<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Vahit</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Vahit</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 17:52:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/6203/avatar/qTVFb7.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Vahit</title>
            <link>https://virgool.io/@Vahit</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آقا، خانم، شما دل نمی‌خواین؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Vahit/%D8%A2%D9%82%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D9%84-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%DB%8C%D9%86-tkp3lze9h05k</link>
                <description>آقا، خانم، شما دل نمی‌خواین؟ دل خوبیه.فقط هر از گاهی می‌گیره. بدی‌ها رو می‌بینه ولی به خودش نمی‌گیره.آقا، خانم، شما دل نمی‌خواین؟ دل خوبیه. فقط هر از گاهی تنگ می‌شه. یاد قدیما می‌کنه چشاش تر می‌شه.کوچیکه ولی بزرگی کرده. جای کسی رو تنگ نکرده.دو رویی دیده ولی از رو نرفته. کار امروز رو فردا نکرده.آقا، خانم، شما دل نمی‌خواین؟ دل خوبیه. هر از گاهی خسته شده ولی ناامید نه. پر شده ولی خالی نه.از این دنیا خسته شده. دست و پاهاش بسته شده.آقا، خانم، شما دل نمی‌خواین؟ دل خوبیه. اونم یه روزی عزیز بوده. برا خودش کسی بود.جوون بوده پیر شده. آزاد بوده اسیر شده.آقا، خانم، شما دل نمی‌خواین؟ دل خوبیه. همین‌جا بود. ولی نیست. «گشتم نبود. نگرد. نیست.»#محوپدیدارعکس از علی علیزاده. (گویا نگاه)</description>
                <category>Vahit</category>
                <author>Vahit</author>
                <pubDate>Tue, 15 May 2018 00:59:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتانازی</title>
                <link>https://virgool.io/@Vahit/euthanasia-ttbemflywrgn</link>
                <description>هر آدمی بسته به گذشته‌ای که داشته و آینده‌ای که دوست داره داشته باشه توی زندگیش دردهایی رو تجربه کرده، رنج‌هایی رو تحمل کرده. گاهی خیلی راحت تونسته از پسشون بر بیاد، گاهی تلاش کرده تقلا کرده، حتی شاید خسته هم شده!! گاهی دست تنها به مصافشون رفته و گاهی از بقیه کمک گرفته. گاهی سختگیش رو با بقیه تقسیم کرده و گاهش توی درد‌هاش شریکشون کرده.می‌دونید فرق اصلی بازنده‌ها با برنده‌ها چی می‌تونه باشه؟ اینکه بازنده‌ها یه جایی ناامید شدن. از تونستن. از توانایی‌هاشون. از انتخاب‌هاشون.وقتی کسی داره ازتون کمک می‌گیره مثل بازنده‌ها باهاش حرف نزنید. هی بهش نگید «ولش کن» بهش نگید «دیگه بسه» بهش نگید «ادامه نده»! اون هنوز امید داره، به هدفش ایمان داره، به راهی که انتخاب کرده یقین داره. فقط خسته‌س. باور کنید هیچ آدم عاقلی به مریضی که به بهبودیش امید داره و فقط داره از درد شکایت می‌کنه راه‌حل اتانازی نمی‌ده!!شاید هر روز کارم نقش بازی کردن باشه، شاید هر شب درگیر خیلی چیزا باشم ولی هنوز هم حس خوب رسیدن به هدف رو توی وجودم دارم. هنوز هم رویاش توی لحظه لحظه‌های زندگیم جریان داره. هنوز هم آرزوش رو دارم. بهش یقین دارم.من هنوز امید دارم لطفاً برای ناامید کردن من تلاش نکنید. :-)منبع عکس: https://stocksnap.io/photo/ONV344KX9K</description>
                <category>Vahit</category>
