<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های HEDIYE.K</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Tashdid</link>
        <description>+ [ دال ]</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:07:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>HEDIYE.K</title>
            <link>https://virgool.io/@Tashdid</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آخ</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A2%D8%AE-ceswbpiitzmg</link>
                <description>حالِ دستام، حالِ دلم، امروزپ. ن: میدانم که گفتم خسته‌ام و باید بروم. ولی دلم نیامد برایت نگویم که امروز در اتوبوس، همه تا چه حد منقلب و مستاصل شده بودند. موضوع از این قرار است که یک بچه‌ی فسقلی که نمیدانم چند وقتش بود ولی با آن یک جفت دندان ریزه میزه و موهای طلایی دلم را برده بود، دائما گریه میکرد. همه نگرانش شده بودند. مادرش نمی‌دانست چه باید بکند‌. دلم برایش کباب بود و در این فکر بودم که زن‌ها در بزرگ کردن بچه‌ها زیادی دست‌‌تنها شده‌اند. همان موقع بود که یک دختر،‌ به صورت خودجوش بچه‌ را بغل گرفت و او هم شروع به خندیدن کرد. اما طولی نکشید که دوباره کلافه، با صورتی مچاله و همان دندان‌ها... آخ خدا... گریه‌اش شروع شد. مَردها با بیقراری تماشا می‌کردند و ما زن‌ها، همگی مادر بودیم‌. همه‌مان! یکی از دخترها صندلی‌اش را به زن داد. او هم خواست به بچه‌اش شیر بدهد. دورش را پوشاندیم که صحنه‌ی زیبایی بود ولی تاثیری نداشت. او هنوز جیغ می‌کشید. اینجا بود که زبانم بند آمد: یکی از خانم‌ها بچه را بغل گرفت. دخترِ دیگری به سرعت به او آب داد. بغل دستیِ من به مادرش شکلات رساند چون کم‌ مانده بود از شدت خستگی از حال برود. در همان حین خانم دیگری شکلک در می‌آورد تا نیم‌وجبی را به خنده بی‌اندازد. دو دختر دیگر شروع به باد زدن کودک کردند. وقتی گریه‌اش خوابید، فهمیدیم گرمش شده بود و همه یک نفس راحت کشیدیم. او را دادند به مادرش. صندلی روبه‌روی من. میتوانی تصور کنی که تا انتهای مسیر انگشتم را گرفته بود و می‌خندید؟ ما مدتی طولانی یکدیگر را تماشا میکردیم و به یک پروسه‌ی تکراری سخت دل بسته بودیم: من میگفتم سلام کوچولو! و دستش را نوازش میکردم. او هم هاج و واج نگاه می‌کرد و پوزخند میزد.  عزیزدلم! بنظرت این یک داستان حماسی نیست؟ فکر نمیکنی این مردم یک شاهکار هنری رقم زدند؟ در یک اتوبوس کهنه‌ی شلوغ، پشت ترافیک و زیر گرمای مزخرف این شهر کوچک. بله، در جایی، در لحظه‌ای، که گویا فاقد اهمیت است! وسط بلبشویی کلافه کننده، جمعیتی قابل توجه در تلاش بود تا یک بچه را آرام کند. تو این همه عشق را یکجا دیده بودی؟ من... راستش را بخواهی، بینهایت شکرگزار بودم که توانستم شاهد این ماجرا باشم. البته بخشی از این ملودرام هم بودم. کودک را خنداندم. او هم مرا خنداند. با تلاش ناموفقش برای نیشگون گرفتن انگشتم و دندان‌های فِسفِسی‌اش! اخ. چه میشود گفت؟ من لغت برای توصیف این نیم‌وجبیِ نا‌آرام کم دارم. ولی تمام این‌ها را گفتم که تو را در لذت این ماجرا سهیم کنم. و بگویم چقدر انسانیت زیباست. و چقدر کودکان زیبایند. و در آدم‌ها وحدتی کم نظیر ایجاد می‌کنند وقتی فقط کمی گرم‌شان بشود... به این نتیجه رسیده‌ام که حیوانات و بچه‌ها آخرین امیدهای باقی مانده‌ی بشر برای حفظ انسانیت هستند. ( البته نمیدانم چقدر خوب است و چقدر بد) چه کسی اهمیت میداد اگر من از گرما تلف میشدم؟ شاید نهایتا اندکی تاسف و تاثر و حس همدردی! ولی این کودک، فقط با بی‌قراری‌اش همه‌مان را آشفته کرده بود. حداقل تمامِ ما زن‌ها را. چنان صف بسته بودیم تا او را نوازش کنیم که بنظر میرسید خنداندن او مایه‌ی افتخار است. دلیلی که باعث می‌شود امروز حس بهتری به خودمان و زندگی‌مان داشته باشیم! با این حساب عزیزم، احساس میکنم هرگز تا این حد دوست‌داشتنی نبوده‌ام. مثل تمام دخترانی که مادرانه عشق ورزیدند و بعد، یکی پس از دیگری، ایستگاه به ایستگاه، این تصویر باشکوه را در اتوبوس جا گذاشتند و به ریتم زندگی خودشان بازگشتند. نهایتا با یک خاطره‌ی خوش! البته اگر تا کنون از یادشان نرفته باشد...شاید اگر می‌توانستیم، تصویری که امروز از خودمان دیدیم را همیشه زیست میکردیم. منظورم این لبخند مشترکِ سرشار از رضایت و موفقیت است. ولی خیلی آسان نیست. هست؟ نمیدانم... شاید باشد. شاید در روزهای آینده، وقتی یک کودک وروجکِ دیگر، کمی احساس سرما کند. شاید اگر کمی (جداََ به اندازه‌ی ذره‌ای فقط) مهربان‌‌تر باشیم. عزیزم! میدانی چقدر به وجد آمدم؟ وقتی احساس کردم میتوانم تو را همینقدر کودکانه، پرشور، با شفقت و دلسوزی، دوست بدارم‌. و خیال میکنم هیچ احساسی را بجز این از تو نمی‌پذیرم. پس مرا با نهایت مهربانی، شوق و لذت دوست داشته باش. همچون پدری که کودکش را! و به شکوه مادری که امروز توانستم باشم...دوستدار شماپ. ن: اینقدر حس عجیبی داشت این صحنه که میخواستم جار بزنم. امکانش نبود. پس نوشتم. قصدش هم نبود. ولی دلم نمیاد که نگم. پس بیخیال. این لعنتی رو پُست میکنم تا شما هم غرق احساسی بشید که من شدم. حداقل امیدوارم.</description>
                <category>HEDIYE.K</category>
                <author>HEDIYE.K</author>
                <pubDate>Wed, 08 Oct 2025 22:54:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>[ این ]</title>
                <link>https://virgool.io/@Tashdid/%D8%A7%DB%8C%D9%86-tcgz2tflthzn</link>
                <description>من همینم، تو همان! تا ابد این است و آن  تا ابد زوج است و فرد مثل آتش، همچو آب... ما چرا اول ندیدیم آخرش؟ آخرش، خیره به آغازیم چرا؟ زود، دیر میشود آیا، یا که تاخیر خورده دائم وقتِ ما؟ (ما)‌ شدیم؟  میشود گفت: تکه‌ای من، تکه‌ای تو؟ یا که من بودم و تو، از ما، جدا؟  من قدم برداشته‌ام من دویدم سوی تو ساکن و صامت ولی دیدی مرا! ما مسیر گُم کرده‌ایم؟ یا تو از سنخِ جنوبی، من شمال؟ دورِ تو خیلِ عظیم چشم و گوش  من...، دورِ دور... تو خیالت تختِ تخت از عین و غین و سین و شین! من ولی ماندم میان هیچ و هیچ و هیچ و هیچ... من، چشم میدوزم به تو  تو، چشم میدوزی به تصویرِ خود در چشم من من، دلم گرمِ تو و... تو، سرت گرمِ خودت! چه فریبی بهتر از این؟  که تضادی خوش‌نما،  باشد از دور، نقطه‌ی عطف تفاهم‌ها‌ی ما؟! من همینم. تو همان! تا ابد این است و آن تا ابد اجزای تو، مالِ خودت تا ابد من، مالِ من، مالِ شما گر بخواهی  تا ابد یک (ما)ی واحد، حد وصل تکه‌های قطعِ ماست گر بخواهی..‌.! خواستنِ تو!  آه بله، این تمام ماجراست...دوستدار شماپ. ن: سلام سلام. مرسی که وقت‌ گذاشتین. این شعر بعد از خوندن کتاب بهبود (اثرِ جوآن سیلبر) و با الهام از چند شخصیت‌ اصلی داستان نوشته شد. در جمع کتاب جالبیه ولی شخصا پیشنهاد نمیکنم. حرفی، سخنی، نقدی، نظری، پیشنهادی؟ و ایام بگذرد بر طبق آرزوهای شما:) شاد باشید.</description>
                <category>HEDIYE.K</category>
                <author>HEDIYE.K</author>
                <pubDate>Fri, 11 Apr 2025 19:54:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمرگی، فحش، تخلیه‌ی افکار و بازم حرف زشت.</title>
                <link>https://virgool.io/@Tashdid/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%D9%81%D8%AD%D8%B4-%D8%AA%D8%AE%D9%84%DB%8C%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%B2%D8%B4%D8%AA-qcrhezdf87si</link>
                <description>بدپیله‌ها! متظاهرها! دروغگوها! مدعی‌ها! جدی نگرفت. به او گفته بودم چیزی نخواهم گفت اما باور نکرد. در مسیر به سکوتم ادامه دادم. در مطب هم همینطور. یکجوری نگاهم میکرد که سگ گرسنه به استخوان نگاه میکند‌. من جوری نگاهش میکردم که آدم به کثافتِ سگ نگاه میکند. با خودم گفتم آنطور زل نزن. اما حوصله نداشتم به زبان بیاورم. و نمیخواستم &quot;میم&quot; بفهمد. گفت به مشکلاتت فکر کن. گفتم اوضاع خوب است. فقط بخاطر تو آمدم. دیدم که دندان بر هم فشرد. درووود بر نگرانی‌هایتان. شاید برایش سوال است که چرا با او اینطور میکنم؟! کاش می‌دانستم. منشی گفت نوبت شماست. دکتر... (اسمش چه بود؟) پرسید: مشکل چیست؟ و از اینکه دید در سکوت تماشایش میکنم شوکه شد. حتما در ذهنش پرسیده پس چرا آمدی؟ واقعا نمیفهمد معنایش چیست؟ مجبورم! اما لعنتی تا آنجا که به خودم مربوط است، نمیخواهم جوابت را بدهم. جدی نگرفت. فقط پرسید کابوس زیاد میبینی، نه؟ شانه بالا انداختم. گفت بیمه‌‌ات قطع شده!!! زدم زیر خنده. او تعجب کرد اما من نه. کاغذ روبه‌رویش را خط‌خطی کرد. گفت آزمایش‌هایت را انجام بده و بازگرد. پوزخند زدم و آمدم بیرون. بله بله..‌. حتما می‌آیم. دیدار به قیامت دکتر عزیز. در مسیر بازگشت به سکوتم ادامه دادم... او تظاهر کرد عصبی نیست. مثلا دارد مرا درک میکند. ای کاش می‌دانست مهربانی‌اش بیشتر آزارم می‌دهد. هدیه! هدیه! هدی! ای گند بگیرد سرتا پای هدیه را. وقتی جوابت را نمیدهم، از عمد است. به او گفتم اسم لعنتی‌ام را تکرار نکن. ناراحت شد. هوف‌. بله. البته که شد. لعنت بر من. پرسید دلت میخواهد کَله‌ام را بِکَنی؟ خندیدم. عذرخواهی کردم. ببخشید. ببخشید. صد بار ببخشید. اما لطفا اینقدر نگو هدیه. اسمم را نگو. گفت باشد. ولی من در هر شرایطی دوستت دارم و رفت... در دلم گفتم نرو. فقط... هیچ. او دیگر رفته بود! حاضر شدم. رفتیم سر کار. بدترین پروژه‌ایست که میتوانستیم پیدا کنیم. &quot;الف&quot; گفت خودم مجبورت میکنم بروی! سه_ چهار جلسه. بعد تصمیم با خودت است. زدم زیر خنده و جوابش را ندادم. آهنگ جدیده را پلی کردم. به ژاپنی چیزی گفتم و جیغ کشیدم. &quot;عزیزکم&quot; ریسه رفت. &quot;عِین&quot; گفت اوه اوه دختر کمک لازمی. در دلم گفتم پس سیگارت کو؟ مشغول غذای دُنگی شدیم. همه چیز زیادی بدمزه نیست؟ _آره. آره. &quot;عزیزکم&quot; گفت یکی را می‌شناسد کارش خیلی خوب است. گفتم باشد. ولی فقط چون عزیزکم بود. وقتی تنها بشوم شماره‌اش را پاره میکنم و دور میریزم. بجایش فکر کردم حالا که همه‌ی پله‌ها تخریب شده است، چطور برویم آن بالا؟ رفتیم دانشگاه. چقدر خوش گذشت. میان قهقهه‌ها از &quot;نون&quot; پرسیدم بدترین اخلاق من چیست؟ گفت با خودت دشمنی. گفتم این را که ولش کن. دیگر چه؟ گفت همین. و زیادی فکر میکنی. به سکوتم ادامه دادم. سر کلاس هم. و در هرجایی که بودم. که بدجایی بود. خانومه گفت الکی خودتان را در سرما اسیر نکنید. تا بعد از غروب نمی‌آید. پا به فرار گذاشتیم. مگر دیوانه‌ایم در تاریکی توی این جهنم‌دره بمانیم؟‌ &quot;میم&quot; گفت نمیگذارم تنهایی بروی آنجا. اما رفتم. چون چاره‌ای نیست. ولی از خودم پرسیدم... چطور دارد تحملم میکند؟ فردایش، میخواستیم برویم سر کار خراب‌شده‌مان که آن مَرده باز ما را دید. گفت هدیه خانم لباستان کم است. گفتم که چه؟ گفت سرما میخوری. چیزی نگفتم. پرسید مرا نمیشناسی؟ گفتم من خیلی‌ها را نمی‌شناسم. جواب داد: ولی من از خانواده‌ی سرشناسی هستم‌هااا... اها. اها... باشد. &quot;نون&quot; میگفت مردک دلش زن می‌خواهد. سپرده برایش دختر پیدا کنم. گفتم به گور پدرش خندیده. غرق خاک و کثافت شدیم. این خانه ریزش دارد. امن نیست. چرا نمیفهمند؟ نمیفهمند دیگر... پسره با ما لج است؟ باشد. نشانش میدهم لجبازی چه شکلی‌ست! شروع کردیم به رقصیدن. چقدر افتضاح میرقصم. وسط ناکجا‌آباد ما را چه به این کارها. حال داد. اما دردم شروع شد. قرص نداشتم. یخ زدیم. پایم خالی کرد و دستم را بریدم. گفتند هدیه چکار با خودت میکنی؟