<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Danyal Tayyeb</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@TayyebDanyal</link>
        <description>مهمه مگه من کی باشم یا چی دوست دارم؟؟ مهم اینه فکر میکنم و سعی میکنم فکرامو مکتوب کنم!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 14:33:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1415/avatar/Zqygg8.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Danyal Tayyeb</title>
            <link>https://virgool.io/@TayyebDanyal</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مداری با درجه مطلوب!</title>
                <link>https://virgool.io/@TayyebDanyal/%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D8%AC%D9%87-%D9%85%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%A8-ryqwp315ieic</link>
                <description>مدار صفر درجه - احمد محمود[اگر کتاب رو نخوندید شاید خوندن این نوشتار داستان رو یا بخش هایی از اون رو لو بده]بالاخره بعد از مدتی طولانی رمان مدار صفر درجه از احمد محمود رو تمام کردم. من از وقتی یادمه رمان میخوندم اما این اواخر به دلایل مشغله زیادی که داشتم خیلی فرصت کتاب خوندنم کم بود. و البته حجم زیاد این کتاب هم دلیل دیگری بود بر این طولانی شدن. البته طولانی کردن زمان خواندن یک کتاب، میتونه خیلی خوب هم باشه. اگر محتوا گیرا و هیجان انگیز باشه، شما به منزله آدمی خواهید بود که غذای خوشمزه ای رو مزه مزه میکنید و نهایت لذت رو ازش میبرید.فکر میکنم اولین رمان فارسی طولانی باشه که خوندم. سال های پیش کتاب رو به دلیل شباهت اسمی که با یه سریال تاریخی داشت خریده بودم ولی در واقع هیچ ربطی بهم ندارن. حتی در ویکی پدیا خوندم که وارثین نویسنده کتاب، از این شباهت نام گله مند بودند. اما در هر صورت خوندن کتاب، سفری بود به ایران در آستانه انقلاب و مشاهده زندگی مردم عادی و حتی قشر فقیر در اون زمان.داستان با شرح زندگی عادی شخصیت ها شروع میشه و با درگیری همه شخصیت ها با مبارزات انقلابی به پایان میرسه. هرچند همه شخصیت ها در قبال موضوع انقلاب، تقریبا سیاه یا سفید هستند، تنها یک شخصیت خاکستری (مهراب) وجود داره که در عین اینکه وقوع انقلاب رو ناگزیر میدونه اما خیلی هم باور و امید به اون نداره. متاسفانه به اقتضای داستان، مهراب شخصیتی کاملا فرعیه و خیلی کم در داستان دیده میشه. در کامنتی در سایت گودریدز خوندم که احتمالا نویسنده اعتقاد قلبی خودش رو از زبان مهراب بیان میکنه اما برای مصون ماندن از تیغ سانسور مجال بیشتری به شخصیت نمیده.رمان هرچند برای من خیلی جذاب بود ولی به نظرم عاری از ایراد هم نبود. مثلا در نظر من خانواده باران، باید خیلی فقیر می بودند که باران از سن کم تمایل به کار کردن بجای درس خوندن داشت و در رمان هرچند از نوذر (داماد خانواده) به عنوان بازاری یاد میشه اما هیچ اشاره مستقیمی به شغل و نحوه درآمدش نمیشه. اما با این وجود، نشانه های مستقیمی از فقر در خانواده وجود نداره و حتی برعکس در برخی موارد خلاف این موضوع مشهودتره. یا مثلا در 100 صفحه آخر داستان، اونقدر سریع شخصیت ها حذف میشن (اغلب میمیرند) که خواننده فکر میکنه، عجله ای بدون دلیل برای پایان داستان وجود داره.دیالوگ نویسی از تبحرهای احمد محمود بوده که در این کتاب به خوبی قابل احساسه، علی الخصوص که این دیالوگ ها با لهجه خاص مردم محلیه. روایت داستان، مملو از اشارات به وقایع تاریخی و اماکن مختلفه که جذابیت رمان تاریخی را حفظ میکنه.به نظرم شخصیت اولی در داستان نبود. کلیت داستان اشاره به مردم و وقایع در سالهای نزدیک انقلاب در اهواز داره. ظاهرا محمود در این رمان سعی کرده ادای دینی به شهر و همشهریانش داشته باشه. وجود شخصیت های زیاد با گرایش های مختلف و حجم بالای کتاب، روایتی کامل از وضعیت اهواز (به عنوان مثال کوچکی از کل ایران) در دوران مبارزات برای انقلاب قبل از پیروزی رو میده. البته این تعدد شخصیت ها و حجم بالا، هرگز حوصله سربر نیست.احمد محمود از نویسندگان چیره دست فارسیه که خواندن آثارش، به دلیل سبک خاص نگارشی که داره، لذتی وصف ناشدنی برای علاقه مندان ادبیات فارسی داره.</description>
                <category>Danyal Tayyeb</category>
                <author>Danyal Tayyeb</author>
                <pubDate>Tue, 13 Apr 2021 00:33:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولکام گنبد (شهرم گنبد)</title>
                <link>https://virgool.io/@TayyebDanyal/%D8%A7%D9%88%D9%84%DA%A9%D8%A7%D9%85-%DA%AF%D9%86%D8%A8%D8%AF-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D9%85-%DA%AF%D9%86%D8%A8%D8%AF-lp3bs3tle59e</link>
                <description>برج قابوس بلندترین بنای آجری دنیا در گنبدکاووس - استان گلستانسالها پیش، وقتی شادروان عمه پدرم (اجوجکه)، مریض بود، یک روز برای معاینه پزشک همراه پدرم و زن عمویم، ساراگلجه (که متاسفانه او هم دیگر دربین ما نیست)و دخترعمو، به مطب دکتر جمال محمدی در خیابان حافظ رفتیم. ماشین ما جیپ کا-ام مشکی رنگ بود که فقط دو در داشت و اول سرنشینان عقب باید سوار میشدند و بعد سرنشینان جلو. برای راحتی عمه، او را آخر از همه سوار کردیم تا روی صندلی جلو بنشیند. من که نوجوان بودم به نسبت بقیه جثه کوچکتری داشتم بین پدر و اجوجکه در ردیف جلو نشستم. در مسیر بازگشت اجوجکه که حال خوبی هم نداشت، با صدای آرامی به پدرم گفت قبل از رسیدن به خانه قدری در شهر بچرخد تا دلتنگی اش برای دیدن گنبد رفع شود. یادم هست پدر قبول کرد و در مسیر عمه چندبار زیر لب تکرار کرد: آخ کوممدجانیم، سنی قوییب باریاددیم (ترجمه: آخ گنبد جانم، داشتم تو را میگذاشتم و میرفتم)!ماما سمت چپ و اجوجکه در سمت راستهرچند به خاطر سن پایینم، عمق کلام اجوجکه را درک نمیکردم ولی سوز صدایش آنقدر محسوس بود که تا امروز این خاطره در یادم مانده. اجوجکه انگار میدانست آخرین بار است که در شهر میچرخد و مدتی بعد هم فوت شد. عکس دوم، تصویری از ماما (مادربزرگ مادری ام) در سمت چپ و اجوجکه در سمت راست، در جشنواره اقوام ایرانی در تهران است. ماما و اجوجکه هر دو در یکسال فوت شدند، هفده سال پیش!چند روز پیش کمی برف بارید. هرچند برف خیلی زیادی نبود اما برای ما که نهایتا سالی یکبار در گنبد تجربه برف داریم، غنیمتی بود که نمیشد به راحتی از کنارش گذشت. صبح از خانه زدم بیرون و پیاده، شهر را گز کردم. خیابان طالقانی مثه همیشه شلوغ بود! البته شلوغ با آدمهای دوتا یکی ماسک زده که همه از ترس سرمای سوزناک برف، هرچی لباس داشتن پوشیده بودند.شهر باران خورده و تمیز بود! مردم مثل همیشه در خیابان ها در رفت و آمد بودند. بعضی مثل من از ذوق دیدن برف و بعضی برای خرید روزانه یا خرید عید در مغازه ها مشغول بودند. هرچند چندجا حس کردم ممکن بود سر بخورم اما باز به ریسک پیاده روی می ارزید.پارک شهرداری مثه همیشه تقریبا خلوت بود اما خیس خورده در باران و برف شب قبل، جلوه ی دیگری داشت. آبفشان جلوی پارک روشن بود و صدای شرشر آب با همهمه ی خیابان و صدای پرنده های پارک، میکس قشنگی داشت.مسیرم را تا باغ ملی ادامه دادم. هرچند هوا سرد بود اما با پیاده روی طولانی حسابی گرم شده بودم. از درب جنوبی پارک وارد شدم. باغ ملی هم پر بود از زنان و مردان و کودکان و جوانانی که آمده بودند در روز برفی کنار برج قابوس عکس یادگاری بگیرند. برج با همان شکوه و عظمت همیشگی اما اینبار با دامنی سفید، عروس وار خودنمایی میکرد. البته سازه های فلزی اطرافش، این عروس را زشت ترین عروس دنیا نشان میداد. عده ای هم با لاستیک و پلاستیک از کناره تپه برج روی برف ها سُر میخوردند.در کل مسیر، هندزفری در گوشم بود و موسیقی ترکمنی گوش دادم و اما حواسم پیش حرف اجوجکه بود. بعد از سالها به عمق حرفش رسیده بودم و این آشوبی در فکر و دلم ایجاد کرده بود. اجوجکه وقتی اون حرف را زد در فکرش چه میگذشت؟ میدانست آخرین بار است که شهر را میبیند؟ واقعا اگر روزی قرار باشد بگذارم و بروم، دلم برای گنبد تنگ میشود؟ اگر رفتم و دلتنگ شدم چه علاجی هست؟ اجوجکه الان هرکجا که هست، دلش برای گنبد تنگ میشود؟؟</description>
