<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های VMaster</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@VMaster</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 10:40:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1070/avatar/UJnPNg.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>VMaster</title>
            <link>https://virgool.io/@VMaster</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هنوز نمی‌دونم چه نامی در خورش هست (بخش دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@VMaster/%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%DA%86%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-aocjmffnlf00</link>
                <description>و چه اندازه دور...جایی دور در زمانی دورترب۱د۴س۸۹د تماس گرفت. این البته نام کاملش نبود. اما در این بخش برای تفکیکش از دیگران کافی بود. اتصال برقرار شد. تصویر ف۴د۲ی۱ب۹ به اندازهٔ حضور واقعی‌اش باابهت نبود، اما این تغییری در میزان ترسیدن از او ایجاد نمی‌کرد. تمام تمرکز این رییس تازه بر رویش بود، پس آغاز به گفتن کرد: همان‌طوری که در آخرین گزارش آورده‌ام ساختار این بازدیدکنندگان همانند ماست اما با کدگذاری ۴ تایی. به تندی به یاد آورد که هیچ‌گاه بازدیدکننده دیگری نداشته‌اند و تنها باید می‌گفت بازدید کنندگان. ترسید. حتی همین یک واژه می‌توانست روزی، برایش گران تمام شود. تلاش کرد بر خود مسلط باشد شاید که این خطا نادیده گرفته شود، گرچه می‌دانست اگر روزی رسیدگی به حسابش به سطوحی بالاتر برسد هیچ خطایی از دید داوران پنهان نخواهد ماند. کاری بود که شده بود. در اولین فرصت خودش را سرزنش می‌کرد، اما اکنون باید بر روی ارائه گزارشش متمرکز باشد. تمام این فکرها لحظه‌ای بیش‌تر طول نکشیده بودند. حتی لحظه‌ای درنگ نکرده بود و گویی به‌طور خودکار در حال ارائهٔ گزارش بود. از سردی ريیس کم نشده بود. نمی‌توانست واکنشش را حدس بزند. صحبت‌هایش که تمام شد لختی سکوت حاکم بود و سپس رییس تنها گفت بسیار خب و تماس قطع شد.ادامه دارد...بخش نخست را در آدرس زیر بخوانید:https://vrgl.ir/UcEaI</description>
                <category>VMaster</category>
                <author>VMaster</author>
                <pubDate>Wed, 22 Apr 2020 06:34:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنوز نمی‌دونم چه نامی در خورش هست (بخش نخست)</title>
                <link>https://virgool.io/@VMaster/%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%DA%86%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA-jg7sxueo3bln</link>
                <description>چه اندازه زیباست!هشدار پروتکل به لرزش دراومد. ۱۰ ثانیه استراحتش تموم شده بود. نمی‌تونست سرش رو از دیوار جدا کنه. اما مجبور بود. نمی‌خواست دوباره برگرده و همه این راه سخت رو تا این‌جا بیاد. چشماشو باز کرد  و صاف نشست. وسوسه و تعللش فقط ۲ ثانیه طول کشیده بود و ۳ ثانیه جلو بود هنوز. تو این مرحله می‌تونست ۱۵ ثانیه استراحت کنه. اما زمان هشدار رو می‌ذاشت روی ۱۰، چون خودش رو می‌شناخت. همین چند ثانیهٔ کوتاه نافرمانی از قانون مسلم، براش مثل هوا بود. جودی جلوش ایستاده بود و با لبخند نگاهش می‌کرد. لبخندی زد و نگاهش رو از چشمای جودی دزدید. لحظه‌ای به یه جای نامشخص خیره موند. دلش بدجوری زندگیای توی داستانا رو می‌خواست. همون‌قدر قشنگ و دور از دسترس. خودش...اون... چند ثانیه هم این تصورات شیرین تو فکرش غوطه خوردن و... بلند شد. امروز سخت بود. از نخستین دقایقش تا الان که ساعت ۱:۵۰ دقیقه نیم‌روز بود. همین ۲ ساعت پیش فرمانده گفته بود: &quot;روزهایی رو در پیش داریم که امروز پیش‌شون مثل استراحت تو جزایر قناریه.