<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زینب</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Tohii</link>
        <description>نامه هایم به خانوم دکتر😊</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:27:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3467269/avatar/PBrjVi.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زینب</title>
            <link>https://virgool.io/@Tohii</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حکمت خلقت</title>
                <link>https://virgool.io/@Tohii/%D8%AD%DA%A9%D9%85%D8%AA-%D8%AE%D9%84%D9%82%D8%AA-m3jgz5fkle2n</link>
                <description> زن عاشق مرد نمی‌شود. بلکه عاشق معشوقه بودن در نگاه اوست. از همین رو زنان غالباً ترس از دست دادن را تجربه می‌کنند، در حالی که مردان بیشتر نگران آسیب رسیدن به زن هستند.زن، تجلی محبوبیت زیبایی و معشوق بودن در عالم هستی است نشانه‌ای الهی که به انسان یادآور می‌شود که معقولات را نمی‌توان بی‌واسطه دریافت کرد و محسوسات باید پل ارتباطی باشند. زن، این نماد الهی، جلوه‌ی معشوقه بودن (خداوند) را در خود متبلور ساخته است.در عین حال زن نیز به نشانه‌هایی نیاز دارد چرا که خود نیز انسانی است که در نقش مادر پرورش‌دهنده‌ی فرزند خویش می‌شود. عشق زن والاترین و ناب‌ترین جلوه‌ی عشق در هستی است زیرا ارزش هر انسان به آن چیزی وابسته است که می‌پروراند. زن با این ویژگی، مظهر ربوبیت الهی نیز می‌گردد؛ او پرورنده و مربی است و این خود یکی از شگفتی‌های خلقت محسوب می‌شود.زن عاشق می‌شود مادر می‌شود و عشقی را که از همسر خویش دریافت کرده در وجود فرزندش متجلی می‌سازد. این چرخه‌ی عشق و پرورش، از والاترین و زیباترین اسرار آفرینش و نمادی از حکمت و عظمت الهی است. پ/ن: دختر گلم هرجا که این متن رو میبینی بهت میگم برای ابراز عشق به یک مرد هیچ تلاشی نکن اجازه بده در طلب گوهر وجودت باشن </description>
                <category>زینب</category>
                <author>زینب</author>
                <pubDate>Thu, 15 May 2025 21:41:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذرگه عاشقان</title>
                <link>https://virgool.io/@Tohii/%DA%AF%D8%B0%D8%B1%DA%AF%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86-ut5x9otl5qee</link>
                <description>تمرین نویسندگی 👇👇اگر کتابی نوشته باشی که درباره عشق یک طرفه باشد و تو آن فردی باشی که هیچگاه عاشق نبوده در پایان این کتاب چه جمله ای خواهی نوشت ؟! این گذرگهیست  که تو باید از آن بگذری؛ دردی که ناچار باید آن را بپذیری.  اینجا بهشت نیست که هر خواستنی توانستن شود.  گاهی از میان هزاران خواسته، تنها یک توانستن به چشم می‌خورد.  گاهی نیز باید نبودن‌ها را پذیرفت.  و مهم‌تر از این، سایه را بشکن، سایه را بشکن!گاهی لازم است بتی را که از من ساخته‌ای، بشکنی.  من آن چیزی نیستم که برایش خودت را فدا کنی.  اگر در من چیزی را یافته‌ای که بی‌گمان احساس می‌کنی تو را به خدا خواهد رساند، بدان:  من پله‌ام، و از پله بتی برای پرستش نمی‌سازند.  در پس هر نوری که می‌بینی، نور دیگری است، و تو  آن‌قدر باید حجاب‌ها را کنار بزنی تا به اصل برسی.  حجاب از خویش بردار، به دنبال خویشتنِ خویش برو. آن‌گاه خواهی فهمید که لیلی دیگر، در پس این ابرها پنهان بوده،  و تو تنها به سایه‌ای دل خوش کرده بودی...  این را گفتم تا بدانی:  احساس عاشقی زیباست، اما  هر احساسی عشق نیست، و هر عشقی وصال را در پی ندارد.  گاهی آن‌ها قاصدی هستند که به تو چگونه پیمودن مسیر را یاد می‌دهند.  پس قله را دریاب و به خرده‌سنگ‌ها اعتنا نکن  چرا که خرده‌سنگ‌ها تنها نشانه‌ای از کوه‌اند، نه خودِ کوه...  و تو زیبا هستی...  اما هرگز به احساساتت اعتماد نکن، چه رسد به من.  ولیکن اگر عاشق باشی، تبریک می‌گویم!  تو معنا را یافته‌ای، اما  از معانی کوچک سدی بساز تا به معنای اصیل و جهان‌شمول برسی.</description>
                <category>زینب</category>
                <author>زینب</author>
                <pubDate>Wed, 14 May 2025 19:07:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من خفته در هزار من</title>
                <link>https://virgool.io/@Tohii/%D9%85%D9%86-%D8%AE%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%86-fgn3hevp9bre</link>
