فرماندار و جانشین خورشیدش در آسمان بود. ابر های سفید که سفیدیشان در نبود خورشید هیچ معنا میشد، بر آسمان تاریک پرده‌ای نهاده و همچون مزاحمی سرزمین ماه و خورشید را گرفته بودند. آنها همیشه مزاحمان این دو کفتر عاشقند.
بر روی پشت بام نشسته بودم و شهر که هنوز به لطف چراغ خانه ها روشن بود، از زیر پایم نمایان بود. ای کاش میشد در این لحظه ماند. ای کاش زمان می‌ایستاد و صدای طنین نفس های سخت شده‌اش به خاطر ارتفاع زیاد، در گوشم میماند. ای کاش میشد در لحظه‌ی بودنش و ماندنش ماند و سال ها زندگی کرد. به خداوندی خالقش قسم که من خسته نمی‌شوم از بودن اگر بودن او باشد و بس‌.
بی آنکه نگاهم را از این سرزمین خاموشِ بیدار بردارم دستم را دراز میکنم و دستش را میگیرم. فشار کوچکی که نشان از اطمینان خاطر است به دستش میدهم و او هم پاسخ میدهد. ما با سکوت حرف میزنیم.
+نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
  تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
می‌خندند. این بار به جای نفس های سخت شده‌اش، صدای خنده‌هایش گوشم را قلقلک میدهد و خنده بر لب من هم مهمان می‌شود. 
وقتی ساکت می‌شود، نفس هایش را می‌شنوم. آرام است.
-مرسی که همیشه آرومم می‌کنی.
+وظیفمه دیگه نیست؟
-یه قولی بهم میدی؟
+با کمال میل عزیزکرده.
-هیچ وقت... هیچ وقت از روی وظیفه کاری برای من نکن. 
+باشه ولی چرا؟
-چون اینجوری مجبوری. من می‌خوام که تو بخوای تا اون کار رو برام انجام بدی.
سکوت میکنم. فعل خواستن. من میخواهم؟ نمیدانم. من فقط یک چیز میدانم و یک چیز میخواهم. خوشحالی‌اش. اگر بخواهد میروم، اگر بخواهد میمیرم، اگر بخواهد می‌سوزم، اگر بخواهد... اصلا هرچه او بخواهد. فقط خوشحال باشد همین کافیست.
-غرق شدی
صدایش. همان نجوای پرستیدنی که گوش هایم را نوازش میکند و بوسه میزدند بر تار های گوشم.
+خیلی وقته غرق چشاتم.
-دیوونه. چیشد فکراتو کردی
دستم را بالا می‌آورم. انگشت کوچکش را در انگشت کوچکم قفل میکند و بعد شست هایمان را به هم می‌رسانیم.
-قول؟
لبخند میزنم و غرق چشمانش میشوم.
+قول.۱۹۰۳۰۲بسم رب چشمانش شب بود و ماه با همان حلال کوچکش فرماندار و جانشین خورشیدش در آسمان بود. ابر های سفید که سفیدیشان در نبود خورشید هیچ معنا میشد، بر آسمان تاریک پرده‌ای نهاده و همچون مزاحمی سرزمین ماه و خورشید را گرفته بودند. آنها همیشه مزاحمان این دو کفتر عاشقند.بر روی پشت بام نشسته بودم و شهر که هنوز به لطف چراغ خانه ها روشن بود، از زیر پایم نمایان بود. ای کاش میشد در این لحظه ماند. ای کاش زمان می‌ایستاد و صدای طنین نفس های سخت شده‌اش به خاطر ارتفاع زیاد، در گوشم میماند. ای کاش میشد در لحظه‌ی بودنش و ماندنش ماند و سال ها زندگی کرد. به خداوندی خالقش قسم که من خسته نمی‌شوم از بودن اگر بودن او باشد و بس‌.بی آنکه نگاهم را از این سرزمین خاموشِ بیدار بردارم دستم را دراز میکنم و دستش را میگیرم. فشار کوچکی که نشان از اطمینان خاطر است به دستش میدهم و او هم پاسخ میدهد. ما با سکوت حرف میزنیم.+نشود فاش کسی آنچه میان من و توست  تا اشارات نظر نامه رسان من و توستمی‌خندند. این بار به جای نفس های سخت شده‌اش، صدای خنده‌هایش گوشم را قلقلک میدهد و خنده بر لب من هم مهمان می‌شود. وقتی ساکت می‌شود، نفس هایش را می‌شنوم. آرام است.