<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های The one with the dreams</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Thewondermat</link>
        <description>میدانم من هم خیلی زود به رهگذری در خیابان سان خوان تبدیل خواهم شد اما در حال حاضر کسی هستم که هنوز به خاطر می‌آورد، یا به خاطر میآورد هنوز..</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 12:32:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/197830/avatar/7QQRrc.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>The one with the dreams</title>
            <link>https://virgool.io/@Thewondermat</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سایه‌هایی جهانم را می‌پایند</title>
                <link>https://virgool.io/@Thewondermat/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF-vwo6lqiwdhin</link>
                <description>جمع اضداد بیگانه‌ای در تنم نفس می‌کشندو من چند نفر غمگینمسایه‌هایی جهانم را می‌پایندکرکسانی چشم انتظار.. سوار اسبانی سرگرداناسبانی که اندوه به دنبال خویش می‌کشندمن چند نفر غمگینم و یکی ازآن‌ها زنی‌ستدر میانه‌ی میدانمستأصل و پریشان!جسور است و ایستاده است و رعد در انعکاس مردمک‌هاش خانه کرده استو تکه‌های چندپاره‌ی قلبی را در دست گرفته استسایه‌ها به دورش می‌رقصندمن چند نفر غمگینمو یکی از آن‌ها کودکی‌ستکز کرده، گوشه‌ایترسیده است و بی‌پناه است و از نبض رگ‌های آبیش صدای ناقوس می‌آیدو باران، اشک‌هاش را به جوب می‌شویدسایه‌ها در آغوشش می‌گیرندمن چند نفر غمگینمو یکی از آن‌ها پیرمردی‌ستمبهوت و خاموشبه قدر خمیدگی اندامش، استوار است و مغرور و از گلویش خس‌خس خسته‌ای به گوش می‌رسدو سپید موهای کم‌جانش به باد می‌رودسایه‌ها به چشمانش زل می‌زنندو چندین نفر در من می‌زیَندو چندین نفر در من می‌گریندو چندین نفر در من آبستن‌اندو چندین نفر از من می‌گریزندو جهانم بر تن سایه‌ها زار می‌زند....</description>
                <category>The one with the dreams</category>
                <author>The one with the dreams</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jun 2023 12:18:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حالا من اینجا تاریکم</title>
                <link>https://virgool.io/@Thewondermat/%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D9%85-tmtticrjxtfh</link>
                <description>خاکستری،‌ صدای سرم بودآن آوای آشنای بی‌نشانکه حالا همچون سرما به پوستم می‌نشیند و از پوستم می‌گذردو به رگ‌هایم نفوذ می‌کند و با خونم می‌آمیزد..حالا من اینجا تاریکمو در سرم صدای دود است..می‌دیدم که آوار لطیفی به روی سرم ریختهو این آجرها بوی خانه می‌دهندو حبس خویش ساخته‌ام گرم و امن است امروز صبح در آینه می‌دیدم که برف در نگاهم می‌ریختکمی چای دم کردمو بعد دیدم که رگ‌هام یخ زدندو فکرهایم قندیل بستندو در خواب‌هایم سوز می‌آیدو شنیدم که صدایم بوی تگرگ می‌دادحتی دیدم که در اندوهم بوران شدسر برگرداندماز جسمم گریختم و صدای خاکستری هنوز در تنم می‌پیچیدباید چشم‌هام را ببندم..اردی‌بهشت 1402</description>
                <category>The one with the dreams</category>
                <author>The one with the dreams</author>
                <pubDate>Sun, 21 May 2023 20:01:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موسیقی‌‌های سال ۱۴۰۰</title>
                <link>https://virgool.io/@Thewondermat/%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B0-tn7uvu1fdcrh</link>
                <description>هشیارم و مستی توی سرم تلاشی برای ابراز داره..اما بهش اجازه‌ی حضور نمیدمویالنسل سباستین پلانو تو پس زمینه ست..صدای آدما از داخل میاد میان صدام میکنن که برم توحالا توی آشپزخونه رو یه صندلی لهستانی نشستم و برای تو می‌نویسماز هیچی ها و همه چی ها با خاطره روزایی که شاید نداشته باشمت..با تصور لحظات نبودن صدات، با عدم احساس گرمی نفس هات و خندیدن عمیقت اون وقتاییی که از شدت خنده لثه های بالاییت خودشونو نشون میدن و گوشه چشات چین میخوره..فکر میکنم قراره بغضم بگیره.. نمیگیره ولی..ادم موجود جالبیه.. فکر می‌کنه بدون دیگری نابود میشه.. من اما می‌دونم که اینا فقط حرفه بعد چندین بار افتادن و باز دوباره سرپا شدن دیگه می‌دونم اینو...