<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های yaura</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Uzumakinaruto</link>
        <description>Whatyaldameans@</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 13:38:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/943199/avatar/hRohxh.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>yaura</title>
            <link>https://virgool.io/@Uzumakinaruto</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دیشب</title>
                <link>https://virgool.io/@Uzumakinaruto/%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D8%A8-vahdegezh9e8</link>
                <description>چهار لیوان چای سبز خوردن در روز اصلا ایده خوبی نیست. فشارم افتاده‌بود و حال نداشتم بدنم رو تکون بدم. ولی یه درس جدید گرفتم درعوض.دیروز عصر کوییز آنلاین جهنمی داشتیم. بعدش قهوه خوردم که چشمام باز بمونه و رفتم کاخ هنر. عود لیمو خریدم از آرت‌شاپ بالا و هنوز دودش نکردم.موقع اجرا موهای تنم سیخ می‌شد و به این فکر می‌کردم که چقدر از تصمیمات زندگیم راضیم. از آدمی که هستم راضیم. اولین‌باری که او و دوستانش گوش کردم، توی چنل مری بود، آهنگ آقای ماروین. آقای ماروین رو هم اجرا کردن. اولین‌بار که آقای ماروین رو گوش کردم، برمی‌گرده به زمستون ۱۴۰۲. جرقه‌هایی توی ذهنم داشت می‌خورد. که زندگیم باید چیزی بیشتر از درس‌ خوندن و معدل پایین و صرف درس پاس کردن، کافه‌های بی‌دلیل و غذا خوردن بیش از حد و دوستی‌های بی‌عمق و ناهماهنگ و کلی کولی دادن و کمر کج و پیچ‌پیچی باشه. نیاز داشتم که آدم بهتری باشم. که خودم رو دوست داشته‌باشم. که توی جمع بتونم نظرم رو بگم. که بتونم بقیه رو منتظر نگه دارم که برم دستشویی و فکر نکنم که من مستحق صبر کردن نیستم.دیشب اولین‌بار بود که بدون پسر قبلیه رفتم پرفورمنس. صندلی‌های کاخ هنر بالاخره درست حسابی شده. شام خوردیم. تو ذهنم تکرار می‌شد صداش با لبخند برعکسش که مگه بدون شام می‌شه؟تا خونه اسنپ‌بایک گرفتم. اولین‌بار بود که موتور می‌گرفتم. آقاهه کف پاهام رو گرفت و گذاشت رو جاپایی؟ آقاهه یکم کرینج بود. تو تاریکی و سرعت بالا هم بلند بلند شجریان می‌خوند. منم به آسمون سرمه‌ای نگاه می‌کردم و سبک بودم و یه قطره اشکم ریختم که نفهمیدم بخاطر باد بود یا بخاطر باد نبود. همه‌چیز خوب بود تا اینکه موقع پیاده شدن پام رو با اگزوز سوزوندم. به مامان بابام نگفتم که دعوام نکنن. تا ساعت ۳ خوابم نمی‌برد. الانم پام یه تاول بزرگ وحشتناک زده که من رو یاد تاول‌های کف دستم تو دی‌ماه می‌ندازه.کل شب، چنل تلگرامم رو به طرز دیوانه‌واری مرور کردم و او و دوستانش گوش کردم.من چنلم رو از زمستون ۱۴۰۲ تا الان دارم. و میزان تغییراتم دیوانه‌واره. و روزی نیست که بهشون فکر کنم و افتخار نکنم به خودم و حس نکنم که خیلی زیادی خودم رو دوست دارم. و باعث می‌شه باور کنم که قراره روز به روز حتی بیشتر یه اثر هنری باشم.مامانم صبح بهم گفت که یلدا بخاطر اینکه دخترمی نمی‌گم، ولی تو واقعا خوشگلی. راستش باورم نمی‌شه که خودمم همچین فکری می‌کنم درمورد خودم. آخه من قبلا تو آیینه خیلی نگاه نمی‌کردم.دیشب با خبرای خوب می‌خواستم گریه کنم. با بغض خوندم و یکم صدام می‌لرزید.می‌دونم الان وقت خوبی نی ولیشاید دوباره نبینمتخواستم بگم برای اینکه کنارت نبودم متاسفمکاش می‌شد این راهو برگشت عقبحالا که نمی‌شه پسمن بخاطر اینکه تورو از دست می‌دم متاسفمو این آخریشبرا اون روز صبح، یکشنبه صبحاوه خدای منمن بابت اینکه یه احمقم متاسفمخبرای خوب همیشه تو راهنبرای توبرای منکه امیدوارم ببینمت یه روزی بازهماما نمی‌دونم کجا، نمی‌دونم کیبه این فکر کردم که دوست دارم تو ذهنش این بیاد. که می‌تونست بهتر باشه. که کاش واقعا تغییر می‌کرد برام.دیشب تیکه چت‌های قدیمی و افکار تو ذهنم رو از اینور اونور تلگرامم مرور کردم. و واقعا شوک شدم.همون اول، همون اول حتی قبل اینکه وارد رابطه شیم، ما همین مشکل آخر رابطه رو داشتیم. می‌خواست تلاش کنه که تغییر کنه ولی نتونست. منم دروغ گفته‌بودم که پذیرفتمت ولی راستش هرروز منتظر بودم که تغییر کنه. و یهویی خورد تو صورتم که ما واقعا مچ نبودیم.و نمی‌دونم این جادو و اون‌همه حس از کجا اومد که ما ۶ ماه موندیم و کم و بیش تلاش کردیم. ولی بابت یک ثانیشم پشیمون نیستم. راستش فهمیدم خیلی چیزای ریز رو یادم رفته. و احساس کردم که کاش می‌تونستم همشون رو نگه دارم و شاید برای همینه که می‌نویسم.دوستم داشت واقعا و الان بالاخره می‌تونم ببینم. و من این عشق رو می‌پذیرم و نگهش می‌دارم. همین.تاول پام بزرگتر شده. پام وحشتناک شده درواقع. اونقدر وحشتناک که می‌ترسم نگاش کنم. ولی عیبی نداره من مشکلی با جای زخم ندارم. درعوض هروقت نگاش کنم یادم میاد که یه روزی ۲۰ ساله بودم و تو نوفل‌لوشاتوی شب سوار موتور شدم.روی انگشت حلقه دست راستمم یه جای زخم دارم، شبیه حلقه است کاملا. همین بهمن ماه پارسال که درکه رفته‌بودیم با بیتا و آدم‌های کامپی، موقع رد شدن از رودخونه، دستم گیر کرد به یه شاخه و اینطوری شد و الان هردفعه که نگاش می‌کنم، یادم میفته که اونروز با بیتا، بدون فکر با چندتا تینیجر مست رقصیدیم.یا مثلا روی زانوم یه زخم هلالی شکل دارم که یادگار اون شب ۵ سالگیمه که با علیرضا از سروکول کمد قدیمی که مامان بابا می‌خواستن بندازنش دور و وسط پذیرایی بود، بالا رفتیم و آخرسر زانوم گیر کرد به یه میخی که زده‌بود بیرون و زخم شد.یه تیکه‌ای از یه کتابی بود که یادم نیست. تقریبا می‌گفت وقتی جای زخم نداری، یعنی تو زندگیت هیچ‌چیزی ارزش جنگیدن نداشت؟خوشم میاد بزنم تو سروکله زندگی و وحشی باشم. کاش بدنم و ذهنم باهام همراهی کنن.</description>
                <category>yaura</category>
                <author>yaura</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 23:50:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خونه خودم</title>
                <link>https://virgool.io/@Uzumakinaruto/%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-vvjxz5p9po8t</link>
                <description>دوست دارم آدم بهتری باشم.جدیدا شب‌ها پرده پنجره رو نمی‌بندم. قبلا همیشه می‌بستم چون از سایه‌های پشت پنجره می‌ترسیدم. ولی الان باز می‌ذارم که صبح‌ها با نور آفتاب بیدار شم.آب‌جوش و آبلیمو خوردم و مالاسانا نشستم. فکرکنم سه چهاربار رفتم دستشویی و روحم سبک شد. اصلا برای من روزهایی که بدون دستشویی شروع شن مثل مرگ می‌مونن و کل روز حس کثافتی دارم. حتی یادمه یه روز تو دانشگاه انقدر مودم پایین بود که می‌خواستم برگردم خونه.خلاصه، بعدش یوگا کردم و تلاش کردم آستاواکراسانا رو برم و باز هم نشد ولی فکر می‌کنم که ایندفعه نزدیک‌تر بودم.بعد صبحونه خوردم. پنیر بیسیک و خرما خوردم. من خیلی خرما می‌خورم و عجیبه که انقدر بدنم بهش عادت کرده و وقتی نیست حس می‌کنم یچیزی کمه. دیروز با بیتا خرمای بیزو گرفتم. یه خرمافروشی تو کارگر هست انواع مختلف خرما داره و فکر کنم از این به بعد می‌خوام خرماهای مختلفشو تست کنم.می‌خواستم برم دانشگاه ولی چیزی در درونم نمی‌خواست بره. تازه مامان باباهم خونه نبودن و من عاشق وقت‌هاییم که خونه کاملا برای منه. اصلا هدف اصلی زندگیم رو گذاشتم خونه داشتن.وقتی مامان بابا رفتن، یهو دیدم که وسط خونه کز کردم و دارم گریه می‌کنم. می‌خواستم زجه بزنم. ولی نمی‌دونم چی شد که یهو پاشدم.لباس‌های ورزشیم رو با آب سرد و دست شستم که فرمشون رو از دست ندن. اون لباسه که تازه گرفتم و تو اولین‌بار که پوشیدمش با روغن آرگان به فناش دادم رو هم یچیزایی از ai پرسیدم و سعی کردم درستش کنم که نشد. بعدش پیکسلی که بیتا برام گرفته‌بود رو زدم رو کوله‌م که می‌برمش کوه. بعدش جزوه‌های از ترم سومم که همینطوری بغل تختم انبار شده‌بودن رو مرتب کردم. برگه‌های سفید رو از برگه‌های استفاده‌شده جدا کردم. دفترچه‌هایی که پر بودن رو انداختم دور و خودکارهای نصفه رو انداختم دور. بعدش خوراکی‌هام رو ریختم تو ظرف.یچیزی که برام جالبه اینه که واقعا آدم‌ها شبیه بچگیشون می‌شن درنهایت؟ من بچه که بودم همیشه خوراکی‌های خودم رو داشتم و اهل شر کردن نبودم و بهم می‌گفتن خسیس. و در یک پروسه یک ساله هی بیشتر این شکلی شدم و درنهایت الان به خودم اومدم و دیدم دو مدل خرما و بیسکوییت غلات و کراکر و دو مدل چوب‌شور و نخودچی کشمش و کلوچه‌ زنجبیلی‌ای که از دیروز مونده رو دارم بسته‌بندی می‌کنم تو ظرف‌های پلاستیکی و می‌چینیمشون توی کمدم.درنهایت کتاب‌هایی که نمی‌خواستم الان بخونم رو گذاشتم تو کتابخونم. یدونه نقاشی قدیمی از خودم پیدا کردم. زدمش رو دیوار. مربوط می‌شد به اون‌موقع که تازه شروع کرده‌بودم نقاشی رو دوباره و با ماژیک می‌کشیدم. من قرمز با موهای بلند و یه پسر سرمه‌ای بود. نمی‌دونم اونموقع چرا همچین نقاشی‌ای کشیدم؟ من اونموقع اصلا پسر سرمه‌ای نمی‌شناختم، پسر اونموقع زندگیم زرد بود.خواستم فال پیلبان شب یلدای دوسال پیش رو بذارم تو پوشه خاطراتم که یهو بوم با نقاشی چاپ‌شده پسره روبرو شدم. براش نوشته‌بودم که تو مثل یه آسمون آبی وسیع پر از ابری. تو بینهایت برام درستی و خوشجالم که دارمت.شعری که شب یلدا برام نوشته‌بود با نقاشی تتوم هم دیدم ولی نخوندمش.نقاشی‌هایی که اونروز چیتگر پشت من نشسته‌بود و کشید رو هم دیدم. یادمه اونروز خیلی به نظرم دوست‌داشتنی بود. بارونی سبز پوشیده‌بود، تو عکسامون متفاوت می‌خندید، زیرلب غرولند می‌کرد که چجوری بز بکشه. بافت موهام رو نگاه می‌کرد، بالا پایین می‌کرد و تلاش می‌کرد شبیهش بکشه. وقتی به اردک‌ها نگاه می‌کرد، بنظرم یه پسربچه کوچولو میومد و انگار زیر اون آسمون پر از ابر، عشقم بهش دیگه تو قلبم جا نمی‌شد. می‌گفتم که تو چقدر خوشگلی. می‌دونستی گوشات خوشگله؟بعدش هم چای سبز برای خودم درست کردم. فهمیدم که چای سبز رو باید تو دمای کمتری دم کشید و کمتر گذاشت موند و اصلا برگ‌های کمتری ریخت. توش نعنا و زنجبیل هم ریختم. تازه فهمیدم تا ۳ بار دیگه می‌تونم همون برگ‌هارو دم کنم. و واقعا ایندفعه خوشمزه‌ترین چای سبز زندگیم رو خوردم. بقیه کلوچه زنجبیلی دیروزی که با بیتا گرفته‌بودیم رو هم نصفش رو خوردم.بیان اینکه نصف نصف کلوچه رو خوردم و بقیش رو نگه داشتم، برام چیز مهمیه چون قبلا هیچ کنترلی روی خورد و خوراکم نداشتم و باید همه‌چیز رو تا ته تموم می‌کردم و عجیبه که بعد این‌همه سروکله زدن با خودم سر این موضوع، الان بالاخره جواب داده.