                <category>Danyal Tayyeb</category>
                <author>Danyal Tayyeb</author>
                <pubDate>Wed, 17 Mar 2021 01:31:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دورنالار (درناها)</title>
                <link>https://virgool.io/@TayyebDanyal/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%87%D8%A7-pno888iqvax4</link>
                <description>&quot;امید&quot; تک درنای باقیمانده از جمعیت غربی درناهای سیبری است که برای گذراندن زمستان به فریدونکنار می آید.تصنیف دورنالار (درناها) از معروف ترین تصنیف های ترکمنی است. هرچند در دیگر اقوام ترک زبان هم اجراهای مشابه این تصنیف دیده شده، اما در فرهنگ ترکمن ها این تصنیف، داستانی منحصر به فرد دارد. داستان یا افسانه دورنالار مربوط به عشقی آتشین است که بین یک چوپان تهی‌دست و دختر خانی ثروتمند اتفاق می افتد. خبر این عشق سوزان در همه جا می‌پیچد ولی جوان چوپان به دلیل تنگدستی ناتوان از خواستگاری معشوق است. در این اثنا روزی خان به همراه نزدیکانش برای شکار به همان دشتی می آید که جوان عاشق گله اش را برای چرا آورده است. چوپان در مواجهه با خان، داستان شیدایی خود را بازگو میکند. خان با تمسخر، انجام کاری محال را شرط خود برای موافقت ازدواج چوپان با دخترش مطرح میکند. خان با اشاره به درناهای درحال پرواز، از چوپان میخواهد که مانع کوچ آنها شود. با شنیدن این شرط، چوپان سازش را بیرون آورده و با دلی شکسته و غمی ویرانگر شروع به خواندن این تصنیف میکند.ابتدای شعر، توصیفی از فرارسیدن بهار و آمدن درناها که منشا خیر و برکتند، شرح میشود. سپس به زیبایی خود پرنده و شکوه پروازش در آسمان اشاره میشود. در انتهای تصنیف جوان با لحنی متضرعانه، از درناها میخواهد که سرزمینش را ترک نکنند و خیر و برکت را از او نگیرند. شاعر به درناها التماس میکند که آبی غیر از آب سرزمینش ننوشند که این آب شفایی برای همه دردهاست.تصنیف که به اینجا میرسد، در میان بهت همگان، درناها مسیر خود را عوض میکنند و در کنار جوان عاشق بر روی زمین فرود می آیند و در مقابل او تعظیم میکنند.ادبیات و به خصوص ادبیات غنایی، در هر فرهنگی ریشه در محیط و حوادث قومش دارد. مثلا همانطور که کویر در فرهنگ و ادبیات مردم سیستان رسوخ کرده، دریا در ادبیات مردم جنوب و شمال ایران بیشتر نمایان است. سالها قبل که برای اولین بار به این تصنیف گوش میدادم، برایم سوال شد که آیا شاعر این تصنیف، درناها را از نزدیک دیده بود؟ یا صرفا براساس شنیده‌ها و نقل‌قول‌ها میدانسته که درنا پرنده ای سفید و زیباست. هرچند از پاسخ این سوال مطمئن نبودم، اما اینکه شاعر صرفا براساس شنیده ها و تخیل ذهنی، تصنیفی این‌چنین تاثیرگذار سروده باشد، برایم تقریبا محال بود.چند سال قبل در مقاله ای از صدرا محقق، با نام &quot;4 هزار کیلومتر تنها&quot;، با تک درنای جمعیت غربی درناهای سیبری آشنا شدم که به نام &quot;امید&quot; نامگذاری شده بود. امید هر ساله فاصله‌ای 4000 کیلومتری را از سیبری پرواز میکند تا زمستان را در فریدونکنار ایران بگذراند. اینجا بود که پاسخ سوالم را پیدا کردم. اکیدا توصیه میکنم این مقاله کوتاه اما پر از اطلاعات مفید درباره درناها را بخوانید.اما انگار روایت غم انگیز افسانه و تصنیف دامنگیر امید هم شده بود. جملات زیر با کمی اختلاف، اقتباس از مقاله صدرا محقق است:در سال 1386 سه درنا (دو درنای نر و یک درنای ماده) از بازماندگان جمعیت غربی درناهای سیبری به تالاب های فریدونکنار برای گذراندن زمستان وارد میشوند. در این سال یکی از درناهای نر بر اثر شلیک شکارچی از بین میرود. در سال بعد دو دورنای جفت نر و ماده که حال آرزو و امید نامیده شده بودند برای زمستان گذرانی به فریدونکنار می آیند. شوربختانه درنای ماده هم  به دلیل نامعلومی (اما مشخصا به دلیل دخالت‌های انسانی) تلف میشود و امید تنها می‌ماند. درناها از معدود جانوران تک جفت هستند و درصورت تلف شدن هریک از جفت ها، درنای باقی مانده تا آخر عمر با پرنده دیگری جفت نمیشود. این خود شاید تمثیلی از عشق ابدی در این پرنده زیبا باشد. امید هفته قبل، با پایان قشلاقش، ایران را به مقصد سیبری ترک کرد.درنای سیبری دو ویژگی منحصربه فرد دارد؛ اول آنکه جفت نر هرازگاه برای جلب توجه معشوقه اش روبه روی او می رقصد و برایش دلربایی می کند، دومین خصلتش هم صدا و آواز خاص اوست؛ صدایی شبیه فلوت که برای برقراری ارتباط با دیگر اعضای گروه استفاده می شود. «امید» حالا 9 سال است که نه آوازی خوانده و نه یاری داشته که برایش برقصد. هر درنای سیبری نهایتا 12 تا 13 سال عمر می کند؛ کسی نمی داند «امید» چند سال دارد، با این حال، اما هرگاه عمر این پرنده سر آید، نسل درناهای سیبری دسته غربی هم سر خواهد آمد.</description>
                <category>Danyal Tayyeb</category>
                <author>Danyal Tayyeb</author>
                <pubDate>Sat, 06 Mar 2021 22:17:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلم داستان ازدواج با اسکارلت یوهانسن؛ بازیگر جذاب ولی کم استعداد!</title>
                <link>https://virgool.io/@TayyebDanyal/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%84%D8%AA-%DB%8C%D9%88%D9%87%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%86%D8%9B-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B0%D8%A7%D8%A8-%D9%88%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF-q2nulgjyu98k</link>
