<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های تشویش!</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@TashWish</link>
        <description>دغدغه و امید</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:11:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4273558/avatar/LGseZx.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>تشویش!</title>
            <link>https://virgool.io/@TashWish</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زندگی در کتابخانه</title>
                <link>https://virgool.io/@TashWish/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-jnoaz20qhve9</link>
                <description>چاره‌ای نیستجای فراری نیستاگر چنین نکنی قطعا پشیمان خواهی بوددر خوابگاه، حتی در سالن مطالعه به شدت خلوت یا برعکس پر سر و صدای خوابگاه، درس خواندن سخت است.تقریبا دو روز را هدر دادیبه حرف‌هایی که بهت زدم گوش ندادیرفتی و باز به جای خودت با اطرافت جنگیدیباشداما دیگر حق نداری تغییرش دهی، حتی به حالت قبل هم برنگرداناز آنجا که کارهایت بیهوده‌ست داری خودت را افسرده می‌کنیالان هم داری پستی منتشر میکنی که بعید میدانم به درد کسی بخورداینقدر بی‌هدف روزگار نگذرانداری اذیتم میکنی ای نفس!از تو به کجا پناه برم؟</description>
                <category>تشویش!</category>
                <author>تشویش!</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 23:35:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدایا خودت همه چیز را می‌دانی..</title>
                <link>https://virgool.io/@TashWish/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-caewpbnl0a8m</link>
                <description>یک پست داغ دارم می‌نویسم..برایم نوشتند: دانشگاه تهرانآمدمآمدم تا بماندپرچمم بالا بماندپرچممانپرچم عزیزتر از جاندیروز بودماز اول تا به آخراز دوستی پرسیدم: تو که چند پیرهن بیشتر پاره کرده‌ای، جای من بودی چه می‌کردی؟کلاسی دارم که اگر نروم جبرانش خیلی سخت است..آن کلاس را هم برای خود جهاد می‌دانمالبته وقتی این را گفتم که دو تا از بچه‌ها که شرایطشان مانند من بود، زودتر رفتند، الان روی صندلی اتوبوس نشسته‌ام. کسی را نمی‌شناسم.قلبم اصلا راضی نیست. قلبم اینجا نیست.. قلبم کنار دوستانم است که نمی‌خواهند روی همان پله ها که ۱۶ آذر سه شهيد داده کسانی بایستند و دنبال آن حکومت باشند.به قول دوستی فکرش را هم نمی‌کردیم به جایی برسیم که چنین خائنی برای یک عده سفید شود.خدایامرا در جمله آنهایی ننویس که پشت اهل بیت را خالی کردند..به امام حسین قسم شرمنده‌ام که جسمم آنجا نیست..بهم بصیرت بدهکمکم کن بتونم بصیرت پیدا کنم.ای تویی که همه چیز از توستمرا ببخشبابت تمام آنچه زیر پا گذاشتمیا رب💔</description>
                <category>تشویش!</category>
                <author>تشویش!</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 13:29:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تغییر از شبکه های اجتماعی آغاز نمی‌شود</title>
                <link>https://virgool.io/@TashWish/%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%A8%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-p2pp0dmcmcnv</link>
