<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سوکورو تازاکی بی رنگ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@TsukuroTazaki</link>
        <description>دانشجوی ارشد صنایع شیفته علوم کامپیوتر علاقمند به پیاده سازی هوش مصنوعی در حوزه سلامت که همچنان در دنیای موراکامی گم شده</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 13:18:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1619663/avatar/yKctiE.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سوکورو تازاکی بی رنگ</title>
            <link>https://virgool.io/@TsukuroTazaki</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از آندرومدا با عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@TsukuroTazaki/%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%85%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%D8%B4%D9%82-dcdy7xhctxd7</link>
                <description>بخش اول : صدای درخت های کاج خبر از شروع پاییز میدهند. روی تخت خوابیده بود ، رو به پهلو کنار پنجره سرتاسری اتاق. لای پنجره به مقدار کمی باز بود . باد خنکی  فضای اتاق رو به کل عوض کرده بود. به لطف باد حاال عطر اون کل اتاق رو پر کرده بود . صدای درخت های  کاج اطراف خونه داخل اتاق شنیده میشد. این صدا خبر از رسیدن پاییز میداد. مطمئن بودم این با تمام پاییز  هایی که تجربه کردم فرق داره . ماشین های کمی از خیابون کناری عبور میکردن . به لطف این اتفاق خبری از  صداهای گوش خراش نبود.  روی زمین نشسته بودم و کمرم رو به کتابخونه ی کوچک و کهنه ام تکیه داده بودم. اگر قرار بود جایی غیر از  صندلی یا روی تخت بشینم همیشه اینجا بهترین نقطه بود.  غروب داشت میرسید . انگار آخرین ذرات نور خورشید با مرگ جای خودشون رو به تاریکی شب میدادن. چراغ  های اتاق خاموش بود و بچه گربه روی پای من خوابیده بود. وقتی نوازشش میکردم ضربان تند قلبش رو حس میکردم . صدای خروپف گربه ها همیشه آرومم میکرد . مدت  زیادی نبود که رابطه ی من و بچه گربه باهم خوب شده بود. سرمو به سمت تخت برگردوندم. من داشتم به یکی از نقاشی دوره رنساس نگاه میکردم یا یکی از مجسمه های  مجسمه های میکل آنژ، بین این دو مطمئن بودم.ظرافت طرح اندامش رو انگار با بهترین قلمو های دنیا طراحی  کرده بودن . با کمی دقت رد دست های مجسمه ساز هایی رو میدیدم که با ظرافت تمام اقدام به تراشیدن بدن  یک زن میکنن . بادی که وارد اتاق میشد موهای روی شونش رو تکون میداد اما اونقدر قوی نبود که اون هارو از  جایی که بهش تکیه کردن پرت کنه.  لحظه ای چشمام رو بستم . انگار دستم روی قفسه سینش بود. اطمینان داشتم این صدای قلب بچه گربه نیست. نمیتونستم چشمام رو باز کنم . دستام بدون حرکت مونده بودن. من فقط صدای ضربان قلبش رو میشنیدم .  تعداد کم ضربان خبر از حضور اون در دنیای رویا رو میداد. دیگه حتی خبری از صدای درخت ها هم نبود،  سکوت مطلق. موقعیت دستام بالاتر از جناغ سینه و پایین تر از گردنش بود. اون قدر عمیق به این صدا گوش کردم که ریتم  ضربانش رو حفظ شدم .  بعد از چند لحظه صدای درخت ها دوباره توی اتاق پیچید.چشمام باز شد خورشید پایین تر رفته بود . دستم  هنوز روی قلب بچه گربه بود حالا اون بیدار شده بود و سعی میکرد انگشت های منو گاز بگیره . کمی باهاش  بازی کردم و از شکم کوچکش بلندش کردم و پیشونی کوچیکشو بوسیدم.اون یادگاری مادرم بود. یه روز بارون میومد و هوا سرد بود . دیدم مادرم با یک جعبه ی مقوایی نسبتا بزرگ وارد خونه شد . حتی  دستکش هم به دست کرده بود. فکر میکردم شاید قراره وسیله های قدیمی رو جمع کنه. اما وقتی در جعبه رو  باز کردم . فقط یه بچه گربه سیاه کوچیک رو کنج جعبه دیدم . خیلی تعجب کرده بودم به مادرم خیره شدم . اون از حیوانات خانگی میترسید ، همیشه بزرگترین مانعشون برای حضور در خونه ی ما بود اما حالا ... مادرم بهم گفت : فکر نکن اوردم نگهش داری . هزینه های درمانش رو میدیم ، توی این مدت توی بالکن  میمونه و به محض اینکه حالش خوب شد برش میگردونیم به خیابون یا به کسی میسپریمش. هنوز برام معماست که چطور برش داشته . دستکش توی دستش بهم میگف حسابی سختی کشیده . بهش گفتم  چطور اطمینان داری که مادرش به سمتش بر نمیگشت . بهم گفت : بیشتر از دو ساعت کنار سنگ فرش های  خیابون منتظر بودم اما خبری از مادرش نشد. در ضمن من از احساس مادرانه ای بر خوردارم که تو از داشتنش  محرومی اون بهم میگفت این بچه گربه در حال حاضر تنها ترین بچه گربه دنیاست و نمیتونستم بی تفاوت باشم  .بعد از اون روز وقتی از دانشگاه به خونه اومدم با صحنه ی عجیب تری مواجه شدم . بچه گربه نه توی بالکن بود  نه مشغول بازی یا خوردن غذا . اون بغل مادرم بود ، اونو مثل بچه های انسان به آغوش گرفته بود و داشت به  آرومی با شیشه شیر بهش شیر میداد. از اون روز به بعد همه چیز تغیر کرد . گربه از خونه ی ما نرفت . اون شده  بود یار و یاور مامان و مادر هم مثل یک پرستار 24 ساعته مشغول رسیدگی و نوازش بود .  روزی که مامان رفت کل خونه رو دنبالش گشت . نشست روی همون صندلی که بوی مادر رو میداد . تمام  ساعت رو اونجا مینشست . حاضر نبود بغل کس دیگه ای رو قبول کنه . لاغر شده بود، کلافه بود و میرفت بالای  بلندی های خونه تا مامان رو پیدا کنه .  متوجه شده بودم اون هم به مامان وابسته شده بود هر چند دیر اما میتونستم حس کنم حس مادر یکطرفه نبود. یک روز خودم مشغول خوندن یکی از کتاب های یوکیو میشیما کرده بودم . ناگهان روی پاهای من اومد و  همونجا خوابید. کمی بهش نگاه کردم موقعیت مناسبی نبود اما اونقدر سنگدل نبودم که بلندش کنم . با  خوابیدنش روی پاهام هم با من آشتی کرده بود هم باعث شد بیشتر از همیشه کتاب بخونم اونجا برای اولین بار  ضربان قلبش رو شنیدم . گربه رو به سمت لوازم بازیش هدایت کردم و به سمت تخت رفتم . هنوز خواب بود هنوز ریتم اون ضربان رو  حفظ بودم . میخواستم مطمین شم این همون صداست . آروم شونه هاشو نوازش کردم . دستم رو به سمت  گردنش بردم و سپس روی همون نقطه ای گذاشتم که چند لحظه پیش حس میکردم، بالای جناغ پایین تر از  گردن . این همون صدا بود این همون ریتم بود . به گربه نگاه کردم اما اون مشغول خوردن آب توی ظرفش بود. هنوز خوابیده بود. نگاهمو به سمت صورتش بردم . همه چیز مثل همیشه زیبا بود حتی زخم کوچک سمت  چپ پیشونیش . احساس کردنم بدنش تکون خورد آهسته به سمت من برگشت و لبخند آرومی زد.  