<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پادکست اتوپیا | Utopia</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Utopia.podcast</link>
        <description>پادکستی در مورد ارتباط سینما با زندگی روزمره خودمون و تاثیرش در توسعه فردی.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-14 07:38:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1403201/avatar/pzNIo1.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پادکست اتوپیا | Utopia</title>
            <link>https://virgool.io/@Utopia.podcast</link>
        </image>

                    <item>
                <title>9- (2)خداحافظ ای زیبا! (جهان خاکستری در پشت نقاب- سریال Money Heist-فصل 5)</title>
                <link>https://virgool.io/Utopia-podcast/%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0%DB%8C-v3izzdf2xr04</link>
                <description>سلام خیلی خوش اومدید به پادکست اتوپیا. این قسمت دنباله‌ی قسمت قبلی هستش که به سریال لاکاسادپاپل یا همون مانی هیست قراره بپردازیم. اگر اپیزود قبلی رو گوش ندادین، اول اون رو گوش بدید که ما با اسپویل از فصل یک تا چهار رو بررسی کردیم و توی این اپیزود هم قرار هستش که با اسپویل به فصل پنج بپردازیم. پس اگر فصل پنج رو فعلا ندیدید، این اپیزود رو گوش ندید. ولی اگر دیدید و سریال رو تموم کردید با ما همراه باشید. من الیار هستم. منم ثنام. https://virgool.io/Utopia-podcast/%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-money-heist-owippelysv1o و اما فصل پنج از وقتی شروع شد که آلی سیاسیرا اومد. پروفسورو دستگیرش کرد توی مخزن آب باران و از اون طرف هم لیسبون رو تونستن بگیرن بچه‌ها توی بانک اسپانیا. یک سری اتفاقات عاشقانه اون وسط افتاد. نمی‍دونم این با او دعوا شد. یه بحثایی بین توکیو و لیسبونک شکل گرفت. یک اتفاقی که افتاد. فلش بک هم داشتیم. یک کاراکتر جدیدی به اسم رافائل وارد داستان شد که درحقیقت بچه‌ی برلین هستش که از دانشگاه‌ام‌آی‌تی فارغ‌التحصیل شده. از اون بچه خرخون‌هایی که نابغه هستند ولی اصلا تو کار دزدی نیستن؛ ولی برلین و زنش مخشو می‌زنن و وارد دزدی می‌کنن. فلش بک‌هایی از برلین و خانواده‌ی برلین می‌بینیم توی فصل پنج. می‌خوای اول بریم راجب ولوم یک صحبت بکنیم؟ نظرت چیه؟در کل به نظر من ولوم یک بهتر از ولوم دو بود. ولوم دوکلا یه چیزی درست کرده بودن که جمع کنن قضیه رو. زیادو بد نباشه. مخاطبان خوششون بیاد. ولی ولوم بهتر بود؛ ولی می‌تونست بهتر بشه. اتفاقایی که نشون داد، حالا شاید بعضی جاها لازم نبود؛ ولی واسه درگیر کردن مخاطب ضروری بود. مثلا همون فلش بک‌هایی که راجب رافائل دیدیدم. شاید کسی که پارت یکو دیده با خودش فکر می‌کنه به چه دردم می‌خوره اینا؟ که دقیقا جواب اینو تو پارت دو می‌بینیم که به چه دردی می‌خوره؟ چرا فائل. ولی بازم بعضیا ادعا می‌کنند که اصلا چرا باید فلش بک ها و صحنه‌هایی داشته باشیم که صحنه اوج داستانه. یهویی برگردیم به سه چهار سال پیش. خب این یه حقه‌ایه به نظرمن که مخاطب ر درگیر کنه با خودش. تو سریال‌ها و فیلم‌های زیادی هم از این حقه استفاده کردن. قشنگ می‌خوان مخاطب رو تو تعلیق نگهدارن تا نقطه‌ی نود و نه می‌برند؛ بعد یه فلش بک میزنن و بعد می‌بینی نقطه عوض شدن. آخر سر میان این صد رو نشون بدن. این اتفاق، اتفاق طبیعی هم هست. اتفاقا به نظر من جذاب‌تر کرده.اما چیزی که من خودم به شخصه نپسندیدم اینه که زیاد از حد پرداختن به به فلش‌بک‌های برلین داستان. کلا فصل پنج این فلش بک هاست که مخاطب رو خیلی ناراحت و خیلی خوشحال و خیلی عصبانی کنن. همیناست زنده نگه داشته وگرنه داستان فصل پنج چیز خاصی نیست و خیلی ایراد داره به نظر من. آره به نظر من هم باگ نبودن برلین و هم باگ ضعف داستانی رو تو فصل پنج خواستن با فلش بک‌هایی که مربوط به برلین و رافائل هستش بپوشونن که به نظر من چندان هم موفق نبودن. جاهایی که دستشون از فلش‌بک بسته شده بود، آوردن یه موسیقی پخش کردن و با نور و سایه و اینا بازی کردن. مخصوصا به بعد مرگ توکیو.این فصل حالا ولوم یکیش، ما دو تا کاراکتر منفی بارز داریم. گاندیا و تامایو. ما تو اپیزود قبلی گفتیم که این کارکترها رو نگه داریم برای این اپیزود. یه کاراکتر گوگولی داریم بنجامین. می‌خوای راجع به این سه تا کاراکتر صحبت بکنیم. نظر خودت راجب گاندیا چیه؟ به نظر من گاندی با اینکه کاراکتر طبیعتا منفیه شاید به اندازه‌ی آرتریتو منفور نباشه. چون کارایی که می‌کنه خیلی احمقانه خیلی ابلهانه‌ست؛ ولی خب گاندیا، با اینکه تاثیر خیلی زیادی رو روند داستان داره که دوتا از کاراکترامون سر اون می‌میرن تقریبا. ولی آرتوریتو رو منفی تر می‌دونم. آرتریتو از اون اسکلاییه که می‌خواد زرنگ بازی دربیاره. بلدم نیست. ولی گاندیا حداقل یه سری بردرایی واسه خودش داره. حداقل میگه من وفادارم. من موندم اینجا سربازم و تا آخرین لحظه هم می‌مونم. حتی گه جانم را از دست بدم. ولی این چندان مارو خوشحال نمی‌کنه. اگه آرتریتو رو می‌کشتن ما خیلی خوشحال می‌شدیم. شاید. شاید. من خودم چون اواخر اون گاندی خیلی رفته بود رو مخم؛ چون به هر حال کسی بود که نایروبی کشت دیگه تو فصل چهار. به همین خاطر ابزاری بود که هی منتظر بودم بمیره. اصلا همه انتظار نداشتم که توکیو رو بکشه و از طرف دیگه توی همون ولوم یمک یه جاییش هستش توی قسمت یک یا دو که توکیو میگه که اون روزی که من گاندیا رو کشتم فلان فلان. خودش زندست ها . درباره‌ی گاندیا داره صحبت می‌کنه میگه اون روزی که من گاندیا رو کشتم در حالی که گاندیا هنوز زنده‌ست. من هم از اونجا گفتم آقا این قراره توکیو گاندیا رو بشه‌ها، ولی دیگه نمی‌دونستم چجوری؟گاندیا کلا شخصیت خیلی جالبی داره. خود بازیگرشا. داشتم این فرش قرمز فصل آخرشون می‌دیدم که گاندیا هم بود تو مراسم. البته اسم واقعیشو نمی‌دونم چون سخته واسه ما. گاندیا هم تو اون مراسم بود. خیلی آدم فرهیخته‌ای اتفاقاتا. قشنگ فاز هنری داره. بازیگرای تئاتری رو دیدی مثلا قشنگ فاز هنری دارن؟ از ایناست. فاصله‌ی زیادی داره با نقش و این نشون میده که چقدر خوب بازی کرده گاندیا. کچل بودنشم مزید برعلت شده برای اون کاراکتر منفی بودنش.و تامایو؟ از چه لحاظ به نظرت بیشتر حرص دراره؟ یا منفی به نظر می‌رسه بیشتر؟ ما گفتیم بوگوتا یه ایرانیه. به نظر من تامو هم یه رگ ایرانی داره. فکر کنم آشناست واسه ما. احتمالا کشورهای دیگه میگن که چقدر آشنائه. شبیه مسئولای ماست مثلا. آره هر کاری بکنه، هرفریب‌کاری، هردروغ و دغلی که داره، فقط می‌خواد به اون اهدافی که خودش می‌خواد برسه و خودش مهمه. با اینکه آدم ضعیفی هستن. خیلی راحت‌تر می‌شه خرش کرد. پروفسور میتونه‌ خرش کنه. پون کارایی کرده که اگر رو بشه خودش گیره. خاطرهمین، زیاد دستش بازنیست.یه کاراکتر دیگه راجبش صحبت نکردیم. آلیسیاسیرا بود. این کاراکتر عجیبی بود. من زیاد باهاش همزاد پنداری نکردم. فصل سه یه کاراکترا خیلی منفی بود. خیلی سعی می‌کردن خاکستری نشون ندادن. رسما مشکی نشونش بدن. ولی فصل چهار و پنج، مخصوصا فصل پنج، سعی کردن از اون منفی بودنش کم بکنن. مثلا شوهرش که مرده و بچش که تنها کسیه که تو دنیا بهش نیاز داره. یعنی به همدیگه نیاز دارند و به نظر من خیلی کلیشه‌ای کرده بود کاراکترشو. مثلا تو نقطه‌ی اوج داستان نوبت زایمانش میشه. اینا خیلی تکراریه. نمی‌دونستن که روند کاراکترو چجوری نشون بدن که حالا قراره با پروفسور همکاری کنه. گفتن بچشو بیاریم وسط. کل فلسفه‌ی حامله بودنش هم سر همون بود. یه سوال. کسی که بارداره، بعد یه دردی می‌کشه دیگه. وقتی که بچش داره به دنیا میاد یه دردی داره دیگه؟ این اصلا چرا میره و اسلحه به دست می‌گیره. با زنجیر پروفسورو می‌کشه. یه زن حامله چطوری می‌تونه سه تا مرد عاقل و بالغ و زنده اسیر بکنه دستبند بزنه بهشون؟ این بنجامین و مارسی و پروفسور اولش زندانی می‌کنه. این چطوری می‌تونه یه نفر این کارو بکنه؟ بعد زایمانشم فرار می‌کنه. حالا بعدش بگیم به خودش میاد. طرف بارداره. اصلا من خودم مثلا تازه صبح از خواب بیدار می‌شم یکی بهم بگه بیا برو یه لیوان آب بخور حوصلم نمی‌کشه. این چطور می‌تونه همیشه قد بروسلی باشه؟ این کلیشه‌ایه. کاش این اتفاقا نبود توی داستان. همه‌ی این کاش‌ها برمی‌گرده به اینکه کاش همون فصل یک و دو تموم می‌کردن. آره اگه با این منطق نگاه کنیم، اون‌وقت دلیلی هم نداره اصلا بشینیم راجب اینا صحبت کنیم؛ چون منم موافقم باهات. کاش همون فصل دو تموم می‌شد؛ ولی حالا ما می‌گیم که خب اکی، سه و چهار و پنج ادامه پیدا کرد. پنجم که آخرشه. حالا راجب پنج صحبت کنیم.شخصیت بنجامین، از اون پدرای حامی خوبیه. این که با مسکو هم دوست بوده کاملا قابل پیش‌بینیه. شخصیتشون یه جورایی نزدیک همه. کاربلدم هست. میگن فلفل نبین چه ریزی! دقیقا از همونه.ولی بین بنجامین و مارسی به نظر من مارسی جالب‌تره. مارسی خیلی آدم خفنیه. یه گروهی هم دارن که بلغارستانین که خیلی کم دیده میشن. اونا هم خیلی باحالن. کم دیده شدن ولی کارای بزرگی کردن. اگه نبودن باگ سریال محسوب می‌شد.یه کاراکتری هم بود که من خیلی خوشم میومد ازش توی تیم گاندیا بودند. همون که عجیب می‌خندید. خیلی اونو من دوست داشتم. بعد ازبرلین اونو دوست داشتم. شلیک می‌کرد و می‌خندید. برلین سقف بانک رو ترکوند ولی این داشت می‌خندید. کلا همه‌ی اون کاراکترها که اومدن، همشون یه ویژگی روانی خیلی منحصر به فردی داشتن که باورپذیر شون می‌کرد. چون عضو ارتش عادی نبودن. کارایی می‌کردن که در حد تروریست بودن. حتی اون دختر که با اینکه زخمی شده بود و کانادا میرفت و خودش خودش و بخیه زد. اسمش چی بود؟ آرته‌چه.می‌خوایم بریم سراغ بحث مرگ توکیو. مرگی شوکه کننده و غیرقابل پیش‌بینی. اگه اول سریالو ببینیم، غیرقابل پیشبینین. که برگردیم فصل سه و چهارو ببینیم چندان هم قابل پیش‌بینی نیست. چون وقتی که پلیس و استکهلم میان بیرون واسه مذاکره، راجع به آزادی حرف می‌زنه. راجب رها شدن حرف می‌زنه. وقتی یه کاراکتری اینو میگه به معنیه مرگه احتمالا. من خودم پیش‌بینیم این بود که دمور قراره بمیره. چون می‌گفتم این دمور مونده بین عشقه استکهلم و مانیلا. اینا می‌کشند تا از سریال حذفش کنن. تا این قضیه هم فیصله پیدا بکنه؛ ولی دیدیم که توکیو مرد.فصل پنج رو با یه اتفاقایی خواستن زنده نگه دارن که حالا فلش‌بک هم جزو اونا بود. به نظر من مرگ توکیو جزو اوناست. چون خیلی غیرقابل پیش‌بینی بود. هیچ وقت نمیان راوی رو بکشن. ولی این کارو کردن که حالا بیشتر مخاطب جذب بشه که پارت دو رو ببینه. مثلا فرض کن که تا آخر پارت یک، توکیو می‌میره پس تو قسمت‌های بعدی احتمالا همشون قراره بمیرن یا پروفسور قراره بمیره. همچنین ایده‌هایی داشتیم قبل اینکه پارت دو بیاد. مشتاق تر کرده بود ما رو. من پیش‌بینیم این بود که پروفسور هم قراره در انتهای سریال بمیره که این اتفاق نیفتاد. خوشبختانه یا بدبختانه گفتنش سخته.مرگ توکیو. می‌خوای یه کم راجب توکیو صحبت کنیم. چیزی که خیلی برام جالبه، نزدیک بودن کاراکتر توکیو و ماتیلدای لئون هستش. ینی کاملا مشخصه خودشونم گفتن ازلحاظ ظاهریم، گردنبندش، مدل موهاشو و حتی اون سکانس مرگش، توی لئون می‌بینیم که لئون یه کانال کولرو باز می‌کنه و ماتیلدا از اونجا بفرسته پایین؟ و خودش می‌میره. اینجا هم از طریق یک کانالی دمور و استکهلم میرن پایین. نحوه‌ی مرگش که دستش و باز می‌کنه و نارنجک منفجر میشه کاملا شبیه همون فیلمه و از این جهت جالب بود. از یکی دو تا فیلم دیگه هم این طوری اقتباس گرفتن؛ ولی واضح‌ترین همین کاراکتر ماتیلدا و توکیو بود. نظرتون چیه؟ راجع به مرر توکیو؟ مرگ توکیو به نظر من از همون تکنیکایی بود که خیلی ما رو جذب بکنه که پارت دو ببینیم. خیلی غیرقابل پیش‌بینی بود همونطور که قبلا گفتم؛ ولی شاید مرگ توکیو چندانم لازم نبود. از چه جهت؟ چون واقعا به پیشبرد داستان کمک چندانی نکرد. فصل پنج داستان چندانی نداره. صرفا می‌خوان یه پایان به قول خودشون حماسی داشته‌باشن. حالا حماسی بودنش صرفا با مرگ توکیو بود. اتفاقای بدی چندان حماسی نبودن. اینا انگار خیلی ضایع می‌شد که بزنن سوپرمن وار همشون زنده بمونن. گفت آقا ما تلفات می‌دیم. تلفاتمونم توکیوئه ولی در مقابل مثلا گاندیا و چند نفر دیگه هم میمیره دیگه. با توجه به گذشته‌ی توکیو هم مرگش چندان دور از انتظار نبود. ولی نظری که راجب مرگ و زندگی و عشق و فلان داشت، از اون نظرهایی بود که وقتی فیلم می‌بینی خوشت میاد. حالا شاید دوسه روز بعد به نظرت خیلی مسخره بیاد. تو اون لحظه شاید لازم بود یه چیزایی راجع به توکیو ببینیم.ولی انصافا اون صحنه‌ها خیلی فیلمبرداری خوبی داشتند. صحنه‌ی مرگ توکیو یکم قبل‌تر از اون که درگیری‌هارو نشون میده. کات‌هایی که استفاده کرده بود خوب بودن به نظرمن. فصل پنج رنگ خوبی داشتن. آره مخصوصا قسمت شیش بود فکر کنم قسمت یک. ریو بعد مرگ دکتر برمی‌گرده اونجاو پرها و هندی بود؛ ولی فیلمبردارش خوب بود. جلوه‌های ویژه بود. تکنیکش خوب بود؛ ولی کارکرد چندانی نداشت. چهل دیقه رو پر کردن بود. آره می‌خواستم بگم یاد توکیو زنده هست هنوز با ما. خیلی زود آخه فراموش شد. نایروبی هم بود. اتفاقا این خوب بود لااقل ما وقتی نایروبی مرد؛ یک پسا نایروبی می‌دیدیم. بعد از کشته شدن نایروبی بود که اتفاقا شروع کرد گریه کردن که آدم اون اتفاقاتی که بعدش می‌افته همه دور هم جمع میشن و واسش مراسم می‌گیرن و تابوتش خارج می‌کنند و ولی برای توکیو اینطوری نبود. ریو چقدر زود قانع شد. نود تن طلا بهش رسیده. اگه به یه نفر نود تن طلا بدن، احتمالا خونوادش و کشورمون فراموش میکنن.بگذریم. یه ویدیویی هستشم که ازش می‌پرسن تو عشقتو بیشتر دوست داری یا یه پول زیادو؟ اول میگه عشق ما باید یکم فکر می‌کنه میگه نه نه اگه پول زیاد باشه پولو. دوره ای زندگی می‌کنیم که پول می‌تونه جواب خیلی چیزا باشه. آره بابا تو باپول عشقم میتونی بخری.بریم سراغ ولوم دو. به نظرم ولوم دو مسخره‌ بود. خیلی بهتر می‌تونست باشه؛ ولی یه چیزی که خوب بود توی ولوم دو، از اون حجم اکشنش کم کردن. یعنی دو تا چریکی از پروفسور دیدیم. باز هم یک سری به جزییات کاراکترها فرصت کردیم بپردازیم؛ ولی در عین حال خودشون می‌دونستن که ما تو اپیزود قبلی هم گفتیم که کاراکترها چقدر مهمن تو این سریال اصلا نقطه‌ی مثبت سریال اینه که کاراکتر می‌بینیم. شخصیت‌های خاکستری داریم. باهاشون همزادپنداری می‌کنیم. سازنده‌ها هم اینو می‌دونستن. دست گذاشته بودن رو همین قضیه و هی می‌خواستن تو فصل پنج اینو نشون بدن. به خاطر همینه که فصل پنج روابطم دستکاری کردن و مثلا افت و خیزهای رابطه رو نشون دادن.من به طور کلی از فصل پنج خیلی خوشم میاد. چرا؟ به خاطر اینکه مانی هایست به اون هدفی که می‌خواست به نظر من تو فصل پنج قشنگ رسید. اونم اینه که احساسات میده و مخاطب رو تو تعلیق نگه می‌داره. یعنی من اصلا خودم وقتی داشتم پس پنج نگاه می‌کردم قشنگ اینطوری قلبم تاپ تاپ می‌زد. قشنگ منو یعنی درگیر خودش کرده‌بود و فکر کنم هدف مانی هیست این بود. به همه چی متوسل میشه تا مخاطب ورو‌های نگه داره. مخاطب هم احساساتش بالا باشه. هم آدرنالینش. موفق هم شده بود. این اصلی‌ترین جهتشه. یعنی الان بحثمون شروع شد که این اصلی‌ترین هدف مانی هایست هم همینه. مانی هایست نمی خواد به دنبال چیز دیگری باشه.مانی هایست دنبال همینه و به همین می‌رسه؛ اماچیزی که منو به شدت عصبانی می‌کنه این که زیاد از حد یه همچین حرکتایی زدن و خیلی از حرکت‌ها نابجا و اشتباه بود. اصابه دردمون می‌خواد که می‌خورد که ببینیم مانیلا کی‌بود؟ کی رو دوست داشت؟ آره دقیقا همین یک سری باگ‌های اساسی داره فصل پنج، به نظر من محتوای فصل پنج کلا محتوای خوبی نیست. ما هیچ داستان خاصی نمی‌بینیم. حالا چیزایی که می‌بینیم یا فلش بکه یا دست گذاشتن یه کاراکتری که تاثیر چندانی نداره. با همینا سعی کردن پر کنم کل پارت دو رو. اگه از پارت دو فلش بکو بگیریم چی می‌بینی؟ آره داستان نداره. اصلا داستان نداره.می‌خوای قبل از اینکه به پایانش برسیم یه چند تا باگ هستش که خیلی ملموسه. به نظر تو چیا هست؟ اون کاغذ اون کاغذ چی بود؟ آره این کاغذه. به نظر من هر حرفی که یه نفر نوشته باشه تو کاغذ، باز هم قانع نمی‌کنه که نودنود تن طلا رو بده. حتی اگه رافائل قانع شده باشه اون دختره چرا قانع شد؟ اصلا فقط اون دو نفر نیستن که چندنفر اجیر کرده‌بودن. اونا پولشون رو می‌خواستن. سهمشون می‌خوان. اصن آخه چرا؟ ببین تو یه تیکه کاغذ میدم بهت. هیچ وقتم نشون نمیدن. اصلا تو هر جمله‌ای هم که نوشته باشی امکان نداره یه نفر قانع بشه. این دیگه خیلی فیلم هند بازیه و خودشون یه پست گذاشته بودن همین دو سه روز پیش که عکس رافائل بود که زیرش کامنت گذاشته بودن حدس می‌زنید که چی باشه؟ چیزی نیست. یعنی خودشون نمی‌دونن و قراره که فکر کنن که یه جوابی تو اسپین‌آف بریلن واسش پیدا کنن. و قطعا جواب چرتی خواهد‌بود. چون آلیسیاسیرا عوض شد کاراکترش. هرچند چندان چندان خوب نبود؛ ولی خیلی بهتر از رافائل بود. آره دقیقا. حداقل یک بک‌گراندی نشون دادن. هر چند چرت ولی داستان بچشو آوردن. دو سه قسمت کشش دادن تا واسمون باورپذیر باشه. این رافائل چی شد که نود تن طلا رو از زیر خاک کشید بیرون داد به اونا؟ با لبخند؟ دختره هم قانع شد. به نظرم بدتر از رافائل اون دختره بود. آره این اصلی‌ترین باگ سریاله. یعنی این علامت سوال نیست. معمای سریال نیست. شاید بعضی مثلا فک کنن که چه اتفاق خاصی. اینارو بعدا قراره نشون بدن. اما این که تو یه چیزی رو بی‌جواب می‌ذاری توی سریال، این نشان‌دهنده‌ی معما نیست. پایان باز نیست. نشان‌دهنده‌ی ضعفشه. با یه تیکه کاغذ سعی کردن حلش کنن. اصلا حل نشد. اصلا حل نشد. فقط فیلمبرداری خودشون تموم شد.یکی دو سه تا باگ دیگه هم بود. آوردن کاراکتر رافائل و اون دختره تاتانیا می‌تونست خیلی خوب باشه که نارو زدن بهشون. این مثلا پروفسور اینا رو دستگیر کردن. در حالی که خیلی بد جمعش کردن. ما از فصل سه داریم زن برلین می‌بینیم. باید یه جایی به درد بخوره. الان سه فصل نشونشون میدن حتما یه کاربردی داره. من بعضی جاها برعکس فکر می‌کردم. فکر می‌کردم شاید همکاری کنه با پرفسور. چی بگم والا؟یه باگ دیگه هم که داشت باگ که نه، از اون کارای لوسش بود که دمور فکر کنم به جز من با همه خوابید. رفتن سرقت معلوم نیست یه بار با این، یه بار با اون، یه زمانی عاشق توکیو شده بود کوتاه مدت. اصلا که چی؟ نظر تو چیه راجب؟ خیلی مسخره و بیهوده. والا چی بگم؟یه جاییم هست که یکیشون یهو شوکه خوب میشه و یهو هم خوب میشه. خیلی تکراری و بی‌منطق بود. حداقل خوب شدنشو نشون نمی‌داد. همونجوری می‌موند سنگین‌تر بود. اینطوری که مثلا اوردوز کرده بود؛ پنج دقیقه بعدش چی شد داشت جلوی دمور می‌رقصید؟تو یکی از سکانس‌ها، من موندم اینا کی فرصت کردن تیراندازی با این قدرت یادبگیرن؟ یه جایی تو ولوم یک هستش که او آرپی‌جی میزنن. یه جایی پالرمو آر پی جی می‎زنه دقیقا وسط فرق دشمن. کی یاد گرفتی اینو؟ اصلا علاوه بر این، تو اون شرایط چقدر یادت موند؟ فقط می‌تونی خودت رو کنترل کنی. یه جایی هست که گاندیا واسشون کار می‌کنه؟ چاقو رو عنوان آینه گرفته؛ بعد دمور شلیک می‌کنه؛ دقیقا می‌خوره به چاقو. اونم کی؟ دموری که دست و پا چلفتی بود. ما وسترن رو دیده بودیم که مثلا شلیک می‌کرد. هفتیرشو درمیاورد. مثلا طرف داره سیگار می‌کشه، گلوله میومد این سیگارشو از وسط نصف می‌کرد. دقیقا همین شکلی بود. بابا حداقل سبکشون اینجوریه. بیشتر شبیه فیلمهای هندی بود که با موز شلیک می‌کنند و یکیو می‌کشن.یا مانیلو هم اقدر یهو زود شیر شدن و خود استکهلم، لعنتی تو منشی بودی. کی فرصت کردی تیراندازی رو این همه قشنگ یاد بگیری؟ درسته مثلا پروفسور واسشون کلاس آموزشی گذاشته‌بود. ولی بازم یک سرباز کارکشته که بیست سال جنگیده اینو یاد می‌گیره که چطوری شلیک کنه. حالا قسمت قبلشم گفته بودن این سرباز کجاها مثلا خدمت کردن. گاندیا همچین حرکتی بزنه من میگم اوکی، سربازه، کارش اینه. آخه لعنت شماها از کی تا حالا؟ به نظر این باگ کل سریاله.ولی موقع مرگ توکیو یه دیالوگ خیلی خوبی هست. خیلی من دوست داشتم اینو. دمور میگه توکیو بیا نجاتت بدم. توکیو میگه نه برو. بعد دمو میگه که توکیو من تو یک سرقت پدرمو از دست دادم. نمی‌خوام اینجا خواهرم از دست بدم. خیلی واقعا اون سکانس خوب بود. دمور آدم خیلی مهربونیه. بیش از حد مهربونه. با اینکه جوگیره. جوگیر مهربون.بریم سراغ پایان سریال. تقریبا هممون معتقدیم که چندان خوب نبود. ببین پایان سریال چون الکس پینا من دوتا مصاحبه ازش دیده بودم که گفته بود که پایان به شدت تلخی خواهد داشت. اصلا همه‌ی اتفاقای پارت یک فصل پنجم نشون می‌داد که قرار پایان تلخی داشته‌باشه. هیچکس قرار نیست فرار کنه. یه جایی هستش که تو تیتزراش ماسک شکسته‌ی دالی رو می‌بینیم که با طلا میان اون رو مرمتش می‌کنند در واقع که اینم وقتی میریم بک گراندش می‌بینیم که انگار تو ژاپن اگر اشتباه نکنم یک سنتیه که میگن یک چیزی که شکسته نباید ترمیم بشه. چون ارزش شکسته شدش بیشتر از سالم بودنشه. همین خاطر اون میان با طلا طلای مذاب به هم می‌چسبونن و اون طلا نمادی از اعتباریه که به چیز شکسته شده میدن و این هم دقیقا برمی‌گرده به ذات انسانی که میگه ما انسان‌ها وقتی می‌شکنیم اتفاقا باارزش‌تر میشیم. شکستن یک چیز اتفاقا ارزش میده به ما. این شکسته شدن همه‌ی کاراکترها تقریبا داشتی. داشتیم ولی اینطور که ما از تیزر می‌دیدیم انتظار یه پایان تلخ رو داشتیم. وقتی توکیو می‌میره میگه که من نمی‌تونم تو زندان بمیرم. تو زندان پیر بشم. اهل اینجور کارا نیست. این تصور تو ذهن ما ایجاد بود که قرار احتمالا یه تعدادشون دستگیر بشن. حتی اگه نمیرن.بعدشم خودشونم تایید کردن که یه بپایان تلخی خواهدداشت. کارشون خیلی شبیه کارهای ماروله که اندرو گارفیلد میگه نه من نیستم. من بازی نکردم. نمی‌دونیم که هنوز. می‌دونی دیگه؟ فیلمش دراومده. دیروز دراومد؟ کاش شرط‌‌بندی می‌کردیم ولی. پس برم دانلود کنم. نمی‌تونیم فعلا دانلود کنیم. پردش هنوز نیومده. قرار کیفیت وب دی الش اسفند یا اردیبهشت بیاد. مگه تو این استریم‌ها پخش نمیشه؟ نه.ولی آره این که الکس پینا کفته بود که پایان خیلی تلخی خواهد داشت؛ من کاملا ذهنم رو منحرف کرده بود که آره پایانش تلخه. این کارشون بچه‌گانهست. چرا اتفاقا من خیلی موافق پایان مثبت هستم. اما مسیر رسیدن بهش به نظرم اشتباه بود. یعنی مسیر رسیدن به اون اشتباه بود که باعث می‌شد فرض کنیم که اگر بمیرن خیلی بهتربود. آره موافقم. یعنی خیلی باگ داشت. ولی اینکه به طور کلی فاز غلطی شکل گرفته کلا تو سینما، هر فیلم یا سریالی که پایانش تلخ باشه ما حس می‌کنیم خیلی خفنه. خیلی روشنفکرانه‌اس. در عین حال از هپی اندینگ هم خسته شدیم. خیلی دیزنی طوره. آره ولی اینا آخه این شکلی هپی اندینگ تمومش نکردن. صرفا یه کاراکترو قربانی کردن. خب آره ولی خب خیلی از اتفاقات منفی دیگم افتاد؛ ولی آخرش که خوب تموم شد رضایت‌بخش نبود. رضایت‌بخشی تا وقتی که همون پشت مانیتو داری فیلمی می‌بینی. بعد اون خیلی سوالا واست پیش میاد. آره آره نه همون جا واست سوال پیش میاد. چطور شد اینطوری شد؟حالا یه چندتا چیز هستش که حالا بهش می‌پردازیم؛ ولی چون فکر کنم با ذات هپی اندینگ مشکل داری. مخالفشی. اگه طور دیگه بود شاید نظرم فرق می‌کرد؛ ولی این هپی اندینگ خیلی مسخره بود. دلایلش اصلا قانع کننده نبود. اصلا کافی نبود دلایلش. ولی من یک شوق و شعف خاصی داشتم. طبیعتا آره پنج بسته اون کاراکترها دیدیم. هر چقدر هم می‌دونیم ساختگیه، سریاله، ولی دوست داریم که به یه نقطه‌ی خوبی برسن و به هدفشون برسن. حتی اگه پایانش اوکی بود و حالا همه‌ی اینا رم بی‌خیال بشیم که چقدر باگ بدی داشت به نظر من اصلی‌ترین مشکل پایانش، جلوه‌ی کاراکترها رو از لحاظ مردمی خراب کرده بود. چرا؟ چون مردم نمی‌دونن. مردم همیشه طرفدار اونا بودن و خیلی از این برگ برنده شون بود. مگه برنده‌ی پروفسور بود. چقد ازش استفاده کرده بود. ولی بازم مرگشون و به جیب زدن نود تن طلا که حالا چقدر مسخره بود، کاری ندارم. به ضرر مردم تموم میشه درنهایت. به قول خودشون شاید هفتاد هشتاد سال بعد ولی بازم مردم همون مردمن. اگه فلسفه‌ی فصل یک و دو رو بیشتر بررسی کنیم، می‌بینیم که چقدر سعی می‌کردن که یک حرکت ضد سرمایه‌داری بزنن. در حالی که فصل پنج، اومدن خودشون مثل اینکه با همون ارباب‌های سرمایه همکاری کردن به نوعی. که به نظر من پشت پا زدن به همه‌ی ایده‌ها، همه‌ی نظرهایی که مردم داشتن. خب الان یه چیزی. اتفاقا فکر کنم خیلی سوسکی داره اشاره می‌کنه که پروفسور کاملا شخصیت منفیه و من تو سریال می‌دیدم؛ ولی به نظر من این اتفاقا یه جورایی عمدیه. چرا؟ چون تو بک‌گراند می‌خوان پروفسور کاملا شخصیت منفی جلوه بدن. در دنیای واقعی هم اینجوریه که همه‌ی کسایی که رابین هودوار هستند، در نهایت خودشون ایده‌هایی دارند که صرفا به نفع خودشونه. اینو بارها هم تو سریال ما می‌بینیم. حتی فلش‌بکی که بچگی پروفسور هم زدن همینو نشون می‌داد. اینجوری عقده‌ای شده‌بود. آره اصلا لیسبون بود که می‌گفت گفت تو ریو رو بهونه کردی که پلنتو اجرا بکنی. تو به خاطر نجات ریو نیومدی. اتفاقا یه دغدغه‌ی ذهنی داشتی واسه ارضا کردن ذهن خودت بود که اومدی همچین آشوبی رو بپا کردی. پروفسور دقیقا به فکر خودش فقط. اصلا نه به فکر هم تیمیاشه. نه به فکر مردمه. مثل اینکه هم تیمیا و مردم ابزارن واسش. که هروقت خواست ازشون استفاده می‌کنه مثل مردم. هر وقت نخواست پشت پا می‌زنه مثل کاری که آخر سر کرد. پروفسور اصلا یک شخصیت منفی از اونایی داره که می‌خواد بگه دیدین من می‌تونم. دیدین من نابغه‌ام. می‌خواد اینطوری کمبودشو اینطوری ارضا کنه. اگه مقایسه کنیم بریم خیلی منطقی‌تر از اون بعد. هدفش به کسی آسیب نمی‌زد. منفی‌ترین کاراکتر سریال چه بسا همون پروفسور بود؛ ولی خب خیلی مخفیانه بهش پرداختن که اون کاریزمای پروفسور از بین نره.سریال تو پایانش یک سری باگای گنده داشت. یکی اینکه یه توی فلش بک نشون میده که برلین و پالرمو رفتن از نروژ یه دستگاه پمپاژ گنده می‌خرن؟ یه سوال. اینو چطوری وارد بانک اسپانیا کردنش؟ ماشینایی که با ماشین اومده در زدن یالا ما اومدیم سرقت بکنیم؟ اجازه بدین این دستگاه پمپاژ مون بیاد تو؟ منطقشون اینه که با همون ماشین آوردن. بازم ماشینایی که توی ساختمون نیومدن. خوبه دقیقا پرسیدن که آخه رییس بانک اسپانیا خیلی فرد زبده‌ای بود. خیلی ماهر بود. این نپرسید که خب این دستگاه به چه درد من می‌خوره؟ تو بانک مثلا یه پمپاژ چیکار داره؟ بابا تو می‌خوای بری بانک که کیف با خودت ببری ازت می‌پرسن توش چیه؟ و کلاه ذزاری تو بانک، میگن کلاهتو بردار بشناسیمت. تو می‌تونی به اون گندگی یه دستگاه رو با خودت ببری زیرزمین بانک اسپانیا کسی هم چیزی بهت نگه؟ حتی اگه تو قالب لباس ارتشم باشیم. چه جوری اومده؟ مثل همون کاغذس دیگه. همون دقیقا اینم یکی از باگ‌هاش.یه باگ دیگه. مگه هلسینکی پاش خورد نشده بود؟ استخوان پاش خورد نشده‌بود؟ مگه قرار نبود پاشو قطع کنن؟ بیست و چهار ساعت بعد شاد و خندان داشت راه میرفت. سوار هلیکوپترم میشه. برای همین میگم که هپی اندینگ مسخره‌ای داره. کاملا قبول دارم که باگ زیاد داره.دولت و ارتش هم باهاشون خیلی اکی و خیلی صمیمیانه هستن. اینجا طبیعیه. می‌گرفتن اونقدر می‌زدنشون آلیشیا رو که می‌دونستن که باهاشون همکاری می‌کنه. آلیشا هم خب بچه داشت. کاملا می‌تونستن راحت خرش کنن. از زیر زبان آلیشیرا می‌کشیدن بیرون که طلاها کجان؟ این داستان واقعا خیلی باورپذیرتره. از آلیسیا می‌پرسیدن که طلاها کجاست؟ صد درصد اونم می‌گفت. نقطه ضعفای زیادی داشت. می‌تونست لو بده. پروفسورهیچوقت نگفت طلاها دست الیسیاسیراس. تامایو به دروغ گفت که دست من نیست طلاها؛ ولی وقتی که می‌خواستن برن، آلیسیا با ماشین قشنگش اومد و اینا هم هیچ کاری نکردن. اصلا نپرسیدن که اینجا چیکار می‌کنه؟ اینی که ما دنبالش بودیم. قرار بود بگیریمش. چرا اومده اینجا؟ اینجاش واضح بود که آلیسیا رفته جزو تیم پروفسور شده؛ ولی پلیس‌ها و تامایو نمی‌دونستن که دست آلیسیاسیراس. اگه یکم فکر می‌کردن متوجه می‌شدم. خب چطوری؟ اونا که نمی‌دونن که اصلا یک رافائل نامی هست که طلاها را دزدیده. ولی می‌دونستن که دست پروفسور نیست. یه عضو جدید اومده. من تامایو و تو پروفسور. من میگم آقا تو خودت نمی‌دونی طلاها کجاست. یعنی پروفسور خودش می‌گه می‌گه من خودمم نمی‌دونم. چون من می‌دونستم که اگر شما من و شکنجه بدین احتمال داره جاش لو بدم. به همین خاطر حتی به خودم نگفتم که جای طلاها کجاست. پس این وسط یکی باید بدونه. یکی باید طلاها رو مثلا می‌گرفت. کاری نداریم که چطور؛ ولی خب یه نفر این وسط یه نیروی ماورایی نداره که. خب پروفسور بود. پروفسور قرار بود برسه ولی بعد از تموم شدن سرقت. این وسط قبل تموم شدن سرقت یکی می‌دونست که این طلاها کجان. یعنی ارتش و دولت اونقدر احمقن؟ آره دیگه اگر هم خود پروفسورو هم نشون دادیم. نشون دادن خودشون که با ریو برخورد کرده. می‌تونستن این برخوردو با هر کدومشون داشته‌باشن. با خود آلیشیا هم می‌تونستن داشته باشن. چون می‌دونن به هر حال اونم داره با اون همکاری می‌کنه. حالا دنبالشم بودن. دستگیرش نکردن. اوکی حالا ربطی می‌دیم به اینکه به توافق رسیدن؛ ولی واقعا چرا انقدر راحت ولشون کردن؟ تو دنیای واقعی اگه این اتفاق بیفته یه جوری شکنجشون می‌کنن. یه جوری پدرشون در میان. حتی اگه نمی‌دونستن یه چیزی از خودشون بگن؛ ولی اینجا بهشون لباس و آرایش دادن. پاسپورتم دادن.شاید در طول فیلم خوشحال بشیم که همشون که یه جای نقطه‌ی امنی رسیدن؛ ولی در نهایت این سوالا خیلی بی‌جواب می‌مونن. خودشونم نمی‌دونن. من تهش می‌گفتم که آره منطق این که چون خود پروفسورهم نمی‌دونه جای طلاها کجاست؛ به همین خاطر از اون طف کشورشون داشت داغون می‌شد. بورس افت کرده بود. از این جهت واسم ملموس بود. از اینطرف می‌گفتن اقتصاد کشور داره داغون می‌شه. پس تامایو مجبوره که با پروفسور همکاری بکنه. از طرف دیگه هم خود پروفسور هم نمی‌دونه جای طلا کجاست. پس چیزی نداره که تامایو بده. پس تامایو مجبوره که قبول بکنه. من با این منطق قبول کرده بودم؛ ولی تهش بالاخره بعد از سرقت هم پروفسور بالاخره یه جوری به طلا می‌رسید دیگه. بالاخره پس یه راهی بود که به طلاها برسه. مگرنه کل سرقتشون بی‌معنی بود. من خودم پیش‌بینیم قبل از تمام شدن سریال این بود که من می‌گفتم این نود تن طلا رو قراره برگردونن به پلیس‌ها، در ازای آزادیشون. این خیلی منطقی ره. برای اینکه یه اثباتی بود که ما دزد نیستیم. ما پول مملکت نمی‌دزدیم. فقط خواستیم نشون بدیم می‌خواستم سیستم رو به چالش بکشیم با این کار. از طرف دیگه می‌گفتن که ما به خاطر ریو این کارو کردیم وگرنه هدف ما طلا نبود. طلا فقط یک بهونه بود. الان در حالی که کاملا برعکسشه. اگر این اتفاق می‌افتد این قضیه‌ی پشت کردن به مردم هیچ وقت نمی‌شد؛ ولی با این کارشون هم طلاها رو برداشتن و آزادیشونو.پس الان منم می‌تونم اعتراف کنم که فصل پنج خوب نبود. البته سکانس‌های اکشن و چیزهای جالبی هم مثلا داشتا. اونجایی که گاندیا سر توکیو داد می‌زنه و می‌گه توکیو گنجشک الان اومد بهم گفت که نایروبی تو بهشت واست جا نگه داشته. اونجا صدای گاندیا خیل خوب و ترسناکه. فصل پنج صدا و تصویربرداریش خوبه.حالا جمع بندی بکنیم این سریال رو. به طور کلی به نظر تو حرف سریال چی بود؟ به نظر من حرفی که فصل یک و دو می‌خواستن نشون بدن و همین باعث شده بود که سریال جذاب بشه، اینکه از آهنگ بلاچاو استفاده کردن، از ماسک داری لباساشون که واقعا مردم جهانم این تاثیر گذاشته بود. او یکی از اعتراض‌های لبنان بود فکر کنم که مردم لباس قرمز و ماسک دالی زده‎‌بودن. رسالتش یه چیز دیگه رو نشون می‌داد؛ ولی آوردن فصل سه و چهار و پنج، کلا یک سریالی صرفا واسه سرگرمی ساختن.در کل واسه سرگرمی سریال بدی نیست. ولی لابلاش یه سری مفاهیمی رو داره نشون می‌ده. اگه نبود که دیگه به اپرا تبدیل می‌شد. آره مثلا خود ماهیت پول و طلا رو داره به چالش می‌کشه. میگه که ما طی بمباران شهابی بود که طلا به کره‌ی زمین اومد. از اون موقع بیشترین عامل مرگ انسان‌ها به خاطر طلا بوده. به خاطر پول بوده. به نظر من از کل سریال همین فکت علمی رو یاد بگیریم کافیه. توهم دیگه انقدر منفی بهش نگاه نکن. حالا در این حد که میگی نیست؛ ولی خب خوب داره نشون میده که جان انسان و کلا پدیده‌ی جنگ همش بی‌معنیه. همش بی‌معنیه. انسان‌ها کشته میشن. و تغییر کردن ونظر و ایدئلوژی مردم عادی، چقدر می‌تونه بازیچه باشه. چقدر چیزهایی که مردم عادی باور دارن بهشون چقدر می‌تونه دروغ باشه. آخر فصل پنج دقیقه یه اتفاق افتاد. آره دیگه مردم قشنگ بازیچه شدن. فریب خوردن. ولی اینجایی که داره نشون میده که آقا جنگ اصلا به چه بهایی؟ اونجایی که اولین بار اون سربازها سقف و منفجر می‌کنند و میان پایین، پالرمو با آرپی جی می‌زنه منفجر می‌کنه. چندتا شون زخمی میشن و این نشون میده که اینا هر کدومشون خانواده داشتن. پدر بودن. مادر بودن و اونا هم دارن زجر می‌‌کشن. از اینورم داره مثلا هلسینکی زجر می‌کشه. یعنی این داره نشون میده که آقا درد به چه بها؟ این همه مثلا اتفاق میفته به خاطر پول. پولی که در آخر هیچ نفعی به مردم نداره. این بی‌معنا بودن ماهیت پول رو به نظر من خوب نشون دادن. این که جان انسان بهانه‌ای میشه برای پول. پولی که خودش هیچی نیست در مقابل جان انسان و این پارادوکس عجیبیه. حتی این اتفاق واسه نایروبی میفته. آره پول می‌خواست به خاطر مثلا بچه‌اش؛ ولی در نهایت نه خودش سامان دید نه بچش.آره و الان اینا نود تن طلا رو برداشتن و این سوال ایجاد میشه که آیا واقعا می‌تونن از این به بعد هم زندگی خوبی داشته باشن؟ به احتمال زیاد نه. حتی تو و با فصل سکه نشون می‌دادن که چقدر پول دارن. چقدر تفریح دارن؛ ولی به نظر من هیچ کدومشون راضی نبودند. چون اولا تو کشورای چندان پیشرفته‌ای نمی‌تونستن پولاشونو خرج کنن. که این یه باگه دیگه پول داشته باشن و بعد مجبور باشن یه کارای خیلی عادی بکنن. پارک رفتن و مشروب‌خوری یه چیزیه که با نصف نصف اون پولم می‌تونستن انجام بدن. بیشتر یک طمعه دیگه. واقعا نود تن طلا می‌دونی چقدر میشه به پول ایران؟ این که ارزش نداره. من حساب کردم صدوپنجاه هزار میلیارد تومن می‌شد؛ اگر اشتباه نکنم. نود تن طلا، طلای بیست و چهارعیار. آدم با این همه پول اصلی پوچی می‌رسه. تو این همه پول بده چیکار می‌کنی؟ همه‌ی ایده‌هایی که دارم با یه با یه سقف پولم میشه بهشون رسید. دیگه بعد اون به دردم نمی‌خوره.فکر کن الان بهت نودتن طلا دادن. چیکار می‌کنی باش؟ از ایران میرم. حالا با یک هزارم که می‌تونی بری. بله. بعدش کار می‌کنی؟ صرفا به چیزای خیلی عادی ختم میشه. خونه و ماشین و اگه آدم خوبی باشم یه مرکز نیکوکاری می‌زنم؛ ولی در آخر که چی؟ آره و کلا همه‌ی نمی‌دونم این ذهن ما که فقیر شده یا چی؟ ولی وقتی فکر می‌کنیم که مثلا ما انقدر پول داشتیم چیکار می‌کردیم، اینقد به اضافه‌ی دوم بود همون کار می‌کردیم. هیچ پیشرفتی رو ما حاصل نمی‌شد. میگن یه کاری همونقدر زمان می‌بره که تو واسش زمان گذاشتی. مثلا اگه بهت بگم تو این کتاب تو یک هفته قرار بخونی، یک هفته زمان می‌بره اون کتاب. اگر بهت بگم تو دو روز وقت داری اینقدر تند تند می‌خونی کتاب در دو روز تموم می‌کنی. این مصداق همونجا امتحان دیدیم دیگه. تا آخرین لحظه مثلا کتاب می‌خونیم و چند ثانیه قبل می‎بینیم که یه مطلبی خوندیم همون تو امتحان اومده. به خودمون می‌گیم اگه اون نمی‌خوندم چی میشد؟ یعنی کلا یه تئوری که میگیم یه کاری همونقدر زمان می‌ذاره که ما واسش زمان اختصاص میدیم. قضیه پولم همینه. یک فریب ذهنیه و دقیقا برای پول هم همین شکلیه. ما پول بیشتری می‌خوایم چون فکر می‌کنیم با پول بیشتر کار بیشتری می‌تونیم بکنیم. همونقدری با زمان بیشتر کار بیشتری می‌تونیم بکنیم؛ ولی واقعا یک توهمه. طبیعتا یک مقدار پول لازمه دیگه. آدم باید نمیره. ولی پنج میلیارد و ده میلیارد، دیگه واسه آدم چندان فرقی نمی‌کنه. بیشتر در نظر بگیریم و ده میلیارد و پونزده میلیارد. آره دیگه تو کار خاصی نمی‌تونی که باهاش بکنی آخه؟ مخصوصا انسانی که به زمان و مکان و عمرش محدوده. آره چقد می‌تونه خوش بگذرونه؟ هشتادساله دیگه. حالا اگه این وسطم یه مریضی ناعلاجی نگیره. آره یک سیارکی هست که این سیارک، جنسش از طلاست. بخش اعظم جنسش از طلاست و نکته‌ی ترسناک اینه که ناسا می‌خواد تا یکی دو دهه‌ی آینده یک کاوشگر به این سیارک بفرسته. طلاهای خودمون پس بس نیست. نه حالا این مقدار طلا به قدری زیاده تو این سیاره که میگن اگر وای نمیدونم یک دهمش حتی وارد کره‌ی زمین بشه کل اقتصاد جهان فلج میشه. چون همه‌ی انسان‌ها تا آخر عمرشون به اندازه‌ کافی ثروتمند میشن. احتمالا به همه نمی‌رسه ها. به من و تو که اصلا نمی‌رسه. به آسیا نمی‌رسه. به آسیا برسه به خاورمیانه نمی‌رسه. دو دستی هم بدن به ایران، میگن نه ما پول غربی رو نمی‌خوایم. اصلا ایرانیا قبولش نمی‌کنن. من به عنوان یکی ایرانی قبول می‌کنم.اصلا یه چیزی وقتی بیش از اندازه زیاد میشه ماهیت خودش رو از دست میده. عشقم همینطوریه. از یک حدی که می‌گذره آدم از خودش کلا همه چی. محبت که از حد بگذرد نادان خیال بد کند. همه چی واقعا وقتی از حد می‌گذره، حتی بهتر حتی عبادت باشه. یه نفر خیلی مذهبی باشه عبادت هم از حد بگذره تا همه چیز باید در حد متعادل داشته باش.ی زیاد داشتن خوب نیست. متعادل داشتن خوبه. اصلا مشکل جهان ما در حال حاضر یک زمان کمبود اطلاعات بود. مردم نمی‌دونستن. آگاه نبودن چند صد سال پیش. الان مشکل کمبود اطلاعات نیست. مشکل ازدیاد اطلاعاته. ازدیاد اطلاعاتی که چندانم به درد نمی‌خوره. توهم اطلاعاته بیشتر. ما چند درصد از مطالبی که تو دانشگاه یاد گرفتیم به درد ما خورده؟ چند درصد از محتوای که صبح تا شب داریم تو تلویزیون یا اینستا می‌بینیم به درد می‌خوره. اینا همشون اطلاعاته ولی اطلاعات زایده. الان مشکل اینه که ما چطوری منیج کنیم که با مشکل و بحران ازدیاد اطلاعات بتونیم کنار بیاین. اینه که در واقع خیلی مشکله. پول هم مثل همینه.بعضی وقتا آدم وقتی اینطوری از پول بد حرف می‌زنه یکم حالت شعارگونه پیدا می‌کنه. پول خیلی خوبه. شکی توش نیست. زیربنای اقتصاده. وقتی که اقتصاد یک مملکت یکم دچار فروپاشی می‌شه می‌بینی که هزار تا مشکل و بدبختی پشت بندش پیش میاد. حتی مذهب آدمم وابسته به اقتصاده. نمیخوام حرف مارکسیستی بزنم؛ ولی واقعا تو وقتی پول نداشته باشی چیزی نداری بخوری. سرپناه نداری. چیزی نداری بپوشی. اگر اینا رو نداشته باشی طبق همون هرم مازلو اصلا نمی‌تونی به خدا و چیزای دیگه و جامعه و زمین و زمان فکر بکنی. نمیگم اونا بده. میگم این‌ها وقتی خوب میشه که ما اول خودمون رو بتونیم تئمین بکنیم و این فقط با پول اتفاق میوفته. ولی پول تا یک حدی مینیمم و ماکسیممی باید باشه دیگه واسش.صحبت آخر رو راجب لاکسا بکنیم و تموم کنیم این اپیزود ر. با همه‌ی حرف‌هایی زدیم که فصل پنج چندان خوب نبود؛ ولی صرفا برای سرگرمی واسه اینکه آدرنالین خونمون بره بالا؛ سریال بدی نبود. و خوشحالم که بیشتر از این کشش ندادند؛ ولی از یه جهت ناراحتم که با اسپین‌آف هاش زخمیمون ‌کنن. با نسخه‌های کره‌ایش. و می‌خواستم اینو بگم که هرچقدر پایینش بد بود؛ به اندازه‌ی پایان گیم‌آف تزونز بد نبود. من چون ندیدم نمی‌‌تونم نظر خاصی بدم. ولی شبیه به هم بود. از جنس هم بود. که می‌خوان همه رو راضی نگهدارن.شنوندگان مرسی که تو این اپیزود هم با ما همراه بودید. اگر نظری، انتقادی، پیشنهادی، تعریفی هرچی هر چیز مثبت و منفی که دارید کامنت بکنید. ما واقعا مشتاق نه تنها مشتاق، بلکه محتاج کامنت هستیم. نه به خاطر اینکه تعداد کامنت زیادتر بشه. بلکه این‌ها رو به چشم فیدبکی می‌دونیم که اشتباهات خودمونو اپیزود به اپیزود درست بکنیم و اگر پوئن‌های مثبتی داریم اون‌ها رو تقویت بکنیم. چون طبیعتا من و ثنا فقط دو نفریم. نظرات دو نفر نمی‌تونه تعمیم پیدا بکنه به چند صد نفر و مخصوصا هم که در حال حاضر در تعداد سابسکرایبرای ما داره بیشتر میشه نیاز داریم به اینکه روز به روز خود خودمون بهتر بکنیم. هم از نظر فنی و هم از نظر محتوایی. خب از نظر فنی که یکم دست و بالمون بستست. طبیعتا در آینده فکرهایی داریم. ولی از نظر محتوایی ممنون میشم به ما فیدبک‌هایی که دوست دارید رو بدید. فصل پنج سریال ماهی‌هایست بود که با همدیگه همراه بودیم. مرسی از همتون.بقیه قسمت‌های پادکست اتوپیا را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/9--(2)خداحافظ-ای-زیبا!-(جهان-خاکستری-در-پشت-نقاب--سریال-Money-Heist-فصل-5)-id4907176-id486912058?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=9-%20(2)%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%20%D8%A7%DB%8C%20%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7!%20(%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%20%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C%20%D8%AF%D8%B1%20%D9%BE%D8%B4%D8%AA%20%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%A8-%20%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84%20Money%20Heist-%D9%81%D8%B5%D9%84%205)-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست اتوپیا | Utopia</category>
                <author>پادکست اتوپیا | Utopia</author>
                <pubDate>Sat, 06 Aug 2022 19:48:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>8- خداحافظ ای زیبا! (جهان خاکستری در پشت نقاب- سریال Money Heist-فصل 1 تا 4)</title>
                <link>https://virgool.io/Utopia-podcast/%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-money-heist-owippelysv1o</link>