فردا بالاخره نوبت پرفورمنس می‌رسه. آخرین‌بار با زک رفتم کاخ هنر. برای تولدم برام بلیط یکی از کارهای ایمان رو گرفته‌بود، ورق‌الخیال. شب‌های بعد تئاتر رو واقعا دوست دارم. خیلی جادویی و عجیبن. تک‌تکشون رو با جزئیات یادمه. آبمیوه با زک. اون شب سرکوچه، تو ماشین بودیم و بابام رو دیدم و فکر می‌کردم که قراره دهنم آسفالت شه. اون شب تو کافه جز با زهرا و علیرضا و ماسالای سرد و زهرایی که اونموقع نی‌نی داشت و منی که فکر می‌کردم قراره خاله باشم. اون شبی که اولین‌بار بوسیدم تو ایرانشهر و یکهویی همه‌چیز تغییر کرد.من دوست داشتن رو دوست دارم. آدم relationship oriented هستم. بنظرم تو رابطه بودن کلا جالبه.راستش من ذره‌ای پشیمون نیستم از تجربه کردن ۶ ماهم کنار اون پسره. تغییراتی که کردم، افکار و جس‌های جدیدی که پیدا کردم، ارزششو داشت.من هیچوقت انقدر خودم رو دوست نداشتم. من هیچوقت از زاویه پایین عکس نمی‌گرفتم ولی وقتی سرامون رو تکیه داده‌بودیم بهم و بالاسرمون آسمون آبی و برگ‌های سبز بود، بنظرم بی‌نهایت زیبا و نرم بودم و الان هم با اینکه جای کلش خالیه، همچنان خودم رو از اون زاویه دوست دارم.من همیشه بینیم رو دوست داشتم ولی فکر نمی‌کردم تو چشم‌های کس دیگه‌ای هم قشنگ باشه. تا اینکه اون‌روز بوسیدش و فهمیدم بوسیدنیه.دیروز به خودم اومدم و دیدم آروم آروم دارم سیم شارژر لپتاپم رو جمع می‌کنم و چسبشو می‌بندم دورش و عجله‌ای ندارم. من این نبودم.این‌روزها وقتی غرق غم و ناامیدیم، می‌گم که زن‌ها و بچه‌ها من رو واقعا دوست دارن ولی پسرها، نمی‌تونن دوستم داشته‌باشن.دوستام، زهرا، مامانم بهم می‌گن که ولی اون دوستت داشت. ولی من نمی‌دونم چرا نمی‌تونم باور کنم. بهم می‌گفت من خیلی ناراحتم که نمی‌تونم حسم رو بهت نشون بدم. چرا هرکاری می‌کنم نمی‌تونی ببینی که دوستت دارم.اون شب کنار کلانا، با دوتا چایی و نون گاتا وسطمون، شاید باید تموم می‌شد همه‌چیز.من از ته قلبم مدلی که بود رو دوست داشتم. بی‌دلیل بنظرم مدل جرف زدن و نفس کشیدنش، بهترین مدلی بود که تو جهان وجود داشت. سلیقش تو آهنگا با اینکه سلیقه من نبود، ولی بنظرم بی‌نقص بودن. سلیقش تو شلوارهاش و لباس‌هاش و کفش‌هاش شاید بااینکه انتخاب من نبودن، رو دوست داشتم.ماشینش بنظرم باحال‌ترین ماشین دنیا بود اصلا. اصلا بنظرم قاب گوشی سبز بهترین رنگ برای قاب بود. بنظرم گیم‌هاش آیکانیک‌ترین گیم‌ها بودن. هابی‌هاش بنظرم بهترین هابی‌های دنیا بودن.بااینکه من هیچوقت با دمنوش جال نمی‌کردم، بنظرم اینکه همیشه تو کافه می‌گشت و یه دمنوش برای جال اونموقعش می‌گرفت، خیلی بامزه بود. بااینکه من از پای متنفرم، ولی بنظرم پای خوشمزه بود حتی بااینکه نمی‌خوردم. با اینکه بنظرم ایرانسل چرت‌تر از همراه‌اوله، ولی پیش‌شماره ۹۰۱ بنظرم بهترین پیش‌شماره بود.شاید برای همینه بعد تو حتی بیشتر عاشق کوه شدم. تو رو توش می‌بینم و همین برام کافیه. تو از دور توی کوه برام باقی بمون و همیشه یادم بنداز که من یه زن ۲۰ ساله عاشق تو سال‌های تهرانم بودم.</description>
                <category>yaura</category>
                <author>yaura</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 20:20:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گیجی و منگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Uzumakinaruto/%DA%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D9%86%DA%AF%DB%8C-r4pztil3ytap</link>
                <description>امروز تولد زهرا بود. صبح خونه موندم و دانشگاه نرفتم. اصلا عادت ندارم خونه بمونم یا بدنم رو تکون ندم. بعد صبحونه دوباره خوابیدم. خواب پسر قبلیه رو دیدم، اذیت نشدم. ولی وقتی داشتم غذا می‌خوردم و موم رفت تو دهنم، یادش افتادم. وقتی داشتم شنا می‌رفتم و به حفره بغل شستم نگاه کردم یادش افتادم. وقتی خیابون‌ زهرااینارو تو شب دیدم، یادش افتادم. وقتی از کنار مترو تربیت مدرس رد شدیم خودم رو دیدم که پیرهن سرمه‌ایش رو پوشیدم، اون کلاهم رو می‌ذاره سرم، بطریم رو می‌ذاره تو کولم، گل‌های داوودیم رو می‌ده دستم، من می‌بوسمش و می‌رم.امروز داشتم لیستی که با زهرا موقع جنگ نوشتیم رو می‌دیدم. باورم نمی‌شه تو همین زمان کوتاه چندتاشونو واقعا انجام دادم. حس خوبی دارم به خودم که مرداب نیستم. که راکد نیستم.راستش یکی دیگه از دلایلی که خودم رو دوست دارم اینه که هیچوقت خودم رو محدود نکردم به پولی که تو جیبمه یا چیزهایی که جامعه برام تعریف کردن یا یلدایی که قبلا بودم یا جوری که مامان بابا و زهرا و علیرضا بودن و هستن و چیزهایی که تجربه کردن.من از خودم متنفر بودم. نمی‌خندیدم که گوشه‌های صورتم گرد نشه. من از خودم حالم بهم می‌خورد و خودم رو رها کرده‌بودم. فکر نمی‌کردم ارزش داشته‌باشم که نیازها و خواسته‌هام رو بگم. گفتن اینکه نارنگیت رو بده به من. گفتن اینکه بیا برای من باش. غیرممکن بنظر می‌رسید. بازهم خوشحالم از اینکه جاری‌ام.امشب شراب خوردم. گلوم و گوش‌هام گرم شدن، مغزم سبک شد و احساس می‌کردم همه‌چیز قابل حله و من و زندگیم خیلی سبکیم.الانم که زیر پنجره باز دراز کشیدم و تو تاریکی می‌نویسم و golden brown گوش می‌کنم به یاد اون‌شب نوفل‌لوشاتو و یلدایی که تازه ۲۰ سالش شده‌بود و شب رو داشت کشف می‌کرد.این‌روزا زیاد استرس می‌گیرم. راستش درمورد موضوعات مختلفی حس بدی دارم. مثلا اینکه چجوری اپلای کنم. اینکه چجوری باید زندگی کنم وقتی همه‌چیز انقدر گرونه. اینکه از پس این ترم برمیام یا نه. اینکه پسر قبلیه من رو چجوری می‌بینه و آیا روزی می‌فهمه که من چرا رفتم، اصلا منو شنید در آخر؟ولی باز لامصب خیلی زندگی قشنگه.من عاشق شبم. شب از کل زندگی جداست.مخصوصا شب‌های تابستون خود عصاره زندگی رو فریاد می‌زنن.امشب شیشه رو داده‌بودم پایین، the mountain is you گوش کردم، موهام رها بودن تو باد، چشمام رو بسته‌بودم. یک لحظه توی تونل و نور زرد بودم و یک لحظه بعد با یه پلک، تو تاریکی شب و سبزی درخت‌ها بودم و بوی گلای مختلف دماغم رو پر می‌کردن.حتی اگر اینهمه گند و کثافت تو دنیا وجود داشته‌باشن، بازهم بابام با آهنگ وایب می‌گیره و بامزه است. بازهم مامانم واقعا خوشگله. بازهم علیرضا علیرضای منه. بازهم زهرا رنگیه و بازهم سهیل مهربونه. و درنهایت من یلدا باقی می‌مونم.راستش من این هفته برای ۴ روز متوالی رفتم پارک لاله. دو روزش قبل و بعد نشست تو موزه هنرهای معاصر بود. یه روزش تنهایی رفتم و به بچه‌ها نگاه کردم و پامو کردم تو اون نهر باریکه. یه روزشم با دوستم و دوست‌پسرش نهار خوردیم و گپ زدیم.یکم احساس بدی داشتم که این عادت‌های عجیبی که توی ۲۰ سالگی دارم می‌سازم آیا واقعا قشنگن؟ آیا تبدیل به یه دختر پارکی نوجوون شدن ضایع است؟ ولی نمی‌تونم جلوشو بگیرم. هر پارکی، هر طبیعتی از هر نوعی، هر تیکه چمن و درختی من رو مجبور می‌کنن که اونجا باشم و کاری از دستم برنمیاد. چون یلدا اینو می‌خواد و من نمی‌خوام که جلوش رو بگیرم.یلدا واقعا زاده شده که آزاد باشه. نوع آزادی من اگر اسم داشت، اسمشو می‌ذاشتم یلدا. من رو آزاد بذار! ولی همزمان گرم و نرم و مطمئن باش.اصلا شاید دلیل اینکه رابطمون انقدر کش پیدا کرد و یهویی دیدیم ۶ ماه شده، بخاطر همین آزادی بود. وگرنه از اول همه‌چیز مشخص بود. پسر قبلیه رو من کاریش ندارم جدی و خودش هی میاد تو خوابم. تازه تو خواب فاطمه‌ هم رفته‌بود.امیدوارم غماش سبک شن و یاد بگیره ازشون. امیدوارم رها شه. که یک‌روزی، دختر بعدی، وقتی دنبال این بود که دستای سردش رو براش گرم کنه، گرم کنه براش، بدون مکث، و یک ثانیه هم با نگاه کردن به اطرافش هدر نده.یکسری چیزها از پسرقبلیه یاد گرفتم که دوست‌هام رو عصبی می‌کنه. مثلا دیگه خیلی موقع تصمیم گرفتن بقیه رو درنظر نمی‌گیرم. خیلی خودمحورتر شدم. از جملاتی مثل من دارم می‌رم. یا من فلان ساعت می‌رم استفاده می‌کنم و دیگه خیلی دوست ندارم بخاطر بقیه برنامه‌هام رو عوض کنم. اگر چیزی رو دوست نداشته‌باشم بخورم، نمی‌خورم و اگر چیزی بخوام که بقیه نمی‌خوان، تنهایی می‌رم می‌خورمش.کند و آروم‌تر شدم. نهارم رو آروم می‌خورم و وسایلم رو آروم‌آروم جمع می‌کنم و حتی سیم شارژرم رو با چسبش می‌بندم و یکم مرتب‌تر شدمامروز پنجشنبه بود. از صبح زود رفتم دانشگاه و همه‌کارهام رو انجام دادم. یکی از سال پایینی‌هامون رو دیدم تو کتابخونه. بهم پنکیک داد. تازه بغلمم کرد. آدم‌های گرم و نرم و مهربون رو واقعا دوست دارم. یک‌چرخی توی دانشگاه زدم. و دوباره یادم افتاد که من چقدر احساس تعلق دارم به این دانشگاه. برام مثل محلمون شده. کلی خاطره با کلی آدم تو جاهای مختلفش دارم.بهرحال زندگی هرجوری هم باشه من باید زندگی کنم. فردا می‌خوام برم کوه.</description>
                <category>yaura</category>
                <author>yaura</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 18:54:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عود گل محمدی</title>
                <link>https://virgool.io/@Uzumakinaruto/%D8%B9%D9%88%D8%AF-%DA%AF%D9%84-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C-fdshhl9yuvyg</link>
