<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حسن حمزه نژاد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Traffic</link>
        <description>من یک مسافرم که دنیای محدودی نداره و مدام درحال جابجایی از شهری به شهر و کشور دیگه ست</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:06:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/11/avatar/7sR8PC.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حسن حمزه نژاد</title>
            <link>https://virgool.io/@Traffic</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سفر با قبض فراموش شده</title>
                <link>https://virgool.io/@Traffic/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D9%82%D8%A8%D8%B6-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D8%B4%D8%AF%D9%87-sw4wmiac6cr2</link>
                <description>تصویر اینترنتی : نمای زیبای تنگه بسفر در شهر استانبولتابستون گرمی بود، اونقدر گرم که راحت می شد یه غذای آرام پز رو توی اون حرارت بی رحم خورشید پخت. تنها جایی که آثار حیات درش یافت می شد روبروی دریچه ی کولر بود. بلند شدم برای خودم یه نوشیدنی لیمویی خنک (همون شربت آبلیموی خودمون) درست کردم . یه لیوان بزرگ، ازونا که توش یعالمه نوشیدنی خوشحال کنک کف دار میشه ریخت. چند روز بیشتر به سفرم نمونده که با خودم فکر می کنم چقدر خوبه که کولر هست اصلا چقدر خوبه که برق داریم و توی این جهنمی که هیچ موجودی ازش جون سالم به در نمیبره میتونم یه نوشیدنی خنک داشته باشم. یه صدایی توی ذهنم میشنوم ولی بهش محل نمیدم ، باد کولر مثل یه حوری تایلندی که با دستای لطیفش پوستتو روغن مالی میکنه و حس خوبی بهت میبخشه ،صورت منو نوازش میکرد منم مثل یه بچه ی تپل خوابالو پرت شدم توی دنیای خنک خواب . دوباره همون صدا از اعماق ذهنم یه چیزایی میگه اما دلم نمیخواد بهش گوش بدم . این روتین توی چند روز آینده هم ادامه داشت تا اینه روز سفر رسید. یه سفر به مقصدی دوست داشتنی. جایی که هواش خنک تر بود محیط جذابتر بود. بار سفر بستم ، معمولا سبک میرم سفر چه دور چه نزدیک چه کوتاه چه بلند، بازم صدای ته ذهنم بلند شد ! منم سیستم کم محلی و بی محلی پیش گرفتم ، چند روزی می شد که کاری به گوشی نداشتم معمولا قبل سفر و توی سفر گوشی رو میذارم کنار نه پیامک ها رو میدیدم نه چت ها رو میخوندم اینجوری انگار خیلی قبلتر از موعد، سفر رو شروع می کردم. وقت رفتن شد کوله رو انداختم روی دوشم، یه نگاه به خونه انداختم، گوشی رو برداشتم تا ساعت رو ببینم، دوباره صدای ذهنم مزاحمم شد. انگار که یه نفر توی سرم زندگی میکنه ولی من خبر ندارم! یه نگاه کوچولو انداختم به نوتیفیکیشن های روی صفحه چقدر پیام چقدر پیامک! اما من همچنان مصمم به محل ندادن.بعد از چند ساعت و استفاده از انواع وسایل نقلیه زمینی و هوایی رسیدم به استانبول دوست داشتنیِ بارونی و خوشکل و الله اکبر.روز اول همش به این گذشت که برو قهوه بخور، قدم بزن، چرت بزن، شل کن و اینها شب هم ساعت 11 از خستگی مسیر و کارایی که کرده بودم خوابم برد. توی خواب شیرین و نرمم بودم که گوشیم زنگ خورد! توی خواب و بیداری با خودم گفتم یعنی کیه که الان زنگ زده یعنی نمیدونه من توی سفر جواب نمیدم! بعد به خودم گفتم من که گوشیم زنگ نمیخوره اصلا! منم که الان خونه نیستم! حتما داری توهم میزنی دوباره خوابیدم. صبح قبراق و سحرخیز و اینا بیدار شدم که برم صبحونه ی توپ بخورم که تا ظهر دیگه حسابی سیر باشم و بزنم به دل استانبول اصلا هم یادم نمیومد که دیشب گوشیم زنگ خورده یا اصلا صدایی شنیدم. صبحونه رو توی سه تا بشقاب چیدم و روی میز گذاشتم، چه ویویی! واویلا! تنگه بُسفر و مرغای دریایی و کشتی ها و قایقای روی آب، هوای ابری و نوری که لابلای ابرا بود اصلا یه چیز عجیب و غریب. صبحونه رو زدم به بدن ولی لابلای غذا خوردن هی دوباره صدای توی ذهنم میومد ولی اینبار واضح تر. انگار میگفت : برق ، یخچال، گرما!! چی میگه این ؟ دیوونه شده!؟از اون رستوران با ویو قشنگش دل کندم و رفتم اتاقم تا گوشی رو بردارم و بزنم به کوچه های پر شیب و سخت اما قشنگ و دلربای استانبول.گوشی رو برداشتم، یه نگاه به ساعت انداختم اما چشمم افتاد به یه نوتیفیکیشن ، یهو رنگ از صورتم پرید یا خدا آلارم پرداخت بود! چند روز پیش پیامک قبض برق اومده بود و منم براش یه آلارم گذاشته بودم که مثلا قبل از اومدنم به ترکیه پرداختش کنم. اما من تاریخ بلیط رو تغییر داده بودم ولی تاریخ آلارم رو نه! الان هم که اینجام دسترسی ندارم که بخوام پرداخت کنم!! اون کوچه های پر شیب رو یادتونه؟ اون ویو قشنگ صبحونه رو چطور؟ من که هیچکدوم اون لحظه یادم نبود فقط داشتم به اون صدا فکر می کردم که همراهم بود و من بهش توجهی نمیکردم اونم چند روز! حالا من موندم با یه قبض فراموش شده و پرداخت نشدنی. چیکار کنم به کی بگم؟! گفتم برم توی پیام ها به یکی که میشناسم یه پیامی بدم بگم که کاراشو انجام بده تا پیام هارو باز کردم یه چَک آبدار خورد به صورت بی رنگم! مامور برق پیام داده که تماس گرفتم نبودین برق رو قطع کردیم! ویو، صبحونه، هوا، کوچه ها، بسفر همش از دماغم زد بیرون. تماس گرفتم نبودین برق رو قطع کردیمنشستم به هرکی میدونستم که میتونه کاری کنه پیام دادم تا به دادم برسه. بالاخره بعد از دو ساعت یکی از دوستام کارهای پرداخت رو انجام داد و یکی دیگه هم با مامور برق هماهنگ شد تا برق رو وصل کنه. حدودا ساعتای 3 ظهر بود که کارای پرداخت و وصل مجدد برق تموم شد ولی من 1 سال پیرتر شدم اونم توی سفر. با خودم گفتم چی می شد اگه یه امکانی بود که میتونستم توی دو ثانیه بدون اینکه این همه دردسر بکشم و استرس و مزاحمت برای دیگران ایجاد کنم و شرمنده بشم قبضامو پرداخت می کردم.تا اینکه چند وقت پیش توی ویرگول #پرداخت_مستقیم_پیمان رو دیدم . حالا دیگه هروقت میرم سفر با خیال راحت و بی صدای مزاحم و بدون استرسِ قبض پرداخت نشده ،توی همون ویو قشنگ صبحونمو میخورم، بعد میرم توی کوچه های استانبول گم میشم و روی تنگه دوست داشتنی بسفر با قایق از سمت آسیایی به طرف اروپایی سفر می کنم.#پرداخت_مستقیم_پیمان</description>
                <category>حسن حمزه نژاد</category>
                <author>حسن حمزه نژاد</author>
                <pubDate>Mon, 02 Dec 2024 13:58:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان های حمام علی قلی آقا و راهنمای خجالتی !</title>
                <link>https://virgool.io/@Traffic/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%82%D9%84%DB%8C-%D8%A2%D9%82%D8%A7-%D9%88-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA%DB%8C-x0ifymyunlby</link>
                <description>این داستان بخشی از سفرنامه ی یک ماهه به اصفهان زیباست پیشنهاد می کنم قسمت های قبل رو مطالعه کنید ولی این داستان بصورت مستقل هم قابلیت مطالعه و فهم داره.عکس اینترنتی : حمام علی قلی آقا اصفهان محله مسجد سیدروز بعد کارهای زیادی داشتیم که انجام بدهیم. از طرفی هم دلمان می خواست بیشتر اصفهان گردی کنیم اما باید کارها را هم تمام می کردیم. آن روز را کار کردیم ولی مگر تمام می شد؟ آنقدر هم که فکر می کردیم کارها خوب پیش نرفت و تا هفته ی بعد حتی وقت حرف زدن باهمدیگر را هم نداشتیم. و دوباره انگار در روتینی از کارهای روزمره گرفتار شده بودیم.بعد از یک هفته ی پر از شلوغی و کارهای مختلف بالاخره وقتمان آزاد شد تا برویم و در اصفهان قشنگ و دلربا گشتی بزنیم. اینبار خواستیم جایی برویم که یک مقدار متفاوت باشد و از بین گزینه هایی که داشتیم حمام را انتخاب کردیم. من که خیلی به حمام دلخوش نبودم و گفتم اگر خوب نبود برویم یک مقصد بهتر اما این اصفهان زیبا مگر به این راحتی ها ما را نا امید می کند. بلیط ورودی به قیمت نفری 20 هزار تومان خریدیم و از دالانی باریک وارد شدیم به دنیایی دیگر! همین که پا در حمام گذاشتیم شروع کرد به خود نمایی و نمایش خفیات . یک مقداری چشم چرخاندیم با خودمان گفتیم چقدر خوب می شد اگر یک راهنما هم اینجا بود که انگار صدایمان چسبید به خواسته هایمان و سر و کله ی یک خانم دوست داشتنی و مهربان پیدا شد با مانتو و مقنعه ی تیره و گفت اگر سوالی دارید بپرسید ما هم از خدا خواسته گفتیم اگر ایرادی ندارد می خواهیم ویدیو ضبط کنیم یک میکروفون به شما می دهیم تا هرآنچه لازم است بگویید. ما هم سوالی داشتیم می پرسیم. خانم راهنما یکم مِن و مِن کرد و گفت اگه اشکالی ندارد بروم مشورت کنم و بیایم. مثل تیر با سرعت رفت و برگشت و با آن لهجه ی اصفهانی شیرینش گفت : باشِد ولی صورت منا نشون ندینا. بعد شروع کرد به گفتن از حمام انگار که متنی را از قبل آماده کرده باشد و از حفظ برای بازدید کنندگان بازگو کند ولی به اصفهانی غلیظ. یکبار با همه ی جزییات برایمان گفت و تا آخر حمام رفتیم و شنُفتیم، حالا نوبت این بود که تماشا کنیم ، برگشتیم تا از اول همه چیز را ببینیم همه ی آن چیزهایی که خانم راهنما برایمان به زیبایی و با حوصله تعریف کرده بود.اول از همه وارد حمام بزرگ شدیم و قبل از همه سربینه را دیدیم دور تا دور سکوهایی بود که روی آن مانکن هایی از اشخاص مختلف با جزییات گذاشته بودند. وسط سربینه یک کاسه ی بزرگ بود از جنس سنگ که روی یک پایه ی کوتاه ایستاده بود طبق گفته های خانم راهنما، از این سنگاب برای آب خوردن استفاده می کردند و روزهایی که مراسمی داشتند شربت خوری بود. بالای همین سنگاب وسط سقف یک شکل گنبدی بود که پر بود از شیشه هایی مثل شیشه های مربا که به گفته ی همان خانم راهنمای مهربان برای نورپردازی محیط تعبیه شده بودند و جالب اینکه از بیرون به داخل حمام دید ندارد! نما ها و نقاشی هایی روی دیواره های سربینه ی حمام بود که از زمان قاجار و پهلوی به جا مانده بودند. جالب بود برای من این همه جزییاتی که برای حمام استفاده کرده بودند.پیشنهاد می کنم حتما ویدیو مربوط به حمام رو توی کانال یوتیوب ببینید. اسم کانال یوتیوب : در مدار سفراز سربینه به فضای بعدی یک دالان تو در تو بود که از کاشی های قشنگ و خوش رنگ پر شده بود و دوباره همان سقف که نور را به داخل هدایت می کرد.از آن دالان که بگذریم میرسیم به یک فضایی که سمت راست حوض و روبروی یک جای عجیب که با چند پله باید به آن رسید و سمت چپ استخر!! چه شاهکاری.درست است که استخر مثل چیزی که ما میشناسیم نیست ولی بی شباهت هم نبود. یک حفره ی چهار گوش با سکو های کوتاه و ستون هایی که روی آنها شیر های آب به شکل سر اژدها تعبیه شده اند. دو طرف هم رواق هایی برای کارهای جالب درست کرده بودند مثل گروه موسیقی و اینها! چه زندگی لاکچری عجیبی آن هم برای عوام نه برای خواص!دور استخر هم نقاشی هایی بود و کاشی کاری های قشنگی که هرکدام روایتی از یک موضوع در دلشان بود. سرور گفت انگار در همین استخر گاهی ورزشهای زورخانه ای و مراسمات گلریزان و از اینجور چیزها برگزار می کردند! چه عجیب. برای ما که زندگی هایمان پر از تکنولوژی شده انگار چیزهایی از دست داده ایم که الان برای رسیدن به آنها باید نصف عمر کار کنیم ولی در گذشته ی نه چندان دور بدون تکنولوژی امروز به راحتی در دسترس بود!به سختی از آن فضا دل کندیم و وارد فضای دیگری شدیم که انگار یک حمام دیگر بود. خانم راهنما گفته بود که دوتا حمام را همین اواخر به هم وصل کرده اند و دیوار بینشان را برداشته اند. تا همین چند دهه پیش دوتا حمام بود یکی حمام بزرگ و دیگری حمام کوچک. حالا ما وارد حمام کوچک شده بودیم که فضای متفاوتی داشت ولی در همان قالب قبلی یعنی سربینه و گرمابه و ....این حمام ،کوچک بود و انگار که حمام قبلی را فشرده تر کرده باشند و کمی سالم تر از قبلی مانده باشد. عکس و فیلم هایمان را گرفتیم و غرق شدیم در فضای حمام کوچک. سُرور اطلاعات جدیدتری رو کرد. حمام در بعضی از روزها برای خانم ها بود و در روزهای دیگر برای آقایان اما چطور متوجه می شدند که نوبت کدام است؟ سرور برای این سوال جوابی پیدا کرده بود. لُنگ!، تعیین کننده ی روزها و نوبت ها بود! چه بامزه. یک تکه پارچه! اگر لنگ به درب آویزان بود نوبت مردها بود و اگر نبود نوبت خانم ها.گاهی هم همزمان بود اما در حمام های جدا . بسته به تعداد مثلا اگر تعداد خانم ها بیشتر بود، حمام بزرگ را رزرو می کردند و اگر تعدادشان کمتر بود حمام کوچک! گاهی هم خانواده ها برای مراسمات حمام دامادی کل حمام را رزرو می کردند و گروه موسیقی می آوردند و با ساز و دهل و خواننده مراسمات را انجام می دادند. بعضی از اصفهانی ها هنوز هم این رسومات را انجام می دهند.بعد از اینکه حمام را دیدیم به هزار زور دل کندیم مگر میشد از آن همه جزییات به راحتی گذشت؟حمام علی قلی آقا دوتا راهنمای خانم داشت یکی همان راهنمای مهربان ما و دیگری دختر خانم کم سن تری بود که انگار خجالت می کشید جلو بیاید. هر قدمی که بر می داشتیم، خانم های راهنما یواشکی ما را نگاه می کردند یا هی نزدیکمان می شدند و انگار که حرفی برای گفتن داشته باشند ولی از گفتنش تردید داشتند و به زمان دیگری موکول می کردند تا اینکه دم رفتن خانم راهنمای حمام علی قلی آقا جلو آمد و از ما آدرس کانالمان را پرسید با کلی خجالت ! سرور آدرس کانال یوتیوب در مدار سفر را برایشان گفت و بعد از انجام مراسمات ایرانی تشکر و قدر دانی و تعارفات از درب چوبی قدیمی و کوتاه و باریکی خارج شدیم و وارد دنیای پر از هیاهو و سر و صدا شدیم. سرور پیشنهاد داد تا برویم و بازارچه ی علی قلی آقا را هم ببینیم و در آن قدمی بزنیم. فکر خوبی بود رفتیم و از مغازه های جالب و کوچکش دیدن کردیم ، یک بازارچه ی قدیمی به سبک بازار های سر پوشیده ی تاریخی ایرانی با گنبد بزرگی وسط بازارچه و یک سقاخانه . از مسیر بازارچه به یک خیابان سنگ فرش شده ای رسیدیم و از قضا یکی از آشناها را دیدیم که روی موتور به سمت بازارچه می آمد. خوش و بشی کردیم و بعد به سمت خیابان سنگفرش شده راه افتادیم تا ما را به سمت خیابان تختی اصفهان هدایت کند. مسیر جالب بود ، مردم وقتی می بینند دوربین به دست داریم راه می رویم با نگاه های جالبی ما را دنبال می کنند مخصوصا مسن تر ها ولی نسل جدید تر واکنش های بروز تری دارند. خیابان تختی اصفهان یک بلوار پر از درخت دارد که وسط آن میشد نشست روی نیمکت های دایره ای شکل و به مردم و وسایل نقلیه و خیابان و درخت ها نگاه کرد ما هم یکی از کارهایی که دوست داریم و هر جا می رویم مسافرت انجامش می دهیم همین نگاه کردن به مردم و محیط است، پس بدون هیچ برنامه و سوالی نشستیم هم استراحت کردیم هم از دیدن مردم و تماشای محیط لذت بردیم. تقریبا نزدیک غروب بود! طبق معمول گرسنه بودیم و آماده ی خوردن یک وعده ی غذای خوش مزه ی دیگه.پیشنهاد این بود که یک غذای ایرانی باشد ولی انگار دلمان با ما همراه نبود ! از بین گزینه های پیش رو یعنی : پیتزا، همبرگز، فلافل، ساندویچ های دیگر، پیتزا و همبرگر را انتخاب کردیم . از آنجایی که در اصفهان سخت می شود غذای تند پیدا کرد یا شاید هم ما بلد نیستیم کجا باید برویم تا پیدا کنیم یک سس تند خریدیم و همراه پیتزا و همبرگر زدیم به بدن خسته و گرسنه مان و با یک پیاده روی نسبتا طولانی خودمان را به محل اقامتمان رساندیم تا روزمان را تمام کنیم و بنشینیم و از مشاهداتمان برای همدیگر بگوییم .این بخش سوم سفر یک ماهه غیر قابل پیش بینی ما به اصفهان بود که بخشی از این سفر رو براتون توی ویرگول از نگاه خودم مینویسم. اگر تمایل دارید تا سفرنامه های ما رو بصورت ولاگ و تصویری ببینید لطفا کانال یوتیوبمون رو سابسکرایب کنید و توی سفرها همراهمون باشید. کافیه توی یوتیوب بنویسید در مدار سفر یا از منوی همین صفحه روی کانال یوتیوب بزنید تا منتقل بشید به کانال یوتیوب در مدار سفرسعی می کنم بصورت هفتگی سفرنامه هارو اینجا توی ویرگول آپدیت کنم پس با نظراتتون به من انرژی بدید و اگر موضوعی ذهنتون رو مشغول کرد درباره ی این سفرنامه برای من بنویسید تا باهم صحبت کنیم.</description>