                <description>همین الان که دارم این متن رو می‌نویسم داشتم روتین همیشگی استفاده از گوشی رو تکرار می‌کردم: تلگرام باز، تلگرام بسته، ایتا باز، ایتا بسته، بله باز، بله بسته.خیلی از وقفه‌هایی که بین درس خوندن‌ها داشتم اینجوری نابود شدههمین الان یک حس درونی ازم میخواد که چند ثانیه این صفحه رو ببندم و یک بار دیگه نگاه کنم ببینم کسی باهام کاری داشته یا نهانگار نه انگار که آموزش‌های زیادی در این خصوص توی ذهنم هست؛ عزیزی می‌گفت: وقتی کسی به جای زنگ زدن توی اینترنت بهت پیام میده، پیه این رو به تنش مالیده که دیرتر جواب بگیره.اما آن لحظه اصلا حواست هست؟ اصلا فکر هم میکنی؟خیلی وقته چنین درگیری‌ای دارم و تا الان دست روی دست نگذاشتم!من بار ها خواستم این موضوع رو درست کنمکانالهام رو کم کردم، اینستاگرام رو پاک کردم..اما نتیجه چه شد؟ همان روتین تکرار می‌شد، با این تفاوت که قبلا ناراحت بودی که [این همه پیام رو نمیشه خوند و باید یه کاری کنم] و الان اینجوری هستی که [چرا هیچ خبری نیست؟] حس رضایتت کمتر هم میشه. چرا؟ قبلا حواست پرت میشد که فلان مطلب رو بخونی ولی الان با یه حس جدید خودتحقیری داری همون قدر وقت تلف میکنی.پروفایل عوض کردم، بیوگرافی عوض کردم، آیدی و اسم عوض کردمبعدش چی شد؟ دغدغه‌های جدیدی پیدا کردم! به این فکر میکردم که نظر تک تک کسایی که اکانت من رو دارن چه تغییری خواهد داشت. بعد هم چند تا سناریو وجود داشت: یا همه چیز رو به حالت قبل برمی‌گردوندم، یا صبر میکردم ببینم چی میشه و یا در بهترین حالت هیچ تغییری در میزان مصرف من نداشت.کتاب خریدم: ترک اعتیاد به شبکه‌های اجتماعییه فصل از کتاب رو خوندم، به بقیه‌اش سرک کشیدم ولی خیلی وقته از اون گوشه ورش نداشتم. تازشم! دوست داشتم پنهانش کنم که بهم بار منفی منتقل نکنه.یه گوشی دکمه‌ای با کمترین قابلیت گرفتم که از این گوشی دور بمونمگوشی رو خاموش کردم، گذاشتم توی کمد و درش رو بستماما از ذهنم پاک نشد. وقتی علیه خودم به زور متوسل می‌شدم، احساس حقارت می‌کردم. جالب اینکه در بسیاری موارد به صورت پیش‌بینی نشده کسی ازم میخواست کاری انجام بدم و گوشی رو روشن می‌کردم و بسم‌اللهمعمولا هم بعد از نیم ساعت گشت و گذار یادم می‌اومد که آهای! کسی بهت کاری سپرده بود!(تا اینجا که نوشتم دووم نیوردم و یک بار دیگه روتین رو اجرا کردم)میدونی چیه؟به احتمال بسیار بالا قرار نیست چیز خاصی برام بیاداما این روتین وقتی زیاد میشه که ذهنم درگیر یه جور بلاتکلیفی و مخصوصا نگرانی از انفاقات پیش رو میشهانگار دارم به گوشی پناه میارم. بهش میگم: بیا و بهم کمک کن تا نفهمم چطور زمان میگذره!چه جالبکانال پروکسی‌ای دارم که صاحبش هنوز دلمرده نیست. مشغولیت خوبی برای گذران عمر نداره ولی هنوز..همین الان بازش کردم، توی یه پیام جدید قبل از لیست پروکسی نوشته: اشتباه ما این است که مى‌خواهيم همه چيز را تغيیر دهيم، جز خودمان را...این جمله خیلی مهمه. من به مهندسی خدا خیلی معتقدم.. دقیقا همون موقع که نیاز داری یه حرفی رو بشنوی اون رو بهت میرسونه. اما تویی که اون لحظه فکر نمیکنی میگی [یه اتفاق بود] میگی [دنیا کوچیک تر از چیزیه که..] بابا لعنتی چرا خودت رو به نفهمیدن میزنی؟وقتشه اصل کاری رو بنویسم:همه چیز رو فراموش میکنم!به خودم میگم: بیخیال الان کارای مهمتری هست، وقتش که شد، این ترم که گذشت، میام فلان دوره از فلانی رو گوش میدم، باشه دفعه بعد..