<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Tarlan</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Tarlan</link>
        <description>طرلان هستم. گاهی نوشتن آرامم می کند...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 14:22:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/145150/avatar/RK8DK9.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Tarlan</title>
            <link>https://virgool.io/@Tarlan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>Boogie street *</title>
                <link>https://virgool.io/@Tarlan/boogie-street-isvb3nuqftxp</link>
                <description>توی وان حمام غوطه ورم و در گرمای مطبوع آب، به لئونارد کوهن گوش می دهم. گوش دادن به آهنگ های کوهن در وان حمام در تنهایی، فقط حس باخت را پر رنگ تر می کند؛ بنابراین با فلش بک و بازسازی تصویرهای گذشته، چاشنی لذت ذهنی را به لذت جسمانی اضافه می کنم...به معنی لذت بسیار فکر می کنم. مخصوصن در روزهای تنهایی در هجرت... حضور آدم ها چقدر در لذت بردن از زندگی موثرند؟ و هر بار جواب می دهم که خیلی... و بعد باز ذهنم به دنبال راهکاری می گردد تا لذت از دست رفته از داشتن آدم ها را با گزینه هایی که در هجرت به دست آمده اند جایگزین کند ولی ذهنم گول نمی خورد. در نهایت همیشه خودم را در حال غصه خوردن از نبود آدمهای مورد علاقه ام در مسیر زندگیم دستگیر می کنم. تنها راه حل این مشکل فکر نکردن به صورت مسئله است.دیروز که واتساپ را چک می کردم، پیام دخترخاله ام را شنیدم. لحن صدایش بسیار بسیار نزدیک به لحن پسرخاله محبوب و عشق دوران نوجوانی ام بود. ناخودآگاه حس لذت بخشی از شنیدن صدایش در دلم ایجاد شد و با خودم فکر کردم علی رقم اینکه سالهای زیادی گذشته ولی دوست داشتن همیشه اثرات خودش را دارد. همیشه همان لذت جذاب از به یاد آوردن حس دوست داشتنی که شاید این روزها اصلن وجود نداشته باشد... من آدم خاطره بازی هستم و خاطرات همیشه تاثیر زیادی روی من دارند. عجیب تر اینکه شاید آن آدم روحش هم مطلع نباشد که در ذهن من چنین اثر قشنگی دارد و به نظرم این یکی از زیبایی های ذهن آدمی ست. لذت دو لبه دارد... وابسته به آدم ها و مستقل از آدمها. گاهی بدون حضورشان، درِ تجربه کردن لذت تخته می شود و گاهی نیاز به حضورشان نیست... گاهی فقط کافی ست که از قوه تخلیت استفاده کنی تا لذت زیادی نصیبت شود یا حتی گاهی نیاز نیست کار خاصی انجام دهی، ذهن در حالت اتوپایلوت کار هدایت لذت را به دست می گیرد.همان طور که آهنگ های کوهن یکی پس از دیگری پخش می شوند، یکی از آهنگ ها به شدت جذبم می کند. صدای زنی که آهنگ کوهن را در اجرای زنده می خواند و کوهن در بعضی قسمتها همراهیش می کند. جملاتی که می شنوم به قدری جذاب هستند که دست آخر دست از تنبلی می کشم و نگاهی به متن آهنگ و ترجمه آن می اندازم. معنی ترانه بیش از آنکه رمانتیک باشد، فلسفی ست یا به نوعی فرمول زندگی: Oh Crown of Light, oh Darkened OneI never thought we’d meetYou kiss my lips, and then it’s done:I’m back on Boogie StreetA sip of wine, a cigaretteAnd then it’s time to goI tidied up the kitchenette;I tuned the old banjoI’m wanted at the traffic-jamThey’re saving me a seatI’m what I am, and what I amIs back on Boogie Street&quot;A sip of wine, a cigarette&quot; این دقیقن همان چیزی ست که وقتی می شنوم چراغ لذت را در ذهنم روشن می کند. تصویر گیلاس شراب و سیگار، لذت عمیقی را در ذهنم روشن می کند و جمله بعد که خود زندگی ست. همیشه بعد از لذت های کوتاه  باید به خیابان شلوغ و پر رفت آمد و پر حادثه زندگی برگشت. همان خیابانی که کوهن به عنوان boogie street از آن نام میبرد.And oh my love, I still recallThe pleasures that we knew;The rivers and the waterfallWherein I bathed with youBewildered by your beauty thereI’d kneel to dry your feetBy such instructions you prepareA man for Boogie StreetOh Crown of Light, oh Darkened OneI never thought we’d meetYou kiss my lips, and then it’s done:I’m back on Boogie Street Boogie street همان جایی ست که صبح ها با اکراه با صدای زنگ گوشی بیدار می شوی و مسیر خانه تا محل کار را طی می کنی، قبض ها را پرداخت می کنی، خرید می کنی، با همکارها و خانواده و دوستان روبرو می شوی و در شلوغی های بسیار یا حتی خلوتی، زندگی روزمره را تکرار میکنی.خیابان زندگی شاید هیچ جادو و جذابیتی نداشته باشد و همراه با رنج و درد باشد ولی کوهن تلاش می کند تا بگوید که فرصت های کوتاه و جذاب لذت، به خودی خود معنی ای ندارند و بازگشت به زندگی روزمره است که به لحظه های لذت و تجربه های درونی و شاعرانه ما معنا و مفهوم می بخشند و بدون Boogie street، تجربه لذت، معنی و مفهومش را از دست می دهد.لحظه ی لذت من نیز به پایان رسیده و باید به boogie street خودم بازگردم. از حمام بیرون می آیم و موهایم را خشک کرده و نکرده در تنهایی خانه غرق می شوم.  * &quot;Boogie street&quot; song by Leonard CohenO Crown of Light, O Darkened One,I never thought we&#039;d meet.You kiss my lips, and then it&#039;s done:I&#039;m back on Boogie Street.A sip of wine, a cigarette,and then it&#039;s time to goI tidied up the kitchenette;I turned the old banjo.I&#039;m wanted at the traffic-jam.They&#039;re saving me a seat.I&#039;m what I am, and what I am,Is back on Boogie Street.And O my love, I still recallThe pleasures that we knew;The rivers and the waterfall,Wherein I bathed with you.Bewildered by your beauty there,I&#039;d kneel to dry your feet.By such instruction you prepareA man for Boogie Street.O Crown of Light, O Darkened One...So come, my friends, be not afraid.We are so lightly here.It is in love that we are made;In love we disappear.Though all the maps of blood and fleshAre posted on the door,There&#039;s no one who has told us yetWhat Boogie Street is for.O Crown of Light, O Darkened One...A sip of wine, a cigarette,And then it&#039;s time to go...</description>
                <category>Tarlan</category>
                <author>Tarlan</author>
                <pubDate>Fri, 19 Sep 2025 23:51:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرده تاریک *</title>
                <link>https://virgool.io/@Tarlan/%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-dfma8dvziek0</link>
                <description>وارد فرودگاه صبیحای استانبول که میشوی، شلوغی و بی نظمی ظاهری توی صورتت میخورد. بی نظمی مربوط به روال کار یا اعلام گیت ها نیست. مربوط به تعداد زیاد مسافر، نبودن جای کافی برای نشستن و استراحت برای تمامی مسافرین است. صندلی های موجود ظرفیت مورد نظر مسافران و وسایلشان را پر کرده اند و دیگر مسافران هم در گوشه های مختلف یا آویزانند یا روی زمین نشسته اند و بعضن دراز کشیده اند. مردهایی با سرهای خونین که حاصل کاشت موست، جابه جا به چشم میخورند. اینطور که به نظر میرسد استانبول هم از مقاصد جذاب گدشگری برای کاشت موست.بازوهایم به شدت درد میکنند. چمدان و کوله ام سنگینتر از دفعات قبل نیست ولی وقتی بی خوابی، دردهای عضلانی عمیقتر می شوند.خوشحال نیستم. مدتهاست لبهایم بی دلیل مورب نمی شوند و این قضیه ناراحتم می کند. بیش از وجهه بیرونی لبها، تصویر درونی خودم برایم مهم است. آخرین دفعه ای که دل سیر خندیدم با دوستانی بود که دلیل خنده ها نه به دلیل حال خوش روحی خودم، بلکه تحت تاثیر خوردن قارچ بود.حالا صافی لب هایم را حس میکنم. شادی ته دلم نیست. فقط بغض های دم به دم همراه من هستند. درونم پر است از بغضهای گاه به گاه. کلافه ام. حوصله بی ثباتی را ندارم. بیش از هر چیزی دلم ثبات میخواهد و به هنگام ثبات، فراری از ثبات... مشکل اخیرم را خوب می شناسم و به طور خلاصه در شعر زیر از شفیعی کدکنی خلاصه می شود:هیچ میدانی چرا چون موج در گریز از خویشتن پیوسته میکاهم؟ زانکه بر این پرده تاریک این خاموشی نزدیک آنچه می خواهم نمی بینم و آنچه می بینم نمی خواهمیادم میاید که در دوران دانشجویی هم با شعر بالا ارتباط خاصی داشتم. حالا که دقیق نگاه می کنم، ظاهرن من همه عمر را ناآرام زیسته ام.برای من زندگی از وابستگی های کوچک شروع میشود، مثلن وابستگی به حلقه ازدواج. مدت بیست سال است که مداوم آنرا پوشیده ام. میدانم که مدل حلقه ازدواج، پوشیدن یا نپوشیدنش، فرقی در کیفیت ازدواج یا رابطه با شریک زندگی ندارد ولی همین تعهد کوچک حال دلم را بهتر می کند یا ارتباط ریز و جذابی را به صورت ماورایی برایم فراهم  می کند. به تناسب پوشیدن طولانی مدت حلقه ازدواج، فرم انگشتم عوض شده. هر بار که حلقه را بیرون می کشم و انگشت کج شده ام را می بینم، به یاد می آورم که سایش این حلقه استعاره ای ست از سختی ها و استحکاک های زندگی مشترک...به همین نسبت که متعهد به حلقه ازدواجم هستم، تعهدم نسبت به اشخاص، خانواده، فامیل و دوستان شکل میگیرد. ارتباطی با نمود بیرونی ظریف ولی به صورت درونی عمیقن پیوسته. عکسهای چند روز اقامتم را در ایران مرور می کنم... شبهای مختلف، جمعهای مختلف، حلقه های انسانی مختلف... هر روز که میگذرد این حلقه انسانی برایم پر رنگ تر و معنادارتر میشود، مخصوصن وقتی با پدیده مهاجرت روبرو میشوی و دستت از این حلقه انسانی کوتاه میشود.برای من زندگی دو وجه دارد و هر دو وجهش را باید تقویت کرد. تقویت نکردن هر کدام به دلسردی می انجامد. یک وجهه، زندگی اجتماعی و دستاوردهای زندگی اجتماعی ست که شامل حلقه دوستان، خانواده و فامیل میشود. جنبه دیگه ابعاد شخصی و بعدهای فردی خودم است که با مهاجرت تصمیم به تقویتش گرفتم. سالهاست وجهه اول را تقویت کرده ام ولی فرصتی برای وجهه دوم نبوده. این فرصت قرار بود با تحصیل در فرانسه در سی سالگی نصیبم شود که نشد. حالا در دهه چهل زندگی، تصمیم به تغییر گرفته ام و کیفیت زندگی در این دهه تاثیرات خودش را بر روح و روانم دارد.سرتونین به حداقل ممکن تنزل کرده. پدیده ای که شادم کند وجود ندارد. گاهی چیزهایی که سالها انتظارشان را کشیده ام و به واقعیت می پیوندند خوشحالم می کنند ولی این خوشحالی تاثیر طولانی ندارد. در حد لبخند کوتاهی ست که کمی لبهایم را می کشاند ولی باعث نمودار شدن دندانها و خنده گشاد نمی شود. حس فرو رفتن دلم زیر آب و سنگینی فرو رفتنش آزارم می دهد و توانی برای بیرون کشیدنش ندارم. احساس می کنم که باید به اینجا می رسید. باید در سن چهل و هفت سالگی بعد از سالها تلنبار شدن غم و درد روی دل و سبک نشدنش، این حس از زندگی نصیبم می شد. فکر می کنم خیلی با همکارهای شصت ساله ام که مثل یک پسربچه شاداب هستند متفاوتم. لبخند ملیح به لب دارم که باعث می شود احساس کنند که من آدم راضی و شادی هستم ولی خوشحالی برای من کم رنگ شده و حس رضایت از سفر هم دیگر لبریزم نمی کند. لبریز شدن حسی است که از دست داده ام و ناراحتم می کند.***نوشته ی نصفه نیمه ام را برای هوش مصنوعی (AI) می فرستم. از او می پرسم نظرت راجع به حس و حالم در این سن و سال چیست؟ چرا دیگر شادی عمیق را تجربه نمی کنم؟جوابم را می دهد که &quot;حسی که تو در این نوشته با صداقت، وضوح و درد بیان کرده ای، خیلی انسانی‌ست و در عین حال، عمیقن آشنا برای خیلی‌ها مخصوصاً کسانی که از سی‌سالگی عبور کرده‌اند، مهاجرت کرده‌اند، یا سال‌ها مسئولیت، تعهد، و تنهایی را هم‌زمان با خود کشیده اند.&quot; دلایل کم رنگ شدن شادی را به صورت زیر بیان می کند:۱. فرسایش تدریجی هیجان‌ها:با بالا رفتن سن، ما کمتر با چیزهای ساده شگفت‌زده می‌شویم. تجربه‌های زیادی پشت سر گذاشته‌ای، و حالا شادی نیازمند چیزهایی عمیق‌تر و پیچیده‌تر است که گاه دست ‌نیافتنی‌اند یا دیگر آن‌قدر نو به نظر نمی‌رسند که قلب را بلرزانند.۲. خستگی مزمن روح و جسم:تو به مهاجرت اشاره کردی، به بی‌خوابی، به درد جسمی، به کش‌وقوس‌های زندگی. همه‌ی این‌ها مثل یک موج آرام اما مداوم، فرساینده‌اند. حتی وقتی چیزی خوب اتفاق می‌افتد، بدنت و روحت شاید دیگر توانِ استقبال پرشور از آن را ندارند.۳. پارادوکس ثبات و بی‌قراری:خیلی دقیق گفتی: &quot;دلم ثبات می‌خواهد و به هنگام ثبات، فراری از ثباتم.&quot; این جمله، گره ذهنی خیلی از آدم‌هایی‌ست که هم درگیر رشد شخصی‌اند، هم دل‌بسته‌ی وابستگی‌های انسانی و سنتی. ذهنِ پرتضاد، شادی را سخت تجربه می‌کند چون مدام یا در حال ارزیابی حال است یا مقایسه با گذشته یا پیش‌داوری آینده.۴. تغییر ماهیت &quot;شادی&quot;:شادی عمیق در سال‌های اولیه، بیشتر حسی هیجانی بود؛ از جنس بازی، کشف، رهایی. اما در دهه‌ی چهارم یا پنجم زندگی، شادی بیشتر به شکل &quot;معنا&quot; بروز می‌کند. اگر احساس معنا کم باشد، حتی دستاوردها هم بی‌رنگ می‌شوند. تو به دنبال معنا هستی و این جست‌وجو، هم زیباست، هم تلخ.۵. ناترازی سروتونین واقعی‌ست:افت سروتونین چیزی‌ست که هم تجربه‌ی زیسته‌ات تأییدش می‌کند و هم علم. گاهی شادی نمی‌آید، چون بدن از لحاظ بیولوژیکی سوخت کافی برایش ندارد و این اصلاً نشانه‌ی ضعف یا شکست نیست. فقط یعنی بدن هم مثل ذهن، نیاز به مراقبت دارد.