<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های TheLifeVoyager</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@TheLifeVoyager</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:17:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>TheLifeVoyager</title>
            <link>https://virgool.io/@TheLifeVoyager</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان یک نقاشی!</title>
                <link>https://virgool.io/TheAurorae/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C-q2gsddnkqn4r</link>
                <description>در شهر محل سکونت ما هر جا دیوار بلند سفیدی بوده، هنرمندی آن را تبدیل به یک تابلوی نقاشی بزرگ کرده و حاصل همه این هنرها یک شهر پر از نقاشی شده، با رنگ‌ها، شکل‌ها و مضامین مختلف. این حرکت در طی چند سال به قدری مورد استقبال قرار گرفت که هر ساله یک جشنواره هنرهای خیابانی* برگزار می‌شود و از بین نقاشی‌های موجود در شهر، نقاشی‌های برتر انتخاب می‌شوند. (درباره ساز و کار و قوانین نقاشی کردن روی دیوارها چیزی نمی‌دانم. فقط می‌دانم که صاحب اثر هر نقاشی دیواری مشخص است). ذکر این نکته هم شاید بد نباشد که به خاطر آب و هوای خوب شهر، این نقاشی‌ها برای مدت طولانی ثابت هستند و معمولا هر سال یک بار مجددا بازرسی و ترمیم می‌شوند (بر خلاف تاثیر آلاینده‌های گوناگون در شهرهای ایران که بر اثر آن نقاشی‌های دیواری یک هفته هم دوام نمی‌آورد و سریع پر از دوده و سیاه می‌شود.) بگذریم!در حین مرور شبکه‌های اجتماعی صفحه‌ای را یافتم که موضوع اصلی‌اش ثبت عکس‌های مربوط به نقاشی‌های دیواری شهر بود. این موضوع توجه مرا به این نقاشی‌ها بیشتر جلب کرد و در قدم زدن‌های گاه و بی‌گاه در شهر، چشمم به دنبال نقاشی‌های دیواری بود! حتی نقاشی‌های خیلی کوچک.حدود دو ماه پیش پس از یک تلاش ناموفقِ دیگر برای دریافت کارت اقامت از وِغدون پِغفِکتوغ (قبلا اینجا درباره‌اش مطلبی نوشته بودم،) در حین بازگشت تصمیم گرفتم بخشی از مسیر را پیاده طی کنم، اما این بار مسیر متفاوتی را انتخاب کردم! طبق معمول سر به هوا و در حال تماشای ساختمان‌ها و درها و خیابان و درختان و ... به یک پل رسیدم. پل از بالای سرم رد می‌شد و من از زیر پل قدم‌زنان در حال حرکت بودم که ناگهان روی دیوار پل یک نقاشی توجهم را جلب کرد!دیوارنگاره ثبت شده در خیابان اِبِغ- فرانسهدر کشوری با جمعیت فراوان مسلمان که چندان روی خوشی هم به مسلمانان نشان نمی‌دهد، نقاشی یک بانوی محجبه را دیدم که بخشی از صورتش را پوشانده بود، با یک ستاره زرد روی لباسش که داخل آن نوشته بود Muslim. ستاره زرد داخل تصویر کمی عجیب بود و ناخودآگاه آیین دیگری را برای بیننده تداعی می‌کرد. من اما از دیدن تصویر بانوی محجبه آنقدر ذوق‌زده و متعجب شده بودم که توجهی به جزییات نکردم! از نقاشی دیواری و تابلوی اسم خیابان چندتایی عکس گرفتم تا یادم بماند نقاشی را کجا دیده‌ام و عبور کردم.بعد از مدتی بی‌خبر از همه جا عکس را با بخشی از شعری از سهراب سپهری (من مسلمانم...) در صفحه‌ام در یکی از شبکه‌های اجتماعی منتشر کردم و در کمال تعجب در کمتر از یک هفته شاهد به اشتراک گذاشتن تصاویر ثبت‌شده از این نقاشی توسط افراد و صفحات مختلف شدم! با کمی جستجو متوجه شدم که نام اثر &quot;?Bad religion&quot; (دین بد؟) است و با وجود آن که مدت زیادی از به تصویر در آمدن آن می‌گذرد، در روزهای اخیر حاشیه‌های زیادی ایجاد کرده!آن چه در ادامه آمده ترجمه بخشی از خبر منتشر شده در این باره با اضافات است. لینک خبر در انتهای متن ضمیمه شده است.گویا این نقاشی به صورت شبانه و توسط هنرمندی با هویت معلوم به تصویر در آمده و هدف آن به گفته خالق اثر بیان تشابه وضعیت مسلمانان فعلی جهان با وضعیت یهودیان در گذشته** و اعتراضی به هرگونه رفتار تبعیض‌آمیز برآمده از دین و ریشه انسان‌ها بوده! اما پس از آشکار شدن تصویر با واکنش شدید جامعه یهودیان مواجه شده! آن هم به خاطر یکسان دانستن وضعیت مسلمانان امروز با یهودیان در گذشته!!*** و در پی آن مسئولین شهر هم ضمن بیان این که از وجود این نقاشی بی اطلاع بوده اند، ابراز نگرانی کرده و بودجه 10هزار یورویی جشنواره نقاشی‌های خیابانی را به خاطر این نقاشی و برای مبارزه با نفرت‌پراکنی! و خشونت! قطع کرده‌اند و دستور حذف آن را از دیوار شهر داده‌اند****.(حال آن که گویا این نقاشی جزو نقاشی‌های جشنواره هم نبوده!)موسس جشنواره نقاشی‌های خیابانی در مصاحبه‌ای با ابراز تعجب از میزان واکنش‌های صورت‌گرفته در مورد این نقاشی، مساله را به نزدیک شدن به انتخابات ریاست جمهوری فرانسه مرتبط دانسته بود (این روزها یکی از وعده‌های تبلیغاتی کاندیداهای ریاست جمهوری فرانسه وضع قوانین علیه حجاب و مسلمانان است، گویی که هرچه به مسلمانان سخت‌گیرتر، رای بیش‌تر!!)در مدت کوتاهی که از سکونتمان در فرانسه می‌گذرد، فرانسه را درگیر تناقضی آشکار دیده‌ام، تناقضی حاصل از تلاش نمادین برای تحقق شعار رسمی کشور، &quot;آزادی، برابری و برادری*****&quot;، و در عین حال تلاش روزافزون برای کم‌رنگ کردن هرچه بیشتر نفوذ و گسترش اسلام و مسلمانان.پانویس:*StreetArt Festival**تاریخی که از اتفاقات پیش آمده برای آن ها نقل شده.***&quot;به چشم طایفه‌ای، کژ همی نماید نقش، گمان برند که نقاش غیراستادست!&quot; سعدی شیرازی****شاید اگر به دلیل تبلیغ حجاب یا دین این دستور صادر می‌شد، کمتر تعجب داشت.*****Liberté, égalité, fraternitéلینک خبر (می توانید با جستجوی تصویر یا کلیدواژه‌های مناسب این خبر را در خبرگزاری‌های دیگر هم بیابید.)https://www.saphirnews.com/Une-fresque-murale-de-femme-voilee-avec-etoile-jaune-suscite-le-debat-l-artiste-s-explique_a28604.htmlhttps://www.20minutes.fr/societe/3229279-20220204-grenoble-enquete-ouverte-contre-fresque-murale-melant-hijab-etoile-jaune✅ما را در پیام‌رسان‌های تلگرام و بله دنبال کنید.</description>
                <category>TheLifeVoyager</category>
                <author>TheLifeVoyager</author>
                <pubDate>Mon, 14 Feb 2022 18:31:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>La Bastille!</title>
                <link>https://virgool.io/TheAurorae/la-bastille-bxsyn5zopu1a</link>
                <description>شهر محل سکونت ما بین چند رشته کوه محصور شده و به قول سَکَنه شهر، این منطقه نقطه مرکزی حرف Y است (تصویر اول). طبیعت باعث شده ورزش کوه‌نوردی و سایر فعالیت‌های مربوط به آن، به یکی از جدی‌ترین تفریحات و ورزش‌های این شهر تبدیل شود، به طوری که بخش لوازم کوه‌نوردی جزء جدایی ناپذیر تمامی مغازه‌های لوازم ورزشی این منطقه است و کوه‌نوردی برای مردم شهر هیچ حد و مرزی نمی شناسد!نقشه هوایی شهر گرنوبل- گویی گرنوبل در مرکز حرف Y قرار گرفته است!چندباری که برای کوه‌نوردی به کوه‌های اطراف رفته‌ایم، زنان و مردان مسن، کودکان خردسال و پدران و مادرانی با نوزادی چند ماهه به همراه (!) دیده‌ایم که برای سپری کردن یک روز تعطیل با کوله پشتی و دو عصای کوه‌نوردی با قدرت در حال بالا رفتن از کوه هستند. (مشاهده افرادی با موهایی سپید چون برف و کودکانی با قد و بالای یک چهارم ما، هرگونه بهانه را از آدمی برای ابراز خستگی از کوه‌نوردی و انصراف از ادامه مسیر می گیرد!! ?) برخی افراد حرفه‌ای‌تر هستند و در مسیرهای شیب‌دار و ناهموار کوه، مشغول دوچرخه‌سواری یا دویدن هستند. این طبیعت خدادادی باعث شده که کودکان هم از سنین کم به این ورزش گرایش پیدا کنند. بارها کودکانی با سن کم را در حال صخره‌نوردی از دیوارهای مصنوعی تعبیه شده در نقاط مختلف شهر دیده‌ایم، در حالی که (در قیاس با خانواده‌های غالبا نگران ایرانی!) خانواده‌هایشان هم با آرامش به تماشای آنها مشغولند (انگار که بچه‌ها هیچ کار خاصی نمی‌کنند?).