                <description>سلام خیلی خوش اومدید به پادکست اتوپیا. امروز می‌خوایم در رابطه با سریال لاکاسا د پاپل، صحبت کنیم. که به فارسی هم به سرقت پول، خانه‌ی کاغذی، خانه‌ی اسکناس و... ترجمه شده.یه چندتا نکته رو من همین اول بگم. یک اینکه این اپیزود مربوط هست به فصل یک تا چهار و ما در اپیزود بعدی قراره بپردازیم به فصل پنج و آخر سریال این سریال. دوم اینکه این اپیزود از اول تا آخرش پر از اسپویله پس همین اول هشدار میدیم که اگر کسی سریال رو ندیده، این اپیزود رو گوش نده.اما حدودا پنج دقیقه‌ی اول رو اختصاص میدیم به نت فلیکس. من الیار هستم. من هم ثنام. ما سراغ نت فلیکس میریم که در واقع چه‌بود و چه‌کرد؟نت فلیکس به عوان یک پلتفرم پخش فیلم، یه عالمه فیلم می‌سازه و شاید یکیش درست‌و‌حسابی دربیاد. من خیلی با این ایده موافقم. تا حدودی مخصوصا تو دو سال اخیر خیلی این دیدیم که یه عالمه فیلم میده بیرون و در نهایت یکی دوتا معروف میشه یا محبوب میشه. حتی بعضیاشم فکر کنم الکیم محبوب میشه. حتی به محبوب شدنش به نظر من، خیلی برنامه‌ریزی‌شده و سیستماتیک هست.مثلا تو یه چرت و پرت آشغالی بدی دستش، می‌بینی که انقدر تبلیغ می‌کنه که بیا و ببین. حالا آدم فکر می‌کنه چه خبره سریال؟ بعد که می‌بینه میگه نه اون طوری نبود. البته خب از یه سمت دیگه بعضی از سریالاش واقعا سریال‌های قدری هستن. حتی فیلم‌هاش، فیلم‌های قدری هستند که به هر حال ارزش دیدن دارن. بله برخی‌هاشون حتی برای سرگرمی خیلی می‌تونن خوب باشن. هدفش هم سرگرمیه. هرچند خب کلی جایزه علمی و اسکار هم برنده شده. روی فیلم‌های بحث برانگیز هم بعضی موقع‌ها میاد سرمایه‌گذاری می‌کنه. بعضی از فیلم‌هایی که اگر سرمایه‌گذاری نشه روش، نادیده گرفته میشه. مثلا فیلم آیریش من اسکورسیزی، که خب همه می‌دونیم که اسکورسیزی با این که کارگردان بزرگه اما فیلم‌هاش به اون اندازه پرفروش نیست. در حال حاضر اگر مثلا بیست سال پیش فیلم می‌ساخت؛ آره پرفروش می‌شد. ولی الان زیاد چون پرفروش نیست فیلم‌هاش و چون فیلم‌هاش به خاطر هزینه‌ی زیادی که داشت؛ فروش زیادی هم نمی‌تونه داشته باشه و جبران کنه. ولی خب نت فلیکس، ریسک رو کرد و صاحب اسم فیلم شد. نت فلیکس از سریالای تینجری پول خوبی به دست میاره و میاد سرمایه‌گذاری می‌کنه روی کارهای دیگه. می‌خوان نه سیخ بسوزه و نه کباب. ولی خب به هر حال تاثیر خیلی گنده‌ای داره روی صنعت سینما و سریال که خب خوبم هست. یعنی کسی که به دنبال اینه که فقط یه چند تا شو ببینه؛ حال کنه و لذت ببره؛همین؛ عنوان یک تفریح اتفاقا میشه گفت پلتفرمی خوبی هم هست.خب بگیم که نت فلیکس اصلا از کجا شروع شد. خیلی‌ها نتفلیکس رو همین چهار پنج سال اخیر می‌شناسن. فکر می‌کنن که مثلا شیش هفت ساله عمرش. در حالی که از سال هزار و نهصد و نود و هشت نتفلیکس هستش که پی ووت‌های خیلی زیادی داشته در طول سال‌ها، تا به اینجا رسیده. و داستانش اینطوریه که دو نفر بودن؛ یکی مارک راندولف و رید هستینگز، که این‌ها با همدیگه تصمیم می‌گیرند کمپانی نت فلیکس رو راه بندازن. داستانش از این قرار بود که مارک راندولف، کارمند یک شرکتی بود. البته اون شرکت یک شرکت استارتاپی بود. ولی اونجا کار می‌کرد و همیشه دوست داشت که شرکت خودشو داشته باشه و اون موقعی هم که ایده‌ی این رو داشت که بیزینس خودش داشته باشه؛ فرد مسنی هم بود. چهل وخورده‌ای هم سن داشت. یعنی جوونم نبود که بگیم هیجده نوزده سالش بود و خیلی بلند پرواز بود. همیشه دائما به دنبال ایده‌های مختلف می‌رفت و همیشه یک دوستی داشت؛ همون رید هستینگز، که میومد این ایده‌ها رو بهش می‌گفت.ریدهاستینگز، کار سرمایه‌گذاری روی استارتاپ‌ها انجام می‌داد و مارک راندولف همیشه می‌گفت مثلا من فلان ایده رو دارم و رید هستینگز هم همیشه مخالفت می‌کرد. می‌گفت این ایده چرت و پرته و به درد نمی‌خوره و تا اینکه به نقطه‌ی مشترک رسیدن.یه روزی مارک رندولف، گفت که من می‌خوام کاری که بلک‌باستر کرده رو انجام بدم. بلک‌باستر یه کمپانی‌ای بود که توی آمریکا، اون زمان، فیلم‌ها رو کرایه می‌داد و البته هم می‌فروخت و هم کرایه می‌داد. اون موقع که دی‌وی‌دی نبود و روی این وی‌اچ‌اس‌ها بودن. ما توی ایرانم داشتیم. قدیما بچه که بودیم اینطوری فیلما رو می‌گرفتیم می‌دیدیم؛ دوباره برمی‌گردونیم. اسممون رو می‌نوشتن تو دفتر.البته خب بلک‌باستر هدفش بیشتر روی فروش این‌ها بود. ولی نت فلیکس اومد گفت که خب من همین کارو می‌کنم. ولی هدف من بیشتر روی کرایه دادنشون باشه. یعنی می‌خواست اون بیزنس‌مدل روی کرایه دادن فیلم‌ها باشه. که الان می‌بینیم اصلن هیچ اثری از اون نت‌فلیکس نیست دیگه. نه وی‌اچ‌اس هست و نه بحث کرایه دادنش هست.و کلا اصلا دنیشا عوض شده؛ چون دنیا عوض شده. جالبیش هم همینه دیگه. چون دنیا عوض‌شده؛ نت فلیکس هم خودش‌رو تطبیق داد و یکسوکرد. خلاصه از همونجا شروع شد و به صورت خیلی اتفاقی هم به اسم نت‌فلیکس رسیدن. یعنی چند تا گزینه‌ی دیگه هم داشتن و گفتن حالا بیاین نت‌فلیکس رو هم انتخاب بکنین.رفته رفته بزرگ شد و پنج سال بعدش آی‌پی‌‌هاش عرضه‌ی اولیه شد. وقتی یه شرکتی عرضه اولیه سهامش میشه به بورس، یعنی یک افتخار خیلی بزرگه. یعنی به یک ثبات رسیده که می‌دونید یه شرکت که خیلی احتمالش کمه که ورشکست بشه. چون سهامش سهام عمومی میشه و از اون موقع هم ادامه پیدا کرد.حالا اینجا من یه کتابی هم دارم کتاب (هرگز به جایی نمی‌رسد خلق نتفلیکس و سرگذشت معرکه‌‎‌ی یک ایده) نوشته‌ی مارک راندولف هست. مارک راندولف هم بنیان‌گذار نت‌فلیکسه. و خودش خاطراتش رو تو این کتاب نوشته. ترجمه‌ی کامران تقوی، از نشر میلکان. این کتاب باز هم میگم چون خاطرات خود نتفلیکس هستش که از زبان خالق نتفلیکس روایت میشه. اگر حالا کسانی که به حوزه‌های بیزینسی هم علاقه دارند یا اینکه می‌خوان بدونن که نت‌فیلیکس چی شد که از کجا شروع شد و ادامه پیدا کرد؛ کتاب هرگز به جایی نمی‌رسد به نظر من خیلی کتاب خوبی می‌تونه باشه. علاوه بر این پادکست استارت کست، یک اپیزود داره که سرگذشت نت فلیکس رو تو یک ساعت روایت می‌کنه. خیلی هم روایت خوبی داره. اگر حوصلتون نمی‌کشه کتاب بخونید؛ می‌تونید این اپیزود رو گوش بدید..الان راجب سریال قراره حرف بزنیم. قبل از اینکه بپردازیم راجب خود سریال، من حس می‌کنم این اپیزود قراره طولانی بشه ولی به نظر من ارزشش رو داره. راجب این صحبت کنیم که نتفلیکس در عرصه‌های بین‌المللی تازگیا خیلی داره قدم‌های بزرگی برمی‌داره و از اسپانیا گرفته تا کره‌ی جنوبی. نظرت چیه و تو آینده‌ی این روند رو چطوری می‌بینی؟ از این لحاظ که باعث شده که خیلی از سریال‌ها از حذف شدنون یا جلوگیری از اومدن فصل‌های جدیدشون نجات داده بشه به نوعی خیلی سریال‌ها؛ مثل سریال لا کاسا د پاپل هم از این لحاظ خیلی می‌تونه مفید باشه. از یه لحاظ دیگه این که ما می‌تونیم فیلم وسریال هایی که در سطح جهانی هستن رو ببینیم. دیگه متمرکز نشیم روی هالیوود و فیلم‌های آمریکایی. یه جهان شمولی به ما میده. ولی از یه جهت میتونه مفی باشه. از این جهت که مثلا فیلمای کره‌ی جنوبی میان خیلی شبیه فیلم‌های هالیوودی می‌خوان بسازن. چون جامعه‌ی هدف نتفلیکس اکثرا آمریکاست. یعنی بیشتر برای آمریکا داره کار می‌کنه. حالا ما هم که دانلود می‌کنیم و مشکل چندانی نداریم با این مشکل. خب باعث میشه که اون امضای خاصی که تو سینمای هر کشوری داره و تا حدودی می‌تونیم تو سریالا هم ببینیم باعث میشه که این از بین بره. که از نظر من این چندان جالب نمی‌تونه باشه.آره و این نکته‌ای که گفتی که بعضی سریال‌ها رو نجات داد. خود همین مانی‌هایست که قرارا درموردش صحبت کنیم؛ دقیقا همین بود. که یه فصل پخش شد و بعدش می‌گفتند کنسلش کنیم. فروشش خیلی افت کرده بود و یهو نت فلیکس اومد امتیازش روخرید و نجاتش داد.از یه لحاظ کارای نتفلیکس که مخصوصا در سطح جهانی می‌تونه منفی باشه اینه که مثلا یه سریالی موفق میشه. میاد هی اون رو تمدید می‌کنه. و برای فیلم و سریال لاکاسا دپاپل هم اتفاق افتاد. به نظر مثلا فصل سه چهار پنج با اینکه خب خیلی هیجان خوبی داشت و اتفاقا سریال پربیننده‌ای هم بود - فصل چهارش پربیننده‌ترین سریال شده بود - ولی به نظر من چندان لازم نبود. همین فصل یک و دو خیلی خوب تموم شده بود. اصلا به نظر من اگه اینجوری می‌موند؛ جاودانه تر بود. حداقل برای من.مثلا اسپین‌آف‌ها، که واسه طرفدارا خیلی شیرین و خیلی خوب می‌تونن باشن ولی یه جورایی می‌تونن دیدگاه اولیه‌ای که نسبت به یه سریال داشتیم رو از بین ببرن. یه اسپین‌آف جدید می‌تونه خیلی اون سریال رو و خیلی دید ما رو منفی‌تر بکنه. غالبا این اسپین‌آف‌ها بد درمیان. میدونی چرا؟ چون از اول نگفتن یه سریال می‌سازیم؛ بعدش با اطمینان یه اسپین‌آف می‌سازیم. صرفا برای فروش گیشه‌است. مثلا لا کاسا د پاپل، شخصیت محبوبش کیه؟ برلین دیگه! دقیقا اومدن واسه برلین اسپی آف بسازن.یا حتی نسخه‌ی کره‌ای اون رو بسازن. وقتی که هرکی دلش خواست می‌تونه ده سال آینده هم بیاد و این سریال رو ببینه؛ چرا بیاد نسخه‌ی کره‌ایش رو ببینه؟یه سریای هم هست به اسم اسکم، به معنای همون شیم میشه. به انگلیسی شرم. اومدن اینو چند تا کشور همزمان ساختن. نروژ ساخته. ایتالیا ساخته. اسپانیا هم فکر کنم ساخته. در حالی که لازم نبود. نروژ ساخته بود کافیه. هرکسی دلش بخواد می‌تونه بره اون رو ببینه. آوردن مثلا ایتالیاییش کردن که به نظر من چندان لازم نیست. اتفاقا به جای این که فروش خوبی داشته باشه؛ نسخه‌های بعدی فروش کمتری هم داره. به خود فیلم هم لطمه می‌زنه. اینا اومدن گفتن که شخصیت برلین، چه شخصیت خوبی بود. همه هم دوسش دارن. یه اسپین‌آف بسازیم ازش. بعد به نظر من دست بردار هم نیستن. اگه اسپین‌آف فروش خوبی داشته باشه؛ واسه توکیو هم می‌سازند. واسه پروفسور هم می‌سازند. بعدش یه انیمیشن از روش می‌سازند. بعدش بازیشو می‌سازند. من هم خیلی مخالف قضیه‌ام.یا اینکه مثلا این نسخه‌ی کره‌ایش، همونه‌ها. فیلم سریال همونه. حتی دیالوگ‌ها هم همونه. واقعا خیلی بده. صدتا ایده‌ی ناب تو کره هست. اگر می‌خواین فوکوس کنی روی سینمای کره ،خب کسی با سینمای کره مخالفتی نداره که، برین یه سریال بسازین که مال کره‌اس. مثل اسکوئیدگیم.یعنی چیزی که از کره و برای کره هستش. اینطوری می‌تونه خیلیم جهانی بشه. خیلی از فیلم‌های کره جهانی شدن. و صرفا هم نتفلیکس این کارو نمی‌کنه. بقیه جهان دارن همین کارو می‌کنن. اسکم رو میگن مال اچ‌بی‌او هستش.یا مثلا مارول و دی‌سی هم همینکارو می‌کنن واسه هرابر قهرمانی یک فیلم می‌سازن. حتی ابرقهرمانی که شاید کمیک‌هاش چندان مثلا معروف و مشهور نبوده ولی چون فکر می‌کنن می‌تونن روش سرمایه‌گذاری کنن؛ فیلم یکش، فیلم دوش، بعد وارد یه دنیای دیگه‌ای می‌کنن. بعد هم یه جا تو یه فیلم جمع می‌کنن. خب واسه طرفدارا می‌تونه جالب باشه ولی از یه لحاظ می‌تونه لوس بشه. مثلا اونجرز خوب بود. ولی نمی‌دونم من خودم خیلی راجع به آینده‌ی مارول، هم اشتیاق دارم و هم نگرانم. خیلی می‌تونه خراب کنه. حتی باعث بشه که دید ما نسبت به اونجرز هم تغییر بکنه.حالا ما درسته مثلا بتمن‌های زیادی داشتیم تو تاریخ سینما. اما اینکه دیگه یه بتمنی تموم نشده، قرارداد ساخت بتمن دیگری رو می‌سازن. بتمن دو نه ها، یک مجموعه داستان‌های جدیدیرو می‌سازن. در حالی که بت‌من‌هایی که قبلا داشتیم یه تفاوت‌هایی با هم دارن که خیلی هم می‌تونن خوب باشن. مثلا بتمن نولان با بتمن تیم برتون خیلی فرق داره و هرکدوم طرفداری خودش دارن. هر کدوم به نوع خودشون خوبن. ولی اینکه پشت سر هم مثلا در عرض دو سال، دو تا بتمن مختلف داریم؛ که بازیگر‌های مختلف بازی می‌کنن. مثلا یه بت وومن داشتیم. مثلا بتمن سیاهپوست داشته باشیم. یا بتمن همجنس‌گرا داشته باشیم. خواهیم داشت.کارگردان فرندز اومده بود که من نمی‌دونستم که کاراکتر سیاه‌پوست نداریم. کاش همون موقع می‌تونستم یه کاراکتر سیاه پوست به سریال اضافه کنم. که شیش تا کاراکتر اصلیم سفید پوست نباشن. چرا مگه؟ اون موقع نمی‌دیدی؟ تازگی‌ها مثلا خیلی فوکوس شده رو این برنامه‌ها. به نظر من حمایت نیست. بیشتر له کردنشونه. خیلی ظاهری دارن حمایت می‌کنن. خیلی واضحه. یه خشونتیه انگار.اسپین‌آف جویی هم ساخته شده. ولی آیا موفق به اندازه‌ی فریندز؟اصلا. یه سریاب دو فصلیه و اصلا هم موفق نیست.لا کاسا د پاپل هم جزو محصولات نتفلیکس بود که در خلال اوج گرفتن این نت فلیکس اومد بال. یعنی نت فلیکس در هفت هشت سال گذشته که خب خیلی اوج پیدا کرد و در همون سالی که دارک رو از آلمان انتشارداد؛ از اسپانیا هم لا کاسا د پاپل رو منتشر کرد. که خب دارک که تموم شد دو هزار و نوزده. ولی خب چون پنج فصل بود و تا همین امروز هم ادامه داشت که من دیروز قسمت آخر فصل پنج رو دیدم.می‌خوای بدون اینکه اسپویل بکنی نظرتو راجبش بگی؟ در حد یه کلمه بگم که اسپویل نداشته باشه. پایانش به نظر من.... بیشتر از این نمی‌تونم بگم. البته پایان خیلی عجیب و غافلگیرکننده‌ای داشت. من خودم خیلی دوست داشتم پایانشو ها. ولی یه سری مواردی هم هستش که تو اپیزود بعدی مفصل‌تر راجبش صحبت می‌کنیم. خلاصه بله لاکاسامونم تموم شد. احتمالا اسپین آف برلین میاد. من می‌دونم که گند می‌زنند تو شخصیتش. می‌دونم که قراره گند بزنن. احتمالا تو فصل پنجم _اینایی که میگم اسپویل نداره_ اتفاقا شاید خبر خوبی باشه واسه اونایی‌که پارت دو فصل پنج رو ندیدند.یه قسمت‌هایی به برلین و گذشتش پرداختند که دقیقا می‌خوان ما رو آماده کنن که آقا اسپین‌آفش میادا. مشتاق بمونید. ولی چیز بدی که داشت این بود که کامبک زدناش به داستان برلین تو فصل پنج کاملا بیهوده بود. یعنی نشون نمی‌دادم اتفاق خاصی نمی‌افتاد. اتفاقا به نظر من بیهوده که بود ولی اگه نشون نمی‌داد جذابیت فصل پنجم کم می‌شد. آره اصلا کل بازیگرا یه طرفه. برلین به تنهایی یه طرفه. خود الکس بینا گفت که از اینجا به بعدش دیگه اسپویله. خود الکس بینا گفت که ما اومدیم تو فصل دو برلینو کشتیم؛ چون فکر نمی‌کردیم سریال ادامه پیدا بکنه ولی بعدش دیدیم که عجب اشتباهی کردیم. گفتیم یه جورایی ادامه بدیم. خودش گفته اینو. یه کم نخواستن حذفش بکنن. از طرف دیگه هم زنده نمی‌تونستن بکنن. گفتن حالا فلش بک بزنیم. لااقل خوبه‌ها! اینکه خاطراتش تعریف می‌کردم ولی لااقل یک استفاده‌ای میشد ازش.کلا به نظر من فصل سه و چهار، خود ماهیتش یکم بیهودگی داشت. به خاطر همین شخصیت برلین به نظرت اضافی بود. بله موافقم.بریم یه خلاصه داستانی بگیم از سریال لاکاسا د پاپل. داستان در رابطه با یک سرقت هستش. یک فرد نابغه‌ی ذهنی، به اسم سرخیو که ما تو سریال به اسم پروفسور می‌شناسیمش. تصمیم می‌گیره که بزرگترین سرقت تاریخ اسپانیا رو رقم بزنه. به همین خاطر میره تمام قاتل‌ها و دزدان و سارقان بزرگ اسپانیا رو دور هم جمع می‌کنه و این‌ها رو می‌خواد بفرسته به دزدی. و حالا دزدیش که خیلی ایده‌ی جالبی داره. دزدی‌ای که دزدی نیست؛ شاه دزدیه. نه از این جهت نمیگم. از جهت اینکه واقعا چیزی نمی‌دزدند. حق کسی رو نمی‌خورند. حداقل فصل یک و دوش. آره از ضرابخانه‌ای ملی پول اسپانیا دزدی می‌کنن. یعنی اونجایی‌که پول چاپ می‌کنن؛ اینا میرن دزدی و به هدف این که خودشون پول‌های خودشون رو چاپ بکنن و از اونجا استخراج بکنن و طبیعتا چون پول خودشون رو چاپ می‌کنن پول کسی رو نمی‌دزدن. به همین خاطر ایده‌اش خیلی ایده‌ی جالبیه و هر کدوم از این اعضا به خاطر اینکه اسم اصلیشون لو نره یک نیک‌نیمی دارن که اسم شهرها هستش. از توکیو گرفته تا استلو و ریو و... به رهبری پروفسور که یکی از کاریزماتیک ترین کاراکترهای سریال هم هستش که در ادامه راجبش مفصل‌تر صحبت می‌کنیم.با فصل یک و دو به این منوال هست. از فصل سه، داستان با یک دزدی دیگری شروع میشه و تا فصل پنجم ادامه پیدا می‌کنه. اول راجع به کاراکترها صحبت کنیم یا راجب فصل‌ها؟ به نظرم تفکیک فصل‌ها یکم شاید سخت بشه. موضوعشون که متفاوته، یعنی دزدیشون که متفاوته. ولی کاراکترها همونن و خیلی از اتفاقا از جنس همن. به خاطر همین یه جا کلا بررسی کنیم شاید بهتره. پس بریم سراغ کاراکترها، دونه دونه بررسیشون کنیم. یکی از نقاط قوت فیلم، کاراکترهاست. کاراکترهایی که خاکسترین. وآرت کاراکترش رو خیلی خوب می‌تونیم تو سریال ببینیم. حتی مثلا کاراکتری که می‌گفتن فصل یک و دو اصلا بهش پرداخت نشده؛ فصل چهار یا سه اومدن جبران کردن. مثلا هلسینکی. حتی کاراکترهای فرعیشم ما چیزایی می‌بینیم راجبشون که به اون رشد شخصیتشون، قوس شخصیتشون بهتره بگیم کمک می‌کنن. که این خیلی امتیاز مهمیه تو فیلما. مخصوصا سریال‌ها که آرت کاراکتر رو رعایت بکنن. کاراکتری که از اول سریال یا فیلم وارد میشه و با همان ویژگی‌ها از فیلم میره بیرون وقتی فیلم تموم شد؛ همون آدمه چندان موفق نمی‌تونه باشه و ما وقتی حالات روحی و روانی متفاوت این کارکترها رو می‌بینیم؛ بهتر می‌تونیم درکشون بکنیم. در حالی که ما هیچ وقت دزدی نکردیم. احتمالا جای هیچ کدوم از کاراکتر نیستیم و نخواهیم بود. ولی به خاطر همینه که کاراشون چندانم غیرقابل باور و غیرقابل پیش بینی نیستن. مثلا جاهایی که توکیو حرص آدم رو درمیاره؛ میدونیم که به خاطر شخصیتی که داره این کار فقط از توکیو بر میاد. اصلا چه راه نایروبی این کارا رو نمی‌کنه؟ به نظر منم نقطه قوت این سریال و همین این هیجاناتش باعث شده که اعتیاد آور باشه.به نظر من نقطه‌ی قوت این سریال، روی کاراکترها هستش. یعنی حالا درسته سریال بانک‌های زیادی داره که در ادامه راجبش صحبت می‌کنیم اما یک چیزیکه ولی انصافا میشه گفت خوب پرداخت‌شده بهش؛ به بحث کاراکترهاست. یعنی تک تک کاراکترها، تو وقتی یکیشون می‌میره قشنگ می‌شینی زار زار گریه می‌کنی. من که مثلا خودم خیلی کم گریه می‌کنم با فیلم هر بار که یکیشون می‌میره قشنگ شرشرر گریه می‌کنم. قشنگ مرگشون رو حماسی نشون میدن. خیلی خوب نشون میده. نور و آهنگ دست به دست هم میدن. صرفا نور و آهنگ نیستا؛ چون ما خوب همزاد پنداری کردیم با کاراکترها؛ برای همین واسمون خیلی ملموسه. با اینکه شخصیت یک شخص دزدیه دیگه. مثلا شخصیت توکیو، یک قاتله دیگه؟ کیه که با یک قاتل بتونه همزاد پنداری بکنه؟ ولی خیلی می‌بینی که قشنگ با تک تک سلول‌ها انگار می‌فهمیمش و بنظر من این پوئن خیلی مثبتی هستش. حتی همین باعث میشه که خیلی از باگ‌هارم نادیده بگیریم. بخوایم که ادامش رو ببینیم.می‌خوای راجع به کاراکترها صحبت کنیم؟ از آخر بیایم اول؟ از اوسلو شروع کنیم. اوسلو که اومده بود که بمیره. کار خاصی نداشت. دیالوگیم نداشت. وتیپ وظاهرشم شبیه هلسینکی بود. احتمالا پسرعمو بودن یا دوست بودن. ولی اشاره‌ی مستقیمی هم نشده دیگه؛ ولی همون برادر صدا می‌کردن. من فکر کنم چون جفتشونم سرباز جنگی بودن؛ همدیگرو برادر صدا می‌کردند. نمی‌دونم شاید هم فامیل هم بودن. ولی کلا اومده بود که بمیره. کار خاصیم نداشت برخلاف سینگی. نسبتا از اون بیشتر.واسه خودش خیلی ولی خب نسبت به توکیو اینا که کمتر. نه چرا اتفاقا به نظر من توکیو رو میشه گاه در مقابل هلسینکی یه کمی نادیدگرفت. واقعا! کجا مثلا؟ بابا راویمونه.بیا راجب مسکو صحبت کنیم. نظرت راجب مسکو؟ مسکو خیلی شخصیت ایرانی داره. یه پدر ایرانی بوده. واقعا نبوده‌ا. منظور تیپ و شخصیتش تو سریال خیلی این شکلیه. خیلی جالبه که ما با اینکه اسپانیای کشور اروپاییه ولی بعضی از شخصیت‌ها شو می‌تونیم مثالاشو دور و برمون پیدا بکنیم. نسبت به بقیه کشورهای اروپایی مثل اسپانیا و ایتالیا این اتفاق بیشتر میفته. می‌تونه به این ربط داشته باشه که اسپانیا یا مدت‌های خیلی دور و درازی البته مربوط به گذشته خیلی دوره؛ بحث مسلمانان بوده. دست اعراب بوده. ایرانم که همین ویژگی رو داشته. ولی کلا لاتین‌ها، لاتینی اسپانیا و ایتالیا چون اون آداب و رسوم خانوادگیشون اینا، یکم شبیه ما ایرانی‌هاست بعضی موقع‌ها ما بهتر می‌تونیم همذات پنداری کنیم. اگه یه فیلمی راجع به ایتالیا هم خواستیم بررسی کنیم خیلی می‌تونیم دقیقتر بگیم که چرا؟ به خاطر سیسیل اینا میگه منظورته؟ آره. چرا بودنش حالا مفصل‌تر بررسی می‌کنیم ولی اینکه تو یه جاهایی هم شبیه جالبه. آره.می‌خوای راجب هلسینکی صحبت کنیم؟ هلسینکی وقتی فصل یک و دو رو تموم کردیم؛ چیز زیادی ازش نمی‌دونستیم. فصل سه و چهار و پنج بود که ما بیشتر با هلسینکی آشنا شدیم و به نظر من شخصیت کیوتی داره بعضی‌وقتا. ولی می‌دونی خیلیا شخصیت محبوبشون هلسینکیه. من دلیل خاصی نمی‌تونم پیدا کنم که چرا شخصیت مورد علاقه باشه و چرا نباشه؟ چون خیلی فداکاره. علاوه بر کیوت بودن؛ خیلی شخصیت فداکاری داره. بر خلاف ظاهرش، که شبیه گنجشک می‌مونه.هلسینکی هم یه جورایی سختی زیاد کشیده. همشون. تو نوع خودشون، یعنی سختی‌هایی کشیدن که همین باعث میشه که ما درک کنیم که چرا به اینجا رسیدن و چرا باهاشون گاهی وقتا همزادپنداری بکنیم. به نظر من اگه شخصیت خیلی مرفهی هم نشون می‌دادن خیلی لوس می‌شد. همچین شخصیتی نمیاد دزدی کنه.البته ریو رو داریما.یک نسبت به بقیه بچه تره و جوگیر شده گفته و بریم دزدی. بعد گیر کرده نمی‌دونه چیکار کنه. خود ریو بعضی وقتا یه کارایی کرد می‌کرد که خیلی رو مخ بود. مثلا بچه بود دیگه. فصل دو بود؛ وقتی که فهمید توکیو توی کوتاه مدت دستگیر شد؛ خیلی رفتارهای بچه‌گونه نشون داد. کلا مگه چند بارعاشق شده بود؟ بچس دیگه! فصل سه هم که اصلا سر همین ریو شروع شد. به بهونه‌ی ریو شروع شد. راجع به عاشق شدن ریو و توکیو، یکم ویرد به نظر می‌رسه. آره ویرد بود ولی خیلی از اتفاقاتی که بعد اون اتفاق افتاد؛ به همین رابطه اینا بستگی داشت. اگه اینا هیچ رابطه‌ای نداشتند شاید خیلی از اتفاق‌ها هم نمی‌افتاد. اصلا فصل سه‌ای هم نبود. در حالی که فیلمنامه از قبل نوشته نشده. ولی خب تونستن یه چیزیو به چیز دیگه ربط بدن. که طولانی بکنن. کش بدن. ماهیت فصل سه رو میگم. پس فکر کنم یه جورایی چون توکیو یک شخصیت پر جنب و جوش و پر حرارتی داره؛ و در عین حال خیلیم وابسته میشه. می‌خوام بیشتر به این این و بگم که مثلا ریو یه شخصیت گوگولی طوری داره. توکیو هم مثلا دیگه یک حالت شلخته طور داره. اینا باهم مکمل میشن. شاید به همین خاطره که عاشق هم شدن. مثلا کس دیگه‌ای عاشقشون نشده؛ شاید به همین خاطره.نایروبی یکی از شخصیت‌های مورد علاقه‌ی من بود. چرا؟ اصلا فصل یک اوایلش که ما خیلی چیزهای زیادی راجب نایروبی نمی‌دونستیم. بیشتر توکیو رو می‌شناختیم. اولین دلیلش، ظاهرش و انگشترشو خیلی دوست داشتم و دیگه به خاطر اینکه اونم با اینکه اواسط یه رییس بازی‌هایی درآورده بود؛ ولی باز هم رییس بازی‌اش برای من منطقی بود. یعنی شخصیتش نوعیه که من خیلی راحت می‌تونم نایروبی رو درک کنم و اصلا دلیل این که وارد سرقت شده؛ به خاطر بچش بوده. می‌خواسته به نوعی اون دوباره بیا پیش خودش و گذشته‌ی تلخی هم داشته. شاید نایروبی اگه توی شرایط دیگه‌ای به دنیا میومد؛ شاید یه هنرمندی بود یا یه شغل دیگه‌ای داشت.دمور رو جالبه به خاطر خنده‌‌هاش می‌شناسیم. خندشم می‌ذاریم تو این اپیزود. دمور خودش میگه که آی‌کیو چندانی هم نداره. بعضی وقتا هم آنی تصمیم می‌گیره. همین عاشق شدن دمورهم خیلی به روند داستان بعدها کمک کرد. مثلا تو فصل چهار می‌تونیم اینو ببینیم. من اول تصور می‌کردم که دمور خنده‌هاشو خودش به خاطر کاراکترش به وجود آورده. ولی بعد فهمیدم که اصلا تو فیلمنامه بود که یه کاراکتری داشته باشه که اینجوری بخندند. چه جالب! احتمالا به فرهنگ اسپانیا هم ربط داشته باشه. چون چیز خاصی نیست نوعی خنده که بیان به یکی از شخصیت‌های سرقت ربط بدن. خیلی چیزای دیگه می‌تونن ربط بدن. مثلا یه تتویی چیزی. شایدم از شخصیت جوکر یه جورایی الهام گرفتن. چون شخصیت توکیو رو که کاملا مشخص از ماتیلدا الگو گرفتن و شایدم یه جورایی خنده‌هاش، صرفا خود صدای خنده‌هاش طوریه که وقتی می‌خنده قشنگ و دندوناش بیرونه. سیاهه دندوناش. ولی دمور به نظر من خیلی شخصیت جوگیری داره. تو عاشق شدن، تو کتک زدن، تو کتک خوردن، تو همه چی. تو فصل پنج هم که جوگیری هاشم می‌بینیم. به نظر من علاوه بر آی کیو، ای کیوی خیلی پایینی هم داره. خیلی زود اینوری و اووری میشه. احساساتش رو نمی‌تونه کنترل بکنه. ولی خب شخصیت باحالی دمورهم.خب توکیو رو هم که ما از اول فیلم، با اون شروع کردیم.فصل یک و دو خیلی بیشتر حرص آدم در می‌آورد. کلا شخصیتش، شخصیت حرص درآورکنی بود دیگه. فصل سه و چهار گفتم که کم کم داره به شخصیت منفی تبدیل میشه. بیا یکم مثبتش بکنیم. برا من که مثبتم نشد. توکیو خیلی جاها، خیلی جاها رو خراب کرد که به زور تونستن جمعش کنن. اصلا خیلی شخصیت یه دنده‌ای داشت. آنی هم تصمیم می‌گیره. اونم جوگیره مثل دمور. کلا من از شخصیت توکیو خوشم نیومد. اینم بگم نه از بازیش ها. خود کارراکتر رو میگم. یازیش خوب بود که تونسته بود حرص ما رو دربیاره. آره بیا راجب این صحبت کاراکترهای منفی هم حتما صحبت بکنیم. ولی من کلا فن توکیو نبودم. چه بسا اگر توی فصل یک و دو می‌مرد هم خوشحال می‌شدم. شیملتو شد ولی اگر می‌مرد هیچ فصل سه‌ای نبود. آره به هر حال داستان بر منوال همین کاراکتر، می‌گذره دیگه. راویه ولی یه راوی غیرقابل اعتماده خیلی جاهایی رو تعریف می‌کنه که اصلا ندیده. به خاطر همین باعث میشه که شک کنیم. تو از کجا می‌دونی پروفسور چیکار کرد؟ یه جورایی یه فصل پنج استنباط پیدا می‌کنه که چرا اینطوریه.کی مون برلین، عشق من. واقعا نمیشه برلین رو دوست نداشت. اصلا نشنیدم یکی بگه برلین چی بود؟ به خاطر همین شخصیت کاریزماتیکشه. ما معمولا شخصیت‌های کاریزماتیک و خونسرد و دوست داریم. حتی اگه کارای بدی انجام بدن. مثال‌های زیادی هم می‌تونیم پیدا کنیم تو فیلمها و سریاله‌ای دیگه. برلین به نظر من بیشتر از اینکه یک کاراکتر باشه؛ یک فلسفه‌است کلا. یک اندیشه‌است. تو فصل پنجم جاهایی که برلین رو نشون می‌ده؛ خیلی بیشتر می‌تونیم اینو درک بکنیم. با توجه به بیماری هم که داشته خیلی خونسرد عمل می‌کرده. در عین حال آخرش خب یه فداکاری‌ای کرد. برلین تنها عضو گروهه که بیشتر از هر کس دیگه‌ای گذشته‌ی تلخی داشت. پدرش رو کشتن. پنج بار ازدواج کرده و پنج بار طلاق گرفته. خودش تو فصل یک به ریو میگه که ریو تو عاشق شدی؟ می‌دونی من پنج بار ازدواج کردم. یعنی پنج بار شکست خوردم.اصلا همین ویژگی که عاشق‌پیشه نیست. یه جورایی عیاشی‌ای هم داره؛ خودش می‌تونه خیلی جذاب باشه تو فیلم. و اون سختی کشیدنش و خب خودش یک بیماری ناعلاجی هم که داره و می‌دونه که قراره بمیره. به یک پوچی خیلی جذابی رسیده. تو یعنی انقدر دیگه مشت خوردی تو زندگی که دیگه اثر نمی‌کنه واست. دیگه میگه آقا اصلا همینه زندگی. کلا یه دیدی هم داره که مثلا ری‌اکشن‌های بقیه به نظرش خیلی کم دغدغه تره؛ بچگانه تره. یه پوزخندی داره. صحبت کردنش خیلی جالبه. شخصیت سخنران خوبیه. می‌دونه دست بذاره رو نقطه ضعف طرف. چرا؟ چرا می‌تونه این کار و بکنه؟ چون این نقطه ضعفش رو درک می‌کنه خودش. چون قبلا خودش مشابه این نقطه ضعف رو داشته. الان وقتی یه نفر عصبانی شد؛ مثلا آرتریتو عاشق شد و نارحت شد؛ می‌فهمه. حتی توی فصل دوش، یه جایی هست که توکیو می‌خواد بکشتش. دارن رولت روسی بازی می‌کنن. داخل هفت تیر یه هفت گلوله م‌ذارن و می‌چرخوننش و شلیک می‌کنن و میوفته می‌میره. بااینکه تفنگو توکیو گذاشته زیر گردن برلین و برلین هر لحظه ممکنه بمیره و اتفاقا توکیو شلیک می‌کنه. حالا این تیره خالی بود دیگه. ولی می‌بینیم برلین خیلی خونسرده. در آستانه‌ی مرگه‌ها؛ ولی کاملا خونسرده. انقدر شخصیت قوی‌ای داره برلین، که مرگ واسش ناچیزه. و یه جایی تو فصل پنج هست که گریه می‌کنه برلین؛ یعنی یکی دیگه گریه کنه خیلی طبیعیه. ولی وقتی برلین گریه می‌کنه آدم میگه خاک برسرمن! ببین چی شده برلین داره گریه می‌کنه؟ خیلی تحت تاثیر قرار دهنده‌اس که برلین گریه بکنه. برلین که نه می‌خنده. خنده‌ هاشم پوزخنده. دیالوگ‌های خیلی جالبی داره. تو فصل پنجم دیالوگ‌های جالبی داره که حالا تو اپیزود بعدی بهش می‌پردازیم. اون شخصیت کاریزماتیکش رو خیلیا دوست دارن. با اینکه شاید یه جاهایی اغراقانه که به نظر بیاد؛ ولی به نظر من عمل می‌کنه.یه سوال. اگه به نظر پروفسور اسم شهر روش می‌خواستن انتخاب کنن؛ اسم شهرش چی می‌تونست باشه؟ شاید واتیکان باشه. خوبه پیشنهاد خوبیه! به خاطر اون محافظه‌کار بودنش. محتاط بودنش. عجیب بودنش. مستقل بودنش. اوایل سریال هم ما چندان نمی‌شناسیمش. بیشتر باهاش آشنا می‌شیم. پروفسورعلاوه بر این که آدم باهوشیه؛ آدم خیلی خوش شانسیه و یه جایی هم خودش فکر کنم اشاره کرد. خیلی آدم خوش‌شانسی. که همین خوش‌شانس بودنشو انگار یه جورایی سرپوش می‌ذارن و خیلی از باگ‌ها فیلمنامه‌است. شخصیت پروفسور خوبه‌ها؛ ولی یه جاهای دیگه خیلی می‌دونیم که حالا پروفسور میاد نجات میده. پروفسور اوکی می‌کنه. که این خوب نیست. من بین مثلا کاراکتر برلین و پروفسور، قطعا برلین رو انتخاب می‌کنم. پروفسور یه جورایی دیگه زیادی سوپرمنه. بعضی جاها خیلی لوسش می‌کنند. یعنی هم قدرت ذهنی فوق‌العاده‌ای داره و هم قدرت جسمانی. پلیس سمتش تفنگ می‌گیره؛ این سریع هاپرکاتش می‌کنه. در حالی که آدم سوسولیه. نباید این شکلی فیزیک خیلی خوبی داشته باشه. سخنران خیلی خوبیه. تو اصلا کی حالا تو جمع بودی که همین سخنران خوبی شدی؟ یعنی همه چیزش خوبه انگار. این همه خوبی یه جا جمع نمیشه. همین دلیله که باعث میشه ما شخصیت‌های دیگه رو بیشتر دوس داشته باشیم؛ خاکستری بودنشونه. نقاط ضعفشونم می‌دونیم. می‌دونیم که دمور چندان باهوش نیست.یا مثلا فلانی اینجوری. ولی اینطوریه که پروفسور اوکی می‌کنه. و این باعث شده که کل سریال زیر سوال بره. یه جاهایی اگه نشون می‌دادن که پروفسور بدجوری شکست خورده هم به نظر من لازم بود. که خواستن نشون بدنا ولی آخرش مثل اینکه یه نزولی داشتیم؛ بعد یه صعود ده برابر داریم.البته خود آلوارو مورته، بازیگر پروفسور، حرکت‌های خیلی خوبی زده. مثلا میمیک‌های خیلی خوبی داره. مثل وقتی که عینکش رو یه جوری می‌ذاره. یا مثلا یادی لنگوییج خاصی داره و وقتی صحبت می‌کنه؛ که اینا رو خود آلفارو مورته بهش اضافه کرده. که حالا بهترش کرده. خیلی باورپذیرتر کرده. ولی باز هم به نظر من، حتی تو فصل پنج یهو می‌بینیم که خیلی دیگه سوپرمنه. اواخر به نظر من کارای پروفسور خیلی اغراق‌آمیز بوده. خیلی واقعا.خب بریم سراغ کاراکترهای منفی. البته کاراکترهای فصل سه و چهارم راجبشون یه صحبتی بکنیم. پالرمو، من از پالرمو خیلی خوشم میاد. جدا؟ من خیلی بدم میاد. چرا؟ جزو اون کاراکترهاییه که شاید چیز خاصی هم نداشته باشه؛ ولی نمی‌دونم شاید از قیافش خوشم میاد؛ ولی دید منفی ندارم بهش. دیدی بعضیا رو ما می‌بینیم از اول خوشمون نمیاد؛ ولی جزو اونا نیست. احتمالا از اونایی که خوشم اومده بود ازش. حتی وسطایی که رییس بازی درآورد. مثلا لازم بود که این اتفاق بیفته. ببین آخه به نظر من، برلین اگر کاری می‌کرد که حرص همه رو در میاورد از روی یک دانشی بود این کارو می‌کرد. ولی پالرمو خیلی سعی می‌کرد وقتی رییس بازی درمیاورد؛ شبیه برلین باشه. ولی نمی‌تونست. پس چرا دوسش داری؟ چون اون کاراکترها قرار نیست که با ویژگی‌های خوبشون دوست داشته باشیم. با نقص‌هاشونم می‌تونیم دوست داشته باشیم. اینطوری که از یک غرور مزخرفی نشات گرفته. اصلا بدترین اتفاقاتی که توی سریال افتاد؛ به خاطر شخصیت گاندیا بود. گاندیا چی شد که شد گاندیا؟ دستگیرش کرده بودن. پالرمو آزادش کرد. بخاطر همینه که پالرمو بعضی قسمت‌ها اصلا لیننه انگار. بعضی واقت‌ها واقعا ویلنه. خیلی می‌خواد حرف، حرف خودش باشه. چون نقشه رو خودش طراحی کرده؛ همین ویژگی واسه من ملموسه. چون نقشه، بخشی از نقشه کار این بوده؛ خیلی دوست داره که رییس بازی دربیاره. این ویژگی برای من ملموسه. خیلی باورپذیره. به خاطر همین که مشکل چندانی باهاش ندارم. من کلا از پالرمو خوشم نیومد. از اون بازیگرا بود که قشنگ کاراکتر منفی بود بیشتر؛ تا به این که کاراکتر مثبت باشه. خاکستری تیره بوده. فقط یه دیالوگ خیلی باحالی داشت تو اپیزود دو فصل سه، که وقتی که دستبرد زدن به بانک اسپانیا، اونجا همه رو جمع می‌کنه مردم رو، وقتی که لباس نظامی تنشونه فعلا؛ هیچ کسی نمی‌دونه که سرقت شده. میگه که مردم من، واستون یه خبر خوب دارم؛ یه خبر بد. خبر بد این که بانک اسپانیا مورد دستبرد واقع شده. و خبر خوب این که ما سارقان هستیم. اینجاش خیلی خوب بود.جزو کاراکترهاییه که سعی می‌کنه خیلی اعتماد به نفسشو حفظ کنه. بعد زیاد اعتماد به نفس نداره. ظاهرسازیه. ولی جاهایی که سعی می‌کردن بین اون و هلسینکی یه رومنسی بذارن؛ خیلی لوس بود. راجب این حتما یادم بنداز صحبت بکنیم.راجب مهندس بوگوتا حرف بزنیم. که اونم رو دست برلین زده. بوگوتا حتما یه شخصیت ایرانی طور بود. از اون ایرانی‌های باتجربه که چند تا زن می‌گیرن. اعتماد به نفسی که بوگوتا داره به نظرم خیلی بیشتر از پالرموعه. اگه بوگوتا نبود؛ خیلی جاها لنگ می‌موندن. چجوری می‌تونستن در بیارن؟ از اون شخصیت‌هاییه که لازم بود که داشته باشن. هفت تا هم بچه داشت. اینطوریکه برای نایروبی کیف پولشو باز می‌کنه؛ عکس تمام هفت تا بچه رو نشون میده. و هر بچه هم از یک مادره.و به نظر من، اون رومنس کوتاهی که بین اون و نایروبی بود؛ نایروبی سزاوارش بوده کسی هم داشته باشه که دوسش داشته باشه. به خاطر خودش. خیلی باتجربه‌اس بوگوتا. یعنی مثلا بعضی جاها می‌بینیم که بعضی از کاراکتر حالشون بده میره میگه چی شده؟ می‌دونه که اصلا چرا؟ و راه جا هم میده. بی‌پرده حرف می‌زنه؛ ولی راهنماییش هم می‌کنه. این چیز واسم خیلی جالب بود تو شخصیتش. جزو اون پدرای کوله که مثلا آره یه چیزایی میگه که معمولا بقیه‌ی بابا نمیگن. خیلی شخصیت جالبی داشت. هرچند خیلی بهش پرداخته نشده بود؛ ولی یه جوری بود که می‌تونستیم درکش کنیم و باهاش کنار بیایم.مارسل هم ازش خیلی خوشم میاد. به خاطر اینکه کلا یه دنیای قشنگی داره. مخصوصا اونجاش که حاضر نشد؛ حیوونا رو کالبدشکافی بکنه. خیلی به نظر من به شناخت شخصیتش کمک کرد. یه ویرد بودن خاصی داره. یه جا دارن با پروفسور کتک کاری می‌کنن؛ بعد به تفاهم می‌رسن. بعد مشت می‌زنه به پروفسور. بعد پروفسور میگه چرا زدی؟ میگه که عه من فکر کردم که در حال دعوا هستیم. فکر نکردم تموم شده دعوامون.مارسل خیلی شخصیت جالبی داره. شخصیت عجیبی داره. خیلی به شدت درونگراست؛ ولی از اون درونگراها که حساب همه چیز تو دستش هست. به نظر من همه فن حریف بودنش جزو ویژگی‌هایی که دوست داشتم باگ‌های سریال رو بپوشونه. که بیاد خلبانی بلد باشه و لیسبونو و نجات بده. و اصلا استایل ظاهرشم خیلی جالب. سیبیل با موهای بلند. به کاراکترش خیلی می‌خوره. صداشم جالبه. تو مثلا وقتی یه کاری می‌کنه؛ یه دعوایی می‌کنه؛ بعد موهاشو درست می‌کنه؛ موهاشو می‌زنه کنار، اصلا به کاراکترش می‌خوره که این کار رو انجام بده. همینطور که پروفسور بهش میاد که عینکش رو درست کنه.مانیلا، مانیلا تو فصل پنج میاد. پس تو اون یک اپیزود در موردش صحبت می‌کنیم.تا سه چهارتا کاراکتر منفی داریم تو سریال. که خیلی منفین. از اون منفی‌هایی که آدم می‌خواد سر تنشون نباشه. یکیش آرتریتوعه. سر دستشونه. به نظر من گاندیا از اون چیز تره. آرتریتو رو خیلی دیدیم. طولانی تر دیدیم. دست بردارم نبود. سیریش بود. و می‌گفتیم وای باز آرتوریتو اومد. و گاندیا بود و تامایو وآلی سیاسیرا. که نگیم راجب آلی سیاسیرا تهش چی میشه. چون مربوط میشه به فصل پنج.نظرت راجب این کاراکترهای منفی چیه؟ کدومش کاراکتر منفی‌تر بود؟ اون سرهنگ کچله توفصل یک ودو. اون برای من خیلی باورپذیرتر بود. اصلا می‌تونستیم مصداق داخلی‌شم پیدا کنیم. سر همین بود که _با اینکه آرتریت‌و خیلی حرص دارتر بود_ کارایی که اون سرهنگ می‌کرد؛ مخصوصا آزاد کردن دختر سفیر، به جای آدمایی که بیماری قلبی داشتن. خیلی ویلن واقعی بود. تامایو هم که اینطوری بود. تامایو رو هم بذاریم برای بعدا. گاندیا رو هم بذاریم فصل پنج. ولی آرتوریتو هرکاری هم بکنه، سیریش بودنس، بی‌خود بودنش، این بی‌خودی حتی. از اول فصل یکم می‌بینیم دیگه حالا حتی اگه کارای بدشم انجام نمی‌داد؛ اون واکنشی که به مانیکا نشون میده خیلی بد بود.یه چیزی که راجب گاندیا و آرتریت برام خیلی جالبه، اینه که تو وقتی بازیگرای اصلیشونو می‌بینی تو مصاحبه‌ها و اینا می‌بینی که چقدر شخصیت متفاوتی دارن نسبت به اون چیزی که بازی کردن و چقدر ما انتظار داریم که آرتوریتو همون باشه. اصلا نیست. مخصوصا گاندیا، یعنی تو گاندیا رو می‌بینی تو مسابقاش میگی که چقدر از زمین تا زمان فرق داره با کاراکتری که بازی کرده. این نشون میده که بازی‌شون خوب بود. احسنت. توی سریال اصلا این که نشون میده انقدر متنفریم ازشون؛ نشان دهنده‌ی اینه که بازی خوبی دارند که باعث میشه ما متنفر بشیم ازشون.فقط تنها کاراکتر منفی که میشه تا فصل آخر فصل چهار، بیشتر راجبش صحبت کرد؛ آرتریتو که واقعا یک شخصیت منفی دست دوم و و نون به نرخ روز خور. از اونیکه فکر کنم همه چیز استفاده می‌کنه مثلا نفع خودش. از اونایی که زمان دبیرستانش به معلمشون گفته آقا امتحان داریم. قطعا از اوناست. یا می‌تونه ازونا باشه. می‌تونه یه دسته‌ی دیگه هم باشه که حالا تو بحث فکر کنم بیشتر می‌بینیم. از اونایی که مثلا بقیه‌رو وادار می‌کنه یه کاری انجام بدن. مثل این که باعث میشه بقیه اعتراضی بکنن. یه شورشی بکنن. بعد خودش میره کنار. آتش بیار معرکه‌اس. دقیقا دنبال همین کلمه می‌گشتم. و این ویژگی خیلی منفیه.یه کاراکتر منفی هست؛ جزو کاراکترهای خیلی کم دیده شده است. که البته توفصل پنجه. اسم هم نداره. اون سربازی که هی می‌خنده؛ میان داخل؛ زخمی هم میشه. زخمی میشه مجبور میشن روش عمل بکنن. خیلی دوسش دارم. اون گروهی که میان؛ یه ویژگی‌هایی دارند که ابلیسن همشون. واقعا آدم می‌ترسه ازشون. از جنس مثلا سربازای سزاره. سزار نیست اسمش. که سنش جوون‌تره. مسئول ارتشه. آره دیگه اون چیزی که تو فصل سه، لیسبون رو دستگیر می‌کنه. از جنس سربازهای ارتش عادی نیستن.د یه ویژگی‌های خیلی خاصی دارند.خب فکر کنم به اندازه‌ی کافی راجع به کاراکترها صحبت کردیم. یه چیزی که تو کل فیلم خیلی سریال بارزه، سمبل‌های سریاله. به نظر من سریال بیشتر از اینکه یک اثر سینمایی یک اثر تلویزیونی باشه؛ بیشتر یک برنده. یعنی ما این سریال رو با برندش می‌شناسیم. مانی‌هایس که میاد؛ آدم یاد آهنگ بلاچاو می‌افته. عینک پروفسور یادش می‌افته. نمیدونم پول یادش می‌افته. این‌ها یک سری سمبل‌هایی هستند. اصلا اسم شهرها. الان اون روز ما کلاس داشتیم استادمون داشت راجب شهر نایروبی صحبت می‌کرد. بعد راجب بحث زباله‌هایی که توی شهر نایروبی خیلی زیاد هستش داشت صحبت می‌کرد. بعد من گوش نمی‌داد. یعنی مشغول یه کار دیگه بودم. وقتی اسم نایروبی و می‌گفت من می‌گفتم نایروبی راجب مانی‌هایسته. یعد می‌گفت نه در مورد شهر نایروبی داریم صحبت می‌کنم. بیشتر از اینکه هلسینکی رو به عنوان یه شهر بشناسیم؛ به عنوان یک فرد می‌شناسیم. برندسازی خوبی که این سریال داره.یکی از این برندسازی‌ها، موزیک بلاچاو هستش. راجب تاریخچه‌ی موسیقی یکم توضیح بده. بلاچاو یه آهنگ اعتراضی ایتالیاییه. خیلی آهنگ قدیمی هم هست؛ مربوط به اواخر قرن نوزده و اوایل قرن بیستمه. تو شمال ایتالیا یه جور برنج‌هایی هستش که ریزوتو ام دارن. تو قرن نوزده، این آهنگ و شالیکارها می‌خوندن. به خاطر اون فقری که داشتن. سختی کار و ظلم و ستمی که ارباب و صاحب زمین بهشون اعمال کرده بودن. بلاچاو به معنای خداحافظ ای زیبا هستش. حالا چجوری شد که به این شکل در اومد که ما الان می‌شنویمش؟ مربوط میشه به دهه‌ی هزار و نهصد و چهل، جنگ جهانی دوم، این آهنگ و مخالفان و پارتیزان‌هایی که در برابر حکومت فاشیستی موسولینی، مبارزه می‌کردند؛ این آهنگو می‌خوندن. بخاطر همینه که کلمه‌ی پارتیزان رو به وضوح می‌تونیم بشنویم.این آهنگ و بعدها به زبان‌های دیگه حتی فارسی و افغانی هم خوندن. یا از ریتم استفاده کردن که در کل می‌خوان اعتراض نشون بدن. حالا چرا اومدین آهنگ گذاشتن تو فیلم مانی هایست؟ نمونه‌ی ایرانیشم یه جورایی شاید بشه گفت یار دبستانی منه. بله. چرا این گذاشتن روی این فیلم؟ به خاطر اینکه این فیلم یه جورایی سعی می‌کنه که حالا شاید چندان موفق نباشه؛ سعی می‌کنه که یه حالت آنارشیستی و یه حالت ضد سیستمی رو نشون بده. مقاومت رو نشون بده. در حالی که این مقاومت به نفع مردم نیست. به نفع خودشونه. یا به غرایز خودشونه. که حالا تو فصل پنجم بیشتر با اینا آشنا میشیم. ولی طوری جلوش میدن که انگار مال مردمه. ولی دزدی می‌کنند دیگه ولی انقدر چیزش می‌کنن خودشون؛ که انگار برای مردم دارن یه کاری انجام میدن. از یه لحاظ خوبه که این آهنگ آوردن تو این سریال پخش کردن. به خاطر اینکه این آهنگ باعث میشه که خیلیا با موضوعاتی مثل مثلا مقاومت ایتالیا، اصلا جنگ جهانی دوم ایتالیا چی گذشت؟ آشنا بشن. ولی از یه لحاظ دیگه هم خوب نیست. چون که با شنیدن این آهنگ یاد سریال مانی هایس می‌افتند. در حالی که این آهنگ مفهوم پیچیده‌تر و مردمی‌تر داره. خب چرا؟ این اتفاقا خوبه که؟ در ابعاد بین‌المللی باعث شد که بلاچاو شنیده بشه. من خودم که به شخص قبل از دیدن دیدن مانی هاست، آهنگ بلاچاو نشنیده بودم و نمی‌شناختم و به واسطه‌ی این سریال بود که فهمیدم چه بک‌گراندی داره. و این به نظر من به واسطه‌ی سریال، یه موزیکی رو تبلیغ کردن در ابعاد بین‌لمللی. شاید از این لحاظ به نظر من جالب نیست که در کنار کسانی که سر مقاومت ایتالیا جانشونو از دست دادن و اگه بخوایم با یه سریالی مقایسه بکنیم که حالا توی سیستمی پخش میشه که خیلیم مخالف اون چیزاییه که مردم ایتالیا سرش جونشونو از دست دادن. چوم انگار تحریف میشه کلا. و سقوط می‌کنه. در حد یه سریال می‌مونه. در حالی که مفهوم آهنگ خیلی پیچیده‌تره.این سریال می‌خواد یه حالت آنارشیستی و نشون بده. این حالت آنارشیستی ما هممون تو درون خودمون داریم. اون جلوه رو داریم؛ ولی هیچ کدوممون نمی‌تونیم احتمالا بانک یه سرقتی انجام بدیم. یا یه کاری انجام بدیم که یه هیجان خیلی زیادی داشته باشه و یه شورشی داشته باشه. یعنی به نوعی مخالفت‌مان و اعتراضامون و همون آنارشیست بودنمون رو نشون بده. به خاطر همین این سریال از ویژگی‌های مثبتش این که خوب که ما با جریان هیجان همراه باشیم. به غیر از این، شاید ویژگی چندان بارزی نداشته باشه. یه سریالیه که بیشتر برای سرگرمی خوبه و همین خوبه که ما نگاه کنیم، هیجانمون بره بالا و مثل اینکه اون جلوه‌ی آنارشیستی‌مون رو باهاش ارضا بکنیم. در حالی که این از یه لحاظ می‌تونه خوب نباشه. چرا ما با دیدن این سریال می‌تونیم این جلوه‌مون ارضا کنیم؟ در حالی که شاید باعث وقوع اتفاقات خیلی بزرگتری می‌تونست باشه. خیلی شاید نگاه رائفی‌پورانه‌ای باشه؛ ولی خب به نفع سیستمه. در حد جهانی میگم اینو. که ما با دیدن سریال، بخش آنارشیست بودنمون راضی بشه. در حالی که ما نشستیم پشت اسکرین‌ها در حال امکاناتی که خیلی مصرف‌گرایانه‌اس؛ داریم آهنگ بلاچاو‌ای رو می‌خونیم که دقیقا مخالف این چیزاست.ولی خب به هر حال بلاچاو، تاثیر خوب خیلی زیادی داشته روی فیلم. حتی ماسک دالی هم. حتی چرا دالی؟ دلیلش اینه که دالی اسپانیاییه. در کنار اون دالی، سالوادور دالی، یه نقاش سوریالیستیه فراواقع‌گراییه، که کارای پروفسور مخصوصا، سرقتشون مخصوصا نشون میده که یه حالت سوریالیستی‌ای داره. نمیگم که مثلا یک موجود خیلی خاصی قرار ظاهر بشه ها. در دنیای سرقت کار اینا رئالیستی نیست. نشدنیه. حتی اوایل سریال انتظار داریم که بر بانک بزنند. در حالی که دارندپول چاپ می‌کنند. و در کنار اون سالبادور دالی، واسه اسپانیایا یه چهره‌ی کلا سنت شکنی داره. و کلا هنر سورئالیسم هم، سنت شکنی داره. که دیگه تو این سریال هم به نوعی این سنت شکنی‌ها رو هم می‌بینیم.اگر تو بخوای به دو تا از نکات ویژگی این سریال اشاره بکنی؛ مثبت یا منفی.‌ و دوتا هم از منفی‌هاشو بگی. کلی‌ها از فصل یک تاپنج، چه چیزهایی رو می‌گی؟ ویژگی مثبتش اینه که مخصوصا تو جریان پاندمی کرونا، خونه‌نشین شدن مردم، هیجان به نوعی لازم بوده؛ که یه سریالی ببینن و آدرنالین خون بره بالا. دومی دومین ویژگی مثبتش، شاید چندان مثبت نباشه؛ ولی تو هم اشاره کردی که جهانی شدن و برند شدنش؛ می‌تونه هم مثبت باشه؛ هم می‌تونه منفی باشه. همین که یه فیلم سریال نگاه کنیم و به عنوان سرگرمی دید سرگرمی بهش ببینیم؛ چیز بدی نیست. چرا چیز خیلی خوبی هم هست. حتی اعتیادآوره. وقتی تموم میشه؛ میگی ادامشم ببینم. مهم نیست شب ساعت چنده؛ می‌خوای ادامشم ببینی. مخاطب رو ترغیب می‌کنه به این کار.اینجا من می‌خواستم یه نکته‌ای بگم. اونم اینکه ما بیایم کلا فیلم‌ها و سریال‌ها ر در اسکیل خودشون بررسی بکنیم. مانی هاست از اولش، شعارش سرگرمی بوده. نخواسته دست بذاره رو خیلی از مفاهیم پیچیده‌ی انسانی. گفت آقا من میام؛ یک داستان جنایی معمایی دارم روایت می‌کنم؛ تا حد مرگ سعی می‌کنم که جذابش بکنم. که تو حال کنی. از فصل یک تا فصل پنجم همین شکلیه. طبیعتا کلی عیب و ایرادات داره. خب ولی لابلای این عیب و ایرادات یعنی ما نمی‌تونیم یعنی انتظار این رو داشته باشیم که یک پیام فلسفی کانسپشوئال خیلی خفنی داشته‌باشه. نداره. چون اصلا نمی‌خواد داشته باشه و از طرف مقابل یک سری فیلم‌ها و سریال‌هایی هستند که اینطورین. یعنی خیلی تجربین. که اونام به دنبال مخاطب نیستن. تو نمی‌تونی این و بگی که این فیلم مخاطب نداره، پس بده. که این فیلم مفهوم نداره؛ پس بده. اصلا هر کدوم اسکیل رو باید تواون مود خاصی ببینیم؛ یه هدف خاصی ببینم.ویژگی منفی دومش اینه که یه مدتی که فیلمو دیدی؛ از دیدن فیلم می‌گذره؛ تو هیچی یادت نمیاد که مثلا دقیقا پروفسور چیکار کرد که نجات پیدا کردن؟ فقط میگی که پروفسور اینجا یه کاری کرد که همه چی اوکی شد.و من اگر بخوام بگم دو تا ویژگی مثبت، یکیش بحث کاراکترهاست. که کاراکترپردازی به شدت خوبه. دومی هم این که فیلم، احساسات داره. یعنی تو وقتی سریال می‌بینی یه جا می‌خندی. گریه می‌کنی. عصبانی میشی. دپرس میشی. خوشحال میشی. گریت می‌گیره. یعنی تمام احساسات و این سریال می‌بینی. همین اعتیاد آور بودن و همراه کردن مخاطب با اون جریان. چیزی که ما تو دارک ندیدیم. یعنی من دارک رو یک فصل دیدم؛ بعد گذاشتم کنار. اگه بخوایم مقایسه فکرکنیم که مقایسه خوبی نیست. صرفا از این جهت می‌خوام مقایسه‌اش کنم. از نظر سرگرمی می‌خوام بررسی کنم. دارک درسته یه مفاهیم خدا و همه‌ی اینا رو زیر سوال می‌بره؛ اما اتفاقا خواسته سرگرم کننده باشه. و خواسته این سرگرمیش رو به واسطه‌ی پیچیده‌بودن پیش ببره؛ که به نظر من اصلا موفق نبوده. من به این دید نگاه نمی‌کنم که سرگرم کننده بودنش رو با پیچیده بودنش، می‌خواد نشون بده. من اتفاقا برعکسش رو می‌بینم که سرگرم کننده‌ی عام نیست به معنای واقعی، مثل لوکاسا. می‌تونه هر دو گروه هم راضی نگه‌داره. تا یه حد خاصی. آیا پیچیده بودن دارک، واست ملموس هست؟ یا نه فارغ از اینکه مخاطب عام داره یا نداره؟ پیچیده بودن برای من سرگرم کننده نبود. جالب بود. جذاب بود. نه برای من اینطوری نبود؛ یعنی من که داشتم دارکو می‌دیدم؛ از اولین قسمت تا آخرین قسمت یعنی با تو دفتر قلم و کاغذ کنارش می‌ذاشت که هر اتفاقی افتاده اونجا می‌نوشتی. این روابط رو باید به یاد می‌سپردی. بعد دیالوگ‌ها هم خیلی استعاری بود؛ که باید رمزگشایی می‌کردی. که این گفت. یعنی چی؟ و این خوبه‌ها پیچیده بودن؛ ولی پیچیدگی که احساس نداشته باشه توش؛ به نظر من من اتفاق بدیه.تو توی دارک اون کاراکتر اصلی چی بود؛ همیشه زرد می‌پوشید؟ اسمش یادم رفته. اونا اگر می‌مرد تو هیچ واکنشی نشون نمی‌دادی. به ماهیت فیلم بستگی داره دیگه. تو دوران جوونیشو می‌بینیم که تو فلان بعد زنده است و این حرفا. ولی تو توی لاکاسا کافیه یه نفر بمیره و قشنگ یه دپرس میشی. آخه اینم تفاوت بدی نیست. اصلا همین تفاوته که باعث میشه دارک بشه دارک. لاکاسا بشه لاکاسا. به نظر من پیچیده بودن دارک، ویژگی مثبتشه. نه من فکر کنم این منفیشه. زبان آلمانی و با دیدن فیلم دارک خیلی ترغیب شدم که یاد بگیرم؛ تا اسپانیایی با دیدن لاکاسا. صرفا به سلیقه‌ی شخصی برمی‌گرده.من حال و هوای دارک و دوست داشتم. شهر کوچیکی که همینجور بارون می‌باره. همه جا پر جنگلیه. یه جورایی مثل چرنوبیل هست؛ ولی زیاد از حد به نظر من پیچیدش کردن. یعنی تو پیچیدگی رو حذف کنی از سریال هیچی نمی‌مونه واسش.اصلا ماهیتش اینه. خلاصه من این بحث احساسات داشتن لاکاسا رو خیلی طولش دادم چون ترجیح میدم.آزاردهنده ترین چیزی که از لاکاسا دیدم؛ عشق و عاشقیاش بود. ببین یعنی بگوتا رو نایروبی کراش داره. نایروبی و هلسینکی. هلسینکی رو پالرمو. پالرمو رو برلین. برلین رو زنش. زن بلین رو پسر برلینو یعنی چی؟ اصلا توی فصل دو، راکل دستش بسته است؛ یهو می‌پره پروفسورو می‌بوسه. اصلا همین این رابطه جزو باگ‌ها بود. سه بار رفته تو رستوران دیده؛ اومده باهاش درد و دل می‌کنه و پلیسم هست. بعد از این که تازه فهمیده پروفسور یه پنجاه تومنی خورد می‌کنه جلوی راکل؛ راکل می‌بوستش. همی سریال ترکی بودنش خیلی بد بود.دمور مثلا رفته سرقت. یه چیزی که از دمور عجیبه اینه که از آرتوریو بدش میاد. پسراونو میگه پسرم پسرم. بابا پسر تو نیست. از نظر عاشقی خیلی زود خر میشه.مانیکا انقدر زود خره آرتریتو میشه. در حالی که بابا گروگان گرفتن تورو. اصلا تو توی سرقت باشی؛ بزرگترین سرقت تاریخ داری انجام میدی؛ اصلا فرصت نمی‌کنیم به این چیزا فکر کنی. اصلا فرصت نمی‌کنی چیزی بخوری. یعنی روابط عاشقانه‌ی هیچکس واسم ملموس نبودو حتی ریو و توکیو. حتی لیسبون و پروفسور. ولی پایه‌های فیلم همین رابطه‌ها بودند.بعد بعضی وقتا هم که فیلم هندی می‌شد. فصل پنج مثلا پلیسا انگار گاون. پلیسا هی شلیک می‌کنند؛ هیچ اتفاقی نمیوفته. هی شلیک می‌کنن به هیچ جا نمی‌خوره. یه جایی هستش که گاندیا نایروبی رو می‌کشه. بعد اینا شروع می‌کنن همشون شلیک می‌کنن به گاندیا. گاندیا داره معلق می‌زنه تو هوا و هیچیشم نمیشه. یه دونه گلوله هم نمی‌خوره بهش. بابا تو یه تار مو می‌ذاشتی؛ می‌خوردی. گلوله حداقل بهش می‌خورد. گاندیا به اون گنده بکی هیچی بهش نخورد. خیلی واقعا عجیبه. از این صحنه‌ها اینجا زیاده. حالا درسته جنبه‌ی سرگرمی داره. تا حدی اغراق خوبه ولی این دیگه زیادی اغراقه. تا نباشه که مخاطب بعد اون نتونه فیلمو تحمل کنه.خب کم‌کم برسیم به بحث جمع‌بندی. چیزی که مونده مخصوصا راجب بعضی از کاراکترها، بستگی داره به فصل پنج. خیلی اسپیوله و خیلی اتفاق بزرگیه که قراره تو فصل پنج بیفته.فلش‌بک‌هایی که به زندگی برلین می‌زنه تو فصل سه و چهار؛ بخاطر محبوب بودن شخصیت برلینه بیشتر. برلین رو دوست داری دیگه باید فلش بک‌هاشم دوست داشته باشی. فلش بک رو مخصوصا تو فصل پنج، کاملا بیهودست. شاید به خاطر اینه که شاید که نه صد درصد، قرار اسپین آفش رو بسازن. اصلا لازمه که روبرلین فوکوس بشه. خب اشتباهه کنند.یه نکته‌ی جالبی که این سریال داره و خیلی می‌پسندم؛ اینه که خیلی سعی می‌کنه غیرقابل پیش‌بینی باشه. خیلی سعی می‌کنه. ولی تو فصل پنج چندان موفق نیست. به غیر از پایانش. اتفاق نهایی پایان رو میگما. قبل اون خیلی مثلا قابل پیش‌بینی بود. آخه چون تو تیزرش بود دیگه. من اصلا تیزر‌ها یادم نبود. از نظر کارگردانی بعضیاش غیرقابل پیش‌بینی. من یه جایی یادمه گاندیا تو فصل چهار رفته تو کانال کولر مخفی‌شده. کانالی که ما هیچ وقت نمی‌دونستیم هست. خب بعد می‌بینیم که بوگوتا رفته داخل یک اتاقی، پشت سرش کانال کولره. دوربین زوم می‌کنه میره رو کانال کولر. بعد یه موسیقی استرس دار داریم. میگیم الان که گاندیا از اونجا دربیاد؛ بزنه بوگوتا رو بکشه. بعد یهو کات می‌خوره می‌بینی گاندیا از یه جای دیگه در اومد؛ رفت نایروبی رو گروگان گرفت. یا یه جایی هست تو فصل سه یا چهار، که پلیس لیسبون رو دستگیر کرده. یه جایی هستش که نشسته آلی سیاسیرا یه دو به دویی داره. هی دارن جواب دندان شکن میدن به همدیگه. لیسبون در برابر آلی سیاسیرا. و یه جایی آلی سیاسیرا یه تیکه‌ی می‌پرونه و لیسبون یه جواب خیلی دندان شکنی در مقابلش میده. میگه از شوهرت چه خب؟ر الان مطمئنم شوهرتم یه جایی مثلا داره با فلان زنه و اینا. بعد کاملا یک جواب غیرقابل پیش‌بینی می‌شنویم. آلی سیاسیرا برمی‌گرده و میگه مرده شوهرم. بله اینطوری لیسبون یه لحظه می‌مونه. بعد میگه متاسفم. یعنی همه میگن عه چرا اینطوری شد؟ انگار ما یه لحظه لیسبون رو کاراکترمنفی می‌بینیم و آلی سیاسیرا رو مثبت می‌دیم. یک لحظه. این اتفاقات توی سریال برای من زیاد اتفاق میفته و برای من جالب بود. یا جایی که پلیس خوشحالن که یه چیزایی از پروفسور فهمیدن. ولی ماشین‌ها خیلی چپ می‌کنن.پایان فصل چهار رو چطوری ارزیابی می‌کنی؟ فصل چهار چطور تموم شد؟ دقیقا منم همینو می‌خواستم بپرسم. لیسبون برگشت. به نظر من کلا فصل سه و چهار بیهودس. چرا؟ سه آره ولی چهارو خیلی دوست دارم. ماهیتشون کلا بیهودست. مخصوصا سرقت دوم. اگه فصل سه و چهار رو بخوایم با هم مقایسه کنیم؛ فصل چهار بهتر از فصل سومه. فصل سه یه نزولی داشت. آره اینکه بیان دوباره در قالب یک دزدی دیگه قرار بگیرن. این چی شد؟ یهو مثلا پروفسور می‌خواد بره طلا بدزده. اصلا سرقت دوم پخته نیست. معلومه که به خاطر فروشش. ولی خب یه جاهایی خوب جمعش می‌کنند. قشنگ مخاطبو می‌کشونن؛ می‌برن. یه جاهایی خوب جمع می‌کنن. ولی خب فصل پنج، چندان موفق نیستند.به نظرم فصل پنج بهترین فصل لاکاساست. موافق نیستم. پس حتما یک بحثی داشته باشیم تا اپیزود بعدی. نتونستم دلیل بیارم الان چون اسپویل داره. آره دیگه نمیشه بیشتر راجبش صحبت کرد. خب جمع‌بندی می‌کنیم فصل یک تاچهار.فصل یک تا چهار، حالا یه چیزی کلا راجب کسی که این سریال رو ندیده و وقت خالی هم داره؛ به نظر من بهترین وقته الان که ببینیم. چون تا دو سه هفته‌ی دیگه احتمالا اسپویل میشه. دیگه خیلیا می‌بینن. بعد مثل گیم‌آف‌ترونزه. کسی که منتظر بود که فصل هشتش بیاد بعد از اول شروع کنه ببینه؛ هیچوقت نمی‌تونست بره شروع کنه. چون می‌دونست که فصل هشتم فاجعه‌س. آره راست میگه. نمی‌گم فصل پنج لاکاسا فاجعه‌اس ولی این اتفاق می‌تونه بیفته. یعنی هر سریال یه مود خاصی داره یه زمان خاصی داره. از اون زمان که بگذره دیدنش سخت میشه. برای همینه که من مثلا اسکوئید گیم رو ندیدم. آره راست میگی. منم ندیدم. من گات هم ندیدم چون می‌دونم تهش بد تموم میشه. یه زمان خاصی دارن.به طور کلی به نظر من لاکاسا دپاپل، سریال خیلی خوبیه. یعنی من سریال باز نیستم کلا. کم سریال دیدم. ولی از بین همه‌ی سریالایی که دیدم بهترین سریال همینه. بازم میگم توقع زیادی هم ندارم. یعنی به دنبال چیزی نیستم. ولی اون چیزایی که می‌خوام رو و نیازهای روحیم رو ارضا می‌کنه. قشنگ آدم حال می‌کنه با دیدنش. به ویژه برلین. برلین یک تاثیر واقعا خیلی بزرگی داشته تو زندگیم. واقعا برلین خیلی کاراکتریه که خیلی میشه آدم ازش یاد گرفت.در اپیزود بعدی با ما همراه باشید که قراره در رابطه با فصل پنج سریال لاکاسادپاپل صحبت بکنیم. فصلی که ظاهرا ثنا مخالفشه و من موافقشم. خب مرسی از همه‌ی شنوندگان که تا به اینجا با ما همراه بودید؛ تا اپیزود بعدی بدرود.بقیه قسمت‌های پادکست اتوپیا را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. پhttps://castbox.fm/episode/8--خداحافظ-ای-زیبا!-(جهان-خاکستری-در-پشت-نقاب--سریال-Money-Heist-فصل-1-تا-4)-id4907176-id486912057?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=8-%20%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%20%D8%A7%DB%8C%20%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7!%20(%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%20%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C%20%D8%AF%D8%B1%20%D9%BE%D8%B4%D8%AA%20%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%A8-%20%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84%20Money%20Heist-%D9%81%D8%B5%D9%84%201%20%D8%AA%D8%A7%204)-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست اتوپیا | Utopia</category>
                <author>پادکست اتوپیا | Utopia</author>
                <pubDate>Mon, 25 Jul 2022 18:01:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>7- معنای بی معنایی (ریسک تغییر و فیلم Ida)</title>
                <link>https://virgool.io/Utopia-podcast/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-ida-waxe2xksycrc</link>
                <description>سلام. خیلی خوش اومدین به پادکست اتوپیا. امروز می‌خوایم در رابطه با فیلم ایدا محصول سال دوهزار و سیزده کشور لهستان و دانمارک و فرانسه با انگلستان که به صورت ترکیبی با همدیگه این فیلم ساخته شده صحبت بکنیم. من الیار هستم، منم ثنام. بریم سراغ فیلم. قبل از شروع بگم که این فیلم برنده‌ی جایزه‌ی اسکار و بفتای بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان شده و جزو فیلم‌هایی هستش که چندین جایزه مختلف برنده شده بود تو سال دو هزار و سیزده و میخوایم راجع‌بهش صحبت بکنیم. این فیلم تا حدودی متفاوت هستش از فیلم‌های قبلی که ما راجع‌بهش صحبت کردیم. به خاطر اینکه فیلم سیاه و سفید هست. حالا در ادامه راجع‌به فیلم برداریش صحبت میکنیم که به نظر من عنصر بارزی هستش. این فیلم محصول سینمای اروپا هستش. سینمای اروپا که خب می‌دونیم یک سری مختصات و ویژگی‌های خاص خودشون رو دارن که متمایز هستش از سینمای هالیوود.امروز هم هوا برفیه اتفاقا ثنا می‌گفت که توی فیلم ایدا برف زیاد می‌بینیم. امروز هم که داریم رکورد میکنیم اتفاقا داره برف می‌باره. اگر صدایی از محیط اطراف می‌شنوید ببخشید به خاطر صدای برف هست. صدای برف و اون چکه‌های آب هستش. راجع‌به فیلم اگه بخوایم یه نظر کلی بندازیم مهمترین ویژگیش اینه که محصول لهستانه. بارزترین حالتش اینه که محصول لهستانم و از نمای لهستان که از اول پیدایش فیلمبرداری بوده حالا با یه صعود و فرودگاهی که اون هم به خاطر شرایط سیاسی خاصشه چون لهستان کشوریه که هم کمونیست‌ دیده هم هولوکاست دیده و کلا شرایط سیاسی عجیبی داره که روی سینما تاثیر خیلی زیادی گذاشته. به خاطر همینه که ما تو دهه‌ی هفتاد شاهد فیلم‌هایی هستیم از سینمای لهستان که فیلم‌های مهمی هم هستن که یه حالت اعتراضی رو نشون میدن که به خاطر شرایط سیاسی کشورشون بوده. به شدت دچار سانسور بودن یه دوره‌هایی به خاطر کمونیسم و این‌ها.و خب در آخر یه سینمای خیلی خاصیه که ما بیشتر با کیشلوفسکی میشناسیمش چون اون‌ها بیشتر جهانی هستند ولی کارگردان‌های دیگه‌ای هم هستند که فیلم‌های خیلی خیلی خاصی دارن. هر چند این کارگردان این فیلم پاولیکوفسکیه که اسمش هم واقعا سخته هرچند این کارگردان بیشتر تو انگلیس کار می‌کرده ولی هنوز همون ویژگی‌های سینمای لهستان رو حفظ کرده. مخصوصا تو این فیلم ایدا. کلا سینمای لهستان جزو اون سینماهایی هستش که به شدت تحت تاثیر ایدئولوژی قرار داره. چون کشوریه که به قول تو هم سیاست‌های مختلف دیده، ایدیولوژی‌ها و مذاهب مختلف دیده، دین‌ها و آیین‌های مختلفی و کاملا تو اکثر فیلم‌ها حتی تو اون فیلمبرداریش محسوسه که این‌ها یه تفکری پشتش هستش. انگار صرفا سینما رو برای سرگرمی نمی‌دونن و کلا ماهیت سینمای اروپا هست البته. در کنار این که مثلا راجع‌به سیاست و شرایط اجتماعی می‌خوان حرف بزنن، ولی تم اصلی فیلم‌هاشون یعنی بستر اصلیشون خصلت‌های انسانیه.ویژگی‌های انسان که به نظر من میتونه راحت مرزهای جهانی هم بشکنه یا ویژگی‌های خیلی بارز سینمای لهستان که به خیلی بهتر می‌تونی تاکیدش کنی، اینه که به فضای شهری خیلی خوب می‌پردازه و متفاوت‌تر نشون میده. نه صرفا به خاطر معماریش به خاطر کادربندی و تصویربرداری خاصش و یکی از دوست‌های من میگه که کلا وقتی لهستان و اسم لهستان رو می‌شنوم یاد بتن میفته. چرا؟ به خاطر معماریش. اگه اینجوری باشه البته. نمی‌دونم والا خیلی اطلاعات دقیق از معماری لهستان ندارم. خب می‌خوایم یه گریز کوتاهی داشته باشیم بر پاول پاولوفسکی کارگردان فیلم و بعد مستقیما بریم سراغ ایدا. این کارگردان متولد هزار و نهصد و پنجاه و هفته و از بچگی شرایط سیاسی خاص این کشور رو دیده.این چیزی که خیلی برای من جالبه اینه که با اینکه کارگران خیلی کم کاریه ولی فیلم‌هایی که ساخته هم از نظر جهانی هم از نظر مخاطب خیلی موفق بودن و اینکه این فیلم هم سردسته‌ی اون‌هاست. از هزار و نهصد و هشتاد و هفت داره فیلم می‌سازه تا الان. ولی کم می‌سازه و گزیده میسازه. این فیلمش رو هم 2018 ساخته که جنگ سرده. قبل اون پنج سال قبلش ایدا رو ساخته بود. دو هزار و سیزدهه. ببین چیزی که خیلی جالبه برای من زندگینامه اونه که از زبون خودش می‌شنویم. اتفاق خاصی نیفتاده ولی میگه که من اکثر فیلم‌هایی که می‌سازم مثلا زن طبقه پنجمش، مربوط به دهه‌ی شصته.دهه‌ی شصت خب لهستان دچار یه سری تحولاتی شده بوده و بعد از اولین نسلیه که با جنگ جهانی دوم رشد پیدا کرده و این دهه دهه‌ایه که موسیقی خارجی وارد کشور شده. یه جورهایی آزادی بیان رو می‌خواستن پیدا بکنن. میگه که من با اینکه خیلی بچه بودم، پنج شیش سالم بود ولی دقیقا اون فضا رو یادمه و دلیل خیلی جالبی داره. می‌گه که ما وقتی ذهنمون بیشتره واسه درک و فهم چیزهایی که اطرافمون اتفاق می‌افته به دلیل‌هایی متوسل میشیم. وقتی بچه‌ای اینجوری نیست. شاید به خاطر همینه که آهنگ‌هایی یه وقت بچه بودیم شنیدیم شاید چندین سال هم ازش گذشته باشه ولی خیلی خوب یادمونه که اون آهنگ‌ها چی بودن.حتی ماشین‌هایی که دیدیم. چون خودش هم از ماشینی که تو بچگی مورد علاقش بوده تو فیلم استفاده کرده که شاید حتی اون موقع اسم ماشین رو نمیدونسته. اصلا نمیدونسته این ماشین چطوری کار می‌کنه. ولی مثل اینکه بیشتر درکش می‌کردیم. درسته دقیقا همون شکلیه که تو میگی. کارگردان موفقی هم هستش. بنابراین این فیلم که برنده جایزه اسکار شد، برای همون فیلم جنگ سرد که نامزد جایزه اسکار شد. خودش هم رشته‌ای که تو دانشگاه تحصیل کرده در زمینه‌ی ادبیات و فلسفه بوده به‌خصوص ادبیات زبان آلمانی و به همین خاطر هم شاید چون آلمانی هم درس خونده شاید اون تم نازی‌ها رو هم بیشتر درک کرده که تو این فیلم هم می‌بینیمش. داستان گویی‌ش با اینکه شاید ضعیف باشه نسبت به تصویربرداری و کادربندی‌های خیلی خارق‌العاده‌ش ولی داستان‌گویی مدرن رو بیشتر دوست داره و به گفته‌ی خودش دوست نداره که تاریخ رو بیاد تفسی بکنه. بیشتر یک گوشه‌ای رو نشون میده و بیشتر به اون مفاهیم فلسفی می‌پردازه.درسته. بریم سراغ ایدا. ویژگی بارز این فیلم چیه به نظرت؟ کادربندی‌ها. کادر بندیش‌ش جوریه که انگار چند تا عکسه کنار هم چیده شده. خیلی از المان‌های مختلف عکاسی رو به واقع خیلی خوب رعایت کرده. یکیش قانون یک سومه که ما تو اکثر پلان‌ها می‌بینیم. عنصر اصلی توی اون نقاط طلایی قرار داره. مثلا بعضی جاها استپ می‌کردم و فکر میکردم. مثلا اونجایی که زن داره با اون مرد صحبت می‌کنه هر دو طرف یک میز نشستن دارن صحبت می‌کنن. من خودم داشتم فکر می‌کردم می‌گفتم اگر من کارگردان بودم چی کار می‌کردم؟ یه دوربین میاوردم پشت سر مثلا طرف میذاشتم یه دوربین دیگه هم این سمت میذاشتم. دقیقا ولی این خیلی مثلا جالب بود دوربین رو برده مثلا یه چند متر اونطرف‌تر یه در پیدا کرده در رو باز کرده طوری قاب‌بندی کرده که به صورت بلر، نصفش دره نصفش چهره‌ی این زنه که مرد هم اصلا دیده نمیشه. یا تو جاهای مختلفی چنین چیزی وجود داره.همه جای فیلم یه جوریه که می‌تونی استپ کنی اسکرین‌شات بگیری. درحد یه پوستر و یک کارت پوستالی میشه. یه چیز جالبی هم که داره به خصوص سکانس‌های اول دیده میشه کادربندی طوریه که مثلا دماغ به بالای فرد توی کادر هست و بقیشون هدرون میگن دیگه. هدرون فاصله تموم شدن سر تا جایی که کادر تصویر تموم میشه. اون فاصله خیلی زیاده. از فضای خالی زیادی استفاده میکنه. اون برداشتی که خود من داشتم فکر می‌کنم این بود که تاثیر و اون غلبه کردن فضا بر این کاراکترها اون فضا که فضای صومعه هستش داره له می‌کنه این کاراکتر رو که ما فقط یک گوشه‌ای از صورت این کاراکتر رو داریم می‌بینیم. حتی یه جایی داره گریه می‌کنه شخصیت ایدا به محض اینکه این اشک‌هاش جاری میشه از کادر خارج میشه. حتی داخل کادر نمی‌تونیم ببینیم این اشک‌هاش اومد جاری شد روی گونه‌هاش و به نظر من این کادربندی خیلی کادربندی‌های خوبی هستن.استفاده از فضای خالی صومعه با اینکه از فضای خالی استفاده می‌کنه ولی واقعا المان خاصی نداره. مثل اینکه یه ساختمون خالی‌ایه. هیچ تابلوای جیزی هم نیست. مثل اینه که یه سبکی و در عین حال سنگینی‌ایه روی کاراکتر. سبکی فضا که روی کاراکتر سنگینی میکنه. و یه چیز دیگه صدا. با اینکه فیلم به سکانس آخر تقریبا میشه گفت هیچ سکانس دیگه‌ای موسیقی متن نداره، اما بحث صدابرداری و صداگذاری هم خیلی توی فیلم بارزه. به خصوص صدای قاشق چنگال‌ها. اونجایی که تو صومعه دارن سوپ می‌خورن، یا یه چیزی می‌خورن، فقط صدایی که شنیده میشه صدای قاشق چنگاله از اون صومعه‌ی به اون بزرگی که این نشان دهنده و رخوت و سردی اون فضا هم هستش و حتی اگه دقت کرده باشی با چنگال که دارن غذا میخورن این راهبه‌ها که کنار هم نشستن همه‌شون دارن همزمان قاشق‌ها رو می‌برن تو دهنشون.یعنی خیلی زندگی مکانیزه طوریه انگار. خب دیگه؟ خلاصه‌ی داستان نگفتیم. راست می‌گی. می‌خوای یه خلاصه از داستان بگو. داستان از اینجا شروع میشه که یه راهبه‌ای هستش که هنوز سوگند نخورده و قبل از اینکه سوگند بخوره می‌خواد به بره و تنها قوم و خویشش که خاله‌ش هستش رو ببینه و از اونجا متوجه میشه که چه شخصیت متفاوتی، چه هویت متفاوتی داره و اصلا مسیحی نیست و یهودیه. بازمانده‌ی جنگ از یه خانواده که همه‌شون تو هولوکاست قربانی شدن و خاله‌ش شخصیت کاملا متفاوت با خودش داره و دقیقا مثل سیاه سفید بودن فیلم‌ان این دو تا شخصیت.غالبا هم خاله‌ش سیاه می‌پوشه توی فیلم. یعنی از نظر بصری این سیاه سفیده رو داریم می‌بینیم. فیلم هم که خودش هم سیاه و سفیده که خیلی بیشتر هم بلده. یه چیز جالبی هم که واسه من بود توی صومعه درگاه‌های مختلفی بود که رنگ درگاه‌ها سیاه بود و خیلی بلد دیده میشد. اون چیزی که من خودم برداشت کردم این گذره. درگاه نماد گذر از یک فضایی به فضای دیگر هستش دیگه که فکر کنم این هم یه جورهایی نماد همین گذر از این شرایط فعلی کاراکتر ایدا به یک شرایط دیگه هستش. در رابطه با کاراکترها یکم صحبت بکنیم. ما چند تا کاراکتر اصلی داریم، یکیش همون کاراکتر ایدا هست، کاراکتر خاله‌ش و یه دو سه تا کاراکترهای فرعی هم داریم. ولی کلا درباره‌ی ایدا و خاله‌شه که به طبع اسم فیلم هم که ایداست و تمرکز روی ایدا و انتخاب‌ها و چالش‌هاییه که باهاش مواجه می‌شه.تضاد بین شخصیت ایدا و شخصیت خاله‌ش در جای جای فیلم بارزه. از جمله اینکه خاله‌ش به ظاهر یک فرد بی‌بند و باریه که به خیلی از اصول و ایدئولوژی پایبند نیست، اصولی که ایدا خیلی بهشون پایبنده. یه جایی از فیلم هستش که خاله‌ش میاد میگه که واسه پارتی کدوم یک از این لباس‌ها رو می‌خوای بپوشی؟ ایدا هم میگه هیچکدومش. من اصلا نمیام. تو اون پارتی‌ای که تو میری من اصلا کلا نمیام. یه جایی هم خیلی جالب بود که بعد خاله‌ش بلافاصله بعدش برمی‌گرده میگه که خب تو که از اجتماع داری دوری می‌کنی، عیسی مسیح شما خودش همیشه تو اجتماع می‌گشت. با آدم‌های مختلفی مراوده می‌کرد. این تضاده کاملا دیده میشه و ایدا انگار خودش رو به مریم مجدعلیه نسبت می‌ده. یه چیزی هم که راجع به کاراکتر خاله‌ش واسه من جالب بود اینه که با اینکه یه شخصیت به ظاهر نمیشه گفت ضعیفه یا قوی.چیزهایی که پشت سر گذاشته نشون میده که چقدر شخصیت قوی‌ای داشته ولی به چیزهایی متوسل میشه که از خودش دوری کنه. ما هیچوقت نمی‌بینیم که خاله‌ش ساکت و آروم باشه. حداقل یه سیگار میکشه یا مشروب می‌خوره یا در کمترین حالتش موقع رانندگی آهنگ پخش می‌کنه. مثل اینکه دوست نداره با خودش و افکارش تنها باشه. غالبا عادت داره لباس‌های خوب بپوشه، آرایش بکنه، یک گردنبند مرواریدی داره که همیشه می‌خواد اون به تنش باشه، یعنی می‌خواد انگار به قول تو از خود درونش فاصله بگیره و یکم به ظواهر رو بیاره. از خودش داره فرار میکنه. این فرار کردنه به نظرت کجا ریشه‌داره؟ ریشه در این داره که همه‌ی خانواده‌اش رو از دست داده و خودشم شرایطی بود که از اون‌ها دور بود و از دست دادن خانواده هم به نوبه‌ی خودش ریشه در اتفاقات سیاسی و ایدولوژی داره. یعنی اینجاست که دقیقا می‌بینیم نقش ایدئولوژی چقدر مخربه در کاراکترها.حتی بعد از جنگ هم خودش تاکید می‌کنه که الان من هیچی‌ام. مثل اینکه دوره‌ش گذشته. دیگه تموم شده و حالا برمی‌گرده به اون دستاویزهایی که گذشته داشته می‌پیونده. به خانوادش. مخصوصا وقتی این می‌فهمیم که تقریبا آخرهای فیلمه که عکس‌های اعضای خانواده‌ش رو روی میز میچینه. شاید قبل از اون زیاد ملموس نباشه ولی دیگه اون موقع تایید می‌کنه که چقدر دلش واسه خانواده‌ش تنگ شده. من خیلی فکر کردم راجع به اینکه چرا این کاراکتر شخصیت قاضی داره. خب می‌دونیم که قاضی از قضاوت کردن میاد و این که اصلا قاضی شخصیتیه که غالبا سرنوشت انسان‌ها رو تعیین میکنه. خودش می‌گه می‌گه من چند نفر رو فرستادم بالای چوبه‌ی دار. یعنی مرگ و زندگی خیلی‌ها در اختیار این فرد بوده.من ولی به جایی دقیقا نرسیدم که چرا این کاراکتر یه کاراکتر قاضی‌ای بوده. به نظرت چرا؟ به نظر من قاضی بودنش بیشتر اون حالت ماجرا جویانه‌ش رو نشون میده. خودش تاکید می‌کنه که من یه شخصی از بچگی یه شخصیت خیلی ماجراجو داشتم برخلاف خواهرم، که مادر ایدا میشه، که یه هنرمند بود که دقیقا این رو توی ایدا هم میبینیم. تو صحنه‌ی اول فیلم می‌بینیم که داره مجسمه‌ی مسیح رو رنگ می‌کنه که یه شخصیت آرومی داره. در کنار اینکه این آروم بودنش رو نسبت میدن به شرایطی که توش بزرگ شده، چون ایدا تو صومعه بزرگ شده ولی به نظر من ریشه تو این داره که به مادرش رفته و این غیرقابل‌ انکاره.یکم راجع‌به تضادهای فیلم صحبت بکنیم. تضاد بین یهودی و مسیحی بودن، تضاد بین سن کمی ایدا و سن بالای خاله‌ش، تضاد بین کاراکتر بی‌بند و بار خاله‌ش و کاراکترهای به شدت پایبند به اصول و ضوابط زیاد ایدا. تضاد بین مشروب خوردن و نخوردن، و تضاد بین ثروت و فقری که حتی اون می‌بینیم که خاله‌ش یه جورهایی با اون یک ماشین کهنه ولی لباس‌های خیلی شیک که خاله‌ش داره. و حتی تضاد بین زن و مرد. بعضی از جاها می‌بینیم که همه جا مرده و تو صومعه می‌بینیم که همیشه همه راهبه هستند که خانم‌ان. و در نهایت تصمیماتی که ایدا هم میگیره انگار یک دوراهیه ریشه در تضادها داره. همین تضادها هستش که انگار شخصیت ایدا رو ساخته و الان به جایی رسیده که ما می‌بینیم که می‌خواد سوگند بخوره.ولی سوگند به چی؟ سوگند به مثلا راهبه بودن و این‌ها؟ بیشتر به نظر من سوگندش نسبت به زندگیه که سوگند می‌خوره که چطوری مسیر زندگیش رو طی بکنه و وقتی که تو در زندگی با تضادهای زیادی مواجه هستی، این خیلی سخت می‌کنه انتخاب کردن رو. انتخابی که خاله‌ش در نهایت اون اتفاق واسه‌ش افتاد و برای ایدا این اتفاق. کلا فیلم نشون می‌ده که چجوری ایدا می‌خواد ایثار بکنه. خاله‌ش هم اوایل فیلم میگه که تو مثلا به عشق فیزیکی فکر می‌کنی که اون جواب میده نه. ولی میگه که خب حالا چجوری می‌خوای ایثار کنی؟ آره این خیلی جالبه. کلا به نظر من مفهوم پیدا کردن ایثار ایدا خیلی مهمه. آدم مثلا میگیم ایثار، ایثار توی شرایط سخت معنا داره دیگه. وگرنه ایدایی که کلا توی صومعه بزرگ شده و دیگه راه دیگه‌ای نداشته جز راهبه شدن، خب اصلا اونجا می‌خواست هم نمی‌تونست منحرف بشه که. مهم شهامت اینه که تو جامعه باشه.پلان آخر فیلم به نظر من خیلی پلان درخشانیه. از چند جهت. یک جا هستش که وقتی میرن جنازه‌ی پدر مادر ایدا رو پیدا بکنن، از قبرستون که دارن برمی‌گردن داخل ماشین دوربین از پشت فیلمبرداری کرده که در واقع یک مسیر طولانی رو پیش روی‌مون می‌بینیم که دارن رانندگی می‌کنن. یعنی قشنگ نشون میده که یک راهی قراره که طی بشه. یک آینده‌ای در پیش چشمان ما هستش. اما در پلان آخر اصلا اینطوری نیست. تو پلان آخر کم کم ایدا رو داره نشون میده که پشت سرش یک راهه. یک ماشین که داره خلاف جهت میره. مثل اینکه ایدا هم داره خلاف جهت چیزی که شاید خودش قلبا می‌خواد انتخاب می‌کنه و یا چیزی که مخاطب انتظار داره و همچنین نشون میده که این یک گذشته‌ای داشته ولی ما آینده‌ش رو. نمی‌بینیم چون ما مسیر رو پشت ایدا می‌بینیم. مسیر روبرو رو نمی‌بینیم.علاوه بر این تنها سکانس فیلمه که دوربین روی دسته و داره تکون می‌خوره یعنی اون اضطراب و نگرانی رو ما با فیلمبرداری‌ش هم میبینیم. و این اضطراب، اینکه نمی‌دونیم آینده قراره چی بشه، نامعلومی سرنوشت ایدا، که ریشه در تضاد داره خیلی خوب با تصویر به نمایش دراومده. کلا این از لحاظ بصری خیلی قویه. خیلی. نامزد اسکار فیلمبرداری هم شده بود و واقعا فیلمبرداری و کارگردانی خیلی کارگردانی قدرتمندیه. خود کارگردان هم میگه که شاید به خاطر این استفاده کردن از شرایط فیزیکی کاربندی و جلوه‌های بصری خاصش، شاید همه نتونن باهاش همراه باشن ولی در آخر اون مخاطب صبوره که به خاطر این صبرش پاداش می‌گیره. ولی به نظر من برا من که صبر نبود بیشتر علاقه بود دنبال کردن این صحنه‌ها. آخه زیاد هم خسته کننده نبود کات‌های زیادی هم داشت. خیلی فیلم کوتاهیه. هشتاد و پنج دقیقه. آره مثلا در مقایسه با برخی از فیلمسازانی مثل تارکوفسکی، طرف چهارساعته داره توی چشم‌های اون یکی نگاه می‌کنه، سه ساعته داره سیگار میکشه، این فیلم اینطوری نبود. اتفاقا تند تند داشت کات می‌خورد همه‌جا.یه چیز جالبی هم اینه که مدیر فیلمبرداری اولین تجربه‌ش بوده. اولین تجربه‌ی بلندش بوده. کارگردان هم میگه از این لحاظ من خیلی راحت بودم چون راحت می‌تونستم نظرم رو بهش بگم و اون هم چون هیچ چیزی واسه از دست دادن نداشت، کار اولش بود، خیلی خوب بود. به خاطر همین هم خیلی استقبال می‌کنه با هم راه میان مثل اینکه. ولی من چیزی که نمی‌دونم اینه که چرا این فیلم‌های سیاه سفید دوست که دارن که عرض تضویر رو کم بکنن. یه جوری مربع است انگار. این رو ما تو فیلم‌های سیاه و سفید زیادی دیدیم‌ها. یک مثال بارزش اینه که می‌دونید قدیم رو نشون بده چون قدیم اینطوری بوده دیگه. نسبت طول به عرض فیلم‌ها حالت یکم مربع گونه داشت و این فیلم در زمان هزار و نهصد و شصت میگذره.می‌دونم که می‌خواد تاریخی بودن رو نشون بده ولی فکر نکنم صرفا به خاطر همین دلیل بوده باشه. صرفا به خاطر تاریخی بودنش نیست. طوری که کارگردان خودش گفته که خودم انتخاب کردم که اندازه‌ی کادربندی‌هام اینجوری باشه. در حالی که همه می‌گفتن خب تو از زاویه‌های مثلا لانگ‌شات خیلی زیاد می‌گیری. چرا مثلا عریض‌تر نگرفتی؟ این میگه که مثل اینکه می‌خواست بسته بودن رو نشون بده و اینکه کلا فیلم خیلی آرومیه. قرار نیست المان زیادی توش ببینیم. بخاطر همین شاید این بسته بودنش چندان اذیت کننده نباشه. به خاطر المان‌های کمش. اگه زیاد بود که از لحاظ بصری شلوغ می‌شد و مخاطب نمی‌تونست همراه باشه. آره اصلا فیلمبرداریش خیلی مینیمالیستیه. یکی دو تا کاراکتر مثلا یه مجسمه و بقیه فضای خالی در حالی که به سیاه سفید بودنش هم خیلی بعضی نقد گرفتن که اگه مثلا سیاه سفید نبود خیلی راحت‌تر می‌تونستیم بعضی صحنه‌ها رو ببینیم. ولی در عین حال این سیاه سفید بودن یه غم، اون سردی رو و تضاد رو بهتر میتونه نشون بده. دقیقا درسته.خب من که داشتم فیلم رو می‌دیدم و تموم شد، همیشه در طول دیدن فیلم به دو تا چیز خیلی فکر می‌کردم. خیلی مغزم رو درگیر کرده بود. یکی اینکه ما چقدر می‌تونیم چیزهای جدید رو تجربه بکنیم؟ اصلا شهامت تجربه چیزهای کوچیک، اینکه ریسکش رو بپذیریم یا نه و از طرف دیگه این که اصلا زندگی ما چه معنایی داره؟ اصلا همه‌ی ما داریم زندگی می‌کنیم که درنهایت به معنای زندگی برسیم. یا به این معنا برسیم که زندگی هیچ معنایی نداره. این فیلم خیلی این و خوب نشون میده. یک سکانسی هستش اون سکانس‌های آخرش که ایدا خیلی متحول شده، رفته به اون مرده و به اون مرد میگه که چیکار کنیم. مرده میگه که من مثلا بیا بریم با هم ساحل، من اونجا ساز بزنم تو هم مثل بشین و تفریح کن.میگه که خب بعدش؟ میگه بعدش هیچی دیگه با هم میریم سگ می‌خریم. میگه خب بعدش. میگه ازدواج می‌کنیم و بچه‌دار میشیم. بازمیگه بعدش. بعدش میگه همون دردسرهای همیشگی. زندگی. و همین این جمله بود که باعث میشه ایدا یک تغییر خیلی رادیکالی بگیره و به نظر من ایدا این رو تجربه کرد که فرقی نمی‌کنه تو توی صومعه باشی، یا توی جاهایی که همیشه دوست داشتی تجربه بکنی، توی اجتماع کارهای خیلی مختلفی رو بتونی انجام بدی، در هر دو حالت چیزی نیست. یعنی یه ثبات خاصی هستش که می‌گیم خب که چی. تهش این همه تلاش کردیم.دقیقا ایدا هم به این نتیجه رسید. اون زندگی متفاوت از زندگی خودش رو، متفاوت از صومعه رو یک روز تجربه کرد و به اون خب که چی رسید. یک رو خواهرم که کوچیکتره اون موقع هم بچه بود از من پرسید به نظر بدترین اتفاقی که میتونه برای یک انسان بیفته چیه. من مثلا یک جواب روتین دادم. گفتم اصلا آدم سلامتی نداشته باشه، عزیزانش از دست بده. گفت نه. گفت به نظر من رسیدن به آرزوها بدترین اتفاقیه که برای یک آدم می‌تونه پیش بیاد. من اولش دقت نکردم. گفتم حالا یه حرف زد که از روی بچگی. ولی بعد از یه مدت خیلی ذهنم رو درگیر کرد. تو ببین فکر کن به و بزرگترین رویای زندگی برسی. فک کن مثلا فردا مثلا چه میدونم یک رویایی‌ترین چیزها به اون برسه و پس فرداش می‌خوای چیکار کنی؟ هیچ انگیزه‌ای نداری. نمی‌دونی دیگه باید برای چی تلاش بکنی.چون هر چیزی که قرار بود تلاش بکنی بهش رسیدی. و خودت رو تو یک خلا خیلی بزرگی احساس می‌کنی. واسه اینه که خیلی‌ها به این نتیجه می‌رسن که مسیر خیلی بهتره. لذت‌بردن ازمسیر. یعنی ما واقعا داریم واسه بیهودگی تلاش می‌کنیم. تهش مرگه. یعنی ببین ما از یک اتفاق خوب یعنی تولد شروع می‌کنیم و در یک اتفاق بد به اسم مرگ می‌میریم و این مسیره هست که مهمه واقعا. زندگی همین مسیر به نظر من. واقعا زندگی معنای آنچنانی نداره. همین که بتونیم از چیزهای کوچیک لذت ببریم. همین به نظر من کافیه. به دنبال آدم‌های زیاد و چه می‌دونم پول زیاد و موفقیت زیاد، این‌ها به عنوان مکمل خوبه. به نظر من وقتی هم به اون‌ها می‌رسیم باز هم حس می‌کنیم که یک خلائی داره تو زندگیمون.یکی این خیلی بلد بود برام، این معنای زندگی که در بی‌معنایی نهفته است، و دومی تجربه‌ی چیزهای جدید که خب من همیشه به این فکر می‌کنم که اصلا ما لحظه به لحظه‌ی زندگیمون تصمیم‌گیریه که من مثلا الان این کلمه رو بگم یا نگم. من مثلا این ور رو نگاه کنم یا اینور رو نگاه کنم. خب من مثلا برم فلان جا نرم و فلان کلاس ثبت نام کنم، نکنه. کل زندگی آدم تصمیم‌گیری‌های کوچک تا بزرگه. حتی خیلی از تصمیم گیری‌های آدم‌های خاص تو زندگی میلیون‌ها نفر تاثیر می‌ذاره که تو این فیلم هم خیلی به وضوح میتونیم ببینیم. مثلا قضیه‌ی جنگ جهانی دوم و هولوکاست و این‌ها. توی هزاران نفر میلیون ها نفر تاثیر گذاشته و هنوز هم که هنوزه اثرش پاک‌نشده. تا ابد هم ادامه خواهد داشت.واقعا یک سری اتفاقات کوچیکی که توی زندگی ما میفته یا در زندگی دیگران میفته به مرور زمان تاثیرات عمیقش رو نشون میده. یه چیزی بود آتش سوزی بزرگ نمی‌دونم یا لندن بود یا سانفرانسیسکو که کل شهر آتیش گرفت اون زمان و علت آتش‌سوزی فقط این بود که یک فانوسی از دست یک پیرزنی توی کلبه چوبی افتاده بود زمین. از اونجا باشه، کل شهر آتیش بگیره و بسوزه. کل شهر نابود شد به خاطر یک اتفاق کوچیک. بعضی موقع‌ها میبینی جمله‌ی یک نفر کل زندگی یه نفر دیگه رو می‌تونه زیر و رو بکنه. این جمله می‌تونه یا مثبت باشه یا خیلی مخرب باشه. که میگیم حواسمون جمع کنیم که چی می‌گیم. من خودم بعضی موقع‌ها یه حرفی زدم به یکی بعد یادم رفته. بعد دو سال بعد فلانی میگه من هنوز یادمه تو فلان حرف رو زدی بهم و من دلم شکسته.بعد من میگم من تو رو به سختی یادمه چه برسه به حرفی که زدم و می‌بینم من ناخواسته چه اشتباه بزرگی انجام دادم که یهو میبینی واقعا اصلا به ذهن آدم خطور نمی‌کنه که یه نفر که شاید هر سال یه بار ببینیش یهو یه حرف اشتباه آدم چقدر میتونه تاثیر بذاره و یه حرف حتی خوب. یک آفرین گفتن یه نفر هم شاید باعث بشه که مسیر زندگی یک نفر دیگه عوض بشه. دقیقا یک چیزی که می‌خواستم راجع‌به این فیلم بگم اینه که با این که حتی یه اتفاق های خیلی کوچیک می‌تونه مسیر زندگی یه نفر رو عوض کنه و این واقعا غیر قابل انکاره، در کنار همه‌ی این‌ها ما تا حدودی به جبر مبتلا هستیم همه‌ی آدم‌ها. که مثلا من می‌تونم تاثیر بگیرم از دوست‌هام، از اطرافیانم، از خانواده، در نهایت از سوشال مدیا. از نفر دیگه، کتابی که می‌خونم از نویسنده‌ی اون. ولی باز هم محدوده. در عین گستردگی ما با یه محدودیتی مواجه هستیم که راجع به ایدا هم این خیلی بارزتر صدق میکنه.محدودیت از چه نظر؟ یعنی اینکه مثلا من شاید مسیر زندگیم یه‌جوری عوض بشه که بتونم مثلا موزیسین بشم. مثلا نویسنده بشم. ولی شاید خیلی از اتفاقات واسه من هیچ‌وقت نیفته. هیچوقت نتونم تجربه‌شون کنم. اتفاقات خوب یا اتفاقات بد؟ کلا. آره راست میگی. زیاد مطلق نیست که ما اصلا بتونیم همه کار بکنیم. از نظر زمان و انرژی و شرایط شرایط محیطی. فکر کنم مثلا یک نفر میخواد خواننده بشه ولی لاله. هر کاری هم بکنه دیگه نمی‌شه. واقعا محدودیت خیلی دردناکی هم هست. یا مثلا فکر کن یه نفر نمی‌بینه و می‌خواد کارگردان بشه. مثال‌های خیلی زیادی میشه زد. حتی بعضی وقت‌ها این شرایط انگشت شماره. خیلی شرایط، کشورها، دوره‌ای که توش زندگی می‌کنیم، حتی همین کرونا داره ما رو محدود و محدودتر می‌کنه. آره دقیقا. یا شاید بشه بعضی موقع‌ها قدم در اون راه گذاشت ولی به ریسکش نمی‌ارزه.یه قدم خیلی خیلی بزرگ هم یک نیمه هستش. طرف پاشو از پله‌ی اول گذاشته وی شبیه هم میشه که احتمال داره خب بیفتی پات بشکنه. ایدا هم محدودیتش نداشتن خانواده بود شاید. شرایط زندگیش بود شاید. یک سرپناهی می‌خواست. صومعه هر چقدر بد بود واسش یک سرپناه بود. ولی اگر اون پسره می‌موند، پسره فردا ترکش می‌کرد چی؟ خاله‌ش هم که... فکر کنم اصلا همون مرحله‌ی اول اگه به جای اینکه بره تو صومعه زندگی کنه خاله‌ش سرپرستی‌ش رو به عهده می‌گرفت. شخصیتش به احتمال نود و نه درصد مثل خاله‌ش می‌شد. اون موقع اگر دقیقا با همون شرایط زندگیش ادامه پیدا می‌کرد شاید به یک شکست خیلی بزرگتری برمی‌خورد که در فقدان خواهرش نمی‌دونست که الان باید چیکار بکنه. ولی الان حداقل چون از بیس از صومعه بوده. حداقل یک آپشن صومعه رو داره. مثل اینکه تکیه‌گاهی داره هر چند شاید تکیه‌گاه تلخ ولی یک تکیه‌گاهی هست. و شاید به خاطر همینه که مثل قبل دیگه با بقیه‌ی راهبه‌ها همراه نیست.می‌خواستم بگم که به نظر من سینما انقدرها هم دسته‌بندی طوری نداره که این فیلم سیاه سفیده نبینم، جدیده ببینم. این فیلم نمیدونم مال اروپاست. بعضی‌ها آخه میگن من فیلم ایرانی کلا نمی‌بینم. من انیمه نمیبینم. نه من ندیدم تا حالا. نمی‌گم نمی‌بینم. یه جورهایی انگار مثلا دیدی آدم مثل سریال فردنز، میدونی که باید فلان کار رو انجام بدی ولی دنبال یه بهانه می‌گردی اون کار رو نکنی. یه جورهایی انیمه دیدن برای من همین شکله. آره کلا به نظر من سینما چنین دسته‌بندی‌ای زیاد نداره. من کم کم دارم به این نتیجه می‌رسم که از فیلم‌های خیلی بی‌ربط شاید نتایجی بگیریم که شاید نسبت به فیلم خیلی دور باشه ولی خیلی تاثیر روی ما میذاره. جالبه. آره. اصلا فکر کنم راجع‌به این فکر کنم تو اپیزود مقدمه هم صحبت کردیم. حتی یه چیز خیلی فرعی هم می‌تونه رومون یه تاثیر خیلی بزرگ بذاره. مثلا حرف زدن یه کاراکتر، حتی لباس‌پوشیدنش.یا یه فیلمی که مثل این فیلم ایدا راجع‌به فلسفه‌ی زندگی هم یه اشاراتی داره و ما اون رو دریافت کردیم. شاید بتونیم یه چیز خیلی متفاوت‌تری بگیریم. یا همین مفهوم رو از یه فیلمی بگیریم که در نگاه اول هیچ ربطی نداشته باشه. برای من خیلی اتفاق افتاده اینطوری. واقعا از فیلم‌ها و پیام اصلی‌شون که ۀدم میگه اوکی این رو می‌خواست بگه ولی لابهلاش یک سری چیزهایی رو آدم باهاش همزاد پنداری می‌کنه که اصن به ذهن خیلی‌ها نمی‌رسه و در نهایت به نظر من اگر مخاطب عامی شاید اصلی‌ترین سوالشون قبل از دیدن فیلم این باشه که این فیلم رو من اگر ببینم حوصلم سر نمیره؟ نمیتونم واقعا خودم رو جای همه بذارم بگم ولی به طور کلی به نظر من حداقل من میگم تجربه‌ی خود من، فیلم خسته‌کننده‌ای نیست ایدا. از تون فیلم‌هاست که ببینی خسته نمیشی. پشیمون نمیشی از دیدنش.حتی اگر مخاطب عام سینما باشی، سینما رو خیلی جدی دنبال نکنی یعنی فقط به خاطر فانش سینما رو ببینی، به نظر من خیلی جذاب‌تره نسبت به بعضی از فیلم‌های ابر قهرمانی دیگه. و یه چیزی هم هست اینه که بعضی از فیلم‌ها، بعضی از کتاب‌ها حتی یه فصل خاص خودشون رو دارن. نمیدونم چرا ایدا هم از همون فیلم‌هاست که به نظر من فصل پاییز و زمستون ببینی بیشتر میچسبه. نمیدونم چرا. تمام فیلم‌های کیشلوفسکی همینجوری‌ان. آره من خودم مثلا زمستون بیشتر دوست دارم که ادبیات روسیه بخونم. آره راست میگی. حال نمیده اصلا تابستون. من یادمه که کتاب داستان دو شهر رو که می‌خوندم، اون هم آخه فضای این شکلی و سردی داره. در جاهای مختلفی داره می‌گذره داستان ولی غالبا اون حس اینطور که تو برف رفتن جنگیدن داره. اون کتاب رو هم زمستون یادمه میخوندم و خیلی تجربه‌ی باحال‌تریه.همه‌ی فیلم‌های کیشلوفسکی، مخصوصا سریال د کالکش که از روی ده فرمان موسی ساخته شده ولی فکر نکنین سریال مذهبیه‌ها. دیگه فیلم‌هایی که مرتبط با تم زمستان دارن، چرا چیزی به ذهنم نمیرسه! همینجوری می‌شه آدم یک چیزیکه در ذهنش میاد میخواد فبهش فکر کنه از ذهنش میره. راجع‌به کتاب هم ادبیات روسیه خیلی واقعا حال میده. داستان کوتاه‌های چخوف، حتی اگر داستان‌های بلند. چون ادبیات روسیه رو ما با کتاب‌های خیلی قطور و بلند می‌شناسیم ولی داستان کوتاه‌های هم هستن که میشه باهاشون ارتباط برقرار کرد. همین داستان کوتاه‌های چخوف که یک کتابی داره به اسم همسر و نقد همسر. نشر علمی فرهنگی ترجمه‌ی آتش برآب. در کنار اون کتاب یادداشت‌های یک دیوانه، نیکولای گوگول.یادداشت‌های یک دیوانه من از گوگول اصلا خوشم نمیاد. یه کتابی داشت ملخ بود فکرکنم. اصلا نمی‌دونم چرا باهاش ارتباط برقرار نکردم. کلا من تم سو رئالیستی دوست ندارم. از کافکا هم زیاد خوشم نمیاد. خب میگفتی. مترجم‌ش خشایار دیهیمیه ولی انتشاراتش رو فراموش کردم. و دیگه داستان کوتاه‌های چخوف هستش که ترجمه‌های گلشیریه. این از داستان کوتاه‌ها. بعد از داستان‌های بلند ادبیات روسی من خودم الان دارم آناکارنینا می‌خونم و خیلی توش غرق‌ام. خیلی لذت‌بخشه برام. کتابی هم که اینجا داری رو هم درموردش میگی.کتابی که آوردم مربوط به هولوکاسته. چون این فیلم به هولوکاست ربط داره ولی یه روایت خیلی متفاوتی از هولوکاسته. یعنی برخلاف اکثر فیلم‌ها نمیاد دقیقا واقعه رو نشون بده که حالا مثلا یهودی‌ها رو جمع می‌کنن می‌برنشون مثلا حمام بخار می‌گیرن یا چجوری اذیتشون میکنن. برخلاف اون‌ها ایدا یک نسل بعد رو نشون میده که چجوری هولوکاست روی زندگی آدم‌ها تاثیر گذاره. این کتاب هم دقیقا همینه. یه شرایط دیگه‌ای از جنگ رو نشون میده که خیلی باهاش آشنا نیستیم.این هم دقیقا قبل جنگ رو نشون میده. جاهایی که آلمان نازی تازه داره شروع به شکل گرفتن می‌کنه و داستان درباره‌ی دو تا پسر نوجوانی که با هم هم مدرسه هستند که یکیشون یهودیه و یکیشون آلمانی اصیله. دوره‌ای که هیتلر می‌خواد قدرت بگیره. چه تاثیری روی زندگیشون میذاره. اسم کتاب دوست بازیافته هستش نوشته‌ی فرد اولمن. یک کتاب خیلی کوتاهیه. یه روزه همیشه تمومش کرد. جیبیه و کلا 112 صفحه‌ست. ترجمه‌ آقای سحابی. انتشارات ماهی. امیدوارم که از خوندنش لذت ببرین.یه توضیحی راجع به هولوکاست بدیم که هولوکاست یک سری مجموعه‌ای از اتفاقاتی بود که نازی‌های آلمان علیه یهودی‌ها به خصوص در یهودی‌های لهستان انجام دادن و خیلی واقعا میشه گفت وحشیانه اون‌ها رو یا می‌کشتند همشون رو یا مثل عیسی مسیح به صلیب می‌آویختند یا اینکه می‌بردند اردوگاه کاراجباری و میلیون‌ها یهودی کشته شد در دورانی که نازی‌ها قدرتر برعهده داشتن. فیلم‌های زیادی هم راجع‌به هولوکاست شده از جمله فیلم پیانیست. فهرست شینکلر. معتقدم یهودی‌ها مظلوم‌ترین انسان دنیا هستن. من تاکید میکنم که اسراییل رو نمیگم. یهودی‌ها رو میگم حالا بعدا دردسر نشه. واقعا آخه یهودی‌ها خیلی زجر کشیدن. آخه هولوکاست یه اتفاق واقعا میشه گفت در ابعاد بشریت یک بی شرمی تمامه واقعا.جالبه خیلی‌ها هستن که هولوکاست رو نقض می‌کنن میگن نبوده. مثل زمین تخته. علاوه بر این همیشه هر کشوری رفتن یهودی‌ها یعنی تاریخ یهودیان رو می‌بینیم، هر کشوری رفتن از این کشور اخراج شدن. هر کشور رفتن از اون کشور انداختنشون بدبخت‌ها رو بیرون. خیلی زندگی سختی داشتن. حالا به الانشون کاری ندارم ولی در طول تاریخ یهودیان خیلی مظلوم بودن و اگر واقعا که می‌خواد مظلومیتشون رو بهتر درک بکنه فیلم‌های غمگین زیادی راجع به هولوکاست ساخته شده. راجع‌به کشت و کشتارهای نازی‌ها پادکست راوکست یک اپیزودی داره، اسم اپیزود دقیقا یادم نیست ولی راجع‌به کاراکتری به اس آنه که عکس کاورش هم مجسمه‌ی همون آنه هستش.اسم اپیزوده هم آنه نمی‌دونم چی هست که داستان واقعی یک دختر بچه رو داره روایت می‌کنه یک دختر بچه‌ای که همراه با خانواده‌اش سالیان سال توی یک پناهگاهی میمونن تا از دست نازی‌ها به دور باشن. خیلی داستان جالبی داره. به نظر من از پادکست راوکست این اپیزود ر وگوش بدن شنوندگان. خیلی عالی. مرسی از تمام شنوندگان که با ما همراه بودید. اگر دارید این اپیزود رو یازده آذر به بعد دارید گوش میدید ما اپیزود بعدی راجع‌به سریال مانی هیست یک ویژه اپیزودی داریم که دو تا اپیزود خواهد بود به مناسبت تمام شدن این سریال و بعداز اون هم اتفاقات خوبی رو در واقع پیش رو داریم، راجع‌به انیمه‌ها قراره مفصل صحبت بکنیم، مهمان‌هایی رو خواهیم داشت و سعی میکنیم یکم از فاز فیلم‌ها بیایم بیرون. کلیت مثلا یک سری اتفاقات و جریانات سینمایی، سینمایی کشور، ژانر سینمایی خاصی رو مورد بررسی قرار بدیم و امیدوارم که با ما همراه باشید و اتفاقات هیجان انگیزی رو بتونیم رقم بزنیم. مرسی که با ما بودید.بقیه قسمت‌های پادکست اتوپیا را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/7--معنای-بی-معنایی-(ریسک-تغییر-و-فیلم-Ida)-id4907176-id486912056?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=7-%20%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C%20%D8%A8%DB%8C%20%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C%20(%D8%B1%DB%8C%D8%B3%DA%A9%20%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1%20%D9%88%20%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%20Ida)-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست اتوپیا | Utopia</category>