                <category>حسن حمزه نژاد</category>
                <author>حسن حمزه نژاد</author>
                <pubDate>Sun, 01 Dec 2024 13:42:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عجب سفر دلچسبی!</title>
                <link>https://virgool.io/@Traffic/%D8%B9%D8%AC%D8%A8-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%AF%D9%84%DA%86%D8%B3%D8%A8%DB%8C-l5tpkmaxe6f2</link>
                <description>تصویر اینترنتی : مسجد عتیق اصفهانسفرنامه اصفهان بخش دوم :این سفرنامه بخشی مختصر از سفری یک ماهه به اصفهان است که با جزییات در کانال یوتیوبی به اسم &quot;در مدار سفر&quot;  بصورت ویدیویی با شما به زبان محاوره به اشتراک گذاشتیم.دیدار اولیه ی ما از میدان نقش جهان اصفهان بعد از چند سال حداقل برای من یک طعم جدیدی داشت. بعد از اینکه از هیجاناتمون گفتیم و به تعادل رسیدیم یکم قدم زدیم ولی چون زمان بازدید از اماکن گردشگری &quot; که از نظر من کم بود &quot; گذشته بود و نمیتونستیم جایی جز بازار دور میدان نقش جهان را ببینیم ، از طرفی هم گرسنه بودیم ، رفتیم تا دلی از عزا در بیاوریم. غذا در همه جای ایران واقعا بی نظیر است نه اینکه تعریف کنم که تعریفی هم هست اما هرجای دیگه که رفتیم غذاها آنطور که در ایران به ما می چسبد، نچسبید.گزینه های پیش رویمان زیاد بود می توانستیم برویم رستوران فنسی و شیک یا برویم یک کبابی کثیف یا اینکه برویم جایی جدید برای ما که دنبال تجربه هستیم. از میدان که به سمت گذر پشت مطبخ بروید میرسید به یک کوچه ی جالب با چند انتخاب که برای تبلیغات هم که شده اسمش را نمیاورم. جایی که رفتیم یک خانه ی قدیمی نوسازی شده بود که در حیاط جلویی میز و صندلی چیده بودند و یک حوض قشنگ با فواره ای که صدای آب را به شکلی جذاب در می آورد تقریبا وسط آن قرار داشت که دورش را با گلدان های گل داری چیده بودند و یک انار هم روی دهانه ی فواره بود که فکر می کنم دلیل اصلی آن صدای آب همین انار بود . نشستیم کنار درخت بزرگی که چند لانه ی پرنده روی ان گذاشته بودند و یک باند که با صدای ملایمی موزیک پخش می کرد فکر می کنم دو نوع موزیک پخش شد زمانی که نشسته بودیم یادم می آید سنتی پخش شد که هماهنگی خوبی داشت با محیط و بعدی به نظرم می آید فرانک سیناترا بود که مرا برد به سال 2016 و کافه ای در تفلیس چقدر اون روزها متفاوت بود همه چیز. برگردیم به اصفهان و آن خانه ی خوش سیما. میزهای اطرافمان با موزیک ، همهمه ی آدمها، زیبایی شانو غذاهایی که گارسون ها به این میز و آن میز می بردند همه باهم تصویر سینماتیکی ساختند که بعید میدانم به این زودی ها از ذهنم برود حداقل تا 50 سال آینده. من از منوی متنوع پر غذایشان چشمم به کبابها و ته چین افتاد. شاید با خودتان بگویید رفتند اصفهان کباب بخورند! چه احمق هایی ولی باید بگویم که آن لحظه و در آن مکان دلم اینها را خواست، غذای من ترکیب موفقی از یک سیخ کباب و یک سیخ جوجه بود با برنج زعفرانی و دورچین کتف کبابی مرغ! چیزی بود خارج از عرف ولی به قول بلوچ ها مزه دار. نوشیدنی هم دوغ سنتی ترش ، سالاد شیرازی، ترشی، نان تنوری ، سبزی تازه خوش رنگ و لعاب غذای سرور هم ته چین مرغ بود با همه ی اینهایی که برای من آورده بودند بعلاوه ماست . ضیافتی بود بیا و ببین. از نظر ظاهری نمره ده از ده و از نظر طعم ای کاش می شد لقمه ای به شما هم میدادم تا خوشحالی آن لحظه ام را درک کنید. نیم ساعت بعد دسر آمد و ده دقیقه بعد مثل دوتا اژدهایی که کل شهر را خورده باشند سیر بودیم. وقت آن بود که برویم قدمی بزنیم و درباره ی روزهای پیش رویمان صحبت کنیم. به سمت خیابان استانداری و بعد به سمت چهار باغ قدم زنان از رستوران دل چسب دور شدیم. نشستیم بروی یکی از نیمکت های وسط چهار باغ اصفهان و به مردمی که با سرعت ها و حالت های مختلفی عبور می کردند نگاه کردیم یکم بعد ما هم قاطی همان مردم راه افتادیم تا برگردیم به محل اقامتمان.کوه صفه از پنجره ی بزرگ محل اقامتمان خودنمایی میکرد ، صدای موزیک و نوشیدنی های داغ فضای جالبی بوجود آورده بود تصمیم گرفتیم تا یک ماه را در اصفهان بمانیم! یک ماه!! کی تصورش را می کرد که این اتفاق بیافتد؟ ولی پیشنهادی بود که سرور داد. یک ماه زمان خوبی بود برای اینکه هم به کارهایمان برسیم و هم پرنده ها به آسمان برگردند.برای فردا قرار شد برویم مسجد عتیق مسجدی که آنقدر فضایش برایمان جالب بود که بازهم چند باری به آنجا رفتیم و فقط وقت گذراندیم.از خواب که بیدار شدیم خودمان را به یک صبحانه دلچسب مهمان کردیم و برای یک پیاده روی چند ساعته آماده شدیم. هوا نسبتا خوب بود از خانه که بیرون زدیم آفتاب داغتر شد اما باد خنکی می وزید به سمت طوقچی رفتیم، از بازار کوچکی عبور کردیم که در هر دو طرف خیابان باریکی شکل گرفته بود. مغازه هایی که مشخص بود برای قشر متوسط و کمتر دارا اجناسشان را می فروختند. کمی بعد تر از یک فلکه گذشتیم که برای خط مترو حفاری کرده بودند. از خیابان کمال و ابن سینا گذشتیم و به منطقه ی عتیق و سبزه میدان رسیدیم. اینجا شروع بازار بزرگ اصفهان بود از طرف میدان عتیق. ورودی بازار را رد کردیم و رسیدیم به یک تو رفتگی که درب ورودی مسجد در آن مشخص بود. تمام مسیر من به مردم نگاه می کردم به اجناس مغازه ها به مغازه دارهایی که اغلب یا دختر های کم سن و جوان بودند یا پسر هایی که خوش تیپ دم درب مغازه ها نشسته اند و از مردم دعوت می کنند تا از اجناس داخل دیدن کنند. گاهی هم پسر بچه هایی می دیدم که دارند فروشندگی می کنند. خوراکی هایی که متفاوت بودند از خوراکی های تر و تمیز و با وسواس چیده شده ی بالا شهر نه اینکه بد باشند . چون اهمیتی ندارد که برای منظم تر چیدنشان تلاش کنند چرا که پول بیشتری نصیبشان نخواهد شد. همه ی آن مسیر نگاهم به این تفاوت طبقه بندی شده ی عمدی یا غیر عمدی بود که خیلی جاهای دیگر دنیا هم نمونه اش را دیده ام.به آن تو رفتگی که وارد شدیم باید از پله هایی بالا می رفتیم تا به دروازه ی مسجد برسیم و بعد دوباره یکی دو پله پایین بیاییم تا از درب بگذریم. اولین چیزی که نگاهم را به خودش جلب کرد برگه ای بود که به یک نرده ی متحرک چسبانده بودند و روی آن نوشته شده بود توالت انتهای بازار و فلش زده بود. از همان جا بلیط خریدیم و وارد شدیم. اگر حواسمان جمع نبود شاید نمیفهمیدیم که باید کجا برویم، داشتیم وازد صحن بزرگ می شدیم که سرور گفت بیا از اینور بریم یک درب شیشه ای انتهای سمت چپ راهرو ورودی بود که درواقع شروع بازدید باید از آنجا انجام می شد. همین که وارد شدیم سرمای عجیبی از دل تاریکی به سمتمان هجوم آورد یکم که چشمانمان عادت کرد ستون های متعدد با طاق های بلندی جلو چشمانمان سبز شد که همگی از آجر و بعضی ها هم کج و کوله بودند. حسش مثل این بود که انگار شبحی از روبرو هجوم آورده و از بدنت عبود کند. یک دالان بزرگ با آن همه ستون بوسیله ی یک درب کوچک به یک دالان بزرگتری که ارتفاعش دو برابر بلند تر از دالان اولی بود وصل می شد و مشخص بود زمانی افراد بسیاری یا استراحت می کردند یا دور هم جمع می شدند . البته الان تبدیل شده به یک کتاب خانه ی نمادین بی ریخت و شکل . روی بعضی ستون ها جای پی سوز یا شمع بود که مشخصا برای نورانی کردن مسیر تردد تعبیه شده بودند. نور مثل خیلی از بناهای قدیمی ایرانی از سقف و حفره ها یا پنجره هایی که برای ورود نور تعبیه شده بودند وارد می شد اما برای چشمام امروز ما که به تکنولوژی عادت کرده نور کمی به نظر می آمد شاید برای آدم های سده های گذشته از کافی هم بیشتر بود. قدم زنان بین ستونها به سمت حفره ی چهار گوشی می روم که سرور بر لبه ی آن مثل یک نقطه ی کوچک ایستاده به نظر می آمد. هرچه بیشتر می رفتم انگار دورتر می شد ولی وقتی رسیدم با یک شبستان مربعی شکل با محراب متفاوت از دیوارهای آجری بی رنگ روبرو شدم. محرابی که کاشی کاری های قشنگ و رنگارنگی داشت. سرور گفت بالارو نگاه کن. وقتی سرم را بالا بردم گنبد آجری دایره ای بزرگی را دیدم که تا بحال مثلش را ندیده بودم. آجری و بی رنگ و خاکی و پر از خطوطی که از مرکز پخش می شدند و به گوشه ها می رسیدند و یک مرتبه تبدیل می شدند به طرح و شکل و کتیبه ولی باز هم بی رنگ. این همان گنبد هزار ساله ی مسجد عتیق بود که من زیر آن ایستاده بودم و مثل یک نقطه ی نا معلوم به بالا خیره شده بودم.اولین دیدار من با این گنبد هزار ساله اینطور رقم خورد.از درب شیشه ای که گذاشته بودند به سمت صحن اصلی رفتیم همین که خارج شدیم نقش و رنگ همه جا ظاهر شد یک طاق بلند و کلی کتیبه با طرح هایی از دوره های مختلف حکومت های اصفهان و ایران. وسط صحن یا همان حیاط یک حوض بزرگ بود با یک سکوی بلند ! در دو طرف هم دوتا سکو برای نماز و 3 شبستان دیگر در مقابلم دیده می شد. هر کجا که می رویم سرور سریع تاریخچه و اطلاعاتی را از آنجا در می آورد و برای من از آنها تعریف می کند. خیالم از این بابت راحت است.موضوع جالبی از بین حرفهای سرور فهمیدم. این مسجد در دوره های مختلفی ساخته شده ولی در یک دوره بخاطر آتش سوزی بخش بزرگی از آن خراب می شود اما موضوع جالب اینجاست که تا آن روزها سبک مساجد همه جا یکجور بود تا اینکه این سبک یعنی سبک چهار شبستان توسط ایرانی ها به مساجد افزوده می شود و شروعش هم از همین مسجدی بود که ما در آن بودیم. جالب نیست؟ معماری ایرانی به همه ی ادیان چیزهایی اضافه کرده که خودشان هم فکر می کنند از اول همین بوده!این مسجد چهار شبستان دارد که هیچکدام شبیه دیگری نیستند. دیدن اینهمه زیبایی خیلی دلنشین است اما اینکه فقط ما دو نفر تنها بازدید کنندگان یک مکان گردشگری با اینهمه جاذبه باشیم حتی فکرش هم دردناک است. هر جای دیگری که بود مردم ساعت ها صف می کشیدند تا فقط چند دقیقه آن هم به سرعت و با هزینه های بالا از اینجا دیدن کنند.مسجد عتیق اصفهان یک گنبد دیگر هم دارد که مدتهاست مثل خیلی از آثار دیگر ایران درحال باز سازی و تعمیرات است اما می شود گوشه های از آن را دید. کنبد تاج الملوک بود یا تاج السلطنه درست یادم نمی آید اما اولین گنبدی است که با الهام و به تقلید از گنبد اصلی مسجد عتیق ساخته شد. با جزییاتی متفاوت و ابعادی کوچک تر. جالب این بود که به یکی از شبستان ها راه داشت که با شیشه بسته بودند و از یک پنجره ی آجری زیبا نمایی داشت فوق العاده قشنگ از شبستان نزدیکش. نوری که از این پنجره ها به داخل می تابید جلوه ی بی نظیری داشت حس و حالی عالی و نمایی بی نظیر دیگر چه چیزی از یک مکان توریستی تاریخی انتظار دارید؟از آنجا هم به محراب الجایتو و منبر معروف سر زدیم محرابی که شخصیتی عجیب دستور ساختش را صادر کرده. شخصیتی که بارها دین و مذهبش را تغییر داد که برای آن روزها مقداری نا متعارف به نظر می رسد.محرابی با نقوش و حکاکی ها و معرق کاری های گچی بی همتا با نوشته هایی به خط ثلث و فکر می کنم نستعلیق اگر درست یادم بیاید تزیین شده بود.این مسجد در بین بازار قرار داشت و آن زمانی که مسجد ساخته شد مرکز تجمع اصفهان همین منطقه عتیق بود. برای همین هم ورودی های مختلفی دارد به اماکن متعددی که بعضی از آنها به بازار و بعضی هم به خیابان های اطراف منتهی می شوند. فقط تاریخ می داند که چه افرادی به این مکان وارد شدند، اسکان داشتند، عبادت کردند ، در ساختش مشارکت داشتند یا حتی لحظه هایی رقم زدند بی خبر از اینکه روزی در هزار سال بعد کسی مثل من بیاید و در همان نقطه بایستد و به جایی نگاه کند که آنها نگاه می کردند. عجیب است نه؟ شما هم وقتی به جاهای تاریخی می روید به این چیزها فکر می کنید یا فقط نگاه می کنید و عبور می کنید؟