-مرسی که همیشه آرومم می‌کنی.+وظیفمه دیگه نیست؟-یه قولی بهم میدی؟+با کمال میل عزیزکرده.-هیچ وقت... هیچ وقت از روی وظیفه کاری برای من نکن. +باشه ولی چرا؟-چون اینجوری مجبوری. من می‌خوام که تو بخوای تا اون کار رو برام انجام بدی.سکوت میکنم. فعل خواستن. من میخواهم؟ نمیدانم. من فقط یک چیز میدانم و یک چیز میخواهم. خوشحالی‌اش. اگر بخواهد میروم، اگر بخواهد میمیرم، اگر بخواهد می‌سوزم، اگر بخواهد... اصلا هرچه او بخواهد. فقط خوشحال باشد همین کافیست.-غرق شدیصدایش. همان نجوای پرستیدنی که گوش هایم را نوازش میکند و بوسه میزدند بر تار های گوشم.+خیلی وقته غرق چشاتم.-دیوونه. چیشد فکراتو کردیدستم را بالا می‌آورم. انگشت کوچکش را در انگشت کوچکم قفل میکند و بعد شست هایمان را به هم می‌رسانیم.-قول؟لبخند میزنم و غرق چشمانش میشوم.+قول.۱۹۰۳۰۲</description>
                <category>ستایش</category>
                <author>ستایش</author>
                <pubDate>Fri, 09 Jun 2023 20:21:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همیشگیم</title>
                <link>https://virgool.io/@Tania1387/%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%DA%AF%DB%8C%D9%85-tnvr22cemrza</link>
                <description>به نام خالق بودنتعصر بود و خورشید در حال خداحافظی از سرزمینش و سپردن آن به ماهش. هوا نه تاریک بود و روشن، نه ابری و نه بارانی، نه سرد و نه گرم. هوا هوای باهم بودن بودن. هوای با او بودن. هوای داشتنش و هوای بودنش.+به فکر ماشین پشتی نیستی به فکر صفحه گیربکست باش روانی.- خودت داری میگی روانی. از یه روانی چه انتظاری داری؟+نکن دورت بگردم. نکن.- نمیخوام.+دیوونه ای دیگه چیکارت کنم.-دیوونه‌ی تو.خنده‌هایم وقتی پیششم دست خودم نیست. پاک نمیشود. به قول مامان نیستم تا بناگوش باز است و بسته نمیشود مگر به قصد ترکاندن مزاحمی که حقش است.چشمانم که به خاطر خنده بسته شده بودند را باز میکنم و نگاه ماتش، غرقم میکند. غرق در اقیانوس چشمانش بودم که با صدای بوق به خودم می‌آیم. صدای جیغم درون ماشین میپیچد.+ مواظب باش.+روانیی. به خدا روانیی.-آروم باش.خنده هایمان. انگار نه انگار دو دقیقه پیش داشتیم زبانم لال دار فانی را وداع می‌گفتیم و با زندگی خداحافظی میکردیم. همین است. همین دیوانگی هایمان است که بودنش را زیبا کرده است. بودنش، خنده هایش و حرف هایش.ماشین ایستاد. تابلوی همیشگی، کافه‌ی همیشگی، ساعت همیشگی و سفارش های همیشگی. و او. همیشگیم. همه بودند و همین کافی بود برای لحظه‌ای از یاد بردن همه چیز و زندگی در بودنش، چشمانش، لبخندش، حرف هایش. برای زندگی در آغوشش. برای زندگی. شاید اندکی ولی زندگی.۱۵۰۳۰۲ستایش-</description>
                <category>ستایش</category>
                <author>ستایش</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jun 2023 18:30:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوی کتاب قدیمی</title>
                <link>https://virgool.io/@Tania1387/%D8%A8%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-efizzjvqnahg</link>