هوش مصنوعی ادامه می دهد که &quot;از نوشته‌ات پیداست که هنوز توانایی لمس زیبایی را داری، در یک شعر، در یک فیلم، در خاطره‌ای با دوستت، در صدای آزناوور، یا حتی در تغییر شکل انگشتت که استعاره‌اش را می‌فهمی. این یعنی هنوز درونت زنده است. هنوز قلبت کار می‌کند. فقط نیاز به فرصت، مراقبت، و گاهی تخلیه دارد. نه به معنای بازسازی، بلکه بازاتصال. شاید شادیِ عمیق برنگردد به شکل گذشته‌اش، اما می‌تواند در فرم جدیدی زاده شود: آرام‌تر، درخشان‌تر، پرریشه‌تر&quot;.***مجله فیلم هلندی را ورق می زنم. اسم شارل آزناوور را که می بینم با ناباوری می فهمم که فیلم زندگی آزناوور در 2024 اکران شده است. خوشحال می شوم و به سرعت در اپلیکیشن به دنبالش می گردم و خوشبختانه پیدایش می کنم. به سرعت پلی می کنم و روی مبل دراز می کشم به تماشا. آزناووری که من از خلال ویدیو کلیپ ها دیده ام شخصیتی متفاوت دارد و برایم غیر قابل باور است. تنها چیز یکسان، حسرت و نوستالژی هست که با شخصیتی که در فیلم می بینم هم خوان است. در کلیپ هایش مهربان تر و کم اعتماد به نفس تر به نظر می رسید ولی در فیلم زندگی نامه برخلاف کلیپ هایش، اعتماد به نفس بالایی دارد.آزناوور آهنگهای زیادی دارد ولی دو آهنگ هستند که بیشتر از هر آهنگی به دلم می نشینند: Hier encore و La bohème  ترانه تنها دیروز (Hier encore) جذبم می کند... انگار راز زندگی را عریان می کند:تنها دیروز بیست سالم بود، با زمان ناز می‌کردم و با زندگی بازی، چنان‌که با عشق بازی می‌کنند. شب‌ها را زندگی می‌کردم بی‌آن‌که روزهایم را بشمارم، روزهایی که در گذر زمان می‌گریختند.آن‌همه نقشه کشیدم که همه در هوا ماندند، آن‌همه امید بستم که همچون پرنده پریدند، و حال، گم شده‌ام، بی‌آن‌که بدانم راه کجاست، چشمانم در جستجوی آسمان، و دلم، به خاک سپرده.تنها دیروز بیست سالم بود، زمان را تلف کردم به خیال آن‌که متوقفش کنم، یا نگهش دارم، یا از آن پیشی بگیرم، دویدم، و از نفس افتادم.گذشته را نادیده گرفتم، با آینده سخن می‌گفتم، در هر گفت‌وگویی از دیگران پیش می‌افتادم، نظرم را می‌دادم، با این باور که نیک است، تا دنیا را با بی‌اعتنایی نقد کنم.تنها دیروز بیست سالم بود، اما وقتم را با کارهای عبث از دست دادم، که چیزی برایم نگذاشت جز چند چین روی پیشانی و ترسی از ملال.عشق‌هایم مردند پیش از آن‌که زاده شوند، دوستانم رفتند و دیگر بازنخواهند گشت، تقصیر من بودمن بودم که دور خود خلأ ساختم، زندگی‌ام را تباه کردم و سال‌های جوانی‌ام را.از خوب و بد در حالی که خوبی‌ها را دور ریختم، لبخندهایم را منجمد کردم، و اشک‌هایم را یخ زدم. کجا هستند اکنون؟ اکنون، آن بیست سالگی‌ام؟تاثیر گزارترین قسمت فیلم، بخشی ست که خواهر آزناوور از او درخواست می کند تا دست از کار زیاد بردارد و استراحت کند و از داشته هایش لذت ببرد تا غم از دست دادن فرزند را فراموش کند. در جواب، آزناوور با چشمهایی غمناک که اشکی از آنها سرازیر نمی شود، می گوید که برای او ایستادن مانند مرگ است و توان ایستادن ندارد و به سراغ دفتر قرمز رنگ ترانه هایش باز می گردد تا ترانه ای جدید بنویسد. آزناوور 94 سال زیست و تا آخرین سال زندگیش فعال بود.* عنوان متن برگرفته از شعر محمدرضا شفیعی کدکنی</description>
                <category>Tarlan</category>
                <author>Tarlan</author>
                <pubDate>Fri, 30 May 2025 13:43:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای زندگی کردن باید از دست داد...</title>
                <link>https://virgool.io/@Tarlan/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-itkabxzo9twz</link>
                <description>– Хайр, – дединг ва кузатдим жим,– Кўришгунча чидарми, юрак?Хижрон бизни ҳалинчак қилди,Янаўзитебратса,керак.– Хайр, – дедим, жимгина қолдинг,– Кўришгунча чидарми, юрак?… Дунёсини англадик, етдик,Яшашучунсоғинмоқкерак!…Фарида Афрузشعر بالا را برای بینظیر، دوست ازبکیم، فوروارد می کنم و متن زیر را برایش در تلگرام تایپ می کنم:- سلام بینظیر جان. می تونی اینو برام به فارسی ترجمه کنی؟ متوجه میشم وقتی ترجمه می زنم ولی کامل درکش نمی کنم، یه ظرایفی داره که نمی گیرمش.به سرعت جوابم را می دهد و جملات زیر را می نویسد:- سلام عزیزم روزت بخیر، تو دیگه راجع به خداحافظی صحبت میکنی، نرو عزیزم...، بمان...چشم هایم پر از اشک می شود از همین چند کلمه ای که برایم در تلگرام می نویسد. همین چند کلمه ی زیر را در ذهنم با صدای بینظیر مرور می کنم:- نرو عزیزم... بمان...دوست ازبکیم که استاد زبان فارسی در دانشگاه ازبکستان است، بعد از حدود 5 دقیقه ترجمه زیر را برایم ارسال می کند:خداحافظ گفتی و خموش بدرغت کردمتا دیدار دیگر آیا تحمل دارد قلبم؟هجران مارا گهواره کردبازشاید خودشتکان دهد!خدا حافظ- کفتم ، خاموش ماندی،تا دیدار صبر دارد قلب؟..‌مثل درک دنیا ، رسیدیم،برای زیستنبایددلتنگ شد!...«فریده افروز»ترجمه را که می خوانم اشکم سرازیر می شود و توامان از غلط های املایی بینظیر خنده ام می گیرد. این همان شعری ست که دراین روزهای وداع به آن نیاز دارم. منتظر هفته آخرم. منتظرم تا این دو هفته کاری آخر سپری شود و من به هفته ی تنهایی خودم با تاشکند برسم. منتظرم... چونان انتظار برای دیدار معشوق. تاشکند را تنها می خواهمش... به هنگام ورود به تاشکند تنها بودم و حالا هم می خواهم در سکوت و تنهایی وداع کنم. دلم از غم جدایی سنگین است. فکر کردن به جدایی و آغوش و بوسه های آخر، سخت است و دلگیر. خداحافظی در ایران سخت بود ولی نه تا این اندازه. خداحافظی از ایران، خانواده، دوستان و آشنایان موقت بود. می دانستم که همیشه می توانم به ایران برگردم. خانه آخر ایران است ولی ازبکستان خانه میانی ست. اولین تجربه مهاجرت و یکی از بهترین ها. در این یکسال گذشته، حتی یک بار هم از حضورم در اینجا علی رقم همه ی سختی ها پشیمان نشدم. من کسی که سال پیش با شک و تردید تهران را ترک کرد نیستم و می دانم که لحظه های فراوانِ تنهاییِ مهاجرت، نسخه متفاوتی را از من ساخته است و من این نسخه جدید که ماحصل رنج فراوان است را دوست دارم.به هنگام ورود تنها بودم و هیچ دوستی نداشتم و حالا قاب عکس های فراوانی از دوستانی با ملیت های مختلف و عمومن ایرانی را آرشیو کرده ام. دوستانی که لحظات دلتنگی زیادی را با هم سپری کرده ایم که باعث نزدیکی ما شده است.گاهی برای رفتن به محل کار از مترو استفاده می کنم. در مسیر رسیدن تا مترو، در پیاده روهای عریض، درختان سبز بلند را با لذت نظاره می کنم. فصل پاییز شروع شده و درختان تک و توک، رو به زردی می روند. ریزش بلوط ها شروع شده و به هنگام پیاده روی سرگرمم می کنند. آنقدری که ساعتها می توانم با پیاده روی و بازی با بلوط ها سرگرم شوم. مثل گربه های حیاط؛ به هنگام ورود به این خانه، تک گربه ای بود که به خاطر رنگ سیاهش، اسمش را به زبان روسی چُرنی گذاشته بودم ولی حالا تعداد گربه های حیاط زیاد شده اند. آنقدر زیاد که وقتی در حیاط می نشینم، حس خنده داری دارم. هر کدام به شیوه خودشان به من نزدیک می شوند و خودشان را لوس می کنند. چُرنی از سال پیش تغییر نکرده و مثل همیشه بداخلاق است. سوگلی من است و می آید و بی اجازه روی پاهایم می نشیند و تا بلندش نکنم، جایش را ترک نمی کند. بقیه هم شخصیت خودشان را دارند و کم سن و سال ترینشان که اخیرن به جمع متنوع گربه ها اضافه شده، گربه نارنجی رنگی ست که از شیطنت، حتی از کله ام هم بالا می رود و ساعتها می تواند سرگرمم کند.تاریخ ساخت متروهای تاشکند به پنجاه سال قبل و زمان شوروی سابق برمی گردد. تزیینات ایستگاه های مترو، قدیمی و زیباست. رسیدگی و مراقبت از تزیینات قدیمی مترو، در گوشه گوشه مترو قابل توجه است. به هنگام ورود به ایستگاه علیشر نوایی، تابلویی بزرگ از کاشی های سرامیکی، روی طاق ورودی جلوه نمایی می کند. وقتی از دور نگاه می کنم، طرح یکپارچه، حاصل از کاشی های کنار هم، توجه ام را جلب میکند. جلوتر که می روم نقص های کاشیکاری و ناهماهنگی کاشی های کنار هم بیشتر به چشمم می آید و فکر کردن به اینکه این نقص ها حاصل تجهیزات اولیه ای است که استفاده کرده اند، احترامم را نسبت به این اثر هنری بیشتر می کند و علاقه ام را افزون تر. از اینکه با دستگاههای پیشرفته، برش و صیقل نخورده اند و بی نقص کنار هم نمی نشینند، جذابیتش برایم افزون تر می شود و با خودم فکر می کنم که همیشه در پس نقص ها داستانی نهفته است که دانستنش می تواند باعث جذابیت و ارتباط بیشتر با آن شود، نقص های جزیی که کلیت تصویر را به هم نمی زنند.مثل همیشه از قطار مترو بیرون که می آیم، چشم میدوزم به آدمهایی که می دانم تعداد بسیاری از آنها به سمت شرکت ما رهسپارند. از میان همه آنها او را در پیراهن چهارخانه و بند مورب کیف روی پیراهنش تشخیص می دهم. می خواهم زنگ بزنم که بایستد تا این ده دقیقه بین مترو تا شرکت را همراه شویم ولی پشیمان می شوم. پشت سرش با فاصله ای دورتر ادامه می دهم و طرز خاص راه رفتنش را تماشا می کنم. می دانم که یک هفته بعد تمامی این تصاویر تمام می شوند و من به دنیای دیگری برخواهم گشت که تصاویر واقعی افراد، به حافظه ام نقل مکان می کنند.همیشه شعر ها متاثرم می کنند. میزان خبر بالا در چند جمله ی موزونِ خلاصه شده، هیجان زده ام می کند و بارها و بارها می خوانمشان. گاهی بعضی از شعرها داستان طولانی تو را در چند جمله خلاصه می کنند. شعر کوتاه فریده افروز، شاعر ازبکی، داستان این روزهای من است. نسخه ازبکی آن را بارها و بارها می خوانم و با ترجمه ی دوستم مقایسه می کنم و ترجمه اش را ویرایش می کنم و برایش ارسال می کنم:خداحافظ گفتی و خاموش بدرقه ات کردمتا دیدار دیگر آیا تحمل می کند دلم؟هجران ما را گهواره کردشاید خودشبازتکانمان دهد!خداحافظ گفتم، خاموش ماندی،تا دیدار دیگر آیا تحمل می کند دلم؟..‌.رسم دنیا این است،برای زندگی کردنبایداز دست داد!...</description>
                <category>Tarlan</category>
                <author>Tarlan</author>
                <pubDate>Thu, 19 Sep 2024 20:49:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تن من جایی و دلم جایی *</title>
                <link>https://virgool.io/@Tarlan/%D8%AA%D9%86-%D9%85%D9%86-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-m0iy7xraoxzk</link>
                <description>یک ماه و نیم از حضورم در تاشکند می گذرد ولی احساس می کنم که ماه ها در این شهر زندگی کرده ام. می دانم که تعدد اتفاق ها در این یک ماه اخیر به این حس دامن زده است. قبل از شروع سفر نوشته مهدی جامی، روزنامه نگار و نویسنده، درباره سفر به تاجیکستان و ازبکستان را می خواندم که جمله های زیر توجه ام را جلب کرد:“چرا سفر اینقدر جذاب است؟ یک هفته بیشتر نیست که از لندن راه افتاده ام اما انگار روزها بیشتر از معمول دراز باشند اتفاقات بیشتری می افتد. شاید رمز جذابیت سفر و روزهای سفر همین است که در آن میزان تازگی یا به قول زبانشناسان و اهالی نظریه دریافت میزان خبر بالاست.هر که سفر می رود چیزی برای تعریف کردن دارد. زندگی روزمره و عادی شده تعریفی ندارد. رمز جذابیت سفر مثل جذابیت شعر است. میزان خبرش بالاست. آشنایی زدایی اش بسیار است و تازگی هاش بسیار. آدمی محتاج سفر است همچنان که محتاج شعر است.اما حضر هم خوب است. مثل تامل بعد از شعر، مثل سکوت پس از موسیقی. مثل بیداری از پس رویا. حالا باید با آنچه جمع آورده ای کاری بکنی. باید همه آنها را باز اندیشی. در سفر همه شکار است. در حضر سفره می اندازی...”علی رقم سختی هایی که در بدو ورود به این شهر و بعدترها داشته ام، این تجربه زیستن، تجربه متفاوتی ست. سفر و حضر را توامان دارد. در سفرم ولی در خانه ام سکونت دارم و این جمع اضداد احوالات متفاوتی را نصیبم می کند.با همسر در راه آهن سمرقند نشسته بودیم و من نگرانی هایم در قبال مادر را برایش بازگو می کردم و اشک هایم سرازیر می شدند. این همه احساس مسئولیتم در قبال مادر را درک نمی کنم. چرا کمی به خودم استراحت نمی دهم؟ من فرزند او هستم یا او فرزند من؟ می دانم که تنها و تنها دل نگرانی من در این مقطع تاریخی مادر است و بس. از وقتی پدر از میان ما رفته، حس مسئولیت من چند برابر شده است.با دیدن نگرانی همسر، سعی می کنم نگرانیش را تخفیف دهم و از حال و هوای این روزهای خودم برایش تعریف کنم. این روزها تکراری نمی شوند. آدم ها و اشیا هنوز به تکرار نرسیده اند. همه چیز تر و تازه است و هر چند محافظه کارتر از سی سالگی ام ولی برای معاشرت با آدمها، دلم را به دریا می زنم.در این مدت کوتاه، ساده ترین و مهم ترین لذت من، پیاده روی در پیاده روهایی است که آغوشی پهن برای در آغوش کشیدن رهگذران دارند. آغوشی مهربان و شیطان که گاهی بلوط یا شاه بلوطی از درختان کهنسال و بلندش را نصیبت می کند و حواست را در میانه پیاده روی پرت می کند. شهری مونث که تنه درختانش لانه مرغ های میناست و من عاشقانه کوچه و پس کوچه هایش را در آغوش می کشم.هر روز صبح داستان &quot;دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل&quot; هاروکی موراکامی تکرار می شود و من دختر صد در صد دلخواهم را در میانه راه شرکت ملاقات می کنم. نمی د انم او هم از دیدار هر روزمان آگاه است یا نه ولی خلاف جهت هم حرکت می کنیم؛ من شرق به غرب و او غرب به شرق حرکت می کند و در پیاده رو در نقطه ای حوالی شرکت از کنار هم عبور می کنیم. به نزدیکیم که می رسد سراپا نگاهش می کنم و جزییات چهره و لباسهای معمولیش را به خاطر می سپرم. قد متوسطی دارد و اندام باریکش را دوست دارم. روزهایی که عینک دودی به چشم می زند چشمهایش را مجسم می کنم و روح موراکامی در درونم حلول می کند.