برگردیم به حیاط مسجد. کبوتر ها هر از گاهی از روی زمین بلند می شوند و دوری در فضای بالای حیاط مسجد جامع عتیق اصفهان می زنند، عجب صحنه ای انگار قرارداد نا نوشته ای بین کبوتر هاست که هرجا مسجد هست این رفتار کبوتر ها هم هست! توی هر کدام از چهار شبستان قدم زدیم و نشستیم و نگاه کردیم از دور و نزدیک خیره شدیم و تصاویرشان را هرکداممان به سبک خودمان در ذهنمان حک کردیم. تصمیم داشتیم برویم تا در بازار قدم بزنیم و حداقل یکی دیگر از اماکن گردشگری اصفهان را ببینیم اما آنقدر محو مسجد عتیق اصفهان شده بودیم که متوجه گذر زمان نشدیم. هر گوشه از این مسجد یک جاذبه ای داشت برای دیدن و که بود که از این همه نکته های ریز دل بکند؟! (حتما ولاگ ها رو توی کانال یوتیوب در مدار سفر دنبال کنید)از مسجد که میخواستیم بریم بیرون یک دیوار پوشیده با شیشه های محافظ نگاهم را دزدید . نزدیک که شدم دیدم یک محراب است که انگار بر اثر اتفاق پیدایش کرده اند. باز هم مثل همان محرابی که دیده بودیم با گچ حسابی تزیین شده بود. اصلا انگار مواد اولیه ی ساخت هرچیزی در گذشته برای ماندگاری هزاران ساله ساخته می شد نه برای چند سال و مصارف کوتاه مدت!به هر زحمتی بود از مسجد دل کندیم و راهی بازار شدیم اما دلمان با بازار نبود برای همین در یکی از فرعی ها مسیرمان را عوض کردیم و خودمان را وسط میدان عتیق اصفهان (میدان امام علی) دیدیم. میدانی شبیه به میدان نقش جهان اما کوچکتر و بدون زرق و برق و درختان جذاب. انگار که یک طرح اولیه باشد که بروی برگه رسم شده و بعد بصور ماکت اجرا کرده باشند. باز هم سرور با اطلاعاتی جدید به سمت من آمد. میدان نقش جهان اصفهان با الهام از این میدان یعنی میدان عتیق ساخته شده. در واقع میدان عتیق جزیی از محله ی عتیق بوده که خیلی قبل تر از میدان نقش جهان وجود داشته و محلی بوده برای تجمع و عبور یا استراحت و عرضه ی اجناس توسط تاجران اصفهانی یا تاجرانی که به اصفهان می آمدند.! بفرمایید، گفتم خیالم راحت است از این بابت. این هم اطلاعات داغ و تازه.مقداری در میدان عتیق اصفهان وقت گذراندیم ، شام را از همان اطراف گرفتیم و در میدان عتیق خوردیم من سه سیخ کتف و بال کبابی سفارش دادم و سرور هم جگر و دل سفارش داد. بعد از انجام مراسم تقسیمات و تبادل و تعادل غذا ، شروع کردیم به ویران کردن وعده های غذایی بعد همان مسیری را که آمده بودیم برگشتیم تا برویم به محل اقامتمان و برای فردا آماده شویم.این بخش دوم سفر یک ماهه غیر قابل پیش بینی ما به اصفهان بود که بخشی از این سفر رو براتون توی ویرگول از نگاه خودم مینویسم. اگر تمایل دارید تا سفرنامه های ما رو بصورت ولاگ و تصویری ببینید لطفا کانال یوتیوبمون رو سابسکرایب کنید و توی سفرها همراهمون باشید. کافیه توی یوتیوب بنویسید در مدار سفر یا از منوی همین صفحه روی کانال یوتیوب بزنید تا منتقل بشید به کانال یوتیوب در مدار سفرسعی می کنم بصورت هفتگی سفرنامه هارو اینجا توی ویرگول آپدیت کنم پس با نظراتتون به من انرژی بدید و اگر موضوعی ذهنتون رو مشغول کرد درباره ی این سفرنامه برای من بنویسید تا باهم صحبت کنیم.</description>
                <category>حسن حمزه نژاد</category>
                <author>حسن حمزه نژاد</author>
                <pubDate>Sun, 03 Nov 2024 10:53:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفرنامه ی ناخواسته ی اصفهان (بخش اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@Traffic/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D8%B5%D9%81%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-f058gezpj9q0</link>
                <description>تصویر اینترنتی : میدان نقش جهان اصفهاناصفهانهمه ی تشریفات مربوط به معرفی اصفهان با آن همه تاریخ و حرف و حدیث های دور و اطرافش در اینترنت قابل دسترس هستند. اصفهان فراتر از هر اسم و تاریخی که دارد ، یک نماد برای نمایش پتانسیل موجود در ایران در زمینه ی گردشگری به حساب می آید.!اگر فقط یک بار گذرتان به اصفهان زیبا افتاده باشد و در خیابان چهارباغ پایین قدمی زده باشید، حتما درگیر جادوی موجود در این شهر شده اید. حالا چه برسد به اینکه میدان نقش جهان را دیده باشید یا مثلا به محله ی جلفا قدم گذاشته باشید. همه ی اینها بخش کوچکی از دنیای بزرگ درون اصفهان هستند.ولی داستان سفر من به اصفهان فقط دیدن اماکن گردشگری اصفهان نبود، برای من دیدن اصفهان مثل دیدن یک دوست خیلی قدیمی با کلی خاطره های مشترک بود که مدتها به هر دلیلی باهم قهر کرده بودیم و الان یک دیدار کاملا بدون برنامه پیش آمده بود. مثل دعوت شدن به یک پارتی و دیدن آدمی که مدتهاست ندیده ای با کلی تجربه ی مشترک ، ولی فقط خودتان دو نفر میدانید و بس. حالا باید با احساسات خودت کنار بیایی ، با افکار مثبت و خاطرات منفی و خوش. اصفهان برای من اینطور شروع شد مثل همین دیدار.سفری که نمیدانم مقصدش کجاستجدیدا یک کانال یوتیوب با خواهرم سرور برای سفرهایی که باهم میرویم درست کردیم . خیلی هیجان زده ایم از اینکه می خواهیم تجربه های سفرهایمان را که کم هم نیستند با مخاطبانی که بزودی هم خانواده مان می شوند در کانالی به اسم &quot;در مدار سفر&quot; به اشتراک بگذاریم. بعد از کلی همفکری به این نتیجه رسیدیم که اولین مقصد جایی باشد که بتوانیم هم خوش باشیم و هم از نظر شهر سازی زیبا باشد و هم از نظر ترافیک و شلوغی قابل تحمل باشد و درعین حال هم دسترسی به اماکن گردشگری هم سخت نباشد. گزینه های مختلفی داشتیم از کشور های نزدیک کلی شهر انتخاب کرده بودیم و آماده بودیم که به مقصدی برویم که آرامشش از هر موضوعی برایمان مهم تر بود چرا که همین تازه از یک سفر پر سر و صدا برگشته بودیم. بلیط ها خریداری شد ولی نه از تهران بلکه از اصفهان! یک چراغی بالای سرم روشن شد که خیلی غریب بود. وقت سفر رسید و راهی اصفهان شدیم .قرار بود فردای روز رسیدنمان پرواز کنیم به مقصد جدید و شروع ویدیو های کانال در مدار سفر از همان جا باشد ولی اگر اهل سفر باشید می دانید که برنامه در سفر دستخوش تغییرات می شود و برای ما از همان اول همه چیز تغییر کرد.پرواز های کنسل شده در وعده ی صادقصبح بی خبر از همه چیز و همه جا از خواب ناز بیدار شدیم و یک صبحانه مشتی خوردیم تا برای یک پرواز نسبتا طولانی  انرژی داشته باشیم اما هنوز آن چراغ غریب بالای سرم روشن بود! خیلی عجیب بود که برای همچین سفر دلنشینی حس خوبی نداشتم درست در همان ابتدای سفر!! به سرور گفتم که چه حسی دارم ، جالب این بود که او هم حس خوبی نداشت ولی مگر میشد از مقصد به آن جذابی دل کند؟! بعد از صبحانه چند ساعتی وقت داشتیم ، نشستیم به همفکری و طوفان بود که از فکری به فکر دیگری منتقل می شد. در همین حین و بعد از کلی، سرور پیشنهاد داد تا با مادر مشورت کنیم. بدون معطلی گوشی موبایل را برداشتم تا زنگ بزنم، اما دیدم یک پیام از ایرلاین پروازمان آمده که: پرواز ها از و به ایران تا اطلاع ثانوی لغو شده اند و آسمان ایران پرواز ممنوع اعلام شده!!! من را می گویی دیگر نمیدانستم که خواب هستم یا بیدار به سرور گفتم یه چک بزن تو گوشم ببینم کجام! وقتی پیام را خواند او هم به حال من دچار شد. همین دیگر ، پرواز بی پرواز باید به فکر پلن دیگری می بودیم این اولین درس این سفر بود و اولین چالش. دوباره نشستیم و طوفان به پا شد در افکارمان و اینبار مادر را هم شریک افکارمان کردیم . ما معمولا در سفر خیلی منعطفیم ، ولی در سفر، نه قبل از اینکه شروع بشود. حالا اما درس جدید به ما یاد داد که سفر از زمانی شروع می شود که در فکرمان به آن می اندیشیم.مقصد همانجاست که هستیمبرای من همینقدر که آمده ام اصفهان تا از اینجا پرواز کنم به اندازه کافی سخت بود ولی الان که نه پروازی مانده نه مسیری برای برگشت . تصمیم بسیار سخت و چالش بر انگیز بود. سرور گفت هرچی تو بگی ولی مگر به این سادگی هاست؟ چند ساعتی فکر کردم. به جاهای مختلف به شهر های نزدیک و دور ولی چیزی ته دلم می گفت دیگه تا همینجا کافیه، وقتش رسیده یه فرصت دیگه به خودت و این شهر بدی. واقعا کافی بود؟ اصلا چه چیزی کافی بود؟ الان یک صفحه ی سفید روبروی من گذاشته شده که رد پاک شدن کلمات قبلی روی آن نمایان بود و باید از نو داستان جدیدی برویش می نوشتم. اولین چیزی که به خودم گفتم این بود که پسر مگه تو نبودی که می گفتی باید جوری زندگی کنی که دلت میخواد؟ خوب همین حالا فرصت یه زندگی جدید توی این شهر بهت داده شده . انگار خود اصفهان میخواد بهت بگه بیا دوباره باهم آشتی کنیم. بیا جوری این سفر رو تغییر بده که برای گفتن و روایتش چیزی داشته باشی که وقتی بعدا درموردش حرف زدی از برق چشمات بفهمن که چقدر بهت چسبیده. اولین چیزی که بر روی آن برگه ی سفید نوشتم این بود که مقصد همان جاییست که در آن هستیم. به سرور گفتم بیا از همینجا شروع کنیم سرور هم موافق بود و این شد شروع سفرمان و انتقال تجربه هایمان از طریق کانال یوتیوب در مدار سفر، پروژه ای که مدتی قبل از انتشار این نوشته شروع شده.نمای میدان نقش جهان از بالای سردر بازار قیصریه اصفهانمیدان نقش جهان دومین میدان بزرگ روی زمینوقتی به اصفهان می روید اولین جایی که می بینید کجاست؟برای ما اولین جا میدان نقش جهان  بود. انگار که از دور با صدای بلند فریاد می زد  بیاین منو ببینین! ما هم پر از شوق رفتیم به دیدار میدان نقش جهان اصفهان .باید با مترو تا ایستگاه امام حسین می رفتیم . مردم از همیشه قشنگتر بودند. بعضی ها نشسته بودند و به جاهای نامشخصی خیره شده بودند تا از چشم تو چشم شدن فرار کنند بعضی ها هم ایستاده همان کار را می کردند. به نظرم خیلی با مزه هستند انگار که داری یک ویدیو از ادم معروف های یوتیوب فارسی میبینی که دستگاه دنبال کننده ی نگاه وصل کرده اند و میخواهند از خیره شدن به یک نقطه ی خاص روی تصویر فرار کنند. صدای راهنمای مترو بلند شد که ایستگاه امام حسین علیه السلام. همراه سیل خروشان جمعیت پیاده شدیم. از پله برقی ها که بالا آمدیم باید انتخاب می کردیم از کجا برویم به سمت میدان که به مقصدمان نزدیکتر باشد. یکی به سمت خیابان چهار باغ پایین می رفت که خیلی جذاب بود انگار که میبردت به ایستگاه کینگز کراس، یکی میرفت کنار ارگ و یکی هم میرفت ابتدای خیابانی که میشد پیاده رفت به سمت میدان نقش جهان اصفهان. بالاخره خروجی مورد نظرمان را پیدا کردیم و از پله های برقی بالا رفتیم با آن همه جمعیت قشنگی که هجوم برده بودند تا همراهمان به بالا برسند.تصویر اینترنتی : دروازه دولت (میدان امام حسین علیه السلام اصفهان)از مترو که آمدیم بالا ، دروازه دولت (میدان امام حسین) یه سلام درشت بهمون کرد. یادم نیست همیشه همینقدر قشنگ بود یا الان دارد خودنمایی میکند؟ یه میدون پر از گل های رنگارنگ که مردم و ماشین ها و موتور ها و اتوبوسها بی وقفه دور آن می چرخیدند. روبروی ما آن طرف میدان ساختمان ارگ خودنمایی می کرد یادم می آید که قبلا چه قشقرقی به پا کرده بود و دردسر هایی برای اصفهان درست کرده بود. حالا قدش کوتاهتر شده و انگار شکل جدیدی به خودش گرفته بود. سمت چپ شروع پیاده رو جذاب چهار باغ عباسی پایین بود چقدر دلم میخواست بروم و قدم بزنم ولی صدای میدان نقش جهان بلند تر بود. سمت راست شروع خیابان تختی بود که هنوز همانطور بود که به یاد داشتم. اما پشت سرمان مسیر پر درختی بود که ما را به سمت میدان نقش جهان می برد. پر بود از همان آدم قشنگ هایی که هرکدام به یک نحوی زیبا بودند یکی با لباس هایی که رنگهایش به شدت به هم می آمدند و یکی با موهایی خوش رنگ و خوش حالت و دیگری با لبخندی که تا الان به یادش دارم. آنقدر آن مسیر زیباست که باید بروید و قدم بزنید تا بفهمید چه می گویم.مقداری که رفتیم از کنار و از سمت راست ، محوطه ی وسیع و سرسبز کاخ چهل ستون را دیدیم که پر بود از درخت و برگ ، چند درختی هم که جز تنه ای سوراخ از آنها نمانده بود را روی چند قطعه سنگ خوابانده بودند جلوتر به یک چهار راه رسیدیم که اسمش حکیم بود. نرسیده به آن یک عالمه مرد ایستاده بودند و دلار و یورو خرید و فروش می کردند ما را که می دیدند به سمتمان می آمدند و به عربی می گفتند تصریف دینار فلان ، کمی تعجب کردیم و خنده مان گرفته بود ولی بعدا که باز هم برایمان اتفاق افتاد فهمیدیم به خاطر این بود که سرور عبای عربی سرش کرده بود. چه آدم های تیز و کار بلدی! بعد از چهار راه حکیم به سمت میدان نقش جهان همان مسیر پر درخت ادامه داشت با کلی مغازه و رستوران و پاساژ که پر بود از اشیاء توریستی و خوراکی های اغوا گر ولی از همه چشمگیر تر دروازه ای بود که تا آسمان ارتفاع داشت و رو به دنیایی باز شده بود که انگار سالها و کهکشان ها با اینورش فاصله داشت. از دروازه آدمهایی به اندازه ی مورچه عبور می کردند و وارد یا خارج می شدند. صدای پسرهایی که پاسور پاسور می گفتند همه جا به گوش میرسید و با زرنگی خاصی هم سعی داشتند با دختر های توی محیط ارتباط بگیرند اما همه ناموفق بودند. از دروازه که رد شدیم وارد دنیای جدیدی شده بودیم هیچ خبر و نشانه ای از دنیای پشت سرمان نبود. رنگ ها و کیفیت هوا و تصویر خیلی از چند قدم قبل تر متفاوت بود . آدم ها بیشتر لبخند می زدند و انرژی در محیط بی انتها بود. صدا ها فرق می کرد ، آسمان، زمین، درخت ها، حتی خاک و چمن هم فرق می کرد. یک مقدار در سکوت بدون اینکه با هم حرفی بزنیم به اطراف نگاه کردیم حس کردم که دارویی چیزی خوردم و دیگر دردهای چند قدم قبل را حس نمیکنم. سرور را دیدم، نگاهش به محیط یک جوری بود انگار مسحور شده.راستش میدون با چیزی که توی ذهنم بود خیلی تفاوت داشت نمیدانم بخاطر حس و حال من بود یا واقعا تغییر کرده بود. هرچه چشم چرخاندم تا بفهمم چه چیزی تغییر کرده هیچ تغییری پیدا نکردم به طرز جالبی همه چیز آشنا بود. من و سرور عادت داریم وقتی به جای جدیدی می رسیم هیچ حرفی نزنیم و به هم زمان بدهیم برای مشاهده و درک محیط و دیدن اطراف. به نظرم کار درستی می کنیم چون حق داریم که از دیدگاه خودمان با روش خودمان محیط جدید را ببینیم و کشف کنیم و لذت ببریم. قدم زدیم، نشستیم، خیره شدیم، نفس کشیدیم و حالا که زمان تنها بودن تمام شد تازه زبانمان باز شد به تمجید و لبهایمان به خنده.من می گفتم سرور گوش میداد . سرور می گفت من گوش می دادم اصلا مگر سفر چه چیزی غیر از این می تواند باشد؟این بخش اول سفرنامه ی ما به اصفهان زیباست که از نگاه من (حسن) براتون نوشتم. اگر دوست دارید که توی این سفر و بقیه ی سفر ها همراهمون باشید و بصورت تصویری این سفر رو تجربه کنید. می تونید توی یوتیوب ما رو دنبال کنید فقط کافیه بنویسید &quot;در مدار سفر&quot; یا از طریق منوی بالای همین صفحه کانال رو دنبال کنید. سعی می کنم بصورت هفتگی این سفر رو آپدیت کنم.این سفرنامه و بقیه ی سفرنامه ها همینجا در ویرگول بصورت متنی منتشر می شوند ولی فقط بخشی از سفر رو اینجا مینویسم. منتظر ادامه ی سفرنامه اصفهان باشید و حس و حالتون رو برای من بنویسید.حسن</description>
