<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یک حمید</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@This_is_a_Hamid</link>
        <description>از تجارب و افکارم میگم اینجا، اگر مفید بودند بنظرتون، لطفا به اشتراک بذارید</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 10:46:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/22621/avatar/Vu9jEs.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یک حمید</title>
            <link>https://virgool.io/@This_is_a_Hamid</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عقابی که مرغ مُرد</title>
                <link>https://virgool.io/@This_is_a_Hamid/%D8%B9%D9%82%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%BA-%D9%85%D9%8F%D8%B1%D8%AF-oit5nm83e3md</link>
                <description>عقاب با کله مرغروزی روزگاری در یک لونه ای که در ارتفاعات یک کوه بنا شده بود، عقاب قصه ما سر از تخم درآورد چندی نگذشت که فهمید چند تا خواهر برادر عین خودش سر از تخم درآوردن و همه نجوا کنان پِی مامانشون میگردن، چند ساعتی گذشت تا اینکه سر و کله مامانشون ،با شکاری که در چنگال داشت، پیدا شد. اولین غذای جوجه عقاب ها یک لاک پشتی بود که مامانشون لاکش رو شکسته بود و گوشت لذیذش رو برای بچه ها گذاشته بود.جوجه عقاب ها معمولا بعد سه تا چهار سال بالغ میشن و هر کدوم میرن برای خودشون لونه درست میکنن اما این جوجه عقاب و خواهر برادر هاش توی این سه چهار سال هر وقت میخواستن پرواز کنن با هم پرواز میکردن هر وقت میخواستن شکار کنن با هم شکار میکنن، تازه گهگداری که میخواستن شیطنت کنن با هم مسابقه هم میگذاشتن؛ گذشت و گذشت تا اینکه زمان خداحافظی هر کدوم از این جوجه عقاب ها که حالا عقابی تنومند و بالغ شده بودند، رسید. اما هیچکدوم از اونها دلشون نمیخواست که وقتی که از لونه مامانشون میرن از خواهر و برادر هاشون هم خداحافظی کنن، این شد که دسته جمعی یک تصمیم عجیبی گرفتن! تصمیمی که هیچ عقابی تا به اون روز نگرفته بود. تصمیم گرفتن از لونه مامانشون برن اما همه با هم برن یکجا و یک لونه بزرگ درست کنن، آخه ما میدونیم که عقاب ها اصلا به شکل دسته ای زندگی نمیکنن و همیشه تنهایی رو ترجیح میدن اما این عقاب و خواهر برادر هاش تصمیم خودشون رو گرفته بودن!رفتند و بالای یک کوهی که رد هیچ موجود زنده ای به اونجا نرسیده یک لونه بزرگی ساختند و به همون زندگی ای که از قبل داشتند ادامه دادند، با هم پرواز کردن با هم شکار کردن با هم مسابقه میگذاشتن تا اینکه یک روز وقتی بر فراز یک جنگل پرواز میکردن و دنبال شکار بودند طوفان خیلی شدید درگرفت، به قدری طوفان شدید بود که هیچکدوم از عقاب ها نتونستن به بالا پرواز کنن تا به سمت لونه بروند، پس هر کدوم رو، طوفان به یک سمتی هول داد و این طوفان یک روز تمام طول کشید.عقاب قصه ما صبح روز بعد که چشمش رو باز کرد، دید داخل یک غاری پناه گرفته و خبری از خواهر یا برادر هاش نیست! از غار بیرون اومد، منظره براش آشنا نبود، معلوم نبود چقدر و به چه سمت پرواز کرده تا به اینجا رسیده! هر چقدر صدا کرد هر چقدر تلاش کرد، هیچ عقابی رو پیدا نکرد که نکرد! پس فکر کرد:&quot; که خب اگر من برگردم به لونه حتما بقیه خواهر برادر هام هم میان اونجا، اصلا آره! همه برمیگردن اونجا! &quot;پس اوج گرفت و رفت بالا تا موقعیت خودش رو پیدا کنه و به سمت لونه حرکت کرد.