                <description>بسم رب چشمانشعصر بود و خورشید هنوز بر آسمان همراه ماهش فرمانروایی میکرد و او بر قلب من. برنامه‌ی همیشگی کتاب خواندن عصرانه را راه انداخته بودیم. دو ساعتی بود بر جمله‌ی اول کتاب گیر کرده بودم. آخر مگر چشمانش وقتی تمرکز میکند را ندیده‌اید؟ به خداوندی خالقش که زیر چشمی نگاه کردن بهش از نعمت های بهشت است. آخر چه کردم که خدا او را جلوی پایم قرار داد؟ بوی کتاب. بوی مورد علاقه ام بعد از بوی عطر تلخش، اتاق را پر کرده بود و چیدمان زیبای او-نه بیشتر از خودش- همان حس آشنای همیشگی را درون قلبم جاری میکرد. نمیدانم کجا بودم که به خودم آمدم و دیدم او هم دارد با همان لبخند دل نشین نگاهم میکند. سریع رو برگرداندم. اما او می‌خندید و من به آرامی میزدمش. در آغوشم کشید و بوسه ای بر موهایم. همانی که میخواستم.+ دوساعته رو همون جمله اولی. راستشو بگو این ایده رو دادی که دید بزنی؟سرم را روی پایش گذاشتم و کتاب را که حالا رقیب عشقی ام به حساب می‌آمد آنقدر که بهش توجه کرده بود، به کناری پرت کردن و از پایین به چهره اش نگاه کردم.-ای وای لو رفتم؟ بد شد کهخندید و صدای خندمان اتاق قدیمی زیر شیروانی را پر کرد.+برات پیانو بزنم؟-برام یپانو میزنی؟+به شرطی که برام چایی بیاری-با کمال میل قربانباز هم خندید.خندیدیم. چه کرده بودم که پاداشش او بود؟ گویی دنیایی را نجات داده و شیرینی به فرهادی رسانده بودم. شکر خالقش. شکر چشمانش.۰۱۰۳۰۲</description>
                <category>ستایش</category>
                <author>ستایش</author>
                <pubDate>Sat, 27 May 2023 17:37:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک نامه از یک روح سرگردان</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-qrg4idnom4zr</link>
                <description>به نام خالق چشمانتسلام بر زیباترین خلق خدا بعد از چشمانتحالت چطور است عزیز کرده؟الان که این نامه را میخوانی جسم من زیر خاک دفن شده و روحم در کنارت سرگردان است. الان من رفتم. من رفتم ولی تو را باخودم نیاوردم. این است دلیل اشک ها فریاد هایت، نه؟ اینکه با خودم نیاوردمت. ببخشید عزیزکرده من خودم هم نمی‌خواستم بروم.گلبرگم تو سرگردانی با آن روح سرگردانی که عشق را به جسمم آورد و همانی که اشتیاق به دندان کشیدن لب هایت را در من به وجود آورد و حس کرد یاقوت هایت را میان لب های جسمم. همانی که پرواز کرد درون اون دو مردمک که ماهیی بودند بین اقیانوس چشمانت. تو سرگردانی میان عشقی که هنوز پابرجاست در روح ما و این درد دارد ضربان قلب خاموشم.وقتش است فراموشم کنی. وقتش است فراموش شویم. بیا از داستان نویسنده خارج شویم نویسنده خسته است عزیزدلم. فراموشم کن. بگذار برود این روح و برای خودش بمیرد. بگذار بروم. ببخشید که تو را باخودم نیاوردم. ببخشید که رفتم. ببخشید منو عزیزکرده.دوستت دارم.</description>
                <category>ستایش</category>
                <author>ستایش</author>
                <pubDate>Sat, 27 May 2023 17:33:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بسم رب چشمانش</title>
                <link>https://virgool.io/@Tania1387/%D8%A8%D8%B3%D9%85-%D8%B1%D8%A8-%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B4-%DB%B1-zcfe0bbgzsek</link>