این روزها را با کمال میل سپری می کنم. بعد از گذشت حدود 20 سال کار مدارم و دغدغه درآمد ماهانه، روزهایی بی دغدغه و رها را سپری می کنم. وقتی با همکارانم صحبت می کنم و نظراتشان را در مورد برنامه های آینده شان می شنوم، صحبتی از بی برنامه گی خودم نمی کنم. من در برهه ای از زندگی قرار دارم که بر خلاف باقی همکاران و اصرارشان در داشتن برنامه ای برای مهاجرت به نقطه دیگری از دنیا، بی نیاز از تصمیم گیری ام. بی نیاز از برنامه ریزی برای آینده و همین حال و هوای بی نیازی خودم را دوست دارم. تنها اولویت من در زندگی این روزها پیاده روی صبح گاهی در پیاده رو و ملاقات دختر صددرصد دلخواه است.روزهای پاییزی در راهند و من منتظرم. منتظر پاییز تا پیش از عریان شدن شهر، رخت رنگارنگش را به تن کند و از سبزی روزمره به رنگهای گرم متمایل شود. حس کسی را دارم که در انتظار معشوقه اش است. منتظرم تا معشوقه ام نهایت زیباییش را در بزم پاییز به من نمایان کند.زمان می گذرد و مادر به حضور در کنارم در غربت رضایت می دهد. حضورش را با آغوش باز می پذیرم. تجربه زندگی روزمره با مادر آرزویی ست که بعد از ازدواج میسر نشده است و هر چند کوتاه ولی دلپذیر است. عصر شنبه پاییزی ست و روی تخت خوابیده ام و مادر روی مبل داخل سالن، روبروی تلویزیون خوابش برده است. از خواب که بیدار شدم، هنوز حس قدم زدن در خواب با پدر و مادر در کوچه پس کوچه های تاشکند جلو چشمم بود. به خاطر دارم که حس موقت بودن حضور پدر پررنگ بود ولی مادر انگار قرار بود پیش من بماند. از خواب بیدار که شدم و دنیای واقعی را که به یاد آوردم، اشکها قطره قطره سرازیر شدند و دلتنگی دلم را فشرد. به نبودن مادر در کنارم که فکر می کنم دلم جمع میشود و تبدیل به حفره ای می شود. همین حس به هنگام حضور همسر هم تکرار شده بود. مثل مسافرخانه ای شده ام که هر بار کسی در درونم ساکن می شود و وقتی کاملن به او عادت می کنم زمان رفتنش فرا می رسد. از تنهایی خودم خاطرم مکدر می شود و با خودم می اندیشم که تا کی توان ادامه دادن داری؟هر روز حوالی ظهر، ساعت یک، به همراه سایر همکاران از دفتر کار بیرون می زنم تا تنم را به آفتاب ظهرگاهی برسانم. او را می بینم که روی نیمکت زیر آفتاب نشسته است و هدفون در گوشش است. به سمتش می روم و در کنارش روی نیمکت می نشینم تا گپی بزنیم ولی بی حرف هدفون دوم را به سمتم دراز می کند و تاکید می کند که هدفون تمیز است و در سکوت کنار هم می نشینیم. هدفون را به گوشم که می گذارم، آهنگ کلاسیک با تک نوازی هارمونیکا در سرم می ریزد. به پشتی نیمکت تکیه می دهم و به ناتوانی کلمات در این لحظه فکر می کنم و در سکوت به رفت و آمد همکاران در زیر آفتاب چشم می دوزم. احساس می کنم به تماشای فیلمی کوتاه دعوت شده ام با موسیقی متنی که در سرم پخش می شود.* عنوان متن برگرفته از &quot; غزل عطار &quot;منم و گوشه‌ای و سودایی / تن من جایی و دلم جاییهر زمانم به عالمی میلی / هر دمم سوی شیوه‌ای راییمانده در انقلاب چون گردون / گاه شیبی و گاه بالاییساکن گوشهٔ جهان ز جهان / همچو من نیست هیچ تنهاییای عجب گرچه مانده‌ام تنها / مانده‌ام در میان غوغاییرهزن من بسی شدند که من / راه گم کرده‌ام به صحراییکارم اکنون ز دست من بگذشت / که در افتاده‌ام به دریایینیست غرقه شدن درین دریا / کار هر نازکی و رعناییمن سرگشته عمر خام طمع / می‌پزم بر کناره سوداییمانده امروز با دلی پر خون / منتظر بر امید فرداییالغیاث الغیاث زانکه ندید / کس چو عطار هیچ شیدایی</description>
                <category>Tarlan</category>
                <author>Tarlan</author>
                <pubDate>Thu, 28 Sep 2023 07:45:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنده باد اميد *</title>
                <link>https://virgool.io/@Tarlan/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D9%8A%D8%AF-ifsse8dir97q</link>
                <description>وسط استخر در قسمت کم عمق و خلوت، خودم را سپرده ام به نوازش آب ساکن. به پشت روی سطح آب دراز به دراز افتاده ام و تصور ورود به قسمت عمیق نفسم را تنگ می کند. همین قسمت کم عمق که پایم را محکم روی خودش نگه می دارد، کافی ست تا هوش و حواسم سر جایش قرار بگیرد. در عالم واقع به قسمت عمیق وارد نمی شوم ولی ذهنم عمیق تر از همیشه وارد گفتگوی ذهنی با خودم می شود. گفتگوهایی تک نفره که روز به روز بیشتر می شوند...تنها شده ام و در آستانه 45 سالگی بیش از همیشه احساس تنهایی می کنم. سرمایه انسانی دوستی هایم را از دست داده ام. دوستان جانی که تمایل به گفتگو داشته ام یکی یکی از ایران رفته اند و من تمایلی به ایجاد دوستی های جدید ندارم چون برای ایجاد دوستی های جدید، اعتماد به ادامه رابطه، یکی از پیش فرض های من است. به دلیل نرخ مهاجرت بالایی که در ایرانیهای باقیمانده در ایران و خصوصن محل کار خودم وجود دارد، تقریبن تمامی کسانی که در ذهنم کاندیدای دوستی می شوند، در نهایت از ایران می روند و من مطمئن تر از همیشه به روال صمیمی نشدنم با آشنایان و همکاران ادامه می دهم.حس تنهایی گلویم را فشار می دهد. کسی را ندارم تا حرفهای ناگفته و نانوشته ام را به اشتراک بگذارم. میانه ای با شبکه های اجتماعی ندارم و اگر داشتم هم در شرایط حساس کنونی، شبکه های اجتماعی فضایی برای به اشتراک گذاری احوال و اقوال نیست.شبکه های اجتماعی هم پلتفرم مناسبی برای ادامه دوستی ها نیست. وقتی به حس و حالم و عمق ارتباطم با دوستان صمیمی خارج از کشور فکر می کنم، ارتباط و عمق زیادی وجود دارد، ولی این ارتباط، حس و حال روزمره اش را از دست داده است. رابطه با دوستان صمیمی ام مثل یک شخصیت آلزایمری ست. خاطرات دور را به خاطر می آورد و در لحظه گم می شود. من در اشتراک لحظه هایم با دوستانم گم شده ام. همه ی ارتباط ما یادآوری خاطرات گذشته است. زمان حالی با هم نمیسازیم یا اگر می سازیم، کمتر از مقداری ست که مرا اقناع کند.وضعیت دوستان در داخل ایران هم بهتر از دوستان خارج از کشور نیست. تقریبن همه چیز به ارتباطات گذشته خلاصه می شود و در ملاقات های گاه و بیگاهی که پیش می آید، مرور خاطرات گذشته است. حالی ساخته نمی شود. سفری یا فعالیتی که عمق ارتباط را بیشتر کند، انجام نمی شود. همه به صورت ناظر لخت در زندگی های خود گم شده اند و رشته دوستی در این میان رها شده.سالهای سال، یکی از محکمترین دلایلی که در ایران نگهم می داشت، حلقه دوستانم بود. حلقه ای گسترده و خوش آب و رنگ که شامل هر طیفی می شد و روزهای سخت سال را می شد با آنها سپری کرد. حالا نه تعداد دوستان باقی مانده قابل شمارشند و نه باقی مانده ها، حوصله ی معاشرت دارند.حس تنهایی گلویم را همچنان فشار می دهد. هر فعالیتی را تنهایی یا به همراه همسر یا به دفعات محدودی با دوستان باقی مانده انجام می دهم. هر چند همچنان جزو معدود زوج هایی هستیم که همچنان با هم صحبت می کنیم ولی خودم بهتر از هر کسی می دانم که ما دیگر در مورد بعضی مسائلی که اتفاقن در موردشان نیاز به صحبت دارم، کلامی نمی گوییم. به تفاهم نامه ی سکوتی در بعضی مسائل رسیده ایم که زندگی در کنار هم را امکان پذیر می کند.وقتی برای اولین بار، از دنیا رفتن پدر را تجربه کردم، اتفاق عجیبی بود. انگار یکی از طنابهای اصلی که مرا به دنیا متصل کرده بودند، بریده شد. بعد تکرار شد... فوت عمو، خاله و دایی و ... فوت هر کدام شاید طناب اصلی نبودند ولی طنابهای نازکی بودند که مرا به دنیا متصل می کردند. بزرگ تر که شدم و فوت عزیزان را تجربه کردم، دنیایم خلوت تر شد و اتصالم به دنیا ضعیف تر. همین بلا را مهاجرت بر سر اتصالم به کشورم آورد. با مهاجرت اطرافیانم، بخشی از لذت زیستن در این کشور را از دست دادم و در سرزمین خودم تنهاتر شدم...حس کندن و رفتن در این سال ها را این قدر پر رنگ و عمیق در وجودم حس نکرده بودم. حس بیهوده ماندن. حس تکیه زدن به حضور دوستانی که عملن رنگی در روزمرگی زندگیت ندارند و بودن و نبودنشان هر چند متفاوت است ولی اثرش بسیار کم رنگ تر از گذشته شده است. با خودم تکرار می کنم که اگر قرار است در این سن چنین تنهایی عظیمی را تجربه کنم، چرا تنهاییم را با خودم به خارج از کشور نبرم تا بخشی از آرزوهایی که زمانی داشته ام را عملی نسازم؟با خودم شعر زیر را آرام آرام مزه مزه می کنم و از استخر بیرون می زنم تا تنم را به دست شفابخش ماسور مجموعه بسپارم...&quot; چراغ ها، چشم ها، كلماتباران و كرانه را از من گرفته اند،همه چيزهمه چيز را ازمن گرفته اند،حتا نوميدي را ...پس زنده باد اميد!&quot;* عنوان متن برگرفته از شعری از &quot; سيد علي صالحي &quot;در ازدحام اين همه ظلمت بي عصا/چراغ راهم را از من گرفته اند/اما من/ديوار به ديوار/از لمس معطر ماه/به سايه روشن خانه باز خواهم گشت./پس زنده باد اميد!در تكلم كورباش كلمات/چشم هاي خسته ي مرا از من گرفته اند/اما من/اشاره به اشاره/از حيرت بي باور شب/به تشخيص روشن روز خواهم رسيد./پس زنده باد اميد!در تحمل بي تاب تشنگي/ميل به طعم باران را از من گرفته اند/اما من/شبنم به شبنم/از دعاي عجيب آب/به كشف بي پايان دريا رسيده ام./پس زنده باد اميد!در چه كنم هاي بي رفتن سفر/صبوري سندباد را از من گرفته اند/اما من/گرداب به گرداب/از شوق رسيدن به كرانه ي موعود/توفان هاي هزارهيولا را طي خواهم كرد./پس زنده باد اميد!چراغ ها، چشم ها، كلمات/باران و كرانه را از من گرفته اند،/همه چيز/همه چيز را ازمن گرفته اند،/حتا نوميدي را .../پس زنده باد اميد!</description>
                <category>Tarlan</category>
                <author>Tarlan</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jan 2023 16:52:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازنده</title>
                <link>https://virgool.io/@Tarlan/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-oo7ebpouxzjp</link>
                <description>با صدای آلارم موبایل که از سالن به گوش می‌رسد از خواب بیدار می‌شوم. خواب و بیدار هستم ولی صدای زنگ موبایل مجبورم می‌کند تا به سالن بروم و ساکتش کنم. با اینکه دیشب دیر وقت به خواب رفته‌ام ولی در کمال تعجب هوشیارم. به خودم فرصت فکر کردن نمی‌دهم. لباس می‌پوشم و از خانه بیرون می‌زنم. باید خودم را به پارک برسانم. دویدن تنها راه آرام کردن درونم است. صداهای درونی خاموش نمی‌شوند ولی دویدن از هیجاناتم می‌کاهد. تا بوده همین طور بوده. وقتی خیلی خوشحالم یا خیلی غمگینم یا خیلی مضطرب، دویدن آرامم می‌کند. آماده‌ام می‌کند تا ادامه دهم... حتی اگر ادامه دادن غیرممکن‌ترین کار دنیا باشد.از پارک که به خانه می رسم، نوبت حمام رفتن می‌رسد. تمیزی و شادابی بعد از دوش گرفتن هم یکی از راه‌های ادامه دادن است. مرتب بودن خانه هم. پس دست به کار می‌شوم. دوش می‌گیرم. موهایم را که در این سالها به این بلندی نبوده، سشوار می‌کنم و به سراغ بی‌نظمی سالن می‌روم. بعد نوبت ظرف‌های نشسته‌ی درون سینک ظرفشویی می‌رسد. با هر نظم دادنی ذهنم آرامتر می‌شود و دردی که در درونم احساس می‌کنم آرام‌تر.زندگی کردن همیشه هم اینقدر سخت نیست. وقتی حال دلت خوب باشد و مواظبش باشی، سخت ترین شرایط هم قابل تحمل می‌شود ولی امان از حالِ خرابِ دل... بهشت را هم تبدیل به جهنم می‌کند. به سراغ صفحه‌ها می‌روم. باید صدای ذهنم را خاموش کنم. صدای موسیقی باعث می‌شود تا صدای درونم را نشنوم. ولی از بختِ بد امی واین هاوس را انتخاب می‌کنم. به آهنگ زیر که می‌رسد وا می‌روم:For you I was the flame Love is a losing game Five storey fire as you came Love is losing gameOne I wished, I never played Oh, what a mess we made And now the final frame Love is a losing gamePlayed out by the band Love is a losing hand More than I could stand Love is a losing handلعنتی! لغاتی که نباید را می‌شنوم. بازنده ... لغتی که شاید باید باورش می‌کردم و این مدت پشت گوشم انداخته بودم تا حال دلم خراب‌تر نشود. این مدت دست به عصا راه رفته‌ام. جملات خوب و تعبیرهای خوب را پیش خودم تکرار کرده‌ام تا دلم را گول بزنم ولی حالا از صدای خواننده کلماتی را که نباید می‌شنیدم.بازنده بودن را می‌شناسم. وقتی زنده‌ای و محکومی به زندگی، باید بازی کردن را یاد بگیری. وقتی بازی می‌کنی، دو راه بیشتر نداری: یا برنده می‌شوی یا بازنده. از وقتی خردسالیم و با همسن و سالانمان بازی می‌کنیم یادش می‌گیریم. بزرگتر که می‌شویم بازی هایمان بزرگ تر می‌شود و برد و باخت‌هایمان پر رنگ‌تر. من اهل بازیم ولی مثل همه‌ی آدم‌ها عاشق برنده‌شدن. باخت‌ها خرابم می‌کنند ولی یاد گرفته‌ام که از آنها عبور کنم تا خللی در بازی‌ها و بردهای آینده‌ام به وجود نیاید. هر چه بازی سخت‌تر، بردهایش لذت بخش‌تر و باخت‌هایش عمیق‌تر. باید آماده بود...این‌بار بازی را باخته‌ام و خودم خوب می‌دانم. فقط نمی‌توانم قبولش کنم. مدت‌هاست که خودم را توجیه می‌کنم. اولین مرحله‌ی رهایی و نجات از نتایج باخت، پذیرش آن است. از اینکه بازی را شروع کرده‌ام ناراحت نیستم ولی نمی‌توانم نتیجه‌اش را بپذیرم. تا بازی نکنی، خودت را نمی‌شناسی اما ناکامی تلخ است و دلسرد کننده. باختن حس سردی دارد و دلم را به تکه یخی بدل کرده که نمی‌دانم چگونه گرمش کنم. گاهی به انتقام می‌اندیشم ولی می‌دانم که این قاعده‌ی بازی منصفانه نیست.</description>