‌ خب لامصب‌ها ببینید مرا فرستاده‌اید کجا!! تار عنکبوت بستم این بالا. زدیم زیر خنده. گفتم برویم. توروخدا برویم. بقیه‌اش برای بعد. زدیم بیرون. دو قدم راه را گفت ۶۰ تومن. نه بابا؟! آنقدر گفتم‌ نه که با ۳۰ تومن راه افتادیم. سر راه مَرده گفت حجابت! جوابش را ندادم. پس گفت خب بیا برسونمت. لجنِ دو قطبی! با اتوبوس رفتیم و پسرهای وحشی. قرصم. قرصم!!! &quot;عزیزکم&quot; گفت هدیه نفس بکش‌. بچه‌‌بازی می‌کنند. جدی نگیر. اما بعد که پسره چسبید به ما با مشت زدمش. دعوایمان شد. داد زدم یک گَله‌ وحشی هستید. بر قبر پدر و مادرتان. آن دختره خندید و گفت دست‌خوش! خوبش کردی. اما &quot;نون&quot; با وحشت گفت هدیه! هدیه! در دلم گفتم اسمم را نگو. نگو هدیه! اما دیدم که نگرانند. اوضاع بدی بود... یک دختر به ده‌ تا پسر عوضی معلوم است تهش چه میشود. اصلا مرا چه به این کارها. از کِی اینطور شدم!؟ نه... من همیشه همین بودم. پیاده شدیم. اما زهرم را ریختم. زهرهایشان را هم خوردم. هُشششش! سکوت کردم. در ادامه‌ی مسیر به سکوتم ادامه دادم. &quot;عزیزکم&quot; گفت هیچوقت اینگونه ندیده بودمت. زدم زیر خنده: عادت میکنی. &quot;نون&quot; گفت عادی‌ست. این چیزها از پسرها بعید نیست. پرسیدم‌ عادی؟ عادی؟؟؟ چیزهایی یادم آمد که ای کاش یادم‌ نمی‌آمد. قلبم وحشتناک میکوبید. اگر وسط خیابان بالا می‌آوردم چه؟ در دلم گفتم نه عادی نیست. هیچوقت عادی نمیشود... اما به آنها چیزی نگفتم. در کلاس، همگی‌مان خوابیدیم. داشتیم بیهوش می‌شدیم. میخندیدیم و از حال میرفتیم. استاد گفت دارید میمیرید. پاشید بروید.  وقتِ صحبت رسید. اما من غالبا سکوت کردم. نتیجه‌‌ی گفتگوهای کرده و ناکرده‌مان این شد که همه چیز پنیک است. &quot;الف&quot; گفت بپیچیم یک سو؟ گفتم نه..‌. سر تکان داد. باشد باشد. بیاید برای همدیگر متاسف باشیم. پرسید دکتر چه شد؟ کارَت چه؟ آن کوفت و درد و فلان و بهمان چه؟ گفتم دارم رویشان کار میکنم. دروغ هم‌ نگفتم. پسره سر به دیوار می‌کوبید. آخ گوشت‌تلخ. آخرش یک بلایی سر خودمان می‌آورم. &quot;نون&quot; گفت زیادی نچسب نیست؟ _آره. آره. &quot;میم&quot; میگفت بگذار بیایم حالشان را بگیرم. ولی من کمک لازم ندارم. فردایش استاد گفت چرا اینقدر ساکتی؟ من؟ آره تو... خندیدم. گفت فلانی نوبت توست وگرنه میروم سراغ هدیه. گفتم فلانی لطفا! اما آمد سراغم. ریز ریز خندید و گفت هعی... هدیه! هدیه! هدیه! پچ پچ‌ها شروع شد. لعنت به همه‌تان. مثل طوطی اسمم را تکرار نکن. سکوت کردم. دلم می‌خواست بگویم کوفت. اما برای پایان‌نامه کارم گیر است. پس به شوخی‌های چیپ او خندیدم. بعد که رفت. دست از تظاهر برداشتم. &quot;الف&quot; گفت میتوانی پوکر فیس‌تر از این هم باشی؟ در دلم گفتم وقتی بی‌نمک‌اند، چرا که نه؟ اما لبخند زدم و جوابی ندادم. برق رفت و بساط مسخره‌بازی شروع شد. وقتی برق آمد بچه‌ها گفتند هدیه! قیافه‌ات را کنترل کن. چه کار سختی. خندیدند که شل کن بابا. مثلا شل کردم. بعد بحث سفر شد.‌ چه اشتیاقی دارند! اگرچه من هنوز مُردد‌م. شنبه وقت کارهای قضایی بود. مملکت نیست که. دیوانه‌خانه است. فردا هم باز کارمان لنگِ احمد است. خدا کند آن یکی نباشد. اگر آن مردک را ببینیم اینبار جوابش را میدهم. &quot;میم‌&quot; میگوید هر چه شد فقط مرا خبر کن. ولی اینطور که نمیشود. خودش هزار تا گرفتاری دارد. در ضمن، از عهده‌اش بر می‌‌آیم. &quot;نون&quot; هم می‌گوید به خنده رد کن. ولی تا کِی؟ مگر تا کنون همین کار را نکرده‌ام؟ من آدمِ خندیدن نیستم. آدمِ تظاهر به اینکه این چیزها &quot;عادی&quot; است، نیستم. تهوع گرفته‌ام. به من دست نزنید. اسمم را صدا نکنید. آشغال‌ها. کثافت‌ها. نامردها. برای همینم هست که مغزم دارد می‌ترکد. اما جدی نگرفتند. جدی نگرفت. جدی نگرفت. هیچکس جدی نگرفت. با اینکه جدی بود. تا ابد هم هست...پ. ن: چقدر پراکنده شد. جدی تا آخرش خوندین؟ عجب همتی. جای قدردانی داره. چندتا مطلب علمی و درست و حسابی آماده کردم ولی بجای پست کردن اونا، یهو هرچی به فکرم میاد مینویسم و منتشر میکنم. به هرحال بعضی روزا حسای متفاوتی داره. منم حساسیتم روی صفحه‌ی ویرگولم کم شده. قبلا خیلی برام مهم بود که حرفای خوب و مهم و تاثیرگذار بزنم. الان فقط هرچی که دلم بخواد مینویسم و نتیجه واسم مهم نیست. البته هنوز نمیدونم این یه پیشرفته یا نه. در ظاهر که بد نیست. پس ما هم به فال نیک میگیریم:)</description>
                <category>HEDIYE.K</category>
                <author>HEDIYE.K</author>
                <pubDate>Sun, 09 Mar 2025 14:41:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای افکارت آنقدر بلند بود که صدای قلبت را نشنیدی</title>
                <link>https://virgool.io/@Tashdid/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A2%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D9%84%D8%A8%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%DB%8C-meab8mbh6lnw</link>
                <description>متوجه سکوتش شدم. بازی کردن با غذایم را تمام کردم و به او خیره شدم. صورتش چنان در هم رفته بود که بنظر میرسید الان است که بزند زیر گریه. اما می‌دانستم اینکار را نمیکند. او از آن دسته آدم‌ها نیست. گفتم: میدانم که می‌خواهی چیزی بگویی؛ بگو! با سر تایید کرد. عصبی خندید و گفت از کجا شروع کنم...؟ خودم را با غذا سرگرم کردم تا خودش راهش را پیدا کند. راستش می‌دانستم موضوع از چه قرار است. تا آن روز، بارها در این موقعیت قرار گرفته بودم. البته که کسی خبردار نشد. همانطور که مِن مِن میکرد/ همانطور که ته مانده‌ی غذایم را در دو ارتش مجزا روبه‌روی هم قرار میدادم، طاقت نیاوردم و با لحنی میانِ شوخی و جدیت، بی آنکه نگاهش کنم گفتم: اگر تو هم از همان حرف‌ها زدی ایرادی ندارد! (با وجود آنکه خوب میدانستم ایراد دارد. خیلی هم ایراد داشت. و اگر او اینکار را کرده باشد، قلبم را خواهد شکافت) گفت‌ به تو یک عذرخواهی بدهکارم. هاها! او اینکار را کرده بود. قلبم شکافت! بالاخره سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم. چقدر چشمهایش قشنگ است. تا کنون به او گفته بودم عجب چشم‌هایی دارد؟ چرا خودش از این چشم‌های براق و معصوم خوشش نمی‌آید؟ فکر کنم همه‌مان همینگونه‌ایم. باید در ذات انسان باشد که همیشه با خودمان در جنگ باشیم. ارتشی که در ظرف غذایم برپا کرده بودم بر هم زدم. جنگ دیگری هم به پا شد. در ذهنم. و بیشتر در قلبم. اعتراف میکنم تا مدتی اصلا صدایش را نمیشنیدم. وقتی صدای افکارت بلند باشد، صدای دیگران را راحت نمیشنوی. او برایم توضیح می‌داد. از موقعیتی که پیش آمده بود میگفت. سعی نداشت خودش را توجیح بکند که ارزشمندترین کار ممکن بود. عذرخواهی کرد. گفت دیگر چنین اتفاقی نمی‌افتد. به خیالم گفت دوستم دارد. این را واضح نشنیدم. اما ظاهرا لب‌هایش چنان تکان خورد که کسی بگوید &quot;دوستت دارم.&quot; فرقی هم نداشت. در چشمهایش دیدم. به حرف‌هایش گوش دادم. نه با دقت. اما تلاشم را کردم و داشت با ابراز پشیمانی‌اش تکه تکه‌ام میکرد. اگرچه ظاهرم مانند همیشه خونسرد بود. در نهایت حرف‌هایش تمام شد. من همچنان به لبخند زدن ادامه میدادم. او همچنان وا رفته بود. مثل کسی که دارد با تمام وجود التماس می‌کند. اگر می‌دانست من در اعماق وجودم چه التماس‌هایی کرده بودم... خوشا به حالش. صریح بودنش را دوست دارم. به آدم‌هایی که راحت حرف می‌زنند غبطه میخورم. نمیخواستم عذابش بدهم. پس شروع به صحبت کردم. چقدر حرف زدم؟ یک ساعت؟ دو ساعت؟ نمیدانم. از من بعید است که این چیزها در خاطرم بماند. اما در نهایت هرچه به ذهنم آمد گفتم. تمام حقیقت را. سرش را انداخت پایین و با حیرت گفت: باورم نمی‌شود چنین آدمی باشی! بعد با همان چشم‌ها که هنوز به شکل وحشتناکی گیرا بود به من خیره شد: بینهایت شرمنده‌ام. حالا که حرف‌هایت را می‌شنوم همه چیز در ذهنم تغییر کرده است! قول می‌دهم بعد از این، همه چیز را به خودت بگویم.و من با خودم گفتم: چه دیر!به او چه گفتم؟ : چه خوب! راه افتادیم. مدتی پیاده‌روی کردیم. او حرف زد. از ایده‌هایش گفت. از اهدافش. نمیدانم. از خیلی چیزها. اما من در همان مکالمه گیر کرده بودم. به این فکر میکردم که آیا به اندازه‌ی کافی واضح نیستم؟ به این فکر میکردم که سزاوار است به این راحتی نسبت به من تغییر عقیده بدهند؟ و بیش از همه چیز به این فکر کردم که پذیرش کسی که هستم، چقدر دشوار است؟ دنیا تا خرخره در کثافت است. من هم موجودی‌ام همانند بقیه. همه‌مان گهگداری آشغالیم دیگر. که بدیهی‌ست. آیا بخش منفیِ وجود من متعفن‌تر از دیگران است؟ حاضر نیستید جلوی بینی‌تان را بگیرید؟ ممکن نیست که در این زباله‌دان بی‌انتهای انسانی، بخواهیم بخاطر کسی دوام بیاوریم و به یاد داشته باشیم همه‌مان کمابیش بو میدهیم؟ وقتی به او گفتم من بی‌نقص نیستم، سر تکان داد و گفت بله هیچکس نیست. اما او متوجه نیست. من &quot;بی‌نقص&quot;  نیستم. من فرسنگ‌ها تا چنین چیزی فاصله دارم. احتمالا او بارها پاسخ میداد که بله! حق با توست عزیزم. همه‌مان خیلی بیخودیم. در آن صورت باید در جوابش میگفتم: من خیلی بداخلاق میشوم. یک‌ دنده‌ام. بدقلق و دمدمی‌ و پرخاشگرم. مغرورم. سختگیرم. بیش از حد تحلیلگرم. متوقعم. غر میزنم. در ابراز عواطفم مشکل دارم. صادقم اما تقریبا هیچ چیزی نمیگویم. به نوعی دروغگو‌ام؟ به هر حال، در کنار من باید خیلی به خودت زحمت بدهی. حاضری بدهی؟ بعدش چه میگفت؟ شاید اینبار آنقدر هم مطمئن جواب نمی‌داد. ولی ادب حکم میکرد که او هم فهرست بلندبالایی از ایراداتش را شرح بدهد و بگوید ببین! من هم کثافتی هستم مثل خودت. من هم لبخند میزدم اما در دلم میگفتم نه! متوجه نیستی..‌. ما زبانا ادعا میکنیم که قدرت پذیرش و کنار آمدن با آدم‌ها را_ همانگونه که واقعا هستند_ داریم. میگوییم هیچکس &quot;بی‌نقص نیست&quot; ولی (عمیقا) این حرف را باور نمیکنیم. انتظارات ماورایی داریم. یکدیگر را به چالش میکشیم. میخواهیم به خودمان ثابت کنیم آدم خوبی هستیم. بهایش آن است که از کس دیگری موجود نفرت‌انگیزی بسازیم. روی خطاهای دیگران متمرکز میشویم تا عیب و ایرادات خودمان کمتر به چشم بیاید و به بی‌نقص بودن نزدیک‌تر بشویم. بعد که گندش در می‌آید می‌گوییم بله بله! هیچکس کامل نیست! اما چند نفرمان در عمل، جلوی دماغمان را میگیریم تا پای کسی یا چیزی بمانیم؟ از اینکه آن حرف‌ها را زده بود غمگین بودم. البته انتظار می‌رفت ناراحتی‌ام به اصلِ ماجرا بازگردد: به این که یک نفر داشت پنهانی تمام تلاشش را میکرد تصویری از من بسازد که واقعیت ندارد. در گوش همه پچ‌پچ میکرد و نواقص مرا میشمرد‌. جالب است. همان ماجرای مار در آستین پرورش دادن بود. ناراحت شدم؟ صد درصد! اما شوکه؟ به هیچ‌ وجه‌. بجایش قلبم از یک چیز ظاهرا فرعی شکست: آنهایی که نباید، این حرف‌ها را باور کرده بودند. اجازه دادند بدگویی‌های کسی در ذهنشان بنشیند و لایه‌ی زمختی از بدبینی بسازد و صدای افکارشان به قدری بلند شود که دیگر صدای قلبشان را نشنوند. به حدی که ناگهان به خودشان بیایند و بگویند: ای وای... ما چه کردیم؟ آیا این رفتارها با ادعای &quot;میدانیم هیچکس کامل نیست&quot; تناقض ندارد؟ در حقیقت باید چنین نوشت: &quot;ما میدانیم که هیچکس کامل نیست. اما نه در صورتی که حق با ما باشد. که آنوقت، شماها یک عوضی تمام‌ عیارید&quot; من مدتی، در ناخوداگاه دیگران تبدیل به یک عوضی تمام‌عیار شدم. عادلانه نبود. بارها و بارها پیش آمده. گاهی با خودم میگفتم باشد! متنفر باشید. اما از من چیزی نسازید که حقیقت ندارد. گاهی هم همه چیز را رها میکردم. چون نمیتوانم (و نمیخواهم) کسی را متقاعد کنم که باورم داشته باشد. زندگی سرشار از درگیری و تفاوت است. نباید با هر اختلاف کوچکی تن آدم بلرزد، بدبین بشود، و همه چیز را زیر سوال ببرد. همه یکروزی از اثبات دائمیِ خودشان خسته میشوند. شاید مواجهه با &quot;هیچکس بی‌نقص نیست&quot; به اندازه‌ی &quot;هرکس امتیازات خودش را دارد&quot; منفعت آدم‌ها را تامین نکند. ولی عوضش عیار خیلی‌ها را می‌سنجد. بنابراین اگر بخش‌های خوبِ من برای کنار آمدن با بخش‌های بدترم کافی نیست، حداقل در برابر کسانی که خالصانه دوستشان دارم دو حالت بیشتر ندارد: یا واقعا آدم افتضاحی هستم. یا دوستم ندارید...هدیه؟ به خودم آمدم. در خیال خودم گم شده بودم. اما قلبم دیگر درد نمی‌کرد. دیگر ناراحت نبودم. شکاف دلم پر شده بود. بخاطر چشمهایش؟ اعتراف میکنم بی‌تاثیر نیست. گذر زمان هم تاثیر خودش را داشت. اما جدا از تمام این‌ها، چیزهایی را آموخته‌ام که نجاتم می‌دهد: من همان چیزی هستم که همیشه بوده‌ام. هنوز مودی، جدی و کم‌حرفم. علاوه‌بر ‌تمام ویژگی‌های خوب و تحسین‌برانگیزم، هنوز هم کنار آمدن با من چالش‌های خاصِ خودش را دارد. من هم در افکار خودم غرق میشوم. و صدایشان هم خیلی بلند است. همواره خواهد بود. ولی صدای قلبم را هم میشنوم. همیشه واضح نیست. همیشه هم حرف درستی نمیزند. ولی حضور دارد. آیا این همان چیزی نیست که از ما تکه گوشت‌های متحرک، انسان میسازد؟ دوستدار شما پ. ن: مرسی که خوندین. خیلی دلی بود. خیلی هم یهویی. این نوشته (با اندکی سانسور و تغییرات بسیار جزئی) شرح ماجرایی مربوط به چند روز پیشه که... تجربه شد. دلم پُره ولی بگذریم. فقط اینو بگم: بنظرم یکی از بیرحمانه‌ترین کارایی که میتونید در حق کسی بکنید، اینه که اونقدر روی یه ویژگی بد پافشاری کنید که ویژگی خوبی از اون آدم باقی نمونه. انصاف نیست...  اگر خیال میکنید چیزی با عقل جور در نمیاد، شاید بخاطر اینه که همه چیزو نمیدونید! حرفی، سخنی، نقدی، نظری، پیشنهادی؟ ایام بگذرد بر طبق آرزوهای شما؛)</description>
                <category>HEDIYE.K</category>
                <author>HEDIYE.K</author>
                <pubDate>Fri, 28 Feb 2025 17:05:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خِرس بِه اَجدادِمان تُف هَم نَکَردِه اَست</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%AE%D9%90%D8%B1%D8%B3-%D8%A8%D9%90%D9%87-%D8%A7%D9%8E%D8%AC%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%90%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%8F%D9%81-%D9%87%D9%8E%D9%85-%D9%86%D9%8E%DA%A9%D9%8E%D8%B1%D8%AF%D9%90%D9%87-%D8%A7%D9%8E%D8%B3%D8%AA-pshfofi4jsbk</link>
                <description>به حرفشون گوش نکن. من طرفدارتم:)_ نمیدانم اوج عدالت است یا ناعدالتی، که در یک &quot;لحظه&quot; تصمیمی میگیریم و &quot;سال‌ها&quot; بخاطرش تقاص پس می‌دهیم!نه! میگوییم و حسرتش بر دلمان میماند. جواب مثبت میدهیم و در رنج می‌افتیم. خرده کلمات روزمره فاجعه به بار می‌آورند... چرا چیزهایی اینچنین کوچک، نتایجی آنچنان بزرگ به دنبال دارد؟با این‌حال، اگر می‌دانستیم هر تصمیم کوچک امروز، شاید سالها بعد به یک دردسر بزرگ بدل شود که یقه‌ی خودمان و خیلی‌های دیگر را بگیرد، چه میکردیم؟ از همان ابتدای زندگی، میمُردیم؟ یک برف کوچک هم بهمن به پا می‌کند! اما سال‌های سال است که همچنان برف می‌بارد. سالهای سال است که شهرهای بزرگ در زیر قطرات باران دفن می‌شوند. و ذرات خاک، تمدن‌ها را می‌بلعند. باید چه کسی را سرزنش کنیم؟ خاک و باد و هوا (شایدم حوا) را؟با این حساب باید خودمان را بُکشیم دیگر! همه چیز که ظاهرا بیهوده است؛ و وجودِ ما از هر چیزی بیشتر! اما هر زمان به این مرحله از زندگی میرسم، به خودم یادآوری میکنم که &quot;وجود داشتن&quot; همیشه از نبودن بهتر است. &quot;وجود&quot; خودش به منزله‌ی آن است که از عهده‌اش بر آمده‌ام! من خیلی مطیع علم نیستم. سعی نمیکنم زندگی‌ام را بر اساس داده‌های علمی توجیح کنم. اما این را هم میدانم که &quot;وجود&quot; یا دستِ کم بخش زیادی از آن، وابسته به احتمالات است. لطفا دست راستتان را مشت کنید و به سمت راست دراز کنید. اینکار را در سمت چپ، با دست چپ هم انجام بدهید. (واقعا انجام بدهید، قصد ندارم به شما بخندم‌. البته احساس میکنم همگی خیلی خنده‌دار شده‌ایم). دست مُشت ‌کرده‌ی سمت راست شما، خودِ شمایید. دست چپتان هم اولین نشانه‌ از حیات در زمین است. می‌تواند یک سلول باشد. آدمِ تبعید شده باشد. یک بوزینه باشد. هرچه دلتان بخواهد. اما حداقل همگی اتفاق نظر داریم که دست چپ شما، اولین قلبیست که در جهان تپیده. اولین حیات! و چه چیزی در این میان است؟ تمام اجداد پیشین ما. و تمام جنگ‌ها، بیماری‌ها، حوادث و بلایای طبیعی، غیرطبیعی و بیش از حد غیرطبیعی و احتمال آنکه کسی بخواهد خودکشی کند، یا اینکه عقیم باشد، و درگیری‌های متعددی که به مرگ کسی ختم بشود. از دست چپ تا دست راست شما، بی‌نهایت دلیل وجود دارد که می‌توانست باعث بشود &quot;وجود&quot; شما به خطر بیوفتد. هر بار که جنگی در گرفته و تیری به سوی کسی شلیک شده، احتمال تولد شما در یک لحظه به صفر رسیده است. هیچکدام از اجداد شما به وسیله‌ی طاعون، وبا، هاری، یا آبله، زودتر از آنچه که باید کشته نشده‌اند. سیل، زلزله، فوران آتش‌فشان یا حمله‌ی موجودات فضایی جانشان را نگرفته. هیچکدامشان زیر ماشین نرفته‌اند. یک پشه‌ی آلوده هیچکدام را نگزیده ‌است. خرس آنها را نَدریده (حداقل نه زودتر از موعِد). اما فرض بگیرید: تمام اجدادتان! یک زنجیره‌ی ظاهرا تمام نشدنی از تک تک آدمهایی که زنده‌ ماندند و ادامه دادند، تا در نهایت به نقطه‌ی آغاز بشریت برسید. (که از قضا، بشود دست چپ خودتان!)برای اینکه امروز اینجا باشید_ با چشم پوشی از اینکه تمام خواهر و برادرهای احتمالی‌تان را هم برای تولد شکست داده‌اید_ میلیون‌ها موجود سرسخت به زندگی ادامه داده‌اند. تصورش سخت است که بپذیریم این زنجیره هرگز نشکسته! اما واقعا نشکسته. گاهی آسیب دیده، زخم برداشته، به خطر افتاده اما هرگز به طور کامل پاره نشده. وگرنه هرگز وجود نداشتید. شما در طول تاریخ در جریان بوده‌اید، تسلیم نشده‌اید و حالا هم اینجایید.وقتی خسته میشوم و فکر میکنم دنیایم به آخر رسیده، یادم می‌آید که من میلیون‌ها سال است که دوام‌ آورده‌ام. آنوقت قبض‌های پرداخت نشده و استادهای بداخلاق میتوانند باعث شوند قلبم درد بگیرد!؟ چقدر خنده‌دار. و زندگی واقعا همینقدر خنده‌دار است. همان اندازه که پیچیده به نظر میرسد، ساده هم هست. پیچیده اما ساده. متناقض اما درست. مثل مفهوم‌ خوب و بد میماند.بله، زندگی همین است: خوب پشت بد می‌آید. بد هم‌ میچسبد به خوب. این دو کَنه‌ی یکدیگرند. تعادل چنین چیزی نیست؟ من هم همیشه سعی داشتم آدم خوبی باشم. اما نمیتوانم انکار کنم که در زندگیِ یک عده‌ی دیگر، نتایج افتضاحی به بار آورده‌ام. خرابکار بودن اجتناب‌ناپذیر است. هرچه اینجا بیشتر بدرخشم، در جای دیگری بیشتر سایه می‌اندازم. هرچه محبوب بشوم، نفرت بیشتری هم برای خودم جمع میکنم... ما بدهای خوب و خوب‌های بد هستیم.خوب! بد! تا ابد همین است. اما حالا شما بگویید، اگر لبخند و گریه‌ی امروزتان، فردا بهمن به پا میکرد، چشم‌هایتان را کور میکردید یا بلندتر میخندیدید؟ دوستدار شماپ. ن: این عقیده‌ی چند ساله و به دنبالش این نوشته، به شدددت متاثر از کتاب راز فال ورق اثر یوستین گوردره که به همه پیشنهاد میکنم. بازم پ.ن: این متن رو خیلی وقته که نوشتم و قصد داشتم بعد از امتحاناتم پستش کنم. اما همزمان برای ۳ تا امتحان خوندن، باعث شد بخوام به خودم قوت قلب بدم و احساس کردم شاید کس دیگه‌ای هم به خوندنش نیاز پیدا کنه. کی میدونه؟ شاد باشید:)</description>
                <category>HEDIYE.K</category>
                <author>HEDIYE.K</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jan 2025 21:18:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما همه هیولاییم</title>
                <link>https://virgool.io/@Tashdid/%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%85-wwlc2aebra3h</link>
                <description>نکته: پیشنهاد میکنم حتماا قبل از مطالعه این آهنگ رو پلی کنید. جدا از تاثیری که روی این نوشته داره، یکی از اهنگ‌های خوش‌ریتم و دلنشینیه که به همه معرفی میکنم. امیدوارم لذت ببرید.&quot;ما در اینجا، فقط آه در بساطمان داریم. می‌گویی تمامش همین است؟ تمام آنچه از زندگی‌مان میخواستیم؟ و می‌گویم، مگر ما چیزی بجز رنج‌هایمان هستیم؟&quot;خیال میکردم صدای واحدِ ما آه باشد. خیال میکردم درد برای اولین‌بار پیوندی را نشکند. پیوندی بسازد.  چه اشتباه فاحشی! آه، خود صدای شکستن است... [و چسب زخم‌ها هم در آخر دور انداخته میشوند.]رنجِ تو، مرا به آنچه میخواستی نزدیک کرد. و رنجِ من، تو را فراری داد. پادشاه بزدل‌ها! حال، به این فکر میکنم که تمامش همین بود؟ تمام چیزی که برایش امید داشتیم؟ و تو از من روی برمیگردانی. شک میکنم که هرگز مرا می‌شناختی! به تو خیره می‌شوم. دهانم باز میماند. آه میکشم و به یقین میرسم... که هرگز تو را نشناخته بودم.باید رکب خورده باشیم. من از تو. تو از من. ما بیش از حد یکدیگر را باور داشتیم. تمام خرابکاری‌ها از همینجا شروع می‌شود. قول می‌دهیم. قرار می‌گذاریم. در خوب ماندن افراط میکنیم و یادمان می‌رود واقعا چه کسی هستیم. پس چیزهایی را به یکدیگر می‌بخشیم که هرگز نداشته‌ایم. اما بیا باور کنیم دست‌هایمان همواره خالیست.بیا این نقش‌ها را رها کنیم.  ما همه ناگزیر هیولاییم. و سالها آه در بساطمان داریم.  تو گفتی عشق هم خواهی داشت. و اعتماد. و خیلی چیزها... خیلی چیزها. کیسه‌ی نداشته‌هایت را سفت‌تر به خودت چسباندی.  می‌دانستم. دیدمش. اما دلخوش ماندم. تا اینکه گفتی تمامش همین است!  می‌پرسم همین؟ این تمام چیزی بود که از عهده‌مان بر می‌آمد؟خنده‌ام می‌گیرد.  ای پَست... خنده‌ام می‌گیرد. ریسه میروم از بغض و آه. اما عَقلَن، مگر ما چیزی بجز همین‌ها هستیم؟چیزی بجز تلاش برای به دست آوردن و به یکباره رها کردن. تلاش برای دوست‌ داشتن و به یکباره بیزار شدن. تلاش برای ماندن و به یکباره کنار کشیدن. ما همین چیزهاییم دیگر. تلاش برای خوب بودن و به یکباره بد شدن. اگرچه هیچکس به یکباره بد نمیشود. اما می‌تواند تمام آنچه ساخته، به یکباره خراب کند. ما در بساطمان جز کثافت چیزی نداریم. و هنوز قَلبَن، از خودم میپرسم، همه‌اش همین است؟خنده‌ات می‌گیرد. ریسه می‌روی از خنده.  میخندی. و به ریش من هم!با صدایی واحد میگوییم، فقط آه در بساطمان داریم؟ اما من دیگر نمیدانم.  تو هم نمیخواهی که بدانی... در پایان داستان، گویا به وحدت رسیده‌ایم.  پس درود بر تمام رفتگان.  اما هیولاها!  [امیدوارم زندگی چیزی بیشتر از اینها باشد.]دوستدار شماپ. ن: دیروز با یکی از دوستام صحبت می‌کردم. بعد از مدتها باهام درد دل کرد و بالاخره یه چیزایی از خودش برام گفت که... دلم گرفت. این غم برای اون کهنه بود ولی شنیدنش برای من تازگی داشت و از یه جایی به بعد بجای اینکه من آرومش کنم اون داشت بهم میگفت بسههه تا بخاطرش غصه نخورم:)) از خودم پرسیدم، یعنی آدم‌ها همینَن؟ تمامش همینه؟ نتیجه‌اش شد این پُست. این متن با الهام از گفتگویی دوستانه و برداشتی شخصی از یک ماجرای نسبتا تلخ نوشته شد. بنابراین شکلی خیالی از نوعی واقعیته. (طبعا از جانب من، بدون مخاطب) در آخر، امیدوارم روزی برسه که اگر از خودتون پرسیدین، دنیا چنین چیزیه؟ ریسه برین از خنده و بگید: نه... معلومه که نیست!  فرضا من و اون</description>