                <category>حسن حمزه نژاد</category>
                <author>حسن حمزه نژاد</author>
                <pubDate>Thu, 24 Oct 2024 14:02:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متروپل 200 متری سینما رکس</title>
                <link>https://virgool.io/@Traffic/%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88%D9%BE%D9%84-200-%D9%85%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7-%D8%B1%DA%A9%D8%B3-dftwip7gguvk</link>
                <description>قبلا درمورد خرمشهر نوشتم و چیزی که توی دلم بود رو گفتم. اما این بار می خوام از آبادان بگم.این یک داستان نیست این سرگذشت غمبار و دل خون کن مردمیه که گذشته ی لذت بخشی داشتن ولی الان حال خرابی رو دارن زندگی می کنن.بشن بخون و به دلت چنگ بنداز بلکه حس کنی حال دل پاره پوره شونو.دوم خرداد سال 1401 خرمشهرخاله از توی اتاقش اومد بیرون و هراسون گفت شنیدی متروپل ریخته؟من : نه کدوم متروپل؟ همون که آبادانه!یه نگا به ساعت انداختم یه ربع به یک بود! سریع رفتم توی واتساپ تا وضعیت عباس رو چک کنم آخه عباس یکی از چشمای مطمئن آبادان خرمشهره عین عقابه هیچی ازش پنهون نمیشه. خبرنگاره. ازون کار درستاش نه ازونایی که میترسن حرف بزنن و حقیقت رو بگن نه ازوناییه که نه میترسه نه دروغ میگه.دیدم یعالمه وضعیت گذاشته. یا خدا خودت کمک کن فقط خدا میدونه تا شب چی کشیدیم هیشگی نفسش بالا نمیومد انگار کل شهر رفته بود زیر آوار. یه خیابون باریک یه طرفه آوار نصف ساختمون 10 طبقه رو توی خودش جا داده!!مردم از اطراف میومدن و آوار بر میداشتن بلکه برسن به کسی که زنده باشهیکی داد میزنه بیاید یکی اینجاستیعالمه آدم میدون سمتش تا ببینن کیه و درش بیارن یکیدوتاسه تایه ماشیندوتا10 تانیرو های امداد میرسنتازه خبر پخش میشه که ریزش ساختمان در آباداندرد مردم از اینجا شروع میشهیعالمه آدم تجمع کردندل تو دل هیشکی نیست نمیدونیم چندتا اون زیرن چندتا شون زنده ن چندتاشون زبونم لال از دنیا رفتن. هر دقیقه یکی با سرعت میاد و جوری که صداش توی گلوش خشک شده ولی چشاش پر از داد و فریاده و اسمی رو صدا میزنه که غریبه نیست. همشونو میشناسیم همه رو ها. شاید بگی چرته ولی تو نمیدونی اینجا همه همدیگه رو میشناسن همه فامیلیم همه از یه خونوده ایم اینجوری نیست که بی تفاوت باشیم اینارو ولکن  تو که نمیدونی چیه همون بهتر که بقیه رو هم ندونی آخه دونستن بار مسئولیت میاره.از دور صدا میاد به بغل دستیم میگم دمامه؟ میگه آره دمام اومد خدا کنه زنده ها جون تازه بگیرن بفهمن منتظرشونیم تسلیم نشن.توی خرمشهر اعلام کردن برنامه ای برای سوم خرداد نداریم دیگه همه تعطیلن . همه رفتن آبادان کمک کنن. مهمونایی که برای جشن سوم خرداد روز اسارت خرمشهر دعوت شده بودن همه رفتن آبادان کنار متروپل نه برای کمک نه برای روایت حقیقت بلکه برای شو آف و عکس یادگاری.متروپل انگار بدون هماهنگی ریخته بود رو سر مردم. مسئولا ناراحتن از این قضیه و میگن دیگه بسه اخبار متروپل رو پوشش ندین یلا دیگه کافیه سهمیه تموم شد عین آب عین برق عین خاک عین نفت عین جونیهو صدا میاد ســــــــــلام فـــــــرمانـــــــده.....بالای صد هزار نفر زن و مرد و بچه توی استادیوم آزادی دارن جشن میگیرن. چیز خاصی نیست که چیزی نشده چندتا جنوبی دیگه تلف شدن ولی اینبار دیگه گلوله نیست شکر خدا ساختمون رمبیده رو سرشون دیگه کسی نمیاد بگه کار ما بوده ســــــــــلام فـــــــرمانـــــــده.....دسته های عزاداری میاندمام میزنهموکب راه میافتهخدایا مگه محرم شدهشبکه های خارجی پشت سرهم گزارش پخش می کنن شبکه های داخلی نوک میزنن به اخبار متروپلمردم خواب ندارن کارشون شده اینکه جیگر گوشه پیدا کنننشون خونواده بدنببرن خاکستونیعالمه خاک بریزن روی کوه آرزوهاشون ولی خاک مگه کوه رو دفن میکنه؟دوباره برمیگردن امیری میرن متروپل یه دسته گل دیگه برمیدارن تا بکارن وسط خاک آبادانهنوز تموم نشدههنوز دارن پیدا میکننکلی اتفاق افتاده میگن عبدالباقی زیر آوار پیدا شده رسانه ای میکنن خبرنگار میارن ولی عباس رو نمیبرن که تایید کنه و به ما بگه آخه عباس دروغ نمیگهجسد عبدالباقی رو پیدا کردن اما بچه های کافه مری هنوز زیر آوارن!میگن آجیل فروشی عبدالباقی رو سوزوندن بعد از 4 روز! یعنی نمیتونستن همون اول بسوزونن؟ نه عینی بچه های آبادان میدونن هرچیزی جای خودشو داره موقع عزا کاری نمیکنن بی گدار هم به آب نمیزنن آخه هنوز یادشون نرفته سر بچه های خرمشهر چی آوردن موقعی که آب میخواستن. دیگه دستاشون رو شده برا آبادانیاسینما رکس یادشون نرفتهراستی سینما رکس یخورده با متروپل فاصله داره ها ولی انگار داستانشون یکی شده.این متن خیلی درهم برهمه مثل مغزم مثل حالم مثل همه ی روزایی که تا الان زندگی کردمبا خودم میگم اگه متروپل عصر یا شب میریخت چه خاکی تو سرمون می شد؟ آخه عصر به بعد هزاران نفر اون جا توی اون منطقه رفت و آمد می کنن همه هم جوان و سرخوش و روی دوش هرکدوم کوهی از آرزوبه خودم میگم بسه حتی فکرشم قلب آدمو خشک میکنه تا شما یکم فکر کنی و سرچ کنی منم برم یکم خوراکی و نوشیدنی ببرم بچه هایی که دارن امداد میکنن لب تر کنن ولی تهش همینه جنوبی نیستی فقط داستان میگی و یه چیزی مینویسی که مخاطبات نگن ساکت بودییادم نبود از بوسه ی عاشقانه ی فرش قرمز کن بگم یادم باشه وقتی دیگه کسی نموند که درش بیاریم برم از نوید بپرسم طعم لبای فرشته توی خونه بهتره یا روی فرش قرمز.</description>
                <category>حسن حمزه نژاد</category>
                <author>حسن حمزه نژاد</author>
                <pubDate>Sat, 28 May 2022 14:21:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چندتا وب سایت برای عکس و فیلم بدون کپی رایت</title>
                <link>https://virgool.io/@Traffic/loyaltyfree-x1dxdrmv75gq</link>
                <description>شاید خیلی ها برای اینکه حداقل بتونن تمرین کنن (منظورم تمرین ادیت و تدوین و فتوشاپ و اینچیزهاست) منابع تصاویر با کیفیتی نداشته باشن، برای همین چندتا وب سایت خوب که عکس ، فوتیج، آیکون ، لوگو ، پروژه های جورواجور فتوشاپ و افتر افکت و پریمیر و داوینچی و اینها دارن رو جمع کردم و توی یه ویدیو معرفی کردم.ممکنه به کارتون بیاد یا حتی به کار بچه همسایه هاتون ، ببینید و استفاده کنید و یه نیم نگاهی هم به کانال من داشته باشید. https://youtu.be/y4sSkaDXlLY دم همتون گرم</description>
                <category>حسن حمزه نژاد</category>
                <author>حسن حمزه نژاد</author>
                <pubDate>Sat, 30 Oct 2021 17:15:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خرمشهرِ داغون</title>
                <link>https://virgool.io/@Traffic/khorramshahr-txltswolh3ky</link>
                <description>شک ندارم وقتی اسم خرمشهر رو میشنوی این چیزا میاد توی ذهنتجنگ  سیاه پوست یا سبزه سوم خرداد و جشن سریال کیمیا شلمچه و راهیان نورخیلی سال میشه که وقتی سوم خرداد میشه غم توی دلم چاقو میزنه. نه فقط بخاطر چیزایی که میدونی و خوندی توی کتابا، نه، من درد و غمم یه سر و گردن از مال تو بیشتره.بزار برات یکم بازترش کنم بلکه بتونی بیای توی فضای ذهن آشفته ی من.خرمشهرِ قبل از انقلاب و جنگ :خرمشهرِ سرسبز و پر از باغ های میوه و نخلستون هایی که از کجا تا به کجا کشیده شده بودن.خرمشهرِ تجاری که بندرش نه تنها بزرگترین بندر ایرانه بلکه باعث رونق و رفاه شهره تا جایی که کره ای ها برای کار میان اینجا.خرمشهرِ قشنگ و تمیزی که پر از جاهای تفریحیه از بار و پاب و کلاب و کازینو بگیر تا آفتاب گرفتن لب شط و قایق های تفریحی و شنا توی آب زلالی که تهش معلومه.خرمشهرِ چند وجهی و زندگی مسالمت آمیزشخرمشهرِ سینما حافظ و شیرین و سعدی و ..... که اگه هر روز هم بری سینما بازم روزهای هفته کم میارن از اینهمه سینما و مرکز تفریحی.خرمشهرِ مذهبی و متدینِ روزای محرم و صفر و شعبان و رمضان.خرمشهرِ پر مسافر و خوش آب و هوا و مناسب برای همه جور درامدی که داری. همیشه برای لذت بردن شگفتی جدیدی برات داره.خرمشهرِ خطوط مسافربری کشتی های پان امیریکن که توی 32 روز تا آمریکا با مدرن ترین کشتی ها و جذابترین برنامه های سفر میبره تورو.خرمشهرِ فوتبال و ورزشهای پر رونق زمانه با کلی ستاره و قهرمان. بشکار،عبادی،....خرمشهرِ پر از هنر و رسم و رسوم خرمشهرِ پر از خیر و برکت و خوشحالی و خرمی که با جزیره ی آبادان همسایه های مکمل همدیگه باعث شور و شعف ایرانیان و غیر ایرانیان شدن.خرمشهرِ پر از جوانِ پر آرزو و پر از برنامه برای آینده. جوانهایی که بعضیاشون رفتن کشورهای دیگه و دارن تحصیل میکنن تا برگردن و توی شهرشون نور علی نور باشن. جوانهایی که کلی عاشقی کردن و دارن برنامه های یه زندگی مشترک بعد از کلی قرار و دلبری و نامه های عاشقونه میزارن و خریدای جهیزیه و وسایل خونه.اینها تیتر وار گوشه ی کوچیکی از شهر &quot;محمره&quot; خرمشهر و توصیفات رسانه ها و مردم اون زمونه.اما....انگار داره یسری صدا ها میاد ، هواپیما توی آسمونه بچه ها بیاین ببینین این هواپیمارو .... صدای چی بود؟ خونه ی ممد رفت رو هوا مردم دارن وسایل ضروری رو برداشته یا نه از شهر میرن بیرون، حالا دیگه خرمشهریای زمان شادی و خوشحالی و مهمون نوازهای جنوب غرب کشور اسمشون شده جنگ زده ها.حرفا و تعریفای قشنگ جاشونو داده به حرفای زهر دار و کشنده که بار جنگ زدگی رو چند برابر می کرد.شما اگه غیرت داشتین فلاناگه نمیومدین شهرمون الان اوضاع ما این نبوددیگه نبینم با بچه ی اینا بازی کنی ها اینا مال اینجا نیستن .....بعضیا هم نون میدادن غذا میدادن و مراقبت میکردنولی توی دل خرمشهریا خون بود و آتیش، ولوله بود برای شهر و خونه و کار و زندگیشون اما مگه این لعنتی تموم میشد؟حالا اما دیگه خرمشهر از دست بعث به هر طریقی درومده بود ولی با اسمش زمین تا آسمون تفاوت داشت. وقتی سر خیابون آرش وایمیستادی تا سر بازار صفا معلوم بود و این یعنی شهر تبدیل شده بود به خرابه .وقتی میگم خرابه اصلا به این فکر نکن که یاد سوریه و لبنان و فلسطین بیافتی و بگی آخی و دل بسوزونی نه به این فکر کن که یه لودر و گریدر بهت بدن بگن خوب حالا برو این یک میلیون خونه ای که الان زنده و سرحال و شاد هستن رو برای کاشت یونجه شخم بزن. فهمیدی منظورم رو از خرابه؟حالا بیا بشین تا ادامه رو برات بگمخرمشهرِ جنگ به بعد:خرمشهر آزاد شده بود و خبری از جنگ انگار نبود ، خرابه های بجا مونده از خرمشهرِ قشنگ جای خودشونو داده بودن به اون همه جای جذاب. بازار سیف و صفا که داشت نوسازی میشد الان دیگه متروکه ست خیابون آرش و کوی ویلا و کوی های دیگه که پر بود از خونه های مجلل و مدرن اون روزا الان دیگه پر از فشنگ و سلاح و جنازه و لباس پاره و خون خشک و جک و جونورای عجیب. شط نیزار شده بود و خبری از اسکله های قشنگ و پر از شادی نبود، حالا سینما های قشنگ شده بودن تیکه های آهن و فضا های رمبیده روی خاطره ها و بوسه های دلبرانه و یواشکی توی تاریکی سالن.همه ی اون جوونایی که اونهمه آرزو داشتن الان یا زیر آوار و خاک بودن یا هزار درد داشتن که بی درمون بود. الان دیگه خیلیاشون ازدواج کرده بودن و بچه داشتن اما نه مثل همه ی شما بلکه این بچه ها جاهایی به دنیا اومدن که نباید، توی موقعیتی به دنیا اومدن که اشتباه بود و پر از درد. بچه بودن اما بعدا که میفهمیدن چی شده.سال 1368 سالی بود که مردم خرمشهر دیگه تاب و توان نداشتن جاهای دیگه ای بمونن با یه دنیا امید برگشتن ولی پتک محکم خورد تو سرشون، شهر دیگه اونی نبود که یادشون میومد با هر سختی هرکی رفت سروقت خونه ی خودش و همسایه و آشنا ولی ....دهه ی 70 شد و ما فکر میکردیم جنگ تموم شده. تموم شده بود ولی نه برای ما خرمشهریا. ورود منافقین و خرابکاری هاشون یک طرف، مهمات عمل نکرده و میدون مین و انفجار های هر شب و هر روز تا 10 سال از ما تلفات میگرفت با این حال مدرسه میرفتیم و زندگی داشت جریان خودش رو توی اون سیاهی طی میکرد اما خرمشهر هنوز به 1درصد قبلش هم نرسیده بود. نه ساختموناش نه مردمش نه شط نه بندر نه بازار هیچی سرجای خودش نبود. خرمشهر شده بود مرکز درامد برای هرکی اینجا مسئول میشد از ستاد معین بگیر تا....دهه 80 و 90 هم دست کمی از دهه 70 نداشتن. حالا اما خرمشهر شده بود موزه ی جنگی که مردم توش زندگی میکننراهیان نور میان تا نزدیکای دروازه های شهر با کلی شادی و وقتی وارد شهر میشن عزا و مصیبت با خودشون میارنباغ ها و نخلستونا دیگه سوخته بودن و جای خودشونو دادن به خاک و صحرابندری که یه روزی چنین و چنان بود الان برای بچه های شهر هم کار ندارهسینما ها نیست شدناثری از فضا های تفریحی نمیبینیشهربازی و اینها رو لولو بردآبی که زلال بود و راحت و با لذت سرتو میکردی زیر لوله و میخوردی الان دیگه تلخ و شور و مسموم بود نه بخاطر جنگ بلکه به دلایل معلوم و نامعلوم دیگه ای.الان دیگه خرمشهر فقط یه پارادوکس خنده دار و مسخره برای یادآوری جنگه.برای من و بقیه جوانهای امروز و دیروزِ خرمشهروقتی سوم خرداد میشه و همه جشن میگیرن و خوشحالی میکنن توی مرکز،ما غمگینیم. غم توی دل و جونمون تازه میشه بغض خفه مون میکنه و اعصابمون خورد میشه.میدونی مثل چی میمونه سوم خرداد برای ما؟مثل اینکه به کسی بگی سالگرد مصیبت فوت عزیزت مبارک باشهسالگرد بدبخت شدنت مبارک باشهسالگرد سوختن و داغون شدنت مبارکسالگرد آزاد سازی خرمشهر مبارکتون باشهپ.ن : تا شما تبریکاتون شبکه های اجتماعی و تلویزیون رو پر میکنه من برم بقیه اشکامو بریزم و خاطره های پدرم رو از خرمشهرش گوش کنم و حفظ کنم تا به نسل بعدی بگم.</description>
