<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Maryam Talafi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Vakeh</link>
        <description>قصه‌پردازی بی‌قصه که لب‌هاش‌و به حسین‌قلی امونت داده و دل‌بسته به کلمات.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 22:10:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/388448/avatar/ruTkCS.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Maryam Talafi</title>
            <link>https://virgool.io/@Vakeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مشروطه؛ انقلابی تیاتری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Vakeh/%D9%85%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B7%D9%87-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%AA%D8%B1%DB%8C-y0rgqgfplywv</link>
                <description>«لنین زمانی درباره انقلاب اکتبر گفته بود ما به سه چیز احتیاج داریم: روزنامه، خط آهن و سینما. این حرفی است که مشروطه‌خواهان قبل از لنین نیز گفته بودند. آن‌ها می‌گفتند ما به روزنامه، ارتباطات و تئاتر احتیاج داریم و معتقد بودند، آنچه کتاب‌ها از نشان دادنش عاجزند صحنه‌ها توان به تصویر کشیدنش را دارند. طبیعی است که تئاتر در این رابطه سهم مهمی داشت. به‌رغم همه مخالفت‌هایی که در این دوره با تئاتر می‌شد، تئاتری‌ها به‌عنوان پیش‌قراولان تغییر، فهمیده بودند که اگر این هنر در ایران رشد کند بسیاری از این مسائل تحت‌الشعاع آن تغییر می‌کند؛ زیرا به قول ارسطو [تئاتر] داستانی است که دیده و شنیده می‌شود.»_بهروز غریب‌پورتئاتر، یکی از تاثیرگذارترین سلاح‌های مشروطه‌خواهان بود. از همان ابتدای مشروطه، آزادی‌خواهان از تئاتر برای انتقاد اجتماعی استفاده کردند و به مرور زمان، با تشکیل گروه‌های نمایشی آن را توسعه و بهبود بخشیدند. برای این‌که تئاتر را سلاح ببینیم؛ نیازی نیست که به نمایش‌نامه‌های سیاسی آن دوره رجوع کنیم؛ تئاتر در کاربردی‌ترین شکل خود در دورۀ مشروطه توسعه یافت. جهت آن‌که از اضافه‌گویی بپرهیزم؛ تا حد امکان قصد ندارم از گروه‌های نمایشی دورۀ مشروطه سخن برانم. قصد دارم بروم سراغ اجتماع. اجتماعی که نمایش را در زندگی خود، در سوگ و شادی به انتقادی‌ترین شکل خود جای داده است.« نخستین مسئله این است که ما در آن دوره متوجه شدیم می‌توانیم کتاب و روزنامه داشته باشیم. در کنار آن متوجه شدیم می‌توانیم یک وسیله ارتباطی فوق‌العاده مؤثر به اسم تئاتر داشته باشیم.»_بهروز غریب‌پورپیش از مشروطه زنان در عرصۀ زندگی عمومی خود، نظاره‌گر نمایش بودند. در عصر باستان، در جشن‌های مهرگان، سده و نوروز نمایش را در قالب رقصندگانی سیماچه بر چهره می‌دیدند و اگر از آن دوران دور شویم؛ خیلی دور و به زمانی نزدیک‌تر رجوع کنیم. برای مثال در صفویه، بعد از اعلام تشیع به عنوان مذهب رسمی کشور و رواج تعزیه، زنان به تماشای تعزیه، به عنوان آیین مذهبی و در واقع نمایشی مشتاق‌تر از مردان هم‌عصر خود هستند. هیچ‌کس هیچ زنی را از تماشای تعزیه منع نمی‌کرد. هیچ‌کس در کوچه و بازار، زنان را پراکنده نمی‌کرد که تماشای سیاه‌بازی به کار زن جماعت نمی‌آید. یا برای یاشان بدآموزی دارد. اما همین که نمایش شکلی رسمی‌تر به خود یافت؛ زن از تماشای آن محروم ماند. قرار نیست به این بپردازم که اولین سالن‌های نمایشی چگونه شکل گرفت؛ سالن‌هایی زنانه. شکلی عجیب از سالن تئاتر که امروز هم در بسیاری از نمایش‌های زنانۀ آیینی یا نمایش‌هایی مانند نمایش «از تو چه پنهان» که موخرترین شکل از نمایشی زنانه‌ست-نمایشی با بازیگرها و تماشاچی‌های زن-که به خاطر می‌آورم. یکی از تماشاچی‌های «از تو چه پنهان[1]» این تجربه را این‌طور توصیف می‌کند:«هنوز نمایش شروع نشده. هنوز برق‌های سالن را خاموش نکرده‌اند. تابه‌حال اجتماعی با این تعداد زن ندیده‌ام. انگار که بزرگ‌ترین مهمانی زنانه شهر باشد. هر زنی که از راه می‌رسد، روی صندلی‌اش که جا گیر می‌شود، روسری را آرام از سرش برمی‌دارد. دوست داشته باشد، مانتو را هم از تنش درمی‌آورد. هیچ صدایی نیست، جز خش‌خش درآوردن مانتوها و روسری‌ها. به‌گمانم مهمانی قشنگی‌ست. نگاه می‌کنم به بالا. توی بالکن‌ها هم ردیف‌به‌ردیف زن‌های قشنگی نشسته‌اند.»