کوه نوردی و صخره نوردی، تفریح رایج شهر گرنوبلیکی از کوه‌های نسبتا کم ارتفاع داخل شهر (یا بهتر بگوییم تپه) La Bastille است که شبیه کوه صُفّه در شهر خودمان است و به دلیل نزدیکی آن به مرکز شهر و دسترسی آسان مقصد کوه‌نوردی پر رونقی در شهر است. در ارتفاعات بالای کوه یک قلعه قرار گرفته که محل نگهبانی و نظارت بر شهر در ایام گذشته بوده است و بخش‌هایی از مسیر صعود به قله از میان این قلعه می‌گذرد. قلعه‌ای بزرگ با راه‌پله هایی تاریک و طولانی!قلعه La Bastille در گرنوبل- تابستان 2021در بالاترین بخش قلعه و در این قسمت از کوه که به نوعی بام شهر محسوب می شود، ایستگاه‌هایی برای استراحت و تفریح در نظر گرفته شده است. یک رستوران، یک کافی شاپ، مغازه‌ای کوچک برای خرید یادگاری، ایستگاه تله کابین، موزه و یک مجموعه بازی*. در این مجموعه چندین بازی برای کودکان و نوجوانان طراحی شده است. یکی از این بازی‌ها، در فضای سه دهانه قلعه و در مکانی کوچک انجام می‌شود و شامل مراحلی برای عبور از پل معلق، راه رفتن از روی طناب و صخره‌نوردی با رعایت نکات ایمنی است. نکته جالب برای ما استفاده از ظرفیت موجود در یک مکان کوچک برای طراحی یک بازی مناسب برای تقویت مهارت‌های فیزیکی و جرات‌مندی کودکان بود.در کانال تلگرام یک ویدئوی کوتاه ضمیمه‌شده که در آن می‌توانید یک خواهر و برادر را در حال انجام بخشی از  این بازی مشاهده کنید.* در ایام قرنطینه تمامی این مکان‌ها تعطیل بود و تنها امکان کوه‌نوردی داشتیم. اما با آمدن تابستان و افزایش فعالیت‌های تابستانی و لغو موقت قرنطینه، تمامی این فعالیت‌ها از سر گرفته شده و حال و هوای کوه را با نشاط‌تر کرده.?ما را در پیام‌رسان های تلگرام و بله دنبال کنید.</description>
                <category>TheLifeVoyager</category>
                <author>TheLifeVoyager</author>
                <pubDate>Sun, 14 Nov 2021 14:52:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این رستخیز عام که نامش محرم است... (2)</title>
                <link>https://virgool.io/TheAurorae/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D8%B2-%D8%B9%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D9%85%D8%AD%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-2-fjbmf0ueore9</link>
                <description>متن پیش رو گزیده ای است از روزمره نویسی های محرم و صفر 1443 در فرانسه...بخش دومیک شنبه بیست و شش مرداد هزار و چهارصد. ششم محرمبعد از ظهرِ گرم یکشنبه تعطیل، دوستمان تماس می‌گیرد و می‌گوید خانواده جدید دیگری را در مغشه ملاقات کرده و در مورد روضه با آن‌ها صحبت کرده. همه‌مان را برای عزاداری شب عاشورا به اتاقشان دعوت می‌کند. برق شادی در چشمانمان می‌درخشد.تقسیم کار می‌کنیم. شهریار مسئول هماهنگی سخنران و مداح می‌شود. من قرار است حلوا درست کنم و میزبانمان هم حلیم بپزد. همه فکر و ذکرمان مراسم پنج شنبه شده. زمان سریع می‌گذرد و ما با شور و اشتیاق کارهای باقی مانده روضه را سامان می‌دهیم.چهارشنبه بیست و نهم مرداد هزار و چهارصد. نهم محرمشربت حلوا را که درست می‌کنم، دوستم پیام می‌دهد که بیا اتاق ما تا حلوا و حلیم را با هم بپزیم. می‌خواهیم برای شش نفر حلوا تهیه کنیم، اما به خاطر یک اشتباه محاسباتی ? تنظیمات حلوا به هم می‌ریزد (تو بخوان اراده الهی! ?) و در نهایت حوالی ساعت نُه شب چهارده بشقاب حلوای تزیین شده آماده می‌شود!خان بعدی، پخش کردن بشقاب‌های حلوا است. چند بشقاب برای خودمان و خانواده مهمانمان کنار می‌گذاریم. برای پخش کردن  بقیه حلواها مردد هستیم. می‌خواهیم در گروه ایرانی‌های شهر پیام بفرستیم، اما به خاطر جو ناملایم مذکور از واکنش افراد نگرانیم. توکل می‌کنیم، دل را به دریا می‌زنیم و یک پیام آماده می‌کنیم تا در گروه ارسال کنیم. چند نفری با خواندن پیام، &quot;قبول باشد&quot;ی حواله می‌کنند و یکی دو نفر هم پیام را به سخره می‌گیرند! هر طور هست حلواها بین چند نفر ایرانی و چند دوست مسلمان مراکشی و الجزایری تقسیم می‌شود. بماند که دوستان خارجی مطلب زیادی درباره قیام عاشورا نمی‌دانند و خودش مقدمه یک گفتگوی سرپایی یک ساعته با شهریار می‌شود. گفتگویی که از قیام عاشورا شروع می‌شود، به مساله ولایت امام علی می‌رسد و در نهایت با قول و قرار معرفی کتاب و منابع معتبر، جلسه آن شب به پایان می‌رسد.پنج شنبه سی ام مرداد هزار و چهارصد. دهم محرمبالاخره روز موعود فرا می‌رسد. به دلایلی برنامه کمی تغییر می‌کند و محل برگزاری روضه به اتاق ما منتقل می‌شود. از این تغییر مکان استقبال می‌کنیم. قرار است با استفاده از تبلت با سخنران تماس بگیریم، اما دوستمان مانیتور بزرگش را می‌آورد و روضه با سخنرانی حاج آقا به صورت آنلاین شروع می‌شود. بعد از سخنرانی، زیارت عاشورا قرائت می‌شود و شام ویژه روضه هم پایان بخش مراسم است?.***روز تمام شده و اولین روضه خانه ما، کاری که همیشه درباره‌اش صحبت کرده بودیم، در کمال سادگی برگزار شده. شاید امسال درس امام حسین علیه السلام برای ما این بوده که پرچم امام به مدد و نگاه خودشان حتی در غریب‌ترین احوالات هم زمین نمی‌ماند و برپایی روضه و زنده کردن یاد ایشان و شهدای کربلا، دور و نزدیک، کم و زیاد، ایرانی و غیرایرانی نمی‌شناسد.***پنج شنبه یک مهر هزار و چهارصد – شانزده صَفَر- گلستان شهدا- ایرانبعد از یک سال دوری، دست در دست شهریار قدم به گلستان شهدا می‌گذاریم. یکی یکی از کنار مزار شهدا و بزرگان عبور می‌کنیم و  فاتحه‌ای نثار ارواح پاکشان می‌کنیم. حال عجیبی داریم. به قسمت شهدای سال‌های اخیر می‌رسیم، شهدای مدافع حرم، شهدای مدافع سلامت و ... در همین احوال نگاهمان کمی آن طرف‌تر به سمت مزاری می‌چرخد: مزار &quot;الف&quot; و همسرش، دو تن از شهدای سقوط پرواز 752 ... کسی که طبق گفته مادرش همیشه و در هر شرایطی مجلس امام حسین را برپا می‌کرد... کسی که پرچم‌های اباعبدالله ش از معدود وسایل سالم باقی مانده از انفجار هواپیما بود... یاد عهد فراموش شده‌ای که با خود داشتم و روضه کوچک شش‌نفره‌مان در غربت می‌افتم و با خود می‌خوانم: &quot;هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال، او در دلست و هیچ دلی نیست بی ملال...&quot;پایان?ما را در پیام‌رسان های تلگرام و بله دنبال کنید.</description>
                <category>TheLifeVoyager</category>
                <author>TheLifeVoyager</author>
                <pubDate>Fri, 01 Oct 2021 01:39:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این رستخیز عام که نامش محرم است... (1)</title>
                <link>https://virgool.io/TheAurorae/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D8%B2-%D8%B9%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D9%85%D8%AD%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-1-bqhpgffkkq8j</link>