                <category>HEDIYE.K</category>
                <author>HEDIYE.K</author>
                <pubDate>Mon, 30 Dec 2024 19:19:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قفس در قفس</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D9%82%D9%81%D8%B3-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D9%81%D8%B3-pzeaqlltakvj</link>
                <description>دل (را) باختن، دستِ کمی از چیدن بالهای یک گنجشک ندارد. مگر فرقی هست؟میان از دست دادن آنچه مرا، منو پرنده را پرنده میکند؟هردو زمین‌گیر. هردو به خون نشسته!هاج و واجکه متهم، مثل یک رهگذر ماندنی،در پِی تصاحبی بی‌هدفدورترین لانه‌ها را هدف می‌گیرد.گنجشک‌ها همراه برگ‌ها می‌ریزند.دل‌ها نیز...اما شکارچی نمی‌داند،با فقدان هر تپشسالها در ذهنش، بال بال خواهم زد؛او قفس خواهد شد! بی‌آنکه بفهمد.دوستدار شماپ. ن: مثل همیشه، متن بدون مخاطب و خیالیه. ایده‌ی نوشتن این پُست هم بعد از خوندنِ اتفاقیِ این شعر به ذهنم رسید. سعی کردم به همون سبک شعر سپید بنویسم که تا حدودی با نوشته‌های قبلیم فرق داشت. به نوعی تجربه‌ی جدیدی برام بود (کمی هم چالش‌برانگیز)! ولی حداقل خوشحالم که یکم تنوع دادم. در نهایت خیلی ممنونم که خوندین. حرفی، سخنی، نقدی، نظری، پیشنهادی؟ ایام بگذرد بر طبق آرزوهای شما</description>
                <category>HEDIYE.K</category>
                <author>HEDIYE.K</author>
                <pubDate>Thu, 26 Dec 2024 18:48:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>17 / 12</title>
                <link>https://virgool.io/@Tashdid/12-17-u6s71vrc5nfq</link>
                <description>چون بی‌نظیر است دیشب طولانی‌تر از همیشه نوشتم. چیزهایی را برای خودم بررسی کردم که برایم تازگی داشت. بعد از مدتها به نتیجه‌ی خوبی هم رسیدم. البته چند شب قبل تر هم چنین حس رضایتی را تجربه کردم که دلایل دیگری داشت و جایش اینجا و هیچ‌جا نیست.  توانستم تمام کارهایی که در این مدت شروع کرده بودم یا وعده‌اش را داده بودم که یک روزی انجام خواهم داد، تمام کنم. سر قول‌هایم ماندم و در یک مسابقه‌ی دیگر هم شرکت کردم. بُردن برایم مهم است؟ البته که هست. اما هیچوقت انگیزه‌ی اصلی‌ام‌ نبود. بیشتر بخاطر هیجان و تنوعش سراغش رفتم.  در مجموع، اوضاع ظاهرا که روبه راه است.  دانشگاه تا آخر هفته تعطیل شد. خوش به حالم. با این هفته میشود سه هفته‌ی تمام که دانشگاه نرفته‌ام. دلیل خاصی داشت؟ نه. خواستم ببینم اگر نروم چه می‌شود؟ دیدم هیچ. اوضاع ظاهرا روبه راه است و این هم‌ چیز خوبیست.  بجایش یک کتاب وحشتناک قطور را شروع کرده‌ام. هدیه‌ی آیناز است. ویکتور هوگو. جالب است. خوشم آمده. یک بحثی هم این وسط پیش آمد که نزدیک بود بالا بگیرد اما هردو به این نتیجه رسیدیم که ارزشش را ندارد و حلش کردیم. چه خوب. نه؟ معاشرت با آدم‌های بالغ کار آدم را راحت میکند.  روز دهمِ چالشم را هم تیک زدم. از خودم راضی بودم. گاها کمی ازخودراضی هم میشوم که مشکلی با آن ندارم. مشکلی با هیچ چیزی ندارم. دارم نسبت به زندگی به پذیرش بیشتری میرسم و آنقدر در برابر اتفاقات تسلیم و مطیعم که چیزی ماورای آنچه که باید، احساس نمیکنم. مگر کمی حس سرخوشی و میلِ به تجربه کردن چیزهایی که همواره از آنها هراس داشته‌ام. در اصل حس رهایی میکنم. یکجور بیخیالی و آسودگی ناشی از آنکه خودت را به نیرویی قوی‌تر بسپاری! نتیجه؟ انگیزه‌ای لجام گسیخته برای تغییر. تغییرات را هم که خیلی وقت است شروع کرده‌ام. چند روز زمان گذاشتم و تمام وسایلم را، خودم را، افکارم و چکیده‌ای از زندگی‌ام را سر و سامان دادم. بعد هم قیچی به دست افتادم به جانِ موهایم. بی هیچ مقاومتی. معمولا در برابر از دست دادن مقاومت نمیکنم که شامل موهایم هم میشود. ظاهر جدیدم را دوست دارم. همه دوست دارند. عجیب است که چیزهایی هرچند کوچک می‌توانند تفاوت‌هایی تا این حد عمیق در ما ایجاد کنند. اینطور نیست؟  این بخشِ دنیا واقعا تحسین برانگیز است. باعث میشود هیچ مسئله‌ی مثلا بزرگی را زیادی دست بالا نگیرم اما بیخیال چیزهای کوچک هم نشوم. یکجور میانه‌روی متعادل. همسو شدن ذهن و قلب. خودِ نقطه‌ی پذیرش، رشد و آرامش. با چنین ذهنیتی، احساس میکنم تغییرات اخیرم مسیر دلخواهم (مسیر مناسبم) را ساخته‌اند: پیشنهادات تازه، همکاری‌های غیرمنتظره، درمان یک سری عادت‌ها.  ریزش این سِیل از وقایع از من موجودی ماجراجو‌تر ساخته است. برخلاف چیزی که تا کنون بوده‌ام. ریسک‌پذیر شده‌ام. به ندرت عصبی میشوم. از اکثر مسائل به شرط آنکه چیزی به من اضافه کنند استقبال میکنم و خودم را غنی میبینم. این غنی بودن الزاما ربطی به حس استقلالم ندارد. نه، بحثِ تمرکزم بر داشته‌هاست. همان ماجرای کفایتِ &quot;اوضاع ظاهرا روبه‌راه است&quot;‌.  میخواهم فعالیتم را در اینجا ادامه بدهم. بخشی از برنامه‌‌ی ماهیانه‌ایست که برای خودم تنظیم کرده‌ام. البته رک و راست اعتراف میکنم که ویرگول، خودش به تنهایی، مرا به آب و تاب نوشتن نمی‌اندازد. ویرگول پناهگاه بخشی از همان آدم‌هاییست که برایم مهم‌اند و می‌خواهم که تکه‌ای از زندگی‌ام به آنها تعلق داشته باشد. علاوه بر آنکه، بیش از همیشه احساس میکنم بر اعمال و انتخاب‌هایم مختارم. این یعنی اوضاع به قدر کافی روبه راه است؛ که چیز بسیار خوبیست.دوستدار شماپ. ن: سلام به همه. بعد از مدت‌های طولانی پستی منتشر کردم به دور از هر سختگیری نسبت به خودم و در کمال آرامش. که جمعا حس خوشایندی داشت. و یه راهنمایی نیاز داشتم: فضای جدید ویرگول خیلی منو گیج کرده. کسی میدونه چجور میتونم جدیدترین پست‌های فالویینگ‌هامو ببینم بدون اینکه مجبور باشم صفحه‌ی هرکدوم از این عزیزانو دونه به دونه چک کنم؟  </description>
                <category>HEDIYE.K</category>
                <author>HEDIYE.K</author>
                <pubDate>Tue, 17 Dec 2024 19:48:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقف لازم</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%88%D9%82%D9%81-%D9%84%D8%A7%D8%B2%D9%85-nx8v5aogwguj</link>
                <description>...عزیزم! سلام. باید خیلی عجیب باشد که بجای در آغوش گرفتنت اینچنین رسمی و مبادی آداب برایت مینویسم؟ زندگی همیشه عجیب است عزیزم. همانطور که ملاقات و آشنایی منو تو عجیب بود. و تمام اتفاقاتی که پس از آن افتاد. مثل روزهایی که جدا و به دور از هم گذراندیم و تمام دفعاتی که خسته، مردد، و دلتنگ، آه سخت دلتنگ به سوی هم گریختیم که چه بخواهیم و چه نخواهیم، من و تو، پناه یکدیگریم. و این پناه تنها دارایی ماست. و این دارایی هدف، و هدفمان دلیلی‌ست محکم که چرا باید زنده بمانیم و زندگی کنیم و کم نیاوریم‌‌. خلاصه‌اش کنم، بخاطر تو زندگی میکنم... در دو شب گذشته به من فهماندی که تا دورترین نقطه‌ی دنیا خواهم رفت اگر بدانم تو آنجایی. و اکنون که مدت کوتاهی می‌شود که به ناچار از یکدیگر دل‌ کندیم، عمیقا باور دارم که تکه‌ای از من را با خودت بردی. نزد خودت نگهش دار عزیزم. آن تکه حالا باید خوشبخت‌ترین بخش من باشد.  ... یک روز گذشت؟ چقدر سریع. و حرف‌های من نصفه ماند. البته دلیل خوبی برایش داریم، مگر نه؟ بله. اما بیا همچنان راز باقی بمانیم. همانطور که سرنوشتِ اعجاب‌انگیز ما، محسور‌کننده راز است. راز... چه آنچه پیش آمد و از آن گذشتیم و هنوز نه من و نه تو، نمیدانیم چطور می‌شود تا این اندازه خوشبخت بود، و چه روزهای پیش‌رو که قرار است بیش‌ از قبل ما را خوشبخت کند تا همچنان مست و بی‌خبر و متحیر به یکدیگر بنگریم، بغض کنیم، اشک‌هایمان در نهایت سرازیر شود، من در نهایت کم بیاورم، لب‌های تو را لمس کنم، تو در نهایت اشک‌های مرا پاک کنی، لبخند بزنیم، چنان عمیق نفس بکشیم که نفس تو موهای مرا بلرزاند و موهای من تن تو را، و صبور بمانیم و از خود بپرسیم: چطور می‌شود از شکاف این تن‌های زخمی، این همه آرامش بچکد؟‌ ... ما باید بیش از حد شانس آورده باشیم. ما در این لجن‌زار رنج شناوریم و حالمان خوب است! هردویمان. کسی تنها نمی‌ماند. تنها نمیگریَد، تنها چشم به آسمان نمیدوزد و آه در گلو فرو نمی‌برد. ما تنها نیستیم. پایان خوش! من در این لجن‌زار متعفن موج سواری میکنم. من به مقصدی در انتهای یک طلوعِ ناتمام، در امتداد اقیانوسی که اگر به حد کافی دوام بیاوری قورتت نمیدهد، نخواهم رسید. من آنقدر دوام نمی‌آورم. زخم‌هایم نیز. و چه نیازی دارم به ساحل؟ هم‌اکنون، کشتی نجات من تویی...  عزیزم! ای کاش میدانستی داری چه بلایی بر سرم می‌آوری. هر روز، ذره‌ به ذره دیوار مقاومت مرا خرد تر میکنی. گفتی: دختر! زور تو از من بیشتر است. و گفتی دیگر هرگز چنین اعترافی نخواهی کرد. و تو هر بار چنان چشم‌های مرا نگاه میکنی که میپرسم: پس چرا من دارم کم می‌آورم؟  کجا رفت تمام آن زورها، سرسختی‌ها و دیوارهای آهنین؟ کجا رفتند اگر زیر پای تو نیستند؟ همه به من گفته‌‌اند نگذارم بدانی تا چه حد ممکن است به تو علاقه‌مند شوم. و کسی این را به من نگفت که واقعا تا کجا از عهده‌اش بر‌می‌آیم. چون عزیزم، همانطور که میدانی من همواره چند قدم از تو عقب‌تر مانده‌ام. با این حال، امشب در لحظه‌ای خیال کردم با سرعتی سرسام‌ آور، در دوست داشتن از تو پیشی گرفته‌ام. این برایم غم‌انگیز نبود. موضع ضعف در برابر تو را با جان به آغوش گرفتم. برای همینم نتوانستم تحمل کنم و اشکم در آمد. خودت که دیدی چه شد. چندین مرتبه اشک ریختم و انکار نمیکنم که هر بار از میان تمام علل‌هایی که می‌دانم و نمیدانم، تو پررنگ‌ترین دلیل برای همه‌چیز بودی. همه چیز!  امشب تو چند قدم عقب ماندی. امشب برایت مینویسم: پسر! زور تو از من بیشتر است. و دیگر هرگز چنین اعترافی نخواهم کرد. امشب من بر روی حصارهای قلبم که تو، تو... خرابشان کردی قدم زدم. شانه به شانه‌ی خودت. حالا دلم می‌خواهد آن مشت‌های خونینت را ببوسم. چراكه میدانم جنگیدن با تمام تردید‌های من باید کار سختی باشد. اما به قول همیشگی خودت، ما هم‌نفسیم! خیالمان کاملا تخت است که نفس کم نمی‌آوریم. نه؟ هجوم تمام این احساسات دست من نبود. تماما دست تو هم نبود. اما من در این ماجرا نسبت به تو بی‌تقصیر تر بودم. لعنتی عجیب به دلم‌ می‌نشینی. این تقصیر کیست؟ هربار که مطمئن واژه‌ی ابد را در انتها‌ی هر جمله‌ات مُهر میکنی و من نامطمئن نگاهت میکنم، دلم را میلرزانی. گفتی: زمان زیادی داریم. و من حس میکنم دارم وقت را از دست میدهم. حتی در همین لحظه که مشغول نوشتن از تو هستم و تو نیستی، این عمر تلف شده است. بی تو، زمان آنگونه که تو خیال میکنی نمی‌گذرد. من بی تو ۱۰۰ ساله‌ام! اگرچه شنیدن صدایت، از آن خنده‌های همیشگی، تا بغض شب‌های سختِ قبل، تسکین دهنده است. ولی خودت درمانی. من دارم وا میروم عزیزم. این همان چیزیست که تو در این ماه‌ها حس کرده‌ای؟ شاید تا پایان امشب که حالم جا بیاید، دوباره من بمانم پشت سرت و تو بکوشی راه را برایم هموار کنی. اجازه میدهم تلاشت را بکنی. لذت میبرم که در تلاشی. قدردانش هم هستم. تلاش کن. اما امشب، من تا پای مرز سقوط در آغوش تو پیش رفتم. نمی‌دانم بعدا از آن سقوطِ احتمالی به درد می‌آمدم یا نه! شاید. غالبا هر خوشیِ زودرسی می‌تواند مرا برنجاند.  اما بحث تو از &quot;غالبا&quot; جداست و این کار را کمی سخت می‌کند. عزیزم هیچوقت نگذار سقوط کنم. دستِ کم نه حالا. من آدمِ افتادن نیستم. اما تو آدمِ گرفتنی! وسوسه میشوم گاهی پرت شوم سمت و سوی تو. حتی اگر یک دره‌ی بی‌انتها باشد. و بعد خودت دست مرا از بالای این پرتگاه میگیری و می‌کشانی به سمت جایی که امن‌تر است و نمیگذاری به خودم سیلی بزنم و نمیگذاری این اشک‌ها از من آدم ضعیفی بسازند و تا هرکجای این شهر که لازم باشد همراهم می‌آیی و بدان تا هرکجای این شهر که لازم باشد دنبالت می‌آیم. بیا از یکدیگر فرصت نجات يکديگر را دریغ نکنیم. من اهل معامله‌ام. اینطور بی‌حساب می‌شویم. پس بگذار گاهی من هم سعی کنم رنج‌ تو را در آغوش بگیرم، اگرچه شانه‌های من برای جای دادن تو زیادی کوچک است. اجازه بده بغض تو را باهم جاری کنیم. تو اگر سپر بلای منی، من درمانگرت می‌شوم. این فرصت را از من نگیر و باور کن عزیزم، که اگر پایش بیوفتد، هر روز اعتراف خواهم کرد که: پسر! زور تو از من خیلی بیشتر است...دوستدار شما</description>