&quot; البته خب هیچ‌وقت همچین تجربه‌ای نداشت که بتونه مقایسه کنه ولی با اون چیزایی که تو فیلما دیده بود می‌تونست باحال بودنش را تصور کنه. لبخند دیگه‌ای به جودی زد و  گفت بریم. بچه‌‌های دیگه هم دو به دو داشتن از بخش‌های دیگه به طرف بخش آزمون می‌رفتن. خستگی رو می‌شد از چهره بعضیاشون راحت فهمید و هم‌زمان عزم و اراده‌ای که می‌تونست از پس خستگی‌ها و مشکلات بزرگ‌تر از اینا هم بربیاد. همه‌شون مثل الیوت و جودی داوطلب بودن. مرکز وجودشون گوهر سرسخت خواست و اراده  بود و الیوت الان، تو این روز و بعد از تحمل این‌همه سختی، حالا که در کنار هم و با حفظ فاصله این‌قدر راحت و در عین حال منظم به سوی بخش وحشتناک آزمون پیش می‌رفتن، این رو با تمام وجودش درک می‌کرد و سراپا  غرق در حسی مبهم اما شدیدا خواستنی بود. حسی به هم تافته از غرور،‌عشق، لذت، قدرت، هماهنگی، انسانیت، برادری، خواهری و چندین حس دیگه که اسمی براشون پیدا نمی‌کرد.ادامه دارد...</description>
                <category>VMaster</category>
                <author>VMaster</author>
                <pubDate>Wed, 11 Mar 2020 04:54:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کرونا مهم نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@VMaster/%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D9%85%D9%87%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-cgfmgfjfrnrj</link>
                <description>کرونا به ایران رسید. متاسفانه. چه زمانی؟ مثل خیلی چیزای دیگه نمی‌شه پاسخ درستی براش پیدا کرد احتمالا. دیگه الان شنیدیم و به احتمال زیاد می‌دونیم که کرونا یه ویروس خطرناکه. ترسناک هم هست؟ بستگی به آدمش داره. اون چیزی که من تو صحبت با دوستان و آشنایان و نوشته‌های مردم تو شبکه‌های اجتماعی دیدم گویا برای بیش‌تر مردم نه! خوندم که ویروس ابولا یا سارس کشنده‌تر بودن اما میزان سرایت و شیوع ویروس کرونا بیش‌تره. حس مسئولیت کردم و هر خبری که در مورد بهبود ایمنی در برابر این بلای تازه به دستم رسیده با بستگان و دوستان و آشنایان به اشتراک گذاشتم، اما با نهایت تاسف دیدم که گویا کسی جدی نگرفته وضعیت بحرانی پیش اومده رو. یا می‌گن انقدر حساس نباش، چیزی نیست، نمی‌شه که آدم زندگیش رو تعطیل کنه، بدتر از ایناش اومده چیزی نشده و ... یا جوک می‌سازن براش و تلاش می‌کنن از زیر بار فکر و مسئولیت شونه خالی کنن. ده‌ها نوشته خوندم تو بعضیاشون ارجاع می‌دن به طب سنتی که طبع خودتون رو باید گرم کنید و از زردچوبه و سیاه‌دونه و سیر و زنجبیل و دارچین استفاده کنید. یک سری دیگه می‌گن ویتامین سی بخورید و ویکس بگیرید جلوی بینی‌تون و بخور بدین و یه عده دیگه هم می‌گن این کارا نه تنها مفید نیست بلکه مضر هم هست گاهی. چون ویروس موجود زنده نیست (که البته درسته) که با این کارا از بین بره و فقط باید دست‌ها رو زیاد شستشو بدین، روبوسی نکنید، دست ندید، تردد غیر ضروری نکنید، با مواد ضدعفونی کننده همهٔ سطوحی که باهاش تماس دارین رو تند تند تمیز کنید و ... من فکر می‌کنم این نظرات آخر درست‌ترن و البته خوردن مواد غذایی که تو طب سنتی و پزشکی روز سفارش شدن هم دست‌کم، بدنی تندرست‌تر و قوی‌تر برای مبارزه با انواع موجودات بیماری‌زا از جمله همین ویروس کرونا رو می‌سازه. اما مهم‌ترین نکته‌ای که هدف من از این نوشته بیان اون هست اینه: چین با اون‌همه امکانات، تکنولوژی، ثروت و از همه مهم‌تر مردمی که مقید، تلاش‌گر و هم‌سو هستن، هنوز نتونسته جلوی شیوع گستردهٔ این ویروس رو بگیره. ما مردم ایران چطور این‌قدر بی‌خیالیم؟! کرونا خطرناکه، ترسناکه، مهمه، درست. اما نترسیدن و بی‌خیالی مردم ایران خیلی خیلی مهم‌تره...پی نوشت: الان تقریبا یک هفته از نوشتن این مطلب می‌گذره و تو همین یک هفته آمار مبتلایان و مرگ و میر به طرز وحشتناکی بالا رفته متاسفانه. بخشی از جامعه کمی جدی گرفتن قضیه رو اما هنوز تعداد بسیار زیادی سر در برف دارن و ... امیدوارم مجبور نشم پی‌نوشت دیگه‌ای شبیه به این یا خدای نکرده بدتر از این بنویسم.