                <author>پادکست اتوپیا | Utopia</author>
                <pubDate>Sun, 08 May 2022 20:44:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>6- مرز دیوانگی (دوراهی انتخاب و فیلم One Flew Over the Cuckoo&#039;s Nest)</title>
                <link>https://virgool.io/Utopia-podcast/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-one-flew-over-the-cuckoos-nest-gwkweod9iz9m</link>
                <description>سلام. خیلی خوش اومدین به پادکست اتوپیا. ما امروز قرار هست در رابطه با فیلمی با ترجمه‌ی دیوانه از قفس پرید، یا پرواز بر فراز آشیانه فاخته صحبت بکنیم. دو تا ترجمه‌ی متفاوت ازش شده که هر دو تاش یک فیلم هستش. من الیارم، منم ثنام. خیلی خوش اومدید به این اپیزود و بریم در رابطه با فیلم. ثنا نظرت چیه طبق روال همیشگیمون یک گذر کوتاهی داشته باشیم بر کارگردان فیلم و بریم سر اصل مطلب. کاملا موافقم چون تمام کارگردان‌هایی که تا الان بررسی کردیم اکثرا کارگردان‌های مطرحی بودن از هیچکاک گرفته تا نولان و این‌ها. ولی خب میلوش فورمن کمتر شناخته شده است. هرچند فیلم‌هاش خیلی شناخته شده‌تر از خودش‌ان. میلوش فورمن اهل چکه. وقتی به دنیا اومده سال هزار و نهصد و سی و دوئه. یعنی دور و بر جنگ جهانیه. جنگ جهانی دوم که باعث شده که پدر و مادرش که یهودی بودن تو اردوگاه نازی‌ها از دست بده.بعدها که وارد مدرسه‌ی سینما میشه خودش اعلام میکنه که من تازه اونجا نگاتیوهایی پیدا کردم که فهمیدم چی سر پدر مادرم اومده بوده. کلا اون دوره‌ای که تو کشور خودش زندگی می‌کرد از لحاظ سیاسی کم کشورشون نابسامان بود به خاطر شرایط کمونیستی که می‌خواست به کشور غالب بشه. به همین دلیل یک دیدگاه خاصی، یک جهان‌بینی خاصی تو میلوش فورمن داره که کاملا می‌تونیم این ربط بدیم به کشوری که از اون اومده. سه تا از فیلم‌های اولیه‌اش که جزو فیلم‌های مهمشه که تو کشور خودش ساخته، عشق‌های یک بلوند، رقص آتش‌نشان‌ها و پیتر سیاه. که این فیلم‌ها رو موج نوی چک می‌نامند و از فیلم‌های شاخص اصلی این موج هستن که فیلم رقص آتش‌نشان‌ها یه استعاره‌ای سیاسی داشته یعنی یه مفهوم سیاسی در قالب آتش‌نشان‌خا میخواسته نشون بده که تو کشور خودش به شدت با اعتراض مواجه شده.از یه طرف سیاست‌مداران اعتراض کرده بودن، از یه طرف آتش‌نشان‌ها. چقدر برای ما نام آشناست چنین اتفاقاتی. در حدی که مجبور شده وقتی که، چون فیلم هم فیلم قدری بوده، می‌خواستن یه جشنواره‌ی خارجی بفرستن‌اش این رو مجبور کرده بودند که بیاد اول فیلم این رو اضافه کنه که این فقط راجع‌به عده‌ای از آتش‌نشان‌هاست. یعنی نه به آتش نشانان بر بخوره، نه برداشت سیاسی ازش بشه. یه جورهایی مجبور بود خود سانسوری بکنه و به همین علت‌ها وقتی هم که ارتش ورشو به کشورش حمله می‌کنه مثل اکثر هنرمندان مجبور میشه که به هالیوود مهاجرت کنه. این اتفاقات رو ما قبل فورمن هم دیده بودیم. اکسپرسیونیست‌های آلمان بعد جنگ جهانی اول و اومدن نازی‌ها، مجبور شدند که به هالیوود اکثرا مهاجرت کنن. یا اگه تو کشور خودشون مونده بودن مجبور بودن که طبق سیاست‌های اون دولتشون فیلم بسازن یا کلا فیلم‌سازی رو بذارن کنار.تو این شرایط بود که فورمن هم مهاجرت کرد به هالیوود. دنیای قشنگ نو و اونجا زیبایی شناسی خاص خودش هم به این کشور برد. اولین فیلمی که ساخته بود چندان بهش بها نداده بودند، حمایت نکرده بودند. ولی فیلم دومش توی آمریکا که همین فیلمه، با یه استقبال جهانی مواجه شد و پنج تا اسکار برد و از پرفروش‌ترین فیلم‌های دوره‌ی خودش بود. این هم بگیم که در طول تاریخ مراسم اسکار فقط سه تا فیلم هست که جوایز اسکار اصلی یعنی بهترین فیلم، کارگردانی، فیلمنامه و بازیگری‌ها رو برنده شده که فیلم دیوانه از قفس پرید از این‌ها هستش یعنی پنج تا جایزه‌ی اسکار داره. پنج‌تای اصلی رو هم برنده شده. مخصوصا تو دهه‌ی هفتاد که اسکار نسبت به الان مقبولیت بیشتری داشت و فیلم‌های قدری تو دوره‌ی طلایی هالیوود درست شده بود. مثلا تکسی درایور هم مربوط به همون دهه بود. خیلی فیلم‌های دیگه. یکسال بعد از گادفادر ساخته شد این فیلم.خب مطلب تکمیلی هست راجع‌به فورمن یا بریم سراغ فیلم؟ یه چیزی هم که می‌خواستم اضافه کنم این که این فیلم که تا حدودی با موضوع احتمالا آشنایی داریم که راجع‌به یه تیمارستانیه. اگه بخوایم این رو ربط بدیم به جامعه‌ی آمریکا، خب با اینکه یه فیلم سیاسی شاید تلقی بشه ولی فروش خیلی خوبی داشته. برعکس فرض کنید اگه فورمن میموند تو کشور خودش و همچین فیلمی رو می‌ساخت و فیلم‌نامه‌اش کار خودش نیست دیگه فیلمنامه‌اش اقتباسیه از رو کتابه. به نظر من اگه تو کشور خودش می‌ساخت احتمالا ممنوع الکار می‌کردن. حداقل‌ترین کار، ممنوع الکار کردنش بود احتمالا شاید زندانی چیزی مینداختن‌اش. ولی تو آمریکا این فیلم ساخته و فیلم پرفروش شد.یعنی حتی اگه بد و بیراه هم نسبت به آمریکا می‌گفت بازم مردم دوست داشتن که برن تماشا کنند و این تفاوت دو تا جهان رو خیلی خوب نشون مید. یه چیزی که اینجا من اضافه بکنم اینه که بعضی از فیلم‌سازهایی هستن که خب خیلی مستقیم و رک و واضح انتقاد مطرح می‌کنن. یه سری دیگر از فیلم‌سازها هستن که کلا تو این وادی نیستن و دارن کارشون رو انجام میدن اون خیلی از این موارد اجتماعی سیاسی اصلا نمی‌پردازن. ولی یه سری از فیلم‌سازان هم هستند که از اون‌هایی که به در میگن دیوار بشنوه. یه چیزی رو به عنوان تمثیل در نظر می‌گیرن تو وقتی فیلم رو می‌بینی میگی ربطی نداره به خیلی از اتفاقات سمبلیک دیگه ولی در اعماق چه بسا داره تلنگرهایی میزنه به بالاترین ارکان یک جامعه‌ای. شاید بشه گفت یه جورهایی این فیلم هم این شکلیه.دی خب یه خلاصه داستانی اگر بخوام از فیلم بگم داستان در رابطه با یک تیمارستان روانی هستش که چندین نفر، هیجده نفر آدم، هیجده نفر بیمار اونجا جمع شدن یک پرستاری وجود داره به اسم پرستار رچد که وظیفه‌ی محافظت و تمرین دادن این افراد رو برعهده داره تا جایی که جک نیکلسون که نقش مک مورفی رو فیلم بازی می‌کنه از یک زندانی به این تیمارستان آورده میشه و خیلی هم خوشحال میشه که وقتی وارد تیمارستان شد و از همون ابتدا مسئولین اون تیمارستان شک می‌کنن که آیا مک‌مورفی واقعا دیوونه هستش یا فقط به خاطر فرار کردن از زندان داره ادای دیوونه‌ها رو درمیاره و کلا این سوال اینکه دیوانگیه، تو کل فیلم مخاطب از خودش میپرسه. این یک خلاصه داستانی هستش و اتفاقات خیلی عجیب و غریبی که بعضی‌هاش خنده‌داره و بعضی‌هاش به شدت تلخه توی می‌افته و ما رو از همون اول تا انتها همراه خودش می‌بره.شاید واسه بعضی‌ها جالب باشه که بگیم خب مثلا تمام اتفاقات تو تیمارستان داره می‌گذره پلان خارجی به این صورت ما نداریم. واقعا آیا مخاطب می‌تونه دو ساعت بشینه این فیلم رو ببینه؟ جواب قطعا بله هستش. اتفاقا از اون فیلم‌هاییه که نمی‌تونی استپ بزنی این فیلم. چه برسه به اینکه حوصله دیگه ته بکشه و بگی بسه دیگه اصلا نمیخوام ببینم. می‌خوایم راجع‌به بازی جک نیکلسون صحبت بکنیم. بازی‌ای که به خاطر همین نقش مک مورفی برنده‌ی جایزه‌ی اسکار هم شده برای فیلم. البته بعد از این دو تا جایزه اسکار دیگه هم در سال‌های دیگه برده. کلا بازیگر سه اسکاره‌ای هستش جک نیکلسون و حدودا الان یازده سال هم هستش که بازی نکرده و هشتاد و چهار سالشه اگه اشتباه نکنم. از اون هایی هم هستش که خوب مونده‌ها. با اینکه هشتاد و چهار سالشه خوب مونده و جزو بازیگران پرکاری بود.الان متاسفانه یازده سال هستش که کار نکرده. من آخرین فیلمی که ازش دیدم دپارتد هست که اونجا هم خیلی خوب بازی میکنه. جک نیکلسون هم کلا بازیگریه که معمولا نقش دیوونه‌ها رو زیاد بازی می‌کنه. خیلی به قیافه‌اش میخوره آخه. میمیک صورتش، خنده‌هاش. جک نیکلسون تو این فیلم که یه جورهایی نقش دیوونه رو بازی کرده، نقش جوکر رو بازی کرده، یه مدتی جوکر بود که طبیعتا اون هم دیوونه‌ست و توی فیلم شاینینگ هم بازی کرده و اونجا هم که دیوونه بود و کلا حتی توی دپارتد هم دیوانگی خاص خودش رو داره. بازهم کلا بازیگر دیوونه‌ی سینما. البته یه زندگی خودش هم یه جنبه‌های داره که ما وقتی که زندگینامه‌اش رو می‌خونیم حس می‌کنیم که زندگینامه خودش می‌تونه یه فیلم یه جورهایی روانشناختی یا ژانر وحشتی هم باشه. حالا ژانر وحشت که نمیشه گفت ولی روانشناختی.چون که خودش بیست سال، بیست و چند سالش بود فکر کنم فهمیده که کسی که به عنوان خواهرش می‌شناسه درواقع مادرشه و پدر بزرگ و مادربزرگش این رو بزرگ‌کردن و تا آخر عمرش هم که الان هم که زنده‌ست، هنوز پدرش رو نمی‌شناسه به طور قطع. بعد این فامیلیش هم که از همون پدربزرگشه. پدربزرگش هم پدر مادرشه. ولی خوب که اومد سینما. واقعا مهره‌ی خیلی کلیدی هستش. مثلا شاینیگ یا همین فیلم رو اگه یه بازیگر دیگه‌ای بازی می‌کرد کلا فیلم شاید از محبوبیتش کمتر می‌شد. موافقم. راجع‌به بازی پرستار رچد که ریچت نقشش رو لوییز فلجر بازی کرده که جزو منفورترین کاراکترهای تاریخ سینماست. همین که میتونه آدم رو به قدری از خودش متنفر کنه که دوست داره صفحه مانیتور رو بترکونه و دیگه قیافه‌اش رو نبینه به نظر من کار خیلی بزرگی انجام داده.اینجا اشاره کنیم که بعضی از کاراکترهای منفی هستش که تو دوست داری مثل جوکر ولی یه سری از کاراکترهای منفی هستش که تو میخوای سر به تن این‌ها نباشه و می‌خوای تو اسید حلش کنی کلا بدن این‌ها رو. به نظرم اصلا این پرستاره بزرگترینف اصلا شماره یک این کاراکترهاست. نمیتونم مقایسه‌اش کنم کلا. چرا میشه با چند نفر مقایسه‌ش کرد ولی باز هم رتبه یک رو داره حداقلو میتونیم بگیم که رتبه‌ی یک دهه‌ی هفتاد می‌تونه باشه. صددرصد. اگر هم نگیم قرن بیستم یا تاریخ سینما، شاید اون اغراق باشه ولی در دهه‌ی هفتاد کاراکتری منفور تر از این واقعا پیدا نمیشه و آخرش هم زنده‌ هم می‌مونه و این خیلی بده.یه سکانسی داره سکانس اول فیلمه که تیمارستان رو نشون میده این پرستار ریچد وارد میشه که لباس سیاه به تنشه و بعدش میاد اون لباس سیاهه رو درمیاره لباس سفید پرستاری می‌پوشه. یه جورهایی می‌شه گفت که این نمادی از سیاهی درونش هستش که میخواد با یک پوشش سفید مثلا کذایی این ذات سیاه خودش رو بپوشونه. حتی مدل موهاش هم ما شیطان رو تو کتاب‌های قدیمی میبینیم که شاخ داره که به سمت گوش‌هاش برگشته پایین. دقیقا شبیه لوسیفره. آره راست میگی من اتفاقا داشتم تو فیلم میگفتم بین وسطش چرا خالیه. فکر می‌کردم هر مدل مدل مویی هم داشته باشه اون وسطش نباید خالی بمونه. این شبیه شاخ بزه. همون لوسیفر.آها یه کاراکتر چیف هم که داریم همون آمریکایی بومی گنده که نقش خیلی کلیدی رو هم توی فیلم بازی می‌کنه. این کاراکتر چیز جالبی که من راجع‌بهش می‌خوندم اینکه بازیگر نیست. حتی تو الان بری جزو لیست اصلی بازیگران این فیلم نمی‌تونی پیداش بکنی. این‌ها رفته بودن فیلمبرداری بکنن فیلم رو و دور و بر اون محیطی که داشتن و لوکیشن فیلمبرداری‌شون جنگل هستش و نگهبان یا محیط‌بان در واقع اون جنگل همین بوده. بعد این رو می‌بینن بعد می‌بینن که ما یه کاراکترهای لازم داریم بعد می‌بینن هیکل‌اش این‌ها میخوره بهش میگن تو بیا بازی کن. اون هم میاد و نقش رو بازی می‌کنه و نمیدونم بعدش دیگه ادامه داد بازیگری رو یا نه.اگر داده باشه خیلی نقش‌های فرعی بازی کرده. ولی واقعا بد بازی نکرد. هرچند که اکثرا صحبت نمی‌کنه در فیلم ولی کاراکتر حضور خوبی داره توفیلم. کلا بازیگرهاش اکثرا، به غیر از جک نیکلسون، چندان بازیگر مطرح و مشهوری نبودن. اون کسایی ک نقشه دیوونه‌ها رو بازی کردن و چقدر هم خوب بازی کردن همه‌شون. به نظر من اکثرا بازیگرهای حرفه‌ای نبودن مثلا همون کاراکتر بینی، اون پسری که لکنت داشت بخاطر همین بازی کردنش نامزد اسکار شده بود. به خاطر نقش مکمل. بله و این‌ رو هم من اشاره کنم که بعضی از اون کاراکترهای روانی که می‌بینیم اون پشت مشت‌ها، اون‌ها واقعا بیمار روانی هستن. در حد مثلا یه تک‌شات نشون میدن. یه نکته‌ی جالبی که من خوندم خیلی جالب بود.این‌ها که رفته بودن واقعی توی تیمارستان واقعی و با بیماران واقعی رفتن فیلمبرداری بکنن. بعد یکی از عوامل فیلم به صورت اتفاقی پنجره‌‌ی تیمارستان رو باز میذاره، یکی از بیماران واقعی فرار می‌کنه. از پنجره می‌پره میفته پایین. پاش می‌شکنه. بعد روزنامه‌ی فردا تیتر میزنه به خاطر این اتفاق با این عنوان دیوانه از قفس پرید. یه جورایی اتفاق فیلم در واقعیت هم سر لوکیشن اتفاق میفته. خب راجع‌به داستان، راجع به فیلمنامه می‌خوای یه کمی صحبت بکنیم؟ من خیلی از این جهت ناراحتم که چرا کتابش رو نخوندم چون خیلی دلم می‌خواست که کتابش رو هم بخونم که راحت‌تر بتونم نظر بدم ولی خب کتابش به اندازه‌ی فیلمش مشهور نیست. واقعا حتی نویسنده‌ش هم چندان مشهور نیست. فیلم خیلی خوب تونسته اقتباس موفقی باشه. مثلا من بعد این فیلم، هر فیلم و سریال دیدم که تو تیمارستان فیلمبرداری شده، همه‌اش یاد این پرستار میوفتم. اصلا نمیشه که از ذهنم بره بیرون.این یه‌جورهایی یه تلنگری هم می‌زنه به دوران بچگیمون. ما وقتی بچگی معمولا از چی می‌ترسیم؟ از پلیس می‌ترسیم، یا از پرستارها می‌ترسیم، الان هم که می‌خوام برم اصلا چند بار من رفتم، قند آدم رو میگیرن، یه سوزن کوچولویی می‌زنن سرانگشت. یه استرسی میگیرم حالا چیز خاصی نیست ولی آدم ناخودآگاه یه استرسی هم واسه همون داره. می‌خواستم بگم که حالا راجع‌به کاراکتر ریچد گفتی، به نظر من علاوه بر ریچد بقیه کاراکترها هم خیلی، واقعا فرعی‌ترین کاراکترها هم واقعن کاراکترن. تیپ نیستن. واقعا کاراکتر‌ان. یکی از پلان‌های فیلم نشون میده یکی از اون بیمارانی که روی ویلچره، اونی که ریش داره یه پیرمردیه که ریش داره همیشه روی ویلچره، یه عصا داره. با این عصا هر روز کارش اینه که میاد جلوی کیسه‌ی بوکس قرارمیگیره و با عصاش میزنه اون کیسه رو.واقعا پلان جالبیه. شاید این فرد یه زمانی آرزوی بوکسور شدن داشته حالا روی ویلچره ولی هنوز ازاون هدفش یه جورهایی دست نکشیده. حالا که راجع‌به این کاراکترها گفتی یه چیزی یادم اومد، البته اینجا اسپویل نداره، اونجا که میرن ماهیگیری، چندتا از دیوونه‌ها رو مک‌مورفی برمیداره می‌بره ماهیگیری. قسمتی خودش رو معرفی می‌کنه که من از بیمارستان اومدم ولی دکترم. چقدر دکتر بودن به بعضی‌هاشون میومد. مخصوصا اونی که سیبیلش بلنده. واقعا شبیه روانشناس‌های مشهور بود. از این‌ها که خودشون یه جورهایی تیپشون شبیه به دیوونه‌هاست. واقعا سکانس جالبیه. حتی اون کاراکتر مارتینی. اون همیشه میخنده. بعد اون کاراکتره جالبه.اونی که مرد سیبیلی هست میگه با اختیار خودم اومدم اینجا. با زنش مشکل داشته. اون هم کاراکتر جالبیه. اصلا شبیه دیوونه‌ها نیست. یعنی شاید اوج دیوونگی‌اش اینه که با اینکه سالم بوده پاشده رفته تیمارستان به اختیار خودش که حتی اون هم آخرش تحت تاثیر مک‌مورفی قرار می‌گیره. مثلا مدل ورق بازی کردن و شرط‌بندیش. خب. آها یه کمی راجع‌به کارگردانی صحبت بکنیم. من خودم به شخصه از کارگردانی فیلم خوشم نیومد. از چه لحاظ ؟ ولی با اینکه جایزه اسکار برنده شده‌ها، ولی بعضی موقع‌ها این شکلی که یه سری اکستریم کلوزآپ‌هایی داره که اصلا به درد نمی‌خوره.اصلا یه جا پرستار ریچد رو داریم که حرف خاصی هم نمی‌زنه ها مثلا یکی رو فقط داره صدا می‌کنه بعد یهو میبینیم اکستریم کلوزآپ داریم. احساس خاصی توش نیست که خواسته این همه نزدیک نشون بده یا مثلا بعضی موقع‌ها دوربین حرکت رو به جلو داره، میاد میاد مثل فیلم هیچکاک یهو میاد یه آبجکتی رو نشون میده. این اینطوری میاد مثلا یه آبجکتی رو نشون میده که اصلا شاید چیز خیلی مهمی نباشه. یه جا داره که داره سیگار میکشه یکی از اون دیوونه‌ها از دور دوربین میاد فوکوس می‌کنه روی سیگار این. ما فکر می‌کنیم حالا تو این سیگار این چی هستش ولی مثلا می‌بینیم که فقط اومد روشن کرد.این احتمالا به دو تا چیز ربط داره یکی ماهیت اینکه میخواد مارو به کاراکتر‌ها نزدیک بکنه. ولی جای درستی نیست به نظر من و یکی هم احتمالا به این ربط داره که به هر حال هرچند کارگردان مهاجرت کرده بود به هالیوود ولی اون رگه‌های موج چک رو هم با خودش داشته و احتمالا این از همون جا نشات می‌گیره. کلا میگن که تو این فیلم دوربین انگار همه‌اش روی ریله. این نقد رو هم من خونده بودم که دوربین همه‌اش روی ریله .نمی‌دونم والا. فیلم یه کاراکتری داره، یه پرستار مرد سیاه‌پوسته که نگهبانه بیشتر، اون پنج سال بعد فیلم شاینینگ هم بازی کرده. اونجا هم با جک نیکلسون هم بازیه. کلا ترکیب خوبی‌ان این‌ها. ده سال بعد از این هم مرد بنده خدا. این‌هم بازیگر جالبیه واقعا. توی دوتا فیلم با جک نیکلسون بازی داشته که توی جفتش هم جک نیکلسون دیوونه‌ست.یک چیز جالب دیگه هم اینک یکی از بیماران روانی واقعی که تو این فیلم که نقش سیاهی‌لشکر رو داشته ظاهرا یک دیالوگی داشته یکی دو خط که اون رو انقدر تمرین می‌کنه واسه اینکه بتونه جلوی دوربین بگه، که اون تمرین باعث میشه که لکنت زبانی که داشت خودش خوب بشه. از اون به بعد قشنگ بهبود پیدا می‌کنه و به زندگی عادی‌ش ادامه میده. این دقیقا نشون میده که دور شدن از زندگی یکنواخت که حالا تو فیلم ما می‌بینیم، چقدر رو شرایط روحی تاثیر می‌ذاره. حتی اگه طرف مثلا یک بیمار روانی بستری باشه. یکی از سمبل‌های خیلی آشکار این فیلم بحث آزادیه. امید آزاد شدن بگیم بهتره شاید. به خصوص اینکه ما تو پلان اول که اون عوامل رو می‌نویسه و این‌ها صدای یک پرنده‌ای رو می‌شنویم .انگار آزاد شده و پرکشیده داره میره. اسم فیلم هم که کاملا مرتبط هست بهش.ولی این آزادی از نوعیه که هم می‌خواد بعضی موقع آزاد بشه، بعضی موقع‌ها نمی‌خواد آزاد بشه. یه جوری هستش که انگار ما برایر به آزادی دست می‌بریم به چیزی که زیاد هم بهش شاید علاقه‌ای نداریم ولی میگیم عیب نداره این یک پلیه که من به آزادی برسم و چه بسا انقدر درگیر اون پله میشیم که نمی‌تونیم به اون چیزی که می‌خواستم واقعا برسیم. یه چیزی هم که راجع‌به اولیه‌ی فیلم هست اینه که فیلم با طلوع شروع میشه و با طلوع هم تموم میشه. خیلی گریز خوبیه. کلا این فیلمنامه‌ها و فیلم‌هایی که اینجوری با یک آبجکتی یا یه مفهومی شروع میشه و با همون تموم میشه ولی این وسط داستان فیلم قرار داره. خیلی اون آرک رو نشون میده. آره دیگه صبح تموم میشه دیگه. حالا الان نگیم چطوری تموم شه.مورد دیگه‌ای هست؟ راجع‌به مفهوم‌های فیلم یا راجع‌به خود فیلم بازیگری‌اش، داستانش، چیزی بود که از قلم انداخته باشیم؟ یه چیزی می‌خواستم بگم اینکه این کتاب رو آقای کرک داگلاس، پدر مایکل داگلاس به کارگردان هدیه میده و ده سال بعد، ده سال بعد این فیلم اکران میشه و جالبه که کرک داگلاس یک تئاتری هم داشته و از روی همین کتاب اقتباس کرده بود که پسرش نقش مک‌مورفی رو بازی کرده بود. میلوش خودش کارگردان خیلی بزرگی نبود ولی فیلم‌های خیلی بزرگی داشت. آمادئوس و همی فیلم و مثلا فیلم ارواح گویا برای کسانی که تاریخ هنر دوست دارن این فیلم خیلی می‌تونه لذت‌بخش باشه. میخوای یکم بیشتر توضیح بده راجع‌بهش.ارواح گویا فیلمیه که نمی‌شه گفت از روی زندگینامه‌ بوده ولی خب نقش داشته. یه نقاش اسپانیاییه که یکی از نقاشی‌های بزرگه تاریخ هنر. از این لحاظ که خودش با اینکه شاید حالتی که ابتدا نقاشی می‌کرده چندان درخشان نبود باشه و صرفا یه نقاش درباری باشه ولی بعدها با آثارش کل دنیا رو تکون داده که مهمترینش که جزو ضد جنگ ترین آثاره، سوم ماه میه. همون تابلویی که جنگ داخلی اسپانیا رو نشون میده و یه کاراکتری که پیرهن سفید پوشیده مثل اینکه شهید این داستانه و دست‌هاش رو به صورت صلیب بازکرده. مسیح‌وار وایستاده.اگر راجع به خود فیلم موارد تموم شد بریم یه کم راجع به مفاهیم حرف بزنیم. راجع‌به بحث آزادی و به خصوص چیزی که تو گفتی، امید برای آزادی. این که ما از یک نقطه‌ای شروع می‌کنیم مثلا نقطه Aهستش، به امید رسیدن به نقطه‌ی B هستیم و می‌بینیم که برای رسیدن به نقطه‌ی Bمثلا یک نقطه‌ی A’ رو باید اول رد بکنیم تا به اون برسیم و اون نقطه‌ی A”بعضی موقع‌ها انقدر کش پیدا می‌کنه که ما رو از هدفمون دور می‌کنه. اون نقطه‌ خودش واسه‌مون یک هدف غایی میشه. حالا این بعضی موقع‌ها خوبه به نظر من. بعضی موقع‌ها بده.بعضی موقع‌ها میشه که تو می‌خوای به یه چیزی برسی وسط راه مسیرت منحرف میشه میره یه جای دیگه که میگی ایول چه خوب شد که من اون مسیر رو نرفتم این مسیر رو اومدم ولی بعضی موقع‌هام تبدیل میشه به حسرت. بعد تو میگی که چرا من وقتی جوون بودم فلان راه رو نرفتم. بابای من بعضی موقع‌ها میگه من فعلا کار رو نکردم تو بکن لااقل. ولی حالا واسه خود من این بوده که خیلی واسه من مورد اول زیاد اتفاق افتاده که یک مسیری رو شروع کردم و یک مسیری که شکل خیلی مثلا احمقانه‌ای هم شروع شده. جاست فور فان فقط داشتم این کار رو میکردم. بی هیچ دلیلی فقط واسه اینکه زمانم رو پر بکنم و همون مسیر کم‌کم تبدیل شده به یکی از بزرگ‌ترین اهداف زندگیم. گفتم عه اگه من فلان راه رو رفتم پس فلان راه هم میتونم برم. این فلان فلان‌ها انقدر جمع می‌شه که تبدیل میشه به یک هدف مستقل دیگه که اون راهی که من از اول می‌خواستم برم بهش برسم دیگه کلا محو میشه و من اینرو میچسبم.این اتفاق واسه من هم افتاده همین که مثلا علاقه‌ام به سینما بیشتر شده زیر سایه‌ی همین راه فرعیه. آره اتفاقا همین علاقه‌ی من هم دقیقا سینما من یادمه که اواخر راهنمایی بود که من خیلی دوست داشتم اون موقع برای بچه بودم دیگه سرمربی فوتبال بشم. من خودم کلا از بچگی دوست داشتم که یه جورایی قدرت رو بیشتر از مثلا پول و چیز دیگه. دوست داشتم همیشه حرف حرف خودم باشه. حالا نه اینکه انتقاد ناپذیر باشم ولی دوست دارم اون چیزی که تو فکرم هست پیاده‌سازی بشه حتی اگر غلط باشه. به همین خاطر همیشه نقش‌های مدیریتی این‌ها رو خیلی دوست داشتم از بچگی. سرمربی فوتبال شدن به همین خاطر دوست داشتم هیچ وقت نمی‌خواستم مثلا ستاره‌ی فوتبال بشم، خودم بازیکن باشم. دوست داشتم اون مغز متفکر پشت داستان بشم. حالا من سرمربی‌گری فوتبال رو خیلی دوست داشتم.بعد یه همکلاسی داشتیم یه دو سه نفر همکلاسی داشتیم که میشستن راجع‌به فیلم‌های مختلفی صحبت می‌کردن. اون‌ها خیلی فیلم باز بودن و فیلم هم معمولا این فیلم‌های مارول رو می‌دیدن. یادم میاد اون موقع آیرون من تازه اکران شده بود. بیشتر راجع به اون این فیلم‌ها صحبت می‌کردن نه حالا خیلی فیلم‌های فاخر. بعد من اکیپ این‌ها رو خیلی دوست داشتم. همیشه دوست داشتم که من رو هم یه جوری راه بدن تو اکیپشون و به خاطر اینکه یک در وارد شدن به این اکیپ پیدا کنم گفتم من برم یه چندتا فیلم ببینم که مثلا بشینیم درموردشون حرف بزنیم. تا قبل از اون فیلم میدیدم ولی خیلی زیاد درگیرش نبودم. نمیدونم گفتم یا نه من زندگیم کلا با اسپایدرمن گذشت. امیدوارم تو فیلم جدیدش اسپایدرمن‌ها رو ببینیم هرچند که من فکر میکنم نیستش و الکی دارن جو میدن.دیروز دوستم حرف خیلی خوبی زد. راجع‌به همین که اون هم می‌گفت که یک تئوری رو گفت که نشون دهنده‌ی اینه که اسپایدرمن دیگه هم هستش. اون دکتر اکتیویس که تو تریلر جدید نشون میده که یه جایی اسپایدرمن رو گرفته و ماسکش رو برمیداره و میگه این پیتر نیست. ولی اونجایی که دارن دسته جمعی میجنگن یک سرنخ‌هایی رو نشون میده که اتفاقت هستن. حتی اون لحظه‌ای که مثلا زندایا سقوط می‌کنه یه بازویی قراره بیاد نجاتش بده که طبق تئوری‌ها قراره شاهدش باشیم. شایدم نمی‌دونم شاید یه حضور خیلی کوتاهی خواهیم دید. آخه اونهمه کارمند هست. این که داره چایی می‌بره میاره، اونکه داره طی می‌کشه، یه نفر با گوشی فیلم نمی‌گیره این رو پخش کنه؟ چرا اتفاقا یه نفر گرفته بود دیگه.یکی از کارمندهای اخراجی‌شون بود اتفاقا که حالا بعد تکذیب کردن عکساشون رو از اینترنت برداشتن. کلا نشون داده شده اخیرا که نظر هوادار چندان بی‌دلیل نیست اتفاقا بعضی جاها هم درست درمیاد. آره طبیعتا چون بعضی چیزها قطعیه دیگه. من خودم فیلم‌های مارول رو اصلا دوست ندارم ولی چون یه حس نوستالژیکی دارم نسبت به اسپایدرمن فیلم‌های فقط اسپایدرمن رو میبینم. فیلم‌های مارول و دی‌سی به نظرم فیلم‌های سرگرم کننده‌ی خوبی‌ان. نه من مخالفم باهات. به صورت اتفاقی فیلم سوپرمن ورس بتمن بود که یه تیکه‌ش رو تو تلویزیون دیدم بلافاصله خاموش کردم. بتمن یه مشت میزنه به سوپرمن، سوپرمن از جو کره‌ی زمین خارج میشه؟ بعد بتمن پرواز میکنه میره تو فضا با همدیگه میجنگن؟ چی فرض کردن مارو؟ ولی فیلم‌های مارول می‌تونه خیلی راحت نوجوون درون آدم رو راضی کنه. آره دیگه من وقتی نوجوون بودم طرفدارش بودم. واسه‌ی سرگرمی خیلی خوب‌ان. حالا یه اپیزود ویژه برای بررسی مثلا فیلم‌های بلک باستری در نظر می‌گیریم.داشتم این رو می‌گفتم که من مثلا بچگیم با اسپایدرمن که بزرگ شده بود، فیلم آنچنانی ندیده بودم ولی به خاطر اینکه پیش دوستان کم نیارم و بتونم توشون ورود پیدا کنم رفتم چندتا فیلم دیدم. هدف وارد شدن به اون اکیپه بود ولی بعد از یه گذر زمان، من دبیرستانم تموم شد، دوست‌هام رو دیگه ندیدم، ولی اون عطش به سینما که از همون موقع شروع شد تا الان در من بوده که الان ما داریم پادکست ریکورد می‌کنیم واسه‌ش. یعنی ما چی می‌خواستیم، چی شد، هدف چی بود الان به کجا رسیدیم. و توی این فیلم هم برعکسش اتفاق می‌افته دیگه. حالت دیگری از اون اتفاق میفته که تو می‌خوای به یک هدف Bبرسی که A’جلوت رو می‌گیره. چقدر هم بد جلوشون رو می‌گیرن. آره واقعا بعد جلوشون گرفته میشه.خیلی سوال‌های زیادی به ذهن آدم میرسه وقتی فیلم رو می‌بینه. همین که اصلا دیوونه کیه این وسط. این سوال به نظر من اساسیه که آخر فیلم جواب خیلی متفاوتی می‌تونیم بهش بدیم. هرچند شاید اوایل فیلم تمرکزمون روی مک مورفی باشه ولی اواخر شاید یه جواب دیگه‌ای بدیم. یا چندتا استنباط‌های متفاوت. مثلا همون اول فیلم که گفتن با طلوع شروع میشه و فلان، نشون میده که زندگی تو بیمارستان چقدر یکنواخته. یه ساعت معین بیدار میشن، داروهای معین‌شون رو می‌خورن، دچار یه روتین خیلی مزخرفی و یه فضای خیلی سردی‌ مثل اینکه قالبه بهشون. و دقیقا نشون میده که چقدر این یکنواخت بودن روی شرایط روحی تاثیر میذاره. چقدر یکنواخت بودن شاید حتی بستر این رو فراهم می‌کنه که یه دیکتاتوری مثل اون پرستاره بتونه راحت‌تر حکومت کنه.آره و دقیقا مک مورفی نقطه‌ی برعکس این روتینه. با اومدن‎ش یه چیزهایی میاره که شاید این کسانی که تو اون تیمارستان بستری بودن برای مدت‌ها بود فراموش کرده بود. مثلا تماشای بیسبال. یا تفریخ کردن یا همون ورقی که بازی می‌کردن خیلی هم خشک و خالی، شرط‌بندی، چیز محرکی، سرگرمی‌ای چیزی که از این روتین درشون بیاره. خیلی از ماها دچار روتین هستیم تو زندگیمون و شاید خیلی فاصله‌ش زیاد باشه ولی چندان هم بی‌ربط نیست که چقدر می‌تونن مخرب باشن. دقیقا آره راست میگی. این که یه جورایی به یه بحثی هم بستگی داره که بعضی موقع‌ها می‌دونیم که باید تنوع بدیم ولی می‌ترسیم. چیزهای جدید رو امتحان کردن کلا ترسناکه. اصلا ما وقتی یه جا می‌شینیم یکی میگه مثلا یه لیوان آب بده نمیتونیم پاشیم بریم آّ بدیم. اصلا تغییر وضعیت نشستن به ایستادن برامون سخته بعضی وقت‌ها. ریشه در تنبلی هم نداره اتفاقا. مغز آدم بعضی موقع‌ها برعلیه آدم اقدام میکنه به خاطر اون حس بقا. به خاطر غریزه بقا میگه که تو همچنان حالت آرامت رو حفظ کن.اتفاقا میگن عامله که باعث شده انسان دووم بیاره. انسان نسلش منقرض نشه. چون که همیشه به دنبال بقا بوده. میگه که توی سایر حیوانات به اندازه‌ی انسان به عنوان یک گونه جانوری این حس نیاز به بقا اونهمه بلد نیست و اگر از یک جهت خوبه که باعث میشه کمکمون می‌کنه که ما ثابت باشیم و بتونیم بقا پیدا بکنیم در گذر زمان، اما از یک طرف دیگه جلوی اراده‌ی ما رو می‌گیره برای تغییر. ما همیشه از تغییر کردن می‌ترسیم و با اینکه می‌دونیم این روتین ما خوب نیست ولی بعضی موقع‌ها باید جاست دو ایت. مهم نیست که نتیجه‌اش خوب میشه، بد میشه، باید چیزی رو تست بکنیم که بگیم حس کردیم. همین که از خودمون راضی باشیم که در حد توانمون تلاش کردیم به نظر من خیلی بهتر از اینه که هیچ کاری نکنیم. اصلا تلاش کردن، حداقل به خودمون میگیم که سعی کردم.من بعضی از دوست‌هام هستن که میگن بابا تو چرا داری فلان کار رو می‌کنی. تو که نمی‌تونی چیزی رو تغییر بدی. مثلا رفتی به فلان استاد فلان اعتراض رو کردی چی شد؟ ولی خب حداقل من در حد خودم تلاش کردم. اصلا نتیجه‌ مهم نیست. من از منفعل بودن دراومدم. آره فردا پس فردا حداقل خودم، خیالم پیش غریزه‌ی خودم راحته که من یه کاری کردم که نشد. نه اینکه همینوری مثل بز بشینم و بگم هیچکاری نکردم که نشد. دقیقا همین حرف مک‌مورفی که من حداقل تلاش کردم. به نظر من به نوعی رو اون بیمارهای روانی هم تاثیر گذاشته بود که اون‌ها هم شروع کردن به اعتراض کردن حتی ترسو ترینشون بینی کارهای خیلی شجاعانه‌ای کرد. مجبور کردن کارهای شجاعانه بکنه ولی درنایت خودش انجام داد. حتی روبروی پرستار وایستاده بود آخر فیلم که حرف میزد، لکنتش هم از بین رفته بود.تا جایی که پرستار اومد دست گذاشت رو نقطه ضعفش و این کار رو می‌تونیم تعمیم بدیم به خیلی از اتفاقات تو تاریخ که وقتی یه کسانی بلند میشن به اعتراض، برای سرکوب‌شون دست می‌ذارن رو نقطه ضعف‌هاشون. خب یه چندتا فیلم می‌خوایم معرفی بکنیم با تم زندان. فیلم‌های خیلی خوبی ساخته شده با درون مایه‌ی زندان. شاید خیلی تکراری به نظر برسه این بحث امید آزاد شدن یا خیلی ربط دادن به زندان یا تیمارستان خیلی تکراری به نظر برسه ولی واقعا جواب میده. مخصوصا تاریخ سینما فیلم‌ها رو بررسی کنیم میبینیم که چقدر جواب میده. مثل این که بشر همیشه اون میل به آزادی رو داره و ما هم اون میل به آزادیه که ما رو تا آخر فیلم مجبور می‌کنه که ببینیم چی میشه و با کاراکترش همراه بشیم. یه فیلم دیگه هم هست پپیون که من اون رو دوبله فارسی دیدم. اتفاقا بعضی فیلم‌ها دوبله‌ی خیلی خوبی دارن.همین فیلم رو آقای طهماسب، ناصر طهماسب، اگه اشتباه نکنم نقش مک مورفی رو دوبله کردن. با تم تیمارستان همین فصل 3 اگه اشتباه نکنم امریکن هارور استوری. دقیقا یه پرستار شیطانی رو نشون میده که البته سریال امریکن هارور استوری رو شاید بعضی‌ها ببینن خیلی خوششون بیاد، بعضی‌ها بگن اه این چیه. معمولا حد وسط نداریم. نظرها خیلی متفاوته. شنوندگان ببینن نظرشون رو به ما هم بگن. خب من دیگه صحبت خاصی ندارم ثنا. من هم صحبت خاصی ندارم. خب پس خیلی ممنون که با ما تو این اپیزود همراه بودید.بقیه قسمت‌های پادکست اتوپیا را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/6--مرز-دیوانگی-(دوراهی-انتخاب-و-فیلم-One-Flew-Over-the-Cuckoo&#039;s-Nest)-id4907176-id486912055?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=6-%20%D9%85%D8%B1%D8%B2%20%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%20(%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%20%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8%20%D9%88%20%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%20One%20Flew%20Over%20the%20Cuckoo&#039;s%20Nest)-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست اتوپیا | Utopia</category>
                <author>پادکست اتوپیا | Utopia</author>
                <pubDate>Wed, 27 Apr 2022 12:23:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>5- فضای مجازی؛ سیاه یا سفید؟ (مدیریت زمان و فیلم &quot;قهرمان&quot; اصغر فرهادی)</title>
                <link>https://virgool.io/Utopia-podcast/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C-ysq7fwh0v8g2</link>
                <description>سلام. خیلی خوش اومدین به اپیزود جدید از پادکست اتوپیا.امروز می‌خوایم در رابطه با فیلم قهرمان، جدیدترین ساخته اصغر فرهادی که در حال حاضر که ما داریم امروز رکورد می‌کنیم، بیست و هفتم آبان 1400، حدودا دوهفته‌ای میشه که فیلم اصغر فرهادی اکران شده و ما هم خواستیم که سریعتر بپردازیم به این فیلم. همچنین میشه گفت اولین فیلم ایرانی هستش که ما تو پادکست بهش می‌پردازیم. طبیعتا در آینده هم بیشتر به فیلم‌های ایرانی دیگه خواهیم‌ پرداخت. یه نکته که مثل اپیزودهای قبلی، این اپیزود اسپویل نخواهد داشت ولی برخلاف اپیزودهای قبلی که هر موقع اسپویل داشت میگفتیم بهتون اطلاع میدیم این اپیزود کلا اسپویل نداره یعنی صفرتاصدش رو حتی اگر این رو دیدید یا ندیدید می‌تونید گوش بدید و هیچ موردی واستون نداره.طبق روال همیشگیمون اول بریم سر وقت اصغر فرهادی، یه کتاب خوب هم که آوردی با خودت. اصلا اصغرفرهادی چیشد که اصغر فرهادی شد؟ چون اکثر ماها با جدایی می‌شناسیمش ولی قبل از اون کارهای خیلی موفق دیگه‌ای هم داشته. اصغر فرهادی متولد اصفهانه و اولین فیلمش تو نوجوونی ساخته مثل اکثر کارگردان‌ها. اولین فیلم بلندی که توش همکاری داشته به عنوان فیلم‌نامه‌نویسه. کلا اصغر فرهادی به نظرم فیلمنامه نویس خوبیه حتی شاید می‌تونست یه نویسنده‌ی خیلی خوبی بشه. رمان‌های خیلی بلند بنویسه. اولین فیلمی که توش همکاری داشت فیلم ارتفاع پست حاتمی‌کیا بود. که بعد از اون فکر کنم دقیقا یک سال بعد، اولین فیلم بلندش رو شروع کرد به نام رقص در غبار.که این فیلم هم مثل اکثر فیلم‌هاش مضمون اجتماعی داره و به طلاق پرداخته. مثل مشهورترین فیلم‌اش و این فیلم حالت رمانتیسیسم داره. حالتی که بعدها به رئالیسم اجتماعی بیشتر تبدیل شده. حتی از اولین فیلمی که ساخته جایزه‌های بین‌المللی برده. اولین فیلمی که ساخته بود جایزه‌ی آسیا پاسیفیک رو برد که قهرمان هم این جایزه رو برده. هرچند شاید واسه ما جایزه‌ی مهمی نیست، در حد آسیا جایزه‌ی مهمیه. ولی چون ما مردم عادت کردیم که اصغرفرهادی جایزه‌ی کن و اسکار ببره واسه‌ی ما دیگه این به چشم نمیاد. ولی به عنوان فیلم اول‌ش، این واقعا شاهکاره که یک کارگردان فیلم اولش همچین جایزه‌ای ببره.فیلم دوم شهر زیبا بود که من خیلی این فیلم رو دوست دارم. مفاهیم اجتماعی داره باز هم مثل اکثر فیلم‌هاش. این فیلم هم جایزه‌ی طاووس طلایی هند رو برده. شهر زیبا نکته‌ی جالبی که داره یه جورایی اسمش پارادوکسه که نام محله‌ای به اسم شهر زیباست. یعنی شهر زیبا منظور شهری که زیبا و خوشگل هست نیست. اسم یه محله‌ست که اتفاقا اصلا زیبا نیست و خیلی هم اتفاقا جزو محله‌های پایین شهر محسوب میشه. سومین فیلم اش که تقریبا شروع موفقیت‌های بین‌المللی‌اش بوده، فیلم چهارشنبه‌سوریه که جایزه داخلی هم برده. جایزه‌ی جشنواره‌ی فجر رو برده بود اگه اشتباه نکنم و جایزه‌ی فیلم جهانی شیکاگو رو هم برده بود. بعد از اون فیلم کنعانه که نسبت به بقیه فیلم هاش میگن که دچار یه وفولی شده بوده تو این فیلم ولی باز هم هر چند که کنعان به با مانی حقیقی همکاری می‌کرده دچار کلیشه میشه ولی باز هم فیلم باارزشیه مخصوصا تو تاریخ سینمای ایران.این نکته رو اشاره کنیم که کنعان رو خود اصغر فرهادی کارگردانی نکرده و فیلمنامه‌اش بوده. این پنجمی که توش همکاری داشته دایره زنگیه. به عنوان فیلمنامه‌نویس بوده و همسرش خانم پریسا بخت آور هم کارگردان این فیلم بوده. هر چند جایزه‌های بین‌المللی نبرده، در عوض فروش گیشه خوبی داشته. پیش مردم هم محبوبیت پیدا کرده حتی همین الانش هم جزو فیلم های کمدی معروف ده پونزده سال اخیر هستش و دست گذاشته روی مسئله‌ی این ماهواره‌ها که اون موقع خیلی بحث‌اش باب بود دیگه. الان که اینترنت جاش رو میتونه بگیره. اون موقع جلوی ماهواره رو میگرفتن الان جلوی اینترنت رو میگیرن.و ششمین فیلمش محاکه در خیابانه که با کیمیایی همکاری کرده بوده که این فیلم مثل بقیه‌ی فیلم هاش بازهم به مضامین اجتماعی پرداخته بودن و فیلم هفتم، شاید مهم‌ترین شروع مهم‌ترین فیلم‌های کارنامه‌ش، فیلم &quot;درباره‌ی الی&quot;ئه. این فیلم نه تنها بازیگرهای خیلی خوب و عالی‌ای داشته که به نظر اون جمع شاید نتونه دیگه تکرار بشه، به خاطر اون اتفاق مهاجرت و اینها. این فیلم از یک لحاظ هم خیلی مهمه. تو تاریخ سینمای ایران، این فیلم شروع کننده‌ی نسل سوم موج نوئه. موج نو در ایران که حالا جلوتر مخصوصا با معرفی کتاب بیشتر قراره راجع‌به نقش فرهادی تو تاریخ سینمای ایران بپردازیم. خیلی جالبه که این فیلم علاوه بر این که خرس نقره‌ای برلین رو برده بوده، یه جایزه‌ای هم برده به اسم جایزه‌ی ترایبکا اگر اشتباه تلفظ نکنم. این جایزه، کلا این جشنواره رو رابرت دنیرو پایگذاری کرده.یک جشنواره‌ی صلح‌طلبیه که رابرت دنیرو هم بعد این فیلم گفته که این فیلم مرزهای جهانی رو شکسته یعنی منی که مثلا تو آمریکاام می‌تونم اون شخصیت رو کاملا درک کنم و این به نظر من خیلی ویژگی بزرگیه مخصوصا برای یه کارگردان ایرانی. شاید ما نتونیم اون رو حس کنیم ولی طبیعتا مخاطب‌های دیگه مخصوصا فرانسوی ها خیلی خوب میتونن فیلم‌های اصغرفرهادی رو حس کنند چون که جایزه فرهنگ و ادب فرانسه رو هم برده. به خاطر تاثیری که رو سینمای فرانسه گذاشته. میشه گفت که درباره الی شروع حضور موفق بین‌المللی اصغرفرهادی بوده هر چند که چهارشنبه سوری هم بوده ولی خب شاید بشه گفت شهر زیبا و چهارشنبه‌سوری اگر در سطح آسیایی مطرح بود، درباره‌ی الی یه فیلمی بود که برای اولین بار از سینمای فرهادی، نه سینمای ایران، از سینمای فرهادی در ابعاد بین‌المللی خوش درخشید.بعد اونم که فیلم معروف جدایی. که راجع‌به اون جایزه‌ها هرچقدر بگیم کم گفتیم. میدونی که جایزه‌ی اسکار رو برده. بیشتر از صدتا جایزه‌ی بین المللی برده که در راس‌شون اسکار بوده. تو جشنواره برلین بود که خرس طلایی برلین رو برنده شد فیلم جدایی نادر از سیمین رو یکی دو تا حالا یه مکث کوتاهی راجع‌به جدایی بکنیم چون خیلی فیلم موفقیه، ارزشعلمی معمولا اینطوریه که جشنواره‌های اروپایی رابطه‌ی خوبی با جشنواره‌های مختلف آمریکایی ندارن. حالا یک فیلمی که معمولا در جشنواره‌ی کن، برلین یا ونیز خیلی خوش بدرخشه معمولا تو اسکار و این‌ها نادیده گرفته میشه و اگر فیلمی که می‌بینیم که یه مثلا تو بخش اسکار توی 10 تا بخش کاندید هست و شیش تاش رو برنده میشه، توی جشنواره کن جزو نمایش‌های فرعی بوده.ولی این نکته‌ی جالب جدایی اینه که در عین حال که خرس طلایی که اصلی‌ترین جایزه جشنواره برلین هستش رو برنده شد در عین حال اومد اسکار هم برنده شد و گلدن گلوب رو هم برده. همچنین اینکه یه چیزی می‌خواستم بگم راجع‌به جدایی که جدایی جزو فیلم‌هاییه که بازیگران خوبی رو هم مطرح کرده از جمله پیمان معادی که الان خب میدونیم که در ابعاد بین‌المللی هم حضور داره ولی با این که توی درباره الی هم بود، ولی اوج درخش‌اش از زمان جدایی نادر از سیمین شروع شد و یه گریزی هم اگر داشته باشیم به تاریخچه‌ی حضور ایران در مراسم اسکار،.ایران تا به الان در مجموع در چهار بخش کاندید اسکار شده با سه تا فیلم. اولین حضور حضور فیلم بچه‌های آسمان مجید مجیدی بود که نامزد جایزه بهتر فیلم خارجی زبان اسکار شد، سال هفتاد و پنج شمسی. البته برنده‌ی این جایزه نشد حتی حضورش خیلی جنجالی بود به خاطر اینکه چون زمان خاتمی بود حرکت اصلاح طلبانه و این‌ها. فیلم دوم هم که فیلم جدایی اصغر فرهادی بود که دو بخش کاندید شد. بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان که اون جایزه رو برنده شد و همچنین در بخش بهترین فیلمنامه‌ی غیراقتباسی کاندید شد که در نهایت جایزه رو به میت نایت این پاریس باخت. واقعا فیلم خوبیه.حضور سوم هم که فروشنده بود که اون هم برنده‌ی جایزه بهتر فیلم غیر انگلیسی زبان شد و حالا ببینیم که قهرمان ه ممیتون هاسکار برنده بشه یا نه، راه پیدا می‌کنه یا نه. به نظر من راه پیدا می‌کنه در ادامه بیشتر راجع‌به این صحبت می‌کنیم. یک چیزی که راجع به اصغرفرهادی و فیلم‌هاش هست اینه‌که علاوه بر این که جایزه‌های جهانی خیلی مهمی رو میبره یه جایزه‌ی خیلی ویژه‌ای، به خصوص می‌بره که اون جایزه‌ی کلیسای جهانیه. اسم‌اش کلیسای جهانیه و جایزه مذهبی نیست. یکی از جایزه‌های فرعی کن ئه و اون رو به فیلمی میدن که از لحاظ احساسات درونی بشر در سطح جهانی بتونه اون رو به خوبی نشون بده. مثلا یه حالت رمانتیسیسم داخل درونی بشر رو بتونه نشون بده که خیلی جالبه که اصغر فرهادی چندبار این جایزه رو برده.یکی دیگه از ویژگی‌های فیلم جدایی اینه که در سطح جهانی خیلی از محبوبیت مشهور بودن زیادی رو داره. مثلا از منتقدان بزرگ مثل راجر ایبرت گرفته تا بازیگرهای هالیوودی راجع‌بهش نظر مثبتی داشتن. علاوه بر این، این فیلم رو شباهت میدن به فیلمهای هیچکاک. از لحاظ اون تعلیق و سرنخ‌ها. کلا سینمای اصغر فرهادی رو خیلی میشه شبیه به سینمای هیچکاک دونست. کنار اینکه شاید مضامین‌شون خیلی با هم متضاد باشن، ولی اون کانسپت‌شون، اون حس تعلیق اینکه یک چیز مرموزی وجود داره همه‌ی کاراکترها دارن دنبال اون می‌گردن ببین چیه، این دقیقا همون چیزی هستش که شاید حتی بگیم الهام گرفته اصغر فرهادی از سینمای هیچکاک. اصغرفرهادی یک بار گفته که از چند تا کارگردان بازیگرهای مهم الهام گرفته که از اونا می‌تونیم به کیشلوفسکی اشاره کنیم.اکثرا به سینمای اروپایی که ایتالیا و لهستان بیشتر تاثیر گرفته. این خیلی جالب بود برای من چون یه مضامین مشترکی وجود داره که ما هم میتونیم اون فیلم‌ها رو خیلی خوب درک کنیم تا شاید فیلمی هالیوودی. آره این مضامین اجتماعی که توی فیلم‌های کیشلوفسکی وجود داره کاملا مشخص هستش و این هم بگیم که جدایی نادر از سیمین هم جزو صد فیلم برتر جهان از دیدگاه وب سایت آی ام دی بی هستش که الان فکر کنم این صد و چهارصد و پنج این‌هاست ولی چهار پنج سال پیش جزو صدتای اول بود. واقعا هم خیلی بزرگیه یعنی ما خودمون عادت کردیم به این فیلم. واقعا فیلمیه که در ابعاد بین‌المللی خیلی فیلم مطرحیه.و فیلم بعدی‌اش گذشته که اون دختره جایزه‌ی کن رو برنده شد، بهترین بازیگر زن رو برنده شد گذشته. از لحاظ با ارزش بودن می‌تونیم بگیم چون که اولین فیلم غیر فارسی زبان جهان و کارگردان رو نشون میده. فیلم فرانسوی با بازیگران فرانسه که البته بازیگر ایرانی هم داره. اما خب محصول فرانسه هستش. محصول ایران نیست. با اینکه بخشی از کاراکترها ایرانی هستن. با یک بینش کارگردان ایرانی. فیلم بعدی هم که فروشنده است که خب طبیعتا معاصر نزدیکتره به ما، بیشتر می‌شناسیمش و با جایزه هاش هم آشنایی داریم و سومین همکاری‌اش با شهاب حسینی بوده اگر اشتباه نکنم که من این فیلم‌اش رو دوست ندارم.خب فروشنده هم که طبیعتا جایزه‌ی اسکار برنده شد که به نظر من این کاش برنده نمی‌شد. به من فروشنده فیلم ضعیف‌تری بود نسبت به بقیه. فکر میکنم جدایی اینقدر قوی بود که با عیار اون بسنجیم شاید بقیه آثارش یکم پایین‌تر جلوه کنه. اصلا ببین تو با چهارشنبه‌سوری مقایسه کن. به نظرت چهارشنبه‌سوری بهتره یا فروشنده؟ اصلا شهر زیبا بهتره یا فروشنده؟ شهر زیبا. ولی چون ما همیشه میگیم فروشنده فیلمیه که آها همون کارگردانی که جدایی رو ساخته ولی وقتی از چهارشنبه سوری و شهر زیبا حرف می‌زنیم هنوز جدایی نادر از سیمین وجود نداره. اون مرحله لاکه فعلا. به همین خاطر فروشنده حس می‌کنم اعتبارش وامدار جداییه. وگرنه خودش خیلی فیلم خفنی هم نیست به اون اندازه. فیلم خوبیه‌ها در ابعاد ایرانی خوبه ولی در حد اینکه بیاد اسکار برنده بشه یه کم نمی‌دونم.