<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کمند...</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Tiredwriter</link>
        <description>نوشته‌های یک تناقض
https://t.me/kamanditis</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 22:11:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1654758/avatar/wIxXVm.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کمند...</title>
            <link>https://virgool.io/@Tiredwriter</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سقوط ستاره‌ی من</title>
                <link>https://virgool.io/@Tiredwriter/%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-yya9wgucv3dy</link>
                <description>همه چیز می‌رود، همه‌ی طوفان‌هاو ما در خاک‌های دائما هموار، پرسه می‌زنیم.چه کسی می‌داند؟موهبت این تنهایی راکه می‌میراند و زنده می‌کند.چه کسی می‌داند؟شاید سقوط برگاز سکوتش منشا می گیردو سکوت از تنهاییدر میان برگ‌های سبزکه به زردی می‌زند؛لبخند‌های نامرئی‌شان،که سقوطش را در دسته‌های منزویتماشا می‌کنند...پی‌نوشت: اتفاقی، نه ناگهانی.</description>
                <category>کمند...</category>
                <author>کمند...</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 17:31:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تئوری مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@Tiredwriter/%D8%AA%D8%A6%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-fjv8dyszbwuj</link>
                <description>در لحظه‌ی اوج زندگی، ریشه‌ی ترس، تیشه‌ی قدرتم را به خاک می‌کشد. دلهره‌ای که به جا می‌خوانمش. حضورشان را حس می‌کنم؛ موریانه‌هایی که نرم نرمک ساق پا‌هایم را پیش می‌گیرند. و تا برگ‌های شیرین رویایم بالا می‌آیند. قصد بلعیدنش را دارند. چهره‌ی گلگونم سیاه می‌شود. گل‌ها به گونه‌هایم می‌پاشند؛دیگر نمی‌خندم.</description>
                <category>کمند...</category>
                <author>کمند...</author>
                <pubDate>Sun, 22 Feb 2026 23:18:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نشت درونی</title>
                <link>https://virgool.io/Hoboote-dard/%D9%86%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-le2k8h4edfqh</link>
                <description>نویسنده‌های خوب اکثرا بیکار‌اند و از بیکاری، خوب می‌نویسند.ذهن مشغول نویسنده‌ی بهتری‌ست تا جسم مشغول.نویسندگی را در کنار همه‌ی رشته‌ها می‌توان ادامه داد، اما در کنار هیچ رشته‌ای نمی‌توان نوشت.همچو نویسنده‌ای که حسرت می‌خورد که چرا مدرسه‌ای برای نویسنده‌ها وجود ندارد، تا بنویسند و بنویسند و بنویسند.تا بنویسد و بنویسد و بنویسد.همچو من، که مدت‌هاست که دیگرنمی‌نویسم.&quot;کاش بنویسی&quot;مغزم می‌گوید. اما جسمم یارای حرکت نمی‌دهد.&quot;کل روز ای موجود دو پا؛ روی پا بوده‌ای&quot; پیکر بیچاره‌ام غر می‌زند.و به گفته‌ی خواب&quot; اعتراض وارد نیست.&quot;پلک‌هایم بی‌صدا چفت هم می‌شوند. پشتِ در های بسته به جهانی بی‌رویا خیره می‌مانم.&quot;خسته بود بی‌شک&quot; زمزمه می‌کنم. زمزمه تمام مغزم را فرا می‌گیرد و جیب‌های خوابش را می‌زند؛ خواب سبک می‌شود.و بیداری با زمزمه‌ی قرآنِ زیرلبِ مادر، در انگشتانم چون گره‌ای باز می‌شود و اندک اندک در تمام وجودم می‌پیچد.روزِ دیگری که نمی‌نویسم.جزوه‌ها و کتاب‌ها را روی هم چیده‌ام. ورق می‌خورند و تمامی نمی‌یابند؛ برخلاف عمر من که هر روز به پایان نزدیک‌تر می‌شود.دفتر زندگی‌ام را، اما خود ورق نمی‌زنم_چند صفحه‌ای را شاید ورق زده باشم.بقیه‌اش را کار‌ها و باد‌ها ورق می‌زنند و گاهی خودش برای اینکه استقلالش را ثابت کند چند صفحه‌ای را رد می‌کند...لجاجت‌اش را به ارث برده‌ام و بی‌خیالیش_کمی_ در من دیده می‌شود؛ برای همین است که نمی‌نویسم؛ بی‌خیالم.یا شاید هم خیالم آسوده‌ست که کلمات را گم نخواهم کرد و قلم را. به هر حال هرچه هست یک &quot;خیال&quot; دارد. بی‌خیالی شاید اما  بی&quot;خیال&quot; که نمی‌شود.چه روز‌ها که به بطالت می‌گذرند و کَکی خیالم را نمی‌گزد؛ آسوده است؛ گفته بودم.به دنبال تغییر شاید اما به دنبال ایجاد عادت نوشتن نمی‌گردم.چرا که همچو &quot;یک عاشقانه‌ی آرام&quot; من نیز از عادت بیزاری می‌جویم.اگر قرن‌ها ننوشتن، کلمات و ذوق ادبی‌ام را از من نگیرد، یک بار نوشتنِ به عادت، نوشتنی که صرفا برای نوشتن انجام می‌گیرد؛ قلمم را تا ابد نابود می‌کند.پس تا زمان تغییر، به گله و زاری مغز و جسمم گوش می‌سپارم.و به تماشای تکرارِ این نوشتن‌های ناگهانی می‌نشینم، این نشت درونی واژه‌های واژگون در سیلابِ تصاویر ذهنم...پی نوشت: وقتی کلمات بی‌اجازه می‌آیند_ کمی مانده‌ بود تا در ایستگاه اشتباهی، پیاده شوم.</description>
                <category>کمند...</category>
                <author>کمند...</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 17:25:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جریان است.</title>
                <link>https://virgool.io/@Tiredwriter/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ip3pj9erk35d</link>
                <description>عاشقان، دل نازک و معشوق ز آنان دور است.اندکی رنج رسد حافظ شیرازی را...این زبانِ غیب حاصلخیز و دل‌مغموم است.بس که هر شاه بیتِ غم، دلتنگ، نجوا می کنند._کمندمغموم...مغموم...مغموم...تکرار می‌کنم؛ بار‌ها و بار‌ها.وزن را خراب نمی‌کند، وزن هنوز بر مدار قانون می‌چرخد و پابرجاست. حس را شاید...و دل انگیزی خوانش راو آن حس خوش نوازش روح را که شعر_ شاید _القا می‌کند؛ می‌رباید.و در پیچِ بیتی، کنجِ قافیه‌ای به خطا می‌رود. انگار چیزی در گلو گره می‌خورد و تاری در حنجره می‌گیرد_و در دل، تار تار ماهیچه‌ای_قافیه‌ی شعر ویران می‌شود و وزن چنین و چنان و همچنان پایدار است و شعر اوهامش را همواره می‌پروراند؛ بی‌خیال از خیالِ واقعه‌ای که در پیچِ بیتی و کنجِ قافیه‌ای در خفا، در حال وقوع است.برای حفظ وزن، همه فدا می‌شوند؛برای قانون هم...چه بی‌رحمانه مردمانِ بی‌اهمیت _قافیه‌وار، زیر دست و پای قانون‌های بی‌ملاحظه، لِه می‌شوند.و توقفی نخواهد بود. زیرا آنچه اهمیت دارد، همچنان در جریان است.حتی اگر معلول حقیقیِ انقلابِ درونیِ شاعر را در مسیر خویش، نابود سازد.چیزی ادامه دارد.بی‌آن‌که بداند،چه چیز را از میان برداشته است.</description>
                <category>کمند...</category>