                <category>Tarlan</category>
                <author>Tarlan</author>
                <pubDate>Mon, 08 Feb 2021 15:44:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادر قران مي خواند *</title>
                <link>https://virgool.io/@Tarlan/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%8A-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-emex7nrlbpjr</link>
                <description>سفره ناهار را كه مي‌چينم، مادر را صدا مي‌زنم تا به سر ميز بيايد. آرام و بي صدا، چسبيده به واكر از راه مي‌رسد و درحالي‌كه واكرش را گوشه‌اي پارك مي‌كند،‌ برايم به زبان تركي دعا مي خواند: &quot;آلله جانيوا بلا ورمسين بالا&quot;(۱). مي‌گويم كاري نكرده‌ام كه... جواب مي‌دهد كه خسته شدي، ببخشيد!شنيدن جمله‌هاي دعايي به زبان آذری را دوست دارم. عاشق شنيدن‌شان از زبان مادر و فاميل هستم. هر وقت براي مادربزرگ آب مي‌آوردم،‌ دعا می‌کرد: &quot;عمرون سو گيبي اوزون اولسون بالا&quot;(۲). دوست نداشتم كه عمرم مثل آب دراز باشد ولي دعا كردنش را دوست داشتم.من زودتر از اينبرگ‌هاي پاييزيبه خانه مي‌رسمبرگ‌ها نيستندمرگ‌ها نيستنددر حياط خانهمادرم ايستاده استقرآن را دوباره مي‌خوانددو هفته‌اي از شكستن كمر مادر مي‌گذرد. از وقتي كه به ياد دارم مادر مريض بوده است. زندگي مادر با مريضي و درد آشناست و گلايه‌اي ندارد ولي شكستن مهره كمرش، دلم را شكسته‌است. وقتي همسر در راه بازگشت از  مراسم ختم مادربزرگش،‌ خبر زمين خوردن مادر را داد،‌ هول نكردم. من به اخبار بد عادت دارم. من اهل هول كردن نيستم. من به حال گيري‌هاي خدا عادت دارم. هميشه منتظر خبر بد هستم و وقتي اتفاقات خوب مي‌افتند،‌ قدردان خدا مي‌شوم كه ساعتي حالم را نگرفته‌است. ساعت را نگاه كردم و زنگ زدم. تنها بود. مي‌توانستم تجسمش كنم كه روي تخت دراز كشيده و تلفن بي‌سيم كنار تختش است. با ناله گوشي را برداشت. متوجه شدم كه قرص آرام بخش خورده و حواس درستي ندارد. معمولن حواسش جمع تر از آن است كه من را پشت تلفن نگران كند ولي اين‌بار فرق داشت. با ناله جواب‌هايم را داد. با شنيدن ناله‌هايش گريه‌ام را خوردم. قطره‌هاي اشك از چشم‌هايم سرازير شد. بعد از بيماري پدر،‌ طاقت درد كشيدن كسي را ندارم. دلم را آشفته مي‌كند. دردم مي‌گيرد. از همسر خواستم كه مرا به خانه مادر برساند تا شب را پيشش بمانم.مادرم از كنار حوضعبور مي‌كنددر دستان لباس‌هاي سفيدداردسبزي‌ها رااز باغچه چيده استنام ريحان رافراموش كرده‌استحالا بيش از دو ماه از شكستن كمر مادر مي‌گذرد. سر كار نشسته‌ام ولي دلم در خانه است. دلم مي‌خواهد خودم را به تخت خانه برسانم و هر چه سريع تر خودم را به عالم خواب بسپارم تا شايد اين آسمان تيره و لبريز از ذرات معلق را لحظه‌اي فراموش كنم. اين پا و آن پا مي‌كنم و خودم را با مدارك فروشنده سرگرم مي‌كنم ولي ... لحظه‌اي به ساعت نگاه مي‌كنم و لعنتي به مرخصي‌هاي نداشته‌ام مي‌فرستم و از پشت ميز بلند مي‌شوم. رييس با صداي متعجب نجوا مي‌كند كه كجا؟!!!! جواب می‌دهم كه طاقتم طاق شده،‌ بايد بروم. مي‌خندد و من با لبخند محزون جوابش را مي‌دهم. برنامه‌ها را يكي يكي مي‌بندم و كامپيوتر را خاموش كرده و نكرده به راه مي‌افتم. به خانه كه مي‌رسم اول تكليف شام شب منزل مادر را روشن مي‌كنم. اگر قرار بود براي خودم كاري كنم،‌ قطعن رختخواب را انتخاب مي‌كردم و تكليف شام را به بيداري موكول مي‌كردم ولي مسئله، مسئله‌ی مادر است و اصلن در مورد اين قضيه با خودم شوخي ندارم. لباس‌هايم را كنده و نكنده، پاي گاز مي‌ايستم و خورشت قيمه‌ي گياهي را بار مي‌گزارم. مي‌دانم كه مادر از خوردن خورشت‌هاي گياهي بيش از هر چيزي خوشحال مي‌شود. زير خورشت را متعادل مي‌كنم و در حاليكه بقيه‌ي لباس‌هايم را مي‌كنم، به زير پتوي گرم تختخواب و تاريكي اتاق خواب پناه مي‌برم. دلم تازه در حال گرم شدن است. چشم‌هايم را مي‌بندم و خواب هجوم مي‌آورد.وقتي بلند مي‌شوم،‌ هوا كاملن تاريك شده و در خانه تنها هستم. اين حس بيدار شدن در تاريكي و تنهايي،‌ بدترين حسي‌ست كه هر وقت تجربه مي‌كنم،‌ حس و حالم به گوه كشيده مي‌شود. تاريكي كار خودش را مي‌كند و حال گوه سرگرداني را دارم كه بايد بلند شود و به خورشت سر بزند و خودش را براي رفتن به منزل مادر آماده كند.در حال كشاندن خودم به اين ور و آن ور هستم كه همسر از راه مي‌رسد. به محض ورود، بويِ حالِ گوهم به مشامش وارد مي‌شود و هشيارتر مي‌شود تا كاري نكند كه وضعيت دشوارتر شود. مي پرسد كه چرا بي‌حالم؟ جوابي برايش ندارم. &quot;بي‌حالم ديگر&quot; و در خودم ادامه می‌دهم که بر اساس چه حكمي هميشه بايد سرخوش باشم؟ هميشه بايد پرانرژي باشم؟ هميشه بايد برطرف كننده حال بد همه باشم؟ حالا گوه به جاي خون در رگ‌هايم جاري‌ست و حوصله ندارم. دوباره لباس بر تن مي‌كنم و قابلمه غذا را برمي‌دارم و به همراه همسر به خانه مادر مي‌رويم. درطول مسیر حرف زیادی نمي‌زنيم. همسر، عمده اتفاقات روزش را برايم گزارش مي‌كند و من با بي‌حالي مي‌شنوم. مي‌دانم كه تا نيم ساعت ديگر به محض ورود به منزل مادر بايد خودم را جمع و جور كنم.&quot;نجات دهنده اي نيست...&quot;وارد منزل مادر كه مي‌شوم وضعيت بدتر مي‌شود. با ديدن مادر كه روي تخت، طاق باز است حالم بدتر مي‌شود. چند وقت ديگر بايد او را به اين وضعيت ببينم... خسته شده‌ام و طاقتم طاق... چرا خدا دست از سر ما برنمي دارد... چرا نمي گذارد زندگيمان را بكنيم... چرا دائمن مداخله مي‌كند و كلافه‌مان مي‌كند...به آشپزخانه مي‌روم و قابلمه خورشت را روي گاز مي‌گذارم. برنج خيس مي‌كنم و وسايل سالاد را آماده مي‌كنم. هر كاري غير از ديدن مادر روي تخت... با کمک واکر به سالن مي‌آيد و مثل هميشه از اينكه مرا به زحمت انداخته عذرخواهي مي‌كند: &quot;بالا نينيم نينيم دميسين اينشالله&quot;(۳) زمزمه مي‌كنم كه كه كاري نمي‌كنم كه...مي‌پرسم كه به حمام نمي‌روي؟ جواب مي‌دهد كه چرا. حمام را آماده مي‌كنم و حوله‌اش را آويزان مي‌كنم. اجازه نمي‌دهد كه حمامش كنم. از روز اول نگذاشته. دليلش را نمي‌دانم ولي راحتش مي‌گذارم. دو سه باري سر مي‌زنم تا از حمام بيرون بیايد. صندليش را مي‌آورم تا بنشيند و لباس‌هايش را به تنش می‌كنم. قبل از پوشاندن لباس‌ها،‌ پشتش را روغن مالي مي‌كنم. پشت مادرم شبيه نقاشي‌های روي سقف كليساها‌ست؛ شبيه فرشته‌ها... فقط بال ندارد. تصوير كمر مادرم را دوست دارم، فقط ناتوانيش در پوشيدن لباس زيرش، هر بار دلم را مي‌شكند. مادر تنهاست و تنها كسي كه اجازه دارد پشت لختش را فقط به منظور روغن ماليدن لمس كند من هستم... دلم مي‌گيرد و بغض به گلويم هجوم مي‌آورد. از اينكه بعد از اين چند سال هنوز هم وقتي به نبود پدر فكر مي‌كنم، از غيب شدنش در زندگي‌مان بغضم مي‌گيرد و اشك از گوشه‌ي چشمم روان مي‌شود، تعجب مي‌كنم. چرا مردن آدمها عادي نمي‌شود؟ چرا باور نمي‌كنيم كه رفته‌اند و ديگر قرار نيست به دنياي ما برگردند؟ چرا مردن آدم‌ها روز به روز عجيب‌تر مي‌شود. سال‌هاي اولِ نبود آدم‌ها جور ديگري‌ست ولي وقتي مشمول گذشت زمان مي‌شوند،‌ غم نبودنشان كم رنگ نمي‌شود، عجيب‌تر مي‌شود. من حسي را كه نسبت به مرگ پدر داشتم با مرگ كسي تجربه نكرده‌ام، نه با مرگ مادربزرگ و پدربزرگ و نه با مرگ عمو و دايي... اين حس عجيب، تنها در مورد پدر است كه به سراغ من مي‌آید. اينكه وسط همه شلوغي زندگي، جلوي چشمت ظاهر مي‌شود و يه ياد مي‌آوري كه نيست و بغض، وحشيانه چنگ مي‌زند به گلويت و آنقدر فشار مي‌دهد تا بلخره اشكي از چشمانت بچكد و بعد ناباورانه از خودت سوال كني كه كجاست؟ چرا نيست؟ اين روزهايي كه مي گذرند او  چه كار مي‌كند و به چه كاري مشغول است؟ او كه شبانه روز در زندگي ما بود...‌ اصلن مال ما بود... حالا كجاست؟ ما در نبودش چطور زنده‌ايم و نفس مي‌كشيم؟ هيچ كدام از اين افكار واقعيت را عوض نمي‌كند و نبود او به طرز وقيحي توي ذوق مي‌زند...مادرم به خانه مي آيدديگرنه سخن از ريحاننه جوانينه مرگپس دليل زنده ماندن چيست؟ مادر؟نمي‌دانممادر مي‌داندآخر شب شده. وقت رفتن از منزل مادر رسيده. گونه‌هاي نرمش را مي‌بوسم. مي‌پرسم كه كاري نداري كه انجام بدهم؟ مي‌گويد &quot;يوخ بالا، اوزونن مواظب اول&quot;(۴).پايم را به حياط كه مي‌گذارم،‌ باران اسيدي شروع شده و خبري از هواي لبريز از ذرات معلق نيست. دلم از سردي و رطوبت هوايي كه به صورتم مي‌خورد، شاد مي‌شود . دلم كم كمك مثل اين هواي لعنتي باز مي‌شود و غبارهاي تيره شسته مي‌شوند.* عنوان متن برگرفته از شعری از &quot; احمدرضا احمدي &quot;من زودتر از اين/برگ هاي پاييزي/به خانه مي رسم/برگ ها نيستند/مرگ ها نيستند/در حياط خانه/مادرم ايستاده است/قرآن را دوباره مي خواند/صبح هم خوانده بود/چادر سفيد دارد/گرانبها است/معلوم را يافته است/ديگر چادر سياه ندارد/به گمان ابر نزديك شده است/خورشيد را مي بيند/مهتاب را مي بيند/چادر سفيد در خانه است/روزهاي قديم است/مادرم از كنار حوض/عبور مي كند/در دستان لباس هاي سفيد/دارد/سبزي ها را/از باغچه چيده است/نام ريحان را/فراموش كرده است/از ما مي پرسد/ما سكوت مي كنيم/ما بي رحم/ما صدمه پذير/مي گوييم:/ما را نياز به نام ريحان نيست./او ديگر طاقت خانه را ندارد/دستان به سوي آسمان/گيسوان رها در ريحان/آشفتگي – باشد/ما صبر داريم/مادرم به خانه مي آيد/ديگر/نه سخن از ريحان/نه جواني/نه مرگ/پس دليل زنده ماندن چيست؟ مادر؟/نمي دانم/مادر مي داند/در خانه مي ماند/ما مرده ايم/مادر زنده است. &quot;احمدرضا احمدي &quot;(۱) تنت سلامت باشه عزيزم(۲) عمرت مثل آب طولانی باشه عزیزم (پیر بشی عزیزم)(۳) هيچوقت كاسه چكنم چكنم دستت نگيري عزيزم(۴) نه عزيزم، مراقبت خودت باش</description>
                <category>Tarlan</category>
                <author>Tarlan</author>
                <pubDate>Tue, 22 Dec 2020 22:55:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لایک داری رفیق</title>
                <link>https://virgool.io/@Tarlan/%D9%84%D8%A7%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-xwmhw2ndj4r0</link>
                <description>&quot;لایک داری رفیق&quot; یعنی چی بچه ها؟من و برادرانم، آراز و سهند، به سمت مادر برمی‌گردیم. با خنده می‌پرسم چی؟ مادر تکرار می‌کند &quot;لایک داری رفیق&quot; یعنی چی؟ و صفحه موبایلش را به سمتم دراز میکند تا استیکری که یکی از دوستانش در واتس آپ فرستاده را نشانم دهد. ادامه می‌دهد &quot;یکی از دوستام فرستاده. باید بدونم معنیش چیه که اشتباهی برای کسی نفرستم&quot;.آراز توضیح می‌دهد که یعنی &quot;کارت درسته&quot;.مادر با گیجی دوباره می‌پرسد یعنی چی؟ سهند در جوابش می‌گوید یعنی &quot;دمت گرم&quot;.من خنده‌ام را نمی‌توانم جمع کنم تا جوابش را بدهم. آراز در حالی‌که عینک پیر چشمیش نوک دماغش است، سرش را از گوشیش بلند می‌کند و با جدیت دوباره توضیح می‌دهد که یعنی &quot;تو را تایید می‌کنم&quot;.مادر آهانی می‌گوید و سرش را در گوشی موبایلش فرو می‌کند و به خواندن پیام های دوستانش در واتس آپ و تلگرام ادامه می‌دهد.اولین بار که مادرم گوشی موبایل به دست جلو خاله &quot;رخساره&quot; نشسته بود، خاله گرفتگی چهره‌اش را از ما پنهان نکرد. وقتی من و مادر را سرگرم در گوشی‌های‌مان دید با غیظ به من و مادر گفت: گوشی‌های موبایل باعث انزوای سالمندان فامیل می‌شود، چون بقیه سرگرم موبایل‌های‌شان می‌شوند و کسی علاقه‌ای به گفتگو با فرد سالمند ندارد و این یعنی انزوا و به تبع آن فرد سالمند دچار آلزایمر می‌شود. با خنده سرم را از موبایل بیرون ‌آوردم و نگاه مشکوکی به او ‌انداختم. می‌دانستم که اشاره به سالمند شخص خودش است. به ترکی گفتم: خالا جان بیرین دَ سن آل! * با حرصی که از گوشی‌های موبایل‌مان داشت جواب داد که همین گوشی معمولی جهت ارتباط با عزیزانم کافی‌ست و نیازی به هزینه اضافی ندارم. از غیظش که تلاشی در پنهان کردنش نداشت خنده ام گرفت و دهان گشادم به خنده باز شد. دلم برای معصومیتش، صداقتش و احساس تنهاییش در حضور ما، گرفت و موبایلم را کناری گذاشتم تا دم به دمش بدهم و برایم صحبت کند. مگر نه اینکه ۶۳۰ کیلومتر از تهران به تبریز آمده بودم تا از وجود خاله‌ام لذت ببرم؟گوشی موبایل جدیدی تهیه کرده‌ام و گوشی قدیمیم را که هنوز کیفیتش از گوشی قدیمی مادر بهتر است به او می‌دهم تا بهانه‌ای برای رد تماس تصویری نداشته باشد. گوشی خودش قدیمی است و به دلیل حجم پایین حافظه، موقع تماس تصویری هنگ می‌کند. مادر به خاطر کندی و هنگی گوشیش، علاقه ای به تماس تصویری ندارد.آراز گوشی قدیمی مرا پاک‌سازی می‌کند و برنامه‌های مورد استفاده مادر را نصب می‌کند و گوشی را به دستش می‌دهد. تا شروع به آموزش می‌کند، مادر اعلام می‌کند که الان تمرکز لازم برای یادگیری را ندارد و تمام. گوشی را روی شکمش می‌گذارد و دستهایش را روی گوشی و شکمش صلیب می‌کند. از دیدن این  تصویر از خنده پاره می‌شوم. می‌گویم مادر جان کارایی این گوشی جدید سامسونگ با گوشی HTC خودت فرقی ندارد. بازش کن و نگاهی به صفحه‌اش بینداز.