می‌دونم که آدمی هرچی بشه تهش هست! تهش زنده ست! تهش حضور داره..تهش دوباره زخماش خوب میشنحالا من نمی‌دونم چرا وقتی که دارمت هم به روزایی که نباشی فکر میکنم..وقتی تنم سرشار بوسه‌هاته، به زخمایی که شاید بهم بزنی می اندیشم..‌شاید این یه مریضیه.. آخه من خودآزاری مبرمی دارم.. شایدم.. نمی‌دونم..تهش هرچی که باشه می‌دونم که حالا تو همین لحظه‌ای که تلاشی برای تمرکز روی هیچی ندارم، دارم به تو فکر میکنم.. بدون این که اراده کرده باشم..بدون این که آگاهانه خواسته باشم که تو رو فکر‌ کنم!تو عطری! یه عطری که تو روزای چل و سه سالگی وقتی از یه پیاده روی کسل کننده بعد از یه روز عادی کاری به خونه برمیگردم، عبور یه غریبه به مشامم میرسوندش...و من برای یک لحظه هم که شده متوقف میشم...پرتاب میشم به این روزا.. به موسیقی‌‌های سال ۱۴۰۰به ولیعصر و انقلاب و گیشابه شهیار و اسف و سهراب و فروغبه تو .. به من.. به منِ با توحالا واقعا همه چی مسخره ست... من امروز دارمت.. دارمت و باهم انقلاب رو قدم میشیم..دارمت و باهم ساعت‌ها رو نفس میکشیم..دارمت و اندوه رهاییت تمامم‌ رو‌ به آغوش سرد و یخ زده خودش میکظهاما من نشستماینجا رو این صندلی لهستانیصدای شلوغی بچه ها میاد و چند نفری پی اس بازی میکننیکی همین نزدیکی ها پیک‌ بعدیش رو‌ پر می‌کنه..من اما به تو فکر میکنم...باید بخوابم صداهای توی سرم زیاد شده.. خواب روحم رو به خودش میکشهدارم از هوش میرم..آبان ۱۴۰۰رامسر</description>
                <category>The one with the dreams</category>
                <author>The one with the dreams</author>
                <pubDate>Wed, 09 Mar 2022 09:39:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی به مثابه یه اثر هنری اصله!</title>
                <link>https://virgool.io/@Thewondermat/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D9%87-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%87%D9%86%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87-xdac4zy4qrs7</link>
                <description> زندگی به مثابه یه اثر هنری اصله!اینو حیدو هدایت گفت وقتی داشتم گزارش میزدم و هندزفری تو گوشم بود.مثل یه نقاشی اورجینال. طرحی که خودت میکشی بدون کپی کردن از یه عکس یا یه اثر هنری دیگه.حسش میکنی؟ قلبت با مفهومش یکی میشه؟ صدامو داری اصلا؟از حافظه ی جمعی حرف زد. از همه چیزایی که میبینیم و میشنویم و باهاش ارتباط میگیریم بدون این که تجربه شخصی ازشون داشته باشیم سخت شده باید واضح تر بگم. بیا نزدیک تر. آدما موقع به دنیا اومدن یه لوح سفید نیستن. اینو فروید گفت یا یونگ یا یکی دیگه.. یادم نیست. حافظه دی ان ای. این چیزیه که ما رو به جوامع انسانیی که جزوی ازشون نبودیم وصل میکنه. به گذشته ها.باید بیشتر در موردش توضیح بدمقرار گذاشتیم که مشق کنیم. چرک و کثیف. برهنه. اما خالص. بی تزیینات و بی اضافات. همیشه اصالت برام جذاب تر بوده.خودکارو بذاریم روی کاغذ و اجازه بدیم واسه خودش بره. اسیرش نکنیم. اینم یه جور آزادیه. میدونم دارم چرت میگم. همیشه همینه.این مغز منم که فقط بلده خزعبل ببافه.رها باش بابا تمرینه دیگه. معلق شو بین اصول و قوانین تو تعلیق ساعتا و کاغذا وا بده ول بچرخ.مدام باید بهش تلنگر بزنم. میبینی توروخدا؟ مغز مخدوش بیچاره. هی باید نوازشش کنم دلداریش بدم طفله انگار.صبح که دیرم شده بود حانیه برام چایی ریخت با خودم بردم تو تاکسی. هوا گرفته بود بوی بارون میومد. یاد ولنجک افتادم اون روزگاری که غم بود تو تار و پود همه چی. تو حیاط غم بود، تو بوفه یونس غم بود، لای شمشادای پشت دانشکده غم بود. تو پله های رسیدن به ویو غم بود، تو سیگارا، تو اتاق شلوغمون تو چشای مهلا تو خنده های مهدیس تو اخر شب فیلم دیدنامون. تو بستنیای پاساژ ولنجک. تو مرکز زمین اونجا که اوا اواز میخوند...که اوا اواز میخوند.. زمان لعنتی کشدار.. زمان لعنتی کشدار... زمان لعنتی کش نیامد این بار...آخ.. که صداش تا ابد میپیچه تو سرم تو تاریکی اون اتاق و شجریان و.. فردا شب دیگه هیچی مثل قبل نبود.....کجا بودم من؟؟تو تاکسی.. چایی داغی که حانیه ریخته بود تو دستمه. انگاری زنده م هنوز.. به قول گروس عبدالملکیان ان سطرها گذشت و حالا.. این پیری مدام مرگ را زیباتر کرده است.از پوچی و عدم میرسم به تمامیت هستی.. قرار بود فقط مشق بنویسم.. واقعا خنده دارم..بهش میگن روزمره نویسی.. من اسمشو میذارم فوران اندیشه. به نظرم اصیل تره.کاش تو ترافیک مدرس امشب بارون بزنه.. که باغ و گلستانم ارزوست.</description>