                <category>HEDIYE.K</category>
                <author>HEDIYE.K</author>
                <pubDate>Thu, 02 May 2024 21:15:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وانتابلک</title>
                <link>https://virgool.io/Shabnameh/%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%84%DA%A9-rhtvivuzze7h</link>
                <description>به تو فکر می‌کردم، و حالا خانه برق می‌زند. سینک را میسابم؛ با تمام توانم.  وقتی به تو فکر میکنم، از کار افتاده‌ای میشوم که به همه چیز چنگ می‌زند.  خیالاتِ زنانه است. غمِ زنانه. به تو فکر میکنم و رفتارهایت، و انزجاری که در وجودم تزریق میکنی و لباس‌ها را میشورم. با وسواس بی‌سابقه‌ای تک به تکشان را تا میزنم. میچینم.  میفهمم که باید یک جعبه‌ی قدیمی را از انبار بیرون بیاورم و وسایلش را دستمال بکشم. و دستمال میکشم. هرچه کمتر به تو مربوط است را دور میریزم. هرچه برای تو باشد، باقی میماند. جعبه را میبندم. میگذارم در انبار. دقیقا همان کنج خاک گرفته که قبلا بود.  چه کنم؟ دارم به تو فکر میکنم. دارم از کار می‌افتم. غم از سر و کولم بالا می‌رود. یادم می‌آید که چقدر نامردی. حالا موتورم روشن می‌شود. می‌نشینم کف خانه. انگار ذره‌بین گرفته باشم در دستم، هرچه آشغالِ ریز و درشت چشمانم می‌بیند، دانه به دانه جمع میکنم.  دارم به تو فکر میکنم. برای همین است که خانه برق می‌زند. حتی اگر قرار باشد بمیرم و یادِ تو در سرم بیوفتد، اول چایی‌ را دم میکنم، و عود را روشن، و حیاط را جارو، و قاب عکس‌های صد سال پیش را از نو میچینم و تماشا میکنم و بعد میروم بمیرم. این رنجِ زنانه است. تقلاست. زنانِ خسته، سخت‌تر کار می‌کنند.  باید کار کرد تا کمتر حرف زد. تو با من حرف نمیزنی؛ چون کار میکنی. من هم کار میکنم‌ چون تو با من حرف نمیزنی. مرکز ثقل تمام بدبختی ما همین است.  همین؛ من به تو فکر میکنم. و همه چیز روبه‌راه است. تو شامَت را میخوری، میگویی ممنون. می‌روی پِی کارَت. می‌گویم نوش جان...  اما احمق! این غذا بغض است؛ که در گلویت گیر نمی‌کند. می‌رود پایین آن هم به راحتی و متوجه نمیشوی.  چرا بشوی؟ بغضِ من در گلوی دیگری، چرا گیر کند‌؟  به تو فکر میکنم و وقاحتِ ذاتی‌ات، و لحظاتی که مرا لِه کردی؛ انگار که قلب تو ارثیه‌ی قابیل است؛ پس باهم حرف نمی‌زنیم. رسمِ تو را در پیش میگیریم؛ کار می‌کنیم. باشد، بیا کار کنیم. بیا فرو برویم در سکوت خودمان؛ مثل همه‌ی عالم؟ همانگونه که تمام شهر به تقلا و خفقان می‌گذرد؟  شاید همانگونه که تو، هیچ‌ چیزِ مرا نمیفهمی! و من هم دیگر از تو سر در نمی‌آورم.  در عوض همه جا دارد میدرخشد. چایی‌ را دم میکنم، و عود را روشن، و حیاط را جارو، و قاب عکس‌های صد سال پیش را از نو میچینم و تماشا میکنم و آماده میشوم که بروم. پس از این دیگر به تو فکر نمی‌کنم. غذایت حاضر است. قورتش بده! به راحتی. بگو ممنون. بگویم نوش جان... و بیا از زندگیِ یکدیگر گُم شویم.  این باید دل کندنِ زنانه باشد. به خیالم آغاز شورِ زنانگی‌ست، پایانِ تو!دوستدار شمادوباره غرق شب شدماگر دوست داشتید، بخوانید: سخنی با خواننده؛ وصفی بر حال و اوضاع نوشته:سلام به همه. خیلی وقت بود این بخش سخنی با خواننده رو فراموش کرده بودم. ولی بنظرم حیف بود یه سری چیزارو در انتهای این پست ننویسم. احساس میکنم خیلی از زن‌ها (چه بسا همشون) این موقعیتو بارها و بارها تجربه کردن: وقتی ذهنشون اونقدر پر از فکر و خیال میشه که میوفتن به جون خونه! برای من و اطرافیانم که خیلی پیش اومده! بعد از خوندن این دو متن فوق‌العاده از ریرای عزیزم و خانم محمودی مهربون، دیدم این ماجرا حقیقتا به من و خانواده و دوستانم خلاصه نمیشه و انگیزه‌‌ای بهم داد برای اینکه این متنو با الهام از چنین دردِ زنانه‌ای بنویسم. البته مردا هم از این قضیه مستثنی نیستن و به شکلای مختلفی از افکار منفی فرار میکنن. پیشنهاد میکنم پُست دوست عزیزم مهدی رو در همین مورد بخونید. در آخر امیدوارم حالِ همتون روبه راه باشه و ممنونم که وقت گذاشتین. حرفی، سخنی، نقدی، نظری، پیشنهادی؟ و ایام بگذرد بر طبق آرزوهای شما:) https://vrgl.ir/wG6Wt </description>
                <category>HEDIYE.K</category>
                <author>HEDIYE.K</author>
                <pubDate>Fri, 23 Feb 2024 16:51:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میبوسمت، و رهایت میکنم تا تَرکم کنی!</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%85%DB%8C%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%88-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D8%AA%D9%8E%D8%B1%DA%A9%D9%85-%DA%A9%D9%86%DB%8C-svnjeh0rweva</link>
                <description>...اگر او اینجا بود، میتوانستم تمام شب را صرف تماشا کردنش کنم تا او لبخند مضطربی بزند و با نگاهش به من بفهماند که بهتر است دست از شیطنت بردارم. من کم نمی‌آوردم و اگر او بود، تمام شب را تسلیم چشمانش میکردم. از تماشای او سیر نمیشدم و منتظر می‌ماندم تا مرا به خود آورد. او هم خیره نگاهم میکرد. از آن نگاه‌های عجیبش که رنگ متفاوتی دارد؛ مثل یک طعم شیرین با ته مزه‌ی تلخ! مثل زمانی که قصد دارد بگوید: تمامش کن! در حالی که میدانم از ته قلبش میخواهد من و او، فرصتی بیابیم برای به آغوش کشیدن یکدیگر؛ با این حال، او با ذکاوت مردانه‌اش، اوضاع را مدیریت می‌کند و من هم دیگر چاره‌ای ندارم جز آنکه تمامش کنم.  اگر او اینجا بود، دست از شیطنت برمی‌داشتم. قسم میخورم. اگر اینجا بود، هرکاری را میکردم که او میخواهد...  اگر... او اینجاست، و من هنوز تمام شب را صرف تماشا کردنش میکنم.   مشت آرامی به بازوی بیجانش میزنم و به او خبر میدهم که این همه سکوتش دارد مرا ذوب می‌کند.  دستش را در دست میگیرم. کمی سرد است؛ میترسم این سرما را باور کنم. عصبی‌ام میکند؛ مثل هربار. میخواهم تمام این سیم‌ها را از بدنش جدا کنم و بریزم دور و بگویم بسه، نمایش تمام شد؛ تو بُردی، بلند شو! تو بُردی... او هم بزند زیر خنده و بلند شود و قلنج‌هایش را بشکند، لباسِ گندِ بیمارستان را از تَنَش در بیاورد تا بعدتر آتشش بزنیم و بگوید: دخترِ لجباز! چقدر دیر کم آوردی... باز هم بغض دارد خرخره‌ام را میجَود. باز هم او ساکت است. باز هم همان ریتم تکراریِ قلبی که به درستی نمیتپد، مرا لِه می‌کند.  باز هم دور اتاق رژه میروم. گوش‌هایم را می‌گیرم. چشم‌هایم را میبندم و تا بیست میشمارم.  ۲۰... از حرکت می‌ایستم و با صدای بلند میگویم: بیست! بلند شو. وقتت تمام است عزیزم! تو بُردی... بلند شو.  منتظر می‌مانم اما این انتظار به سر نمی‌رسد. در جایم خشکم میزند؛ مثل هربار. از گوشه‌ی اتاق او را تماشا میکنم که آرام خوابیده است. تکان نمی‌خورَد و من دارم از درون میپاشم. در سکوت اشک میریزم و فکر می‌کنم که او هم آنقدر که من دوستش دارم، خواهانِ من هست؟ قلبم به شکل وحشتناکی بهم می‌پیچد. حس آشنایی به من میگوید که تو اینجایی، مگرنه؟ درست در کنار من ایستاده‌ای؟ میگویی شیطنت نکنم؟ بهانه نگیرم؟ تو میگویی هیس، گریه نکنم؟! میگویی‌... تو... لعنت به تو، بس کن. عزیزم، بلند شو! بلند شوو. می‌گویی میخواهی بروی؟ نه، خسته شده‌ای؟؟؟ محکم به خودم سیلی میزنم! اما گریه‌ام بند نمی‌آید. میدوم سمت تخت او. با تهدید نگاهش میکنم. چشمانش بسته است. حرکت نمیکند. دور و برش پر از سیم‌های احمقانه است و... و یک عالم دستگاهی که نمیفهمم چه هستند! پا میکوبم، جیغ میکشم، فریاد میزنم: نه! میخواهی کجا بروی؟؟ دستی آرام شانه‌ام را لمس می‌کند. از جا میپرم. پرستار تکرار می‌کند که تو رفته‌ای...، و بهانه نگیرم؟ و هیس، گریه نکنم؟ خونسرد باشم، احمق‌ها، دارند تو را از من میگیرند، هیس...  شششش... آرامبخش‌هایم را میخورم و هق هقم تبدیل به سکوتی می‌شود که به خیالم هرگز تجربه نکرده‌ بودم. شاید. میخواهم بالا بیاورم. چقدر همه جا ساکت است. من ساکتم. دکترها ساکت‌اند. و او... بر روی تختت نیستی! خبری از دستگاه نیست! هاج و واج اطرافم را نگاه میکنم. احساس میکنم هیچکس را نمی‌شناسم. صدایت میزنم. عزیزم؟  پرستار صدایم می‌زند. عزیزم؟ بعد دستم را می‌گیرد و بر روی تختم می‌خواباند. می‌گوید همه‌اش یک کابوس است و همه چیز روبه راه می‌شود. سردرگم و خسته‌ام؛ اما کم نمی‌آورم و به او خیره نگاه میکنم تا او لبخند مضطربی بزند و با نگاهش به من بفهماند که بهتر است دست از شیطنت بردارم.  دستم‌ را در دست میگیرد. کمی سرد است. عصبی‌ام می‌کند؛ مثل هربار. و میخواهد که قرص‌هایم را سر وقت بخورم و جیغ و داد راه نیاندازم. کدام جیغ و داد؟ راجب چه حرف می‌زنند... آه که چقدر خوابم می‌آید.  پرستار می‌رود و من در این اتاق سفید خالی، باری دیگر به تو فکر میکنم. چه میشود کرد؟ خاطراتِ تو را نمیتوان سوزاند. نمیتوان پاک یا پنهان کرد. تو را نمیشود با هیچ بلای آسمانی از بین بُرد، و به نظرِ آنها، این فناناپذیر بودنِ تو، همه‌مان را به کُشتن می‌دهد.  اما من به تو فکر میکنم، و خیال می‌کنم که مرا از اینجا فراری می‌دهی و با یکدیگر لباسِ گندِ بیمارستانم را آتش میزنیم و... اگر... و اگر اینجا بودی... بدنم کرخت می‌شود و دیگر نمیتوانم چشمانم را باز نگه دارم. به درستی نمیدانم کجا هستم اما به خوبی میفهمم که راه گریزی از آن نیست.‌ نه، نه تا زمانی که بیخیال تو نشوم!  صدای آرام تو را به سختی می‌شنوم که میخندی و با حرص میگویی: دخترِ لجباز! چقدر دیر کم آوردی... بسه! همه‌تان باختید، بازنده‌ها، من کم نمی‌آورم. من او را دوست خواهم داشت. من به او فکر کنم. فکر کردن به او تنها کاریست که در این واقعیتِ کشنده مرا زنده نگه می‌دارد. تنها کاریست که از دستم برمی‌آید و حال که دقیق‌تر نگاه میکنم، بجز دوست داشتن او، چیز دیگری را بلد نیستم.  خمیازه‌ای میکشم و چشمانم بی‌اختیار بسته می‌شود. قرص‌ها اثر کرده‌اند.‌ باختم. یادم می‌آید که تو اینجا نیستی؛ مثل هربار. پس مچاله میشوم و آخرین قطره‌ی اشکی که برایم باقی مانده از چشمانم بر مُتکای سرد بیمارستان میچکد‌. خیالت را میبوسم، تا بیست میشمارم، و با آرزوی تو، خوابم می‌بَرد...دوستدار شما</description>
                <category>HEDIYE.K</category>
                <author>HEDIYE.K</author>
                <pubDate>Thu, 08 Feb 2024 14:05:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۲۱</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-xpjg23srdrzf</link>
