<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ترانه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Thisistaraneh</link>
        <description>همونی که شب رو است و از راهی دیگر آید:)....</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:33:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/881970/avatar/B0erwe.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ترانه</title>
            <link>https://virgool.io/@Thisistaraneh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>لاک چری،آگ خز دار و لیپ گلاس رود/چگونه از مد پیروی کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Thisistaraneh/%D9%84%D8%A7%DA%A9-%DA%86%D8%B1%DB%8C%D8%A2%DA%AF-%D8%AE%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D9%84%DB%8C%D9%BE-%DA%AF%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D8%B1%D9%88%D8%AF%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AF-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-p3pxsj9p8cb9</link>
                <description>ایستاده ام و منتظرم سفارشم را بگیرم.بر می گردم و به دوستم نگاه میکنم،با خنده می گوید:+ &quot;چی سفارش دادی؟&quot;-آیس ماچا لاته!+ببینم؟کمی از آن می چشد.+وای ترانه،طعم چمن میده...-آره دیگه،ادایی عه+به خدا که خودتم هستی-از فردا آگ میپوشم اصلا+جورابهاتم بکش رو لگ ات پس...و می خندیم.آگ،جوراب روی لگ و آیس ماچا لاته هر سه از ترند های سال 2024 هستند.پیروی از مد/درست یا غلط؟این روزها کمتر کسی پیدا می شود که از مد روز مطلع نباشد.پیش تر باید مجلات مد و لباس را دنبال می کردی،عکس های سلبریتی ها را با دقت می گشتی و وجه مشترک پیدا می کردی.اگر میخواستی تغییری در لباس روزمره ی خود بدهی،تغییری اساسی،باید کم کم انجامش می دادی،فحش و توهین و تمسخر می شنیدی و در نهایت،پیروز می شدی.از کلیپس روی سر بگیر تا موی بلوند سوخته.و حتی طرح پلنگی که مدتی همگی امتحان اش کردیم.اما این سوال پیش می آید که،آیا همراه مد پیش رفتن،بد است؟هیلی بیبر همراه با فون کیس برند خودش &quot;rhode&quot;/محصولی که امسال بسیار ترند شدبرده ی مد بودن/مد تماما درست است!لباس پوشیدن ما جلوه ای از جهان درونی ماست.جلوه ای از خط قرمز ها،تمایلات و حتی گوشه کنار هایی از شخصیت.از مادربزرگ هایی که پیراهن های بلند گلدار می پوشیدند تا آن زندایی دافی که پالتوی خز داشت.هر کسی هستید،در دیدگاه اول مردم شما را از لباس هایتان می شناسند.پس انتخاب مهمی است و یک راه برای ابراز خود.مد اما،موقع آمدن به این فکر نمی کند که به همه بیاید.اصلا ذات مد جوری است که یک نفر،چیزی را امتحان کند که دیگران نمی کند و به واسطه درخشش خود در آن لباس/کلاه/کفش یا چیز های دیگر،باقی هم به فکر امتحان اش بیوفتند.اینکه  فردی تماما روی مد حرکت کند می تواند به ما سیگنال عدم ثبات شخصیتی یا ترس از تایید نشدن را بدهد.و یا حتی این حس که &quot;من خودم و بدنم و آنچه به من می آید را نمی شناسم&quot;!یک هویت کاملا جدا/مد تماما غلط است!از طرفی کاملا جدا از مد پیش رفتن،چرا که این روز ها مد تنها به یک سبک وجود ندارد،کار ما را سخت تر می کند.فشن شو ها و سلبریتی ها منبع خوبی هستند برای ما که بدون خرج کردن،ببینیم به تن آن سلبریتی ای که هیکل و قیافه ای شبیه به ما دارد چه چیزی مناسب تر است.پس در نهایت مد و فشن یک ابزار برای الهام بخشی است،تماما الهام گرفتن از آن نوعی بردگی است،کاملا جدای آن پیش رفتن هم سخت است.جوری که بسیاری از سلبریتی ها و بازیگر ها و خواننده ها،یک طراح،یک خیاط و یک فشن استایلیست دارند که بدن،رنگ پوست،رنگ چشم و علم پشت آنها را می داند و برایشان طراحی جداگانه می کند،کاری که هزینه و وقت آن از عهده ی اکثر ما بر نمی آید.انتخاب شخصیمن از رنگ چری خوشم می آید،به نظرم آگ ها جذاب هستند و پالتوی خز را دوست دارم.در عین حال،فون کیس رود نمی اندازم،لیپ گلاس کیکو نمیخرم و alo روی سرم نمی گذارم.بسیاری از دوستانم برعکس اند.ما برای داشتن این ازادی از سمت خود که خود را ابراز کنیم،نیازمند آن هستیم که برچسب های &quot;ادایی&quot; و &quot;دمده&quot; را که در دو طرف یک طیف قرار دارند بشناسیم و بدانیم که تا وقتی بر طبق سلیقه شخصی حرکت می کنیم،مهم نیست دیگران درباره میزان وابستگی مان به مد چه فکر می کنند.این به معنای یک استفاده ی درست از یک ابزار بروز خویشتن است.نتیجه نهاییشناخت اینکه مد چرا و چطور و تا چه حد باید استفاده بشود،به ما در بهتر دیده شدن کمک می کند.پس مد بد نیست،آسیب پذیر به ذات و سالب هویت نیست،به شرطی که مانند هر ابزار دیگری از آن درست استفاده شود.برای این درست استفاده کردن باید خود و تمایلات خود را بشناسیم،با سلیقه ی خود احساس راحتی کنیم و کمتر نگران قضاوت مردم باشیم و در عین حال،قلب مان را به روی ایده های تازه باز کنیم.پیشنهاد-با استفاده از اپ پینترست،حوزه ی مورد علاقه خود در مد و ترند های محبوب تان را بیابید.-لباس پوشیدن کدام سلبریتی را دوست دارید؟سعی کنید با آیتم های موجود در کمد تان شبیه او لباس بپوشید.-از خود بپرسید اگر بودجه ی نامحدود داشتید،چه لباس هایی را می خریدید؟-اگر فقط بخواهید ده تا لباس از کمد لباس تان را نگه دارید،کدام ها را نگه می دارید؟</description>
                <category>ترانه</category>
                <author>ترانه</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jan 2025 14:24:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من مخالفت می کنم،پس هستم</title>
                <link>https://virgool.io/@Thisistaraneh/%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%81%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85%D9%BE%D8%B3-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-yua0z0mhaynz</link>
                <description>گویا به نوشته ام نقد داشت و برایم نوشت :&quot;وقتی همش یه شکری میخوری که دیده بشی!&quot;.و بعد ریپلای کامنت اش را برایم بست.خنده ام گرفته بود.البته که دیده شدن بد نیست،ولی احتمالا منظور این آدم،چیزی شبیه به این نبوده که:&quot;وقتی دائم در تلاشی تا حرف های گفته نشده را بازگو کنی&quot; یا مثلا &quot;وقتی جسارت این را داری که که چیزی جدید به این دنیا اضافه کنی&quot; یا حتی &quot;وقتی به خودت اجازه میدهی نقد کنی،تحلیل کنی،اعتراض و تایید کنی و آن را به اشتراک بزاری&quot;.نه! احتمالا و با توجه به قسمت اول جمله،منظورش چیزی شبیه به &quot;وقتی فقط میخوای یه حرفی بزنی ولی خب نه بهش اعتقاد داری نه اجراش میکنی&quot; یا مثلا &quot;من انقدر مهم ام که دائم میخوای تشویق و تحسین ات کنم&quot; یا حتی مثلا &quot;به چه اجازه ای داری به باور های من که فسخ ناشدنی و تغییر ناپذیر ان توهین میکنی؟&quot;با خودم فکر میکنم:&quot;این اولین باری نیست که در جواب یک نقد،یک توهین می شنوم!&quot;تابو ها،مرز های نامرئی اما سفت و سخت اجتماعی که طی سالها شکل گرفته است،ابتدا برای خدمت به انسان بودند و بعد تر مانند گاو هایی که خدای عده ای انسان هندی شدند و شفا می دادند،ارباب انسان شدند.البته که میدانم و می دانید که تعدادی اندک تابوی مشترک جهانی داریم و باقی با توجه به جغرافیا،در حال تغییر و تحول اند.خداگونه انگاشتن اتیکت های رایج اجتماعی،کم یا زیاد،تعصب نام دارد.پرنسس دایانا در حال دویدن/کاری که آن روز ها از نظر مردم اصلا &quot;مناسب شان&quot; یک پرنسس نبود!برای من،و بسیاری از انسانهای دیگر اینکه موقع صحبت شدن از تابو های اجتماعی،حقوق انسانی و مخصوصا حقوق زنان و نظریات محترمانه اما کم طرفدار، مورد حمله ی کلامی قرار گرفتن تازه نیست.وقتی میخواهی دیدگاه متفاوت خودت نسبت به چیزی را بیان کنی،بسیاری از انسان های متعصب را خشمگین،ناراحت و رنجور می کنی.زندان ناشکستنی ذهن شان را می شکنی و از مرز هایی که خودشان برای خودشان ساختند و بعد خودشان گرفتارش شدند عبور می کنی و حالا،برای گرفتن انتقام رنجی که بیهوده عمری به خود وارد کردند،از تو ناراحت می شوند.