                <category>حسن حمزه نژاد</category>
                <author>حسن حمزه نژاد</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2020 13:41:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید مطالب من در سال ۹۸</title>
                <link>https://virgool.io/@Traffic/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B8-rjpyerh0gn8k</link>
                <description>اگر دستاوردی را نتوانم اندازه بگیرم، چیزی در دست ندارم.اشتباه نشود، این به معنای تمایل به بهترین بودن  و یا میل به اثبات چیزی نیست، اما تنها چیزی که می‌تواند برای بهتر شدن به من کمک کند یک نقشه راه است، از مسیری که طی کرده‌ام، تا بدانم چه اثری از خود به جا گذاشته‌ام. یک تصویر کلی که بتواند خیلی ساده نشانم دهد تلاش من چه اثری بر جامعه‌ام گذاشته است.ویدیوی آمار مخاطبین من را ببینید: https://cdn.virgool.io/annual-report/1398/a1dwtuuuvwgj-teq9h.mp4 دستاوردهای من در سال ۹۸در سال ۹۸، من در مجموع ۵ پست در ویرگول منتشر کردم و پست‌های من ۳۶ مرتبه لایک شدند و افراد ۰ بار نظرات خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. امسال ۱۷ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. اما چیزی که این دستاورد را ارزشمندتر می‌کند اثری است که این پست‌ها از خود به جا گذاشتند.اثر پروانه‌ای منطبق آمار ۲,۴۷۱ بار پست‌های من خوانده شدند و زمانی حدود ۳۰۳,۵۲۴ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیت ۷۲٬۹۴۰٬۰۰۰ نفری که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، من توانستم حدود ۰/۰۰۴۱۶۱ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم. عددی که با تمام کوچک بودنش، اثر بزرگ و ارزشمندی است.اما این عددها فقط توضیحی است از آنچه که برای مخاطبانم به ارمغان آورده‌ام، اثر ارزشمند‌تری که با نوشتن در ویرگول از خود به جا گذاشته‌ام، تلاش پنهانی بوده که برای حفظ محیط زیست کرده‌ام. من با انتشار پست‌های خودم در فضای ویرگول توانستم در مصرف کاغذ صرفه جویی کنم؛ یعنی اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ  و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۱۳,۲۳۱ کاغذ مصرف می‌شد.</description>
                <category>حسن حمزه نژاد</category>
                <author>حسن حمزه نژاد</author>
                <pubDate>Wed, 25 Mar 2020 17:29:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفرنامه ای که هنوز ادامه دارد</title>
                <link>https://virgool.io/@Traffic/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-hmynxxncswes</link>
                <description>جایی در ونزوئلاتوی اپیزود پنجم از پادکست سفرنامه خانه ، یک سفرنامه ی سریالی رو شروع کردم بر اساس سفر دختری که داره پاسپورت ایرانی رو به چالش میکشه و همینطور مخاطب رو به سمتی میبره که لذت و سختی و ناراحتی و خوشحالی رو همزمان داره. سفرنامه ای که درگیرش شدم مربوط میشه به خانم ملیکا بکائی که در سن 19 سالگی و در روز تولد 20 سالگی خودش این سفر رو از قونیه به مقصد آمریکای جنوبی شروع کرد.این سفرنامه قرار بر این بود تا یک سال طول بکشه ولی الان با همت این دختر پر شور و هیجان و البته پر تجربه سال سوم خودش رو داره شروع میکنه. من از ابتدای سفرشون تقریبا، پیگیر و طرفدارشون بودم و به شدت تحت تاثیر این سفر قرار گرفتم به اندازه ای که برنامه ی سفر خودم رو به این مسیر چیدم.سعی کردم توی این سفرنامه ی سریالی، به نکات مهم و بارز و گاهی به حواشی سفر ملیکا بکائی بپردازم و در نظر دارم تا از نگاه خودم و از زبان ایشون تا جایی که در توانم باشه به تصویر پردازی و سفر در ذهن با این عزیز دل به مخاطبان کمک کنم تا بتونن درک بهتری از این سبک سفرها داشته باشن.لطفا به اپیزود اول از سریال ایشون از طریق اپ های پادکست و سرویس های داخلی گوش بدهید.ناملیک | شنوتو | تهران پادکست | Castbox | GooglePodcasts | Apple Podcast | Anchor | PodBeanاینستاگرام ملیکا بکائیاینستاگرام سفرنامه خانهالهی که سفرتون بی خطر باشه</description>
                <category>حسن حمزه نژاد</category>
                <author>حسن حمزه نژاد</author>
                <pubDate>Mon, 02 Mar 2020 01:19:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شنا با کوسه ها و پریدن با بزرگترین تاب دنیا</title>
                <link>https://virgool.io/@Traffic/%D8%B4%D9%86%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%88%D8%B3%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-bvqktqvvddtm</link>
                <description>اپیزود اینطور شروع میشهدوربانسومین شهر بزرگ آفریقای جنوبی به لحاظ جمعیتی بعد از ژوهانسبورگ و کیپ تاونه که بخاطر آب و هوای استوائیش مقصد جذابی برای توریست ها به حساب میاد اما آب و هوای اون دلیل این سفرنامه نیست. دلیل اینکه توی این اپیزود شهر دوربان رو انتخاب کردم میزان آدرنالینیه که جاذبه هاش به شما هدیه میده.سفرنامه های آفریقایی معمولا به سافاری و درختای جذاب بائوباب و بقیه مطالبی که شنفتیم ختم میشه اما توی این قسمت از سفرنامه خانه توی شهری رفت و آمد میکنیم که مرز بین سیاه و سفید ، خطیه که بین فقر و ثروت کشیده شدهاپیزود چهارم پادکست سفرنامه خانهاینکه سفر بریم خیلی خوبه ولی وقتی یه سفری میریم که از اون لذت می بریم احساس میکنیم متفاوتیم. حالا به این فکر کن که سفری بری که تعداد افراد اطرافت از شنیدنش مو به تنشون سیخ بشه اونوقته که پر از حسی میشی توی مایه های من خیلی خفنم و اینا.توی اپیزود چهارم پادکست سفرنامه خانه درباره ی سفر به شهر دوربان گفتم. سفرنامه ای که مالک اون مرتضی اردبیلی عزیز و دوست داشتنیه. توی این اپیزود مواردی رو گفتم که انتهای اونها میشه تصمیم و حرکت به سمت چیزهایی که دوست داری.سفر ممکنه برای خیلی ها هیولایی باشه که شکست دادنش به شدت محال و غیر ممکن بیاد مخصوصا اگه سفر به خارج از کشور باشه و به دور دست ها. هدف من هم اینه که اینجور تفکر بره به سمت بهبود و تغییر.شهر دوربان شهر آروم و بی خطری نیست مخصوصا اینکه توی بخشی از یک قاره ی همیشه در چالش و خطر قرار داره ولی میبینیم که مسافر ما با علم به اینکه خطر هست ولی با تکیه بر تجربه و اطلاعاتش این سفر رو به سمتی میبره که لذت و خاطره ی خوبی ازش بمونه. یا تصمیم های دفعه ای و خارج از برنامه مثل پریدن از بلندترین و مرتفع ترین تاب دنیا که جزء برنامه های از قبل تعیین شده ی سفرش نبوده ولی بعد از اینکه پوستر تبلیغاتیشو دید سریع تصمیم گرفت که از این فرصت استفاده کنه با اینکه مشکلاتی برای خرید بلیط پیش اومد ولی بالاخره کار خودشو کرد و روزشو که ممکن بود فقط به گشت و گذار توی شهر بگذره به یک تجربه ی پر از هیجان بدل کرد.هر یک روز توی سفر و اتفاقات که توش ممکنه رخ بده و تصمیماتی که گرفته میشه ممکنه به راحتی و به این زودی توی زندگی روز مره پیش نیاد و نیازمند سالها انتظار باشه.از شما دعوت می کنم تا اپیزود چهارم پادکست سفرنامه خانه رو گوش بدیدپادکست سفرنامه خانه در اپلیکیشن های زیر قابل شنیدنه1- Castbox2-Apple Podcast3- Google Podcastsسرویس های داخلی1- ناملیک2- تهران پادکست3-شنوتولطفا سفرنامه خانه رو در اینستاگرام و توئیتر هم دنبال کنید. اونجا مطالب تکمیلی و عکس ها و ویدیو های مربوط به هر قسمت رو ارسال میکنم.الهی که سفرتون بی خطر باشه</description>
                <category>حسن حمزه نژاد</category>
                <author>حسن حمزه نژاد</author>
                <pubDate>Thu, 27 Feb 2020 02:01:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پادکست سفرنامه خانه</title>
                <link>https://virgool.io/@Traffic/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-fqhxllhmuigt</link>
                <description>پادکست سفرنامه خانههر بار که اهالی پادکست رو می دیدم و یا درباره ی اونها می شنفتم ، از این همه همدلی و پشت هم بودنشون لذت می بردم و به خودم بارها می گفتم که ببین، بالاخره موضوعی پیدا شد که هم رقابت هم رفاقت به شکل لطیف و پر رنگ و به یک اندازه بر و بچه های هم فاز رو دور هم جمع کنه و صد هزار بار قربون صدقه ی همتون رفتم.یادم میاد خیلی سال پیش رو که پادکست هنوز یه نوزاد بود و تلاش های گاه و بیگاه برای ساخت و جون دادن به این طفل بی رمق ولی بی فایده بود و انگار امیدی به دنیای پادکست نبود. اما حالا بعد از این همه سال دیدم که چطور جون گرفت و داره رشد می کنه.حالا بعد از یه عالمه کلنجار رفتن بالاخره تصمیم گرفتم تا بیام و از همه ی شما یاد بگیرم. اینکه چطور باید دل شاد کرد و لبخند و حال خوش منتشر کرد. امیدوارم بتونم ذره ای حتی به اندازه ی یک لبخند حال و هوای دل و جونتون رو خوش کنم.این شروع یک رویداد و یک اتفاق شیرین توی دنیای بزرگ پادکسته. پادکستی رو شروع کردم برای خوندن و لذت بردن و یاد گرفتن از تجربه های سفر.در این پادکست با سفرنامه های متفاوتی از آدمهایی با انتخاب های جذاب و هیجان انگیز  در سفرهایی نچندان عادی مواجه می شویم.         الهی که سفرتون بی خطر باشه.لطفا پادکست سفرنامه خانه رو در CastBox &quot;فعلا&quot; و بعدا در تمامی اپلیکیشن های پادگیر دنبال کنید و نظرات و پیشنهاد هاتون رو از من دریغ نکنید.اگر سفرنامه خانه رو دوست داشتید ، به دیگران هم معرفی کنید.ارادتمندحسن حمزه نژاد</description>
                <category>حسن حمزه نژاد</category>
                <author>حسن حمزه نژاد</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jan 2020 01:00:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صنعت مُد کودکان</title>
                <link>https://virgool.io/@Traffic/%D8%B5%D9%86%D8%B9%D8%AA-%D9%85%D9%8F%D8%AF-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86-qlpunlzhkmr1</link>
                <description>طراحی مُد کودکانوقتی صحبت از مد و صنعت فشن میشه خیلی چیزها به ذهنمون میرسه. از مانکنها تا طراحان و برندها و جوانب دیگه اما در فشنِ دنیا بخش دیگه ای وجود داره که از اهمیت ویژه ای برخورداره و سعی میشه بهترین و ظریف ترین طراحی ها رو براش انجام بدن و توجه همگانُ به اون جلب کنند.اون چیزی نیست جز دنیای کودکان با ویژگیهای خاص خودش. اهمیت به کودکان در جوامع غربی جایگاه ویژه ای داره و این اهمیت به دنیای مد هم رسیده و برترین برندهای دنیا هرسال طرح های زیبا و شگفت انگیزی برای اون ارائه میدن که این از جنبه های مختلفی مهم هست. یکی از این موارد اینه که همیشه طراحی برای لباس کودکان سخت بوده، به خاطر شرایط سنی و روحیشون.  پس باید طراح ، دقت زیادی به این موضوع داشته باشه و به دنیای کودکانه اونها نزدیک بشه. استفاده از رنگهای شاد، استفاده از پارچه هایی که باعث نشه اذیت بشن و طرحهایی که کودک رو به لباس جذب کنه و در کنار این امر مورد مهم دیگه اینه که دوخت لباس کودک باز هم سخت تر از لباس بزرگسال هست و باز اینجا ظرافت طراح و دوزنده به رخ کشیده میشه و هر چقدر برندها این اصول و ظرافت و در طراحی و دوخت بیشتر به کار ببرند نشان دهنده قدرت کاری اونهاست . در حیطه فشن  یعنی  دقت تو این بخش نشان دهنده جدیت  کاری طراحان هست.طراحی برای کودکان همیشه جذاب و پر از انرژیهپس برندهای معروف دنیا مانند دولچه و گابانا و سالواتوره فرراگامو و دسکووارد و میسونی وحتی روبرتو کاوالی و برندهای مطرح این صنعت با طراحیها و کالکشنهایی برای کودکان قدرت خود رو به رخ هم میکشن و این رقابت در نتیجه به نفع مخاطب و خریداران است.  پس  این امر باعث شده آژانسهای مدلینگ در کنار بزرگسالان به آموزش مدل کودک و نوجوان بپردازند که این امر سرمایه گذاری خوبی برای آنها هم برای حال و هم آینده محسوب میشه. در زمان حال گاهی این مانکنهای کوچک درامدی روزانه بالغ بر چند هزار دلار دارن که درآمد خوبی هم برای مدل وهم برای آژانس هست. علت بالا بودن این درامد بخاطر سختیهای کار با کودکانه. در کنار چهره شدن این مانکن ها از زمان کودکی و آموزشهای اصولی به آنها باعث رشد و آمادگی یه مانکن تمام حرفه ای میشه که از کنار اون باز هم آژانسها درآمد خوبی کسب می کنن.  امیدوارم که اهمیت این کار در کشور ماهم مشخص بشه و از رشد فست فشن ها به دنیای کودکان جلوگیری بشه.فست فشن چیه؟بزودی براتون مینویسم....</description>
                <category>حسن حمزه نژاد</category>
                <author>حسن حمزه نژاد</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jul 2019 23:34:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید مطالب من در سال ۹۷</title>
                <link>https://virgool.io/@Traffic/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B7-vzkblopwcnvc</link>
