<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نگار میرحسینیان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Thisisnegarinn</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 22:48:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1631985/avatar/5hyRnp.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نگار میرحسینیان</title>
            <link>https://virgool.io/@Thisisnegarinn</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زیستن با خود</title>
                <link>https://virgool.io/@Thisisnegarinn/%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF-copsye8vxezo</link>
                <description>دیشب تا صبح تقریبا نخوابیدم .دقیقتر بگویم، خواب شب تا صبحم تکه پاره هایی وصله پینه بود از چند پرده نمایش ترسناک.اولی تعقیب شدن در پس کوچه های ناکجاآباد توسط یک ناشناس.دومی جنگ، بمب ، انفجار ، ویرانی و آوارگی.سومی که ضربه ی کاری و‌مهلک آخر بود ، سقوط هواپیمای بابا جلوی چشمهام.از این آخری که بیدار شدم ، سرخی دم طلوع از پنجره پیدا بود. درجا به مامان (که عضو معمولا آنلاین خانواده است) پیام دادم که پرواز بابا به سلامت نشست؟ و تا جوابم را بدهد، همینطور توی دلم رخت میشستند.دلم این روزها بی پناه مانده و غریب. حس تک درختی را دارد وسط یک عالم کویر ترک خورده. ریشه ها مانده اینور ترک ، تنه و‌شاخه ها یک ور دیگر. کویر هی خشک تر می شود، ترک ها عمیق تر و دل من چندپاره تر…خیابان / مونیخ/ </description>
                <category>نگار میرحسینیان</category>
                <author>نگار میرحسینیان</author>
                <pubDate>Mon, 21 Oct 2024 15:53:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در شرق...</title>
                <link>https://virgool.io/@Thisisnegarinn/%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%B1%D9%82-licv0w5zhdc0</link>
                <description>اینجا گوشه ی دنج منه توی خونه ی نو.خونه هنوز پرده نداره و خیلی وقتها فکر می کنم که دلم میخواد دست به قد و قواره ی آزادیش نزنیم و همینجور نگهش داریم. روزهای ابریش قشنگه، غروبش غمگین و شب هاش ، شب هاش دلبخواه منه. اونجا که آسمون ته رنگ سیاهیی گرفته و چراغا دونه دونه روشن میشن، اونجا لحظه ایه که خیلی دوسش دارم.اینجا تمام اتاق های خونه ها در دارن ، ورودی خونه اغلب یه راهروی بلنده که حتی برای آشپزخونه و پذیراییش هم در گذاشتن. گمونم برای مصرف انرژی باشه. اوایل برام عجیب بود و توی ذوق بزن ، الان اما دوستش دارم. وقتایی که شلوغی مغزم خسته م میکنه و دلم سکوت میخواد و تنهایی ، وقتایی که هرجا میرم ویرگول میاد ور دلم میشینه و میچسبه بهم، در پذیرایی رو میبندم ، میشینم لب طاقچه و دونه دونه پنجره ها رو نگاه می‌کنم.طرح پرده ها رو ، مدل چراغی که از سقف آویزونه ، گربه ای که گاهی لب تراس بالا سمت چپ میشینه ، سیاهی کبوترایی که به ردیف نشستن لب پشت بوم توی پس زمینه ی گرگ و میش آسمون . میگردم دنبال پنجره هایی که چراغاشون با هم روشن میشه و دود نفس آدمایی که تو سرمای سر شب قدم میزنن رو نگاه میکنم و سعی میکنم فکر نکنم و توی لحظه بمونم، که کار سختیه چون اغلب توی گذشته م ، گاهی توی آینده و‌به ندرت همونجا که هستم.بعضی وقتا لبه ی پنجره رو باز میکنم ، یه کوچولو دود توی نفسم رو میفرستم بیرون و نگاه کفشدوزکایی میکنم که تک و توک به توری چسبیدن و باقیمونده های سرسخت جمعیت بزرگ ترین که روزای آفتابی ، پشت پنجره پیداشون میشه.اینجا گوشه ی دنج منه ، جایی که این روزا زیاد بهش پناه میبرم. روزایی که آرامش نسبی بعد طوفان بدوبدوهایین که هفته های اول ِرسیدن ، پرت شدی توش و آرامش خوب قبل از طوفان بزرگتری که توی راهه.دلم تنگه؟ خیلی. حالم بده؟ تقریبا همونقدری که از قبل خودمو براش آماده کرده بودم. قلبم راضیه؟ زوده که ازش بپرسم.باز نگاه چراغ های خونه ها میکنم ، آدم هایی که گهگاهی میان پشت پنجره ،به سکوت گوش میکنم و صدای کشیده شدن قدم هایی که وقت و بی وقت میپیچه توی شب و فکر میکنم که این قاب ‌، این گوشه ی شرقی و تنهای شهر رو میون این همه غرب وحشی دوست دارم. و فعلا شاید همین کافی باشه….🎧Marrowid Theme-Jacob Karlzonکنج/خانه/ مونیخ/  آلمان</description>
                <category>نگار میرحسینیان</category>
                <author>نگار میرحسینیان</author>
                <pubDate>Mon, 21 Oct 2024 15:48:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم تنگه پرتقال من...</title>
                <link>https://virgool.io/@Thisisnegarinn/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D8%BA%D8%A7%D9%84-%D9%85%D9%86-u5r5jipwoxya</link>
                <description>من به دلچسبی دستپخت مامانم تقریبا جایی نخوردم.بابا که انقدر عادت کرده به دستپخت مامان ، سخت است برایش جای دیگری جز خانه غذا خوردن. همیشه میگفت : «خوشمزگی غذای مامان به خاطر عشق ِ توشه…» و راست میگفت!دیروز که داشت از عشق ِ توی املتم تعریف می کرد و مرجان فرساد از توی اسپیکر میخواند : «دلم تنگه ، پرتقال من، گلپر سبز قلب زار من…» ،یکهو دلم املت مامان را خواست ، دلم “از عشق توی غذای مامان گفتن” ِ بابا را خواست ، سر و صدای همیشه سحرخیز جمعه هاشان که خواه ناخواه از ۸ صبح بیدارت می کنند ، دلم ذوق بابا از صبحانه ی دور هم ِصبح جمعه را خواست که با عشق می زد بیرون که “بربری ِبه قول خودش خاش خاشی ” بگیر‌د.دلم خانه ی پدری بود در تهران، خودم ولی هزاران کیلومتر آنطرف تر، توی آپارتمان تازه در مونیخ.«اتل و متل! نازنین دل!زندگی خوبه و مهربونه.عطر و بوش همین غم و شادی کوچیک و بزرگ‌مونه…».آسمان همینجور یک سره، پا به پای دل من میبارید و از بین صدای باران که می‌کوبید به شیشه ، صدای توی اسپیکر میخواند :«بودنت هنوز مثل بارونه،مثل قدیما، پاک و روونه،از پشت این دیوار بی‌رحمی که بین‌مونه.هاچین و واچین! عسل شیرین!قصه‌مون هنوز ناتمومه.از این‌جا به بعد کی می‌دونه که چی سرنوشت‌مونه.</description>
                <category>نگار میرحسینیان</category>
                <author>نگار میرحسینیان</author>
                <pubDate>Fri, 11 Oct 2024 01:48:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدرت زندگی...</title>
                <link>https://virgool.io/@Thisisnegarinn/%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-k6hwlje9hc6q</link>
                <description>میخندی، شوری اشک ها را مزه میکنی، عطر تنش -که جامانده توی جان پیراهنی که از روی بند جمع میکنی- را بو میکشی، محو شدن دود دودکش خانه ی رو به رو ، توی سوز هوا را دنبال می کنی ، دوباره با عطر پلویی که دم انداخته ای ، اشک میریزی، باز میخندی ، گوش میدهی، با صدای زنی که توی گوشت میخواند هم آواز میشوی ، میرقصی و فکر میکنی ،فکر میکنی که در آخر ، قدرت زندگی از همه چیز بیشتر است…</description>
                <category>نگار میرحسینیان</category>
                <author>نگار میرحسینیان</author>
                <pubDate>Fri, 11 Oct 2024 01:45:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاب عکس خرسی</title>
                <link>https://virgool.io/@Thisisnegarinn/%D9%82%D8%A7%D8%A8-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%AE%D8%B1%D8%B3%DB%8C-pwtk2zceobv0</link>
                <description>این عکس را با اولین دوربینی که برایم خریده بودند ازشان برداشتم. کلاس چهارم یا پنجم بودم. روی ایوان عمارت عالی قاپو، دم غروب. دکمه ی شاتر را فشار دادم و بابا و مامان سی و چند ساله ام در حالی که در آغوش همدیگر از ته دل میخندیدند رفتند توی قاب عکس خرسی روی قفسه ، که هدیه ی دایی حمید بود.امروز که باقی مانده های اتاق قدیمم در خانه ی پدری را به دنبال یادگار کوچکی که کنج چمدانم جا بگیرد میگشتم،‌با دوربین موبایلم، این عکس را ازشان برداشتم.۱۷-۱۸ سال بعد از آن غروب ، روی ایوان عمارت عالی قاپو،دوباره توی چشم های جوان مامان و خط اخمی که بین دو ابرویش نداشت خیره شدم و روی لبخند از ته دل و موهای یکدست مشکی بابا بغضم گرفت.عکس را گذاشتم همانجور بماند، توی قاب عکس خرسی ، روی قفسه ی کتاب ها، بین بیست و چندسال خاطره و یاد حرفی افتادم که ماهی به رضا گفت: « دیگه دیره برای خاطره ساختن، از این به بعد باید فقط خاطره بازی کرد…».</description>
                <category>نگار میرحسینیان</category>
                <author>نگار میرحسینیان</author>
                <pubDate>Fri, 11 Oct 2024 01:43:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کباب استانبولی</title>
                <link>https://virgool.io/@Thisisnegarinn/%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%A8%D9%88%D9%84%DB%8C-gg19mxgt9s7i</link>