هرگز اون روز رو فراموش نکردم . هرگز اون ریتم رو از یاد نبردم. بخش دوم : آندرومدا 5.2 میلیون سال نوری بعنوان کمک راهنمای گردشگری یک موزه استخدام شده بودم .  توی این موزه نه خبری از اشیای باستانی بود نه تاریخی . این یک موزه ی کوچک فضایی بود؛ داخلش پر بود از  سنگ های کهکشانی که به زمین برخورد کرده بودن از ماقبل تاربخ تا همین اواخر. توی این موزه بخشی مربوط به منظومه ی شمسی، ستارگان و قمرها و دیگر کهکشان ها وجود داشت . من  موفق شده بودم بعد از مدت ها بیکاری توی این بخش از موزه استخدام بشم. اون روز ها کار پاره وقت با حقوق  مناسب خیلی زیادی وجود نداشت . کارکردن توی این محیط هیچ ارتباطی به رشته ای که مشغول تحصیلش  بودم نداشت اما برای من توی اون موقعیت اون شغل بهترین اتفاق بود ، یه خوش شانسی به تمام معنا. نه از ستاره ها چیزی میدونستم نه از قمرها . هیچ خبری از دانش مرتبط به کهکشان های دیگه هم در من  وجود نداشت. من حتی منظومه ی شمسی رو هم به درستی نمیشناختم و همیشه ترتیب سیاره هارو اشتباه  میگفتم . زحل و مشتری ، اورانوس . نپتون همیشه جاشون رو باهم عوض میکردن تا من ترتیبشونو اشتباه بگم  انجام همچین اشتباهاتی از یک دستیار گردشگری موزه واقعا فاجعه آمیز بود روز های اول کار واقعا افتضاح بود.  رییس بخش بابت این افتضاح بهم دو تا راه پیشنهاد کرد : مطالعه ی بیشتر و خوندن کتاب یا اخراج.حالا مجبور بودم درحالی که باید وقت زیادی رو صرف تحقیقات درسی میکردم بخشیشو صرف شناخت و  خوندن کتاب های قطور مربوط به ستارگان و کهکشان ها میکردم تا بتونم راهنمای خوبی برای بچه مدرسه ای  ها و پدربزرگ مادربزرگ ها بشم .  وقتی به بخشی از کتاب رسیدم که نزدیک ترین کهکشان نسبت به کهکشان ما رو معرفی میکرد به آندرومدا  برخوردم. آندرومدا کهکشانی با 2.5 میلیون سال نوری فاصله نسبت به کهکشان راه شیری. لحظه ای خودم رو توی یکی از سیارات آندرومدا تصور کردم . 2.5 میلیون سال نوری فاصله با اتاقی که توش  بودم ، حتی فکرشم غیر ممکنه . به زمین برگشتم . ساعت نزدیک های سپیده دم رو نشون میداد من از سر شب  در حال تقلا برای موندن در پست کمک راهنمای موزه فضایی بودم ، خواب به کم کم خودش رو بهم نزدیک  میکرد. به اخرین پاراگراف صفحه ای که مقدمه آندرومدا رو تعریف مکیرد نگاه کردم &quot; انتظار میرود که آندرومدا و راه شیری در 4 تا 5 میلیارد سال آینده با یکدیگر برخورد کنند &quot; اون موقع احتماال هیچ خبری از من نیست اما فکر کردن به این برخورد حس خوبی داشت . کتاب رو بستم و  خوابیدم.  هرروز صبح قبل رفتن به کتابخونه یا موزه غذای گربه رو توی ظرف میذاشتم ، در صورت لزوم خاک اون رو  عوض میکردمو میبوسیدمش . اوضاع محل کار تا حدودی بهتر شده بود دیگه خبری از اشتباهات فاحش قبلی  نبود و کارفرما هم از عملکرد من راضی بود . وقتی شب ها به خونه برمیگشتم مجبور بودم ساعت ها درس بخونم و مطالعه کنم ، مدتی آهنگ گوش میدادم ،  کمی با گربه بازی میکردم ، اون رو روی میز کارم میذاشتم و شکمش رو نوازش میکردم و اگر جونی توی بدنم  بود برای خودم چیزی درست میکردم . دیدن گربه انتهای روز توی اوج خستگی این درد رو تا حدود زیادی  تسکین میکرد حتی با وجود اینکه این اواخر دوباره مثل قدیم بهم کم محلی میکرد. بخاطر کمبود بازدید کننده در شروع فصل سرما و امتحانات میتونستم بعضی از روز هارو بطور کامل در اختیار  خودم باشم . دیگه خبری از کار پاره وقت نبود . صبح اون روز حتی دلم نمیخواست به کتابخونه برم و تصمیم  گرفتم تمام کارهامو از داخل خونه انجام بدم . دلم میخواست وقت بیشتری رو با گربه بگذرونم شاید بتونم  ارتباطمو باهاش بهتر کنم .  هوا هنوز اونقدر سرد نشده بود مقداری پنجره رو باز کردم . با باز شدن پنجره باد پاییزی رو حس میکردم . برام  عجیب بود نزدیک زمستون بودیم ، طبیعی بود سوز زمستون وارد اتاق بشه نه باد پاییز . به هر حال این باد  همیشه برای من عجیب بود . به اتاقم نگاه کردم . هوا داشت تاریک میشد. نور آفتاب به کمترین حد خودش  رسیده بود . همه چیز برای من آشنا بود .  چراغ مطالعه رو روشن کردم تا دوباره به کارم برگردم چشمم به کتابی که از موزه گرفتم افتاد &quot; راهنمای شناخت ستارگان ، سیارات و کهکشان ها &quot; حالا برای من آسمون فقط به خورشید و ماه و ستاره هایی که قابل دیدن بودن خلاصه نمیشد. احتمالا مثل  خورشید، پروکسیما قنطورس هم سعی در زنده نگه داشتن فرزندانش داشت . دوباره توجهم به اون کهکشان  جلب شد ، آندرومدا ، 2.5 میلیون سال نوری فاصله... به خودم گفتم چطور امکان داره دو نفر 2.5 میلیون سال نوری فاصله داشته باشن ؟ چطور امکان داره ارتباطی  شکل بگیره ؟خودم رو توی زمین و اون روی توی یک سیاره از آندومدا تصور کردم . 2.5 میلیون سال نوری فاصله .فکر نمیکردم خوندن مطالبی از روی ناچاری کار تا این حد من رو به این تصویر سوق بده . شاید باید با اون موزه  آشنا میشدم ، شاید باید اون کتابو میخوندم و آندرومدا رو میشناختم تا بفهمم چقدر از هم دور شدیم .