                <description>بسم رب چشمانشاینبار یاقوت هایش کشیده شده بودند. از کِی اینطور کشیده باقی مانده بودند؟ شاید از آن سلام اولش. با این فکر یاقوت ها کشیده تر و مروارید های بوسیدنی اش نمایان تر شد. از خیابان گذشت و وارد ماشین شد. در طول راه با آهنگ داد زد: نبینم توی چشمات اشکهبزار پاک کنم غم روی پلکاتوبگو برمیگردی واقعا تشکه منو هیچکی نمی‌فهمه الا تورسیده بود. ماشین او هم آنجا بود. خاطره‌ی آن ماشین و سفر هایی که دیده بودند. او و ماشینش خاطرات خوبی ساخته بودند و امان از خاطرات خوب. وارد کافه شد. لبخند.آنجا بود. چه باید میکرد جز لبخند؟ چه می‌توانست بکند جز لبخند؟ ای کاش انقدر پرستیدنی نبود. از همان فاصله‌ی دور هم می‌توانست در چال گونه اش غرق شود، چشمانش را بپرستد و در آن موج سواری کند و یاقوت هایش را ببوسد. فاصله را طی کرد. یک آغوش و دو قلبی که کنار یکدیگر ساکت شدند و دستانی که حلقه‌ی یکدیگر شدند. ای کاش زمان می ایستاد.+تولدت مبارک عزیز کرده.نشستند. حتی نشستنش هم پرسیدنیست.-ممنونم ضربان قلبمزمانش بود. زمان بوسیدنش؟ شاید هم زمان پرواز کردنش. گارسون کیک را اورد و شمع کوچکی که کوچک بود اما بزرگی را در خود جای داده بود. کیکی که برای دو نفر بود ولی آن دو نفر کم کسانی نبودند. تولدش بود. یکسال گذشته بود. یکسال توانستند. همین کافی نبود؟ نه تا وقتی زمان بگذرد. بگذار بگذرد تا ثابت شود ما زمان رو هم تکذیب میکنیم عزیز کرده.ستایش تولدت مبارک۱۸۰۲۰۲</description>
                <category>ستایش</category>
                <author>ستایش</author>
                <pubDate>Tue, 09 May 2023 21:41:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نفس بکشم؟ چگونه؟</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D9%81%D8%B3-%D8%A8%DA%A9%D8%B4%D9%85-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-ax2zv8vwzhly</link>
                <description>چشمانت آن قدیمی ها نبود. آنهایی که مرا عاشق و مست میکرد نبود. چشمات خسته بود. چیزی اضافه میان ما بود که فاصله می‌انداخت بین دو قلب که ضربان هماهنگ دارند. چیزی که لبخند هایت را فقط بوسه‌ای کوتاه بر روی لب هایت میکرد و چشمانت را خط های مست کننده نمی‌کرد. چشمانت... خب میدانی، آنها غم داشت. غمی که به زبان نمی‌آمد تا سیلیی به قلبی نزند و دلی را ترک نیندازد و آدمی را نشکند. غمی که زاده شده بود تا سکوت شود. بشود بغض، بشود درد، بشود فریادی که هیچ کس نشنید و جیغی که هیچ وقت زده نشد تا صدایی شنیده نشود و رازی برملا نشود. غمی که مرد. مانند ستاره‌ی چشمانت که با همان غم روی طبقه‌ی بالایی اش خاک شد و حتی در مجلس سوگواری‌اش هم نبودی. اما ضربان قلب من، ای کاش میگفتی. ای کاش میگفتی از غمی که کهکشانت را خاموش و خنده هایت را برده است. ای کاش میگفتی تا باهم بمیریم چراکه زندگی بدون تو از مرگ هم بدتر است.۰۶۰۲۰۲..........گاهی اوج حرف ها را با سکوت هم نمیتوان بیان کرد، آنجاست که فریاد و جیغ کار خود را آغاز می‌کنند. قلبی خالی از هرخونی و حنجره ای شکافته می‌شود و بغضی شکسته. فریاد و جیغی که اینبار در بالشتی خفه نمیشود و صدایش کل شهر را به لرزه در می‌آورد. یک جیغ و قطره‌ای اشک کافیست. تو بشنو!................چگونه بنویسم وقتی قلمم چیزی جز نامت بر یاد ندارد. چگونه بگویم وقتی چیزی جز &quot;دوستت دارم&quot; آن هم به تو بر زبانم جاری نمیشود. چگونه بروم وقتی پاهایم به جز کوچه‌های تو جایی نمی‌رود. چگونه نفس بکشم وقتی ریه‌هایم چیزی جز عطر تو نمیخواهد. چگونه بمانم وقتی تو نیستی؟ خودت بگو چگونه.</description>