                <description>امروز برنامه داشتم طلوع خورشید رو ببینم، یوگا کنم و بعد برم دانشگاه. ولی خواب موندم. خوابم رو یادم نمیاد. خیلی عجیب‌غریب و پیچ‌درپیچ بود. وقت نکردم یوگا کنم و سریع رفتم دانشگاه. تا ساعت ۶ دانشگاه بودم. یکم درس خوندم. یکم برنامه‌ریزی کردم. دوستام رو دیدم. من از وقتی کات کردم نرفته‌بودم پردیس مرکزی. پردیس مرکزی‌ای که هرروزم رو برای یک ترم با اون توش وقت می‌گذروندم. و چقدر تلخ که توی آخرین‌روز توی فنی پایین باهاش قهر کردم.امروز رفتم دانشکدمون. رفتم سمت کمد من که روش قفل اون بود و وسایلش رو می‌ذاشت. وسایلش رو خالی کرده‌بود و قفلش سرجاش بود. وضعیت عجیبیه. جفتمون اونقدر دوست نداریم این کتاب رابطمون دوباره باز شه که حتی بهمدیگه پیام نمی‌دیم برای تعیین تکلیف کمد.دوستم می‌گفت که روابط تو چقدر شبیه خارجیاست. منظورش این بود که وقتی به پسرها می‌گی برو! واقعا می‌رن. اولش هم همه‌چیز منطقیه و آن‌تایم و در دوز کم.ولی من یک پسر کدی‌ می‌خوام که شده حتی برای یکبار تلاش کنه نظرمو عوض کنه که نرم.درنهایت احساس می‌کنم این منم که رها شدم. هیچوقت حس نکردم رابطه‌ای رو من تموم کردم. انگار که من همیشه تنها رها می‌شم و همیشه ۸۰ درصد دوست داشته می‌شم و هیچوقت کافی نیستم تا آدم‌ها برام تلاش کنن. انگار که زیادی پررنگ و پرسروصدام و فضای ابراز از بقیه می‌گیرم.تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که این روح پسر سرمه‌ای ناراحت عمیق رو رها کنم، پسری که تو سه تا آدم مختلف بهش عشق ورزیدم، رها کنم و تموم کنم هرچیزی بینمونه رو.بلیط پرفورمنس او و دوستانش رو گرفتم. خیلی خوشحالم. از الان دارم به این فکر می‌کنم که لباس چی بپوشم و می‌خوام تا می‌تونم روز و شب آلبوم‌هاشون رو مرور کنم که نکنه یادم بره متنشون رو. می‌خوام زجه بزنم و بخونم و گریه کنم.سه تا عود اونروز برگشتنی از کوه خریدم. دارچین و گل محمدی و اون‌یکی رو یادم نیست. ولی گل محمدیه خیلی خوشبوئه. دوستش دارم. من از وقتی رفتم کاشان تنهایی، با گل محمدی و گلاب و فرآورده‌هاش آبسسد شدم.پسر قبلیه تازه یادش افتاده وارد ایموفیز ۱۴ سالگیش بشه. یکم خجالت می‌کشم که الان همه از بیوش می‌فهمن ما باهم کات کردیم. راستش من مرموزتر از اینها بودم که بقیه بخوان درمورد کاتم بفهمن توی دانشکده ولی خب پیش میاد، زندگیه لابد.راستش پذیرفتم که نمی‌تونم تحصیلی اپلای کنم. پولش نیست. تمرکزم رو گذاشتم رو روش‌های دیگه. یکسری برنامه ریختم برای زندگیم. برای طولانی مدت. اگر دوباره جنگ نشه.می‌خوام دانشگاه رو کمتر جدی بگیرم و خیلی واقع‌گرایانه رو چیزای دیگه تمرکز کنم.راستش اصلا دلیل اینکه پاشدم، لپتاپم رو از کیفم درآوردم و شروع کردم نوشتن این بود که یهویی همه‌چیز غیرقابل تحمل بنظر رسید. رو تختم دراز کشیده‌بودم و یهویی احساس کردم که دارم خفه می‌شم. خب یعنی چی که روابط تموم می‌شن؟ درعوض تصمیم گرفتم که فردا طلوع رو ببینم و یوگا کنم. اصلا شاید بعدش باز خوابیدم. ولی می‌خوام طلوع آفتاب رو ببینم.من خیلی به اشتباهاتم فکر می‌کنم. راستش به خودم تو رابطه قبلیم که نگاه می‌کنم، گاهی واقعا فاجعه بودم. گاهی هم خوب بودم. یکسری وقت‌ها می‌تونستم بگم که ورزش کردم و بیا دنبالم. ولی یکسری وقت‌ها صرفا با سکوت و انتظار، کم‌کم عشقم رو کم می‌کردم و می‌گفتم که ازت ناامید شدم. خیلی بی‌رحمانه است.خلاصه که پسرها می‌رن. من می‌دونم موندنی نیستند برام حالاحالاها. امروز بیتا بهم گفت که جدیدا بیشتر مخالفت می‌کنم. جدیدا می‌تونم بگم نمی‌خوام، نمیام، نمی‌خورم.قبلا برام عذاب الهی بود همه‌چیز. اینکه بگم نه. اینکه خودم رو گول می‌زدم که من اصلا یچیز دیگه رو می‌خوام. و نظر منم مثل بقیه است و انگاری که خودم رو فراموش می‌کردم که صرفا نه نگم.</description>
                <category>yaura</category>
                <author>yaura</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 23:22:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیلوفر</title>
                <link>https://virgool.io/@Uzumakinaruto/%D9%86%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%81%D8%B1-oxmtvg1c4sru-oxmtvg1c4sru</link>
                <description>دوباره افکار مجیکال برمی‌گردن. چون اون شب من عجیب بودم. اون شب انگار پونصد و شصت و هشتمین‌باری بود که می‌دیدمش.امروز صبح نفسم بالا نمیومد و حالم خوب نبود. برای اولین‌بار از بابام درخواست کردم. درخواست کردم که من رو برسونه به پیست دوچرخه. تهنایی دوچرخه‌سواری کردم. با خودم اسکارف قدیمیم رو برده‌بودم. انداختم زیرم و نشستم، نوشتم و آهنگ گوش کردم. باد میومد. می‌رفت تو جونم. آفتاب تیز بود ولی بهم آسیب نزد.برگشتنی دوباره از بابام درخواست کردم بیاد دنبالم. تا وقتی بیاد رفتم تاب‌سواری کردم. یه دوست جدید پیدا کردم. اسمش مبینا بود. از من بزرگتر بود ولی با باباش اومده‌بود و طرز کارکرد مغزش فکرکنم با ما متفاوت بود. بهم گفت هیچوقت اسمم رو یادش نمی‌ره و خیلی دوستم داره.بابام برگشتنی من رو برد تا باهم بستنی بخوریم. راستش فهمیدم که این چندوقته چقدر از بابام فاصله گرفتم و چقدر دیوار ساختم بینمون. راستش فهمیدم که این اواخر نفرتم از مردها و مردونگیشون رو بی‌دلیل روی بابام فرافکنی می‌کردم و خب خجالت کشیدم از کارهای ناخودآگاهم.زندگیم خوبه. بدنم قویه. ذهنم توانایی رشد داره. خونوادم واقعا یه اثر هنرین. دوست‌هام واقعا منحصر به فرد و عزیزن. خوشحالم و امید دارم که هرچقدر شرایط گوه باشه، می‌تونم روحم رو مثل یه نیلوفر نگه دارم.</description>
                <category>yaura</category>
                <author>yaura</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 15:53:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شگفت‌زده‌ام</title>
                <link>https://virgool.io/@Uzumakinaruto/%D8%B4%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-pku7zxkimgjx</link>
                <description>زندگی واقعا من رو شگفت‌زده می‌کنه. دیروز با یاس رفتیم کوه. رفتیم جنگل کارا. خیلی خوشحالم که با یاس توی دانشگاه دوست شدم. اصلا فکر کنم تو کلاس ریاضی‌مهندسی ترم ۴ همه‌چیز شروع شد. سرکلاس پیش هم می‌شستیم و به مردها هیت می‌دادیم. و به میمنت پسر قبلیه اولین‌بار باهمدیگه رفتیم کوه و فهمیدیم که واقعا بستی‌های کوهی خوبی هستیم.برام عجیبه که چرا من انقدر کوه رو دوست دارم؟ هنوزم بعد این‌همه وقت، هر شبی که می‌خوام بخوابم تا صبح برم کوه، از هیجان خوابم نمی‌بره و تا صبح بیدارم.دیروز واقعا احساس قدرت می‌کردم توی پاهام و ستون فقراتم و خیلی به خودم افتخار می‌کردم. تازه فهمیدن اینکه اگر مسیر اشتباهی رو برم و تهش به دره ختم شه، بدون غر می‌تونم ۲۰ دقیقه برگردم جایی که همون اول بودم و احساس بدی نداشته‌باشم، باعث می‌شه بیشتر خودم رو دوست داشته‌باشم.احتمالا پس‌اندازم رو برم هر تیکه وسیله کوهنوردی که نیاز دارم و ندارم رو بخرم و شرش رو بکنم. چون من مطمئنم هیچ‌چیزی توی دنیا من رو اندازه کوه خوشحال نمی‌کنم.دارم به این فکر می‌کنم که چرا کوه رو دوست دارم؟ چون بدنم قویه؟ چون انتخاب مسیر دست منه؟ چون می‌تونم بشینم؟ چون ذهنم ساکت می‌شه ولی همزمان جاری می‌شه؟ چون دیگه برام مهم نیست دست بزنم به خاک و سنگ یا لباس‌هام کثیف شه؟هرچیزی که هست، کوه باعث می‌شه به زندگی وصل شم.برام سؤاله که پسر قبلی وقتی می‌بینه من انقدر تو کوه پلاسم، چه حسی بهش دست می‌ده؟ آیا دلش تنگ می‌شه برام؟راستش من اصلا دوست ندارم دیگه ببینمش. بینمون یک فاصله‌ای توی ذهنم ایجاد شده که باورم نمی‌شه یه زمانی انقدر نزدیکم بوده. و واقعا پروسه کمرنگ شدنش برام جالبه و از خودم متعجبم که رها کردم و چنگ نزدم.راستش نمی‌خوام زیادی خوش‌بین باشم ولی فهمیدم که بدبینی هم بلد نیستم پس شاید بهتره که کلا فکر نکنم به آینده؟یکشنبه می‌خوام برم باغ فردوس با یه آدم جدید ولی آشنا. هیجان‌زدم برای تجربیات جدیدی که اونقدر شجاعم تا بسازمشون.خیلی درمورد ایرانی بودنم دوست دارم گریه کنم. استرس می‌گیرم و می‌خوام زجه بزنم. از اینترنت طبقاتی واقعا می‌ترسم چون الان دارم به وضوح می‌بینم که کیا دارن استوری می‌ذارن و کیا دارن نرم‌افزاراشون رو آپدیت می‌کنن و کیا کورس جدید شروع کردن. این ترسناکه. وحشتناکه.اینکه طبقات بالای اجتماع، بالا می‌مونن. واقعا توانمند و تلاشگر هستند، دارن یاد می‌گیرن و زحمت می‌‌کشن و زندگی‌ می‌کنن و درنهایت زندگی خوبی می‌سازن.و اما اون پایین، بدون اینترنت، کم‌کم آدم‌ها سنسشون از حقیقت رو هم قراره از دست بدن. دسترسیشون به محتوای رایگان روز به روز کمتر می‌شه و روز به روز راه پیدا کردن به طبقات بالاتر غیرممکن‌تر می‌شه و یه روزی دیگه حتی این فکر توی ذهنشونم نمیاد.داشتم می‌گفتم اصلا، که حس می‌کنم روحم داره فریاد می‌زنه برای چیزی که نمی‌تونم بهش بدم و فقط باید بگم صبر کن. صبر کن. صبر کن. ولی می‌ترسم یه روزی اونقدر غرق عن و گوه زندگی بشم که فراموش کنم. فراموش کنم که روحم چی می‌خواست! فراموش کنم من کی‌ بودم و یک روزی چی می‌خواستم.ولی در کنترل من نیست. و بذار اصلا یه احمق عجیب خوش‌بین باشم که دلش خوشه به بادی که الان از پنجره میاد و فقط ۱ ساعت در روز وقت می‌ذاره برای پنیک کردن و برنامه‌ریزی آینده و بعدش این فکرارو می‌ندازه دور.</description>
                <category>yaura</category>
                <author>yaura</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 18:50:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جادوی روزمره</title>
                <link>https://virgool.io/@Uzumakinaruto/%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D9%87-fjd5ejzx55hh</link>
                <description>در فاز عجیب و جدیدی از زندگیم قرار دارم. دیروز با بیتا مرکز شهر رو شخم زدیم. بیتا یکم دیر اومد، برای همین من اول رفتم انقلاب، درواقع برنامه داشتم که آیین دلتنگیم رو برگزار کنم و بشینم رو سکویی که جای ما بود، ولی یهویی یکی از ورودی‌هامون رو دیدم و کاملا فراموش کردم که من برای چی اینجا بودم. درعوض با اتوبوس فرصت شیرازی رفتم تا میدون ولیعصر.وقتی از بیرون به بلوار کشاورز نگاه می‌کردم، جای اینکه فقط خودم و پسر قبلیه رو با کوله خودش و من ببینم، خودم و سهیل رو موقع موتورسواری دیدم، خودم و اکیپ ترم یکم رو دیدم، خودم و بیتای دنبال کافه رو دیدم و احساس خوبی داشتم.میدون ولیعصر که به بیتا رسیدم، رفتیم اون نون‌فروشی مخصوص ما دوتا، من عاشق زنجبیلم. نون زنجبیلی مزه بهشت می‌ده. اصلا هرچیزی که حس کردن طعمش نیاز به زمان داره، من رو دیوونه می‌کنه. تا پارک لاله راه رفتیم. شیر گرفتیم. یجای قشنگ پیدا کردیم. کفش‌هامون رو درآوردیم و نشستیم رو زمین. شیر خوردیم با نون و به مردم نگاه کردیم.یه گروه سیرک دیدیم. رفتم پیش آقایی که اسلک‌لاین کار می‌کرد و بهم یکم یاد داد. بیتا از دور ازم فیلم گرفته. وقتی هم که نشستم، یه آقاهه که با دخترش نشسته‌بود و داشت کتاب می‌خوند، بهم از الاستیسیته اسلک‌لاینه گفت.بعدش کز کردیم سمت انقلاب، کتاب‌فروشیارو گشتیم. یه گردنبند یهویی من رو مجبور کرد که وایستم. spiral sun بود. دقیقا خود تتوم بود. خب دارم اغراق می‌کنم، ۸۲ درصد تتوم بود. از اونموقع تا الان، از گردنم درش نیاوردم.تو آیینه همیشگیمون عکس گرفتیم. رو تخته اسممون رو نوشتیم. نوشتم sing liberation. به یاد رهایی توی انتخاب کردن. مقصد بعدی تئاترشهر بود. یه پسر مرموز غمگین دیدم. همزمان به همدیگه نگاه کردیم. در آخر ۵ قدم اون و ۷ قدم من برداشتم. بعد اینکه اومدم پیش بیتا نشستم، صداش کردیم و اومد پیشمون نشست. درمورد دانشگاه حرف زدیم. از ما یه سال کوچیکتر بود. بامزه و آروم و کم‌حرف بود.امروز دوست هندی پنج سال پیشم، با کلی زحمت من رو از گروه‌های قدیمی المپیاد فیزیک پیدا کرده‌بود. آیدیم رو جای pc یچیز دیگه یادش بوده: irrc. ولی درنهایت پیدا شدم. و به طرز عجیبی منم همون‌روز وپن خریده‌بودم. با همدیگه به یاد گذشته صحبت کردیم. معتقد بود که انگلیسیم قوی‌تر شده. قبلا یادمه که با گوگل‌ترنسلیت تو یه تب دیگه باهاش چت می‌کردم. راستش حس عجیبی دارم از اینکه ۵ سال تو ذهن یک آدمی باقی مونده‌بودم و ازم چیزهای کوچیکی یادش بود. بهرحال قاطی این‌همه آت و آشغال زندگی، هنوزم جادو وجود داره. عجیب نیست؟</description>