(نیاز است که اینجا،فرق میان نقد و غیرنقد را شفاف کنیم،نقد یک نظر محترمانه ی مخالف و مربوط به طرف مقابل توست.باقی غیر نقد است،توهین،فضولی،تمسخر،خلاصه بسیار چیزها!)آنها با ساکت کردن تو،خیال خود را از بابت درست بودن نظرات قدیمی شان راحت کرده و به پیله ی پوسیده ی خود بر میگردند.آنچه که مهم است این است که به خاطر بیاوریم،حرفی که از اساس تغییر را بزند،متعصبانه است.حرفی که از اساس منکر عقاید مختلف شود متعصبانه است.آنچه ادعای خط کشی برای خوب و بد بودن می کند متعصبانه است و آنکسی که به اینها باور دارد،کم یا زیاد متعصب است.خلاصه آنکه،در پس هر تابو شکنی محترمانه ای میلیون ها دست نامحترمانه جلوی دهانت را می گیرند،اینجا آن جایی است که میخواستم در آن تاکید کنم،پس دوباره تکرار می کنم: &quot;در پس هر تابو شکنی ای،هر چقدر هم محترمانه،میلیون ها دست نامحترمانه جلوی دهانت را میگیرند!&quot;شما بی ادب نیستید،دنبال توجه اضافی نیستید،شما جنجال خواه نیستید،اهل تفرقه انداختن نیستید،اگر یک نظر مخالف با ساختار ها دارید و  به شما مربوط است و محترمانه هم بیانش می کنید،شما فقط یک منتقد اید.هر فحش و فضاحتی،هر مچ گیری ای در این راستا،هر نوعی از کنایه حق شما نیست و مهم است که به این آگاه باشیم.مهم است که شک ها و انگشت ها را به سوی خود برنگردانیم،مهم است که وقتی کار بدی نکردیم،از آدم ها نترسیم.تمرین نقد کردن،جدا از فواید بسیاری که برای ذهن و روح دارد،یک تمرین برای آن است که به خودمان بیشتر اعتماد کنیم،برگردیم و به هویت مان اعتماد بورزیم و خود را ابراز کنیم و نترسیم.آنهایی که قدر بیان نظرات مان را می دانند را شناسایی کنیم و از همه مهم تر،کمکی به این جامعه ی بسته ی تابو زده بکنیم تا راه خود را بیشتر باز کند.پس اگر مخالفت می کنید،اگر ساکت نشسته اید و کورکورانه چیزی را دنبال نمی کنید،پس هستید.پس هستیم.پس ما،مخالفت میکنیم،پس هستیم!</description>
                <category>ترانه</category>
                <author>ترانه</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jan 2025 03:50:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حق مطلق/چگونه تعصب روی علم ما را به بیراهه می برد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Thisistaraneh/%D8%AD%D9%82-%D9%85%D8%B7%D9%84%D9%82%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AA%D8%B9%D8%B5%D8%A8-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%B9%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%AF-vjxeqkvvrnku</link>
                <description>&quot;ولی این مبنای علمی نداره&quot; لبخند می زند و پیروزمندانه سرش را بالا میگیرد.کم ندیدیم آدم هایی که معتقند حقیقت تنها در یک چیز خلاصه شده است در روانشناسی،در معنویات و یا در علم.علم گرایی از آن دسته تعصباتی است که اخیرا بسیار مورد توجه قرار گرفته.به دلیل تجربی بودن،به دلیل آنکه قابل تکیه تر به نظر می آید،برای انسان سرگردان امروزی شبیه یک منجی است.درود بر آنچه مطلق می دانم،مرگ بر شک،مرگ بر تفاوت،مرگ بر راه های دیگر!علم؛رشته ای که حتی خود ادعای مطلق بودن ندارد و عموما می گوید:&quot;نمی دانم&quot;،&quot;طبق شواهد فعلا گواهی می دهد&quot;،&quot;طبق شواهد فعلا گواهی نمی دهد&quot;.علم هرگز مطلق اندیش نیست،هرگز خود را دانای کل نمی داند و منتظر نیست با پشت دستی بر دهان دیگران بکوبد.بگو،شواهد نشانم بده،آزمایش کن.شاید،فعلا نه،فعلا بله...شاید،فعلا نه،فعلا بله،شاید،فعلا نه،فعلا بله....علم گرایان افراطی،معتقدند همه چیز باید پشتوانه ی علمی داشته باشد.ولی ما دیدیم و میبینیم افرادی که به پشتوانه ای غیرعلمی تکیه می زنند،و نتیجه می گیرند.به دعا،به فال،به مراقبه،به صدقه و به نذر.نه برای یک بار و دو بار،کم نیستند آدم هایی که مبنای اصلی زندگی خود را چیزی فرای علم قرار دادند و می دهند و علم اینجا،که هنوز نتوانسته جوابی پیدا کند،سکوت می کند،و این سکوت به معنای &quot;رد کردن مطلق&quot; نیست.برخی افراد فراتر می روند،می گویند حس ششم هم علم است،احساسی که از ادم ها دریافت میکنیم فقط پشتوانه ی علمی دارد،روح انسان اثبات نشده و ابعاد دیگری وجود ندارد.جالب اینجاست که همزمان با اینکه افراد گزاره های ذکر شده با &quot;خب اینم روان شناسیه و روان شناسی یه علمه&quot; تایید می کنند،دانشمندان بزرگی در تاریخ بودند که اساسا روان شناسی را شبه علم تعریف کرده و یا صرفا به علم خواندن آن نقد داشتند.&quot;Incidentally, psycho-analysis is not a science: it is at best a medical process&quot;&quot;اتفاقا روان کاوی یک علم نیست،در بهترین حالت یک پروسه ی پزشکی است!&quot;ریچارد پی فاینمنعلم کافی نیست،کامل نیست.تجربی و متکی به آزمایشات است.همزمان غلط نیست،بر خلاف حقیقت نیست بلکه قسمتی از آن است.اما سوالی که مطرح می شود این است که آیا آنچه هنوز اثبات نشده یا فعلا رد شده،مبنای اصلی ما برای تصمیم گیری است؟پس انسان هایی که ماقبل ما بودند و فکر میکردند زمین ثابت است و خورشید به دنبال آن می چرخد افراد خردمند تری بودند؟به هر حال با علم زمانه ی خود پیش می رفتند.یا شاید گالیله واقعا یک روان پریش بود که علم زمانه را نادیده گرفت و کشفیات جدید خود را اعلام کرد!موضوع اینجاست که آیا علم ابزاری در دستان ماست برای کشف حقیقت و یا اربابی که ریسمان به گردن ما بسته تا کنترل مان کند؟علم قسمتی از آگاهی است،وسیله ای که خرد ما را افزایش ببخشد و به اشتباه،همه چیز مان شده.مثل زمانی که کلیسا دین را همه چیز مردم کرده بود،مثل زمانی که دولت شوروی تلاش کرد مارکسیسم را همه چیز ما کند.این ماییم که باید بایستیم،علم را،روانشناسی را،مکاتب فکری را چنگ بزنیم و بالا برویم تا به حقیقت برسیم،وگرنه که هیچ یک به تنهایی کفاف زندگی (این دنیا و یا اگر اعتقاد دارید،آن دنیا هم) را نمی دهند.بهمن ماه هزار و چهارصد و سهترانه</description>
                <category>ترانه</category>
                <author>ترانه</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jan 2025 00:27:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسران گریان،دختران خشمگین/درباره ی تابوی احساسات</title>
                <link>https://virgool.io/@Thisistaraneh/%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%B4%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-w35neuei13nd</link>
                <description>&quot;جامعه،این حق را به خود می دهد که ما را در تمامی عرصه های زندگی خود کنترل کند،حتی احساساتی که در بدن حس میکنیم،نیت هایی که می کنیم و افکاری که از سر می گذرانیم!&quot; پسرک از آشنایان بود، هفت ساله بود و تقریبا از شدت گریه،سرخ شده بود.نفسش بالا نمی آمد، صورتش به هم ریخته بود و مادرش را می خواست.یادم می آید که هوا به قدری سرد بود که لحظه ای خواستم بروم داخل خانه،هم کاپشن ام را بردارم و برگردم تا ادامه ی روند دلداری دادن را با تنی گرم ادامه دهم و یک لیوان آب به دست این بچه ی حیران نالان بدهم.به سمت خانه رفتم و لحظه،بدون انکه سرم را برگردانم،صدای زنی مسن را شنیدم که رو به  پسرک می گفت:&quot;آروم باش،مرد که گریه نمی کنه.&quot;ما سالها،از ابتدای ورود مان به یک جامعه تا خارج شدن مان از آن،همواره شاهد مرز بندی ها و باید و نباید هایی برای انسان ها هستیم.انسانها به طور کل،اما به طور جزئی تر،زن ها به شکلی،مرد ها به شکلی دیگر.باور دارم که تنها جنسیت ما نیست که این تابو ها را تعیین می کند،سن و سال مان،مقدار تحصیلات و محل سکونت مان نیز یک مهر تایید بر تمام معیار هایی که از نظر جامعه می بایست پاس کنیم هم می زند.یکی از اینها،همین تابوی احساسات است.زن ها عموما شناخته می شوند به انفعال،شکنندگی،همواره نیازمند مراقبت،نازک و ظریف.موجوداتی که مجاز اند عشق،غم،سوگ و عزاداری را به طور کامل حیات کنند.ما هرگز تصویری از زنی که کنار مزاری نشسته و بر سر و سینه ی خود می کوبد را عجیب نمی انگاریم،همانطور زنی که روی پاهایش خم شده است و در جمع قربان صدقه ی بچه اش می رود.زنی که اشک می ریزد طبیعی است،زنی که کمک می گیرد و تکیه می کند عادی است و زنی که درد دل می کند،پذیرفته شده است.