حالا مطمئن بودم اون توی آندرومداست. صدای تکون آخرین برگ های روی درخت های کاج اطراف رو به  واسطه ی باز بودن پنجره میشنیدم. با صدای میو ی گربه به خودم برگشتم بعد از چند روز متوالی بی محلی به  سمت من اومد . یاد روزی افتادم که بعد از رفتن مادر خیلی ناگهانی روی پای من خوابید . ازش خواستم بهم  این فرصت رو بده که برم و در کنار کتابخونه بشینم . به محض نشستن خودش رو به من رسوند و مثل یک گلوله  ی سیاه پشمی در خودش حلقه زد و تصمیم گرفت همونجا بخوابه . مثل همیشه نوازش رو از پشت گردنش  شروع کردم تا آروم آروم به سمت شکمش برسم . دستم روی دنده هاش بود باز صدای قلبشو شنیدم . دستام  حرکاتشو احساس میکرد . مدتی به همون حالت موندم کمی چشمامو روی هم گذاشتم تا من هم مثل اون  مقداری آرامش داشته باشم . احساس کردم ضربان به اون اندازه سریع نیست ، همه چیز تغیر کرده بود ، صدا  ریتم همه چیز ، احساس میکردم این ریتم از ضربان قلب رو میشناختم این صدا برای من آشنا بود. دستم دیگه  روی بدن گربه نبود ، همون جای قبلی ، بالای جناغ سینه پایین گردن . چشمام رو باز کردم اون خوابیده بود .  من روی تخت کنارش نشته بودم و فقط به صدای قلبش گوش میدادم . &quot; انتظار میرود که آندرومدا و راه شیری در 4 تا 5 میلیارد سال آینده با یکدیگر برخورد کنند &quot; چشماش رو به آرومی باز کرد، به سمت من برگشت . خیلی وقت بود ندیده بودمش حاال میتونستم زنونگی و  پختگی بیشتری رو توی چهره و اندامش ببینم . هنوز زیبا بود ، چند ثانیه بهم نگاه کرد . بهش خیره شده بودم  حاال من اونجا بودم توی آندرومدا . 2.5 میلیون سال نوری فاصله رو طی کرده بودم و دوباره دیده بودمش . به  آرومی بهم لبخند زد. وقتی به گربه نگاه کردم اون هنوز خواب بود . حالت خوابیدنش درست مثل وقتی بود که روی پاهای مادرم  میخوابید . مادرم میگفت اون یک گربه ی معمولی نیست . هیچ گربه ای معمولی نیست . گنکی کاوامورا میگفت :  &quot; گربه ها واقعا فوق العادن نیمی از اوقات شمارا نادیده میگیرن اما انگار دقیقا میدونن چه زمانی به دلداری نیاز  دارید&quot;  گربه رو نوازش کردم . لحظه که به ارومی به سمت من برگشت رو جلوی چشم خودم دیدم . یبار دیگه  یاد اخرین پاراگراف افتادم .  &quot; انتظار میرود که آندرومدا و راه شیری در 4 تا 5 میلیارد سال آینده با یکدیگر برخورد کنند&quot;</description>
                <category>سوکورو تازاکی بی رنگ</category>
                <author>سوکورو تازاکی بی رنگ</author>
                <pubDate>Tue, 02 Aug 2022 21:46:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گتیزبرگ ، پولاروید ، بوی باروت</title>
                <link>https://virgool.io/@TsukuroTazaki/%DA%AF%D8%AA%DB%8C%D8%B2%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D9%BE%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AA-nbqpspjpzyzn</link>
                <description>                                                با الهام از &quot; بند ها &quot; اثر دومینیکو استارتونه ...آدرس تمام انتشارات های کتاب رو از بر بودم . برای تمام اون ها نسخه ای از مجموعه داستان های خودم رو فرستاده بودم . خیلی از اون ها بخاطر اینکه برای اولین بار بود که مینوشتم من رو رد میکردن یا جواب تلفن های من رو نمیدادن . خیلی هاشون هم با گفتن جمله ی &quot; باهاتون تماس میگیریم &quot; سعی در دست به سر کردن من داشتن .احساس میکنم تا حدودی حق داشتن . داستانای من شبیه به هیچ کدوم از داستان های نویسنده های بزرگ نبود . اگرچه اسیر همچین مقایسه ای شدن واقعا کار درستی نبود . بازار کتاب کساد بود ، قیمت کاغذ سر به فلک میکشید و اون ها هم میترسیدن تا به یک نویسنده ی تازه کار اعتماد کنن.روز ها مشغول مطالعه بودم و شب ها غرق نوشتن . نوشتن از هر چیزی داستان، نامه، نقد یا حتی یادداشت های روزانه . با این که دهه ی سوم زندگیم هم در حال به پایان رسیدن بود اما هنوز هم هم از سطح سواد مالی خودم راضی نبودم .همه چیز خرج کتاب میشد . حاضر بودم توی طول روز یک وعده غذای کمتر بخورم اما فرصت خرید کتاب های مورد علاقمو از دست ندم.فضای اتاقم هیچ شباهتی به اتاق انسان های متمدن نداشت. ظرف های نشسته و کثیف روی تمام کابینت ها و میز ها رو تصرف کرده بودند . توده ی پیرهن ها و لباس های چروکیده و پراکنده مثل پاهای یک هشت پا توی تمام اتاق گسترش پیدا کرده بودند. کتاب ها و یادداشت های ریخته شده وسط اتاق،سیگار هایی که دیگه از حد و مرز عادیشون عبور کرده بودن و از زیر سیگاری هم بیرون ریخته بودن و در نهایت اسپری ها و قرص هایی که مربوط به آزاردهنده ترین یادگاری کودکی من یعنی آلرژی و آسم شدید بودن میز کنار تختمو تبدیل به پناهگاه خودشون کرده بودن.اون اواخر مشغول مطالعه ی تاریخ آمریکا بودم از تشکیل سیزده ایالت مستعمره امپراطوری بریتانیا تا جنگ های داخلی آمریکا . دیدن صحنه های داخل اتاقم من رو یاد نبرد گتیزبرگ انداخته بود. چند ساعت بعد از تموم شدن خونین ترین جنگ آمریکای شمالی . وقتی آخرین بازمانده های ارتش شکست خورده ایالات موتلفه به زمین پر از جسد و اسلحه و توپ های از کار افتاده نگاه میکردن. بوی سیگار توی اتاق شبیه به بوی باروت صحنه ی نبرد بود . چطور میتونستم توی همچین اتاقی زندگی کنم وسط این همه جسد و بوی زننده ی باروت .اون روزا تمام فکرم مشغول نوشتن ،داستان و  خوندن کتاب های بیشتر و پیدا کردن یک ناشر بود که حاضر باشه روی چاپ اولین مجموعه داستان من قمار کنه بود.نزدیکای غروب یکی از روزایی که تو مرکز شهر مشغول گشتن برای پیدا کردن کتاب زوربای یونانی نیکوس کازانتزاکیس بودم بعد از مدت ها زنگ تلفن همراهم به صدا در اومد . حتی آخرین باری که شنیده بودمش رو هم یادم نمیومد.- سلام از دفتر انتشارات تماس میگیرم . خواستم بهتون اطلاع بدم انتشارات ما مایل به همکاری با شماست. تیم فنی داستان های شمارو خونده و مورد تایید قرار داده . انتشارات ما قصد داره در صورت رضایت شما و بعد از هماهنگی های مربوطه اولین مجموعه ی شما رو منتشر بکنه و صاحب امتیاز اون باشه.چند لحظه ای زمان میخواستم تا یه بار دیگه حرفای زن انتشاراتی رو هضم کنم . حرفا سر راست بودن امابرای من غیر قابل درک به چشم میومدن.