<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Zed</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@TheZed</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 03:26:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2892943/avatar/myLWjh.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Zed</title>
            <link>https://virgool.io/@TheZed</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تکه</title>
                <link>https://virgool.io/@TheZed/%D8%AA%DA%A9%D9%87-jmk6bn0fkzxe</link>
                <description>درد شروع شده، از وسط‌ترین نقطه بدنم شروع میشه و پخش نمیشه، اونجا می‌مونه، مثل یه مته که قراره دیوار رو سوراخ کنه. صدای چرخش مته و حرکتش بین بافت‌های قلبم رو حس می‌کنم، نمی‌دونم ته اون سوراخه قراره به چی برسه و کجا تموم شه. سوزن مته همینجوری داخل و داخل‌تر میره و‌ مویرگ و بافت من نازک‌تر از اونین که بتونن مقاومت کنن. درد بالا میاد و شبیه تیریه که از وسط قلبم رد میشه. انگار یه نقطه‌ای هست، یه جایی که اگه سوزن مته بهش برسه تموم میشه، قلبم مثل یه تیکه شیشه می‌شکنه و تیکه‌هاش پخش میشن.بیچاره‌ها، آواره‌هایی شدن که دیگه جایی برای رفتن ندارن، تو بدنم جا نمی‌گیرن، گرفتمشون توی دستم و اون تیکه‌ها رو فرو می‌کنم تو بدنم، درد داره ولی می‌خوام که برگردن به جایی که بودن، حتی اگه شکسته و دردناکن.خون از دستام می‌چکه ولی من هنوز اون تیکه‌ها رو تو دستم گرفتم، سردن و بریده بریده. تو دستام فشارشون میدم که دوباره گرم شن، یه گرمایی تو دستام میاد. با خودم میگم تونستم، دارم زنده نگهشون می‌دارم ولی می‌بینم که گرمای خونیه که روی دستامه. حالا دیگه یه سوراخ بزرگ وسط سینه‌مه و دو تا دست خالی پر از خون و تیکه شیشه‌ها دورم افتادن.بدنم خالیه، من بلد نیستم بدون اون تیکه‌ها زنده باشم. تیکه‌ها تو دستام سرد میشن. رهاشون می‌کنم روی زمین، کنار هم می‌ذارمشون، شبیه قلبم میشن دوباره، می‌خوام خودمو نگاه کنم توشون ولی خونی که تارشون کرده چی.بلند میشم. دلم براش تنگ میشه، برای قلبی که یه روزی داشتم و‌ حالا تیکه‌هاش زیرپامه. پس میدمش به خاک. نور خورشید بهش می‌تابه، شایدم چند قطه بارون روش بریزه، شاید تموم شه و دوباره به دنیا بیاد، بره تو سینه آدم دیگه‌ای. شاید اونجا تیکه‌هاش تصویر بهتری رو نشون بدن. شاید صدای من رو یادشون بمونه.</description>
                <category>Zed</category>
                <author>Zed</author>
                <pubDate>Fri, 18 Oct 2024 01:41:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگه به مرگ بگیم صبر کن، صبر می‌کنه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@TheZed/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-yza05cddlby8</link>
                <description>شاید مرگ همین باشه، همین شکلی. حس درد ارگان‌ها، تکون خوردن مغز تو جمجمه، تیر کشیدن ستون فقرات، کشیده شدن عضلات و حس تحلیل رفتن. بی‌حسی موقت اعضای بدن، فرار کردن از ناچاری‌ها و سوالات زیاد و بی‌پاسخ، پر و خالی شدن دائمی چشم‌ها از درد و ترس، موندن و دربه‌دری تو همهمه و دغدغه‌های بی‌جهت و لمس خاطرات از نزدیک، نزدیک‌تر از همیشه.ترس از مردن و تموم شدن، ترس از نمردن و ادامه دادن. سایه مرگ از هر سایه دیگه‌ای سنگین‌تره و این سنگینی روی قفسه سینه‌‌مه، نفسم رو بند آورده.دوست دارم خداحافظی کنم، برعکس سلام به نظرم خداحافظی دلنشینه، محبت و حرف داره. دوست دارم فرصت خداحافظی داشته باشم و ببوسمت. بهت بگم که چقدر دلنشینی و چقدر می‌خوام که به حرفام گوش کنی. امیدوارم اینارو من بهت بگم و این درد فعلا دستشو از دور گردنم برداره.</description>
                <category>Zed</category>
                <author>Zed</author>
                <pubDate>Sat, 24 Aug 2024 03:49:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخر</title>