زن ها از نظر جامعه،مجازند آن دسته ای از احساسات را زندگی کنند که به شکنندگی آنها،دامن می زند.مرد ها شناخته می شوند بر قابل تکیه بودن،خشمگین و غیرتی بودن،نان آور و نقش اصلی بودن،غیر از این،هر چه که نشان داده شود تابو است و از سمت عموم جامعه مورد توهین،تحقیر یا تمسخر قرار می گیرد.مردی که در مترو دعوا می کند و صدای عربده هایش شنیده می شود طبیعی است،مردی که می نشیند،سفره را جلوی پایش می اندازند،جمع می کنند و هرگز لیوانی جا به جا نمی کند عادی است،و مردی که در میانه ی عزاداری پدر،مادر یا برادرش کنار می ایستد و همه چیز را در خود می ریزد،پذیرفته شده است.مرد ها از نظر جامعه مجازند آن دسته ای از احساسات را زندگی کنند که بر نان آور و جنگنده بودن شان دامن می زند.تصویری از مردی که های های گریه می کند،همانقدر در جامعه عجیب است که زنی که فریاد می کشد.زنی که ااز حق خود دفاع می کند سلیطه است،مردی که احساساتی می شود لوس و ننر است.زنی که دوست ندارد زنی دیگر نزدیک همسرش شود حسود است و مردی که دوست ندارد مردی نزدیک همسرش شود،غیرتی.&quot;جامعه،این حق را به خود می دهد که ما را در تمامی عرصه های زندگی خود کنترل کند،حتی احساساتی که در بدن حس میکنیم،نیت هایی که می کنیم و افکاری که از سر می گذرانیم!&quot;احساسات انسانی از آن دسته اشتراکات انسانی ای هستند که درشان استثنایی نداریم.روان شناس ها به افرادی که قادر نیستند احساس مشخصی را حس کنند،برچسب بیماری می زنند و برعکس،جامعه ما، این سرکوب را تشویق می کند.بازبینی دوباره ای،وارسی تازه ای بر معنا و مفهوم احساسات نیاز است.بر اینکه ما انسانیم،و شبیه به یکدیگر،بیشتر از آنکه از هم متفاوت باشیم.حذف کردن یک احساس،برای بیشتر مردانه یا زنانه بودن شبیه این است که از جعبه ابزاری کامل،پیچ گوشتی را برداری،یا تلاش کنی چکش را از یک نجار بگیری.همه ی احساسات مهم اند،تمامی این طیف باید احساس شوند و حذف کردن هر کدام عاقبتی ناگوار دارد.به عنوان زنی که در خانواده ای بزرگ شده که زن ها هم شکننده بودند و هم عصبانی،و مرد ها هم جنگنده بودند و هم احساساتی،لزوم وجود هر یک از این ها را بیشتر و بهتر حس میکنم.مرد هایی که اصولا باید جنگنده باشند،اما گاهی به آغوشی،کنجی پناه می برند و اشک می ریزند و زن هایی که صبح تا شب به بچه ها می خندند و دست شوهرانشان را می گیرند و پشت آنها می ایستند،اما در ادارات دولتی،مترو و دانشگاه ها محکم بر سر حق خود می ایستند،هزینه می دهند و فریاد می کشند.به امید نرم تر شدن و کمرنگ تر شدن این تابو و یا:At the end of the day ,im a person, i have feelings, i get tired, i get sad...summer walker</description>
                <category>ترانه</category>
                <author>ترانه</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jan 2025 23:57:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای آنها که سکوت شان را شکستند...</title>
                <link>https://virgool.io/@Thisistaraneh/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-pz2wthqz5zvg</link>
                <description>&quot;هر دروغی که می گوییم،ما را یک قدم بیشتر به حقیقت بدهکار می کند،و این بدهی،دیر یا زود پرداخت می گردد؟&quot;والری لگاسو/مینی سریال چرنوبیل 2019ورودی های سال هشتاد و چهار باستان شناسی، می شناختند اش به پسری مودب،محترم و سر به زیر که هرگز کسی را نیازرده بود و حاشیه ی زیادی هم نداشت.کیوان امام وردی،یک پسر اهل مطالعه،خوش صحبت و باهوش که در چند سال اخیر متهم به سی فقره شکایت علیه خود به اتهام تجاوز شد.(این سی ان تعداد تجاوز هایی است که مکتوب شده،اثبات شده و در دیوان قضایی ثبت شده اند،باقی را خدا داند)پرونده ی او از آن دسته پرونده هایی است که آدم را به حیرت وا می دارد،لحظه به لحظه،خط به خط.داستان  پسر سر به زیر و مودبی که در پرونده اش سی شکایت علنی بر مبانی تهدید و تجاوز و بیهوشی دارد.آدمی که زورش به مورچه هم نمیرسد،اما در چشم های قربانیان اش نگاه میکند و لبخند می زند که :&quot; شرب خمر شلاق دارد،حالا برو و بگو در خانه ی من مشروب خوردی و بیهوش شدی!&quot;دست آخر یکی از دختر ها،یکی از آن سمج های پاپیچ که احتمالا پی همه چیز را به تن اش زده بود زبان باز می کند و جسارت حرف زدن به بقیه می دهد.کیوان امام وردی،اولین متجاوز/مجرمی نبوده که دست به تکرار اعمالش(تا لحظه ی دستگیری) زده.این موضوع میان مجرمان جرایم زنجیره ای بسیار متداول است.تجاوز می کند،سکوت می بیند،جری تر می شودخون می ریزد،سکوت می بیند،تشنه تر می شودسرقت انجام می دهد،سکوت می بیند،حریص تر می شود....قاتل هایی که بدن مرده ها را مثله می کنند و متجاوزان سریالی که روزها به فردی بیهوش تجاوز میکنند،دست پرورده ی همان سیستم اجتماعی ای هستند که قربانی را با ابزار های گوناگون،خفه،توجیه و وادار به عقب نشینی می کند،فارغ از کشوری که در آن زندگی می‌کنند.قوانین دست و پای قربانی را می بندد،آبرو دستمالی می شود،سفت، به دور گلویش تا حرف نزند.و این طور است که یک نیمچه مجرم پاپتی،یک تنه سی و اندی خانواده را عزادار می کند.آنها که سکوت می کنند،آنها که اوضاع بهتری از لحاظ روانی،مالی،طبقاتی نسبت به باقی قربانی ها دارند و همچنان در یک حباب خفقان صحبت می کنند،ناخودآگاه دستی می دهند به دستی که وجدان نیمه هشیار مجرم را می کشد.آنها که سکوت را می شکنند،آنهایی هستند که عدالت را،حقیقت را و درستی را فرای این زندگی دانسته و فدای جهانی بهتر می کنند ومن تا آخر عمر ایستاده ام و ادای احترام می کنم به آن مردمی که حاضر شدند حرف بشنوند و جلو بیوفتند و دهان عالمی را باز کنند.هیچکس از ابتدا یک هیولای وحشتناک نبوده،هیچکس بلافاصله بعد از اولین گناه،مرتکب گناه کبیره نمی شود.پس برای سلامتی آنها که &quot;سکوت شان را می شکنند&quot;....</description>
                <category>ترانه</category>
                <author>ترانه</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jan 2025 21:59:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرکز ات کجاست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Thisistaraneh/%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2-%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-fmzttr1hxhpa</link>
                <description>&quot;مرکز ات کجاست؟&quot;این سوالی بود که توی این شش سال،معلم ها،آموزگار ها و لیدر ها مدام ازم میپرسیدن.مدام میپرسیدن و همواه،ذهنم از جواب دادن بهش طفره میرفت.مرکز؟حسین،آنوشا،بیبی رزا...از اون دختری که میرفت پونزده روز تو یه معبد می‌شست و هر روز دوازده ساعت مدیتیشن میکرد بگیر تا حسین که شاگرد مایکل سینگر بود.بیبی رزا که اصلا مستقیما از زیر دست دالای لاما اومده بود بیرون...سراغ تک تک شون رفتم و از تک تک شون می پرسیدم.چطور دوست داشتنی تر باشم؟قوی تر؟فعال تر؟چطور ارزش آفرینی کنم،چطور تاثیری در این جهان بزارم؟همه شون مستقیم و غیرمستقیم میگفتن مرکز ات ترانه،مرکز ات کجاست؟آیا دوست داشتنی هستی،فقط و فقط اگر آدم هایی اون بیرون تایید اش کنن؟و اگه شک کنن،یا آدم تو نباشن ازش کوتاه میای؟تو قوی ای،فقط وقتی آدم ها قوی میدوننت؟مرکز ات کجاست؟قدرت ات رو از بیرون میگیری یا از درون؟و آیا هر ناملایمتی تو زندگی،طوفانی بزرگه که معنای تو رو عوض میکنه یا نسیم ملایمی که یادت میندازه چجوری باید به خودت وصل بشی؟این بدی خلق با تو در جهانگنج زر باشد گر بدانی در نهانالان که مینویسم،الان که بعد از چهل روز تمام مدیتیشن کردن و تمرکز کردن روی مرکز خودم،بالاخره می تونم چندین کلمه از این معنای مهم حرف بزنم،بالاخره میفهمماونی که عشق رو به زندگی من اورد،دوستی هایی که اومدن و رفتن و موندن،ارزش هایی که به این زندگی اضافه کردم و فکر می کردم خارج من زندگی میکنن،یه آدم،یه موقعیت،یه فرد اون بیرون نبود...اون پتانسیل درونی بود،مرکز من بود که اون بیرون دیده می‌شد...هیچ کس اون بیرون نمیتونه و نخواهد تونست از من و ما قدرتی بگیره یا بهمون قدرتی بدهکیفیتی بگیره یا کیفیتی بده...تنها یه بازتابه،یه تجربه ی مشترک و زیبایک آیینهو این بهترین خبر جهانه...که ما مرکز خودمونیمو دوست داشتنی هستیم،چون هستیمما کافی هستیم،چون هستیمو مهم هستیم،چون هستیم....📷همه چیز اون بیرون،مثل سیاره به دور این مرکز میچرخه و از خودش بیشتر خلق میکنه...و تمام آدم هایی که قبل از من،تونستن ارزشی به این دنیا ببخشن،با تمام وجود متمرکز بودن روی این مرکز....پسرها کن باقی چیز ها رو عزیزممرکز ات کجاست؟📷</description>