باور کردنش سخت بود. با این وضعیت واقعا کدوم ناشر دیوانه ای حاضر میشه همچین قمار بزرگی رو روی نویسنده ی تازه کار انجام بده . بعد ها وقتی با دقت اطلاعات انتشارات رو بررسی کردم متوجه شدم فکرم اون قدر ها هم بیراه نبوده . نه انتشارات بزرگی بود نه آثار مهمی رو چاپ کرده بود . بهترین کتابش با ارفاق به چاپ سوم رسیده بود اون هم با تعداد چاپ محدود . کل مجموعه بزور سرپا بود . خبری از تیم فنی نبود . تیم فنی شامل همون زن انتشاراتی و رئیس انتشارات که همسر اون زن بود میشد .بهر حال موفق شده بودم به مهم ترین هدف چند سال اخیرم برسم. دلم میخواست این موفقیت رو با مهمون کردن آخرین دسته از دوستای نزدیک باقی ماندم به یک برندی شریک بشم.متاسفانه خرید بیش از اندازه ی کتاب باعث شده بود بودجه ی لازم اینکار رو هم نداشته باشم.با نیکوس کازانتزاکیس خداحافظی کردم . بهش قول دادم توی همین چند روز هر طوری شده از بین هیاهوی کتاب ها و نویسنده ها پیداش کنم . تصمیم گرفتم به محل نبرد گتیزبرگ یعنی خونه خودم برگردم. خوشحالی زایدالوصفی باعث شد به فضای اطرافم بیشتر نگاه کنم. تصمیم گرفتم به هر نحوی هست آخرین اثرات این جنگ رو هم از خونه خودم پاک کنم.دست بکار شدم اول کاغذ ها و کتاب ها رو از گوشه گوشه ی خونه جمع کردم . پیرهن ها و لباس ها رو برداشتم اونایی که تمیز بودن رو اتو کردم و توی کشو ها و داخل کمد ها گذاشتم و اونایی که از این وضعیت محروم بودن رو جمع کردم تا به خشکشویی نزدیک به خونه ببرم . ته سیگار ها همه جای خونه پخش بودن مثل پوکه های گلوله ی پخش شده در زمین های گتیزبرگ . به نقطه ای رسیدم که همیشه با وسواس خاصی نسبت به جاهای دیگه خونه نگاهش میکردم و میز کارم گرچه میز کهنه ای بود اما تنها نقطه ی امن من توی این زندگی بود .هر وقت میخواستم راجع به موضوعی یادداشت یا داستانی بنویسم قبل از شروع کردن به نوشتنش ایده های اولیه و تصویر هایی که میخواستم وارد اون یادداشت کنم رو روی یک برگه مینوشتم. اینطوری هیچوقت گذر کلمات و ایده های توی ذهنمو از دست نمیدادم، درست شبیه پسر بچه ای که همیشه کنار تلسکوپم هستم و دختر زیبای همسایه رو هر لحظه نگاه میکنم.به برگه ی روی میز نگاه میکنم نوشته ای نظر منو به خودش جلب میکنه .- چرا نگه داشتن آدما توی یک فریم زمانی،مکانی و رفتاری برای ما مطلوب تره ؟ حتی وقتی میدونیم واقعیت اینطور نیستفکر کردن به این موضوع سر درد خالص بود. جنگیدن همزمان با زمان و واقعیت آسون نیست. هرگز نتونستم یادداشتی از این موضوع بنویسم یا داستانی رو از دلش خارج کنم.نگاهم به پاکت سیگار توی کشوی کنار میز افتاد. سیگار رو  روشن کردم . بوی باروت دوباره خونه رو در برگرفت. با تموم شدن سیگار به سمت کمد قدیمی کنار آینه قدی نزدیک در رفتم . کمد غرق خاک بود.کتاب های قدیمی تر ، عکس ها، مداد ها و وسایل دیگه زیر لایه ی نازکی از خاک مدفون بودند. خودم رو سرگرم تمیز کردن کمد کردم از طبقات پایین به بالا. وقتی میخواستم سراغ آخرین طبقه برم چشمم به قوطی فلزی بزرگی توی طبقه ی آخر کمد افتاد. از صندلی کمک گرفتم تا بتونم به جعبه دسترسی داشته باشم . ظاهر جعبه برای من آشنا بود اما انگار سال ها بود که بهش دست نزده بودم. تصمیم گرفتم درب قوطی فلزی رو باز کنم .به دوربین پولاروید قدیمی دست دومی که برای من خریده بود نگاه کردم. بعد سال ها فکر هر چیزی رو میکردم جز دیدن دوباره ی اون دوربین.اون جعبه دروازه ای برای بازگشت به گذشته بود و اون دوربین پولاروید حکم کلید این دروازه رو داشت.بی هوا کلید رو برداشته بودم و قفل در های بازگشت به گذشته رو باز کرده بودم. مطمئن بودم دیگه توی اواخر دهه ی سوم زندگیم نیستم.از دوربینی که برای تولدم گرفته بود برای ثبت هر لحظه ای که از نظرم توی بهترین حالتش بود استفاده میکردم . بخاطر کهنه بودن دوربین گاهی وقت ها مجبور میشدم برای گرفتن قطعه عکس های پولاروید به عکاسی برم . ناراحت بودم از اینکه قراره زندگی شخصیم توی دید باشه، کلافه بودم از اینکه جز من مرد توی عکاسی هم به قاب هایی که من از اون ثبت کرده بودم نگاه میکرد.نگاه کردن به دوربین،حبس کردن نفس برای گرفتن عکس،لحظه ای که کنارم میومد تا به عکسش نگاه کنه، خیره شدن به اندامش از زیر پوشش مه آلود یک کاغذ چهارگوش کوچک شور و شعف زندگی رو در من زنده میکرد.یقین داشتم اون لحظه ها زیباترین لحظات زندگیم بود حتی اگه قشنگ ترین فریم ها رو هم ثبت نمیکردم. در بیشتر عکس ها اون برهنه بود.وقت تموم شده بود ، صدای هیاهوی خیابون کنار خونه منو به دنیای حال برگردونده بود.به سمت پنجره رفتم. نگاه کردن به آدم ها ، به چهره هاشون و نوع راه رفتنشون برای من جذابیتی نداشت . هوا آفتابی و زیبا بود اما حتی نگاه کردن به آسمون هم حس خاصی رو در من زنده نمیکرد. میدونستم افکارم به سمت دیگه ای تغیر جهت داده اونقدر که حتی تمرکزم رو هم باخودش برده .مدت ها از این اتفاق گذشته بود. خیلی وقت بود که شرایط رو پذیرفته بودم . میدونستم هر دو ما زندگی تازه ای رو شروع کردیم. مسیر هامون مدت ها بود که از هم جدا شده بود و من سال ها بود که از اون خبری نداشتم.با پیدا کردن دوربین درون قوطی فلزی کهنه، با نگاه کردن به عکس ها من بخشی از اون رو زنده کرده بودم.همون بخشی که دوست داشتم.بهش مثل یک خالق قدرت نفس کشیدن داده بودم و اون الان توی خونه ی من بود. میدونستم واقعیت طور دیگه ای پیش رفته میدونستم هر دوی ما تغییر کردیم اما انگار موفق شده بودم دوباره اون رو ببینم یه ملاقات دوباره . نه اون آدمی که دیگه تغیر کرده ، نه اون آدمی که الان بهش تبدیل شده بلکه همونی که قبلا بود.شاید اگه خبری از جعبه و دوربین و عکس ها نبود ، اگه سال ها پیش اون هارو از بین میبردم احتمالا دیگه خبری از حضورش توی این لحظه نبود .نگه داشتن قسمتی از یک آدم توی یک موقعیت زمانی خاص به کمک چند تا وسیله ی  قدیمی حس توام با ناراحتی و شادی زیادی رو در من ایجاد کرد. ناراحتی از اینکه مطمئن بودم همه چیز خلاف واقعیته و هیچ چیزی از این ملاقات دوباره واقعی نیست . خوشحالی از این که به لطف دوربین و عکس ها دوباره اون آدم رو به هر نحوی دیده بودم ، درست تو لحظه ای که دوست داشتم . درست جایی که از همیشه بیشتر دلم میخواست نگاهش کنم.