                <author>Vahit</author>
                <pubDate>Wed, 28 Mar 2018 01:04:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عذاب وجدان - ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@Vahit/azab-e-vejdan-1-vj02a1vojuwu</link>
                <description>چند روز پیش که داشتم از یه جایی بر می‌گشتم هوای بهاری، مسیر شبه پارک و البته نبود وسیله‌ی نقلیه ترغیبم کرد که مسیر رو پیاده طی بکنم و ضمن گوش دادن موزیک از هوای بهاری لذّت ببرم.همین جوری که داشتم برای خودم می‌اومدم و به آقای مسنی که روی نیمکت زیر درخت کوچیکی نشسته بود نزدیک می‌شدم یهو با دستش اوّل به سمت من اشاره کرد تا توّجهم رو جلب کنه بعد با انگشتش جای ساعت مچی روی دست دیگه‌ش رو نشون داد. متوجه شدم که داره ساعت می‌پرسه. طبق عادت سریع یکی از گوشی‌های هندزفری رو از گوشم در آوردم و با نگاه کردن به ساعت مچیم ساعت رو گفتم بهش، ۱۹:۳۰.ساعت مچی و تبلت هم همیشه ۱۰ دقیقه جلوتر هستن. مثلاً برای اینکه دیر نکنم. دروغ چرا همیشه وقتی ازشون استفاده می‌کنم یادم هست که اینا ۱۰ دقیقه جلو هستن ولی خب بی‌تأثیر هم نیست. همون لحظه‌ای هم که داشتم ساعت رو به اون آقا می‌گفتم یادم بود که ساعت من ۱۰ دقیقه جلو هست ولی خیلی اهمیت ندادم بهش. همین‌جوری که داشتم از ایشون جدا می‌شدم داشتم فکر می‌کردم که «چرا ساعت درست رو بهش نگفتم؟» عوض پیدا کردن جواب شروع کردم به توجیه کردن کارم با این فکر که «چه فرقی داره؟ تازه به نفعش هم هست. هر جایی که می‌ره دیر نمی‌رسه!» همین‌جوری که داشتم راه می‌رفتم و موزیک گوش می‌دادم ذهنم داشت بین همین سؤال و توجیه سوییچ می‌کرد یهو به این سؤال به ذهنم اومد که «اگر قرار نبود جایی بره چی؟ اگر ساعت برای اینجا موندنش مهم بوده باشه چی؟ اگر مثلاً قراری داشته و به خیال ۱۹:۳۰ بودن ساعت و نیومدن یارش پاشه بره و یارش بیاد و ببینه ایشون رفته چی؟ آیا می‌تونم با عذاب وجدان یه عشق بی‌فرجام به زندگیم ادامه بدم؟»در طول تمام مدّتی که ذهنم داشت برای تنبیهم انواع احتمالات رو بررسی می‌کرد متوجه شدم که خیلی دورتر از اونی هستم که بتونم برگردم و جبرانش کنم!!اون شب شاید توی دفترخاطرات یه آقایی نوشته شده:روی نیمکت سر کوچه، همون‌جایی که ۴۰ سال پیش اوّلین بار همدیگه رو دیدیم منتظرت بودم. قول داده بودی اینبار دیگه میای ولی بازم نیومدی. من هنوز دوستت دارم حتی اگر عمرم به ۴۰ سال دیگه برای دوباره دیدنت قد نده.شاید توی دفتر خاطرات یه خانمی نوشته شدهباورم نمی‌شه بعد از ۴۰ سال هنوز گناه نکرده‌ی من رو نبخشیدی. باید می‌فهمدیم که کینه‌ی اون سال‌ها توی دلت کبره بسته. فکر می‌کردم برخورد دیروزمون اتفاقی و از سر تقدیر بوده. فکر می‌کردم وقتی جریان اتفاق ۴۰ سال پیش رو برات تعریف کردم حرفم رو باور کردی. ای‌کاش می‌فهمیدم بعد از این همه سال برای تلافی کردن خودت رو سر راهم قرار دادی.و همه‌ی این‌ها تقصیر منه!! از این به بعد هر اتفاقی بیوفته یاد این موضوع خواهم افتاد و به این فکر خواهم کردم که شاید آه این دو نفر گرفتتم حتی اگر همه‌ی این جریان فقط یه خیال‌پردازی بوده باشه!....</description>
                <category>Vahit</category>
                <author>Vahit</author>
                <pubDate>Mon, 26 Mar 2018 16:28:31 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>