فیلم بعدی‌اش هم که همه میداننده که فیلنماه‌اش 5 سال طول کشیده یعنی 5 سال توی ذهنش تجزیه و تحلیل میکرده. یک فیلم اسپانیایی که تو اسپانیا هم ساخته شده. ایده‌اش هم 12 سال قبل از اینکه فیلم رو بسازه تو یه سفری که به اسپانیا داشته به ذهنش میرسه. ببین اصغر فرهادی از ایران پاشده رفته اسپانیا با همچین بازیگرهایی کار کرده و تو مصاحبه‌ها هم هر دوتای این‌ها گفتن که من عاشق کار کردن با اصغر فرهادی‌ایم. ارادتشون رو نشون دادن بهش درحالی که اون‌ها خب با کارگردان‌های بزرگی قبلا کار کردن، تو هالیوود کار کردن، تو خود اسپانیا کار کردن. خیلی‌ها اصلا نمی‌دونن فیلمی به اسم همه میدانند رو اصغر فرهادی ساخته، مخصوصا تو ایران، ولی خب در بعد بین‌المللی فیلم مطرحیه هرچند که کاندید اسکار هم نشد. البته اسکار ملاک هم نیست.و دوازدهمین کار اجتماعی‌ای که کارگردانی کرده قهرمانه. قبل از اینکه راجع‌به قهرمانی نقش افرادی تو سینمای ایران و تاریخ سینما با این کتابی که الان میخوام معرفی کنم میتونیم بررسی کینم. اسم کتاب هست &quot;بوطیقای گسست(سینمای اصغر فرهادی)&quot;. مازیار اسلامی با قلم خیلی خیلی خوب‌اش نوشته. این کتابی که من تو دستم دارم چاپ سومه ولی به چاپ چهارم هم رسیده. انتشارات نشرچشمه که واقعا کتاب‌های سینمایی نشر چشمه خیلی خوب‌ان. اول فهرست‌اش رو می‌خونم. یه مقدمه‌ی خیلی جذابی داره که امروز قراره راجع‌به مقدمه‌اش صحبت کنیم. بعد چند تا از فیلم‌های اصغر فرهادی رو بررسی کرده. تقریبا میشه گفت از هر لحاظ بررسی کردم که از تیتراژ معلومه که چقدر جذابه.مازیار اسلامی اومده تو این کتاب و مقدمه‌اش بررسی کرده که کلا سینمای معاصر ایران تو چه حالتی قرار داده و چی شد که به اینجا رسیدیم. میگه سینمای ایران، مخصوصا تو دهه‌ی هفتاد، مثلا دوگانگی سال هفتاد و شیش که تا انتخاب این فیلمی که به اسکار راه پیدا کنه، دچار یه اتفاقی شده بود به اسم پیش و پس که ما خیلی این اتفاق و جنبه‌های دیگه‌اش رو هم دیدیم. پیش و پس از انقلاب که نه تنها از لحاظ مفهومی، بلکه از لحاظ هستی شناختی هم این دوگانگی وجود داره. حالا رویکرد کارگردان‌های مختلف به این دوگانگی چی بوده؟ یه عده از کارگردان‌ها، که معمولا کارگردان‌های دهه‌ی اواخر شصت و هفتاد، میان کلا این دوگانگی رو نفی میکنن. میگن همچین چیزی وجود نداشته. دسته‌ی دوم که اواخر دهه‌ی هفتاد و هشتاد هستن میان به یه پوچی و بی‌معنایی رو میارن.ولی جایگاه اصغرفرهادی تو این برهه چیه؟ اصغر فرهادی نه میاد این دوگانگی رو نفی میکنه، نه به پوچی رو میاره. میاد این پوچی رو تو سینمای ایران حدگذاری میکنه و به بیان ساده‌تر، میاد از چیزهایی استفاده می‌کنه که ساده‌ترین چیز، که در عین حال ناممکن ترین چیز نیزهست. جمله‌ی خیلی خوبیه. دقیقا این جمله می‌تونه همه‌ی فیلم‌های اصغرفرهادی رو توصیف بکنه. همین بحث هفده تا سکه‌ی قهرمان یه جورایی به همین مرتبطه.با این حال زمان فرهادی که از چهارشنبه سوری هم بیشتر رشد پیدا کرده دو تا حالت داره. این دو تا حالت خیلی مهم‌ان. یکی این که خودش به صورت دایره وار داره خودش رو تکمیل می‌کنه. به اون تکاملی می‌رسه و حالت دوم اینه که یه حالت بیضی‌وار داره یعنی به صورت بیضی حرکت می‌کنه و سینمای جهان رو هم دچار تغییر می‌کنه و یه جورایی کامل می‌کنه. که گزینه‌ی دوم به نظر من رمز موفقیت اصغر فرهادیه.خب، بریم سراغ قهرمان. نظرت راجع‌به قهرمان چیه؟ فیلم خوبی بود. خیلی اعصابم خرد شد سر دیدنش واقعا. یه جاهایی نمی‌تونستم تحمل کنم. این اصلا بد نیست‌ها. یک حقیقت خیلی تلخ رو نشون میده و دلیلی هم که من نمی‌تونستم تحمل کنم به خاطر اینه که اکثر فیلم‌های اصغر فرهادی بچه یا نوجوانی وجود داره که یه اهرم فشار احساس مخاطبه. دقیقا به خاطر همون نمی‌تونستم یه جاهایی‌اش رو تحمل کنم خیلی واسم سخت بود. خب یه خلاصه داستانی بگیم از قهرمان، قهرمان داستان یک فرد زندانی هستش که زندانیه به دلیل اینکه به یه نفر بدهکار بوده صد و پنجاه میلیون و نمی‌تونه پولش رو برگردونه چون ورشکسته شده تو کارش، میفته زندان. حالا دو روز مرخصی می‌گیره می‌خواد بره که اون نفر رو پیدا کنه، رضایت بگیره ازش که از خیر این پول بگذره و در طول این دو روز یه سری اتفاقاتی میفته که مسیر رو یکم عوض میکنه.داستان مرتبط هستش با پیدا شدن هفده تا سکه‌ی طلا، که امیر جدیدی با کاراکتر رحیم در صدد این می‌مونه که آیا من این سکه‌ها رو برگردونم به صاحب‌اش یا اینکه خودم دوای درد خودم بکنم و در واقع داستان، از همین‌جا شروع میشه و یکسری پیچ و تاب‌های عجیب و غریبی می‌خوره میره جلوتر و کلا سر هیچی، سر یک سوتفاهم خیلی مسخره، یهو همه چی به هم می‌ریزه. مثل دومینو.تو تمام این کانسپت تمام فیلم‌های فرهادی هم هست. توی جدایی نادر از سیمین سر این که اون زنه از تو کشوی مثلا لیلا حاتمی پول برداشته بود یا نه کل داستان جدایی شکل گرفت. توی درباره‌ی الی سر اینکه ترانه علیدوستی داشت با بادبادک بازی می‌کرد همه چی شکل گرفت و تو اکثر فیلم‌هاش، توی فروشنده به خاطر اینکه در زنگ خورد و ترانه علیدوستی جواب نداد همه‌ی اون اتفاق‌ها افتاد، توی قهرمان هم داستان برمی‌گرده به همین هفده‌ تا سکه.خب راجع‌به داستان‌اش می‌خوای اول بگو. به نظرت فیلمنامه‌ی قهرمان چطور فیلمنامه‌ایه؟ آیا به نظرت قوی هست، ضعیف هست؟ شبیه آثار قبلی‌اش هست یا نه؟ یه نکته‌ای وجود داره اینه که من وقتی فیلم رو می‌دیدم حس کردم بعد از خیلی‌ها هم شنیدم که دیگه اون حالت ملموس بودنش نسبت به فیلم‌های قبلی‌اش کمتر شده. انگار مثل اینه که از دور یه نفر داره نشسته شرایط رو می‌بینه و تعریف می‌کنه، فیلمنامه می‌نویسه. در حالی که قبلا یه جوری بود که فیلمنامه‌نویس انگار تو وسط داستان بود. واسه خودش اون اتفاق می‌افتاد. در حالی که این نسبتا کم رنگ‌تر شده. شاید راجع‌به کل قضیه‌ی داستان که هست که اتفاق‌اش راجع‌به یه زندانیه. شاید واسه‌ی همینه که شاید ملموس نیست. کمتر ملموسه نسبت به جدایی و این‌ها.من خودم قشنگ اون ملموس بودن رو درک می‌کنم ولی این صحبت تو رو یکی از دوست‌های منم گفت که اون هم اتفاقا رفیق خیلی فیلم بازیه که اون هم همین رو گفت که گفت من زیاد نمیتونستم ارتباط برقرار کنم. فکر کنم آره یه چیزی هست که تصغر فرهادی بهش زیاد پرداخته که باعث چنین دیدگاهی شده و یه دیالوگی هم داره اونجا که محسن تنابنده برمی‌گرده میگه اینا می‌خوان تو رو بزرگ کنن تا بگن مملکت گل و بلبله و این‌ها، جمله اون موقع من حس کردم خیلی جمله‌ی شعاری‌ای هستش.می‌دونی چیه بحثی که وجود داره اینه که اصغر فرهادی اصلا هنرش تو اینه که اگر میخواد انتقادی بکنه مستقیم چیزی رو نمی‌کوبه. میره دور می‌زنه غیر مستقیم، به در میگه دیوار بشنوه. نقش‌های خیلی فرعی یه جمله‌ای میگن که شاید منظور اصلی کارگردان‌ان. ولی جمله‌ای که محسن تنابنده یهو برگشت گفت این‌ها می‌خوان فلان فلان کنن، بحث درست و غلطش نیستا، بحث اینه که می‌تونسته غیر مستقیم باشه.ولی من به نظرم من با شخصیت رحیم خیلی همزاد پنداری کردم، خیلی باهاش همراه شدم. یه جاهایی هم یه چندتا سوال برام پیش اومده بود که این از کجا می‌دونه اون کیه، چیه. مثلا نازنین از کجا می‌دونست که فرخنده دوست‌دختر یا نامزد رحیمه. آخه به رحیم گفتن که ما بهت کار میدیم. همه میدونستن که قراره بره تو فرمانداری یه کار پیدا بکنه. سارینا فرهادی هم که یه دختر نوجوانیه که ارتباطاتش با سوشال مدیا زیاده. سریع فهمیده بود که رحیم قراره تو فرمانداری کار پیدا کنه. خب خیلی ساده‌ست که مسئول مثلا کارگزینی فلان اداره رو پیدا کرده بود، باهاش در ارتباط بود. اصلا اون مسئول کارگزینی اون اس‌ام‌اس رو از سمت از سمت نازنین دریافت کرده بود که از این طریق می‌دونسته.حالا راجع‌به نازنین. کاراکتر نازنینی که یکی از کارکترهای فرعی بوده خیلی انتقاد کردن گفتن خوب بازی نکرده. یه حالتی داره که مثل اینکه اسلحه‌اش گوشیشه. مثل خیلی از هم سن و سالاش، مثل من. در حقیقت میتونه خیلی بعضی جاها بدجنس باشه و این کاراکتر من رو به شدت یاد کاراکتر جیکوب میندازه. همونی‌ که گوشی دستش بود معمولا توی دستشویی هم شنیده بود یه چیزهایی. نقش چندانی نداشت سرش تو گوشی بود ولی وقتی حقیقت رو فهمید، خیلی عصبانی و بدجنس شده بود. من خودم نظر شخصی‌ام اگر بخوام در رابطه با داستان بگم، من خیلی دوست داشتم فیلم رو درکل.برعکس فروشنده و گذشته و همه میدانند که زیاد خوشم نیومد بود، این فیلم رو هم تراز با جدایی می‌دونم و به نظرم خیلی هم شبیه جداییه و پتانسیل‌های زیادی هم داره. به نظر من از نظر فیلم‌نامه کامبک‌های زیادی هم داره به جدایی. به خصوص مثلا توی قهرمان نشون میده یه دختر بچه‌ای هست که تو خونه‌ی خواهر رحیم همیشه یه گوشه نشسته داره نگاه می‌کنه که یادآور همون کاراکتر دختر شهاب حسینی توی جداییه. اون هم همیشه این روسری مدرسه سرش بود و فقط بهش نگاه می‌کرد.کلا بچه‌ها تو فیلم‌های اصغر فرهادی نقش مهمی دارند. بچه هم نشد نوجوون. مثل اینکه ناظر ان. علاوه بر این که ناظر ان مثل این که دنیای بزرگترها رو می‌بینن یاد میگیرن و با نگاهشون مثل اینکه نقد هم می‌کنن. کلا بچه‌ها و اختلافات خانوادگی نقش خیلی محوری داره تو همه‌ی فیلم‌های اصغر فرهادی. حتی تو فروشنده هم یه همچین حالتی می‌بینیم که ترانه علیدوستی و شهاب حسینی گاها با همدیگه به مشکل برمی‌خورن.راجع به قهرمان این هم بگیم که قهرمان بالاخره بعد از مدت‌ها، اولین فیلم اصغر فرهادیه که در خارج از تهران ساخته شد. رفتن تو شیراز ساختن، با لهجه‌های شیرازی ساختن. میخوای یه کم راجع‌به بازیگرها صحبت بکنیم به خصوص امیر جدیدی که خیلی صحبت راجع‌به نقش‌اش خیلی زیاد بود. خیلی‌ها می‌گفتن حق‌اش بود که اجازه‌ی بازیگری مرد جشنواره کن رو برنده بشه. نظرت چیه؟ به نظر من بازی‌اش واقعا خوب بود. شاید اول زیاد به چشم نمیومد ولی مخصوصا از اواسط فیلم بعد خیلی ما رو با خودش همراه می‌کرد. این خیلی ویژگی بزرگیه.آره منم موافقم بازی‌اش واقعا خیلی بازی خوبی بود و به خصوص کسانی که اگر فیلم‌های قبلی امیر جدیدی رو دیده باشن و با شخصیت واقعی خود امیر جدیدی آشنا باشن و مقایسه کنن با شخصیت رحیم می‌بینن که چقدر متفاوته. یعنی آدم اینجاست که متوجه میشه اون امیر جدیدی شده این امر جدیدی. امیر جدیدی که معمولا تو دنیای واقعی یک شخصیت مغرور و پرصلابت داره، تو این فیلم شخصیت یکم توسری‌خور ساده لوحه و دقیقا چوب سادگی‌اش رو می‌خوره. مثلا بهش میگن این رو بگو، همون رو میگه بعد میگه شما به من گفتین دروغ بگو. واقعا خیلی خوب بازی کرد امیر جدیدی و لهجه‌ی شیرازی‌اش هم خوب گفته. واقعا به نظر من اگر جایزه‌ی بازیگری اسکار رو برنده بشه واقعا حقشه. هرچند رقبای قدری هم داره ولی واقعا حقشه.ولی بازی سحر گل دوست، نقش فرخنده رو اصلا دوست نداشتم. مخصوصا گریه کردن هاش خیلی فیک بود، اون جاهایی که ابراز علاقه می‌کرد فیک بود، ولی در کنار اون خواهر رحیم و شوهر خواهرش خیلی عالی بودن. شوهر خواهرش عالی بازی کرد. واقعا عالی. خود بچه‌ها هم خیلی خوب بازی کرده بودن. هم بچه‌های خواهرش بچه‌ی خودش. اون بچه خودش نمی‌دونم واقعا لکنت داشت، یا...واسه‌ی من هم سوال بود ولی پیدا نکردم جوابش رو. ولی واقعا خیلی خیلی خوب بازی می‌کرد. اگر واقعا نبود و داشت فیلم بازی می‌کرد که دستمریزاد واقعا. ده بیست سال آینده باید منتظر باشیم که این بازیگر خیلی خوبی بشه.خب راجع به بازیگریش و داستان صحبت کردیم در رابطه با قهرمان. در ادامه می‌خوایم یکم راجع‌به اسکار و آمازون صحبت بکنیم. با این مقدمه که به نظر تو قهرمان است اسکار داره یا نه؟ من واقعا فیلم‌هایی که الان واسه‌ی اسکار کاندید شدن خیلی‌هاشون رو ندیدم به خاطر همین نمی‌تونم صراحتا بگم آره یا نه. ولی برای تو کتگوری غیر انگلیسی زبان، به نظر من چرا که نه. من فکر کنم نامزد میشه ولی جایزه رو نمیدن بهش به چند دلیل. به خاطر اینکه سه بار پشت سر هم یه کارگردانی جایزه‌ی اسکار رو بگیره خب یکم خیلی ریسکه واسه‌ی اسکار چون خیلی از بزرگترین کارگردانان دنیا یدونه اسکار دارن.هیچکاک اسکار نداره! حالا نمیشه اینطوری مقایسه کرد ولی اسکار خیلی حالت محافظه‌کار داره میخواد همه رو راضی نگه داره به همین خاطر اگر بیاد برای بار سوم اسکار رو بده به اصغر فرهادی، خصوصا تو همون کتگوری، برای سه تا فیلم ایرانی پشت سر هم‌اش خیلی اتفاق عجیبی میشه. با توجه به بیانیه دو روز پیش‌اش هم من می‌ترسم که اصلا معرفی‌اش هم نکنن. مهم نیست اصلا. بخش غیر انگلیسی زبان آره می‌تونه مهم باشه ولی برای بقیه بخش‌ها مهم نیست. بخش فیلمنامه رو احتمالا کاندید میشه.می‌خواستم بگم احتمال زیاد اگر هم قهرمان فرصتی داره توی بخش به غیر از غیر انگلیسی زبان، تو بخش بازیگری، کارگردانی، فیلمنامه می‌تونه امید داشته باشه. چون فیلم به هر حال آمازون پشت‌اش هستش، توی آمریکا اکران میشه، فعلا فکر کنم هنوز نشده ولی به زودی اکران میشه و وقتی تو آمریکا اکران شد چون قانون آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا که به اختصار ما بهش میگیم اسکار، اینطوریه که هر فیلمی می‌تونه حائز شرایط شرکت در مراسم اسکار باشه، اگر هفت روز متوالی توی یکی از سینماهای لس‌آنجلس، فقط لس‌آنجلس، نمایش داده بشه که خب وقتی آمازون پشتشه صددرصد میشه. جایزه‌ی بزرگ کن رو هم برده هرچند مشترک، به هر حال به نظر من خودش با ارزشه. اصلا اسکار زیاد ملاک نیست. الکی مشهوره. مخصوصا تو ده سال اخیر.توی ده دوازده سال اخیر هر فیلمی دچار رسوایی جنسی بوده یا راجع به ترنس‌ها بوده یا راجع‌به سیاه‌پوست ها بوده، همچنین کانسپتی اگر تم داستانی فیلم‌ها بود، اسکار میگرفت. مثلا اسکار همیشه نادیده می‌گیره فیلم‌های ابر قهرمانی مارول رو ولی یهو بلک پانتر که ساخته میشه میره کاندید اسکار بهترین فیلم سال میشه. خیلی عجیبه دیگه. حالا بقیه فیلم ها هم همین شکلی هست به همین خاطر، این حرف منم نیست یعنی خیلی از جاها رو وقتی می‌خونی می‌بینی که اسکار دیگه اون و مشروعیت و محبوبیت خودش رو از دست داده تا جایی که سال پیش کمترین میزان بازدیدکننده‌ها رو داشته مراسم اسکار یعنی افت خیلی شدیدی داشته.کن میتونه خیلی خوب جاش رو بگیره ولی. چون کن نگاه انتقادانه داره و هنوز دچار حاشیه نشده. نمیدونم آخه می‌دونی متفاوته. این با سیستم اروپایی داره پیش میره اون با سیستم آمریکایی داره پیش میره. اون برای فیلم‌های دیده نشده جایزه میده، اسکار برای فیلم‌های دیده شده. ولی خلاصه که خیلی اسکار به حاشیه رفته و به همین خاطر هم برنده شدن یا نشدن اسکار برای اصغر فرهادی چیزی از ارزش‌هاش کم نمی‌کنه. اگر برنده بشه چیزی هم بهش اضافه نمی‌کنه به نظر من. بیچاره‌ یه حالتی داره که الان هم روشنفکرها ازش بدشون میاد هم مثلا طرفداران حکومت. دقیقا مثل کاراکتر رحیم تو این فیلم.حرف اصلی من اینه که اگر سینمای اصغر فرهادی رو ملاک قرار میدیم، نگاهمون سینمایی باشه. اگر اصغر فرهادی از منظر سیاسی می‌بینیم، از منظر سیاسی ببینیم. این دوتا رو با همدیگه ترکیب نکنیم. من تو یه رومی بودم تو کلاب‌هاوس، مثلا آدم‌هاش رو میشناختم مثلا دورادور می‌شناختم‌شون و به شدت از طرفداران اصغر فرهادی بودند. وقتی که جدایی اسکار برنده شد. الان، بعد از این اتفاقات اومدن گفتن اصغر فرهادی فیلم‌ساز بدیه. فیلم‌هاش بده. حالا کاری با این ندارم که از نظر سیاسی چی گفته ولی خب این رو نمیشه تعمیم داد به فیلم‌هاش. اگر یک فیلمی از نظر سینمایی خوبه دیگه شاید مثلا عمه‌ی من ساخته باشه، فیلم خوبیه. ما اصغر فرهادی رو از منظر سینمایی بررسی بکنیم. بپردازیم به خود کانسپت فیلم‌های اصغر فرهادی.یه چیزی که می‌خواستم بگم آمازون بود. یه فیلمی هستش از لهستان اگر اشتباه نکنم، امسال یه فیلمی داره هند آف گاد، نمیدونم درست، دست خدا که نماینده‌ی لهستان یا نه اصلا یه کشور دیگه. اروپای شرقیه ولی که فرستاده فیلم‌اش رو به عنوان نماینده از کشورش به اسکار که نکته‌ی جالب‌ش اینه که نتفلیکس پشت این فیلمه. و پشت قهرمان اصغر فرهادی هم که آمازونه. یعنی دو تا غول بزرگ پخش کننده فیلم؛ یه جورایی میشه گفت رقابت اون‌هاست تا رقابت فیلم‌ها. همیشه همین شکلی بوده‌. به شنوندگان این توضیح رو بدیم که همیشه تو اسکار خود فیلم و کارگردان مطرح نبوده. اسما آره ولی اصلی ترین عامل پخش‌کننده‌ی فیلمه.وقتی که اصغر فرهادی جدایی رو برنده شد، روی سن از پخش کننده تشکر کرد. مثلا نگفت از معلم اول ابتدایی تشکر می‌کنم، از پخش کننده اول تشکر کرد. چرا؟ چون می‌دونه که اون زمان خب پخش‌کننده‌ی جدایی سونی پیکچرز بود که چقدر نقش مهمی داشته و الان هم که از اون هم یه لول بالاتر اومده که آمازونه. این جهانی شدن فیلم‌های اصغر فرهادی در کنار اینکه فیلم‌های خوبی داره پخش کننده قدری داره. پخش کننده خیلی خیلی نقش موثری داره و با همین آمازون هم بود که فروشنده اسکار برنده شد. ولی الان خب واقعا دنیای پخش کننده‌ها رو نتفلیکس با اختلاف به شدت زیاد قبضه کرده. حالا ببینیم که تو جنگ آمازون و نتفلیکس کدومش قراره برنده بشه.در رابطه با فیلم‌های اصغر فرهادی و قهرمان صحبتی داری آیا؟ راجع به قهرمانی چیزی هست که خیلی دوست داشتم بگم. این صحنه اول فیلم، از اونجایی شروع میشه که رحیم از زندان مرخصی گرفته. میره شوهر خواهرش رو ببینه به یه جایی میره، یه جای تاریخی، نقش رستمه که اون‌ها در حال مرمت‌ان. این مرمت بدن‌اش خیلی مهمه. به قول آقای فزونی کلا فیلم راجع به مرمته. مرمت شخصیت. نمیگم در جهت مثبت یا در جهت منفی. خود اصغر فرهادی هم گفته که اصلا ایده‌اش سقوط بوده. کلمه‌ای که باعث ادامه دادن فیلمنامه بوده کلمه‌ی سقوط بود. چقدر اینکه کاراکتر به خود اصغر فرهادی و کاراکترش شباهتی داره غیرقابل انکاره.این چیزی که خیلی جالب بود اینکه یه جایی خوندم که وقتی یه کاراکتر بالا میره از اون داربسته، رفته رفته اون داربسته تنگ‌تر میشه. خیلی نگاه درستیه به کل فیلم. چیز دیگه‌ای که هست، میره پله‌ها بالا به محض اینکه بالا میره باز هم برمی‌گرده پایین. این نشون میده که هر بالا رفتن بلافاصله پایین اومدن داره. یه چیزی که الان یادم افتاد خود واژه‌ی قهرمان. خیلی اسم خوبیه به نظر من. من قبل از اینکه قهرمان رو ببینم گفتم این چه اسم بدی واقعا گذاشته. قهرمان! کی اسم فیلم‌اش رو میذاره قهرمان. ولی خیلی اسم سنجیده‌ای گذاشته. چون دائما تو به این فکر می‌کنی قهرمان کیه. ضد قهرمان کیه و هر شخصیتی به نوعی در عین حال که یک برهه‌ای قهرمان میشه تبدیل به ضد قهرمان هم میشه. خود مثلا شخصیت محسن تنابنده رو در نظر بگیر، از یه طرف در ظاهر کاری که کرده قهرمانانه بوده. اول‌اش قهرمانانه بوده که پول داده، بعدش غیر قهرمان ضد قهرمانانه بوده که بنده خدا رو انداخته زندان و دوباره باز هم کارش قهرمانانه هست با اینکه جهیزیه دخترش رو فروخته داده، ولی باز هم رضایت میده مثلا.اما می‌بینیم که خود رحیم، خود کاراکتر رحیم، اون مسئول زندانه، هی داریم می‌بینیم که تو یک لوپ ضد قهرمان و قهرمان گیر کردن این‌ها. اون خاکستری بودن آدم‌ها رو خیلی خوب نشون میده. فکرکنم اگر بگیم قهرمان که بود به نظر من بچه‌ی رحیم بود. مخصوصا اونایی که پنجاه هزار تومن کمک می‌کنه از سمت خود برای آزادی پدرش. گلریزان برگزار میشه. شاید همه‌ی پول‌اش بوده و پول میده تا باباش آزاد بشه و ضد قهرمان هم به نظر من قطعا رسانه هستش. رسانه به نظر من ضد قهرمان اصلی فیلمه که حالا در ادامه بیشتر صحبت می‌کنیم. چقدر مخصوصا کسایی که خیلی زود قبول می‌کنن هر چیزی رو که می‌خونن شبیه به کاراکتر برادر فرخنده ان. سریع با یک تیتر نظرشون عوض میشه. خیلی از مردم هم شاید اینجوری باشن.اتفاقا همین یه چند روز پیش بود که یه اتفاق نزدیک مشابه همه چیز اتفاق افتاده بود برامون که حالا بگذریم که مثلا چی بود، ولی موقعی بود که من دقیقا حس کردم مثلا این اتفاق برای شرکت ما هم افتادها. فکرکن یک شرکت، یک فرد، یک خانواده در ابعاد بین‌المللی یهو میشه آب. یعنی مثلا مخصوصا تو هالیوود. خیلی هم مسخره شده. هر دختری از سر جاش باشه می‌تونه بره بگه بودی آلن به من تجاوز کرده مشهور بشه. تا بیان اثبات بکنن، دادگاه تشکیل بدن این درست هست و نیست و فلان، می‌بینی که دو سال زمان می‌بره آبرو و شرف طرف میره یا مثلا چقدر پروژه‌هاش کنسل می‌شه. این‌ها تاثیرات واقعا مسخره رسانه‌ست. دقیقا توی فیلم هم که هی تو این حرکت سینوسی داریم می‌بینیم که هی دارن این کاراکترها به واسطه‌ی رسانه بالا پایین میشن. به خاطر یک سوتفاهم. یک سو تفاهمی که واقعا چیزی هم نبود. یهو میبینیم که کلا همه چی به هم میریزه.یک فیلم مستندی هستش، که اتفاقا تازه هم ساخته شده یکی دو سال پیش به اسم سوشال دیلما که حالا فرصت بشه یک اپیزود هم راجع‌به این صحبت می‌کنیم. فیلم کاملا اجتماعی در رابطه با اثرات مخرب سوشال مدیا هستش. خیلی فیلم مستند جالبیه. حرفای کلیشه‌ای نمی‌زنه. رفته مصاحبه کرده با خود مدیران این شرکت‌های بزرگ. مثلا یک نفر توی توییتر کار می‌کرده، یه نفر تو گوگل بوده و این داستان‌ها. این‌ها رو آورده این‌ها دارن میگن. دقیقا قشنگ داره این تاثیر مخرب رسانه رو به وضوح نشون میده که مثلا توی همون فیلم میگه که یکی از بسکتبالیست‌های معروف آمریکا، اسمش رو یادم رفته، که این بسکتبالیست اومده توییت گذاشته که زمین تخته. و همه بهش میگفتن خاک بر سر تو مثلا هنرمندی فلانی. تو میگی زمین تخته؟ بعد این هم در جوابش بعدها گفت که بابا من می‌رفتم یوتیوب میدیدم که ویدیوهای مرتبط با اینکه زمین تخته برای من می‌اومد، من این‌ها رو می‌دیدم بعد میگفتم که کانال‌های معتبر یوتیوب نوشتن پس حتما زمین تخته. انقدر این ویدیوها رو دیده بود که در نهایت معتقد شده بود بر این.این‌ها از کجا نشات می‌گیره؟ ازالگوریتم دیتای آی این سوشال مدیا ها. تو میری یوتیوب یا اینستا، وقتی یک سری ویدیوهایی می‌بینی هوش مصنوعی اون پلتفرم تشخیص میده که تو این مدل ویدیوها رو دوست داری دائما توی صفحه‌ی فیلد هم همون‌ها رو بهت پیشنهاد میده. حالا اون بسکتبالیست هم رفته از شانس‌اش یه ویدیو دیده راجع‌به زمین تخت گرایی، اولش هیچی. هی دوتا ویدیوی دیگه رفته دیده درمورد زمین تخت و این هی شبیه قارچ منتشر شده. یا مثلا همینط همین مستند یه جایی‌اش طرف می‌گفت که شما نوتیفیکیشن میاد مثلا فلان کس روی پست‌اش شما رو ترک کرد. توی خود همون بار نوتیفیکیشن گوشی‌ها عکسه رو نمی‌بینیم. باید روش کلیک کنیم بریم داخل. در حالی که میگن از لحاظ کدنویسی خیلی ساده‌تر هستش که خب خود عکس رو نشون بده دیگه. اینجوری ترقیب می‌کنه که تو کلیک بکنی روش، بری داخل اپ و اونجا مثلا اون عکس رو ببینی که فلانی تو رو تگ کرده و اونجا مشابه‌اش رو هم میبینی. یعنی میگه که این اساس کلا این شبکه‌های اجتماعی هستش که دارن یک چیز غلط رو ترویج میدن.اصلا فیس بوک که اسمش عوض شد شدمتا، یه بخشی شبیه همین یه سری حواشی به وجود اومد که توی میانمار فیس‌بوک باعث شد که یک شورش بزرگی به وجود بیاد. چون به مردمی که توی میانمار داشتن زندگی می‌کردن یه سری ویدیوهایی رو نشون می‌دادن علیه مثلا حکومت میانمار که مردم ریختن تو خیابون‌ها. یا می‌گفتند که چهار سال پیش زمان انتخابات ترامپ و دختری که بود هیلاری کلینتون فیسبوک خودش اطلاعات فیسبوک و اینستاگرام رو طوری دستکاری کرده بود به نفع ترامپ و همین یه جورهایی باعث شد ترامپ رئیس جمهور بشه. نمی‌خوام مثلا حرفای تئوری توطئه بزنم. اصلا معتقد نیستم به این. ولی به هر حال نمیشه نقش رسانه رو نادیده گرفت. نه تنها تو نظر مردم، بلکه تو سلایق و علایق هم تاثیر می‌ذاره. هم در جهت مثبت هم در جهت منفی.ولی به طور کلی رسانه واقعا هم تاثیر به شدت مخربی داره. اینکه میگیم واقعا مخرب خیلی حرف کلیشه‌ایه ولی به شدت حرف واقعی هم هست در عین حال. یه چیز جالبی که برای من وجود داشت این بود که ما یک سری کارهایی رو داریم در طول روز که میگیم سه ساعت روی فلان پروژه کار می‌کنم، مثلا یک ساعت این کار رو می‌کنم، می‌دونی برنامه میچینیم ولی هیچ وقت برنامه‌ی اینستا رفتن نچیدیم واسه خودمون و اگر بهمون بگن که حدس می‌زنی هر روز چقدر تو اینستایی میگیم نیم ساعت. در حالی که دوساعته. این از کجا ناشی می‌شه؟ این یک سری تایم‌هایی هستش که ما عملا زمان مشخصی واسه‌اش اختصاص نمیدیم ریز ریز در طول روزمون پخش میشن و جمع میشن یهو میشه یک عدد بزرگ. این رو حالا ما می‌تونیم در جهت مثبت استفاده کنیم. در جهت مثلا گوش دادن پادکست. کتاب خوندن یا کتاب صوتی گوش کردن یا زبان یادگرفت.یه چیز دیگه هم می‌خواستم بگم که این چند دقیقه چند دقیقه‌ها. من خودم خیلی خیلی دچار مشکل شده بودم که به کارهام نمی‌تونستم برسم. من از یه تکنیکی استفاده می‌کنم به اسم پامادورو. پامادورو به زبان ایتالیایی همون گوجه فرنگیه. میگه یه زمان‌‌ات رو به زمان‌های کوچیک کوچیک تقسیم کن. بیست و پنج دقیقه مثلا کتاب بخون یا درس بخون یا پروژه انجام بده، بعد بیست و پنج دقیقه ساعت‌ات رو کوک کن، بیست و پنج دقیقه که گذشت یه استراحت سه دقیقه‌ای به خودت بده. بعد وقتی که برای بار چهارم ساعت زنگ خورد، یعنی چهار تا بیست و پنج دقیقه رو به اضافه‌ی استراحت‌های سه دقیقه‌ای گذروندی، می‌تونی یه ربع، دیگه زمان‌اش دست خودته می‌تونی بیشتر استراحت کنی. این تکنیک رو اگه ادامه بدی این بیست و پنج دقیقه واقعا واست مفید میشه و اون سه دقیقه هم می‌تونی استراحت کنی یا بری اینستا یا هرکاری که می‌خوای بکنی. این به نظر من خیلی جوابه.اصلاتا اثر مرکب هم همینه دیگه. میگه که تو به جای اینکه مثلا می‌خوای یک کاری رو انجام بدی، به جای اینکه یهو واسش ده ساعت در روز وقت بذاری که در پایان یک هفته تموم‌اش کنی، این یک هفته‌ات رو بیا بکن سه ماه ولی هر روز مثلا ده دقیقه زمان بذار. ده دقیقه برای یک روز چیزی نیستش که. عملا انگار زمان نذاشتی ولی در گذر زمان چون انگار وقت نداشتیم واسمون سخت هم نیست. این ده دیقه ده دیقه جمع میشه آخر سر سه ماه تموم می‌شه می‌بینی من با فلان کار رو انجام دادم. من مثلا خودم برای یادگیری زبان دقیقا همین کار رو انجام دادم.یه بحث دیگه هم هستش یه کانسپتی که تازگی خیلی مطرح شده، بهش میگن سم‌زدایی ذهنی که به طور کلی میگه که تو برای تمام ابعاد زندگی‌ات می‌تونی سم‌زدایی بکنی. یعنی چی؟ یعنی نمیشه گفت دقیقا مینیمالیسم، حرف‌اش اینه که اضافه‌ها رو از زندگیت حذف کن. من خودم این رو مثلا انجام دادم به شدت نتیجه‌ی خوبی می‌بینم. من مثلا صفحه‌ی دسکتاپ‌ام از اون‌هایی بود که انقدری که کامل پر شد دوباره تو دسکتاپ سیو کردم که فایله گم شد. همیشه هم مثلا سعی داشتم که با آدم‌های مثلا خیلی زیادی در ارتباط باشم. ارتباط هر چند محدود باشه ولی با آدم‌های زیادی در ارتباط باشم ولی تازگی‌ها این رو عوض کردم گفتم واقعا خیلی‌ها هیچ نقشی ندارن تو زندگی آدم. نه این که آدم حتما به دنبال منفعت باشه. ولی خب خیلی‌ها هستن که هر ماه یک بار سال یک بار فقط یه سوالی دارن میان و دوباره میرن. خب وقتی که نه اون برا من مهمه نه من برای اون مهم‌ام، خب اصلا چه لزومی داره که من مثلا این اسمش رو بذارم همچین رفیقی دارم.آدم‌های زیادی رو حذف بکنیم از زندگیمون. کتاب‌هایی که نمی‌خونیم. لباس‌هایی که نمی‌پوشیم، لباس که حالا میشه آدم اهدا بکنه به فقیر. کتاب‌هامون رو می‌تونیم اهدا کنیم به یه جایی، یه کسی که میخواد بخونه یا امانت بدیم. آره من مثلا یه سری کتاب‌های خریدم که پنج شیش سال پیش خیلی علاقه داشتم به این مدل کتاب‌ها ولی الان خب چون ذهنیت‌ام، سلیقه‌ام عوض شده نمی‌خوام این کتاب رو بخونم. بهتره که آدم این‌ها رو کلا بندازه دور یا بده به یکی که می‌خواد. این سم زدایی خیلی اثر خوبی داره. تو حتی برین تو مثلا فالویینگ‌ها اونایی که نمی‌خواین بمونه رو آنفالو کنید. پیج‌هایی که به جایی که راز میلیاردر شدن هستش رو آنفالو کنین. واقعا مجبور نیستیم ببینیم. ذهنمون رو بیخود داریم شلوغ می‌کنیم. آره من مثلا یادمه که وقتی که استاد شجریان فوت کرد، تا سه روز فقط داشتم استوری‌های مرغ سحر می‌دیدم از کسانی که تو عمرشون آهنگ گوش ندادن. چه برسه باز شجریان.مخصوصا شیر کردن عکس غذا و این‌ها خیلی رو مخه. بیشتر این حس رو میده که می‌خواد نشون بده که من مثلا شجریان رو می‌شناختم. من فلان غذا رو میخورم. فلان کتاب رومیخونم. درصورتی که به نظر من کسی که واقعا کتاب میخونه دیگه این فرت و فرت عکس‌اش رو نمی‌گیره. حداقل جلدش رو نمی‌گیره. یا مثلا پسرها رو دیدیم پشت رول می‌شینن، دست چپشون رو می‌ذارن روی فرمون، حتما باید یه ساعت مچی داشته باشن، یه آهنگ هم از سوگند می‌ذارن و رانندگی می‌کنن. نمی‌دونم می‌خوان بگن من راننده‌ام، من ساعت دارم. خیلی هم زیاده‌ها. یه چیزی یه کسی واسه‌شون یه کادو می‌خره اون رو میزارن که مثلا مرسی فلانی. رودررو نمی‌تونی ازش تشکر کنی؟ اون وسط مسطا همینطوری یکی استوری گذاشته که بیا تو پیج من یه کاری میکنم میلیاردر شی. یه چیزی بهت بدم پولدار شی و فلان و بهمان. این‌ها واقعا تو ناخودآگاه ما تاثیر می‌ذاره و واقعا اگر این‌ها رو حذف کنیم هیچ اتفاقی نمی‌افته.ولی به جای اینکه این چیزایی که دوست نداریم ببینیم، به جای اون حداقل بریم تو پینترست. مخصوصا کسایی که کارشون به گرافیک و یا تصویرسازی اینا ربط داره. بریم یوتیوب ویدیوهای کوتاه ببینیم. اصلا تو همون یوتیوب وقتی میگیم یوتیوب آموزنده‌است، به این معنا نیستش که برید فلان نرم‌افزار رو یاد بگیرید، برید ریاضیات بگیرید. تو همون یوتیوب یه سری کانال‌ها هستش مثلا یه کانالی هست یه پسر چینی، کره‌ای نمی‌دونم فرق این‌ها رو نمی‌فهمم. توی نیویورک زندگی می‌کنه و میفته توی خیابون‌های نیویورک راه میره و از راه رفتن‌اش دو ساعت فیلم می‌گیره و تو وقتی میشینی فیلم‌اش رو می‌بینی انگار خودت داری تو نیویورک قدم می‌زنی.میشه استفاده‌ی خوب کرد. به نظر من بستگی به خود آدم داره و این همه این راه حل‌هایی که الان گفتیم و خیلی راه‌حل‌های دیگه هستش که ما هنوز بهشون نرسیدیم. کمک می‌کنن که بهتر و مفیدتر از روزمون، از شبکه‌های اجتماعی خیلی بهتر استفاده کنیم. یه چیز جالبی هم هست این که وقتی اینترنت قطع میشه یا مثلا سرعتش کم میشه آدم یادش می‌افته چه کارهای مفیدی می‌تونه انجام بده. در حالیکه پنج دقیقه قبل اون، وقتی همه چی اوکی بود تو داشتی همون استوری‌ها رو رد می‌کردی و نگاه می‌کردی. آخه می‌دونی چیه؟ این رو من خودم بین دوست‌هامم زیاد شنیدم. میگن آدم باید تو مودش باشه که بره مثلا فلان ویدیوی سنگین و آموزنده رو بشینه ببینه یا مثلا آدم باید دنبال یک تحقیق خاصی باشه که بره سراغ اون‌ها ولی واقعا من خودم چون به نجوم علاقه دارم اینکه بدونم تو فلان کهکشان چی می‌گذره خیلی جذاب‌تر از اینه که ببینم مثلا اکبر امروز ناهار چی خورده. اینجور ویدیوها اتفاقا نه تنها کسل کننده نیست اتفاقا خیلی جذابه.خب شنوندگان خیلی ممنون که تا به اینجا با ما همراه بودید. ممنون میشم اگر از پادکست ما خوشتون اومده، اگر خواستید به دیگران معرفی بکنید، نخواستید هم دمتون گرم و همین. خیلی ممنون که با این اپیزود با ما بودین.بقیه قسمت‌های پادکست اتوپیا را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/5--%D9%81%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D8%9B-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF%D8%9F-(%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%22%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%22-%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C)-id4634726-id443530778?utm_source=virgool&amp;country=gb </description>
                <category>پادکست اتوپیا | Utopia</category>
                <author>پادکست اتوپیا | Utopia</author>
                <pubDate>Mon, 28 Mar 2022 12:40:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>4- شرقی غمگین(2) (آینده بشریت و فیلم Dune)</title>
                <link>https://virgool.io/Utopia-podcast/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AA%D9%84-%D9%85%D8%A7%D8%B3%D9%87-2-i7suo5mwuoek</link>
                <description>https://virgool.io/Utopia-podcast/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AA%D9%84-%D9%85%D8%A7%D8%B3%D9%87-dune-tdy63miixsmmراجع‌به فیلم فکر کنم مفصل‌تر صحبت کردیم. باز هم من اینجا لازمه یادآوری بکنم که تا به الان هر چه که گفتیم اسپویل نکردیم. اصلا از اون فیلم‌هاییه که نمیشه اسپویل کرد. پیچیده نیست ولی چند نفر خاندان دارن با هم جنگ میکنن. اسپویل نداره که. خب بریم سراغ یه سری مفاهیمی که توی فیلم وجود داره. مفاهیم که خیلی‌ها راجع‌بهش خیلی بحثایی شده و قراره بیشتر هم بشه. مهم ترین چیزی که توجه ما رو جلب می‌کنه تو این فیلم به نظرت چیه؟ کلا.ببین من چیزی که برای من خیلی بُلد بود این بود که اقتباس کردن از زمان گذشته و حال و آینده رو اونطوری تصویر کردن از جمله اینکه راکس یه ریپریزنت هست از خاورمیانه، آتریدیز یه ریپریزنته دنیای غرب و حتی اون سیاره‌ی هارکونن‌ها انگار یه جورایی همون نازی‌ها بودن. بازیگرانشون هم اکثرا آلمانی بودن اتفاقا. یه نقدهای متفاوتی راجع‌به همین شده که دوک‌های آتریدیز‌ها، دوک لقب اشرافی انگلستانه و آتریدیزها نمادی از انگلستانن. در مقابل هارکونن‌ها لقب بارون رو دارن که می‌گن اونم شاید نماینده‌ای از فرانسه باشن. چون فرانسه و انگلستان جنگ‌های خیلی زیاد داشتند؛ جنگ صد ساله‌ای هم داشتن. تایید نشده به نظرم این رو خود فرانک هربرت باید تایید کنه.یه چیزی هم داخل پرانتز بگم، خیلی از این مفسران مملکت ما قراره بیان بگن آخه تیموتی شالامی خودش یهودیه، می‌خوان بگن آهان یک یهودی رو برداشتن نقش امام زمان رو دادن بهش. دقیقا همچین چیزهایی رو من دیدم. آخه ببین اصلا هدفش این نیستش که فیلم اسلامی بسازه. فیلم اصلا مذهبی رو نمی‌کوبه به نظر من. اگه قراره بکوبه همه‌ی مذهب‌هاست به نظ من. یعنی اون بنی جزیره‌ها و فلان بودن که شخصیت منفی بودن، نماینده‌ی اسلام نیست، نماینده مسیحیت نیست، و بیشتر حالت سیاسی دین رو نشون میده. به کلیت مذهب انتقاد داره ولی به دین خاصی اشاره نمیکنه.و راجع به این قومیت‌ها گفتیم، خاندان‌ها، یه عده‌ام می‌گن که کلا هارکونن‌ها، یعنی روسیه و بلوک شرق، آتریدیزها بلوک غرب هستن. اینم هست و واقعا نمی‌دونیم که دقیقا منظور هربرت کدوم یکی از اینها بوده. شاید هر دو تا چون خیلی از تلفیق استفاده می‌شه تو فیلم‌ها مخصوصا فیلم‌های علمی تخیلی. شاید اقتباس از چند جا داشته و چند تا مورد مختلف رو ذهنش اثرگذاشته. یه چیزی، اینکه مثلا می‌دیدی لباس پوشیدن مثلا فرمن‌هارو؟ درسته مثلا هوش مصنوعی اومده و رفته، آره ولی به نظر تو بیست هزار سال بعد مدل لباس پوشیدن‌ها اون شکلیه؟ من بعضی جاها فرمن‌ها رو می‌دیدم حس می‌کردم دارم مختارنامه می‌بینم. حس نمی‌کنم بیست هزار سال بعد لباس پوشیدن‌ها این شکلی باشه.درمورد شمشیر هم همینو میگن. آخه شمشیر اوکی، ما میگیم می‌دونیم چرا از شمشیر استفاده می‌کنند ولی لباس رو می‌تونن همون لباس چیز خفن2تری باشه دیگه. به خاطر تسویه آب و اینا، اون لباسش رو نمی‌گم. اون لباسی که شبیه مثلا لباس پارچه‌ای دو هزار تومنیه. وقتی راجع به این میگن که چرا مثلا آینده‌ست ولی چیزهاشون زیاد شبیه نیست، به نظر من همون دنیای دون تا حدودی این رو توجیه بکنه چون این‌ها مردم حالت بدوی دارند. به صورت قبیله‌ای زندگی می‌کنند. هرچند به پیشرفت‌هایی تکنولوژی هم دارن که مخصوصا تو دون دو قراره خیلی راجع‌بهشون ببینیم ولی خب بعضی از معیارهای گذشته تو این فیلم همچنان وجود داره. مخصوصا دلیل اصلیش هم اینه که کامپیوتر و هوش مصنوعی‌ها دیگه از بین رفتن. کنار گذاشته شدن. به ماهیت اصلی فیلم‌های علمی تخیلی، کلا ژانرعلمی تخیلی هم برمی‌گرده.توی ژانر علمی تخیلی ما یک آینده ای رو داریم که تکنولوژی حرف اول رو میزنه. کلا تکنولوژی توی فیلم علمی تخیلی مهمه. فرق اصلی بین این ژانر و ژانرهای دیگه‌ست. در عین حال که به تکنولوژی خیلی پرداخته میشه در این حال یه حسرت گذشته رو هم نشون میده ه. این از ویژگی‌های اصلی این ژانره. حسرت گذشته یا چی شد که ما به اینجا رسیدیم؟ مخصوصا این جمله رو خیلی بهش می‌پردازن. راست میگی. چی شد که ما به اینجا رسیدیم؟ جمله‌ی خیلی کلیدی‌ایه. این رو می‌تونیم تو فرمن‌ها هم ببینیم به خاطر اون شرایط سیاره‌شون و اینکه تحت فشارن. مثل خاورمیانه دیگه. هر کسی، اصلا همین ایران خودمون هم یه مدت انگلیسی‌ها اومدن دستش گرفتن. شمال افتاد دست روسیه یه مدت. الان با چین قرارداد بستیم. مثل ایران.یه چیزی. میدونستی که فیلم دون قرار بود تو ایران فیلمبرداری بشه؟ چندتا آلترناتیو انتخاب کرده بودن، یکیش ایران بود، دیگه این کشورهایی که صحرا مهرا اینا زیاد داره. آخرش هم تو ابوظبی اردن فکر کنم فیلمبرداری کردن. فکر کن توی تهران! البته نمیذاشتن که. مخصوصا فیلمی که شخصیت موعود توش باشه. اسرائیل اومده تو تهران فیلم تهران ساخته. اون‌ها هم نمیگفتن میومدن فیلمشون رو میساختن.راجع به اینکه این چقدر شبیه خاورمیانه‌است، من یه نظر کاملا شخصی دارم. اون‌هم اینه که موضوع دین و حالا اعتقاد به موعود و منجی رو بذاریم کنار؛ ما تو خاورمیانه همیشه یه حسی رو داریم که منتظریم، میگم هیچ ربطی به دین نداره ها، منتظریم یک فرد خارجی بیاد و یک نیروی خارجی وجود داشته باشه که ما رو نجات بده. زندگی ما رو بهتر بکنه. دنیای ما رو بهتر کنه. دقیقا فرمن‌ها هم اینجوری بودن. اونا هم با اینکه نیکیو بودن یک حالت بدوی زندگی می‌کردند ولی پیشرفت تکنولوژی پیشرفت تکنولوژیکی نمیشه گفت، پیشرفت زیادی داشتند. می‌تونستن این کرم‌ها رو کنترل کنن ولی انگار به خودشون ایمان نداشتن. موعودشان از جنس یه فردی بود که از یه دنیای دیگه میاد. اصلا کلمه‌ی لسان‌الغیب که به کار می‌بردند برای منجی‌شون، لسان‌الغیب برمیگرده به صداهایی که از یه دنیای دیگه‎ست. انگار انتظار دارن که یه موجود خارجی بیاد و ما رو نجات بده. خودمون رو باور نداریم. ما مردم خاورمیانه هم اکثرا اینجوری‌ایم.یکی از دوست‌هام این سوال جالبی پرسید. گفت که ایران از دهه هشتاد موشک ساخته دیگه. ماهواره‌هایی فرستاده. از اونایی که ایلان ماسک می‌فرسته نه ولی خلاصه قدرت موشکی این بالایی داره. پس چرا مثلا صنعت خودروسازی‌اش در حد پرایده؟ تکنولوژی‌اش همونه دیگه چطور میتونه اون رو سازه این رو نمی‌تونه بسازه؟ میگم من نظر کاملا شخصیم بود و هیچ ربطی هم میگم دین و اینا نداره ولی ما هم حس می‌کنم که خیلی منجی‌مون به یک عامل خارجی بستگی داره. تو فیلم هم چنین چیزی رو رد نمی‌کنه. دقیقا تایید هم نمی‌کنه. این برمیگرده به اون گروه بنی جزیره. به ماهیت اون گروه که حالا فکر کنم بعدا قراره ببینیم و یه چیزایی هم دیدیم راجع‌بهش. دیدیم ولی اینکه دقیقا آیا پل آتریدیز همون لسان الغیب هستش یانه؛ که هست ظاهرا و اینکه خودش خودش رو که زیاد باور نداره به عنوان چیزی.توی فیلم، ما یک سری کنتراست‌هایی رو داریم می‌بینیم. ظاهرا تیموتی شالامی داره آینده رو می‌بینه، چند بار، آینده‌هایی که دقیقا برعکس‌اش اتفاق می‌افته. به عنوان مثال، تو سکانس‌های آخر، اسپویل نداره‌ها نگران نباشید. اون دو نفر، تیموتی شلامی و اون سیاه‌پوسته که دارن با هم می‌جنگن، یهو یه چیزی میاد الهام میشه به ذهن تیموتی که نشون میده می‌میره. یادته اونجا؟ اون سیاه پوسته با چاقو می‌زنه می‌کشت. درحالی که برعکسش اتفاق میفته. این میزنه اون رو می‌کشه. یا همون سیاهه رو نشون میده که سیاهه راهنمای تیموتیه گفته به من اعتماد کن من راه رو نشونت میدم درحالی که میبینیم مرد.بازهم برمی‌گرده شاید به همین گروه بنی جزیره. شاید ولی خلاصه می‌خوام این رو بگم که...آها یه جا دانکن رو نشون میده که زنده‌ست درحالی که میبینیم مرد. خود پل هم میگه که اگه من اونجا بودم نمیذاشتم بمیری. این اتفاق میفته. خود پل هم اونجاست ولی نمی‌تونه جلوی مرگ اون رو بگیره. مثل اینکه این‌ها بهش القا می‌کنه که تو نمی‌تونی جلوی سرنوشت رو بگیری. راجع‌به دانکن. این وقتی حس می‌کنه که می‌تونه یه دستکاری‌هایی بکنه، بیشتر باورش بشه که منجیه و این امر کاملا برمیگرده به گروه بنی جزیره. کنترل ذهن پل. احتمال خیلی خیلی زیاد برمی‌گرده به همون گروه.یه چیزیم من حس می‌کنم اونم این که احتمالا این پل که کاملا شخصیت مثبتیه، در ادامه کاملا شخصیت منفی بشه. به خاطر اینکه، اوایل فیلم یادته؟ پدرش بهش میگفت تو قراره جانشین من بشی. این میگه من من دوست ندارم مثلا این کار تورو. من نمی‌خوام. خیلی شخصیت مردمی و پاپیولری داره. از اون شاهزاده‌هاییه که از عنوانش به نوعی خلع می‌شه و خیلی از این داستان‌ها داشتیم‌ها مثلا شیرشاه. انیمیشنش هم ساختن. دقیقا یه جاهایی شبیه پله.حالا اینی هم که من می‌خواستم بگم اینه‌ که ولی پل همون مسیر رو ادامه میده ولی آخرش یه چیز دیگه میگه. اونجایی که داره آخر سر به اون سیاه پوست می‌جنگه، نمی‌کشتش اول. هی چاقو رو میذاره گردنش، هی خاویر باردم میگهش که باید بکشیش. انگار رسم فرمن‌ها اینه که باید بکشی طرف رو. مادرش میگه آخه تا حالا پل آدم نکشته و همونجا پل اون رو می‌کشه و دقیقا انگار بعد از کشتنش یه پوزخندی داره و همه همینطوری میان دست میزنن به شونه‌اش. اونجاست که فکر کنم انگار غرور برش می‌داره کم کم. آدم کشته، می‌بینه که آدم بزرگی شده. حتی مادرش میگه خب دیگه بریم ما خونمون. پاشیم بریم سیاره‌ی خودمون. این میگه نه. ما اومدیم اینجا و کمک می‌کنیم فرمن‌هارو و قبول کرده سرنوشتش اینه.و از طرفی با زندایا هم آشنا شده اون هم خرش می‌کنه و یه جا هم توی رویاهاش نشون میده که از داخل زمین میاد بیرون، در کنار لشکر زیادی میرن آدم می‌کشن. و اون آدم‌ها رو می‌سوزونن. دیدی یه پلانی داره کلی آدم‌ها رو مثل تل انداختن رو همدیگه سوزوندن. چقدر رفرنس‌های تاریخی هم میشه ازش در آورد. صد درصد. و این رو چیز می‌کنه که اونجا داره از بالا، از داخل هلیکوپتر این تیموتی شالامی نگاه می‌کنه به آدم‌هایی که دارن می‌سوزن. و این اتفاق نیفتاده که، ظاهرا داره آینده رو می‌بینه و شاید این داره یه جورایی این نشون میده که این قراره یه آدم خشنی باشه. نمی‌دونم. این برداشت خودم بوده. شایدم اصلا همچین چیزی نباشه.این گروه بنی جزیره که خیلی راجع بهش حرف گفتن که خودشون آیا واقعا به این چیزایی که میگن اعتقاد دارن یا نه؟ خودشون به منجی اعتقاد دارن؟ من فکر میکنم یک بهانه‌ای شده برای قدرت. آفرین دقیقا همینجوریه. اونجای که یه چیزی می‌ذاره بغل گردن. میگن قوم جوبار که دقیقا همون قوم جباره. قوم ظالمین. این‌هم یه سری رفرنس‌هایی میشه ازش درآورد و اینکه قدرت زیادی دارن یا دستکاری‌های ذهنی می‌تونن بکنن، گفتن می‌تونن جنسیت بچشون رو تعیین بکنن، همه‌ی اینا به ملانژ برمیگرده. استعمال کننده‌ی ملانژ اند.اون جوری که تو کتاب گفته شده، پل قرار نبود که منجی بشه. حتی تو فیلم هم اشاره میشه که تو چرا پسر به دنیا آوردی؟ قرار بود دختر باشه و با برادرزاده‌ی کوچیک هارکونن‌ها ازدواج بکنه تازه بچه‌ی‌ اون منجی بشه. به خاطر همینه که وقتی که امتحانش کرد اون مادر روحانیشون گفت مواظبش باش انگار مطمئن نبود یه شک و تردیدی داشت. یه جوری بود شاید بمونه شاید نمونه و دخترم نداره دیگه اون مادرش. تک فرزند بود دیگه.تک فرزند بود ولی یه جای فیلم گفت که من میدونم که تو بارداری. اونم گفت که من خودم نمی‌دونم. یه دو سه هفته بود که باردار بود و کاملا برمیگرده به دون 2، که ببینیم چه اتفاقاتی قراره بیفته. من فکر کنم تو دون 2 هم شاید جواب یسری از این‌هارو نده. یا بگه دون3، یا بپه برین کتابش رو بخونین. فکر کنم به خاطر فروش گیشه و موفقیت‌هایی که قراره به دست بیاره دون3 هم ساخته میشه. شاید موفق نباشه که امیدوارم موفق بشه چون خیلی حرف‌ها واسه گفتن داره این فیلم و مهم‌ترین چیزی که استنباط میشه اینه‌ که چقدر از مذهب برای کارهای سیاسیشون استفاده می‌کنن. مذهب اون جهان دون در اختیار سیاسته. نکته‌ی اساسی‌ایه که تو کتاب‌هاش هم اومده.یه چیزی. تو خودت، بیا راجع به آینده بشریت صحبت کنیم. تو خودت بیست هزار سال بعد رو چطور می‌بینی؟ فارغ از جهان دون. من یه جاهایی رو با جهان دون موافقم. یعنی پیشرفت هوش مصنوعی و کامپیوتر به یه جایی می‌رسه که بشر نمی‌تونه اون‌ها رو کنترل بکنه یه جنگی بینشون پیش میاد. که حالا این ترس از هوش مصنوعی و این‌ها، هم تو فیلم‌ها هست هم تو مطالب فلسفی که بشر دیگه اختیارش دست خودش نباشه و اینا. من تا حدودی با اون موافقم که قراره ما به یه جایی برسیم که پیشرفت تکنولوژی در حدی باشه که بشر خیلی ضعیف باشه در مقابلش و این بشر ضعیف، از آنجایی که هفت خط‌‌ تر از دستگاه‌هاییه که خودش می‌سازه، به یه جایی می‌رسه که جلوی این دستگاه‌ها رو می‌گیره و شاید از یه چیز دیگه‌ای به خاطر قدرتش استفاده کنه. حالا من نمیگم ملانژی چیزی کشف می‌کنه ولی باز هم یه چیزی خواهد بود. علم نباشه یه چیز دیگه‌ای پیدا می‌کنه که از اون استفاده کنه که برتری‌اش رو ثابت کنه. وگرنه اون موقع حکومت‌ها هیچ معنایی ندارن.