                <description>غروب داغ یه تابستون ناخونده س، وسط اردیبهشت!نور کم جون خورشید با منقل و پایه و ظرفِ مایه ی کتلت، سایه های محوی میسازه.اینور و اونور میدوه و به پسرای کمکیش راه و چاه سوار کردن منقل و پیچیدن نون دور کتلتا رو یاد میده.خوشمزه ترین کتلتای دنیا رو درست میکنه!یه طعمی داره شبیه فلفل سیاه تازه سابیده شده که با یه جور بوی دود قاطی شده. یه طعمی که باعث میشه غذاش فرق کنه برای من ،با هر چی که به اسم کتلت تا حالا خوردم.لقمه ی نون لواش و کتلتم رو گاز میزنم. چشمامو میبندم و پرت میشم توی حیاط خونه ی قدیمی عزیز و آقاجون ، قبل از اینکه بازسازی، ریختشو قناس و امروزی کنه.اونجا که تمام بچه های فامیل یا ازم بزرگتر بودن و بازیم نمیدادن یا هنوز نوزاد بودن و همبازی نمیدونستن چیه.اون روزا عزیز بهترین دوستم بود. توی باغچه، سه پایه ی آهنیِ شلنگ مال من بود برای درآوردن فش و فشِ شیر آب و آب بازی. خیلی کوچیک بودم ولی کف موزاییکیِ بالکن آب و جارو کرده رو یادمه، نرده های سفید ایوون رو، بوی گل محمدی که اون گوشه پهن کرده بودن تا خشک بشه. دستای عزیز رو یادمه که مهربون ترین دستای دنیا بود، موهای ریز فرفریش ( که من تاب الان موهام رو ازش دارم). و بوی آبگوشتِ به قول خودش «صلّ اعلی!»داد میزنه: «دوغ محلی؟» و من باز برمیگردم کنار بساط منقل و دود و کباب.یه چیزی خودش رو میکشه به پام. پایین رو نگاه میکنم که یه جفت چشم کهربایی وسط یه صورت مشکی زل زده به لقمه ی دستم. یه تیکه از کتلتم رو میذارم جلوش، سبیلای سفیدش رو تاب میده و با اشتها کتلت رو میجوه. برق چشماش وسط تاریکی صورتش ، من رو برمیگردونه تو حیاط خونه ی قدیم آقاجون این ها .با عزیز از پله های زیرزمین میریم پایین. گربه سیاهه از ترسش میدوه میره. بچه هاش اون گوشه از توی کارتن ریز ریز میو میکنن و من غنج میره دلم از دیدنشون.فکر میکنم حتما ژن گربه دوستیمو از عزیز به ارث بردم.گربه باز خودشو میکشه به پام. باقی لقمه م رو میذارم جلوش و زل میزنم به چل چراغ بالای سرم که حالا روشن شده و نورش میپاشه تو دل تاریکی آسمون.چشمامو میبندم، بوی چمن و کباب و آتیش رو حفظ میکنم، صدای جز جز چربی گوشت که میچیکه روی آتیش، میوی گربه، بوق ماشینا و نسیم اول شب رو.میرن توی آرشیو بهترین خاطره هام، تا بلکه جایی، بویی، طعمی، صدایی، من رو پرت کنه توی این گوشه ی دنج شهری که دوستش دارم. جایی که بهترین کتلتای دنیا رو خوردم...ایران.تهران.پارک لاله</description>
                <category>نگار میرحسینیان</category>
                <author>نگار میرحسینیان</author>
                <pubDate>Fri, 11 Oct 2024 01:41:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از آخرین ها...</title>
                <link>https://virgool.io/@Thisisnegarinn/%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7-gpcsxoozkmhb</link>
                <description>بوی سبزی و سیر و آلوچه…نم هوای داغ و آفتاب سر ظهر…جیک و جیک و قد و قد و بوق وانت…چادر گل گلیش که موقع کشیدن رب نارنج ، دور کمر سفت میکنه…دندونای بالا پایین و کم و زیادِ پشت سیبیلاش وقتی سبزیایی که خریدی رو تحویلت میده و میخنده…عطر فلفلی ادویه های تازه ای که داره وزن میکنه…غش غش خنده هاش وقتی سعی میکنه جوجه رنگیا رو تو‌ دست مادرش ناز کنه…ابروهای گره کرده ش ‌وقتی میخواد بهت ثابت کنه که سرکه ی سیبش مرغوبه…گوشه های آویزون لبش وقتی پیرزن میگه بعدا میخرم، الان بارم سنگینه….آخ. منو دوباره ببر اینجا. میشینم فقط نگاهشون می کنم، بو‌ میکشم، به خاطر میسپارم.ایران / گیلان</description>
                <category>نگار میرحسینیان</category>
                <author>نگار میرحسینیان</author>
                <pubDate>Fri, 11 Oct 2024 01:35:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تابستان من</title>
                <link>https://virgool.io/@Thisisnegarinn/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-ep8jaeuloe3f</link>
                <description>کلاس دومی بودم . آنقدر به مامان الا و التماس کردم تا بالاخره راضی شد در بازگشت مامان بزرگ به مشهد، مسافر کوچک همراهش باشم. این اولین سفر من بود بدون مادرم به خانه ی مادربزرگ و اولین سفر از دید خودم  تنهای من. این بود که در روزهایی که سودای استقلال کم کم توی دماغم باد می انداخت و سرکش تر از قبل می شدم، گرفتن رضایت مامان برای این سفر و بستن ساک تک نفره ام، دستاورد بزرگی محسوب می شد.تابستان قبل را سیاه پوش گذرانده بودیم. دایی جانم را در اوج جوانی از دست داده بودیم و مادرم هنوز سیاه تنش را درنیاورده بود. تولدم را هم توی رفت و امد به مشهد و تشییع و ترحیم و سیاه و خرما و عزا از یاد برده بودیم و من یک سال از دنیا طلبکار بودم.این بود که دلم می خواست شروع دوباره ی این فصل نویدبخش روزهای بی مدرسه و خوابیدن های طولانی زیر باد کولر را جور دیگری ویژه برای خودم برگزار کنم.بلیطها تهیه شد، چمدان ها بسته شد و من هرروز که به تاریخ سوار شدن به قطار و آغاز سفرم به خانه ی مامان بزرگ نزدیک تر می شدیم، برنامه ی تابستانی که توی ذهنم چیده بودم را بار دیگر مرور می کردم.نشستن توی تراس و کتاب خواندن، توی کوچه با بچه محل های جدید دوست شدن، جمع کردن سنگ های داغ کف کوچه ی خانه ی مامان بزرگ که آن موقع هنوز آسفالت نداشت. اب بازی با دختزخاله و دختردایی هم سم و سالم که البته نبود دایی کوچیکه که موقع خشک شدن توی افتاب بیهوا تشت اب یخ را روی سرمان خالی می کرد، از لطف آن کم می کرد.بابا ما را به ایستگاه راه اهن رساند.  با مامان بزرگ سوار کوپه شدیم. از قطار سواری آن مسافرت بیشتر دلتنگی برای مامان و بابا را به یاد دارم. منی که سر رفتن به این سفر آن همه خودم را به آب و آتش زدم، حالا با دور شدن قطار از خانه ام، انگار نبود پناه امنی که چون همیشه بود، ندیده بودمش را تازه احساس می‌کردم. مامان بزرگ که کلید انداخت توی درب خانه، گلی خانم  قوقولی قوقوی بلندی سر داد و تاج قرمز  آویزانش را با وقار تکان تکان داد.گلی خانم و اصغر اقا دوتا جوجه رنگی ریزه میزه بودند  که‌ دایی کوچیکه بهار سال قبل خریده بود. جوجه ی سبز اسمش شد اصغر آقا و آن یکی که سرخابی تندی رنگش زده بودند هم شد زن اصغر اقا ، گلی خانم.این دوتا جوجه را دایی جان خیلی دوست داشت. علی رغم مخالفت مامان بزرگ خریده بودشان و غرهای مامان بزرگ را به جان می خرید و زفت و رفتشان می کرد. خاطرم هست قبل از مرگش، توی حیاط ، زیر افتاب توی تشت با شامپو می شستشان و بعد با سشوار خشکشان می کرد. جوجه های برگشته بخت هم پف کرده و ناچار، این سو و آنسو می دویدند و بساط ذوق و ادابازی کودکانه ی ما را فراهم می کردند.بگذریم که گذشت و این دوتا جوجه بزرگ شدند و گلی خانم خروس شد و اصغر اقا مرغ.بعد از مرگ دایی جان، مامان بزرگ دلش نیامد آنها را رد کند. و اسم ها هم بدون توجه به جنسیت حضرات، همانطور رویشان باقی ماند.پا که توی حیاط خانه گذاشتیم و گلی خانم که به سمتم دوید، توقع داشتم، پشت بندش دایی جان هم سر و کله اش پیدا شود تا خروس بینوا را به زور توی تشت آب بنشاند و بشوردش.طی آن چندروزی که در خانه ی مامان بزرگ سپری کردم، فهمیدم که چقدر دایی جان در «در چشم به هم زدنی سپری شدن تابستان» و خوشتر‌گذشتن روزهای ما  نقش بسزایی داشته.یادم هست هرسال با کیسه نایلون و گاز برای من بالون درست می کرد . ته کیسه را به قرقره نخ می‌بستیم و دوتایی آنقدر بالا میفرستادیمش که یا قرقره نخ تمام می‌کرد و‌یا چشممان از دنبال کردن کیسه در زمینه ی خورشید داغ ظهر تابستان، خسته می شد.در آن سفر فهمیدم که چقدر نبود یک آدم می‌تواند بزرگ باشد، حتی اگر خودش کوچکترین عضو خانواده ای بوده باشد.حال و هوای مامان بزرگ هم مثل هرسال نبود. کمحرف تر شده بود . بیشتر حلوا می پخت و عمده ی حرف زدن هایش هم با یاس کوچک کنج حیاط بود که بعد از فوت دایی کوچیکه، توی خاک نشانده بود.این ها همه من را بیشتر دلتنگ خانه می‌کرد. این بود که روزی که تلفن کردند که زودتر خودتان را به تهران برسانید که حال عزیزجان خراب است، من خوشحال هم شدم.عزیز، مامانِ بابا بود که می‌شد خواهر مامان بزرگ. درواقع دوتا مادربزرگ من خواهر بودند و پدر و مادرم دخترخاله و پسرخاله.عزیز مدت ها بود که رنگ صورتش به زردی می‌ زد و هر بار می دیدیش از خاریدن زیاد دست و پایش شکایت داشت. موهای فرفری کوتاه داشت و چشم هایی که از دست دادن یکی از آن ها در کودکی، چیزی از مهربانی نگاهش کم نمی کرد.کسی به من نگفته بود اوضاع بیماری عزیز چقدر جدی است.به تهران که رسیدیم یکراست رفتیم خانه ی عزیز و اقاجان .عزیز توی بستر بیماری بود و جور عجیبی با من سلام و علیک کرد که انگار بار اول است من را دیده. که بعدها فهمیدم به خاطر وخامت حالش من را در آن لحظه ها خوب نمیشناخته.خاطرم هست سنگی که دکترها طی عمل جراحی از کیسه صفرای عزیز بیرون کشیده بودند و‌بین بچه ها و‌نوه های عزیز دست به دست می شد را توی دستم گرفتم و فکر کردم چنین سنگی برای اینکه باعث شود عزیز خوبم، من را نشناسد زیادی سبک است.فکر میکردم با بیرون آوردن این سنگ ، کم کم رنگ رو روی عزیز سفید می شود و شکایتش از خارش دست و پا، قطع.این بود که دو سه روز بعد که تلفن خانه زنگ زد و مامان جیغ کشید و اشک های بابا را برای اولین بار دیدم، تازه فهمیدم دنیا پیچیده تر از آن است که خوب و بد اموراتش به دست یک سنگ بچرخد.من تابستان های خیلی خوب زیادی توی زندگی ام داشته ام. در تابستان متولد شدم، در تابستان فارغ التحصیل شدم و در تابستان ازدواج کردم. امروز اما به تابستان که فکر کردم، تلخی این دوتا تابستان ته نشین شده توی دلم، چربید به شیرینی تابستان های دیگر و شد جوهر قلمی که روی کاغذ چرخاندم. به هر حال اما،  باز هم زندگی های بیشتری  از مرگ پیش روست و چه کسی می داند تابستان بعدی، برایمان چه کنار گذاشته است؟.پایان</description>