                <category>The one with the dreams</category>
                <author>The one with the dreams</author>
                <pubDate>Tue, 08 Mar 2022 16:49:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به زاد روز عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@Thewondermat/%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B9%D8%B4%D9%82-f1k8ciaedynk</link>
                <description>مرا به اسم صدا بزنکه بودِ من نابوده، بوده انگاشته شودچرا که در لرزش حنجره های تو بود که آن روزاین گریخته‌پا، رام و آرامِ چشم‌هایی غریب و تنها شد مرا به اسم صدا بزن چرا که نامم ترجمه‌ی شعریست سپید، از زبانی مرده به زنده‌ترینِ زبان‌ها، اگر از زبان تو خوانده شود زیبای من مرا به اسم صدا بزن</description>
                <category>The one with the dreams</category>
                <author>The one with the dreams</author>
                <pubDate>Sat, 23 Oct 2021 07:55:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این‌ها تمام چیزی‌ست که برای نگفتن دارم..</title>
                <link>https://virgool.io/@Thewondermat/%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%DB%8C-%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%85-wkmlouly65g4</link>
                <description>درون خالی پرریشه‌های عمیق بی ریشگیقلب‌های بی‌رگمن در تمام نانوشته‌ها در پی خویش می‌گردمتا جان‌سپاریخانه‌های خاموش ساکنصدای جارو زدن رفتگری از کوچه می‌آیدو ساعتی که در انتظار طلوع به پیش می‌رودزنی روبه پنجره نشسته است که من استحادثه‌ای دور و نیامده را جستجو میکندمردانگی پنهان، از سینه‌ام به بیرون تراوش می‌کنددر میان سرم اما قفسی‌ست، از زنانگی پراحتباس اضطراب خویشتن را نگاه می‌کنمو تو را در آخرین کام سیگار، به دست فردای نامعلوم می‌سپارمکه در بی‌خبری به خواب رفته‌ایکمی آن طرف‌ترهزارپای حرام‌زاده‌ای درون جمجمه‌ام در پی چیزی میگردداجازه می‌دهم تا از سرم تغذیه کندو پروار شودتا دوباره در آن سر، در آن جمجه‌ی خالی بی سکنه سور و سات جشن برپا کندزبانی الکن، و چشمانی نابینااین‌ها تمام چیزی‌ست که برای نگفتن دارمصدای کشیده شدن جاروی دستی به روی زمین به افکارم نظم میدهد تنها یک چراغ روشن استقل و زنجیر بی‌صاحبی به سرخرگ‌هایم آویخته استو کسی نخواهد دانستکه این راز آواره چیست که بر جانم سایه می‌افکندو من در این نانوشته در پی خویش همچنان که پیش از این،ثانیه‌ای پیدا نشده‌امصدای جارو از کوچه به گوش نمی‌رسدچراغی خاموش میشودتنفسی می‌ایستدهزار پایی میمیرد و من سوگوار شکنجه‌گری بی جان که همسایه‌ی جانم بودتا طلوع به سکوت دائمی زبان الکن خویش می‌نشینم</description>
                <category>The one with the dreams</category>
                <author>The one with the dreams</author>
                <pubDate>Fri, 24 Sep 2021 04:43:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای تو...</title>
                <link>https://virgool.io/@Thewondermat/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-lm8w7vnxlpzk</link>
                <description>تو اینجاییدر ابعاد آغوشمدر هاله‌ی پر روح تنمتو در امتداد رگ‌های خونین خلأو لمس عرفانی که از ازل زاده شده،در درون خالی منتو اینجایی و از &quot;هیچ&quot; زاییده شدی در این جانو &quot;هر&quot; میگردی در سرمتو را از درون می‌خوانمدر اعماق نسیانی که تو میدانیو از دوردست تو را میخواهد تنی، اینسانبه رستاخیز آغوشم بیاآذر ۹۹به تو.. که یادم دادی، هنوزم می‌شه...</description>
                <category>The one with the dreams</category>
                <author>The one with the dreams</author>
                <pubDate>Fri, 11 Jun 2021 20:35:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیگانه</title>
                <link>https://virgool.io/@Thewondermat/%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-stnualzxkifd</link>