                <description>‌سلام خانوم دکتر، آمدم تا یکی دیگر از خواب‌هایم را برایتان تعریف کنم. امیدوارم سخنانم شما را ملول نسازد.یادتان است که بهتان گفتم، موقعی که درد به جانم می‌رسد، دنبال مخدری برای آرامش خویش می‌گردم. چند هفته‌ای است که بدجور درد به جانم رسیده است؛ از تلخی‌های جدایی نگویم که تکه‌پاره‌ام کرده است، اما گویی باید دندان درهم سابیده و از بیان آن امتناع کنم و به جای آن، داستان هزار پری تعریف نمایم.بگذریم، چه مقدار دلم آشوب است؛ اما چه کنم؟ زبان قاصر از بیان برخی موارد است و ناچارم به بیانی کوتاه اکتفا کنم.خانوم دکتر جانم، هفته پیش که بدجور دندان درهم سابیده و مشکلات گوارشی شدید پیدا کرده بودم؛ دیوانه‌وار دنبال ملجأ امن می‌گشتم و برایم نیز مطرح نبود که این ملجأ امن چه کسیست. تنها هراسان به دنبال پناهگاهی می‌گشتم. وارد یکی از برنامه‌های ایرانی برای چت کردن شدم. دلم می‌خواهد وقتی این‌ها را بیان می‌کنم، کسی ملامتم نکند؛ من نیز بهتر از هر کسی می‌دانم عواقب این چت‌کردن‌ها چیست و چه مقداری بر خیال‌پردازی‌هایم دامن می‌زند، اما چه کنم، هزار دام و منِ تنها در میانه این آشوب، هرچند کوتاه، به دنبال دستی برای دستگیری می‌گردم و شاید گوشی برای شنیدن .به همین خاطر مشغول صحبت در گروه‌ها شدم،  برایم تفاوتی نمی‌کرد فردی که قرار است با او حرف بزنم چه کسیست؛ اما برایم مطرح بود که خدایی نکرده احساسی بینمان شکل نگیرد. نه اینکه از احساسات خودم بترسم؛ خیلی وقت است که احساس می‌کنم دیگر نمی‌توانم نسبت به کسی احساسی داشته باشم. نمی‌دانم این حس دائم است یا حسی موقت که به وقتش این نیز خواهد شکست؛ اما علی‌ ایحال باید بگویم چنین حس بی‌حسی مرا فراگرفته است.خانوم دکتر، من در این گروه مع الاسف با افرادی برای التیام دردهایم سخن گفته‌ام؛ اما قطعا با سواد آن‌ها، پسری بود که می‌گفت «حقوق می‌خواند». میدانید، من در برابر علم کرنش می‌کنم؛ این حقیقت وجود من است. به همین خاطر، حرف شنوی‌هایم از آدمی که بوی علم می‌دهد، بیشتر از آدم قلدری است که لزوماً فقط زور و بازو دارد.بگذریم از آن پسر؛ بگذریم، اصلاً آن پسر و انفاقاتش برایم چندان اهمیتی ندارد؛ اهمیت در همان علم بارزش بود که برایتان گفتم.بیشتر از این نمی‌خواهم مصور اتفاقات واقعی باشم؛ تنها می‌خواهم از خوابم برایتان تعریف کنم. سحر، بعد از نماز صبح که گَرده خواب چشمانم را فرا گرفته بود خودم را در صحنه‌ای  مشغول بازی دیدم؛ این‌بار جوری وانمود می‌کردم که گویی دانشجوی دکترای روانشناسی‌ام و قرار است دفاعیه‌ام را ارائه دهم. مشغول  نمایش  و غرق در  سناریوهای فکری خویش بودم که ناگهان صدایی مرا به سمت خودم هل داد:  &quot;آبجی، آبجی&quot;برگشتم تا ببینم چه کسی مرا صدا می‌زند؛ بله، همان پسر بود، همان پسری که با او چندی پیش چت کرده بودم.  &quot;آبجی منم... تو الان خواب هستی. برایت پیغامی دارم: آبجی، دست از شخصیت هیسترونیک بردار؛ تو ارزشمندتر از آن هستی که برای ارزشمند واقع شدن، خودت را بی‌ارزش ‌سازی. هرازگاهی مشکلاتت به ذهنم خطور می‌کند و با خودم می‌گویم، این دختر قرار است چگونه زندگی کند و اگر اینگونه بگذرد، معلوم نیست کدام جهنم‌دره‌ای نتیجه‌اش خواهد بود. راستی، آبجی، گفتی نمی‌توانی خودت را در چارچوب نگه‌داری؟ آبجی، باید بگویم تو هزار دام برای خودت پهن کرده ای؛ چارچوب که سهل است. تو در واقع از زندان‌های پی‌درپی خویش نمی‌توانی رهایی‌یابی... بلند شو از این خواب مه‌آلود، بلند شو؛ ارزش خودت را به نگاه دیگران گره نزن. من باورت دارم؛ تو با تمام مشکلات بیدار خواهی شد؛ تو می‌توانی. آبجی، حرف‌هایم را از خاطر نبر؛ تو باید بیدار شوی. هیسترونیک نباش؛ آبجی، حقیقی باش...&quot;وقتی حرف‌هایش تمام شد، ناگاه صدای مادرم را شنیدم که مرا بیدار ساخت و خوابم اینگونه ناتمام ماند.با خودم فکر می‌کنم؛ من در این همه مدتی که به خطا رفتم یا خودم را رنجاندم، فردی را در خواب‌هایم می‌دیدم که در حال آگاه‌سازی‌ام بود؛ اما هر بار شکلی و فرمی در می‌آمد. اکنون بهتر می‌دانم همه آن اشخاص، ابعاد وجودی خودم بودند؛ بخشی از خودم که جانانه در حال تلاش برای بیدار ساختنم است. وقتی چنین فکر می‌کنم، بدنم به لرزه درمی‌آید. بخشی از من اینگونه در تکاپو است؛ چرا به خاطر او، هم که شده، طول درمانم را برای راه‌یابی به سعادت طی نکنم؟! چرا؟</description>
                <category>زینب</category>
                <author>زینب</author>
                <pubDate>Wed, 14 May 2025 14:31:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من کیستم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Tohii/%D9%85%D9%86-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-slxdbtkihnvm</link>