                <category>yaura</category>
                <author>yaura</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2026 23:11:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معنای زندگی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Uzumakinaruto/%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-clsdthimuyiw</link>
                <description>الان روی تختم زیر پنجره باز و توری بسته و زیر آسمون سیاه شب نشستم. باد خنک میاد و دورس آبیم رو پوشیدم. ناخنام هنوز از حنای سه هفته پیش قرمز قرمزه و عجیبه.راستش چندروز پیش که داشتم نوشته‌های قبلی ویرگولم رو می‌خوندم، یهویی یادم اومد که زندگیم قبل از اینکه عشق؟ واردش بشه چه شکلی بود. به چه چیزهایی در طول روز فکر می‌کردم و درمورد چیا می‌نوشتم.یادم اومد که اونموقع‌ها خاطراتم با دوستام رو می‌نوشتم، درمورد فیلم‌ها و کتاب‌ها و آهنگ‌ها و حس‌هایی که در درونم ایجاد می‌کردن می‌نوشتم.فکر می‌کردم که فکر پسرها درواقع من رو از خودم و افکار مخصوص خودم دور کردن. ولی وقتی یکوچولو بیشتر نگاه کردم، فهمیدم که اون حساسیت و نوع نگاهم هنوزم هستن و صرفا در قالب شدیدترین چیزی که توی زندگیم تجربه کرده‌بودم بیانشون می‌کردم، یعنی تجارب در ارتباط با یه انسان دیگه. و این چیز بد یا خجالت‌آوری نیست. ولی آگاه شدن بهش یادم انداخت که من هنوزم می‌تونم اون حساسیت حسی رو دریافت کنم و لزومی نداره که به غم مالیخولیایی پسر قبلیم بچسبم تا بتونم چیزی حس کنم، چون قبلا توی چیزهای دیگه هم پیداشون کرده‌بودم.توی رابطه قبلیم، در مقابل پسر قبلیم، تبدیل به یک لاورگرل شده‌بودم. و هنوزم برام سواله که آیا هستم؟ آیا انقدر دیوانه عشق و عاشقی هستم؟ ولی وقتی داشتم لیست فیلم‌هایی که در سال اخیر دیدم رو مرتب می‌کردم، دیدم ۸۷ درصدشون عاشقونه نبود، درواقع هیچوقت داستان‌های عاشقانه برام جالب نبودن.نکنه عشق رو اونقدر دوست دارم که می‌خوام تجربه یونیک خودم باقی بمونه؟ نکنه نمی‌خوام لوس شه و خودم خبر ندارم؟امروز با آیدایی درمورد معنای زندگی حرف زدیم، تنها چیزی که تو ذهنم میاد، طبیعت و بدنمه. من از بچگی، بدن ضعیفی داشتم. اسکولیوز، دریچه آئورت داستان‌دار، زانوهای ضربدری و معده نوسانی و حساس.هرچقدر که بزرگ‌تر شدم، هرچقدر که آزادتر شدم، روز به روز بیشتر و بیشتر مایل شدم به تکون دادن بدنم. به شنا، بدمینتون، یوگا کردن، دوچرخه‌سواری، رقصیدن، پیاده‌روی‌های طولانی و درنهایت کوهنوردی.من نمی‌دونم این کانسپت رو چجوری به معنای زندگیم وصل کنم. ولی وقتی که بدنم رو تکون می‌دم، احساس آزادی می‌کنم. وقتی می‌بینم که من می‌تونم با وجود خستگی ادامه بدم، وقتی که می‌بینم بعد هر صعود من یلدای جدیدی شدم، مست می‌شم و نمی‌تونم دست از فکر کردن به کوه بردارم.و برام عجیبه این موضوع. خیلی عجیبه. و از خودم تعجب می‌کنم.شایدم بخشیش بخاطر اینه که تجربه کردم بستن بریس و عرق کردن کمر و تیر کشیدن پشت و پیاده‌روی‌هایی که بعد یک ساعت تبدیل به درد می‌شن و ناتوانیم از بردن لپتاپم اینور اونور.و حالا که می‌تونم بی‌دلیل کوله‌م رو پر کنم و ببرم اینور اونور، یا چندین ساعت پشت هم راه برم و کوهنوردی کنم و کمرم رو ببینم که صافه و تاب نمی‌خوره، شاید بخاطر همین احساس غرور می‌کنم و به خودم افتخار می‌کنم؟این‌روزها آگاهانه دارم فکر می‌کنم که تو چه موقعیت‌هایی معذبم و چه چیزهایی اذیتم می‌کنن و حالا امشب می‌خوام سعی کنم جمله‌های مختلف رو بنویسم تا از فردا روی مردم امتحان کنم و بتونم مرز بذارم. شاید مسخره بنظر برسه ولی من متنفرم از تلفن‌های طولانی و بی‌پایان و چت‌هایی که بهم سردرد و حالت تهوع می‌دن. و هردفعه نمی‌تونم من کسی باشم که تمومشون می‌کنه. و حالا می‌خوام تمرین کنم که بتونم زیر یک ساعت تمومشون کنم و کل انرژیم مکیده نشه تو یه ارتباط ساده روزمره. نه که فکر کنم وقتم داره هدر می‌ره، درواقع انگار که تنفس ندارم.درکل اینکه امروز حس خوبی دارم و دوست دارم فردا کارهای زیاد و فراوونی انجام بدم و شاید خوب باشه که فردا رو با ورزش تو پارک شروع کنم؟</description>
                <category>yaura</category>
                <author>yaura</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2026 00:00:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زن تیز و زاویه‌دار</title>
                <link>https://virgool.io/@Uzumakinaruto/%D8%B2%D9%86-%D8%AA%DB%8C%D8%B2-%D9%88-%D8%B2%D8%A7%D9%88%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-qk5blgunngxr</link>
                <description>از اینکه دوباره می‌تونم تو ویرگول بنویسم خوشحالم ولی اینکه کامنتی نبینم؟ بی‌معنی می‌کنه همه‌چیز رو. من اون ارتباطات بینمون رو هنوزم می‌خوام.من ممکنه گاهی یادم بره اینکه دوست بچگیم یه داداش کوچیکتر از خودش داره ولی مطمئنا جزئیات عجیبی همیشه تو ذهنم شناورن.مثلا من یادم بود که اونروز برقمون تا ساعت ۵ قرار بود قطع باشه. دقیقا قبل اینکه راه بیفتم پریود شدم و می‌خواستم کاپم رو بذارم و باید صبر می‌کردم نیم ساعت تا ساعت ۵ شه و برق بیاد و من بتونم از ماکروفر استفاده کنم. و یادمه که درآخر دیر رسیدم.اولین لباسی که بدون مامانم خریدم رو با فاطمه و بیتا خریدم. از تئاترشهر خریدم. قیمتشو هم یادمه، ۵۰ تومن. این‌روزا بیشتر می‌پوشمش. بعد ۵ سال بیشترم به سلیقم نزدیک شده.عکس‌های دیشبم رو که نگاه می‌کردم، توش یه درخت آشنا پیدا کردم. راستش فکر نمی‌کردم که دقیقا همونجا نشسته‌باشم. ناخودآگاه یا شایدم اتفاقی بود.این‌روزها بیشتر یادم میاد که چقدر برام همه‌چیز غیرقابل تحمل شده‌بود. چقدر نمی‌تونستم نفس بکشم. من آدم عجیبی‌ام ولی نمی‌تونستم کنارت عجیب باشم. دیشب خواب عجیبی دیدم.یه پسری که نمی‌شناختمش تو خوابم بود. کل ۸ ساعتی که خواب بودم، پیش اون بودم. تو یه استودیوی کوچیک بودیم. حرف‌های عجیب و مسخره می‌زدیم بهم و می‌خندیدیم. بی‌معنی و بی‌هدف دست می‌کشیدم رو صورتش. دستاش رو نگه می‌داشتم و زل می‌زدم بهشون و با انگشت‌هام روشون شکل می‌کشیدم. دستم رو گذاشته‌بودم زیر چونه‌م و بدون دلیل بهش می‌گفتم که دوستت دارم. موهام بلندتر بود، همچنان چتری داشتم. قیافه تیزتری داشتم. اون رو به یاد نمیارم، ولی من، من یه زن بودم که بدون خجالت عشق می‌ورزید و احساس نمی‌کرد که داره می‌بازه.یادم میاد که آخرین‌روزهای رابطمون، تو خوشحال و متعجب بودی از اینکه خوابت رو دیدم. تو خواب، زیر بارون با یه سگ، توی کوه، با بارونی سبزت قدم می‌زدی. لبخند برعکس داشتی و خوب بودی با غم‌هات. و من از دور با یه دوربین، به تو و اون سگ نگاه می‌کردم. و خوشحال بودم که حالت خوبه.نمی‌دونم امروز چه اتفاقی داشت میفتاد، ولی یکهویی همه‌چیز آبی و سرمه‌ای می‌شد. شونه من آب می‌شد و دستت رو حس می‌کردم و موهام پر از گره می‌شد و طعم‌ها قاطی می‌شدن و مرز وجود خودم رو تشخیص نمی‌دادم.یک دوست جدید پیدا کردم. خیلی رندوم باهم دوست شدیم. بهم گفت اولین‌باری که من رو دانشکده صنایع دیده، چشمام برق می‌زده و شیطون بنظر می‌رسیدم و همیشه انگار که می‌خواستم جایی برم. راستش دارم شبیهت می‌شم. برام عجیبه که چرا؟ مثلا دیر به دیر جواب پیام‌هام رو می‌دم و نیازم به غار تنهاییم بیشتر شده. آیا بخشی از من هنوز فکر می‌کنه شبیه تو بودن مشکل رو حل می‌کنه؟ یا آیا اینطوری زندگی کردن راحت‌تره و این چیزیه که من درنهایت می‌خوام باشم؟ شایدم برای این برهه از زندگیم؟راستش دیگه دوست ندارم برم تو رابطه، البته احتمالا در این برهه از زندگیم.۱ سال و نیم از کارشناسیم مونده. همه‌چیز رو هواست و تو رابطه بودن فقط گیج‌ترم می‌کنه. بودن با تو در عادی‌ترین شرایط هم همینطوری من رو گیج می‌کرد.دوست داشتم قوی‌تر بودم. می‌تونستم بلند تو ذهنم داد بزنم که من این هدف رو دارم و تمام تلاشم رو در اون جهت بذارم. ولی نمی‌تونم. صدام ضعیفه و جون ندارم. همش نوسان می‌کنم و امید دارم.راستش من از زندگی قابل پیش‌بینی خیلی خوشم میاد. یعنی مثلا دوست دارم یه روتین قابل پیش‌بینی داشته‌باشم. اینکه چه روزهایی می‌رم میوه تره‌بار، چه شب‌هایی می‌رم بام، صبح‌ها کدوم پارک می‌رم و کیا دوچرخم رو با خودم می‌برم، اینکه پنجشنبه‌ها حتما می‌رم کوه، اینکه چه ساعتی یوگا می‌کنم. اینکه کی کیک درست می‌کنم و کی بقیه آدم‌های زندگیم رو می‌بینم.این‌روزها به کانسپت رابطه زیاد فکر می‌کنم. راستش از وقتی وارد دانشگاه شدم، رابطه همیشه بخش بزرگی از ذهنم بوده. ترم‌های اول با خودم می‌گفتم که مگه چی‌ می‌شد منم یک دوست‌پسر داشتم که صرفا مطمئن باشم یکی حتما برای نهار منتظر من می‌مونه؟ یا یکی باشه که هروقت من می‌گم باهام بیاد بین درس بستنی بخورم؟ کی هست که شب‌ها با اون برگردم؟ مگه چی می‌شه یکی باشه که براش مهم باشه من امروز سرم درد می‌کنه، امتحانم رو بخاطر پریود بودنم خراب کردم یا کرمم توی کیفم منفجر شده یا نگاهش به چشم‌هام موقع درس خوندن باشه و بفهمه که اعصابم خرده.زهرا به من همیشه می‌گفت که یلدا یادت نره، آدم‌ها همیشه می‌تونن نظرشون رو عوض کنن. اگرر اولش می‌گی دلت آب‌هویج می‌خواد و پنج دقیقه بعد دلت فالوده خواست، اوکیه و تو باید بگی که نظرت تغییر کرده.الان چیزی که بیشتر از همه آرومم می‌کنه، خودمم. توی دوستی‌ها یا رابطه با خونواده، رابطه اونقدر پویا نیست و من کنترل بیشتری دارم. ولی توی رابطه عاطفی، دائم باید دست طرف مقابل رو بگیری و باهاش برقصی و فعلا پاهام همچین توانی ندارن.دوست دارم خونه خودم رو داشته‌باشم. همه‌چیز درمورد من باشه. همه‌چیز دقیقا همون اندازه‌ای که من حساسم تمیز باشه، نه بیشتر و نه کمتر.من فکر می‌کنم که می‌تونم زندگی قشنگی بسازم برای خودم. راستش عجیب خودم رو قشنگ می‌بینم. تعجب می‌کنم از این دیدگاه در درونم. برام ترسناکه. به فرم جنونه برام. یا شایدم خودشیفتگی.اولین‌بار ماریت بهم گفت، یلدانیزه کن زندگیت رو. یادم نمیاد سر چی این رو بهم گفت. آها فکرکنم سر این بود که نمی‌تونستم بیشتر از ۵ ساعت در روز برای کنکور درس بخونم و بهم گفت که مدل من همینه. همه‌چیز رو باید یلدانیزه کنم.آهنگ line without a hook  رو گوش می‌کنم. درواقع شافل پلی می‌شه. حس عجیبی دارم به این آهنگ.برام سوال ایجاد می‌شه دفعه بعدی که ببینمت، چه حسی بهت دارم؟ چجوری این‌همه مدت ندیدمت؟ چجوری انسان انقدر عجیب دووم میاره.البته همیشه می‌گفتم که آدم هیچوقت از درد نمی‌میره و درنهایت درد تموم می‌شه. مثل درد هیپ‌ها موقع ۱۸۰. همینه دیگه. حتی اگر حس کنم قلبم تیکه پاره شه، ولی باز می‌گذره.یبار بهت گفتم که انقدر راحت حرف از رفتنمون نزن، می‌دونی کات چقدر درد داره؟ گفتی نمی‌دونم، هیچ دیدی ازش ندارم.زندگی برام جالبه همیشه. اینکه تو گوه‌ترین شرایط هم باز زندگی می‌کنیم، عصبیم می‌کنه ولی دوستش دارم. اینکه مثلا هنوز می‌تونم یه ظرف میوه درست کنم و ببرم برای مامان‌بابا. یا اینکه می‌تونم صبح تو خامه شکلاتی موز خرد کنم. یا اینکه می‌تونم قوت کوهنوردارو بخورم و به stone rangarang  فکرکنم هم بامزه‌است.من واقعا خاطرات رو دوست دارم. زندگیم رو غنی می‌کنن. این مالیخولیای یلداست. و چون مال یلداست، دوستش دارم.</description>