                <description>Marrige story تنها حسی که بعد از دیدن فیلم داستان ازدواج داشتم، نفرت بود. نفرت از نیکول بابت اینکه علیرغم میل خودش وارد بازی ای شد که نتیجه اش اصلا باب میلش نبود. نفرت از چارلی که برای نجات زندگی خودش بیشتر تلاش نکرد. نفرت از سیستم قضایی که اینقدر بیرحمانه، میتونه بین دو نفر جدایی بندازه، هرچند خود اون دو نفر تمایلی برای اینهمه شقاوت نداشته باشن!!اما در ارزیابی کلی فیلم باید بگم فوق العاده بود. اصولا همینکه فیلمی تونست حسی رو در من برانگیخته کنه کافیه تا مطمئن باشم از دیدن اون فیلم لذت بردم. بازی ها فوق العاده بود، دیالوگ ها کاملا ارضا کننده و تمام بود. مهمتر از همه فضاسازی برای کارکترها بی نظیر بود. من در تمام طول فیلم این ترس رو داشتم که حالا که چارلی درگیر این ماجرا شده و باید هزینه زیادی رو متحمل بشه، و از طرفی از محل کارش دور افتاده و قطعا در درآمدش تاثیر خواهد داشت، چطور میتونه نجات پیدا کنه؟ یا این واقعه و کشمکش در زندگی کاری نیکول هم‌تاثیر میذاره؟ البته شاید یک ایراد فیلمنامه این بود که هر دوی این سوال رو بی‌جواب گذاشت.در تمام فیلم به اندازه ای که با چارلی همدردی داشتم، برای نیکول دلسوزی نکردم و تا پنج دقیقه پایانی فیلم، نیکول برای من آدم بد داستان بود. اما همون پنج دقیقه پایانی کافی بود تا تمام تصوراتم از این کارکتر بهم بریزه. آخر فیلم بود که حس کردم تمرکز کافی روی کارکتر نیکول نداشتم و در واقع استیصال و درماندگی چارلی، من رو از توجه به نیکول منحرف کرده بود. حس کردم باید دوباره فیلم رو ببینم و روی کارکتر نیکول بیشتر تمرکز کنم.اسکارلت یوهانسن و میکی سامنراین دومین فیلمی بود که از اسکارلت یوهانسن دیدم و با خودم نگفتم چرا این بازیگر، علیرغم زیبایی و جذابیت زنانه، هیچ استعدادی در بازیگری نداره. البته فیلم اول،  فیلم Her بود که در اون فیلم فقط از صدای یوهانسن بعنوان صدای یک ربات هوش مصنوعی استفاده شده بود و عملا خود یوهانسن بصورت فیزیکی حضور نداشت. اما همون صدای جذاب یوهانسن بود که تاثیر محسوسش رو در فیلم گذاشته بود و ماجرا عجیب عاشق شدن آدمیزاد به ماشین رو برای بیننده مقبول میکرد (و قطعا پس زمینه ای که ازش بعنوان یک بازیگر سکسی و جذاب داشتم بی تاثیر نبود). ماجرای برخورد وودی آلن با یوهانسن در فیلم ویکی کریستینا بخاطر همین کم استعداد بودنش رو حتما بخونید. یوهانس در این فیلم به اندازه ای خوب بود که حس تنفرت رو تا حد انزجار برانگیخته کنه.اسکارلت یوهانسن و آدام درایوراز آدام درایور قبلا هیچ بازی در نقش اصلی ندیده بودم جز فیلم Tracks که احتمالا زیاد هم بازی چشمگیری نداشته که چیزی ازش به یادم نمونده. البته در این فیلم واقعا عالی بود. شخصیت یک هنرمند که خیلی به اخلاقیات و خانواده اش وفاداره و درعین حال روحیات لطیفی که ویژه یک آدم هنرمند باشه رو داره.سکانس جدال لفظی چارلی و نیکول و گریه انتهای هردو کارکتر، از اون سکانس هایی خواهد بود که تا سالها در ذهنم موندگار میشه. ازون سکانس هایی که شاید بعدها بخوام بارها و بارها ببینمش یا فقط برای دیدن این سکانس بشینم و دوباره فیلمو ببینم یا بخوام فیلم رو به کسی پیشنهاد بدم.و برای من پایان فیلم راضی کننده بود. نه مثل پایان باز فیلم جدایی اصغر فرهادی، با کلی سوال تمام شد که عملا آزارت میداد و نه بی سوال میمونی که فیلم تا مدتی برات درگیری فکری ایجاد نکنه. به موقع و با پالس های لازم برای بیننده، فیلم به نقطه انتها رسید.</description>
                <category>Danyal Tayyeb</category>
                <author>Danyal Tayyeb</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jan 2020 04:40:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحولات کارکترهای گات! خوب یا بد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@TayyebDanyal/%D8%AA%D8%AD%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D8%A7%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%AF-go29dodjmzdj</link>
                <description>شاید جالب‌ترین و مهمترین تحول متعلق به &quot;سِرجیمی&quot; باشه. خطر اسپویل: اگر سریال رو تا قسمت سوم فصل هشتم ندیدین ممکنه بخشی از داستان براتون لو بره!1)  در هر فیلم وسریالی از نکات جذاب برای من و احتمالا برای خیلیای دیگه، تغییر یا چرخش رفتاری کارکترهاست. وجود کارکتری که در طول داستان، سقوط از عرش به فرش داره، یا بلعکس در پایان داستان به فرشته‌ای تبدیل میشه که ابتدای داستان اصلا قابل تصور نبوده، از جذابیت‌های هر اثری میتونه باشه. البته نحوه پرداخت سرگذشت این کارکترها باید توجیه‌کننده این تحول باشه وگرنه خیلی لوث و بیمزه خواهد بود.2)  در سریال گات، کارکترهایی که ثبات رفتاری دارند خیلی زیاده اما جذاب‌ترین‌ها اونایی هستند که خط داستان تغییرشون میده و در ادامه وقتی این کارکترها به بلوغ شخصیتی کامل رسیدن، اونا هستن که خط داستان رو تغییر میدن.&quot;سانسا&quot; از دختر ساده‌لوحی که در فصل اول بیشتر دنبال پیداکردن یک همسر خوب و مهمانی رفتن بود، تبدیل به یک زنی قوی در شمال شد که خاندان‌های زیردست استارک‌ها اونو به عنوان یکی از فرماندهان شمالی قبول دارند.&quot;آریا&quot; دخترک بازیگوش فصل اول در فصل آخر تبدیل به جنگجوی ماهری شد که پایان یکی از مهمترین شخصیت‌های منفی رو رقم زد.&quot;تیون گریجوی&quot; که با سلاخی شمالی‌ها تا مرز نابودی اون‌ها پیش رفت، در فصل آخر کنار استارک‌های دیگه برای دفاع از شمال جنگید و کشته شد.&quot;دنیریس تارگریان&quot;، &quot;کلگین&quot;، &quot;بران&quot; و خیلیای دیگه هم در این لیست میتونن قرار بگیرن که در طول داستان کاملا متحول شدند و در فصل پایانی یکی از پایه‌های اصلی داستان هستند که قراره بسیار تاثیرگذار باشند.اما این وسط شاید جالب‌ترین و مهمترین تحول متعلق به &quot;سِرجیمی&quot; باشه. سرجیمی که در فصل اول در کنار &quot;ملکه سرسی&quot;، نشان منفورترین کارکترهای سریال رو داشتند، در فصل آخر کاملا یک آدم دیگه بود. ذره‌ای از اون آدم جاه‌طلب و خودخواه و البته بی‌رحم، در هیچ‌یک از رفتارهای سِرجیمی در فصل آخر وجود نداشت. قطعا هیچکس انتظار این تحول و چرخش رو از سِرجیمی نداشت.چه اتفاقی افتاد که این کارکترها تحول پیداکردند؟ بسط این موضوع به اندازه خود سریال طولانی خواهد بود.&quot;تیون گریجوی&quot; که با سلاخی شمالی‌ها تا مرز نابودی اون‌ها پیش رفت...3)  اما این تحولات کارکترها یه روی جذاب دیگه هم داره! و اون برخورد و واکنش شخصیت‌های دیگه‌ی داستان در قبال این کارکترهای تحول یافته‌است. چیزی که در این سریال وجود نداشت و یا اگه داشت اونقدر ناچیز بود که به چشم نمیومد.در فصل آخر سانسا و آریا و بقیه استارک‌ها با وجود اینکه میدونن لنیسترها چه ظلمی بهشون کردن ولی کمترین واکنش رو در برابر سِرجیمی نادم از اعمال گذشته، نشون میدن. انگار به همان اندازه که ما از مشقات و سختی‌هایی که به سِرجیمی رفته آگاهیم، اونها هم باخبرن! البته &quot;جان اسنو&quot; با یه جمله سعی میکنه این مسئله رو توجیه میکنه که در مقابل &quot;شاه‌شب&quot;، ما به هر تعداد افراد که وجود داره احتیاج داریم، اما آیا کافی بوده؟ نمونه این رفتارها یا شاید بهتر بشه گفت عدم واکنش‌ها در طول سریال کم نبوده. مثل روبرو شدن بران با سرجیمی یا روبرو شدن &quot;سِرداووس&quot; با &quot;ملیساندرا&quot; زن قرمزپوش! کارکترها انگار از قبل آمادگی این چرخش رو داشتند و قبل از روبرو شدن باهاشون قبولش کرده بودند.هرچند بنظرم در نهایت نمیشه این موضوع رو ضعف سریال دونست (اگر هم ضعف باشه، نقاط قوتش به این ضعف میچربه) ولی وقتی در داستان، چیزی که انتظار داریم باشه، نیست، یخرده تو ذوق میزنه.درواقع نویسنده‌های سریال، قضاوت درمورد کارکترها رو، به عهده بیننده گذاشتن. وقتی بیننده قبول کرد یک کارکتر دیگه مثبته، دیگه کسی نمیتونه اعتراض کنه. این موضوع هرچند از طبیعی بودن اتفاقات کم میکنه ولی کار نویسنده‌ها رو آسون کرده درعین حال خط داستانی هموار و کم چالشی رو بوجود آورده که تعلیق و عذاب بیننده رو کم میکنه! شاید اگه در این صحنه‌ها التهاب و چالش بیشتری بود جذاب‌تر میشد اما شاید درک کلیت ماجرا برای بیننده سخت‌تر و عذاب‌آورتر میشد. انگار نویسنده‌ها سرمای شمال رو روی حرارت و برخورد شخصیت‌ها هم تاثیرگذار کردند. همه با سستی و کسالت برخورد می‌کردند.در فصل آخر سانسا و آریا و بقیه استارک‌ها با وجود اینکه میدونن لنیسترها چه ظلمی بهشون کردن...</description>