                <description>من چندین تکه از خویشتن خویشم، پاره‌پاره، از هم گسیخته، در جدال بی‌پایان. آنچه مرا می‌سازد، نه یک فرد، بلکه جماعتی از صداهای متناقض است که هر یک در سینه‌ی من می‌غرند، می‌ستیزند، و مرا در میانه‌ی این جنگ رها کرده‌اند.  چه کسی فرمانرواست؟ چه کسی حقیقت مرا شکل می‌دهد؟ آیا آنکه تأمل می‌کند و به دنبال خرد می‌گردد؟ آنکه بی‌محابا می‌سوزد و هر آنچه را سد راهش باشد خاکستر می‌کند؟ یا آنکه در سکوت و بی‌عملی غرق می‌شود و تن به فراموشی می‌دهد؟  و اگر همه‌ی اینها منم—پس من کیستم؟</description>
                <category>زینب</category>
                <author>زینب</author>
                <pubDate>Mon, 12 May 2025 16:06:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منجنیق زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@Tohii/%D9%85%D9%86%D8%AC%D9%86%DB%8C%D9%82-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-auj67ybyjwvo</link>
                <description>جلوی مرگ ایستادن، به تنهایی سخت است با دستانی خالی، چگونه به دشمنان در سایه، هجوم آورم؟زندگی، دریای بی‌پایانی‌ست که در آن شنا می‌کنم، گاهی غرق، گاهی زنده در حال حرکت، اما خسته در میان امواج دو قطبی که هیچ ساحلی نمی‌شناسم.همه چیز در من متناقض است، روز و شب در درونم همزمان می‌درخشند.خودم را در آیینه گم می‌کنم، و دست‌هایم از سنگ چگونه با این دستان خالی در برابر  تند بادها مقاومت کنم؟هر روز یک جنگ است با قلبی که نمی‌داند در کدام طرف ایستاده‌است.و هر قدم یک سوال چگونه پس از سقوط از منجنیق زمان زنده بمانم؟! </description>
                <category>زینب</category>
                <author>زینب</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jan 2025 14:40:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاوان جسم ظریفم</title>
                <link>https://virgool.io/@Tohii/%D8%AA%D8%A7%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%B3%D9%85-%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%81%D9%85-zwumuvx92hxs</link>
                <description>همیشه می‌گفت: &quot;همه از این کارها می‌کنند. نگران نباش، مَسئله‌ای نیست که بخواهی بزرگش کنی.&quot; آخرین بار که این حرف را زد، گفتم دیگر تکرارش نکند. تاب و تحمل این هراس‌ها را ندارم. تحمل آنکه ناگهان از خواب بیدار شوم، در دل کابوس راه بیفتم و آن‌قدر راه بروم که انگار دنیا به آخر رسیده است. اما او، با آن لبخند تلخ همیشگی اش،  قول داد که: &quot;این بار، آخرین بار است.&quot; اما باز هم بدون توجه به روح و روانم، مرا در زشت‌ترین حالت ممکن، &quot;مهمان نگاه‌های آینه&quot; روی دیوارمان کرد. نمی‌دانم در سرش چه می‌گذشت، اما هر چه بود، از خوی انسانی‌اش نمی‌جوشید. آن روزها، مثل یک چرک مزمن، در خاطرم مانده است. اصلاً مگر ممکن است از یادم برود؟! اگر فراموش می‌کردم، جای تعجب بود. راستش، آن‌قدر از عادی بودن ماجرا برایم گفته بود که فکر می‌کردم همه همین کار را می‌کنند. حتی در مدرسه برای چند نفر از بچه‌ها تعریف کرده بودم که از تعجب شاخ درآورده بودند. من هم با خوش‌خیالی تمام فکر می‌کردم روزی آن‌ها هم مجبور خواهند شد پیش از ازدواج چنین باری را تحمل کنند. اما حالا وقتش نیست که چنین چیزی را تجربه کنند. یادم نمی‌آید که این تاخت و تازهای جهنمی بر روح و روانم از چه سنی آغاز شد. اما به خوبی به خاطر دارم که چه زمانی متوقف شد. زمانی که دیگر جسمش یاری گر بعضی خواسته‌هایش نبود. وگرنه آن‌قدر در گوشم نجوا می‌کرد که بالاجبار خلع سلاح می‌شدم. برایش از خدا و از جهنم می‌گفتم، اما او توجهی نمی‌کرد. سال اول راهنمایی که بودم به قدری فشار این اتفاقات بر قلبم سنگینی می کرد که به پنجره روبه روی خانه مان خیره می‌شدم و تصور می‌کردم قرار است ارتشی از شنل‌پوش‌ها به سراغم بیایند و مرا به جرم خطاهای او به دره‌ای پر از آتش مذاب ببرند. او از من می‌پرسید که آیا امشب &quot;حاجتش&quot; را برآورده می‌کنم یا نه. می‌گفتم نه، این کارها خوب نیست، چون خدا راضی نیست و اگر بقیه بفهمند چه ؟ اما او انگار پنبه در گوشش کرده بودند. تنها چیزی که به آن فکر نمی‌کرد روح و روان من بود. و آن‌قدر &quot;حاجتش&quot; را از من می‌خواست که با خودم میگفتم نکند او مرا اجیر کرده است .  از من امتناع بود و از او اصرار .... آخر سر اشک از چشمانم سرازیر می‌شد و او هر کاری که دلش می‌خواست انجام می‌داد، بدون توجه به حال و روز من. تنها چیزی که برای او اهمیت داشت، &quot;کام&quot; خودش بود که هر طور شده باید شیرین می‌ماند. او زور داشت و مرا می‌ترساند. دست به زن هم داشت و به همین خاطر همیشه از او می‌ترسیدم،‌و همواره آرزو می‌کردم که هرگز درب خانه به رویش باز نشود. و من، آن دختر بی‌پناهی هستم که هر شب آرزو می‌کردم کاش مرگم سر برسد تا از این ماجرا و سیه‌روزی خود خلاص شوم.  