                <description>متن پیش رو گزیده ای است از روزمره نویسی های محرم و صفر 1443 در فرانسه...بخش اولدوشنبه هجده مرداد هزار و چهارصد. شب اول محرمجلسه‌ام که با استاد تمام می‌شود، نفسی عمیق از سر راحتی می‌کشم. در حال نفس تازه کردن یکهو انگار برق مرا می‌گیرد! یادم می آید که فردا اول محرم است. همه برنامه‌ریزی‌هایمان برای این که دهه اول محرم را ایران باشیم، به هم ریخته است.امسال اولین محرم زندگی مشترکمان و اولین سالی است که محرم را دور از روضه و مسجد و حال و احوال محرم‌های شهرمان هستیم. از علاقه شهریار به برپایی روضه امام حسین باخبرم. بارها در این باره با هم صحبت کرده‌ایم. به این که وقتی یک روزی زندگیمان را شروع کردیم، روضه امام حسین را در خانه‌مان برپا کنیم.دلم می‌گیرد. از جا می‌پرم و به شهریار می‌گویم بیا روضه‌ای که همیشه حرفش را زده‌ایم، از همین اتاق بیست و چند متری کوچک و با همین امکانات محدود در مکانی دور شروع کنیم. در عرض چند ثانیه شروع می‌کنم به آماده کردن اتاقمان برای روضه. در اتاق چرخ می‌زنم و از در و دیوار و کمدها و کابینت ها بالا می‌روم. همه جا را تمیز می‌کنم. جای بعضی وسایل را عوض می‌کنم. وسایل چای را دم دست می‌گذارم و بقیه وسایل اضافی را به داخل کابینت ها روانه می‌کنم. همه این کارها را برای روضه ای انجام می‌دهم که مخاطبش من و شهریار و یک خانواده ایرانی دیگر است. شهریار که خستگی مرا می‌بیند، پیشنهاد می‌کند که به جای فردا، پس فردا دوستانمان را دعوت کنیم! من اما اصرار دارم که روضه‌مان را از همان روز اول محرم شروع کنیم.کمی از کارها برای فردا صبح می‌ماند. قرار می‌شود که شهریار فردا خریدهایمان را انجام دهد و دوستانمان را برای خواندن زیارت عاشورا دعوت کند.سه شنبه نوزده مرداد هزار و چهارصد. روز اول محرمهمه کارها انجام شده و فقط یک کار باقی مانده! پرچم مشکی &quot;یا حسین شهید&quot; را که در آخرین سفر مشهد به ضریح امام رضا متبرک کرده‌ایم، با احترام از ساک بیرون می‌آورم، می‌بویم و به دست شهریار می‌سپارم تا به دیوار اتاقمان نصب کند.ساعت هشت شب شده و منتظر آمدن دوستانمان هستیم.بعد از قرائت زیارت عاشورا کمی گپ می‌زنیم و از دوستانمان که زمان بیشتری را در این شهر سپری کرده‌اند و افراد بیشتری را می‌شناسند، درباره برگزاری روضه سوال می‌پرسیم. ما به خاطر محدودیت‌های مربوط به کرونا و دلایل دیگر تنها فرصت شناختِ حضوریِ تعداد کمی از هموطنان ایرانی ساکن شهر را داشتیم. جوّ غالب ایرانی‌ها (غیر از دوستانی که از نزدیک شناخته‌ایم)، در فضای مجازی تا حدی بی اعصاب، کمی نامهربان و با موضعی شدید نسبت به هرگونه نماد مذهبی است (البته که شاید این جو مربوط به فضای مجازی بوده و در ملاقات حضوری با مهربانی بیشتری همراه است.) به خاطر این جوّ خاص و قوانین محدودکننده دولت فرانسه در مورد برگزاری مراسم مذهبی، امکان اعلان عمومی برای دعوت افراد به مراسم روضه نیست. از طرفی ماه تعطیلات تابستانه در فرانسه است و تقریبا همه به شهرها و کشورهایشان برگشته‌اند. مخاطب روضه فقط خودمان هستیم. دلم می‌گیرد، اما مگر برپایی و قبولی روضه اباعبدالله به تعداد نفرات است؟ مگر نه اینکه هر جا دل شکسته‌ای به حضرت سلام دهد، جواب سلام می‌گیرد؟ خودم را دلداری می‌دهم. با وجود همه موانع، قرار می‌گذاریم که درباره برگزاری روضه در سالن عمومی خوابگاه و مخاطبین احتمالی بیشتر بررسی کنیم.جمعه بیست و چهارم مرداد هزار و چهارصد، چهارم محرمبه دلیل محدودیت فضای اتاق‌ها و با امید به این که تعداد افراد بیشتری را برای مراسم دعوت کنیم، شهریار با مسئول خوابگاه درباره شرایط و نحوه استفاده از سالن عمومی صحبت می‌کند. مسئول خوابگاه خوشحال می‌شود و با استقبال گرم او را به سالن می‌برد و از بازسازی مکان و امکانات جدید سالن برای نورپردازی و پخش موسیقی و... پرده برداری می‌کند! کاشف به عمل می‌آید که سالن مربوطه، مخصوص برگزاری مراسمات شاد دانشجویان به سبک اروپایی طراحی و مجهز شده ?? شهریار می‌گوید که مراسم ما به این امکانات نیازی ندارد. مسئول مربوطه گویا با دیدن قیافه شهریار و عدم علاقه‌اش به آن همه امکانات متنوع جشن ? پی به موضوعی می‌برد و سریعا تاکید می‌کند که برگزاری هرگونه مراسم مذهبی ممنوع است!ادامه دارد...?ما را در پیام‌رسان های تلگرام و بله دنبال کنید.</description>
                <category>TheLifeVoyager</category>
                <author>TheLifeVoyager</author>
                <pubDate>Fri, 01 Oct 2021 01:16:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرطاس بازی!</title>
                <link>https://virgool.io/TheAurorae/%D9%82%D8%B1%D8%B7%D8%A7%D8%B3-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-unwtf25sqeld</link>
                <description>+ سلام. ببخشید میخواستم بدونم پرونده‌ای که چند هفته پیش ارسال کردیم، در چه مرحله‌ای قرار داره؟ مدتی هست وضعیتش در سایت تغییر نکرده. - سلام. در چه تاریخی ارسال کردید؟ + در تاریخ... - سایت خراب شده و رسیدگی به پرونده‌ها کمی طول میکشه. فعلا پرونده‌های دریافتی تا تاریخ... بررسی شده. باید مدتی صبر کنید. + چه مدت باید منتظر بمونیم؟ - دو ماه.  + دو ماه؟!؟!- یک ماه**. + مرسی. خدانگهدار!  اداره مربوطه! چنانچه تصور میکنید که مکالمه فوق در یکی از ادارات دولتی در ایران اتفاق افتاده، باید بگویم سخت در اشتباهید! این مکالمه در پی آنلاین شدن یکی از فرایندهای پر تکرار اداری در فرانسه با مراجعه حضوری به اداره مربوطه صورت گرفته. فرایندی که تا همین چندماه پیش به صورت کاغذی انجام می‌شده و فعلا فرایند آنلاین شدن با اندکی(!) مشکل روبرو شده.پانویس‌ها:* کاغذبازی ** احتمالا جمله کامل به این صورت بوده: حالا چون شمایی و بچه خوبی هستی، یک ماه! :)  ?ما را در پیام‌رسان های تلگرام و بله دنبال کنید.</description>
                <category>TheLifeVoyager</category>
                <author>TheLifeVoyager</author>
                <pubDate>Mon, 16 Aug 2021 02:28:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غریبه آشنا!</title>
                <link>https://virgool.io/@TheLifeVoyager/%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-uuxftkc49t4b</link>
                <description>یک نوتیفیکشن هزارباره از فیس‌بوک بی هوا پرتم می‌کند به دنیای خاطرات! شاید 10 بار یک نوتیف به ایمیلم آمد که بیا مائده و فرندز برایت پیام دارند. چند بار هم ایمیل و پی اش فیس‌بوک را باز کردم که دیگر این نوتیف را ندهد، اما اصل پیام را پیدا نمی‌کردم و فیس‌بوک هم ول‌کن نبود. بالاخره امروز پیدایش کردم. پیام اَکسِپت مائده بود که درخواست داده بودم فرندش بشوم! به یاد مائده می‌افتم و روحیه جستجوگر و پرانرژی اش! کمی داخل صفحه ش چرخ می‌خورم و مغزم از گنجه خاک خورده خاطرات گذشته، پرونده مربوط به مائده را باز می‌کند! اما تازه این اول ماجرا است. یک هو چشمم خورد به یک عکس خیلی قدیمی از دبیرستان. عکسی شاید از بیشتر از 10 سال پیش! از کلاس مائده این ها. با این که یک سال از ما کوچک تر بودند، از افراد داخل عکس خیلی ها را می‌شناختم. رفتم روی کامنت ها، یکی یکی اسم ها را دیدم و بعضی اسم ها را باز کردم.