الان به نظرت داره از چی استفاده می‌کنه؟ الان از مذهب یا...؟ از هردوشون. از مذهب، از خرافه، از علم. از همه‌ی این‌ها استفاده می‌کنه. به نظر من قراره یه روزی برسه که یکی از این پیش بگیره. سفرهای فضایی رو چطوری می‌بینی بیست هزار سال بعد؟ طبیعتا خیلی سریع‌تر و خیلی آسونتر از الان. شاید بشر به یه جایی برسه که وابسته به مکان نباشه و خیلی ترسناک خیلی خوب میشه. یه چیزی هم که من راجع‌به جهان دون زیاد نپسندیدم اینه که این سیاره‌ها رو انگار مثلا خیلی ساده انگارانه طراحی کرده بودند. مثلا آراکیس انگار یه جایی مثل زمینه که فقط دماش زیاده و صحراست.ولی آراکیس قرار نیست که دقیقا دماش زیاد باشه و اون چیزی که ما تو دون1 دیدیم بمونه چون نویسنده‌اش فرانک هربرت پنج سال زمان گذاشته که اکوسیستم این سیاره رو تو ذهنش طراحی بکنه. ما قراره خیلی چیزها ببینیم. پنج سال زمان گذاشته! خب میگم که ببین ما حدود چهار هزار و پونصد تا سیاره داریم، که کشف کردن. میدونیم خیلی بیشتره‌ها، ولی شناخته‌شدن. از بین این‌ها خب خیلی‌هاش شرایط شبیه به زمین رو داره ولی اون چیزی که ما تو آراکیس میبینیم انگار همین زمینه. انگار همون زمینه که فقط صحراست. بحث سطح اکسیژنش، انگار جاذبه‌ش هم همونه. سطح اکسیژنش هم همونه. این‌ها خیلی چیزهای متغیریه. اصلا میدان مغناطیسی خودش بحث مهمیه چون شاید یه جایی اکسیژن هم داشته باشه، جاذبه‌ش هم اوکی باشه ولی میدان مغناطیسی مثل مریخ. طوری باشه که ما بدون لباس فضانوردی نتونیم دووم بیاریم چون می‌دونی تو توی مریخ سه ثانیه بدون لباس فضانوردی همینطور بمونی، چون میدان مغناطیسی نداره، این تشعشعات خورشیدی می‌خوره به سطح مریخ و در عرض سه ثانیه ما سرطان پوست می‌گیریم و می‌میریم.و اینکه یه آراکیس دارن، یه آتریدیز دارن، یه سیاره‌ی امپراتوری دارن، اون کچل‌ها یه سیاره دارن، که همشون شرایط زندگی داره، بارون هم می‌باره، و بارون آب می‌باره. خیلی از جاها بارون الماس می‌باره. اونجا بارون آب می‌باره، میگم انگار یک دیدگاه سطحی نگرانه‌ایه نسبت به کیهان. شاید سال نوشته شدن کتاب و هدف اصلی نویسنده هم توش تاثیر گذاشته باشه. هدفش این نبود که فضا رو بخواد چندان نشون بده و ماهیت علمی داشته باشه. احتمالا هدفش بیشتر برمی‌گرده به سیاست و مذهب. از این سیارات صرفا استفاده کرده به خاطر نشون دادن اون آینده.من خودم اگه بخوام بیست هزار سال بعد رو متصور بشم، هیچ چیزی رو تصور نمی‌کنم چون فکر کنم تا بیست هزار سال بعد نسل انسان منقرض شده. می‌دونی در ابعاد کیهانی ما در حد پشه هم نیستیم که. کل کره‌ی زمین. تو یه پشه رو در نظر بگیر، احتمال اینکه یه صبح تا شب بتونه زنده بمونه چقدره؟ کره‌ی زمین هم در ابعاد کیهانی همینطوریه. کره زمین، کلا شرایط حیات برای ما انسان‌ها خیلی نازک نارنجیه یعنی یه حالتی داره که کافیه یکم کره‌ی زمین از مدارش خارج بشه، یه شهاب سنگی به زمین برخورد کنه، یکم سطح اکسیژن جو زمین، یه ویروس جدیدی بیاد. یه اتفاق کوچولو بیفته، یا مثلا مثل مریخ. اتفاقی که توی مریخ افتاد. حدود سه ممیز نه دهم میلیارد سال پیش مریخ شرایط آب داشت. خیلی شرایط حاصلخیزی داشت مریخ چون میدان مغناطیسیش رو از دست داد خشک‌شد. و این میدان مغناطیسی‌اش هم اتفاقی از بین رفت.این حرفت من رو یاد یه چیزی رو انداخت که خیلی از داستان‌ها و فیلم‌های علمی تخیلی به این برمیگردن که کلا کره زمین نابودشده و یه افراد خیلی خاصی مثلا زنده موندن حالا یا تو قطارن مثلا، یا سفر کردن به یه سیاره‌ی دیگه که شرایطش سخته واسشون، تعدادشون کمه، همچین چیزهایی اشتیم، داریم، خواهیم داشت احتمالا. حالا مثلا مشخصه که کره‌ی زمین موقته. این ناسا چرا داره اینهمه پول صرف می‌کنه مثلا بره مریخ. ایلان ماسک این همه خودش رو داره می‌کشه بره مریخ. اصلا این کاوشگر استقامتی که فرستادن روی مریخ، خب چرا دارن می‌فرستن؟ چرا دارن این همه هزینه‌های چند صد هزار دلاری انجام میدن هرسال؟ به خاطر اینه که می‌دونن یا میگن بسه دیگه. بیاین در کره‌ی زمین رو ببندیم، پاشیم بریم یه جای دیگه زندگی کنیم. خیلی شاید خودخواهانه باشه ولی الان که فکر می‌کنم می‌بینم که بیست هزار سال بعد به درد من نمی‌خوره هر بلایی می‌خواد سر بشر بیاد من که نیستم.یه کتابی هم هست، خیلی کتاب جالبیه. میگه که انسان چند میلیون سال پیش که از آفریقا شروع کرده زندگی کردن رو، روند پیشرفت تمدن بشریت به شدت تصاعدی بوده. یعنی اوایل خیلی آروم آروم بود هر چقدر که میان جلوتر روند با سرعت بیشتریه. یعنی مثلا تو چهار هزار سال پیش و سه هزار سال پیش رو تجسم کن، آیا فرق بینشون می‌بینی؟ واسه اونا هم نبوده. با اینکه هزار سال فرق داشت ولی مثلا قرن هجده رو با الان مقایسه کن، با اینکه 200 ساله فقط. همه چیز عوض شده و اتفاقا تو اون کتابی که از من می‌خوندم می‌گفت که نود و نه درصد، یا نودوپنج درصد زندگی بشریت، بربریت بوده. یک درصد باقی مونده‌اش تمدن بوده. تمدنی که از زمان بین النهرین شروع شده. حدودا چهار هزار سال پیش تا الان.این چهار هزار سال تازه یه درصد از بشریت بوده یعنی ببین که تو نود و نه درصدش وحشی‌گری بوده، یهو یه اوج گرفته و تمدن به وجود اومد. الان ما یه سال پیش و الان رو مقایسه بکن، این رو واسه چی گفتم؟ حالا بریم بیست هزار سال بعد. بیست هزار سال بعد با این سرعت پیشرفت، باید هر دقیقه‌اشش متفاوت از دقیقه پیش باشه. شاید بشر اصلا وابسته به زمان و ماوان و وجود جسمی نداشته باشه. یعنی وقتی میگیم بیست هزار سال بعد، شاید متفاوت‌تر از اینه که بگیم بیست هزار سال و یک دقیقه بعد. شاید یک تکنولوژی کلا جدیدی به وجود بیاد، شاید یک اتفاقی هم باشه که جلوی این تکنولوژی رو این پیشرفت رو بگیره.تکامل انسان رو که جلوش رو نمی‌گیره. شاید انسان مثل دون به این نتیجه برسه که از هوش مصنوعی استفاده نکنه ولی ذهنش که هنوز آگاهه. شاید بشه سرعتش رو کم کرد. شاید اگه به نفع خیلی‌ها نباشه جلوش رو بگیرن. کی می‌خواد جلوش رو بگیره؟ این خود بشر. خود بشر که خیلی با اشتیاق بیشتری داره طی می‌کنتش. شاید یه چیزی باشه که جلوی حکمرانیش رو بگیره. آها این می‌تونه باشه. یه موجود فضایی بیاد مثلا ما رو ضعیف کنه. یه سیاره‌ای هست، سیاره نه یه منظومه‌ای. هفت سیاره داره. هفت سیاره شبیه زمین و تو کهکشان ما هم هست. این هفت تا سیاره شرایط شبیه به زمین رو دارن ولی این منظومه، تاریخ پیدایشش یه چند میلیارد سال قبل از منظومه‌ی شمسی بوده. حالا میگن که گیریم که روی اون سیاره دارن موجودات فضایی زندگی می‌کنن.احتمالا تمدن اون‌ها چند میلیارد سال هم قبل از ماست چون حیات چند میلیارد سال زودتر شکل گرفته. چند میلیارد سال از ما جلوتر می‌دونی یعنی چی؟ انسان کلا یه میلیارد سال زندگی نکرده. دو سه میلیون سال بوده کلا از وقتی که اون پدیده‌ای به اسم انسان وجود داشته. نه تمدن. نظریه‌های خیلی جالبی هست حالا بعضیاشون علمی‌ان، بعضیاشون صرفا تو اکسپلور اینستا پیدا میشه، اینکه شاید فضایی‌ها خود ما هستیم و خیلی نظریه‌های متفاوتی هم هست. شاید ما شبیه‌سازی شده‌ایم در یک آزمایشگاه. ما مثل ماتریکیسیم. می‌تونه باشه به نظر من چرا که نه؟ شاید خیلی عجیب‌تر از این فرضیه‌های ما هم باشه. عجیب‌تر، ترسناکتر، شاید اتفاقا ساده‌تر. چیزی که به ذهن بشر نرسیده هنوز. مثل خودکار و مدادی که تو فضا میخواستن بنویسن نمی‌تونستن چون گرانش نبود و خیلی طول کشید تا بتونن خودکاری اختراع کنند که جوهرش بدون گرانش بتونه کار بکنه درحالی که مداد هم میتونستن استفاده کنن.آره خلاصه کلا وقتی هنوز از بیست هزار سال بعد می‌زنیم، ببین آینده که میگیم یه دقیقه بعد هم آینده‌ست، بیست هزار سال بعد هم آینده‌ست. ما نهایتا شاید بتونیم تا پنجاه شصت سال آینده رو پیش‌بینی بکنیم بگیم این ماشین‌های پرنده خواهد بود، چین داره خودروهای پرنده می‌سازه الان. شاید چیزهایی باشه که اصلا به ذهنمون هم نرسه. می‌خواستم بگم وقتی ما داریم حرف از بیست هزار سال بعد می‌زنیم، ببین اصلا همین الان ایلان ماسک یک کمپانی داره، همه‌ی ما با تسلا و پیپل و اسپیس‌اکس می‌شناسیمش. اون چند هفت هشت ده تا کمپانی داره. اون پشت مشت‌ها یه کمپانی داره که روی یک تراشه ای کار می‌کنن، که نمونه‌ی اولی‌اش هم دادن بیرون، که می‌چسبونی به کله‌ات، عمل جراحی نداریم، تو می‌چسبونی به کله‌ات، مثل ساعتی که بستی به دستت و همون لحظه می‌تونی به هر زبانی که می‌خوای صحبت بکنی. مثلا تو اسپانیایی بلد نیستی. این رو بذار شروع کن اسپانیایی صحبت کردن. حالا تو ببین بیست هزار سال بعد چه میشه؟خب، فکر کنم خیلی زیاد صحبت کردیم. من خیلی منتظرم که دون2 اکران بشه و ببینیم که چجوری قراره داستان هربرت و پیش ببره. امیدوارم نقش زندایا هم بیشتر باشه. قراره دو سال بعد بیاد احتمالا با پیش بینی‌هایی که کردن. گفتن پائیز سال بعد شروع می‌کنن فیلمبرداری. دو هزار و بیست و سه دیگه. امیدوارم که ببینیم البته زنده باشیم. راجع‌به دون فکر کنم حرف‌های خیلی زیادی رو زدیم. تنها چیزی که الان می‌تونم به عنوان جمع‌بندی بگم اینه که دنیای دون واقعا دنیای سردرگم کننده‌ای نیست؛ برخلاف اسم‌ها و شخصیت‌های عجیب و غریبش خیلی راحت میشه باهاش ارتباط برقرار کرد حتی اگر از این فیلم نتونستیم یه نتیجه‌ای برسیم دلیلش اینه که دنباله داره و کسایی که به این ژانر علاقه دارن و به خودم پیشنهاد می‌کنم که کتابش رو بخونن البته ترجمه نشده کاملش. ما یه جلد داریم فکر کنم تو ایران.اوکی. خب دوستان خیلی ممنون که ما هم تو این اپیزود همراه بودید. قسمت سوم پادکست اتوپیا، که در رابطه با فیلم دون محصول دو هزار و بیست و یک، ساخته‌ی دنی ویلنوو صحبت کردیم. امیدوارم که اگر این فیلم رو ندیدید هنوز روی پرده‌های سینما هست، ببینید. یه نکته‌ی ریزی هم اشاره کنم که بعضیا میگن نسخه‌ی وب دی ال بده. نسخه‌ی بلوری خوبه. این نمی‌دونم از کجا ذهنیت شکل گرفته، هیچ تفاوتی در کیفیت وب دی ال و بلوری وجود نداره. بلوری و وب دی ال تفاوت کیفیت نیست تفاوت نسخه‌ست. پس با خیال راحت اگر با کیفیت می‌خواین، برین نسخه‌های وب دی ال دون رو دانلود بکنید و ببینید. بقیه قسمت‌های پادکست اتوپیا را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/4--شرقی-غمگین(2)-(آینده-بشریت-و-فیلم-Dune--مفاهیم-موجود-در-فیلم)-id4634726-id437096771?utm_source=virgool&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=4-%20%D8%B4%D8%B1%D9%82%DB%8C%20%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86(2)%20(%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87%20%D8%A8%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D8%AA%20%D9%88%20%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%20Dune-%20%D9%85%D9%81%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%20%D9%85%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF%20%D8%AF%D8%B1%20%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85)-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست اتوپیا | Utopia</category>
                <author>پادکست اتوپیا | Utopia</author>
                <pubDate>Thu, 10 Mar 2022 00:26:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>3- شرقی غمگین(1) (آینده بشریت و فیلم Dune)</title>
                <link>https://virgool.io/Utopia-podcast/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AA%D9%84-%D9%85%D8%A7%D8%B3%D9%87-dune-tdy63miixsmm</link>
                <description>سلام. خیلی خوش اومدین به اپیزود چهارم پادکست اتوپیا. امروز می‌خوایم یه اتفاق جالبی که هست در رابطه با یکی از فیلم‌هایی که روی پرده‌های سینما صحبت کنیم. فیلم دون، ساخته‌ی دنیسون . این اپیزود به هیچ عنوان اسپویل نخواهد داشت. اتفاقا برای کسانی که ندیدن بهتر هم می‌تونه باشه. به خاطر این که ما یه سری دیتاهایی می‌تونیم بگیم که میتونه کمک کننده باشه براتون حین این که دارید فیلم می‌بینید. خب بریم سراغ اصل داستان.اول راجع به این حرف بزنیم که قبل دیدن فیلم، باید چه چیزهایی رو بدونیم. به نظر من، اگر بک‌گراند باشه طبیعتا بهتر میشه ولی من خودم فیلم رو بدون بک گراند دیدم. اصلا من قبل از دیدن فیلم فکر می‌کردم در زمان‌های گذشته میگذره. این فیلم انسجام کامل رو داره و هر کسی ببینه می‌تونه کامل متوجه بشه.مهمترین چیز اینه که این فیلم، یک اقتباسه از روی یک کتاب خیلی پرفروش علمی تخیلی، که سال هزار و نهصد و شصت و پنج اولین جلدش نوشته شده. اسم نویسنده‌اش هم فرانک‌هربرته. فرانک‌هربرت علاوه بر اینکه پژوهشگر و نویسنده بوده، خودش هم اقلیم‌شناسه، هم روزنامه‌نگار محیط زیست و سیاسته. که همه‌ی اینا به نوعی تو فیلم هم دخیل‌ان.جهان این فیلم و داستانش توی آینده‌ای خیلی خیلی دور می‌گذره. حدود بیست هزار سال بعد از الان. جهانی رو نشون میده که بشر علاوه بر اینکه کشورها رو فتح کرده، دیگه سفرهای بین ستاره‌ای و سفرهای فضایی هم داره. دیگه حکومت‌ها مربوط به کشورها نیستند؛ سیاره‌ها رو هم کنترل می‌کنند. و این چنین جهانی، یه اتفاقی چندین سال قبل از داستان فیلم میفته. و این اتفاق یه جهادیه. دلیل این که کلمه‌ی جهاد استفاده می‌کنن، یه کلمه‌ی کاملا عربی، اینه که نویسنده خودش از کلمه‌ی جهاد استفاده کرده. این جهاد اسمش جهاد بزرگ باتلری بوده. نشون میده که بشر علم‌اش به حدی پیشرفت کرده، و هوش مصنوعی و روبات‌های زیادی ساخته که جای بشر رو تونستن پر بکنن. بشر، علیه اونا به اعتراض بلند میشه و میگه که ساختن و استفاده از این هوش‌های مصنوعی یه جور گناهه. خیلی به این ایراد گرفتن و گفتن بیست هزار سال بعد، چرا هیچ کامپیوتری نیست؟ درحالی که اگر طلاعاتی راجع‌به جهان داستان داشتند، می‌فهمیدند که چرا واقعا وجود نداره.بعد از این جهاد بزرگ باتلری، بشر دیگه ربات‌ها و هوش مصنوعی رو نداره. بشر هم که همیشه دنبال قدرته. باید یه چیزی باشه که اون رو قوی‌تر و قدرتمندتر بکنه. رو میاره به یه ماده‌ای به نام ملانژ. یه جور نمکه که فقط توی یک سیاره یافت میشه که اسم این سیاره هم آراکیسه. آراکیس از روی اسم عراق برداشته شده.این جهان، یه جهان ملوک الطوایفیه. یه حالتی شبیه به گیم‌آف‌ترونز هم داره که خاندان‌ها حکومت می‌کردن به بخش‌های مختلف یک جهان، و یک امپراتور بهشون نظارت داشت .دقیقا تو این دنیا این اتفاق میفته. ما، سه تا خاندان مهم داریم. یکی خاندان امپراتوریه؛ یکی خاندان آتریدیس هاست که محبوبیتشون بین مردم کهکشان خیلی بیشتره. آدم‌های خوبی‌ان. فرهیخته‌تر ان. حتی سیاره‌‌اشون هم خیلی سیاره‌ی حاصلخیز و خوبیه. و هارکونن ها که مشهورن به اینکه آدمای خیلی سنگ‌دلی ان. حتی ارتشی که دارن، یه ارتش خیلی خونخواریه که اونم بازم گریزهای تاریخی داره که مثلا به مغول‌ها شاید اشاره بکنه یا شاید به فرانسوی ها.همه‌ی این خاندان‌ها ظاهرا تحت سیطره‌ی یک امپراتور واحدن که اون امپراتور رو هم ما نمی‌بینیم. اسمش هم صدام‌چهارمه. که بازم ما یاد عراق میفتیم چون که اسم عربیه. توی این جهان، اون ماده‌ی ملانژ حرف اول و میزنه. چرا؟ چون اولا اینکه اون سوخت مورد نیازی که بین سفرهای سیاره‌ها که اگه شما قراره انجام بشه، سوخت‌شون ملانژه. یه جورایی حالت نفت رو هم به ما القا می‌کنه. در کنار اون، ملانژ یه استفاده‌ی دیگه‌ای هم داره. ملانژ اونا به شدت اعتیادآوره ولی در کنار اون استفاده از اون، باعث میشه که یه قدرت فرابشری به انسان بده. حتی اون و از محدوده‌ی مکان و زمان هم جدامی‌کنه.توی این دنیا، چندتا گروه‌های مذهبی و پشت پرده‌ای هم وجود داره که مهمترین اونها بنی‌ جزیره ترجمه شده. این گروه متشکل از خانم‌هایی هستن، که خیلی تو کار سیاست دخالت می‌کنن. یه قدرت ساحره مانندی دارن. این هم به خاطر استفاده از ملانژه. که هدف اونها اینه که نسل‌هایی، بیان یه شخصی رو معرفی کنن به جهان، که به عنوان منجی یا موعوده. به نوعی اون رو تربیت می‌کنن؛ نه اینکه واقعا منجی یا موعودی وجود داره. از دو تا وسیله استفاده می‌کنن برای اینکه بتونن ذهن مردم و کنترل بکنن. اولیش خرافه‌ست. همین اعتقاد به منجی و دومیش هم زادوولده. نیروهایی داشتن که مهمترینشون جسیکاست که تو اول فیلم می‌بینیم. که هر کدومشون، همسر یکی از بزرگان خاندان می‌شدن و بچه‌هایی رو به دنیا می‌آوردن. این خانم ها، حالتی ساحره‌گونه هم داشتن حتی قدرتشون به گونه‌ای بود، که می‌تونستن جنسیت بچه رو خودشون تعیین بکنن. توی این جهان، ما یه چیز دیگه‌ای هم داریم که توی فیلم خیلی کمتر بهش پرداخته شده ولی واقعا یه نکته‌ی خیلی مهمیه. اون هم اتحادیه‌ی فضاییه. یعنی اون اتحادیه‌ای که سفرهای فضایی رو کنترل می‌کنه و به نوعی ملانژ، به درد اونا می‌خوره. و میگن که این گروه بین بنی جزیره در واقع با اتحادیه‌ی فضایی همدسته. چرا؟ چون وجود اعتقاد به منجی برای مردم آراکیس ضروریه.حالا مردم آراکیس کی‌ان؟ بهشون فرمن میگن. فرمن‌ها مردم بدوی هستند که تعدادشونم به صورت دقیق تخمین زده نشده، ولی توی بیابان با اون شرایط سخت زندگی می‌کنند. و از این لباس‌های مخصوصی که تو فیلم می‌بینیم، استفاده می‌کنن که دمای بدنشون رو کنترل بکنه و آب مصرفی‌شون رو تولید بکنه. این فرمن‌ها ویژگی ظاهری اصلیشون اینه که به خاطر وجود ماده ملانژ توی سیاره‌شون، چشماشون آبیه.الان فکر کنم برای اون کسانی که کلا هیچ اطلاعی ندارن، شاید این صحبت‌هایی که ما تا به الان کردیم یکم پیچیده بیاد واسشون. واسه‌ی اینکه در بطن داستان قراربگیریم، یه خلاصه داستانی من بگم. فیلم ظاهرا از وسط این جهان &quot;دون&quot; شروع میکنه. به خاطر همینه که شاید سردرگم‌کننده باشه. انگار داریم برای بتمن فیلم میسازیم؛ بدون اینکه بگیم از بچگیش از خفاش‌ها میترسیده. داستان کلا یه چیز دیگه‌ست، برای کسانی که می‌خوان با جهان &quot;دون&quot; بیشتر آشنا بشن، که طبیعتا صرفا مختص به فیلم نمی‌مونه، این حرفا طبیعتا میتونه خیلی کمک کننده باشه.یه خلاصه‌ی داستان من بگم، داستان در مورد همین خاندان آتریدیس‌ها هست. یک خاندانی هست به اسم آتریدیس، که دارن تو یه سیاره‌ای زندگی می‌کنند که سیاره‌شون خیلی حاصلخیزه. در واقع دوک که پادشاه این خاندان‌ها هستش، داره اونجا حکومت می‌کنه و پسرش، که همون تیموتی شلبی میشه، قراره که به زودی جانشینش بشه و قدرت اصلی رو در دست بگیره. حالا این خاندان، با دیگر خاندان‌ها دچار یک سری دعواهایی میشن که اون امپراتوری به این آتریدیس‌ها خیانت می‌کنه. و این‌ها یک سفری می‌کنن به سیاره‌ی اراکس. به این سیاره سفر می‌کنن که این سیاره کاملا صحراگونه‌ست، همه‌جاش پر از ماسه‌ست. به همین خاطر اسم فیلم &quot;دون&quot;ِ به معنای تلماسه. تلماس به معنای تپه ماسه‌ای. که همه جا بی‌آب و علفه در این سیاره. و همون خاندانی که تو گفتی، فرمن‌ها، دارن تو این اراکس زندگی می‌کنن. این آتریدیس‌ها سفر می‌کنن به اینجا، تا ببینند که کلا داستان از چه قراره و دچار یک سری اتفاقات میشن.دنی ویلنوو یه کارگردان از فرانسوی های کانادا هستش، بعد ها مثل خیلی از کارگردان‌های دیگه اومده آمریکا، به صورت جدی فعالیت حرفه‌ای رو از سال دو هزار و سیزده آغاز کرد، قبل از اون فکر کنم یکی دو تا فیلم بلند داشت، ولی قالب فیلم‌هاش، فیلم‌های کوتاه بود. ولی از اونجایی که ما می‌تونیم بگیم این ویلنووه، از سال دو هزار و سیزده با فیلم &quot;پرزنرز&quot;ِ. همون سال بلافاصله بعد انمی رو اکران می‌کنه که من، انمی رو اصلا دوست نداشتم؛ چون به نظرم اینکه استفاده‌ی سمبلیک بکنی، از یک عنصرغیر سینمایی، که عنکبوت‌ها هستن توی فیلم، تا بخوای پیامی برسونی به نظرم ایده‌ی جالبی نیست.حس می‌کنم راجعبه فیلمهای علمی تخیلی، که حالا بیشترم علمی تخیلی می‌سازه، و یه حالتی داره که ریسک می‌کنه. حتی این فیلم &quot;دون&quot; خودش خیلی ریسک بزرگیه.میشه گفت تجربی می‌سازه یعنی مثل خیلی از علمی تخیلی سازها نیستش که عامه پسند باشه. اتفاقا شاید &quot;دون&quot; عامه پسندترین فیلمشه. ویلنوو میگه که من چارده سالم بود کتاب هربرت رو خوندم. و میگه از اون موقع، یه سری تصویرهایی از این کتاب و جهان این کتاب تو ذهنم بود. و اشاره می‌کنه، میگه که مادربزرگ منم خیلی آدم مذهبی بود و اون کاراکتر اون زن با چادر، که دلیل اینکه خواهر بهش میگن بخاطر اون مقام مذهبیی بوده، ظاهرا ویلنوو از کاراکتر مادربزرگش الهام گرفته که این کاراکتر و طراحی کرده. و کلا ویلنوو فیلمساز تجربی هست. یعنی اون چیزی که تو ذهنش هست رو عینا مجسم می‌کنه و کلا مهم نیست که با کدوم کمپانی داره فیلم می‌سازه. حتی دلیل این که خیلی دیر تایید شد که &quot;دون&quot; دوم قرار ساخته بشه بخاطر همین ریسکهایی بود که ویلنوو کرده بود. و فیلم بعدی‌اش اگر اشتباه نکنم سیکاریو بود که با اینکه علمی تخیلی نیست، ولی واقعا از اون اکشن‌هاییه که نفس رو در سینه حبس می‌کنه. مثلا یک سری سکانس‌هایی هست که مشابهش ما هزاران بار تو فیلمای دیگه دیدیم. اما وینلوو یه فضاسازی می‌کنه، مخصوصا موسیقی خیلی ترسناکی داره، که آدم انگار واقعا خودش رو اونجا حس می‌کنه.خب &quot;دون&quot; هم که جذابیت‌های بصری خیلی خوبی داشتن. زیاد از جلوه‌های ویژه‌ی چندانی استفاده نکرده. اگه این فیلم رو می‌دادن عوامل فیلم‌های مارول بسازن، کل بیابونی نداشتن. همه‌اش پرده سبز بود. ولی این‌ها رفتن واقعا اردو و فیلمبرداری کردن، تو اون شرایط سخت. و به غیر از اون بالگرد‌ها و چندتا صحنه‌ی دیگه، چندان جلوه‌های ویژه‌ای نداشته برخلاف تصور، که یه فیلم خیلی باید جلوه‌های ویژه‌ی زیادی داشته باشیم. خودشم خیلی معروفه به نورپردازی‌های خوب. که توی این فیلم کاملا مشهوده. یعنی ما یه فضای بیابانی رو داریم ولی نور خوب و کنترل شده‌ای داره که اون حس و به ما میدن.بیا راجع به بخش‌های مختلف فیلم صحبت کنیم. یعنی بازیگری، کارگردانی، فیلمبرداری، اینطوری. و راجع به هر کدومش خودمون یه نمره‌ای بدیم از بازه صفر تا ده. و در نهایت اینا رو یه میانگین بگیریم ببینیم چه نمره‌ای میشه. هرچند ما متخصص سینما نیستیم. فقط داریم نظر خودمون میگیم. خب راجع به بازیگران، بیا یکی یکی بازیگرا رو بررسی بکنیم. می‌خوایم از همون اول، از همون کاراکتر نقش اصلی، پل آتریدیز، که نقشش رو تیموتی بازی می‌کنه شروع بکنیم. نظرت راجع به بازیش چی بود؟ من خیلی از بازیش خوشم اومد. به نظرم بهترین انتخاب بود.من اصلا از بازیش خوشم نیومد. به نظر من به شدت خشک بازی کرده بود. شخصیتی که می‌تونست ببین پل آتریدیز، شخصیتی بود که دائما دچار تحولات روحی میشد. به نظر من نشون نداده بود. مثلا طرف کرم افتاده دنبالش. کرم‌ها! طوری میدوید که انگار مثلا پشه افتاده دنبالش. دلیل راحت بودنش شاید به خاطر اینه که خیلی بهش القا شده که یه فرد خاصیه توی فیلم. این کم‌کم داره روش اثر میذاره.من فکر میکنم ناشی از اینه که یک بازی خشکی داشته. تو هم اگه دوست داری نظرت و بگو چرا دوست داری بازیشو؟ به نظر من خیلی ما رو با خودش همراه می‌کنه. حتی اون ترس‌هاش رو. من خیلی راحت می‌تونستم حس بکنم. والا من نمیدونم چرا همچین حسی اصلا نگرفتم.بعد راجع به ربکا فرگوسن، مادرش، کاراکتر مادرش برخلاف داستان که یکم متفاوت‌تره، شاید این تفاوت باعث شده که به نظر من یه خرده عجیب بیاد؛ وگرنه خود بازیگر شاید نقش چندانی نداشته باشه. بازیش رو به هر حال دوست داشتی؟ آره والی به نظر من شاید بازیگرای بهتری می‌تونستن جاش بذارن.یه چیزی! من فکر میکنم عمدا خواستن یه بازیگر بریتیش بذارن. چون کلا این افراد بنی جزیره لهجه‌ی بریتیش دارند. آتریدیس‌ها هم میگن که به بریتیش‌ها اشاره دارن. دلیل اینکه لقب شونم دوکه می‌تونه این باشه. دوک لقب اشرافی انگلیس‌هاست. خودشون کلا با لهجه‌ای چیزی صحبت نمی‌کنن. فقط مادره یه جورایی بریتیش صحبت میکنه.کلا تو اون فیلما مخصوصا علمی تخیلی یا اون گروه‌هایی که یکم حالت سری ای دارن، معمولا لهجه‌ی بریتیش دارن. نمی‌دونم فکر کنم بریتیش زبان زمخت‌تریه نسبت به امریکن انگار. باستانی‌تره. منم بازی ربکا فرگوسن رو دوست داشتم خصوصیاتی بود که بچشو می‌فرسته داخل درد بکشه، پشت در وایساده داره یه وردی می‌خونه، وردش و داره با ترس می‌خونه، لب و دهنش یه طوری می‌خوره به هم خیلی اونجاشو خوب بازی کرده.خب راجب اسکار آیزاک، یا همون دوک آتریدیز، به نظر من خوب بازی کرد. من کلا بازیگر مورد علاقمه اسکار آیزاک. توی واقعیت هم خیلی شبیهمه. یعنی مثلا من داشتم مصاحبه‌هاش و می‌دیدم، یه میز گردی داشتن عوامل دون، اسکار آیزاک همه‌رو زیر چشمی نگاه میکرد، مثلا خیلی ساکت بود. و مثلا حرف می‌زدن میزدن بعد اسکار آیزاک یه چیزی می‌پروند اون وسط. از اوناییه که کم حرف می‌زنن خوب حرف می‌زنن. کلا من خیلی دوست دارم اسکار آیزاک رو شخصیتش و. مخصوصا توی فیلم اکس‌مشینا، اونجا هم خیلی خوب بازی کرد.جاش برولین؟ جاش برولین من که کلا خوشم میاد ازش. به خاطر اون فیزیک بدنی و استیلش هم خیلی مناسب نقششه. فکر کنم قراره تو &quot;دون2&quot; بیشتر ازش ببینیم. کوتاهترین نقش هم که جیسون موموآ بود. واسم جالب زندایا و خاویر باردم خیلی تو تمام پوسترای فیلم بودن. دلیلش اینه که توی &quot;دون2&quot; قراره خیلی راجع‌به فرمن ها باشه. ولی پوسترها درمورد دون یکه. آخه زندایا خودش یه بازیگریه که هم دستمزدش بالاست، هم طرفدارهای زیادی داره. و اصلا تو فیلم اسپایدرمن هم که بازی کرده بود، دستمزدش بیشتر از تام هالند بود. آخه چرا؟ اون که اصلا قبل از اسپایدرمن که شناخته شده نبود. تو سریالی چرت و پرت بازی بازی میکرد.جاش برولین نظرت راجب بازیش؟ به نظر من مناسب بود. واقعا ایراد چندانی نمیتونم بگیرم. آخه کاراکترشم یجوری بود که کلا خشک بود. باید خشک میبود. جیسون موموآ؟ جیسون موموآ به نظر من کوتاه بود نسبت به اینکه جیسون موموآعه. خیلی حیف که دیگه نمی‌بینیمش. فک کنم دیگه تموم شد. من فکر کنم نمرده. حالا در ادامه صحبت می‌کنیم چرا. چون آخرین پلان فیلم یادته؟ تیمونی یه اژدها مانندی میبینه، من حس میکنم دقیقا جیسون موموآعه.کاش این رو تو قسمت مردم آراکیس می‌گفتم که این سیاره آراکیس، کرمهایی هم داره که طولشون به 400 متر هم میرسه.، یه چیزی بزرگتر از اژدها. که مردم فرمن بهش شای‌هالود میگن و خودشون رو فرزند اون می‌دونن و واسشون مقدسه. قراره تو &quot;دون2&quot; بیشتر از این‌ها ببینیم.از بازیگراش خاویر باردم که خیلی بازیگر خوبیه واقعا. خاویر باردم که کلا دو سکانس بازی کرد. خیلی پشم‌ریزون بود این سکانس. به نظر من اگه اسکار نقش مکمل و بدن بهش کار اشتباهی نکردن، با این که کلا دو سکانس بازی کرده بود. یعنی از همون سکانس اول که بهش دستو ایست دادن، وقتی وارد می‌شد به درگاه امپراتور یا دوک، و اینم کلا اهمیتی نداد و رفت یه تف انداخت زمین، تف کردنشم خیلی خوب بود. گفت که آقا مثلا آتریدیس‌های هر کاری می‌خواین بکنین فقط ما فریمن‌ها کاری نداشته باشین. خداحافظ. و برگشت. و آخرشم که تیموتی داشت می‌جنگید با سیاه‌پوسته، خاویر باردم اینجا به عنوان یک ناظر، به عنوان یک بیننده بود ولی خیلی خوب بازی کرده بود. مثلا اونجا که می‌گفتیم تیموتی بکشش دیگه.و یه بازیگری که کمتر تو فیلم دیده میشه به خاطر گریمورها، بارون هارکوننه. که اسم خیلی سختی داره.همون توی مینی سریال چرنوبیل، یارو بود که ناظر بود که همه کاراشون و درست انجام بدن، آخرشم سرطان گرفت، اون چشم آبیه. همونه دیگه. یه مصاحبه‌ای ازش دیدم تو دنیای واقعی هم همون شکلیه. یکم بی حوصله‌ست. و یه چیز جالبی هم راجب این هستش اینه‌که چند تا بچه داره که واقعا هیچکدوم شبیه اون یکی نیستن. اصطلاحا بابای تارزانه. کلا کاراکتر جالبیه خوبم بازی کرده.یه چیزی هم هستش که حالا به فیلم ربط داره. ما گفتیم که ما، یه جهاد باتلری داشتیم، که هوش مصنوعی تولید و استفاده نمیشن ولی بزرگ خاندان، یه “human computer”دارن که مثل مباشره واسشون. که اول فیلم هم میبینیم موهاشون کچله و قدشون هم کوتاهه. خیلی جالبه در حالی که استفاده از هوش مصنوعی برای مردمان کهکشان ممنوعه، ولی بزرگ خاندان‌ها یه چیز هوش مصنوعی مانندی دارن، یه شخص هوشمندی دارن و ازش استفاده می‌کنن. و اون مباشر هارکونن‌ها، دورگه ایرانی ایتالیاییه، تو فیلمهای زیادی بازی کرده. همیشه هم نقش دیوونه‌های حسود و بازی میکنه. خوب بازی میکنه ولی همیشه یک ریتم بازی میکنه. کاراکتر تکراری‍‍ای داره.درمورد دیوید باتیستا، به نظر من خوب بود. مثل همیشه بود. و باز هم قراره از اون بیشتر ببینیم، اگر &quot;دون2&quot; ساخته بشه. و زندایا، طبیعتا خوب بازی کرده ولی خیلی کوتاه بوده. قراره خیلی ازش ببینیم توی &quot;دون2&quot;. درمورد کست فیلم چه نمره‌ای میدی؟ راحت می‌تونم بگم هشت، هشت و نیم هشت.من شیش میدم. از بین بازیگرا فقط خاویر باردم و دوست داشتم و ربکا فرگوسن. بقیه متوسط بودن. و از بازی مثلا تیموتی شالامی هم خوشم نیومد. راجع‌به بازیگری یه چیزی بگم، خب ویلنوو همیشه بازیگرای معروف استفاده کرده توی فیلماش. هیوجکمن و داشته، امیلی بلانت داشته و رایان گاسلینگ داشته، کلا بازیگران تیمش بازیگر همیشه سوپراستارهای هالیوود بودن. و توی این فیلم که کلا همشون سوپراستارن. اما به نظر من، توی این فیلم وارنر برادرز نقش عظیمی داشته تو انتخاب بازیگری. چون یه جورایی خواستن هم کاری بکنن نه سیخ بسوزد نه کباب. یعنی رفتن سراغ جیسون موموآ، دیوید باتیستا، که پاپیولر باشه، و همچنین خود تیموتی که دخترا کراش دارن روش، و خود زندایا هم آوردن به خاطر بحث پاپیولر بودنش، و از اون طرف هم جاش برولین و خاویر باردمم به عنوان کست هنری‌شون.یکی از دلایلی که شاید بازیگرا چندان بازی خوبی ندارن، بهتره این و بگیم که به خاطر فیلم‌نامه‌ست. نمیگم فیلمنامه بده‌ها! به خاطر این که یه دنیایی رو داره نشون میده. دنیایی که ناشناخته‌است برای عموم مردم. و این فیلم در واقع یک پیش درآمده. بیشتر داره ما رو با قضیه‌ی اصلی آشنا می‌کنه و &quot;دون2&quot;ِ که صد درصد ثراره ما شاهد بازی‌های بهتر و فیلمنامه‌ی بهتری بشیم. کلا یه مساله‌ای هم هست، اینه که هر فیلمی که از روی کتاب ساخته میشه، همیشه یه سختیایی داره. چون طرفدارای کتاب معمولا راضی نمیشن. من خودم تا حالا هیچ فیلمی نبوده که من کتابش و خونده باشم؛ بعد فیلم ببینم و بگم این فیلم خوبه. حتی کتاب مورد علاقه‌ی منصب که تمام ناپذیر هستی فیلمش هم ساختن اما به نظر من فیلم چندانی نیست. به غیر از بازیگران که خیلی خوب انتخاب شدند. این همیشه هست. حتی اگه کتاب نخونده باشی، باز یه نقص‌هایی وجود داره. مثلا تو همین فیلم دون که میگن که سردرگم موندیم، شاید به خاطر اینه که کتاب یه دنیای خیلی وسیعی داشته.درمورد فیلمنامه‌اش اگر بخوایم صحبت بکنیم، فیلمنامه‌ی سختی بوده. واقعا نوشتن و این و درآوردن کار سختیه. خیلیا شکست خوردن روی دو. اصلا خیلیا خواستن فیلم دون بسازند در طول زمان، بعد از دیوید لینچ، نتونستن بسازن. یعنی انقدر جهان دون بزرگه، نتونستن فیلمش کنن. و حالا این که جسارت رو وینلوو پیدا کرده که فیلمش کنه خودش قابل ستایشه. در رابطه با فیلمنامه به نظر من، فیلمنامه ساختار منسجمی داره. من یه جا خوندم که می‌گفت فیلمنامه ناقص تموم میشه. اولا که ناقص تموم نشده، به نظر من ادامه‌دار تموم شده/ و اگر اینطوری تموم نمیشد که هیچوقت، هیچکس نمی‌رفت &quot;دون2&quot; رو ببینه که. باید یه جذابیت‌هایی هم داشته باشه که بریم &quot;دون2&quot; رو ببینیم. ولی یه اندی داشت. یعنی تو در نهایت یک پایانی بود که فهمیدی اها این اینطوری شد. ناقص تموم نشد. فقط چیزی که من راجب فیلمنامه‌اش خوشم نیومد این بود که کلا من با فیلم‌هایی که حرف گنده‌ای می‌خوان بزنن حال نمی‌کنم. دون فیلمیه که حرف بزرگی داره. ادعای بزرگی داره. همه چیز دون بزرگه. جهان دون بزرگه. طراح صحنه‌اش بزرگه. بازیگران تعدادش زیاده. دستمزدش زیاده. جلوه‌های ویژه بزرگه. موسیقی، موسیقی عظیمیه. همه چیزش بزرگه. و این عظمت یکم تو ذوق میزنه. که تو انگار انقدر بزرگه که تو باید از دور ببینیش، تا متوجه بشی داستان از چه قراره؛ و چنین چیزی رو من خوشم نمیاد. چون فرصت نمیده که ما، جزییات کاراکتر هارو بهتر بفهمیم.بازم فکر میکنم بهتره &quot;دون2&quot;‌ای هم ساخته بشه تا بتونیم قطعی نظر بدیم که ما می‌تونیم با کاراکتر همراه باشیم یا نه. ولی بعضی موقع‌ها به هر حال تو همین دون یک هم نیازه که تو دکمه‌ی پاز رو بزنی، و یه کم نگاه کنی. مثل تنت نیست مثلا بگی اها، اینجا چه اتفاقی افتاده. مثلا پیچیده نیست، ولی حجم دیتایی که داره انتقال می‌ده زیاده. تو بعضی موقع‌ها من حس می‌کردم که نیم ساعت از فیلم فقط به این اختصاص داده بشه که تصویر ببینیم، کافیه. یعنی مثل دو هزار و یک که میبینی فقط موسیقی هست تصویر هست فقط هیچکی هیچکار نمیکنه، به نظر من اینجا مثلا، ملخ‌های پرنده، سیارات مختلف، هرسیاره تکنولوژی‌های خاص خودشون دارن، حتی لباساشونو. فقط این که ببینیم و با اینها ارتباط برقرار کنیم، اینا خودش دیتای زیادیه. به نظرم کاش یه مینی سریالش میکردن. یعنی به جای اینکه یک فیلم دو و نیم ساعت باشه که این همه اطلاعات رو داره انتقال می‌ده؛ می‌تونستن از حجم اطلاعات کم کنن. نه اینکه دیالوگ نداشته باشه‌ها، فیلم، هر سکانس قابلیت تبدیل شدن یک فیلم رو داره به نظر من. انقدر حجم اطلاعاتش بالاست.و یه چیزی که میگم که دوست دارن مینی‌سریال بود، یا سریال بود که اتفاقاتی قبل داستان رو می‌گفت، به نظر من اگه اتفاقای قبل داستان می‌گفتن درست جور در نمیومد. چون کتاب از همونجا شروع میشه. اگه قرار بود سریال یا مینی سریال باشه حتی یه فیلم طولانی‌تری باشه، به نظر من از همین جایی که شروع شد، بهتر شروع بشه ولی با دیتیل کشدارتر.آره کشدارتر واژه‌ی درستیه. به خاطر این که من میگم بعضی موقع‌ها، مخصوصا اسم‌ها، یه موقع میگیم پشمام، ملخه ببینید چطور پرواز می‌کنه. این خودش یه دیتاست. یه دیتای بصری. یه سری دیتاهای شنیداری هم داریم، که اتریدیس میشنوی، بنی جزیره میشنوی، لسان الغیب میشنوی. و یه کلمهِ سختی هم بود که کلا دوبار تو فیلم گفتن، ومنظورشون همون موعود بود. دونستنشون چندان ضروری نباشه. چون ما می‌دونیم یه موعودی هست که سه تا اسم روشون گذاشتن. لسان الغیب میگن، مهدی میگن، و همون طولانیه! اصلا دلیل اینکه چرا دون انقد مهمه که حالا خواستن فیلمش هم بسازن. یا چه چیزهایی رو از فیلم می‌تونیم بفهمیم، حتی اگه کتاب نخونده باشیم و هیچ اطلاعات قبلی هم نداشته باشیم.چیزی که خیلی توجه ما رو جلب می‌کنه اینه‌ که آراکیس، همونطور که از اسمش معلومه، به شدت شبیه خاورمیانه‌ست. حتی ملانژ هم می‌تونن به نفت ربط بدن.می‌خوای این مفاهیم رو انتقال بدیم به پارت دوممون یعنی فکر کنم این یه کم عمیق‌تر صحبت کنیم روش، بحث کارگردانی و موسیقی و طراحی صحنه‌اش رو صحبت کنیم، یه امتیازی به اونا بدیم، بعد بریم عمیق‌تر راجع به مفاهیم صحبت کنیم.راجع به فیلمنامه که صحبت کردیم، کارگردانی و فیلمبرداری رو با هم در نظر بگیریم. به خاطر اون ویژگی دنی که داره. منن خیلی از کارگردانش خوشم اومد چون ریسک زیادی کرده به نظر من. ریسکشم جواب داده.نولان گفته که کار سختیه که لایواکشن رو کارگردانی بکنی، ولی وینلوو تونسته خوب این کارو انجام بده و اینکه، اونا وقتی که می‌ساختن هیچ تصویری نبوده اونجا. کلی جلوه‌های ویژه و اینا اومده اضافه شده بهش. شاید اونا یه تصویر پرده‌ی خالی رو داشتن فیلمبرداری می‌کردند و این که تو، قوه‌ی بصریت اونقدر قوی باشه که بدونی، بیفور افترش بکنی تو ذهنت این خیلی کار سختیه. هم برای فیلمبردار، هم کارگردان. و به نظرم جفتشونم خیلی خوب تونستن اینکارو بکنن مخصوصا این فیلم حساسی مثل دون. از کارگردانی از کارگردانیش خوشم اومد مثلا نمره‌ی هشت می‌دم. فیلمبرداریش هم خیلی خوب بود، نه میدم. و تو؟من به جفتشونم هشت و نیم میدم. خب، طراحی صحنه‌؟ فوق العاده. ب نظرم یکی از ویژگی‌های خوب فیلم همین طراحی صحنه‌اش. اون خانه‌های سیاره‌ی اراکس، خونه مانند، من گفتم خونه‌های خفن تر میساختن دیگه. بیست هزار سال بعد خونه‌ها همه یک طبقه؟ انگار زمان صدر اسلامه. و حتی خیلی‌ها میگن چرا شمشیر استفاده می‌کنن؟ آره این که به همون بحثای هوش مصنوعی بیشتر ظاهرا برمیگرده. و به خود ماهیت علمی تخیلی بودن داستان.بعدش فهمیدم که این خونه‌ها رو که این شکلی طراحی کردن بخاطراینه که می‌خواستن پنجره نداشته باشه خونه‌ها. چون دمای هوا تو صحرای اراکس خیلی زیاده، پنجره عامله برای انتقال حرارته. به جاش آوردن یه سری سیستم لایتینگ طراحی کرده طراحی صحنه فیلم، که با اون نور، نور فضاهای داخلی تامین بشه. به نظر من طراحی صحنه خیلی عظیمی داشته، مخصوصا که چون بعضی جاها از جلوه‌های ویژه استفاده نکرده، ساختن یسری چیزهارو، کار سختی داشته. درمورد زیگورات‌ها، راجع به این یه گریزی داشته باشیم، در بخش مفاهیم بیشتر روش صحبت می‌کنیم. اون پایگاهی که آتریدیس‌ها وقتی که وارد آراکیس میشن میرن اونجا، اونجا زندگی بکنن، شباهت خیلی زیادی به زیگورات‌ها داشته. زیگورات‌ها سومریان باستان، زیگورات ها مثل معابد بودن که برای پرستش خدای آسمان و خدای از شهرشون می‌ساختن و این خونه هم شباهت خیلی زیادی به زیگورات داره. اون حالت ذوزنقه مانندش، چند طبقه بودنش، که پله‌های آخرش کوچیکتره. کاملا معلومه که یه نسخه‌ی علمی‌تخیلی شده‌ی زیگوراته.یه توضیح ریزی من راجب زیگورات بدم، قدیما تو شهرهای دوران باستان، زمان سومری‌ها و کلا تمدن بین‌النهرین، اینطوری بود که یه شهری بود، شهر 3 بخش بود. یک بخشی بود که مردم عادی و رعیت زندگی می‌کردن. بخش دوم بود که زیگورات بود، که یه سری سازه‌های تقریبا میشه گفت مخروطی شکل بود که پله‌های زیادی داشت، که در نهایت به یک معبد می‌رسید. که از نظر توپوگرافی هم در جاهای بالاتر از سطح زمین ساخته می‌شد این زیگورات. به خاطر ماهیت مقدسش. اصلا انگار مثلا خداوند حلول کرده بود در داخل اون زیگورات‌ها، جایگاه امپراتور هم توی همین زیگورات‌ها بود. سربازخانه اونجا بود. جاهای مهم و حساس حکومتی شهرهاشون تو اون زیگورات‌ها بودن. وقتی از زیگورات حرف می‌زنیم انگار مثلا تخت امپراتوری مثلای شهری جایی بود.میگن این زیگورات‌ها که حالت مخروط و ذوزنقع مانند دارد، پدر اهرام ثلاثه هم مربوط میشن. البته چیز مصر، زیگورات نداشت. اهرام ثلاثه یک حالت پیشرفته و الگوبرداری‌ای از زیگوراته. حتی دلیل این که اصلا آراکیس شبیه خاورمیانه است یکی از دلایلش همین می‌تونه باشه که خاورمیانه مهد تمدنه. اولین تمدنها بین دو رود دجله و فرات به وجود اومده. همون بین‌النهرین و سومری‌ها بابلی عاشوریا همشون اونجان. و خیلی تمدن پیشرفته‌ای هم بودن. حدودا برمی‌گرده به چهار هزار سال پیش، حتی قبل تر از مصری ها یونانی‌ها که ما اونها رو قدیمی‌تر می‌دونیم. بین‌النهرین که خیلی قدیمیه و اولین قومی بودند که حماسی داشتن. چیزی که به فیلم هم حتی ربط داره. اسطوره‌هایی که بعدها رو ادیان مختلف تاثیر می‌ذارن. کلا بین‌النهرین تمدن خیلی پیشرفته‌ای بود، شهرهای بزرگی هم داشتن مثل بابل و اینا. و خیلی جالبه که تو خیلی از فیلم‌ها، مخصوصا فیلم‌های علمی تخیلی و فانتزی موفق؛ و تو کتاب‌هاشون حتی، از تمدن‌های باستانی خیلی استفاده کردن، خیلی الگو گرفتن. مثلا حتی تو انیمه‌های ژاپنی. ما انیمه‌ی اتک‌ان‌تایتان رو داریم که ژاپنیه ولی نویسنده‌اش کاملا از اسطوره‌های نروژی الهام‌گرفته.راجع‌به طراحی صحنه صحبت کردیم، راجع به موسیقیش، به خاطر این که من بیشتر جلوه‌های حالت بصری فیلم بیشتر برام جذاب بود، فکر کنم موسیقی درجه‌ی دوم برای من داشت. بخاطر همین شاید مثلا هشت، هفت.خب من ده میدم چون در نظر بگیریم که نولان برای ساخت تنت اومد خر هانس زیمر رو گرفت، گفت پاشو بیا موسیقی بساز. هانس زیمر جواب رد داد به نولان به خاطر این که مشغول ساخت موسیقی دون بود. نولان هم مجبور شد به سراغ اون یکی اسمش و یادم رفت. و هانس زیمر به نظر من یک پله سطح موسیقی رو کلا تو این فیلم برده بالا. به خاطر اینکه استفاده کرده صدای انسان رو به عنوان یک اینسترومنت موسیقی به کار برده. دیدی دیگه، توی فیلم جای‌جایش صدای دادزن و شیون زن‌ها رو می‌شنویم که موسیقی فیلمه و چقدرهم به خاورمیانه شباهت داره.اصلا صدای دادزنانی که داد بزنه اینجوری نیست که خیلی گوش خراش باشه، شیونه. تو حس میکنی موسیقیه درحالی که صدای انسانه. توی اینتر استلار اونجا که سکانس‌های حساس بود لشکر مرد آورده بود، گفته بود &quot;هااا&quot;، این شکلی بکنید. اون اینها رو وقتی که اونجا که داشتن از اون سیاره‌ی دکتر من می‌خواستن خارج بشن و منفجر میشه ستاره و می‌خوان بچسبن به اون چرخ و اون میچرخه،این استقامته. این موسیقی که داریم تو اینتاستلار میشنویم، صدای انسانه. ولی خب توی این توی اینتراستلار خیلی کمه ولی هانس زیمر اومده این رو دولوپ داده توی دون، خیلی بیشترم استفاده کرده که به فضاشم نزدیکه.و علاوه بر این سایر سازهایی که استفاده کرده، هیچکدوم دیجیتال نیستن. و باز به فضای فیلم خیلی میاد. اصلا یه خاطر اینکه فضای فیلم همه چیزش آنالوگه، حتی مثلا ما موشک نداریم. هلیکوپتر‌های ملخ گونه‌ست که دارن پرواز میکنن. توی موسیقی هم دقیقا از سازهای کوبه‌ای و اینا استفاده کرده و گیتار الکتریک نداره، پیانو نداره، که الکترونیکی و الکتریکی باشه. و همش آنالوگه. مثل اینکه داره جهان بدویارو بیشتر داره نشون میده، و اون حالت بعد از جهاد باتلر هم توش معلومه. و به نظر من این کار خیلی سخته. مثلا بهت یه طبل بدم بگم باشه حالا موسیقی متن بساز. اصلا موسیقی متنی که توش پیانو نباشه شاید خیلی معنادار نبوده. ببین هانس زیمر چیکار کرده! واقعا نمیگم اصلا از پیانو استفاده نکرده، شاید استفاده کرد ولی حداقل ملموس نیست. بله برای مخاطب ملموس نیست.من یه جایی شنیدم می‌گفتن که فیلم دون، فرصت نداده موسیقی متن فیلم پرداخته بشه، من اصلا همچین چیزی حس نمی‌کنم. دقیقا برعکس. خیلی از جاهایی که فیلم دیالوگ نداره، موسیقی هست. یکی از دلیلاشم این باشه که خیلی موسیقی و جلوه‌های بصری با هم مچ‌ان. تو دیگه اونارو باهم انگار یکی می‌دونی، شاید بیش از حد شده نمی‌دونم.واقعا من که واقعا خیلی حال کردم یعنی اصلا برای من فیلم دون رو میذاشتن، هیچ بازیگری نداشت، صحرای آراکیس رو نشونم می‌دادن، به علاوه‌ی موسیقی هانس زیمر برای من کافی بود. من لذت می‌بردم از دون. به نظرم تدوینش هم بد نبود، خوب بود. به نظر من واقعا فیلم سختی بود. خیلی کارگردان‌ها و بازیگرای کمی می‌تونن از عهدش بر بیان.اها گریم موند. خب به خاطر کله‌گنده آره خیلی خوب بود به غیر از نوع نگاه کردنش اگه کسی نمی‌خوندم نمی‌فهمیدم که اون استلانه. از چشم‌هاش فهمیدم.بقیه قسمت‌های پادکست اتوپیا را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/3--شرقی-غمگین(1)-(آینده-بشریت-و-فیلم-Dune--مواردی-که-قبل-از-دیدن،-بهتر-است-بدانید)-id4634726-id437021466?utm_source=virgool&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=3-%20%D8%B4%D8%B1%D9%82%DB%8C%20%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86(1)%20(%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87%20%D8%A8%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D8%AA%20%D9%88%20%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%20Dune-%20%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C%20%DA%A9%D9%87%20%D9%82%D8%A8%D9%84%20%D8%A7%D8%B2%20%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86%D8%8C%20%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%20%D8%A7%D8%B3%D8%AA%20%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF)-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست اتوپیا | Utopia</category>
                <author>پادکست اتوپیا | Utopia</author>