                <author>کمند...</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jan 2026 01:52:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلبرگ‌های اشکینت...</title>
                <link>https://virgool.io/@Tiredwriter/%DA%AF%D9%84%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B4%DA%A9%DB%8C%D9%86%D8%AA-ri0hqdexvbzm</link>
                <description>دیگر مجالی برای رفتن نیست.برای ماندن هم...و شوقی برای رستن نیست.از دام مردن هم...ای شکفته گل خاموش!بی صدا تو را می‌نگرم.که حرف ها در سکوت از گلبرگ‌های اشکینت می‌چکند۰نگاه تو ثانیه‌ها را به سخره می‌گیرد.و مفهوم زمان، که تمام اندیشمندان را به سختی کشانده...به پیشگاه مردمان خاموشت، به زانو افتاده‌ست.چه در تلخی نگاهت نهفته‌ست.که فنجان سردِ قهوه‌ی مرا، خواب می‌کند.ریسمانِ مواجِ مژگانت از چه جنسی‌ست؟که کمندِ توفان را که قامت استوار سروها را به زمین کشانده،اسیر خود کرده ست؟و مرا از دارالفنون به دارالمجانین آویخته...کسی نمی‌داند.کسی چون تو به حرارت دیوانگی من آگاه نیست!با برکه، آن رود جاری از آسمان بگو.که از همه دیوانه‌تر است؟که او راز جنون اشک‌ها راخوب می‌داند...دریاچه‌ی نقره‌ای میان دستانتهمان خاکستر من است؛ که در اشک‌هایتمی‌ریزد.گلبرگ‌های خیس‌ات که بر مزار آرزو‌هایشان پر پر می‌کنند،سیراب‌گر حسرتِ تندیس‌های پوشالی‌نمی‌شود!بر سنگِ مزار آرزو‌های مرده خویشنگاهی می خواهم.که بی‌خوابیِ من و سر های چرخیده به سمت راچون فنجان قهوه‌ی سرد و لب برچیده‌ام؛خواب می‌کند.نگو برای ماندنیا برای رفتن آمدی.بگذار در جهالتِ شیرین خود و طعم گس چشمانتبه خواب بروم.چرا که دیگر مجالی برای رفتن نیست.برای ماندن هم...همین آمدنت کافی‌ست.فردای مردن هم...ای شکفته گل خاموش!بی صدا تو را می‌نگرم.که  حرف ها در سکوت از گلبرگ‌های اشکینت می‌چکند...#کمند</description>
                <category>کمند...</category>
                <author>کمند...</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jan 2026 14:29:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاوَک.</title>
                <link>https://virgool.io/@Tiredwriter/%DA%A9%D8%A7%D9%88%D9%8E%DA%A9-raooz6kizxcf</link>
                <description>نژادِ آینه، جز حقیقت نمی‌گفتند.بشر، تاب نیاورد. ژن آینه‌ را هم، با دروغ آمیخت.........................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................</description>
                <category>کمند...</category>
                <author>کمند...</author>
                <pubDate>Thu, 01 Jan 2026 16:46:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین پرتره</title>
                <link>https://virgool.io/@Tiredwriter/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D8%B1%D9%87-vfuk8tqva0aa</link>
                <description>هنر، اندوه بی‌ملاحظه‌ای‌ست که از درون سرچشمه  می‌گیرد. سر از بیرون که در می‌آورد، بلایی که بر سر آدمک بیچاره در آورده را می‌بیند؛ بر خودش چیره می‌شود و با عذاب وجدانی دلهره آور، صاحب اثر را در آغوش می‌گیرد. نوازشش را بی‌تاثیر میابد؛ آدمک در وجودش آب می‌شود.هیچ می‌شود.  پوچ می‌شود. به آرزویش می‌رسد؛ محو می‌شود. با غمِ عالم قهر می‌شود. و به آسمان‌ها، آسمان‌های آرامِ پر ستاره‌ی بی‌غم، عروج می‌کند.دنیا فراموش خواهد کرد، او و تمام اجدادش را.و همواره ستایش می‌کند اندوهی را که ته مانده‌های عنوانش را، زنده نگه می‌دارد. تنها اندوه‌ است که می‌ماند. و دنیا و اهلش، چه بی رحمانه دردش را تحسین می‌کنند، تشویشش را تشویق می‌کنند و اندوهش را تصحیح می‌کنند و نسل در نسل...تضمین می‌کنند._آخرین پرتره</description>
                <category>کمند...</category>
                <author>کمند...</author>
                <pubDate>Wed, 24 Dec 2025 23:43:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلِ تُنگ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Tiredwriter/%D8%AF%D9%84%D9%90-%D8%AA%D9%8F%D9%86%DA%AF-qo3ovnapzdop</link>
                <description>دلتنگی واژه‌ی عجیبی‌ست!رنگ مخصوص به خود را دارد، بوی خاص خودش را می‌دهد و دردشنوعی درد مبهم و پخش شونده‌ست که گاهی تیز می‌شود و می سوزاند؛ در لحظاتی خاص.لحظه‌هایی که قلب در خودش جمع و جمع‌تر می‌شود، تا با این جمع شدن، جای خالی نبود چیزی در وجودش را، پر کند. و آن جاست که نه تنها قلب، که تمام جوارح آدمی، تیر می‌کشد؛ خصوصا چشم‌ها.چشم‌ها داغ می‌شوند، آتش می‌گیرند و اشک، چون جریان مذابی نرم و سوزاننده رد خود را بر روی گونه‌ها ثبت می‌کند؛ همچو رد ترمز ماشین‌ها بر آسفالت نه چندان لطیفِ خاکستری؛ انگار اشک ها هم، ترمز می گیرند و روی برآمدگیِ گونه، در جای خالی نوازش انگشتانش_که هرگز آنجا نبوده‌اند_ اندکی درنگ می‌کنند.و سپس با حرارتی بیشتر، ردی عمیق تر را تا زیر گلو، جایی که بغض‌ها نمی‌ترکیدند و درعوض با بوسه‌های مهربانانه‌اش،  چون غنچه می‌شکفتند و با اشک‌ها که چون نم باران، آرام آرام و بی درنگ می‌لغزیدند، طراوت میافتند، به جا می‌گذارند.و من خیال می‌کنم که اشک‌هایم غلظتی بیش از پیش یافته‌اند؛ شاید غمشان بیشتر شده، یا شاید دردشان و شاید هم کینه‌شان، از من.آنقدر ردشان بر گلویم سنگینی می‌کند، که مرگ را از کنار چشم‌های خیسم، چون تصویر آسمان ابری از پشت پنجره‌ در هوای بارانی، می‌بینم. صورتم، چون صورتک‌های تهیه کننده‌ی تئاتری که پیش‌تر در آن مشغول بودم، خشک شده‌ست؛ درحالت اغما، جایی میان نیستی و مرگ.اجزایش نه نشان از شادی می‌دهند، نه غم.نه ترس و نه وحشت.نه فراغ بال و نه آسودگی. نه خجالت و نه شرمندگی.نه افسردگی و نه سرزندگی.و نه زندگی.به گمانم، این همان دلتنگی باشد. دلتنگی واژه‌ی عجیبی‌ست...رنگ مخصوص به خود را دارد، بوی خاص خودش را می‌دهد و دردشنوعی درد مبهم و پخش شونده‌ست که گاهی تیز می‌شود و می سوزاند؛ در لحظاتی خاص.مثل امشب، که حفره‌‌ی خالی قلبم اندکی بیشتردرد می کند.</description>
                <category>کمند...</category>
                <author>کمند...</author>
                <pubDate>Wed, 24 Dec 2025 23:38:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگِ قاطعانه‎‌ی تدریجی...</title>
                <link>https://virgool.io/Hoboote-dard/%D9%85%D8%B1%DA%AF%D9%90-%D9%82%D8%A7%D8%B7%D8%B9%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8E-%DB%8C-%D8%AA%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%AC%DB%8C-wuldn40jmvmx</link>