آن زمان گاهی با موسیقی دل خود را مشغول می‌ساختم و گاهی با رویا بافی به دنیای دیگری می‌گریختم. از بدبختی روزگار دوست چندانی هم نداشتم و در مدرسه، همیشه آخر کلاس می‌نشستم و همچون دلقک هایی می‌ماندم که از فرط بی مزگی مجبور بود چیزی نگوید تا دستمایه تمسخر دیگران نشود . با اینحال آرزو می‌کردم کاش جایی بود که می‌توانستم با خیال راحت دردهایم را بگویم و یا فریاد بزنم. اما افسوس ، حتی یک نفر هم به داد دلم نمی‌رسید. اما وای به حال روزی که اشتباهی پیش می آمد. انوقت همه یکصدا مرا مقصر می‌دانستند. وقتی عمیق فکر می‌کنم دیگر دلم نمی‌خواهد چیزی بنویسم. آشفته‌تر از آنم که ادامه دهم. اشک‌هایم جاری می‌شود و نزدیک است از هم بپاشم. 😭 </description>
                <category>زینب</category>
                <author>زینب</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jan 2025 22:05:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ازادی در چنگال اسارت</title>
                <link>https://virgool.io/@Tohii/%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%86%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D8%AA-ywq6xv8eujdm</link>
                <description>آنچه امروزه تاسف‌بار است، نبود آزادی نیست، بلکه نبود ادراکی صحیح از معنای آزادیست. این عدم درک موجب شده است تا  آزادی در یک فرایند دستمالی واژگانی، تا این حد از معنای واقعی خود تهی شود. عملاً چنین کوششی، همراه با عوام‌فریبی، آزادی را مساوی با رهایی از مرز ها و چارچوب های صحیح  انسانی می‌داند **هواسازی، آن روی ترسناک ماجراست که پشت پرده‌های آزادی محدود کننده پنهان شده است**. در چنین بزنگاهی، نخست باید آزادی، آن واژه‌ای که از معنای حقیقی خود رنگ باخته است، از اسارت رها شود. تا زمانی که آزادی از اسارت آزاد نشود و همچنان در چنگال عده‌ای هواساز باقی بماند، نمی‌توان در سطوح بالاتر از آزادی انسان سخن گفت. خطرناک‌ترین چیز آن است که انسان گمان کند به میل خود آزاد است، در حالی که به اسم آزادی، آزادی را در ابعاد گسترده‌اش از خود سلب کند. چنین وضعیتی باعث می‌شود تا انسان آزادی محدود را انتخاب خود بداند، حال آنکه در واقعیت، این نوع آزادی نه‌تنها برآمده از خواسته‌های خود او نیست، بلکه آزادی‌ای است که به‌اجبار به او دیکته شده است. برای چه این آزادی را می‌خواهد؟ کاربرد اصلی واژه آزادی چیست؟ انسان چیست و قرار است از چه چیزی آزاد شود؟ مصلحت انسانی ایجاب می‌کند پایبند چه نوع آزادی باشد؟ آیا آزادی در تقابل با سنت است یا ...؟</description>
                <category>زینب</category>
                <author>زینب</author>
                <pubDate>Sat, 21 Dec 2024 08:14:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نظام و شبکه پر مهر الهی</title>
                <link>https://virgool.io/@Tohii/%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85-%D9%88-%D8%B4%D8%A8%DA%A9%D9%87-%D9%BE%D8%B1-%D9%85%D9%87%D8%B1-%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C-qtdy9zsufxvu</link>
                <description>در نظام الهی، دست‌های پر مهر انسان‌ها به‌عنوان نمایندگان دست‌های مهربان الهی عمل می‌کنند، چرا که خداوند خود ، شایسته تر از ان است که جسم باشد . در نتیجه خداوند فیوضاتش را از طریق اسباب و علل به ما  عطا می‌کند چرا که  عالم امکان بدون واسطه‌های فیض حرکت نمی‌کند. نظام الهی با حکمت خاصی طراحی شده تا ما بتوانیم آیینه‌ای از صفات الهی باشیم، همانطور که مولانا در داستان رومیان و چینیان به زیبایی شرح داده است.در این دنیای پرمحنت، برنده واقعی کسی است که قادر به انعکاس صفات الهی و انجام کارهای خدایی باشد. نیاز متقابل انسان‌ها و رفع نیازهای یکدیگر از اصول اساسی نظام الهی است و تحقق این امر مستلزم آن است که باور کنیم بسیاری از حقوق انسان‌ها بر عهده ماست. خداوندی که ما را ثروتمند کرده، در واقع حق دیگران را بر دوش ما نهاده است تا با بخشش از مال، هم ما بزرگ شویم و هم عدالت برقرار شود.اگر ارتباط ما با یکدیگر برقرار نبود، جامعه انسانی از هم می‌پاشید. هر فردی که زیبایی را در عمل، سخن،  خود به نمایش می‌گذارد،  و یا حتی شنونده دیگران است واسطه‌ای از مهر خداوند است. باید این ویژگی‌ها را در جهت خدمت به دیگران و رشد جمعی خرج کرد، زیرا رشد فردی به تنهایی کامل نمی‌شود و خداوند انسان‌ها را در کنار هم بیشتر دوست دارد.</description>
                <category>زینب</category>
                <author>زینب</author>