رسید به لونه، حتی اونجا هم خبری از عقابی نبود، خب لابد اونها هنوز نرسیدن، یکم که صبر کنه بقیه عقاب ها هم میرسن به لونه. اما این صبر کردن یک روز دو روز یک هفته دو هفته به درازا کشید. عقاب دید مثل اینکه نه! قرار نیست خواهر و برادر هاش به لونه برگردن و شاید از این به بعد اون سرنوشتی منتظرش هست که هر عقابی داره، تنهایی!اما تصمیم گرفت که توی اون لونه هم نمونه، پرواز کنه و بره یکجای دیگه لونه درست کرد، بال هاش رو باز کرد و عرض جنگل رو پرواز کرد و نزدیک یک مزرعه ای درختان خیلی بلندی داشت شروع کرد به درست کردن یک لونه جدید. از فردای اون روز سعی کرد به مدل جدید عادت کنه، تنهایی پرواز کنه تنهایی شکار کنه و تنهایی توی اون لونه زندگی کنه اما بعضی روزها که به شکار می رفت از بالای اون مزرعه می گذشت، با چشمای قدرتمندی که داشت همه چیز مزرعه رو به خوبی می دید، همیشه می دید که چند تا مرغ به طور دسته ای با هم این ور و اون ور میرن با هم بازی میکنن و با هم غذا میخورن، با هر بار دیدن این صحنه دلش برای روزای قدیم خودش تنگ میشد اما چاره چی بود! باید با این مدل جدید خو می گرفت.یک روز که داشت از روی این مزرعه پرواز می کرد متوجه این شد که یک روباهی کمین کرده و قصد شکار این مرغ ها رو داره، پس نتونست جلوی خودش رو بگیره و قبل از اینکه روباه اقدامی کنه، فرود اومد و صدای تیز و گوش خراش خودش رو به صدا درآورد و بال های تنومندش رو باز کرد و روباه طوری پا به فرار گذاشت که هیچ چشمی اون رو ندید. مرغ ها که شجاعت و عظمت عقاب رو دیدند همگی قُدقُد کنان به نشانه تحسین جلو اومدن و از عقاب برای کاری که کرده بود تشکر کردند و چون تا اون روز هیچ عقابی رو از نزدیک ندیده بودن شروع کردن به سوال پرسیدن، سوال پشت سوال، عقاب هم با حوصله به یک به یک سوال ها جواب میداد، همچنین از اون پرسیدن که کجا زندگی میکنه؟ روزها چیکار میکنه؟ و با چند عقاب دیگه زندگی میکنه؟مرغ ها بعد از اینکه متوجه شدند عقاب در بالای یک درخت خیلی خیلی بلند زندگی میکنه، روزها به تنهایی بر فراز جنگل پرواز میکنه و تنهایی زندگی میکنه خیلی تعجب کردن! خب این مدل زندگی برای هیچ کدوم از مرغ ها طبیعی نبود، مرغ که نه جای بلند لونه میکنه نه تنهایی زندگی میکنه! این شد که از روی دلسوزی به عقاب گفتن که اگر دوست داشته باشه میتونه بیاد و بعضی وقتا با مرغ ها وقت بگذرونه و از طرفی هم با حضور عقاب مرغ ها هم از  هر شَری در امان هستن، عقاب که این پیشنهاد رو دید در پوست خودش نمی گنجید! فکر کرد که روزهای خوب گذشته باز در حال تکرار شدن هستن!از فردای اون روز عقاب بخشی از روز رو میرفت پیش مرغ ها و وقت می گذروند، اما خبری از کار های گذشته نبود، نه پروازی نه شکاری نه مسابقه ای، کاری که به همراه مرغ ها میکرد: پیاده روی در محوطه مزرعه بود، درآوردن کرم ها از زیر خاک و حرف زدن پشت سگ مزرعه! و هر روز که میگذشت زمان بیشتری رو پیش مرغ ها بود، تا اینکه بعضی از روز ها حتی به شکار هم نمی رفت و به خوردن کرم و دونه هایی که مرغ ها میخوردن بسنده میکرد! و حتی گاهی شب ها به سمت لونه خودش پرواز نمی کرد و با مرغ ها به آلونک می رفت و شب ها اونجا می خوابید!