                <category>yaura</category>
                <author>yaura</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2026 18:11:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افکار مجیکال</title>
                <link>https://virgool.io/@Uzumakinaruto/%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%AC%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%84-n8fytfldx1kz</link>
                <description>امروز از خواب که بیدار شدم، بعد مدت‌ها یوگا کردم و بعد صبحونه خوردم. از وقتی که مریض شده‌بودم تاحالا یوگا نکرده‌بودم.اون دندون بدقلقم که ریشه‌هاش پیچیده‌بود تو همدیگه رو هم درست کردم. اصلا درد نمی‌کنه. دیروز با مامانم رفتیم برای کارهای روکشش. به چیزهای خیلی کوچیکی دقت کردم. اینکه لمس برای من چه معنای عجیبی داره. موقع راه رفتن من و مامانم دست‌هامون رو قفل می‌کنیم تو هم یا حتی وقتی کنار هم می‌شینیم، دست همدیگه رو می‌گیریم. متوجه شدم این رفتار رو با مامان، بابا، زهرا، علیرضا و فاطمه هم دارم. قبلا خیلی متوجهش نبودم ولی وقتی رفتم تو رابطه حتی بیشتر از قبل به این موضوع پی بردم. اینکه بوسیدن گونه هرکسی حس خودش رو داره، یا از کف دست‌های هرکسی می‌شه تشخیص داد که اون شخص کیه یا حتی بغل اون شخص چه حسی داره.امشب با زهرا می‌خوایم بریم بام، خیلی خوشحالم. نمی‌دونستم انقدر دوست دارم برم بام. آخرین‌بار که رفتم بام، با پسر قبلیم بود، ۷ سپتامبر، خسوف ماه خونین رو رفتیم باهمدیگه دیدیم. اونروز اصلا اولین‌باری بود که توی ذهنم کلیک خورد گرفتن دست چه معنایی داره. و فرق اینکه دستت رو چفت کنی با اینکه انگشت‌هات رو رها کنی چیه. اون‌شب برای اولین‌بار بود که فهمیدم نوع بغل اون چجوریه. نمی‌تونم دقیق توصیف کنم ولی هنوز یادمه که انگار سر من دقیقا متعلق به اونجا بود ولی نه از جنس تملک، از جنس بودن.اون‌شب از یه خانومی خواستیم که ازمون عکس بگیره با ماه. فکر می‌کردم که اون عکس قراره خیلی قدیمی‌تر از این حرف‌ها بشه و بیشتر درموردش صحبت کنیم. ولی انگار که نهایت عمر اون رابطه همونقدر بود و این درس بزرگی بود برای منی که نمی‌دونستم رها کردن یعنی چی.با مامان به درخت‌ها هم نگاه کردیم. درخت‌ها تو باد می‌رقصن، خورشید هم رنگشون رو تغییر می‌ده. یسری درخت‌ها سنگین‌تر از بقیه من رو مجبور می‌کنن که بایستم و نگاهشون کنم و دست بکشم روشون. دیگه از اینکه دستام زبر شن بدم نمیاد. جدیدا دارم سنگ جمع می‌کنم. اونقدر که باید برای ذهنم جذاب نیست اینکه چه چیزهایی رو از سر گذروندن این سنگ‌ها. ولی دست کشیدن روشون و حس کردنشون و فهمیدن اینکه خاطره‌ای در اینها وجود داره و شکلشون داده، ذهنم رو می‌بره تو مه. مه عجیبی که دوستش دارم.بعضی وقت‌ها عمیق دلتنگ می‌شم برای اون پسر. اون شب که دندونم رو درست کرده‌بودم، درد می‌کرد و من با همین دندون به نوعی نخی بین خودم و گذشته پیدا کرده‌بودم، بارون که یهویی شروع به باریدن گرفت، منم گریم گرفت. عجیبه تمام گریه‌هام برای این پسر، هیچکدوم آروم نبودن، همیشه یکهویی و با زجه و شاید کمی داد زدن همراه بودن. ولی همچنان معتقدم که اونقدرام اذیت نشدم و خوب از پسش براومدم.چندوقت پیش یه عکس جدید ازش دیدم. بنظر من که خیلی خوشحال نبود. راستش دوست ندارم منم به غم‌هاش اضافه شم ولی دوست دارم حتی اگر شده از روش سختش، یاد بگیره انعطاف رو. همونطوری که منم خیلی چیزهارو باهاش یاد گرفتم.روانشناسم می‌گفت که من افکار majical دارم. خیلی خطرناکه ولی من دوستشون دارم. همزمانی‌ها و معناهای عجیب‌غریبی پیدا می‌کنم توی آدم‌ها و اتفاقات.یه دختره بود. وقتی کلاس دوازدهم اینطورا بودم تو چنلش بودم. یه چنل تقریبا خصوصی با ۱۰۰ تا ممبر. خونشون غرب تهران بود. یه خواهر تقریبا همسن خودش داشت. اتاق کوچیکی داشت و با خواهرش شر می‌کرد. ادبیات خونده بود دانشگاه خودمون. توی دانشگاه، جلوی دانشکده ادبیات با معشوق سابقش رقصیده بوده، هروقت از اونجا رد می‌شدم یاد ش و درداش میفتادم.ش صبح تا شب تو مترو بود. می‌رفت کلاس‌های مختلف و معلم اجتماعی و کارآفرینی بود. تو یسری پروژه دیگه هم کار می‌کرد. بچه‌ها خیلی دوستش داشتن.ش زندگی رو جادویی می‌دید. بااینکه عکسش رو ندارم، توی ذهنم شفاف و پررنگه تصویرش، لباس‌ها و و لبخندش.ش توی اتاقشون کلی درنا از سقف آویزون کرده‌بود تا آرزوهاش رو برآورده کنن.ش عاشق دوستیاشون و جمعشون بود. دور هم حکم می‌زدن و سیگار می‌کشیدن. دوستی‌های رندوم با آدم‌های بزرگتر از خودش داشت. یه کافه هم بود می‌رفت با آقای اونجا گپ می‌زد.ش خیلی زنده بود. ش اسم چنلش هزارجادو بود. تو چنلش می‌نوشت که زندگی جادوییه. بنده زندگیه. بنده نوره. بنده زیبایی روزمره مسخره است.ش یجای زخم بزرگ داشت تو قلبش. ولی یادمه که دوباره عاشق شد. با آدمی که عاشقی بلد بود.زمان طولانی سینگل بود ولی باز عاشق شد حتی بااینکه نمی‌دونم چقدر دووم آوردن. که مهم نیست مدت زمان بودن آدم‌ها باهم.ش رو من تابحال سه‌بار دیدم.اولین دفعه تو ۱۶ آذر دیدمش. هنوز نمی‌دونستم کیم چیم. قاطی بقیه بچه‌های رشته تو دانشکده بر می‌خوردم. وقتی دیدمش نتونستم باهاش حرف بزنم مثل دفعه‌های دیگه.دفعه بعدی، با ع تو استراحتگاه مترو ولیعصر نشسته‌بودیم. ش با بوت‌های مشکیش داشت سیگار می‌کشید رو سکو و یهو یادم انداخت که یلدا! تو باز هم عاشق می‌شی، رها باش.دفعه بعدی پسر قبلی توی زندگیم بود. خوشحال بودم. دیدمش تو مترو پارک لاله. برای مصاحبه رفته‌بودم. مصاحبه برای شغل آموزش برنامه‌نویسی به بچه‌ها. در آخر هیچکدومشون جور نشدن ولی من اونموقع از حضور ش توی ذهنم مهر تایید برای درست بودن مسیرم رو گرفتم.همیشه می‌گفتم با خودم که ش زندگیش تو روزمره است. چی داره؟ ولی الان مطمئن نیستم که اونقدرام زندگیش بد بوده باشه و الان که نگاه می‌کنم شبیهشم.ش خجالت نمی‌کشید از عاشقی کردنش. و شاید برای همین بود که انقدر دوستش داشتم.گاهی درمورد آینده مضطرب می‌شم. ولی وقتی برمی‌گردم تو لحظه حال و به تمام کارهام تو قالب تسکی برای داشتن حس بودن در لحظه حال نگاه می‌کنم، اونموقع آروم‌تر می‌مونم.دارم ۲۱ ساله می‌شم. دوست دارم توی طبیعت تولد بگیرم. دوست دارم کیک تولدم رو خودم درست کنم. دوست دارم اونروز همه‌چیز درمورد من باشه. اصلا اگر می‌تونستم یه بردگیم درمورد خودم درست می‌کردم. مثلا یلدا کدوم پسر زندگیش رو بیشتر از همه دوست داشت؟ نوشیدنی مورد علاقه یلدا چیه؟ یلدا از کدوم کارش بیشتر از همه پشیمونه؟من ناراحتی رو از بچگی خوب شناختم. راستش نگاه سردم من رو ناراحت می‌کرد و الانم همینطور. برای همین خیلی حواسم هست که بچه‌ها همچین احساسی نداشته‌باشن. شاید برای همینه که حتی اگر خیلی خسته باشم، حتی اگر واقعا نخوام، به خودم اجازه نمی‌دم ذره‌ای به بچه‌ای بی‌توجهی کنم چون دردش رو هنوزم می‌تونم حس کنم و نمی‌تونم بپذیرم که من این درد رو به آدم دیگه‌ای بدم.شاید برای همینه که الانم انقدر حرفام رو می‌سنجم و حواسم هست کسی ناراحت نشه یا احساس شک به خودش و تصمیماتش نداشته‌باشه، شاید چون خودم خیلی اذیت می‌شم و می‌ترسم که دیگری همچین حسی رو از من دریافت کنه. از گناهکار بودن بدم میاد، از قربانی بودن حتی بیشتر.شاید برای همینه که پونصدبار از خودم پرسیدم که آیا من به اون پسر ضربه‌ای زدم یا نه؟ و بله ضربه زدم. و بابتش ناراحتم ولی به قول خودش اون شب تو خیابون قدس ما دوتا کاکتوسیم؟ که داریم همو بغل می‌کنیم و این اوکیه که اگر به هم آسیب بزنیم.برای همین همون اندازه که اون رو می‌بخشم، خودم رو هم می‌بخشم.</description>
                <category>yaura</category>
                <author>yaura</author>
                <pubDate>Wed, 22 Apr 2026 15:38:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمره‌نویسی</title>
                <link>https://virgool.io/@Uzumakinaruto/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-govmkfpqjacp</link>
                <description>هیچ میل و انگیزه‌ای ندارم که کارهای روزمرم رو انجام بدم. زندگی ناامید کننده است. برای همه.ما ایرانی‌ها خیلی گناه داریم. من اصلا احساس نمی‌کنم در حد و اندازه‌ای باشم که درمورد این وضعیت صحبت کنم. همه‌چیز واضحه. توی خونه و خاک خودمون داریم به قتل می‌رسیم و خفه می‌شیم.نمی‌دونم می‌خوام با ادامه زندگیم چیکار کنم. حتی انگیزه‌ای برای معدل بالا هم ندارم. حتی پروژه سیستم داینامیکز هم برام مهم نیست. باورم نمی‌شه تمام تلاش‌هام، اون شنبه دوشنبه‌هایی که از باشگاه مستقیم می‌رفتم فنی بالا و تا ۸ شب می‌شستم مقاله درمورد دنیم و جین و فست فشن می‌خوندم، همشون، همشون بی‌فایده بود چون من حتی حال ندارم مایندمپم رو باز کنم و دوباره روش فکرکنم. چون بنظرم مسخره است. مصرف آب جین؟ هه!واقعیت‌های زندگی بوم بوم می‌خورن تو صورتم. راستش من همیشه آدم‌های خیلی خوبی دور و برم داشتم. خونوادم واقعا دوستم دارن. مثلا بابام دیشب فکر کرد من سر اینکه اول به من پرتقال نداد، باهاش قهر کردم و اومد اتاقم و شیرین‌ترین پرتقالی رو که تست کرده‌بود داد بهم. زهرا امروز به چرت و پرت‌های تکراریم گوش کرد. مامانم هروقت یه عکس از من کنار دوست‌پسرم که خندیدم رو می‌بینه واقعا می‌خنده و خوشحال می‌شه از خوشحالیم. علیرضا واقعا دوست داره با من وقت بگذرونه. روز تعطیلش میاد رندوم کنارم می‌شینه و بازی مسخرش رو نشونم می‌ده.دوستام بهم گوش می‌کنن. اهمیت میدن. من رو قشنگ می‌بینن و می‌فهمن و می‌شناسن.برم کجا آخه؟ من اصلا می‌دونم از زندگی چی می‌خوام؟ من پول دوست ندارم. احمقم. اصلا سفرهای لوکس اونقدر تو ذهنم پررنگ نیستن. کمپینگ و هایکینگ دوست دارم.ذهنم خالیه. نمی‌دونم چی درسته چی غلطه. چی می‌خوام. چی نمی‌خوام. چی دارم حس می‌کنم.