مادر گوشی را بالا و پایین می‌کند و قفل بازشونده گوشی را پیدا نمی‌کند. عصبی می‌شود و می‌گوید من اصلن بلد نیستم روشنش کنم. آراز به دادش می‌رسد و دکمه باز کننده قفل را نشانش می‌دهد. صفحه که روشن می‌شود، با اعتراض می‌گوید برنامه‌های من که اینجا نیست؟! به واتساپ اشاره می‌کنم و می‌گویم، این واتساپ است دیگر. نگاهی متعجب به صفحه می‌کند و می‌گوید نه! واتساپ من رو اون گوشی این شکلی نبود. دوباره از خنده روده‌بر می‌شوم. با مقاومتی که در آن لحظه برای یادگیری می‌کند، قیافه‌اش مضحک‌تر می‌شود. می‌شناسمش. ترس از یادگیریِ چیزهایِ جدید در ملأ عام آنقدر برایش بزرگ است که همیشه نیاز به فضایی خصوصی‌‌تر دارد. من هم در مقابلش مقاومت می‌کنم و می‌گویم مادر جان، آیکون واتساپ در همه گوشی‌ها یکسان است. با تعجب نگاهم می‌کند و می‌گوید دودان؟** می‌خندم و تایید می‌کنم و می‌گویم تو فقط آیکون واتساپ را لمس کن تا داخلش را ببینی. وقتی وارد برنامه می‌شود و مطمین می‌شود که خودش است، دست از مقاومت می‌کشد و سرش گرم گوشی جدید می شود.لذت چت تصویری با خاله رخساره هم فراتر از حد تصورم بود. خاله جان بعد از همه گیری ویروس کرونا با گوشی همراه مدرن آشتی کرد. وقتی برای اولین بار با گوشی خودش کال تصویری کرد و تصویر چهره پیرش را از فاصله ۶۳۰ کیلومتری در تهران مشاهده کردم دنیا را به من دادند. قدردان کرونا، هر روز کال تصویری می‌کردم تا خاله مجبور شود بیشتر از گوشی موبایلش استفاده کند و امکانات گوشی از یادش نرود. روزهایی که جواب نمی‌داد، تلفن می‌زدم و می‌گفتم چرا تماسم را پاسخ نمی‌دهی؟ می‌گفت: باشارامادیم، سنین عهسین گلمیرده***. می گفتم اشکالی ندارد، دخترها که به خانه‌ات آمدند، دوباره یاد بگیر و با من تماس بگیر.لذت چت تصویری در خاله رخساره خلاصه نشد. وقتی خاله کوچیکه هم به جمع ما پیوست، در پوست خودم نمی‌گنجیدم. وقتی برای اولین بار در دوران کرونا به صورت همزمان با خاله رخساره و مادر و خاله کوچیکه چت تصویری می‌کردم و یا گاهی دخترخاله‌هایم را اضافه می‌کردم، تعجب خاله هایم از امکانات گوشی همراه غیر قابل توصیف بود. خاله رخساره با اشتیاق عجیبی از افراد فامیل حرف می‌زد و می‌گفت که فردا فلانی را به چت تصویری دعوت کن و من همان می‌کردم که او می‌خواست.به این ترتیب غیظ خاله رخساره به عشقی عجیب به گوشی همراه تبدیل شد. دفعه آخری که به تبریز رفته بودم، از طرز رفتارش با گوشیش غرق تعجب و لذت شدم. برای موبایلش قاب محافظ گرفته بود و برایش کیفی بافته بود حسد برانگیز. وقتی کیف موبایلش را دیدم، گفتم خاله جان چه کیف قشنگی بافته‌ای؟ گفت مال تو، یکی دیگه برای خودم می‌بافم. من تعارف کردم و در دلم امیدوار بودم که اصرار کند که کیفش را بردارم و همان شد که می‌خواستم. همان روز به خاله رخساره آموزش گذاشتن پیغام صوتی در واتس آپ را دادم. از ذوقی که خاص خودش است، برای همه کسانی که در واتس آپ داشت، پیام صوتی گذاشت، حتی برای من که کنارش نشسته بودم. از ذوقش چنان به خنده افتاده بودم که دلم می‌خواست بغلش کنم ولی به خاطر کرونا رعایت کردم.آخر شب پرسید که امکان دارد گوشی او هم مثل گوش های ما به اسپیکر منزل وصل شود؟ همسرم گوشیش را گرفت و با بلوتوث به اسپیکر منزل وصلش کرد و آهنگ «علی بالا» در فضای خانه پیچید:یاریما دمیشم منه ساز آلسیناونو چالیم دردی غمیم آزالسینمگر من اولمیشم یاریم گوجالسینعلی بالا باشماخلارین یاغلارامعلی بالا گدیرسن تز قائیت گلسنه قوربان دستمال آلیب آغلارام****نگاه خاله جان با شنیدن صدای آهنگ مورد علاقه اش از گوشی خودش در فضای خانه، پر از عشق شد و به سمتم چرخید و سرش را با آهنگ شروع به تکان دادن کرد... خاله رخساره هنوز هم در سن ۷۵ سالگی بزرگترین عاشق دنیاست؛ عشق در جان خاله جانم خانه دارد.* یکی هم تو بگیر!** واقعن؟*** نتونستم، تصویرت نیومد.**** آهنگ آذری «علی بالا»</description>
                <category>Tarlan</category>
                <author>Tarlan</author>
                <pubDate>Sun, 13 Dec 2020 23:38:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب و خواب و خواب  *</title>
                <link>https://virgool.io/@Tarlan/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-ek8e8frl9ljb</link>
                <description>نیمه شب است. از شدت درد از خواب بیدار می‌شوم. درد کمرم را بلعیده. تاثیر مسکن قبلی تمام شده. از جایم بلند می‌شوم و دولا دولا به آشپزخانه می‌رسم. قرص را از روی میز برمی‌دارم و به دهان می‌گذارم به امید اینکه تاثیر کند. با خودم فکر می‌کنم که حسی عمیق تر از درد هم در زندگی وجود دارد؟پتوی نازکی برمی‌دارم و به سمت کاناپه می‌روم. دراز می‌کشم و منتظر تاثیر قرص می‌شوم. تا درد کم نشود خوابم نمی‌برد. درد مثل وزنه سنگینی به کمرم آویزان شده و من را با خودش به عمق افسردگی می‌کشاند. تاثیر قرص کم کم از راه می‌رسد و احساس سبکی به بدنم بر می‌گردد. وزنه سبک‌تر و سبک‌تر می‌شود. حس سبکی بستگی به قدرت مسکن دارد. گاهی که مسکن قوی استفاده می‌کنم، از فرط سبکی بیست سانتی از زمین فاصله می‌گیرم. این لحظه بهترین قسمت درد کشیدن است. با خودم تکرار می‌کنم که حسی عمیق‌تر از درد هم تجربه کرده‌ام؟به خودم پاسخ می‌دهم که: «خواستن»خواستن… زیاد خواستن… آنقدری که عملکرد مغزت مختل شود. حال و هوای زیادْ خواستن مثل حال و هوای درد نیست. عمیق هست ولی سنگین نیست. برعکس درد، سبک است. زیاد که بخواهی سبک می‌شوی و پر می‌زنی و این بهترین قسمت خواستن است. برعکس درد که همراه همیشگی من است، خواستن را زیاد تجربه نمی‌کنم ولی قدرش را خوب می‌دانم. عمرِ خواستن تا به دست آوردن آن خلاصه می‌شود. آن چیز یا آن کس… به دستش که می‌آوری سفر به پایان می‌رسد و تمامی هیجانات ته می‌کشند.ده سال زمان زیادی برای خواستن است. می‌خواهی و انتظار می‌کشی… همه نوع حسی را تجربه می‌کنی… غم، شادی،‌ انتظار، پرواز، شک… و بعد وقتی که به دستش می‌آوری، شروع می‌کند به رنگ باختن. حس و حالِ خاصِ خواستن هر روز کم رنگ و کم رنگ‌تر می‌شود. دست آخر یک روز که با خودت رو راست می‌شوی، می‌فهمی که تمام شده. همه‌ی حال و هوای شاد و رنگ های فانتزی، جایشان را به رنگ های کسالت‌بار می‌دهند. کاش حداقل ده سال طول می‌کشید تا کم رنگ شود. حتی به یک سال هم نمی‌کشد که رنگ می‌بازد. مثل پارچه‌ی کار کرده، رنگ و رو باخته و نخ نما می‌شود. تو می‌مانی و خودت و حس و حال خراب و رنگ باخته‌ات…هر چه درد کم رنگ‌تر می‌شود، چشمهایم سنگین تر می‌شوند. خواب غنیمتی‌ست برای فرار… فرارِ چند ساعته از واقعیت‌ها. خواب ابزاری‌ست برای دفاع… خواب فرصتی را فراهم میکند تا خودم را برای دنیای بیداری مسلح کنم و باز برای ساعت‌های بیداری معنایی برای ادامه دادن بیابم. خواستن، همان دستاویزی‌ست که ادامه دادن را راحت‌تر می‌کند. خواستن نبات است به وقت نوشیدن چای. برای من که تلخی‌های زندگی بیش از شیرینی‌هایش به چشمم می‌آیند، خواستن، قویترین حسی‌ست که زندگیِ سرشار از تلخی را کمی شیرین و رویایی می کند.* عنوان متن برگرفته از کتابی از &quot; احمدرضا احمدي &quot;</description>
                <category>Tarlan</category>
                <author>Tarlan</author>
                <pubDate>Fri, 23 Oct 2020 17:06:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیست...</title>
                <link>https://virgool.io/@Tarlan/%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-vcjqhwkgzd7f</link>
                <description>فکرش رو هم نمی‌کردم بمیره. یعنی فکر می‌کردم که همیشه زنده می‌مونه. همیشه هست... مثل نور، مثل صدا، مثل هوا... هست. مگه به ضرورت بود و نبودشون فکر می‌کنیم؟ مگه قراره که نباشن یه روزی؟مگه پدر و مادرا قراره بمیرن؟ مگه خواهر و برادرا می‌میرن؟ مگه قرار نیست همیشه باشن؟فکر نمی‌کردم بمیره...وقتی بعد از شنیدن صدای مضطربش پشت تلفن، خودم رو به آزمایشگاه رسوندم هنوز دست‌هاش می‌لرزیدند... نمی‌دونستم متاستاز چیه. فکر می‌کردم بازم شیمی درمانی می‌کنه و خوب میشه. ولی نشد. عوضش یه روز صبح مرد.بعضی تصویرها انگار تا آخر عمر قراره تو ذهنت بمونن. بعد عین یه خوره بیفتن به جونت. لرزش دست‌هاش هنوز یادمه. انگار که جلوم وایستاده و دستاش دارن می‌لرزن... و من که بلد نیستم با دست‌های لرزانش چیکار کنم... آخه هیچ‌وقت بهم یاد نداد وقتی دست‌هات می لرزن یکی باید دست‌هات رو تو دستش بگیره... یکی باید لرزش دست‌هات رو آروم کنه... بلد نبود انگار. یادش نداده بودن. خودش هم یاد نگرفت. تا آخرین ساعتی که از دنیا رفت یاد نگرفت که آدما باید همدیگه رو بغل کنن. باید یاد بگیرن که دستای همو بگیرن.خودش هم با دستای لرزانش زندگی می‌کرد. انگار هیچ‌وقت نیاز نداشت کسی دست‌هاش رو بگیره. انگار گرفتن دست‌هاش آرومش نمی کرد. بغل کردن آرومش نمی‌کرد. هیچ چیزی آرومش نمی کرد شاید. هیچوقت حرف نمی‌زد تا بفهمی که به چی فکر می‌کنه. وقتی روی تخت دراز می‌کشید و از درد استخوان‌هاش، در حالی‌که به سقف خیره شده‌بود، اشک‌هاش سرازیر می‌شد، نمی‌فهمیدی که به چی فکر می‌کنه.وقتی سرطان دونه دونه استخوان‌های ستون فقراتش رو قورت می‌داد، چیزی نمی‌گفت. شکایتی نداشت. فقط درد می‌کشید و تمامی خروجی دردها نه کلام که فقط اشک‌هایی بود که روی گونه‌هاش جاری می‌شد.حالا دقیقن چهار ساله که نیست. از یه روزی به بعد دیگه نبود. اینو وقتی دستهای سردش رو تو دستم گرفتم فهمیدم. فهمیدم که وقتی دستها سرد میشن یعنی تموم شده... یعنی رفته...حالا من موندم و تصویر اشک‌هاش. اشک‌هایی که هیچوقت تو سال‌هایی که با ما بود ندیده بودم.من موندم و تصویر انگشت‌های بلندش روی دیوار حموم وقتی سعی می‌کرد تعادلش رو به زور حفظ کنه.من موندم و زنگ صداش توی ذهنم که گاهی می‌شنومش و نمی‌دونم تا چن سال دیگه قراره تکرار بشه؟ یعنی میشه زنگ صدای کسی که رفته رو دیگه نشنوی؟</description>
                <category>Tarlan</category>
                <author>Tarlan</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2020 14:25:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پازلِ زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Tarlan/%D9%BE%D8%A7%D8%B2%D9%84%D9%90-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-vvusye27gded</link>
                <description>“چقد بد پیله‌ای دختر!!!!”وقتی رییسم در حالی که به موضوع پیش پا افتاده‌ای گیر داده بودم، کلافه و عصبانی حرف بالا را زد، وا رفتم... پیش خودم تکرار کردم: بد پیله‌ام؟؟!!انگار حقیقت تلخی پیش رویم آشکار شده باشد. تا حالا فکر می‌کردم که آدم پیگیری هستم ولی حالا انگار زنگی درون مغزم به صدا درآمده... بد پیله... بد پیله... بد پیله...این آخرین چیزی بود که می‌خواستم بشنوم. حس خوبی نسبت به این جمله نداشتم. پیگیر بودنم را دوست داشتم ولی بد پیله بودن آخرین چیزی بود که در زندگی می‌خواستم. بدپیله بودن یعنی مزاحمت.وسواس به سراغم می‌آید. رفتارهایم را مرور می‌کنم. به سراغ ذهنم می‌روم... گذشته... وقتی شوخی با پسرعموهایم را به سرحد کثافت می‌رساندیم، بدپیله‌گی نبود یا ... وقتی سر گرفتن عیدی از عمویم گیر سه پیچ می‌دادم، بدپیله‌گی نبود؟؟؟حالا بالای سر پازل هزار تکه ایستاده‌ام. نیم‌ساعتی‌ست که دستشویی دارم. پیله کرده‌ام به پازل. ول کن نیستم. با هر مهره‌ای که جا می‌زنم،‌ امید به سراغم می‌آید و دل کندن از پازل سخت‌تر می‌شود ولی دستشویی ... دستشویی هلاکم کرده... باید خودم را از شرش خلاص کنم. لحظه‌ی اولی که حس دستشویی به سراغم آمد از جایم بلند شدم و ایستاده به حل کردن پازل ادامه دادم. نمی‌توانستم دل بکنم. حس دستشویی که شدیدتر شد، صندلی را کنار زدم و در زوایه‌ی دیگر از میز ایستادم که به دستشویی نزدیک‌تر است ولی نتوانستم دل بکنم.در این مدتی که پازل حل می‌کنم، متوجه شده‌ام که پازل‌ها با هم متفاوتند و هر کدام شخصیت خاص خودشان را دارند. می‌شود دسته بندی‌شان کرد ولی نمی‌شود با همه به یک شکل رفتار کرد. استراتژیم در قبال پازل‌های مختلف متفاوت است. تنها چیز مشترک در همه‌ی آنها رفتار خودم در قبال‌شان است... پیله می‌کنم. دل نمی‌کنم. آخر شب ها خودم را کشان کشان از پای پازل کنار می‌کشم و به رختخواب می‌برم. می‌دانم که نباید به اغواگری‌های دلم گوش دهم وگرنه تا صبح پای میز نشسته و در حالت جا زدن قطعه‌ها می‌مانم.مدتی‌ست که مشکوک شده‌ام به بازی پازل. گاهی فکر می‌کنم که پازل خود زندگی‌ست یا زندگی پازل است. جا زدن قطعه‌ها گاهی تصادفی و گاهی از روی تشخیص اتفاق می‌افتد؛ درست مثل زندگی. گاهی تصادفی زندگی می‌کنم و گاهی دقیقن می‌دانم که قرار است چطور بازی کنم. در هر صورت زندگی در گذر است. درست مثل پازل که چه تصادفی، چه از روی قوه‌ی تشخیص، در نهایت نتیجه‌ی کار یکی‌ست: پازل حل می‌شود. تفاوت در از دست دادن زمان است. قوه‌ی تشخیص راه رسیدن را نزدیک‌تر کرده و تصادفی عمل کردن، راه را طولانی‌تر می‌کند.گاهی زمان زیادی را صرف یافتن یک قطعه می‌کنم. قطعه‌های زیادی را در جای‌شان جا می‌زنم و ساعت‌ها می‌گذرند و قطعه‌ی مورد نظر یافت نمی‌شود. درست در لحظه‌ای که ناامید می‌شوم، قطعه‌ی مورد نظر پیدا می‌شود و امید دوباره در دل ناامیدم جوانه می‌زند. مثل لحظه‌های ناامیدی که به فراوانی در زندگی پیش می‌آید. درست در لحظه‌ای که در عمق ناامیدی دست و پا می‌زنم، اتفاقی می‌افتد که سرپا نگه‌م می‌دارد و به ادامه‌ی زندگی امیدوارم می‌کند.