تغییر از درون آغاز می‌شودحس میکنم این تیتر رو قبلا یه جایی دیدم یا از کسی شنیدم. برام مهم نیست که صفحه رو ببندم و برم سرچ کنم ببینم کتابی با این محتوا هست یا نه. لازم نیست که کتاب یا پادکستی رو در این حوزه بررسی کنم... تیتر خودش گویاست!اگر نخواهی تغییر کنی دلیل‌های زیادی خواهی داشت ولی برای تغییرکردن یک دلیل کافیستاین رو هم مطمئنم یه جایی شنیدم، اولین کسی هم که این رو یه جایی نوشته قطعا از خودش ننوشته. معتقدم که نویسنده خالق متنش نیست. یک سری عوامل رخ داده تا الان که داره مینویسه این متن به دلش نشسته.لازم نیست بری کتاب‌های روانشناسی زرد بخونی، لازم نیست کتابهایی بخونی از آدمایی که فقط صرف تجربه پیشرفت کردن. خدا همون فرصتی که به اونا داده تا به موفقیت برسن به تو هم داده. تو راه خودت رو بساز. البته، بین راه یه نگاه نقادانه بنداز و از خوباشون کمک بگیر، اونایی که با فرهنگت همخونی دارن رو استفاده کن و اونایی که نه، دورشون بریز. مطمئن باش اگه بگردی راه بهتری هست که از ذهن اون فرد مغفول مونده.معتقدم بیشتر مشکلات روانشناسی با رجوع به منابع دینی قابل حله، ولی تو دنبال درمان همیشگی نیستی، دنبال یه درمان موقت میگردی و اونوقت بله اولین چیزی که به ذهنت میرسه قرص و کپسول موفقیته.تو همون آدمی هستی که وقتی بهت گفتن میری دانشگاه راحت‌تری باورت شد!استادی می‌گفت: رنج‌ها از بین نمیرن، از شکلی به شکل دیگه تغییر میکنن.اما آیا این یعنی ولشون کنی؟ حالا که کم نمیشن هچ؟چقدر جامعه تو رو کوته‌فکر کرده! تو باید مدام رنج‌های مختلف رو به جان بخری تا به لذت‌ها برسی. رنج‌هایی رو انتخاب کنی که بهت لذت پایدار میدن. حتی اگه اون لذت امروز و فردا و پنج سال دیگه هنوز نرسیده باشهیه فرد ایرانی که از آمریکا پسادکترای مکانیک داره و از قضا چند روز دیگه فرصت استفاده ازش رو دارم، توی بیوگرافی خودش نوشته: حاوی برخی عناوین بی‌اهمیتمن هم اولش تعجب کردم. آدمای کوته‌فکر وقتی از کسی‌که به آرزوی غایی اونا رسیده و همچین حرفی میزنه اینجور جواب میدن: تو مگه چی کم داری؟ اگه من جای تو بودم..نهمطمئن باش که این القاب هدف نیستن، چیزی که تو رو به این لقب رسونده چیزای خیلی مهمتری بهت داده. چهار روز که بگذره خسته میشی از شنیدنشون، آرزوت میشه که مثل مردم عادی بتونی بگردی.اما چقدر سخیف اگه از اول این رو ندونی..تو مگه چند بار زندگی میکنی؟تک تک کارایی که توی این مدت کردی میتونن مفید باشن. اما فقط وقتی که واقعا از درون بخوای که تغییر کنی. تلاشت رو بکنی و بقیش رو به خدا بسپاریاگه کسی غیر از خودم داره این متن رو میخونه باید بهش بگم که: من خیلی دوست داشتم این حرفا رو یکی بهم بگه. اگه کسی همچین مشکلی داشت و ازم کمک میخواست احتمالا همین چیزا رو بهش میگفتم. با کمی فکر میتونستم جوابی بهش بدم که خودم در به در دنبالشم. دنبال کلیدی‌ام که توی جیب خودمه.این متن به نظر جواب مشخصی به این مشکل نداده. اصلا توسط کسی نوشته شده که خودش الان درگیره ولی میدونه این جواب چیزی نیست که نوشته بشه.همه چیز وقتی درست میشه که به یک درک درونی برسی، اونوقت راهکار مشکلاتت رو بیرون از خودت نخواهی دید.ره آسمان درون است پر عشق را بجنبان</description>
                <category>تشویش!</category>
                <author>تشویش!</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 15:11:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم‌ها خیلی با هم فرق می‌کنند؛ خیلی</title>
                <link>https://virgool.io/@TashWish/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D9%81%D8%B1%D9%82-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-fivmca7jcueg</link>