                <category>ترانه</category>
                <author>ترانه</author>
                <pubDate>Thu, 16 Jan 2025 21:08:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ظهور رنگین کمان/لحظه ای که همه چیز جور در می آید</title>
                <link>https://virgool.io/@Thisistaraneh/%D8%B8%D9%87%D9%88%D8%B1-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AC%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-ydnwfqf2pk92</link>
                <description>منبع عکس:اینترنت* این قسمت،چهارمین و آخرین قسمت از تجربه یک روان درمانی است.پس اگر نوشته های ابر،طوفان و آفتاب را نخواندید،توصیه می شود ابتدا به ترتیب آنها را بخوانید.تراپیستم میگوید که آدم ها،با نیت های مختلفی وارد روند تراپی می شوند و به تناسب همان هم راهکار میگیرند.مثلا عده ای چسب زخمی داریم،همان هایی که &quot;فقط یک راه حل کوتاه مدت و در آن واحد موثر می خواهند&quot;.مثل وقتی که انگشت قطع شده ات را با چسب نواری به دستت بچسبانی.همان &quot;ضجه زدن برای انکار یک درد عمیق&quot;.می گفت مراجعی دارد با روانی مضطرب،که تا برایش از ریشه های اضطراب می گوید سریع به میان کلام می پرد که &quot;کسی از شما نخواست ریشه یابی کنید،فقط توضیح بدهید اگر رئیسم گفت اخراجی باید چه کنم!&quot;.یا عده ای که بدو بدو یک لیبل بزرگ &quot;افسرده/مضطرب/دارای ADHD/پارانویا/دوقطبی&quot;به خودشان می چسبانند و راحت تمام ریشه های درد را یک جا زیر خاک می کنند(درباره این حرف دارم)،عده از آنها این برچسب را برای شوهر و زن و مادر و پدر و در و همسایه میخواهند.می گفت زنی هرجلسه می نشست و میگفت&quot;می دانم افسرده نیستم،قرص ها را می خرم و در توالت میریزم تا همسرم بیشتر مراعات حالم را بکند!&quot;.عده ای دیگر هم تا میفهند درگیر اختلالی اند،آن را بزرگ روی پیشانی شان می زنند،درمان را قطع میکنند و اولِ هر بلایی که سر خود و دیگری می آورند می نویسند&quot;ببخشید،اما تقصیر خودتان بود!آخر همه ی شما باید مراعات منِ افسرده/مضطرب/پارانوئید و... را می کردید!&quot;.جستن راه حلی برای &quot;خوب شدن در اتاق درمان&quot; اما،بیشتر شبیه سر و کله زدن با یک بچه ی سه ساله است.زمان بر،گیج کننده،گاه مستهلک،گاه تلخ،گاه شیرین،گاه حاوی مسئولیت بسیار بالا و همواره طالب تمرکز زیاد.مثل همان لحظاتی که بچه از گریه سرخ شده ولی جایش تمیز است،شیرش را خورده و خوابش را هم کرده است.یا مثلا لحظاتی که میخندد و با جغجغک اش بازی میکند و شما خسته اما راضی به او نگاه می کنید.انسان (به تعریف و تجربه من)شامل یک حافظه بسیار قوی و یک روح شدیدا حساس است.در طی روند درمان متوجه میشوید نگاه های ملامت باری که در سه سالگی پدربزرگ تان بهتان می کرده همان صدای سرزنشگری است که بعد هر جلسه کاری یک &quot;خاک تو سرت&quot;محکم حواله تان می کند.یا مثلا علاقه تان به زن های مو مشکی به خاطر خاله ی با محبتی است که سالها حمایت نسبی کرده و اتفاقا موهای پرکلاغی بلندی داشته است.روند درمان شبیه پیدا کردن های پازل هایی از گذشته،و کنار هم قرار دادن شان است.من خودم را برای یک زمان طولانی تلاش کردن و نتیجه کمی دیدن آماده کرده بودم.کتابها و تجربیاتی که خوانده و شنیده بودم به کمکم آمدند و دائم دم گوشم می خواندند که &quot;عجله نکن دختر جان...طول می کشد سَرِ رشته ی مشکلاتت را پیدا کنی&quot;.در روند درمان یک یا چند خاطره ی اصلی،یا تعدادی خاطره مشابه و تکرار شونده &quot;پازل اصلی شخصیت ما&quot; می شوند و بعد چیز های دیگر حول آن شکل میگیرد.مثلا خاطره ی از دست دادن مراقب می تواند باعث یک شخصیت &quot;ایثارگر&quot; بشود(&quot;اینجا شخصیت ایثارگر &quot;پازل اصلی است&quot;) و بعد می فهمید برای همین است که سالهایی زیادی وقتی فروشنده قیمت را بالاتر از حد می گوید،توان مخالفت با او را نداشتید.(&quot;این یکی از پازل های فرعی است&quot;).برای یافتن پازل اصلی باید هر بار یکی را وسط قرار دهید و باقی پازل ها را دور اش بچینید و این یعنی برای عده ای،پیدا کردن قطعه اصلی می تواند زمان خیلی خیلی زیادی طول بکشد!بعد از پیدا کردن پازل اصلی،حالا باید به ترتیب پازل های دورش را پر کنید و سرانجام(این سرانجامی که می گویم به طور معمول سه چهارسالی زمان می برد!)،یک عکس واضح از گذشته و &quot;خود&quot; دارید.یک داستان سر و ته داری که محل آغاز مشکل،تلاش برای حل آن و واضح شدن راه حل آن کاملا در روند مشهود است.حالا،کبرا می شوید و تصمیم میگیرید روان تان را زیر درخت هر آدمی ول نکنید.پتروس می شوید و می فهمید اگر خود را مسئول حل کردن مشکلات دیگران بدانید،یک انگشت و مدت زیادی زمان از دست می دهید.دخترک کبریت فروش می شوید و پس انداز می کنید و یک بخاری می خرید تا به دیگران و کبریت های شان محتاج نباشید.بهترین خبری که می توانم بعد از چهار پنج سال گشتن به باقی جوینده ها بدهم این است که&quot;لحظه ی درست شدن پازل،خود به خود یک ابرقهرمان می شوید&quot;.مراقبه،ژورنال کردن،یوگا و باقی کار هایی که تمرکز می طلبند،روند قهرمان شدن تان را سریع تر میکنند.البته که این نقطه عطف است و نه نقطه پایان.برای همین هم می گوییم راه،تمام نشدنی است.انتظار معجزه نباید داشت،انتظار &quot;کامل&quot; شدن نباید داشت.انتظار لحظه ای و در آن واحد خوب شدن هم منطقی نیست.اجازه بدهید روان درمانی به نقطه عطف برسد.این همان جایی است که تمام کسانی که از شفا گرفتن حرف میزنن،به آن رسیدند.شمایی که &quot;ابر&quot; و &quot;طوفان&quot; و &quot;آفتاب&quot; را خواندید یحتمل،انتظار می کشیدید تا عاقبت دختر داستان را بدانید.&quot;رنگین کمان&quot;،این چیزی است که می توانم در توصیف خود حال حاضرم بگویم.خودشناسی جاده ای بی انتهاست که تنها در آن چند قدمی جلوتر رفتم و بازهم می روم.بازهم جست و جو می کنم و باز هم شک و ترس و اشتباه را تجربه می کنم و راستش بازهم آسمان ابری و طوفانی و آفتابی می شود و طبیعت زندگی این است. اما حالا،کمی راحت تر نفس میکشم،کمی بیشتر طعم غذاها را حس میکنم و عشق را پر رنگ تر در اعماق وجودم حس میکنم.داستان من و ما هرگز پایانی ندارد و نداشته است.رنگین کمان را نوشتم تا به خودم و دیگران اثبات کنم هر بار که از طوفان گذر کنم و کنیم باید یک رنگین کمان را جشن بگیریم و هر کسی لایق عبور از هر طوفانی است،همین و بس...*تشکر زیاد میکنم برای تمام لایک ها و بازخورد هایی که بهم دادین و ممنونم که این چهارگانه رو کامل خوندین.به پایان آمد این دفترحکایت همچنان باقیستپایان قسمت آخرD:</description>
                <category>ترانه</category>
                <author>ترانه</author>
                <pubDate>Sun, 02 Apr 2023 01:56:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آفتاب/لحظه ای که روان ما &quot;شفا&quot; می گیرد</title>
                <link>https://virgool.io/@Thisistaraneh/%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7-%D8%B4%D9%81%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D8%AF-em1fyzo8mt4g</link>