روز ها گذشت و گذشت و این عقاب حس می کرد هیچ چیز بهتر از این نمیشه، باز یک جمعی رو پیدا کرده و کل روز باهاشون وقت میگذرونه اما یک روز که در حال گشت زنی در کنار مزرعه بودند سر و کله یک روباهی دوباره پیدا شد، حالا وقت دفاع عقاب از مرغ ها بود، قصد پرواز کرد که با بلند شدن و نشان دادن بال هایش روباه رو فراری بده اما دید که یادش نمیاد چجوری میشد پرواز کرد!!! هر چقدر بال و پرش رو تکون میداد بیخود و بی جهت بود پس فکر کرد بهتر اینه که در این لحظه از صدای تیز و گوش خراش خودش استفاده کنه و حتما با این کارش این روباه مثل روباه قبلی دم خودش رو کولش میذاره و پا به فرار میره که میره، نفسش رو تو سینه حبس کرد بعد همه ی اون رو از منقار بزرگ خودش بیرون داد اما... عه! تنها صدایی که از نوک عقاب بیرون اومد قُدقُد بود!!! عقاب شوکه شد و متوجه شد که مدتهاست که از صدای خودش استفاده نکرده، روباه هم که دید این عقاب مرغی بیش نیس بخاطر هیکلش اول قصد شکار اون رو کرد و عقاب مرغ مُرد.دوستان نزدیک آدمدکتر هلاکویی میگه که شما برآیند پنج نفر نزدیک خودتون هستید، بنظرتون این حرف چقدر درسته؟ چقدر تا حالا تاثیر آدمایی که بهتون نزدیک هستند رو توی زندگی تون دیدید؟ یا چند بار بخاطر آدم هایی که دورتون هستند اخلاق کاری، اخلاق رفتاری، اخلاق فکری تون رو زیر پا گذاشتید؟ یا ساده تر، چند بار بخاطر این آدما خط قرمز هاتون رو رد کردید؟اینا سوالایی که ما همیشه باید از خودمون بپرسیم، باید درست انتخاب کنیم آدم های دور و بَرمون رو! چارچوب فکری ما باید آدم های زندگی ما رو انتخاب کنه و نه آدم های زندگی ما، چارچوب فکری ما رو! پس هر بار که متوجه شدید دارید به خاطر یک آدم از خودِ خودتون دور میشید تا شبیه ش بشید تا رضایت و تایید بگیرید به ضرس قاطع بدونید که دارید به مرغ مُردن نزدیک میشید :)</description>
                <category>یک حمید</category>
                <author>یک حمید</author>
                <pubDate>Thu, 07 Nov 2019 13:38:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدما از نظر سلامت روانی به چند دسته تقیسم می شوند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@This_is_a_Hamid/%D8%A2%D8%AF%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%AA%D9%82%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-uyysq3jg744t</link>
                <description>سلامت روانی مساله ای است که برای ما آدما در سده گذشته مهم و حائز اهمیت شده و این روز ها مردمان کشور های مختلف (کشور های توسعه یافته بیشتر و کشور های در حال توسعه کمتر) طوری به روانشناس، روانپزشک، روانکاو های خود مراجعه می کنند که گویی آنها کشیش های قرون وسطا هستند و می شود از طریق آنها بهشت را خرید، البته آن زمان (قرون وسطا) مردم در تلاش برای خرید بهشت آسمانی (اگر وجود داشته باشد) بودند اما مردمان الان می خواهند بهشت روی زمین را خریداری کنند.