                <description>پنج صبح! در جایم نشستم و در تاریکی مطلق فکر کردم؛ اما نگذاشتم گریه‌ام بگیرد؛ مامان خواب بود. نگاهش کردم. صورتش را نمیدیدم اما همینجا بود. نفس‌هایش را تماشا کردم. داشتم منفجر میشدم. داشت بدجور گریه‌ام میگرفت. به خودم که آمدم ساعت ۶ و ۱۱ دقیقه بود! سریع‌تر و ساکت‌تر از همیشه آماده شدم و از خانه بیرون زدم. فقط میخواستم بروم. هر چه زودتر دور شوم.  هوا دیگر روشن شده بود. آرام پیاده‌روی کردم. یک بسته آدامس خریدم. خیلی سرد بود. فکرم رفت پیش او.  با کمی معطلی تاکسی گیرم آمد. راننده حرف‌های بی ربطی میزد. نمیخواستم جوابش را بدهم؛ اما مجبورم می‌کرد حرف بزنم. ای کاش فقط راهش را میرفت. رسیدم. کرایه را نمی‌گرفت. بسه. بسه...  پول را به زور دستش دادم و تا ایستگاه دویدم. ... امتحان مزخرفم را خراب کردم؛ عوضش راحت شدم.  بعد از امتحان دیدمش. آمد و ایستاد همانجا؛ میدانی کجا؟ اما جلو نیامد. هیچوقت نمی‌آید. فقط نگاه کرد.  چقدر همه‌مان بیچاره‌ایم... هوا را بهانه کردم تا بیشتر در دانشگاه بمانم اما گرد و خاک شد. باورت میشود؟ صدای دخترها در آمد و دیگر دلیلی برای آنجا ماندن نداشتم. نه دلیلی که بتوانم به کسی بگویم... باید برمیگشتیم. آنها باید برمی‌گشتند. کجا؟ من کجا برگردم؟  در تمام مدت نگذاشتم رفیقم سیگار بکشد. غر زد. میخواستم بگویم ترسو، اینقدر مفت و حقیرانه از مشکلاتَت فرار نکن! نگفتم. بجایش گفتم خفشو!  دعوای آرامی کردیم. یک اتوبوس را عمدا از دست دادم و بیست دقیقه‌ی دیگر برای ماندن در آن هوای ناجور، جور شد. آنها حرف زدند و من فقط صدای مغزم را میشنیدم. تا زمانمان ته کشید. بالاخره خداحافظی کردیم.  ... در ایستگاه مزاحمم شدند. نمی‌خواهم بگویم چه گفتند؛ اما نگذاشتم گریه‌ام بگیرد.   حتما حالا سیگارش را روشن کرده است. باز هم من باختم، نه؟ در اتوبوس فکرهای عجیب و غریبی سراغم آمد. چقدر شلوغ بود. باعث شد احساس کنم معلق هستم. مثل یک گَرده‌ که به جایی تعلق ندارد. نگذاشتم گریه‌ام بگیرد. چند ساعتی در شهر چرخیدم. رسیدم. پشت درِ بسته‌ی خانه گیر افتادم؛ و ترجیح دادم پشت در بمانم. برایم راحت تر بود. پس باز هم از آن کوچه به آن کوچه گشت‌ زدم و فکر کردم. نه، نگذاشتم گریه‌ام بگیرد.  با یک گربه همقدم شدم؛ اگرچه نتوانستم نازش کنم. یک سگ جلویم ظاهر شد و هردو از یکدیگر ترسیدیم. شاید او بیشتر از من. جمع سه نفره‌مان از هم پاشید.  بعد از ظهر در تنهایی نشستم. بعید می‌دانم حتی به چیزی فکر کرده باشم. بعد کتابم را خواندم و تمام شد. غروب، خیالاتِ صبح به ذهنم حمله کردند؛ بازهم. بعد از کمی استراحت، باری دیگر بیرون زدم. چیزهایی لازم داشتیم. خرید کردم. برای تولد دوستم با تاخیر هدیه گرفتم. مزاحمم شدند. متلک انداختند. دعوایم شد. نگذاشتم گریه‌ام بگیرد. آب هویجِ تازه خوردم. ۲ لیوان، و میدانی که من از آب هویج خوشم نمی‌آید؟  راه رفتم. راه رفتم. و دعا کردم که ای کاش همه راه خودشان را می‌رفتند... برگشتم. خسته‌تر از همیشه. و دعا کردم که ای کاش هیچوقت برنمیگشتم. ای کاش تمام شود.  کارهای باقی مانده‌ام را انجام دادم. آرایشم را پاک کردم و موهایم را شانه زدم. کمی در آینه به خودم خیره شدم. و مطمئن نیستم چه احساسی به خودم دارم. خیلی دیر وقت بود که در جایم نشستم و در تاریکی مطلق فکر کردم. چقدر خسته‌ام. بسه. بسه... نمیخواستم گریه‌ام بگیرد؛ اما گریه کردم و خوابیدم.دوستدار شماپ. ن1: بخشی از روزمرگی‌هام. بخشی از دیروز. و بخش حقیری از تمام چیزهای تلخی که می‌شود تحمل کرد بی‌آنکه کسی بفهمد.  پ. ن2: چقدر آهنگ‌های aurora دلنشین و خاصن. هم اکنون، خسته و کم ‌انرژی، در حال برنامه‌ریزی برای امتحان بعدی، و غرق در خلوص آهنگ potion for love. راستی، خیلی خوشحالم که پست قبلیم منتخب شد. ممنونم از تمام کسانی که بهم لطف داشتن. شبِ آرزوهاتون خوش...</description>
                <category>HEDIYE.K</category>
                <author>HEDIYE.K</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jan 2024 01:26:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این شعر عنوان هم ندارد.</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-nwk4jdcgavkd</link>
                <description>شب شد. باز هم. که از شب گریزی نیست؛ از فکر. و از تو:طلوع خیالِ شبانه‌ات!و همهمه‌ی خاطرات...موجیست که می‌کوبد بر سینه‌ام.مینشیند.می‌شویَد.می‌بَرد هر چه غیرِ تو در سرم می‌رقصد؛جشن تمام است! بِهَمَم می‌ریزی...به سیاهی‌ تام میرسم؛ بی‌فکریِ عریان. هیچ و پوچم. و در تار و پود این ذهن، تنها تو گرفتاری.به آغوشت میکشم. که یادِ تو، کاشته‌ شده است در ژرف‌ترینِ من. بذر حیات است. نمی‌رویَد؛ اما باقی‌ست.حال، تو طفلی شده‌ای که مرا پس‌ می‌زند!حال، که بجز تو چیزی نمانده؟تقلا میکنی که بروی؟ در جانَمی. نرو...!اما پاره‌ میکنی این بند را.رها میشوی از من.رها میشوم از همه چیز.مُرده‌ی واهیِ هیچم. هرز و هَدَر!کشان کشانِ رد تو.و تو تند میدوی... خوش و مخمور.میدوی که جز مرا به بازی بگیری؟آه میدوی... بی‌قید! و از دلم میچِکی بر ناکجا.رها شده‌ای.رهایم کردی؛در تاریکیِ سرد از بی‌مهریِ کثیر.فروغِ آتش جانم بودی.نیستی.میلرزم.پوسته‌ی خشکِ سودای تو را دور خودم‌ میپیچم.و میپندارم،که شب شد؛ باز هم. که از شب گریزی نیست؛ از فکر.از تو...که سراسرِ ذهنم منتسب بود به تو.در من شب شد. شب باقی ماند؛اما تو به طلوع رسیده‌ای.اِی تویی که در جانمی!در دشتِ بی‌حد و حدودِ ذهنِ که میدوی؟ بر کدام مهدِ هوس؟کدام ریشه‌ی سرخ...؟نمیدانم.نخواهم فهمید.من مشقِ ممتدِ بی‌جوابی‌ام.گمراه و پوک‌. محو.خاموش...اما اِی تو!اِی تو که معنای منی!در تمامَم روییدی و روبیدی همه را.چه را از سر بگیرم؟ چه را از نو بسازم؟ همه‌ام بودی.رفتی...اِی تو!اِی تو! توی مطلق؛دیگر چه بگویم؟جز آنکه رها باش؛ به خوشی.که شاد‌ی‌ات آرزوست...و من؟&quot;من مُرده‌ام؛اما اگر قرار باشد تو را غمگین کند، بلند میشوم.&quot;دوستدار شماپ. ن: بخش &quot;علامت گذاری شده&quot; در انتهای متن، باعث و بانی خلق این نوشته‌اس که خودم بی اندازه دوسش دارم. امیدوارم شما هم دوسش داشته باشین:)</description>
                <category>HEDIYE.K</category>
                <author>HEDIYE.K</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jan 2024 18:47:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اوی تو</title>
                <link>https://virgool.io/@Tashdid/%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D9%88-wt5cukku1uol</link>
                <description>نکته: ترجیحا قبل از مطالعه موسیقی familiar اثر nils frahm رو پلی کنید:)میخواهد دست بکشد بین موهایت انگشت‌هایش گیر کند در تار و پود تو و وجودش با  آغوشت گره بخورد و بماند و حل شود همانجا  بین ذره ذره‌ات... جدانشدنی، نه تو باشی نه او فقط یک &quot;ما&quot; باقی بماند اما، تو نمیدانی...میخواهد چشم بدوزد به چشم‌ تو ببوسد جای زخم‌هایت را و هر کجای جانت که درد میکند و هر چه را که از خودت دوست نداری، دوست بدارد عاشقانه، بپرستد با تو بخندد با تو اشک بریزد با تو عذاب را شریک شود و جهنم یا بهشتی که اعتقادی به آن ندارداما، گفت به تو معتقد است... و تو نمیدانیمیخواهد متعلق به تو باشد بخشی گمنام از هویتَت خودش را بنامد: منِ تو و ریتم شعرهایش شوی ثمره‌ی خیالات دوا  درد، دوا... گرفتار شود در هر چرخه‌ی بی‌پایانی، که به نام تو وصل است اما تو که نمیدانی میدانی؟نه...خدا به دادش برسد انگار عاشقت شده استولی تو نمیدانی...دوستدار شماهمیار: مهدی💫🖤...🤍</description>
                <category>HEDIYE.K</category>
                <author>HEDIYE.K</author>
                <pubDate>Thu, 30 Nov 2023 00:29:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تَق تَق</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AA%D9%8E%D9%82-%D8%AA%D9%8E%D9%82-o9flro5tdflp</link>
                <description>تو ساز ناکوک، من نوازنده‌ی ناشیفکر میکنم. به اعداد و رقم‌هایی که مرا از تو دور می‌کنند. تو را هم همینطور، از من! به فاصله‌ی سنی‌مان، که خیلی زیاد است.  و تمام حرف‌هایی که تو گفتی، و من شنیدم؛  اما این فاصله را کم نکرد. گفتی وزنه‌ی تو دیگر آنقدر هم سنگین نیست اگر بیاید کنار وزنه‌ی من؛ مثل هر چیز دیگری از تو، اگر در کنار من باشد. گفتی ما به تعادل می‌رسیم. گفتی ما نهایتِ نظم‌ می‌شویم؛ نهایتِ اعتدال و شکوه و شگفتی. و گفتم عزیزم... دارم خُرد میشوم زیر بارِ خیالِ تو.  فکر اینجایش را هم کرده‌ای؟  گفتی فکرش را کرده‌ام؛ تا سرحدِ پایانش.  و باری دیگر لبخندت...  آه وقت فرار است! پس اینگونه حرف را تمام میکنی؟! تا نپرسم‌ به چه می‌اندیشی؟! که من برای تو بیش از حد جوانم؟ و تو وصف‌نشدنی، گیرا...؟ که چنین چیزی ما را به پایان نمیرسانَد، مگر آنکه تو پایان را با من نخواهی؟  تا بپرسم: من آغازِ تو ام؟ بس کن! تنها همین؟  تا بگویی: نه... دختر تو نتیجه‌ای؛ پاداش من!  زیباست. تو وجودم را، قلبم را میلرزانی. خواسته‌هایم را در خودت خلاصه میکنی. چنانکه تنها تو را طلب کنم. اما مغزم هنوز سر جایش است.  تَق تَق! دارد خوب کار می‌کند. فکر اینجایش را هم کرده‌ای؟ گفتی فکرش را کرده‌ام؛ بله. پس گفتم عزیزم زود باش... نشانم بده! منتظرم نهایتش را ببینم. نهایتِ هوش تو را. و تعادل، و شگفتی، و سرحدِ پایانِ تمام حرف‌هایت اگر با یکدیگر جمع بخورند و از فاصله‌‌ی میانمان کم بشوند. اما افکارت تَه کشید. خشکید. چشمه‌ی محرک حرف‌هایت هم. میبینی؟ هنوز وزنه‌ات سنگین است.  هنوز برای تو بیش از حد جوانم‌. و البته تو نیز، همچنان گیرا؛ بله، وسوسه‌کننده‌ای؛ اما مگر فرقی هم میکند؟  چه بد که نمیکند... برای همین است که پرسیدم رنجِ من یا رنجِ خودت؟  و پاسخم را کاشتم در دلِ جواب تو. جواب مرا دادی.  جواب خودت هم بود. فکر اینجایش را هم کرده بودی؟  میدانم که نمیخواستی با تو بازی کنم؛ اما کردم.  نه آنقدر که تو بازیگوشی. نه، نه، نه به اندازه‌ی تو! ولی به سهمِ خودم تو را شناختم‌. تو نیز در حد توانت گند زده‌ای. آه عجب اتلاف وقتی! بس است. بیشتر فکر کن عزیزم؛ و از پایان این فاصله برایم بنویس. این دختر منتظر است...دوستدار شماپ. ن: احساس میکنم یکی از مزایای‌ گُنگ‌نویسی ( از اون مدلا که خودت بفهمی اوضاع از چه قراره ولی بقیه رو کمی به چالش بکشه ) اینه که هیچوقت نمیتونی مطمئن باشی آدم بَده کدومه.  چقدر واقع‌بینانه! نه؟پ. ن: ممنونم که حوصله کردین و تا انتها خوندین. مثل همیشه حرفی، سخنی، نقدی، نظری، پیشنهادی؟ و ایام بگذرد بر طبق آرزوهای شما.</description>
                <category>HEDIYE.K</category>
                <author>HEDIYE.K</author>
                <pubDate>Mon, 06 Nov 2023 21:08:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه از بی‌اختیاری اعصاب خود خجالت‌زده نشویم؟</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B9%D8%B5%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D9%86%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-r20wsajavnr6</link>