                <category>نگار میرحسینیان</category>
                <author>نگار میرحسینیان</author>
                <pubDate>Mon, 04 Jul 2022 22:01:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند مرد خوب</title>
                <link>https://virgool.io/@Thisisnegarinn/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%A8-b9lrusva23hr</link>
                <description>با صدای بلندی از خواب بیدار می شوم. هاج و واج توی تخت می نشینم و صفحه ی موبایلم را روشن می‌کنم. ساعت ۲:۳۰ صبح است. صدای برخورد میلگرد با اسفالت، بار دیگر مرا از جا می پراند. چراغ کنار تخت را روشن می کنم. از جا بلند می شوم و زیر لب، پیمانکار و کارگر و همه س دست اندرکاران ساخت و ساز ساختمان بغلی را لعنت می کنم. کنار آینه مکث می کنم. سفیدی چشم هایم را خون گرفته. به زبری ته ریش هایم دست می کشم. موبایل را بر می دارم. شماره می گیرم و گوشی را به صورتم می چسبانم. -الو ۱۱۰؟- بفرمایید- آقا این ساختمون کناری ما ساخت و ساز دارن، هی هرشب هرشب تخلیه ی بار، هر شب هر شب سر و صدا. باز اگر شب تعطیلی بود، یه چیزی، اما اینا…افسرِ آن سوی خط، با بی حوصلگی توی حرفم می دود.-	آدرس، یک تلفن و اسمتون رو بفرمایید.اطلاعات را می دهم و گوشی را قطع می‌کنم.سر و صورت گربه را که بیدار شده و بی وقفه خودش را به پاهایم می کشد، نوازش می‌کنم.-	تو رو هم بدخواب کردن؟ناله ی کشداری تحویلم می دهد و شروع به خر خر می کند. در بالکن را باز می کنم و روی زمین می نشینم. سیگاری آتش می زنم . سرم را به دیوار کنار بالکن تکیه می دهم و دود، این دود آرامشبخش را توی ریه هایم فرومیکشم.گربه روی پاهایم جا خوش می‌کند. ناخشنود هوا را بو می کشد. پشتش را به من می کند و می خوابد.  آتش سیگار را با دیوار سیمانی بالکن خاموش می کنم. نسیم خنک بهار، توی صورتم می خورد. پلک هایم کم کم سنگین می شوند. صدای بلندی، دوباره مرا از جا می پراند. این یکی از راهروی مجتمع می آید. از بیرون در ورودی اپارتمان. بلند می شوم و گربه را که باز ناله می‌کند کنار می‌زنم. از چشمی در، بیرون را نگاه می‌کنم.سایه ی مبهم هیکلی، جلوی واحد رو به رو در تکاپوست. در را باز می‌کنم. در ِ واحد رو به رو چهارطاق باز است. مرد چاق و کوتاهی جلوی واحد رو به رو ایستاده و تقلا می کند تا دل و روده ی بیرون زده ی جعبه ای که روی زمین افتاده را جمع کند.من را که می بیند از جا می پرد. دستپاچه جعبه را که چیزی از آن بیرون زده توی کوله اش می چپاند. در مسیر حرکت دستش، برق طلایی رنگی به چشمم می خورد. به اون زل می زنم. سعی میکنم به یاد آورم که آیا آن ابروهای پرپشت و چشم های لوچ که از بالای ماسک  به من زل زده اند را قبلا دیده ام؟-	سلام، شب بخیر. می بخشید سر و صدا بیدارتون کرد.-	خواهش می کنم. شما رو قبلا دیده بودم؟-	از بستگان آقای رضایی هستم. بیمارستان بستری شدن. یک سری وسایل از منزل نیاز داشتن، اومدم ببرم.اسم همسایه ام را که از زبانش می شنوم خیالم کمی راحت می شود.دستپاچه ،بینی اش را از روی ماسک می خاراند. توجهم به دست هایش جلب می شود. یک جفت دستکش ضخیم بافتنی پوشیده. به صورتم دست می کشم. سعی می‌کنم اطلاعات جدید را با مغز خوابالودم پردازش کنم. دستکش بافتنی وسط اردیبهشت؟!نگاه خیره ام را که به دست هایش می بیند، سر تکان می دهد.-من متاسفانه آلرژی بهاره دارم. بدون ماسک و دستکش دووم نمیارم. یکی دوبار هم کارم به بستری کشیده.به نظرم انگار یک جای کار ایراد دارد. دهانم را باز می‌کنم تا پاسخ بدهم، اما نور قرمز رنگ چرخانی که از قاب پنجره روی دیوار می افتد توجهم را جلب می کند. حتما ماشین پلیس است. رو به آشنای رضایی سر تکان می دهم.-	شب شما بخیربی آنکه منتظر پاسخش بمانم در را می بندم و به سمت پنجره می روم.تای پرده را کمی کنار می زنم. ماشین پلیس دارد کنار ساختمان پارک می کند. پرده را رها می کنم. زیر پتو می خزم و سعی می کنم بار دیگر به خواب روم. روی سن ایستاده ام. جمعیت با حرارت برایم دست می زنند. جناب سرهنگ به سمتم می آید. ستاره های درجه ی سروانی توی دستش برق می زنند. درجه های من! دستش را به سمت رودوشی هایم بالا می آورد تا درجه جدیدم را اعطا کند. دست هایش به شانه هایم می رسد. و بعد شانه هایم تکان شدیدی می خورد. سعی می‌کنم روی درجه ها تمرکز کنم. تکان ها اما ادامه دارند.-	رسول، پاشو، پاشو داداش! ماموریت داریم.غلط می زنم. گیج و منگ توی رختخواب می نشینم و توی صورت مزاحم زل می زنم. مرگ خوابم. چشم های تارم سرتاپای همکارم را بررسی می کند و روی پلاک سینه اش ثابت می ماند. «ستوان یکم، احمد آقابیگی»دلم می خواهد مشتی وسط صورت نکره ی ستوان یکم احمد آقابیگی بکوبم. در عوض، چشم های خسته ام را می مالم و با بی حوصلگی توی صورت نکبتش زل می زنم.- ساعت چنده؟-	۲:۳۰ صبح.زیرلب فحش می دهم و از جا بلند می شوم. لباس می پوشم. اسلحه ام را به کمر می بندم. جلوی آینه می ایستم. توی موهای آشفته ام دست می کشم و نگاهم به پلاک روی سینه ام ثابت می ماند. «ستوان یکم رسول صادقی»فحش دیگری می دهم و از اتاق استراحت خارج می شوم.ستوان یکم احمد اقابیگی با آن پاهای دراز و هیکل بدقواره ، خود را به من می رساند و باز موی دماغم می شود.-رسول، شکایتیه، سر و صدای ساختمون.فحش میدهم.-	نمیتونن صبر کنن تا صبح؟پدرسگای دائم الشاکی! من برم صاحاب ساختمونو خفت کنم؟ چی بگم؟ اصا کار ماست مگه؟ اینا کار شهرداریه که میندازن به ما!احمد که معلوم نیست این ساعت از شب چرا اینقدر ذوق دارد، روی شانه ام می زند.-	سخت نگیر داداش.-	انقدر داداش داداش نکن! صدبار گفتم توی محیط کار، من ستوان صادقیم، تو ستوان اقابیگی. بچه محل بودیم و همسایه بودیم و آقام با آقات رفاقت داشتن و این حرفا برای توی پاسگاه نیست.احمد لب ورمیچیند و هیچ نمی گوید. پشت رُل ماشین اداره می نشیند و با غضب آینه ی جلو را تنظیم می کند. حرکت می کنیم. توی خیابان پرنده پر نمی زند. سگ را بزنی این ساعت از شب از خانه بیرون نمی آید. احمد توی کوچه می پیچد.-نور آژیر رو روشن کن. بدون صداش.با بدخلقی دکمه را می زند و نور قرمز، ساختمان رو به رو را روشن می کند. کارگری که کمی با فاصله جلوی ساختمان ایستاده و کشیک می دهد، ما را می بیند. به سمت ساختمان می دود.-	خوبه. همینجا کنار دیوار پارک کن.احمد فرمانبردارانه فرمان را می چرخاند و ماشین سینه به سینه ی دیوار از حرکت می ایستد.-	نون نخوردی مگه پسر؟ دِ بگیر دیگه سر اون میلگرد بی صاحابو!صدای دورگه و خوابالودم به گوشم غریب می آید. گلویم را صاف می کنم.-	 تو یه نفر، تو یه نفر، تنهایی آخر سر، منو دق میدی! دِ بدو یه گوشه ی کارو بگیر، نصف شبه! اینجوری شل شل بخواید کار کنید تا صبح باید وایستیم بار خالی کنیم. بجنبید دیگه!و کیف می کنم از دیدن ککی که به تنبان کارگرها می اندازم. هاج وواج توی هم می دوند و به سمت کامیون  بار یورش می برند.دماغم را بالا می کشم. خودم را یک قدم به آتش توی پیت حلبی نزدیک می کنم. یکی از کارگرها دراز به دراز کنار آتش ولو شده و خر و پف می کند.با جلوی کفش ضربه ای به کت نیمدارش می زنم.-مگه من با شماها نیستم؟ گرفتی خوابیدی؟از جا می پرد و جای ضربه ام را روی شانه اش مالش می دهد.-	آقا مهندس، جان درد دارم. حالم خوش نیست.-	لابد همین الانم جانت درد گرفته. پاشو جمع کن خودتو برو یه دستی از برادرات بگیر. جان درد دارم! جان درد دارم!دور شدن شتاب زده ی کارگر را تماشا می کنم.-	کارگر افغانیم کارگرای قدیم!با آتشِ توی پیت، سیگارم را روشن می کنم. یک نفر از کارگرها آفتابه به دست به سمت مستراح گوشه ی حیاط می رود.-هوی! با توام!خشکش می زند. به سمت من برمی گردد.-	تا بار رو خالی نکردید، دست به آب ممنوع! بدو تا اون روی سگم بالا نیومده.افتابه را رها می کند و به سمت کامیون می دود.قاه قاه می خندم. با آتش سیگار اول، دومی را روشن می کنم.آن یکی که کنار پیت دراز کشیده بود، دوباره به سمتم می آید.-آقا مهندس! آقا مهندس!- زهر مار! مگه نگفتم برو سر کار؟ اینجایی که باز.- آقا پلیس آمده. سر کوچه ماشینشانِ دیدم.فحش می دهم و سیگارم را روی زمین له می کنم.-	لعنت به این همسایه ها، لعنت به این مردم کم صبر نازک نارنجی. حساب پلیس خبر کردنشان از دستم در رفته. دق و دلی ام را سر کارگر خالی می کنم.-	بیا! انقد شل شل کردید، زنگ زدن پلیس! خواب به خواب بشید همه تون که دو دقه طاقت ندارید.کارگر را هل می دهم و به سمت ورودی ساختمان می روم.  پیراهنم را مرتب می کنم و گرد و خاک کتم را می تکانم.مامورها دونفر هستند. یکی دراز و بدقواره با صورتی که به طرز عجیبی بدترکیب و کج و کوله است. دیگری که جلو راه می رود، به این یکی دستور می دهد. قدمتوسط، چهارشانه، با ریش سیاه. پیداست این یکی همه کاره است. از دور پلاک روی سینه اش را می خوانم. «ستوان یکم رسول صادقی»  به او نزدیک می شوم. لبخند می‌زنم و دستم را جلو می برم.-سلام جناب سروان. خسته نباشید.لبخند محوی روی لبش می نشیند. پیداست ارتقای درجه ی لفظی که به او داده ام به مذاقش خوش امده. لبخند با همان سرعتی که امده محو می شود. دستی که به سمتش دراز کرده ام را ندید می گیرد. یک قدم جلو می آید.