وقتی که ازش عکس میگرفتم.دوربین رو دوباره داخل جعبه گذاشتم در جعبه رو بستم و اون رو به سر جای اولش برگردوندم . دیگه خبری از بوی باروت نبود میتونستم رایحه ی عطر زنونه مورد علاقم رو حس کنم .تصمیم گرفتم دیگه راجع به نوشته ی روی کاغذ بیشتر از این فکر نکنم یا سعی نکنم درباره ی اون داستان یا نوشته ای بنویسم. این موضوع رو برای هرکسی نسبی میدونستم .نگاه کردن به واقعیت شاید همیشه بهتر از موندن توی بازه ای چند ماهه از گذشته باشه اما من دلم نمیخواست به این موضوع فکر کنم . حداقل زمانی که هنوز رایحه ی اون عطر توی اتاق بود .تصمیم داشتم تا برای هماهنگی های نهایی با دفتر انتشارات تماس بگیرم . قبل از اون تصمیم گرفتم برای خودم قهوه درست کنم . به آشپزخونه کوچیکم رفتم . قهوه رو توی دستگاه اسپرسو ساز گذاشتم. صفحه ی مربوط به باخ رو روی گرامافون دیجیتالی قرار دادم . سوزن رو روی صفحه قرار دادم و دکمه ی سیاه پخش رو فشار دادم . سوزن روی صفحه اومد . صفحه شروع به چرخیدن کرد . قطعه ی Perlude شروع به پخش شدن کرد ، آکورد سی ماژور با پیانوی ژولیو ریکارته. دستگاه شروع به عصاره گیری قهوه کرد . غرق شنیدن پیانو نوازی ریکارته بودم ناخود آگاه دو فنجان برداشتم.</description>
                <category>سوکورو تازاکی بی رنگ</category>
                <author>سوکورو تازاکی بی رنگ</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jun 2022 21:55:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایستگاه آکاساکا ، زمستان های هوکایدو</title>
                <link>https://virgool.io/@TsukuroTazaki/%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A2%DA%A9%D8%A7%D8%B3%D8%A7%DA%A9%D8%A7-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%88%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%88-kkb1xceservb</link>
                <description>ایستگاه مترو آکاساکا، توکیوایستگاه آکاساکا , زمستان های هوکایدو￼￼￼￼￼￼￼￼￼ Akasaka Station , winters of Hokkaido￼￼￼بعد از چند سال توی ایستگاه مترو آکاساکا بدون هیچ اعلان قبلی به صورت کاملا تصادفی دیدمش. اون روزا من￼￼￼￼￼￼￼￼￼ توی توکیو دانشجو بودم و تلاش میکردم تا از آخرین پژوهش های خودم تو دوره دکترا دفاع کنمو اون اما ...مدت ها بود که ندیده بودمش, به خیال خودم فکر میکردم حتما حتی چهرشم از یادم رفته اما باید اعتراف کنم فقط چند ثانیه نیاز داشتم تا اونو کاملا یادم بیاد.کت و دامن اداری یک دست طوسی , پیرهن حریر سفید , جوراب شلواری های کاملا کمرنگ و کفش های پاشنه بلندی که پاهاشو از همیشه جذاب تر میکردن. روی صورتش خبری از آرایش غلیظ نبود فقط آثار مقداری کرم پودر روی گونه و رژ قرمزی که با ظرافت خاصی روی لب هاش کشیده شده بود.من همیشه توی مسیر مترو محل زندگیم تا ایستگاه نزدیک دانشگاه غرق کتاب های خودم بودم اما این دفعه یک آن با دیدنش حس کردم شبیه بقیه مردایی شدم که مطمئنم زیر چشمی بهش نگاه میکردن و اندام و زیباییشو برانداز می کردن .هنوز زیبا بود , مثل روز اول حتی چین و چروک های جوون روی صورتشم روی زیبایی اون لحظه اش اثر مثبتی داشت . من با فاصله ی چند متر به تعداد انگشت شماری آدم باهاش فاصله داشتم و اون ایستاده بود و با دست راستش میله های داخل قطار رو گرفته بود. میدونستم نزدیک منطقه ی اکاساکا مرکز ملی هنر توکیو قرار داشت اما مطمئن بودم اونجا خبری از مجسمه های میکل آنژ نیست.ظرافت دست راستش وقتی میله های قطارو گرفته بود منو یاد دستای خواهرم مینداخت.کوچیک , ظریف , استخونی با ناخن های لاک نخورده ای که برق میزدن. یادم میاد اینو بهش گفته بودم , این که دستای تو منو یاد دستای خواهرم میندازه. خواهری که درست وقتی داشت تازه زندگی رو میفهمید قلبش برای همیشه خاموش شد.حالا حتی خبری از دستای خواهرمم نبود.پیدا کردن کسی که دستاش شبیه خواهرم باشه توی ژاپن واقعا کار سختی بود اما من موفق شده بودم اون آدمو پیدا کنم.ذهنم مدام درگیر بود.باید, باید میرفتم و بهش میرسیدم , باید حالشو میپرسیدم , باید دوباره لبخندشو میدیدم. مهم نبود چطوری یا به چه بهونه ای باید اینکارو میکردم. بینمون سه تا آدم بود.قدم اولو برداشتم.از نفر اول عبور کردم.تنم خیس عرق بود . از چی میترسیدم؟ نمیدونم – نگران چی بودم ؟ بازم نمیدونم . صبر کردم تا مقداری آروم شم دوباره زیر چشمی نگاهش کردم . مثل همیشه خونسرد بود . دوباره نگاهمو به سمت دست راستش بردم .￼￼￼خواهرم کومیکو رو دیدم. لباس قشنگ گل گلی , کلاه آفتابگیر و دامن چین دارش تنش بود . من عاشق اون لباس بودم.￼￼￼￼￼￼￼￼￼ بهم گفت : دستمو بگیر برادر بزرگه نباید بترسی من تورو میبرم سمتش. باورم نمیشد این همون دستایی بودن که میله های قطار رو گرفته بودن.اما من برام خیلی سخت بود دستشو بگیرم . یاد لحظه هایی افتادم که با کومیکو توی فضای سبز اطراف خونمون بازی میکردم . خبری از اسباب بازی های داخل پارک نبود. فقط یک مکان پر از درختای گیلاس و یک پیاده روی ساده وسطش . ما فقط اونجا دنبال هم میدویدیم . یاد اون لحظه ها درست وقتی نفر اول رو رد کردم, دیدن کومیکو , نگاه کردن به دست راست اون زن برام امیدوار کننده بود انگار واقعا کومیکو بهم کمک کرده بود.نفس عمیقی کشیدم . به ماهیچه های پام فشار اوردم و نفر دوم هم رد کردم.اون لحظه فکر نمیکردم توی مترو باشم . حالتی که داشتم حالت همیشگی رویانوردیم بود. کنار دست خودم آقای رویا نویس رو دیدم . همونی که همیشه رویا های منو مینوشت. توی هر لحظه ای که بودم , توی خواب , توی بیداری , وقتی برقای اتاقمو خاموش میکردمو به اپرای دون جیووانی گوش میدادم یا وقتی نگاهم به کتابای موراکامی کتابخونم خیره میشد. اون خط به خط و فریم به فریم رویاهای منو ضبط میکرد . حالا کنار من ایستاده بود . خیلی آروم بهم گفت : تو هیچ وقت این رویا رو نداشتی . این که ممکنه بعد این همه سال اونو توی مترو آکاساکا ببینی درست چند ساعت قبل از دانشگاه .