                <description>به رسم پایان هر اردی‌بهشت!به رسم من! به رسم خویش بودگی! به رسم قلم! به رسم زیستن!برای یک جرعه زیستن!برای من! برای تو♥️! برای ما!برای پر کردن ریه‌هامان از این حجم خالیِ پر بودنو نبودن در عین بودنایستادن در عین رفتنبرای شب را از سر گرفتن به امید روزنه های فردابرای صدای خنده هامان در خانه های شهربرای گمگشتگی، برای پیدا شدنبرای سرگشتگی، برای شیدا شدنچگونه من باشم و من‌ها بَرکَنم از درون خویش؟به کدامین نفس برای دست یازیدن به وجودی که عدم را نمی‌شناسد پناه برممن بارها گم گشته ام در خویشتنِ خویشو برکشیده‌ام جانِ بی جان من راگریختن و باز پیدا شدن!گذشتن، دل بستن، دل کندن، دل مردن، بیگانه شدن!از عدم جسته‌ام لاشه‌ی بی جانِ خویش را هزاران هزار دفعه بیشتر!از هیچ گشتن، به همه رسیدن !بودن در آنی و نبودن در آنی دیگرکه امروز اینجایم گم گشته این‌سان، دوبارهبه عقب رفتناز صحنه دور شدناز دورها زل زدن به قاب زیبای ما شدن ها، لبخندها، آرزوها جستن در ازدحام و نیافتن به انزوا اندیشیدن!مغروق تصویر ازدحام از خود بیگانگی، به کجا بگریزم؟!اردی‌بهشت ۱۴۰۰</description>
                <category>The one with the dreams</category>
                <author>The one with the dreams</author>
                <pubDate>Sat, 22 May 2021 14:57:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و جنگی دیگر گونه آغاز خواهم کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@Thewondermat/%D9%88-%D8%AC%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-xwoumimuuvnt</link>
                <description>سری را به دار می آویزمکه تنی به خویش نداردو جانی که نمی‌رود از تنو پاها و دست هایی که پر پر نمی‌زنندسری را به آغوش میکشم کهتن داشت روزیتنی که هوای کوچ داشت به سر به عمق بیگانگی رسیدن از این خاککه ویرانه گاه خاموش ما سردر گریبانان سر تا سر عدم، به بطن بیگانگی رسیدن از جا پای نیاکانمانکه رقصیده‌اند شبی و پای کوبیده‌اند از شادیدر این رنگین خاک خونین امروزبه گوش سپردن به نوای آکاردئونی میان کوچه‌ای تنگبرای به پا داشتن یک جشنبه شنیدن صدای کوفتن پای سربازانبه تیر مشقی و تمرینی بر مغزهای جوان ماسری را به دار می‌آویزمسری که هوای عاشقی دارد میان ویرانگی‌ها و خرابه‌های جغرافیای زمینردای آواز به تن میکنیمو پای برهنه به جوخه‌ی اعدام با نگاهی به پیش و پسسری را به دار می‌آویزمسری که آوای توست در تنشو جانی که می‌آید به تنو تنی را که جانی دوباره میگیردبرش میدارم و جنگی دیگر گونه آغاز خواهم کردآذر ماه۹۹</description>
                <category>The one with the dreams</category>
                <author>The one with the dreams</author>
                <pubDate>Thu, 10 Dec 2020 17:52:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر میخواهی ندانی بخوان که هیچ برای دانستن نخواهی یافت</title>
                <link>https://virgool.io/@Thewondermat/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA-lcvvxdnbdwpd</link>
                <description>در نفس ها و نظرها و خطرها و گذرهای این شب های بی خانمانی این سرزمین بند به مو رسیده دویدن از اینجا به همانجایی که هستم نمیدانم که هرگز ایا جای دیگری خواهم بود ؟نگاه ها را در سر به جاده ای بسته ایم و میرویم بسته کوله بار خویش را و بی هیچ مقصدی به رفتن خو گرفته ایم و میرویم و میمانیم انگار در همان نقطه مثل خواب هایی که بختک است شاید به روی تنمان و فریاد میزنیم و صدایی از درون لوله هاا و احشای تن های ضعیفمان حتی به قدر آهی بیرون نمیجهد و کسی دهانمان را گرفته است انگار..و میدویم و میدویم و خواهیم دوید تا به ابدیت تن هامان و تعفن از عرق ریختن های پیاپی اما باز ایستاده ایم همینجا به روی تردمیلی که به هیچ کجا نخواهد رفت.. به بند زمان و اسارت مکان درامده ایم و جبری ست به جوانی که جولان بی جوابی بر این خاک به هرروز و هر ساعت و هر آآآآه که باز آغاز بی آواز این تیرگی هایی که نمیدانم تا به کی؟ مثل مغزی که لت و پار و پاشیده به گوشه ی گارد ریل این خیابان است و گاه شاید نیم نگاهی بگیرد از پس ازدحام... و مثل شاعریست که در اواسط شعر از نوشتن باز می ایستد و مثل قلم که هیچ برای بیانش نیست دیگر... مثل من... مثل ما که نشسته ایم و نشسته ای و.. نمیدانم از چه میخواهم بگویم از این بی کلامی های شهری که غبار تنش را روزی آیا پاک خواهم کرد؟؟و باز هم این دستان هرجایی که بر این کلیدهای سخت و بی جان میکوبند که شاید از این بی جانی، روحی بدمد به صفحه ی سردی که تسکینی باشد برای تن خسته ی آن مغزی که خزعبلاتش را نمیداند که چطور خالی کند.مهرماه 99</description>