                <description>عکس از اینترنت برداشته شده است.اگر نوشته ی ابر و طوفان را نخواندید،پیشنهاد می شود اول به آن ها رجوع کنید.من آدم خواب هفت ساعته نیستم،هرگز نبودم.از وقتی به یاد دارم،بچه ای بودم که ساعت هشت شب به بعد را به التماس و ضجه مویه میگذراندم تا والدینم اجازه بدهند فقط چند ساعت بیشتر بیدار بمانم و حسرت همیشگی ام،برادر نوجوانی بود که تا دیروقت سریال تماشا میکرد و نوری که از زیر در اتاقم بیرون می زد.(بعد ها فهمیدم قسمتی از این علاقه ام به بیداری، رگه هایی از همان اضطراب بوده که ژن به ژن،نسل به نسل به خون من هم منتقل شده است.)یک شب میان همین ضجه مویه های من،پدرم بالاخره کوتاه آمد و گفت &quot;باشد!بیدار بمان!تا &quot;فردا&quot; بیدار بمان&quot;و من کیفور نشستم پای سریال های آبکی تلویزون.ساعت دوازده شب آمد سراغم که &quot;فردا شده است&quot; و باید بخوابی.گفتم من طلوع خورشید را ندیدم و او جواب داد،زمان گاهی با آنچه رخ می دهد،هماهنگی ندارد.خیلی از ما،تقریبا همه ی ما،از شفا گرفتن آن مفهوم افسانه ای ناگهانی را داریم.&quot;همان طلوع آفتاب&quot;ای که ساعتها منتظرش مینشینیم و نمی آید.خاطره را تعریف کردم که بگویم،در باور عامه ی ما &quot;زمان حلال مشکلات است&quot;و&quot;بزرگ میشوی یادت میرود&quot;.حتی در ادبیات غنی مان هم &quot;مرشد ها پیر اند&quot;،&quot;ریش سفید اند&quot; و &quot;سرد و گرم چشیده اند&quot;.ما ناخوداگاه،پیوند بسیار تنگاتنگی میان زمان و &quot;خوب و کامل شدن&quot; در نظر میگیریم.روی درد های نوجوانی ماله میکشیم که &quot;سن ات زیاد میشود درست میشوی&quot;،روی افسردگی ملحفه ای می افکنیم که &quot;حالا هورمون هایت جا به جا شده/فصل عوض شده/مهاجرت کردی،زمان بگذرد درست می شود&quot; و یا حتی گاهی(مثل آن کاراکتر های بدجنس داستان های دهه هشتاد) رو به شخصی میکنیم که &quot;اگر شغلت/همسرت/محل زندگی ات را دوست نداری صبر کن&quot;عادت می کنی&quot;.و این عادت کردن شد تنها شفا دهنده ی مشکلات ما.نه،هرگز نقش زمان در فراموشی یا شاید حل شدن مشکلات را نفی نمیکنم،کسب تجربه و ثابت شدن هورمون ها را هم همینطور.اما می گویم،درد هایی هستند که با گذر زمان خوب نمیشوند.یا حداقل زمان بیشتری می طلبند.و ما،فرهنگ و آموزش ما به ما میگوید&quot;خودت را جمع کن&quot;.همین است که نگاه مردم به فردی که تراپی می رود تنها به این سوال محدود می شود که &quot;راستی گفتی بعد دو جلسه هنوز خوب نشدی؟؟&quot;غافل از اینکه&quot;خوب شدن هرگز یک لحظه ی ناگهانی نیست&quot;.یا لااقل روانشناس ها هرگز زنی/مردی را ندیدند که اورکا اورکا گویان از مطب بیرون بدود.اگر &quot;ابر&quot; و طوفان&quot; را خوانده اید،یحتمل مشتاق این قسمت خواهید بود.طلوع،خورشید...لحظه ای که دختر داستان شفا می گیرد.خب،بیایید رو راست باشیم،من نسبت به مدیتیشن و یوگا و کارما و هرچیزی که شهلا خانم در اینستاگرام پکیج هایش را خدا تومن میفروشد،آلرژی حاد داشتم و دارم.از اینکه بازیچه دست دیگری شوم متنفرم و هرگز کسانی که پیرو یک مرد/زنی که در سالن راه میرود و میگوید &quot;تنها بخواهید تا بشود&quot; هستند را،درک نکردم.(این هم داستان دارد).همین روزها بود که تصمیم گرفتم به &quot;سنگ مفت،گنجشک مفت&quot;ایمان بیاورم و یکبار هم که شده،چیزی درباره روان درمانی بخوانم.تابستان بود،کتابی را خریدم و شروع کردم به خواندن.توصیه های مردی که سی سال بود مراقبه میکرد.نه پکیج های &quot;طلایی&quot; می فروخت و نه هرگز ادعا میکرد جز خودش هیچ کسی راه کمال را طی نکرده است.بودایی بود و پیرو قانون های بودیسم.خواندم و خواندم و خواندم،سرانجام تسلیم شدم و دراز کشیدم.چشم هایم را بستم،ساعت را کوک کردم و تلاش کردم برای بیست دقیقه،از تمام افکارم بیرون بیایم.نشد و نتوانستم.بعد ها فهمیدم این نشدن و نتوانستن اول های کار بسیار طبیعیست.دوباره دراز کشیدم،دوباره تمرین کردم،دوباره و دوباره و دوباره...چندین دوره در زندگی ام،مراقبه را بسیار جدی گرفتم و هر روزه اش کردم.یک بار نزدیک ده روز،بار دیگر سه ماه و ... و نمیدانم چقدر تا به حال مراقبه کردید اما،بعد از مدتی را در سکون و سکوت زندگی کردن،چیزی درون قلبم جوانه زد.چیزی پر از مهر،زیبایی و عشق.صدایی که بالاخره داشت به گوشم می رسید.چشم هایم را که می بستم،یک تیغه ی نور تمام روان ام را در آغوش میگرفت..من این چنین قلب خودم را به روی شفا گرفتن باز کردم.مراقبه کردن،ژورنال نوشتن و یا کارهایی از این دست،ملزومات جلسات درمان هستند.خصوصا اگر سالها از رفتن پیش درمانگر سر باز زدید.در نوشته قبل گفته بودم که روان درمانی یک تمرین روزانه است و برای همین است که مردم از رفتن پیش درمانگر گاه جواب نمیگیرند و گاه بسیار دیر!چون باید روان آماده شود،درد ها و زجر ها آشکار شوند و آگاه شوید که کجای روح تان سیاه و خاکی و زخمی است.من شش ماه منظم ژورنال کردم،دو دوره مستمر مراقبه و باقی را پراکنده گذراندم و هر شب قبل از رفتن پیش روان درمانگرم،لااقل شش هفت صفحه ای را سیاه میکردم تا حرف هایم را جمع بندی کنم.مشکلاتم را اولویت بندی کنم تا در پنجاه دقیقه جا بشود و حدس هایی هم درباره ریشه و راه درمان شان بزنم.و سرانجام،درمانگر مناسب،تلاش های مستمر و جلسات پی در پی،خودشان را جایی نشان دادند.تصور اکثریت ما از درمانگر،شبیه آن جادوگر مهربان داستان سیندرلاست.که چون قلب پاک و مهربان ما را دیده هر جلسه چوب اش را تکان میدهد و تمام مشکلات ما را حل میکند.اما واقعیت اتاق درمان در این راز خفته که &quot;تغییر دهنده شمایید&quot;.تراپیست تنها راهنمای راه شماست.و این یعنی وقتی به جای ماهی از دست کسی گرفتن،ماهیگیری آموختید،دیگر به وضع قبلی تان بر نمیگردید.ماهی در اینجا همان آگاهی است.درمانگر به شما کمک می کند به ریشه ی درد هایتان آگاه شوید.شاید فکر کنید &quot;کافی نیست&quot;.حتما نیست.اما شرط لازم برای تغییر این است که اول بدانید &quot;چه چیزی را باید تغییر بدهید&quot;واین خلاصه ی یک دوره ی درمان است.یک سال اولی که مراقبه را امتحان میکردم،هنوز تراپیست مناسب خودم را پیدا نکرده بودم.این خودش را در جایی نشان می داد که اکثرا آرام و در صلح بودم،اما تکانه های زندگی میتوانستند دوباره من را به آن حال بد برگرداند.خلاصه کلام اینکه،آرامش ام مدام منقطع می شد چون نمیدانستم چه چیزی آن را منقطع میکند.این همان جایی است که تراپی و تمرین با هم پیوند میخورند.هم حضور یک درمانگر نیاز است و هم تمرین.غیر از این باشد،راه طولانی تر و یا شاید نشدنی.آفتاب را آخرین قسمت از این چهارگانه ی تجربه روان درمانی ام قرار نمیدهم،چون نیاز است بدانید رنگین کمانی هم هست.پس به رسم همیشگی ام،آخر این قسمت هم مینویسم:&quot;ادامه دارد&quot;...پایان قسمت سوم</description>
                <category>ترانه</category>
                <author>ترانه</author>
                <pubDate>Sat, 01 Apr 2023 01:18:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طوفان/لحظه ای که &quot;دیگر کشش نداری&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Thisistaraneh/%D8%B7%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%B4%D8%B4-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-vzanu6wlggmr</link>
                <description>عکس از اینترنت برداشته شدهقسمت دوم/طوفان(اگر قسمت اول را نخواندید،پیشنهاد میشود در همین ابتدا به آن رجوع کنید)وقتی در قسمت قبل نوشتم که شروع روان درمانی برایم شبیه دیدن ابرهای گرفته در آسمان بود،لحظه شماری میکردم که برسم به این قسمت و توصیف واضحات بکنم.&quot;طوفان&quot;...اینجا لحظه ایست که متوجه میشوی با اسکرول کردن اینستاگرام و رقصیدن میانه یک جمع شلوغ و خوابیدن،درد ات تمام نمیشود.اینجا دیگر واقعا گاهی زندگی ات مختل میشود.روز هایی هستند که دائما زیر پتو میگذرند.البته نه اینکه همه ی آدم ها اپیزود هایی را از این تلاش برای زنده ماندن (survive mood) نداشته باشند ها،نه!به طولانی بودنش بستگی دارد.نوشته بودم که گاهی میانه های متروی قلهک در شلوغ ترین ساعات عصر مکثی میکردم،بار سنگین درون دلم را حس میکردم و دوباره ادامه راه را میرفتم.تا قبل از &quot;طوفان&quot;،بار سنگین فقط مثل یک مهمان ناخوانده،می آید،سری به شما می زند و می رود.معمولا اگر بتواند یک شرم عمیق،یک سرزنش درست و حسابی یا یک غم پربار به شما بدهد،راضی میشود.اما دراین حالت،مهمان یکی دو روزه نیست و همین اش هم خطرناک است.گاهی آنقدر طولانی میشود که فراموش می کنی قبل از این مهمان،چه میخوردی و چه می دیدی و چه گوش میدادی.روند روان درمانی،خصوصا در میانه های سال اول،به شدت طوفانی میشود.چرا که خاطرات دانه دانه باز میشوند،تمام سرزنش ها،غم ها و خشم ها بیرون می ریزد و گره های سالهای گذشته نمایان میشود.