                <category>Danyal Tayyeb</category>
                <author>Danyal Tayyeb</author>
                <pubDate>Thu, 02 May 2019 17:37:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>8 اپیزود برتر پادکست فارسی در سال 2018 یا بهار پادکست چگونه آغاز شد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@TayyebDanyal/8-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%AA%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-2018-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%AF-vhhor2ejozqx</link>
                <description>علی بندری یه بازی راه انداخت با این موضوع که 8 اپیزود از پادکست‌­های فارسی که اولا سال 2018 منتشر شده و در ثانی خیلی جذاب بوده رو معرفی کنیم. منم که عاشق بازی، گفتم چرا که نه؟برای من که پادکست زیاد گوش میدم واقعا انتخاب 8 اپیزود خیلی آسون نیست. پس یه تقلب کوچولو کردم! میخوام 8 پادکست خوب رو معرفی کنم و از هرکدوم یه اپیزود رو که امسال منتشر شد و من خیلی دوسش داشتم رو معرفی کنم. فکرمیکنم اینجوری هم حق مطلب ادا میشه و هم با توجه به اینکه پادکست­‌ها موضوعات مختلفی دارن که نمیشه باهم مقایسه‌­شون کرد، راه بهتری برای معرفی پادکست­‌های خوب امساله! صد البته ترتیب معرفی در این نوشته هیچ دلیلی نداره.توجه: خطر اسپویل وجود دارد!1) اولین پادکست بی‌نوبت &quot;چنل‌­بی&quot; خواهد بود. علی بندری امسال پادکست دومش که &quot;بی­‌پلاس&quot; باشه رو رونمایی کرد و فکرمیکنم بیشتر تمرکزش روی اون بود اما باز هم چنل‌­بی مثه همیشه حرف برای گفتن زیاد داشت. اپیزود 39: &quot;من کشته خواهم شد!&quot; یا اپیزود 37: &quot;جنوبگان&quot; از خوب­‌های امسالِ چنل‌­بی بود. اما به نظرم اپیزود 34: &quot;به زبان آتش&quot; با کمی اختلاف بهترین اپیزود امسال از چنل‌­بی بود که گوش دادم.یادمه وقتی اپیزود &quot;به زبان آتش&quot; رو گوش میدادم تا آخرین لحظه تصور میکردم پایان خوشی این اپیزود رو انتظار میکشه اما همون پایان ناخوش باعث شد خیلی از تصوراتم در زندگی واقعی از قانون اعدام و مجازات عوض بشه. درواقع داستان ورای یک داستان سرگرم‌­کننده بیشتر روی نگاه و تصورات ما از عدالت و سیستم قضایی تاثیر میذاره. چیزی که شاید خیلی وقت­‌ها نادیده گرفته میشه، عمدی یا سهوی!فردوسی‌خوانی از پادکست‌های خوب فارسیه که خوندن شاهنامه می‌پردازه 2) پادکست دوم &quot;فردوسی­‌خوانی&quot; خواهد بود. داستان سیاوش از غم‌­انگیزترین داستان­‌های شاهنامه بود که واقعا آدم رو متاثر میکنه. قبل از اون هم داستان فریدون و ضحاک از داستان­‌های شنیدنی شاهنامه بود. اما اپیزود جالبی که از فردوسی­‌خوانی گوش‌­دادنش رو توصیه میکنم، اپیزود ویژه‌­ای هست که بعد از چهلمین قسمت با موضوع &quot;درباره زندگی فردوسی&quot; منتشر شد. &quot;امیر خادم&quot; در این اپیزود کوشید تا گوشه­‌هایی از زندگی فردوسی رو که شاید کمتر شنیده شده باشه بازگو بکنه. مخصوصا قسمتی از این اپیزود که به تاثیرات روانی درگذشت فرزند فردوسی در جوانی، بر پدر داشته، اشاره کرده واقعا قابل تامل بود.پادکست فردوسی­‌خوانی مزیتی داره که پادکست‌­های معدودی ازش برخوردارند. اول تسلط خوب امیر خادم بر موضوع پادکست و دوم صدای خوب و لحن دلنشین روایت داستان از طرف پادکستر! این دو موضوع کافیه تا گوش دادن به پادکست نه تنها خسته­‌کننده نباشه که خیلی هم جذاب به نظر بیاد.3) &quot;ناوکست&quot; رو هم خیلی دوست دارم. ناوکست ازون پادکست‌هاست که به فکر وادارت میکنه. نمیتونی گوش بدی و بعدش با خودت کلنجار نری که حرفش درست بود یا نبود؟ تفکر قبلی من درست بود یا نه؟ چه اشتباهاتی با تفکر قبلی داشتم که نباید تکرارش کنم.&quot;روشن&quot; در ابتدای هر اپیزود میگه هدفش از انتشار ناوکست دورکردن هرگونه تعصب و خودبرتربینیه!!&quot; این کار، به نظرم بدون عمیق فکرکردن درباره محتوای هر اپیزود و شاید گاهی چندبار گوش دادن بهش، میسر نمیشه. دو اپیزودی که خیلی بهش فکرکردم؛ بیشتر از یک­بار بهشون گوش دادم؛ و فکر میکنم باید چندبار دیگه هم بهشون گوش بدم، اپیزود دهم و یازدهم بود. &quot;بزرگترین فریب طول تاریخ&quot; و &quot;کشتی نوح&quot;! هرچند فکر میکنم باید همه اپیزودهای قبلی رو گوش بدین تا به محتوای دقیق این دو اپیزود برسید.دیالوگ پادکست رو حامد جعفری میسازه که هر قسمت مصاحبه با یه آدم موفق در کسب و کاره4) احساسم میگه &quot;دیالوگ پادکست&quot; که &quot;حامد جعفری&quot; میسازه، خیلی بین طرفدارهای پادکست فارسی شناخته شده نیست. این درحالیه که این پادکست واقعا جذابه. یه پادکست تاک شو که اتفاقا با آدم‌­های جالبی مصاحبه میکنه. مثلا اپیزود ده گفتگو با &quot;مهناز میلانی&quot; بود. مهناز میلانی یه دختر ایرانیه که کارمند اپل بوده و حالا (در زمان ضبط پادکست) مدیر پروژه فنی آکیولوس وی­‌آر در فیسبوک بوده. یا مثلا اپیزود یازدهم گفتگو با &quot;رکسانا ورزا&quot; مدیر بزرگترین مرکز رشد استارتاپی دنیا در پاریس به اسم Station F هست. خانم ورزا جزو 30 زن تاثیرگذار زیر 30 سال در سال 2013 انتخاب شده. یه اپیزود هم مال سال 2017 بود که با لنا شپِت (Lena Spath) مصاحبه شده بود. دختری آلمانی که به فارسی مسلطه و درمورد ایران کتاب منتشر کرده.5) پادکست &quot;بی‌­پلاس&quot; دومین پادکست &quot;علی بندری&quot; بود که فصل اولش در 16 قسمت، امسال منتشر شد. بنظرم از نظر برنامه‌­ریزی و کیفیت ارائه و شاید در حالت کلی، بی‌پلاس بهترین پادکست فارسی باشه. برنامه‌­ریزی برای انتشار این پادکست باید الگوی پادکست‌های دیگه باشه تا بیشترین بازده رو داشته باشن.همه اپیزودهای فصل اول بی­‌پلاس شنیدنیه اما من اگه بخوام فقط یه اپیزود رو انتخاب کنم قطعا انتخابم اپیزود دهم: &quot;صلحی که همه صلح­ها را برباد داد&quot; خواهد بود. پیشنهادم اینه زودتر از سایت چنل‌­بی کتاب­های فصل اول رو که با تخفیف ویژه  میشه خرید رو بخرید.انصافا همه اپیزودهای بی‌پلاس شنیدنیه و نمیشه گفت کدوم بهتر از بقیه است.6) اپیزود دوم &quot;پادکست کرن&quot; با اسم &quot;آتش جاودان&quot; رو خیلی دوست داشتم. کلا نگاه &quot;بردیا دوستی&quot; به آهنگ­هایی که ممکنه ما هر روز بشنویم متفاوته و همین متفاوت بودن جذابه. البته اپیزودهایی که به آثار &quot;محسن نامجو&quot; هم می­پرداخت جزو خوب­های پادکست کرن بود. پادکست کرن در نهایت سعی میکنه زوایایی از هر آهنگ رو براتون باز کنه که شاید تو حالت عادی اصلا توجه نکنین بهش. این زوایا ممکنه در پیشینه تولید اون آهنگ یا بعدتر در تاثیری که از خودش داشته مستتر باشه.7) &quot;رادیو مرز&quot; پادکست خاصیه! هم روش کاریش فرق داره هم اینکه از معدود پادکست­‌های فارسی هست که با صدای خانم اجرا میشه. فکرکنم تنها پادکست فعلی با صدای خانم هم باشه. باقی پادکست‌­ها همشون صدای مردانه دارن. اما موضوع اپیزود چهارمش عجیب هم بود. &quot;مرگ آدم عزیز&quot; هیچوقت عادی نبوده. حالا هرچقدر هم از قبل قابل پیش‌­بینی باشه. اصولا مرگ واقعه خیلی قابل درکی نیست. نمیشه یکی که شاید تا همین چند ثانیه قبل یا چند روز پیش میگفت و میخندید و به عوامل مختلف واکنش نشون میداد، امروز با یه سنگ بی­‌جان هیچ تفاوتی نداشته باشه. اون موقع واکنش اطرافیان چیه؟ چطور با این موضوع برخورد میکنن؟&quot;مرضیه رسولی&quot; در پادکستش دنبال مسائلیه که بین آدم‌­ها مرز قائل میشن. به شخصه فکرمیکنم موضوعات زیادی هستن که بین آدم­ها مرز قائل میشن، منتها واکاوی این مرزها جالب بوده برام. شاید خیلیا خوششون نیاد ولی من میگم کاش رادیو مرز یکی دو قسمت هم درمورد قومیت‌­ها و نژادها بحث کنه. هرچند میدونم موضوع حساسیه ولی دلم میخواد بی‌­پرده و بی­‌ملاحظه درموردش صحبت بشه!8) و آخرین بخش رو میخوام بذارم برای &quot;استرینگ­‌کست&quot;! &quot;شاهین و رضا&quot; میتونن نمونه خوب کار تیمی در پادکست فارسی باشن. از خیلی وقت پیش­ها پادکست می­ساختن و حدود 4 سالی هم هست که استرینگ‌کست رو می­سازن.اپیزودهای ­­محبوب من از استرینگ کست، &quot;آوای ناخودآگاه&quot; و &quot;پساحقیقت&quot; بود! مخصوصا دومی که خیلی از جواب‌­های بی‌‌­پاسخ این‌روزهای ما رو جواب میداد. البته اپیزود &quot;هوش مصنوعی&quot; رو هم دوست داشتم. گوش دادنش رو به همه پیشنهاد میدم.این 8 مورد تنها بخش کوچیکی از خوب‌­های پادکست فارسی در سال 2018 بود. بهار پادکست فارسی تازه شروع شده و بعد این بیشتر هم خواهد شد. &quot;رادیو پاراگراف&quot; ، &quot;پادکست دایجست&quot;، &quot;رادیو گیک&quot;، &quot;دموکراسی در کار&quot;، &quot;پادکست به تدریج&quot;، &quot;لوگوس&quot;، &quot;بوم&quot;، &quot;آمپاژ&quot;، &quot;رادیو عجایب&quot;، &quot;پاپریکا&quot;، &quot;مستند تکامل&quot;، &quot;هیستوری پنل&quot;، &quot;دستنوشته‌­ها&quot; و &quot;رادیو دیو&quot;، جاشون تو این 8 اپیزود خالی بود.در آخر میخوام ازتون دعوت کنم اپیزود 8 پادکست خودم رو هم گوش بدین. در پادکست ترکمنصحرا که با موضوع ترکمن‌­ها و فرهنگ و اخبارشون تولید میشه، در اپیزود هشتم سراغ یکی از اساتید فرهیخته‌­ی تاریخ و فرهنگِ ترکمن، استاد &quot;آنادردی عنصری&quot; رفتیم تا درمورد شاعر بزرگ ترکمن &quot;مختومقلی فراغی&quot; و دوران زندگیش اطلاعاتی رو از استاد کسب کنیم. یادتون نره نظر هم بدین.فید پادکست ترکمنصحرا:https://anchor.fm/s/692a9b8/podcast/rssدر پادکست ترکمنصحرا به ترکمن‌ها می‌پردازیم!</description>
                <category>Danyal Tayyeb</category>
                <author>Danyal Tayyeb</author>
                <pubDate>Fri, 28 Dec 2018 01:17:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخوانیم یا گوش بدیم؟! مسئله اینست!</title>
                <link>https://virgool.io/@TayyebDanyal/%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%DA%AF%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA-rg7uf3q4arpn</link>
                <description>من یکی از طرفداران پادکست هستم! تمام اپیزودهای پادکست­­­‌های فارسی که از نظرم جذاب هستن رو کامل گوش میدم و سعی می‌کنم ازشون یاد بگیرم. پادکسترها رو بخاطر تلاشی که برای ارائه‌ی رایگان چیزی که میدونن، دوست دارم. این فداکاری‌شون واقعا ستودنیه. خودم هم در قالب یه پادکست نیمه­‌حرفه­ای، سعی کردم معرّفی برای فرهنگ ترکمنصحرا باشم.توئیتی از یکی از دوستان در توئیتر دیدم و ازونجایی که پادکست تقریبا یکی از اجزای جدانشدنی زندگی من شده، لازم دیدم تجربه‌­های خودم از این دوست جدید اما صمیمی، براتون بنویسم.هومن در ادامه توئیت چند پادکست خوب معرفی کردهتا حدی زیاد با حرف هومن موافقم اما اینکه فکرکنیم پادکست به ذات، چیز خوبی نیست اشتباهه. خود هومن هم اینچنین منظوری نداره و صرفا میگه نگاه رو به پادکست بعنوان یک منبع علمی تمام که نیاز به مطالعه جانبی نداره غلطه. در ادامه همون توئیت بالا چند پادکست خوب هم معرفی کرده.گوش دادن به پادکست یه راه خوب برای گرفتن اطلاعاته. حالا این اطلاعات میتونه اخبار باشه یا بصورت ساده‌تر اطلاعاتی عمومی باشه درمورد وقایع تاریخی یا موضوعات مختلف مثل فلسفه یا موسیقی؛ یا حتی مدلی ازکتابخوانی باشه، مثل پادکست فردوسی­‌خوانی که شاهنامه رو میخونه! اما مثه هر رسانه‌ی دیگه، پادکست هم تحت تاثیر پادکسترش ممکنه جهت‌­گیری خاصی داشته باشه. پادکستر مطلبی رو که میدونه باتوجه به برداشت خودش تعریف میکنه. یعنی علمی که درباره یه موضوع خاص داره رو در قالب فکری خودش تحویل شنونده میده. با توجه به اینکه این مدل از رسانه ممکنه اطلاعات اشتباه یا درست بده و یا حتی بخاطر اختلاف سلایق بین مخاطبین، میتونه بازخورد مثبت و منفی داشته باشه. مثلا خیلیا به بردیا دوستی انتقاد کرده بودن که چرا در یک اپیزود پادکست کرن، درمورد کمانچه‌زدن یکی از اساتید موسیقی، لفظ شُل رو استفاده کرده بود. ظاهرا به مذاق خیلی‌ها خوش نیومده بود این حرف. اما در اپیزود بعدیش بردیا توضیح داد که منظور من از شل بودن کمانچه، نه بد بودن اون تیکه یا نوازنده‌­اش که همگون نبودن اون تیکه با کلیت اثر بوده! شبیه به این مسائل حتی میتونه در کتاب یا در فیلم‌های سینمایی یا حتی در مقالات روزنامه­ها هم باشه. کم نیستن کسانی که فیلم‌­های کریستوفر نولان (یا برادرش جاناتان) رو مزخرف محض میدونن که با استفاده از توجیه‌های علمی سعی داره خیلی خوب و طبیعی و توجیه­‌پذیر جلوه کنه! و در مقابل کسانی که نولان‌­ها رو &quot;موسی و هارون&quot; در سینما میدونن هم زیادن!اما تفکر رایج اینه که گوش دادن به پادکست رو جایگزین خوندن کتاب یا روزنامه کنن. بنظر من این تفکر از اساس غلطه!  اصولا اگر موجودیتی جایگزین موجودیت دیگه­‌ای بشه، موجودیت اول به مرور زمان محکوم به زوال و نابودیه. پادکست پدیده‌ی جدیدی نیست ولی ما هنوز می‌بینیم، کتاب‌­هایی که چاپ میشن و حتی به چاپ‌­های بعدی با تیراژ بالاتر میرسن. یا درمورد نشریات و روزنامه‌­ها هم همینطوره!اصولا خوندن کتاب یا روزنامه یه آداب خاصی داره که رعایت کردنشون در زمان گوش دادن به پادکست سخت‌تره. حداقل برای من اینطور بوده. من اغلب سعی میکنم موقع کتاب خوندن مداد و کاغذ کنار دستم باشه تا چیزی که از خوندن کتاب میفهمم رو قبل از اینکه فراموش کنم، یادداشت کنم. گاهی هم تو حاشیه خود کتاب می­نویسم. موقع کتاب خوندن، ذهن ما، زمان لازم برای تحلیل و آنالیز رو داره. اگه جایی احساس کنه لازمه بیشتر تمرکز و تفکر کنه، موقتا دستور لازم برای توقف خوندن رو میده تا کار عقب افتاده انجام بشه. چیزی که ما کامپیوتری‌­ها بهش میگیم وقفه! بعد از پایان پروسه‌ی عقب افتاده، خوندن ادامه پیدا میکنه. اما در گوش دادن به پادکست اینکار یخرده سخت‌­تر انجام میشه. شاید بگین پادکست رو هم میشه متوقف کرد و چیزی که می‌خوای رو یادداشت کرد و بعد دوباره ادامه داد (کما اینکه دیدم کسانی رو که موقع گوش دادن به پادکست یادداشت برداری میکنن) اما آیا کیفیت خروجی، به اندازه حالت کتابخوانی هم هست یا نه؟ آیا اون راحتی موقع کتاب‌خوندن رو داره؟