                <pubDate>Wed, 23 Feb 2022 21:58:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۲. منِ دیگری (هویت شخصیتی و فیلم The Prestige)</title>
                <link>https://virgool.io/Utopia-podcast/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%DB%8C%DA%98-%D9%86%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86-vpg3lco4jyuv</link>
                <description>امروز قراره در رابطه با فیلم The Prestige یا همون حیثیت کریستوفر نولان صحبت کنیم. محصول سال 2006 آمریکا. برای اینکه شروع بکنیم ثنا نظرت چیه اول یه گذری داشته باشیم بر سینمای نولان و بعدش بریم سراغ فیلم. کاملا موافقم البته باید یک گذر خیلی کوتاهی باشه چون می‌تونیم راجع‌به نولان ساعت‌ها حرف بزنیم. دقیقا همیمجوریه. واقعا وقتی حرف از نولان میاد دوتا مسئله؛ یکی چون همه می‌شناسنش، از طرف دیگه واقعا نولان کارگردانی نیستش که بشه آدم با نیم ساعت صحبت کردن همه چیزو بست راجع‌بهش. ما یه اپیزود جداگانه با عنوان بررسی سینما و کارنامه‌ی فیلم‌سازی نولان خواهیم‌ داشت ولی جدا از اون امروز می‌خوایم یه گذر کوتاهی داشته باشیم برای کسانی که زیاد با نولان آشنا نیستن و اصلا بدونیم داستان چیه بعد بریم سراغ پرستیژ.زندگینامه‌ی نولان اگر بخوایم نگاه کنیم یکم حالت وینتنیشنی هم داره. از بچگی عاشق فیلم سازی بوده، بعدها وارد دانشگاه می‌شه رشته‌ای می‌خونه که شاید ظاهرا به سینما ربطی نداشته باشه ولی از امکانات دانشگاهشون استفاده می‌کنه تا فیلم‌سازی شروع کنه. اولین فیلمش که The Followingبود با امکانات خیلی خیلی کمتری درست شده بود که حالا مفصل‌تر قراره راجع‌بهش حرف بزنیم. ولی بعدها به خاطر این که خیلی نقدهای مثبتی دریافت کرده بود تونسته بود جایگاه خیلی زیادی رو به خودش اختصاص بده و با چهار میلیون بودجه فیلم دومش Memento رو شروع کرد. که خب بیشتر با ممنتو می‌شناسیمش. بعدها سه‌گانه‌ی بتمنو کار کرده که خیلی مشهور شده بود و جوکرشم هنوز که هنوزه یاد می‌کنیم ازش. این وسط البته 2003 insomnia ساخته. بعد از اولین فیلم بتمن فیلم پرستیژ ساخت. خود نولان اونطوری که خودش میگه اصلا یکی از دلایلی که اومد سه گانه‌ی بتمن ساخت این بود که نیاز مالی داشت واسه اینکه فیلمای خودش رو بسازه و چون خودشم میگه که مثلا برای ساخت فیلم اینسپشن فیلمنامه‌اش ده دوازده سال پیش نوشته بوده فقط پول نداشته که اون موقع بتونه بسازه، همچنین پرستیژ رو. که پرستیژ رو هم فیلنامه‌شو پنج سال قبل از اینکه فیلم ساخته بشه یعنی 2001 نوشته بود البته پنج سال طول کشید.بلافاصله بعد از این که فیلنامه پرستیژ تموم شده سه روز بعدشم رفتن فیلمبرداری شروع کردن. ولی در نهایت اون آورده مالی Batman Begins باعث میشه که نولان پولی بره تو جیبش تا بتونه پرستیژو بسازه. هرچند بتمن خب یه اقتباس از کمیک‌های دی‌سیه، ولی بازم اون امضای شخصی نولانو می‌تونیم توش ببینیم یعنی کاملا استایلشو می‌تونیم تشخیص بدیم. خب همه می‌دونیم که نولان چقدر فیلماش پر خرجه، به خاطر همین همیشه بودجه‌های زیادی دریافت می‌کنه ولی فروش گیشه‌اش خیلی فوق العاده‌اس، می‌تونه جبران کنه. نظر منتقد اغلب راجع‌بهش مثبته. همینطور فیلماش عامه‌پسنده. در کنار اینکه راجع‌به مفاهیمی مثل متافیزیک و عرفان و اینجور چیزا صحبت می‌کنه ولی بازم فیگورش یجوریه که حتی مخاطبای که صرفا به خاطر سرگرمی می‌خوان فیلماشو ببینن بازم اونا می‌تونن لذت ببرن و خب نظر تو چیه؟آره منم کاملا موافقم. واقعا مولانا به جز معدود فیلمسازانی دونست که داخل فیلم‌هاش در عین حال که اون جنبه‌های هنری و مفاهیم عمیق فیلمسازی جای داده، در عین حال یه چیزی می‌سازه که مخاطب هم بپسنده و در عین حال تفکرات خودشم قالب باشه توی فیلم. یعنی چیزی نیستش که بگه من میام مثلا در رابطه با عدالت می‌خوام فیلم بسازم که خودش عمیقا اون رو درک نکرده باشه یعنی کاملا مشخصه اون مفاهیمی رو که داره توی فیلماش بهش اشاره می‌کنه خودش عمیقا بهش باور داره. نولان از خیلیام تاثیر گرفته؛ از فریتس لانگ بگیر تا کوبریک و خیلی از قیلمسازای دیگه. رو خیلیام قراره تاثیر بذاره. فکر کنم کارگردانی نسل بعد رو می‌تونیم تصور کنیم که چند سال آینده از نولان خیلی تاثیر گرفتیم. کوبریک که واضحه، چون خود نولان میگه که من بچه بودم می‌رفتم فیلم 2001 ادیسه فضایی کوبریک رو می‌دید و اصلا به خاطر دیدن فیلم 2001 بود که نولان تصمیم گرفت فیلمساز بشه. میگن که فضای فیلماش مخصوصا اینسپشن و اینترستلارش خیلی شبیه ادیسه فضاییه. تو اون 2001 اون دستگاه هوش مصنوعی که صحبت می‌کنه اون هم مثل همون تارس و کیس اینترستلاره یه جورایی.ولی اینجا اون کاراکتر منفی بود اون هوش مصنوعی، اینجا تارس و کیس کاراکترای مثبت بودن. یا توی 2001 اون طی الارض که می‌کنه مثلا یه جورایی سفر در داخل اون کرم‌چاله‌ای هستش که داریم تو اینترستلار می‌بینیم و حتی دیوید بوردول گفته که کوبریک نسل ما نولانه. یکی از ویژگی‌های فیلم‌های نولان اینه که از مایکل کین هم استفاده می‌کنه، خیلی علاقه داره بهش. همین دو سه روز پیش خبرش اومد که در سن هشتاد سالگی مایکل کین از دنیای بازیگری خداحافظی کرده و دیگه قرار نیست هیچ فیلمی بازی بکنه، خودش تکذیب کرد. خیلی آدمای کمی می‌دونن که من قراره ادامه بدم یه جورایی تکذیب کرد. من این نمی‌دونستم. همه‌ی خبرگزاری‌ها نوشتند که دیگه نمیاد و فلان. فکر کنم نولان رفته قانعش کرده. می‌خوای قبل از اینکه پرستیژو شروع بکنیم من یه نکته‌ای بگم الان یهو یادم افتاد. دو سه روز پیش بود که رفتیم پوست. پوست برادران ارک. حالا درسته محوریتی نداره با این اپیزودمون ولی حالا که امروز 29 مهر 1400 اگر موقعی که دارین این پادکست رو گوش می‌دین هنوز فیلم پوست تو پرده‌های سینما هست به نظر من برید این فیلم رو ببینید. فیلم خیلی جالبیه ثنا. چیز خیلی جالبی که داشت این بود که تو سکانس یکی مانده به آخر کاراکتر اصلی، مادرشو بغل می‌کنه. بعضی فیلما دیدی یهو دست مرد می‌خوره به زن. اینجا قشنگ بغلش می‌کنه مادرشو. حالا توی فیلم که نقش مادرشه. کلا خیلی سنت‌شکنی‌های زیادی داشت؛ استفاده از سازهای ترکی مثلا توی فیلمی که تو هنر و تجربه اکران نشده.اصلا همین که یک فیلمسازی تصمیم گرفته در سینمای ایران فیلمی بسازه که نه کمدیه و نه از اون درامای اجتماعی که همه می‌زنن سر و کله‌ی همدیگه، یک فیلم ترسناک اومده ساخته، خودشم ترک هستش. این خودش می‌تونه اتفاق جالبی باشه. فقط یه چیزی که برای من جالب بود، بعضی موقع‌ها، حالا چون ما خودمون ترک زبانی شاید بهتر بتونیم ارتباط برقرار کنیم با کالچری که تو فیلم هستش. بعضی جاها هستش که حالا درسته فیلم یک روستای خیلی سنتی و مذهبی رو داره نشون میده. که مثلا مامان میاد میگه که قیچی بازه، میگه قیچی رو ببند مثلا بدبختی میاره، از این دیدگاه که قدیمی هستش و یه جا بود که کاراکتر اصلی آراز، با مادرش خیلی بد صحبت کنه. مثلا یهو میگه پاشو برو بیرون ببینم، زود باش؛ به مامانش میگه. تو هیچکدوم از این فرهنگامون این شکلی نبوده. مخصوصا قدیما که مادرا کتک می‌زدن بچه‌هاشونو ولی این یکم برام عجیب بود حالا ولی به طور کلی فیلم خیلی خوبی بود و هر کسی اگه ندیده حتما ببینه. بعد بریم سراغ پرستیژ.قضیه شروع شدن پرستیژ از یه کتابیه. اسم نویسندشم کریستوفر کریسته. برادران وارنر میان حق امتیاز این کتاب می‌خرن که از روش فیلم بسازن و اول هم در نظر داشتن که بدن این فیلم سم مندس بسازه، که خب اونم خیلی مشغول بود و خیلیم اسم درآورده بود تو اون دوران واسه خودش. حالا یه اتفاقایی افتاد که فیلم رسید به نولان، به برادران نولان بهتره بگیم. چون دوتایی با برادرش رو این پروژه کار می‌کردن. اواخر فیلمبرداری فیلم اینسومنیا بود که تصمیم گرفتن نوشتن فیلمنامه رو شروع کنن. به خاطر همین بعد با پروژه‌های بعدیم با هم کنتاکت پیدا می‌کنن و پنج سال طول می‌کشه که این فیلمنامه نوشته بشه و برای اینکه بتونه این فیلمنامه رو بهتر بنویسه و بهتر تو اون فضا قرار بگیره، با طراح دکور صحبت می‌کنه که در حین نوشتن فیلمنامه یه پروتوتایپی از اون دکور تو گاراژ خونه‌اش طراحی کنه که تو اون فضا قرار بگیره و بهتر بتونه این فیلمنامه رو جلو ببره از این کارایی که فقط نولان می‌تونه انجام بده. یه ویدیویی دیدم نولان داشت، فیلمنامه ممنتو رو تشریح می‌کرد به بازیگراش. میاد روی وایت‌بورد یه دونه اینطوری خطوط کج و ماوجی می‌کشه، بعد سه تا خط عمود می‌کشه و میگه که اینا هر کدومشون یه زمانه، اون شکلی توضیح میده مثلا فیلمنامه رو و واقعا کاملا مشخصه که نولان فکر کرده که خطارو چطوری بکشم تا بهتر بتونم پیام فیلم رو منتقل کنم. وگرنه آدم بخواد فیلنامه ممنتو رو تعریف کنه چطوری بگه واقعا.البته ممنتو هم ایده فیلنامه کار برادرش بود. تو جاده داشتن رانندگی می‌کردن یه لحظه به این رسیدن. مگه براساس اون داستان کوتاه نبود؟ فکر کنم ایده داستان کوتاه گرفتن بعد این بلندش کردن. فکر کنم یه داستان کوتاهی اگر اشتباه نکنم خود جاناتان نوشته بعدش کریستوفر گفته بیا خب فیلمش کنیم. خب می‌رسیم به پرستیژ و انتخاب بازیگرانش که خب نولان قبلا با کریستین بیل کار کرده بوده. باهاش آشنایی داشت. ولی یکی از بازیگران این فیلم که واقعا جذابیت فیلم دوچندان کرده، دیوید بوییه. دیوید بویی خب خواننده‌ی خیلی مشهور آمریکایی البته متولد لندنه ولی بیشتر فعالیت‌هاشو تو آمریکا ادامه داده. و اون زمان تقریبا سال بازنشستگی نه از لحاظ اینکه کار نکنه ولی خب به هر حال خواننده پیشکسوتی بوده از دهه هفتاد میلادی کارشو شروع کرده، سبک گلم راک رو بوجود آورده. قبول نکرده بود که این فیلم بازی کنه و خود نولان با اولین پرواز رفت آمریکا و به اصطلاح رفت دم در خونشون قانعش کرده که من به غیر از تو نمی‌تونم تصور کنم که کس دیگه‌ای کار بازی کنه. هر چند خب شباهت ظاهری هم ندارن ولی چهره‌ی خاص بویی واقعا تسلا بودنم به نوعی نشون میده. به بویی می‌خوره که دانشمند باشه، یه آدم خیلی عجیبی باشه و واقعا بوده. مخصوصا چشماش. چشماش یه جذبه‌ی خیلی خاصی داره. چشماش دو رنگه و مادرزادی نیست این اتفاق.تو دبیرستان سرش ضربه خورده و خیلی شانس آورده که کور نشده ولی رنگ مردمک چشمش عوض شده. آره واقعا دیوید بویی با اینکه حضورش کوتاهه توی فیلم البته خیلی زیاد کوتاه نیست ولی جزو بازیگران مکمل فیلم اما واقعا حضور خیلی پر باری داره و دیوید بویی صدای خیلی خوبی داره دیگه، وقتی داره به جای نیکولا تسلا حرف می‌زنه اون اثرگذاریش خیلی بیشتر میشه توی فیلم. همه‌ی دیالوگ هارو با یه آرامش خاصی میگه. حتی وقتی که هیو جکمن عصبانیه از دستش ولی بازم اون آرامش رو حفظ کرده. و خیلی مرگ بدیم داشته سال 2016 دیوید بویی که یه آهنگی داره به اسم لازاروس حالا ما در وسط یا انتهای این اپیزود یه بخشی از این آهنگ لازاروسشو می‌ذاریم که اگر اشتباه نکنم آخرین آهنگ دیوید بویی که چند روز قبل از مرگش موزیک ویدیوی این آهنگ منتشر میشه که اتفاقا محتوای این آهنگ هم در رابطه با همین که میگه من مردم، الان تو بهشتم. داستان زندگی خودش تو فضای مرگه. موزیک ویدیو هم تو اون فضای سردخونه مانند که آره و بلافاصله بعد اون آهنگ هم می‌میره و واقعا کسی که موزیک خیلی گیرایی داره. تن صداش واقعا خیلی گیرایی داره. حتی کسایی که دیوید بویی رو نمی‌شناسن شاید بتونن از روی آهنگایی که نیروانا کور کرده بشناسنش.راجع‌به نیکولا تسلا می‌خوایم یکم صحبت کنیم. اصلا تسلا کیه خلاصه داستان بگیم. یه چیزی هم که هست حالا در ادامه‌ی یادم بنداز راجع‌بهش صحبت بکنیم، راجع‌به اقتباس در سینما. خب تسلا یه دانشمند، فیزیکدان بزرگی بود که واقعا خیلی لطف بزرگی کرد. واقعا لطفش کمتر از ادیسون نیست. چون که جریان متناوب برق رو تسلا اختراع کرده یعنی این لامپ‌هایی که ما داریم تو خونمون روشن کنیم حاصل تسلاس. الان اگر جریان برق مستقیم بود اولا که پول برق ما چند برابر می‌شد و اینکه ما دیگه پدیده‌ای به نام سیم رابط نداشتیم. الان ما سیم رابط داریم، چهارتا شارژر همزمان می‌زنیم و به همشونم به یک اندازه ولتاژ می‌رسه به خاطر جریان متناوب برقه و اگر جریان مستقیم بود تقسیم می‌شد و تو مثلا همزمان اگه شارژر لپ‌تاپ می‌زدی و شارژر گوشیتو می‌زدی یا نصف می‌شد یا دو برابر زمان بیشتر طول می‌کشید تا شارژ بشه و تسلا خیلی بدم مرد واقعا.تمام پولشو صرف آزمایش‌ها کرد و در آخر در فقر تمام تسلا مرد. هرچند که الان قدرشو خیلی می‌دونیم ولی کاش اون موقع مردم قدرشو می‌دونستن. همونطور که تو یکی از صحنه‌های فیلم نشون میده که رابطه‌ی بین تسلا و ادیسون یه رابطه‌ی جنجال‌برانگیزی بوده چون رقیب هم بودن و از هم علنا اعلام می‌کردن که خوششون نمیاد و خب ادیسون یه شخصیت جالبی داشت هم داشته. جالب نه از لحاظ مثبتا، ایده های دانشمندای نوپا رو می‌دزدیده. حتی تو تاریخ سینما هم اسم ادیسون میاد وسط ولی خب چندان خوشنام نیست. ادیسون تو اواخر دهه‌ی نوزده می‌خواد یه دستگاهی اختراع کنه تصویر رو ضبط و پخش بکنه. که قبلا یه دستگاهی اختراع کرده بود که صدا را ضبط می‌کرد. ولی بیشتر اهداف تجاری داشت و همینطور دوست داشت که اسم خودش بیاد وسط چون اون زمان خیلیا رو اختراع سینما کار می‌کردن. دوست داشت از همشون پیشی بگیره. به خاطر همین یه عکاس استخدام کرد، عکاس و مخترع بود البته. اسمش دیکسونه؛ که تمام کارای کینتوسکوپ و کینتوگرافو دیکسون انجام داده ولی ادیسون به اسم خودش ثبت کرده بوده. که حتی باعث شد که بعدها دیکسون از دستش عصبانی بشه و بره مستقل کار کنه ولی چون بودجه کمی داشت نمی‌تونسته کارا رو خوب پیش ببره ولی از یه جهتم کینتوسکوپ ادیسون که بیشتر شبیه شهر فرنگه واقعا ربط چندانی سینمایی که الان می‌شناسیم و زمانی که برادران نومیه به وجود آوردن نداشته باشه ولی خب به هر حال از اون پول زیادی به جیب زدن.کلا ادیسون این شکلی بود. درسته حالا دانشمند بود، دمشم گرم کلی اختراعات زیادی داشت. ولی واقعا به زندگی خودش که نگاه می‌کنیم یه آدم پول‌پرستی بود. خیلی شهرت و پول و اینجور چیزا واسش خیلی مهم بود. حتی تمام راجع بهش گفته بود که چقد ازش بدش میاد، چقدر این اصلا تخیلش خوب کار نمی‌کنه و دوست داره فقط ایده‌های این و اون رو بدزده ولی ادیسون روزهای آخر عمرش گفته بود که من خیلی با تسلا برخورد بدی داشتم، رفتار بدی با تسلا داشتم. خودش اعتراف کرده بود عذاب وجدان گرفته بود احتمالا. آها اینو می‌خواستم بگم. در رابطه با اینکه خود داستان پرستیژ که داستان دو تا شعبده بازه. برای کسانی که ندیدن البته اسوپیل نمی‌کیم البته فقط پریویوعه. نیکولا تسلا چه ربطی داره به دوتا شعبده‌باز و باید بگیم که ما چند مدل اقتباس در سینما داریم. یک مدل اقتباس اینه که از الف تا یه‌ی داستان واقعی رو حالا می‌خواد رمان باشه، یک اتفاق باشه، بیوگرافی یک فرد باشه، میان عینا بازسازی می‌کنن. مثلا مینی‌سریال چرنوبیل که می‌بینیم رنگ کراوات اون نگهبان که اون گوشه وایساده عینا میان بازسازیش می‌کنن. ولی از لحاظ تاریحی یه دستکاری‌هایی هم داشتنا. مثلا اون کاراکتر زن یه نفر نبود، چندین نفر بود. تو سینما اتفاق می‌افته. ولی برخی از اقتباس‌ها هم هستش که تا حدودی عوض می‌کنن داستانو.مثلا داستان بیوتیفول مایند یکم دستکاری شده داخل استان. اما یه مدل اقتباس دیگه هم هستش که کلا اقتباس نیست شاید اصلا. کلا داستان رو عوض می‌کنن، داستان اون فرد رو. اتفاقا خیلیم جالبه این کار. مثلا یه فیلمی هست زیاد معروف نیست. Abraham Linocoln: Vampire Hunter فکر کنم مال سال 2012 همون سالی که اون یکی فیلم لینکلن هم که دنیل دیلوییس بازی کرده. اون فیلم زیاد معروف شد. این خیلی فیلم ضعیفیه‌ها ولی یه چیز خیلی باحالی که داره این فیلم اینه که میگه آقا آبراهام لینکلن درسته رئیس جمهور آمریکا بود ولی کار اصلیش این بود که می‌رفت ومپایرا شکار می‌کرد. یه تبر داشت می‌رفت ومپایرارو می‌کشت، کار اصلیش مثل این بود. در حالی که خب خیلی تحریف دیگه تو داستان و خیلی جذابش کرده چرا به خاطر اینکه شاید برای مخاطب عام داستان زندگی رئیس جمهور آمریکا زیاد مهم نباشه ولی وقتی داستان ومپایرا میاد درگیرش میشه جذاب می‌کنه و باعث میشه مخاطب بیاد فیلم ببینه و توی The Prestigeهمچین اتفاقی افتاده. توی پرستیژ می‌بینیم نیکولا تسلا یه سری کارهایی رو انجام میده که هیچ ربطی به زندگی واقعیش نداره و این هم دقیقا تحریف زندگیشه ولی این تحریف اصلا بد نیست هیچ، به نظر من خیلی هم خوبه این مدل تحریف اتفاقا.حتی کاراکتر دستیار تسلا. مثل اینکه همچین دستیاری نداشته حداقل به اون اسم نبوده، اسمش عالی نبوده. آزمایش ها و کارایی که کارایی که می‌کرده هم انجام نگرفته تا الان انجام نگرفته. در ادامه یه خلاصه داستانی است پرستیژ میگیم که از چه قراره. داستان بدون اسپویلش میگم. داستان دو تا شعبده باز که شعبده‌بازای نوپایی هم هستن تازه شروع به کار کردن. که با هم به خاطر یه اتفاقای یه اشتباهی که رخ میده و باعث میشه که همسر یکی از کاراکترها بمیره البته اینکه می‌گم واقعا اسپویل نداره. باعث میشه یه رقابتی بینشون به وجود بیاد. که همیشه سعی می‌کنن راز همدیگرو بفهمن، تردستی هم بفهمن و از اون تقلید کنن و بهترش بکنن تا اون یکی محبوب‌تر بشه، مشهورتر بشه و این روند ادامه پیدا می‌کنه تا کار به جاهای خیلی باریک می‌کشه و رازی فاش میشه که در عین سادگی کل فیلم رو با خودش می‌کشونه. یکی دیگه از اتفاقای فیلم کاراکتریه که اسکارلت جوهانسون بازی می‌کنه. یکی از دستیارهای یکی از این شعبده‌باز به اسم انجیر که اواسط فیلم اسم کوچیکش میاد. کاراکتری که اسکارلت جوهانسون بازی می‌کنه خب فضا کل داستان لندن اتفاق میفته، به طبع همه‌ی بازیگرا یه لهجه بریتیش دارن که خود نولان می‌تونه بهشون کمک کنه، تو لندن بزرگ شده. ولی لهجه‌ی اسکارلت جوهانسون خیلی مصنوعی به نظر میاد حتی یه جاهایی هم اشتباه‌هایی داره.این سوال به وجود میاد که آیا واقعا نتونسته اسکارلت یاد بگیره لحجه بریتیشو که جواب صد در صد منفیه. با توجه به استعداد خود اسکارلت و عواملی که به خاطر تقویت لهجه تو فیلم بودن نمی‌تونه این اتفاق بیفته. این اشاره داره به یه اتفاق تاریخی یا تو اون دوران اغلب آدمایی که آمریکا به دنیا اومده بودن ولی پدر مادرشون بریتیش بوده به خاطر مسائل اقتصادی، حالا از نظر دیگری مهاجرت می‌کردن به لندن تا اونجا بتونن کارگیر بیارن و شاید از اسکارلتم یکی از همین اشخاص باشه که اسمش تو فیلم اولیویاست. و خودشم یه بار اشاره کرد که من خانواده‌ای ندارم، شاید بخاطرهمین ولی خب هیچوقت تایید یا رد نشده این کار که از کجا اومده. آره یکی دیگه از بازیگرای خانمی که تو این فیلم بازی کرده ربکا هال که نقش سارا رو بازی می‌کنه، همسر یکی از این شعبه بازا به اسم بوردن. که واسه ربکا هال این فیلم خیلی سکوی پرتاب خوبی بوده. یه جایی از فیلم با توجه به مفهوم فیلم که حالا بازم میگم اسپویل نداره، ربکا هال برمی‌گرده به شوهرش میگه که می‌دونم تو چی هستی. در حالی که این یکی از سوالات اساسی فیلمه و ربکا هال کاملا بداهه گفته بوده و میگه که دقیقا وقتی که این جمله رو گفتم خودم ترسیدم که نکنه یه چیزی لو داده باشم، نکنه خیلی بد شده باشه، در حالی که نولان خیلی خوشش اومده بوده و استقبال کرده و این صحنه هم هنوز هست ینی کات نکردن.یکی از اتفاقات جالب داستان که همون تو سکانسای اولشه اینه که نشون میده یه پیرمردیه که ظاهرا لنگ لنگان هم راه میره، تو چین فک کنم نه. چینیه ولی تو لندنه. نشون میده که چقدر کل زندگیش رو فدای یک اجرای شعبده بازی می‌کنه و من خودم مثلا تصور می‌کردم که خود من مثلا چنین کاری می‌کردم؟ کاری که اون شعبده‌باز انجام داد یک عمر هویت خودت رو عوض بکنی به خاطر شغلت و این خیلی واقعا ریسک بود. یکی از سوالات فیلم هم همینه که دقیقا میتونه هویتش عوض کنه به خاطر هدفش، آیا اون هدف می‌تونه تغییر کنه چه ماهیتی به خودش بگیره. اصلا بعضی موقع‌ها ما خودمون تو زندگی دچار تناقض میشیم. میگیم آقا من یه هویتی دارم و یه کاری دارم. این کار داره منو عوض می‌کنه ولی نمیدونم این عوض شدن من عوض شدن خوبه یا بده باید برم پنج سال بعد ببینم که مثلا خوب عوض شدم یا بد عوض شدم. این خیلی تصمیم سختیه که انتخاب بکنیم که همون جوری که هستیم بمونیم یا مسیرمون تغییر بدیم و به خاطر هدف خودمون تغییر بدیم. همون دیگه به خاطر اون هدفی که داریم آیا خودمون رو تغییر میدیم. بعضی موقع‌ها خیلی ترسناک میشه‌ها، بعضی موقعا میگیم مثلا دو سال پیش این نبودما، خودمون می‌ترسیم ازش. از یه طرفم خوشحال میشیم میگیم که عوضش من آره قدرت تغییر دادن خودم رو داشتم از اون کامپرتون خودم خارج شدم. این واقعا پاسخش خیلی سخته و بسته به شرایط و موقعیت خیلی می‌تونه متفاوت باشه که در نهایت ما اون چیزی که هستیم باقی بمونیم یا قدرت تغییر دادن خودمون رو داشته باشیم.که این قدرت می‌تونه مکثبت باشه یا منفی. و واقعا هم نمیشه گفت بسته به شرایط که شاید یه چیزی اولش خیلی خوب به نظر برسه ولی یکم که میریم جلوتر می‌بینیم که وای چه اشتباهی کردیم. یا برعکس مثلا اول بگیم این کار رو نمی‌خواستیم شروع کنیم، به به چه خوب شد مثلا فلان تصمیم گرفتم، چه تغییر خوبی. دقیقا یکی از سوالای اساسی به نظرم. واقعا خیلی سوال‌های زیادی از مخاطب می‌پرسه. از فیلماییه که باید دو بار تا سه بار دید. یه‌بار باید ببینه آدمه هیچی نفهمه، یه بار دوم ببینه اون داستان شعبده‌ها بفهمه، یه بار سوم ببینه مفاهیمو استخراج بکنه. بار سوم ببینه تا بفهمی که این مفاهیم چه ربطی به خودش داره، چه ربطی به زندگی خودش داره. مثال اون سکانسی که کریستین بیل، آلفرد بوردن داره به یه بچه با سکه شعبده بازی می‌کنه، اونجاشم یه اشاره‌ای بکن. ما گفتیم که نولان چقدر فیلم‌ساز قدریه و چطور تونسته که هم نظر مردم عادی، هم منتقدها و هم گیشه رو به خودش جلب کنه. وقتی که این فیلم پرستیژ نگاه می‌کنیم یه ارتباطی بین نولان و کاراکترا می‌تونیم پیدا کنیم. مثل اینکه این سه تا گزینه یعنی نظر مردم و گیشه و منتقدا و گزینه‌ی چهارم که خیلی مهم‌تره یعنی علایق شخصی نولان. چیزایی که خودش معلومه که بهش علاقه داره و دوست داره تو فیلماش ازش استفاده کنه. مثل مفاهیم مختلف متافیزیک و سوالی راجع به هویت انسان. همه‌ی این چهارتا رو مثل طناب اگر فرض کنیم این طناب مثل همون گره‌ایه که اول فیلم بوردن به دستای همسر انجیر می‌بنده و آخرم نفهمیدیم چجور گره‌ایه که نتونستن باز بکنن. دقیقا کار نولانم مثه اینه. مثه گره‌ایه که هیچکس نمی‌تونه بفهمه چه گره‌ایه. حتی اون صحنه‌ش که پسر بچه داره با سکه یه شعبه‌ای اجرا می‌کنه، بهش میگه که التماست می‌کنن که رازتو بهشون بگی. تهدیدت می‌کنن، التماست می‌کنن، ولی وقتی که رازتو بهشون گفتی دیگه واسشون ارزشی نداری و دقیقا مثل اینکه این حرف خود نولانه و شعبده بازی هم کار نولانه.اصلا این جمله خودش خیلی مهمه؛ شعبده‌بازی کار نولانه. اصلا تو این فیلم پرستیژ یه چیزی که مایکل کین داره توضیح میده میگه شعبده از سه تا مرحله تشکیل شده. مرحله‌ی اول اینه که یک جسمی رو نشون میده به همه که هیچ دستکاری نشده. مرحله‌ی دوم اینه که اونو غیبش می‌کنی. میگه ولی شعبده و غیب کردن اون نیست هیشکی دست نمی‌زنه واست وقتی اونو غیب کردی. همه وقتی دست می‌زنن که اون مرحله‌ی سوم اتفاق بیفته که اون اون چیزی که غیب کرده بودی دوباره برش گردونی و نشونش بدی که اون زنده‌ست و اون موقع‌ست که همه کف می‌زنن و این ترفند دقیقا خود نولان با پرستیژ انجام میده. چند تا کاراکتر میچینه میگه این اینه، این اونه. حتی اویل فیلم راطه انجیر و بوردن رو بفهمیم. با اینکه اوایل فیلم با هم دوستن ولی همیشه یه جر و بحثایی هست. بعدش در واقع پیچیدگی ایجاد می‌کنه، مخاطب فریب می‌خوره میگه عه چی شد و در آخر دوباره میاد نشون میده میگه که این بود. بعد اون موقع‌ست که در انتهای فیلم که واقعا باید دست بزنیم به نولان، بگیم آهان اینطوری فریبمون دادی و چیزی که دائما هم داره تو فیلم تکرار میشه که مردم فریب خوردن دوست دارن. سکانس پایانی خود هیو جکمنم میگه. رو به بوردون میگه که تو فکر نکن من کار کوچیکی کردم. مردم میومدن پول می‌دادن چون می‌خواستن حتی برای چند لحظه هم شده از اون زندگی خفت بارشون فرار کنن، حقیقت رو کنار بذارن و فریب بخورن و یه نکته‌ی جالبی که هست حالا تو این کتاب هم هست در ادامه معرفی می‌کنیم این کتاب‌ رو، نولان تو تمام فیلم‌هاش یک جمله، یک سوال رو، یک سوال بیشتر. یک سوال می‌پرسه مثل اون دیالوگ‌ آخر شاتر آیلند که میگه زندگی کردن مثل یه هیولا یا مردن مثه یه آدم خوب.نولان تو همه فیلماش می‌پرسه کدومش بهتره. یک حقیقت تلخ یا یک دروغ شیرین و نتیجه‌گیری تک به تک فیلم‌هاش اینه که کاراکترها در بعضی از مواقع دروغ شیرین رو انتخاب می‌کنن و در بعضی از مواقع حقیقت تلخ رو. توی اینستپشن حقیقت تلخ رو دیکاپریو انتخاب کرد. توی مثلا فیلم اینسامنیا می‌بینیم که آل‌ پاچینو حقیقت تلخ رو انتخاب کرد ولی جالب اینجاست که جوکر داره اصرار می‌کنه بر حقیقت تلخ ولی بتمن آخرش چی میگه به رییس پلیس گوردون؟ میگه که به مردم گاتهام دروغ بگو. بگو بتمن هاروی دنتو کشت. بذار مردم فک کنن شوالیه تاریکشون منم و هاروی دنت شوالیه سفید شده یعنی خود بتمن هم می‌بینیم یک دروغ شیرین رو انتخاب کرد. توی پرستیژم همینه که دروغ شیرین رو دوست داریم انتخاب بکنیم. دروغی به اسم فریب. هممون می‌دونیم این شعبده‌س، می‌دونیم دروغه ولی عمدا می‌خوایم به خودمون تلقین کنیم که این دروغه و باید بپذیریمش. این به کارکترم صدق می‌کنه. چند بار بوردن بهش میگه که من از بدل استفاده می‌کنم ولی نمی‌خواد قبول کنه انگار مثل اینکه این کاری که بینشون هست و دوست داره مثل اینکه اونم دوست داره فریب بخوره چرا چون که زندگی خودش یه زندگی تلخیه. شاید به اندازه‌ی بوردن استعدادشو برای بازی نداشته باشه. همسرش که از دست داده. می‌تونست اول فیلم کلا با یه آدمی که از لحاظ روحی شکست خورده مواجه بشی. ولی انجیر این کارو نمی‌کنه. فریب خوردن قبول می‌کنه و دوست داره که بینشون باشه مثل اینکه انجیر با اونه که زنده‌س.اینو می‌خواستم بگم که نولان کلا تو پرستیژ می‌بینیم که مثل این عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی میشه که با نخ بستن به دست یک شعبده‌باز که دستشو نمی‌بینیم، دست شعبده‌باز همون نولان تو این فیلم برای ما. که ما مخاطب رو مثل اون عروسک خیمه شب بازی داره بازی میده از اول تا آخر فیلم داره بازی میده و اصلا هنرش همین اصلا تلنگر می‌زنه به مخاطب میگه ببین چطوری بازیت دادم، تو دوست داری بازی بخوری. فکر کنم اگه بخوایم بیشتر راجع به مفاهیم فیلم حرف بزنیم باید یه زنگ اسپویلم فعال بکنیم. خب همونطور که گفتیم اول فیلم بهمون نشون میده که شعبده‌بازی چه مراحلی داره و واقعا یک صحنه‌ی کلیدیه تو این فیلما ولی ما دوست داریم که فریب بخوریم.دوتا گجشک رو داره نشون میده که توی قفس هستن و دختر بچه می‌گه که برادرش کو پس که کاملا در واقع داره لو میده که منظورش برادر دوقلوی بوردن هستش که ما در آخر فیلم درواقع متوجه میشیم. ولی چیزی که جالبه اینه که مهم نیست که کدوم یکی از قناریا میمیرن، حتی ما نمی‌تونیم ببینیم کدوم یکیشون قناریه. هویتش فرق نمی‌کنه. با اینکه دو تا شخصیتن ولی یه هویت دارن و تنها تفاوتشون تو علاقه‌شون به سارا و اولیویاس. ولی خیلی از جاها ما نمیتونیم تشخیص بدیم که کدوم قناریه، کدوم برادره. چون که هویتشونو دستکاری کردن و واقعا چقدر معنی پرستیژم به این هویت می‌تونه برگرده. خیلی چیزارو از بین بردن و دستکاری کردن. علاوه بر اینکه طرف زنش رو از دست میده سر یک شعبده، دوتا انگشتش رو از دست میده، هویتش و اصن وجودشو از دست میده. به خاطر اینکه به اون هدفی که رو کم کنی برای رابرت انجیر هستش برسه. و رابرت در مقابل بازم فداکاری که نه، قربانی‌های زیادی می‌ده. با اینکه همسرش از دست میده ولی یه جایی هست که خودشم میدونه چندین بار خودش اصلا می‌کشه دیگه. یه جایی هست خودش میگه که همسرم اولیویا رو ول کن. حتی اولیویا رو هم می‌خواد قربانی بکنه و در آخر که نسخه‌هایی از خودش قربانی می‌کنه. داره خودش و نسخه‌ی قبلی خودش رو قربانی می‌کنه. انگار با هر قربانی که ایجاد می‌کنه از خودش، یه پله به نسخه‌ی شیطان نزدیک‌تر میشه. خیلی جالب به نظر من که آدم تا کجا می‌تونه پیش بره به خاطر هدفش.حتی شاید هدفش از یاد برده فقط اون مسیر دوست داره. آدم واقعا طوری بازی می‌خوره بعدها چون هدف دیگه نمی‌دونه، فقط درگیر این که اون کار رو انجام بده. یه چیزی که جالبه اینه که من خودم تجسم می‌کردم تو فکر کن چند نفر باشی، چون هر بار که رابرت و رابرت فرعی، فرعی هم نمیشه گفت. رابرت قبلی میفته تو اون باکس آب، داره خفه می‌شه، هر بار می‌بینه که داره التماس می‌کنه من از اینجا دربیارین. با اینکه می‌دونه ها داستان چیه. می‌دونه که باید بمیره و در واقع مرگش مرگ واقعی نیست یه کپی دیگه از خودش وجود داره اما هر بار که میوفته داخل آب تقلا می‌کنه که منو از اینجا بیارید بیرون. زندگی واقعا خیلی شیرینه لحظه‌ی آخر آدم می‌فهمه. و اینو میخوام بگم که شاید ما خب همزمان نمی‌تونیم هم زنده بودن و هم مرگ رو تجربه بکنیم یا زنده‌ایم یا مرده. ولی وقتی کپی میشه آدم، این برام سواله؛ بالاخره یه حس داریم دیگه. یک رابرت انجیری هستش که زنده است و یکیشم داره خفه میشه. اون لحظه این هیو جکمن یا رابرت چه حسی داشته. حس خفه شدن داشته یا حس بودن روی سن داشته. سوال خیلی عجیبیه. منم فک می‌کردم که اگه آدم کلن های مختلفی داشته بشه، نسخه‌های متفاوتی داشته باشه و اونا نمیرن، باشن، با هم یک تیم تشکیل بدن، تو اون تیم تو هر تیمی هر گروه یکی رهبره، یکم رئیس بازی بیشتر درمیاره. کدوم یکی از من‌ها قرار من‌تر باشه. تگر پنج تا ثنا بود، دعوا نمی‌شد بینتون؟ صد درصد خیلی همدیگه رو می‌کشتیم. اصلا قانع کردن خود آدم سخت‌ترین کار دنیاس. فقط تنها خوبی که داره پنج تا بودن هر کدوم یکی از تکلیف‌های دانشگاه انجام میدادن. راحت می‌تونستم فیلم ببینم. واقعا چون مثلا من میگم به تو یه چیزی میگم، دروغ می‌گم. راجع به خودم و توهم قبول می‌کنی چون نمی‌دونی که چیزی که گفتم دروغه یا راسته. یه کپی هم از خودت بگی طرف می‌فهمه که تویی. اینکه مثلا یه گروهی از کلنارو در نظر بگیریم یه جاهاییش من یاد ریک اند مورتی میندازه.احتمالا ثناترین ثنایی ام هست که قراره رئیس بازی دربیاره. همچین حسی دارم نسبت به خودم و نسخه‌های دیگه از خودم. یاد فیلم چیز افتادم، درخشش ابدی یک ذهن پاک. که اونجا در واقع حالا متفاوته ولی داستان اینه‌که ذهن یک فرد رو پاک می‌کنن، ذهن هم دختر رو هم پسر رو پاک می‌کنن و هر بار دوباره این دو نفر همدیگه رو می‌بینن، با هم آشنا میشن و با هم قرار میذارن و هر بار یک سری اتفاقات جدیدتری میفته. این حالا تو فکر کن که مثلا ما به عنوان یک ایکس با یک فرد ایگرگی ملاقات می‌کنیم حالا فکر کنم پنج تا ایکس بود، پنج تا هم ایگرگ بود، حالا اینا با هم در ارتباط می‌شدن، همدیگه رو می‌دیدن یا فقط یکیشون همدیگه رو بر حسب اتفاق می‌شناخت. شاید هر دو حالت می‌تونست اتفاق بیفته. بالاخره پنج تا ایکسه، دقیقا با همین شرایط پنج تا ایگرگ. من همیشه این تصور دارم که پنج تا ایکس شاید اولش خیلی شبیه هم باشه ولی شاید یه شرایطی پیش بیاد که یکم با هم تفاوت پیدا کنن. شاید یه شخصیت خاکستری، نه مثبت، نه منفی، متفاوتی داشته باشه. یه مثال ساده؛ مثلا من در کنار اینکه این فیلم دوست دارم که مثلا یه فیلمی عامه پسند. در کنار اون دوست دارم فیلمایی که از لحاظ سینمایی خیلی مهمن دوست دارم و مثل اینکه دو تا شخصیت دارم تو وجودم. نمی‌خوام توهین کنم ولی یکیش دوس داره تارانتینو ببینه، یکیشم دوست داره کیشلوفسکی ببینه. حس می‌کنم که اگه من دو تا بودم یا سه تا بودم، یکیشون بیشتر به سمت مثلا تارانتینو کشیده می‌شد.تو فکر کن پنج نفر باشیم. هر کدوم از ما تو یه قاره‌ای باشه که هیچوقت همدیگه رو نبینن. به نظر من چون شرایط متفاوته، پنج تا فرد با شخصیت کاملا متفاوت می‌بینیم. ولی یه جورایی نزدیک شدن. از چه جهت نزیک؟ شاید مثلا من یه اولویت دوم و سومی داشته باشم که اون شخصیت که توی قاره‌ای دیگه‌ای هست حالا، اولویت اولش مثلا اولویت دوم من باشه. حالا تو زندگی و کار اینجوریه. شاید مثلا من دوست داشتم که موسیقی رو ادامه بدم ولی هیچ وقت شرایطش واسم پیش نیومده ولی شاید یه همزاد موسیقیدانیم هست. یه چیزیم هست تو چرا مثلا موسیقی دوست داری؟ وقتی واقعا به خاطر دوست داشتن هیچ دلیلی نمی‌تونم پیدا کنم. ولی در کنار اون حس می‌کنم شرایط تاثیر می‌ذاره. مثلا یه اهنگی گوش کردم و خوشم اومده یا فیلمی راجع‌به موزیسین، یکی از اطرافیان تاثیر گذاشته. ولی اینکه تصور کنیم بشر چقدر به شرایطش بستگی داره، حس اختیار از آدم کم میشه. کم نمیشه به نظر من. ما الهام می‌گیریم از شرایط. دقیقا ما رو تغییر نمیدن که. بعضی موقع‌ها هستش که شرایط تاثیر می‌ذارن در انتخابات ما. انتخابات ما رو تعیین نمی‌کنن و فکر کنم این خودش خیلی مهمه‌ها. یعنی این که مثلا تو می‌گی این موسیقی شاید در یک قاره اولویت اول من بود و یکی قاره دیگه اولویت دوم. ولی من فکر کنم اصلا شاید تو اون یکی قاره اگر با فرض این که از بچگی تو قاره‌های متفاوتی بزرگ شدی، تو اون قاره اصلا شاید موسیقی برات معنا نداشت. اصلا دلیل اینکه من خودم اصلا سینما رو دوست دارم این بود که یادمه ما زمان اول دبیرستان بود، سر کلاس پشت سر من یه دو سه نفر می‌شستن که دوستام بودن همیشه راجع‌به فیلم صحبت می‌کردم. منم خیلی دوست داشتم با اونا مثلا هنگ‌‎اوت کنم. بهونه‌ای نداشتم چون من هیچ فیلمی نمی‌دیدم، اونام همیشه فیلم می‌دیدن راجع‌به فیلم صحبت می‌کردن. منم گفتم خب من واسه اینکه برم تو اکیپ اینا، میرم چند تا فیلم ببینم راجع‌بهش بیام صحبت کنم.اگر من تو اون کلاس قرار نمی‌گرفتم چه بسا هیچوقت اصن رو نمیاوردم به سینما باز بودن و اگر فیلم باز نبودم الان اینجا نبودیم این پادکست رکورد نمی‌کردیم و اگر الان اینجا پادکستو ریکورد نمی‌کردیم شاید در آینده یه اتفاق دیگه‌ای نمی‌افتاد. این خودش منو یاد خیلی از فیلمای متفاوت میندازه. یکی فیلم کیشلوفسکی که دو تا شخص متفاوت در کشورهای متفاوت ولی مثل اینکه همزاد همن و هر دو تاشون به نوعی به موسیقی علاقه دارن ولی یکیش موسیقی رو کنار گذاشته. و اینکه این شرایط چطور می‌تونه رو آدم تاثیر بذاره. من چند تا فیلم معروف هست که وسطش بستم فیلمو. یکی Great Gatsby بود که شنونده‌ها میان میگن خاک تو سرت. تا وسطش به زور تونستم فیلم ببینم. اتفاقا منم یه بار گان گرلو نگاه می‌کردم ولی یه چند سال بعد برگشتم تونستم کامل ببینم. مثه اینکه اون روز رو مودش بودم و مود واقعا تاثیر داره که آدم چه موقعیتی باشه میتونه تحمل کنه یا نه. راجع‌به کریستین بیل صصحبت کنیم. اتفاقا تازگیا عکس دخترشو دیدمو نمی‌دونستم که ازدواج کرده، بچه داره یا نه و حتی اگر زیرش ننوشته بودن که دختر کیه از روی چهره و مدل لباش می‌فهمیدم دختر کیه. من دیروز عکس بچه آنجلینا جولی رو دیدم تو اکران فیلم جدیدش که دختر کپی پیس برد پیت و آنجلیناعه. اپای هس دوتا چهره رو باهم ترکیب می‌کنن، یه دختر و پسر با هم ترکیب می‌کنن عینا اونه خیلی شبیهن. کریستین بییل رو بیشتر ما با بتمن می‌شناسیم، من خودم شخصا با بتمن می‌شناختمش. اصلا این که قدرت این داره که این همه تغییر سایز بده خیلیه. نه تنها تغییر سایز، کار کردن با کارگردان متفاوتی بازی می‌کنه. از لحاظ روحی هم انگار سایزش تغییر میده. مثلا کریستین بیلی تو همین پرستیژ می‌بینیم زمین تا آسمون با امریکن سایکو فرق داره. اصلا اینجا بوردن یه آدم محافظه‌کار کم حرفی که انگار اون میمیک چشماش بیشتر مهمه. تو امریکن سایکو برعکس. بدنش بیشتر مهمه، حرف زدنش بیشتر مهمه، زبان بدنشه که مهمه. یه فیلمی هم هست امپراتوری خورشید که از روی همین کتاب برهمین اسم، کریستین بیل ده دوازده سالش بوده بازی کرده فیلمو. و اینجاست که آدم می‌تونه پی ببریم بشر مادرزاد بازیگر بوده. استعدادشو واقعا داشته ازاول. خیلی فیلم خوبیه هم فیلم خوبی هم خیلی خوب بازی کرده.خود نولان تازگیا گفت که شرط گذاشته گفته که آقا یک ماه قبل یک ماه بعد از اکران فیلم من هیچ فیلم دیگه‌ای قرار نیست اکران بشه. اون موقع این قدرت نداشت و اینطوری شد که خب به هرحال اسکورسیزی اسکورسیزی بود. دی‌کاپریو و مت دیمون و جک نیکلسون بعد از سال‌ها فیلم بازی کرده بود، فیلم خیلی قدری بود. از طرف دیگه تو همون ماه فیلم نولان هم اکران میشه که به هر حال هیو جکمنو داره، کریستین بیلو داره، خود نولان به اندازه‌ی الان شناخته شده نبود ولی کارگردان قدری بود واقعا. و در نهایت خیلی دو تا فیلم داشتن با هم رقابت می‌کردن و 14 میلیون دلار پرستیژ می‌فروشه، 13 میلیون دلار دپارتد می‌فروشه. ولی فکر کنم فیلم جدید نولان با یه فیلم دیگه کنتاکت داشته باشه اکرانش به نظر من این نولانه که می‌بره.نولان از اولش پخش کننده‌های خیلی خفنی داشته. معمولا اینطوریه که هم پارامونت و هم وارنر برادرز پخش کننده فیلم میشن. این خیلی اتفاق کرد نادریه‌ها. ولی اینکه همزمان دو تا پخش کننده داشته باشه، الان اتفاق زیاد نادری نیست ولی اون موقع اتفاق نادری بود و اون موقع چند تا پخش کننده داشت پرستیژ و وقتی چندتا پخش کننده داری تعداد سالن‌های سینمایی هم در اختیار داری. یعنی تو اکثر سالن‌های سینمای آمریکا پرستیژ اکران می‌شد و طبیعتا فیلم فروش زیادی هم می‌کنه دیگه. اکپروسیو بودن فیلمای نولان به ویلن بودن نولانم بر‌می‌گرده. میگه اقا امکان نداره فیلم من تو فلان تعداد کمتر پخش بشه. قضیه برمی‌گرده به اون چهارتا موردی که یه کارگردان خوب می‌کنه.بقیه قسمت‌های پادکست اتوپیا را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/2--منِ-دیگری-(هویت-شخصیتی-و-فیلم-The-Prestige)-id4634726-id435539641?utm_source=virgool&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=2-%20%D9%85%D9%86%D9%90%20%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C%20(%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA%20%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA%DB%8C%20%D9%88%20%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%20The%20Prestige)-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست اتوپیا | Utopia</category>
                <author>پادکست اتوپیا | Utopia</author>
                <pubDate>Mon, 07 Feb 2022 13:10:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱ـ نورمنِ درون (وابستگی عاطفی و فیلم Psycho)</title>
                <link>https://virgool.io/Utopia-podcast/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-psycho-%D8%A2%D9%84%D9%81%D8%B1%D8%AF-%D9%87%DB%8C%DA%86%DA%A9%D8%A7%DA%A9-sm4vtd37zccx</link>