_فاطمه بهروزفخرمن مهمانی زنانه‌ای دیگری را هم به خاطر می‌آورم. مهمانی‌ای که بازیگرها و تماشاچی‌هایش زن بودند. در دورانی که زنان از دیدن نمایش-در شکل رسمیت یافتۀ آن با هویت تئاتر-محروم بودند.آن روز عصر اعضای جمعیت نسوان وطن‌خواه به اطرافیان گفتند که عروسی دعوتند. و کارت عروسی کلفت و نوکر به دست، به سمت خانۀ نورالهدی منگنه حرکت کردند. کارت عروسی که در واقع بلیت یک نمایش بود؛ با سه قیمت مختلف خریداری شده بود. ردیف اول، سه تومان، ردیف دوم، دو تومان و درنهایت ردیف آخر، یک تومان. هدف از برگزاری این نمایش شکستن ساختار تئاتر نبود. قرار نبود زن‌ها فقط تماشاچی باشند؛ قرار بود حامی باشند. جمعیت نسوان وطن‌خواه تصمیم داشت اکابر-مدرسۀ سوادآموزی بزرگسالان-برای زنان تاسیس کند. تاسیس اکابر با دو مشکل روبه‌رو بود؛ اول سوادآموزی برای زنان محدود بود به خواندن و نه نوشتن-شاید حالا عجیب نباشد که اکثر نمایشنامه‌نویس‌های عصر قاجار، مذکرند و به ندرت شاهد نمایشنامه‌نویسی مونث هستیم.-. نوشتن برای زنان در حکم فحشا بود. چه کسی تضمین می‌کند این زن که امروز نوشتن می‌آموزد فردا روزی به مردی غیر از شوهرش نامه ننویسد؟ اعضای جمعیت توانستند چندی از مردان را با خود هم‌رای کند که اگر چنین است که می‌گویید زنان باید بتوانند بدون واسطه-حضور شخص ثالثی برای نگارش نامه-با همسران‌شان که در سفرند؛ ارتباط داشته باشند. اما مشکل دوم به مراتب بغرنج‌تر بود؛ مشکل مالی. به پیشنهاد نورالهدی منگنه قرار شد نمایشی در خانۀ ایشان برگزار شود و از زنان، به خصوص طبقۀ اشراف دعوت به عمل آورند و با پول بلیت‌های نمایش هزینۀ تاسیس اکابر تامین شود. اما برای آن‌که سنتیون مانع نشوند-چرا که نمایش دیدن برای زنان ممنوع بود-بلیت نمایش به صورت یک کارت عروسی صادر شد. و قرار شد زنان بگویند عروسی کلفت و نوکرِ خانم منگنه دعوت دارند. علاوه بر آن از محمد درگاهی-رئیس وقت نظمیه-خواسته شد جهت برقراری امنیت، مامورانی را برای مخافظت از مراسم جلوی خانۀ منگنه بمارد.  قرار بود نمایش در دو پرده توسط «خانم وارتوتریان ارمنی» و دو نفر دیگر از بازیگران زن ارمنی اجرا شود. چندنفر از اعضای جمعیت هم عهده‌دار نقش‌های فرعی شدند. اما به محض تمام شدن پردۀ اول، درهای خانه کوبیده شد. دستور رسیده بود که هرچه سریع‌تر مجلس را برهم زنند. زن‌ها از روی پشت‌بام به خانه‌هایشان گریختند. در توسط صاحب خانه و اعضا جمعیت باز شد. عروس و داماد ساختگی را به داخل سالن آوردند. اما شده بود آن‌چه نباید می‌شد و خانۀ نورالهدی منگنه از آن روز به بعد به عنوان خانه‌ای که اشاعه منکرات می‌کند، شناخته شد. عده‌ای به خانۀ نورالهدی ریختند و اسباب منزل را غارت کردند؛ هرچه داشت حنی میخ و انبر به غارت رفت و بعد خانه را به آتش زدند. ماجرا تا آن‌جایی پیش رفت که نورالهدی مجبور به جابه‌جایی از محله شد و مدتی را مخفیانه زندگی کرد.پارک اتابک، محل برگزاری نمایش «آدم و حوا»از این قبیل مثال در مشروطه زیاد است و همان‌طور که در ابتدا نیز اشاره کردم قصد ندارم به سراغ متون و نمایش‌نامه‌نویسان بروم. مقصود من جامعه است و آن‌چه جامعه از تئاتر و نمایش حاصل می‌کند؛ پیش از آن‌که روی صحنه برود؛ پرفورمنسی‌ست در صحنۀ اجتماع، به مثابۀ ماجرایی که گذشت. وگرنه مگر می‌شود از تاثیر اپرت نگفت؟ یا از حسن مقدم، کمال‌الوزرا و میرزاده عشقی و نقدهایی که لای زرورق نمایش‌نامه می‌چیدند سخن نراند؟ در یکی از نمایش‌نامه‌های دوره قاجار هست که می‌گوید به خرابه‌ای رفتم و دیدم فردی در حال خوردن دل و روده فرد مرده‌ای است؛ چه تصویری مشمئزتر از این می‌تواند غمِ نان مردم را به تصویر کشد؟ از غم نان سخن راندیم بد نیست از اعتراض به گرانی گوشت هم بگوییم. پرفورمنسی در خیابان با حضور علی‍حضرت همایونی؛شاه شنیده بود زنان در اعتراض به گرانی گوشت تظاهرات کرده‌اند؛ بنابراین دستور داد قصاب‌ها کشتار کنند و گوشت به اندازه در اختیار مردم قرار دهند. آن‌ها نیز به صورت نمایشی از راسته‌ای که شاه حرکت می‌کرد، لاشه‌های گوشت را آویزان کردند و به محض اینکه شاه ‌رفت بساط‌شان را جمع ‌کردند.با تمام این‌ها بودند کسانی که معتقد باشند همۀ این‌ها در جهت گمراه کردن افکار عمومی‌ست. چنان که آجودان‌باشی در یادداشت‌هایش اشاره می‌کند؛ «غافل کردن مردم و گذراندن اوقات فراغت به‌طوری‌ که در کار دولت فضولی نکنند» اما حداقل من خودم را در مقابل این افراد می‌بینم و باور دارم که تئاتر، راه نجیبانه‌ای برای نقد زمانه‌ست.[1]  «از تو چه‌ پنهان» برداشت آزادی بود از منطق‌الطیر عطار به کارگردانی نوشین بدری کوهی که فقط در دو سانس در تالار وحدت برگزار شد.این مقاله بازنشری است از مقاله‌ای که نخستین بار در شماره دوم نشریه سووشون به صاحب امتیازی کانون تئاتر دانشگاه فردوسی مشهد در اسفندماه ۱۴۰۳ منتشر شد.</description>
                <category>Maryam Talafi</category>
                <author>Maryam Talafi</author>
                <pubDate>Sat, 26 Apr 2025 00:49:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاهرخ غریب در وطن</title>
                <link>https://virgool.io/@Vakeh/%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B1%D8%AE-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D8%B7%D9%86-wq1utgvp9fh4</link>
                <description>شاهرخ مسکوب، نخستین کارشناس برجستۀ اتلاف وقت؛ که زبان فارسی را وطن نامید؛«ایرانی بودن با همۀ مصیبت‌ها به زبان فارسی‌اش می‌ارزد. من در یادداشت‌هایم آرزوی زبانی را می‌کنم که وقتی از کوه صحبت می‌کند به سختی کوه باشد و وقتی از جان یا روح، از سبکی به دست نتواند آمد.»مردی از نصف جهان، نافرمان از همه‌چیز. شاهرخ جوان ابتدا می‌خواست طلبگی بیاموزد اما بعدها سر از دانشکده حقوق درآورد و برای به دست آوردن اطلاعات سیاسی، فرانسه آموخت و اولین تجربۀ نویسندگیش را در همین مسیر، با تفسیر اخبار خارجی در روزنامه قیام ایران آغاز کرد. اندکی پس از آن، به صورت جدی‌ به فعالیت‌های ادبی پرداخت و کتاب‌های بسیاری نوشت. نوشتن برای مسکوب، تسکین بود. عبادتی روزمره که به «روزها در راه» انجامید. اثری که نه تنها تسکینِ وی شد که بعدها ارزشی تاریخی نیز پیدا کرد. برای ما؛ مردمان امروز، برای دانستن از روزهای تاریکی که هیچ‌کس شجاعت سخن گفتن از آن را نداشت؛«پنج شش ماه است که می خواهم نوشتن این یادداشت های روزانه را شروع کنم؛ شاید نزديك به يک سال از وقتی که نوشتن «مقدمه‌ای بر رستم و اسفندیار» را برای سومین بار شروع کردم آن‌وقت مثل مردی بودم که تنگی نفس دارد و از کوهی بالا می‌رود. تمرین نداشتم و ندارم و نوشتن دیگر از کشتی و جفتک چارکش کمتر نیست، تمرین می‌خواهد. فکر کردم کم‌ترین فایدۀ این یادداشت‌ها آن است که ورزشی است. به علاوه اگر آدم چشم‌های بینا داشته باشد بسیاری چیزها می‌بیند که شایستۀ نوشتن است. اما برای دیدن باید به فکر آن بود و نوشتن یادداشت خود تمرینی است برای دیدن، یاد می‌دهد که آدم چشم‌هایش را باز کند. از همۀ این‌ها گذشته کسی چه می‌داند شاید بعد از سال‌ها بعضی از این نوشته‌ها به کاری بیاید و ارزش آن داشته باشد که به دست دیگران برسد... به هرحال امروز شروع کرده‌ام و مثل هر کار دیگری که برایم اهمیتی داشته باشد مدت‌ها تردید کردم، با فکرش کلنجار رفتم و سبک و سنگین کردم. در این مواقع مثل آدمی هستم که بخواهد در آب سرد بپرد مدتی دو دل است و بعد دل به دریا زدن. می‌خواهم راحت و ساده بنویسیم؛ این دیگر شرح بر ادیپ و پرومته یا مقدمه بر رستم و اسفندیار نیست، پیشامدهای روزانه است-از زشت و زیبا-شهر فرنگی است که آدم از صبح تا غروب تماشا می‌کند. و چه بسا مبتذل و گذراست. اما زندگی لبریز از همین مبتذلات است.»