قبل از اینکه وارد این مبحث شویم نیاز است یک مساله را با هم مرور کنیم:دسته بندی اساسا کاری غیر علمی است، ما آدما دسته بندی ها را انجام می دهیم تا بتوانیم شناختی دقیق و منظم از پدیده ها و اشیا (اعم از زنده و غیر زنده) داشته باشیم مثلا ما دسته ای به نام پستانداران را برای جانداران در نظر گرفته ایم اما با کمی دقت متوجه می شویم که استثناهایی در بین گونه های این دسته وجود دارد و همه ی این گونه ها لزوما تمام شرایط یک پستاندار را ندارند اما خب چون اکثر گونه ها از این قوائد پیروی می کنند با برچسب پستاندار بر روی گونه ای ما می توانیم به سرعت متوجه خیلی از اطلاعات در مورد گونه مورد نظر بشویم چرا که دسته پستاندار را می شناسیم و تعریف کرده ایم.در علم پزشکی وقتی صحبت از سلامت می شود به سرعت اینطور تعبیر می شود که هر کس که بیمار نیست سلامت است و بلعکس، اما در روانشناسی موضوع فراتر از این دو قطب است، در مورد سلامت روانی ما می توانیم آدم ها را به سه دسته ی سالم، نرمال و بیمار تقسیم کنیم.بر طبق مطالعات انجام شده حدودا 20% جمعیت یک جامعه را افراد سالم، کمتر از 10% را افراد بیمار و باقی را افراد نرمال تشکیل می دهند، جالب است بدانید که فرد سالم ایرانی با فرد سالم آمریکایی هیچ تفاوتی نمی کند، هر دوی این افراد دارای مشخصات (روانی) یکسان هستند و این مساله در مورد افراد بیمار هم صدق می کند اما در مورد افراد نرمال قضیه به گونه ی دیگریست.اما به چه افرادی نرمال گفته می شود و دارای چه مشخصاتی هستند ؟ حتما تا اینجای کار حدس زده اید که فرد نرمال تابعی از جامعه خود است، بله حدس درستی ست، فرد نرمال فردی است که بر فرهنگ و هنجار های جامعه خود فردی پذیرفته و دارای خصوصیاتی است که عام جامعه آن را دارا می باشند، به طور مثال غالب جمعیت کشور آلمان عادت دارند به نوشیدن مشروبات الکی و آمار ها نشان می دهد که مردم این کشور بیش از ملت های دیگر این مصرف را دارند، بنابراین یک شخصیت نرمال آلمانی به طور مرتب مشروب می نوشد، همینجا می شود فهمید که لزوما نرمال بودن شخصیت یک فرد نشانه ی سلامتی او نیست و از آنجایی که تاریخ فرهنگ های ملت ها سرشار از زخم ها و ناملایمات بوده و بعضا کماکان هم می باشد بنابراین نمی توان در میان فرهنگ های مختلف مشخصاتی را در شخصیت نرمال آن پیدا کرد که دارای مشخصات فرد بیمار نباشد؛ فکر می کنم متوجه شدید که شخصیت نرمال، فردی ست بین فرد سالم و فرد بیمار، حال اینکه چقدر به کدام یک نزدیک تر است بستگی دارد شخصیت نرمالِ فرهنگی او چگونه تعریف می شود.یک شخص نرمال در فرهنگ ایرانی دارای سه خصیصه است (که درصد ترکیب آن قطعا در مورد افراد متفاوت است اما از این سه خارج نیست). آن سه خصیصه مهرطلبی، عزلت طلبی و برتری طلبی می باشد که امیدوارم در آینده توضیح مختصر و به اندازه فهم و دانش خودم در مورد این سه تیپ شخصیت بدهم.منبع : شخصیت سالم - دکتر هلاکویی</description>
                <category>یک حمید</category>
                <author>یک حمید</author>
                <pubDate>Mon, 01 Apr 2019 23:08:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جعبه سیب خراب - اخبار (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@This_is_a_Hamid/news-part-1-zwqnlam88pfm</link>