                <description> امروز می‌خوایم در رابطه با فیلم سایکو یا همون روانی آلفرد هیچکاک صحبت بکنیم. محصول 1960 آمریکا، یک فیلم سیاه سفید، جزو شاهکار تاریخ سینما، فیلمی به یاد ماندنی از آثار استاد آلفرد هیچکاک. این اپیزود همین الان اینجا بگم که اسپویل نخواهد داشت ولی هر موقع که خواستیم اسپویل کنیم، ینی خطر لو رفتن داستان فیلم وجود داشت، حتما اطلاع میدیم که اگر احیانا فیلم رو ندیدید اون بخش‌هاش رو گوش ندید ولی تا وقتی که گفتیم خیالتون راحت باشه می‌تونید که گوش بدید اپیزود مارو.خب من یه کلیتی بگم راجع به سایکو. سایکو جزو در واقع متاخرترین آثار آلفرد هیچکاک هستش که بنا به دلایلی که در ادامه صحبت می‌کنیم، به صورت سیاه و سفید ریکورد شده و همچنین خیلی از در واقع منتقدان و کارشناسان سینمایی سایکو رو یکی از موفق‌ترین آثار تاریخ سینما می‌دونن و امروز می‌خوایم به این بپردازیم که اصلا چرا؟ چرا سایکو چنین تاثیری داشته و همچنین که ببینیم که سایکو و فلسفه‌ی کاراکترها چی بوده؟ آیا ما هم در زندگی واقعی خودمون با کاراکترهاش می‌تونیم همذات پنداری بکنیم. اون نورمن درون ما می‌تونه بعضی موقع‌ها چی میگن، زبونو بکشه؟ و راجع‌ به این صحبت بکنیم. خب اگر موافق باشید اول بریم سراغ آلفرد هیچکاک، آلفرد هیچکاک رو بشناسیم و بعدش بریم سراغ سینماش.زندگی نامه آلفرد هیچکاکخب نمیشه سایکو رو بدون در نظر گرفتن اینکه این کار هیچکاکه بررسی کرد، اصن بهش فک کرد. به خاطر همین شروع می‌کنیم راجع به هیچکاک حرف بزنیم. هیچکاک متولد اواخر قرن نوزدهه. و سال تولدش تقریبا با سال تولد سینما یکی بوده. به خاطر همین فیلم‌های اولیه سینمایی را دیده که خیلی‌هاشون رو ما الان نداریم. چون خیلی از فیلم‌های خام از بین رفتن طی جنگ و گذشت زمان. هیچکاک تو یه خونواده‌ای به دنیا اومده که اصلا هنر دوست نبودن. اتفاقا وضع مالی‌شونم ضعیف بود. پدرش سبزی‌فروش بود و پنج تا بچه داشتن و رابطه‌شم با مادرش چندان خوب نبود که اینجاشم به سایکو ربط داره. هیچکاک از دو تا مکتب سینمایی خیلی تاثیر گرفته. از اکسپرسیونیسم آلمان و مونتاژ شوروی. و از یک کارگردان آمریکایی هم تاثیر گرفته. اسم کارگردان گریفیثه؛ مربوط به سال‌های اولیه سینماس. که تولد یک ملت و تعصب از کاراشه. اینا رو نه تنها منتقدا فهمیدن، خود هیچکاک هم بهش اشاره کرده. هیچکاک گفته که فیلمای من سرقت ادبین و چقدر از اینا تاثیر گرفته.یکی از مکتب‌های که ازش تاثیر گرفته، اکسپرسیونیسم آلمان، یه اشاره‌ی خیلی کوتاهی می‌کنیم چون خالی از لطف نیست. اکسپرسیونیسم آلمان تو دهه‌ای به وجود اومد که بعد جنگ جهانی اول بود. کشور آلمان اون زمان بهش جمهوری وایمار می‌گفتن. از لحاظ مالی خیلی ضعیف بود. دچار تحریم‌های خیلی عجیب غریب و باور نکردنی شده‌ بود. که خیلی این داستان واسه ما هم ملموسه. به خاطر همین ارزش پولشون خیلی سقوط می‌کرد. به خاطر همین یه کارگر روزمزد باید حقوق روزانش همون روز خرج می‌کرد. چون اگه نگه می‌داشت واسه فردا یا پس‌انداز می‌کرد ارزش پولش خیلی کمتر می‌شد. به خاطر همین یه جو رعب‌‌آور و یه استرسی تو جامعه حاکم بود. به خاطر همین خیلی از مردم به سینما پناه می‌بردن و از اونجایی که نمی‌تونستن فیلم‌های خارجی وارد کنن، چون خیلی واسشون گرون تموم می‌شد و تحریم بودن. به خاطر همین خودشون شروع کردن با امکانات خیلی کم، با شاید یه استدیو یا استدیوهای خیلی محدود فیلماشون ساختن. به خاطر همینه که اکثر فیلماشون دکوراش مشابه هم هستش. چون توی استدیو فیلمبرداری کردن. حتی شاید گریم بازیگرم تغییر ندادن.از جمله فیلم‌های مشهورش که مطب دکتر کالیکالیه. که الانم کیفیت خوبش موجوده یا متروپلیسه. که این فیلما یه حالت استرس، نمیشه گفت که کاملا مثلا مربوط به ژانر وحشته. بیشتر یه فضایی که تو اجتماعشون غالب بوده. هر چند که کاراکترای خیلی ترسناکی‌ام داشتن. مثل اولین خون‌آشام؛ نوسترافو. ولی خب این فضا رو هیچکاک گرفته و تو فیلماش استفاده کرده. حتی از ویژگی‌‌های نورپردازی این مکتب استفاده کرده تو فیلماش. حالا دیگه نمی‌خوایم این بحثو خیلی تخصصی و تاریخ هنری بکنیم.یه چیزی من در رابطه با این جنبش‌های مختلف سینمایی بگم. اینکه کلا هنر و بالاخص سینما همیشه هر جنبشی به وجود اومده، هر کدوم از این ایسم‌های مختلف؛ اکسپرسیونیسم، امپرسیونیسم و خیلیای دیگه که حالا نمی‌خوایم وارد این‌ها بشیم. در اپیزودهای بعدی راجع‌بهش صحبت می‌کنیم. ولی خیلی گذرا اینو بگم که همیشه تو بک‌گراندش یک جنگی، یک بدبختی، یک فقری بوده که باعث تبلور چنین چیزی شده. از جمله همین اکسپرسیونیسم آلمان که بهش اشاره کردی، چه بسا اگر اتفاقات دوران جمهوری وایمار آلمان نمی‌افتاد و خیلی از این موارد نبود، هیچوقت در واقع شکل نمی‌گرفت. حتی بعدها تو خیلی از کشورهای دیگه هم حتی همین سینمای رئالیستی-اجتماعی خود ایران ما هم به نوعی یک تلنگری هستش به خیلی از موارد اجتماعی مختلفی که ما باهاش درگیر هستیم. و اینجا می‌خوام بگم که جنگ، یک عامل اساسی هستش برای شکل گیری جنبش‌های زیادی که کارگردانان بسیاری، از جمله خود آلفرد هیچکاک هم اومدن الهام‌گرفتن از چنین جنبش‌هایی.چیزی که راجع‌به هیچکاک جالبه اینه که خیلی به فریتس لانگ علاقه داشته. فریتس لانگ از کارگردان‌های آلمانی بوده که بعد به وجود اومدن نازی به هالیوود مهاجرت می‌کنه. هر چند فیلمایی که تو هالیوود ساخته خیلی متفاوته از اون فیلم‌هایی که تو آلمان ساخته بود. فضا و مخاطبشونو نیاز داشته که فیلم متفاوت باشه. ولی خب وقتی که آلفرد هیچکاک دهه‌ی چهل مهاجرت می‌کنه به هالیوود، دقیقا تو همون دهه هم فریتس لانگ هرچند کم‌کارتر شده بود ولی خب فیلمایی می‌ساخت. انگار با الگوش همکار شده بود به نوعی و این خیلی جالبه به نظر من. چون هیچکاک از صفر شروع کرده بود و به جایی رسیده که واقعا لایقش بوده. ژانر و تم و شکل و شمایل فیلم‌های هیچکاک هیچکاک همونطور که از این از این مکاتب سینمایی خیلی الگو گرفته، خیلی تاثیر داشته روش که ژانر وحشت هم دگرگون کرده کاملا. کامل استایل شخصیشو پیدا کرده، مخاطبا هم اونو می‌دونن. هرچند ژانرهای متفاوتی فیلم ساخته، حتی کمدی‌ام داره هیچکاک. ولی کمدیاشم شبیه خودشه. The Trouble With Harry فک کنم اسم کمدیشه. ولی خب کاملا امضاش معلومه. به قول خودش: من اگه فیلمی راجع به سیندرلا بسازم تو کالسکه دنبال جسد می‌گردم. دقیقا همین اتفاق افتاده. اولش کارشو تو انگلستان شروع کرده بوده، خودشم انگلیسیه دیگه. بعد به خاطر محدودیت‌هایی که تو انگلیس داشته، چون خب به هر حال هر چقدم ژانرای متفاوتی بسازه چون به ژانر وحشت نزدیک‌تره کارای هیچکاک و تو دهه سی اصلا ممنوع بوده ساخت فیلم ژانر وحشت تو انگلستان. هیچکاک بیچاره هم حق داشته که مهاجرت کنه به هالیوود. البته اینجاش خیلی جالبه واسه من. یه تهیه‌کننده‌ای که دعوت کرده که هیچکاک بیاد به هالیوود، کسی بود که به خاطر اولین فیلم مشترکشون اسکار گرفت. اسکار بهترین فیلم رو به تهیه‌کننده میدن. ربکا جایزه رو گرفت درواقع.یه چیز جالبی که حالا راجع‌به آلفرد هیچکاک وجود داره اینه که اصلا فلسفه اینکه بیاد در رابطه با سینمای وحشت صحبت می‌کنه، خود هیچکاک تو خاطراتش تعریف می‌کنه. میگه که یه روز بابای من مثلا می‌خواسته باباش ادب کنه بچش رو. یه نامه می‌نویسه میده دست آلفرد. اون موقع آلفرد کوچولو بود دیگه. میده دست من و میگه این ببر بده به اون کلانتر، پلیس محلمون. بعد اینم که بی‌سواد بوده، کاغذ از پدرش می‌گیره میده پلیس محلشون و پلیس کاغذ رو نگاه می‌کنه و میگه خب بفرما بیا برو داخل زندان. یه شب آلفرد هیچکاک رو بی هیچ دلیل و منطق خاصی توی سلولی بازداشت می‌کنه و روز بعدش آزاد می‌کنه. هدف پدرش این بود که درواقع یه تلنگری باشه برای آلفرد هیچکاک که بفهمه که اگه یه موقع مثلا کار زشتی کرد، این عواقبشه. بفهمه که تو زندان بودن حتی برای یک شب چقدر می‌تونه بد باشه. در حالی که این اتفاق کاملا به شکل متفاوتی توی آلفرد هیچکاک تجلی پیدا می‌کنه و از اون موقع هیچکاک یک ترس و وهم خاصی نسبت به پلیس‌ها پیدا می‌کنه. که همین ترسش بعدها می‌بینیم که توی فیلم‌هاش وجود داره و در واقع یک پیش زمینه‌ای می‌شه برای سبک و سیاق فیلمسازیش.به خاطر همینم بود که هیوقت رانندگی یاد نگرفت. چون از هر چیزی که به پلیس و قانون ربط داشته باشه سعی می‌کرد دوری کنه. آره، دقیقا یادم نمیاد ولی میگه که خلاصه هر موقع پلیس رو از نزدیک می‌دیده حالت تهوع پیدا می‌کرده که اصلا کلا سیستم بدنش به هم می‌خورده. انقدر از پلیسا بدش میومده. و اینکه آلفرد هیچکاک همیشه یک سری شکل خودش از نظر ظاهری و تیپ و درواقع قیافه خیلی خاصه. خب ما وقتی میگیم کارگردان، فکر می‌کنیم یه نفر هدفون دور گردنشه، یه جلیقه‌ی چندتا جیب داره پوشیده، داره به همه دستور میده و فلان. حالا آلفرد هیچکاک کسی بود که خیلی چاق بود، شکم گنده‌ای داشت، همیشه سیگار برگ می‌کشید، همیشه هم کت و شلوار تنش بود. جزو معدود کارگردان‌هایی که همیشه کت و شلوار می‌پوشید و به خاطر احترام در واقع، احترام گذاشتن به سینما و فیلم سازی این کارو می‌کرد و یه الستیشن‌های‌ جالبی هم هستش که نشون میدن یه پرنده اومده روی سیگار برگ هیچکاک نشسته. روی شونش نشسته. دقیقا اسم هیچکاک میاد من اون تصویرو یادم میاد. نیم‌رخش به ویژه. ما بیشتر نیم‌رخشو می‌شناسیم. نیم‌رخش که اون هیچکاک بودنشو نشون میده. به نظر من از روبرو خیلی گوگولی‌تره. تو همه فیلماش، همه که نه، اکثر فیلماش خودشم یه حضور کوتاهی داره.تو یکی از فیلماش، Rear Window بود فکر کنم یا نمی‌دونم کدومش. یه نفر داره یه روزنامه‌ای رو می‌خونه که روی روزنامه عکس هیچکاکه که تبلیغ یه کمپانی لاغریه که عکس هیچکاکه که گنده‌ست، بیفور افتر می‌کنن، افترش نشون میده که هیچکاک لاغر شده. تو Strangers on a Train نشون میده که هیچکاک یک ساز خیلی گنده‌ای داره که میخواد اونو وارد قطار بکنه و نمی‌تونه وارد قطار بکنه، کاراکترش اینه. حتی خودش با خودش شوخی می‌کنه تو فیلماش حتی اگه خیلی ترسناک و استرس آور باشه، بازم با خودش شوخی می‌کنه. همین که با سایکو اوایل فیلم خیلی با افاده وایساده‌ گوشه‌ی چشمی میندازه به کاراکتر. یه بار ازش پرسیده بودن که چرا مثلا تو فیلمات حضور داری؟ مثل اینکه تو یه ناظری هستی یا مثلا یه خدایی هستی. یه همچین تصورایی داشتن. ولی برگشت و گفت که این فقط فیلمه. خودشم می‌دونسته داره چیکار می‌کنه.یه تفکر جالبی که هیچکاک داره که واقعا به نظر من آموزنده‌ست؛ اینه که میگه همیشه فیلم قبل از اینکه فیلمبرداری بشه تو ذهن من ساخته شده و کل هیجان فیلم‌سازی همون موقع که من دارم تو ذهنم تجسمش می‌کنم. بقیه اتفاقات که فیلمبرداری و ایناس، یه سری کارای چرت و پرت و کسل‌کننده‌ست که فقط انجامش میدیم تموم شه بره پی کارش. این خیلی جالبه؛ چون خیلی از کارگردانا چنین ویژنی رو ندارن، خیلی مهمه تو سینما. شاید واسه خیلیا سوال پیش بیاد که اصلا کارگردان چه کاره‌ست؟ وقتی فیلم نامه‌نویس همه چیز می‌نویسه، کاراکترپردازی رو انجام میده خب کارگردان کار خاصی نمی‌کنه که. فقط به این میگه برو اونور به این میگه بیا اینور. درحالی که این نیست. اتفاقا فیلم‌نامه‌ یه هنر متنیه ولی فیلم یک هنر بصریه و این اتفاقا وظیفه‌ی کارگردانه که متن رو تبدیل به تصویر کنه. ببین تصویر رو تبدیل به متن ‌کردن خیلی آسون‌تره تا متن رو به تصویر. انقدر اون فضاسازیت قدرتمند باشه که اثرگذار باشه روی ذهن مخاطب. چه بسا بسیاری از فیلم‌ها بوده در تاریخ سینما که بهترین فیلمنامه رو داشتن ولی به خاطر کارگردانی‌های بد حروم شدن و چه بسا بسیاری از فیلم‌های خوبی که فیلمنامه‌ی چندان باحالیم ندارن از جمله خود همین آثار هیچکاک دیگه. فیلمنامش خیلی مثلا فوق‌العاده نیستش که، ولی به خاطر کارگردانی خوبشه که این همه تاثیرگذار هستش.راجع به کارگردانی هم یه چیز خیلی جالبی گفته. اینکه کارگردانی تو آینده چجوری میشه. اصلا آینده‌ی سینما چجوریه. گفته که تو سال 3000 مردم میرن سینما ولی میرن اونجا هیپنوتیزم میشن، هر فیلمی که خواستن می‌بینن، شاید خودشون جای کاراکتر اصلی باشن. بعد از خواب بیدار میشن و فیلم تموم میشه. از خواب بیدار میشن و از سینما میان بیرون. بعد گفتن بازیگرا و کارگردانا چی؟ گفت بازیگرارو نمی‌دونم ولی کارگردان همیشه هست، باید باشه و هدایت بکنه. حتی اگه فیلم نباشه و یه چیز مکتوبی تو ذهن مخاطب باشن. حالا ما انشالله تو اپیزودهای بعدی راجع‌به این عوامل فیلم سازی صحبت می‌کنیم. اصلا کارگردان کیه؟، فیلمنامه‌نویس کیه؟ و چون به نظرم موضوع مهمیه. چون خیلیا فکر می‌کنن آره دیگه به هرکی مثه این سازمان‌های دولتی سمت میدن. درحالی که واقعا همه‌ی این‌ها خیلی مهمه. این چارتشو آدم بدونه.فیلم‌شناسی آلفرد هیچکاکآلفرد هیچکاک بیشتر از پنجاه و سه تا فکر کنم فیلم ساخته. که فکر کنم از دهه‌ی سی شروع کرده فیلم‌سازی رو. از دهه‌ی بیست البته شروع کرده و اتفاقا خودش تعریف می‌کنه میگه که اولین کار من توی سینما، مزخرف‌ترین و فرعی ترین کار تو کل اون اکیپ فیلمسازی بود. چون اون موقع فیلم‌هایی که صامت بود بعضی موقع‌ها لابه‌لای سکانس‌ها یه نوشته‌ای نشون می‌دادن. مثلا فیلم چارلی چاپلین اگه دیده باشن دوستان مثلا می‌بینین که چاپلین می‌رفت بیرون، یه دیالوگی رو نشون میدن متن وار وسط فیلم که فلانی فلان حرف رو زد. آلفرد هیچکاک وظیفش این بود که بیاد زیر این نوشته‌ها یک سری تصاویر گرافیکی بکشه. مثلا اگه یه نفر می‌مرد میومد یه شمعی که در حال سوختن می‌کشید. یعنی خیلی کار به درد نخورتریه نسبت به کارگردانی. خیلی دوره و از همونجا شروع کرد اومد شد یکی از بزرگترین کارگردانای دنیا.ثنا به نظرت اگر یه نفر بخواد شروع کنه از هیچکاک فیلم ببینه و علاقه‌مند باشه به ژانر وحشت؛ فیلمای معمایی، ترسناک، جنایی. اولا این جواب رو بگو که اگر یک نفر بگه نه بابا آلفرد هیچکاک مال صد سال نه، هفتاد سال پیشه، فیلماش سیاه سفید اکثرا، من می‌خوام برم فیلم جدید ببینم، اون فیلم حوصله سر بره، آیا به نظرت واقعا این شکلیه یا نه؟ نه به نظرم اصلا این شکلی نیست. دوم اینکه اگر یک نفر بخواد شروع بکنه برای اولین بار یک فیلمی از ببینه تو کدوم فیلمشو پیشنهاد می‌کنی؟ به نظر من اکثر کسایی که از فیلمای کلاسیک خوششون نمیاد، از سیاه سفید بودنشون که خوششون نمیاد. حس می‌کنن حوصله سر بره. به نظر من Rear Windowفکر کنم گزینه‌ی مناسبیه، چون زیاد حوصله سربر نیست واسه کسی که کلاسیک نمی‌بینه یا از ژانر چیز خاصی ندیده و هم اینکه رنگیه و Psycho هم خوبه ولی به نظر من گزینه‌ی دوم سوم باشه بهتره. ولی اگه یکی بخواد بررسی کنه که کدوم یکی از فیلمای هیچکاک به نظر خودش بهتره، به نظر من Vertigo و Psycho خیلی خوبن.آره من خودمم فن بزرگ The Birds و Vertigo ام. اگر قرار باشه منم یه فیلم رو معرفی بکنم که برای اولین بار ببینن، شاید همون The Birds رو معرفی بکنم. که واقعا از یک چیزی یک المان ترسناک ساخته که ما اصن فکرشم نمی‌کنیم که پرنده می‌تونه ترسناک باشه و تو این فیلم جالب اینجاست که خیلی خیلی کم از موسیقی متن بهره گرفته واسه‌ی ایجاد اون سکانس‌های دلهره‌آور. ولی همون صدای پرنده‌ها می‌بینیم که به انداره کافی ترسناکه. الان راجع‌به تعلیق تو سینمای هیچکاک صحبت بکنیم لابلای همون سایکو. ولی تو سکانس اول مثلا یه پرنده‌ میاد رو سیم‌های برق می‌شینه. تو از همون موقع می‌دونی که این پرنده قراره یه کاری بکنه.ولی این اتفاقیه که تو سایکو نیوفتاد. اول فیلم یه اتفاقایی میوفته که ما میگیم خب فیلم قراره یه جور دیگه بشه. در حالی که وسطای فیلمه که ذهنمون واقعا برمی‌گرده و عوض میشه. راجع‌به همین پرندگان گفته بودن که شما چیکار کردین، از چی استفاده کردین پرنده‌ها رو کنترل کردین؟ انتظار داشتن یه چیز خیلی عجیب غریبی جواب بده. بعد هیچکاکم که معروفه به اون جوابای کوتاهش؛ گفته که از دونه استفاده کردیم. البته دو سه تا از پرنده‌ها هم دست آموز بودن ولی خب از دونه استفاده کردن که پرنده‌ها رو هدایت کنن. و یه بارم گفته بود که بازیگران مثل گله‌ان، مثه گوسفندان و همه بدشون اومده بود. گفته بود که نه من نمیگم که بازیگرا بدن. میگم مثه گاو باید باهاشون رفتار کنی. خیلی جوابش خیلی حالت فانی داره ولی خودش خودشو آدم خجالتی تصور می‌کنه. یا به خاطر همینه که شاید جواباش کوتاهه و شوخی‌هایی‌ام می‌کنه که مثلا شاید یکم جو رو بهتر بکنن، چون خودش خیلی خجالت می‌کشه. به خاطر همین من همیشه یاد چندلر بینگ میوفتم.راجع‌به هیچکاک و فیلم‌شناسیش؛ اولین فیلمی که استایل شخصیشو توش رعایت کرده فیلم The Lodger یا مستاجره، ادامه هم داره. که تو انگلستان فیلمبرداری کرده و جالبه که خانمش بازی کرده. از این کارای مجله‌های زرد می‌کنما، فلان فیلم خانم بازی کرده. البته این طبیعی هم هست چون معمولا پروژه‌های اول بودجه‌ی زیادی ندارن، خیلیا مجبور میشن از همون دور و وریاشون، از دوست و رفیقاشون استفاده کنن. تو سایکو هم این اتفاق افتاده. از دخترش استفاده کرده. اوایل فیلم همکار مارین، همون منشیه که زیاد حرف می‌زنه، دخترش بوده؛ پاتریشیا هیچکاک. اگر حالا باز هم می‌خواین اشاره بکنیم راجع‌به دیگر فیلم‌های آلفرد هیچکاک، دوران اوج فیلمسازیش میشه گفت که از نیمه‌ی دوم دهه‌ی 50 تا 1965، نیمه‌ی اول دهه‌ی 60، می‌تونه باشه. تو این فاصله‌ی ده سال خیلی از آثار معروفش ساخته. هر چند بسیاری از آثار دیگش مربوط به قبل از این سال 1955 هم هست. فیلم‌هایی مثل Strangers on a Train رو می‌تونن دوستان ببینن.راجع به فیلم The Wrong Man من یه نکته بگم. هیچکاک گفتیم دیگه تو خیلی از فیلماش حضور چند ثانیه‌ای و کوتاهی داره و توی فیلم The Wrong Man هیچکاک اولش میاد و خیلی مستندگونه رو به دوربین میگه که من این فیلم رو که ساختم کاملا بر اساس یک داستان واقعی هستش و فکر کن هیچکاک یه فیلم رعب‌آور بسازه و بدونی واقعی هم هست یا این چیز نولان افتادم که میگن عادت نداره از جلوه‌های ویژه استفاده کنه، فیلم جدیدش قراره راجع‌به بمب اتم باشه. و هیچکاک فکر کن بیاد بگه که این داستان واقعیه و اون موقع پشمای مخاطب می‌ریزه. و آخه چرا این گفته؟ چون فیلم د رانگ من یا مرد عوضی، عوضی به معنای فحش نه، عوضی به معنای کسی که اشتباه گرفته شده. داستانش از این قراره که انگار یک شبیه که یک قتلی اتفاق میفته. پلیسا می‌ریزن یه نفر دیگه رو اشتباها می‌گیرن. می‌برن زندانیش می‌کنن. طرف میگه بابا من نکشتم. بعد در حالی که می‌بینن در کمال تعجب اسم و فامیلی جفت این آدما یکیه. و بعدها می‌بینن که حتی تو اون زمانی که می‌پرسن تو کجا بودی، این فرد هم نتونسته جواب بده که من واقعا کجا بودم. واقعا قاتل نبوده‌ها و حتی میگن بیا یه چیزی بنویس، حتی می‌بینن که دست خطشون خیلی شبیه همه. چون یه دست خطی از اون قاتل داشتن می‌بینن که خیلی شبیه همه و این فیلم رو اگه فکر کنید شما هیچکاک اولش نمیومد که بگه این داستان داستان واقعیه، ما فکر می‌کردیم دیگه فیلم هندیه ولی وقتی که میگی داستان واقعیه، ما می‌دونیم همچین چیزی بوده. چقد عجیبه واقعا.خیلی عجیب و استرس‌آوره. اصن یه همچین اتفاقی واسه خود آدم بیفته و نتونه ثابت کنه خیلی خیلی بده. بعد از فیلماش میشه به Vertigo یا سرگیجه اشاره کرد که برای اولین بار تکنیک دالی‌زوم استفاده کرد. حالا دیگه نمی‌خوایم وارد این فیلم‌ها بشیم. شاید یک اپیزود جداگانه راجع‌به ورتیگو فک کنم می‌طلبه که ضبط کنیم. راجع‌به دالی‌زوم صحبت بکنیم. بعد North by Northwest، شمال از شمال غربی یا شمال به شمال غربی، هر جفتشم ترجمه می‌کنن. این هم جزو فیلمای خوبشه. Psycho و The Birdsدیگه همین Rear Window که گفتیم. The Man Who Know Too Much و خیلی فیلم‌های دیگه‌ای که واقعا میشه که با یه سرچ ساده بهشون رسید. کارگردان پرکاری بوده، زیاد کلا فیلم می‌ساخته و فیلنامه‌نویس خیلی از فیلماش خودش نبوده. شایدم بوده نمی‌دونم. من بیشتر می‌دونم که کدوم یکی از فیلم‌هاش اقتباس بوده از یه کتابی. آره ولی اینکه خودش این فیلمنامه نویس باشه فک کنم تو هیچ کدوم فیلماش نبوده. یه فیلم داره به اسم Rope The از اون فیلم‌های قدیمیشه که برای اولین بار این تکنیک فیلم‌سازی پلان سکانسی که ما میگیم که یه تیک فیلم می‌گیرن بدون اینکه کات بخوره فیلم، کار خیلی سختی هم هست دیگه. تو خیلی از فیلما دیدیم. تو ایرانم اتفاقا فیلم شهرام مکری، ماهی و گربه، دقیقا با همین تکنیک ساخته شده و اصلا کات نداره. و The Rope هم اون موقع دقیقا با همین تکنیک ساخته شده و جالب اینجاست که خب الان دیجیتاله، میشه راحت این کارو کرد.اون موقع که آنالوگ بود بعد از یه مدت حافظه، حافظه که نبود؛ در واقع این نگاتیوها پر می‌شد. باید اینا رو عوض می‌کردن و نگاتیو جدید می‌ذاشتن داخل اون دوربین فیلمبرداری که این کار باید در واقع کات می‌دادن که اینو عوض کنن دیگه. در حالی که خیلیا سوال می‌کنن میگن خب تو The Ropeچطوری از اول تا آخر تونسته اینکارو ‌بکنه؟ یک سری کات‌های نامحسوس داره. مثلا می‌بینین که که دوربین که داره پن می‌کنه یهو به یه سیاهی میره بعد از اون سیاه می‌زنه و از اون ور اتاق در میاد. تو این سیاهیه کاتو زدن در واقع که نامحسوس باشه. توی فیلم The Birdman هم همچین حرکتایی زدن.خب و اما بریم شاید بشه گفت یکی از مهم‌ترین آثار هیچکاک فیلم سایکو یا روانی که بیشتر راجع‌به این فیلم صحبت بکنیم. فیلم سایکو محصول 1960 با بودجه‌ی فیلم درجه ب ساخته شده و ستاره‌ی چندانی هم توش استفاده نشده. حتی آنتونی پرکینز که چهار سال قبل به خاطر یک فیلم دیگه اسکار گرفته بوده، با وجود این ستاره‌ی چندان مشهوری نبوده. یعنی شاید دستمزد چندانی نداشته باشه. ولی خب هیچکاک با دستمزد فیلم که ب، که به خاطر همین فیلم سیاه و سفید شده یه فیلمی ساخت که واقعا ژانر وحشتو برای همیشه دگرگون کرد و یه زیر ژانریم به ژانر وحشت اضافه کرد به اسم Slasher. که ما تو دهه‌ی هفتاد و هشتاد خیلی فیلمای اسلشر داشتیم که تحت تاثیر همین نورمن اتفاق افتاده. واسه کسایی که نمی‌دونن Slasher ینی چی، این فیلمای ترسناکی که بیشتر خون و خونریزی و بریدن سر و اینجور چیزا توش هستش، میگن اسلشر. و یه چیزی که مشترکه اینه که قاتل فیلمای که خب شاید اینجا یه ذره اسپویل باشه. پس اینجا باید هشدار بدیم که اگر فیلم ندیدید اینجا ما می‌خوایم اسپویل بکنیم. قاتل فیلم بیمار روانیه، لازم نیست که از یه موجود افسانه‌ای استفاده بشه و از یه وسیله‌ی معمولا نوک تیز، سلاح سرد استفاده می‌کنه واسه کشتن مقتولش.اتفاقا چقد خوب شده که هیچکاک این فیلم سیاه و سفید ساخته، چون تاثیر ترسناک بودنش خیلی بیشترم شده. چون قالب سکانس شب درواقع ریکورد شده و وقتی فیلم سیاه و سفیده، اون آسمان شب خیلی تیره‌تر دیده میشه، سرمه‌ای دیده نمیشه، کاملا سیاه دیده میشه. و این حس ترسناک بودن هم بیشتر کرده. این قسمتش دیگه اسپویل نداره. خیلی کلی‌وار اگه بخوایم داستان سریال رو بگیم که یک شخصیت یک زنی که کارمند یک اداره‌ای هست به اسم ماریون، یک پولی رو از رئیسش می‌دزده و دودله که با این پول چیکار کنم، پسش بدم، ندم، کجا مخفیش کنم، خرجش بکنم، چیکار کنم و از شهر می‌زنه بیرون و میره توی یک متل. متل سر راهی که متل بیتس هستش. من یه تابلو متل بیت تو اتاقم دارم. آخه جلو خونه‌ی قصرمانند، یه تابلویی رو زده رو زمین، نوشته بیتس متل. من عکس اون تابلو ارو رو دیوار اتاقم دارم. دقیقا جایی‌ام هستش که وقتی صبا بیدار می‌شم جلو چشم می‌بینم.بیتس متل که میره اونجا یه شب رو اونجا بمونه و تمام اتفاقات عجیب و غریب داستان تو همین هتل بیتس می‌افته. به خاطر همینه که کسایی که او برای بار اول فیلمو تماشا می‌کنن هیچ ایده‌ای ندارن اصلا سایکو چیه، حالا بهتره که به اسمشم چندان توجه نکنن، فکر می‌کنن که راجب سرقته فیلم ولی وسطای فیلم کلا عوض میشه همه چی. به خاطر این سیاه و سفید بودنشم دقیقا همون تاثیر مکتب اکسپرسیونیم آلمان رو می‌تونیم ببینیم تو سیاه و سفید بودنش و استفاده از نور یا مثلا جاهایی که شخصیت شرور، مثلا تصمیم می‌گیره که یه کار شرورانه رو شروع کنه؛ نورپردازی از قسمت پایین، از زیر چونه‌ی کاراکتره. که دقیقا اینو تو اکسپرسیونیسم آلمانم داشتیم. که حالت هیولاوار بودن و شرور بودنو نشون میده. چون نورها کشیده‌تر میشه اون فرم صورت عوض میشه. تو خیلی جاهای دیگه از این فیلم‌ها می‌تونیم این رو ببینیم. یه چیز خیلی کلیشه‌ای هم هست که راجع‌به فیلما ولی ما تو فیلم خیلی خوب هضمش می‌کنیم، انگار لازمه که باشه. مثلا همون دفعه‌ی اول ماریو میره هتل بارون میاد. شاید الان واسه ما خیلی کلیشه‌ای باشه که تو اون صحنه‌های حساس بارون بباره ولی واقعا وقتی فیلم نگاه می‌کنیم، چرا اضافه بودن بارون حس نمی‌کنیم. حس می‌کنیم لازم بود که بارون بباره.اینجا اسپویل داره. یا مثلا وقتی نورمن سینی شامو میاره انعکاسش تو پنجره دیده میشه در حالی که انعکاس ماریان دیده نمیشه و اون دو شخصیت بودنش اشاره داره. شاید این یکم کلیشه‌ای به نظر بیاد. یه قسمت دیگه‌شم هست که حالا فکر کنم بهتره جلوتر اشاره بکنیم. من می‌خواستم یه نکته‌ای رو راجع‌به داستان سایکو بگم که خیلیا میگن که این فیلم خیلی پیشگامه تو صنعت سینما چون که به نوعی میشه گفت که جزو فیلمای آغازگر مدرنیسم هستش. مدرنیسم تو سینما حدودا از دهه‌ی شصت شروع شد. از حدودا از دهه‌ی نود پست مدرنیسم شد تو سینماها. و سایکو هم محصول 1960 و جز اولین فیلم‌های مدرنیسم سینماست. حالا چرا؟ بخاطر اینکه خیلی از اون تابوهای سینمای کلاسیک رو شکسته از جمله اینکه کاراکتر رو در وسط راه می‌کشه. چنین اتفاقی حداقل من ندیدم که در فیلم قبل از 1960 بیفته. چون ببینید مثلا تدوین غیر خطی که میگن محصول سینمای پست‌مدرنیستیه، خب تو فیلمای قبلیم بوده به نوعی. Reservoir Dogs و Pulp Fictionصرفا اون‌ها رو توسعه یافته‌ترش کردن. تو این فیلم Citizen Kane هم ما می‌بینیم تدوین غیرخطیه. یه پیرمرد رو می‌بینیم، کات می‌خوره میره از بچگی داستانش شروع می‌کنه میگه. خیلی از فیلم‌ها این رو داریم، حتی تو فیلم‌های هیچکاک هم این داریم.اما توی سایکو و کلا تو فیلم‌های قبل از سایکو ابنطوری بود که اگر یه شخصیت قهرمان که غالبا یک زن خوشگلی بود تا آخرش می‌بود و موفق می‌شد. به شکل واقعا عجیب غریبی ما می‌بینیم که شخصیت اصلی خانمه، جذابم هست، پول هم دزدیده و یهو می‌بینیم که وسط فیلم میمیره و این مردن از اون مردن‌هایی نیست که ده دقیقه بعد زنده بشه یا مثلا فلش‌بک بزنه. و مرد دیگه مرد. تموم شد رفت پی کارش و از همون وسط فیلم می‌بینیم که کلا ژانر فیلم عوض میشه. فیلمی که معمایی و در زمینه‌ی سرقت همونطور که خودتم گفتی، تبدیل میشه به یک فیلم پلیسی ترسناک. دقیقا به خاطر همینه که به هیچکاک میگن استاد تعلیق. چون اوایل فیلم ما به خاطر سرقت تو تعلیق بودیم که پلیسه میاد می‌گیرتش، کجا فرار می‌کنه، بعد که رفته پیش نورمن تو متلش اقامت کنه ما حس می‌کنیم که یه چیزی اشتباهه ولی نمی‌دونیم چیه. حس می‌کنیم قراره یه اتفاقی بیفته ولی واقعا نمی‌دونیم که چیه. ولی تو نیمه‌ی دوم فیلم، ما می‌دونیم که چه اتفاقی افتاده ولی نمی‌دونیم که چجوری قراره اون کاراکترها که بعدا اضافه میشن به یه نتیجه‌ای برسن. به خاطر همین همیشه مخاطب یه حس معلق بودن داره وقتی این فیلما رو نگاه می‌کنه.راجع‌به تعلیق صحبت بکنیم که هیچکاک رو استاد استفاده از تعلیق در سینما می‌دونن. اصن معروف به تعلیق دیگه. اما اینجا باید بگیم که تعلیق به طور کلی دو بخش می‌تونه تقسیم بشه. از هر دوتاش هیچکاک استفاده می‌کنه. آره دقیقا تو همین فیلم و بقیه فیلماش از تعلیق استفاده کرده. یه مدلش اینه‌ که یک اتفاقی هست که کاراکترها می‌دونن قراره بیفته یا فیلمسازا می‌دونن قراره بیفته، ما مخاطب نمی‌دونیم. بعد یهو که آن اتفاق میفته ما غافلگیر میشیم. ولی از این دائما داریم می‌ترسیم که نکنه فلان اتفاق بیفته. ما نمی‌دونیم این اتفاق میفته یا نه. یه چیزی قراره اتفاق بیفته ولی نمی‌دونیم دقیقا چی. یه مدل دومش هم هستش که ما می‌دونیم یه اتفاقی قراره بیوفته، چون دیتاهاشو داده به ما فیلمساز ولی کاراکترا نمی‌دونن. سوال ما اینجاست که در تعلیق اینکه کاراکترها کی قراره بدونن یا اگه قراره بدونن، قبلش می‌دونن یا قراره بمیرن تو اون دنیا بفهمن. هنرمندی هیچکاک اینجا دقیقا همینه. که حالا اینو چطوری ایجاد کرده، معمولا با تصویر. این خیلی مهمه که با دیالوگ نه. با تصویر چنین چیزی رو روایت کرده. مثلا اگر قرار هستش که یک بمبی که زیر میز مخفی شده، می‌بینیم که دوربین حرکت می‌کنه میره زوم می‌کنه روی اون بمب که فعال شده و ما می‌فهمیم که آها این یه بمبی اینجا هستش این قراره منفجر بشه مثلا.یا مثلا اولش یک پلان گذرایی پلیس می‌بینیم که رد میشه مثلا یه نگاه می‌کنه رد می‌شه. ما می‌دونیم پلیس یه چیزی فهمیده مثلا قرار برگرده و توی سایکو هم دقیقا اونجا که کاراکتر اصلی می‌میره که حالا در ادامه بیشتر راجع بهش توضیح بده ثنا. مثلا راجع‌به سکانس قتل صحبت بکنیم که وقتی می‌میره مخاطب انتظار مرگ نداشته. انتظار این داشته که یه اتفاقی سر اون پول بیاد ولی می‌بینیم که اصل پول دیگه اصلا ناپدید میشه از بطن ماجرا. و در واقع بحث سرقت تبدیل میشه به بحث قتل. بریم راجع‌به این سکانس صحبت کنیم. این سکانس خیلی سکانس مشهوری تو تاریخ سینما. این سکانس به عنوان خودش یک کلاس درسه. چون تو هفت روز فیلمبرداری شده، یه عالمه کات خورده و از این کات خوردن‌های زیاد معلومه که از کدوم مکتب‌ها الگو گرفته. از مونتاژ شوروی می‌تونیم بگیم که الگو گرفته. واقعا خیلی سهم خیلی عجیب و مهمیه.خود هیچکاک میگه فیلمیه که اگه صداشو قطع کنی بازم بتونه منظورشو به مخاطب برسونه ولی در کنار این که واقعا می‌تونه منظورش به مخاطب برسونه، موسیقی که انتخاب شده یه جوریه که خیلی با اون صحنه مچه، با همه چیزش؛ با حرکت دوربین، با کات خوردنش. خیلی انتخاب موسیقی هوشمندانه‌ای داشته. مثلا جایی که ماریان جیغ می‌کشه، انگار جلوی ویولون رو می‌شنویم و این خیلی جالب بوده به نظر من. راجع‌به همین صحنه‌ی دوش گرفتن کاراکتر که باعث میشه بمیره. بعد این فیلم نظرسنجی کرده بودن از مخاطبا، از خانمای آمریکایی پرسیده بودن که بعد از دیدن این فیلم از دوش گرفتن می‌ترسین؟ جواب داده بودن شصت درصدشون می‌ترسن. حتی یه بار یه آقایی به هیچکاک نامه نوشته بوده که دختر من بعد اینکه این فیلمو دیده از دوش گرفتن می‌ترسه و نمیره دوش بگیره. بعد هیچکاکم جواب نوشته بود که آقای عزیز، دخترت ببر خشکشویی.آمریکاییا از این اخلاقای چرت و پرت دارن. یارو نامه نوشته که دختر من ترسیده. خب نبینه؛ اونوقت الان طرف قراره فیلم نسازه؟ بخاطر اینکه دختر تو ترسیده؟ خب دخترت نبینه فیلمو. این جور فیلما که راجع‌به یه کاراکتر روانیه، همیشه فکر می‌کردن که اینجور فیلم‌ها تاثیر می‌ذارن رو مخاطب. چون اگه کسی که مشکل روانی داشته باشه شاید با این فیلما تحریک بشه. بخاطر همین به هیچکاک گفته بودن یه آقایی مثلا سه تا زن کشته، قبل اینکه زن سوم بکشه فیلم تو رو دیده بوده. همین فیلم سایکو رو دیده بوده. قبل اینکه نفر دوم بکشه کدوم فیلمو دیده بوده. قبل اینکه نفر دوم بکشه شیر خورده بوده، پس شیر تولید نکنیم. این فیلم یه چیز دیگه‌ای هم داره راجع‌به ژانر وحشت؛ اینه ‌که کلا ژانر وحشت دگرگون کرده. همونطور که قبلا توضیح دادیم راجع‌به اینه که کاراکتر نورمن یک کاراکتر انسانی‌ایه. حتی گاهی وقتا ما شاید درکش بکنیم، دلمونم واسش بسوزه. در حالی که فیلم‌های ژانر وحشت قبل این فیلم، معمولا کاراکترای ترسناک هیولا بودن، خون‌آشام بودن. ما هیچوقت کاراکتر شرور انسانی و حالت روانشناختی داشته باشه نداشتیم و از دهه‌ی شصت به بعد بود که این فیلم ساخته شدن.تو دهه‌ی شصت بچه‌ رزماری می‌تونه همچین فیلمی تلقی بشه ولی خب شروع کننده‌ش هیچکاک بوده. متاسفانه الانم این استفاده از هیولاها و موجودات فضایی که میان آدما رو می‌خورن و اینجور چیزا خیلی زیاده و اصلا ترسناک نیست. امیلی بلانت بازی کرده تازگیا اکران شده. اونجا مثلا اون هیولا میاد بعد من خیلی سعی می‌کردم بترسم ولی واقعا نمی‌ترسیدم. چون هزاران بار چنین هیولاهایی رو دیدیم. ولی این انسان خیلی می‌تونه ترسناک‌تر باشه. چون نه تنها می‌ترسیم شاید درکش بکنیم. شاید به نوعی ترس باشه. مثلا هیولا می‌دونیم طبیعتش اینه. ولی وقتی انسانی دست به چنین کاری می‌زنه، چون ما می‌دونیم که این انسان فلان اتفاق باعث شده تا چنین دیدگاهی پیدا بکنه، پس این خیلی می‌تونه خطرناک‌تر باشه، خیلی می‌تونه ترسناک‌تر باشه. که انسانی که عاقل چنین تصمیم می‌گیره. اون حیوانه نمی‌فهمه، تو که می‌فهمی چرا این تصمیمو گرفتی. خب نمیشه راجع‌به سایکو حرف زد و به نورمن اشاره نکرد. کاراکتر آنتونی پرکینز که من بعضی موقع‌ها به اشتباه یادم میره آنتونی هاپکینز میگم. اگه بازم اشتباه کردیم شنوندگان بدونن که آنتونی پرکینز درستشه.راجع‌به نورمن حرفای خیلی زیادی گفته شده. اینکه چقدر این شخصیت تاثیرگذار تو تاریخ سینما مخصوصا فیلم‌های هالیوودی. ولی یه چیزی که راجع‌به نورمن هست اینه که شاید اوایل فیلم ببینیم دلمون واسش بسوزه. حس کنیم که واقعا یه کاراکتر مادری هست که بهش ظلم می‌کنه. اسپویل داره اینجاشم. کلا راجع‌به نورمن هر جا که حرف بزنیم اسپویل داره. بعدها حتی شاید باهاش همراه بشیم چون شاید یه حس همزاد پنداری داشته باشه که چرا این تصمیم گرفته. البته میگن که این کاراکتر نورمن و علاقه‌ای که به مادرش داشته ربط داشته باشه به عقده‌ی ادیپ. فروید این نظریه رو گفته بوده که اعتقاد دارن که پسرا اولین کسی که دوست دارن مادرشونه. ادیپم یه شخصیت یونانی باستانیه، وارد داستانش نشیم. شاید این نظریه راجع‌به نورمن چندان درست نباشه ولی خب همچین نظریه‌هایی هم هست که نورمن به خاطر علاقه‌ای که به مادرش داشته نخواسته که اونو ببینه که با یه مرد دیگه‌ای ازدواج می‌کنه بخاطر همین هر دوتاشون کشته و بعد نتونسته که مردنش تحمل کنه و خودشم کور می‌کنه.و این خیلی ربط داره به صحنه‌ای که ماریون رو می‌بره هتل که بهش شام بده وارد یه اتاقی میشن که سر پرنده‌ها هست. که پرنده‌ام که تو فیلمای هیچکاک مشهوره. پرنده‌های تاکسیدرمی شده‌س این بار. دقیقا آدم حس می‌کنه اونجا قراره یه اتفاقی بیفته یا یک حالت آنرمال بودن نورمن چیزایی می‌فهمیم. که این فرد از این که میگن سایکو روانی دقیقا روانی بودنش به خاطر این نیستش که حرکت دست و پای عجیب غریبی بزنه، به خاطر ذهنیت روانیش هستش که به قدری وابسته میشه به مادرش که بعد از یه مدتی فکر می‌کنه مادرش زنده‌ست. از قبر بیرون کشیده آورده ولی فکر می‌کنه هنوز زنده‌ست، رو صندلی میشوندش و حتی فکر می‌کنه خودشه، از طرف اون حرف می‌زنه. مثلا وقتی میره زنرو می‌کشه کلاه گیس می‌ذاره سرش که فکر کنه مادرشه و میره در واقع از طرف مادرش، کاراکتر مادرشو بازی می‌کنه که آدم بکشه و حس می‌کنه که اون وجه دو شخصیتی بودنش انقد قویه که شخصیت دیگه‌ش حس می‌کنه واقعا هست و واقعا به ماریان حسودی می‌کنه. خیلی جالبه به نظر من. حتی تو همون صحنه‌ای که دارن شام می‌خورن، البته ماریان داره شام می‌خوره.نورمن بهش میگه که تو مثه پرنده‌ها غذا می‌خوری. بعد پرنده‌ها رو کشته و تاکسیدرمی کرده. شاید یه سایکو دو هم بسازن که نشون بده این ماریانم تاکسیدرمی شده بعد از اینکه کشتتش. البته اپیزود دو و سه هم ساخته شده، چهارم ساختن. 1998 فک کنم که خوشبختانه من اونا رو ندیدم چون خیلی موفق نیستن هر چند آنتونی پرکینز بازی کرده ولی خب معلوم بود به خاطر اینکه فیلم سایکو خیلی مشهور شده و تو گیشه هم فروش خوبی داشته دو و سه و چهار و حتی بازسازیش بسازن که باز یه فروش خوبی داشته باشن. البته اینم بگم که نورمن بیتس فقط تو تاریخ سینما پرکینز بازی نکرده. یه سریال ساختن اسپین‌آف سایکو درواقع. که اتفاقاش قبل از قضیه‌های سایکو اتفاق میفته، نوجوونای نورمن. اسم سریال هست بیتس متل. بعد کی بازی کردن نقش نورمنو؟ من بچه‌ بودم احتمالا خیلیامون دیدیم چارلی اند چاکلت فکتوری تیمبرتون. پسر گوگولیه بود، خیلی بانمک بود، اون اومده نقش نورمن بازی کرده. یه سایکو خیلی کیوت. فکر کنم خوب بازی کرده اونطوری که نقدا و اینا رو خوندم بد بازی نکرده بوده. ثنا چیزی که همیشه به شخصیت نورمن بیتس فکر می‌کنم من یاد جوکر میفتم هرچند که اینم بگما هیچکدومش از اون یکی الهام نگرفته. چون اصلا جوکر فک کنم از نظر تاریخی خود کاراکتر جوکر قبل از نورمن بیتسه یا مربوط به یه دهه‌ان. خلاصه از همدیگه الهام نگرفتن ولی خب یه همزادپنداری، اون چیزی که ما می‌دونیم جوکرو از رمان مردی که می‌خندد ویکتور هوگو الهام گرفتن و نورمن بیتس حالا با اینکه شباهت‌هایی داره به کاراکتر جوکر ولی از اون الهام گرفته نشده.یه چیزی که جالبه اینه ‌که کلا فیلم سایکو از روی کتابی ساخته شده. کتاب سایکو که اسم نویسندش بولاکه. نویسنده چندان مشهوری نیست مشهورترین کتابش به واسطه‌ی فیلمشه. ولی خدای نویسنده‌های ژانر وحشت یعنی استیون کینگ از این نویسنده و از این کتاب از این فیلم الهام گرفته. یعنی یه جوری انگار مشوقش بوده که بره به سمت ژانر وحشت. ما خیلی مدیون استیون کینگیم. بخاطر شاینینگش، بخاطر فیلم ایت و گرین مایل و فرار از شاوشنگ. خیلی خوبه که آدم اینجوری تصور کنه که چقدر فیلما به هم زنجیره‌ای وابسته‌ان. اصلا یک اپیزود راجب اقتباس، اسپین‌آف و این‌ها تو سینما راجع‌بهش صحبت می‌کنیم. بی‌مزه هم شده واسه هر چیزی دارن یه اسپین‌آف می‌سازن. تازه وارد دنیای بازیشم می‌کنن. یه فیلم مثلا یه کتاب چاپ کنیم، یه انیمیشن ازش بسازیم، حالا گیمش بدیم، حالا مثلا سریالش بدیم.چیزی که حالا راجع به شخصیت نورمن بیتس برا من جالبه اونم اینه که حالا درسته تو این فیلم به صورت سمبلیک خواستن روانی رو نشون بدن ولی واقعا همه‌ی ماها بعضی موقع‌ها اون نورمن درون رو داریم چرا؟ به خاطر اینکه ما هم تو زندگی خودمون، بعضی موقع‌ها روی یه چیزی انقدر داریم پافشاری می‌کنیم که اون چیز جواب نمیده و خودمونم می‌دونیم که جواب نمیده. شاید اصن یه چیز تخیلیه ولی داریم خیلی روش تاکید می‌کنیم، هی می‌خوایم اون اتفاق بیفته. حالا این اتفاق می‌تونه مکان مشخص، زمان مشخص، یک جایگاه باشه. داریم تلاش می‌کنیم به چیزی برسیم حالا نمی‌خوام بگم منفی، حتی یه چیز مثبت ولی نمی‌تونیم بهش برسیم و این قدرت بی‌خیال شدن ‌رو پیدا نمی‌کنیم و این یه جورایی میشه مثل نورمن که نمی‌تونست از اون عشق مادرش دست بکشه تا تهش روانی شد. اون حس وابستگی شدید، بعضی موقع‌ها خیلی می‌تونه مخرب باشه. چون آخه فرق بین عشق و وابستگی هم هست دیگه. عشق با دوست داشتن همراهه، یک پشنی داره ولی وابستگی شاید تو یکی رو دوست نداشته باشی ولی وابسته‌ش باشی و این حس وابستگی بعضی موقع‌ها خیلی می‌تونه آزار دهنده باشه. همونطور که تو شخصیت نورمنم هست.دقیقا منم همین حس رو از نورمن می‌گرفتم. یه چیز دیگه‌ای هم هست اینه‌که وقتی ما به یه چیزی می‌رسیم که شاید حتی خیلی تخیلی باشه، شاید خیلی مخرب باشه، مخصوصا تو مورد نورمن یه چیز کاملا روانی باشه که اون دو تا شخصیت واسه خودش ایجاد کرده بود. ولی وقتی که به اون جایی رسیدیم که حس می‌کنیم یه نقطه‌ی امنیه واسمون اجازه نمیدیم که کسی وارد بشه. اجازه نمیدیم که اصلا یه عاملی باشه که اون شرایط رو بهم بزنه و دقیقا به خاطر اینکه اون شخصیت مادر نورمن حس می‌کرد که وجود ماریان قرار اون بهم بزنه که در واقع خود نورمن دیگه، حاضر شد که ماریون بکشه ولی اون نقطه‌ی امنش بهم نخوره و دقیقا اینو ما زندگی خودمون داریم. ما به خاطر اینکه نقطه‌ی امنمونو حفظ کنیم مثلا شاید خیلی از تغییرات رو قبول نکنیم، خیلی از شرایطی که باعث پیشرفتمون بشه اونا رو قبول نکنیم چرا چون حس می‌کنیم که ما تو یه نقطه‌ی امنی هستیم که چیز دیگه‌ای نمی‌خوایم، این خوبه، دیگه بیشتر از این نمی‌خوام. مغز ما خیلی سرکشه. در اغلب موارد هم علیه ماست. نمی‌دونم یکی از نویسنده‌ها بود می‌گفت که شما ده دقیقه مغزتون رو به حال خودش رها بکنید، شما رو به جاهایی می‌بره که شما اصلا باورتون نمیشه.حس می‌کنید که همین دو دقیقه بعد قراره بدترین اتفاقای دنیا واستون بیفته ولی ما بعضی مواد جلوی این مغزمون بگیریم. چون این مکانیسم دفاعی بدن انسان هم هست. به خاطر اینکه ما بتونیم دفاع بکنیم در مقابل خیلی از خطرها و بدترین استراتژی رو در نظر می‌گیریم. مغز بدترین پالس‌ها رو می‌فرسته که انگار ما الان یه صدایی بشنویم الان فکر می‌کنیم دزد اومده. شاید خیلی احتمالش کم باشه که بگیم آقا مثلا یه نفر همینطور داشته رد می‌شده. یا صدای یک حیوانی رو بشنویم شاید صدای گربه باشه ولی اولش فکر می‌کنه میگه موجود خیلی عجیب غریبیه. این مکانیسم مغز ماست که باعث میشه که همیشه اینطوری دیفنسیو باشه و این در بعضی از مواقع خب به نفع ماست. باعث میشه که اون حس بقای ما رو تقویت می‌کنه. ولی در بعضی از مواقع هم به ضرر ماست. ما همیشه همه چیز رو نگران کننده و خیلی منفی داریم می‌بینیم و دقیقا به همین خاطر هم از کامفوسنمون خارج نمیشیم، چون میگیم اگه فلان کار و بکنم شکست بخورم چی و از تغییر می‌ترسیم.بعد یه مورد دیگه‌ای هم که هست ما وقتی به مشکلات فکر می‌کنیم، چون هنوز اتفاق نیفتاده این مشکلات رو به عنوان یک پکیج می‌بینیم. همشو یه جا می‌بینیم. تو فکر کن مثلا نه آبان قراره برم تهران واسه کار که تو این مسافت رفت و برگشت هی دارم فکر می‌کنم به اینکه وای چطوری برم، اونجا اون کارای اداری چطوری اوکی بکنم، دوباره برگردم و تنهام یه نفر باید کنار دستم باشه که کمک بکنه اینا هی دارم به اینا فکر می‌کنم. در حالی که وقتی اون اتفاق میفته نمیگم گل و بلبل میشه، بد هست ولی این اتفاق پله پله می‌افته. همه‌ش یک آن، ات د سیم تایم نمیفته. اینا چون پله پله میفته ما این قدرت رو خواهیم داشت که بتونیم باهاش کنار بیایم و این علاوه بر این حالا اون بحث کامفرسون هستش که ما اگر این قدرت تغییری که تو میگی بتونیم تو وجودمون تقویت بکنیم واقعا می‌تونه خیلی اتفاقات مثبت بیفته. چیزی که نورمن بیتس نتونست انجام بده. دقیقا نورمن تو دیالوگش بین خودش و ماریون وقتی داشت ماریون شام می‌خورد همین مکالمه رو داشتن. که نورمن بهش گفته که پرایوت آیلنده مثل اینکه. و واقعا اون می‌خواست که به پرایوت آیلندی بره که کسی باهاش نداشته باشه، پلیس تعقیبش نکنه ولی پرایوت آیلند نورمن یه چیزی بود که تو ذهنشه، تو ذهنش داره اتفاق می‌افته. حالا مگسشم میگی؟ سکانس آخر.سکانس آخر لبخند مشهوری هم داره شاید در کنار جوکر، از لبخندهای مشهور تاریخ سینما باشه. که شخصیت مادرش انگار غلبه کرده. که میگه من اینجا می‌شینم، تو زندان، هیچ حرکتی نمی‌کنم که بگن چقدر آدم خوبیه، کسیو نکشته. بعد حتی یه مگسی می‌شینه رو دستش حاضر نیست هم مگس بپرونه. که بگن این آزارش به یه مگس نمیرسه، چجوری یه آدم کشته. یه چیزی هم که می‌خواستم بگم راجع‌به همین بحث وابستگی یه مثالی بود که واسه خود من اتفاق افتاد که حدودا دو سه سال پیش بود که من از وقتی که وارد دانشگاه شدم دنبال یک هدفی بودم که چهار سال هم به شدت تلاش کردم. چون این هدف لانگ ترمی بود. چهار سال تلاش کردم این اون دفعم گفتم بهت که تلاش می‌کردم که به اون برسم هر طوری شده به اون هدفه. ولی واقعا می‌خوام اینو بگم که آینده به قدری غیرقابل پیش‌بینیه که نمیگم اتفاق بدی میفته، نمیگم اتفاق خوبی می‌افته. یک اتفاق انقدر متفاوتی میفته که ما می‌گیم بابا من داشتم برای این تلاش می‌کردم، اصلا این دیگه کلا دیسپیر شد انگار از زندگیم. من الان دارم به یه چیز دیگه فکر می‌کنم که اصلا اون هدف واسم دیگه مهم نیست. همون هدفی که من مثلا سال‌ها داشتم واسش سخت تلاش می‌کردم. حالا دقیقا اینطوری شد که من الان چهار سال واسه اون اتفاق زحمت کشیدم، کلی اینور اونور برو بیا فلان و در نهایت این اتفاق خوب افتاد و من به اون هدفی که می‌خواستم رسیدم. اما به شکل غیرقابل باوری من با پای خودم به صورت کاملا اختیاری نامه نوشتم و گفتم من انصراف دادم از اون چیزی که می‌خواستم. گفتم من دیگه نمی‌خوام باشم اینجا.مسیر رسیدنش بهتر بوده؟ نه یک اتفاق متفاوتی افتاد که دیگه این هدف واسه من هدف نبود. اصلا بود و نبودش دیگه برام فرقی نمی‌کرد. نمیگم مجبور شدم، کاملا اختیاری من رفتم انصراف دادم از اون چیزی که می‌خواستم. برام جالب بود که آینده ببین چقدر غیرقابل پیش‌بینیه که چیزی که من چند سال واسش تلاش کردم، درنهایت به شکل فان خودم رفتم و انصراف دادم از اون اتفاقه و واقعا اینجا میشه گفت که آدم نباید زیاد جدی بگیره زندگی رو، نباید سخت بگیره. تو نظرت چیه در این رابطه؟ منم می‌تونم این رو ربط بدم به شرایطی که توش زندگی می‌کنیم. چون هر روز داره یه اتفاقایی میفته که بیشتر به این نتیجه می‌رسیم که نمی‌تونیم چندان پیش‌بینی کنیم که تو آینده قراره چه اتفاقی بیفته. به خاطر همین چرا از لحظه لذت نبریم حداقل. ولی البته درست نیست که اصلا فکر کنیم که هیچ هدفی ندارم یا اصلا به آینده فکر نکنیم. این درست نیست به نظر من پافشاری نکنیم. این بحث کلمه‌ی پافشاری کلمه‌ی خوبیه. که طبیعتا بی هدفی که چیز بدیه باید بریم بمیریم. هدف باید داشته باشیم و برای رسیدن به اهدافمون هم سخت تلاش بکنیم. ولی هدف دیگه کل زندگیمون نشه و اگر می‌بینیم جواب نمیده، زیاد خودمون درگیرش نکنیم. خودمونو به آب و آتیش نزنیم. چون اگر اون نشه تجربه‌ای از اون شکست عایدمون شده می‌تونیم پایه‌های یک موفقیت بزرگتر باشه.چند روز پیش مثل اینکه روز جهانی شکست بود. شکست باعث میشه ما به موفقیت برسیم. به خاطر همین یه روزی واسش در نظر گرفتن. اتفاقا حالا من می‌خوام اینجا یه کتابی دارم معرفی بکنم که اتفاقا تازه خریدمش. کتابای قبلیش از این نویسنده خوندم. حالا نظرت چیه هر اپیزود اگر تونستیم یه کتاب معرفی کنیم. کتاب سینمایی یا یک پادکست خوب، یه فیلم خوب، مرتبط به اون بحث، یه چیزی معرفی بکنیم که مخاطبا اگر خواستن برن دنبالش. حالا قول صددرصد ندیم ببینیم چی میشه ولی یه کتابی که هستش از مارک منسونه که اسم کتاب همه چی به فنا رفته، که یه کتاب معروف دیگه هم داره در واقع ترجمه کردن هنر رندانه‌ای به چپ گرفتن، که حالا بدون بوقش تازه اینه. این کتابش که من پیشنهاد می‌کنم زبان اصلیش بخرن. تو ایران هم زبان اصلیش هست. چون نسخه‌ی ترجمه شده‌ش خیلی سانسور شده. این کتابو هم زبان اصلیشو خوندم، هم ترجمشو. با اینکه تو ترجمشم خیلی خواستن که هم فانشو نگهدارن و هم در واقع از کلمات خیلی راحت استفاده کنن ولی وقتی نسخه‌ی اصلیش می‌خونی خیلی خنده‌دارتره. کتاب طنزی نیستا. کتاب راجع‌به توسعه فردی و موفقیته و چیزی که این کتاب رو متمایز می‌کنه و مارک منسون رو به عنوان نویسنده متمایز می‌کنه، اینه که ما همیشه کتاب‌های موفقیت رو، چه میدونم مثلا میلیاردر شو، تو می‌توانی، قدرت فلان بهمان. خیلی زرده حتی شاید محتوای کتاب خیلی زرد نباشه ولی عنوانش خیلی زرده و این کتاب اصلا جالبیش همینجاست که دو تیکه‌اس اسم کتاب.اولش نوشته Everything is F*cked بعد در ادامه نوشته A Book About Hope. یک کتابه در مورد امید. اوضاع داغون‌تر از این حرفاست. الکی شعار ندیم که همه چی خوبه و تو وقتی متن این کتاب می‌خونی، من این کتابو البته هنوز نخوندم و می‌بینی که در واقع میاد میگه که بیاین خوشبین نباشیم، نیمه پر لیوانو نبینیم، بیاین هم نیمه‌ پر رو ببینیم هم نیمه خالی. یه جمله‌ای که خود مارک منسون بهش اشاره می‌کنه میگه که ما معلمامون، خانوادمون، مربیمون همیشه میگن تو لایق بهترین‌هایی. عیب نداره همه چی خوب میشه، تو می‌تونی به اهدافت برسی، از این قبیل جملاتی که دائما دارن القا می‌کنن که ما می‌تونیم. پس داریم سفت و سخت می‌چسبیم به اون چیزی که می‌خوایم ولی بعضی موقع میگه بابا ول کن حالا نرسیدیم مهم نیست، مهم اینه که حال دلت خوب باشه و اتفاقا چیزی که جالب که داره میگه، میگه که اتفاقا ما وقتی بعضی چیزا رو شل می‌گیریم خیلی راحت‌تر واسمون اتفاق میفتن و این خیلی مورد مورد جالبیه. فکر کنم این کتاب خیلی به درد من می‌خوره چون من همه چی رو سخت می‌گیرم. یه تکلیف خیلی ساده واسم خیلی سخت و خیلی بزرگه. نمیگم خیلی بزرگه نه این که نتونم انجام بدم و غصه بخورم که وای نمی‌تونم. نه اونقدر سعی می‌کنم که خیلی عالی خیلی پرفکت جلو بره که خودم اذیت میشم. وقتم هدر میره، خودم اذیت میشم به کارای دیگه برسم. که این واقعا مخربه. حالا در اپیزودهای آتی بحث کمال‌گرایی هم حتما صحبت می‌کنیم.بقیه قسمت‌های پادکست اتوپیا را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/1--%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%85%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-(%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B7%D9%81%DB%8C-%D9%88-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-Psycho)-id4634726-id435326868?utm_source=virgool&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=1-%20%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%85%D9%86%D9%90%20%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%20(%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C%20%D8%B9%D8%A7%D8%B7%D9%81%DB%8C%20%D9%88%20%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%20Psycho)-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست اتوپیا | Utopia</category>
                <author>پادکست اتوپیا | Utopia</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jan 2022 17:36:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>