                <category>The one with the dreams</category>
                <author>The one with the dreams</author>
                <pubDate>Thu, 08 Oct 2020 14:41:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوانشی برای نخواندن</title>
                <link>https://virgool.io/@Thewondermat/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-wm8j9a8fbuev</link>
                <description>اندیشیدن به انتها...به عدمبه درک بودن در انزوابالهایم را به دور خود میپیچمبه کور ترین نقطه‌ی زمیندر نقطه‌ی پایان نصف النهار مبدابه منطقه‌ای امن پناه بردنبه آدمیانی که دوستت ندارند هیچکدامو تعلقی نیست از برای توو گمان میکنی که نخواهد ماند و نخواهد ماند و تا ابدیت این تویی و این پیله که به دورخویش میپیچی و مینشینی به انتظاری که کسی از جهتی نامعلوم تو را در انتهای کره پیدا کندو در آغوشت بگیرد و تو از ترس هایت برایش زار بزنی و شاید برای لحظه‌ای دختری قوی تو نباشد!!!و آه من نمیدانم که چه میگویماز کدام قدرت حرف میزنماز کدام منی که برای خویشتن ساخته ام و تحسین و تنبیهش میکنماین من کدامین من استو حتی این نوشته را کسی نخواهد خواند و من باز از نوشتن باز خواهم ایستاداز همین نوشته ای که همینقدر ناقص دارم به خوردخودم میدهمکه میخواهم شعر باشد و میبینم درددل شده است واخر هم خزعبلی مانند تمام تراوشات بی معنی دیگری که این درون خالی و پوچ که هرگز هیچ نبوده تا به حال به خود و دیگران تزریق کرده استو حالا هم شاید بعداً در جایی دیگر برای یک مشت آدمی که نمیخوانندش این زباله هارا نگاه دارد و چندی بعد که باز از خود بیزار ترین شد همه چیز را از بیخ و بن از زمین و زمان جدا کندکه آه من چه میگویم؟؟چه میگویم؟و شاید سکوتی ابدی برای تمام نگفتن هایی که بلد نیستم که بگویمشانتابستان ۹۹</description>
                <category>The one with the dreams</category>
                <author>The one with the dreams</author>
                <pubDate>Sun, 23 Aug 2020 19:58:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تهران و بوی ذرت مکزیکی و غروب..</title>
                <link>https://virgool.io/@Thewondermat/%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%B0%D8%B1%D8%AA-%D9%85%DA%A9%D8%B2%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%88-%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%B6%D8%A7%D8%AD-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%A8-urbamz5tvbev</link>
                <description>تهران و شبای باغ فردوسش با آدمایی که تو یه چاردیواری از همه چیمون برای هم قصه ساختیم تو امید و یاس و عشق و نفرت غرق شدیم باهم و دست همو گرفتیم که بکشیم همو بالا از قعر غم‌گاهیتهران و عصرا نشستن تو ویو و زل زدن به خاکستری این شهر شلوغ و حتی اون طلوع صبح‌ با آدمای توی چار دیواری چه ولیعصرها عطر عاشقی نگرفت«من ﻫﺮ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻘﻢ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﺒﻮﺩ ﺭﺍﺑﻮﺳﯿﺪﻡ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﺟﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ»قدم هایی توامان آزادی و حبسآه روزهای عصیانگر منبه اشک ها و سیگارهای یه شبی حوالی فرشته که کشتی یه چیزاییرو تو قلبت و جون گرفت یه چیزای دیگه و رد شدی از هرچی که رو قلبت سنگینی می‌کردو سنگینیش موند ولی هنوز تا امروز حتیکه اون جوونه هام خشک شدن و ریختن و باز هدفون شدن تو گوشات و گز کردی پارک وی رو به پایینتهران و تهران و تهران و عاشقی های باغ ملیآواز های سنگفرش های سی تیر با بوی همبرگر و سوسیس و شلوغی آدم‌های خوشحالی که اون لحظه دست کم لبخنده رو لبشوناین شهر بوی عشق و مرگ میداد قدیماامروز بوی امید و ترس میدهبوی برج و ترافیک و سرعت و چراغ قرمزبوی رفتنبوی گذشتنبوی همه‌ی رنگ‌ها و مرگ‌های روزهای دور جوانیبوی سرکشی های رفتهبوی خاکستر مونده سیگاربوی همه چیزهای رفتهو گذر ازشونو فراموش کردنشونو محو شدن غمگین خاطرات ساعت‌های ۲۰ سالگیﺗﻬﺮﺍﻥ ﻭ ﺑﻮﯼ ﺫﺭّﺕ ﻣﮑﺰﯾﮑﯽ ﻭ ﻏﺮﻭﺏﺗﻬﺮﺍﻥ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﯼ ﺍﻓﺘﻀﺎﺡ ﻭ ﺧﻮﺏﺗﻬﺮﺍﻥ ﻭ ﺧﻂ ّ ﻣﺘﺮﻭﯼ ﺗﺠﺮﯾﺶ ﺗﺎ ﺟﻨﻮﺏﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﺧﺴﺘﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﯽ ﺳﭙﺎﺭﻣﺶ</description>