                <description> مساله رو با یک مثال شرح میدم:فرض کن شما قرار هست به عنوان یک کارشناس یک شرکت صادرات میوه تصمیم  بگیرید که آیا شرکت شما با یک کشاورز محلی کار بکند یا نه، خب کاری که می  کنی این هست که یک نفر رو مسئول می کنی که بره از این باغ یک جعبه سیب  بیاره، جعبه سیب به دست شما میرسه در نگاه اول سیب ها خرابه و اگر شما  کارشناس سطحی ای باشی سریعا اعلام نظر مخالف می کنی برای همکاری با این  کشاورز محلی! اما اگر کارشناس زرنگی باشی فقط سیب های رویی رو نمی بینی و  زیر جعبه هم وارسی می کنی و در کمال تعجب می بینی سیب های زیرین برعکس رویی  ها خیلی هم سیب های مناسب و سالمی هستن!داستان چیه ؟بله، فردی که فرستادید برای شما جعبه نمونه بیاره با قصد و غرض اینکار  رو کرده و کاری کرده که شما به اشتباه در مورد سیب های این باغ نتیجه گیری  کنیهمیشه سیب های زیری هم بررسی می کنی؟وقتی تلویزیون رو روشن می کنی و می بینی توی اخبار دارن میگن که امروز  ۳۰۰ نفر در هند بر اثر زلزله جان خودشون رو از دست دادن، یک گروگان گیری در  شمال مکزیک جان ۵ نفر رو گرفت، بحران مالی در اروپا باعث اخراج ۱۰۰۰ کارگر  شرکت پژو شد و جنگ در سوریه ۲ میلیون پناهنده رو روانه اروپا کرده، چی فکر  میکنی؟؟؟ خب واضحه، میگی دنیا عجب جای بدیه، هر روز هم داره بد و بدتر  میشه کاشکی بشه یکاری کرد برای این وضع دنیا…اما به این فکر میکنی چرا نمیگه در مقایسه با زلزله قبلی در این منطقه  از هند، آمار تلفات جانی به خاطر بهتر شدن وضعیت امنیت خانه ها ۷۰% کاهش  داشته، در گروگان گیری ای که در شمال مکزیک شد در مجموع ۱۵۰ نفری که گروگان  گرفته شدند ۱۴۵ نفر توسط پلیس محلی نجات پیدا کردند، ۱۰۰۰ کارگری که از  شرکت پژو اخراج شده اند همگی تحت پوشش بیمه بودند و از این پس تا پیدا کردن  شغل بعدی حقوق بیکاری دریافت می کنند و پناهندگان سوری پس از گذشتن از مرز  ها به سلامت در اردوگاه هایی با فضا و غذای گرم اسکان داده شده اند، بعد  از شنیدن این اخبار چه فکر در مورد دنیا خواهید کرد؟در مدل دوم اخبار هم باز خبر های بدی وجود دارد اما این کجا و آن کجا!داستان چیه ؟اگر قرار باشه خبرنگار ها و خبرگزاری ها خبر ها رو خوب به ما بدن یا  بیشتر خبر های خوب بدن تا بد، دیگه اسمش خبر نیست که، دیگه با اون شوق و  ذوق قبلی دنبال نمیشه!حالا چرا اگر اینکار رو بکنن دیگه جذاب نیست؟ما ذاتا انگیزه منفی نگری داریم، چون نوادگان شکارچیانی هستیم که وقتی  از یک بوته ای صدایی می شنیدن فرض می کردن حتما یک ببر بزرگی اون پشته و  این ترس باعث می شد بیشتر زنده بمونن، خب اون دسته از شکارچی هایی که زیاد  خیال بدی به خودشون راه نمی دادن توی چرخه تکامل ناپدید شدن… پس حالا که  دیگه نه ما چکارچی هستیم و نه از بوته ای خبری هست یکجوری این منفی نگری ما  باید تغذیه بشهمساله دیدن نیمه پر لیوان یا خالی لیوان نیست! اصن مساله اصلی اینه که  لیوانی در کار نیست، دنیا خوب یا بد نیست دنیا سفید یا سیاه نیست؛ دنیا  خاکستریه! و غافل از اینکه با تغذیه هر روزه این اخبارها داریم دچار خطا می  شیم و این دید اشتباه در جهت گیری، رفتار و کار های ما تاثیر مستقیم داره،  فکر می کنید چرا هیتلر فکر می کرد آلمان باید با خاک یکسان بشه و باز  دوباره از نو ساخته بشه؟ چرا داعش به دنبال این بود که سوریه و عراق رو با  خاک یکسان کنه و دوباره از نو بسازتش؟واضحه! فکر می کردن دنیا جای بدیه و هر روز هم داره جای بدتری میشه…اگر هنوز بر این باوری که دنیا جای بدتری نسبت به گذشته هست ازت درخواست  دارم آمار فقر مطلق، بیماری های همه گیر، تلفات بر اثر وقایع طبیعی و امید  به زندگی رو نسبت به ۲۰۰ سال گذشته مقایسه کنی :)پس من اگر جای شما بودم از تلویزویون ها، روزنامه ها، کانال های خبر شبکه های اجتماعی فاصله می گرفتم.</description>