                <link>https://virgool.io/@TheZed/%D8%A2%D8%AE%D8%B1-rcrcvubmhvqg</link>
                <description>شاید من واقعا دلم نمی‌خواد فراموش کنم، بوت رو، صدات رو، خودِ خودت رو. اگه نداشته باشمت پس دیگه قراره به چی چنگ بزنم تا نگهم داره؟ ولی بازم دلم می‌خواد یادم بره، آهنگایی که باهم گوش دادیم، جاهایی که باهم رفتیم، چیزایی که بهم گفتی، عین یه خنجر فرو میره و نمیاد بیرون، نمی‌تونم بکشمش بیرون. با هر یادآوری انگار عمیق‌تر میشه و بیشتر میره داخل. داره جگرم رو پاره می‌کنه. من چجوری قراره دووم بیارم ؟ چجوری قراره یادم بره وقتی هنوز انقدر برام زنده‌ست ؟ وقتی همه‌چیز تورو یادم میاره ؟من دارم داغون میشم. با این غمی که شبا عین یه پیچک می‌پیچه دورم و خفه‌م می‌کنه چی کار باید بکنم؟ چه کاری ازم برمیاد ؟ من خیلی دلم تنگ شده برات، برای بوت، صدات، خنده‌هات. من چی کار باید بکنم ؟ من ایمان خودمو می‌خوام. خسته شدم از این همه مچاله بودن، بیا باز کن منو. برگردون منو. تو ریشه من باش. </description>
                <category>Zed</category>
                <author>Zed</author>
                <pubDate>Thu, 07 Mar 2024 02:27:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقطه تاریک</title>
                <link>https://virgool.io/@TheZed/%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-p5lccec25wvk</link>
                <description>وضعیت سختیه، می‌دونم که سخته. می‌خواستم بنویسم برای خودمون راهی نمی‌بینم، ولی اشتباهه من دارم راهو می‌بینم ولی تو نمی‌بینی انگار. بیشتر شبیه اینه که هیچ نقطه روشنی نمی‌بینم. همه‌چی تاریکه انگار، شبیه من. الان که این تاریکی رو می‌بینم می‌فهمم که من چقدر ترسناکم. چقدر ناشناخته و گم‌شده‌م. بیشتر از هروقتی دلم می‌خواد نباشم، دلم می‌خواد نبینم و وجودم نباشه کلا. خودم رو شبیه یه غده اضافی تصور می‌کنم که فقط جایی رو اشغال کرده. به نظرم ما می‌تونستیم بهم کمک کنیم، می‌تونستیم اون مسیر رو برا همدیگه روشن‌تر کنیم. ما قرار نبود اون نقطه تاریک زندگی همدیگه باشیم ولی شدیم انگار. نمی‌تونم از فکر کردن به این دست بکشم که چقدر همه‌چیز می‌تونست و حتی می‌تونه بهتر باشه، اگه جفتمون می‌خواستیم اینو. ولی من اینو نمی‌بینم که تو هم می‌خوای. عزیزم، بیشتر از همیشه به حضورت احتیاج دارم، به اینکه بغلت کنم، بوت کنم و من رو از لبه این پرتگاه دورم کنی. نمی‌خوام خودم دور بشم، می‌خوام تو منو نگه داری، اگه الان این کارو نکنی دیگه کی می‌خوای خودت رو به من نشون بدی؟ دلت نمی‌سوزه ؟ حیف نیست به نظرت ؟چرا همش من دارم این قسمتشو می‌بینم؟ چرا حس می‌کنم فقط منم که دارم اینارو تجربه می‌کنم؟ کاش هنوز همون آدمی باشی که به من نشون می‌دادی. </description>
                <category>Zed</category>
                <author>Zed</author>
                <pubDate>Sun, 19 Nov 2023 11:23:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگه اینو خوندی ببخشید</title>
                <link>https://virgool.io/@TheZed/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%88-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C%D8%AF-apymcyetw5dr</link>
                <description>عزیزم، ببخشید اگه مثل تو نیستم. ببخشید اگه بیهوده تلاش و تقلا می‌کنم، ببخشید که بیخیال نمیشم و پافشاری می‌کنم. ببخشید که راحتت نمی‌ذارم، ببخشید که خیلی دلم برات تنگ شده. ببخشید که کنار نمیام و مهم‌تر از همه ببخشید که نمی‌پذیرم. نمی‌پذیرم که تو دست کشیدی، نمی‌پذیرم که کنار اومدی و نمی‌پذیرم که دوستم نداری. این پافشاری لعنتی پدرمو درآورده. اینکه گیر میدم رو یه چیزی و ولش نمی‌کنم. اینکه پررو بازی درمیارم داره خودمم اذیت می‌کنه. دوست داشتم تو باشی و نجاتم بدی، پیدام کنی و بگی اینقدر دست و پا نزن، لازم نیست، چون من هستم. فک کنم آرزوی اینو به گور می‌برم، ناراحت‌کننده‌ست ولی مشخصه. از این تلاش و فکرای بیخود خسته‌م. کاش می‌تونستم مغزم و خودمو خاموش کنم. دیگه نه به درد خودم می‌خورم و نه اینکه می‌خوام به درد کسی بخورم. </description>