گاهی تکه‌های زیادی پشت هم پیدا می‌شوند و در جای خودشان قرار می‌گیرند و لذت با همه‌ی وجود در رگ‌هایم جاری می‌شود. پشت بندش عینک بدبینی‌ام را سریع به چشم می‌زنم... این همه موفقیت پشت هم مشکوک است. در همان لحظه‌هاست که همیشه منتظرم تا به بن بست برسم. تا دیگر قطعه‌ای در جای مورد نظرش قرار نگیرد. زندگی کردن در موفقیت برای من همیشه همینطور است. دقیقن همینطور. وقتی در اوج لذت و موفقیت هستم، با خودم بدبختی‌های احتمالی را مرور می‌کنم. می‌خواهم جلوتر از زندگی حرکت کنم. می‌خواهم همه چیز را پیش بینی کنم تا وقتی اتفاق افتادند، به زندگی دهن کجی کنم ولی با همه‌ی این احوال می‌دانم که تصور کردن حسی که تجربه نکرده‌ام کجا و تجربه کردن اتفاقات ناگوار کجا... در نهایت زندگی همشه ثابت کرده‌است که توانش در غافلگیری بسیار بسیار بیش از توان من در هضم مصایب است.پازل‌ها گاه ساده‌اند و گاه پیچیده. گاهی به نظر ساده می‌آیند ولی پیچیدگی خودشان را دارند و گاهی به نظر پیچیده می‌آیند ولی جاگذاری قطعه‌ها ساده‌تر از آن چیزی است که به نظر می‌آید. گاهی چیدن قطعه‌ها هیجان انگیز است و در آمدن تصویر مورد نظر لذت بخش و گاهی چیدن قطعه‌ها فقط به این دلیل انجام می‌شود تا کمک کند قسمت‌های دیگر به چشم بیایند وگرنه از رنگهای مشابه تشکیل شده‌اند و به خودی خود تصویر خاصی ندارند که چیدن‌شان را کاری سخت و طاقت فرسا می‌کند.گاهی قطعه‌ای پیدا نمی‌شود تا در جای مورد نظرش جا ساز کنم. گاهی تا آخر حل کردن پازل طول می‌کشد ولی بلخره قطعه پیدا می‌شود ولی گاهی قطعه، گم شده و در انتهای حل کردن پازل این حقیقت را باور می‌کنم. وقتی تمامی قطعه‌ها در جای خودشان قرار گرفتند و مطمین شدم که قطعه‌ای باقی نمانده. تمام دور و بر میز و اطراف را می‌گردم تا شاید قطعه گم شده را لمیده در گوشه‌ای بیابم ولی نیست که نیست. اینجاست که فلسفه‌ی پذیرفتن به کمکم می‌آید. اینجاست که باید بپذیرم که نیست. آن قطعه نیست. شاید هیچوقت نبوده یا شاید در فرایند نقل و انتقال گم شده. باید بپذیرم که با جای خالی قطعه روی تابلو کنار بیایم. کار سختی‌ست ولی به نظرم مهمترین فلسفه‌ی زندگی همین است. اگر بشود با گم شده‌ها کنار آمد و نبودشان را پذیرفت، می‌شود به فرایند زندگی کردن ادامه داد و شاید حتی شادمانه زیست، بدون حضور گمشده‌ها. گمشده‌هایی که گاهی بوده‌اند... گاهی در میانه زندگی گم شده‌اند... و گاهی اصلن نبوده‌اند... یا قرار است گم شوند...زندگی برای من مثل گوش کردن به کاست موسیقی فیلم مرسدس است. کل کاست تنها یک آهنگِ با ترانه دارد و بقیه آهنگ ها، موسیقی متن فیلم هستند. من عاشق ترانه‌ای هستم که با صدای مانی رهنما پخش می‌شود. تمامی آهنگ‌های دو طرف کاست را گوش می‌کنم به امید اینکه صدای مردانه‌ی مانی رهنما را بشنوم که می‌خواند:با کوچه آواز رفتن نیستفانوس رفاقت روشن نیستنترس از هجوم حضورمچیزی جز تنهایی با من نیستمن هر روز را زندگی می‌کنم به این امید که صدای لذت، ناگهان در روزی از روزهای زندگی به گوشم برسد. تمام روزهای تکراری را به امید تجربه ی این لذت سپری می‌کنم.</description>
                <category>Tarlan</category>
                <author>Tarlan</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2020 12:28:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراموشی</title>
                <link>https://virgool.io/@Tarlan/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-qbbxvzkccie3</link>
                <description>با تو حرف میزنم در ذهنمبا تو میخندم در ذهنمبا تو دعوا می کنم در ذهنمبا تو قهر میکنم وآشتی می کنم در ذهنمبا تو راه میروم در ذهنم☆اما با تو بیش از این پیش نمی روم☆کنارت دراز نمی کشمگردنت را نمی بوسملبهایت رازخمهایت رابا تو معاشقه نمی کنمدر گوشت نجوا نمی کنمحتی خیال نمی کنم☆آدمیزاد موجود عجیبی ستاز دست دادن، آدمی را فراموشکار میکند.</description>
                <category>Tarlan</category>
                <author>Tarlan</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2020 20:11:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاریکم...</title>
                <link>https://virgool.io/@Tarlan/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D9%85-oi2hzbauxzma</link>
                <description>او داخل ماشین سر کوچه‌ی بن بست نشسته است و من پشت پنجره ی رو به کوچه ایستاده‌ام. از داخلِ ماشین من را نمی‌بیند. من هم از این ارتفاع او را نمی‌بینم ولی تصورش می‌کنم. صورتش را. موهایش را. لباسش را... مسافرش که سوار می‌شود، راهش را می‌کشد و می‌رود... بی هیچ نگاهی که رد و بدل شود. خالیِ خالی... حالا سر کوچه خالی شده، مثل دل من که مدت‌هاست خالی شده. خالی از هر اتفاقی.به پشت میزم که برمیگردم دلم بیخ گلویم ایستاده است. دلم سیگاری می‌خواهد تا بگیراند. من ولی محلش نمی‌دهم. پایش را محمکتر به زمین می‌کوبد. کلافه ام می‌کند. کار هر روزش است...«وا بده دختر... وا بده... سخت نگیر... می‌گْذرند این روزها...»از دست دلم خسته شده‌ام. از دست مغزم هم. کلافه‌ام. چند وقت شده‌است؟هر روز دلم به دست و پایم می‌افتد و سیگاری طلب می‌کند و دست آخر عجز و لابه‌اش را که می‌بینم کوتاه می‌آیم. وا می‌دهم. سیگارْ روشن کرده و نکرده، مغزم با بالاپوش سیاه به سراغم می‌آید و مرگ را برایم تصویر می‌کند. از ترسم سیگارم را نصفه خاموش می‌کنم. راه دیگری برای کم کشیدن پیدا نکرده‌ام. می‌ترسم از فرط استرسِ سیگار کشیدنْ بیمار شوم نه از عوارضِ سیگار کشیدن.روزها می گذرند. روزهای خالی. خالی از تازگی. روزهای ابری و تاریک تمامی ندارند. به خاطر ندارم تهران را تا کنون اینطور ابری دیده باشم. چند روز است که باران می‌بارد؟ دلم آفتاب می‌خواهد. قبل‌تر ها دلم برای باران تنگ می‌شد ولی حالا خودِ باران دلْ تنگم می‌کند. طاقتش را ندارم. دلم آفتاب می‌خواهد. آفتاب داغ و سوزان. آخرین باری که آفتاب را دیده‌ام به خاطر ندارم.سایت‌های هواشناسی را مرور می‌کنم. تا چند روز دیگر آفتابی در کار نیست. من هیچ وقت تصویری از شهرهای بی آفتاب نداشته‌ام. حالا تصویرم را یافته ام ولی اصلن خوشحال نیستم. طاقت بی‌آفتابیِ تهران را ندارم.</description>
                <category>Tarlan</category>
                <author>Tarlan</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2020 00:40:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل ابر *</title>
                <link>https://virgool.io/@Tarlan/%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A7%D8%A8%D8%B1-yeveotxkpewu</link>
                <description>&quot;آقاي حمدالهي عزيز، نوبت شماست!&quot;پيرمرد با شنيدن اسمش، مي‌خواهد بلند شود اما نمي‌تواند. يكي از بيمارانِ منتظرْ در مطب بلند مي‌شود و روبرويش مي‌ايستد و دستش را دراز مي‌كند: &quot;دستت را به من بده&quot;. پيرمرد به كندي نگاهش مي‌كند و در جوابش با محبت مي‌گويد كه خودم بلند مي‌شوم. به سختي بدن بي‌تعادلش را از جا مي‌كَنَد و به روي پا مي‌ايستد.آقاي حمدالهي عزيز از وقتي وارد مطب شده، يكريز با صدايي گرفته ولي بلند حرف مي‌زند. از عکس العمل‌های دخترش پیداست که از رفتارهای پدرش شرمسار است. گاهي تشر مي‌زند كه آرام‌تر صحبت كند ولي پيرمرد پيرتر از اين حرفهاست كه حرف دخترش را گوش كند. وقتي از جايش بلند مي‌شود، تلوتلو مي‌خورد و گاهي عقب مي‌رود و به سختي تعادلش را حفظ مي‌كند. يك بسته‌ی سنگين بي‌تعادل! تلوتلو مي‌خورد و با خودش بلند‌بلند حرف مي‌زند. قرص عجيبي را از بسته عجيب‌ترش بيرون مي‌آورد و هر چه فشارش مي‌دهد، قرص بيرون نمي‌پرد. با خودش بلند بلند نجوا مي‌كند كه چرا قرص بيرون نمي‌آيد. از پسر بغل دستي مي‌خواهد كه قرص را بيرون بياورد. با صداي بلند تعداد قرص‌هايي كه در طول روز مصرف مي‌کند را توضيح مي‌دهد. قرص را در دهان مي‌گذارد و آب را سر مي‌كشد. پشت‌بندش، آروغ كوتاهي مي‌زند. خنده‌ام مي‌گيرد. از اينكه در اين لحظه دخترش نبود تا غصه بي‌خيالي پدرش را بخورد، خوشحال مي‌شوم ولي از آروغ زدن پيرمرد در دلم لذت مي‌برم. از ماسكي كه بر دهان دارد و موهاي كم پشت سر و صورتش مي‌توان حدس زد كه تحت شيمي درماني‌ست. لاغر است ولي نه مردني. سنگين نفس مي‌كشد. به حدي سنگين كه احساس مي‌كنم چيزي درون قفس سينه‌اش، مسير نفسش را بسته است. از سنگيني نفس كشيدنش خسته مي‌شوم و دردم مي‌گيرد.به سمت اتاقي كه بيماران روي تخت‌ها سرم به دست دراز كشيده‌اند مي‌رود و سرك مي‌كشد كه آيا تختي خالي شده؟ منتظر نوبت تزريق خودش است. از انتظار خسته شده. نزديك يك ساعتي مي‌شود كه منتظر است. با اين حالي كه دارد انتظار كشيدن كار طاقت‌فرسايي ست. من هم از انتظار كشيدن خسته شده‌ام. تنگي نفسش، نفس مرا هم تنگ كرده. دوستش دارم. مثل همه مردهايِ پيرِ حرف نشنو، كاري به كار دخترش ندارد و كار خودش را مي‌كند. لباسهايش تر و تميز است. دفعه قبل كه تعادلش را از دست داد، داشت براي دخترش و البته تمام منتظران در مطب توضيح مي‌داد كه ظهر در خانه هم تعادلش را از دست داده و افتاده‌است ولي دوباره بلند شده. دخترش عكس‌العملي نشان نمي‌دهد. ساكتِ ساكت است. گاهي فقط پدرش را دعوت به سكوت مي‌كند و براي خريد داروهاي پدرش از مطب خارج مي‌شود.نوبت تزريق آقاي حمدالهي كه مي‌رسد، پيش پرستار مي‌رود. پرستار اول فشارش را مي‌گيرد. فشارش بالاست. تزريق انجام نمي‌شود و او را مرخص مي‌كنند تا به خانه برگردد. تلو تلو خوران از اتاق تزريق بيرون مي‌آيد و رو به همه حضار اعلام مي‌كند كه چرا حالش خراب است و تعادل ندارد! فشارش بالا بوده. حتي يكبار در خانه سقوط كرده و افتاده است.پيرمردِ دوست داشتني مطب را ترك مي‌كند. حالا ديگر سوژه‌اي براي سرگرم شدن ندارم تا گذر زمان را حس نكنم. خسته‌ام. ساعت ۲ در مطب دكتر ديگري پذيرش شده‌ام و حالا مطب بعدي! ساعت حدود 7 بعدازظهر است. هوا تاريك شده. اتاق انتظار شلوغ است. از فرط خستگي ناي بلند كردن سرم را ندارم. توي صندلي فرو مي‌روم و سرم را داخل بدنم فرو مي‌كنم. خانم منشي بالاخره اسمم را صدا مي‌كند. به انتظار مي‌ايستم تا بيمار بيرون بيايد و من به داخل بروم.دكتر بعد از ديدن مداركِ پزشکی پدر و شنيدن حرفهاي من مي‌گويد &quot;معلوم است كه حسابي دور زده‌اي!&quot;. جواب مي‌دهم که چاره‌اي نداشته‌ام. برايم دليل تناقض نظر دكترها را توضيح مي‌دهد. هر چه توضيح مي‌دهد، من جور ديگري برداشت مي‌كنم. عصباني مي‌شود و مي‌گويد كه درست گوش كنم. خسته تر از آنم كه درست گوش كنم ولي شايد دكتر باور نكند، من همه‌ی تلاشم را براي فهميدن مي‌كنم. هر چه مي‌گويم، دكتر از شنيدن حرفهايم عصباني‌تر مي‌شود. نهايتا تصميم مي‌گيرم كه ساكت بمانم تا حرفش تمام شود. در نهايت از او خواهش مي‌كنم كه پرونده پدرم را براي درمان قبول كند. مي‌گويد &quot;به شرطي قبول مي‌كنم كه پدرت امشب جلسه اول شيمي درماني را شروع كند&quot;. خداي من! دوباره بايد تصميم بگيرم. از دكتر اجازه مي‌گيرم تا با پدرم مشورت كنم.به داخل راهرو مي‌روم و بعد از كمي دور زدن، آرام هق مي‌زنم. نمي‌دانم گريه‌ام از خستگي‌ست يا از ترس يا نگراني. هر چه هست، رفتار استاد و شاگردي دكتر بسيار آزرده‌ام كرده. اگر در حالت عادي بودم، مي‌رفتم و سراغي از دكتر نمي‌گرفتم ولي الان مجبورم به استاديش اعتماد كنم. ظاهرن قانعم كرده كه شيمي درماني بايد انجام شود. دل به دريا مي‌زنم و تصميم مي‌گيرم.به پدر زنگ مي‌زنم و قبول مي‌كند كه بيايد. با پدر و همسر به اتاق دكتر مي‌رويم. دكتر حرفهايش را تكرار مي‌كند ولي اينبار لحنش مهربانتر است. اثري از دعواهاي شاگرد و استادي نمانده. همسر می‌پرسد كه دليل تناقض حرف دكترها چيست؟ مي‌دانم كه دكتر حوصله تكرار حرفهايش را ندارد، رو به همسر مي‌گويد كه به خواهرتان! تصحيح مي‌كنم كه همسرم هستند، ادامه مي‌دهد كه به همسرتان توضيح دادم، از ايشان بعدن توضيح بخواهيد! پدر را مجاب مي‌كند كه كارش را شروع كند. قبول مي‌كنيم و از اتاق خارج مي‌شويم تا به اتاق تزريق برويم. مي‌دانم كه فارسي پدر ضعيف است و كلمه‌اي از حرف‌هاي دكتر را درك نكرده، تنها كاري كه مي‌كند، اعتماد به من است. از اتاق دكتر كه بيرون مي‌آييم، ساده‌دلانه از من مي پرسد كه بیماری من خوش‌خيم است يا بدخيم؟ مي‌گويم كه نگران نباش، فقط براي پيشگيري‌ست. &quot;باشد&quot;ي مي‌گويد و به دنبال من به اتاق انتظار بر‌مي‌گردد. حالا ما هم مثل آقاي حمدالهي به انتظار تخت خالي نشسته‌ايم.* عنوان متن برگرفته از شعری از &quot; احمدرضا احمدي &quot;شايد من در پايان، براي همه ي شما، اميدي را به بار آورم، در كنار غوزه هاي پنبه، سپيدي را شكر گويم. به پا خيزيم، از سر كلاه برداريم، ما كه عابريم، ما مي مانيم، در طول جاده ها، در كنار آن راه آهن، كه در ايستگاه، در مه، متوقف مي شد، مي مانديم، نه اشك بر چشمان دارم، نه بر تن لباس فاخر دارم، لباسم سپيد، چشمان گريان، اما من مي گويم: هميشه، داس ها، سخاوتمندانه، گندم ها را از ساقه، رها مي كنند، فصل ابر است، در كنار گندم ها مي مانم، فقط مي خواستم، به شما بگويم. &quot; احمدرضا احمدي &quot;</description>
                <category>Tarlan</category>
                <author>Tarlan</author>
                <pubDate>Wed, 01 Apr 2020 21:29:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو نباشی ابرها هستند *</title>