                <category>یک حمید</category>
                <author>یک حمید</author>
                <pubDate>Sat, 01 Dec 2018 02:11:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی ساعت ۲ نصف شب رییس بهت زنگ میزنه</title>
                <link>https://virgool.io/@This_is_a_Hamid/determine-the-way-of-communication-mx28jxq52hz6</link>
                <description>راه ارتباطی رو تعیین کن!اگر تا حالا رییس داشتی یا کارفرما (فرقشون چیه؟) احتمال اینکه بهت  زمانی زنگ یا پیام داده باشن که اصلا به نظرت مناسب نبوده، زیاد هستمثلا یکباری روز تعطیل بود و اتفاقا منم مسافرت بودم، یک کارفرمای به  اصطلاح محترمی در طول دو ساعت ۱۳ بار به گوشی من زنگ زد، البته اینکه من  جوابش رو نمی دادم تو ۱۳ بار شدن تماس هاش بی تاثیر نبود :)) بعد زمانی که  تونستم باهاش تماس گرفتم و خب متوجه شدم اصلا کار مهمی هم نداشته :/ جالب  قضیه اینجا بود طبق قراردادی که بسته بودیم اتفاقا این پروژه حتا دو هفته  قبلش تمام هم شده بود!با گسترش ارتباطات یکی از معضلاتی که برای کارمند ها پیش اومده اینه که  همیشه در دسترس هستن اما این به بدین معنی نیست که بسوزیم و بسازیم!  اتحادیه های کارگری در اروپا سالهاست که قوانینی در این زمینه تعیین کردند،  مثلا رییس شرکت فلان حق این را ندارد که از ساعت ۲۱ شب تا ۶ صبح به کارمند  های خود زنگ بزند.این قوانین ضامن آرامش و حریم شخصی ما هستن، اینکه ما گوشی داریم به این  معنی نیست که هر کسی هر زمان که دلش می خواد میتونه با تماس بگیره.حالا چاره چیه ؟توصیه من اینه که وقتی میرید یکجا استخدام میشد حتما توی قردادی که می بندید ذکر بشه دو مورد:در چه زمان هایی می توانند باهات تماس بگیرند و تو موظفی جواب بدهیاز چه راه هایی می توانند تماس برقرار کننددر مورد اهمیت مورد اول که صحبت کردم اما مورد دوم هم به اندازه دوم مهم  است! مشکلی که این روزا کسب و کار ها باهاش رو به رو هستن اینه که بستر  ارتباطی کارمند و رییس رو بردند در جاهایی مثل تلگرام !  که اشتباه اندر اشتباهست، تلگرام فضای مناسبی برای ارتباطات کاری نیست چون  همه ی ما اونجا همه چی داریم! ارتباط کاری باید مجزا و منحصر به فرد اینکار  باشه، مثلا من برای ارتباط با همکارام از meistertask  استفاده می کنم و این یکی از هزار تا سرویسی هست که در این زمینه وجود  دارد و ارتباط ایمیلی هم که یک راه ارتباط کلاسیک هست که اونم میتونه مناسب  بعضیا باشه.و خب اگر مثل من با کارفرما خصوصی کار می کنی و هر سری قرارداد می نویسی  این مساله راه و روش ارتباطی را حتما جز مفاد قرارداد بیارید و با اینکار  دو طرف رو موظف به رعایتش می کنید.اینکار یک جنبه دیگه ای هم داره، اونم اینه که گاهی شما نیاز دارید  مساله ای را به اطلاع کارفرما برسانید و خب اگر این راه ارتباطی تعیین شده  باشه طرفین نمیتونن بهونه بیارن که ندیدیم و نشد و فلان! مثلا در قرارداد  می نویسید “راه ارتباطی طرفین از طریق ایمیل است که ایمیل کارفرما به نشانی  — و ایمیل پیمانکار به نشانی — است و بعد از هر بار دریافت و خواندن ایمیل  دریافتی، باید ایمیلی در جواب داده بشود و در صورتیکه ۱۲ ساعت از ارسال  ایمیل گذاشته باشد و جوابی دریافت نشود، ایمیل خوانده شده تلقی می شود”.خلاصه که این مساله ساده رو اگر بهش حواستون نباشه میتونه خیلی اذیتتون کنه و ازش ساده نگذرید.</description>