                <category>Zed</category>
                <author>Zed</author>
                <pubDate>Thu, 12 Oct 2023 03:01:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم هنوزم برای تنگ‌تر شدن جا داره.</title>
                <link>https://virgool.io/@TheZed/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%AA%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%AC%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-bdd2og8ymkdg</link>
                <description>عزیزم، هنوز هم مثل چند روز پیش جات خالیه، هنوزم دلتنگ خودت و دستات میشم و هنوزم دلم تو رو می‌خواد. دیروز خیلی بیش از حد تلاش کردم که قوی باشم واسه همینم انرژی‌مو از دست دادم. دلم نمی‌خواد هنوز هم دوست داشتنت رو حس کنم، خسته و فرسوده‌تر شدم. این حس که حال تو بهتر از منه هم ناراحتم می‌کنه. دلم واسه جفتمون می‌سوزه عزیزم. چقدر بی‌پناه و بیچاره‌ایم. شایدم فقط من اینجوری باشم. دلم برات تنگ شده، برای گرفتن دستات، نگاه کردن تو چشمات و حس اینکه دوستم داری. حس نوازش کردنم با نگاهت و لمس گردنت. ای کاش انقدر دور نبودی، انقدر سخت و غلط نبودی. اونجوری خیلی چیزا راحت‌تر از قبلشون بود. </description>
                <category>Zed</category>
                <author>Zed</author>
                <pubDate>Fri, 29 Sep 2023 01:42:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست ندارم شب هم مثل من تاریک باشد.</title>
                <link>https://virgool.io/@TheZed/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D9%85-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-g2ptovwloial</link>
                <description>این نوشته قرار بود یه روزنوشت ساده باشه، که مثل همیشه بیام بگم یک روز دیگه هم بدون تو گذشت در عین اینکه خیلی بهت فکر کردم، بعد دیدم نمیشه در یک آن کلی جمله عاشقانه به ذهنم رسید و گفتم بیام تبدیلش کنم به یه متن عاشقانه. توش بگم چقدر دلم برات تنگ شده، چقدر پشیمونم از اینکه آخرین بار بغلت نکردم و چقدر دوست داشتن تو از همه حسای دیگه‌م پررنگ‌تره. ولی دیدم نیستی، مهم‌تر که نخواستی باشی. عیب نداره بالاخره اینم یه تصمیمه، شاید تصمیم بدی باشه از نظر من ولی احتمالا برای تو تصمیم خوبیه. راستشو بخوای بهترم هست برات. من تا الان یاد گرفتم با این تاریکی خودم کنار بیام، می‌تونم اون همه چرک و کثیفی رو توی خودم ببینم و باز هم کنار خودم باشم ولی نمی‌تونم تو رو هم به این کار مجبور کنم. فکر نکن من از این آدمای لوسی هستم که میگم من دوست دارم ولی رهات می‌کنم. نه بابا. من دوست دارم، این چند وقت فکر کنم تو رو از همه بیشتر دوست داشتم ولی نمی‌تونم مجبورت کنم، نمی‌تونم بیشتر از این از غرورم مایه بذارم. نمی‌تونم به زور بیارمت تو این تاریکی و بگم دوستش داشته باش. مخصوصا وقتی انقدر ضعیف و عقب کشیده می‌بینمت. اگه یکم اهل ستیز و دعوا بودی بیشتر دوست داشتمت، بیشتر باهات حرف می‌زدم و عاشقت می‌شدم احتمالا.الان یکم ناراحتم، چون حس می‌کنم از دست دادمت. ناراحتم چون حس می‌کنم ممکنه با یکی دیگه ببینمت، چون شاید یه روز دیگه نبینمت. ناراحتم از این حسرتی که برای بغل کردن و دست کشیدن روی گردنت مونده. امیدوارم این حسرت تا آخر عمرم نباشه. امیدوارم انقدر شجاع باشم که بتونم رهات کنم، که باهات دعوا هم نکنم. امیدوارم بدون حس دوست داشته شدن از طرف تو هم بتونم زندگی کنم. </description>
                <category>Zed</category>
                <author>Zed</author>
                <pubDate>Sat, 23 Sep 2023 02:26:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>