                <category>ستایش</category>
                <author>ستایش</author>
                <pubDate>Fri, 28 Apr 2023 13:25:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌گناه منی:)</title>
                <link>https://virgool.io/@Tania1387/%D8%A8%DB%8C-%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%87-%D9%85%D9%86%DB%8C-nnfqdx3bpqbi</link>
                <description>بسم رب چشماشزمان. مفهومِ بی‌مفهومی بود؛ تا وقتی این &quot;بود&quot; او بود که بود. او بود که دستانش قفل در دستانم میشد و همه‌چیز بی معنا میشد. یادم نمی‌آید پیش او چه میپوشیدم، یادم نمی‌آید به کجا قدم بر میداشتیم، یادم نمی‌آید چه میکردیم، فقط یادم است که او بود. وقتی او هست کِی و کجا و چگونه مگر معنایی دارد که به زبان بیاید؟ بهتر نیست به جای آن بگویم &quot;دوستت دارم&quot;؟ یا بگویم که دستبند دستش خیلی قشنگ است تا او هم بگوید یکی برایم خریده؟ تا وقتی او بود چرا باید به رفتنش فکر میکردم؟ مگر رفتنش با زمان نبود و زمان در او تکذیب نمیشد؟ اصلا گیرم که بگذرد. اصلا چرخ بلند بچرخد و بشود سال بعد؛ مگر او میرود؟ اما زمان، زمان، زمان. امان از این چهار حرفی نازیبا. به نظر من کلمات هرچه تعداد حروفشان بیشتر باشد، زشت ترند.‌ مثلا؟ مثلا &quot;او&quot; را ببینید. مثل شیرقهوه‌ای روی تراس تو یه روز بارونی به دل می‌نشیند و میشود یه چیز: آرامش. خلاصه که او زیباست. انکار نکنید آخر شما چشمانش را ندیده و در آنها غرق نشده‌اید و آنها همچون معبودی نپرستیده‌اید. &quot;او&quot; زیباست؛ اما در عوض به شیمی‌درمانی نگاه کنید. آنقدر حرف دارد که حتی حوصله به شمردن و حساب کردن نمی‌رود. مگر مهم است؟ اصل این است که زشت است و حتی از سرطان زشت تر. بگذریم از این ها و برگردیم به زمان. زمان هم زشت است، زشت‌تر از شیمی‌درمانی نه، اما خب زشت است دیگر قبول کنید. یعنی چی که میگذرد؟ خب نمیشود بایستی؟ مگر نمیبنی دارد میدود و ازم فرار میکند. دِ آخه لعنتی بایست تا به او بگویم که دوستش دارم. بایست دیگر. من توان جلو زدن از تورا ندارم، عقربه‌هایت هم که برعکس نمی‌روند. بایست و بزار بایستد تا بی معنی شوی، تا تکذیب شوی، تا فراموش شوی. بگذار غرق شوم و بپرستم چشمانش را. بگذار بمانم تا بگویم بسم رب چشمات و بشنوی دوستت دارم. بگذار بمانیم و ثبت شویم. نه یک خاطره و نه یک عکس. یک آغوش و دو لبخند و زمانی که گم شده در اقیانوس چشمانت.ستایش ۳۰۰۱۰۲https://t.me/setsetseta</description>
                <category>ستایش</category>
                <author>ستایش</author>
                <pubDate>Wed, 19 Apr 2023 22:25:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باران نمی‌بارد</title>