خدای من چقدرررر زمان گذشته... اصلا انگار که آن دوران نبوده... آن روزها همه زندگیم به دو دهه نرسیده بود و همه لحظاتش را تک به تک به خاطر داشتم. امروز اما غبار روزها و سال ها گرفته آن ایام را... به فیس‌بوک‌گردی‌ام ادامه می‌دهم. می‌روم سراغ پست های قدیمی تر، می‌روم سراغ دوستان بیشتر... آه این شهرزاد است که در آن سر دنیا مشغول کار و زندگی شده... آه این سارا است که ازدواج کرده! 6 سال پیش! نزدیک‌ترین خاطراتم از سارا از کلاس زبانی است که در دوران پسادبیرستان در آموزشگاه صدر با هم رفتیم! آه این بهار است که در دوران رباتیک مدرسه یک روز با هم دوست بودیم و روز دیگر کل کل داشتیم :) به یاد روزهای رباتیک و دنیای رنگارنگمان می افتم. به آرزوها و آرمان هایی که داشتیم... به تلاش هایی که کردیم... به شب‌بیداری ها، در مدرسه خوابیدن ها، تا آن سر شهر رفتن ها و برگشتن ها... به این که الان هرکداممان یک گوشه دنیاییم، دور افتاده از هم... چه فکرها که داشتیم! چقدر توصیفش سخت است! آرزوهایمان بزرگ بود و دنیایمان بزرگ‌تر، الان آرزوهایم کوچک‌تر شده و دنیا برایم تنگ‌تر... چقدر بهار فرق کرده... از پروفایلش می‌فهمم که آمریکا است و با مهندسی ایرانی در شرکت گوگل ازدواج کرده! آه این شیوا است که نمیدانم و از پروفایل و عکس‌هایش متوجه نمی‌شوم در چه حال و روزگاری است! آه این عکس شهره و عطیه است که هردوتاشان مادر شده‌اند. اینجا را ببین! نیلوفر، فوزیه و مرضیه اند که دانشجوی دکترا شده اند. چقدر خوشحالم که حداقل از حال چندتایی از افراد این عکس با خبرم. به هر صفحه که سر می زنم، تاریخ آخرین پست را چک می‌کنم. اکثرا مربوط به چند سال گذشته است. انگار که فیس‌بوک تبدیل شده به قبرستان خاطرات دور... در حال تماشای عکس ها و خاطره بازی و گشتن در کوچه های پیچ در پیچ فیس‌بوک چشمم به یک کامنت می‌افتد مربوط به همان عکس مائده که نوشته &quot;چرا من نیستم!؟&quot; نام پروفایلش نامفهوم است. محض کنجکاوی می‌روم سراغ پیجش. تصویرش برایم آشناست، اما اسم و رسمش نه! اسمش آزاده است و خیلی اتفاقی در پروفایلش می‌بینم که او هم در فرانسه است، در همان شهری که من زندگی می‌کنم، با نامزدش! یکهو چشمانم برق می‌زند! هیجان زده می‌شوم! از وقتی به اینجا آمده ام، با دیدن هر آشنا، هر ایرانی، هر فارسی‌زبان یا هر اسم و رسم آشنایی ذوق زده می شوم! حتی اگر با هم خیلی متفاوت باشیم! انگار کن که یک آشنای قدیمی را می‌بینم! این خاصیت دوری و تنهایی است! با خودم یک &quot;عجب دنیای کوچکی!&quot; می گویم و با مغزی خسته و خاطره‌زده همه صفحات فیس‌بوک را می بندم و به سراغ خواندن مقاله ای می روم که فردا باید برای استاد ارائه بدهم.</description>
                <category>TheLifeVoyager</category>
                <author>TheLifeVoyager</author>
                <pubDate>Wed, 04 Aug 2021 15:01:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالی است...</title>
                <link>https://virgool.io/TheAurorae/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88-%DA%86%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D8%AD%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-tvpqtilcwlzo</link>
                <description>یک.اولین باری که پا به این سرزمین گذاشتیم، شب بود و هوا بارانی. با چشمانی گودافتاده از خستگی و یک کوه غم دلتنگی در ایستگاه اتوبوس میدان وِغدون ایستاده بودیم، منتظر اتوبوسی که ما را به خوابگاه برساند. مُحرّم بود و دلم پر میزد برای روضه امام حسین... حال و هوای روضه ها در سرم چرخ می خورد و دنیایِ جدیدِ پیشِ رو جلوی چشمانم... گیج و سردرگم بودم... دیدن مردمی که در غمگین ترین روزهای سال در حال زندگی روزمره بودند، انگار که اصلا خبر ندارند هزار و چهارصد و اندی سال قبل دنیا چطور زیر و رو شده، حالم را منقلب می کرد...پنج شش روز از آمدنمان گذشته بود. یک شب بعد از نماز جماعت دو نفره زیارت عاشورا خواندیم. دلمان هوایی شد و ابر چشمهایمان بارانی... برای عاقبت به خیریمان دعا کردیم.دو.اسفند بود. سال نو و بهار دلنشین نزدیک می شد. نشاط بهار دنیا را زنده می کند! در عجبم که چطور سال نوی میلادی در زمستان و اوج سرما شروع می شود!تقویم ها را چیده بودیم کنار هم! شمسی، قمری، میلادی... چند ده بار بررسی شان کرده بودیم، تاریخ ها را چک می کردیم، روی تقویمِ دیواریِ میلادی مان مناسبت ها را علامت می زدیم، دوباره تاریخ شمسی را چک می کردیم و با قمری تطبیق می دادیم، کار یکی دو هفته مان شده بود نگاه کردن به تقویم ها. رمضان از اواخر فروردین شروع می شد و بنا داشتیم برای ماه رمضان به ایران برویم. ماه مِی میلادی در فرانسه ماه تعطیلات بهاره بود و با نیمه دوم ماه مبارک همزمان می شد. می خواستیم نیمه دوم ماه رمضان، شب های قدر و نماز عید فطر را در شهرمان باشیم. از شادیِ وصل، بهارِ دلمان زودتر از سال نو سررسیده بود.بالاخره بلیط ها را خریدیم. یک ماه تا پرواز مانده بود. هیجان زده بودیم. خانواده هایمان هم. تاریخ و ساعت پرواز معلوم بود. اما هر شب خانواده ها تماس می گرفتند و روزها را تا لحظه دیدار شمارش می کردند. گفتگوی هر شبمان این بود: &quot;حالا چند روز دیگر می آیید؟ پروازتان چه ساعتی است؟ چه ساعتی می رسید؟ سحری را اینجا می خورید یا در راه؟...&quot; و این گفتگو هر شب تکرار می شد.روزها می گذشت و از یک سو ضربان قلبمان برای لحظه دیدار بیشتر می شد و از سوی دیگر، آمار مبتلایان کرونا! نگران بودیم. زمزمه لغو پروازها به گوش می رسید، اما در درونمان انکار می کردیم. تا این که دو هفته مانده به پرواز رسما اعلام شد که به دلیل شیوع کرونای انگلیسی در فرانسه، ایران همه پروازهای ورودی از کشورهای با شیوع ویروس انگلیسی را لغو کرده. دنیا روی سرمان خراب شد. نمی خواستیم قبول کنیم. لحظه به لحظه اخبار را از گروه های تلگرامی پیگیری می کردیم. از تک تک افرادی که پرواز داشتند، سوال می پرسیدیم شاید کسی بتواند کمک کند. خبر لغو پروازها رسما اعلام شده بود، اما زمانی که با خطوط هوایی تماس می گرفتیم، اظهار بی اطلاعی می کردند و به فروش بلیط ادامه می دادند! مدت زیادی طول کشید تا قانون جدید به خطوط هوایی ابلاغ شود! خطوط هوایی هم از گپ ایجاد شده بهترین استفاده را برای فروش بلیط و به بند کشیدن پول مسافران کردند! بعد از چند روز انکار و بهت، دو سه روز مانده به پرواز به دلیل نامعلوم بودن شرایط ناچار به معلق کردن بلیط ها شدیم.دلمان شکست. مراسم شب قدرمان دو نفری در گوشه اتاق و در مقابل لپتاپ برگزار شد. فرورفته در بهت از حکمت خداوندی، برای عاقبت به خیریمان دعا کردیم.سه.نزدیک دو ماه به عید غدیر بود. در همه گروه ها و کانال ها پیام می آمد که از چهل روز مانده به عید غدیر تا روز عید چله بگیرید. چله زیارت عاشورا، صلوات، هرچه می خواهید. چهل روز تا عید غدیر را برای خدا سپری کنید و برای برآورده شدن حاجاتتان دعا کنید.برای خروجمان از فرانسه با مساله ای مواجه شده بودیم که باید پیش از سفر به ایران، با نامه نگاری و کاغذ بازی های اداری طبق قوانین فرانسه آن را حل می کردیم وگرنه برای برگشت به مشکل برمیخوردیم. (از سرعت انجام کارهای اداری در فرانسه ناخودآگاه به یاد شخصیت تنبل در انیمیشن زوتوپیا می افتم!) به خانواده هایمان التماس دعا گفتیم. مادرم و مامان جان (مادر همسرم) چله گرفتند برایمان. گفتند اول برای عاقبت به خیریتان دعا می کنیم و بعد برای دیدارتان، هرچه زودتر... گفتند که به دلم افتاده روز عید غدیر را کنارمان هستید. اما ...چهار.یا امیرالمومنین! امشب شب عید غدیر است و ما هنوز در شهر غریب... پایمان به حرم شما که نمی رسد... دلمان پر می کشد برای قدم زدن در هوای حرم فرزندتان علی بن موسی الرضا علیه السلام... دلمان پر می کشد برای ایستادن گوشه گوهرشاد و زل زدن به گنبد طلایی اش... دلمان هوایِ خنکایِ نسیمِ دمِ غروبِ حرم را کرده...دلمان تنگ شده برای قدم زدن در شهر و دیارمان... دیار شیعیان شما...دلم تنگ شده برای یواشکی آمدن نسیم سحر از پنجره اتاقم، نوازش صورتم، و پرواز صدای اذان صبح از گلدسته های مسجد محله به داخل اتاق و پیچیدن صدایش در گوش هایم...آقاجان! رجب، شعبان، رمضان گذشت... عید غدیر فرداست... گله نمی کنم... حکمت خداوندی بوده حتما و ما چه می دانیم از حکمت خداوندی... اما شما را به جان فرزندانتان برایمان دعا کنید، برای عاقبت به خیریمان... شما را قسم که توفیق حضور در روضه فرزندتان حسین علیه السلام را از ما نگیرید...السلام علیک یا مولا! من علیک السلام می خواهم...آخرین سفر مشهد-پاییز 1398?ما را در پیام‌رسان های تلگرام و بله دنبال کنید.</description>