روان درمانی هرگز یک پروسه آرام و بی دردسر نیست.بیشتر شبیه یک زایمان است.اندازه سی و دوتا استخوان شکاندن درد میکشی و بعد خلاص.در قسمت هایی از زندگی،ما در ذهن مان با حال بدی که به ما هجوم آورده یکی میشویم(سرکشی عامدانه ای به خرج می دهم تا به جای حال بد از &quot;افسردگی&quot; استفاده نکنم.بعدا مینویسم چرا).لااقل در ذهن.کم کم قبول میکنیم که توانی برای مقابله با او برایمان باقی نمانده و بگذار همین باشم که هستم.مثل جانوری که دیگر انگل روی بدنش را خودی محسوب میکند.اینجاست که روانشناس،با یک شناخت و پس زمینه از شما و سالها تجربه از دیگران(چرا که ما آدم ها زیادی به هم شبیه ایم) وارد میشود.شما را از آن انگل،برای چهل پنجاه دقیقه ای جدا می کند و یکی یکی شان را نشانتان می دهد.ببین ناکامی را!آن یکی عقده کودکی را!تروما ها را،زخم ها را غم ها را!یا به قول آن روانشناس معروف &quot;آدمیزاد تنها زمانی میتواند شفا پیدا کند که به الگو های درونی اش از دید یک شخص ثالث نگاه کند،کاری که در مطب روانشناس انجام می شود!&quot;پس چند ماه(برای برخی حتی سال) اول درمان،یک ناخن روی زخم های گذشته کشیدن خالص است.بدتر اینکه ناخن بکشیم و بعد رهایش کنیم،خطرناک ترین چیز این است که یک تراپی را بعد از جدی شدن رها کنید.اگر کنجکاوید که چه می شود باید ارجاع تان بدهم به این موضوع که &quot;پرونده ای در روان ما با گذر زمان بسته نمیشود،صرفا کمرنگ میشود&quot;.پس انگار هربار یک طوفان عظیم به جان روان تان بیاندازید (در واقع به آن اضافه کنید)و بعد رهایش کنید تا همانجا بماند.نمی شود خود به خود درست شود.شما آنجا بودید،تمام آن انگل ها را دیدید و حالا نمیتوانید وانمود کنید که نیستند.و همین میشود خوره ذهن تان.به همین سادگی..برگردیم به من و تجربه من.هرچه باشد این جستار ها از دل تجربه های من بیرون می آیند.من بعد از عوض کردن چند روانشناس و چندین بار شل و سفت کردن روند تراپی،بالاخره یک روز که ملحفه خیس را تا سرم بالا داده بودم و اشک هایم را فرت فرت پاک میکردم،تصمیم به جدی گرفتن روند کردم.احساس کردم آخرین سنگری است که دارم و  بس است سه چهارسال هی ناامید شدن و رها کردن.در قسمت اول تعریف کردم که به مصیبت روانشاس مطلوبم را پیدا کردم.رفتم،نشستم و به جز یک فاصله چهار جلسه ای،پنجاه جلسه بدون غیبت را تا اینحای کار گذراندم!رفتم و آمدم و مراقبه کردم و تلاش.ژورنال نوشتم،تمرین تنفس و یوگا کردم و تا توانستم کتاب خواندم.من باید این طوفان ها را میخواباندم،چیز دیگری سرم نمیشد.خواندم و خواندم و خواندم.میتوانم کتابخانه ام را به عنوان کلکسیون کتاب های روانشناسی به جایی اهدا کنم.میخواندم و نکته برمیداشتم و مینوشتم و هایلایت میکشیدم.گمشده ی من،حال خوب من باید به من بازمیگشت.به هر ترتیب و ماجرا که بود و هست!می نشستم و چهل دقیقه مدیتیشن میکردم،چهل دقیقه سکوت و توجه و شفا گرفتن از این روند.کم کم طوفان هایم کوتاه تر شد.کم کم احساس کردم،آنقدر ها هم مقابل این طوفان کوچک و بازنده نیستم..نه اشتباه نکنید،قرار نیست هیچ ققنوسی برخیزد،شوالیه سوار بر اسبی مرا با عشق خود خفه کند یا پیر خرفتی برایم طلسم حال خوش ابدی بخواند.راه شفا گرفتن طولانیست،شاید به وسعت عمر آدمیزاد.و هدف این نیست که دیگر حال بد برنگردد،حال بد برای اینکه بفهمیم چه چیزی در درون ما برهم ریخته،ضروری است.هدف این است که این اپیزود ها را کوتاه تر و قابل تحمل تر کنیم.خبر بد اینکه هرگز کامل از بین نمیروند،خبر خوب اینکه حتما شفا میگیرند.خبر بد اینکه روان درمانی یک پروسه چندین ساله(اکثرا بالای دوسال سه سال) و تمرین کارهایش شاید ابدی است،و خبر خوب اینکه حس خوب شدن آنقدر به آدم می چسبد که لحظه لحظه این سال ها را حس میکند،احساس رضایت دارد(اغلب) و انگیزه می گیرد..آفتاب کم کم نورش را روی صورتت می اندازد،و دوست دارم این قسمت را همین جا تمام کنم.بماند تا بعدا برایتان از آفتاب بگویم..پایان قسمت دوم ادامه دارد...</description>
                <category>ترانه</category>
                <author>ترانه</author>
                <pubDate>Fri, 31 Mar 2023 02:19:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابر/چگونه روند روان درمانی آغاز می شود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Thisistaraneh/%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-bat6ez9aqbf8</link>
                <description>شروع روان درمانی برای اکثر آدمها،اغلب با یک سقوط عظیم شروع میشود.جایی که به خودمان می آییم و میبینیم،خب،درد ها و زخم هایی هستند که سالهاست بر دوش داریم.خوب نمی شوند،بهبود نمیابند و هر روز بالاجبار،خونابه های روی اش را تمیز میکنیم و مرهم میگذاریم و باز هیچ.گویا پشت تمام این ضجه زدن ها،دلیلی ناشناخته خوابیده است.هوای روح آدمیزاد ابری می شود،ابر قبل از طوفان.انگار که سوار قایق ات شده باشی و فقط آسمان بالای سر خودت طوفانی بشود.کشتی های دیگر برایت دست تکان میدهند و با لبخند به آفتاب و رنگین کمان بالای سرشان نگاه میکنند و تو..تو گوشه ای از قایق ات تلاش میکنی که زیر باران غرق نشوی.حتی اگر این غرق نشدن به قیمت سوراخ کردن قسمتی از قایق ات باشد.تصمیم به روان درمانی را،نیاز نیست برای بقیه توضیح بدهید.اکثریت مردم توانایی درک اینکه روان آدم ها مثل اثر انگشت شان متمایز است و یکی با مرگ گربه اش خانه نشین میشود و دیگری با از دست دادن کل خانواده اش را،ندارند.شاید خودتان هم همراه سیل آدم ها شوید و مدام تشر بزنید (به خودتان و بقیه) که چرا کارهای روزمره ات را سخت انجام میدهی؟چه مرگیست که اختلال خواب گرفته ای یا تعامل ات با انسان ها دچار مشکل شده است؟جالب اینجاست که اگر صبر کنی،به زندگی هایشان خوب نگاه کنی،آنهایی که ادعا دارند &quot;به روان شناس نیازی ندارند و خودشان یک پا روانشناس اند&quot; اکثرا بسیار درگیر مشکلات ساده میشوند.در هر صورت که پشت هر فردی که به روان شناس نمیرود،یا یک روان رنجور نشسته است و یا همسری،فرزندانی و یا والدینی که از او آسیب دیده اند.برای من روزهای اول روان درمانی،وقتی برای اولین بار در مطب تراپیست نشستم و تصمیم گرفتم به یک غریبه ی مهربان و کاردرست اعتماد کنم،با یک روند خطی بدون تغییر همراه بود.تازه کار بودم و نمیدانستم که آیا طولانی شدن پروسه بهبود من از انتخاب غلط درمانگرم است یا صرفا می بایست به زمان اعتماد کرد؟زمان را انتخاب کردم و بقیه جلسه را نشستم.می دانم،شیرین و امیدوار کننده است که بگویم جلسات موفقی را پشت سر گذاشتم.اما خب،نشد.گویا حدس اول من درست کار کرده بود و روانشاس غلطی را انتخاب کرده بودم.جوان بودم و نمیدانستم که کار یک روانشناس با یک &quot;دوست،فامیل یا حتی غریبه دلسوز&quot; بسیار متفاوت است.روانشناس باید&quot;منطقی و صریح باشد&quot;،که از همان لحظه ای که گفت &quot;به خدا توکل کن مشکلت حل می شود&quot; فهمیدم که نیست.باید &quot;بی قضاوت&quot; باشد،باید &quot;حد و مرز درون و بیرون اتاق درمان را رعایت کند&quot;،باید &quot;فاصله خود را به عنوان یک غریبه حفظ کند&quot;،باید &quot;با تجربه و صبور&quot; باشد و بسیاری باید های دیگر.در فاصله فهم و درک اینکه یک روانشناس چه باید باشد و چه نباید باشد،چندین روانشاس عوض کردم.خیلی هایشان به جلسه چهارم نکشید.مهم است که بدانید پیدا کردن تراپیست مناسب،اکثرا مثل همان مثال اثر انگشت است.زمان می برد و باید ادامه دهی تا به تراپیست مناسب ات برسی.آن روز ها من، چه در تاریک ترین ساعت شب خانه،و چه در شلوغ ترین ساعت متروی قلهک،آن بار سنگینی را که هرگز هم سبک نمیشد حس میکردم.زمان میگذشت و ابرهای بالای سرم تیره و تار تر می شدند.اپیزود هایی که در مطب تراپیست های &quot;اشتباهی&quot; می‌گذشتند،اکثرا آسیب زننده بودند چون هنوز آدم درست را پیدا نکرده بودم.برای جا افتادن در اتاق درمان،چیزی حدود هشت،نه جلسه نیاز دارید و من،چون هنوز در حال گشت و گذار بودم شبیه خانه به دوشی می ماندم که از سواحل آفتابی خزر به کویر لوت طی العرض کرده است:)زمان گذشت،روز ها جلو رفتند و من بعد از چهارسال،بالاخره درمانگر مناسب خودم را پیدا کردم. ادامه دارد...پایان قسمت اولپ.ن:اگر مشتاق اید به اینکه راه چهارساله ی من را کوتاه تر طی کنید،نشر بینش نو یک کتاب چاپ کرده به اسم &quot;چگونه روان درمانگر انتخاب کنیم&quot;.نوشته ی نویل سیمینگتن و ترجمه مهیار علینقی.</description>