پس‌فردا باید برم دندون‌پزشکی. نمی‌تونم برای امتحانام بخونم بعدش از دندون‌درد، مطمئنم. ولی بازم دارم نمی‌خونم. کارهام رو انجام نمی‌دم. خسته‌ام از همه‌چیز. از زندگی. از این بالا و پایین. متنفرم از اینکه این تاریکی آخرش نیست و مطمئنم روشنی باز میاد. من دقیقا از همین متنفرم که بعد هر ناراحتی خوشحالی هست. مگه من دلقک این زندگیم؟ یعنی چی؟نمی‌تونم عادت کنم به زندگی. شاید زوده. شاید چند سال دیگه عادت کنم. کاش بکنم برم از این زندگی جدا شم. از این برچسب‌ها و آینده‌ای که دست منه. من نمی‌خوام آیندم دست خودم باشه. چون زندگی کردن و سرروکله زدن با خود زندگی و احساساتم به اندازه کافی سخت هست.خودم رو فریب می‌دم. به خودم میام و باز دوباره خودم رو فریب می‌دم. دوباره دوست دارم اشتباه کنم.سیگار بکشم. با آدم‌هایی که بهم حس خوبی نمی‌دن وقت بگذرونم. حیف که دندونم خیلی سرریع اذیت می‌شه با دود سیگار. دیگه چیزای خیلی شیرین یا شور یا داغ یا سرد هم نمی‌خوام بخورم بخاطر دندونام.چجوری دل بکنم از این‌همه فکر و خیال؟ کجا برم؟ چیکار کنم؟ چجوری رها کنم سخت گرفتن رو؟نوبت روانشناسم ۱۲مه. نمی‌دونم اصلا پابرجاست یا نیست. اونقدر حرف دارم. اونقدر فکر دارم. کاش باشه جلسم اونروز.از حرف زدن با چت‌جی‌پی‌تی خستم. از بیان کردن چندباره افکار و حرفام خستم. از این تلاش مسخره ذهنم برای انگیزه دادن بهم خستم. همین الان که دارم می‌نویسم اینهمه تاریکی رو، داره می‌گه خب یلدا یه نقاشی بکش، یوگا کن، مسواک بزن، صورتت رو بشور و بعد بخواب. فردا هم یوگا کن. درس بخون. و زندگی کن باز. نمی‌دونم برم نقاشی بکشم. من که تسلیم این موج افکارمم. کاش ساکن بودم..</description>
                <category>yaura</category>
                <author>yaura</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jan 2026 21:46:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادم بیفت</title>
                <link>https://virgool.io/Algiiz/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D8%A8%DB%8C%D9%81%D8%AA-qyqupqycpmf0</link>
                <description>هروقت کرم و بالم لب کنار یه لپتاپ تو سایت دیدی یاد من بیفت. شب یلدا یاد من بیفت. خورشیدو دیدی یاد من بیفت. قمقمه بزرگ دیدی یاد من بیفت. کمربندتو زیادی کوتاه کردی یاد من بیفت. ۱۰ رنگ مختلف لاک رو دست دیدی، یاد من بیفت. بدمینتون و بستنی انبه دیدی یادم بیفت. ابر دیدی یادم بیفت.  با بوی ماسالا یادم بیفت. با بوی زنجبیل یادم بیفت. با براش hard pastel یادم بیفت. هروقت نقاشی با گردن بلند دیدی یادم بیفت. گوشواره بزرگ دیدی یادم بیفت. انگشتر غول پیکر دیدی یادم بیفت. چوکر‌ وینتج دیدی یادم بیفت. صندل دیدی یادم بیفت. بلوط و سنگ قرمز دیدی یادم بیفت. هروقت مت یوگا دیدی یادم بیفت. اصلا هروقت یوگا کردی یادم بیفت. هروقت سوار دوچرخه شدی یادم بیفت. هروقت تئاتر ابسترکت رفتی یادم بیفت. هروقت او و دوستانش گوش کردی یادم بیفت. هروقت رقصیدی رو پشت بوم یادم بیفت. هروقت خط چشم رندوم کشیدی یادم بیفت. اصلا پلت سایه دیدی یادم بیفت. هروقت xmind رو باز کردی یادم بیفت. اصلا هروقت معدت درد گرفت یاد من بیفت. هروقت با گینتاما خندیدی یاد من بیفت. هروقت با دیدن وینلندساگا خواستی بری کوه یادم بیفت. هروقت تو کوه ساندویچ تخم‌مرغ خوردی یادم بیفت. اصلا هروقت رفتی کوه یادم بیفت. اصلا تابستون هروقت گرمت شد یاد این بیفت که من گرمارو دوست دارم. هروقت شب تو نوفل لوشاتو قدم زدی یاد من بیفت. من دوست دارم بمونم تو ذهنت. دوست دارم یادم بیفتی ولی گیر نکنی. یه لبخند بزنی و زندگیت رو ادامه بدی.</description>
                <category>yaura</category>
                <author>yaura</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 11:10:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگه رمقی نمونده باقی</title>
                <link>https://virgool.io/Algiiz/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D8%B1%D9%85%D9%82%DB%8C-%D9%86%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%82%DB%8C-oacgja9sr69s</link>
                <description>سال کنکورم، ۱۴۰۲، وقتی اینترنت‌ها قطع شد و همه‌چیز خطرناک بنظر می‌رسید، می‌گفتم که من هنوز دانشگاه نرفتم، من هنوز به عنوان کسی که دانشگاهش اونجاست تو انقلاب قدم نزدم. و خب اون روزها هم تموم شد و دانشگاه هم رفتم. اکیپ بازی کردم. کتاب‌فروشی‌های انقلاب رو شخم زدم. رو سردر دانشگاه هم نشستم. تو پارک لاله بدمینتون بازی کردم. به عنوان صبحونه پیراشکی خوردم. تنهایی قدم زدم و تو ۱۶ آذر دوییدم و تا تئاترشهر پیاده رفتم تا ریحون و علیرضا رو ببینم. تو کوچه پشتی اسم با بچه‌ها امتحان دادیم. تا شب بردگیم بازی کردیم. کافه‌ وه کارگر جنوبی رو پیدا کردیم.سال ۱۴۰۴ تابستون وقتی اینترنت‌ها قطع شد و جنگ بود، با خودم می‌گفتم که من هنوز دست کسی رو نگرفتم، هنوز نبوسیدم، هنوز نتونستم بلند به کسی بگم دوستت دارم. دوست داشتم فقط یکبار دیگه وست آبیم رو بپوشم و موهام رو باز بذارم، دوست داشتم بیشتر برم کوه. و اون‌ روزهاهم تموم شد، کنار دست هم درس خوندیم. شب‌ها ۱۶ آذر رو دوتایی طی کردیم. زیر خسوف دست همو گرفتیم. شب یلدا تموم زمان دست همو گرفتیم. روبروی آرزو و کلیسا همو بوسیدیم. باهم درکه و دربند و دارآباد رفتیم و دستای همو ول نکردیم.امروز صبح که از خواب بیدار شدم داشتم به این فکر می‌کردم که الان چیز بیشتری برای از دست دادن دارم انگار. اینکه اینترنت قطع بشه، اینکه دیگه نتونم ببینم یا ببوسمش، من رو خیلی می‌ترسونه. اونقدری که هنوز خبر ندارم.می‌دونم اینها هم می‌گذره. می‌دونم که یا می‌میرم یا به یه روشی به زندگیم ادامه می‌دم و داستان‌های جدید رقم می‌زنم ولی از طاقتم بیشتر شده این سبک زندگی. و می‌دونم همه همینن. ولی من دیگه رمقی هم برای فکر کردن به این مملکت ندارم. دوست دارم فقط زندگی خودم رو بپام. کاش از برچسب ایرانی و خاورمیانه‌ای جدا بودم. کاش آزاد بودم.نمی‌دونم هر مسیری که به چشمم میاد زیادی لوس و مسخره است و نمی‌دونم درواقع چجوری دوست دارم زندگی کنم بدون فکر کردن به اینکه نمی‌خوام ادامه بدم.کاش آخرین طناب‌ها رو هم رها کنم و فرو برم تو افسردگی چون سخته جنگیدن مداوم.</description>
                <category>yaura</category>
                <author>yaura</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jan 2026 16:05:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازنده</title>
                <link>https://virgool.io/@Uzumakinaruto/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-h8zyvfgld89f</link>
                <description>احساس یه بازنده رو دارم.تابستون خیلی با بچه‌ها آبسسد شده‌بودم. دوست داشتم تو مهدکودک کار کنم یا برم تو حوزه edtech. کلی رزومه فرستادم برای آموزش برنامه‌نویسی به بچه‌ها. مصاحبه‌های زیادی رفتم. ولی تهش نشد. آخریش خیلی خوب بود ولی موقع قرارداد بستن بهم گفتن که لباس‌هات از لحاظ پوششی اوکیه ولی خارج چارچوبی و منم ساکت نموندم.تو سن و سال‌های من چندین نفر رو می‌شناسم که سابقه کاری دارن. حتی تو شغل‌های جنرال و غیرمرتبط. معدلمم بالا نیست. پایین نیست ولی بالا هم نیست. خوندم ولی عالی نخوندم. وقت گذاشتم ولی خیلی وقت نذاشتم.توی یوگا خوبم ولی عالی نیستم. با توجه به سنم می‌تونستم بهتر باشم. می‌تونستم بیشتر تو خونه تمرین کنم.اعتماد به نفسم پیشرفت کرده ولی نه اونقدر. هنوز تردید دارم و خیلی وقت‌ها یادم می‌ره. توی رابطم بعضی وقت‌ها پیش خودم و تو ذهنم گند می‌زنم. نیاز به اثبات دارم. ذهن خودم رو دارم نابود می‌کنم.تابستون که می‌رفتم مصاحبه و هیچکدوم نمی‌شد مثل جهنم بود و من اصلا حاضر نیستم برگردم به اون جهنم و دیگه متنفرم از تجربه چیزی حتی نزدیک به اون. از اینکه واقعا یک لوزر باشم می‌ترسم. دو سال دیگه از محیط آکادمیک جدا می‌شم. بی‌نهایت می‌ترسم که اگر نتونستم از اینجا برم چیکار کنم؟ من نمی‌تونم اینجوری زندگی کنم. همچین توانایی در خودم و بدنم نمی‌بینم. من نمی‌تونم با خونوادم زندگی کنم. نمی‌تونم با کارفرمای ایرانی سروکله بزنم. نمی‌خوام هرروز حس کنم دارم زندگیم رو هدر می‌دم.۲۰ سالمه و تفریحاتم خلاصه می‌شد تو اینکه برم دانشگاه و درس بخونم و با دوست‌پسرم بین درس خوندن چهار کلمه حرف بزنم و تو سایت با بچه‌ها صحبت کنیم و تو کمپس راه بریم و خوراکی بخوریم و آخر هفته‌ها هم برم یه طرفی و دو روز در هفته هم یوگا کنم. و با وضعیت مملکت این حداقل زندگیم هم ازم گرفته شده انگار و ناراحتم و عصبیم. یعنی عصبی هم نیستم دیگه. صرفا ناراحتم.تو این شرایط دستام رو کرایوتراپی کردم و نوشتن هم سخته. می‌خوام زجه بزنم حقیقتا.</description>
                <category>yaura</category>
                <author>yaura</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jan 2026 10:27:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این کالبد</title>
                <link>https://virgool.io/@Uzumakinaruto/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%84%D8%A8%D8%AF-xnepxxwazbnw</link>