                <description>انگشتانم کیبورد را لمس نمی‌کنند، چنگ می‌زنند! نمی‌نویسند، زخم می‌زنند. مثل زبانم که امروز روحی را زخمی کرد....من یه عوضیم! و این حقیقت را حتی مرگ هم نمی‌شورد! شعار، شعار، شعار!پوچی بی عمل! ادبیات فخر می فروشد و دروغ می‌بافد. حقیقت؟ حقیقت چیز دیگری‌ست! من می‌دانم!می دانم می دانم می دانم می دانم.من قلبش را شکستم! قلبی را که برای من می‌تپید. قلبی که خون را در تنی پمپاژ می‌کرد، که خود را به فراموشی سپرده، همه، من بود!من بی لیاقت احمق! با منطقی احمقانه‌تر احساسش را زیر سوال بردم و کاش...کاش امشب بمیرم، همانطور که دخترانمان که همه شبیه من بودند، پیش از تولد مردند.من قاتلم. قاتل خوشبختی. و زین شب محکومم، به همان خوشبختی لعنتی‌ای که نمی‌دانم به چه...اما فروختمش! نوشته‌ی پای همه چیزش ایستاده‌ام را به یاد داری؟ حقیقت داشت...فقط به واقعیت نپیوست.من دروغ نگفتم، فقط بیش از حد و بی‌حمانه صادق بودم...صداقت گناه نیست. هست؟ صداقت نه...ندامتِ پس از شقاوتِ پس از صداقت چطور؟ دلتنگیِ پس از سخاوت چطور؟ سخاوت در عشقی که دیگر مثلش نمی‌آید. و من با تمام این درد، نمی‌دانم پای چه چیز این زهر که ذره ذره تنم را می سوزاند ایستاده ام. تصمیمم قاطع بود. آنقدر که قانع شدی و من رشته رشته اعصاب قلبم را قطع کردم. اما هنوز درد دارد...اعصاب خود مختار قلبم از من دستور نمی‌گیرند. تصمیماتم را با تپش‌های مداوم و بی امان خود زیر سوال می‌برند.بی‌رحمانه نیست؟ اینکه آغازگر این قاطعیت من بودم و مخالفش تو، و حالا بیشترین درد را من می کشم، برخلاف تو.برخلاف تو؟‌حداقل تو با تردید دست و پنجه نرم نمی‌کنی. دردمان برابری نمی‌کند. غم تو بیشتر است و زجر من_که از تردید می‌آید_ بیشتر.نامردی‌ست. لامروت! من با این حجمِ هجومِ خاطرات بی انتها چه کنم؟:)نُه ماه بعد، از ده سال بعد بهتر است، نیست؟ گمان می‌کردم که این &quot;ای کاش ها&quot; زجرآورترین شبه جمله‌ها اند که بشریت را از درون می‌جوند و در تالاب حسرت غرق میکنند؛ اما حقیقت ندارد.&quot; شاید&quot; کشنده‌تر است....اینکه شاید آینده‌ی آرام‌تری در انتظارمان بود، اگر من نمی‌رفتم. شاید تصورات وحشتناک ذهنم به حقیقت نمی‌پیوستند...و شاید ما با آن هزاران آدمِ غمگینِ گذشته، فرق می‌کردیم.نمی‌دانم. دیگر برای این حرف ها دیر است. کار خودم را کرده ام. آب از سر که هیچ، از انتهای چوبه‌ی دار ام هم گذشته‌ست...اگر این نوشته کاغذی بود، گمان می‌بردند در باران نگاشته‌ام. شاید جوهرش مثل اشک‌هایم بر چهره‌ی کاغذ می‌غلتید و خواندن کلماتش را دشوار یا حتی ناممکن می‌ساخت. شاید، در آن صورت همه چیز بهتر بود. شاید در آن صورت همه‌ی حرف هایی که هنگام گریه نوشته بودم را نمی‌خواندی.حالا که خواندی و آب، از سر همه ما گذشته‌ست. هم من و هم نوشته‌هایم. هم من و هم غصه هایم. هم من و هم تو.هم تو؟حالت چگونه‌ست جان من؟ به قول خودت پای معرفتت ایستاده‌ای یا به من نفرت می‌ورزی؟کاش مورد دوم حقیقت داشته باشد. وگرنه شاید‌های مورد اول مرا می‌کشد!حالا تنهای تنها‌ ام. مثل نوشته‌هایم. نگو تو هم تنهایی. تو دخترت را داری، همانی که گفتی خون تو در رگش نیست، اما هم نام من است. منی که پس از تو از عنوان خویش نیز گریزانم. اسمم را وقتی دوست داشتم که تو صدایش می‌کردی...حالم از خودم هم می‌خورد. کاش همه‌ی خودم را بالا بیاورم.آدمیزاد هیچ گاه مامن خوبی برای خود نبوده‌ست.و من علاوه بر خود، حتی نتوانستم مامن خوبی برای تو باشم.کسی که تمام هستی اش را پناه من کرده بود.متاسفم..._مُردم از دست سکوت! یکی فریاد بزنه...</description>
                <category>کمند...</category>
                <author>کمند...</author>
                <pubDate>Fri, 19 Dec 2025 21:16:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فخر آدمک کوتاه...</title>
                <link>https://virgool.io/@Tiredwriter/%D9%81%D8%AE%D8%B1-%D8%A2%D8%AF%D9%85%DA%A9-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-oc2mqjtbt9cx</link>
                <description>به جنگل، زمین سبزِ خدایان پا می‌گذارم و این بار خود را بالاتر‌ از تمام سرو‌ها و درختان کاجی می‌بینم که در حصار شاخه‌های‌ درهم تنیده‌شان محبوس گشته‌ام.بلندی سرو بی‌حاصل را چه سود؟ وقتی توان انتخابش به اندکیِ زاده‌ای نو ست.رعناییِ درختان سیب را چه سود؟ آنگاه که توانایی انتخاب اینکه سیب‌هایشان بر سر که واژگون شوند و گلبرگ‌ِ شکوفه‌هایشان بر روی غبار کدام سنگ قبر پر پر شوند را ندارند...با همین قدِ کوتاه، اراده‌ام در برابرشان قد بلندی می‌کند و با غرور فخر می‌فروشد.که بر خلاف آنان، من انتخاب می‌کنم که میوه‌ی کدام درخت را بچینم و ریسمان در هم تنیده‌ی افکارم را از کدام شاخه بیاویزم و تاب بخورم.در حالی که همجوارِ باد می‌رقصم، به این می‌اندیشم که ادبیات چه شاعرانه دروغ می‌بافد و ناتوانیِ درختان را به سخاوتشان، تعبیر می‌کند.تابِ اندیشه ‌و خیالاتِ بچگانه‌ام که ساکن می‌شود، غرور جایش را به شرمی عمیق می‌دهد. که از لابه‌لای بافت موهایم سر می‌خورد و در دلم می‌ریزد؛اراده‌ی خداوند بر روی کودک لجباز غرورم سایه می‌اندازد. و من شانه‌های خدا را می‌بینم که در میان شاخه‌ درختان از خنده‌،می‌لرزد...۱۴۰۴/۰۹/۰۸به وقت دومین باران، که قطراتِ نبودنش، پنجره‌ی نگاه را خیس می‌کند.؟</description>
                <category>کمند...</category>
                <author>کمند...</author>
                <pubDate>Sat, 29 Nov 2025 15:57:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بارکشی خواب و بیدار...</title>
                <link>https://virgool.io/@Tiredwriter/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-ndhmgkonsepx</link>