تسکین دیگرش، شاهنامه بود. شاهنامه‌ای که نخستین بار در کلاس دهم از زبان مرشد زورخانه شنید و دلبسته آن شد. دور شدن از جهان اساطیری دشوار بود. هر زمان روزگار بر او سخت می‌گرفت؛ به شاهنامه و نوشتن پناه می‌برد. همین شد که در ایرانِ پس از کودتای ۲۸ مرداد، نطفه مقدمه‌ای بر رستم و اسفندیار را در زندان بست. شاهرخ حامی حزب توده بود اما پس از وقایع مجارستان وفاداریش به آن را ازدست داد. چندی نگذشت که او هم به جرگۀ پشیمانان پیوست و راهی دیار غربت شد. او درد انسان امروز را فهمید، بارها از بیچارگی نسلی که بیچارگی‌شان دامن‌گیر ما شد، گریست و از اسطوره‌ها افسانه‌زدایی کرد؛ چهارچوب‌های گذشته را درهم شکست و از نو خلق کرد.«امروز نیز، ما به فراخور زندگی روزگارمان از رستم و اسفندیار چیزی می‌‌فهمیم. درد مشترک ما با آنان چیست؟ آیا می‌توانیم با کتایون و پشوتن همدل و همراز باشیم؟ و بیزار از گشتاسب؟ آیا سیمرغی روزی به یاری ما درماندگان خواهد شتافت؟ و آیا روزگار بد پرداز هنوز در کمین جان نیکان است؟»سال اشک پوری، وقتی یکی از نزدیک‌ترین دوستانش را ازدست داد؛ داستان سیاوش را تسلی یافت. در جهان اساطیر پناه گرفت و از سیاوخش نوشت؛«جهان حماسه به زیستن می‌ارزد. سیاوش دوست چنین جهانی است. اما تنها به گذران بی‌هدف آن چنگ زدن، این را نمی‌خواهد. او زاهدی روی از همه دنیا برتافته و نظر همه در آخرت افکنده نیست. اما منش او چیزها و کارهای حقیر را برنمی‌تابد. در گمان او خور و خواب تنها طریق دد است براین بودن آیین نابخرد است»با این حال تا آخرین لحظه آرام و قرار نیافت و با نگارش اثری دیگر، دینش را به پوری ادا کرد. احساسی که نسبت به مادرش نیز داشت. حسن کامشاد، دوست و همراه روزهای غربت، ادای دینش را به مادر مسکوب، با جمع‌آوری نوشته‌های پراکنده‌اش و انتشار آن‌ها تحت عنوان «سوگ مادر» کامل کرد. شاهرخ پس از شصت سال با «ارمغان مور» به شاهنامه، یاور همیشه مومنش، بدرود گفت.مسکوب را می‌توان اولین جستارنویس ایرانی خواند. مردی که همیشه در ابهام به سر می‌برد. از جایی شروع می‌کرد و از جایی دیگر، سر درمی‌آورد. اطاعت از چیزی که می‌خواند بر او واجب نبود؛ آمده بود تا از ندانستن بنویسد و بر ندانسته‌ها آگاه شود. دوسال پس از انقلاب اسلامی به دعوت داریوش شایگان به فرانسه مهاجرت کرد. در آن‌جا مدتی به پژوهش مشغول شد و پس از بسته شدن مرکز مطالعات اسلامی پاریس در کنار خواهرزاده‌اش به عکاسی پرداخت. پراکنده می‌خواند و می‌نوشت تا زمانی که کار نیمه‌وقتش هم متوقف شد و در نوشتن سکنی گزید. او یک اعتراف‌باز حقیقی بود؛ مردی که تا منتشر نمی‌کرد؛ تسلی نمی‌یافت. کلماتش می‌چسبیدند به پوستش و همچون زالو خونش را می‌مکیدند. پس بهر تسکین می‌نوشت و برای رهایی منتشر می‌کرد. زمان همچون باد از او گذشت و درنهایت بازی زندگی را به مرگ باخت.«این‌که انسانی چنین فرزانه و چنین دلبستۀ میهن ناچار باشد در دیار غربت و آن هم در سنین سالخوردگی با چه دغدغه‌هایی برای گذران زندگی دست و پنجه نرم کند و ساعات گران‌بهایی را که می‌توانست صرف خلاقیتی بهراستی ستایش‌انگیز کند در چه دویدن‌های جان‌فرسایی به آتش بکشد آیا، از همه‌چیز گذشته، ستمی بر ما و بر فرهنگ ما نبوده است؟»آن‌چه خواندید با همکاری نازنین کوثری‌مقدم نخستین بار در شماره اول نشریه سووشون به صاحب امتیازی کانون تئاتر دانشگاه فردوسی مشهد در تیرماه ۱۴۰۲ منتشر شد و این نوشتار بازنشری از آن است.</description>
                <category>Maryam Talafi</category>
                <author>Maryam Talafi</author>
                <pubDate>Sat, 26 Apr 2025 00:42:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمایش در ایرانِ پیش از اسلام</title>
                <link>https://virgool.io/@Vakeh/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-yo7hyiyk2haq</link>