                <description>این‌روزا زندگی اینطوریه که انگیزم برای انجام دادن کارام یه مقدار بیشتر شده. علیرضا بخاطر زانوش تمام روز خونه است و خب کل روز داریم سر به سر هم می‌ذاریم یا من با لپتاپم می‌رم اتاقش و ازش می‌خوام تیکه کدم رو درست کنه.جدیدا خیلی علاقه‌مند شدم که آدم بهتری باشم. نمی‌دونم بهتر غذا بخورم و حواسم به بدنم باشه. کارهایی که باید انجام بدم رو انجام بدم و برنامه داشته‌باشم. نمی‌دونم دیگه کتاب بیشتر می‌خونم و بیشتر می‌نویسم واسه خودم و ریلزای شخمی زیر ۵ ثانیه نگاه نمی‌کنم و دارم واسه خودم دیجیتال گاردن درست می‌کنم. ارتباطم با دوستام رو دارم سطحشونو کشف می‌کنم. جدیدا دارم عادت همون لحظه سین نزدن یا وقتی حال ندارم چت نکنم رو بخاطر خودم وارد زندگیم می‌کنم، اینطوری متوجه شدم صحبت با دوستام برام جالب‌تر از قبل شده و بیشتر مشتاقشم. دوست دارم خشممو کنترل کنم. خشم منفعل نداشته‌باشم و مکالماتم سازنده‌تر باشه. وابسته و اینسیکیور نباشم و خودم رو واسه توجه تو هر لحظه پاره پوره نکنم. دست رو نقطه ضعف مردم نذارم و منم نقطه ضعفم رو همینطوری نشون مردم ندم.الان دیگه ۲۰ سالمه. داشتم عکس و فیلم‌های ۱۹ سالگی رو نگاه می‌کردم و خدایا من چقدر خوشحالم که انقدر فیلم گرفتم و همشون رو هم نگه داشتم. مثلا اون خنده‌های فاطمه رو دیگه کجا می‌تونستم گیر بیارم خداییش؟ خیلی ناراحتم از اینکه رابطه من و بیتا داره سوسو می‌زنه و نمی‌شه کاریش کرد. و واقعا باید رها کرد خیلی وقتا، زور زدن اضافه رو. واقعا ۱۹ سالگی جوونی کردم. خداییش چیز بیشتری از خودم انتظار ندارم. همین که تهش چهارتا ویدیو که توش واقعا جوری زندگی کردم که یلدای ۵ ساله فکر می‌کرد آدم‌های ۲۰ ساله زندگی‌ می‌کنن، برام کافیه و دوستش دارم.از اینجا به بعد دوست دارم یکم هدفمندتر پیش برم. دوست دارم عزت نفس و اعتماد به نفسم خیلی بالا باشه. مثلا دوست ندارم بقیه بیان بهم بگن اشتباه کردی. چرا اینکارو کردی. چرا اینو گفتی. برای همین دیگه خیلی چیزارو تعریف نمی‌کنم. درمورد نقاشیام هم چرت و پرت زیاد شنیدم ولی چیزهای خیلی قشنگ هم زیاد شنیدم. برای همین دوست دارم همینطوری بکشم و اونقدر اینارو شر کنم تا اعصاب مردم خط خطی شه و لفت بدن از کانالم یا آنفالووم کنن.دیگه موهام خیلی بلند و مشکی شده. تبدیل دارم می‌شم به یکی از کاراکترهای نقاشیم و واقعا خفنه و حال می‌کنم با خودم.از آدمی که توی ۲۰ سالگی هستم لذت می‌برم. می‌تونستم خیلییی بهتر باشم. می‌تونستم خیلی کارارو زودتر انجام بدم یا خیلی از کارها رو انجام ندم. می‌تونستم به خیلیا اجازه ندم روم تاثیر بذارن یا همچین حرفایی بهم بزنن یا نمی‌دونم مرزگذاری بهتری می‌تونستم انجام بدم. می‌تونستم زودتر فلان زبان برنامه‌نویسی رو یاد بگیرم یا تو sft بهتر ارتباط می‌گرفتم با مردم. و بلا بلا بلا.....ولی خب بازم با همه اون اشتباها بهرحال آدم جالبیم. یعنی شاید اگر پرفکت بودم انقدر از خودم خوشم نمیومد و حس جالبی نمی‌دادم به خودم. و آره درکل بابت راهی که اومدم پشیمون نیستم. جدی می‌گم.نگرانم که جنگ شه. نتونم برم دانشگاه. نتونم شیکر رو خیلی ببینم. یا نمی‌دونم سخت‌تر شه رفتن از این تیکه مرز یا روتین زندگیم بهم بریزه و کلی چیز دیگه که مرگ رو اصلا جزو یدونشونم حساب نمی‌کنم...خلاصه که ۲۰ سالگی بااینکه پر از استرسه ولی خیالم از خودم راحته که من خودم رو دوست دارم و به خودم ارزش می‌دم.خلاصه که زندگی چیز جالبیه. خونواده و دوست‌ها و بچه‌ها و شیکرهای زندگی هم خیلی جالبن و ارتباط گرفتن و وقت گذروندن هم واقعااا چیزهای قشنگین و خوشحالم که فرصت تجربشون رو دارم حالا با این کالبد و توی این جبر جغرافیایی.</description>
                <category>yaura</category>
                <author>yaura</author>
                <pubDate>Sat, 23 Aug 2025 15:51:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تابستون سال ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@Uzumakinaruto/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B3-hmvsbfaqswj5</link>
                <description>هیچوقت فکر نمی‌کردم دوباره بتونم خوشحال باشم و مثل یه کودک بازیگوش بتونم ذوق کنم. فکر می‌کردم کودکی تموم شده و زندگی مجموعه‌ای از تکرارهای پوچ و بدون هیچ خوشحالی از ته‌دله.کم‌کم دارم خودم رو پیدا می‌کنم، خودم رو می‌فهمم، با خودم ارتباط می‌گیرم و انگار دوباره با خودم، بدنم، ذهنم و احساساتم، ارتباط گرفتم.این تابستون، دلیلی بود که همه اینها اتفاق افتاد. توی این تابستون چیزهای زیادی یاد گرفتم و به ترس‌های زیادی توی زندگیم مقابله کردم. شاید در مقایسه با کارهایی که بقیه کردن، کوچیک باشه و یا چیزی باشه که در گذشته بقیه بهش رسیدن، ولی من از طی کردن تک‌تک قدم‌های توی این مسیر لذت بردم.این تابستون، یاد گرفتم که باید بتونم با تنهاییم ارتباط بگیرم. ترس از دست دادن آدم‌ها رو رها کنم و واقعا جوری رفتار کنم که می‌خوام و به خودم باور داشته‌باشم که اگر خودم باشم هم باز هیچوقت بهشون آسیب نمی‌زنم.این تابستون، مهارت‌های ارتباطیم به طرز دیوانه‌واری افزایش پیدا کرد. مصاحبه کردن با استادها و ست کردن تایم باهاشون، حرف‌زدن با آدم‌های رندوم و پخش کردن بروشور معرفی رشتمون و صحبت کردن جلوی دوربین دانشگاه.این تابستون، یاد گرفتم که نباید جلوی خودم رو بگیرم. از آ یاد گرفتم که اگر دوست دارم که نقاشی بکشم و رنگش کنم، انجامش بدم. اگه خوشحالم می‌کنه، انجامش بدم و به این فکر نکنم که به اندازه کافی خوب نیست یا بچگانه است. فقط به این فکر کنم که دوست دارم اینکارو پس انجامش می‌دم.این تابستون، فهمیدم نه تنها خود آدم‌ها بین سیاهی و سفیدی، توی طیفی قرار دارن، بلکه فهمیدم که سطح روابطمون هم طیف داره و لازم نیست همه حتما همیشه در نزدیکترین حالت یا دورترین حالت باشن.این تابستون، یه گیاه گرفتم، اسمش آناناسه. بخاطر آناناس، شبا پرده رو می‌زنم کنار که صبح حتما نور بهش بخوره. بخاطر آناناس، شبا با چراغ مطالعه کارامو انجام می‌دم تا نور عمرشو کم نکنه. و متوجه شدم که داشتن یک کودک و محافظت ازش چه مسئولیت عجیب‌غریبیه و نیاز به چه از خودگذشتگی عظیمی داره و هنوز نمی‌تونم درکش کنم.این تابستون، برای اولین‌بار مامانمو بردم دکتر و خودم داروهاشو گرفتم و نشستم کنارش تا سرمش تموم شه و توی سخت‌ترین موقعیت‌ها آرامشم رو حفظ کردم. و فهمیدم که نگهداری از بقیه چه حسی داره. نگهداری از آدم‌هایی که دوستشون داری، چه حس خوب و گرمی داره.این تابستون، کارهایی که همیشه دوست داشتم امتحان کنم رو امتحان کردم و باورم نمی‌شه که لیستم دونه‌دونه داره خط می‌خوره. و فهمیدم که فاصله بین من الان و یلدایی که همیشه توی ذهنم می‌خوام باشم، یه تیک کوچولو با خودکار آبی کیانه.این تابستون، اعتماد به نفسم افزایش یافته، مثلا دیگه قدم رو پنهان نمی‌کنم که کوچیک بنظر برسم، از ض یاد گرفتم که صاف و کشیده بایستم و تا می‌تونم فضا اشغال کنم.ب بهم می‌گه که شاید لفظا نفرت‌پراکن باشم ولی واقعا آدم مهربونیم. و متوجه شدم که من واقعا آدم مهربونیم و عشق زیادی رو توی این بدن جا دادم. و باید اونقدری به خودم اعتماد داشته‌باشم که بدون ترس از مسخره شدن یا اشتباه بودن، بگم که من مهربونم. من واقعا قلب بزرگی دارم.هی زندگی پیش می‌ره. هی احساساتم رشد می‌کنن. هی بیشتر درک می‌کنم. هی بزرگتر می‌شم. هی خودم رو بیشتر می‌فهمم.چجوری انقدر زیبایی وجود داره توی این بدن و پیر شدنش؟</description>
                <category>yaura</category>
                <author>yaura</author>
                <pubDate>Sat, 31 Aug 2024 12:15:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زن ۴۷ ساله‌ی آشنا</title>
                <link>https://virgool.io/Dastavardhesekhoob/%D8%B2%D9%86-%DB%B4%DB%B7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-cwdygu8qnr6t</link>
                <description>این‌روزا رو اکثروقت‌ها خونه‌ام. بالاخره بعد مدت‌ها تونستم از تاثیرات انگل‌سازانه کنکور بیام بیرون و هول این نباشم که وقتم رو به فنا بدم یا زود به دنبال جواب و نتیجه باشم.کم‌کم‌ دارم توانایی این رو پیدا می‌کنم که کاری غیر از چیزی که بهم اجبار شده رو انجام بدم و واقعا از این تغییرات حس خوبی دارم. زندگی داره حس زندگی رو می‌ده دوباره.دانشگاه، تبدیل شده به بزرگترین بخش زندگی من. آدم‌هاش و روابطش و درس‌هاش و دانشکده‌هاش و همه‌چیش، تبدیل شدند به بخش بزرگی از ذهن و زندگی و زمان و انرژیم. این‌روزا دارم کم‌کم رها می‌کنم. دارم کم‌کم میزان اهمیت آدم‌ها توی ذهنم رو کمتر و کمتر می‌کنم و کمتر اهمیت می‌دم.یکم دارم هدف‌مندتر می‌شم و بیشتر به این فکر می‌کنم که اگر الان توی انگلیسی پیشرفت کنم یا معدلم رو به الف برسونم و علاقه‌م رو کشف کنم و چارت درسی‌م رو بچینم و بدنم رو قوی‌تر کنم و روابطم رو با بقیه بیشتر کنم و توی زندگیم بیشتر ماجراجویی کنم، در آینده قراره چه تاثیری داشته‌باشه؟ وقتی که ۴۷ ساله شدم، دارم چیکار می‌کنم و چه حسی دارم به زندگی که تا اینجا پشت سر گذاشتم؟من توی خونواده‌ای بزرگ شدم که اکثر آدم‌هاش درگیر تله‌اند. درگیر ملال اند و محکوم‌اند به تکرار. آدم‌هاش از تغییر می‌ترسند. آدم‌هاش ۱۰‌ها ساله‌ که می‌گن دیگه دیره و منتظرند بمیرند. این خونواده بخش بزرگی از کودکیم رو تشکیل داد. بزرگ‌تر که شدم. خواهرم رو دیدم. برادرم رو دیدم. که تلاش می‌کنند از این چرخه ملال و ترس از تغییر بیان بیرون. دیدمشون که تغییر رو دوست دارند. دیدمشون که اونها هم مثل من این ملال رو دیدند و ازش فرار می‌کنند. خودم رو آدم خوشبختی می‌بینم که می‌تونم این دونفر رو ببینم و درمورد زندگیم جدی‌تر فکر کنم.به این فکر می‌کنم که آیا من این رشته رو می‌خونم چون نزدیک‌ترین چیز به علاقه‌م بود یا واقعا می‌خوامش؟ به این فکر می‌کنم که من واقعا با فلانی دوستم چون ازش خوشم میاد یا نه صرفا از تنهایی می‌ترسم؟ به این فکر می‌کنم که اون قرار عصر رو کنسل می‌کنم چون حال ندارم یا اعتمادبه‌نفس گشتن با اون آدما رو ندارم یا از شنیدن نوچ‌نوچ بابام بیزارم؟ به این فکر می‌کنم که آیا به سفر شمال نه می‌گم چون که واقعا نمی‌خوام یا از بحث کردن با مامان‌بابام فراری‌ام؟ به این فکر می‌کنم که بیش از یه حدی درس نمی‌خونم چون نمی‌خوام یا می‌ترسم که بخونم و نتونم؟من توی همه این سؤال‌ها جرئت‌های سرکوب‌شده رو می‌بینم و اگر فقط یه چیز از اون زن ۴۷ ساله بخوام بشنوم، اینه که پرجرئت زندگی کرده!</description>
                <category>yaura</category>
                <author>yaura</author>
                <pubDate>Thu, 14 Mar 2024 14:47:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوله‌پشتی ۱۴۰۳</title>
                <link>https://virgool.io/@Uzumakinaruto/%DA%A9%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%BE%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B3-hgbjjqp07zbl</link>