                <link>https://virgool.io/@Tarlan/%D8%AA%D9%88-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-tn5ftmdurcjc</link>
                <description>با صدای زنگ گوشی موبایل راس ساعت هشت صبح بیدار می‌شوم ولی عجله‌ای برای بیدار شدن ندارم. همین که زنگ موبایل تکانم می‌دهد کافی‌ست. نیازی به بیرون آمدن از رختخواب ندارم چون قرار نیست کار خاصی انجام دهم. برنامه‌ی این روزها همینطور است. &quot;بی‌ برنامه‌گی&quot;. هر چه می‌خواهم را انجام می‌دهم نه آنچه از پیش معین شده یا برایم تعیین کرده‌اند. درست مثل روزهای کودکی یا نوجوانی یا حتی روزهای دانشجویی. همه چیز از وقتی خراب شد که کار تمام وقت شروع شد. وقتی که قرار شد ۳۶۵ روز سال روزی ۸ ساعت را در چهار دیواری به نام محلِ کار بگذرانی.در به در به دنبال کار تمام وقت بودم و از بختِ بلندم به سرعت نصیبم شد. حالا ۱۵ سال است که بی‌وقفه کار می‌کنم و استراحت‌های کوتاهی به نام از دست دادن کار داشته‌ام که به سرعت و با استرس فراوان جایشان را با یافتن کارِ دوباره پر کرده‌ام. حالا سالی ۲۷ روز مرخصی استحقاقی دارم که به دلایلی کاملن پیش بینی نشده به بیماری می‌گذرد.نرم نرمک از تخت به پایین می‌خزم و مثل &quot;حیوان تنبل&quot; خودم را کشان کشان به وسط هال می‌رسانم. حالا روز شروع می‌شود. یک حرکت گهواره می‌زنم تا تماس ستون فقراتم با زمین را حس کنم. حرکات بعدی را با تنبلی ادامه می‌دهم. نرمش هایی برای زانو و کمر و گردن. میان سالی حال عجیبی دارد. بدن گوش به فرمان نیست و ساز خودش را می‌زند. ذهن هم کار خودش را می‌کند. در ابتدای راه میانسالی تو می‌مانی و ذهن و جسم نافرمان. فقط ورزش نیست که جزو لوازم زندگی می‌شود، خوراک و تغذیه هم نقش خودشان را در این سن و سال به خوبی نمایش می‌دهند. اگر بهترین ورزشکار میان‌سال عالم هم باشی ولی تغذیه درست نداشته باشی، باز هم بدن ساز مخالف می‌زند. به همین دلیل این روزها به ناچار هوای هم را داریم.بازگشت به دوران بی‌عاری بهترین اتفاق این روزهای قرنطینه است. دوست ندارم به بیست یا سی سال پیش برگردم ولی از اینکه فرصتی فراهم شده تا بی دغدغه‌یِ وظایف میان سالی، در &quot;۱۵ سالگی&quot; زندگی کنم موهبتی ست بی‌نظیر که شاید کمتر برای کسی پیش بیاید.نرمش ها را تا ده می‌شمارم و رها می‌کنم. می دانم که برای تاثیرگذاری بهتر باید تا سی یا چهل ادامه دهم ولی تنبلی کار خودش را می‌کند. تا ده می‌شمارم و حرکاتی که در ذهنم هستند را یکی یکی انجام می‌دهم. سه چهار حرکت را که انجام می‌دهم رخوت از وجودم کنار می‌رود. با تمام کردن نرمش به سراغ سماور می‌روم و برای صبحانه آماده‌اش می‌کنم. تا سماور بجوشد فرصتی برای دویدن دارم.با شلوار گل‌گلی و بی حجابِ معمول به پشت بام می‌روم. پایم به پشت‌بام که می‌رسد نرم نرمک راه می‌روم تا آماده‌ی دویدن شوم. چند دوری که می‌دوم به مچ بندم نگاهی می‌اندازم تا شمارش قدم‌هایم دستم بیاید. اندازه‌گیری تعداد قدم‌ها یکی از مهمترین انگیزه‌ها برای دویدنم است. دویدن به اوج که می‌رسد ضربان قلبم را می‌گیرم تا از دیدن تعداد ضربان قلبم در دقیقه سر ذوق بیایم. من عاشق دویدنم ولی بیشتر، عاشق بالا رفتن ضربان قلبم هستم. بالا رفتن ضربان قلب یعنی دلگرمی و من برای ادامه زندگی به آن نیازمندم.وقتی دوش گرفته سر میز صبحانه می‌نشینم ساعت تقریبن از ده صبح گذشته است و من هنوز عجله‌ای برای انجام کاری ندارم. برای منِ کارمند که همیشه کارها در ساعت‌های مشخصی باید انجام شوند، خوشبختی بالاتر از این وجود ندارد. &quot;عجله نداشتن&quot;. دلم می‌خواهد حال این روزها را قاب بگیرم و برای بقیه‌ی عمرم، برای ۱۵ سالی که تا بازنشستگی مانده، جلوی چشم‌هایم بگیرم. برای همه‌ی &quot;ساعتِ ۷ صبح&quot; هایی نگه دارم که باید با عجله بلند شوم و لباس پوشیده و نپوشیده، صورت شسته و نشسته، پشت میز کارم حاضر شوم، تا طعم لذتی که با برنامه‌ی &quot;روزمره&quot; زندگی فراموش می‌شود را همیشه به خودم یادآوری کنم.برنامه‌ی هر روز، روزانه مشخص می‌شود. هر روز تصمیم می‌گیرم که دوست دارم چه کارهایی انجام دهم یا اصلن ندهم. ساز زدن یا نزدن، کتاب خواندن یا نخواندن، فیلم دیدن یا ندیدن، بازی کردن یا نکردن، گوش کردن به موسیقی یا نکردن، آشپزی کردن یا نکردن، خوابیدن یا نخوابیدن، به ترک دیوار نگاه کردن یا نکردن... این روزها پر است از انتخاب؛ انتخاب‌های آسان. انتخاب‌هایی که استرسی ندارند.این روزهای &quot;بی‌استرسِ وظایفِ روزمره&quot; در گذرند. اگر از کرونا جان سالم به در ببرم، بازگشت به &quot;روزمره&quot; بعد از تجربه‌ی این روزها بازگشت دیگری‌ست. تجربه‌ای شبیه فیلم &quot;جان مالکوییچ بودن&quot;. فرصتی برای تجربه کردن آدم دیگری‌بودن به واسطه‌ی همان جسم همیشگی.* عنوان متن برگرفته از شعری از &quot;عباس صفاری&quot;تو نباشی دریا هست تو نباشی امواج همچنان بی پروا می آیند سر به صخره می کوبند و متلاشی می شوند تو نباشی آسمان هست ستارگان هستند  ماه همچنان بی اعتنا به کار جهان  می آید و خونسرد می رود تو نباشی خانه ها و بام ها هستند و برف همچنان پاورچین می آید و بر درخت ها و قرنیز پنجره ها می نشیند  تو نباشی ابرها هستند و نم نم باران کوچه های خلوت و چشم های مرا ترک نخواهد کرد تو نباشی دنیا هست و چه بسا ترسای دیگری دل و دین از من برباید یقین داشته باش از این دنیا تو نباشی سر سوزنی کم نخواهد شد و من نیز همچنان خواهم بود و روزم را به شب خواهم رسانید اگر به جان کندن.  &quot;عباس صفاری&quot;</description>
                <category>Tarlan</category>
                <author>Tarlan</author>
                <pubDate>Tue, 24 Mar 2020 18:31:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آواز تو آتش است *</title>
                <link>https://virgool.io/@Tarlan/%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-boh9giqpe6af</link>
                <description>صبح با صدای پدر از خواب بیدار می‌شوم. زنگ موبایل را راس ساعت ۶ کوک کرده‌ام تا قبل از سالْ تحویل بیدار شوم ولی هنوز زنگ موبایل به صدا درنیامده، پدر به سراغم آمده. پشت پنجره با صدای دلنوازش آواز می‌خواند. چشمم را باز می‌کنم. هوا هنوز روشن نشده. بلبلِ من حتمن جایی روی داربست خانه‌ی همسایه نشسته است و آوازش را سر داده تا من را بیدار کند. به دنبال موبایلم می‌گردم تا ببینم ساعت چند است ولی موبایل کنار تخت نیست. به خاطر می‌آورم که آخر شب گوشی را کمی آنسوتر به شارژ زده‌ام. دست از تلاش می‌کشم. زیر لحاف فروتر می‌روم ولی خوابم نمی‌آید. پرنده‌ام هم رفته است و صدای آوازی نیست تا سرگرمم کند.اولین باری که صدای پرنده را شنیدم پانزده روز قبل از فوت پدر در شهر دوشنبه بود. براي تمدد اعصاب به تاجیکستان سفر كرده بودم. دو روز اول سفر با پدر چت تصويري مي‌كردم. مرا مي‌شناخت. مي‌دانست كه در دوشنبه هستم. روز سوم كه با مادر صحبت ‌كردم توضیح داد كه پدر وضعيتش وخيم‌تر شده و يادش نمي‌آيد كه تو به مسافرت رفته‌ای و سراغت را مي‌گيرد! مادر با غصه گفت كه كاش در این شرایط تنهای‌مان نمی‌گذاشتی...همان شب كه در هتل سه ستاره به خواب رفتم، نيمه شب با صدای پرنده‌ی خوش صدایی از خواب بیدار شدم. صدا به اندازه‌اي نزديك بود كه انگار زير درختي خوابيده بودم و پرنده‌اي بر شاخه‌اش آواز مي‌خواند. صدايي شبيه بلبل... آوازي دنباله‌دار كه در سه بخش اجرا می‌شد. دلم مي‌خواست موبايلم را بردارم و صداي پرنده را ضبط كنم ولي از ترس بيدار شدن هم‌سفرانم، تكان نخوردم. آنقدر روي تخت بي‌حركت ماندم و به صداي پرنده گوش دادم تا خوابم برد. آن اتفاق ديگر تا آخر سفر تكرار نشد و من به تهران برگشتم. وقتي به تهران رسیدم، پدر کاملن به اغما رفته بود و چند روز بعد از دنيا رفت. تمامي فاميل از شهرستان برای مراسم خاک‌سپاری آمده بودند و خانه جاي سوزن انداختن نداشت. شب را در آشپزخانه كه مشرف به حياط بود خوابيدم. صبح روز خاكسپاري، ساعت پنج صبح ساعتم زنگ زد و بيدار شدم. هوا تاریک بود. وضو گرفتم. دلم با نماز خواندن برايش آرام مي‌گرفت. چراغي روشن نكردم تا مهمان‌هايي كه در سالن خواب بودند بيدار نشوند. به آشپرخانه برگشتم و رو به حياط نمازم را شروع كردم. صداي آواز همان پرنده كه در تاجيكستان شنيده بودم را دوباره در تاريكي شنيدم. روي درخت حياط خانه‌ی پدري نشسته بود و آواز بلند سه بخشيش را در سكوت شبانه تكرار مي‌كرد. دلم لرزيد. صداي خاله رخساره را از پشت سرم شنيدم كه مي گفت خوش احوالیوا کیشی... نِه گوزل اوخییر!!! ** نفهميده بودم كي بيدار شده‌بود و قصد نماز كرده‌بود... اشك‌هايم سرازير شدند. با خودم فکر کردم كه پدر به پرنده‌اي بدل شده، پرنده‌اي خوش‌صدا كه گاهي برايم آواز می‌خواند.بعد از اتمام اولین دوره‌ی درمان پدر با هم سری به بلورفروشي‌هاي شوش زدیم. پدر به دنبال سرويس ظروف مورد علاقه‌اش برای منزل‌شان مي‌گشت. زير آفتاب ارديبهشت كه سوزاننده‌تر از چيزي بود كه مي شد تصور كرد، دربدر به دنبال تنوع سرويس‌ها بودیم و از اين مغازه وارد مغازه بعدي مي‌شدیم. حتي خودم هم دچار وسواس پدر و مادر در انتخاب شده‌بودم. حالا كه آنها رضايت به خريد سرويس مورد پسندشان را داده بودند، من كوتاه نمي‌آمدم و هم‌چنان آنها را به دنبال خودم مي‌كشاندم. پدر بعد از خرید سرویس مورد نظرش برای من هم سرویس جام و گیلاسی انتخاب کرد. گفت امسال کادوی عید را نقدی حساب نمی‌کنم. کادویی می‌دهم تا به یادگار از من برای همیشه داشته باشی. می‌دانستم که پدر قبل از شروع بیماری هیچوقت به جاودانگی در دل‌های ما فکر نمی‌کرد و حالا تاثیر بیماری را به وضوح در او میدیدم و افکارش آزارم می‌داد.حالا پس از سال‌ها سرویس یادگاریش در طبقات دکوری خانه جا خوش کرده و من بی نیاز از نگاه کردن به سرویس یادگاریش بی بهانه به یادش هستم. گاهي صداي پرنده‌ای را مي‌شنوم. پدر نیست ولی آوازش هست. مراقب من است. در خواب‌هایم آدمیزاد است و در دنیای واقعی به پرنده‌ای تبدیل شده که در خیال من، تنها برای من می‌خواند. يك روز صبح كه پياده به سر كار مي‌رفتم، صدايش را شنيدم. به دنبال صدا گشتم و پرنده‌اي با بدن طوسي و سر مشكي را نشسته روي شاخه درختي ديدم كه رو به من همان آواز را مي‌خواند. بزرگتر از گنجشك بود. روبرويش ايستادم و از او پرسیدم: تو پدري؟ و پرنده بي‌توجه به سوال و حضور من به آواز خواندنش ادامه داد.* عنوان متن برگرفته از شعری از &quot;علیرضا روشن&quot;آواز تو آتش است و من سازی که نمی‌نوازد؛ می‌سوزد.     &quot;علی رضا روشن&quot;** خوش به سعادتت مَرد... چه آواز قشنگی!!!</description>
                <category>Tarlan</category>
                <author>Tarlan</author>
                <pubDate>Fri, 20 Mar 2020 19:57:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما بي تو فقير شده ايم! *</title>
                <link>https://virgool.io/@Tarlan/%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%8A-%D8%AA%D9%88-%D9%81%D9%82%D9%8A%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%8A%D9%85-kf20cvuuahdg</link>
                <description>روي تخت دراز به دراز خوابيده است، خواب هزار ساله. چشم‌هايش نيمه باز است. مادر دست به سرش مي‌كشد، رو به من با نگراني مي‌گويد كه سرش سرد است. جواب مي‌دهم كه گاهي حتمن گرم مي‌شود. هميشه به يك حال باقي نمي‌ماند. دستش را در دستش مي‌گيرد. به من نگاه مي‌كند و مي‌گويد كه دست‌هايش نيمه گرم است ولي از وقتي در دستم گرفتمش گرم‌تر شده‌اند. دست ديگرش را در دست مي‌گيرم و حس مادر را لمس مي‌كنم. دست‌هايش نيمه گرم است. دست‌هايش را نوازش مي‌كنم. به دست‌هاي کریم دایی نگاه مي‌كنم. در طول اين سال‌ها با اين دقت به دست‌هایش نگاه نكرده بودم. چه دست‌هاي كوچكي داشت. دست به سرش مي‌كشم. حس مي‌كنم كه دستم را داخل كاسه‌ی يخ فرو برده‌ام. دستم را روي سرش حركت مي‌دهم تا كمي گرم شود، ولي سرماي بيروني نيست، سرما از درون سرش به بيرون نشت مي‌كند. انگار كه بخواهي يك قالب يخ را گرم كني! به قفسه سينه‌اش چشم مي‌دوزم كه با فشار دستگاه بالا و پايين مي‌رود. مادر مي‌گويد كه ببين نبضش مي‌زند؟ مي گويم كه مادرِ من، اگر قلبش كار نمي‌كرد كه زبانم لال، مرده بود! الان مغزش از كار افتاده!بغض دمادم را با سختي فرو مي‌دهم. سرمای نصفه نیمه‌ای خورده‌ام و قرص‌هاي ادولت‌كولدی که خورده‌ام تازه اثر كرده‌اند. من به دنبال یک صندلی‌ مي‌گردم تا جسم خرابم را به رويش بنشانم. دلم آشوب است. تك صندلي در يكي از راه‌روها مي‌يابم. خودم را به سرعت به آن مي‌رسانم و مي‌نشينم. كمي مي‌نشينم تا نعشگي قرص رد شود. به بدن سرد دایی فكر مي كنم. قدر بدن گرم را تازه مي‌فهمم.اگر به هوش بود، با آواي هميشگي صدايم مي‌زد: دورنا بالا... هَن... نَه خبر؟** اما...حالا كه نيست صدايم بزند. كاش مي‌شد يك‌بار، فقط يك‌بار ديگر با همان لحن هميشگي، با صداي جذاب مردانه‌اش صدايم می‌زد. كاش يك‌بار ديگر از حمام خانه بيرون مي‌آمد و از لذت سه تيغه كردن صورتش حرف مي‌زد. وقتي كه هست، انگار كه نيست. حالا كه نيست، تازه مي‌فهمم كه لحن صدايش را گم كرده‌ام.