پی‌نوشت دوم، دو هفته پس از نوشتن این مطلب: اوضاع خیلی بدتر شده. ۲۳ استان شنیدم که درگیر این ویروس شدن. کلی آدم مردن. آمار رسمی گویا بالاتر از صدتاست و ... هنوز خیلی از مردم بی‌خیالن. شنیدم یه عروسی توی قم برگزار شده و کلی آدم آلوده شدن. خیلی پدر و مادرا دست بچه‌هاشونو که با زور و ضرب آموزش و پرورش تعطیل‌شون کرد که بشینن تو خونه، گرفتن و می‌برن خرید عید! چمونه ما مردم ایران؟؟ کی می‌خوایم باور کنیم که این ویروس خیلی خطرناکه؟!!! خدایاااااااااااااااااااااااا.............یه چیزی هم توجهم رو جلب کرد. اگه الان در مورد آب و هوا تو فصل پاییز تو فلان روستای گمنام نوشته بودم دست‌کم ۱۰ تا لایک خورده بود این نوشته :( الان فکر کنم خیلیا خوندن و ناسزایی هم گفتن. چرا؟ چون دوست ندارن خاطرشون رو هیچ چیزی مکدر کنه! حتی ویروس کرونا. مثبت به قضیه نگاه می‌کنن حتما!!!</description>
                <category>VMaster</category>
                <author>VMaster</author>
                <pubDate>Fri, 21 Feb 2020 18:02:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن</title>
                <link>https://virgool.io/@VMaster/%D8%A2%D9%86-xvcuplgywq1o</link>
                <description>دوباره او را فرا می‌خواندند. به آن درد بی پایان. نباید نگاه کند. بسازم خنجری نیشش... می‌دانست که دیر است. دیر شده بود. همان یک آن گرفتارش کرده بود. از آن گذشته، بدون چشم‌هایش به کجا می‌توانست برود؟ و اکنون این راهنماهای همیشگی هم، به تمامی، او شده بودند. او. چشم‌ها، دیگر تنها یک راه می‌دانستند و می‌دانست که آن راه بدجور بیراه است. ولی انصاف هم چیز خوبی است. این چشم‌ها چه گناهی داشتند؟! کار چشم دیدن است. گاهی هم نگاه کردن و یک وقت‌های خاص و عجیبی هم، زیاد نگاه کردن. همین. می‌بیند، نگاه می‌کند، خیره می‌شود اما در نهایت، می‌گذرد. مگر نه این‌که کلی چیزهای دیگر هم برای دیدن هست! آن‌که می‌ماند، قلب است. خودش را به در و دیوار می‌زند اما نمی‌رود. می‌رودها، اما به دنبال آن‌چه می‌خواهد. در پی معشوق. لازم که باشد خونی پمپاژ می‌کند در پاها که به سان قهرمانان دو استقامت هر چیزی شاید بیاورد به جز کم. پرسشی هیجان انگیز به میان پرید. مگر قلب کارش چیز دیگری نبود! گیر کردن برایش آیا یک وظیفهٔ فرعی‌ است؟ گیر کردن!! نامش بیش‌تر به نقصی فنی می‌ماند تا یک وظیفه. اصلا وظیفه، کار یا هر چیزی. چرا قلب؟ این‌همه عضو بی‌‌کارتر. کبد و کلیه‌ها که از دست هوس‌های هر لحظهٔ آدمی‌زاد وقت خالی ندارند هیچ، اما همین آپاندیس چه که مفت می‌خورد و می‌خوابد و اگر روزی بیدار هم شود قطعا برای در آوردن بابای صاحبش است. نمی‌شد آپاندیس عاشق شود و ته تهش، دقیقا یک پله قبل از روانی شدن کامل، با یک عمل جراحی احتمالا تمیز، عطایش را به لقایش بخشید، برای همیشه؟ طحال و آن چند عضو دیگری که هنوز هم دقیق معلوم نیست توی بدن آدم چه غلط یا درستی می‌کنند چه؟ ها؟ آها. خودش است. باید همین باشد. هیچ عضو دیگری دلش را نداشت. این قلب جوگیر هم خودش را لابد انداخته بود وسط که این هم با من. اگر آن‌جا بود، می‌کشیدش یه گوشه‌ای و با دندان‌های به هم فشرده و با مهربانی! می‌گفت قلب عزیزم، جانم، عمرم بد نیست قبل پریدن وسط هر معرکه‌ای کمی فکر کنیا. یه دو دو تا چهارتایی، این پا اون پا کردنی، درنگی، تاملی، چیزی برادر من. و قلب هم حتما با لبخندی غرورآمیز می‌گفت: اولا من برادر شما نیستم. دوما فکر کردن کار مغزه داداش من. من اگه قرار بود فکر کنم بیش‌تر تاریخ آدمی‌زادو یه‌جور دیگه نوشته بودن... پرت شده بود وسط افکار فلسفی تخیلی همیشگی‌اش. اما ذره‌ای از میانهٔ میدان نبرد دور نشده بود. تنها راه گریزش شاید آن سرزمین رویایی بود که همیشه از دور ستوده بودش و اما واهمه داشت از گام گذاشتن بر آن. سرزمین واژه‌ها. آن‌جا که هرچه دل دیوانهٔ پهناورش می‌خواست می‌توانست بگوید. این‌بار فکرش تمام وجودش  را برداشت و هل داد به آن سو. آماده نبود. تنها گامی برداشت.</description>
                <category>VMaster</category>
                <author>VMaster</author>
                <pubDate>Fri, 07 Feb 2020 17:06:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>