                <description>۱۴۰۲ داره تموم می‌شه و حدود یه هفته دیگه قراره بالای هر تمرین و کوفت و زهرماری یه عددی رو بنویسیم که به ۲۳ و ۶۱ بخش‌پذیره. به ۱۴۰۳ حس خاصی ندارم ولی از اونجایی که می‌دونم زندگی انسان‌ها توی چندماه چقدر می‌تونه تغییر کنه و یه انسان به طرز وحشتناکی قابلیت تغییر و انعطاف‌پذیری نسبت به شرایط داره،‌ برای ۱۴۰۳ هیجان‌زدم.۱۴۰۲ چجوری گذشت؟ بنظرم ۱۴۰۲ یه سال واقعی بود. یعنی در بین تمام سال‌هایی که زیستم تا اینجا، ۱۴۰۲ واقعا چیزی بود که می‌شد سال صداش کرد. نمی‌دونم چجوری منظورم رو برسونم، ولی توی ۱۴۰۲ من بیشتر از ۴ تا فصل رو زندگی کردم. توی ۱۴۰۲ چندتا یلدا زندگی کردند و چندتا یلدا هم مردند.همیشه برام سوال بود که چرا معلم‌هامون بعد سال‌ها از کنکورشون نمی‌کشن بیرون؟ و الان تازه می‌فهمم. بااینکه به‌طرز احمقانه‌ای رتبه‌م رو یادم رفته و درصدام دیگه یادم نیست ولی هنوزم عید ۱۴۰۲ رو یادمه. توی عید۱۴۰۲ اولین قدم‌هام رو به دنیای بزرگسالانه گذاشتم. برای اولین‌بار فهمیدم که واقعا تاحدودی آینده و زندگیم دست خودمه. و یسری رفتارها قراره مستقیما توی مسیر زندگیم تاثیر بذارن.۱۴۰۲ من تا تیرماه با کنکور گذشت و من یه کنکوری محسوب می‌شدم. و حتی وقتی یه کنکوری بودم، ۱۸ ساله شدم.تابستونم پربار نبود ولی به خودم نشون دادم که می‌تونم اون آدم باحاله باشم. ساعت ۶ صبح بلند می‌شدم و از اینور تا اونور تهران رو بخاطر بدمینتون طی می‌کردم. و یکی از آرزوهای توی لیستم رو خط زدم.جوابا اومد و شادی و بلابلابلابلا! و من رفتم دانشگاه. فکر نکنم هیچوقت اون لحظه‌ای که روبروی دانشکده فنی وایسادم و به این فکر کردم که یه روزهم باید رهاش کنم، رو یادم بره. اونروز آدم‌هایی رو دیدم که تا الان باهاشون ارتباط دارم و گاها درگیری ذهنی. تا الان حساب فصل‌های ۱۴۰۲ از دستم دررفته ولی مطمئنم بدون حتی یکی از اونها من الان این یلدایی که ازش راضیم و کافیه، نبودم!برای ۱۴۰۳ هدف‌های بزرگ هنوز نچیدم. برام اونقدرام مهم نیست که معدلم الف شه یا زبان دوم و سومم رو فول کنم. بیشتر برام مهمه که یلدا، جوونی کنه. یلدا زندگی کنه و حس کنه. یلدا قوی بشه و زندگی رو دوست داشته‌باشه. یلدا تصمیم گرفتن و دوست‌داشتن رو از نو یاد بگیره و مسیرش رو خودش بچینه.توی ۱۴۰۳ دوست دارم...روابط جدید بسازم و با آدم‌هایی وقت بگذرونم که از وقت‌گذروندن باهاشون واقعا لذت می‌برم و بخاطر ترس از تنهایی، وقتم رو با آدم‌های دوزاری پر نکنم.حتی باعزت‌نفس‌تر از ورژن اخیرم باشم که کلی براش تلاش کردم. به راحتی خودم رو بروز بدم و اونقدری با خودم حال کنم که نگران نظر بقیه نباشم.تنهایی برم سفر یا شب رو بیرون از خونه بگذرونم.یه فعالیت کاملا جدید رو توی زندگیم شروع کنم، مثل یاد گرفتن یه ساز یا سفالگری و کار با سرامیک.تجربه کار کردن و پول درآوردن به هرمقداری رو داشته‌باشم.توی انجمن یا سازمان‌هایی با کارهای داوطلبانه، عضو باشم و کارها و مسئولیت‌های جدید رو تجربه کنم.به خوشه‌ای که انتخاب می‌کنم، واقعا عشق بورزم و برام مهم باشه که کجای چارتم و چطور می‌تونم مفیدتر هم دوران کارشناسیم رو بگذرونم.توی یوگا به جاهای خوبی برسم.توی روابطم مرزگذاری کنم و آدم‌هایی که بهم حس خردبودن، هول بودن، خنگ‌بودن، زشت‌بودن، فاقد زنونگی بودن و چاق بودن یا هرچیزی که بهم حس خوبی نمی‌ده رو درصورت امکان حذف کنم یا کمتر باهاشون ارتباط داشته‌باشم یا سعی کنم رابطه‌مون رو درست کنم.تنهاییم از هرچیزی برام دوست‌داشتنی‌تر باشه و خیلی‌وقت‌ها لزومی نبینم که آدم‌ها باشند تا من بجاهایی که دوست دارم برم.از ۱۴۰۲ چی یاد گرفتم؟اینکه آدم‌ها واقعا دائمی نیستند. به عنوان آدمی که اکثر دوستی‌هاش یجایی یخ زدن و خراب شدن، می‌گم که گره زدن زندگیمون با آدم‌ها اشتباه‌ترین کاریه که می‌شه انجام داد.یسری چیزها راه‌ حلی جز زمان ندارن، صرفا باید اون غم و درد رو حس کنی و از زمان خواهش کنی که گذر کنه. و به طرز عجیبی اون احساسات هم، ارزشمند اند و خاص!برنامه‌ت رو بخاطر آدم‌ها عوض نکن و همیشه دنباله‌روی خودت باش. باید درس بخونی ولی فلانی که اونقدرام باهاش حال نمی‌کنی می‌گه بیا بریم کافه؟ بگو نه و درست رو بخون. صرفا بخاطر اینکه توی جمع باشی، به هرجمع و برنامه‌ای آره نگو!یادت باشه که همیشه همیشه فقط خودت رو داری و خیلی مسائل رو باید درونی‌سازی کنی و بعد تلاش کنی که حلشون کنی. و فرار کردن از خودت، بدترین کاریه که می‌تونی برای خودت انجام بدی.خونسرد باش و کمتر حرص بخور و کمتر عصبی بشو. به عنوان آدمی‌ که همه دوستام ازم می‌ترسن و فکر می‌کنن قراره با کوچیکترین اتفاقی سگ بشم، می‌گم که واقعا ارزش نداره و اون آسودگی و به ..مم انقدر خوبه که ممکنه بهش وابسته بشین. الان همش درحال قانع کردن دوستامم که نه من عوض شدم و لطفا رفتارتون رو باهام عوض کنید.خودم رو بهتر شناختم و فهمیدم که از معاشرت با چه آدم‌هایی خوشم میاد و چه سبک زندگی رو دوست دارم یا اصلا دوست دارم تو وقت استراحتم چیکار کنم. یا اصلا چه لباس‌هایی بهم اعتمادبه‌نفس می‌دن یا از خوندن چه درس‌هایی خوشم میاد و ..که همه اینها باعث می‌شه تصمیم‌گیری برام راحت‌تر باشه و از زندگی هم بیشتر لذت ببرم.نظر شخصی من می‌تونم بعدا عوضش کنم، اینه که معنای زندگی نه تو هدفه نه تو اثری که قراره روی دنیا و بقیه بذارم. معنای زندگی برای من فقط مسیره و تجربه. و دوست دارم تا می‌تونم تجربه کنم و تجربه کنم و عرض زندگیم رو بیشتر کنم. و حس کردن، نزدیک‌ترین تجربه به انسان بودنه!</description>
                <category>yaura</category>
                <author>yaura</author>
                <pubDate>Tue, 12 Mar 2024 17:10:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبح شب یلدا</title>
                <link>https://virgool.io/@Uzumakinaruto/%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%B4%D8%A8-%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7-zmgog3bt0pec</link>
                <description>هوا سرد شده و دیگه خبری از سوییشرت‌های سرمه‌ای نیست...امشب، شب یلداست. بنظرم بهترین جشن بین عید و تولد و اینجور چیزا، قطعا شب یلداست. شاید کل سال رو منتظر این روز باشم. پررنگ‌ترین خاطره من وقتیه که ۱۲ سالمه. یه تیشرت سرمه‌ای که جلوش خط‌های سفید داره پوشیدم و اولین تیشرت گشادیه که مامانم راضی شده بخرم. سردم می‌شه و یه پیرهن قرمز چهارخونه می‌پوشم روی تیشرتم. موهام رو نامرتب با یه کش که یه ایموجی صورتی لبخند داره بستم و هندونه شب یلدا رو که براش چشم کشیدیم رو بغل کردم. یدفعه بابام به سمتم میاد و بغلم می‌کنه و با سبیل‌هاش که جدیدا دوست داره بلند کنه بوسم می‌کنه و من مثل همیشه لپم می‌خاره و می‌خندم و احساس می‌کنم چقدر دوست‌داشتنیم.جدیدا بخاطر یسری احساسات نسبت به یه آدمی، خودم رو میارم پایین. اونقدری پایین که خودم رو مقایسه کنم و به خودم برچسب بزنم. اونقدری پایین که به خودم شک کنم و از خودم عصبی شم. اینجور مواقع یاد این میفتم که اگر کسایی که دوستم دارند، بفهمند من درواقع دارم با خودم اینجوری رفتار می‌کنم، قراره چقدر عصبی بشند و چقدر با اینکارم دارم عشقشون رو بی‌ارزش می‌کنم، به خودم میام و یکم آروم می‌گیرم.به این فکر می‌کنم که اگر من نتونم توی دنیای یکی دیگه دوست‌داشتنی بنظر برسم، دلیل بر این نیست که من دوست‌نداشتنیم. من دنیای خیلی بزرگی دارم. اونقدری بزرگه که هیچ‌جوره نمی‌تونم کل دنیامو برای یه آدم دیگه توضیح بدم و انتظار داشته‌باشم دوستش داشته‌باشه. اسم امروز رو می‌خوام بذارم، در آغوش گرفتن و پذیرفتن خودم..</description>
                <category>yaura</category>
                <author>yaura</author>
                <pubDate>Thu, 21 Dec 2023 13:05:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱۸ سالگی قرار نبود انقدر سخت باشه!</title>
                <link>https://virgool.io/@Uzumakinaruto/%DB%B1%DB%B8-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87!-mbtu1376vjif</link>
                <description>از وقتی وارد فصل جدید زندگیم یعنی دانشجو بودن شدم. زندگی خیلی متفاوت شده و برام سخت‌تره که این همه جوانب مختلف زندگیم رو باهم پیش ببرم. مثلا می‌دونم باید ورزش کنم. می‌دونم باید درسمو بخونم. می‌دونم باید ویرگولو چک کنم. می‌دونم باید کتاب بخونم. می‌دونم باید فیلم و سریال ببینم. می‌دونم باید خوشه‌مو ترم بعد انتخاب کنم. می‌دونم باید روابط بسازم و توی انجمن‌های مختلف باشم. می‌دونم باید دوستی بسازم. می‌دونم باید خوش بگذرونم. می‌دونم باید روی وضعیت روحی‌روانیم کار کنم. می‌دونم باید احساساتم رو هضم کنم. می‌دونم باید پول ذخیره کنم. می‌دونم باید حواسم به روابط خونوادگی و وقت گذروندن باهاشون باشه.ولی همش همش همش از دستم در میرن و من می‌مونم و یه آدم ناراضی. خب یکی به من بگه چجوری همه اینارو باهم انجام بدم؟ برنامه‌ریزی؟ می‌دونم باید انجامش بدم ولی از اینکار متنفر و بیزارم.بخش بزرگی از ذهنم رو احساسات احمقانه‌ پر کرده. دوست دارم راجع بهشون بنویسم ولی از وقتی که فهمیدم با سرچ اسمم اکانت ویرگولم میاد بالا، احساس می‌کنم گوشه امنم رو از دست دادم.زندگی قرار نبود توی ۱۸ سالگی انقدر سخت و گیج کننده و پر از حس ناکافی بودن باشه ها!الان درحالی که داشتم تقلا می‌کردم تا ریاضی۱ بخونم تصمیم گرفتم بیام بنویسم تا شاید بتونم آروم شم و بفهمم چیکار کنم که زندگیم از این شرایط مزخرف دربیاد. انگار زندگی نمی‌کنم. انگار روی زندگیم تسلطی ندارم. دقیقا حس دوران کنکور رو دارم. فقط دارم روزها رو می‌گذرونم ولی با این فرق که این یکی قرار نیست تموم شه و باید بهش عادت کنم و بپذیرم. و خودم رو سرزنش می‌کنم که چرا هنوز نتونستم؟امروز دانشگاه نرفتم تا بتونم با خودم خلوت کنم ولی نتیجه‌ش شد علنا هیچکاری نکردن! هیچ هیچ‌کاری نکردن! و فکر کردن به اینکه می‌رفتم دانشگاه یا باشگاه حداقل. یا حداقل می‌رفتم می‌گشتم. یا اصلا می‌رفتم کتابخونه به دوستم سر می‌زدم..کاری نمی‌تونم بکنم... زمان از دست من سر می‌خوره و من برام زیادی سخته زیستن. نه که دوست نداشته‌باشم زیستن و ۱۸ سالگی رو. نه! دوستش دارم.۱۸ سالگی خیلی باحاله. ساعت ۹ و نیم شب و  قدم زدن تو خیابون و تلاش برای پیدا کردن آدرس. یاد گرفتن مسیر میانبر خونه خواهرت و خریدن بستنی و رفتن خونشون و درست کردن شام سه نفری. کشف کردن جاهای جدید و خوردن خوراکی‌های خوشمزه و کنترل کردن هفتگیت. پوشیدن لباس‌هایی که دوست داشتی به عنوان دانشجو بپوشی و حمل کردن لپتاپت با خودت همه‌جا. دعوا نکردن با ملت تو مترو و خندیدن به بیشعوری بقیه. شناختن آدم‌های متفاوت و دوست شدن باهاشون و ارتباط گرفتنی که فکر می‌کردی برات سخته. خوردن چایی جلوی کلانا و استشمام بوی سیگار بچه‌های فنی. گذروندن وقت توی دانشگاه و خر زدن برای میان‌ترم ها. دیدن  هرروزه آدم‌هایی که برات معنای متفاوتی دارند پیدا می‌کنند و وقت گذروندن باهاشون و ساختن خاطره. ۱۸ سالگی قطعا دوست داشتنیه.  وقتی که تو سایتمون نشستیم و کدم زو دیباگ کردیم..وقتی تو کتابخونه مرکزی بالاخره تونستم نمره رو کامل بگیرم..می‌خوام کنترل ۱۸ سالگیم رو بگیرم دستم. می‌خوام درست پیش ببرمش. کار سختیه. احساس می‌کنم از پسش برنمیام. حتی جرئت اینکه بگم می‌خوام ۱۸ سالگیم رو به آتیش بکشم رو ندارم. ولی می‌خوام بدستش بیارم.</description>
                <category>yaura</category>
                <author>yaura</author>
                <pubDate>Sat, 16 Dec 2023 21:10:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>