                <description>چون زیبا و آرامش‌بخش استچند روزی می‌شود که تمرکزم را گذاشته‌ام بر روی احساسات منفی‌. حالم که خوب است از شادی مینویسم. حالم که بد است، از غم. کمی هم ته‌مایه‌‌‌ی داستان‌های خیالیِ عاشقانه قاطی‌اش میکنم که دل را نزند. با خودم گفتم حالا که به دلایلی کمی خشمگینم، چرا نیایم راجبش بنویسم؟ بازار نوشتن از بی‌اختیاری هم که گرم است؛ شاید بد نباشد راجب بی‌اختیاریِ اعصاب حرف‌هایی بزنیم؛ اما نه از آن حرف‌های کلیشه‌ای که می‌گوید اعصابتان که داغون است و فکر و ذکرتان شده لِه و لورده کردن طرف مقابل، از یک تا صد بشمارید و نیمه‌ی پُر لیوان را ببینید و به نتایج کارهای بدتان فکر کنید و نچ نچ‌. نه! این حرف‌ها فایده ندارد. خودمانیم، چرت است. کمتر کسی میتواند در زمان عصبانیت نیمه‌ی پر لیوان را ببیند؛ اینطور نیست؟ بنابراین_ با ذکر این نکته که من نه روانشناس هستم و نه آدمی بسیار آرام و متین_ ۵ قدم از عقایدم را با شما به اشتراک میگذارم تا از خشم به نفع خودتان استفاده کنید. این را هم بگویم که ممکن است برخی از راهکارها احمقانه به نظر برسد و به کارتان نیاید. شاید اصلا هیچکدامش به دردِ شما نخورد؛ ولی بیایید شانس خودمان را امتحان کنیم. اگر حقیقتا قصد دارید در زمان عصبانیت رفتار مدیریت‌شده و آگاهانه‌ای داشته باشید، این پُست برای شماست؛ در غیر این صورت می‌رویم از یک تا صد می‌شماریم بلکه آرام شویم؛ چطور است؟0. خشم را بشناسید: یک چراغ راهنمایی را در نظر بگیرید. زمانی که خشمگین هستیم، چراغ سبز را می‌بینیم. مثل آنکه دستور حمله صادر شده باشد. چیزی درون ما میخواهد گازَش را بگیرد و برود. خشم است دیگر! منطقی به نظر می‌رسد اگر از سرکوب شدن و سکون بدش بیاید؛ اما از طرف دیگر، این باور در ذهن بسیاری از ما شکل گرفته که مواجهه با خشم، یعنی ایست! یعنی پذیرش یک چراغ قرمز بزرگِ چشمک‌زن. یعنی بستن دهانِ احساسی که میخواهد جیغ بکشد. به همین خاطر است که اکثرمان از عصبانیت بیزاریم. حق هم داریم. چه کسی از این خود‌درگیریِ منزجر کننده خوشَش می‌آید؟ ولی باید بدانید که خشم، چیزی بیشتر از یک چراغ زردِ کاملا روشن نیست. با چشم‌های باز ببینید، قبولش کنید، و اجازه دهید به آرامی آزاد شود. نه کسی را آزار دهید و نه خودتان را قربانی کنید. فقط کافیست تمام آنچه که درون خود احساس می‌کنید بپذیرید و (ذره ذره) در زمان و به شکلی مناسب، بروز دهید.1. از عصبانیت فرار نکنید: انواع مختلفی از خشم وجود دارد. احتمالا عده‌ای با خشم منفعل آشنا باشند. پرخاشگری منفعل نقطه‌ی مقابلِ پرخاشگری آشکار است و با ساکت شدن هنگام عصبانیت، عبوس و گرفته شدن، به تعویق انداختن کارهای مهم، و وانمود کردن به اینکه همه چیز خوب است نمایان میشود. به زبان ساده‌تر، قسر در رفتن است. نتیجه آنکه: [ منفعل بودن در عصبانیت = عدم نیاز به کنترل خشم! ] راضی کننده به نظر می‌رسد؟ نه، به هیچ وجه!  انفعال در خشم یک خودتخریبیِ غیرقابل جبران است. زمانی که از احساسات منفی فرار میکنید و سعی دارید نشان بدهید که همه چیز روبه راه است، در حال نادیده گرفتن تمام آن چیزی هستید که درونِ خود احساس می‌کنید؛ در صورتی که عواطف، چراغ‌های آگاهی هستند. احساسی که دارید، به شما می‌گوید در چه موقعیتی هستید، به چه چیزی نیاز دارید و لازم است تا چه اقداماتی برای مدیریت اوضاع، و بهتر شدن یا بهتر ماندنِ حالتان انجام دهید. زمانی که چشمتان را از این چراغ راهنما میدزدید و تغییر جهت می‌دهید، مسیر (بخوانید: خودتان) را گُم میکنید. به واقع این اتفاقیست که به مرور زمان برای شما می‌افتد. غیرقابل انکار است؛ پس دست از نادیده گرفتنِ احساساتتان بردارید. آن‌ها را به رسمیت بشناسید و بدانید که خشم، وسیله‌ای برای آگاهی‌ست؛ حتی اگر باب میل شما نباشد.2. هرگز دنده عقب نروید:نیازی نیست به دنبال نکته‌ی مثبتی در فرد مقابل بگردید، یا خاطرات خوشِ گذشته را به یاد بیاورید.  اعتراف میکنم من که نمیتوانم در زمان عصبانیت، ذهنم را بر روی چنین مسائلی متمرکز کنم؛ ولی اگر شما میتوانید، یادتان نرود که در نهایت، آنچه پیش از این رخ داده هیچ ربطی به احساسِ کنونی شما ندارد. همه‌ی ما لحظاتِ خوب و بدی را تجربه میکنیم که باید ارزش هر کدام را در موقعیتِ خودش حفظ کنیم. (به عقيده‌‌ی من) زمانی که سعی داریم با یادآوریِ اجباریِ یک خاطره‌ی خوش، از میزانِ خشم خود بکاهیم، به همان میزان احمقانه به نظر می‌رسیم که با مرور اتفاقی تلخ، یک روز فوق‌العاده شاد را نابود کنیم!  آیا تا کنون کسی را دیده‌اید که در جشن تولد یا در مراسم ازدواج، با بازگو کردنِ یک خاطره‌ی ناخوشایند، حال همه را بگیرد؟ حتی تصورش هم عذاب‌آور است؛ پس اگر این افراد را سرزنش میکنید، عادل باشید و لطیفه گفتن در مراسم ختم را هم تحسین برانگیز به حساب نیاورید.  درخواست من از شما این است که تمام این یادآوری‌ها را دور بریزید و در زمان حال باقی بمانید؛ گذشته را تمام و کمال رها کنید. نه به دنبال خاطرات خوش بگردید و نه به بحث‌های پیشین گریز بزنید. اگر هم اصرار به یادآوری چیزی دارید، مرحله‌ی شماره‌ یک و به رسمیت‌ شناختنِ خشم را باری دیگر مرور کنید.  چون زیبا و آرامش‌بخش است3. خوب نگاه کنید ولی هیچ چیز را نبینید:احتمال دارد با حرف‌های این بخش چندان موافق نباشید؛ پس اگر فکر می‌کنید کمی متعصب هستید، از این قسمت بگذرید.خوب نگاه کنید. چه کسی را در مقابلتان میبینید؟ عضوی از خانواده؟ یک دوست یا همکار؟ شاید هم غریبه‌ای که از ناکجا آباد پیدایش شده؟! کمی کمک لازم دارید؟ خب، بگذارید بگویم هیچکس در مقابل شما نیست. در حقیقت ذره‌ای اهمیت ندارد که چه کسی شما را خشمگین کرده است؛ چون در نهایت او آنقدر قدرت داشته تا بر روی شما تاثیر بگذارد و چراغ زردِ خشم را روشن کند. فقط همین مهم است! اگر قرار است از احساساتمان فرار نکنیم و شجاعانه، صادقانه و عاقلانه با آنها مواجه شویم، باید هر محرکِ دیگری را که می‌تواند شمایلِ عواطفمان را دگرگون کند، حذف کنیم. چطور؟ اجازه دهید با طرح یک سوال پیش برویم:  ترجیح می‌دهید بخاطر عشق به شما احترام بگذارند یا از سرِ ترس؟ هر چقدر که لازم است در این باره فکر کنید و به خودتان دروغ نگویید...  تصمیمتان را گرفته‌اید؟  حالا صادقانه به خودتان جواب بدهید: آیا با حذفِ هر یک از این محرک‌ها (عشق و ترس) هنوز هم محترم هستید؟  این باور شخصی من است و مشکلی ندارم اگر با آن موافق نباشید؛ اما فکر می‌کنم هر احساس و صفتی باید بر اساس لیاقت شکل بگیرد. میخواهید به شما احترام بگذارند؟ پس مانند یک فرد قابل احترام رفتار کنید. مادامی که سطح لیاقت خود را ارتقا میدهید، از آنچه که در راستای رسیدن به آن تلاش کرده‌اید بهره‌مند می‌شوید. هیچ ویژگی دیگری جز شایستگی، نباید در میزان برخورداری ما از احترام تاثیرگذار باشد، و چقدر متاسفانه که خلاف آن در دنیا اتفاق افتاده است. ما به واسطه‌ی موقعیت اجتماعی، سن، جنسیت و نسبت خونی، تصمیم میگیریم در نمودارِ خوب و بد بودن بالا و پایین شویم. درخواستی که من از شما دارم این است که بجای حرکت در این طیفِ بچگانه، موقعیت واحد و مشخصی برای ارزش‌های خود تعیین کنید و به آن پایبند باشید؛ بنابراین دیگر در زمانِ عصبانیت، دوست و همکار و پدر و مادر تفاوتی نمیکند. چرا نباید بکند؟ به دو دلیل:۱. همانطور که پیش از این گفتم، اولین قدم برای تجربه‌ی یک خشم سالم، روبه رو شدن و پذیرش آن است؛ بدون کم و کاستی و هیچ تغییری. زمانی که شما با در نظر گرفتن سن و نسبت دوستانه یا خانوادگی، احساس خود را دستکاری میکنید، به مرحله‌ی صفر باز می‌گردید: سرکوب!   اشتباه نکنید. من نمی‌گویم تمام روابطتان را نادیده بگیرید و اصول اخلاقی را زیر پا بگذارید. هدف من این است که فرد مقابل خود را، فقط و فقط انسانی ببینید که در این لحظه موجب خشم شما شده است. همین و بس! حالا برای گفتگو و برطرف کردن مشکل اقدام کنید.۲. دوباره به مثال عشق و ترس و ارتباط آن با احترام فکر کنید. اگر کسی که به واسطه‌ی عشق به شما احترام می‌گذارد، از شما متنفر شود چه؟ اگر کسی که بخاطر ترس با شما محترمانه برخورد میکند، موقعیت اجتماعی بهتری پیدا کند، زور بازویش بیشتر شود و یا هر عاملی که موجب ترس از شما شده بود را کنار بزند، دلیلی برای احترام به شما باقی میماند؟  کافیست این مثال را به تمام احساسات و ارزش‌های خود بسط دهید و نقشتان را عوض کنید: اگر ارتباط دوستانه‌یتان خراب شود، یا بجای پدر و مادرتان یک غریبه_ همان رفتاری که شما را خشمگین کرده_ تکرار کند، به خودتان اجازه می‌دهید آزادانه‌تر خشم خود را ابراز کنید؟ اگر این‌طور است، این نکته دقیقا به دردتان میخورد! اگر قصد دارید در زمان عصبانیت عاقلانه برخورد کنید، این خواسته را یک ارزش بدانید و همیشه و در مقابل هر شخصی، بر اساس این باور عمل کنید. خوب نگاه کنید و فقط یک شخص را ببینید نه یک شخصیت را. تنها در این صورت است که مدیریت خشم بخشی از ذات و اصول شما می‌شود، و آگاهانه به دیگران احترام میگذارید؛ زیرا لایق هستند، و شما هم دیگر به خوبی میدانید که لیاقت، با نهایتِ خشم هم از بین نمی‌رود. تبریک می‌گویم. حالا شما خالصانه‌ترین شکل از عصبانيت را تجربه میکنید؛ بدون اینکه انتظارات، توقعات و سایر محرک‌ها، خشم شما را تشدید یا از آن بکاهد‌. 4. چراغ زرد؛ وقت آن است که کمی صبوری کنید:اینکه چه راهی برای آرام‌تر شدن انتخاب میکنید، کاملا به خودتان بستگی دارد و نمی‌توان یک نسخه‌ی مشترک برای همه پیچید؛ اما شکی نیست که یکی از مهم‌ترین اصول اولیه در مدیریت خشم، صبر است. شاید گمان کنید که صبر، صرفا در فاصله گرفتن و به تعویق انداختن گفتگو خلاصه می‌شود. خب، این هم یک راهش است؛ ولی استفاده از هر روشی که سرعت مکالمه را کاهش دهد، خود شکلی از صبر به حساب می‌آید. در ادامه ۳ روش صبوری را که شخصا استفاده میکنم به شما پیشنهاد میدهم: ۱. چت یا نامه‌نگاری: در صورت امکان روبه‌روی یکدیگر بنشینید و چت کنید. به همین سادگی! مزیت این روش آن است که شما ناچارید برای گفتن حرف‌هایتان کمی بیشتر به خودتان زحمت بدهید، و این بدین معناست که شخصِ مقابل هم راهی جز صبوری پیش پایش نیست. شاید مکالمه از حالت عادی بیشتر طول بکشد؛ ولی تضمین میکنم که بعد از مدتی به خودتان می‌آیید و میبینید: دیگر آنقدرها هم خشمگین نیستید!  ۲. در فضای باز صحبت کنید: میخواهید مشکل را حل کنید؟ از خانه بیرون بزنید و در هوای آزاد امتحانش کنید. تنها کافیست در یک محیط سرسبز، آرامش‌بخش و زیبا بنشینید و اجازه دهید طبیعت کار خودش را برای تسریعِ تسکین درد شما انجام دهد. قول می‌دهم از تاثیر آن شگفت‌زده خواهید شد. ۳. خودتان را محدود کنید: اگر احتمال می‌دهید کنترل کردن خودتان کمی سخت شود، در جمعی قرار بگیرید که عملکرد شما را محدود می‌کند. به طور مثال گفتگو در کافه یا رستوران، چهارچوب‌های اخلاقی زیادی برایتان تعریف می‌کند که تا حدودی کنترل‌گر هستند. برای من که کارآمد بوده؛ شاید برای شما هم موثر باشد. 5. من خشمگینم: بگویید من خشمگینم. بله، این را به زبان بیاورید. با تمام جزئیات بگویید. اگر لازم است اشک بریزید یا برای مدتی آن فضا را ترک کنید؛ اما یادتان نرود که درموردش صحبت کنید. فقط زمانی که احساسات به صورت کلمات در می‌آیند و از وجود شما بیرون میریزند، می‌توانید به آرامشی حقیقی دست پیدا کنید و کاملا آرام شوید. در ضمن، بگذارید این را هم بگویم که شجاعت در مواجهه با عواطف و بازگو کردن آنها، شما را تبدیل به فردی با اعتماد به نفس میکند، روابط اجتماعیتان را بهبود میبخشد و به شدت جذاب‌تر میشوید؛ یک جذابِ جسور و واقع‌بین! حالا همه چیز خیلی واقعی‌تر به نظر میرسد. اینطور نیست؟ فقط شمایید و یک احساسِ کاملا درک شده.دوستدار شماپ. ن: خیلی ممنونم اگر این نوشته رو تا انتها خوندین. امیدوارم براتون مفید بوده باشه. فقط لازمه تاکید کنم که تمام نوشته صرفا عقاید شخصی خودم بود که بعد از بارها از کوره در رفتن یا تجربه‌ی طولانی مدت پرخاشگری منفعل، کم کم در ذهنم شکل گرفت و سعی دارم بیشتر بهش پایبند باشم. این پست در مجموع برای کمک به افرادیه که قصد دارن به شکلی اساسی خشم خودشونو مدیریت کنن و درصورتیه که برای عصبانی شدن دستِ کم از یک شخص عصبانی باشید نه مسائلی که تحت کنترل شما نیستن. نمیدونم از نظر شما چقدر درست بود و چقدر غلط ولی حداقل امیدوارم تونسته باشم منظوری که مدنظرم بوده به بهترین شکل رسونده باشم. در نهایت نقدی، نظری، پیشنهادی؟ و ایام بگذرد بر طبق آرزوهای شما.مطالب پیشنهادی:  https://vrgl.ir/wjhRA  https://vrgl.ir/WdDIk </description>