                <description>عمری‌ست که بارکشی خواب و بیدارم. انگار در بیداری هم خواب می‌بینم. خواب درخت انجیری که جایش در حیاط خلوت نداشته‌ی‌مان خالی ست. در رویاها‌ی نه چندان صادقه‌ام، بر تابی فلزی که در کنار درخت انجیر، ریشه در زمین دارد_ و اندکی روغن کاری لازم است_ با باد تاب می‌خورم. در ذرات هوا معلق می‌شم و لحظه‌ای بار سنگین گناهم را_ که از آن من نیست_ بر شانه‌های خمیده‌ی صبا می‌سپارم. صبا می‌غرد، کارش این نیست. او از گذشته حامل لطافت گلبرگ‌های سرخ عاشقی و پیام‌آور شوق برای معشوق بوده. حق دارد. سختی و سنگینی باری که بر دوشش نهاده‌ام را تاب نمی‌آورد و توفان می‌شود؛ نه از روی خشم، بلکه جواب های، هوی است. قصد دارد خود را هم تراز رنج روی شانه‌هایش، پایین بکشد. تنها توفان قادر به حمل چنین عواطف هولناکی‌ست.ابر‌ها از خشم تیره و سیاه می‌شوند و گرد هم آمده محکمه‌ای برای محکوم کردن صبا می‌سازند. صبا قرار ندارد. دلم به درد می‌آید. با دلخوری امانتی‌ام را از شانه‌هایش بر می‌دارم و در قلبم می‌ریزم. تاب ساکن می‌شود و من بچه‌های گریان و ناراضی از توفان ناخوانده را، از حیاط بیرون می‌کنم.خودشان می‌روند و نگاهشان در کنار حوض می‌ماند. توفان ناگهان و بی‌مقدمه آرام می‌گیرد و بلافاصله باران می‌بارد؛ انگار صبا را بیش از اندازه تحت فشار قرار داده‌اند؛ آب می‌شود و در خاک گم می‌شود. حوض را خنده‌ی بچه ‌ها پر می‌کند_ و جنازه‌ی صبا_  چند قدم دور تر می‌شوم؛ کنار درخت انجیر، خالی از آوای خنده‌ست. روی تاب می‌نشینم و اوج می‌گیرم. گویی بارم سنگین‌تر شده‌ است، کینه‌ی ابر را به سینه دارم_ و عذاب وجدان صبا را_ تاب می‌خورم و از سر خشم با پا به آسمان می‌کوبم، به آسمانی که چون حوض آبی شده، یا حوضی که همچون آسمان آبی‌ست. بیداری‌ام تو‌‌ام با خواب‌ست، با رویایی‌ که در اوج صداقت، دروغ می‌گوید. دروغ می‌گوید و من حرف‌هایش را باور می‌کنم. چرا که در نظرم ابلهانه واقعی‌تر می‌نمایند. خواب و بیداری برایم مرزی ندارند و حقیقت و رویا در هم تنیده‌اند. مثل آب(جنازه‌ی صبا) و آسمان.کسی جز من نمی‌داند. کسی جز من نمی‌بیند؛ که درخت انجیر خشکیده‌ی نداشته‌مان، در غم فقدان مادربزرگی_ که تا به‌حال ندیدمش_ ذره ذره پوک می‌شود .و پاره‌ی طنابی که از شاخه‌های لرزان و سردش آویزان است، بازمانده‌ی تابی قدیمی‌ست. تابی که یاری نداشت تا همجوار او با باد برقصد و از غصه‌ی زنجیر‌های آهنین رقیبش، پوسیده‌ست.همچون استخوان‌های دختری که روزی با او تا آسمان‌ها اوج می‌گرفت و آبی زلالش را لگدمال  می‌کرد...........ماهی های قرمز روی آب بالا آمده‌اند و پرندگان از حوضِ آسمان، تک به تک سقوط می‌کنند. استخوان‌هایشان در ته حوض دفن می شود اما پرهایشان، هنوز روی آب پرواز می‌کنند.پر‌ها نمی‌میرند. حتی اگر چیده شوند، کنده شوند، بریده شوند. پرها حتی بدون پرنده‌شان پرواز می‌کنند.یا در آسمانِ حوض، یا سقف لاجوردی‌آن. و یا لیقه‌ای سیاه رنگ...جایی در آسمان کلمات، پرواز می‌کنند و همه را خواب می‌کنند.خواب می‌کنند تا واقعیت را ببینند. چون من. من که عمری‌ست بارکشی خواب و بیدارم...   </description>
                <category>کمند...</category>
                <author>کمند...</author>
                <pubDate>Fri, 28 Nov 2025 23:40:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوابِ قهوه ی سرد...</title>
                <link>https://virgool.io/@Tiredwriter/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-b5nbnqwichhw</link>
                <description>لبخندت به سرخی خونی‌ست که در رگ‌هایم نیست.دیگر مجالی برای رفتن نیست...برای ماندن هم.و شوقی برای رستن نیست...از دام مردن هم.ای شکفته گل خاموش!بی صدا تو را می‌نگرم...که حرف ها در سکوت، از گلبرگ‌های اشکینت می‌چکند.نگاه تو ثانیه‌ها را به سخره می‌گیرد.و مفهوم زمان، که تمام اندیشمندان را به سختی کشاندهبه پیشگاه مردمان خاموشت به زانو افتاده‌ست!چه در تلخی نگاهت نهفته‌ست؟که فنجان سرد قهوه‌ی مرا، خواب می‌کند...ریسمان مواج مژگانت از چه جنسی‌ست؟که کمندِ توفان را که قامت استوار سروها را به زمین کشاندهاسیر خود کرده ست؟و مرا از دارالفنون به دارالمجانین آویخته...کسی نمی‌داند.کسی چون تو به حرارت دیوانگی منآگاه نیست!با برکه، آن رود جاری از آسمان بگو...که از همه دیوانه‌تر است؟که او، راز جنون اشک‌ها راخوب  می‌داند!دریاچه‌ی نقره‌ای میان دستانتهمان خاکستر من است... که در اشک‌هایتمی‌ریزد.گلبرگ‌های خیس‌ات که بر مزار آرزو‌هایشان پر پر می‌کنند؛سیراب‌گر حسرت تندیس‌های پوشالی‌نمی‌شود!نه!انسان هیچ‌گاه مامن خوبی برای خود نبوده‌ست.بر سنگ مزار آرزو‌های مرده خویشنگاهی می خواهم.که بی‌خوابی من و سر های چرخیده به سمت مراچون فنجان قهوه‌ی سرد و لب برچیده‌امخواب می‌کند.نگو برای ماندن،یا برای رفتن آمدی...بگذار در جهالت شیرین خود و طعم گس چشمانتبه خواب بروم!چرا که دیگر مجالی برای رفتن نیست...برای ماندن هم.همین آمدنت کافی‌ست...فردای مردن هم.ای شکفته گل خاموش!بی صدا تو را می‌نگرم...که  حرف ها در سکوت، از گلبرگ‌های اشکینت می‌چکند...</description>
                <category>کمند...</category>
                <author>کمند...</author>
                <pubDate>Sun, 16 Nov 2025 19:04:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من خوابم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Tiredwriter/%D9%85%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D9%85-nobjpy2ca4ns</link>
                <description>چیزی از درون در تلاش است پلکم را چون کرکره‌ی مغازه‌ای پایین بکشد. اعتنایی نمی‌کنم، صدای فریاد آن چیز کوچیک که در حفره‌ی چشمم پنهان است، در سرم می‌پیچد و پیشانی ساکنم را اندکی به جنب و جوش انداخته و دردناک می‌کند.تمام اجزای پیکرم یک صدا واژه‌ای را می‌خوانند؛ گویی در تلاش‌اند که با این همبستگی، مرا تسلیم خود کنند تا به مقصودشان دست یابند.&quot;خواب&quot;، تنها محرکی‌ست که بی‌درنگ قلمم را گرم می‌کند.به رخت خواب می‌روم_ تو را نمی‌بینم_ جای خالی‌ات بیداد می‌کند. قلمم می‌سوزد و چشمانم از سرما سرخ می‌شوند و شکوفه می‌دهند؛ گویی خارشان در دستانم فرو می‌رود که قلم به سختی روی کاغذ می‌نشیند.با خیالم قهر کرده‌ای؟مرا خوابم کن و بگذار تو را در رویاهایم ببینم؛ حتی به دیدن دوباره‌ی تو در لحظه‌ی رفتنت نیز، راضی ام.قسم می‌خورم این بار فریاد نمی‌زنم که من،بیدارم.</description>
                <category>کمند...</category>
                <author>کمند...</author>
                <pubDate>Thu, 16 Oct 2025 21:06:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی عنوان</title>
                <link>https://virgool.io/@Tiredwriter/%D8%A8%DB%8C-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-oqttqqxtz0te</link>