                <category>TheLifeVoyager</category>
                <author>TheLifeVoyager</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jul 2021 02:33:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در پاریس : اکتشاف بزرگ!</title>
                <link>https://virgool.io/TheAurorae/%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%B3-%D8%A7%DA%A9%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D9%81-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-qdmjmsxkwhks</link>
                <description>نشسته ام در متروی پاریس و به سیاهی پشت پنجره های واگن در تونل های تاریک و قدیمی #مترو خیره شده ام.? مسیر تاریکی که هر از گاهی با نزدیک شدن به یک ایستگاه جدید روشن می شود. روشنایی موقتی که باید از وجودش برای دنبال کردن تابلوی هر ایستگاه استفاده کنیم تا مقصد را گم نکنیم. در افکارم غوطه ور شده ام تا شاید گوش هایم کمی از جیغ! های وحشتناک واگن های مترو هنگام کشیده شدن در تونل را فیلتر کند. (حتما مردم متروسوار پاریس تا الان موفق به این کار شده اند. در غیر این صورت تحمل حضور طولانی مدت در این شرایط را نداشتند!) به شنیده ها و خوانده هایم از پاریس فکر می کنم. به &quot;مارک و پلو&quot;ی منصور_ضابطیان و سفرنامه اش از پاریس?.اولین باری که کتاب را خواندم، بیشتر از 6 ماه از حضورم در فرانسه گذشته بود و در خوانش اول به نظرم اغراق شده بود. تعریف و تمجیدهایش از کتاب‌خوانی مردم پاریس در همه حال، در مترو، اتوبوس، در خیابان و پارک و چه و چه! من اما چنین تصویری را در شهر خودمان بسیار به ندرت دیده ام و حالا یکی دو روزی است که در متروی پاریس به این سو و آن سو می رویم و من چشمم به دنبال کتاب‌خوان های پاریس است! (و در این مدت حتی یک نفر را هم در حال مطالعه ندیده ام!)با خودم فکر می کنم که سفرنامه ضابطیان مربوط به دهه 80 است و ما الان در سال 1400 هستیم و تقریبا 20 سال دیرتر از او در پاریس حضور پیدا کرده ایم. افکارم را با شهریار مطرح می کنم. به سرهای خم شده در گوشی های هوشمندی اشاره می کند که تقریبا در دستان همه مسافران مترو قرار دارد? (غیر از آن هایی که در حال چرت زدن هستند!)? انگار که کشف مهمی کرده باشیم، &quot;اورکا&quot;گویان! نام این دستاورد مهم را &quot;کشف علت مشاهده نشدن پدیده کتاب‌خوانی در مترو پاریس!&quot; می‌نامیم? و کمی در ذم گسترش شبکه های اجتماعی و آسیب های گوشی های هوشمند صحبت می کنیم.بعد از کمی صحبت، دوباره به صندلی مترو تکیه می دهم. از دریای افکارم بیرون آمده ام و به آدم های داخل واگن نگاه می کنم که ناگاه مردی سپیدموی را در صندلی ردیف جلویی در حال مطالعه می بینم ??ما را در پیام‌رسان های تلگرام و بله دنبال کنید.</description>
                <category>TheLifeVoyager</category>
                <author>TheLifeVoyager</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jul 2021 14:49:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>La bibliothèque! (3)</title>
                <link>https://virgool.io/TheAurorae/la-biblioth%C3%A8que-3-p0kc7kykhige</link>
                <description>ماجرای کتابخانه ? (3)به سالن اصلی برگشتم و وقتی از رایگان بودن خدمات کتاب‌خانه مطمئن شدم ? از بانوی درب ورودی پرسیدم که آیا می توانم عضو کتاب‌خانه شوم؟ با خوشرویی پاسخ مثبت داد. بانوی درب ورودی انگلیسی را به خوبی صحبت می کرد، اما بین صحبت هایش چندین بار از من بابت انگلیسی صحبت کردنش عذرخواهی کرد و من هر بار به او اطمینان میدادم که کاملا متوجه حرف هایش می شوم.در نهایت از بین این کتاب ها، کتابی درباره طراحی پرسوناژهای کارتونی پیدا کردم و خوشم آمد. چند کتاب دیگر هم از داستان های کوتاه برداشتم و به سمت پیشخوان رفتم. بانوی درب ورودی مرا به همکار دیگری معرفی کرد و به من اطمینان داد که او انگلیسی را خیلی خوب صحبت می کند. گفتم که می خواهم عضو کتاب‌خانه شوم. او با افتخار از این که انگلیسی بلد است?، شروع به صحبت کرد. اطلاعاتم را گرفت و در بین صحبت هایش گفت که مدتی انگلیس بوده و برای همین زبان انگلیسی را بلد است و از بابت این که من با او انگلیسی صحبت می کنم و او تمرین می کند، از من تشکر کرد! و من هم به رسم ادب از این که او با من انگلیسی صحبت می کند، از او تشکر کردم!! ?بانوی &quot;انگلیسی بلد!&quot;، قوانین را که بانوی &quot;درب ورودی!&quot; یک بار کامل برایم گفته بود ? ، دوباره برایم توضیح داد و نحوه کار با حساب کاربری و رزرو آنلاین کتاب و قسمت های مختلف سایت را با حوصله نشان داد.قوانین به این شرح بود:هر عضو کتاب‌خانه می تواند کتاب ها را تا 4 هفته نگه دارد.این کتاب‌خانه با 3 کتاب‌خانه دیگر در سه منطقه دیگر یکپارچه هستند و هر عضو می تواند از هر کدام با یک کارت عضویت، کتاب بگیرد و موقع پس دادن هم به هرکدام که خواست پس بدهد.هر عضو می تواند کتابی را از شهرهای نزدیک اطراف درخواست بدهد. این درخواست ها با truck به مقصد ارسال می شود!همچنین این کتاب‌خانه که اصطلاحا mediathèque نامیده می شد (در مقابل کلمه bibliothèque)، غیر از کتاب، CD های فیلم، موسیقی، بازی هم داشت.نکته جذاب کتاب‌خانه ? این بود که یک عدد کتاب‌خوان (e-Reader) هم برای افرادی که نیاز به خواندن pdf داشتند، به مدت 4 هفته در اختیارشان قرار می داد.علاوه بر این برایم توضیح داد که به خاطر کرونا، موقع برگرداندن کتاب، باید کتاب را در یک کارتن مقوایی در ورودی بگذارم و کارمندان کتاب‌خانه چند روز بعد کتاب ها را بر می دارند. و توضیح داد که اگر در حساب کاربریم چند روزی ثبت تحویل کتاب طول کشیده بود، نگران نشوم.برای تحویل CD و DVD هم باید حتما آن ها را به مسئول کتاب‌خانه تحویل بدهم تا در جعبه را باز کند و از بودن CD/DVD داخل جعبه مطمئن شود. (و برایم تصریح کرد که این کار به این خاطر است که گاهی افراد فراموش می کنند CD را در جعبه بگذارند! منش مودبانه اش در توضیح این مساله واقعا برایم جذاب بود!)در آخر هم برای کمک بیشتر به من برای یادگیری زبان فرانسه، وب سایتی را معرفی کرد که توسط شهرداری ارائه شده بود و شامل بخش های مختلف مثل اخبار، مطالب فرهنگی، موسیقی، داستان و ... بود. در این وب سایت علاوه بر اخبار به زبان فرانسه، برخی از کلمات موجود در متن به همراه ترجمه آن ها، پادکست های صوتی و تلفظ کلمات هم ارائه می شد.خود این وب سایت هم ماجرایی داشت که شاید در آینده درباره ش نوشتم ??ما را در پیام‌رسان های تلگرام و بله دنبال کنید.Mediatheque</description>
                <category>TheLifeVoyager</category>
                <author>TheLifeVoyager</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jul 2021 18:30:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>La bibliothèque! (2)</title>
                <link>https://virgool.io/TheAurorae/la-biblioth%C3%A8que-2-unqq2dsusmeg</link>