                <category>The one with the dreams</category>
                <author>The one with the dreams</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2020 01:28:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و ویرگولتان جایی برای نوشتن نبود..ما که رفتیم اینجا هم برای خودتان.. خدانگهدار!!</title>
                <link>https://virgool.io/@Thewondermat/%D9%85%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%81%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%AF%D8%A7%D8%B1-mvuwljkfq6aq</link>
                <description>چطور می‌توانید انقدر وقیح باشید؟ که به سادگی هر کسی را به باد فحش و بی حرمتی بگیرید فقط به این خاطر که زن است.. و متفاوت از شما فکر میکند؟من نه مسیح علی‌نژاد میشناسم، که به من ارجاعش میدهید، نه نادانم که تمام نزدیکانم میفهمند این را، و حتی از نوشته های که همینجا قرار داده ام میتوانید به این موضوع پی ببرید..در تمام زندگی‌ام هرگز به دنبال جلب هیچ توجهی نبودم چرا که در چهاردیواری ای که خانه مینامیمش به سالم‌ترین شکل ممکن بیشترین حالت توجه را از پدر و مادر عزیزم دریافت کرده ام که همیشه حامی و همراهم بوده اند.که حتی در همین جا هم میتوانید تعداد دنبال کنندگان را ببینید..آدم های اندکی که ممنونم از این که مرا خواندند و شنیدند. و همین و بس!من اگر شعری نوشتم، از اندیشه ام بود..از زبانی که قاصر است و قلمی که شاید بتواند فریاد بزند..از قلبم نوشتم برای کسانی که میخوانندمن اگر شعری نوشتم اینجا را مکانی دیدم برای تثبیت قلم..که گمان کردم رسالت سازندگان این پلتفرم همین بوده باشد..@virgoolولی افسوس که اینجا را هم قرق کرده اند..آقای &quot;....&quot; عزیز(که شکایت کرده اید تا نامتان را پاک کنم:)).. اینجا هم بماند برای شما و هم کیشانتان که نقطه ای در این خاک برای ما باقی نمانده و ما مالک سرزمینمان نبوده ایم هرگزخدانگهدار</description>
                <category>The one with the dreams</category>
                <author>The one with the dreams</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2020 12:36:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برسد به دست آقای دست انداز</title>
                <link>https://virgool.io/@Thewondermat/%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2-hkujlgwk9nv1</link>
                <description>اقای دست انداز عزیز..که حتی نمیدانم عزیز خواندتان به جاست و یا خیرتلاشی برای قانع کردنات و یا هیچ چیز دیگری ندارم.. اما آیا بهتر نبود که اگر حرفی داشتید برای خودم میگذاشتید و نه به صورتی آنچنان تحقیر آمیز؟ و اندیشه‌ی من از آزادی بشریت را با پریود و عرق سگی در یک راستا قرار داده باشید؟و عکس من را بدون اجازه با تیتر «انتخاب آبجویی و محبوب پریودی!!!!!!!!» که هییییییچ عملا هیییییچ وجه اشتراکی با نوشته ی منتشر شده‌ی من نداشت منتشر کردی.. و آیا این عمل خلاف عقاید و ارزش‌های دینی نیست؟و بد نبود که ابتدا مفهوم محتوای من را از خودم جویا می‌شدید؟و البته که نه زیرا شما و امثال شما تنها خودتان و اندیشه تان را حق مطلق میدانید و ادراک تفاوت اندیشه ها برایتان بس دشوار است..آزادی پوشش؟؟؟ و حقیقتا شما از متن من صرفا آزادی پوشش را برداشت کردی؟ به من بگوبید که آیا از آزادی اگزیستانسیال چیزی تا به حال شنیده اید؟ و آیا رواست که عواطف عمیق من در پس این متن را به پوشش تقلیل بدهید؟من امروز از چیزی نوشتم که آن شهیدی که از او نام بردیم سالیان پیش برایش جنگید..و تو چه میدانی که من از مبارزان راه آزادی چه میگویم! و تو چه میدانی که من سالیان سال قلبم تپیده برای شجاعان این عرصه..و عکسی که در یک قاب با قهرمان خودم ثبت کرده ام.. و نه تمسخری وجود داشت و نه اهانتی.. و هیچ بجز احترام..که قلم من با قدم آن بزرگ یک هدف دارد..و تو چه میدانی از درون مندر پاسخ ها به شما مرا به القابی خواندند بس بی ادبانه که کمترین آنها بدحجاب و بی حجاب بود.. و شما مسئول تمام این اهانت ها به من هستید..و حتما بهتر از من میدانی که علی(ع) که از ارادتمندان ایشان نیز هستم، از تهمت ناروا چه میگوید.