                <description>نرسیدم.خوب شد قرص‌ها را دور نریختم.دکتر تشخیص داد که بیمارم، که بیماری‌ام کاری با جسم بیچاره‌ام ندارد، که این درد التیام نیافتهروحی‌ست.قبولش نمی‌کردم و این انکارِ بی‌وقفه، قلبم را عذاب می‌داد.افسردگی‌ به گلویم چنگ می‌زند.خوب شد که قرص ها را دور نریختم.از عوارضش ترسی ندارم، بیشتر خوابالودگی‌ست که در موارد آرامش و سبکی به بی‌خوابی بدل می‌شود.مرا به خواب دعوت می‌کند، به‌ سمت و سوی آرامشی مهار نشدنی؛ که هیچ ناجوانمردی، نمی‌تواند سلب‌اش کند‌.نوشتن چه آرامشی دارد!کاش می‌توانستم تمام افکارم را بنویسم، اما من حتی با قلم نیز هم راز نیستم، حتی به قلم هم همه‌ حقیقت را نمی‌گویم.چرا این سر پر از چرا دائما با سرهایی خالی از چرا که به شدت از او می‌خواهند که بگوید، چرا می‌گوید چرا، سر و کله می‌زند؟در حالی که شدیدا محتاج سری‌ست که زبانش به وزنِ زیرا بچرخد؟ تا بلکه همهمه‌ی چراهای بی‌امانش قدری بریده شود؟ پیش از اینکه گلوی خود را چون گوسفندی که امروز جایش در چِراگاه خالی‌ست بِبُرد، و با این نفس کشی خود را قربانیِ خود کند.و شاید قربانی اطرافیانی که دائما از او می‌پرسند چرا اینقدر چرا؟خوب شد قرص‌ها را دور نریختم.بچه‌ی حرف گوش کنی شده‌ام و به صدای مغزم که دائما با هر ضربان رگ متورمم تکرار می‌کند:&quot; کاش مرده باشم!&quot; به دقت گوش می‌دهم. صدا در فاصله‌ی اندک میان یاخته‌ای سلول‌های بافت پیوندی استخوان‌هایم می پیچد و از درون آن‌ها را به لرزه در می‌آورد. لرزی که نه از استرس، بلکه از حس غریب ترس در تنم پدیدار می‌شود. من از این افکار که بی‌ لبخندی حاکی از شوخی، در رگم جاری می‌شوند، می‌ترسم.باور دارم که چیزی با عنوان مرگ اختیاری وجود دارد، من آن را خودکشی نمی‌نامم. اگر خودکشی خطابش کنند، ترجیح می‌دهم بی‌عنوان باقی بماند. به گمانم نوعی تمایل به دیگر زندگی نکردن باشد.کافی‌ست چشمانت را ببندی و بخوابی، با این قصد که دیگر بیدار نشوی. که این سه شرط اصلی دارد؛ یک، آنقدر احساس سبکی کنی که ذهنت در فضایی تاریک معلق باشد و آنقدر در اندیشه‌هایت گم شده باشی، که به هیچ نیندیشی. و شرط آخر اینکه، روحت رنجور تر و خسته‌تر از آن باشد که توانایی پیدا کردن دوباره‌ی جسمت را در خود ببیند.و چیزی که لرزش بی اختیار تنم را بیشتر می‌کند این است، که من تمام این شرایط را دارم.حالا بیش از این افکار بی‌رحمانه، از خواب می‌ترسم...خوابی که تنها پناهگاه من است. به گمانم، تنها پناهم را نیز باختم.خدای من...خوب شد که قرص‌ها را دور نریختم!</description>
                <category>کمند...</category>
                <author>کمند...</author>
                <pubDate>Thu, 09 Oct 2025 17:08:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو همان سیزده‌ای...</title>
                <link>https://virgool.io/Hoboote-dard/%D8%AA%D9%88-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-x7ff1jdx6pkp</link>
                <description>...تو همان نحس‌ترین رقمی. همان سیزده که هیچ کجای این دنیای آبی جایی برایش نیست. همانی که با خنده‌هایشان به در و با لعن و نفرین، در به درش می‌کنند. خرافی نیستم جان من...تو همان سیزده‌ای که نباید باشی. بودنت اشتباه است و همین است که نمی‌شمارنت.بودنت اشتباه است و همین است که نمی‌شمارمت. مرا ببخش که نمی‌توانم عاشقت باشم.می‌دانم که خواهان بخششی. سخاوت در امید...ولی بگو چطور در مورد چیزی که ندارمش سخاوتمند باشم؟شاید اگر اشک نمی‌ریختی، مدت ها پیش رفته‌ بودم. اگر نمی‌دانستم که به خاطر بودنم...به خاطر داشتنم، حتی به خدا هم فخر می فروشی، می‌رفتم.بدون گوشه چشمی به گذشته‌ی پر و فراز و نشیب مشترکی که با هم داشتیم، فراموشت می‌کردم.من نمی‌خواهم آدم بد قصه‌ی تلخمان باشم. نمی‌خواهم به احساسی پشت کنم که باور دارم با پاکی‌ای خالصانه عجین شده. مرا ببخش که دوستت ندارم...مرا ببخش که پشت سرت اشک می‌ریزم و نمی‌توانم تمام حقیقت را بگویم. برق نگاهت حواسم را پرت می‌کند. صدایم بند می‌آید. نمی‌خواهم اشک‌هایت را ببینم، شاید در دلم نداشته باشم‌ات، شاید جای جنون عاشقی، تردیدِ قلبم را پرتپش کرده باشی؛ اما هنوز هم روی چشمانت حساسم...جای خلوتی ایستاده‌ام، میانِ نیستی. و تو از آن دور برایم دست تکان می‌دهی و تمام احساست را در تک تک اجزای چهره‌ات که به طرز شیرینی با هم همخوانی دارند، می‌ریزی. و دوباره یادآور می‌شوی که یک بازیگر خارق العاده‌ای. بازیگری که هم خودش و هم چشمانش با احساساتم می رقصند و بازی می کنند. زندگی برایت یک نمایشنامه‌ی یک نواخت و ملال آور است؟ یا تراژدی‌ای پر فراز و نشیب؟ بگو باید خود را برای کدام نقش آماده کنم؟ کدام حس؟ آرامش یا اندوهی پرتنش؟لبخندم یا از سر اندوه ست یا شکل پوزخندی به زندگی‌ام را به خود می‌گیرد .توهم اینکه قلم در اختیار من است، بیش از پیش ابلهانه می‌نماید؛ آمدم از رفتن و نداشتنت بگویم، جمله به چطور داشتنت ختم شد. به قول صائب&quot; به چه مشغول کنم دیده و دل را که مدام، دل تو را می‌طلبد، دیده تو را می‌جوید...&quot; البته دل تو را می‌جوید، دیده تو را می‌طلبد. شاید در دلم نداشته باشمت، اما شدیدا به دیدنت محتاجم.به قول خودت، حرف کشیدن از زیر زبانم سخت است، تو که هیچ، خودم هم نتوانستم از زیر زبان دلم، حرفی را بیرون بکشم که یقین بدارم از اعماقش منشا می‌گیرد. همین است که می‌گویم به دیدارت محتاجم. همچو شاملو که می‌گوید&quot; من برای چیزی که از خود به تو بفهمانم، جز چشمانم چیزی ندارم...&quot;چیز زیاد و غیر معقولی‌ست اگر بخواهم یاری‌ام کنی؟ تا گره از راز دلم بگشایم؟چیز زیادی‌ست اگر بخواهم یک بار دیگر، به چشمانم طوری خیره شوی که حل شدن تو را در نگاهم احساس کنم؟ که دوباره گرمای تو در دلم بریزد و آنگاه که خود را در انعکاس شیشه‌ی شفاف چشمت می‌نگرم، در بازتابش چشمانم به دنبال ستاره‌ی دنباله داری بگردم که نشان از تو دارد...؟ستاره‌ای که دیدنش، آرزویِ درکِ بودنت را برآورده می‌کند. و شاید آنگاه که بفهمم نبودنت یعنی چه، دیگر از داشتنت نهراسم.</description>
                <category>کمند...</category>
                <author>کمند...</author>
                <pubDate>Tue, 07 Oct 2025 18:43:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیانت به خویش</title>
                <link>https://virgool.io/Hoboote-dard/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4-moi1nplmfdat</link>