-	شما اینجا مسئولید؟-	بله مهندس ناظرم، در خدمتتونم.-	شکایتی داشتید از همسایه ها. بابت سر و صدای زیاد. مجبورم پرونده تشکیل بدم براتون.-	جناب سروان، خودتون قانون حمل و نقل ماشینای سنگین رو می دونید، قبل از ساعت ۱۲ بار بیارن، توی جاده توقیفشون می کنن.-	به هر حال من مجبورم گزارش بدم.سه چهار عدد تراول صدتومانی از جیب شلوارم بیرون می کشم و همانطور که وانمود می کنم می خواهم آنها را توی جیب کتم جا بدهم. لبخند می زنم.-	حالا کنار میایم با هم جناب سروان.نگاهی به تراول ها می اندازد و نگاه دیگری به افسر دوم که با فاصله از ما ایستاده ، دارد از یکی از کارگرها چیزی می پرسد و کارگر مستراح گوشه ی حیاط را نشانش می دهد.سرش را  دوباره به سمتم می چرخاند. وقیحانه دستی که پس کشیده بود را دراز می کند. همانطور که تراول ها را توی جیب روی سینه اش می چپاند، پوزخندی می زند.-	این بار رو ندید می گیرم ، دیگه تکرار نشه.-	 به روی چشم جناب سروان. خیال شما راحت.لبخند می زنم و در دل به چشم و دل گشنه و ریخت و قیافه ی نحسش فحش می دهم.-	اگر اجازه بفرمایید تا خروجی ساختمان بدرقه تون کنم.سر تکان می دهد. راهش را به سمت خروجی کج می کند که ناگهان سر و صدایی از خانه بغلی بلند می شود و بعد هم صدای پارس سگ. به سمت خروجی ساختمان می دود.جنازه را بغل می کنم و به سمت حمام می کشم. پیرمرد به طرز مسخره ای سبک است. او را توی وان می گذارم. سعی میکنم اثر جوهر استامپ روی انگشتش را توی آب وان پاک کنم.بسته های خالی قرص را توی اب و پایین وان روی زمین می اندازم.یک قدم عقب می روم و صحنه ی مرگ بی نقصی که طراحی کرده ام را تماشا می کنم. جعبه ی طلاها و سندها را از جلوی در برمیدارم و توی کیفم میچپانم. چند دقیقه توی صورت پیرمرد زل می زنم. فاتحه می خوانم. کمی به او نزدیک می شوم. طاسی سرش را می بوسم. بغض گلویم را می گیرد.- خودت خواستی حاجی.خودت کردی. پیری وکوری و کلفتیت با مادر ما بود، سر تقسیم ارث که شد، ننه مون شد زن صیغه ای، مام شدیم بچه ی صیغه زاده.با پشت دستکشم اشکم را پاک می کنم.-خودت خواستی اقاجون. این حق منه. حق مادر بدبختمه. رواست تو این سر شهر کیف و حال کنی، مادر من اون ته شهر تو اون خونه ی نم زده، موهاش رنگ دندوناش شه؟پشتم را به او می کنم. کوله را روی دوشم می اندازم و از اپارتمان خارج می شوم.بند کوله به دستگیره ی در می گیرد و جعبه ی طلاها پخش زمین می شود. شیطان را لعنت می کنم. خم می شوم تا افتضاح بار امده را جمع کنم. نگاه خیره ی کسی را پشت گردنم حس می کنم. سرم را بالا می اورم و خشکم می زند. مرد جوانی، نیمه خواب، نیمه بیدار، توی چارچوب در واحد روبه رو ایستاده و به من زل زده است.سلام می کنم. خودم را اشنای حاجی معرفی می کنم. هرطور هست دست به سرش می کنم. در اپارتمان را می بندم.  ماسک را روی صورتم سفت می کنم و سوار اسانسور می شوم.نگهبان هفت پادشاه را خواب می بیند.  به جز کیوسک نگهبانی، همه جا تاریک است.پاورچین پاورچین از کنار کیوسک رد می شوم. پایم به چیزی می گیرد و با سر و صدای بلندی پخش زمین می شوم. به عقب نگاه می کنم تا مانع را ببینم. سگ است! سگ سیاه بزرگی که نمی دانم از کدام قبرستان پیدایش شده. چشم هایش را باز می کند. چندثانیه به من زل می زند و بعد بنا می کند به پارس کردن. کوله را چنگ می زنم و به سمت ورودی می دوم. داد و بیداد نگهبان را که حالا بیدار شده پشت سرم می شنوم.-دزد!دزد! بگیریدش.لاکردار عجب حنجره ای هم دارد!  سگ  نزدیک شده، دارد به من می رسد که در را باز می کنم و خودم را توی کوچه پرت می کنم. لعنت به این شانس! کامیون و این همه کارگر از کجا پیدا شدند؟ صورتم را با دست می پوشانم و به سمت ماشین می دوم. سگ مدام پارس می کند. چند قدم بیشتر تا ماشین فاصله ندارم. -	ایست! پلیس! بی حرکت!درجا خشکم می زند.  نزدیک شدن سگ را حس می کنم. بی هوا روی من می پرد و پاچه ام را به دندان می گیرد. روی زمین می افتم. سرم به چیز سختی می خورد. همه جا سیاه می شود. دوباره از خواب می پرم. باورم نمی شود! صفحه گوشی ام ساعت ۳ صبح را نشان می دهد. این بار، صدای سگ است. به پنجره نزدیک می شوم. کوچه را وارسی می کنم. یک نفر روی زمین افتاده و سگ مجتمع، پاچه اش را به دهان گرفته.  چشم هایم را ریز میکنم. دستکش بافتنی دارد. مردک همان اشنای رضایی است.  افسر پلیس، اسلحه به دست به او نزدیک می شود. روی لباس راحتی ام ژاکتی می پوشم و از اپارتمان بیرون می زنم.رسول به مرد روی زمین نزدیک می شود. بیهوش شده یا خودش را به موش مردگی زده، نمی داند. با کف پوتین چند ضربه به پهلوهایش می زند. تکان نمی خورد. به نگهبان که  گوشه ای ایستاده و صحنه را تماشا می کند، تشر می زند. -	بیا این سگتو جمع کن، جویید پر و پاچه ی اینو.خم می شود تا به دست های دزد دستبند بزند. تازه رد خونی  که از کنار سرش راه افتاده را می بیند.-ستوان اقا بیگی! زنگ بزن یه امبولانس بیاد.به سمت مهندس ناظر و کارگرها که دورشان جمع شده اند و حلقه را تنگ تر می کنند تا راحت تر سرک بکشند، می چرخد.-	جمع کنید برید سر کارتون! کسی نزدیک نشه.جمعیت پراکنده می شود. رسول بی سیم به دهان می برد و گزارش می دهد.-	به نظر میاد سارق آسیب جدی دیده. منتظر آمبولانس هستیم. جهت اعزام سارق با امبولانس درخواست نیروی کمکی دارم.نگهبان را با اشاره ی دست فرامی خواند. مشغول بازپرسی از نگهبان است که مرد جوانی به آنها نزدیک می شود. ژاکت تیره ای روی پیژامه و شلوار روشنش پوشیده.- آقا لطفا نزدیک نشید. -	من این اقا رو دیدم، داشت از واحد رو به رویی ما بیرون میومد. رسول که توجهش جلب شده،احمد را صدا می زند.-	ستوان اقابیگیاحمد دوان دوان نزدیک می شود.-	باقی اظهارات نگهبان مجتمع رو ثبت کنید.خودش برگه گزارش دیگری از پوشه بیرون می اورد و اظهارات مرد جوان را ثبت می کند. امضا و اثر انگشت نهایی را می گیرد و تمام.روی دزد خم می شود. دستبند را از یکی از دست ها باز می کند و به لوله ی گاز کنار ساختمان قفل می کند.آمبولانس از ته خیابان توی کوچه می پیچد. بلند می شود. چیزی را زیر کفشش حس می کند.  پایش را بلند می کند.  تراول های صدتومانی، زیر کفشش مچاله شده است….پایان</description>
                <category>نگار میرحسینیان</category>
                <author>نگار میرحسینیان</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jun 2022 10:02:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مانده بر خاک</title>
                <link>https://virgool.io/@Thisisnegarinn/%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%DA%A9-kv4gbgtkna9e</link>
                <description>ام لیلا خس خس کنان بلند شد. همانطور که تلاش می کرد با یک دست به عصای موریانه خورده اش تکیه بدهد، با دست دیگر ، چین های پیراهن بلندش را صاف کرد و هن و هن کنان به سمت در رفت.یک نفر داشت پاشنه ی در را از جا می کند.-آمدُم، آمدُم! سر آوُردی؟در را که باز کرد سلما خودش را توی حیاط انداخت. عبایش خاک و خلی شده بود. نفس نفس می زد. دانه های درشت عرق، گردی صورتش را طواف می کردند.-ها خاله؟ چه شده عزیزُم؟سلما خواست جواب بدهد که نفسش گرفت و به سرفه افتاد.خودش را به شیر آب دور باغچه رساند. مشتی آب به دهان برد و باقی مانده ی خیسی کف دستش را به صورت کشید. به نخل سوخته ی گوشه ی باغچه تکیه داد و پهن زمین شد.ام لیلا لنگ لنگان خودش را به او رساند و بنا کرد با پر شال، بالش زدن.-	خاله بُگو چی شده؟ جان به لبُم رساندی!-	سلما آب دهانش را قورت داد. نفس عمیقی گرفت. سر بالا آورد و توی چشم های ام لیلا که بی قرار نگاهش می کرد خیره شد. روی لب های ترک خورده اش لبخند بی رمقی پیدا شذ. -خاله، های خاله! مُژدگانیم بده تا بُگُمت!+مژدگانیت محفوظ، دِ بُگو دختر تا دقُم ندادی!سلما پاکت چرک مرده ای از عبا بیرون آورد و  به سمت ام لیلا گرفت.-مژدگانی بده خاله، بالاخره لیلا نامه داده! لیلا!ام لیلا مات برده پهن زمین شد. خیره ماند به سلما که اشک هایش دانه دانه خاک از صورتش می شست و کف زمین می افتاد. زانویش را که بی هوا به زق زق افتاده بود ، چنگ زد. بی اختیار دستش را برد سمت سلما. نامه را قاپید و شروع کرد به بوییدن و بوسیدن پاکت تا خورده و چروکیده. بعد انگار تازه شیرفهم‌ شده باشد، باز نامه را گرفت سمت سلما.-	خو معطل چه هستی؟ من که خواندن نمی دانم!سلما نامه را از بین انگشت های حنا گذاشته ی ام لیلا بیرون کشید. پاکت را باز کرد و کاغذ نامه را با خاک ته پاکت بیرون کشید.همانطور که صدایش می لرزید شروع به خواندن کرد.« به یومای نازنینُم سلاماز خود صحرای محشر برایت می نویسُم. از بین جان های سوخته و تن های نصفه نیمه ی جگر گوشه های مردم. عراقی ها دیروز سنگ تمام گذاشتند. بیمارستان جای سوزن انداختن ندارد. هر طرف را نگاه می کنی، یکی یا جان داده یا جانُش به لب رسیده. دل نازک شده ام یوما!  هر رزمنده ای زیر دستُم تمام می کند، انگار دوباره محمد خودُم رفته باشد، دلُم آتش می گیرد.تسبیحی که برایُم ساخته بودی به دستُم رسید، بوی تو را می دهد یوما! بوی آیه اُم، بوی خانه ی ویرانُم در خرمشهر ، بوی کاهگل ایوان را!»ام لیلا با تای پیراهن ، شوره ی گوشه ی چشمش را پاک کرد و دماغش را بالا کشید.-دخترُم، عزیزکُم!نگاه سلما کرد که ساکت شده بود و پرسشگرانه نگاهش می کرد.-بخوان خاله، بخوان.