                <description> ماجرای کتابخانه ? (2)کتاب‌خانه کوچکی بود با سه سالن. در سالن اول قفسه های پر از کتاب در موضوعات مختلف دیده می شد. رمان، داستان های تصویری، کتاب های هنری، آشپزی و ...سالن دوم که سمت راست قرار گرفته بود، مخصوص کتاب های کودکان بود. کمی بین کتاب ها گشتم و خواستم دوباره فرانسوی صحبت کردن خودم را محک بزنم ? با اعتماد به نفس به سمت همان بانوی ایستاده در ورودی رفتم و گفتم که &quot;من می خواهم فرانسوی یاد بگیرم. چه کتابی می توانم انتخاب کنم؟&quot; خانم جوان پرسید که &quot;برای یادگرفتن زبان فرانسه کتاب می خواهی یا کتاب های ساده برای خواندن و تقویت زبان فرانسه؟&quot; مفهوم کلی جمله اش را فهمیدم، اما متوجه شدم که زمان استفاده از جمله طلایی &quot;وو پووه پغله آنگله سیل وو پله&quot;* فرا رسیده ?? سریعا جمله را به زبان آوردم و او هم با لبخندی پاسخ داد که کمی بلدم! گفتم که کتاب هایی ساده برای خواندن می خواهم. سالن کتاب های کودکانسوال پرسیدن من همان و شروع گفتگوی تخصصی بانوی جوان با چند بانوی کتاب‌دار داخل کتاب‌خانه همان!  شش هفت دقیقه ای خیلی جدی درباره کتاب مناسب برای من با هم مشورت کردند! هر کس نظری می داد و دیگری پیشنهاد جدیدتری ارائه می کرد. (می خواستم بگویم حالا خیلی سخت نگیرید، من همینطوری یک سوالی پرسیدم ?) خلاصه پس از مشورت های فراوان همان بانوی محترم درب ورودی! مرا به سمت سالن سوم کتاب‌خانه هدایت کرد. سالن مجلات! گفت که کتاب های اینجا برای خواندن سخت هستند و بهتر است از مجلات شروع کنی ? بعد هم توضیحاتی درباره کتاب‌خانه داد و من هم سوالاتی درباره نحوه عضویت پرسیدم.خیلی زیرپوستی از سالن مجلات زدم بیرون ? بعد از سالن مجلات، بانو مرا به سالن کتاب های کودکان برد. در انتهای سالن چند کتاب داستان کوتاه نشانم داد و توضیح داد که این کتاب ها چندان کودکانه نیست و نسبت به بقیه کتاب ها، کوتاه تر و ساده تر است و اگر دوست داشتی می توانی این کتاب ها را انتخاب کنی. تشکر کردم و اجازه گرفتم که باز هم داخل کتاب خانه چرخ بزنم. حالا که وارد سالن کتاب های کودکان شده بودم، بهترین موقعیت برای دیدن کتاب های کودکان بود ? اکثر کتاب ها، به زبان فرانسوی بود. اما قفسه کوچکی هم به کتاب های آموزش انگلیسی و عربی اختصاص داشت. کتاب های فرانسوی با موضوعات مختلف مثل داستان های کودکانه، طبیعت، آزمایش های علمی، حیوانات، و ... دیده می شد. بین کتاب های فرانسوی کودکان یک قفسه هم کتاب های ادیان بود. کتابی را دیدم که درباره ادیان مختلف و در بین آن ها اسلام نوشته شده بود. کتاب دیگری هم درباره اسلام دیدم. سعی کردم چندتایی عکس بگیرم، اما نگاه سنگین مسئول کتاب ها از ادامه کار منصرفم کرد ?نکته جالب دیگر این بود که علاوه بر کتاب هایی که متن در آن ها غلبه دارد و معمولا اکثر کتاب های کتاب‌خانه را شامل می شود، انواع دیگر کتاب هم قابل مشاهده بود: کتاب های تصویری با متن های بسیار کوتاه، کتاب های تصویری بدون متن، کتاب های سه بعدی که با باز کردن برگه های کتاب تصویر سه بعدی هم باز می شد و شکل می گرفت و شاید انواع دیگری که من ندیدم...ادامه دارد...?ما را در پیام‌رسان های تلگرام و بله دنبال کنید.?حه مربوط به دین اسلام در کتاب ادیان- متاسفانه زبان فرانسه ام آنقدر خوب نبود که متوجه صحت مطالب بشومکتاب دیگری درباره اسلام با تصویر صفحه اول و دوم قرآن کریم*Vous pouvez parler anglais s&#x27;il vous plait?</description>
                <category>TheLifeVoyager</category>
                <author>TheLifeVoyager</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jul 2021 13:05:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>La bibliothèque! (1)</title>
                <link>https://virgool.io/TheAurorae/la-biblioth%C3%A8que-1-krdalxkhkz7e</link>
                <description>ماجرای کتابخانه ? (1)خسته بودم، تنها و غمگین...??‍♀ بهار همیشه با خودش شور و نشاط آورده، اما من در حال تجربه اولین بهار بدون خانواده بودم... وجودم پر می کشید برای عید دیدنی های تکراری خانوادگی... برای زیارت اهل قبور روزهای اول عید... برای ذوق و شوق عیدی خریدن های قبل از عید برای بچه های فامیل... همه را جا گذاشته بودم پشت سرم... تنها بودم... دلم میخواست با دوستان ایرانی مان بیشتر ارتباط داشتیم، اما فکر و ذکر درس و دانشگاه مرا در لاک درون گرایی ام فرو برده بود... و در یک تناقض عجیب، در عین نیاز شدید به تنهایی، به ارتباط نیاز داشتم! ارتباطی از جنس واقعیت! نه تلگرام! نه تماس تصویری! نه هیچ رسانه اجتماعی دیگر! ارتباط واقعی! از نزدیک، حرف زدن با آدم های واقعی!چند باری شهریار پیشنهاد داده بود که به کتاب‌خانه‌های شهر سر بزنم و ببینم وضعیت کتاب‌خانه ها و کتاب‌خوان‌های اینجا چطور است. کتاب دغدغه هردومان بود و همیشه تعریف کتاب‌خوان بودن خارجی ها را شنیده بودیم... که در اتوبوس و مترو و همه جا کتاب میخوانند! اما اینجا که خبری نبود!بالاخره تصمیم گرفتم بزنم بیرون!??‍♀️ چندباری کتاب‌خانه های دور و بر را با گوگل‌مپ سِیر کرده بودم. هر بار در خیالم یکی را برای رفتن انتخاب می کردم، اما آخرش تسلیم درس و مقاله می شدم و پروژه را به زمانی دیگر موکول می کردم. این بار اما یکی را رندوم انتخاب کردم و زدم بیرون. یادم نیست چرا انتخابش کردم! شاید از اسم کتاب‌خانه خوشم آمده بود! هرچه بود گوگل‌مپ‌بینان! به سمت کتاب‌خانه حرکت کردم و بعد از کلی گشتن بالاخره کتاب‌خانه را پیدا کردم.❗️❗️هشدار!! همیشه گوگل‌مپ مسیرهای نزدیک را نشان نمی دهد! هوش و حواس خودتان را در اولویت قرار دهید!?اوایل بهار بود و دور و بر کتابخانه پر از درختان سبز خوش رنگ!☘️??? اطراف کتابخانه، یک دبستان، ساختمان قدیمی یک مدرسه با دو ورودی مجزای دخترانه و پسرانه، یک زمین چمن و یک سالن ورزشی بود. وجود دو ورودی متفاوت مدرسه از یک طرف شگفتی آور بود و دیدن همه ساختمان های مرتبط با مدرسه مثل کتابخانه و ورزشگاه از سوی دیگر!قبل از ورود چند جمله فرانسوی را که یاد گرفته بودم، در ذهنم مرور کردم. آماده بودم که هرجا نتوانستم جملات فرانسوی را بلغور کنم، خودم را با پرسیدن جمله &quot;می توانید انگلیسی صحبت کنید؟*&quot; از زحمت فرانسوی صحبت کردن راحت کنم ?با نگاه پرسشگرانه وارد کتابخانه شدم. خانم جوانی با ماسک در ورودی کتاب‌خانه ایستاده بود. بسم الله را گفتم و رفتم جلو. سلام کردم و گفتم &quot;می خواهم کتاب هایتان را ببینم. آیا می توانم کتاب هایتان را ببینم؟&quot; ? (جمله تکراری ننوشتم! دقیقا همین جملات را فرمودم ? ) او هم در پاسخ گفت: &quot;بله می توانید کتاب هایمان را ببینید!&quot; ?...ادامه دارد...?ما را در پیام‌رسان های تلگرام و بله دنبال کنید.ورودی پسرانه مدرسهورودی دخترانه مدرسهدبستان و ورزشگاه در یک نگاه*پرکاربردترین جمله ای که این مدت یاد گرفتم ?</description>
                <category>TheLifeVoyager</category>
                <author>TheLifeVoyager</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jul 2021 15:49:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کرونا و قرنطینه در فرانسه! (3)</title>
                <link>https://virgool.io/TheAurorae/%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D9%88-%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%87-3-xpeshg57ueqd</link>