                <description>من دیوانه نیستم. او آنجاست.این متن به زبان هردوی ما نوشته شده‌ست، مگر نه آقای کامو؟ (هرچند زبان مادری شما انگلیسی نیست)زبان نباید مرزی بین عواطف باشد، یقینا هم عقیده‌ایم. بر خلاف غذایی که توسط دو آشپز پخته می‌شود، متنی که توسط دو نویسنده نگارش می‌شود نباید آنقدر ها هم بد باشد. البته، امیدوارم نبوده باشد. به هر حال هر کدام از ما در زبان خودمان تبحر داریم_فرانسه و انگلیسی زبان‌های خوبی‌ هستند_اما من پیچیدگی ادبیات پارسی را به هیچ زبان زنده_و مرده‌ای_ در دنیا، نمی‌فروشم.“In thy name&quot;Man is the only creature who refuses to be what he is. By this, I mean ‘human.&quot;But then, there is still a man in the word &quot;human&quot;. And in &quot;women&quot; too, another hidden&quot; men. I don’t mean anything particular—it’s just… interesting.Humans always try to be anything but human. They often despise behaving like themselves. They’re simply not fond of this way of life. So, they turn into animals, and in doing so, they build a wild world—a world meant to destroy whatever traces of humanity still remain. In this world they rule, the last true humans are forced to pretend, to deny what they really are. And, somehow… it feels understandable.Autumn is a second spring when every leaf is a flower. To me, they are the muted voices of flowers once plucked in spring—still blooming, yet carrying the death of unopened buds, the dreams of closed eyes and ears. The leaves commit suicide, protesting the cruel murder of the flower. I believe Autumn is secretly in love with poor Spring; and together, the three of them—Autumn, Spring, and Love—are victims of the actions of those human-shifted beings… of selfishness itself.“Fiction is the lie through which we tell the truth. And I love that. It’s like you’re speaking the truth and saying nothing at the same time—anything but a story. You can hide countless truths within it. And then, you let the reader decide which truth he or she wishes to believe, to embrace. I love giving readers that right to choose. It reveals their true personality, you know.”“In general, the purpose of a writer is to keep civilization from destroying itself. It doesn’t matter whether through fiction or any other form of writing.”“They say: ‘In order to understand the world, one has to turn away from it on occasion.’ My mom always said something similar about God: ‘Do not search for Him, do not question Him, if you don’t want to lose your beliefs.’ She wanted me to accept everything they told me. But—Mommy!—I’m not afraid of losing my beliefs.”“Always go too far, because that’s where you’ll find the truth. Far away from yourself—you can only see the truth when you’re no longer trapped in your body. Try to fly out of it… or wait for a friend to die… or for someone to kill you with a single word. You’ll automatically drift away from this body. And from that distance, you’ll finally discover the bitter truth within yourself.The other advantage of being far away in that moment is that you can cry out freely. Because these kinds of truths always hurt…”“I used to advertise my loyalty, and I don&#039;t believe there is a single person I loved that I didn&#039;t eventually betray.” This is one of those truths I discovered. At first I denied it; then I shouted in anger. I felt upset for a moment as I dug deeper into my memories. After that I wanted to cry, but I couldn&#039;t anymore. So I stayed quiet—not because I couldn&#039;t accept the truth; I could. I accepted it: I&#039;m a traitor. And I didn&#039;t want to be a liar either.“At the heart of all beauty lies something inhuman.” Some goods must always be sacrificed for other goods to survive. We only see the beauty because we refuse to shatter our fantasies.“O Light! This is the cry of all the characters of ancient drama brought face to face with their fate. This last resort was ours too, and I knew it now. In the middle of winter, I at last discovered that there was in me an invincible summer.”I will feel it. I will find it someday… It is important that I will, no matter when or how. I don’t care if I find this summer in the very last moments of my life.“I do not believe in God, and I am not an atheist.” My God is different from theirs. Different from what they told me about. And they have no right to call me an atheist. I’m not a completely good person, but I’m not that bad, am I?“When I look at my life and its secret colours, I feel like bursting into tears.” Oh, my dear tears… You are a gift from my God. When He is busy and cannot deal with my loneliness, you are the only light in my dark nights.So, O Light! Put your shadow upon my face, because it seems my God is busy with someone else’s loneliness.(این نوشته را ابتدا به زبان انگلیسی نگاشته و حالا به زبان پارسی بر می‌گردانم، در صورت هرگونه تداخل در ترجمه و شیوایی نوشتار، عذر من را به بزرگواری خود بپذیرید.)《به نام تو》«مرد، تنها موجودی‌ست که خویش را انکار می‌کند.» منظورم همهٔ مردم است؛ فارغ از جنسیت...اما هنوز یک «مرد» در واژهٔ مردم حضور دارد. و همین‌طور در واژهٔ «زن».یک مردِ پنهانِ دیگر...از بیان این مورد هدف خاصی ندارم، تنها برایم جالب است.انسان‌ها همیشه در تلاش‌اند تا هر چیزی جز انسان باشند. آن‌ها از اینکه همچون خودشان رفتار کنند بیزارند. دلبستگی و علاقه‌ای به این سبکِ زندگی در آنان دیده نمی‌شود. پس حتی ترجیح می‌دهند به حیوان بدل شوند تا در طی این دگرگونی، جهانی درنده‌خو و وحشی بسازند و هرچه از انسان و انسانیت باقی مانده را با خاک یکسان کنند.در این جهان که آنان بر آن حکومت می‌کنند، انسان‌های حقیقی محکوم‌اند به تظاهر و انکارِ موجودیتِ خویش.و این به نحوی… قابل درک است.«پاییز، بهارِ دوم است که در آن هر برگ یک گل است.»برای من، برگ‌ها صدای خاموشِ گل‌هایی هستند که در بهار، در اوج شکوه، چیده شدند.آن‌ها حاملِ مرگِ غنچه‌های نگشوده و رؤیاهای چشم‌ها و گوش‌های بسته‌اند. برگ‌ها در اعتراض به مرگِ بی‌رحمانهٔ گل، خود را به دارِ بادِ غم‌انگیزِ پاییز می‌آویزند.من در میان خیالاتم یقین دارم پاییز عاشقِ بهارِ بی‌نواست؛ و این سه—پاییز، بهار و عشقشان—قربانیِ امیالِ همان انسان‌گریزان می‌شوند. قربانیِ خودخواهی.«داستان، دروغی‌ست که از خلالِ آن، حقیقت را می‌گوییم.»و من دیوانه‌وار دلباختهٔ این بخش از ادبیاتم. مثل آن است که حقیقت را بگویی و در همان حال، هیچ نگویی—هیچ چیز جز یک داستان.در دلِ هر داستان می‌توان بی‌شمار حقیقت پنهان کرد؛ حقایقی که تلخی‌شان گوشتِ زبان را می‌جود. به همین دلیل فهمشان را به چشم‌ها می‌سپاریم، چشم‌هایی که آن‌قدر باریده‌اند و به گل نشسته‌اند و شاهدِ ریزشِ امید و آرزوهایشان بوده‌اند که از پسِ تحملِ این‌ها هم برمی‌آیند.