باید دقت کنیم که لحن بیان و حتی موزیکی که در پادکست استفاده میشه، فضای پادکست رو رئال­تر و نتیجتا تاثیرش رو بیشتر میکنه. این تاثیر شمشیر دولبه است. میتونه هم جنبه منفی داشته باشه هم جنبه مثبت! گاهی وقتی برای بار دوم پادکستی رو گوش میدادم، متوجه میشدم که برداشتی که در بار اول داشتم چقدر با برداشت دومم متفاوت بوده. بار اول شاید تمرکز خوبی نداشتم و ازطرفی هم راوی منتظر تمرکز کردن من نمونده و مطلب رو ادامه داده. این نبود وقفه (و احتمالا تمرکز کافی) باعث شده برداشت من اشتباه یا در بهترین حالت ناصحیح و ناقص بوده باشه.خیلیا موقع گوش دادن به پادکست اغلب کارهای متفرقه هم انجام میدن اما در موقع کتاب خوندن اغلب تمرکز بیشتر از زمانی هست که به پادکست گوش میدین. به همین خاطر شما دقت بالایی در تحلیل موضوع بحث دارین و اینجوری بازدهی خوبی نسبت به زمانی که به پادکست گوش میدین می‌بینین. همه این‌ها رو بذارین کنار این موضوع که خیلیا موقع گوش دادن به پادکست اغلب کارهای متفرقه هم انجام میدن؛ از کارهای روتین منزل تا رانندگی در ترافیک! این خودش میتونه عامل حواس‌پرتی و عدم تمرکز باشه.در آخر اینکه من پادکست رو فقط یه مقدمه میدونم. مقدمه برای آشنایی سطحی با موضوعی که میتونه جزو موضوعات موردعلاقه من باشه. حالا اگه خیلی بیشتر دوست داشتم درموردش بدونم، باید بیشتر درموردش مطالعه کنم. به صرف گوش دادن به یه پادکست نباید مغرور بشم که در مبحثی علمی میتونم اظهارنظر بکنم. پادکست فقط باید یه اشاره باشه، یه علامت که گوشه‌ی کوچیکی رو از یه موضوع خیلی بزرگتر نشون میده. و نباید یادمون بره که علم دریاییه که ساحلش دیده نمیشه!</description>
                <category>Danyal Tayyeb</category>
                <author>Danyal Tayyeb</author>
                <pubDate>Thu, 13 Sep 2018 20:36:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شوریدگان همواره در سفرند!</title>
                <link>https://virgool.io/@TayyebDanyal/%D8%B4%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%AF-vdfzxqfke8zi</link>
                <description>[این نوشته رو اولین بار در 27 اسفند پارسال در وبلاگ قبلم منتشر کرده بودم] خیلی وقت بود ننوشته بودم اینجا. دلیلش هم زیاده! مریض بودم، کم حوصله بودم، عصبی بودم، کار زیاد داشتم و به هیچ کدوم نرسیده بودم! و کلی دلیل دیگه...البته هیچ کدوم توجیه مناسبی نیستن، فقط دلیلن...دلیل! از آفریقا تا سیبری جاهایی بودن که محمدحسین با دوچرخه­ طی کرده و کلی هم عکس قشنگ خلق کرده! جهانگردی و ماجراجویی از قدیم یکی از آرزوهای انسان بوده، مثل پرواز! البته چند قرن طول نمیکشه تا انسان بتونه این آرزوشو عملی کنه. جهانگردها رو با کشفیات‌شون تو تاریخ میشناسن، مثل کریستف کلمب یا مارکوپولو؛ اما تو سال­های اخیر انگار دیگه جایی واسه کشف کردن نمونده. الان دیگه جهانگردها متوسل شدن به تکنولوژی و البته وبلاگ نویسی! ابزار قوی­شون هم اینستاگرامه!مدتیه تو اینستاگرام صفحات ایرانی‌های جهانگرد رو دنبال می‌کنم. انصافا هم باید بگم لذت می­برم از خوندن مطالبشون! حتی بیشتر از عکس­‌های جالب و رنگارنگی که میذارن، از خوندن نوشته‌­هاشون لذت می­برم. نوشته‌­هایی که تمام جزئیات رو توضیح میدن.این نوشته‌­ها اکثرا کوتاه و در حد دو سه جمله در استوری­‌هاست و خیلی کمتر در پست‌­های اینستاگرام میشه پیداشون کرد اما نکته‌­ای که این جهانگردها موقع نوشتن شدیدا بهش توجه میکنن اشاره به جزئیاتیه که برای مخاطب جالبه. مثلا نوع پوشش مردها و زن‌­ها یا نوع غذاهایی که ممکنه تو اون منطقه پیدا بشه یا برخی آداب و رسوم خاص مردمان منطقه‌­ای که دارن سیاحتش میکنن! شاید این­ها در نظر اول خیلی جالب به نظر نیاد ولی برای کسانی که حداقل سفر به یه منطقه کاملا متفاوت با مردمانی متفاوت رو تجربه کردن، اولین سوالاتی که پیش میاد در چارچوب همین مطالب هست.هدی رستمی با آیدی اولین جهانگردی بود که در اینستاگرام پیداش کردم.  نکته مهم‌­تر اینه خیلی از این جهانگردها دختران ایرانی هستند. در جامعه نسبتا سنتی ما اینکه یه دختر تک و تنها برای خودش جهان­گردی بکنه خیلی راحت الهضم نیست. وقتی تو جامعه خودمون خیلی از دخترها و حتی زن‌ها مورد انواع محدودیت­ها و آزارهای مختلف از سمت مردان هستن، نمیتونیم قبول کنیم که دخترهامون اونور دنیا راحت‌­تر از جامعه خودشون، آزادانه برای خودشون مسافرت کنن! میدونم فکرم کاملا غلطه ولی چه میشه کرد؟ منم محصول همین جامعه و بزرگ شده‌­ی همین اجتماعم!هدی رستمی با آیدی @hodarostami (عکس بالا) اولین جهانگردی بود که در اینستاگرام پیداش کردم. هدی تو امریکای جنوبی داره سیاحت میکنه و فعلا رسیده به بولیوی. البته قبل از این پرو و اکوادور رو هم گشته! هدی که ظاهرا ساکن سوئد هست، غیر از سفر، عکاسی هم می­کنه. مجموعه  عکس­های &quot;شهر ممنوعه&quot; کاری فوق العاده از هدی بود.ددی و جی دو تا کارمند مثه همه کارمندای معمولی این مملکت بودن که هوای سفر به سرشون میزنه و شغل­شون رو ول می­کنن و میفتن توی جاده! یه گروه دو نفره هم هستن که دارن امریکای جنوبی و آمازون رو کندوکاو میکنن. ددی و جی (@backpackers.ir) دو تا کارمند مثه همه کارمندای معمولی این مملکت بودن که هوای سفر به سرشون میزنه و شغل­شون رو ول می­کنن و میفتن توی جاده! دو نفری دارن طول رودخونه آمازون رو طی میکنن و هرجا رو رودخونه ببرتشون میرن! از تجربیات مختلفشون هم مینویسن!ملیکا بکایی با آیدی @melliiic (عکس پایین) دختر دیگه­‌ای از تهران که فقط 20 سالشه و اون­هم بیشتر از دوماهه تو امریکای جنوبی داره ماجراجویی میکنه. ملیکا در طول سفر کار داوطلبانه هم میکنه. مثلا از بچه‌­های یه زوج امریکایی مراقبت میکنه و گاهی هم آموزش به زبان انگلیسی بهشون میده. ملیکا که بخاطر یه اشتباه نتونست ویزای برزیل رو بگیره حالا داره آماده میشه تا اکوادور رو ترک کنه ولی تا الان نفهمیدم مقصدش کجاست!ملیکا بکایی با آیدی دختر دیگه­‌ای از تهران که فقط 20 سالشه محمدحسین محمودزاده با اکانت @2charkheran (عکس اول) فعلا ژاپن رو با دوچرخه‌­اش داره طی میکنه. محمدحسین که عکاس هم هست عکس­های فوق العاده محشری در طول سفرش از سوژه­‌های مختلف می­ندازه که حیفه از دست بدین. از آفریقا تا سیبری جاهایی بودن که محمدحسین با دوچرخه­ طی کرده و کلی هم عکس قشنگ خلق کرده!مونسا عزیزی با آیدی @moonsa.aziz  هم یکی دیگه از دخترای جهانگردمونه. مونسا که الان تایلنده قبلا ایران­گردی هم کرده. جالب­تر اینکه مونسا کارمند هم هست! یعنی همراه با مشکلات شاغل بودن، سفر هم می­کنه!حماد نظری (@hemad.nazari) مثل اکثر جهانگردها عکاس هم هست. حماد اصالتا گیلانی هست و با لهجه شیرینش استوری‌های اینستاگرامش رو شیرین‌­تر هم میکنه.  حماد الان تو هند هست و ظاهرا داره میره سمت نپال! حماد عکاس خیلی خوبی هم هست، عکس­هاشو میتونید تو سایتش ببینید. آدرس سایتش تو بیوی اینستاگرامش هست.