آقای رویا نویس بهم گفت : نمیتونم بهت قول بدم که وقتی رفتی جلو چی میشه اما میتونم بگم نرفتنش خیلی بد تر از رفتنشه . اگر بری من هم احتمالا هاردی که توی مغزت توش رویاهاتو ذخیره کردمو فرمت میکنم . هر اتفاقی بیفته اینکارو میکنم فقط به شرطی که تو بری سمتش . اون وقت دیگه رویا ها و خط های زمانی مصنوعی از مغزت تغذیه نمیکنن. اما اگه نری مطمئن باش هزاران ترابایت رویا رو برای خودت خریدی ,یه مرگ تدریجی دردناک!!ترسیده بودم . آقای رویا نویس همیشه جدی بود اما این دفعه بیشتر از همیشه جدی بود . اون فراتر از وظایفش داشت سعی میکرد به من کمک کنه شاید هم دلیلش این بود بخاطر کهولت سن از کار کردن کنار رویاپردازی مثل من خسته شده و فقط دنبال اینه که از دست من خلاص شه.کنار نفر دوم دیکه خبری از دنیای زیبای کومیکو نبود . فقط رویا بود رویا ... به اطرافم نگاه کردم فقط سایه میدیدم و خبری از آدم های کنارم نبود . دوباره حرفای رویا نویس رو مرور کردم میدونستم مغزم فضای خالی برای این همه رویا رو نداره . باید یکاری میکردم . سرم داشت منفجر میشد.￼￼￼آقای رویانویس با صدای بلند گفت : عجله کن !!! ایستگاه بعد نزدیکه !!!￼￼￼￼￼￼￼￼￼ به حرفش گوش دادم با خودم جنگیدمو نفر دومم رد کردم . این دفعه نه پیش کومیکو بودم نه توی دنیای رویا کنار آقای رویا نویس .1300 کیلومتری توکیو , کوهستان های اطراف ساپورو , منطقه ی هوکایدو , زمستون چند سال قبل , کافی شاپ مارومی . به اطرافم نگاه کردم تا خوب اون روز رو یادم بیاد. وقتی فهمیدم اون روز با اون زن توی قطار قرار داشتم ضربان قلبم شدیدا افزایش پیدا کرد . متاسفانه اون زمان خبری از قرص های پروپرانولم نبود . آخه من تازگی ها به بیماری تپش قلب شدید مبتلا شدم.من این قرارو دوست نداشتم. اینجا همون جایی بود که ...در باز شد اومد داخل کافی شاپ . از قهوه تلخ متنفر بود , آمریکانو دشمن اصلیش بود و هرگز باهاش کنار نیومد.از طرفی شیرینی نسبتا زیاد موکا و کارامل ماکیاتو هم اذیتش میکرد . لاته رو ترجیح داد . لاته با قهوه ی صد در صد عربیکا. معلوم بود دلش نمیخواد توی کافی شاپ باشیم . بهم گفت بریم و توی ارتفاعات قدم بزنیم .این جز معدود حرف های اون روزش بود . آروم قدم زدن رو شروع کردیم , مهم ترین تفاوتش با قدم زدن های قدیممون این بود که دیگه کنار هم راه نمیرفتیم . این خبر خوبی نبود اما اون ترجیح میداد جلو تر از من قدم برداره . میدونستم قرار نیس اتفاقای خوبی بیفته . سیر وقایع بینمون فاصلمون رو تا حد وحشتناکی زیاد کردهبود. اول هر کدوممون یک سمت جوب آب رفتیم و حالا هر کدوم یک سمت رود خونه های خشن هوکایدو بودیم. هیچ حرفی بینمون رد وبدل نمیشد فقط آروم آروم راه میرفتیم و قهوه هامون رو میخوردیم . رسیدیم به همون نیمکت همیشگی , زیر درخت کاجی که از چنتا از میوه هاش و برگ نی برای من کشتی تزئینی درست کرده بود.کاملا خونسرد بود. بعد از چند دقیقه برگشت به سمتم با آخرین لبخندش توی آخرین ملاقاتمون گفت : یک روز زمستان های هوکایدو روح منو میدزدن . بعدش هرگز سعی نکن پیدام کنی !!بعدش هرگز سعی نکن پیدام کنی !! . این آخرین حرفش بود .من همچنان نشسته بودم روی نیمکت اما اون کم کم به سمت پایین کوه حرکت کرد . نگاهمو به سمت چپ بردم دیدم داره هر لحظه کوچیک و کوچیک تر میشه . میخواستم بیشتر ببینمش من این حقو داشتم اما باز یاد حرف چند دقیقه پیشش افتادم.￼بعدش هرگز سعی نکن پیدام کنی !!سریع نگاهمو برگردوندم به شهر ساپورو نگاه کردم . بدون اینکه به چیزی فکر کنم فقط متوجه شدم زندگیم دچار تغییر بزرگی شده . انتظارشو داشتم اما نه به این شدت .شاید با گفتن این حرف قصد داشت برای همیشه پل بینمون رو خراب کنه . شایدم فقط سعی کرد انتزاعی حرف بزنه.از نفر سوم بخاطر اینکه باعث شده بود این خاطره یادم بیاد متنفر بودم. بهش نگاه کردم . مرد قد بلندی بود با موهای روشن بی تفاوت داشت به پنجره های قطار نگاه میکرد که سعی داشتن تصویری از تونلی که قطار از اون رد میشد رو به هر سختی تو تاریکی نمایش بدن.در های مترو باز شد . توی دنیای خودم بودم . دیر متوجه شدم . خواستم اسمشو صدا کنم و بگم صبر کن اما خودش صدام کرد . توی سرم با همون صدای زنونه ی زیبای همیشگیش گفت :یک روز زمستان های هوکایدو روح منو میدزدن . بعدش هرگز سعی نکن پیدام کنی !!شنیدن این حرف تمام عضله هامو منقبض کرد . اون زن وارث دستای خواهرم بود . دست راستشو از رو میله برداشت و با آرامش به سمت در رفت . کمی صبر کرد . مطمئن بودم متوجه حضور من شده و حرف توی مغزم مستقیم از سمت خودش بوده .بعدش هرگز سعی نکن پیدام کنی !!. از قطار بیرون رفت آروم قدم میزد مثل همیشه . در های قطار بسته شد... آقای رویا نویس گفت : متاسفم!￼￼￼مکان ها : آکاساکا : نام یکی از محله های توکیو که محل تولد برخی از شرکت های حوزه فناوری ژاپن میباشد.هوکایدو : شمالی ترین جزیره ژاپن با بافت جغرافیایی کوهستانی و آتشفشانی ، درخت های کاج یکی از پوشش های گیاهی این منطقه میباشند.ساپورو : مرکز استان هوکایدو کافی شاپ مارومی : یکی از مافی شاپ های نسبتا معروف ساپورو </description>
                <category>سوکورو تازاکی بی رنگ</category>
                <author>سوکورو تازاکی بی رنگ</author>
                <pubDate>Fri, 13 May 2022 21:24:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بِلَک بولت</title>
                <link>https://virgool.io/@TsukuroTazaki/%D8%A8%D9%90%D9%84%D9%8E%DA%A9-%D8%A8%D9%88%D9%84%D8%AA-mcqyvyjtu1hw</link>