                <link>https://virgool.io/@Tania1387/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%AF-wkvbdikghjb9</link>
                <description>بسم رب چشماشبه امید باران در بالکن را باز میکنم اما؛ &quot;باران نم‌بارد&quot;. باران نمی‌بارد اما حصار بالکن خیس است. باران نم‌بارد اما عشاق دست در دست هم، بدون چتر زیر باران می‌رقصند. باران نم‌بارد اما دستانم خیس از شبنمیست که از آسمان فرو میریزد و بر صورت «خاکستری»های این شهر بوسه میزند. باران نمی‌بارد اما کوچه خیس و میزبان بوی خاک نم خورده است. باران نمی‌بارد اما آسمان خالی از هر آبییست؛ گویی هیچ وقت چیزی جز سفید و خاکستری نبوده است. باران نمی‌بارد اما شبنمِ نشسته بر روی برگ درختان، سُر میخورند و بر سر عابرانِ عاشق فرود می‌آید. به هر طرف که نگاه می‌کنی عاشق است و دلتنگ که قدم بر روی گربه‌ی آسمان میگذارند و بر حال آسمان مرهمی می‌شوند که همچون اشکی از گونه‌ای فرو میریزد یا همچون لبخندی از ته ته دل زده میشود و چشمان آسمان را هم خط میکند. ماشین ها برای فرار از خیسی به زیر درختان پناه برده‌اند اما مگر میشود شوری را با آب از نمک گرفت که خیسی را از باران؟ باران نمی‌بارد اما شهر بارانی، آسمان خاکستری و دلها گرفته است.ستایش ۲۳۰۱۰۲</description>
                <category>ستایش</category>
                <author>ستایش</author>
                <pubDate>Wed, 12 Apr 2023 19:11:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من غرق شدم</title>
                <link>https://virgool.io/@Tania1387/%D9%85%D9%86-%D8%BA%D8%B1%D9%82-%D8%B4%D8%AF%D9%85-uqg24rtuodps</link>
                <description>آخرین باری که داشتی جوک میگفتی رو یادته؟ همیشه میگفتم تو عادت داشتی؛ موقع جوک گفتن انقد خودت میخندی که طرف هم از خنده‌ی تو خودش میگیره. همیشه میگفتم تو نیاز نیست حتما جوک بگی میتونی غم‌انگیزترین حرفاهم می‌تونه از زبون تو خنده‌دار باشه. آخرین بار... اون بار برعکس همیشه من نخندیدم. من با همون لبخند همیشگی که وقتایی که تو هستی رو لبم هست، به تو زل زده بودم. وقتی برگشتی و دیدی نمیخندم انگار که تو دوقت خورد. لبخندت کم کم محو شد گفتی «قشنگ نبود؟». اونجا یهو به خودم اومدمو زدم زیر خنده. نگفتم. نگفتم که من هیچی از اون جوک نفهمیدم. من محو نبودم من غرق بودم. غرق اون لبخند که اون مرواریدتای بوسیدنی رو نمایان میکرد. غرق اون خطهای پرستیدنی کنار چشمات و غرق چشمات، چشمات، چشمات ... غرق اون اقیانوس شب. غرق بودنت، غرق وجودت، غرق زیباییت. نگفتم. نگفتم. ایکاش میگفتم. شاید الان به جای را زدن به پلکای بستت، به اقیانوست زل میزدم زیبای ناآروم من.به رسم شبای بی‌تو ۲۸۱۲۰۱شب بخیر ?نگار-</description>
                <category>ستایش</category>
                <author>ستایش</author>
                <pubDate>Sun, 19 Mar 2023 13:51:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکم: اعدام</title>
                <link>https://virgool.io/@Tania1387/%D8%AD%DA%A9%D9%85-%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%85-dbekrdyi6jmr</link>