و اما مریم سمیعی (@mariamsamiei) که من از خیلی وقت پیش فالو کرده بودمش. مریم برعکس جهانگردایی که بالا معرفی کردم سفرهاش کم هزینه نیست اما خیلی جاهای خوب و دیدنی سفر میکنه. قونیه و استانبول رو با عکس­های فوق­‌العادش و کپشن­‌های بی‌­نظیری که برای عکساش می­نویسه باید دوباره گشت! مریم یه نوع سیاحت خاص خودش داره که در آرامگاه‌­های شهرهایی که بهشون سفر میکنه به خانه ابدی افراد مشهور سر میزنه. حس و حالش رو تو اون لحظات با هشتگ #آرامستان_نگاری تو اینستاگرام منتشر کرده. از موارد مورد علاقه من همین مطالبش با هشتگ آرامستان نگاری هست! مریم برای نوروز قراره کوبا رو بگرده و با بدجنسی بجای سیگار برگ بعنوان سوغاتی گفته عکسای خوشگل از سیگار برگ براتون میذارم! :))مریم سفرهاش کم هزینه نیست اما خیلی جاهای خوب و دیدنی سفر میکنه. به تک‌­تک افرادی که معرفی کردم حسودیم میشه! پرسیدن هم نداره چرا. چون اینا علاوه بر سفرهای هیجان‌­انگیز و ماجراجویانه‌­ای که دارن، هنر عکاسی و هنر نوشتنی هم دارن که انصافا باید بهشون دست­‌مریزاد گفت. آشنایی با آدمای جدید یه گوشه دیگه از هیجان سفرهای مهیج­‌شون هست که ماجراهاشون رو خیلی جذاب­تر میکنه. اما میخوام اعتراف کنم که جدا از هیجانی که از دیدن عکساشون میگیرم یه انرژی مثبتِ خاصی هم بهم میدن، یجور اعتماد به نفس که منم میتونم یکی مثه خودشون باشم! شاید یه روز منم مثه اینا زدم به جاده و یه جهانگرد شدم واسه خودم!ناصر خسرو جهانگرد معروف ایرانی میگه: شوریدگان همواره در سفر هستند و چون خواسته خویش یافتند همانجا کاشانه‌ای بسازند، و چون دلتنگ شوند به دیار آغازین خویش باز گردند.</description>
                <category>Danyal Tayyeb</category>
                <author>Danyal Tayyeb</author>
                <pubDate>Mon, 10 Sep 2018 00:20:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفاوت یک رابطه عمیق با یک رابطه سطحی! یا وقتی باید تشخیص دهیم نقطه پایان یک رابطه کجاست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@TayyebDanyal/%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D8%B9%D9%85%DB%8C%D9%82-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D8%B3%D8%B7%D8%AD%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-h8lk0fby5vsg</link>
                <description>وقتی بهم گفت سه ماهی هست که با یکی دیگه دراتباطه انگار یه سطل آب یخ روم خالی کردن! چرا نباید زودتر بهم میگفت؟ چرا حالا که حس کرده بود رابطه جدیدش ممکنه به اتفاقی ختم بشه برای من آشکارش کرده بود؟ چرا موقعی که فهمیده بود من انتخابش نیستم و میتونه با یکی دیگه وارد رابطه بشه، بهم نگفته بود، تا یهو اینقدر شوکه نشم؟ تا بتونم با تصمیم بهتر مسیرمو انتخاب کنم! کلی سوال داشتم ازش که جوابی براش پیدا نکرده بودم. جواب­ها رو فقط خودش میدونست؛ تنها خودش!بعدها که بیشتر فکرکردم به این نتیجه رسیدم که این من بودم که خودمو گول زدم. من بودم که به خودم دروغ میگفتم که منو دوس داره و با کسی دیگه نیس. خیلی وقت بود رابطه تموم شده بود! اینو همون موقع که کل ارتباطش رو با من به یه ارتباط مجازی تو تلگرام تقلیل داد باید می­فهمیدم. اونجا بود که رابطه عملا تمام شده بود و من نفهمیدم. به دروغ گفتن به خودم ادامه دادم تا در روز آخر اونچنان شوکه باشم که نتونم وضعیت رو هضم کنم.چیزی که می­نویسم صرفا تجریبات شخصی هست که ممکنه اشتباه باشه!مقاله‌­ای میخوندم که میگفت بعد از پایان یک رابطه عاطفی استامینوفن میتونه خیلی کمک کنه! چیزی که میخام اینجا بگم جدا از محتوای اون مقاله است ولی درحین خوندن اون مقاله به ذهنم رسید.پایان یک رابطه عاطفی کجاست؟ کجا میشه فهمید ادامه ندادن یک ارتباط بهتر از ادامه دادنشه؟ نقطه آخر کجاست؟پایان یک رابطه عاطفی کجاست؟گاهی وقتی به آدمای اطرافم نگاه می­کنم، خیلی‌هارو می­بینم که از نظر من نگاهشون به زندگی ساده و سطحیه! البته نه اینکه بخوام تحقیرشون کنم ولی میدونم دنیای کوچیکی دارن که خیلی راحت و بی­‌دغدغه دارن توش زندگی میکنن. برای اینا مهم نیست چه اتفاقی تو سیاست خارجی مملکت داره میفته یا تکنولوژ فلان ابَرشرکت برای ساخت ربات چیه! صرفا فقط از دنیای نزدیک اطرافشون یه شناخت (احتمالا کاملا ابتدایی) دارند و بیشتر از اون رو نیازی نمی‌بینن بدونن! از یه نظر حس میکنم خیلی خوبه اینجور ساده‌­انگاری در زندگی. یه زندگی با دغدغه کمتر و استرس کمتر. اما هیجان این زندگی کجاست؟قسمت جالب ماجرا اینه که بنظرم این افراد اغلب در روابط عاطفی­شون موفقن. شاید چون عمیق نمیشن. تو هیچی عمیق نمیشن حتی تو رابطه! اما آیا مسخره نیست؟ اینکه تو خصوصی‌­ترین روابطت هم سطحی و ساده­ همه‌چی رو ببینی و رفتارهای ابتدایی داشته باشی، خنده‌­دار نیست؟ اینکه نخوای بفهمی ته دل شریک زندگیت یا کسی که فکرمیکنی عاشقانه دوسش داری چی میگذره، احمقانه نیس؟ قبول دارم شاید این بی‌تفاوتی مضحک و حتی آزاردهنده باشه ولی از طرفی حس میکنم این حساس­‌نبودن و حتی بیخیالی دلیل حل مشکلات زیادی از این مدل آدم­هاست.عمیق بودن در رابطه خیلی مطلوبه! البته اگه فقط در یک بعد رابطه عمیق باشیم نه تنها مفید نیس که مضر هم هست! نگاه ژرف یک بعدی به رابطه مانع توجه به جزئیات و ابعاد دیگه رابطه میشه که خیلی خطرناکه.توجه به جزئیات مهم حیاتیه! توجه نکردن بهش ممکنه باعث ازبین رفتن نظم اون رابطه بشه. مثلا من اونقدر در خرج کردن احساسات برای طرف مقابلم عمیق شدم و اونقدر حال فعلیش برام مهم بود که یادم رفت شناختی ازش بدست بیارم؛ یادم رفت ببینم من کجای زندگیش قرار دارم؟ یادم رفت ازش بپرسم آیا واقعا از بودن با ما لذت می‌بره یا صرفا همینکه در مواقع لازم دم‌دست هستم راضی‌کنندست؟ یادم رفت بفهمم اگه من رابطه رو کم کنم آیا اون احساس خلا میکنه یا نه؟ یادم رفت بفهمم این آدم خارج از این رابطه چجور آدمیه!هر انسان ابعاد مختلف شخصیتی و اجتماعی داره. گاهی ما نه اونقدر در احساسات غرق میشیم که یادمون میره طرف مقابل یک انسان چند بعدی هست. یادمون میره باید افراد رو از ابعاد مختلف برانداز کنیم و درنهایت تصمیم نهایی رو بگیریم. فقط یک بعدش رو می‌بینیم، هیجان‌زده میشیم و تصمیم عجولانه میگیریم! گاه حتی بعد کشف اشتباهمون باز هم ادامه میدیم. اصرار به اشتباهی داریم و این ضرر رو بیشتر میکنه.درمورد کیس خودم باید یاد میگرفتم که همه به توجه و دوست داشته شدن نیاز دارن. طرف مقابل من هم استثنا نبود. اینکه کسی به شما توجه کنه و شما براش مهم باشی قطعا مطلوب همه هست. بنابراین اگه حتی کسی که کمترین حس رو بهش دارین، برای شما وقت و انرژی بذاره، ناخودآگاه بهش واکنش نشون میدین و این واکنش، اون شخص رو به این اشتباه میندازه که شما برای این رابطه ارزش قائلید. چیزی که دقیقا برای من اتفاق افتاد. و درسی که خیلی دیر یادگرفتم!باید یاد بگیریم عمیق شدن تو رابطه مفیده اما نباید باعث بشه شما از توجه به مسائل دیگه غافل بمونی. جزئیاتی که باعث میشه شما شناخت کاملی از تفکر، منش، شخصیت و رفتار طرف مقابل، و مهمتر از همه جایگاه خودتون پیش اون آدم بدست بیارین، جزو حیاتی‌­ترین مسائل یک رابطه است. درواقع این جزئیات هست که کلیات رو می‌­سازه و متقابلا درک کلیات بدون توجه به این جزئیات عملا ممکن نیست.البته نباید فراموش کنیم در یک رابطه باید متناسب با مسائل گاهی ژرف‌­نگر و گاهی سطحی‌­نگر بود. گاهی لازمه خیلی عمیق نبود تا ایجاد تنش نشه. گاهی هم باید کاملا عمیق و دقیق مسائل رو دید تا درک بهتری پیداکرد. اما این ژرف‌­نگری خیلی آسون نیست. احتیاط و تجربه دو فاکتور دیگه‌ی مهم هستن که باید کنار ژرف­‌نگری بهش توجه بشه تا بازده بالایی داشته باشه. دو فاکتوری که اندازه خود ژرف­‌نگری مهم هست و مانع ازدست رفتن انرژی و زمانی میشه که شما برای حفظ رابطه از اول صرف کردید.و در نهایت نقطه پایان در هر رابطه میتونه متفاوت باشه ولی نشانه‌ هایی داره که تشخیصش رو آسان میکنه. بعد از مدتی باید رابطه رو از شروع برانداز کنید و سعی کنید به چند سوال جواب بدین:- چقدر از طرف مقابل شناخت دارید؟- خارج از این رابطه چقدر طرف مقابل رو میشناسید؟- احساساتی که در رابطه ردوبدل میشه دوطرفه و متقابلانه است یا یکطرفه و یک‌سویه؟سوالاتی شبیه به این کمک میکنه تا بدونید این رابطه باید ادامه پیدا کنه یا در سراشیبی سقوط قرار گرفته؟</description>