                <pubDate>Fri, 29 Nov 2024 13:29:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ليبراليسم  به مثابه بی خدایی</title>
                <link>https://virgool.io/@Tohii/%D9%84%D9%8A%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%84%D9%8A%D8%B3%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-shg5ezkgnuqw</link>
                <description>چقدر این حدیث زیباست!ساعت هاست که مرا به خود مشغول ساخته است. با خود می اندیشم بنابر گفته امام علی (ع)، تسلیم کردن بخشی از اموال توسط ثروتمندان به فقرا و تهیدستان، نه تنها لطف نیست، بلکه حقی است بر دوش ثروتمندان.یعنی اگر چنین نکنند مصداق حرام خواری ست؛اما چه می‌شود که در برابر چنین معارف بلندی، مکتبی سربر می آورد، که مالکیت خصوصی مطلق را حق انسان می داند.  در صورتی که دیدگاه عدالت محور امام علی، نه مالکیت خصوصی را مطلق می داند، نه رقابت بی قید را مجاز می‌شمارد، بلکه بر حق فقرا در اموال اشخاص پافشاری میکند؛و علاوه بر آنکه مالکیتِ آنچه سهم اوست را حق او می‌داند، اما آن را مطلق نمی‌شمارد. بلکه به دلیل بهره مندی از منابع و فرصت ها، ثروتمندان را موظف می‌داند تا مازاد احتیاج خود را به فقرا تقدیم کنند. در چنین شاکله و طرحی، آنکه به حقیقت صاحب مطلق است خداوند است نه بشر. حال چگونه می‌شود لیبرالیسم را که مالکیت خصوصی را مطلق می‌داند،  مکتبی توحیدی دانست؛یا اقتصاد کشور اسلامی که معتقد به مبانی توحیدی ست را با چنین مکتبی اداره کرد؟!</description>
                <category>زینب</category>
                <author>زینب</author>
                <pubDate>Fri, 29 Nov 2024 12:37:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دین مخدر است اگر ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Tohii/%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%AE%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-a1h8c71rwdro</link>
                <description>دینی که تنها کارکردش معنوی است و نمی‌توان از آن برای مقابله با سلطه استکبار استفاده کرد، تنها یک مخدر است . چرا که چنین دینی مسیر را برای رشد سرمایه‌داری هموار می‌سازد. دینی که به انزوا رفته است، مصداق آیه‌ای است که می‌فرماید: «الَّذِينَ جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضِينَ»؛ یعنی همان‌هایی که قرآن را تکه‌تکه کرده‌اند و فقط به بخشی از آن عمل کرده و بخش‌های دیگر را رها کرده‌اند.چنین دینی قطعاً خطرناک است، چرا که بستری می‌سازد برای هوا خواهی انسان در جامعه، نه بستری برای بندگی خدا. این دین تنها فشار خون را پایین می‌آورد و نمی‌تواند جلوی قدرت‌های استبدادی زمانه را بگیرد.اصل دین برای آن است که آنچه خدا می‌گوید بر آنچه انسان‌ها می‌گویند اولویت یابد، که این همان بندگی خداست. نمی‌توان در سطح جهانی اجازه داد که طاغوت‌ها و فراعنه حکومت کنند و در عین حال سخن از بندگی خدا گفت.بندگی خدا زمانی به حقیقت می‌پیوندد که  طاغوتی نباشد. این یعنی باید ابتدا طاغوت را نفی کرد (لا اله) و سپس حق را پذیرفت (الا الله). دین باید در تمام شئونات انسانی حضور داشته باشد. اگر قرار بود دین در انزوا باشد، نباید با «لا اله الا الله» شروع می‌شد. دینی که با چنین ذکری آغاز می‌شود آمده است تا کمر استکبار را بشکند.کمر استکبار زمانی شکستنی است که از زیر سیطره آن خارج شویم و طرحی خلاف قجهت استکبار بیندازیم. اگر روش زندگی من با استکبار هم‌راستا باشد، این همان نفوذ استکبار است. این همان تسلیم شدن زیر پرچم استکبار است. دین باید در تمامی ابعاد زندگی انسانی وارد شود.</description>
                <category>زینب</category>
                <author>زینب</author>
                <pubDate>Tue, 19 Nov 2024 22:45:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تندیس شجاعت</title>
                <link>https://virgool.io/@Tohii/%D8%AA%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B3-%D8%B4%D8%AC%D8%A7%D8%B9%D8%AA-me7yqmxzohyh</link>