                <description>دادگاه پر بود از سر و پا. بعضی به قصد سرگرمی و بعضی از روی کنجکاوی پا در آن مکان &quot;کذایی&quot; گذاشته بودند. مکانی که معلوم نبود سر چند نفر را بر باد و اشک بر گونه‌ی چند خانواده گذاشته بود اما عجیب بوی درد میداد. بوی مرگ و بوی زندگی.شاکی؟ تمام دنیا. قاضی؟ دنیا و خدایش. وکیل؟ مگر کسی حاضر است دفاع کند از یک سر و دو گوش. وقتی هم که وکیلی نباشد حکم معلوم است. حکم؟ زندگی.مجازات زندگی بود و چه زجری بدتر از زندگی؟ زندگی در دنیایی که آدم هایش فقط یک سر و دو گوش و دو پا یک زبان دارند. گوش هایشان بِلا استفاده مانده و چشم هایشان در برابر زجر دیگران بسته است. سر هایشان فقط رو به پایین و اطاعت‌گوی خاص و عام است. اما زبانشان امان از زبانشان که باز نمی‌شود، مگر برای شکستن دل و قلبی. گویی قاضی هم می‌دانست که حکم زندگی در این دنیا فرقی با حکم اعدام ندارد چه بسا که دردآور تر است اما چه کنیم که همه‌ی ما مجبور به زندگیم. محکوم یا مجبور چه فرقی دارد وقتی هیچ وکیلی نیست تا دفاع کند و از زبانش برای غیر از شکستن دلی استفاده کند.-نگار ۱۶۱۲۰۱</description>
                <category>ستایش</category>
                <author>ستایش</author>
                <pubDate>Tue, 07 Mar 2023 12:58:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من بدون تو فقط تو</title>
                <link>https://virgool.io/@Tania1387/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AA%D9%88-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%AA%D9%88-qae6r1zppbqt</link>
                <description>من خستم. خستم از نبودنت. خستم از نداشنت. خستم از چک کردن تایم انلاینیت که دیگه دقیق نشون داده نمیشه میزنه ماه ها پیش. خستم از تایپ کردم سلام صبح بخیر و بعد یادآوری نبودنت و پاک کردن پیام. خستم از شب بخیر گفتنای متوالی که از وقتی رفتی حتی یه شب هم نبوده که نگفته باشم؛ بدون اینکه یک تیک، در کنار تیک همیشگی ظاهر شه.من هنوزم هر روز که میرم بستنی فروشی، هر سه اسکوپ رو شکلاتی سفارش میدم. هنوزم چیپس رو فقط با ماست میخورم با اینکه با سس دوست دارم. هنوز موقع فیلم دیدن گوشیمو میزارم جلوی تلویزیون تا حواسم بهش پرت نشه. هنوز موقع چت کردن با کسی از صفحه چتش بیرون نمیرم تا ناراحت نشه. شبا قبل از خواب شرح حال می‌نویسم و همینطور که میخواستی تک تک اتفاقای روزمو می‌نویسم؛ اما دیگه تو نیستی. تو نیستی تا وقتی از اتفاقای بد روزم میگم بگی اشکال نداره فردا یه روز تازست. نیستی که بیای دم در خونه بریم شیرکاکائو بخوریم. تو نیستی تا با وجودت دلم قرص باشه به بودنت. تو نیستی ولی من هنوز با عادتایی که تو به وجودشون اوردی زندگی میکنم. من هنوز اون ستایشیم که تو ساختی؛ با این تفاوت که دیگه به چشمات زل نمیزنه، به در زل میزنم و منتظرم. منتظر روزی که دوباره لبخندتو، چشماتو و موهای موج‌دارتو ببینم و قلبتو کنار قلبم موقع به آغوش کشیدنت احساس کنم.به رسم شبای بی تو۱۰۱۲۰۱شب بخیر ?</description>
                <category>ستایش</category>
                <author>ستایش</author>
                <pubDate>Fri, 03 Mar 2023 21:59:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>