                <description>آدمی، حیوان ناطقی‌ست محکوم به روایت و چه طریقی پسندیده‌تر از قصه؟ چنین است که در مواجهه با انسان، پیش از هرچیز با حیوانی قصه‌گو روبه‌رو هستیم. یکی از نخستین اشکال قصه، نمایش است. نمایش نه از پس دیوارنگاره‌ها که از پس تن است که راهش را به زندگی انسان باز می‌کند. بدن، نه حمل‌کنندۀ روان، که حامل اندیشه و ایده‌های اوست و چه پرده‌ای شایسته‌تر از این یاور همیشه مومن برای نمایش؟ در نخستین آیین‌ها می‌شود ردپایش را یافت؛ میان رقص‌های دور آتش قبایل نخستین، نقش بسته بر کوزه‌های سفالی.  «رقص به قدمت انسان است، و به قدمت آرزوی او به بیان حالات خویشتن، برای سهیم کردن دیگران در شادی‌ها و غم‌های خویش، با بی‌واسطه‌ترین ابزاری که در اختیارش داشت؛ بدنش.» (تاریخ مردم‌شناسی، ص ۲۹۷) رقص کردی، از بازماندگان رقص به مثابۀ نمایش و میراث نمایش‌های حماسی و رزم‌گونۀ مادهاست رهاست و پیروز. آن که حرکت را آغاز می‌کند؛ سردار است و دیگرانی که دست یکدیگرند را به صلح می‌فشارند سرباز. و «سر چوپی‌کش»، با دستمالی در دست، پرچم سفید پس از صلح را بالا می‌برد. اما مهم‌ترین بخشش، دستمال و دست‌ها و تن‌ها نیست؛ پویایی‌ست که به آن شکل و شمایل یک نمایش آیینی را می‌بخشد. پس از مادها، این اشکانیان بودند که طلایه‌دار آیین ایشان شدند. در شکل و شمایلی نوین، رقص را بازآفریدند؛ میان میدان جنگ با چوب‌بازی. نمایش در گذشته، منطبق با حال و احوال مردمان هر سرزمین حال متغیری داشته. و نمایش در دوران اشکانیان مبتنی بر شمشیربازی بوده. چنان که کودکان را از خردسالی با چوب تعلیم می‌دادند تا به وقت نیاز شمشیر به دست گرفته و از قوم و قبیلۀ خود دفاع کنند. ایشان مردمانی عشایر، کوچ‌نشین و قبایلی جنگجو و تیرانداز بودند. بدیهی است که نمی‌توان از چنین مردمانی انتظار نمایشی غیربدن‌مند را داشت.  «نمایش چوب بازی از رقص‌های نمادین و برگرفته از نمایش جنگی است که برای آمادگی مستمر در برابر دشمن، چابکی، چالاکی و سرعت عمل با ساز و دهل در جنگ‌ها اجرا می‌شده است.» نمایش در دورۀ اشکانیان با نمایش در یونان درهم آمیخت، چرا که زبان یونانی علاوه‌بر زبان آرامی یکی از زبان‌های رسمی امپراتوری ایران بود. تراژدی‌های بسیاری در این دوره اجرا ‌شد و پادشاهان پارت حتی در سفرهای خود گروهی از بازیگران را به دنبال می‌بردند چنان که آورده‌اند؛ اُرُد-اشک سیزدهم-سر کراسوس را هنگام تماشای نمایش باکائه از جانب سورنا دریافت کرد. علاوه‌بر این در این دوره بود که داستان‌هایی چون یادگار زریران، ویس و رامین، بیژن و منیژه، رستم و اسفندیار و... شکل گرفتند.  یادگار زریران که به گوسان‌ها نسبت داده شده است؛ برخلاف بسیاری از متن‌های دورۀ باستان، سویۀ دینی آشکاری ندارد و پیش از آن‌که متنی ادبی باشد، برای اجرا طراحی شده است. داستان جنگ پادشاه ايران، گشتاسب است با شاه خيونان، ارجاسب. پس از این‌که گشتاسپ و خاندان او به آیین مزداپرستی-زرتشتی-رو می‌آورند، ارجاسپ، شاه خیون‌ها، در نامه‌ای که به گشتاسپ می‌نویسد از او می‌خواهد که از این دین نو برگردد یا آماده جنگ شود. چون گشتاسپ در دادن پاسخ به ارجاسپ تردید می‌کند، زریر، برادر او، پاسخ نامه را به تندی می‌دهد و با ارجاسب قرار جنگ می‌گذارد و فرماندهی سپاه ایران را عهده‌دار می‌شود. پس از یک ماه دو سپاه با یکدیگر رو‌به‌رو می‌شوند و چنان‌كه جاماسب، وزیر گشتاسب، پیشگویی کرده بود، زریر و چند تن دیگر از نزدیکان گشتاسب کشته می‌شوند. «چهار نشانه یادگار زریران را به تعزیه پیوند می‌زند: نخست فضای غم‌گسارانه-و نه تراژدیک به معنای یونانی-دو دیگر، پاسداری از دین نو بنیاد، سومین شهادت و سوگواری برای پهلوان شهید، و سر آخر تقدیری که شب شهادت بر یارانش آشکار می‌شود.» برای تاریخ نمی‌توان مبدا روشنی متصور شد و این‌طور به‌نظر می‌رسد که نمایش از همان نخستین لحظات آفرینش، همراه آدمی بوده؛ در روان و تنش. چنان که هرچه پیش‌تر به عقب برگردیم؛ بیش‌تر نمایش را بدن‌مند می‌یابیم. و در این میان است که با بازگشت به گذشته، ارتباط تنگاتنگ میان انسان و طبیعت، انسان و باورمندی‌های مذهبیش، گسستنی‌ناپذیرتر می‌شود. چنان که از مشهورترین جلوه‌های نمایش پیش از اسلام، می‌توان تعزیه را نام برد. برخلاف باور عموم که می‌پندارند تعزیه پس از عصر صفوی و راه‌یابی روایات اسلامی بود که رواج یافت، تعزیه‌خوانی ریشه در باورهای اسطوره‌ای ایرانیان دارد. از ایرج و برادرکشی راهش را پیدا می‌کند تا سیاوش و پسرکشی رستم و بعدتر در عاشورا جای پایش را محکم می‌کند.