                <description>آنان که جهانشان در حصار مادیات گرفتار است و دلگرمی‌شان بسته به قدرت ها و سلاح‌های دنیویشان است، قدرت را تنها در کثرت نیروهای انسانی و تجهیزات گرانبها معنا میکنند. آنها جز این ادراکی ندارند.  اما قدرت ما، نه از تیر است و نه تفنگ که حتی از چوب و باروت نیز نیست. قدرت ما همان نفس‌های مطمئنه ای هستند که راضیةً مرضیة شده ‌و تا آخرین قطره خون خود به نبرد می‌پردازند و مصداقی می‌شوند بر  معنای &quot;الذین بذلوا مهجهم دون الحسین&quot;و آنچه را که شما میپندارید نقطه حقارت ماست ، برعکس تنگ نظری هایتان ، نقطه قوتمان شد چرا که  در راه حسینی ما نه مهمات مهم است و نه نفرات  ما جملگی معنای آیه ی أَن تَقُومُواْ لِلَّهِ مَثۡنَىٰ وَفُرَٰدَىٰ هستیم  . و اما در راه جانفشانی هایمان چه فرقی می‌کند زمان  کوک کدام دقیقه و ساعت باشد . چه تفاوتی دارد ساعت حوالی یک بامداد  در بغداد باشد یا  در ساختمانی در تهران یا که بیروت در میانه خلق . و یا آنکه شهادتی حسین گونه  همچون یحیی سنوار؟  و یحی سنواری که تنها اما باشکوه‌تر از قهرمانان خیالی‌تان برایتان ایستاده و با چوبی در دست، حماسه می‌خواند.چه صادق الوعده بود یحیای ما براستی او   کربلایی دگر ساخت  و مرگش در خیمه گاه حسین  احلی من العسل شد برایشآری، دلیرمردان چنین‌اند. انها تکیه‌شان بر تانک و تفنگ نیست، بلکه ایمانشان به خداست. آنان‌که به‌تنهایی و با دستان خالی می‌جنگند تا پیروزی خون بر شمشیر را بسرایند... سیاستت  که  حسینی شد ولایت حسین را پذیرفته ای حالا چه فرقی می‌کند اسمت سنی باشد یا شیعه چه شیعیانی که وهابی از دنیا خواهند رفت و در زمره دشمنان اهل بیت از آنها یاد خواهند کرد .</description>
                <category>زینب</category>
                <author>زینب</author>
                <pubDate>Fri, 18 Oct 2024 23:52:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و بیماری دلبندم</title>
                <link>https://virgool.io/@Tohii/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D8%A8%D9%86%D8%AF%D9%85-ukrnshdiwqyj</link>
                <description>در دل شب‌های بی‌خوابی، وقتی بیماری به جانم چنگ می‌زند، از دل تاریک خویش می‌پرسم: « یعنی این بیماری چه پیامی ممکن است  برای من داشته باشد؟»بیماری با لحنی که انگار از اعماق جان می‌آید، پاسخم را اینگونه می‌دهد: «من همان زخم کهنه و همیشگی‌ام که به تو یادآوری می‌کنم: زندگی چیزی جز نوسانات بین  غم  و شادی نیست. در هر درد و رنج، من تجلی همان حقیقتی ام که در پس پرده‌های زندگی پنهان است. آیا فکر کردی که در این کلاف در هم تنیده‌ی زندگی، در عمق رنج، چیزی جز حقیقتی بی‌پرده نهفته است؟»پرسیدم: «آیا این رنج و درد در نهایت مرا به درک عمیق‌تری از زندگی نزدیک‌تر می‌کند؟»بیماری با لبخندی سنگین و معنادار گفت: «دقیقاً. در لابه‌لای این درد و رنج، تو به یکی از ابعاد حقیقی زندگی نزدیک‌تر می‌شوی. حقیقتی که در پشت پرده‌های ناپایداری و تلخی‌های روزمره پنهان است. شاید، در دل این تاریکی، تو خود را بهتر بشناسی و به نهایی‌ترین معنا دست یابی.»</description>
                <category>زینب</category>
                <author>زینب</author>
                <pubDate>Thu, 05 Sep 2024 03:19:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاملاتی در جدایی ( شیرینی وصال در چنگ تلخی جدایی )</title>
                <link>https://virgool.io/@Tohii/%D8%AA%D8%A7%D9%85%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%88%D8%B5%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%DA%86%D9%86%DA%AF-%D8%AA%D9%84%D8%AE%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-vmv4xn8qcvcp</link>
                <description>زمانی که انسان به این دنیای فانی قدم می‌گذارد، نخستین جدایی را از بطن مادر تجربه می‌کند؛ جدایی‌ای که آغازگر سلسله‌ای از فاصله‌ها و دوری‌های ما در این دنیاست. به تدریج از والدین خویش جدا می‌شود و در ادامه، فاصله‌ای از دوستان و عزیزانش به وجود می‌آید. در مرحله‌ی عاشق شدن، جدایی به عمق بیشتری می‌رسد، چرا که عشق با آرمان‌ها و انتظاراتش، جدایی را پیچیده‌تر و دردناک‌تر می‌سازد. این جدایی می‌تواند منجر به افسردگی و غم‌های عمیق شود.در ادامه، با ازدواج و تولد فرزندان، جدایی جدیدی ظهور می‌یابد؛ جدایی از فرزندانی که خود زمانی به آن‌ها وابسته بودیم. با پیری و کاهش سلامت، این روند جدایی ادامه می‌یابد و نهایتاً با مرگ، ما ناچار می‌شویم که جسم خود را به خاک بسپاریم. به‌راستی، جدایی به نظر می‌رسد که غیرقابل انکار و حتمی باشد. هر لحظه‌ای که می‌گذرد، لحظات پیشین به فراموشی سپرده می‌شود و این فرآیند جدایی، همیشه در جریان است. به نظر می‌رسد که جدایی، اصلی‌ترین و پایدارترین رویداد انسانی باشد، زیرا در هر نفس، در دام جدایی گرفتاریم.اکنون پرسش این است: جدایی برای چیست؟ آیا این جدایی ها به ما یادآوری نمیشود که ما از خود هیچ نداریم و برای هدفی غیر از این‌ها آفریده شده‌ایم ؟ و آیا این جدایی به ما نمی‌آموزد که هدف ما چیزی فراتر از خوردن، خوابیدن، آشامیدن، جوان ماندن، فرزند دار شدن و تحصیلات است؟ به راستی، ما برای اهدافی عمیق‌تر و والا‌تر آفریده شده‌ایم و اگر هدف ما در این امور دنیوی نهفته بود، هرگز شاهد زوال آن‌ها نمی‌بودیم...پ/ن: این جدایی ها می آیند تا  یادآور جداییمان  از اصل خویش باشند  ... ان جدایی نه به حقیقت بلکه در روان ما نهفته است و زمانی که به عمق مطلب برسیم که سراب فی الواقع نمی‌تواند آب باشد آن زمان به وصل خویش خواهیم رسید . به زبان ساده می‌توان گفت جدایی از چیزی  وصال چیز دیگر را در پی دارد و چه نیکوستبه چیزی وصل شویم که وجودمان آن به آن به آن در وصال اوست</description>