                <description>من در سال گذشته، در مجموع ۰ مقاله در ویرگول منتشر کردم. در طول این سال مقالات من ۰ مرتبه لایک شدند و ۰ نظر نیز بر روی آن‌ها ارسال شد. با مطالعه این مقالات، ۱۶ نفر تصمیم گرفتند تا من را در ویرگول دنبال کنند تا از مقالات بعدی من باخبر شوند.مخاطبیندر طول این سال، مقالات من توسط ۱,۵۸۵ نفر در ویرگول مطالعه شده است. مدت زمانی که این افراد در حال مطالعه‌ی آن‌ها بوده‌اند برابر با ۱۲۱,۶۷۱ ثانیه است. اگر فرض کنیم در حال حاضر جمعیت ایران ۸۰ میلیون نفر است، این یعنی من توانسته‌ام سرانه مطالعه کشورم ایران را ۰/۰۰۱۵۲۱ ثانیه افزایش دهم. شاید بتوانیم این عدد را به «اثر پروانه‌ای» تشبیه کنیم؛ چرا که هر کدام از نویسندگان در ویرگول توانسته‌ایم عددی کوچک را به سرانه مطالعه کشور اضافه کنیم اما مجموعِ تک تکِ این اعداد، یک عدد بزرگ شده است. من در کنار سایر کاربرانِ ویرگول توانستیم در سال ۹۷، سرانه مطالعه ایران را ۴/۱۲۲۳۴۳ ثانیه افزایش دهیم.می‌توانیم برای سال ۹۸، اتفاقات بزرگتری را رقم بزنیم.ویدیوی آمار مخاطبین من را ببینید: https://cdn.virgool.io/annual-report-97/a1dwtuuuvwgj-Ks53.mp4 </description>
                <category>حسن حمزه نژاد</category>
                <author>حسن حمزه نژاد</author>
                <pubDate>Tue, 26 Mar 2019 17:14:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچهایک به گرجستان</title>
                <link>https://virgool.io/@Traffic/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%81%D9%84%DB%8C%D8%B3-%DA%AF%D8%B1%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-lgz0uwedyast</link>
                <description>این متن ادامه داستان سفر به ارمنستان است که اینجا نوشته‌ام. ما از ارمنستان خارج شدیم و به گرجستان و شهر تفلیس آمدیم. آخرین قسمت سفرنامه هیچهایک به ارمنستان را از این پایین بخونید https://virgool.io/@Traffic/سفر-به-ارمنستان-mwmhmijisc48 شب حدود ساعت ۱۱:۳۰ بود که رسیدیم تفلیس چندتا هاستل اطراف میدون آزادی دیدیم که همشون داغون بودن و گرون و البته جا هم نداشتن تا اینکه از یکیشون آدرس و شماره تلفن یه هاستل دیگه رو گرفتیم. داشتیم مسیر هاستل رو طی می‌کردیم که دیدیم واقعا دوره و نمیشه اینهمه پیاده رفت و با اینهمه خستگی به اون هاستل رسید اینطور شد که به اولین هاستلی که تو راهمون دیدیم وارد شدیم پله هارو رفتیم بالا در زدیم تا در باز شد چشمم افتاد به چهره‌ی آشنا ?چقدر دنیا کوچیکه دوباره علی و زهرا رو ملاقات کردیم چقدر انرژی خوب و مثبتی گرفتیم ازشون عالی بود ولی اونا فرداش رفتن و ما موندیم با دوستان جدیدمون.تفلیس شهر بزرگیه و به دو قسمت قدیم و جدید تقسیم شده. ساختمون‌هایی با شکلهای متفاوت خیابونای متفاوت و کافه‌های متعدد که قسمت بزرگی از زندگی مردم گرجستان رو به خودش اختصاص میده.غذاهای محلی نسبتا زیادی داره که بیشتر روی چندتاشون مانور میدن بنظرم خوشمزه هستن ولی گرجی ها آدمایی هستن به شدت نمک دوستن و بیشتر غذاهاشون شوره.این یکی از غذاهای معروفشونه که نمادش همه جای تفلیس هستاز نون و پنیر و تخم مرغ درست شده. خوبیه غذاها اینه که تقریبا سیرت میکنه البته اگر مثل من زیاد غذا خوردنو دوست دارید باز هم جای خالی میمونه برای تست کردن غذاهای دیگه. بنظر من تفلیس رو باید به دو بخش توریستی و عادی تقسیم کرد که جذابترینش قسمتیه که مردم عادی زندگی میکنن.خیابون ها و خونه هایی با قدمت بالای ۱۰۰سال، با سبک‌های قدیمی که حتما براتون میگم ازشون. ما روز اولمون رو با گشتن توی شهر و دیدن جاهای مختلف گذروندیم. اول از هرچیز پل شیشه ای یا پل صلح رو دیدیم چرا بهش این اسم رو دادن؟ چون توی آخرین درگیری بین گرجستان و روسیه زمانی که درگیری خاتمه پیدا کرد و صلح برقرار شد ساختن پل هم به پایان رسید به میمنت این اتفاق اسمشو پل صلح گذاشتن.پل صلح تفلیساما این پل اگر یادم باشه و درست بگم توسط یک معمار ایتالیایی ساخته شده که سال ۲۰۰۸رعملیات ساختن اون تموم میشه اما تکنولوژی جالبی توی پل بکار رفته البته توی نورپردازیش. از رنگهای قرمز و سفید که به شکل پرچم گرجستان طراحی شده استفاده کردن که شبها قشنگ و جذابه. اما جذابترین بخش اون دیواره‌های شیشه ایه که با چراغهای کوچیک و با فاصله از هم تعبیه شده داخل شیشه ها که بواسطه ی مایع بجای سیم باهم الکتریسیته رو رد و بدل میکنن.این سیستم برای من خیلی جذاب بود.توی تفلیس براحتی میتونید توی یک روز بیشتر جاذبه های در دسترس رو ببینید و لذت ببرید.به نظر من تفلیس رو باید توی دو زمان متفاوت دید. شب و روز چون واقعا متفاوت و جدا از هم هستن.برای دیدن شهر از نمای بالا تلکابین وجود داره که با هزینه ی کمی میتونید برید بالا و برگردید ما برای بالا رفتن یه کارت پلاستیکی گرفتیم که دو لاری هزینه ی صادر کردنش بود و نفری دو لاری هم هزینه ی رفت و برگشتمون با تلکابین شد.ازون کارت میتونید برای خدمات شهری و مترو هم استفاده کنید شارژ میشهنمای تفلیس از بالابه ایستگاه بالا رسیدیم و از تلکابین پیاده شدیم تا بریم به سمت دیدنی های بالای تفلیس. نوری قلعه یا نوریکالا Norikala که یکی از بناهای باستانی تفلیسهنوریکالااز این قلعه چیز زیادی نمونده یکمقدار دیوار و کنگره ولی حس و حال خودش رو حفظ کرده.اون روز من تمایل شدیدی به ارتفاع پیدا کرده بودم و دیوار و صخره نوردی? تا جایی که امکان داشت بالا رفتم و از نماهای فوق العاده ی تفلیس لذت بردم.تفلیس از نمای بالای قلعهتوی مسیر قلعه شما نمادهای مهمی رو میبینید و کلیساهای مختلفی رو هم میتونید بازدید کنید. هرچقدر ایران مسجد و حسینیه داره اینجا کلیسا هست.برای رسیدن به تلکابین باید از میدان آزادی خودتونو به پل شیشه‌ای برسونید و از اون عبور کنید و بعد توی پارکی که بهش میرسید مقداری پیاده روی کنید تا به ایستگاه تلکابین برسید.ما اینجا هنوز نه تاکسی نه اتوبوس نه مترو استفاده نکردیم و اکثرا پیاده روی میکنیم چون بافت شهر جذاب و دیدنیه ما هم دوست داریم بین مردم باشیم و قدم بزنیم.روز خوبی بود اون بالا یه نفر رو دیدم که راحت لم داده بالای دیوار من هم دوست داشتم اونجا برم اصلا مگه میشه نرم! رفتم و باهاش رفیق شدم کلی حرف زدیم اسمش الکساندر بود و داشت میرفت روسیه.من و الکساندرتقریبا خیلی از جاهای اون بالا رو دیدیم و دوباره از همون تلکابین استفاده کردیم و اومدیم پایین. راه دیگه ای هم هست برای پایین اومدن ولی تلکابین راحت تره و هیجان بیشتری داره تقریبا شب بود که برگشتیم پایین و تفلیس رو از بالا با چراغهای روشن دیدیم.توی تفلیس هر روز از میدان آزادی تورهای رایگان پیاده روی برگزار میشه که بعد از تموم شدن تور شما میتونید به تور لیدرتون پرداخت کنید اگر تمایل داشتید مبلغ ثابتی نداره. خوبی این تورها اینه که بیشتر میفهمید راجب تفلیس و جاها و اشیا و نمادهای بیشتری رو میبینید که ممکنه به سادگی از کنارشون رد بشید یا اصلا حتی متوجهشون نشید.این تورها هر روز راس ساعت ۱۲ از پارک وسط میدون آزادی تفلیس کنار اینفو سنتر شروع میشه میتونید نقشه ی تفلیس رو هم رایگان بگیرید.از میدان آزادی شروع شد و راجب روسا و تاریخ گرجستان گفت بعد رفتیم توی بافت قدیمی شهر خونه هایی با حداقل قدمت ۱۲۰سال که هنوز مردم توشون زندگی میکنن.موضوع جالب توی معماری این خونه ها تراس و بالکن بود. توی هر خونه تعدادی خانواده زندگی میکردن و بصورت اپارتمانی تراس مشترک داشتن اما جدا جدا نبود یه تراس بزرگ دور تا دور خونه قرار داشتاین نوع تراس برای این ساخته شده بود که همسایه ها بتونن باهم در ارتباط باشن و روابط دوستانه و رفت و امد هارو بهتر اجرا کنن.دور تا دور شهر دیوار کشیده بودن که هنوز ازین دیوارها باقی مونده دیوارهایی بالای صد سال که محافظ این شهر بودن رودخونه ای از وسط این شهر میگذره که در گذشته بزرگتر و پر شاخه‌تر ازین که هست بوده. به بخش قدیمی شهر رفتیم جایی که کافه ها و بازار و زندگی سنتی و زیبایی داشت ساعت جالبی هم توی اون بخش قرار داره که برای من فوق العاده جذاب بود. سر هر ساعت یه فرشته از بالای ساعت میاد بیرون و مناسب هر عدد به زنگ بالای ساعت چکش میکوبه.از محیط زیبای اونجا عبور کردیم و به طرف ابشار رفتیم یه ابشار وسط بافت قدیمی که اطرافش پر بود از بناهایی با هنر و معماری ایرانی.جاهای مختلفی توی تفلیس هست که میتونید ببینید ولی ابتدا از اینفو سنتر که گفتم قبلا نقشه ی تفلیس رو بگیرید خیلی بدردتون میخوره. بعد از اینکه گردش تموم شد همه احساس گشنگی میکردیم به اتفاق و به پیشنهاد لیدر رفتیم غذای گرجی بخوریم رستوران خوبی بود با منوی مناسب بعد از اون هم از دوستانمون جدا شدیم و برگشتیم هاستل.روز بعد با فرامرز رفتیم تا بازار آنتیک و هنری تفلیس رو ببینیم. بازاری که درعین ناباوری ابزاری داشت که اون بازار رو بیشتر به موزه تبدیل میکرد تا یک بازار. وسایل و ابزاری از جنگ جهانی و جنگهای محلی وسایل شخصی افراد معروف منطقه و ازین دست کالاها.بیشتر به زمان شوروی میرسید ولی وسایل بالای صد و بیست سال هم داشتن مثل خنجر و شمشیر و…تا اینجا گشت و پیاده روی ما توی تفلیس به همین جاها محدود میشه و ما ترجیح دادیم امروز رو توی هاستل استراحت کنیم و فردا بریم باتومی...میتونید اکانت‌های من در اینستاگرام و تلگرام را دنبال کنید. https://www.instagram.com/hamzenejad </description>
                <category>حسن حمزه نژاد</category>
                <author>حسن حمزه نژاد</author>
                <pubDate>Mon, 09 Oct 2017 16:40:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچهایک به ارمنستان - بخش چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@Traffic/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-mwmhmijisc48</link>
                <description>خب بعد یه وقفه طولانی برگشتم. تا اینجا رسیدیم که ما وارد ایروان شدیم و حالا باید ادامه‌اش رو بگم.قبل هرچی چند‌تا نکته درباره ی ایروان بگم:به حرف راننده تاکسی توجه نکنید و گول تبلیغات رو نخورید البته اگر با بودجه ی کم سفر میکنید.تور از هاستل نگیریداگر از مدت اقامتتون مطمئنید حتما با قیمتی که روز اول بستید بقیه روزارو هم ببندید.برای غذا از ۵۰۰درام تا ۱۵۰۰درام بیشتر خرج نکنید چون درهمین حد هم کافیه و سیر میشید.برای رفتن به خارج شهر به سمت دریاچه سوان از اتوبوس شماره ۲۵۶یا ون شماره ۴۶ استفاده کنید. شنیده بودیم مسجد کبود ایروان یا مسجد ایرانیا حوالی خانه اپراست رفتیم که ببینیمش چیز زیادی نداشت ولی دیدنش خالی از لطف نبود.مسجد کبود ایرواندر همین حین دوستان جدیدی پیدا کردیم. دوستان جدیدمون که از سمت ایران اومده بودن ارمنستان و فارسی متوجه میشدن و همینطور هم عربی...با همین دوستان جدیدمون رفتیم یکی از جاهای دیگه ی شهر ایروان رو دیدیم که واقعا نفهمیدم جریانش چیه اما عکسهاشو میفرستم تحقیق و اینحرفا باخودتون. بازدید از اینجا رایگانه و فقط برای عکاسی از داخل ازتون ۵۰۰ درام میگیره. البته ما که ندادیم ? بعد تصمیم گرفتیم تا بریم دریاچه سوان، برای رفتن به اونجا ما از ماشینهای اطراف میدان جمهوری استفاده کردیم که برای رفت و برگشت ۱۵,۰۰۰ درام کل ماشین رو کرایه کردیم اول به دره ی گلها رفتیم و بعدشم رفتیم دریاچه سوان.دره گل‌هادره گل‌هابرای ورود به دره از تلکابین باید استفاده کنید که ۵۰۰۰درام ورودی داره.اما ارزش داره. اون بالا میتونید بپرید پایین و برید بگردید لابلای سبزه و درختادره ی گلها برای من مثل یه تازه سازی بود فضای دلنشین و جذابی داشت توی ایران هم اینجور جاهایی داریم اما وقتی توی کشور دیگه ای هستم و درصد آرامش کمتره و همش هیجان و تحرک دارم رفتن به جاهایی شبیه دره گلها برای من عالی و بی نظیره. دره گل‌ها با کنتراستهای مختلف از طیف سبز و ترکیبش با آبی و سفید آسمون و بوی چمن نمناک، صدای پرنده و جیر جیر عجیب غریب حشرات کلا باعث میشه از فضای شهر و تکنولوژی دور باشی از همه مهمتر تمیزی و شفافی رنگها و محیط، آرامش و زیبایی رو چندین برابر میکنه.دره گل‌ها از بالاتوی اون جو و طبیعت فوق العاده به سمت بالای دره و بعد به سمت پایینش پیاده روی کردیم و عکس گرفتیم. بعد ازون با همون تلکابین برگشتیم پایین و آماده ی رفتن به سوان شدیم.بعد از دره ی فوق العاده ی گل‌ها مسیرمونو به سمت دریاچه سوان و کلیسای سوان وانک ادامه دادیم. طبیعت ارمنستان همیشه من رو شگفت زده کرده توی این سفر و همین باعث شده تا برنامه ی جدیدی برای طبیعت گردی توی ارمنستان در نظر داشته باشم. دریاچه سواندریاچه ی سوان چند قسمت داره که میتونید برید و لذت ببرید.یکی از قسمتهای اون که طبعا گرونترین و شلوغترینه قسمت توریستی و معروفشه که همه جور امکاناتی داره ولی درحد خیلی ساده و بیریخته و چشماتونو آزار میده بسکه محیط توریستی و گرونه ولی چون مسیر سوان وانک ازونجا میگزره باید اونجا برید و تحملش کنید البته این دیدگاه منه و خیلیا این جو رو دوست دارن.سریعا رفتیم و قایقی که روی دریاچه توریستارو میگردونه سوار شدیم که برای هر نفر ۱۰۰۰ درام دادیم حدود ۲۰دقیقه مارو چرخوند. وسط اب بودن عالیه همه جا شکل دیگه ای داشت.از وسط دریاچه میشد اطراف رو خوب دید و تصمیم گرفت کجا باید رفت.دریاچه سوانبعد از تور دریاچه گردی با قایق رفتیم سمت کلیسای سوان وانک که بالای کوهی کنار دریاچه با نمایی فوق العاده است. پله های نسبتا زیادی رو باید بالا برید با پاگردهای متعدد و نماهای مختلف از دریاچه تا اینکه به محوطه ی جلوی کلیسا برسید.فرامرز در حال استراحتسوان وانک به جذابیت نوراوانک نرسید از لحاظ معماری ولی نمای فوق العاده ای مشرف به دریاچه داشت که از همه نظر کمبودهای ساختمونشو جبران میکرد.کلیسای سوان وانکچرخی اطراف کلیسا زدیم و فرامرز هم گوشه به گوشه رو عکس گرفت. رسیدن به کلیسا جذابیت داره و نمای خوبی میده اما ما به این قانع نشدیم و رفتیم بالاتر دقیقا پشت کلیسا از لابلای چمنزار بالای کوه و درختای بالاتر به نقطه ی مرتفع تری با زاویه دید ۳۶۵درجه ای میرسید که یک سکوی سیمانی رپی اون وجود داره ما بالای اون رفتیم و ازونجا طبیعت فوق العاده و کم نظیر دریاچه سوان رو با اون دمای هوای خنک لذت بخش به تماشا نشستیم.