                <description>تقریبا یک ساعتی میشه که توی کتابخونه ی دانشگام . به بچه گربه ای که نجاتش دادم نگاه میکنم . باید اعتراف کنم که با سه تا خواهر و برادر خودش کل کتابخونه ی دانشگاهو روی سرشون گذاشتن.کار من شده نگاه کردن به بچه گربه سیاه رنگی به اسم بلک بولت . دیگه خبری از خوندن مقاله هایی با عنوان&quot; کاربرد دیپ لرنینگ در تشخیص و پیشگیری بیماری های قلبی با کمک تصاویر سی تی - آنژیو &quot; نیست .همش بلک بولت !!! از همون ساعتی که میام تا همون لحظه ای که نگهبان کتابخونه میگه باید کم کم جمع کنم برم.اسم بلک بولت اسم یکی از ابر قهرمان های ماروله که قدرتش توی صداشه وقتی کوچکترین حرفی میزنه میتونه یه برج صد طبقه رو با خاک یکسان کنه. بچه گربه ای که من این اسمو روش گذاشتم هم تا حدودی به این موضوع مربوطه اول چون سیاهه و دوم چون برای اولین بار با جثه ی کوچیکش جلوم بصورت وحشتناکی فیف میکرد . از انتخاب این اسم راضی ام .یادم میاد یکی از پایه های اصلی ارتباطمون وجود گربه ها بود . هر وقت این چهارتا بچه گربه و در مرکزیتشون بلک بولت رو میبینم احساس میکنم درست روی صندلی کناری با ترکیب بادی که از پنجره ها وارد میشه و صدای برگ درختا میتونم هم صداشو بشنوم هم حالتی از بدنشو درست روی همون صندلی تصور کنم.میتونم با اطمینان کامل بگم اگه بهش میگفتم &quot; هی درس خوندنو ول کن . ببین اونجارو اون بچه گربه هارو میبینی . به اون سیاهه دقت کن . نه اونی که زیرش موهای سفیده نه اونی که کاملا سیاهه . اسمش بلک بولته من نجاتش دادم درست لحظه ای که کلاغا اومدن بالاسرش “  چهرش چطور میشد . ترکیبی از خنده و ذوق زدگی در حالی که سعی میکرد سکوت سالن مطالعه رو نگه داره میتونس از همیشه بهترش کنه .هر روز که میام کتابخونه اول باید یه کتاب با موضوع دیگه بخونم فرق نداره رمان یا فلسفه یا تاریخ یا ... اول هر چیزی جز مطالب درسی و مقاله. اما این روزا کل کارم شده اول مطالعه کتاب غیر درسی و در صدرش رمان و بعد هم تماشای بلک بولت و خواهر برادراش در حالی که دارن باهم دیگه بازی میکنن و تصور اینکه برای لحظه ای فرد دیگه ای رو کنار خودم میبینم همه چیز با جزییات کامل . فریم به فریم برام قابل تعریفه.وقتی اونقدر سرمو با این چیزا گرم میکنم نباید انتظار داشته باشم سیمنار ارشدم جمع شه اما الان در حال حاضر چیزی مهم نیس . شاید عجیب باشه اما حتی این یادداشت هم توی کتابخونه مینویسم.من زیبایی در لحظه رو خیلی دوست دارمو اگر این زیبایی با گربه عجین شده باشه امکان نداره بی تفاوت از کنارش بگذرمو بشینم درس بخونم چون بنظرم خیلی احمقانه میاد.فکر میکنم دیگه نباید حرفای امروزو طولانی کنم. ازتون یه سوال داشتم. تا حالا شده یه شب خیلی بد داشته باشین و حتی نتونین لحظه ای به فردای اون روز فکر کنین  اما درست بعد از اینکه با چشمای قرمز و بدون خواب صبح فرداشو شروع میکنین یه اتفاق خیلی خاص براتون بیفته و زندگی در گوشتون زمزمه کنه که  هی میتونم هنوزم برات اتفاقای خوب بسازم ؟ میتونین حسشو تصور کنین؟این داستان آشنایی من با بلک بولته و فکر میکنم هیچ وقت تو زندگیم فراموشش نکنم . حتی با وجود اینکه دلش میخواس منو چنگ بزنه چون فکر میکرد من یه کلاغ بزرگ بدون منقارم . هر دفعه مشغول بازی میبینمش بهش میگم دختر تو کسی هستی که حال منو تغیر دادی نمیتونم بگم خوبم کردی اما میتونم بگم یه حس بزرگو تو قلبم عوض کردی . نباید خودتو دست کم بگیری . قوی باش باش درست مثل وقتی که با جثه ی کوچیکت به دسته ی کلاغا حمله میکردی هیچ وقت نا امید نباش مثل وقتی که انقدر سر و صدا کردی که من بدو بدو رفتم پیش نگهبانی و حراست و کلید حیاط کتابخونه رو برای نجات دادن تو گرفتم. مهم نیس تو منو خیلی زود فراموش کنی اما بعید میدونم من اینکارو بکنم .این زندگی جای جذابی نیس اما ارزش جنگیدن داره من اینو نه از فیلم یاد گرفتم نه از کتاب من اینو از بلک بولت یاد گرفتم.20 اردیبهشت , ساعت حدود 10 صبح , سالن مطالعه شماره پنج , کتابخانه مرکزی دانشگاه تربیت مدرس</description>
                <category>سوکورو تازاکی بی رنگ</category>
                <author>سوکورو تازاکی بی رنگ</author>
                <pubDate>Tue, 10 May 2022 20:04:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نباید به راحتی به کسی فیلم و کتاب معرفی کنی</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%88-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C-wj76l0h5acna</link>
                <description>(( نگاهی سریع به عاملی که در ناخوداگاهمان وجود داره اما از نگاه ما پنهان است))توجه : این مطلب هرگز اعتبار سنجی نشده و فقط ذهنیت من نسبت به دنیای اطراف میباشد.گاهی پیش میاد که سعی میکنم فیلم یا کتابی که اخیرا دیدم و خوندم و یا جزو فیلم ها و کتاب هایی که مورد علاقه ی من هست و همیشه باهاشون ارتباط عمیقی برقرار کردم رو به بقیه معرفی کنم.اغلب اینکار رو با اشتیاق انجام میدم.(( فلانی ازت میخوام این کتاب رو بخونی !! ))((تو حتما باید این فیلم رو ببینی!!))اگر اون شخص مورد نظر به حرف و خواسته ی من اهمیت داد هم فیلم رو میبینه هم کتاب رو میخونهاما پیش اومده بر خلاف انتظارم اون شوق و علاقه ی من رو نسبت به اون فیلم و کتاب نداشته باشه یا حتی گاهی وقتا بهم لطف کنه و صریحا بگه که خوشم نیومد.تا قبل از این که به موضوع این صرفا یادداشت فکر کنم بهم برمیخورد اگه همچین جوابی رو میشنیدم به خودم میگفتم طرف عجب سلیقه ی احمقانه ای داره یا اگه باهاش دوست بودم و کمی منطقی بودم میگفتم لابد توی سلیقه اش نیست. یه نگاه کاملا POV !!!اعتراف میکنم که اشتباه میکردم.یکروز به ذهنم رسید توی سیاره ای که زندگی میکنم 8 میلیارد نفر آدم دیگه هستن که هیچکدوم شبیه به هم نیستن . 8 میلیارد نفر با سلیقه های متفاوت حتی اگه سلیقه هاشونم شبیه به هم باشه بازم احتمال خیلی کمی وجود داره که بگم دو نفر عینا شبیه همن یا سرگذشت یکسانی داشتنکلا وقتی حرف از محوریت زمان میشد و من زمان رو به عنوان یه متغیر برای شبیه بودن آدم ها در نظر میگرفتم به طور عجیبی خیلی سخت میتونستم دو نفرو شبیه به هم بدونم.میخوام ادامه ی بحث رو با یه سوال ادامه بدم تا سعی کنم ذهن و چشمتون رو خسته نکنمتا حالا شده به این موضوع فکر کنین که ممکنه عوامل دیگه ای هم تو داشتن علاقه یا عدم وجود اون توی دیگران نسبت به فیلم ها یا کتاب هایی که ما بهشون معرفی میکنیم وجود داشته باشه؟