«تعزیه از به ناحق کشته شدن ایرج، سیاوش و تجلی سیمای معصوم، سوگ و اندوه آنان در قالب حرکات نمایشی و مویه‌های حزن‌انگیز در تاریخ فرهنگ ایران شکل گرفته است. سوگنامه و چهره‌های معصوم آنان از قعر اسطوره‌ها بیرون آمد، با روح و آرمان مردم پیوند خورد، از مرگ ناجوانمردانه‎شان به تلخی یاد کردند و در سوگ‌شان به تعزیت نشستند که با کلام حزن‌انگیز از درون برمی‌خاست.» (تاریخ نمایش، تئاتر و اسطوره در عهد باستان، فصل چهارم: ایران، حماسه‌ی ایرج، ص ۲۲۸) سوگ سیاوش؛ تصویر دیواری در پنجکت سغد، تاجیکستان امروزی.جنگ‌های ایران و توران، یکی از اصلی‌ترین محوریت‌های شاهنامه را تشکیل می‌دهند. جنگی که از اختلاف میان سه برادر آغاز می‌شود. فریدون را سه پسر بود؛ سلم، تور و کوچک‌ترین ایشان، ایرج. آن‌ها را به ظاهر شدن اژدهایی آزمود. و براساس نتیجۀ همین آزمون سرزمینش را میان پسرانش تقسیم کرد؛ توران و چین را به تور، روم و خاور را به سلم و ایران و دشت سواران را به ایرج.  تور و سلم به ایرج رشک بردند، او را به جنگ خواندند و وقتی سرباز زد؛ سر از تنش جدا کرده و برای پدر فرستادند. تخت پادشاهی ایرج را خاک سیاه ریختند و چنین شد که ایران به سوگ نشست.  «در اساطیر و حماسه، در اوستا و شاهنامه، اهورائیان و ایرانیان کشتار را آغاز نمی‌کنند اما چون ستیزه‌جویان می‌تازند دیگر نابودی آنان، راستی و داد، نظام و ناموس هستی است.» (سوگ سیاوش، ص ۳۶) و چنین است که منوچهر، پادشاه پیشدادیان، فرزندِ دخترِ ایرج، ماموریت می‌یابد انتقام خون پدربزرگش را از سلم و تور خون‌ریز و بدطینت بگیرد. و همین نمایش در دورۀ کیانیان با عنوان کین سیاوش بازآفرینی می‌شود. سیاوش، پسر کی‌کاووس، شاه ایران، در پی دسیسه‌های سودابه، همسر پدرش از دربار گریزان می‌شود و وقتی پدر در میانۀ جنگ با توران، بر بدعهدی پافشاری می‌کند و حاضر به آتش بس نمی‌شود؛ تورانیان بهش پیشنهاد امان‌نامه می‌دهند. اما طی دسیسۀ کرسیورز، برادر افراسیاب، شاه توران، تورانیان سیاوش را می‌کشند و سر از تنش جدا می‌کنند. از خون او، گیاه خون‌سیاوشان می‌روید. «هرساله در سالروز کشته شدن سیاوش افزون بر اجرای تعزیه، سوگواران به صورت دسته با حمل علم و کتل به سمت قتلگاه سیاوش حرکت می‌کردند. بر پایه مدارک برجای مانده برخی از سوگواران با ضربه زدن به خود، به یاد خون سیاوش از اندام‌هایشان خون جاری می‌کردند. هیئت نوازندگان در نوحه‌خوانی سوگواران را همراهی می‌کرد. این مراسم چند روز ادامه داشت سپس مراسم ادای نذر به یاد جوان شهید و غذا دادن به سوگواران انجام می‌شد.» (تاریخ نمایش، تئاتر و اسطوره در عهد باستان، فصل چهارم: ایران، اسطورۀ سیاوش و سودابه، ص ۲۴۸) تعزیه را می‌توان جانشین بر حق تراژدی در ایران کهن خواند؛ هردو با دو نیروی خیر و شر در ستیزند، به زندگی شاه و شاهزادگان می‌پردازند و گرچه شر همیشه در ظاهر پیروز است این حق-مظلوم-است که ماندگار می‌شود. همان‌طور که تراژدی با گذر زمان تکامل یافت؛ تعزیه هم بنا به شرایط گاه حتی لحن طنز به خود گرفت و ستمگران را مورد انتقاد و نکوهش قرار داد.  