                <category>ترانه</category>
                <author>ترانه</author>
                <pubDate>Wed, 29 Mar 2023 13:26:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنایت به مثابه یک هنر/مروری بر فیلم The rope</title>
                <link>https://virgool.io/@Thisistaraneh/%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-the-rope-j04byk5l6ewz</link>
                <description>اصولا معتقدم که هیچ چیز بیشتر از یه اجرا،یه روایت و یا داستان نمیتونه یه ایدئولوژی رو ،کامل یا ناقص بررسی کنه و این فیلم از اون فیلمایی بود که یه مهر تایید محکم به این عقیده ام زد.&quot;طناب&quot;،بهترین اسمی بود که می شد روی فیلم گذاشت.فیلم درباره دوتا دوست صمیمی به اسم فیلیپ و برندن عه که به تئوری ابرانسان نیچه اونقدر کامل باور دارن که دوستشون،دیوید رو با طنابی به قتل میرسونن.اگه چیزی درباره تئوری انسان برتر نیچه نخوندین،به طور خلاصه میشه گفت انسان برتر (که طبق سطح بندی در رده اول از چهار رده ی بسیار انسان،واپسین انسان،انسان والا و در نهایت ابر انسان قرار داره) از نظرشون کسی هست که &quot;از ترس های سطحی نوع بشر رها شده و آزادی کامل یافته&quot;.نکته اینجاست که این ابرانسان حالا که والاتر و برتر از بقیه است، میتونه برای ادامه حضور طبقات زیردست تصمیم بگیره.دوست دارم توجه تون رو به این نکته جلب کنم که هیچکاک،در ظاهر امر داره انسان هایی با این عقیده رو نشون میده و در واقع تمرکز اش روی معرفی اعتقاد شون به بقیه نیست،اما دقیقا برعکس در اعماق فیلم داره نقد میکنه،به چالش میکشه،در تنگنا قرار میده و حتی گاهی ازش طرفداری میکنه و در عین حال تمام مدت زمانی که آدم های حاضر در فیلم به طور مستقیم از این تئوری با هم حرف میزنن،به ده دقیقه هم نمیرسه!خب،معلوم شد چرا فیلم یه شاهکاره:)...جیمز استوارت(استاد برندن)،ژوآن چندلر (جنت)و جان دال(فیلیپ)حالا که با داستان کلی فیلم آشنا شدین،مایلم شما رو با شخصیت های فیلم بیشتر آشنا کنم.اگه بخوایم رویکرد انسان ها رو به یه ایدئولوژی،&quot;کاملا موافق،کاملا مخالف و بینابین&quot; بررسی کنیم،از هر کدوم یک نماینده توی فیلم داریم.برندن یک کاراکتر کاملا موافق،فیلیپ یک کاراکتر بینابین و شکاک و هنری کنتلی،پدر دیوید(شخص مقتول) یک کاملا مخالف.شخصا شیفته ی بازی بازیگر نقش برندن شدم،به خاطر اینکه با اینکه شخصا کسی که با دست های خودش طناب رو دور گردن رفیق شفیق اش انداخته و به قتل رسوندتش،سرتاسر فیلم ذره ای ترس یا شک توی چهره اش مشاهده نمیکنین.برندن مومن به اعتقادشه،شاگرد خوب استاد دوران دانشگاهشه(که خودش باعث آشنایی اش با نظریه انسان برتر شده)،اعتماد به نفس بالایی داره(که برخواسته از ایمانشه) و با صلابت صحبت میکنه.همه ی این ها،درباره دوستش پیتر معکوس میشه.پیتر بعد از قتل پریشونه،پیک به پیک مشروب میخوره و رفتار های مشکوکی نشون میده.حتی وقتی ارتباط شون با جنت (ژوآن چندلر،دختری که سابقا با هر دو ارتباط داشته ولی حالا نامزد دیویده) رو مشاهده میکنیم،پیتر در مقابل جنت کمی مضطرب تر و خجالتی تر به نظر میاد.هیچکاک تلاش نکرده که خلا های نظریه نیچه رو با پررنگ کردن یه شخصیت مخالف نشون بده،برعکس!اتفاقا به خوبی میدونه اون چیزی که ایمان رو در قلب کسی میکشه،شک و تردیده و برای همین به جای دادن دیالوگ های سنگین و طولانی به پدر دیوید،کسی که دقیقا مخالف عقیده خودشه،اونو در سطح چند تا دیالوگ روزمره و در حد دو سه جمله مخالفت کردن (که باز هم شاهدیم استدلال های قوی ای برای مخالفتش نداره)نگه میداره.نماینده &quot;اخلاق&quot; در این فیلم،یک کاراکتر کاملا معمولی و ساده است که در جواب برندن دائما تکرار میکنه:&quot;آخه کشتن کار اخلاقی ای نیست&quot; یا &quot;اگر کسی تشخیص بده شما باید بمیرید چی&quot;.غذا خوردن مهمان ها روی میزی که زیرش دیوید مخفی شدهاگه بخوایم درباره سکانس های ماندگار و دیالوگ های ناب حرف بزنیم،باید اول به این نکته دقت کنیم که هیچکاک هوشمندانه و آگاهانه دقت خاصی به طراحی صحنه و دکور و لباس نداده.صحنه،مثل یه صحنه تئاتر ابتدایی و کم وسیله چیده شده.حتی صحنه بیرون پنجره ها هم(داستان در منهتن نیویورک رخ میده)،بسیار ابتدایی به نظر میرسه.انگار که هر لحظه و هر شی و وسیله ای توی فیلم داره به بیننده یاداوری میکنه که &quot;اینجا چیزهای مهم تری در حال رخ دادنه&quot;.تا حالا به نمایشگاه نقاشی رفتید؟معمولا سعی میشه دیوار ها نقشی نداشته باشن،معماری داخلی خیلی جالب توجه تر از نقاشی ها نباشه و در کل،تمرکز رو از اثر هنری نگیره.خب،برتون میگردونم به دیالوگی ما رو از گیجی اینکه چرا هیچکاک،هم توی تدوین و هم توی طراحی صحنه و لباس و غیره انقدر زخمت کار کرده،درمیاره.برندن توی سکانسی در جواب فیلیپ میگه&quot;جنایت میتونه نوعی هنر باشه!&quot;.تموم شد و رفت.چشم هاتون رو با تدوین های عالی و صحنه پرزرق و برق مشغول نمیکنم،چون اثر هنری ای اینجا داره به نمایش گذاشته میشه،&quot;نوعی جنایت&quot;.جدا از این،شوخی های کلامی برندن با بقیه و دیالوگ های کوتاه و روزمره اشون روند داستان رو به خوبی جلو میبرن و شخصیت پردازی عمه حراف دیوید و خدمتکار حواس پرت خونه برندن به خوبی انجام شده و در کل،همه چی دست به دست هم داده تا یه شاهکار تولید بشه.سکانسی که استاد و مشوق بندن،که دعوت شده تا شاهد نتیجه زحماتش باشه،با جسد دیوید زیر میزی که روش غذا خوردن مواجه میشه از عجیب ترین و قوی ترین سکانس های فیلم هستش و در عین حال،بسیار هم خوب بازی شده.اگه بخوایم جمع بندی کلی ای درباره فیلم کنیم،این فیلم برای من از بیست تا فیلم محبوبم به شمار میره برای شخصیت پردازی نابش،داستان فوق العاده اش و همچنین بازی های تکان دهنده اش.روند فیلم کند نیست و بعد تموم شدنش میشه گفت زمان رو حس نکردین و به طور کامل باهاش درگیری شدین.اگه فرصتی برای دیدن فیلم خوب پیدا کردین،یا قصد کردین برای ایدئولوژی تون دوست دوران دانشگاه تون رو بکشید،این میتونه یکی از انتخاب های خوب تون باشه...امیدوارم از خوندن این متن،لذت برده باشید.نویسنده:ترانه علوی  </description>
                <category>ترانه</category>
                <author>ترانه</author>
                <pubDate>Mon, 20 Feb 2023 18:20:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نزار قبانی</title>
                <link>https://virgool.io/@Thisistaraneh/%D9%86%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-qm0xop8vlnue</link>
                <description>گله دارم از تو نزار قبانی برای جملاتت شعر هایت واژگانت غمگینم از تو نزار قبانی برای حرفهایت دروغند دروغ گفتی دروغ می‌گویی که تمام شعر های جهان برای زن هاست... نزار قبانی تمام واژگان من برای مردی بود با سبیلی پر پشت و چشم هایی سیاه و صدای گرم که هرگز شعر نخواند و محبت ندانست و حرمت نگذاشت خودکارهایم را شکست دفترهایم را معدوم کرد احساساتم را فشرد و سپس مرا رها کرد مردی از قبیله ای دیگر که نه راه می دانست و نه نامه می خواند و نه هرگز رنگ چشمهایم را فهمیده بود... شکایت دارم از تو نزار قبانی معشوقه ای داشتم که شب در چشمهایش روز  در خنده هایش شادی در دستهایش و غم در صدایش نهفته بود و مردمان تاریخ را از پلک هایش میخواندند هزاره پیش اژ چشم هایش هزاره بعد از چشمهایش او رفت موج ها او را بردند و مردمان هنوز نفس می کشند راه می روند فراموش می‌کنند نزار قبانی او رفت و گرچه تاریخی بر سر من آوار شده مردمان هنوز ماه دارند و سال دارند و روز و مناسبت ها را می شمارند و هفته ها را اسم می گذارند و راه می روند و نفس می کشند و زندگی می‌کنند گله دارم از تو نزار قبانی برای شعر هایی که تمام می‌شوند و غصه هایی که پایان ندارند گله دارم از معشوقه ات بلقیس با آن چمدان رنگینش گله دارم از نسل تو که عشق را در دل ما کاشت و نسل بعد تو که آن را خشکاند گله دارم از تو گله دارم...ترانه علوی</description>