«از روزی که به دستُم رسیده، می اندازُمش دور گردنُم. انگار تو را، دعای تو را همه جا با خودُم دارمُ. دیروز اعزام شدیم کمک زخمی هایروستایی نزدیک مرز که عراقی ها آتشش کشیده بودند. پا روی مین گذاشتم، عمل نکرد.»ام لیلا چنگ به صورتش انداخت. فریاد خفه ای توی گلویش شکست و به سرفه افتاد.سلما لیوان آب لب پاشویه را پر کرد و به سمتش گرفت.-خاله طوریش نی، طوریش شده بود که نامه نمی داد،.. زبانُم لال!و این زبانم لال آخر را با مکث و بعد از دیدن نگاه سرزنش بار ام لیلا اضافه کرد.گلو صاف کرد و ادامه داد:«عمل نکرد، کار تو بود یوما! کار تسبیح تو، کار دعای پشت شرف شمس توی تسبیح.»ام لیلا با ذوق دوید توی حرف سلما.-دادُم خود آشیخ اسماعیل ، دعای پشتِ سنگِ نوشتبا دیدن سلما که کلافه نگاهش می کرد، دست روی دهان گذاشت.- آاااه، بفرما! صمم بک!سلما که خنده اش گرفته بود، چشم از پیرزن گرفت و دوباره مشغول خواندن شد.«یوما خیلی دلتنگتانُم. دلُم پر می کشد برای بوی تن آیه ا‌ُم. واکسنش را که زدید تب نکرد بچه م؟اوضاع اینجا خیلی خراب است. نمی دانم کی بتوانم مرخصی بیایم. نامه هایت را که می خوانم، دلم روشن می شود. برایم بیشتر نامه بفرست. از خودت بگو، از بچه ام، از سلما. سلامش برسان، بگو عمری اگر باشد، جبران می کنم خوبی هایش را.مراقب خودت و جگر گوشه ام باش یومای خوبم.دختر تو، لیلا                   ۲۳/۱۲/۱۳۶۳ »سلما سر بالا آورد و توی چشم های ام لیلا که عین پلوی شفته وا رفته بود نگاه کرد.-	ای که مال ۲ ماه پیشه خاله؟قطره اشکی که ناغافل روی گونه اش سُریده بود را با پشت دست پاک کرد. زانو ها را بغل گرفت و سرش را توی حلقه ی دستهایش قایم کرد.ام لیلا هیچ نگفت. دستش را روی زانو، تکیه کاه سر کرد و چشم ها را بست.صدای خش خش برگ های نخل که باد داغ بوشهر تویش می پیچید، بلند شده بود. بوی ته گرفتن قلیه ماهی روی گاز، دماغ را می سوزاند. صدای گریه ی نوزاد که بلند شد، ام لیلا به تکاپو افتاد. به عصا تکیه کرد و از جا بلند شد. کشان کشاندخود را به سلما رساند. دست روی شانه اش گذاشت. سلما سر بلند کرد. ام لیلا خالکوبی بین دو ابرویش را بوسید، دستش را زیر آب شیر تر کرد و به صورت سلما کشید.-پاشو خاله، ای طور زانوی غم بغل نگیر. خدا بزرگه. پاشو، ای طفل معصوم هلاک شد از گشنگی. برو شیرش بده، بیا ببین چه قلیه ماهی ای بار گذاشتُم. ای بوش ِ نیگا نکن، انگشتاتم می خوری. و با دیدن لبخند بی جانی که روی لب سلما پیدا شده بود، غش غش خندید.-ناهار که پیشُم می مانی؟ پسرتِ شیر دادی؟سلما که انگار از خنده های ام لیلا جانی دوباره گرفته بود، از جا بلند شد و خاک لباسش را تکاند.-شیرش دادُم، سپردُمش به نجمه. خانه غذا هست ولی قلیه ی خاله رو میشه مگه نخورد؟و با شدت گرفتن صدای گریه، به سمت خانه دوید.شب از نیمه گذشته بود. قرص کامل ماه، وسط آسمان می درخشید. کولر جان می کند و باد گرمش به تیره ی پشت ام لیلا می خورد که توی درگاه در نشسته بود. سرش را به چارچوب در تکیه داده بود. آیه را روی زانو گرفته بود و تاب می داد.  چشم های دخترک خمار خواب بود. گهگاه صدای جیرجیرکی سکوت شب را می شکست و چرت پیرزن زا پاره می کرد.خرو پف ام لیلا تازه بلند شده بود که یک نفر در را کوبید.ام لیلا از جا پرید. آیه را که بیدار شده بود و نحسی می کرد، به سینه چسباند ودست به زانو خود را تا در حیاط کشاند؟-کی هستی؟کسی جواب نداد.-	می گُمت کی هستی ای وقت شب؟از پشت در انگار صدای ناله ی زنی به گوشش خورد.بسم الله گویان در را باز کرد.هیکل چهار شانه ی مردی توی حیاط پرید. ام لیلا خواست فریاد بکشد که مرد با دست روی دهانش را گرفت و مانعش شد.یک قدم به پیرزن نزدیک شد. نور ماه روی صورت و لباسش افتاد. سرباز عراقی بود. خنده ی کریهی تحویل ام لیلا داد، اسلحه اش زا به سمت ام لیلا گرفت و دست دیگرش را به نشانه ی سکوت روی لب گذاشت. از توبره ی روی شانه اش، خون می چکید. عراقی دست توی توبره کرد و چیزی را در تاریکی به سمت ام لیلا گرفت، ام لیلا خودش را عقب کشید. عراقی باز یک قدم جلو آمد و نور، سری که پنجه های زمختش را توی موهایش فرو برده بود، روشن کرد.ام لیلا جیغ زد. عراقی ماشه را چکاند.ام لیلا از خواب پرید. صدای نوزاد که از ته دل جیغ می کشید، توی سکوت شب می پیچید. لرزش گرفته بود. لباس هایش خیس به تنش چسبیده بود. دهانش مزه ی زهرمار می داد. آیه را تکان تکان داد. بچه بلندتر گریه کرد. بلند شد. کشان کشان خود را به آشپزخانه رساند .شیشه ی شیر سلما را از یخچال بیرون آورد و به سمت دهان نوزاد برد. آیه با ولع پلاستیک سر شیشه را به دهان گرفت و شروع به مکیدن کرد.ام لیلا همانجا روی زمین ولو شد. پشتش را به دیوار‌تکیه داد. انگار یک نفر روی سینه اش نشسته باشد، حال خفگی داشت.  چشم های وق زده ی عراقی و خونی که از گردن جگر گوشه اش می چکید، از جلوی چشم هایش کنار‌نمی رفت.لب های خشکیده اش را بر ملاج نرم آیه که شیرمست شده بود گذاشت. چشم ها را بست و بو کشید. بعد سرش را به گوش نوزاد برد و بنا کرد به آرام آرام لالایی خواندن…ام لیلا کهنه ی زرد توی تشت را چنگی زد و سرش را رو به سلما که یک ربعی بود وسط حیا ط ایستاده بود و این پا و آن پا می کرد بالا آورد.-	زبانُت گربه خورده؟ خو چته دختر؟-	سلما با پشت دست عرق پیشانی اش را پاک کرد. به سمت ام لیلا آمد و دستش را از تشت بیرون کشید.-	-میگُمت یِی دقه بیا با من. بیا ای جا بشین، ببین چی می گُمت خاله.-	ام لیلا غر غر کنان بلند شد. دست های نمدارش را به پیراهن کشید. لب ایوان کنار سلما نشست و چشم های درشت سبز رنگش را به خالکوبی روی چانه ی سلما دوخت.سلما آب دهانش را قورت داد.-	 دل نگرون لیلا بودم که یکی دوماهه درست و حسابی ازش خبری نی. از او‌روز که نامه ش ِ برات خواندُم، دلُم قرار نگرفت. آشنای مختارمان، تو خوزستان راننده امبولانسه. دیرو، بعد ۶ ماه آمد مرخصی. با مختار دیدنش رفتیم. سراغ لیلا رو ازش گرفتم. -	سلما مکث کرد و بغض توی گلویش را بلعید. صدایش می لرزید.-	گفت چند هفته پیش لیلا و یکی از دکترای بیمارستان رفتن پی جمع و جور کردن و دوا درمون زخمی های منطقه ای که عراقی ها قلع و قمعشون کِرده بودن. راه بسته بوده، امبولانس از یه جایی جلوتر نمی‌شده بره.ام لیلا دست برد به یقه ی پیراهنش که خیس شده بود و کلافه از تن جدایش کرد.سلما که اشکش راه افتاده بود، دست پینه بسته ی ام لیلا را توی دست گرفت.راننده آمبولانس هرچی صبر می کنه ، از لیلا و دکتر خبری نمیشه. پیاده می شه که سر و گوش آب بده.به خاکریز که می رسه، عراقی ها رو میبینه که، … که…گریه امان سلما را برید و به هق هق افتاد.  ضجه زنان دست از زیر عبا بیرون آورد و مشتش را رو به ام لیلا باز کرد.ام لیلا با دو دست به فرق سرش کوبید. چنگ به سینه اش زد و بی حال روی ایوان افتاد.زیر خاک و خون خشکیده بر تسبیح، برق زرد شرف شمس، می درخشید….پایان-</description>
                <category>نگار میرحسینیان</category>
                <author>نگار میرحسینیان</author>
                <pubDate>Tue, 17 May 2022 11:28:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وروره جادو</title>
                <link>https://virgool.io/@Thisisnegarinn/%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88-eaeatybybgek</link>
                <description>کسی اسمش را نمی دانست. صدای تق تق عصایش که توی صدای کشیده شدن پاچه های پاره پوره ی شلوار نیمدارش  روی سنگ های کف مرکز بهداشت می پیچید، بچه ها می گفتند باز &quot;وروره جادو&quot; آمد.صف و نوبت وانتظار و قبض و ویزیت حالی اش نمی شد. از در مرکز بهداشت که وارد می شد، سرش پایین، بی سلام و علیک، مستقیم راهی اتاق پزشک می شد. وسط اتاق می ایستاد. همانطور که از چشم کورش ترکیب لزجی از آب و چیز سفیدی مثل قی می چکید، بنا می کرد به ورور بلغور کردن یک سری حرف بی سر و ته که باهیچ گویش و لهجه و زبانی قابل ترجمه نبود و هربار هم مخلص کلامش این بود که &quot;درد دارم.&quot;از آقای پدرامی (منشی درشت هیکل پشت پیشخوان) تا آقا قاسم، مستخدم شیره ای مرکز بهداشت، کسی حریفش نبود. هربار به یکی از بچه های  مرکز پیله می کرد. یکبار توی اتاق واکسیناسیون می چرخید وسوزن واکسن ،جیغ هر کودکی را که در می آورد، نچ نچ می کرد و طوری که انگار جد اندر جدش  واکسیناتور بوده اند، سر تکان می داد . یک وقت هم وسط معاینه ی ماما، در را چهارتاق باز می کرد و جیغ زدن زن پابه ماه روی تختمامایی که بلند می شد، غش غش می خندید و به دو محل را ترک می کرد.هیچ کسی، کـس و کارش را نمی شناخت. موذی بود. می فهمید، می شنید، خودش را می زد به نشنیدن. بچه های مرکز خواسته بودند برایش پرونده سلامت تشکیل بدهند. انقدر حرف توی حرف آورده بود و سر و ته اطلاعات پرونده را به هم پیچانده بود که خانم سلطانی، بهیار با سابقه ی مرکز، گیس کنان و برافروخته از اتاق بیرونش کرده بود. فشارش را که بچه ها گرفتند، به 18 رسیده بود. آن روز کار خانم سلطانی به CCUکشیده بود ، وروره جادو اما در تمام مدت حضور آمبولانس تا انتقال بهیار بخت برگشته به بیمارستان، عنابی گوشه ی لپ خیسانده بود و پوزخند بر لب مراحل کار را نظارت کرده بود. تنها نقطه ضعفش تسبیح سبزی بود که گاهی گردنش می انداخت وگاهی دور دست می پیچید. یکبار بچه های مرکز خواسته بودند  تسبیح را برای گرفتن فشارش ، از دور مچ باز کنند که خدا رحم کرده بود و کار به کتک کاری نکشیده بود.