جواب احتمالا بله است بنظرم هر کسی میتونه هزاران عامل دیگه رو مثال بزنه اما من میخوام یکی از اصلی ترین عوامل رو معرفی و بازش کنم. عاملی که قطعا شما هم میدونین ولی شاید انقدر به اهمیتش پی نبرده بودین.چند خط بالاتر درباره ی زمان حرف زدم و گفتم با اومدنش توی تحلیلامون برای سنجش شباهت بین افراد چقدر فضا گنگ میشه.الان هم میخوام درباره ی زمان حرف بزنم اما نه از نظر فیزیکی که حسابی اونوقت همه چی خشک میشه . من اینجا زمان رو یه نقطه در نظر نمیگیرم زمانی که میخوام درباره اش صحبت کنم یک مسیره . یک مسیره طی شده از لحظه ای که به دنیا اومدم تا همین الان که دارم این یادداشت رو برای اخرین بار ادیت میکنم.من اسم این عامل مهم رو از زمان خالی تغیر میدم به ((سیر زمانی همراه با نقش پررنگ تجربه و خاطره)) که در ادامه قطعا سعی میکنم خلاصه ترش کنم.به این ترتیب که اگه از مبدا X شروع میکنم به حرکت تا مقصد y  که همین الان باشه من تمام تجربیات و سرگذشت زندگیمو برای شبیه بودن نظرم توی انتخاب یک کتاب یا فیلم با شخص دیگه  در نظر میگیرم .اگه نگاهتونو پرسپکتیو کنین تازه میفهمید چقدر شرایط توی موضوعی که خیلی هم مهم نیست پیچیده میشه.فهمیدم دیگه نمیتونم به این راحتی بگم فلانی شبیه من بود چون سلیقه اش با من یکیه چون جفتمون یه فیلمو دوس داشتیم چون هر جفتمون در به در دنبال کتابای یه نویسنده بودیموقتی سیر زمانی هر فرد رو معیار قرار میدادم متوجه شدم چقدر برای ما چالش بر انگیز میشه یا نفرو شبیه به خودمون پیدا کنیم چطوری میخوای بگی دو نفر عینا در زندگی یه سیر زمانی یکسان داشتن . خاطراتشون یکسان بوده لحظه های خوب و بدشون یکسان بوده و...8 میلیارد نفر آدم که هرکدومشون یه سیر زمانی خاص دارن !!باید برگردم به موضوع اصلی . امیدوارم تا اینجا خسته نشده باشیحالا ارتباط این سیر زمانی با معرفی فیلم و کتابای مورد علاقه ی ما چیه ؟فرض کن وقتی 22 ساله بودی یه اتفاق خیلی مهم برات رخ میده یه خاطره یه تجربه فارغ از خوب یا بد بودنش. چند سال بعد گذرت به کتاب فروشی میفته و تصادفا یه کتابو انتخاب میکنی البته که چاشنی سلیقه رو هم برای انتخاب در نظر میگیری . برمیگردی خونه و اون کتاب رو مطالعه میکنیوقتی کتاب رو ورق میزنی متوجه میشی یه اتفاقای جالبی داره شکل میگیره. بخشی از اون کتاب که با قسمتی از تجربیات تو همپوشانی داره مثل یه ساعت کوکی قدیمی توی مغزت زنگ میخوره یک آن به اتفاقاتی که تجربه کردی برمیگردی . در حقیقت اون کتاب یا اون فیلم تورو به عقب برگردوندهاینجا همون جاییه که باعث میشه در کنار سلیقه ما از یه فیلم یا کتاب خوشمون بیاد . دوستش داشته باشیمو اونو به آدمای مهم زندگیمون معرفی کنیم حتی برامون مهم میشه که نظر اونارو هم بدونیم.اگر با این دیدگاه بخوایم به افراد مختلف فیلم و کتاب پیشنهاد بدیم کارمون خیلی سخت میشه چون حالا باید دو تا فاکتورو در نظر بگیریم تجربه و سلیقه باید قبول کنیم تا چه حد کار پیچیده ایه .برای شناخت هر چه بیشتر این دو فاکتور ( مخصوصا شناخت سرگذشت هرکس ) با چالش های زیادی روبرو میشیم .شاید بعد از مدت کوتاهی از آشنایی با آدم های دیگه بشه متوجه شد که سلیقه این افراد چیه اما برای شناخت سرگذشت هر فرد ورق تا حدودی بر میگرده و لازمه ارتباط ما با اون شخص مراحل بیشتر و جدی تری رو طی کنه.برای اینکار مدت ها حرف زدن و ارتباط نیازه و مهم تر از اون حس اعتمادی که ایجاد بشه تا آدم ها بتونن سرگذشت خودشونو بدون اینکه قضاوتی شکل بگیره بیان کنن پس میتونیم نتیجه بگیریم که چقدر کار ما برای یه معرفی فیلم و کتاب که همیشه کار ساده ای بوده عجیب غریب میشه .البته بازم میگم که این نظر منه لزومی به درست بودنش نیست و شما همچنان میتونین این کار رو به راحتی قبل انجام بدین .من فکر میکنم اگر سیر تجربه ی هر فرد رو برای پیشنهاد دادن یه کتاب ساده هم در نظر بگیرم شاید دیگه باعث نشه که بگم چقدر بقیه سلیقه ی بدی دارن و چقدر توی انتخابشون ضعیفنشاید برگردم و به ارتباطم با آدما نگاه کنم و بگم من چقدر اون شخصو میشناسم که بتونم بهش چیزی رو پیشنهاد بدم که خوشش بیاد. شاید کارم سخت بشه اما قطعا خوبی های خودشم دارهبرمیگردم و ارتباطمو با آدما اصلاح میکنم سعی میکنم اول اون حس اعتماد رو ایجاد کنم و بعد پای حرف بقیه بشینم تا هر تجربه ای که از نظرشون قابل گفتن به من بود رو با دقت بشنوم . فکر میکنم میتونم به رابطم با افراد مختلف عمق زیادی بدم اینجوری شاید این پیوند قوی تر از قبل بشه شاید بتونیم با همین شناختن عمیق و معرفی کردن چیز هایی که تحربیاتمونو برای هم زنده میکنه رابطه ی بهتری داشته باشیم . حتی اگر کارم سخت بشه فکر میکنم هیچی بهتر از حرف زدن و درک کردن و شناخت هم نباشه...پس از طرف خودم ازتون میخوام هیچوقت به این راحتی به کسی فیلم یا کتاب پیشنهاد ندین...اردیبهشت 1401</description>
                <category>سوکورو تازاکی بی رنگ</category>
                <author>سوکورو تازاکی بی رنگ</author>
                <pubDate>Fri, 06 May 2022 17:28:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین نامه به سوکورو تازاکی</title>
                <link>https://virgool.io/@TsukuroTazaki/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%88-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D8%A7%DA%A9%DB%8C-vo7jvatnhpsa</link>
                <description>یک چیز را می‌دانی سوکورو؟ نباید ولش کنی، مهم نیست چطوری. باور دارم که می‌گویم. اگر الان بگذاری برود، ممکن است دیگر هیچ‌کسی را در زندگی ات پیدا نکنی...#سوکورو_تازاکی_بی‌رنگ_و_سالهای_زیارتش</description>
                <category>سوکورو تازاکی بی رنگ</category>
                <author>سوکورو تازاکی بی رنگ</author>
                <pubDate>Thu, 05 May 2022 18:13:11 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>