                <category>ترانه</category>
                <author>ترانه</author>
                <pubDate>Mon, 05 Sep 2022 17:06:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موج</title>
                <link>https://virgool.io/@Thisistaraneh/%D9%85%D9%88%D8%AC-vvk5vy5rh826</link>
                <description>خواب دیدم مرده ای تو که رویای ماهی بودن داشتی جایی خوراک کوسه ها شدی عرق ریختم لرز کردم خودم را می‌دیدم جایی میانه های اطلس و ابتدای هند و انتهای دریای سیاه جایی در اعماق دریاها جایی در سیاهی اقیانوس و سفیدی آسمان شب خودی غرق در التماس زندگی من تویی را دیدم که با ماهی ها میرقصیدی و پولک هایت را میتکاندی و از کوسه ها میگریختی من تو را دیدم محصور مارماهی های روشن کوسه های سبز رنگ نهنگ های صورتی مرجان هایی زرد من تویی را دیدم رها پاک بی آلایش تویی سرشار تویی آزاد آمیخته ترس شدم گمان بردم مردی خیس از خواب پریدم دست انداختم تنت را لمس کنم دیدم قاطی موج ها رفته ای...ترانه علویمنبع عکس:اینترنت</description>
                <category>ترانه</category>
                <author>ترانه</author>
                <pubDate>Thu, 01 Sep 2022 10:00:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;درخت&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Thisistaraneh/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-qyoqeyafhebp</link>
                <description>عشق تو درختی ریشه دوانده در قلب من  عشق تو تک لنج اقیانوس قلب من  عشق تو نور صبح تابیده روی خانه ی من است سردی لیوان پر از یخ تابستان گرمی ماگ چای زمستان  عشق تو یین در یانگ یانگ در یین عشق تو رنگی که در آب می‌پیچد روی نقاشی یک کودک و بادی که زیر بال های بادبادک می‌پیچد عشق تو زردی چکمه های هفت سالگی و  خنده های مستانه ی هفده سالگی باشد که صدای کودکی در بیست و هفت سالگی و آغاز بارش برفی روی موهایم در سی و هفت سالگی  عشق تو خط خنده ی چهل و هفت سالگی  و درد گریز ناپذیر زاونوانم  در عنفوان پنجاه هفت سالگی شصت و هفت را که رد کنم  هفتاد و هفت را که دوام آوردیم، باشد که تو خرمای مرا پخش کنی &quot;برای همسرم&quot; در هشتاد و هفت سالگی دوست دارم تابوتم را که شکافتند شاخه شاخه عشق تو را حرس کنند و قلبم را شخم بزنند برای کندن ریشه آن  و نتوانند و نتوانند و نتوانند... برای بستن درب تابوت زور بزنند اما برگ هایم مقاومت نشان دهند دوست دارم تنه ام پر از زخم زایمان نهالهای تو باشد و رهگذر ها اینطور مرا بخوانند &quot;چوبی برای تویی که خانه میخواستی و میوه ای که گرسنگی نکشی شاید سایه ای برای خستگی ها و  تنه ای برای حفاظت تو از سیلاب زندگی&quot; کار من چیست به جز درخت تو بودن؟ من درخت سرو بلندی باشم و تو  مربای آلبالوی من باقی بمانی...ترانه علوی*عکس از اینترنت</description>
                <category>ترانه</category>
                <author>ترانه</author>
                <pubDate>Sun, 28 Aug 2022 10:41:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمدن</title>
                <link>https://virgool.io/@Thisistaraneh/%D8%AA%D9%85%D8%AF%D9%86-csv9buz1lplf</link>
                <description>تمدن کن مرادر آغوشم بگیربرایم شعر و پرچم و سرود بنویسبیادستهایت را حلقه کن دور مقبره هایملب هایت را بچسبان به رود هایمجلگه هایم را لمس کنجنگل هایم را ببیندشت هایم را ببوسجلوتر بیاکوه هایم را حس کندست هایت را بالا ببرفرهنگم را نوازش کنهنرم را تحسین کنبیاچشمهایم را تاریخ کنلب هایم را اسطورهتنم را افسانهبیا سیاهی چشم های من را دیو کنیمسفیدی تنم را پریبیا لب های من رابه خون آرش و رستم و فریدون بیارایبیا که قبله نمای توران بشومراهنمای شاهنامهتیر کمان آرشآتش بزن بالم رابه غارت ببر سرزمینم رابه خاک بکش تخت جمشید رابه نیزه بزن گربه های شهرم رابیاآخرین نگاه رستمبیا سفیدی بخت زالبیا بازوبند سهراببیا امید ناامید آرشبیا نگاه نگران رودابهتن من را به هم وصل کنهامون زنده کنبیستون را بساززاینده رود آباد کنخاک از سیلک بروبمرا روایت کنداستان بسازخوابم ببربیا مرا زمزمه ی گوش کودکت کنبیا شعر خیام و رومیبیا بالا پوش طاهربیا شمس مولانابیا پهلوان فردوسیبیا شعر نیمه تمام نیمابیا قافیه ی پروینبیا عشق بی انتهای احمدبرای آیداکوه را رها کنشیرین صدایت می‌زندآیدا نگاهت می‌کندلیلی ایستاده استمنیژه چشم به راه استرودابه ناخن می جودبیا رویای هر روز تاریخبیا تمنای بی انتهای فرهنگبیا بلند بالای عاشق اشعاربیاتمدن کن مراتمدن کن مراتمدن کن مرا‌...ترانه علویمنبع عکس:اینترنت</description>
                <category>ترانه</category>
                <author>ترانه</author>
                <pubDate>Fri, 01 Jul 2022 17:38:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;مربای آلبالو&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Thisistaraneh/%D9%85%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%88-ql0i6k15hf9e</link>
                <description>پستو مربای روی نان منیکره ی بادام منشیرینی عسل صبحانهنرمی بافت نانداغی چایسردی شیرتو ای پرتقال آغشته به خونبلند گلدان روی میز وکوتاه ظرف نان تستشیرین ترین بیان منتند ترین دارچین چایفومن ترین کلوچهتو ساقه طلای منیآفتاب گردان شب های سیاهکره ی قاطی شده با عسلوشیری که از پستان های گاو جاریستتو آن زردآلویی که چشیدمشدر پنج سالگیتو ای اغاز کننده ی صبحو تمام کننده ی شبدوست داشتنی ترین وعدهتو ای مامن رنگ هابو هامزه هاانگلیسی ترین سوسیسفرانسوی ترین املتسوئیسی ترین پنیرچگونه می‌توان تو را نوشتحال آنکه هر تمدنیبه شکلی تو را داشته استو من آنگاه که تو را می‌گویمکمال کمال راانتهای کمال را می‌گویمبی صورتکه تو آغازگر هر حالیو به خلسه برنده ترین خواب منیتو همانی که سرت جنگ شدهمللی،تمدنی،آیینیهمه ی جهان تو را می‌خواهندیکی سرد و درشتت راآن‌یکی گرم و خشک تو رابا پنیر اضافهو مربای به وقهوه ی صبحتو برای منیو آنگاه که از من بخواهندتو را توصیف کنمتنها می‌گویماو صبحانه من است...همین...ترانه علوی*عکس از اینترنت میباشد #مربای آلبالو</description>
                <category>ترانه</category>
                <author>ترانه</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jun 2022 12:12:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشوب</title>
                <link>https://virgool.io/@Thisistaraneh/%D8%A2%D8%B4%D9%88%D8%A8-dmvnz2xbu4dy</link>
                <description>&quot;آشوب&quot;من در سینه ام مردمانی دارماز جنس قبیله ای بابلی ومصریان نیل نشین وپارسیان هخامنشی...مردمانی که هنوزآب را در کوزهنان را از گندمماهی را از دریا می‌گیرندمن در سینه ام تمدنی دارمحریصکه شنبه را ماهی می‌گیرندو تمام یکشنبه رادر کلیسا میخوابندهمانهایی که عیسی را به بندمریم را به سکوتو یعقوب را به کوری کشیدند...مردمانی دارمچنگیزخواسکندرمابتیمور مزاجسرزمین طلبکه قوت شانترس کودکانضجه ی زنانخون مردان ودود خرابات استمردمانی کهدختر لوط را رهاهمسرش را نمک خودش را ویران کردندمردمانی از جنس بنی اسرائیلکه برای قدحی شرابانگشت به سمت عیسی می‌گیرندبرادر به چاه می اندازندپسر پیغمبر میکشند...من در سینه ام یک قبیله آشوب دارمپیامبر کشثواب گریزگناه طلبکه شیطان را مدتهاست مومن کرده اندمردمان چشم  شهرآشوب وحقیقت کش ودرندهمردمان چشمهای تونماز خوان وچله بگیر واسماعیل کششنیدی از خدای مردمانیکه به دعا به رحم می آید وبه نماز آرام می‌شود وبه جای اسماعیل قربانی میفرستد؟پس آیا از سلام فرشتگان شنیده ای؟و گناهی که پاک می‌شود با نذر؟پس آنگاه که به چشمهایم مینگری،من سرکش و یاغی و مفسدتو پاک و مطهر و مخلصمن نمی‌گویم رام میشوم اماحر هم فکر نمی‌کرد بازبگردد...</description>
                <category>ترانه</category>
                <author>ترانه</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jun 2022 14:33:05 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>