خبر كماي دايي را كه مي‌شنوم، شوكه مي‌شوم. رخساره خاله خبر را از پشت خط به من می‌دهد و وظیفه‌ی آگاه کردن مادر از وضعیت دایی را به من می‌سپارد. در تمام مدتی که خاله صحبت می‌کند سکوت کرده‌ام و گریه اجازه‌ی صحبت نمی‌دهد. مي‌خواهم به زن‌دايي يا سولماز، دختر ارشد دايي زنگ بزنم، ولي جراتش را ندارم. نمي‌دانم در چه حالی هستند. اگر پشت تلفن گريه كنند، خودم را مي‌بازم. ملاقات حضوري را ترجيح مي‌دهم. از وقتي خواهرم خيلي زود از خانواده‌ی ما رفت، مرگ هميشه مال ما بود. بدنبال خودش، پدربزرگ و مادربزرگ را هم برد. مرگ همیشه مال ما بود ولي كما و سرطان، مال همسايه! هيچوقت تصورش را هم نمي‌كردم که دايي به كما برود و پدر سرطان را تجربه کند.زنگ درِ خانه کریم دايي را كه مي‌زنیم، سولماز، هم‌بازي و رقيب هميشگي، به استقبال‌مان مي‌آيد. تكيده شده. در آغوشم دل سير گريه مي‌كند. میان گریه مي‌گويد: بابا تو رو خيلي دوست داشت!دوست داشت؛ فعل ماضي براي رفتگان به كار مي‌رود. اين فعل به من گوش‌زد مي‌كند كه دايي نيست. ديگر درِ كارگاه شيريني پزي را باز نمي‌كند و از اتاق پشتي به استقبال‌مان نمي‌آيد. با گريه و زاري‌هاي مادرم، خاله و زندايي هم به گريه افتاده‌اند. رخساره خاله، كم گريه مي‌كند، ولي وقتي گريه مي‌كند، دلم را آتش مي‌زند. جلوي خودش را می گیرد كه گريه نكند. رنگش سياه شده. مي‌گويد كه گَرَه سیگاریمی گَتیرِیدیم***. مي‌پرسم چرا نياوردي؟ صادقانه جواب می‌دهد مي‌خواستم نَكِشم. مي‌گويم كه مي‌خواهي برايت از بيرون بخرم؟ با ترديد نگاهم مي‌كند. یاد سیگارهای دایی می‌افتم و به یادش می‌آورم که از سيگارهاي دايي بردارد. از سولماز سراغ سيگارهاي دايي را می‌گيرد. خاله را با خودش به كارگاه شيريني پزي دايي مي‌برد. خاله سيگاري روشن مي‌كند و در كنار يادبودهاي دايي دل سیر گريه مي‌كند.سیگار کشیدن در خانواده‌ی مادری داستان عجیبی داشت. سیگار کشیدن خانم‌ها تصویر نا‌آشنایی نبود. از وقتی به یاد دارم، مادربزرگ و خواهرش و خاله‌ام سیگار می‌کشیدند. من هم گاهی سیگاری برای‌شان آتش می‌زدم ولی افکار و روحیه‌‌ی ورزشکاریم اجازه‌ی سیگار کشیدن نمی‌داد. تا اینکه روزی امتحانش کردم. استرس زيادي داشتم ولي هوس امتحان كردنش آرامم نمي‌گذاشت. نحوه‌ي دست گرفتن و پك زدن علی،‌ یکی از دوستانم بود كه توجه‌ام را به سيگار جلب كرد. وقتي سيگار را گوشه‌ي لبانش مي‌گذاشت و با لذت كام مي‌گرفت و دودش را از لاي لباني كه طرح خاصي داشتند، به بيرون هدايت مي‌كرد، هوس كام گرفتن دست از سرم بر نمي‌داشت. انگشتانم با گرفتن اولین سيگار و زدن اولين پك،‌ به لرزه افتادند و من در عين لرزيدني كه ناشي از اولين تجربه سیگار كشيدن و افتادن فشار خونم بود، به زدن پك‌هاي بعدي ادامه دادم. هنوز هم وقتي سيگار به دست مي‌گيرم و اولين و دومين پك را كه مي‌زنم، فشار خونم مي‌افتد و بدنم شل مي‌شود. عاشق سيگار كشيدنم ولي سيگاري نيستم. مي دانم كه به محض گذاشتن پاكت سيگار ته كيفم،‌ به آدم سيگاري تبديل مي‌شوم كه تقريبن با هر اوج و فرود عاطفی، نياز به دود كردن سيگاري دارد. حالا در موقعیتی قرار گرفته‌ام که دسترسی به سیگار ندارم. پشت سر رخساره خاله و سولماز در کارگاه شیرینی‌پزی ايستاده‌ام و دلم طاقت گريه ندارد. به حياط مي‌روم. به پنجره‌ی كارگاه نزديك مي‌شوم. لاي پنجره‌ی نيمه باز را بازتر مي‌كنم. تكه سيگارهايي به اندازه‌ی بند انگشت در كنار پنجره ريخته. کریم دایی قبلن سيگارهايش را نصفه می‌کشید چون توان ترك سيگار را نداشت ولي اين‌طور كه از شواهد پيداست اخیرن سيگارها را نصف نمي‌كرده، فقط به اندازه‌ی بند انگشت از سرشان جدا مي كرده و بقيه را مي‌كشيده! به خودش كلك مي‌زد؟!با توجه به علاقه‌ی غیر قابل توصیف مادرم به دایی کسی جرات دادن خبر کمای دایی را به مادرم نداشت و این وظیفه به دوش من بود. من در کمال آرامش خبر را به گوشش ‌رساندم. بر خلاف تصورم مادر آرام به حرف‌هایم گوش داد و از من کسب تکلیف کرد. با توجه به وضعیت بحرانی پدر که به علت بیماری در بیمارستان بستری بود چاره‌ای نداشتیم غیر از اینکه دو نفره به تبریز سفر کنیم تا از نزدیک شاهد وضعیت دایی باشیم.داخل هواپيما به قصد تبريز كه نشستيم، مادر محكم به صندلي چسبيده بود. نگران از بلند شدن هواپيما و تكرار تجربه تشنج بود. من ولي ترسي به دل نداشتم. هر از چند گاهي نگاهش مي كردم كه تسبيح به دست صلوات‌هايش را مي‌شمارد و از فرط استرس پلك‌هايش را محكم به هم فشار مي‌دهد. من نگاهم را از مادر مي‌گيرم و به پنجره چشم مي‌دوزم. هواپيما آرام آرام از زمين بلند مي‌شود. در حالی‌كه ارتفاع مي‌گيرد به دور شدن از خانه‌ها و كوه‌ها و خيابان‌ها و رودخانه‌ها نگاه مي‌كنم. در حین دور شدن سرم را جلوتر مي‌برم تا بهتر ببينم. حالا كه بالاتر آمده‌ايم، چقدر صعود كوه‌ها راحت‌تر به نظر مي‌رسد. آپارتمان‌ها قوطي كبريت‌هايي شده‌اند كه عظمت چند ساعت قبل‌شان را برايم از دست داده‌اند. همين‌طور كه به اين مناظر نگاه مي‌كنم، با خودم فكر مي‌كنم كه كاش مي‌شد، با مشكلات به همين شيوه رفتار كرد. هر وقت كه دچار مشكل مي‌شوم، اوج بگيرم و از بالا به مشكلات نگاه كنم.ساعت ملاقات دایی تمام شده و براي خداحافظي صف كشيده‌ايم. نوبت من می‌رسد. كنارش ايستاده‌ام. دست به سرش مي‌كشم. هنوز يخ است. دستش را در دستم مي‌گيرم. مي‌خواهم گونه‌اش را ببوسم ولی معطل می‌کنم. مي‌ترسم يا خجالت مي‌كشم؟ نمي‌دانم. مي‌ترسم بدون اينكه ببوسمش از بيمارستان بيرون بروم و يك عمر حسرت بوسيدنش به دلم بماند. خم مي‌شوم و گونه‌اش را دو بار مي‌بوسم. آرام صدايش مي‌زنم كه کریم دايي پيش ما برگرد.* عنوان متن برگرفته از شعری به همین نام از &quot;رسول یونان&quot;نبودن تو، فقط نبودن تو نيست، نبودن خيلي چيزهاست، كلاه روي سرمان نمي‌ايستد، شعر نمي‌چسبد، پول در جيبمان دوام نمي‌آورد، نمك از نان رفته، خنكي از آب، ما بي تو فقير شده‌ايم!    &quot;رسول یونان&quot;** دورنای عزیزم... خب... چه خبر؟*** باید سیگارم را می آوردم.</description>
                <category>Tarlan</category>
                <author>Tarlan</author>
                <pubDate>Sun, 08 Mar 2020 23:15:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نيمهْ روشنِ اتاق</title>
                <link>https://virgool.io/@Tarlan/%D9%86%D9%8A%D9%85%D9%87%D9%92-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D9%90-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-yjyec1q0gqm6</link>
                <description>روبروي من نشسته است. دستانش را پشت سرش گره‌ كرده و سرش را به دستانش تكيه داده است. درس جلسه قبل را برايش مي‌زنم. سوراخ نت ها را گاه به گاه اشتباه مي‌دمم. نگاهم مي‌كند و از ساز زدنم شاد نيست. از جايش بلند مي‌شود. در حين بلند شدن، مي‌گويد كه &quot;لب‌هايت را گرم كن تا من برگردم&quot;. لب‌هايم به خنده از هم باز مي‌شوند و ساز از لبم دور مي‌شود. در اين لحظه از اينكه توانايي ديدن لب‌هاي خندانم را ندارد احساس آرامش مي‌كنم.بلند كه مي‌شود، كمي به صندلي و كمي به ديوار و كمي به در می‌خورد و بالاخره راه خروج را پيدا مي‌كند. در را پشت سرش مي‌بندد تا در آرامش تمرين كنم.وقتي براي اولين بار صدايش را از پشت تلفن شنيدم، به نظر مرد جواني بود كه نمي‌توانستم سنش را حدس بزنم. حتي نامش را نمي‌دانستم. واسطه‌اي كه او را به عنوان استاد ساز دهني معرفي كرده بود، نامش را نمي‌دانست. پشت خط، نامش را پرسيدم، جواب داد &quot;وحیده گفتار&quot;. تكرار كردم كه &quot;آقاي گفتار&quot;؟ جواب داد اسم كوچك من &quot;رضا&quot; ست، اسم فاميلم &quot; وحیده گفتار &quot; است. متوجه خطايم شدم و پشت تلفن خنده‌ام گرفت. او از پشت خط نمي‌توانست خنده‌ام را ببيند. قرار ملاقاتي برای مشاوره گذاشتم و خداحافظي كردم.به محض قطع تماس، پشت كامپيوتر برگشتم و نامش را جستجو كردم. عكس‌هايي كه از او مي‌ديدم را با ناباوري بالا و پايين مي‌كردم. تقريبا هيچ عكس بدون عينك دودي در اينترنت يافت نمي‌شد. از روي عكس‌ها مي‌شد حدس زد كه نابيناست ولي در هيچ كدام از بيوگرافي‌هايش اشاره‌اي به آن نشده‌بود. از روی عکس ها نمي‌شد فهمید که نابینا‌ست. تنها دليلي كه به رفتن تشويقم مي‌كرد، اعتماد به واسطه اي بود كه شماره تماس را داده‌ بود.عصر به ملاقاتش مي‌روم. استرس ملاقات استاد دست از سرم برنمي‌دارد. زنگ در آموزشگاه را مي‌زنم و بالا مي‌روم. مرد ميان‌سالي در را برايم مي‌گشايد. مودب است و عينك دودي به چشم دارد. مستقيم نگاهم نمي‌كند يا اگر مي‌كند، از پشت عينك سياهش چيزي پیدا نیست. قد بلندي دارد ولي شكم بزرگش شرح حالي‌ست از بی‌تحركي‌اش. با صداي بلند و پر انرژي صحبت مي‌كند و با صداي بلند جوابش را مي‌دهم تا سمت صدايم را تشخيص دهد. با استعداد عجيبي كه در جذب شاگرد دارد، به شركت در كلاس هایش ترغيبم مي‌كند. سازش را از كشو بيرون مي‌آورد و قطعه ي كوتاهی را مسلط و بي خطا مي‌نوازد. با گپ كوتاهي كه زده‌ايم و آهنگي كه نواخته، حس خوبي نسبت به او پيدا كرده‌ام. دلم مي‌خواهد كه كلاسها زودتر شروع شوند و ساز به دست گيرم.جلسه اول، روز آشنايي با ساز و دميدن در آن است. كتاب و ساز را كه از خودش خریده‌ام، به دستم مي‌دهد و مرا راهي اتاق انتهاي راهرو مي‌كند. راهرو به انتها كه مي‌رسد، دو اتاق است، مي‌پرسم كه به اتاق روبرويي بروم؟ مي‌گويد بله، الان مي‌آيم. در اتاق چند ساز و پايه نوت و صندلي و رخت آويز پراكنده‌اند. كتم را به رخت آويز مي‌آويزم و كيفم را روي ميز، كنار كاور سنتور قرار مي‌دهم. با اشتياق در قاب ساز را باز مي‌كنم و سازدهني را در مي‌آورم. عاشق برق استيلي رنگش مي‌شوم. از اينكه ساخت آلمان است، حس لذيذي دارم. حس در دست گرفتن جنس اصيل.وارد راهرو كه مي‌شود، نگاهش مي‌كنم. كمي به ديوارها مي‌خورد تا درِ اتاقي كه من داخلش هستم را پيدا كند. البته به در و ديوار خوردن‌هاي نا‌محسوس. سازش را از قاب در‌مي‌آورد و در حالي‌كه با دست گرمش مي‌كند، توضيح مي‌دهد كه قبل از دميدن بهتر است كه دماي ساز را با لمس كردن به دماي بدن برسانيم.شروع بسيار خوبي‌ست. من با لمس كردن ميانه‌ی خوبي دارم. ساز خودم را به دست مي‌گيرم و روي بدنه استيلیش را مي‌مالم. سردي فلزيش را زير انگشتان و كف دستم حس مي‌كنم. حس خوب همدمايي اشتياقم را براي لمس كردن بيشتر مي‌كند. كم كم گرمي بدنه ساز را زير دستم حس مي‌كنم.در ميانه‌ی آموزش، سعي مي‌كنم به صورت استاد دزدکی نگاه کنم و چشمهايش را ببينم تا حدس بزنم كه نابيناييش مادرزادي‌ست يا اتفاقي. حدس زدن كار دشواري‌ست. با اينكه مي‌دانم نمي‌بيندم، باز هم شرم مچ‌گيري در حين زل زدن، وادارم مي‌كند كه زياد كنكاش نكنم.قدم بعدي قرار گرفتن ساز روي لب است. استاد توضيح مي‌دهد كه ساز بايد ميان دو لب قرار بگيرد و دو لب به قدري مرطوب باشند كه ساز به راحتي ميان‌شان بلغزد.خداي من...لبهايم به خنده گشوده شده‌اند. لبخند عوضي جايي گوشه لبم جا خوش كرده. نوبت من فرا رسيده ‌است. اين ساز همان چيزي‌ست كه من با آن ارتباط برقرار مي‌كنم. من و اين سازِ مونث مي‌توانيم همديگر را تا بي‌نهايت همراهي كنيم.شروع كلاس و آشنايي با ساز، فراتر از انتظار من و استاد است. از اينكه لبانم به راحتي روي ساز مي‌لغزند و سوراخ نت ها را پيدا مي‌كنم، تعجب مي‌كند و آينده روشني را برايم به تصوير مي‌كشد. سوالهايي راجع به كارم مي‌پرسد. هيچ تصويري از شغلم ندارد. توضيح هاي ابتدايي مي‌دهم. راجع به كار و زندگي شوخي مي‌كنيم و با هم بلند بلند مي‌خنديم. خنده‌هايش مثل من بلند و با صداست. وقتي مي‌خندد شكم گنده‌اش بالا و پايين مي‌شود و خنده من از ديدن اين تصوير پر رنگ تر مي‌شود. خنديدنِ با او را دوست دارم. تمرين‌هاي منزل را از استاد مي‌گيرم و كلاس را ترك مي‌كنم.آشنايي با اين مرد پر انرژي، مردي كه در طول مدتي كه شاگردش شده‌ام، حتي يكبار هم به ناتوانيش اشاره نمي‌كند، نقطه عطفي‌ست در زندگيم. جلسه بعد كه سر كلاس مي‌روم، به همراه مردی پشت كامپيوتر نشسته است و مشغول كاري هستند. مي‌گويد به كلاس بروم و تمرين كنم تا بيايد. همان مي‌كنم كه او مي‌خواهد. در ميانه‌ی تمرين صدايم می‌زند. به سالن مي‌روم. توضيح مي‌دهد كه در حال طراحي وب سايت آموزشگاه هستند. مي‌خواهد كه در مورد رنگ پس زمينه سايت نظر بدهم. نگاهي به طرح‌هاي مختلف طراح مي‌كنم. طرح سياه رنگ را دوست ندارم. هشدار مي‌دهم كه اين رنگ براي مخاطبين آموزشگاه كه جوان هستند، رنگ مناسبي نيست. طراح سایت، طرح بعدي كه تركيب آبي و طوسي ست را نشانم مي‌دهد. اين طرح را بيشتر مي‌پسندم و صادقانه نظرم را مي‌گويم. استاد مي‌پرسد كه آبي‌ش چه رنگي‌ست؟ توضيح مي‌دهم كه آبي پر‌ رنگ است. مي‌گويد كه اگر آبي آسماني باشد بهتر نيست؟ در دلم به اين همه اشتياق و دل‌زندگيش آفرين مي‌گويم. از خودم مي‌پرسم كه فرق آبي آسماني از آبي پر رنگ را چگونه تشخيص مي‌دهد؟ چه تصويري از اين موضوع در ذهنش نقش مي‌بندد؟ اصلن نابيناي مادرزاد تصوير ذهني دارد؟ چه چيزهايي در حاشيه‌ی ذهنش نقش مي‌بندند؟جلسه بعد كه به كلاس مي‌روم، احساس مي‌كنم كه كلاس كمي تاريك است. استاد كه به كلاس مي‌آيد، چراغي را روشن نمي‌كند. كلاسمان در تاريكي برگزار مي‌شود. جلسه بعد كه وارد كلاس نيمه روشن مي‌شوم، ابتدا پنجره اتاق را مي‌گشايم و بعد چراغ را روشن مي‌كنم. روشنيِ چراغ چشمم را مي‌زند. خاموشش مي‌كنم. دلم مي‌خواهد در اتاقي كه استاد نابيناي من هيچوقت نيازي به روشن كردن چراغش ندارد، در نيمهْ روشنيِ اتاق بنشينم و ساز بزنم.</description>
                <category>Tarlan</category>
                <author>Tarlan</author>
                <pubDate>Fri, 06 Mar 2020 15:53:43 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>