موقع پایین اومدن از کنار سنگ های حکاکی شده به سمت کلیسا و محوطه ی روبرویی روانه شدیم فرامرز رفت داخل کلیسا رو ببینه من که قبلا دیده بودم اومدم توی محوطه تا وارد شدم یه عده با لباسای نارنجی و موسیقی محلی دارن میرقصن. چی از این بهتر؟ تعداد زیادی دختر و پسر نوجوان از مدرسه ی رقص و آواز محلی ارمنستان که مسئولشون ساکن امریکاست و کلی هم باهم گپ زدیم و بخاطر ما یه رقص دیگه هم رفتن که عالی بودموقع برگشتن بود ولی خیلی گشنه بودیم و دلمون ضعف میرفت از ظهر روز قبلش درست غذا نخورده بودیم بسکه هله هوله خوردیم. به پیشنهاد آرمن رفتیم غذاخوری گوشت گوسفند سفارش دادیم که حدود ۲۳۰۰۰درومد ولی عالی بود.این نکته رو هم بگم که راننده توقع داشت براش غذا بگیریم که ما زیربار نرفتیم صاحب کافه رو واسطه قرارداد بازم گفتیم هرچی میخواد بخوره ولی از کرایه کم میکنیم اونم رفت به حساب خودش خورد.توی مراحل سفارش تا اماده سازی فرامرز رفت چنج کنه. یکی از هیچ هایکراییکه اومده بود و باهاش اشنا شدیم رو برای برگشت باخودمون دعوت کردیم که پسر فوق العاده ای بود به اسم مارچین.جاهای زیادی توی ارمنستان برای دیدن هست ولی ازونجاییکه برنامه ای برای ارمنستان نداشتیم تصمیم گرفتیم شب اخر توی ایروان رو حسابی بگردیم و هرکدوممون به جاهاییکه دوست داره سر بزنه.فردای اون شب صبحونه رو خوردیم و اماده ی رفتن شدیم تا کشور گرجستان رو ببینیم و به تجربیات سفرمون اضافه کنیم. قرار بر این شد تا هیچهایک کنیم و تا مرز و اگر شد تا تفلیس با همین روش بریم.از میدون جمهوری یه ماشین گرفتیم که تا بیرون ایروان و ابتدای خط M4 مارو برسونه که شد ۲۰۰۰ درام.در نظر داشتیم تا بریم دلیجان بعد ازون بریم الاوردی و بعد هم بغراتاشن تا از مرز رد بشیم.جای مناسب رو پیدا کردیم تقریبا نزدیک ایستگاه پلیس و روبروی کلوپ بود حدودا نیم ساعت منتظر موندیم و چند ماشین هم توی این زمان نگهداشتن که بیشترشون پول میخواستن تا اینکه دوتا ماشین درجا نگهداشتن و من و فرامرز رفتیم تا با ماشینا صحبت کنیم یکیشون سوان میرفت و اون یکی یکمقدار پایینتر ازون.ما سوان رو انتخاب کردیم و حرکت کردیم به طرف سوان.حدود پنجاه متر از جایی که پیاده شده بودیم جلوتر رفتیم و منتظر شدیم تا اینکه یه فورد ترانزیت نگهداشت دوتا پسر جوون و شاد که بعد از پروسه ی سنگین بادی لنگویج قرارشد بریم شنا کنیم و بریم به سمت دلیجان. قرار بود بریم دلیجان ولی بعدش گفتن تا وانازور میبریمتون ما هم ازین پیشنهاد استقبال کردیم.توی مسیر مارو بردن تا با برادر و دوستاشون اشنا کنن و چندتا عکس بگیرن. نون و تخم مرغ خودشونو یجور پنیر هم دادن که باهم خوردیم تا بعد از چندبار نگه داشتن بالاخره به وانازور رسیدیم.از دوستان مهربونمون خداحافظی کردیم و حدود یک کیلومتر به سمت بیرون شهر حرکت کردیم توی شهر هم مناظر جذابی دیده میشد کلیسای شهر هم شبیه فیلمای افسانه ای بود محیطشما سه راهی شهر واهاگنی به الاوردی پیاده شدیم و منتظر شدیم تا ماشین بیاد تقریبا شبیه سه راهی لیچک بود ماشین سخت میومد و اگر هم میومد نگه نمیداشت.مدتی همونجا موندیم و پیاده روی کردیم یه خانوم مهربون هم بمون اب داد تا اینکه یه لادا برامون وایسادشهر آختالا مقصد دوست جدیدمون بود و حدود ۲۰کیلومتر باهم بودیم . بیرون شهر که پیاده شدیم و حدود دو کیلومتری پیاده روی کردیم تا به محل مناسب رسیدیم جای دلنشینی بود.یکم خوراکی خریدیم و دلی تازه کردیم. حدودا ۴۰دقیقه منتظر موندیم و یه پسر عجول و خوش برخورد اومد و مارو تا لب مرز رسوند.بعد از اینکه وارد مرز شدیم تقریبا همه چی تغییر کرد رنگ و شکل محیط و آدما و صحبت ها. مراحل خروج از ارمنستان و ورود به گرجستان خیلی ساده و راحت انجام شد.حتی کوله هامونم نگشتن.شب بود و ما رسما وارد گرجستان شدیم.به گرجستان، تفلیس خوش اومدید.میدان آزادی تفلیسخب داستان سفر هیچهایکی ما به ارمنستان رسما تموم شد توی پست‌های بعدی در مورد تجربه سفرمون به گرجستان می‌نویسم.توی تلگرام و اینستاگرام هم می‌تونید من رو فالو کنین.</description>
                <category>حسن حمزه نژاد</category>
                <author>حسن حمزه نژاد</author>
                <pubDate>Mon, 14 Aug 2017 10:23:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچهایک به ارمنستان - بخش سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@Traffic/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-vr9dsobvkkf0</link>
                <description>تو بخش قبلی سفر به ارمنستان به اینجا رسیدیم که ما به کمپ Ark camp رفتیم و اونجا با کاشا آشنا شدیم.Arc Camp بعد از پایین اومدن از جاده ی جذاب کمپ رسیدیم به خیابونی که از وسط با رودخونه نصف میشد. از رودخونه عبور کردیم و رسیدیم به یه محوطه که محل تجمع مردم بود. آهنگ پخش میکردن مردم هم دور فواره‌ی رقصان باهم صحبت میکردن و نوشیدنی میخوردن. یک ساعتی رو توی شهر گشتیم جالب این بود که شهر همه‌ی چراغ‌هاش خاموش بودن بجز جاییکه مردم اونجا جمع بودن.مردم دور فواره رقصان ایستاده بودنبعد برگشتیم و شام خوردیم و بعد از برپایی چادر من رفتم با کاشا صحبت کردم و فرامرز هم کم کم بهمون ملحق شد قرار بود مهمونای جدید بیان منتظرشون بودیم ولی اومدن و رفتن چون دلشون هتل میخواست.مشخصات محل کمپمون توی کاپان (Ark Camp) رو می‌تونید از اینجا ببینید.خلاصه رفتیم بخوابیم تاریک بود و مجبور بودم از هدلامپ استفاده کنم تا برم سمت چادرم.آسمون عالی بود و پر از ستاره، هوا خنک بود منم فقط پوش اول رو باز کرده بودم و پشه بند رو بستم تا بخودم اومدم خوابم برده بود و ساعت ۷بیدار شدم دیدم کاشا بیداره و از دیدن من متعجب که چی کار داری اول صبح آخه؟ نشستیم به گپ و گفت و فرامرز هم بیدار شده بود اومد بهمون پیوست چایی خوردیم و تا بقیه هم بیدارشدن حدودای ساعت ۹ صبح شروع کردیم جمع و جور کردن وسایل تا آرمن اومد تسویه کنیم و بریم که اومد گفت راهنماییتون میکنم از کجا میتونید هیچهایک کنید.بقیه صبحونشونو خوردن و وقت این بود که عکس دست جمعی بگیریم.کاشا گفت که نظرت چیه برم پیشنهاد بدم عکس بگیریم منم که منتظر این فرصت برای کامل کردن گزارش گفتم یالا امون نده برو بگو.دوستان اهل چک ازمون خداحافظی کردن و راهی ادامه ی مسیر شدن. ما هم منتظر تموم شدن کارای آرمن شروع کردیم به کمک کردن کاشا توی کاراش و فرامرز هم کمک میکرد هم فرصت عکاسی از اطراف رو هم غنیمت شمرد و چندتایی عکس گرفت. کاشا و مهربونی ها و کمک های اون رو از یاد نمیبریم. دختر خندون و پر انرژی. باهاش خداحافظی کردیم و قرارشد بیاد ایران ببینیمش. رفتیم که ببینیم جاده چی داره برامون.مقصد بعدمون شهر گوریس بود.من و فرامرز و آرمن رفتیم تا به مقصد بعدیمون هیچهایک کنیم حدود دو کیلومتر پیاده روی کردیم و جاهای مختلفی ایستادیم اما یا نمیبردن یا مسیرمون یکی نبود یا فقط یکنفرمون میتونست بره.سخت ترین اتفاقی که افتاد برامون توی مسیر هیچهایک و پیاده روی اون بعد از کاپان بود که موبایل فرامرز افتاد و صفحه ی اون شکست و تقریبا درست کردنش هزینه‌ی سنگینی برامون داشت. ما حدود سه کیلومتری بیرون از کاپان موفق شدیم که هیچهایک کنیم اما از کنار مجسمه ی مرد سوار بر اسب اگر یک کیلومتر پیاده روی کنید به سمت خروجی شهر که به طرف گوریس و ایروان میره بازهم میتونید هیچهایک موفقی داشته باشید. این نکته رو هم اضافه کنم که بهترین ساعتها برای هیچهایک توی کاپان بین ۸ صبح تا ۱۱ و ۶ تا ۸عصره این رو من توی این فصل تابستون و بنابه تجربه ی خودم میگم.ممکنه دوستان دیگه نظر بهتری داشته باشن.بعد از حدود نیم ساعت تلاش بصورت کاملا خودجوش یه ماشین وایساد و بعد از دست و پا زدن و بادی لنگویج فهمید و فهمیدیم که حله سریعا کوله هارو جا دادیم و نشستیم اما مسیرمون تغییر کرد حدود ۲۸۵کیلومتر هیچهایک یکسره به شهر آرارات که ۶۰کیلومتری ایروانه.توی مسیر طبیعت فوق العاده بود مثل بقیه جاهای ارمنستان.هرچی بیشتر وارد ارمنستان میشدیم بیشتر تحت تاثیر طبیعت قرار میگرفتیم.آرتور و وهاک پلیس بودن که داشن از گردش برمیگشتن که ما اونا رو دیدیم ارتباط خوبی باهاشون برقرار کردیم تا جایی که فیسبوک و مخلفات رد و بدل کردیم و عکس گرفتیم. بعد از مدتی برای سوخت گیری توی یکی از پمپ گاز‌های مسیرمون توقف کردیم سیستم جالبی دارن. واهاک مارو برای صرف قهوه دعوت کرد تا کار سوختگیری تموم بشه. از سیستمشون بگم براتون پمپ گازها کاملا با ایران متفاوته ماشینا حدود پنج تا ده دقیقه نگه میدارن و هیچ اثری از صف وجود نداره چون با فواصل کم جایگاه های سوخت پیدا میشه. همه پیاده میشن و مامور سوختگیری کار خودشو میکنه اما پیاده که شدین مستقیم به کافه های کنار جایگاه که همه چی داره وارد میشید و قهوه سفارش میدین تا عملیات سوختگیری ماشین تموم بشه و از قهوه‌ی ارمنیتون لذت ببرید.راه افتادیم بسمت مقصدمون ولی بعد از نیم ساعت واهاک سر سه راهی وایساد و با حرکات موزون و ممتد گفت ازینجا میریم و برمیگردیم ماهم قبول کردیم.دوستان مهربونمون تصمیم داشتن مارو غافلگیر کنن ماهم از طبیعت و مسیر لذت بردیم تا اینکه رسیدیم به کلیسای فوق‌العاده‌ی نورا وانک. جاده‌ی نوراوانک خیلی قشنگ و دلنشینه. کوه های اطراف جاده و درختایی که همه طرف خودنمایی میکنن، شیب های تند و دره های فوق العاده زیبا.کلیسا رو با همه ی زیباییاش و ارامشش ترک کردیم.جالب بود هنوز هم مردم اونجا عبادت میکنن. بعد از اون دوستانمون مارو سر سه راهی ارارات و ارتاشات به سمت ایروان تنها گذاشتن و ما ازین دوستان عزیزمون خداحافظی کردیم. ساعت حدود ده و نیم شب بود که رسیدیم سه راهی ارارات و تقریبا از تمام ابزارهای موجود برای پیدا کردن ماشین مناسب استفاده کردیم من شده بودم ریز حسن گاهی با نور علامت میدادم گاهی هم نورپردازی میکردم چهره ی فرامرز رو.بعد از یکساعت یه تاکسی وایساد و قرارشد با مبلغی بریم که توی راه هم آمار چنج کردن پول و پیدا کردن هاستل گرفتیم و دیروقت رسیدیم ایروان و اولین شب ما در ایروان توی چخوف هاستل خیابون چخوف سر شد.مبلغی که برای چندساعت اقامت توی هاستل به توافق رسیده بودیم ۵۰۰۰ درام بود چون اینترنت نداشتیم نتونستم جای دیگه ای پیدا کنم برای همین صبح روز بعد کوله هامونو گذاشتیم و رفتیم تا مرکز شهر میدان اپرا یا خانه ی اپرا. حدودا ۱۰۰۰ درام معادل ۷۵۰۰تومن برای ۸ کیلومتر پول دادیم. یه موضوع جالب اینه که اینجا روی در تاکسیا قیمت نوشته شده البته تاکسی‌های دولتی نه توریستی و غیره که مثل زامبی میخوان بخورنتبرای هر کیلومتر ۱۰۰درام باید پرداخت کنید که معمولا هم زیر ۱۰۰۰ درام نمیشه کرایتون.اپرا هاوس یکی از قدیمی ترین و درعین حال مدرن ترین سالن های اپرای جهان با قدمت زیاد که توسط اولین اپرا نویس ارمنی تاسیس شده اسمش یادم نیست به ویکی پدیا مراجعه کنید. فاصله ی اپرا هاوس تا میدان جمهوری فقط چند دقیقه پیاده‌روی توی زیبایی‌های شهر ایروانه خصوصا شبها.خانه اپرا اینجا با ۲ نفر به اسم آنجلو و مارتا آشنا شدیم. چند سال پیش آنجلو از ایتالیا میره توی یه هاستل تو ریو برزیل کار میکنه لابلای سفرش مارتا هم از لهستان تنهایی میره ریو و دقیقا میره هاستلی که انجلو اونجاست خوب شد چیزی که باید بشه.الانم باهمن به همین سادگیما همراه با آنجلو و مارتابه نت که دسترسی پیدا کردیم من نشستم به پیدا کردن هاستل که بالاخره بعد از مذاکره با فرامرز هاستل رو انتخاب کردیم من از سایت hostels.com استفاده می‌کنم. هاستل رو شب اول با ۲۰۰۰شب دوم ۲۵۰۰و شب سوم با ۳۲۰۰ درام رزرو کردیم به ازای هر نفر. فضای خوبی داره صبحونه رایگانه چای و قهوه همیشه هست تختا و سرویساش هم خوبه امکانات خوبی داره وای فای رایگان لباسشویی حموم و دستشویی اشپزخونه و …یکم از ایروان بگم براتون. این شهر به دو بخش OLD Yerevan و New Yerevan تقسیم شده.فرق بین دو بخش خیلی محسوسه و براحتی قابل تشخیص هستن. مثل بقیه‌ی پایتخت‌ها برتری هایی هم داره نسبت به شهرهای اطراف. ساختمونای بلند و متنوع بازارهای جذاب و پر از برندهای مختلف،فروشگاه های بزرگ و مجهز، مغازه هایی که خدماتی هستن تا زمانیکه مراجعه دارن باز هستن مثل اپراتورهای تلفن همراه.انواع بار و دیسکو و ردلاین انواع اتفاقات خیابونی و خیلی چیزای دیگه که ایروان رو به یک پایتخت جذاب تبدیل میکنه.روز ایروان زیاد چیزی برای عرضه نداره و فقط فروشگاهه. ولی شب ایروان دیگه‌ای میبینید مردم میان بیرون با لباسای جورواجور و چهره های خندون مدام علاقه‌ی خودشونو نشون میدن به همدیگه.هر گوشه و کناری صدای موسیقی و رقص میاد و هر طرفی که نگاه میکنی براحتی کافه هایی رو میبینی که همیشه تا اخر شب مملو از جمعیتی هستن که دارن باهم گپ میزنن.شب‌های میدان جمهوری ایروانشب‌های میدان جمهوری ایروانفعلا تا همینجا کافیه. سعی میکنم قسمت بعدی رو زودتر بزارم.بازم میگم که اگر میخواین توی تلگرام و اینستاگرام هم داستان سفرهای من رو دنبال کنید می‌تونید اونجا هم منو فالو کنید.</description>
                <category>حسن حمزه نژاد</category>
                <author>حسن حمزه نژاد</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jul 2017 14:27:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچهایک به ارمنستان - بخش دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@Traffic/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-vtfogi2okedp</link>