تمام پزشکان سرپرست قبلی خانه ی بهداشت،  یکجور کجدار و مریض با او ساخته بودند و هربار موی دماغشان شده بود، با نسخه کردن دارویی الکی توی دفترچه اش، او را از سرباز کرده بودند.من هیچ کدام از این ها را نمی دانستم. وروره جادو را هم نمی شناختم. بعدها بچه ها سابقه ی درخشان او را برایم تشریح کردند. به تازگی سرپرست جدید مرکز بهداشت شده بودم و از همان روز اول، به دل کسی از پرسنل ننشسته بودم. جوان بودم و پرسنل اغلب بالای 17-18 سال سابقه کار داشتند. عارشان می امد امضای یکی به سن و سال من پای برگه ی مرخصیشان را سیاه کند. بنابراین آن روزها هنوزیار غاری نداشتم که از او برایم گفته باشد. ناخوانده و ناخواسته، وسط نبردی افتاده بودم که یک سمتش خودم بودم و سمت دیگرش هرچیزی و هرکسی -جز من- که در خانه ی بهداشت بود، آن هم به رهبری خانم سلطانی.دو هفته ای بود که سرپرست شده بودم. اواسط خرداد بود اما تابستان خودش را جلو جلو رسانده بود.  توی اتاقم نشسته بودم و پای برگه های معاینه ی سلامت بچه ها را امضا می کردم. روپوشم حکم سونای بخار را داشت و موهایم زیر مقنعه، به گردنم چسبیده بود. کولر جان می کند و حریف هرم گرما نمی شد. روی یکی از برگه ها مکث کردم. خانم سلطانی پرش کرده بود. اغلب، دق و دلی اش از من را روی برگه هایی که در آن چیزی برایم می نوشت خالی می کرد. حرف ها توی هم می پیچیدند و کلمات از هم فرار می کردند. طوری می نوشت که اگر می پرسیدی فلان کلمه چیست؟ برای دوباره خواندنش مجبور می شد چشم ها را ریز کند و سرش را عقب ببرد.چشم هایم را برای خواندن کلمه ای ریز کرده بودم و سعی داشتم بفهمم چه نوشته.&quot; تق – تق – تق – تق – تق&quot;صدای بلند کوبیدن چیزی روی سنگ های کف بود. سرم را بالا آوردم. از بین در نیمه باز اتاقم ، نگاهی به منشی که پشت پیشخوان شیشه ای نشسته بود انداختم. تعجب مرا که دید، پوزخندی زد و سرگرم حساب و کتاب دخلش شد.صدای تق تق، چندثانیه متوقف شد. یک نفر پشت در اتاق فین محکمی کرد و بعد، در اتاق چهارطاق باز شد و محکم به دیوار برخورد کرد. دستمال دماغی را با آرامش توی جیب شلوار چپاند . سرش را بالا اورد و من را که دید،انگار جا خورده باشد، توی چهارچوب در کمی مکث کرد.کت و شلواری به تن داشت، آنقدر چرک که نمی شد فهمید طوسیست یا کرم بوده و طوسی شده. دکمه ی بالایی کنده شده ی پیراهنش را با سنجاق قفلی کج و کوله ای جانشین کرده بد.  تک جیب روی سینه ی کت، آغشته بود به  لک سبز و زردی که معلوم نبود استفراغ است یا مانده ی چربی غذای هفته ها قبل.لبخند موذیانه ای روی لبش نشست. یقه ی چرک کتش را صاف کرد. به تسبیح سبز دور گردن دست کشید  و با قدم های بلند و آهسته به میزم نزدیک شد. مثل قربانی یک قاتل زنجیره ای که به دنبال راه فرار باشد، بیرون را نگاه کردم. مستخدم که پیدا بود نعشه ی تریاکیست که به تازگی دود کرده، با یک کاسه تخمه، ور دل منشی نشسته بود و هردو انگار فیلم سینمایی تماشا کنند، تخمه می شکستند و چشم از اتاق من برنمی داشتند.پیرمرد نزدیک شد. عصایش- که از نزدیک تازه فهمیدم تکهچوب چرکیست- را به زمین کوبید. دفترچه بیمه اش را روی میزم انداخت. دهانش را باز کرد و بنا کرد  صداهای نامفهومی از خودش دراوردن. شبیه به داد و هوار ادمیزیر اب که دارد غرق میشود.بیماران بخش رانپزشکی دوره ی دانشجویی یک به یک از جلوی چشمم رد می شدند و کسی شبیه به او را بینشان پیدا نمی کردم. قلبم خودش را محکم به قفسه ی سینه ام می کوبید . زبانم بند امده بود.سر خوردن قطره ای عرق را از روی پیشانی تا کنار چانه ام حس می کردم.  دهانش را بست، با چشم سالمش، سر خوردن قطره ی عرق را دنبال کرد . بعد توی چشم هایم زل زد و لب های باریکش به لبخند کریهی از هم باز شد.باز دهانش را باز کرد و این بار جیغ کشید.- درد دارم. دارو بنویس.عصایش را بار دیگر به زمین کوبید.آقا قاسم چیزی در گوش منشی گفت، دست روی زانو کوبید و قهقه خنده اش را پشت ساعد دستش پنهان کرد.پیدا بود پیرمرد را می شناسند.تصمیم گرفتم خودم را از تک و تا نیندازم. سعی کردم خونسرد به نظر بیایم. به پشتی صندلی تکیه دادم و دست هایم را روی میز گذاشتم.- بفرمایید؟- میگم درد دارم. دارو بنویس.مستقیم توی یک دانه چشم سالمش زل زدم و سعی کردم پلک نزنم.- کجات درد داره؟- دهه! تو دکتری! از من می پرسی؟و باز آن لبخند کریه را تحویلم داد.- متاسفانه تا ندونم کجا درد داره دارو نمی تونم بنویسم.لبخند از لبش پرید. نزدیک تر آمد و روی میزم خم شد. بوی تندش توی دماغم پیچید. بویی شبیه به قرمه سبزی مانده که قاطی پنیر کپک زده شده باشد.دنان های زردش را نشانم داد. دوباره دهانش را باز کرد و بنا کرد به جیغ کشیدن. جیغ ممتد و گوش خراشی که توی گوشم زنگ می زد.منشی و آقا قاسم سرشان را روی میز پیشخوان گداشته بودند و شانه هایشان از فرط خنده بالا و پایین می پرید. یکی دوتا از  مراجعین و پرسنل مرکز توی اتاقم سرک کشیدند.باید به تنهایی این خر چموش را رام می کردم. دهانم را باز کردم تا من هم سرش داد بزنم که ناگهان صدا در گلویش خفه شد. همانطور با دهان باز و چشم ورقلنبیده به رو به رو خیره ماند و بعد ناگهان پیراهنش را روی قفسه ی سینه چنگ زد. یک دستش را به میزم تکیه داد و توی چشم هایم زل.-درد دارم. خیلی درد دارم.توی چشمش زل زدم. سعی کردم سردربیاورم اینبار میخواهد چطور مرا بازی بدهد.صورتش عرق کرده بود و رنگ چندانی نداشت. نبضش را گرفتم. ضعیف بود و شاید کمی نامنظم.-باید نوار قلب انجام بدی. اینجا دستگاه نوار قلب نداریم. کسی از خانواده ت می تونن بیان ؟عین مجسمه همانطور بی حرکت باقی ماند. انگار می ترسید تکان بخورد و باز دردش بگیرد.خانم سلطانی را صدا کردم تا کمک کند روی تخت بخوابانیمش.-  خانم دکتر از من بپرس! این فیلمشه به خدا. مشتری همیشگی اینجاست. هربار میاد یه ادایی درمیاره.- این حالش خوش نیست. پرونده ش رو توی سیستم بیارید ببینیم سوابق بیماریش چیاست، شماره ی خونه ش رو هم دربیاریم .خانم سلطانی طره موی شرابی روی پیشانیش را کنار زد و پشت چشمی نازک کرد.- پرونده نداره که. خواستیم تشکیل بدیم، به هیچ صراطی مستقیم نبود.پیرمرد همانطور با دهان بازبه سقف زل زده بود و دست و پاها رابی حرکت نگه داشته بود. آنقدر بی حرکت که نمی شد مطمین باشی نفس می کشد یا نه.- پدر جان، صدامو میشنوی؟بی آنکه سرش را برگرداند، چشمش را توی کاسه به سمتم چرخاند و زیر لب نجوا کرد.- می شنوم.و باز چشم ها را توی حدقه به سمت سقف چرخاند.- شماره ای از بچه هات داری؟ زنگ بزنیم بیان؟همانطور که به سقف زل زده بود، دست توی جیب کتش کرد و مشتی کاغذ تکه پاره ، چند تکه نخ، دو سه تا دکمه و یکی دوتا سنجاق قفلی که توی هم پیچیده بودند را بیرون کشید. از بین کاغذها، تکه ای بیرون کشید که با خودکار قرمز و خط خرچنگ قورباغه شماره موبایلی روی آن نوشته شده بود.- این دخترمه. خونه ش دوره. خیلی دوره.شماره را به خانم سلطانی سپردم تا با تلفن اتاقم با دخترش تماس بگیرد و خودم دست به کار گرفتن فشارش شدم. فشارش کمی پایین تر از حد طبیعی بود ولی عدد عجیب و غریبی هم نبود.معایناتش خوب بودند، همه چیز طبیعی به نظر می رسید، به جز حال خود پیرمرد.علی رغم اصرار  بچه ها بر اینکه این کارها همه تمارض است، چیزی توی صورت پیرمرد بود که مرا می ترساند. شخصیت مردم آزارش بود یا واقعا مریض بود؟ نمی دانستم و نمی توانستم به حال خود رهایش کنم.نوشته ها ی کتابها و حرف های اساتیدم توی مغزم مرور می شد. &quot;درد قفسه سینه را باید همیشه جدی گرفت حتی اگر بیمارمشکل روانپزشکی داشته باشد &quot;در مرکز دستگاه نوار قلب نداشتیم ، اورژانس هم با این فشار و نبض طبیعی و سر و وضعی که پیرمرد داشت، کار خاصی برایش نمی کرد. خودم هم هنوز از نمایشی بودن حرکاتش مطمءن نبودم.- خانم دکتر 10 بار زنگ زدم. میگه در شبکه موجود نیسن.- حاج آقا شماره خونه ت رو نداری؟بی هیچ حرفی، تکه کاغذ ذیگری جدا کرد و کف دستم گداشت.از توی دفترچه اسمش راخواندم. &quot;غلام سرورودی&quot;سلطانی که بالای سر تلفن این پا و آن پا می کرد را کنار زدم، شماره را گرفتم و گوشی را به مقنعه ام چسباندم.صدای گوشخراش زنی آن سوی تلفن  جیغ کشید.- بلهه؟- منزل آقای سرورودی؟- ای گور به گور شه با اون اسم نحسش.- شما همسرش هستید؟- فرمایش؟- ایشون اومدن خانه ی بهداشت پاسگاه نعمت اباد. حالشون خوش نیست. باید ببریدشون  نوار قلب بگیرن.  می تونید بیاید دنبالشون؟- ای گور به گور شه! ای قلبش وایسته ، بمیره من نفس بکشم. بذار بمیره. بذار همونجا بمیره بلکم منم راحت شم.تق! و بوق آزادگوشی را گذاشتم. نگاهی به پیرمرد انداختم که باز سینه اش را چنگ زده بود. سراغ کیفم رفتم، دست توی کیف بردم و سرم را به سمت در چرخاندم.- آقا قاسم!  آقا قاسم بیا یه دقه.خودش را لخ لخ کنات به اتاقم رساند.- بله رییس؟و لب هایش به پوزخندی از هم باز شد.- زنگ بزن آژانس یه ماشین بیاد. این اقا رو ببر درمانگاه پایین چهارراه، یه نوار قلب براش می نویسم، انجام بده، نوار قلب رو گرفتی با همون ماشین برگردید مرکز.دهانش را باز کرد تا اعتراض کند که چند اسکناس کف دستش گذاشتم.زیر لب غرغر کرد، اسکناس ها را در جیب گذاشت و به سمت تلفن پیشخوان دوید.پیرمرد و قاسم را که راهی کردم ، شروع کردم به ویزیت کردن مریض هایی که پشت در جمع شده بودند.وسط معاینه ی گلوی بچه ای بودم که تب داشت و جیغ بنفش می کشید، که صدای تق تق عصایش بلند شد. نسخه ی بچه را دست مادرش دادم و خودم را به در رساندم. نوار قلب را از دست اقا قاسم بیرون کشیدم.- دستت درد نکنه.  بخوابونش روی تخت معاینه ی اتاقم لطفا.نوار قلب را ورانداز کردم، و بله! وسط موج های لرزان و در هم نوار قلبش، موج کوچکی بود که جایی بود که نباید. از نشانه های سکته ی قلبی!با 115 تماس گرفتم. یک سری قرص های ابتدایی برای کنترل سکته ی قلبی اماده کردم. تا امدن امبولانس، چندبار فشار و نبضش راگرفتم. در تمام مدت هیچ نمیگفت. عنکبوت گوشه ی دیوار را با چشمش دنبال می کرد. بی هیچ اعتراضی قرص ها را خورد و مثل بره ای فرمانبردار دستش را برای گرفتن فشار باز کرد.پیرمرد را که به امبولانس تحویل دادم، اخروقت شده بود.خسته پشت میزم نشستم و به دسته ی درهم کاغذ و نخ که روی تخت جامانده بود، زل زدم.چندضربه به در خورد.- بفرمایید؟خانم سلطانی بود. دو لیوان چای توی دست هایش گرفته بود.- امروز خسته شدید خاتم دکتر. گفتم چای بریزم با هم بخوریم.لبخند زدم و اشاره کردم تا بنشیند.سه چهار روز بعد از این ماجرا ، برایم کاری پیش آمد و دیرتر به مرکز رفتم.اقا قاسم  کاغذ مچاله ای تحویلم داد و همانطور که از در بیرون می رفت، گفت:- خدا رو شکر حالش خوبه.کاغذ را باز کردم. تسبیح سبز توی دستم افتاد. روی کاغذ با خودکار قرمز و خط خرچنگ قورباغه نوشته شده بود:&quot;برای خانم دکتر&quot;پایان</description>