                <category>زینب</category>
                <author>زینب</author>
                <pubDate>Fri, 30 Aug 2024 13:22:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه سوم (زندگی با تضادها)</title>
                <link>https://virgool.io/@Tohii/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D8%B6%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%A7-z3eqtfdlq3nu</link>
                <description>خانوم دکتر نازنینم جهان ما، بسان کتابی  نوشته شده با قلم تضادهاست. در این کتاب، هر صفحه از زیبایی و زشتی، از شادی و غم، در هم تنیده شده است. بی‌غم، شادی معنایی نخواهد داشت و بدون شادی، غم تنها به فرسایشی بی‌پایان مبدل خواهد گشت. شادی، چون نوری است که در دل تاریکی می‌درخشد، و غم، چون تکه ای از تاریکی که در پی جست‌وجوی نور است.برای رسیدن به نور، باید تاریکی را لمس کرد؛ شبیه به دانه ایی که در عمق خاک‌های انبوه و تاریک جا خوش کرده تا روزی به آسمان برسد. خاک، با سختی‌هایش، تنها سدی موقت است که دانه باید با آن دست و پنجه نرم کند تا در نهایت به نور برسد. زندگی هم چنین است.بی‌تردید، این دردها و رنج‌ها هستند که راه را به سوی معنای اصیل می‌گشایند. معانی کوچک و سطحی، بی اتکا به کمال مطلق و معنای حقیقی جهان،  راه به جایی نمی‌برندهمان‌طور که دانه برای رسیدن به نور باید خاک‌های انبوه را در نوردد، ما نیز باید در دل درد ها و پیچیدگی‌ها به جست‌وجوی معنای اصیل بپردازیم. همان که در دل پراکندگی ها نور توحیدش پیداست .همان که عالم تجلیگاه اوست.کمال مطلق، همان معنای اصیل و جهان‌شمول است که در دل درد ها و در برابر تمام چالش‌ها به ظهور می‌رسد. زندگی، گاه در دل تاریکی، نوریست که به ما می‌آموزد میتوان از لمس و درک دردها به عمق و اصالت وجود رهنمون شد. </description>
                <category>زینب</category>
                <author>زینب</author>
                <pubDate>Thu, 29 Aug 2024 00:33:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه دوم (پرواز در تنهایی )</title>
                <link>https://virgool.io/@Tohii/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-mdcixmpyryst</link>
                <description>سلام خانوم مشاور عزیز  راه طولانی و چمبره زدن داخل ماشین آنهم در داغ ترین لحظات روز گنجایش آن را دارد تا مرا مهمان نت های موسیقی کند . نت های موسیقی که با ما حرف می‌زنند.  و بخوبی می‌دانند چه باید بکنند تا از سر رفتن حوصلمان جلوگیری کنند . آنها می آیند تا همچون قرص های مسکن هر طور شده این بیماری بیقراری ما را دقایقی مهر و موم کنند . خانوم دکتر عزیزمبنظر شما علت بیقراری انسان چیست ؟ شما را نمی‌دانم ولی من احساس میکنم بیقراری نقطه مقابل قرار است و قرار جنس مخالف فرار اینهمه اضطراب حاصل چیست ؟ شاید با خودتان بگویید این اضطراب حاصل همان فرار انسان از موقعیت خویش است . من نیز با شما موافقم . انسانی که فطرتا کمال طلب است و مصداقحقیقی کمال را گم می‌کند این انسان از هر موقعیتی که فقر را به او یادآور شود فرار می‌کند و فرار او قرار را از او گرفته و همچون پاشنه آشیلی  حتی در بهترین  موقعیت ها گریبان گیرش می شود .دوای این انسان چیست.  این بیماری حقیقتا چگونه به شفا خواهد رسید؟ خانوم مشاور نازنینم انسان های فرهیخته بسیاری را دیده ام که برای فرار از درد به معانی  مختلفی پناه برده اند و انسان هایی را دیده ام که از درد خویش به درد های گزینشی پناه می برند تا دردی را بیافرینند که  به وسیله آن  بتوانند دست به انکار درد اصلی خویش بزنند.خانوم مشاور عزیزم شما چه فکری میکنید؟ من چنین گمان نمی‌کنم که معانی هستند تا ما بتوانیم صرفا با دردهایمان کنار بیاییم یا حتی چنین فکر نمی‌کنم ‌که انسان ها برای آنکه بتوانند درد هایشان را هضم کنند میبایست معانی از خود خلق کرده باشند . چگونه ممکن است چیزی بی علت معلول شود ؟ پرسش خوبیست  . من به زعم خود خیال میکنم معنا فلسفه درد ماست . انسانی ناگزیر از پناه جستن است .  در دایره المعارف انسانی پناه جستن عامیانه ترین واژه ایست که بعد از درد بر زبانش جاری می‌شود.  