گرچه داستان سیاوش ابتدا راهش را با تعزیه به نمایش باز کرد، اما اثر ماندگارتری هم تا امروز از خود برجای گذشته؛ حاجی فیروز با چهره‌ای سیاه و لباسی قرمز. چهرۀ سیاهش نماد بازگشت از جهان مردگان و لباس سرخ او نماد خون سیاوش است که به ناحق ریخته شده و سرود و شادی او، شادی و سرور زندگی مجدد. چرا که طبق اساطیر ایرانی کی‌خسرو، پسر سیاوش، نماد بازگشت خود سیاوش است که در روز ششم فروردین کین پدر را با کشتن افراسیاب می‌گیرد. این‌طور به‌نظر می‌رسد که برخلاف امروز، نمایش در زندگی مردمان گذشته نه در حاشیه که یکی از محوریت‌های روزمره آن بوده است. آن‌چه از رقص نمایش محور دیروز در امروز باقی مانده بخشی از رسمی کهن است که تحت عنوان چهارشنبه سوری شناخته می‌شود.  «آیین گرامیداشت و پرستش آتش نزد اقوام آریایی محترم شمرده می‌شد و برپایی آن چنان‌که از نقش سفال‌ها برمی‌آید با رقص‌های دسته‌جمعی نیایشی گرداگرد آن، چهره‌آرایی عجیب، ایجاد صداهای خاص برپا می‌شده و در پرستشگاه‌ها با شکوه ویژه برگزار می‌شده است.» (تاریخ نمایش، تئاتر و اسطوره در عهد باستان، فصل چهارم: ایران، رسم چهارشنبه سوری، ص ۲۲۰) عروس گلی، با چهره‌آرایی‌های عجیبش از رسوم به جای ماندۀ چهارشنبه سوری‌ست. نمایشی سیار و میدانی که تحت عنوانی امروزی‌تر می‌توانیم آن را نوعی نمایش خیابانی بخوانیم. این نمایش که هشت نقش اصلی دارد؛ امروزه در برخی مناطق استان گیلان همچنان اجرا می‌شود. موضوع نمایش حول محور دعوای پیربابو، پیرمردی با لباس کهنه و غول، مردی با کلاهی از ساقه‌های خشک برنج بر سر، بر سر نازخانم یا همان عروس گلی است که درنهایت به گرفتن کشتی میان این دو منجر می‌شود.مردمان دیروز هر صبح به قصد نمایش و یکه‌تازی در کارزار زندگی از خواب برمی‌خاستند و هرشب، با فکر به ایزدان و الهه‌های آسمان به خاک می‌رفتند. همان آنانی که مراسم‌های عبادت‌شان از آناهیتا تا تیشتر کم از نمایش نداشته.  در عصر ساسانیان نمایش بار دیگر به گونه‌ای تازه دگرگون می‌شود. پتواژگویی نامی‌ست که ساسانیان به هنرهای نمایشی خود دادند. «کلمۀ بازی که در اصل پهلوی«واژیک» است... در عصر شاهنشاهی ساسانیان هر تفریح و تماشا و صنعتی را که شایان توجه باشد بازی می‌گفته‌اند.» (بنیاد نمایش در ایران، ص ۲۲ و ۲۳) متوال‌ترین شیوۀ نمایش در این دوره نقالی بوده. چرا که عامۀ مردم اجازۀ سوادآموزی نداشتند و نقالی این امکان را فراهم می‌کرد تا هرکس با هر سطح از سواد به قدر وسع ازش بهره بجوید. در این دوره هرنوع روایت و نمایشی از الگویی فرابشری برخوردار بود. در همین دوره بود که بهرام گور از دربار شنگل، حکمران هندوستان درخواست کرد تا گروهی خواننده و نوازنده و بازیگر به نام کولی به ایران بفرستد تا این کولی‌ها در سراسر ایران پخش شوند و مردم را سرگرم کنند. «اگر حمزه‌ی اصفهانی هم یک دروغگوی بی‌چشم و رو نباشد، در وقایع‌نامه‌ی خود نوشته: «بهرام گور فرمان داد مردم ایران زمین نیمی از روز را کار کنند و نیم دیگر را به آسایش و خوش گذرانی بپردازند.» راست و دروغش پای حمزه‌ی اصفهانی، لاس‌وگاسی بوده آن موقع ایران. بهرام گور روزی گروهی از مردم را دید که خوش‌گذرانی نمی‌کردند. گفت: «مگر من شما را بازنداشته بودم از پرهیز از شادخواری و پای‌کوبی؟» احتمالاً وزارت رقص و پای کوبی هم داشته‌ایم آن موقع آن گروه که از ترس داشتند زهره‌ترک می‌شدند، پیش پایش به خاک افتادند و گفتند: «رامشگران و خنیاگران خواستیم به زیاده از صد سکه، اما نیافتیم.» بهرام احتمالاً درحالی‌که داشته جایی میان دو پایش را با تانی می‌خارانده فرمان داد تا دوات و خامه آوردند و به پادشاه هند نامه نوشت با خطاب «پدرسگ سیاه سوخته» و او بی درنگ دوازده هزار رامشگر و خنیاگر، یعنی یک پنجم تشکیلات بالیوودش را برای بهرام پیشکش فرستاد. بهرام آن‌ها را در کشور پراکند تا هی فقط با خودشان تناسل کنند و بر رقم شادخواران بیفزایند.» (ناتمامی، زهرا عبدی، ص ۱۰۱) آن‌چه اشاره شد تنها بخش کوچکی از نمایش پیش از اسلام در ایران بود. اما نمایش در این دوران تنها به موارد گفته شده محدود نمی‌شود. و گستردۀ بزرگ‌تری را در بر می‌گیرد. زمانی که از نمایش در دوران پیش از اسلام در ایران صحبت می‌کنیم؛ نباید دمی از عنصر خیال، اسطوره و چه بسا ادیان باستانی ایرانیان غافل شویم. بسیاری از متونی که امروزه