                <category>نگار میرحسینیان</category>
                <author>نگار میرحسینیان</author>
                <pubDate>Mon, 16 May 2022 18:08:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ز غوغای جهان فارغ</title>
                <link>https://virgool.io/@Thisisnegarinn/%D8%B2-%D8%BA%D9%88%D8%BA%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%BA-otpmb4yy0bil</link>
                <description>چشم های درشت سبزش را به آسفالت اتوبان دوخته بود. دسته موهای کم پشت سفیدش، اینجا و آنجا از زیر کلاه بافتنی گره گرهی که به سر داشت، بیرون زده بود. هرچند ثانیه یکبار، دماغش را بالا می کشید و این فین فین ناخواسته، مسافرانِ توی تاکسی را کلافه کرده بود.پوستش دور چشم ها و اطراف دهان، شبیه کاغذی که مدت ها مچاله مانده، چروک شده بود. دسته موهای سفید رنگی که از گوش و دماغش بیرون زده بود، باعث شده بود بی شباهت‌ نباشد به کتری اب جوش امده ای که بخار بیرون می دهد، نباشد.دست توی جیب کت نیمداری اش برد که لکه های سفید رنگ چیزی لزج، شبیه آب دماغ، جا بجایش مانده بود. چنداسکناس تکه پاره بیرون کشید. با دست های لرزان، یک ده تومانی از توده ی در هم اسکناسها سوا کرد و جلوی راننده گرفت.-بفرما!وامان از بوی سیری که این جمله ی تک کلمه ای توی اتاقک تاکسی پاشید.زن صندلی جلو غرغری کرد و شیشه ی سمت شاگرد را پایین کشید.-خانم پایین نکش شیشه رو، وسط سیاه زمستپن! سرده!مرد جوان صندلی عقب، بی اختیار خود را عقب کشید، بلکه دماغ مبارک را از این سیرافشانی مجدد در امان نگه دارد، زن صندلی جلو غرغر کرد. راننده شیطان را لعنت کرد. کسی جواب نداد.پیرمرد توی چرم پوسته پوسته ی صندلی عقب جابجا شد. کتش را بیشتر به خود پیچید و باز سمت زن جلویی رو ترش کرد.- خانوم با توَما! یخ بست استخونامون. دِ بده بالا اون شیشه ی لامصبو!- زن که بوی سیر حالش را خراب کرده بود، با شال ضخیم روی سرش، دهان و بینی اش را پوشاند. به سمت عقب نیم خیز شد و با صدایی که از ته چاه می آمد، به پیرمرد پرید.- حاج اقا، شیشه پایین باشه، سرما شما رو داغون میکنه، بالا باشه، بوی سیر، ما رو!قری به سر و گردنش داد. دوباره به سمت جلو چرخید و به رو به رو خیره شد.پیرمرد که پیدا بود چیزی نشنیده، از فاصله ی بین صندلی راننده و شاگرد به جلو خم شد و از ته دل فریاد زد:-میگمت این شیشه ی بی صاحاب مونده رو بده بالا، بارون کورم کرد!راننده که تمام مدت سبیل می جوید، از توی آینه، نگاه صورت پیرمرد کرد.-حاجی تو بشین سر جات، من شیشه رو میدم بالا. تو فقط حرف نزن. جون بچه هات، به خدایی که می پرستی هیچی نگو فقط!با غیظ توی لیوان پلاستیکی جلوی فرمان که تا نیمه از مایع لزج کرم رنگی بود، تف کرد. دستش را روی دکمه ی بالابرنده ی شیشه ی شاگرد گذاشت و فشار داد.زنِ صندلی جلو، ایییش ِ کشداری گفت. و در دورترین فاصله ی ممکن از راننده توی صندلی فرو رفت.مرد جوان صندلی عقب، دستی توی موهای ژل زده اش کشید. از جیب کیف رو دوشی اش، ادکلنی دراورد و روی گردن و صورت از ته تراشیده اش پاشید.پیرمرد یکهو به سرفه افتاد. دو سه تا سرفه که پشت هم کرد، زن صندلی جلو با کلافگی شال مشکی پولک پولکش که حالا روی شانه هایش افتاده بود را به سر کشید و رو به راننده غرید.-نگه دار! میخوام پیاده شم.-خانم وسط اتوبانیم! کجا نگه دارم من؟زن که گونه هایش گل انداخته بود، جیغ بنفشی کشید. فرمان را گرفت و به سمت چپ متمایل کرد.ماشین روی اسفالت خیس تاب خورد. راننده پا روی ترمز گذاشت. تاکسی قاطی سر و صدای بوق ماشین های پشت سر، کنار نرده ی پل، از حرکت ایستاد.راننده تاکسی که مثل مرده رنگ از صورتش رفته بود، به زن زل زد. زن با خشونت، موبایلش را از کیف درآورد.-شماره کارتتون رو بدید، واریز کنم کرایه رو.راننده که انگار صدای زنگ دار زن ، به خود آورده بودش، عربده کشید.- چیکار می کنی زن؟ داشتی همه مونو به کشتن می دادی!زن که پتیارگی از چشم هایش می بارید باز جیغ بنفش کشید.-شماره کارتو میدی یا نه؟راننده عین گربه ی باران خورده، کنج صندلی کز‌کرد. آهسته و شمرده گفت:- شماره کارت ندارم خانم، فقط پول نقد.قیافه ی زن شبیه اژدهای گرسنه ای شده بود که هر لحظه ممکن بود از جلد خود بیرون بیاید و راننده را ببلعد.راننده، ریخت زنک را که دید ، عین گوسفندی که به مقتل می برندش، رو به جوان صندلی عقب چرخید.-شما داری کرایه ی این خانمم بدی؟ بریزه به حساب شما؟جوان که از بس تلاش کرده بود از پیرمرد دور بماند، نصف بدنش سینه به سینه‌ی‌ در تاکسی مانده بود، گلو صاف کرد.-خیر متاسفانه.پیرمرد که انگار از مکث پیش امده،چیزی شیرفهمش شده بود، اسکناسی چرک از جیب کت بیرون کشید و جلوی صورت زن گرفت.- بیا خانم، عب نداره، خدا روزی رسونه.زن که هجوم ناگهانی هوای دهان پیرمرد، غافلگیرش کرده بود، انگار سیلی محکمی خورده باشد، سرش را عقب کشید. باز سر و صورتش را توی شال پوشاند و با صدای خفه گفت:- شماره کارتت رو بده حاج اقا.پیرمرد گوشش را نزدیک زن اورد فریاد زد:- چی گفتی؟مرد جوان صندلی عقب باز ادکلنش را بیرون کشید. زن که خون خونش را می خورد، شال را کنار زد و توی صورت پیرمرد فریاد کشید:- میگم شماره کارتت ر‌و بده!- شماره؟ شماره ی منو میخوای چیکار؟ نگای سن و سالت نمیکنی؟زن چند دقیقه مات برده توی صورت پیرمرد نگاه کرد. بعد عقب کشید و با تمام زور، در تاکسی را به هم کوبید و زیر بارش بی امان باران از نظر گم شد.راننده لیچاری بار زن کرد . تفی توی لیوان پراند و باز ماشین را راه انداخت.بازان خود را روی شیشه ی ماشین می کوبید. برف پاک کن قژ قژ کنان جان می کند و از پس پاک کردن شیشه بر نمی آمد. راننده فرمان را دو دستی چسبیده بود. تا حد ممکن خودش را توی صندلی جلو کشیده و صورتش را به شیشه نزدیک کرده بود.جوان صندلی عقب، نگاهی به زردی رد عرق مانده، روی زیر بغل و یقه ی لباس ‌راننده کرد. ادکلنش را بیرون اورد و باز روی سر و صورتش پاشید.راننده مثل ماده بوفالویی که گوساله اش را گرگ دریده باشد،توی آینه نگاه خشمگینی به جوان انداخت و جویدن سبیل هایش را از سر گرفت.کف اتوبان را مه غلیظی پوشانده بود. راننده دکمه ی فلاشر ماشین را فشار داد و زیر لب ناسزایی گفت.خرو پف پیرمرد تازه بلند شده بود که راننده بسم الله گویان، پا روی ترمز فشرد. ماشین روی اسفالت لیز خورد و با صدای نخراشیده ای به ته ماشین جلویی برخورد کرد.راننده مثل گربه ای که دمش را اتش زده باسند، سراسیمه از ماشین پیاده شد و بنا کرد به عربده کشیدن، سر زن جوان راننده یرماشین جلویی.پیرمرد که چرتش پاره شده بود، سر بالا اورد. نگاهی به راننده و کاپوت له و لورده ی تاکسی انداخت. نُچ و نُچی کرد و باز توی صندلی فرو رفت.جوان صندلی عقب، باز توی ژل موهایش دست کشید.ادکلن را به صورتش پاشید. عینک افتابی اش را از جیب کیف بیرون اورد وروی چشم گذاشت.نگاهی به پیرمرد انداخت که خودش را توی کت پیچیده بود و چشم هایش کم کم سنگین می شد. نیم خیز شد، دست توی داشبوررد کرد. اسکناس های تاشده، یک پاکت سیگار و افتاب گیر تا شده ی شیشه ی ماشین را توی کیف چپاند. در تاکسی را باز کرد و‌بی سر و صدا از پشت راننده که هنوز داشت عربده می کشید رد شد .پیرمرد غلتی زد. سرش یک وری به در جسبیده بود و شیشه ی ماشین با هر نفسش، بخار می کرد.صدای خر و پف ماشین را پر کرده بود.بوی سیر، همه جا پیچیده بود…</description>
                <category>نگار میرحسینیان</category>
                <author>نگار میرحسینیان</author>
                <pubDate>Sat, 14 May 2022 22:37:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از جبر روزگار…</title>
                <link>https://virgool.io/@Thisisnegarinn/%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D8%A8%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-crissqtkoqxz</link>