                <description>بخش سوم: یا همه یا هیچ کس!?در فرانسه و بیشتر کشورهای اروپایی، فروشگاه های زنجیره ای بزرگ و یک یا دو پاساژ با متراژ بالا شامل انواع مغازه ها، در بیشتر مناطق شهر، جایگزین مغازه های کوچک داخل خیابان ها شده و مغازه های کوچک را تنها در بخش هایی از شهر می توان مشاهده کرد. (علاوه بر مشکلاتی که تحلیل گران اقتصادی از گسترش این شیوه کسب و کار بیان می کنند، اگر از من می پرسید، خیابان های اینجا به خاطر نبود مغازه ها، آن نشاط و سرزندگی خیابان های ایران را ندارد و بی روح و کمی ترسناک?است، به خصوص شب ها!)?از فروشگاه های بزرگ معروف در فرانسه که در شهرهای مختلف شعبه دارند، می توان به E.Leclerc، Casino، Carrefour و Auchan اشاره کرد. همینطور مغازه های کوچکتر ترکیه ای به نام IYI market هم که مواد غذایی حلال عرضه می کنند، دیده می شود. این فروشگاه ها بسته به مساحت شامل انواع مواد غذایی، میوه جات، محصولات گوشتی، سبزیجات، لوازم خانگی، لوازم آشپزخانه، لوازم التحریر، لباس، اسباب بازی و ... هستند.سه فروشگاه زنجیره ای معروف در فرانسه?در قرنطینه سراسری اول، تمامی فروشگاه های غیرضروری تعطیل بودند و تنها فروشگاه های موادغذایی مجاز به فعالیت بودند. با این حال در فروشگاه های زنجیره ای، مردم می توانستند این اقلام غیرضروری را از قفسه ها بردارند و خریداری کنند. ?پس از مرحله اول قرنطینه، صاحبان مغازه های کوچک به دلیل تبعیض و ضرر ناشی از بسته ماندن مغازه هایشان اعتراض کردند. به این ترتیب در قرنطینه دوم و سوم، فروشگاه های بزرگ هم ملزم به بستن بخش های غیرضروری فروشگاه های خود شدند تا مغازه های کوچکتر متضرر نشوند. مهر و موم شدن قفسه های لباس در یکی از این فروشگاه های زنجیره ای در فرانسهمهر و موم شدن قفسه های اسباب بازی در همان فروشگاه</description>
                <category>TheLifeVoyager</category>
                <author>TheLifeVoyager</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jun 2021 12:31:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کرونا و قرنطینه در فرانسه! (2)</title>
                <link>https://virgool.io/TheAurorae/%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D9%88-%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%87-2-fzcfzhivodjp</link>
                <description>بخش دوم: نه به قرنطینه! شهروندان فرانسه هم مثل بقیه کشورها، چند گروه بودند. عده ای قوانین را جدی گرفتند و عده ای هم بی اعتنا به آن چه در اطرافشان در حال وقوع است، بدون توجه به قوانین به فعالیت های روزانه، دورهمی، حضور در پارک ها با تجمع تعداد زیاد و ... پرداختند. قرنطینه برای ما و اکثر دانشجوهای خارجی خیلی جدی بود و کاملا رعایت می شد. هم به دلیل دردسرهای بیماری و مشکلات آن در کشور غریب، و هم به خاطر جریمه قابل توجهی که در صورت عدم رعایت قوانین شامل حال افراد می شد. دوران سخت و کسالت باری بود که به هر ترتیب فعلا پایان یافته...  از چندین ماه پیش کم کم تزریق واکسن با اولویت بندی آغاز شد. با شروع واکسیناسیون، برنامه خروج از قرنطینه سوم هم به مردم طی 4 مرحله ارائه شد. در هر مرحله طبق زمان بندی اعلام شده، بخشی از محدودیت ها حذف شد.  امروز که این مطلب را می نویسم، بیش از ۱۵ روز از مرحله سوم خروج از قرنطینه در فرانسه می گذرد. محدودیت ساعت عبور و مرور تقریبا حذف شده (از ساعت 11 شب تا 6 صبح) و تمامی مغازه ها، رستوران ها، سینما و تئاتر، موزه ها بازگشایی شده اند. هم چنین صدور ویزای توریستی که از یک سال گذشته به حالت تعلیق در آمده بود، مجددا در مرحله سوم خروج از قرنطینه انجام می شود.برنامه چهار مرحله ای خروج از قرنطینه در فرانسه</description>
                <category>TheLifeVoyager</category>
                <author>TheLifeVoyager</author>
                <pubDate>Sat, 26 Jun 2021 23:29:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کرونا و قرنطینه در فرانسه! (1)</title>
                <link>https://virgool.io/TheAurorae/%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D9%88-%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%87-unou03ehy1bf</link>
                <description>بخش اول: قرنطینه اینجا، قرنطینه آن جا، قرنطینه همه جا?از ابتدای شیوع کرونا تا امروز، فرانسه 3 بار قرنطینه سراسری را تجربه کرده و طی آن همه فروشگاه های غیرضروری، فروشگاه های با مساحت بیش از 10000 متر مربع (اگر اشتباه نکنم!)، رستوران ها، کافی شاپ ها، سینماها، تئاتر، موزه ها، سالن های ورزشی، و ... تعطیل شده اند. ? در قرنطینه سراسری اول، تقریبا همه مشاغل و در دوره های دوم و سوم بیشتر مشاغلی که امکان دورکاری (tele-travail) داشتند، دورکار شدند. ? ساعات منع عبور و مرور در قرنطینه سراسری دوم از 6 شب تا 6 صبح بود. بعد از خروج از قرنطینه سراسری دوم، ساعت منع عبور و مرور به 7 شب تا 6 صبح افزایش یافت و تا قرنطینه سراسری سوم این قانون برقرار بود. ? هم چنین در دوره های اول و دوم شهروندان تنها حق داشتند تا فاصله 1 کیلومتر از محل سکونت خود دور شوند و برای هر بار خروج از محل سکونت هم باید Attestation de déplacement پر می‌شد که فرمی شامل مشخصات فردی، آدرس محل زندگی، ساعت خروج و دلایل مجاز خروج از منزل بود.? در تصویر بالا بخشی از نمونه اتستاسیون را مشاهده می کنید.?یکی از نکات جالب در این قوانین، دلایل مجاز خروج مشخص شده داخل فرم بود. غیر از دلایل پزشکی، خریدهای ضروری، ملاقات با اعضای مسن خانواده و یاری رساندن آن ها، مورد دیگر اجازه خروج، ورزش بود??‍♂️??‍♀️??‍♀️??. این موضوع اهمیت و جایگاه ورزش را در جامعه فرانسوی نشان می دهد.? فرم های اتستاسیون در ابتدا باید به صورت دستی و در کاغذ پر می‌شدند، اما در قرنطینه دوم پر کردن فرم به صورت آنلاین جایگزین شد.?پس از مدتی به دلیل #اعتراض شهروندان فاصله یک کیلومتری به 10 کیلومتر افزایش یافت. به این ترتیب امکان جابجایی در مسافت طولانی تری داخل شهر فراهم شد اما امکان خروج از شهرها و سفرهای بین شهری جز با دلایل ضروری وجود نداشت. هم چنین اپلیکیشنی هم به منظور محاسبه مسافت قابل جابجایی به شهروندان معرفی شد که خدای ناکرده اشتباهی :) وارد محدوده بیشتر از 10 کیلومتر نشوند.  در فاصله بین هر سه مرحله قرنطینه هم فروشگاه های خاصی باز شدند، اما هم چنان قوانین مربوط به ساعات عبور و مرور و بسته ماندن سینما و تئاتر و موزه برقرار بود.</description>
                <category>TheLifeVoyager</category>
                <author>TheLifeVoyager</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jun 2021 13:38:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مغشه!</title>
                <link>https://virgool.io/TheAurorae/%D9%85%D8%BA%D8%B4%D9%87-son7hsimkf8z</link>