شما و امثال شما که به خود اجازه میدهند نادانسته دیگران و آنچه در سرشان میگذرد را به تیر قضاوت گرفته و بر آن برچسب امر به معروف بزنند..که ما عادت کرده آیم بهتان..که دیگر دلمان نمیلرزد از زخم و زبان های شما..و کاش به ما یاد میدادند که دست در دست هم با هر اندیشه ای به ساختن سرزمین آبا و اجدادی عزیزمان کمر به همت ببندیم و فرزندان این آبادی را با زیبایی ها آشنا کنیم..و بدانیم که هیچکس حق مطلق نیست..•••ولی افسوس که قلم را هم باید حجاب گرفت..•••و چه زیبا گفت شاملوی عزیز تر از جانماما آنکه در برابرِ فرمانِ واپسینلبخند می‌گشاید،تنهامی‌تواندلبخندی باشددر برابر آتش</description>
                <category>The one with the dreams</category>
                <author>The one with the dreams</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2020 10:44:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من از کسالت این ساعت ها حرف میزنم</title>
                <link>https://virgool.io/@Thewondermat/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%86%D9%85-dcis9fuiyvco</link>
                <description>?@عکلیل‌ماهیمی‌وزممی‌بارم..میتابم به فرداهایی که روزگاران آفتاب استو تپش های بی وقفه‌ی زمین سبز به سرها  میکوبدمن از کسالت این ساعت ها حرف میزنممن از تیرگی ها به روزنه‌هایی که سقف اندیشه به تصویر میکشد دست می یازممیروم رونده ام‌چون رودمی‌وزم به سان بادهایی در دامان و گیوسان دختران سرکش جنگل های دورمن باز خواهم گشتباز خواهم گفتباز خواهم خوانداز این شب مرگی های مرده ی بی جانِ در قفسو قلبم امروز می‌تپدمی‌تپدمی‌تپدتا به آن لحظه ای که شعرزمین مرده را به آغوش خیس خود می‌کشدو نفس های واژگان آزادی به خاک آلوده به بند باز می‌دمدو خواهد ایستاد قلب من آنگاهآنگاه که گرگ های خاکستری دوانآوازهایی را زوزه میکنندبه روزگاری که شب فصلی خواهد بوداز افسانه ی دیرین زمینو خواهم وزید آن روز و خواهم باریدو کاج ها هم رقص نم نم باران منند</description>
                <category>The one with the dreams</category>
                <author>The one with the dreams</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2020 01:35:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایتی از مسخ شدگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Thewondermat/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B3%D8%AE-%D8%B4%D8%AF%DA%AF%DB%8C-ngpvwg8tlrhq</link>
                <description>به خاکستری از گلوگاه شعرمبه دیوانگی در شبانگاه دیرینبه رفتن به فردا، و دیروزِ رفتهبه دروازه هایی به ابعاد نفرینبه زنجیرِ بر پا شبی خو گرفتمتو را درد، در درد، در درد خواندمبه حافظ، به سرخی، در آن شام‌یلداتو را در سرم آیه‌ی سرد خواندمشبی، ساحلی، اشکی از دل سپردنبه امواج آرام در بطن دریاخودم را سپردم، و ترحیم روحیدر آیینه پیداشد، از صبح فردابه شعری و رقصی و آغوشی از شکبه آن نطفه ی خام در متن تصویردرون منی گنگ و نا آشناترتپش های قلبی سبک، خالی و پیرکه زاییدمش در سرم بعد توبه آن طفل بیگانه ی در وجودمبه جسمش و روحش به بغضی که او بودحصاری کشیدم، که این، من نبودم#مغزنوشت</description>
                <category>The one with the dreams</category>
                <author>The one with the dreams</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2020 00:35:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذار و گذر..</title>
                <link>https://virgool.io/@Thewondermat/%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%DA%AF%D8%B0%D8%B1-qto3jzo5nnvw</link>
                <description>یه روزی میرم از این شهربه جایی که هیچ نشونی از تو نیستبه در و دیواری که بوی تو رو نمی‌دهبه خیابونایی که صدای تو توش نیستفعلا باید بمونمبمونم و درد بکشمو بزرگ شمبمونم و ببینم که درد بی تو آروم تر از عذاب با توئهبمونم و پیدا کنم منو!منی رو که تو ربودی ازم</description>
                <category>The one with the dreams</category>
                <author>The one with the dreams</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2020 00:23:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به بی کلامی شعر به پر حرفی مغز</title>