                <category>Danyal Tayyeb</category>
                <author>Danyal Tayyeb</author>
                <pubDate>Fri, 07 Sep 2018 01:46:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صمد بهرنگی، ماهی سیاهی که غرق شد!</title>
                <link>https://virgool.io/@TayyebDanyal/%D8%B5%D9%85%D8%AF-%D8%A8%D9%87%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%BA%D8%B1%D9%82-%D8%B4%D8%AF-zhftsqi9xhgh</link>
                <description>امروز 12 شهریور سالروز پیدا شدن پیکر بی­جان صمد بهرنگی بعد از 3 روز از ناپدید شدنش در رودخانه ارس است.صمد بهرنگی (زاده ۲ تیر ۱۳۱۸ تبریز - درگذشت ۹ شهریور ۱۳۴۷ ارسباران) معلم، منتقد اجتماعی، مترجم، داستان‌نویس و محقق در زمینه فولکلور آذربایجانی بود. کتاب ماهی سیاه کوچولوی بهرنگی مدت‌ها نقش بیانه غیررسمی سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران را ایفا می‌کرد.[ویکی­پدیا]از دیگر آثار مشهور او می‌توان به «داستان تلخون» اشاره کرد. بهرنگی «تلخون» را که درواقع افسانه‌ای آذری بود، در 20 سالگی و با نام مستعار «ص. قارانقوش» در کتاب هفته منتشر کرد. او تا سال ۱۳۴۲، از همین نام برای انتشار داستان­ هایش استفاده می­کرد. بهرنگی آثاری هم در ترجمه داشت و تحقیقاتی درباره فولکلور آذربایجان انجام داده بود.مرگ صمد بهرنگی به واسطه فعالیت ­های سیاسی که داشت از سوی بسیاری از روشنفکران آن زمان مانند جلال آل­احمد و غلامحسین ساعدی که از نزدیکان او بودند، مشکوک قلمداد شد. حتی شایعاتی نیز دراین باره وجود داشت، هرچند هیچکدام اثبات نشد. بهرنگی، خود درباره مرگ در داستان ماهی سیاه کوچولو چنین نوشته است: «مرگ خیلی آسان می‌تواند الان به سراغ من بیاید، اما من تا می‌توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک‌وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم – که می‌شوم – مهم نیست، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد …»«آزاده اخلاقی» هنرمند عکاس در مجموعه­ ی به روایت یک شاهد عینی، 17 عکس از 17 صحنه ­ی مرگ افراد مختلف را بازسازی کرده که یکی از این عکس ­ها مربوط به پیداشدن پیکر صمد بهرنگی در رودخانه ارس است.صحنه بازسازی پیدا شدن پیکر بهرنگی در ارس - آزاده اخلاقی</description>
                <category>Danyal Tayyeb</category>
                <author>Danyal Tayyeb</author>
                <pubDate>Mon, 03 Sep 2018 13:18:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرستوها خوش قول هستن!</title>
                <link>https://virgool.io/@TayyebDanyal/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%87%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D9%82%D9%88%D9%84-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%86-tin08njraiez</link>
                <description>تمام شهر در دسترساینجا منظره‌ی بالکن خونه ماست. رو به بی‌انتهای شهر!اغلب میام اینجا میشینم و خیره میشم به دورترین نقطه‌ای که میتونم. شاید سیگاری هم روشن کنم یا قهوه‌ی داغ بدون شکر رو آروم آروم مزه مزه کنم تا سرد بشه و یهو همشو سربکشم. اینجوری لااقل گاهی آرامش فکری‌ای رو که بخاطر نگرانی‌ها و استرس‌های بی‌دلیل و بادلیل ازدست دادم، دوباره بدست میارم. یه چند لحظه‌ای دور میشم از بیخودی‌های زندگی!تقریبا دورترین نقطه‌ای که میتونم ببینم مناره‌های امامزاده‌اس که در منتهی‌الیه جنوب غربی شهره. شب‌ها نور سبزرنگ مناره‌ها مشخص‌تره و روزها مثه دوتا سایه شبیه سایه‌ی ‌بابالنگ‌دراز؛ انگار کن کل شهر رو زیرنظر دارن. دورتر از مناره‌ها اما کوه‌ها رو میشه دید. قله‌ی قلعه ماران و حلیمه‌خاتون که تو ادامه‌ی رشته‌کوه‌های البرز که از دور شبیه دیوار یه سیاه رنگ عظیمه قرار دارن. دیواری که هیچ راه نفوذی نداره!نزدیکتر اما خونه های همسایه‌هاس؛ اهالی این شهر! هرچند این قسمت شهر تقریبا قسمت قدیمی شهر محسوب میشه با بافت کهنه‌ی شهری، اما گاهی یکی دوتا ساختمون بلند نوساز که مثه قوطی کبریت‌های قدیمی میمونن که سر به آسمون کشیدن، لابلای خونه‌های حیاط‌دار دیده میشه. اینا بیشتر شبیه اون مرگ‌خوارهای فیلمای هری پاتر میمونن، همونقدر زشت و کریه و خبیث! خیلی از باغچه‌های خونه‌ها بخاطر اینا ازبین رفته و شدن پارکینگ. خیلی درختا برای اینکه جلوی نمای ساختمونای بلند رو نگیرن قطع میشن. خیابونا و کوچه‌ها از سرسبزی میافتن و فقط سیاهی آسفالتشون میمونه!خیلی وقت‌ها میشینم و بازی بچه‌ها رو تماشا میکنم. بچه‌های کوچه پشتی خیلی راحت باهم بازی میکنن و مشخصه هیچ دغدغه‌ای ندارن که نگرانش باشن. بیخیاله بیخیال! خیلی وقت‌ها میشنوم که همدیگه رو با کلماتی مثه &quot;پیرهن مشکی&quot; یا &quot;پسر همسایه&quot; یا حتی &quot;مو فری&quot; صدا میکنن. این یعنی خیلی هم باهم آشنا نیستن که اسم همدیگه رو بدونن و شاید اولین بارشونه که دارن باهم بازی میکنن؛ اما اونقدر این صمیمیت گرم و زیاده که انگار چندساله هم‌بازی هم بودن! یاد کودکی و بازی‌های خودمون بخیر...یچیز جالب دیگه تو این بالکن این پرنده‌هان! این موجوداتی که قدرت پرواز بهشون آزادیِ قابل حسادتی رو میده. پرواز میکنن تو لاجورد آسمون و هرجا دلشون بخاد میرن. گاهی باهم بازی میکنن. تو سروکله هم میزنن یا سعی میکنن غذا رو تو هوا از چنگ هم دربیارن. پروازهای دست جمعی کبوترا از باشکوه‌ترین قسمت‌هاست؛ اونجا که یه مسیر دایره‌ای رو همگی باهم دور میزنن و میچرخن، ده بار، بیست بار، پنجاه بار... یا جیک‌جیک کردن گنجشکا روی سیمای تیر برق. اینجا یاد گرفتم که فرق یاکریم با قمری چیه. یا فهمیدم پرستوها خیلی میونه خوبی با زاغ‌ها ندارن. آخ آخ گفتم پرستوها! چه موجودات دوست‌داشتنی و نازی هستن اینا. قدیما زیاد سر میزدیم به خونه‌ی عمه که تو روستا بود. یه جفت از همین پرستوهای دوست داشتنی از گوشه‌ی شکسته‌ی شیشه آشپزخونه استفاده کرده بودن و توی خونه لونه ساخته بودن. چه عشقی میکرد عمه با مهموناش! پرستوها براش نشونه برکت بودن چون همیشه با بهار میومدن. ما که بزرگ شدیم دیگه نرفتیم دیدن عمه اما پرستوها بی‌وفا نیستن، بهار که بیاد اونا هم میان. https://t.me/ZirakkBlog/39شه </description>
                <category>Danyal Tayyeb</category>
                <author>Danyal Tayyeb</author>
                <pubDate>Sat, 12 May 2018 13:32:39 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>