                <description>اگه هنوز بخش اول سفرنامه ارمنستان را نخوندید بهتره قبل از خوندن این پست اون یکی رو بخونید. خب به اینجا رسیدیم که ما از علی و زهرا جدا شدیم تا به سمت مقری بریم.قرار بود تا مقری بریم ولی آرتور گفت تا لیچک میرم. Lichl بعد از مقری بود و ما هم ازین موضوع بدمون نمیومد. توی مسیر لابلای اهنگای آرتور یهو صدای آشنا شنیدیم? آهنگ جزیره با صدای یکی از خواننده‌های فارسی زبان. همینکه یک مقدار حس کرد ما احساس خوشایندی بمون دست داد ۱۰ بار تکرارش کرد و حسابی هم با لادای بدون صندلی جلوش ویراژ میداد توی مسیر هم آرتور از ما اینستاگرام خواست با همون زبون خودش که روسی حرف میزد اونم با لهجه!! گفت هتل داره و اون بالاست هتلش دقیقا بالای یه صخره ی بزرگ بالای شهر لیچک. به لطف آرتور ما رسیدیم لیچک یه سه راهی که همه‌ی راه هاش به آسمونا میرفت اینجا توی ارمنستان شیب وحشتناکه یا میره تو اسمون یا میره به هسته‌ی زمین. فکر میکنم دلیل استفاده از اینجور ماشینا همینه تا شیب هارو براحتی بالا برن. هوا گرم بود و ما هم آب نداشتیم و تشنه بودیم رفتیم زیر سایه ی درخت کوله هارو کاشتیمو منتظر ماشین شدیم.آرتور که ما رو تا لیچک رسوندبرای هرکی دست بلند میکردیم نگه نمیداشت دیدم چاره ای نیست باید یکاری کنیم تا از تشنگی ترک نخوردیم اولین ماشینی که دیده شد با هر ادا اطواری بهش فهموندیم که آب میخوایم. یه آمبولانس بود وایساد از زیر صندلی یه بطری درآورد و گاز داد رفت… منم خرسند ازین دستاورد مشغول خوردن شدم که چشام درومد اینقدر که داغ بود به فرامرز هم دادم لب تر کنه (قابل توجه طرفداران فرامرز) و سریع ماشین بعدی رو که نظامی هم بود به قصد گرفتن اب با چند حرکت موزون و منقطع خوشحال کردم و آب رو گرفتم اینبار خنکتر بود. بعد ازون رفع گرسنگی کردیم با ره توشه ای که داشتیم و چشممون به جمال ماشینهای ملی و غیر ملی روشن شد وقتی تردد یکمقدار بیشتر شد رفتیم و دوباره لب جاده مستقر شدیم و بعد از حدود نیم ساعت یه سمند پهلو گرفت فرامرز باهاشون صحبت کرد و موفق شد بعد ازینکه مسیرشونو بفهمه موافقتشون رو تا رسوندن ما به شهر کاپان جلب کنه.و اما کاپان سه تا جوون اصفهانی خوش برخورد و خوش صحبت که مسئولیت تامین ویتامین لازم بدنمون رو هم بعهده گرفتن و هر چند کیلومتر یکبار یه دست پر از میوه میومد طرف من تا تقسیم کنم بین بقیه منم رد نمیکردم توی این بین فرامرز هم روی لهجه‌ی اورجینال سویچ کرده بود و چهار نفری یکریز از هر دری از محل تولد و بزرگ شدن گرفته تا برنامه هایی که توی سفر خواهند داشت صحبت کردن؛ منم که میوه میخوردم. رسیدیم کاپان و از دوستان خوش صحبت و مهربونمون به مقصد دیدنیهای پیش رو و غافلگیری های مسیر خدافظی کردیم.براتون از کاپان بگم. اطلاعات توی اینترنت هست من اطلاعاتی که شنیدم رو براتون میگم.شهر کاپان به گفته ی اهالی دومین شهر بزرگ ارمنستان و خیلی از شرکت‌های صنعتی بزرگ و حیاتی ارمنستان توی این شهر بوده هنوز هم بقایای شرکت‌ها موجوده.از شرکت های ساخت ماشین آلات کشاورزی گرفته تا چرم و گوشت. فرودگاه هم داره که فکر نمیکنم ازش استفاده عمومی بشه و الان حدس میزنم برای فرودهای اضطراری استفاده بشهاین شهر هم یک رود داره که از وسط شهر عبور میکنه و کاملا هم خروشان و سنگلاخیه گوشه کنار شهر گاه گداری تندیس و مجسمه خودنمایی میکنه و پل‌ها و فلکه های سنگی و آهنی وجود دارهفضای شهر قدیمیه و سبک شهرسازی اپارتمانی،باغی و ویلایی،حلبی و سنگیه البته اینایی که گفتم بیشتر به چشم میخوره اما هستن خونه ها و بناهایی که مدرن‌تر باشن. چند جای مهم شهر نمادهایی کاشته شده که مرتبط با همون منطقه یا فرهنگ یا تاریخشونه. مردی که درحال تاخت و تازه سوار بر اسبی که شیهه کشان داره چارنعل میتازه توی ارتفاع بالایی نصب شده. روی سکوی مرتفع و پر ابهت.دیوار تراشه ای که با مهارت کنده کاری شده و تراش خورده کنار جاده و زیر محل سکونت شهروندان وجود داره.یا عقابی که چیزی شبیه قسمت پشتی کامیون رو روی پشتش داره حمل میکنه و ازین دست موارد…پوشش گیاهی توی این شهر متنوعه درختای میوه کنار رودخونه و جاده رشد کردن ولی بدون رسیدگی متاسفانه کمتر قابل استفاده هستن رودخونه هم خیلی جاها با بی مهری مواجه شده و حجم زیادی پسماند جمع شده توی حاشیه‌اش دیده میشه که چشم نواز نیست و منظره رو بهم میزنه.همه جای شهر آبخوری های سنگی وجود داره که آب رو ازکوه های اطراف مستقیم و خنک در اختیار رهگذرا میزاره و همیشه جاریه و هیچوقت بند نمیاد. شما هیچوقت توی ارمنستان تشنه نمیمونی??کاپان توی نگاه اول خیلی ساده و قدیمی بنظر رسید ولی درواقع توی نگاه های بعدی هم همین نظر رو داشتم و هیچ تغییری توی نظرم تا انتها حاصل نشد. بعد از اینکه پیاده شدیم کمی پیاده روی کردیم و برای ناهار رفتیم خرید که اینجا بود که فهمیدیم ای داد بیداد این مردم اصلا انگلیسی بلد نیستن یعنی از هر صد نفر نیم نفر اونم درحد هلو هواریو بلده و بس…از سوپرمارکت سوسیس و نون گرفتیم با اب معدنی رفتیم حساب کنیم. کلا اینجا زبون ماشین حسابه که رابط بین شما و مردمهخریدامونو برداشتیم و رفتیم یگوشه بشینیم و بساط ناهارو بپا کنیم دیدیم بهترین جا کنار پلیسه و ایستگاهشون رفتیم نشستیم غذا رو پختیم و شروع کردیم به خوردنجاتون خالی حسابی چسبید ولی هی ماشین وایمیستاد و یکی پیاده میشد. بعدا فهمیدیم اونجاییکه نشسته بودیم ایستگاه ون بوده ?بعد از غذا نشستیم به نگاه کردن محیط و بررسی عوامل محیطی که مردم چطوری راه میرن و چی میپوشن و چجوری رفت و آمد میکنن و …. بعد از نشست پربارمون جمع و جور کردیم تا بریم شهر گردی و پیدا کردن جایی برای شب موندن. درحین قدم زدن از رودخونه و پل های کوچیکش رد شدیم از مردی که سوار بر اسب بود و از درختای میوه عبور کردیم تا به پارک رسیدیم از دور چندتا بک‌پکر دیدیم و طبق عادتم رفتم سمتشون و شروع کردیم رد و بدل اطلاعات و آشنا شدن. بین حرفهامون متوجه این شدم که آدرس جایی برای کمپ زدن دارن و اونو به ما نشون دادن.منم ازشون خواستم اگر ایراد نداره باهم هم مسیر بشیم و بریم به کمپ سایت. اونا هم ازین موضوع استقبال کردن و بعد از مختصر خریدی روانه ی آدرس کمپ سایت شدیم.اولش قیافمون این شکلی بود ولی...محل کمپ تا جایی که بودیم حدودا ۲ کیلومتر بود و قرارشد پیاده بریم تا اونجا. اول مسیر خوب بود بعد کم کم شیب و ارتفاع شروع شد بعد ازون دیگه جاده مثل دیوار بود اینقدر شیب داشت و ارتفاع میگرفت که دیگه صدای دمام میداد قلبم. حسابی عرق کردیم و هر چند صد متر وایمیستادیم تا نفس بگیریم.بعد از چندین پیچ و خم کاملا سخت و درجدال با جاذبه ی عزیز بالاخره رسیدیم به محل کمپ. همینکه وارد شدیم آرمن خوشامدگویی کرد و پرسید ازکدوم کشوریم ماهم معرفی کردیم خودمونو بعد یه دختر لاغر اومد و با خوشرویی خودشو معرفی کرد و خوشامد گفت و پیشنهاد آب داد بهمون ماهم رو هوا قاپیدیمش.محوطه کمپاین Kasia یکی ازون ادماییه که سفر و اقامت مارو توی کاپان لذت بخش کرد و الان یکی از دوستان خوب منه.از محیط کمپ براتون بگم.کمپ تقریبا در انتهای یه جاده ی سرسبز و پر درخت قرارداره که ازونجا شهر کاپان رو از نمای بالا میشه دید. اطراف کمپ باغهای مردم قرار داره. درب ورودی از نرده های آهنی درست شده و به محض ورود، باغ کوچیک تازه تاسیسی رو میبینید که چندتا کلبه ی چوبی با پراکندگی و فاصله ازهم ساخته شده و توی باغ نصب شدن که دو طبقه هستن و توی هر طبقه دونفر میتونن بخوابن البته باید ابعاد کوچیک داشته باشن.سمت چپ درب ورودی اشپزخونه و محل خوشامد گوییه و با فاصله ازون هم دستشویی و روشویی قرار داره. از لابلای محیط کشت شده که به انتهای باغ میرسی محل تجمع و روشن کردن آتیشه و اطراف اون هم حموم و محل برپایی چادر.من و کاشااسم این کمپ Ark camp بودکه کاشا بصورت داوطلبانه اونجا کار میکرد این کمپ یه صفحه توی فیسبوک داره که ملت اونجا عضو میشن تا در ارتباط باشن باهم. آرمن ۴۷ سالشه وخیلی آدم پر و خوش صحبت اما جدی بود.توی کمپ اگر از کلبه چوبی استفاده کنید باید ۳۰۰۰درام و اگر چادر میزنید ۲۰۰۰ درام پرداخت کنید برای هرنفر در یک شب اقامت.بعد از مشورت کردن باهم فرامرز کلبه چوبی و من چادر رو انتخاب کردیم.الان که دارم براتون مینویسم نرخ درام ۷.۴ که ما حدودا برای چادر ۱۵هزارتومن پرداخت کردیم بعد از اینکه تصمیم گرفتیم چجوری و کجا شب رو سپری کنیم رفتیم تا توی شهر گشتی بزنیم که بقیه‌اش  تو پست بعدیتا منتظرین که من پست بعدی رو بنویسم منم تو اینستاگرام و کانال تلگرامم منتظر شمام.</description>
                <category>حسن حمزه نژاد</category>
                <author>حسن حمزه نژاد</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jul 2017 12:53:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچهایک به ارمنستان - بخش اول</title>
                <link>https://virgool.io/@Traffic/%D9%87%DB%8C%DA%86%D8%A7%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B1-yfsas4k48</link>
                <description> یه روز توی چندتا از سکتورای مغزم احساس خارش شدیدی کردم. هوا حدودا ۵۱ درجه بود؛ مردم یکی یکی اون بیرون داشتن تبخیر می‌شدن. بعضیا هم ازترس بخار شدن تو دهن کولرا قایم شده بودن. یه لیوان ویمتو با طعم اسپکتورانت آما و احشا رو مهمون کردم و توی این فاصله دوتا تلنگر قمیش دار زدم به موبایل خوابالوی خودم تا یکم بمن خدمت کنه.کرتانا میپرسه چی میخوای برات بیارم منم دست و پا شکسته درگوشش با یه خنده‌ای که سرکاریه میگم بم بگو کجا برم؟!اونم نه گذاشت نه برداشت گفت باتومی هَد اِ نایس وِدِر یستردی! منم متحیر موندم اندر احوالات حضرت کرتانا (بگم که باتومی معروفه به بهشت گرجستان). راستش از پیشنهادی که داد بدم نیومد! ولی یه نگاه اجمالی به اوضاع فعلی باعث شد تا بیشتر از چندتا سلول خاکستریِ پلاسیده ی از مُد افتاده درگیرش نشن. رفتم یه لیوان دیگه اینبار بهمراه کلوچه های خرمایی خونگی خودم رو مهمون کردم. اما فکر سفر افتاد به جونم اینقدر خورد و خورد تا رسید به هسته‌ی مغزم و دیگه تموم شد… تصمیم گرفته شد و یک سفر تازه برای رقم زدن خاطرات و ثبت لحظه‌های ناب برای وسعت دادن به مجموعه‌ی دوست داشتنی دوستانم رسما شروع شد.حتما بامن باشید و این سفر رو هم با کفشهای من تجربه کنید.توی این سفر یک دوست و رفیق فوق العاده منو همراهی میکنه و رفیقی ناب و بی‌نظیر مثل همه‌ی شما. چندتا پیام توی واتساپ ازش بمن رسید:حسن کجا میخوای بری؟ پرچم کجاست؟ کی میری؟ چجوریه سفرت؟یچیزی همون سلولای خارش گرفته رو ایندفعه قلقلک داد. دلم خواست حال خوب خودمو باهاش شریک بشم بی مقدمه لابلای حرفاش گفتم میای؟ طی دو روز خودشو با یکسری عملیات مشترک رسوند بمن و اینطور شد که من و فرامرز همسفر شدیم.من و فرامرزساعت یک ربع به ۱۰ سوار ماشین شدیم و اومدیم ترمینال بیهقی، کوله هامونو انداختیم تو صندوق و ۲تایی وایسادیم گپ زدن. از دور ۲ نفر رو دیدیم که کوله به دوش دارن نزدیک میشن به فرامرز گفتم اینا هم دارن میان تبریز پس برنامه‌ی سفرشون ممکنه هیچهایکی باشه! حالا واسه شمایی که شاید نمی‌دونید هیچهایک چیه یه توضیحی بدم.هیچهایک خودمونیش میشه اینکه کوله پشتیت رو بردار و بزن به جاده و مسافرتت رو شروع کن. نگران هیچی هم نباش چون یه راننده پیدا میشه و حاضر میشه باهاش تو مسیر همراه باشی و تو رو تا جایی میرسونه. حالا این سفر میتونه یه سفر از یه شهر به شهر دیگه باشه یا حتی بین دوتا کشور مختلف. توی اتوبوس قشنگ نشستن ردیف جلویی ما و شروع کردن حرف زدن راجب سفرشون این وسطه یکی اومد با یه کیسه پر از اب پرتقال و بیسکویت.بعد از اینکه یه خواب نسبتا خوب رو توی اتوبوس داشتیم حدود ساعت ۷:۳۰ همراه با ۲ دوست جدیدمون که حالا دیگه با هم همسفریم رسیدیم تبریز و داریم میریم به سمت نوردوز.بعد طی یک جلسه علنی ۴نفره در محوطه‌ی ترمینال نتیجه گرفتیم با مبلغی تا نوردوز بریم چون تصمیم گرفتیم چهار نفره شروع کنیم و بعدا بریم ارمنستان هیچهایک کنیم. خوب اینجا بود که سر و کله‌ی عباس نوردوز پیدا شد یه راننده‌ی خوش رو و خوش‌صحبت که الان هم توی ماشینش نشستیم داریم میریم نوردوز.ایشون همون عباس آقای معروفنعباس آقا مارو رسوند مرز نوردوز. بعد از اون مراحل خسته کننده‌ی رد شدن از مرز رو داشتیم برای خروج نفری ۲۵۰۰۰ تومن توی باجه ای که مستقر بود توی مرز پرداخت کردیم و رفتیم پیاده‌روی کنیم سمت دروازه‌ی ورود به ارمنستان. اونجا بعد از پر کردن فرم البته بعد ازینکه جناب افسر رفتن و بعد از استراحتی مبسوط تشریف آوردن من و فرامرز و علی و زهرا فرمهامونو کامل کرده بودیم.جناب افسر مربوطه قبل ازینکه فرمهارو بده پرسید انگلیسی بلدی؟ گفتم اره اونم فرم رو داد بمن بعد از پر کردن و رسیدن نوبتم برای صدور ویزا جناب افسر ماموریتشو شروع کرد.حالا ماموریتش چی بود؟ اینکه از ما پول اضافه بگیره. ولی به هر دری زد ما ندادیم اونم با جملاتی چند مارو مستفیض فرمود…همه ی ما دنبال خط سفیدی بودیم که رسما مارو وارد خاک ارمنستان زیبا می‌کرد. مشغول گپ زدن با دوستان بودم که بالاخره خط سفید خودشو نشون داد و رفتیم تو خاک ارمنستان درجا همه چی تغییر کرد. حالا اینکه واقعا تغییر کرد یا بزرگ نمایی ذهن من بود نمیدونم فقط بطور محسوس تغییراتی رو میدیدم و لذت میبردم.حدود یک کیلومتر پیاده روی کردیم و ایستادیم برای شروع اولین هیچهایک ارمنستانمون.این خط سفید رسما شروع مرز ارمنستانهچندتا ماشین اومدن و رد شدن ولی خبری نشد. فرامرز از همون ابتدا به یکسری نکات ریز توجه کرد که به‌مرور مطرح میکنم. یکیش وجود ماشینهای لادا بصورت کاملا اعجاب انگیزه که فرامرز این موضوع رو به پیکان شباهت داد?توی همین صحبتها بودیم که به پیشنهاد زهرا به دو گروه دو نفره تقسیم شدیم و اول نوبت رو به علی و زهرا دادیم تا شروع کنن و توی اولین تلاششون موفق شدن که یه لادا رو نگهدارن ولی مقصدشون کاپان بود و لادا میرفت مقری پس ما به محض دیدن انصراف گروه یک چسبیدیم به لادا و رفتیم و اینجوری شد که از زهرا و علی دوست داشتنی به امید دیدار مجدد جدا شدیم.سفر ما تازه شروع شده و کلی اتفاقات هیجان انگیز منتظر ماست. روزای آینده ادامه سفرنامه هیچایکیمون به ارمنستان را براتون می‌نویسم.پس فعلا</description>
                <category>حسن حمزه نژاد</category>
                <author>حسن حمزه نژاد</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jun 2017 19:51:01 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>