شاید بهتر است بگوییم درد ها مسافرانی هستند که می آیند تا فقر را به ما یادآور شوند. در تنها ترین لحظات ،  انسان سراسیمه به دنبالفرار از خویشتن است زیررا خویشتن را در فقر میبیند و این کمال طلبی وی ایجاب می‌کند تا حتی انسان های موفق نیز از احساس فقر در امان نمانند . و اگر نبود این احساس فقر انسان ها به عظمت نمی‌رسیدند و ما مدیون این احساس فقر در خویشتن هستیم . و رنج چه زمانی آغاز میشود؟ این نیز سوال خوبیست خانوم دکتر نازنین در قاموس نامه من رنج یک معنا بیشتر ندارد رنج  همان انتخاب های سراسیمه انسان برای فرار از درد تنهاییست . انسانی خیال می‌کند اگر فرزندان زیاد داشته باشد یا اگر افراد زیادی دور او را بگیرند و از نظر اجتماعی مشهور شود شاید دیگر هرگز تنها نباشدغافل از آنکه انسانی را می‌شناسم حتی در بین جمعیتی سیل آسا احساس تنهایی می‌کند. او دریافته است که همه اینها همراه انسان هستند آنهم تا مدتی نه درهم شکننده تنهاییشان  و  نه غنی کننده فقرشانتنهایی به ما این فرصت را می‌دهد تا به فقر ذاتی خویش بیندیشیم  و با شهامتی هر چه بیشتر جام شوکران را سر کشیده و معنای اصیل را بیابیم ... و درک فقر همانا غنی شدن همانا ... مسئله این است که انسان باید به دنبال پناهگاه باشد اما چه پناهگاهی جای تامل است . هر درمانی صحیح نیست زیررا درمان های کاذب زود نامرد می‌شوند. حتی اگر بتوانند لحظه ای دستاویز انسانی قرار بگیرند . من معنا را قبول دارم و بر این باور هستم که اگر نبود درد تا فقر را به انسان یادآور شود انسان هرگز در سفری معنوی نمی‌توانست به غنا که همان اصل الاصول یا معنای اصیل در جهان است دست بیابد . ما باید متشکر فقرمان باشیم و خرسند از فقری که راهنمای ما به سوی کمال حقیقیست  و انسان تا زمانی که گرفتار معانی کاذب و کمالات دروغین است هرگز فقر خویش را لمس نکرده و نخواهد توانست در گذر از آن فقر به غنا برسد ... پ/ن: تنها انسان هایی قادر به عشق ورزیدن هستند که تنهایی خویش را در آغوش گرفته باشند.خانوم مشاور عزیز سرتان را درد آوردم به امید دیدار 😍🙏</description>
                <category>زینب</category>
                <author>زینب</author>
                <pubDate>Tue, 27 Aug 2024 19:34:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه اول (آیا انسان کنونی انقدر که میگوید‌ آزاد است؟ )</title>
                <link>https://virgool.io/@Tohii/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-sxt4vbpbqgdi</link>
                <description>گاهی برای بدست آوردن امیدی تازه میبایست از امید های قبلی دست کشیده باشیم . خانوم مشاور عزیزم جهان می‌تواند بسیار ترسناک باشد و در عین حال می‌تواند خوشبختی فراوان باشد . جهانی که  در اختیار ما و به دستور ما نمی‌چرخد و کار خودش رو می‌کند و ما تنها می‌توانیم مسیر خویش را در تو در توی این دالان بزرگ پیدا کنیم اما با این حال همین جهان ترسناک ، می‌تواند فرصت های زیادی را در خود پنهان داشته باشد ... امروز مطلبی را در ذهن خود کنده کاری میکردم با خود می اندیشیدم  قدیمی ها چقدر خوب می‌توانستند زندگی کنند زیررا درد را با درد برایخود واکسیناسیون می‌کردند آنها درد ها را به آرامی قبول می‌کردند اما اکنون چطور ؟ اکنون ما پروژه های مختلفی داریم که می‌تواند حواس انسانی را پرت کند از تلوزیون و رسانه ها بگیر تا موسیقی هایی که به طور ممتد برای کم کردن درد هایمان به آنها پناه می‌بریم.  و این خود اصلی ترین رنج انسان مدرن است انسان مدرن از پذیرفتن هر چیزی که او را به درد وا می‌دارد پرهیز می‌کند حتی تکه ای از خودش . او حتی راضی است تکه ای از خویش را نادیده بگیرد تا آنکه پذیرای درد خویش باشد . خانوم مشاور عزیز بدبختی انسان مدرن نبود‌امکانات نیست بلکه انتحاب های فروانیست  که ذهن او را در سیاهچالی عمیق زندانی می‌کند . و او به اختیار می‌پذیرد که در حصر باشد در واقع به انسان امروز این اجازه را داده اند تا خود انتخاب گر زندان خویش باشد . و بالاترین جفا را در حق او کرده اند چرا که این باور را به او القا کرده اند که او بیش از همه انسان هادر تمام اعصار آزاد استو حاشا از آنکه او آزادگی پیشه کند . زیررا چه بسیار انسان هایی که از سوی قدرتخارجی در حصر نیستند اما در دنیای خویش در اسارتی رنج آور به سر می‌برند زیررا شجاعتکافی برای رهایی از تعلقات  واهیشان را  ندارند.خانوم مشاور سخنانم بسیار است ... اما کوتاه سخن گفتن خود هنر است</description>
                <category>زینب</category>
                <author>زینب</author>
                <pubDate>Mon, 26 Aug 2024 16:50:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>