و آنگاه، خواننده را آزاد می‌گذاری تا خود حقیقتِ دلخواهش را برگزیند. کدام را پس بزند و کدام را در آغوش بگیرد. با حقیقتی بخندد، یا در آغوشِ واقعیتی اشک بریزد.و من عاشقِ اهدای چنین حق انتخابی به خوانندگانم. می‌دانی… این انتخاب، پرونده‌ای دشوار را به‌سادگی حل می‌کند و شخصیتِ حقیقی آنان را آشکار می‌سازد_ از پاسخ به پرونده‌ ‌های جنایاتی که حلشان از مکافات بیشتر جلوگیری می‌کند لذت می‌برم_«به‌طور کلی، هدف نویسنده این است که نگذارد تمدن، خودش را نابود کند.»فرقی نمی‌کند با داستان، یا با هر شکلِ دیگری از نوشتار.می‌گویند: «برای درک جهان، گاه باید از آن روی برگرداند.»مادرم همیشه چیزی مشابه دربارهٔ خدا می‌گفت: «دنبالش نگرد، درباره‌اش سؤال نکن، اگر نمی‌خواهی ایمانت را از دست بدهی.»او می‌خواست هرچه را که می‌گفتند بی‌چون‌وچرا بپذیرم.اما—مامان!—من از، از دست دادن باورهایم نمی‌ترسم. و حتی از بابتش متأسف هم نیستم…«همیشه بیش از حد پیش برو، زیرا آنجاست که حقیقت را خواهی یافت.»دور از خویشتن. تو حقیقت را تنها زمانی می‌بینی که دیگر در زندانِ تنت اسیر نباشی.تلاش کن که بمیری.یا صبر کن تا دوستی بمیرد… یا به انتظار بنشین تا همان دوست، تو را با یک واژه بکشد. آن‌گاه در لحظه‌ای از این پیکر دل می‌کنی. و از آن فاصله، تلخ‌ترین حقیقت را در درونِ خودت می‌یابی.فایدهٔ دیگرِ دور بودن در آن لحظه این است که می‌توانی بی‌پروا فریاد بزنی. چرا که این‌گونه حقیقت‌ها همیشهدرد دارند…«من روزگاری وفاداری‌ام را جار می‌زدم، و باور ندارم حتی به یک نفر که دوستش داشته‌ام، در نهایت خیانت نکرده باشم.»این یکی از حقیقت‌هایی بود که کشف کردم. نخست انکارش کردم؛ سپس با خشم فریاد زدم. لحظه‌ای آزرده شدم؛ آنگاه که عمیق‌تر در خاطراتم فرو رفتم.بعد خواستم گریه کنم، اما دیگر نتوانستم. پس خاموش ماندم—نه از آن رو که نتوانستم حقیقت را بپذیرم؛ توانستم. پذیرفتم: من خائنم. و نخواستم علاوه بر آن، دروغ‌گو هم باشم.«در دلِ هر زیبایی چیزی غیرانسانی نهفته است.»برخی خوبی‌ها همیشه باید قربانی شوند تا خوبی‌های دیگر زنده بمانند. ما تنها زیبایی را می‌بینیم، چون از شکستن و مرگ رؤیاهایمان می‌ترسیم.«ای روشنایی! این فریاد همهٔ شخصیت‌های نمایشِ باستانی‌ست که با سرنوشتِ خویش روبه‌رو شده‌اند. این آخرین پناهِ ما هم بود، و اکنون آن را دریافتم. در میانهٔ زمستان، سرانجام کشف کردم که در درونِ من، تابستانی شکست‌ناپذیر هست.»احساسش خواهم کرد. روزی آن را خواهم یافت… مهم این است که بیابم، هر زمان و هر طور که باشد. برایم مهم نیست اگر این تابستان را در واپسین لحظاتِ زندگی‌ام بیابم.«من به خدا ایمان ندارم، و در عین حال بی‌خدا هم نیستم.»خدای من با خدای آنان فرق دارد. متفاوت است با آنچه به من گفته‌اند. و آنان حقی ندارند مرا بی‌خدا بخوانند. من انسانی کاملاً نیک نیستم، اما آن‌قدر هم بد نیستم… هستم؟«وقتی به زندگی‌ام و رنگ‌های پنهانش می‌نگرم، احساس می‌کنم می‌خواهم بزنم زیر گریه.»ای اشک‌های عزیزم… شما هدیه‌ای از سوی خدای من‌اید. آن زمان که او مشغول است و نمی‌تواند به تنهایی‌ام رسیدگی کند، شما تنها روشناییِ شب‌های تارِ من‌اید.پس، ای روشنایی!سایه‌ات را بر چهره‌ام بیفکن.چرا که گویی خدای من سرگرمِتنهاییِ دیگری‌ست…پی نوشت یک: . &quot;نوشتن، تنها شکلی از خیانت بود که پس از آن، دیگر از خودم بیزار نبودم.&quot;پی نوشت دو:&quot;و اینک، من — خائنِ خویش — همچنان در جستجوی آن تابستان شکست‌ناپذیرَم.&quot;</description>
                <category>کمند...</category>
                <author>کمند...</author>
                <pubDate>Thu, 18 Sep 2025 23:49:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حق دارم فریاد بزنم!</title>
                <link>https://virgool.io/Hoboote-dard/%D8%AD%D9%82-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%B2%D9%86%D9%85-cui4ldgwzjwb</link>
                <description>در این تئاتر، تا می‌توانید بخندید، تاوان این خنده‌های شما را هم من پس خواهم داد.من واقعی هستم.من واقعی هستم.من واقعی هستم.نه یک تابلوی رنگین که همیشه خندان است. مرا بنگرید! مردم! من همانم که شما را به آرامش دعوت کرده‌ام، همانم که آرامش را برگزیدم، همانم که برای آرامش جنگیدم، برای آرامش حرف زدم، برای آرامش دست زدم، برای آرامش سکوت کردم، برای آرامش خفه شدم، خفه خون گرفتم، ذوب شدم، جمع شدم، برای آرامش در تن ناآرامم نیست شدم، هیچ شدم، مُردم...این که سینه‌ام مالامال از آن‌ست، نه غم است و نه اندوه. نه عشق است و نه جنون...آنچه از درونم زبانه کشیده به گلویم هجوم می‌آورد، بغض نیست.ترس نیست، درد نیست، رنج نیست، هجر و شعر و واژه و خط و نقطه، نیست.خشم است. و من حق دارم که خشمگین باشم. چونمن واقعی هستم.من واقعی هستم.من واقعی هستم.نه یک تابلوی رنگین که همیشه خندان است! مرا بشکنید تا شعله‌ور شم و همه را بسوزانم، همه‌ی شما با من خواهید سوخت... گرمای این آتش سرخ و لرزان همه‌ی شما را در آغوش خواهد کشید.با هم می‌سوزیم.از تنها سوختن خشمگینم. از تنها درد کشیدن بیزارم...عمری‌ست که واقعی نخندیدم. هربار از ته دل احساس زندگی کردم، چندی بعد از اعماق همان دل، آرزوی مرگ داشتم.این زندگی کجا به من عدل ورزیده که من بخواهم با او و مردمانش عادل باشم؟کجا یک لبخند...یک لبخند بی‌تاوان را بر من روا داشته؟این دنیا متشکل از ریاضیاتی بی رحم است که برای خنثی ماندن تمام شیرینی‌ها را با تلخی، فدا می‌کند.چقدر از ریاضی بدم می‌آید. چقدر از دنیا متنفرم. و چقدر از شبیه شدن به این آدم‌ها بیزارم...آن‌ها خودشان‌اند و خود را به دنیا تحمیل می‌کنند و من هم خودمم_ همانی که باید باشم تا آن‌ها راحت خودشان باشند_ و از این خودم بدم می‌آید. من حق دارم فریاد بزنم چون منمن واقعی هستم.من واقعی هستم.من واقعی هستم.مگر من انسان نیستم؟ چرا باید از خودم بگذرم...من حق دارم که خودخواه باشم. لااقل گاهی...می‌توانم.می‌توانم؟من حق دارم که در جایی بیرون از این پوست رنگ پریده و یخ زده فریاد بزنم. چون منواقعی هستم._افکار یک تناقض به شدت مضطربپ.ن: هشدار! زمان پس دادن تاوان است_ تقاص لبخندی که برای من نیست_</description>
                <category>کمند...</category>
                <author>کمند...</author>
                <pubDate>Sat, 06 Sep 2025 23:18:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پای همه چیزش، می‌ایستم.</title>
                <link>https://virgool.io/Hoboote-dard/%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-njbx1g7cegwz</link>