                <description>در شهر محل سکونت ما و آن طور که متوجه شدم اغلب شهرهای فرانسه بازارچه های محلی روزانه ای به نام Marché (مغشه) وجود دارد که محل تجمع و کسب دست فروش ها است، افرادی که اجناسی برای فروش دارند، اما صاحب مغازه نیستند.بسته به مکان شهر فروشنده ها از ملیت ها، کشورها، اقوام و زبان های متفاوتی هستند: عرب، ترک، فرانسوی، سیاه پوست، الجزایری، مراکشی، ایرانی، افغانی و شاید ملیت های دیگری که ما ندیده ایم. محصولات فروشی هم در هیچ چهارچوبی نمی گنجد! از شیر مرغ تا همه چیز در مغشه قابل یافتن است (که اگر از من بپرسید بخشی از آن به مدد تلاش های شبانه روزی مردمان چین و ماچین است ? ) از انواع سبزی و میوه??، وسایل آشپزخانه?، لوازم التحریر??✏️، لوازم خیاطی✂️، گل و گیاه?، کفش و لباس???، لوازم آرایشی، پشتی و پتو و روتختی و لحاف، عطر مکه و مدینه و مشهد و قم و ... ? از ابزار و وسایل باغبانی? تا ابزار لوله کشی و تعمیرات ... خلاصه هر آن چه بخواهید، خواهید یافت ?(همان طور که اشاره کردم? )چین به بازارهای فرانسه هم راه پیدا کرده ??و اغلب محصولات فروشی این بازارچه ها چینی و با قیمت هایی پایین تر از قیمت فروشگاه ها هستند. به خاطر قیمت پایین، محصولات کم قیمت به صورت بسته بندی و در تعداد بالاتری ارائه می شود. مثلا برای خرید یک متر خیاطی ? در ارزان ترین حالت در فروشگاه های بزرگ باید 5 یورو هزینه کنید اما در marché سه عدد متر چینی فرد اعلا ? را با قیمت 1 یورو می توانید خریداری کنید! (یکی از دو راهی‌های دشوار زندگی?)در بعضی از بازارچه ها حضور فروشندگان مسلمان و محصولات بازار مسلمانان? مثل کتاب های دعا، سجاده نماز، عطر و عود، انواع حجاب، لباس های بلند با بسته بندی های پلاستیکی که نام مکه و مدینه روی آن ها حک شده، دیده می شود. نکته جالب این جاست که بعضا این بازارچه ها و محصولات در نزدیکی یک کلیسا برپا می شود. به دلیل حضور تعداد زیاد مهاجر و پناهنده از کشورهای مختلف به نظر می آید که همزیستی جالبی بین افراد مختلف و هم چنین پیروان ادیان مختلفی چون مسیحی ها و مسلمانان برقرار است. هرچند این همه ماجرا نیست و مسائل ریز و درشت فراوانی در این زمینه وجود دارد. (شاید بعدها درباره اش نوشتم!)فروش سجاده نماز در یکی از بازارچه های شهرکتاب دعا، عطر و عود در بازارچه!</description>
                <category>TheLifeVoyager</category>
                <author>TheLifeVoyager</author>
                <pubDate>Wed, 23 Jun 2021 18:02:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نماز (2)</title>
                <link>https://virgool.io/TheAurorae/%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%B2-2-kglh7zleadas</link>
                <description>... شهریار توضیح داد که فرانسوی حرف نمی زند. دو نفر به انگلیسی دست و پا شکسته گفتند که ما پلیس هستیم، مدارک خواستند، سوالاتی پرسیدند و گفتند که عبادت در مکان های عمومی ممنوع است و شما حق ندارید اینجا نماز بخوانید! ?من هم چنان با توجه به نماز ادامه می دادم :) ، شهریار سعی داشت با طولانی کردن گفتگو کمی زمان بخرد و آن دو هم اصرار داشتند که من همین الان باید نماز را متوقف کنم، انگار که قرار است با ادامه نماز من اتفاق هولناکی رخ دهد? (که البته با توجه به اتفاقاتی که در فرانسه رخ می دهد، چندان هم از نظر آن ها دور از ذهن نبود). خلاصه هر طور بود نماز را به پایان رساندم. دو مامور هم در نهایت بعد از کلی سوال و جواب گفتند که می توانید از اتاق مدیتیشن فرودگاه استفاده کنید. آدرس را پرسیدیم و حرکت کردیم.سرانجام بعد از جستجویی که در اثر خستگی خیلی طولانی به نظرم آمد(!)، اتاق مورد نظر را پیدا کردیم. اتاقی با دیوارهای شیشه ای که علامت هایی مربوط به عبادت ادیان، مذهب ها و مسلک های مختلف روی آن به چشم می خورد. و ... البته این پایان ماجرا نبود :) چون در اتاق به دلیل کووید بسته بود! ?❌نگران از نماز نخوانده و هراسان از برخورد با مامورها و ایجاد دردسر، از خدا طلب کمک کردیم... در نهایت در همان نزدیکی اتاق مدیتیشن، زیر یک راه پله نماز را خواندم و به سمت مقصد راهی شدیم...</description>
                <category>TheLifeVoyager</category>
                <author>TheLifeVoyager</author>
                <pubDate>Tue, 22 Jun 2021 15:24:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نماز (1)</title>
                <link>https://virgool.io/TheAurorae/%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%B2-1-q7naeua5bu7w</link>
                <description>خسته از یک سفر طولانی به فرودگاه شارل دوگل رسیدیم?. باید نماز ظهر و عصر را میخواندیم. بعد از تحویل چمدان ها به سمت خروجی ایستگاه های قطار حرکت کردیم.? به سالنی رسیدیم که محل انتخاب مسیر حرکت به سمت خروجی های مختلف بود، سرویس بهداشتی، چند باجه مربوط به تست کووید، خرید سیم کارت و ... هم دیده می شد. محل شلوغی بود. از سالن عبور کردیم و به دنبال یک مکان خلوت برای نماز وارد یک راهرو بزرگ شدیم. سمت راست راهرو پنجره های بزرگ و شفاف جای دیوار را پر کرده بودند.  درهای خروجی به سمت پارکینگ فرودگاه و نیمکت هایی برای استراحت هم در سمت راست تعبیه شده بود. سمت چپ راهرو مسیر عبور بود و قاعدتا مکان مناسبی برای توقف و باز کردن جانماز نبود ? تنها گزینه موجود سمت راست راهرو بود که به خاطر پنجره ها از بیرون کاملا مشخص بود. یک بار دیگر تا سالنی که از آن عبور کرده بودیم، برگشتیم و راهروی قبلی را هم به دنبال مکان مناسب طی کردیم. فرصت زیادی نداشتیم. در نهایت دوباره به راهروی دوم برگشتیم و پشت یک ستون در سمت راست، جایی که رفت و آمد زیادی نبود، سبد چمدان ها را گذاشتیم و جانماز را پشت چمدان ها باز کردیم، به امید این که کمتر جلب توجه کند!شهریار شروع به نماز خواندن کرد و من پر از حس غربت و دوری، خسته از سفر آمده و نگران از آینده پیش رو، راهروی منتهی به ایستگاه های قطار را سیر می کردم. نوبت من شد که نماز بخوانم. رکعت دوم نماز ظهر بودم که ناگهان دو نفر به سمت شهریار آمدند و جملاتی را به فرانسوی گفتند. من هم اصلا تمرکزم به هم نخورد و با دقت و توجه تمام در حال نماز بودم ?...سالن فرودگاه شارل دوگل- پاریس</description>
                <category>TheLifeVoyager</category>
                <author>TheLifeVoyager</author>
                <pubDate>Tue, 22 Jun 2021 15:22:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغاز...</title>
                <link>https://virgool.io/TheAurorae/%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-ovamlbqf5qgq</link>
                <description>مدت ها بود که به نوشتن فکر می کردم... از یک طرف بروز بیرونی از هر نوعی با ماهیت درون گرای وجودم هم خوانی ندارد... از طرفی به ثبت دیده ها و شنیده هایمان تمایل داشتم... به روش های مختلف فکر کردم... کاغذ و قلم... ?خوب است اما ثمره ش فقط ثبت خاطرات برای خودم است و اگر بعدها از بین نروند (از بینشان نبرم) یکی دو نفری هم شاید بخوانند... شبکه های اجتماعی... ?این هم خوب است اما... کدام شبکه؟ کدام رسانه؟ آیا روشی برای اشتراک بی حاشیه تجربه وجود دارد؟ چطور می شود خوانده شد، اما دیده نشد! جواب این سوال مدت ها ذهنم را مشغول کرده بود... آن قدر فکر کردم و فکر کردم که کم کم به آخرین روزهای سکونتم در فرانسه رسیدم......با هم مشورت کردیم و در نهایت تصمیم گرفتیم تجربیاتمان را منتشر کنیم.شاید روزی این صفحه هم به انبوه صفحات مدفون شده مجازی بپیوندد... شاید هم نه... شاید دوباره به سنت کاغذ و قلم برگردیم... شاید هم نه... فعلا اینجاییم برای ثبت دیده ها و شنیده ها... حاصل چند ماه زندگی در جنوب فرانسه... در دامنه کوه های آلپ...مغنی نوای طرب ساز کنبه قول وغزل قصه آغاز کنتابلوی نصب شده بر دیوار خانه یکی از مسلمانان شهر (فرانسه)</description>
                <category>TheLifeVoyager</category>
                <author>TheLifeVoyager</author>
                <pubDate>Tue, 22 Jun 2021 15:16:37 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>