                <description>توی شیشه ی خاک گرفته ی وانت کنج خیابان خودش را ورانداز کرد. چشم های قی کرده اش را با پشت دست پاک کرد. خرده نان های ریخته روی تای یقه را تکاند. توی زبری تُک موهای تراشیده اش دست کشید.دسته نرگس های توی مشت عرق کرده را جابجا کرد و دماغ عقابی اش را به جست و جوی عطر کم جان گل ها بالا کشید. ساعت دور مچش را نگاه کرد. به حسابِ او، یک ساعتی مانده بود تا از راه برسد.هر دو سه روز یکبار از گل فروش سر چهارراه نرگس می خرید. بینی بی نقصش را توی گل ها فرو می برد و بو می کشید و چشم هایش… امان از چشم های سیاهش که چه برقی می زد موقع بوییدن گل ها. دست ظریفش را توی کیف رودوشی اش فرو می برد و پول گل ها را حساب می کرد.  آخ که به اسکناس های چرک مرده ی توی دستش هم حسودی می کرد.سر و صدایی که از آن طرف چهارراه بلند شده بود، او را از جا پراند. گل ها را توی یقه ی لباسش چپاند و شلوار گشادی که داشت از کمر می افتاد را بالا کشید. از بین ماشین هایی که پشت راه بندانِ پیش آمده بی امان بوق می زدند، راهش را به سمت سر و صدا باز کرد.گاری لبوفر‌وش، قُر و دبه گوشه ای چپه شده بود. یک چرخش از جا در آمده و لب جدول تلوتلو می خورد. بوی لبو و باقالی هایی که با لجن توی جوب قاطی شده بودند، حال آدم را خراب می کرد.لبو فروش یقه ی راننده پراید را چسبیده بود . سبیل های از بناگوش دررفته اش بی وقفه می جنبید و دهان گشادش فوجی از دشنام و آب دهان را توی صورت راننده پرت می کرد.-مرتیکه! کور که نیستی! بساطمو چپه کردی دم عیدی.راننده پراید که جوانک ریغویی بود، توی دست های درشت لبوفروش که دور گردنش چفت شده بودند، دست و پا می زد و بریده بریده چیزهایی بلغور می کرد.-	خو کاکو! نیگا کن چی میگم… آقو! داداش! عامو! برادر!-	طاقتش تمام شد و لگدی توی شکم لبوفروش پراند.-	لبو فروش یقه ی سرباز را ول کرد. با دو دست شکمش را چسبید و عین خرسی که شاخ گاوی وحشی شکمش را پاره کرده باشد، بنا کرد به نعره کشیدن.-	راننده پراید که از توی دست های لبوفروش روی زمین افتاده بود، دو دستی گردنش را چسبید و جای سرخ انگشتان یقور لبوفروش را مالش داد.-	- عامو، زخم شمشیرت که نزدُم. ای همه مویه چلوندی، صدا درنیومد ازم. پاشو ای کارا چی چیه؟لبو فروش اما، انگار افعی نیشش زده باشد، توی سرخی آب لبوهای روی آسفالت تاب می خورد و از درد به خود می پیچید.سرباز جلو دوید، جلوی لبوفروش زانو زد. خواست دست های چنگ‌ شده اش را از روی شکم بردارد که لبو فروش‌ مشتی توی هوا پراند.سرباز سرش را دزدید و به لبو فروش توپید.-	چرا همچی می کنی اسمال آقو؟ خو‌ بذا ببینُم چی شده ایطور عین مار‌ میپیچی به خودت؟لبو فروش دست سرباز را چنگ زد و سعی کرد از لای نفس های تنگش ، چیزی حالی سرباز کند.-	جناب.. سروان.. طحالم… ایراد.. داره پر ِ خونه. نباس…  ضربه …بخوره.راننده پراید خودش را ور دل سرباز تپاند و بنا کرد به زبان ریختن.-عامو، تونم همشهری مویی؟ مال کجای شیرازی؟سرباز گوش کری داد. دکمه های پیراهن لبو فروش را جر داد و با دیدن شکمش، عقب پرید.پوستِ روی شکم، جا به جا همرنگ لبوها شده بود و کبودی ها کم کم بزرگتر می شد.راننده پراید، شکم لبوفروش را که دید، خودش را عقب کشید.انگار نفسس تنگ شده باشد، یقه ی چرک مرد پیراهنش را کشید و کلافه از خودش جدا کرد.سرباز دستپاچه بلند شد و سعی کرد جمعیتی که دور معرکه حلقه زده بودند و گردن می کشیدند تا بفهمند چه خبر است را پراکنده کنند.-	برید عقب! برید عقب! بذارید ای بنده خدا یه نفسی بکشه. یه نفرم زنگ بزنه اورژانس. صدای جیغ لاستیک روی آسفالت، بار دیگر او را از جا پراند.راننده پراید پشت رول نشسته بود و با همه ی توان پا را روی پدال گاز فشار می داد. یکی دو نفر خواستند مانع فرارش شوند، جوانک اما شوخی نداشت. عین دیوانه ها ماشین را به سمت جمعیت راند، راهش را ازبینشان باز کرد و رو به آن سمت چهارراه ویراژ داد.سرباز مات برده به ماشین که دور می شد زل زد. بعد رو به جمعیتی که ساکت شده بودند و بر و بر نگاهش می کردند چرخید.-	لا اله الا الله! اَ شماها آبی گرم نمیشِد، ها؟موبایلش را از جیب شلوار بیرون کشید. شماره گرفت و گوشی را به صورتش چسباند.-	الو؟ آقو یه آمبولانس میفرستی ای جا؟ . چهارراه استانبول سر سعدی. یه بنده خدایی شکمش ضربه خورده، پکِ پهلوش سیاه و کبوده. میگه طحالش عیب داره.مکث کرد، همانطور که سعی می کرد از توی شلوغی جمعیت به صدای آن سمت خط گوش بدهد، به تُک موهایش دست کشید.-	مو پلیسم. ای جا بالاسرش مردم جمع شدن. بیاید می بینید. فقط تو ر جان عزیزت زود بیاید. ای حالش خرابه، رنگ میّت شده.و به راستی هم، حال لبوفروش خراب بود. از رنگ سرخ صورتش خبری نبود. چشم ها نیمه باز مانده بود و با هر نفس، ناله ی جگرسوزی از دهان خارج می شد. شکم و پهلوهایش را لکه های بنفش پوشانده بود.سرباز کنار لبو فروش زانو زد.-	اسمال آقو؟ کاکو صدام میشنوی؟ سردت نیست؟خواست پیراهن جر خورده ی لبوفروش را دوباره روی شکمش بکشد که اسمال آقا دوباره بی هوا مشتی پراند و این یکی درست وسط دماغ سرباز نشست.خون بیرون پاشید. سرباز روی دو زانو نشست و دماغ شکسته اش را بین دو دست گرفت. مزه ی خون دهانش را پر کرد. لباس فرم سفیدش پر از لکه های قرمز می شد. چشم هایش سیاهی رفت. قرمزی خون داشت حالش را خراب می کرد. خم شد و از ته دل روی آسفالت بالا آورد.یکی از توی جمعیت داد زد:اینجا کسی دکتر نیست؟ این بنده خدا که پدرش دراومد!-من پرستارم.سرباز سرش را رو به صدا بالا آورد. چشم هایش… امان از چشم های سیاهش که زل زده بودند توی صورت او.این بار رو به سرباز گفت:-من پرستارمسرباز دستپاچه از جا بلند شد.-	سلام -	این حالش خیلی خرابه چش شده؟-	ها، ای بنده خدا رو لگد زدن به شکمش، زنگ زدیم آمبولانس بیاد. همانطور که سعی می کرد خودش را بین پرستارو لبوفروش قرار بدهد، با یک دست به تُک موهایش دست کشید.-	منم دماغم مشت خورده، اوضاعش خرابه.دستش را با ذوق عقب برد و از بینی شکسته اش رونمایی کرد.پرستار بی تفاوت به سرباز که باز خون از دماغش فواره می‌زد، پهلوی اسمال آقا زانو زد که عین نوزادی که  گرسنه مانده، بی وقفه نال می زد.دست روی نبض لبوفروش گذاشت به ساعت ظریف روی مچش خیره شد و زیرلب شمرد.-	این نبضش خیلی کند میرسه. دیر به دادش برسن، دیگه رگ هم نمیشه ازش گرفت.تابی به تار موهای مشکی رنگ توی صورتش داد- که دل سرباز‌ هُری پایین ریخت- و سرش را رو به سرباز بالا آورد.-	یه آنژیوکت صورتی از داروخانه بگیر. ازش رگ نگیرم تا رسیدن آمبولانس دووم نمیاره، رگاش کُلابس می‌کنن.سرباز همانطور که سعی می کرد با آستین لباس، خون دماغش را بند بیاورد،  به طرف ‌داروخانه ی گوشه ی چهار راه دوید.داروخانه بوی غریبی می داد. رایحه ی  تند الکل طبی که توی‌ چیزی شبیه به بوی گند جوراب نشسته پیچیده باشد. داروساز پشت پیشخوان ایستاده بود. بینی اش را با دست پوشانده بود و  با پیرمردی که تکه موکت چرکی را دور خودش پیچیده بود،  صحبت می‌کرد. پیرمرد کلاه بافتنی گره گرهی را تا روی چشم ها پایین کشیده بود. زرداب خشکیده ای از کنار دهان تا روی یقه ی پاره ی بافتنی چرکی که به تن داشت کشیده شده بود. داروساز که سفیدی چشم هایش به سرخی می‌زد، دستی به ته ریش‌های خاکستری اش کشید و با خشونت مشتش را روی پیشخوان کوبید. -	پدرجان، تا صبح هم که اینجا وایسی، من بدون نسخه ی پزشک کدئین بهت نمیدم. والسلام!پیرمرد که از سر و صورت و صدایش خماری می بارید، دماغش را بالا کشید.-	پ دکتر شیفت دیشبتون چجوری نسخه نخواست؟-	من از دیشب خودم شیفتم. خوبه والا! دروغ توی روز روشن. جنستو از جای دیگه جور کن عمو!پیرمرد لیچاری بار داروساز کرد. سرراه  به سرباز تنه زد. در را با شدت به هم کوبید و از داروخانه بیرون زد.شیشه ی در آلومینیومی داروخانه از جا درآمد و با سر و صدای گوشخراشی پخش زمین شد.داروساز همانطور که زیر لب فحش می داد، توی اتاق پشت پیشخوان ناپدید شد. چندلحظه بعد با جارو و خاک اندازچرکی بیرون آمد.همانطور که خرده های شیشه را توی خاک انداز می ریخت، با بدخلقی رو به سرباز کرد.-شما کاری داری؟سرباز که صدایش از پشت آستینی که روی دماغ گرفته بود به سختی درمی امد، یک قدم به داروساز نزدیک شد.-به آنژیوکت صورتی می خوام.-نسخه داری؟- مریض تصادفی بدحال داریم، اون طرف چهارراه. پرستار گفته بگیرم.داروساز که پیدا بود ظرفیتش برای بحث و جدال پر شده، پشت شیشه برگشت. با بی حوصلگی توی قفسه ها چشم چرخاند. آنژیوکت را بیرون آورد و روی پیشخوان کوبید.-	سه و دویست و پنجاه!سرباز پنج تومانی مچاله ای را روی دخل گذاشت.بسته ی آنژیوکت را چنگ زد و همانطور که دوان دوان از در بیرون می رفت، با احتیاط دستش را از روی دماغ برداشت. خونریزی بند آمده بود.توی خیابان که ‌پیچید، جمعیت داشت پراکنده می شد. اثری از لبوفروش نبود.به دنبال چشم های سیاهش ، توی جمعیت چشم دواند. مردی که رد می شد دست روی شانه اش زد.-بردنش جناب سروان. نگران نباش. آمبولانس بالاخره اومد. خسته نباشی.سرباز لب ورچید. خسته و آویزان لب جدول نشست. سرخی رد لبوها را تا جایی که خونش روی آسفالت ریخته بود دنبال کرد. توی چاله ی مخلوط خون و آب لبو، برق سفید رنگی به چشمش خورد. جلو رفت.  لابه لای قطره های خون و‌ تکه های لبو، دسته ی سفید و‌زرد نرگسها، له شده و شکسته، جا مانده بود.پایان</description>
                <category>نگار میرحسینیان</category>
                <author>نگار میرحسینیان</author>
                <pubDate>Fri, 13 May 2022 21:18:16 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>