                <description>حس میکنی زیباترین حرف‌های عمرت را شنیده‌ای،لااقل یکی از زیباترین‌هایشاندوست داری دیگران را هم در این حس شریک کنیگوشه‌ای از آن مرواریدهای گرانبها را بازگو میکنیناگهانمیخواهی زمین دهان باز کند و تو را از شنیدن باز داردنمیخواهی آن تهمت‌ها را بشنوینمیخواهی به روی جواهرت خاک بنشیندجواهری که به تازگی در خودت یافته‌ایجواهری که میخواهی برای خودت نگهش داری، از آن مراقبت کنی، تا ابد..اما..وظیفه تو ترک آن محل نیست..آن آدم‌ها بدترین آدم‌های روی زمین نیستند..هر چند به نظر می‌رسد زمین گرفتارشان کردهو تو از کجا میدانی که خودت چگونه‌ای؟نمی‌دانی؟پس با خلق مهربان باشجواب‌شان را بدهحتی اگر جوابت آنقدر بدیهی‌ست که با کلمات بیان نشودکلمه‌ای برایش معادل نکرده‌ای که در آن لحظه در مغزت ظاهر شودعیبی نداردمخالفتت را نشان بدهبگذرسعی کن تا می‌توانی جواهرت را پاکسازی کنیو ذهنت را آرام سازیبه خود بگو:خالق جبران می‌کندخالقی که خود این پازل را برایت چیدهپازلی که شگفت‌انگیز کار می‌کندکافی است دمی با پازل هم‌فرکانس شویتشدید رخ می‌دهدعاشقش میشوی..نه!عاشق آیینه شدن؟عاشق جلوه‌ای از نور شدن؟وَه!عاشق نور شو، عاشق آیینه ساز..اگر نور نبود، آیینه چه معنا داشت؟آیینه هیچ از خود ندارد</description>
                <category>تشویش!</category>
                <author>تشویش!</author>
                <pubDate>Wed, 03 Dec 2025 16:10:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرموز بودن را دوست دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@TashWish/%D9%85%D8%B1%D9%85%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-lpxvpafudohc</link>
                <description>سلاماین اولین باره که سعی میکنم ده‌انگشتی بنویسم!توی ذهنم یه چند تایی چراغ چشمک‌زن دارم که همین چند دقیقه پیش داشتم با یکیشون بحث می‌کردم!بهم میگه اسم این متن رو بذارم &quot;در ستایش مرموز بودن&quot; که با کلاسهاما من تو اکثر مواقع نمیخوام شبیه عوام باشم!مثلا؟این روزا قراره نتایج کنکور منتشر بشه.. نتایجی که برای یه ماشین خیلی راحت معلوم میشن. برای ذهن‌های ماشینی هم خیلی راحت انتخاب میشن!منظورم کیاس؟کسایی که انتخاب رشته رو بر اساس رتبه‌شون انجام میدن و فقط به درآمد و خوش‌گذرونیش فکر میکننکسایی که وقتی رفتن دانشگاه اعتقاداتشون رو زیر پا میذارن و تابع جمع میشنآهای تویی که داری این متن رو میخونی!اگه ازونایی هستی که وقتی کلمه اعتقادات رو دیدی میخوای گارد بگیری و یجور دیگه بقیه متنم رو بخونی،بدون که تو هم درگیر دنیای ماشینی شدی!میدونم.. همه اونایی که وارد این دنیا شدن خودشون نمیدونن که چی شده..ولی چراغ‌های چشمک‌زن ذهنشون خیلی کم نور شده. تازه یه پتو انداختن روش که دیده نشه!من یه عادت بد دارم که باید روش کار کنماونم این که هر وقت چیزی مینویسم طولش میدم آخرشم به این فکر میکنم که پاکش کنم!همین باعث شد متنم ناقص بمونه چون هشت دقیقه از اذون گذشته و هنوز اینجاموقتشه که به خدا بگم من نمیخوام تو رو با هیچی عوض کنمبه امید دیدار۱۲ مهر ۱۴۰۴ </description>
                <category>تشویش!</category>
                <author>تشویش!</author>
                <pubDate>Sat, 04 Oct 2025 12:00:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>