                <category>یک حمید</category>
                <author>یک حمید</author>
                <pubDate>Tue, 27 Nov 2018 20:00:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پادشاه عاشق</title>
                <link>https://virgool.io/@This_is_a_Hamid/the-king-is-in-love-dutc2oexwwje</link>
                <description>اولین پست وبلاگ رو اختصاص میدم به یک فکت #تاریخی عجیبِ #عاشقانه که دو روز پیش باهاش مواجه شدم و خب منو به فکر فرو برده… سوال معروفی هست که میگه “حاضری برای عشق مون چیکار کنی؟” آیا برای یک رابطه عاشقانه باید هزینه ای داد؟ چقدر؟ اصن به قول بعضیا میشه به رابطه عاشقانه مثل داد و ستد نگاه کرد؟ http://awiki.ir/images/2/2b/11162800.jpg “”” سال ۱۹۳۶ – بریتانیا پادشاه جرج پنجم، که کشورش را سربلند از جنگ جهانی اول بیرون آورده بود،  حال سخت در بستر بیماری قرار دارد. او فشارهای زیادی را در طی ۴ سال جنگ  تحمل کرده و طی این سال ها برای تسکین فشارهای عصبی به کشیدن سیگار های  سنگین روی آورده بود و الان در تخت بزرگ سلطنتی اش در یکی از کاخ های  تفریحاتی ملوکانه در کنار دریا با چند بیماری دست و پنجه نرم می کند، که  بدترین آن ها برنشیت است، راستش را بخواهید او این اواخر حتا درست هم نمی  تواند فکر کند و دو سالی است که امور را به دست پسر بزرگش، اداورد یا بهتر  بگویم، ادوارد هشتم سپرده است؛ پسری که در چند نبرد جنگ جهانی اول حضور  داشته و جسارت خود را به پدر ثابت کرده است. در ۲۰ ژانویه همان سال وقتی که ادوارد از یک سفرش به تازگی به کاخ تفریحاتی  برگشته و تمام خانواده شب دور هم جمع شده اند تا بعد از مدت ها بتوانند  دور هم مراسم شام سلطنتی را به جا بیاورند حال به یکباره خدمتکاری کنار  ملکه ماری تک، مثل جنی ظاهر می شود و با ظاهری که انگار، در راه آمدن یک  سری از اوباش کتکش زده اند، نفس نفس زنان به ملکه خبر می دهد که فورا به  اتاق پادشاه مراجعه کنند. همه می دانستند که دیر یا زود این اتفاق می افتد، جرج پنجم ساعتی بود که  دیگر در کالبد خویش حضور نداشت، سکوت مانند هوایی سمی داشت حاضران در اتاق  را خفه می کرد تا آنکه پدر کلیسا انگلستان شروع به خواندن دعا برای شاه  متوفی کرد، ملکه انگاری که سالها منتظر این لحظه بود و روی به ادوارد کرد و  جمله ی سوگند خدمت به پادشاه را خواند تا دست پسر خود را به نشانه ی بیعت  با او ببوسد، پس از او دوک آلبرت فردریک، برادر کوچک تر ادوارد، چنین کرد؛  آلبرت که به توانایی های برادر بزرگترش بیش از خودش ایمان داشت اصلا لحظه  ای به این فکر فرو نرفت که ای کاش او شاه می شد! شاهزاده ای که از نوجوانی  لکنت زبان دارد و تا به حال نتوانسته در ملا عام برای یکبار هم که شده یک  سخنرانی را به پایان برساند! به هفته نرسید تا اینکه انگلستان طوری جرج پنجم را فراموش کرد که میشد  برداشت کرد که اصلا از مادر زاده نشده است، حال در یکی از کاخ های سلطنتی  جشنی برپاست، نامزد ادوارد، با نزاکت باشیم و بگیم پادشاه وقت، مهمانی ای  برای آشنایی بیشتر خودش با عوامل دربار و دولت برگزار کرده است اما او که  از سیاست و دربار انگلستان چیزی نمی داند، غافل از آن است که مشکلی که برای  شاه به وجود آورده است به این راحتی حل و فصل نمی شود. والیس سیمپسون بازیگر هالیوودی کسی است که دوبار طلاق را در کارنامه خود  دارد به طوریکه دو شوهر قبلی اش هم زنده هستند، چطور می شود همچین فردی با  شاه بریتانیا کبیر ازدواج کند و بشود ملکه این سرزمین پهناور!؟ فراموش نشود  که ما از دورانی حرف میزنیم که هنوز مردم چپ دست بودن را نشانه ی شیطانی  می دانستند و اتفاقا همین آلبرت را به خاطر چپ دست بودنش مدت ها تنبیه  کردند تا راست دست بشود، چنین مردمی با دیدن همچین گستاخی از طرف پادشاه  دیگر چگونه می توانستند به آرمان های ملی و تاریخی خود افتخار کنند؟! اما  ادوارد قصد کوتاه آمدن را نداشت؛ او برای ازدواج، بنا بر قانون نیازمند  اجازه دربار و دولت است، ادوارد پیشنهاد داد اجازه ازدواج داده شود اما در  عوض مقام ملکه به او اعطا نشود، حتا این درخواست ادوارد اندکی هم در نظر  آنها تغییری را ایجاد نکرد روز ها می گذشت و او کماکان مراسم تاجگذاری را  به خاطر این مشکل انجام نداده بود. چند روز بعد از رد شدن این پیشنهاد، استنلی بالدوین، نخست وزیر وقت، صراحتا  به پادشاه اعلام کرد که اگر دست از این تصمیم نکشد متقابلا اعلام خواهد  کرد که دولتش استعفا خواهد داد، استنلی نمی خواست این رسوایی در تاریخ  زمانی نوشته شود که دولت او سرکار است، ناسلامتی در انتخابات بعدی نمی  خواست به خاطر اینکار شاه، شکست سنگینی را از رقیب انتخاباتی خود بخورد؛ او  یک سیاستمدار بود چیزی از عشق و عاشقی شاهزاده جوان نمی دانست! ادوارد با  خود فکر کرد که حتما نخست وزیر قصد شوخی با او را دارد، آخر مگر می شود در  این برهه حساس کنونی بریتانیا بن بست سیاسی را تجربه کند؟! دنیا دچار دو  بحران اساسی بود، از یک طرف ترس گسترش آتش سرخ کمونیست جوان بر سراسر دنیا  بود، که در آن صورت ادوارد می دانست که آخرین شاه تاریخ بریتانیا خواهد شد و  از یک طرف دیگر هیتلر کله شق داشت آلمان نازی را به سمتی می برد که بوی  جنگ می آمد. روز های سختی بود، ادوارد یک روزه عاشق والیس نشده بود که به این راحتی یک  روزه هم از او دست بکشد، شاه در دوران زندگی کم با خانم ها ارتباط نداشت و  خوب می دانست انتخابش از هر وقت دیگر درست تر است اما چطور می توانست به  منافع ملی پشت کند؟ در ۱۱ دسامبر ۱۹۳۶ دقیقا ۳۲۶ روز بعد از مرگ پدر نازنینش طی یک نطق رادیویی  به مردم انگلستان استعفای خود از مقام شاهی را اعلام کرد! او با جسارت  تمام به تمام مردم اعلام کرد که “من می‌خواهم با یک زن بیوه عادی آمریکایی  نه یک نجیب زاده اشرافی ازدواج کنم.” و اعلام داشت که قطعا برادرش آلبرت،  که حال جرج ششم خطاب می شد، می تواند کشور را در این برهه تاریخی هدایت کند  و بریتانیا کبیر را سربلند کند.“”” نمیدونم چرا یهو داستان طور نوشتمش? ولی خب وقتی با یک نیچ طرفی چیزای عجیب زیاد میبینی… ( خوشحال میشم که اگر نظرتون رو نسبت به تصمیمی که ادوارد گرفت بدونم، مرسی</description>
                <category>یک حمید</category>
                <author>یک حمید</author>
                <pubDate>Tue, 27 Nov 2018 19:43:42 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>