                <link>https://virgool.io/@Thewondermat/%D8%A8%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%B1-%D8%AD%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%85%D8%BA%D8%B2-uiuvqth0yv3t</link>
                <description>باید نوشتتا رسیدن دست هامان به پایان یک شب گردیتا تسکین زخم هایی که بر تن مانده بود به بی کلامی شعر به پر حرفی مغزبه دست ساییدن که بگویی درد رابرای نجات زبان کوتاه نابلدکه می‌گریزد از چنگ حروفباید نوشتبرای خلایی که تمام مان را میگیرد به آغوشو بی معنایی این افکار خیره سر..که‌ باید ریختشان به دریای نیستی و هیچتا زبان ناتوان لعنتی از زیر بار این وظیفه بیرون آیدباید نوشتباید نوشت#مغزنوشت</description>
                <category>The one with the dreams</category>
                <author>The one with the dreams</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2020 00:19:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بنویس که زخم میمونی چون نمیدونی چی جا موند چه شبی کجا..</title>
                <link>https://virgool.io/@Thewondermat/%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%DA%A9-%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C-%DA%86%D9%88%D9%86-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%DB%8C-%DA%86%DB%8C-%D8%AC%D8%A7-%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AF-%DA%86%D9%87-%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-yufjtklaoynq</link>
                <description>بنویس..بگیر دستت قلمو..یا نه اصلا قلم کجاس بنویس تو سرت..بنویس رو دیوارا..رو قلبت..از غم از ستاره ت بنویس که چند سااااله که نگاش نکردی، که قول داده بودی با اون ببینیش، که هیچ وقت ندید و ندیدید..خالی شو‌از هرچی پره، که غم بشینه رو موهات..تپش گرفته وجودتو لرزیده دست و تنت..نبودی وقتی که باید چرا..شب تو سرت میچرخه..تو سرم، تو سرش میچرخه، دنبال جوابی  از ندونستن..گوشه چشات خیسه نمیفته زمین چرا پس اون قطره..ترسِ از روزه یا بودن؟ که خواب امنه و شب امنه و مرگ امنه و نبودن امن و گم شدی تو سیاهی که نفس راحت بکشی و یادت بیاد یه شبی و یه شعری و یه موسیقی که مأمن روزای ارومت بود و صحبش دنیا عوض شد، و شب جاشو داد ب روز و ترس دوباره رخنه کرد تو تنت، جمع شدی دوباره تو خودت بالاتو جا گذاشتی باز یه شب تو خیابونا، زمان لعنتی کشدار، زمان لعنتی کشدار، زمان لعنتی کشدار آوا  بپیچه بپیچه بشنوی صداشو قفل شی تو صحنه، گیر کنی اونجا زمان واسته تو همون لحظه، فیلمو جلو بزن.. یا عقب هرچی، فقط برو، واینستا که باز غمه و غمه بمونی اگر، رها شو از بند اون ثانیه اون حالی که مسخ غم صداش شدی، از قلبی که داره میشکافه سینه تو از حس لمس دستاش که آخره ، آخره، اخر نبود و بود..تو می‌دونی از شب میشناسی دردو، بنویس که باید اون بغض و نگه میداشتی تا ابد، بنویس که راه نجات همین بود، که اندوه بخت برگشته همیشه سر جاش میمونه بنویس که فرار چاره س، که قرار ِ نداشته به از اون آرومه که می‌ره باز یه بار دیگه،بنویس که زخم میمونی چون نمیدونی چی جا موند چه شبی کجا..#مغزنوشت</description>
                <category>The one with the dreams</category>
                <author>The one with the dreams</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2020 02:35:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کسی خوابها را دزدیده است</title>
                <link>https://virgool.io/@Thewondermat/%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-hwgdg8b6aiht</link>
                <description>کسی خوابها را دزدیده است و کسی نبود یادهارارویاهای این شهر پادزهر دروغین دردهایمان را به یغما برده اندکسی از این زندان گریخته استکسی باورهایمان را به باد وعده داده استو تشنگی همان سرابی را میطلبدکه تاول های پا را از یاد ببریمصفا و مروه هایمان را ربوده اندو هاجر هاآخ هاجرهابه بارو نرسیده ایم‌هنوزبه حال هنوزمانبه حقارت هایی که عبادت هایمان را پوشانده اند#مغزنوشت</description>
                <category>The one with the dreams</category>
                <author>The one with the dreams</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2020 02:29:46 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>