                <category>HEDIYE.K</category>
                <author>HEDIYE.K</author>
                <pubDate>Sat, 23 Sep 2023 20:12:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش بیو !</title>
                <link>https://virgool.io/@Tashdid/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%A8%DB%8C%D9%88-okznv5nqt4dd</link>
                <description>۱- پررنگ ترین کلمه‌ای که تو ذهنمه: نجات.۲- اگه تعداد یه چیزو تو جهان بیشتر می‌کردم: چشم خاکستری / گل پیونی.۳- اگه یه رایحه بودم: بوی کتاب نو.۴- اگه یه شیء بودم: قلمو نقاشی.۵- اگه یه رنگ بودم: سبزآبی.۶- اگه یه قدرت ماوراءالطبیعی داشتم: فهمیدن حقیقتِ احساس آدما.۷- اگه یه ژانر بودم: درام عاشقانه.۸- اگه یه نوع قهوه بودم: احتمالا تلخ‌ترین نوع قهوه.۹- اگه یه حس بودم: anemoia.۱۰- اگه یه مکان بودم: موزه / کتاب‌فروشی.۱۱- اگه یه چیز تو طبیعت بودم: موج.۱۱- از چی متنفرم: ظلم، زورگویی، خودخواهی، کسایی که بیش از حد به خودشون ترحم میکنن.۱۲- چی باعث میشه تصمیم جدی واسه خودکشی نگیرم: پشیمونی حینِ مُردن. به نظرم فقط یه روحِ زخمی قدرت اینو داره که مارو وادار به خودکشی کنه و مرگ، اون زخم‌ها رو بهبود نمیده؛ فقط تا ابد روحو باهاشون تنها میزاره. [ به ما دروغ گفتن؛ خودکشی راه فرار نیست! یه تله‌ست ]۱۳- تو چه کاری استعداد دارم: هرکاری که عمیقا براش تلاش کنم.۱۴- چی منو از دپرس بودن نجات میده: زمان. ۱۵- طولانی ترین تایمی که رو یه آهنگ قفلی بودم: فکر کنم حدود دو_ سه ماه یا بیشتر بین این سه تا آهنگ میچرخیدم: آهنگ I love u, I hate u از gnash.  آهنگ Ending از Isak Danielson. و آهنگ Lithium از محبوبِ جانم Evanescence.  [ البته دیگه نه ]۱۶- کاراکتر انیمه مورد علاقم: ریومن سوکونا / تسونئو سوزوکاوا.۱۷- چیزایی که دوسشون دارم: کتاب، موسیقی، نوشتن، چیپس، پول ( باید صادق باشیم، کی بدش میاد؟ ) بچه‌گربه، هدیه خریدن وَ وَ وَ وَپ. ن۱: سلاممم. اولین باریه که توی یه چالش شرکت می‌کنم. شایدم آخرین بار باشه. و شاید بعد از یه مدت این پستو حذف کنم... ولی نمیدونم چرا تمایل فوقِ شدیدی برای امتحان کردن این چالش داشتم. خلاصه خیلی ممنونم که خوندین و مرسی از دوست عزیزی که این ایده‌ی جذابو با ما هم به اشتراک گذاشت:)  اگر دوست داشتین به همه یا تعدادی از این‌ سوالات توی کامنتا جواب بدین‌ یا اگر قبلا توی این چالش شرکت کردین بهم بگین که حتماااا پستتونو بخونم. خوشحال میشم بیشتر باهاتون آشنا شم. پ. ن۲: راستی یادتونه توی پست قبلیم از یه اتفاق مهم نوشته بودم؟ خب... باید بگم ساعاتی پیش از دلِ اون اتفاق مهم بیرون اومدم، کمی عذاب کشیدم، ولی موفق شدممم. ممنونم از انرژی مثبتتون:)) و در آخر... حرفی، سخنی، نقدی، نظری، پیشنهادی؟ ایام بگذرد بر طبق آرزوهای شما.</description>
                <category>HEDIYE.K</category>
                <author>HEDIYE.K</author>
                <pubDate>Wed, 20 Sep 2023 13:06:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>5 \ 5</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-dccrkvkzpncu</link>
                <description>مثلا یک نسخه‌ی شاعرانه از من، پس از یافتنِ معجزه‌‌ی ریز شبانه امشب شب خاصی برام بود.‌ نه! خوب شروع نشد. خوب هم تموم نشد؛ اما در این بین اتفاقی افتاد که آرزوشو داشتم و منو یک قدم به حالِ خوبِ تمام و کمالی که توی ذهنمه نزدیک‌تر کرد.  چطور؟ خیلی ساده‌ست: مانگای مورد علاقه‌ام جلوی چشمم سبز شد و بدون هیچ مکثی خریدمش. ( برخلاف اکثر مواقع که برای انجام دادن کارای دلخواهم بیش از حد فکر میکنم)  میدونم که داشتن اولین قسمت از یه مجموعه‌ی بیست‌تایی نمیتونه عطشمو کاملا خاموش کنه؛ ولی توی دست گرفتن چیزی که زمانی برام یه فانتزی بود، عین یه معجزه‌ست؛ اره، واقعا برام حکم معجزه داره. بی‌بیدی بابیدی بو.  حالا اولین آرزوی من رنگ واقعیت به خودش گرفته و من با تمام عشقی که توی قلبم جا میگیره، صفحات این کتاب عزیزو ورق میزنم و روحم به پرواز در میاد.  این حسو قبلا هم تجربه کردم: اول، زمانی که اولین آبرنگ حرفه‌ایمو خریدم. هیچوقت شوکی که موقع مواجه شدن باهاش داشتم فراموش نمیکنم. اون چشمای پر از اشک که به قرص‌های رنگی و اون قلموهای صدفی خیره شده بود... برام باورنکردنی بود. اونقدرها دور از دسترس به نظر نمی‌رسید ولی، اون رنگ‌ها و قلموهای براق چیزی بود که در تمام عمرم میخواستم و برای من حکم جوراب‌های زنبوریِ لویزا کلارک در کتاب من پیش از تو ( اثر جوجومویز ) رو داشت. و دوم، زمانی که بعد از یک هفته کار شبانه روزی، یکی از پروژه‌‌های دانشگاهیمو با حداقل امکانات و یه فشار کاریِ وحشتناک تموم کردم و خودم با تماشا کردن اثری که خلق کرده بودم از هیجان جیغ میکشیدم.  اون حس دیوونه کننده‌؛ مخلوطی از غرور و افتخار و آرامش... زمانی که طرحم توی دانشگاه دست به دست میشد و همه میگفتن این یه طرح چاپ شده‌اس و من هم زخم‌های روی انگشتامو نشون میدادم و میگفتم: اینطور به نظر میاد؟  حالا برای بار سوم چنین هیجانی دارم: توی زندگی کسالت‌بار و پر از دردسری که توش گرفتار شدم، یه کتاب مصور میتونه منو تا مرز جنون شاد کنه و به نظرم این اتفاق محشریه. اینکه میبینم برای شاد شدن و حال خوب دیگه به اتفاقات خیلی عجیب، یا کارای بزرگ و متفاوت وابسته نیستم برای من یه پیشرفت به حساب میاد.  امشب مانگامو مثل بچه‌ها توی بغل میگیرم و دلمو بهش خوش میکنم؛ چون باور دارم که چیزای کوچیک واقعی‌ترن. مثل بچه‌هایی که دست مُشت شدشونو باز میکنن و پنج تا انگشت کوچولوشونو نشونت میدن تا در جواب سوالِ احمقانه‌ی &quot;منو چند تا دوست داری؟&quot; با اعتماد به نفس و خیالی راحت بگن: پنج تا! یه پنجتای واقعی.  کتابمو ورق میزنم در حالی که پنج تا دوسش دارم، به خودم لبخند میزنم چون با خنده قشنگ‌تر به نظر میام ( کمی ناراحتم که اینقدر دیر متوجهش شدم) ولی حالا خودمو پنج تا دوست دارم، و زندگیمو، اگرچه هنوز کسالت‌بار و پر از دردسر و نگرانی و چالش‌های تموم نشدنیه. با این حال من هنوز اینجام و این یعنی احتمالا خدا هم منو پنج تا دوست داره. شاید پنج‌تای اون به اندازه‌ی پنج تا کهکشانِ بی‌انتها بزرگ باشه، یا حتي فراتر؛ ولی مهم نیست. هر کی به قد خودش. مهم اینه که واقعیه، و من هم باورش دارم.دوستدار شماتار ترین عکس ممکن، اما با ارزش و حقیقیاگر دوست داشتید، بخوانید: سخنی با خواننده؛ وصفی بر حال و اوضاع نوشته:  سلام به همگی. اگر تا حالا نوشته‌های منو دنبال کرده باشید میدونید که این سبک نوشتن برای من بی سابقه‌اس؛ البته بجز پست خداحافظی یا چیزی شبیه به اون که بیاید نادیده‌اش بگیریم...  ابدا قصد نداشتم چیزی بنویسم. راستش اصلا به نوشتن فکر هم نمیکردم؛ ولی تمام وجودمو حس عجیبی پر کرده که باعث شد بی‌هیچ دردسر و دغدغه‌ای، با راحت‌ترین و بی تکلف‌ترین شکل ممکن بنویسم و پست کنم و تمام. بی‌بیدی‌ بابیدی بو؛ نه؟  این نوشته متفاوت‌ترین پست منه که زحمت زیادی براش نکشیدم ولی حالمو خوب کرد؛ مثل یه یادآوری ایزی پیزی: مگه من انتظار دیگه‌ای جز رسیدن به حال خوب از نوشتن داشتم؟ نه! نداشتم... پ. ن اولی: چند تا عکس از آرزوی برآورده شدمو براتون گذاشتم و دارم غیرمستقیم تاکید می‌کنم که بهش توجه نشون بدین چون معجزه‌ی ریزِ امشب من لیاقتشو داره. پ. ن وسطی: راجع به اینکه این حس عجیب_ همون که تمام وجودمو پر کرده_ از کجا نشأت گرفته هم هیچ ایده‌ای ندارم؛ چون در مجموع روز سختی رو پشت سر گذاشتم و اکثر ماجراها باب میلم نبود! پ. ن آخری: منتظر یه اتفاق مهمَم. خیلی مهم. لطفا برام آرزوی موفقیت کنید:) مرسی که وقت گذاشتین و با این حرکت متفاوتِ یهویی‌م همراه بودین. مثل همیشه حرفی، سخنی، نقدی، نظری، پیشنهادی؟ و ایام بگذرد بر طبق آرزوهای شما.  دوستدار پنج از پنج شما، اینجانباما اگر بیخیال میشدن، یه نفر امشب در این گوشه‌ی دنیا احساس خوشبختی نمیکرد؛ پس...قوانین؟! </description>
                <category>HEDIYE.K</category>
                <author>HEDIYE.K</author>
                <pubDate>Mon, 04 Sep 2023 23:20:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فردا وجود ندارد</title>
                <link>https://virgool.io/@Tashdid/%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-reovqydzywao</link>
                <description>۴ و ۱۹ دقیقه‌ی صبح! وجودم سراسر ترس است.  خوابم نمی‌برد. آنقدر درد دارم که نمی‌توانم بخوابم. چشم‌هایم می‌سوزد و مغزم تیر می‌کشد.  همه جای سَرَم.  همه جای جانم.  هندزفری به گوشم؛ اما چیزی پخش نمی‌شود.  با این حال میگذارم در آن کوچه‌ی تاریکِ خفه بماند.  عادت دارم گوش‌هایم را بگیرم.  عادت دارم چیزی در گوشم باشد؛ در این حفره‌های هراسان از هر صدا، تا آن لحظه که چیزهایی را بشنوم که نمیخواهم، و قلبم بریزد، و همانجا، روی گل‌های پژمرده‌ی قالی بماند.  گلویم خشک شده است.  چند قطره آب روی لب‌هایم میریزم. میچکد روی زمین؛  اما اثر ندارد. نه گلوی من تازه می‌شود و نه گل‌های قالی زنده. غلت میزنم. صد باری می‌شود که در رخت خواب چرخیده‌ام.  چقدر بدم می‌آید از اینکه این همه در جایم تقلا کنم.  اما کجا بروم؟ از کدام خانه به کدام خانه فرار کنم؟ پس در خودم گره میخورم، مچاله میشوم، درد میکشم، و میدانم که چقدر از فردا میترسم. نگاهم به ساعت می‌افتد: ۴ و ۱۹ دقیقه‌ی صبح! خیلی وقت است که فردا شده است... امروز گذشته است؛ اما من در گذشته‌ام؛ چشمانم سیاهی می‌رود، و رنجِ دیروز، هنوز با من است!دوستدار شما پ ن: در این لحظات خودِ ترسم. و خودِ غم و خودِ درد. این نوشته بماند به یادگار، برای من، و برای فردایی که اگر آمد بداند امروز ده ها بار مُردم و زنده شدم! </description>
                <category>HEDIYE.K</category>
                <author>HEDIYE.K</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jul 2023 05:09:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>YOU</title>
                <link>https://virgool.io/Shabnameh/you-bucjvsj623sl</link>
                <description>تو... اگر میدانستی چه دقایقی‌ست که گذشته و من جز &quot; تو...&quot; وصفی برایت نمیابم!  مینویسم تو، و بعد از آن همه چیز در خیالم محو می‌شود؛ فقط تو میمانی و منی که واژه کم دارم. از تو نمی‌شود گفت.  نمی‌شود نوشت؛ که چقدر همه چیز برایت کم است. تو را با هیچ روایتی نمی‌شود وصف کرد، مگر ابدیت... مختصر میکنم شرحِ ناممکنِ تو را. عزیزم! تا ابد &quot;تو...&quot;دوستدار شما پ ن: در تلاشم دوباره کوتاه نویسی رو یاد بگیرم. البته اندکی هم از سرِ ناچاری! حرفی، سخنی، نقدی، نظری، پیشنهادی؟ ایام بگذرد بر طبق آرزوهای شما...</description>
                <category>HEDIYE.K</category>
                <author>HEDIYE.K</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jun 2023 15:21:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>