                <description>آنچه می‌خواهیم، حتی دیر هم شده، همان می‌شود.به قول خودت؛ آدم نمی‌شوم. دنیای زن‌ها و دختر‌ها همین گونه است. نگرانی و ترس_حتی اگر بروز داده نشود_ برای جزئی‌ترین چیز‌هایی که ظاهرا احمقانه و فاقد اهمیت‌اند. دلایل خودم را دارم که نگران باشم.در میان بحث‌هایمان...درمیان اشک‌هایمان، که تا حد زیادی تقصیر من است؛ لرزش صدایت از احساس آشنای ترس و دلهره‌ای شیرین به هنگام گفتن جمله‌ی &quot; اما من دوستت دارم...&quot;همان اندازه که ناراحتم می‌کند، خیالم را آسوده می‌سازد. دانستن اینکه تو هم به اندازه‌ی من که در پیش تو احساس ضعف دارم و جعبه‌ی واژگان بی‌رحمانه‌ای که همیشه بر زبانم می‌لغزند را در شیفتگی صادقانه‌ی نگاهت گم می کنم، پیش من ضغیفی، برایم...شیرین است. تنها با این کلمه توصیف می‌شود، &quot;شیرین&quot;. همان طعمی که در قلبم می‌پیچد و سپس در زیر زبانم احساسش می‌کنم و بعد در نگاهم جریان میابد.حقیقتی در کلماتت نهفته‌ست که با هیچ منطقی قادر به انکارش نخواهم بود!شدتی در احساست هست که با هیچ واژه‌ای قادر به جبرانش نخواهم بود.قرارمان، هنوز پا برجاست. دوستت دارم و پای همه چیزش هم ایستاده‌ام.قول انگشتی...(یعنی قرار داد رسمی‌ست!)</description>
                <category>کمند...</category>
                <author>کمند...</author>
                <pubDate>Sat, 23 Aug 2025 22:35:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دروغ موروثی‌.</title>
                <link>https://virgool.io/Hoboote-dard/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D9%85%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%AB%DB%8C-cnal4ona7noh</link>
                <description>دارم به یک‌سری موضوعات جالب فکر می‌کنم؛ تفکراتی که با خواندن این کتاب شکل گرفته‌اند. در واقع، این فکرها اتفاقات اطراف را روشن‌تر می‌کنند.فکرش را بکن؛ ما هر روز داریم با آدم‌های عوضی اطرافمان سر و کله می‌زنیم. علاوه بر اینکه باید مراقب قلب معشوقمان باشیم، باید به این فکر کنیم که یک عوضی به قلبمان دستبرد نزند و بعد، تلاش کنیم تا انسان بمانیم.در برابر همه‌ی این‌ها، سوالی که بارها پرسیده می‌شود این است:«آیا ما هنوز انسانیم؟»البته این سوال از ریشه غلط است. «هنوز» باید حذف شود، چون ما از اول انسان نبودیم. یک موجود کوچک چهار دست‌وپا با عنوان &quot;آدم&quot; بودیم که در زیرشاخه‌ی جانوران و در نهایت حیوانات قرار داشت. پس می‌شود گفت با حیوانات فرقی نداشتیم؛ چشم‌بسته تلاش می‌کردیم تا زنده بمانیم.برای یک مایع سفیدرنگ، له‌له می‌زدیم، چون دریافتش حس خوبی برایمان داشت و احساس قدرت می‌کردیم. کم‌کم فهمیدیم این قدرت، حق طبیعی ماست ــ در واقع، به ما تلقین شد. پس به خودمان اجازه دادیم هرکسی که آن مایع سفید را از ما گرفت، را چنگ بزنیم، جیغ بزنیم و با گریه‌های وحشیانه، ادعای مالکیت کنیم.از همان اول، برای بقا تلاش کردیم. هرچه بزرگ‌تر شدیم، حباب دنیای رویایی‌ای که در ذهنمان ساخته بودیم، در هم شکسته شد و کم‌کم با قانون جنگل آشنا شدیم. برای هر چیزی جنگیدیم... هر چیزی.در نتیجه، کامل‌تر که نشدیم هیچ، روزبه‌روز وضعمان وخیم‌تر شد و حرکاتمان حیوانی‌تر و وقیح‌تر. چیزهایی از قبیل احساسات و عقایدی را که زمانی مقدس می‌دانستیم، زیر پنجه‌هایمان له کردیم، چون به ما تلقین شده بود که این حق طبیعی ماست که آزاد باشیم. اما نمی‌دانم چرا، بیشتر احساس خفگی می‌کنیم.انسانیت دقیقاً می‌تواند چه شکلی باشد؟ به نظر نمی‌آید بشود با کلمات شاعرانه توصیفش کرد. گمان نمی‌کنم در ادبیات بگنجد یا حتی بشود با چشم دیدش. خیلی‌ها ادعا دارند که آن را دیده‌اند ــ چون به آن‌ها تلقین شده.البته ممکن است همه‌ی این حرف‌ها را غم به من تلقین کرده باشد، از آن مدل منطق‌هایی که دوستش دارم.اما یک سوال واقعی:به نظر تو من انسانم؟ چرا آره؟ چرا نه؟اگر بخواهم به این سوال راجع به تو جواب بدهم، الان می‌توانم بگویم که نمی‌دانم. انسان بودن را حداقل من نمی‌توانم تعریف کنم. مسیح و زرتشت یا تمام آدم‌های پاک و بی‌نقص دنیا، تا حالا کار اشتباهی انجام نداده بودند که انسانیتشان زیر سوال برود؟ یا اصلاً انسانیت واقعی یعنی انجام ندادن هیچ کار اشتباهی؟ یا شاید انسان بودن یعنی اشتباه کردن ــ البته اشتباهی که به کس دیگری صدمه نزند.اگر بخواهم بزرگ‌ترین گناه دنیا را معرفی کنم، اسمش را می‌گذارم «دزدی».دزدی گناه بزرگی‌ست...در همه‌ی زمینه‌ها.پی‌نوشت: این نوشته، نامه‌ی کوتاهی به یکی از دوستانم است. خواستم با ساختاری منسجم‌تر در صفحه‌ی ویرگولم هم باشد تا شاید خواندنش برایتان جالب بوده و خالی از لطف نباشد.دزدی، گناه بزرگی‌ست... در همه‌ی زمینه‌ها.</description>
                <category>کمند...</category>
                <author>کمند...</author>
                <pubDate>Thu, 14 Aug 2025 22:44:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در کوره‌ی &quot; ای‌کاش ها!&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/Hoboote-dard/%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D9%87%D8%A7-fegfwotpc4dw</link>
                <description>هر وقت آدم بودن برایم سخت می‌شود، با زمزمه‌ای با این مضمون همراه می‌شوم که: «کاش آدم نبودم!»توپ فوتبالی کهنه‌ای بودم در خیابان؛ مدام از این سو به آن سو غلت می‌خوردم و لحظات خوشی را با درد کشیدنم برای دیگران به ارمغان می‌آوردم. اما در قالب یک آدم، درد کشیدنم تنها گریبان خودم را نمی‌گیرد؛ حتی اگر بخواهم گوشه‌ای ذره‌ذره بمیرم، باز هم دیگران به زحمت می‌افتند، و این چیزی‌ست که از شنیدنش به شدت بیزارم. حالا دیگر جایی برای افسوس نیست.زنجیر پاره‌پاره، اگر در کوره بسوزد، حرارت دوباره آن را جوش می‌دهد و یکپارچه می‌کند.اما انسان، وقتی خود را در کوره‌ی «ای‌کاش»ها می‌سوزاند، نه محکم‌تر می‌شود، نه یکپارچه‌تر، و نه آرزوهایش به حقیقت می‌پیوندند؛ تنها ذره‌ذره فرسوده و نابود می‌شود و در نهایت به هلاکت می‌رسد — حتی اگر هنوز قلبی در سینه‌اش در تپش باشد_ او مرده‌است‌.مغلوب و مغروق — می‌دانم چنین کلمه‌ای وجود ندارد، اما ای‌کاش وجود داشت — در حسرت کاش‌هایی که هیچ بذری برای کاشتن ندارند.چه مرگ رقت‌انگیزی!زندگی، چون حیوانی درنده، به چنین فضاحتی شرف دارد.و حالا، تنها برای نابودی یک «ای‌کاش» تلاشی نمی‌کنم؛ و آن این است که، حالا که آدمم… کاش انسان باشم.</description>
                <category>کمند...</category>
                <author>کمند...</author>
                <pubDate>Thu, 14 Aug 2025 14:27:27 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>