<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های وحید بهراد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@VahidBehrad</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 01:47:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>وحید بهراد</title>
            <link>https://virgool.io/@VahidBehrad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قرار بود برگردد.</title>
                <link>https://virgool.io/@VahidBehrad/%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%AF-iwdlfjdraabt</link>
                <description>ده دوازده ساله که بودم پولامو سکه به سکه جمع کردم و یک روز رفتم بومرنگ خریدم.یه بومرنگ نارنجی. خیلی خوشحال بودم که بالاخره خریدمش، مدتها بود توی فکرش بودم؛ از لابلای فیلم ها و کتابها دیده بودم چه وسیله شگفت انگیزیه، پرتابش میکردن تو آسمون، میرفت و میرفت، یه دور واسه خودش میزد، اما یهویی انگار که دلش هواتو کرده باشه، راهشو کج میکرد و برمیگشت به طرفت، انگار رفیقته، انگار همراهته و دله کندن نداره.خریدمش و اومدم توی حیاط خونه، دم دمای غروب بود. بومرنگ رو توی دستم گرفتم و از ذوق هی نگاش میکردم.چند بار مثل فیلمها ژست پرتاب گرفتم، دو سه بار همه چی رو آزمایش کردم، به ظاهر درست بود، با هیجان خاصی بالاخره بومرنگ رویاهامو پرتاب کردم...رفت و رفت و رفت... با چشم دنبالش می کردم و با ذوق زدگی خاصی آماده گرفتنش بودم.همینطور که مات تماشای پروازش بودم یهویی احساس کردم بومرنگ نارنجیم، توی نارنجی غروب آفتاب گم شد.محو شد.برنگشت.آسمون رو زیر و رو کردم اما اثری از بومرنگ نبود.دم غروب بود رفتم بالای پشت بوم و تا تاریکی هوا چشم دوختم به آسمون ، منتظرش شدم! امابرنگشت.به همین سادگی. بومرنگ من هیچ وقت برنگشت و من موندم و تمام رویاهام.هنوز یادم نمیره که روی پشت بوم خونه در حالی که زانو هامو بقل کرده بودم، با بغض نشسته بودم و چشم از آسمون بر نمی‌داشتم. اون روز فهمیدم بعضی چیزها  اصلاً قرار نیست برگردند.بعضی از آرزوهافقط می‌روند و می دوند... و تو فقط می‌مانی،  با دست‌های خالی  و آسمانی که هرگز پس نمی‌دهد آنچه را که به او داده ایی.اما نمیدانم، چرا هنوز هم بعد از سالها وقتی غروب میشه به آسمون نگاه میکنم که شاید بومرنگ من برگرده!</description>
                <category>وحید بهراد</category>
                <author>وحید بهراد</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 11:14:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پناهگاه آبی من</title>
                <link>https://virgool.io/@VahidBehrad/panahgah-abi-rzpi9qivxr49</link>
                <description>دوران راهنمایی را در مدرسه ای بسیار بزرگ و عجیب درس خواندم. به این صورت که از در ورودی که وارد می‌شدی تا آخر مدرسه اگه پیاده می‌رفتی ده دقیقه ای راه بود، مدرسه دو خوابگاه داشت، یه سالن آمفی تئاتر، یه سالن غذا خوری بزرگ، یه زمین والیبال، یه زمین فوتبال و یک استخر و چند تا آب انبار قدیمی!اما جالب‌ترین قسمتش، حیاطش بود که بیش از آنکه شبیه حیاط مدرسه باشد، شبیه یک مزرعه بود؛ پر از گل‌های آفتابگردان و درختان بلند کاج.دورانی جالب و پر از خاطره که هنوز هم آرزوی بازگشت به آن روزها را دارم. هر گوشه‌ای از آن مدرسه، روایتی از آن سه سال شیرین کودکانه بود.در میان آن مزرعه آفتابگردان، در گوشه ای از حیاط آن مدرسه بزرگ، یک مینی بوس آبی رنگ بود، که انگار سالها خراب شده بود و همان گوشه افتاده بود و توان حرکت نداشت؛ این را میشد از چهار تا لاستیک پنچر و پوسیده اش فهمید.داخلش که می‌رفتی بوی تند گازوئیل و بوی کهنگی میداد. صندلی هایش پاره و کهنه، اما هنوز نرم و راحت بودند. شیشه هایش گرد و غبار تنهایی این چند سال را به دوش می‌کشیدند.آن فقط یک مینی بوس خراب و فرسوده و رها نبود، بلکه قسمتی از خاطرات مدرسه من بود.زنگ های تفریح با عجله به آن پناه می‌بردم تا مشق های ننوشته شب قبل را، دور از چشم معلم، بر روی صندلی هایش، در حالی که در کف مینی بوس زانو می‌زدم بنویسم.زمانی که موقع امتحان به یک مکان امن و ساکت نیاز داشتم تا دور از هیاهوی بقیه بچه ها بتوانم درس های نخوانده را بخوانم؛ به آن مینی بوس آبی رنگ پناه می‌بردم.حتی به خاطر دارم که چگونه آن چند زنگ ریاضی را از ترس تمرین‌های حل نکرده، فرار کردم! و از دست معلم و ناظم در پناهگاه آبی‌رنگم پنهان شدم و تا پایان زنگ، از ترس بیرون نیامدم.گاهی هم با چند نفر از بچه‌ها آن را تمیز می‌کردیم و ناهار را به جای سالن بزرگ غذاخوری مدرسه آنجا و در کنار هم می‌خوردیم.آن مینی‌بوس، دیگر فقط یک ماشین فرسوده و خسته نبود؛ بلکه آن پناهگاهی امن و تنها محل آرامش و دنیای کوچک و شاید بزرگ من بود.کم‌کم، آن مینی‌بوس تبدیل به پاتوق ثابت من شد. گویی از همان کودکی، ناخودآگاه در جستجوی یک کنج بودم؛ کنجی که فارغ از تمام دنیا، لحظه‌ای را فقط برای خودم زندگی کنم.آن مینی‌بوس، دنیای موازی من بود؛ دلخوشی ساده آن سال‌های زندگی، که مدتها حرکت نکرده بود و وارد دنیای زمان نشده بود، گوشه ای مانده بود در ساعت خودش، در دنیای خودش ، و من را هم تا به امروز در خودش نگه داشته بود.اکنون آن دوران گذشته و من سالهاست که در جستجوی مینی‌بوسی دیگر هستم؛ تا لحظه‌ای در پناهگاهش آرام بگیرم، ساعتی از ترس‌های زندگی پنهان شوم و در سکوتی خیال انگیز ، خودم را بهتر بدانم.اما انگار آن مینی بوس، آخرین ایستگاه آرامش من بود؛ ایستگاهی که دیگر تکرار نمی شود.</description>
                <category>وحید بهراد</category>
                <author>وحید بهراد</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jul 2026 00:49:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>