تحت عنوان نمایش‌نامه از دوران باستان برجای مانده‌اند، پیش از آن‌که متنی ملودرام، حماسی و یا تراژدیک باشند؛ متنی دینی هستند. علاوه‌بر این، نمایش در دوران باستان، نه تنها در ایران که در هرجای جهان پیوند تنگاتنگی با امور روزمرۀ مردمان باستان داشته و همواره در مرکز زندگی ایشان قرار داشته. بدیهی است که وقتی از نمایش‌های قبل از اسلام صحبت می‌کنیم، نباید توقع تماشاخانه‌هایی چنان که امروزه شاهد آن هستیم را داشته باشیم. چه بسا بسیاری از امور باستانی همچون آیین بزرگداشت نوروز را، بتوان به عنوان یک جشنوارۀ ملی خوانش کرد که نمایش بخشی از آن را تشکیل می‌دهد. با این حال نباید از این مورد هم تخطی کرد که نمایش پس از اسلام همواره وام‌دار نمایش پیش از اسلام است چرا که آیندۀ هر ملت روی شانۀ گذشتۀ ایشان ایستاده است. بدون آگاهی از میراث‌مان، چه‌طور می‌خواهیم از آن، پاسداری کنیم؟نوشتار فوق بار نخست در شماره اول نشریه سووشون به صاحب امتیازی کانون تئاتر دانشگاه فردوسی مشهد در تیرماه ۱۴۰۲ منتشر شد. سپس در مجله هیچ یک بازنشر شد و این دومین بازنشر آن است.</description>
                <category>Maryam Talafi</category>
                <author>Maryam Talafi</author>
                <pubDate>Sat, 26 Apr 2025 00:24:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از تلویزیون تا چت جی‌پی‌تی</title>
                <link>https://virgool.io/@Vakeh/%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%88%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%DA%86%D8%AA-%D8%AC%DB%8C-%D9%BE%DB%8C-%D8%AA%DB%8C-egyqy9olajpy</link>
                <description>نمی‌شه منکر جذابیت ترندها شد. به‌خصوص وقتی دسترس‌پذیری‌شون می‌ره بالا و بحثی مثل پردازش زبان‌های طبیعی و LLMها اون‌قدر ساده که آدم‌های بدون سواد دانشگاهی یا با کم‌ترین سواد و کسانی که تا دیروز با تکنولوژی کم‌ترین برخورد رو داشتن هم به سادگی می‌تونن ازش استفاده کنن.اما آیا باید صنعت و جامعه دانشگاهی هم مقهور ترند بشه؟بیاین برگردیم به دهه ۸۰ و ۹۰ میلادی و نگاهی بندازیم به صحبت ریموند اسمیت:&quot;you’re not going to watch television on a little monitor. You’re going to watch it on a big set. That’s what you’ll use when you want entertainment, and you’ll use the PC and keyboard when text is more important.&quot;¹دهه ۸۰ و ۹۰ میلادی داستان‌های زیادی داره برامون از تلویزیون‌هایی که قرار بود تکنولوژی آینده باشن و شرکت‌هایی که روی این موضوع سرمایه‌گذاری کردن و شکست خوردن. شرکت‌هایی مثل RCA و Zenith که حتی اسم‌شون رو هم نشنیدیم.درواقع باید حواس‌مون باشه که کارکرد امروزی یک تکنولوژی، لزوما به معنای کفایتش برای فردا نیست. توی مدل معروف Hype Cycle گارتنر هم می‌بینیم که خیلی از تکنولوژی‌ها بعد از اوج انتظارات، وارد درۀ ناامیدی می‌شن، چون بیش از توان واقعی‌شون ازشون انتظار می‌ره. به نظر می‌رسه LLMها هم کم‌کم دارن به اون نقطه نزدیک می‌شن. این روزها وقتی وارد سایتی مثل پروداکت هانت می‌شیم، با انبوهی از ابزارهای هوش مصنوعی مواجه می‌شیم و سوالی که باید از خودمون بپرسیم اینه که؛ این محصول‌ها واقعا چه مسئله و نیازی رو حل می‌کنن؟ آیا اصلا برای حل نیازی توسعه داده می‌شن یا فقط دارن روی ترند موج‌سواری می‌کنن؟یک جامعه علمی و صنعتی بالغ باید بدونه هنوز مسائلی هست که این مدل‌ها واردش نمی‌شن؛ یا دست‌کم درحال حاضر نمی‌تونن. یکی از مسائلی که به طور واضح می‌دونیم هم‌چنان مدل‌های زبانی باهاش درگیر هستن و به خوبی نمی‌تونن استنتاج کنن، مدل‌سازی دقیق علّیه(Causal Modeling). این‌که یک دارو «چرا؟» اثر می‌کنه و نه فقط این‌که «چه تأثیری داره؟». همه این‌ها نیاز به مدلی از عقلانیت، حافظه ساختاریافته و ریاضیاتی داره که LLMها هنوز فاصله زیادی باهاش دارن.مشکلات بشری درحال حاضر گسترده‌تر از اینه که به تنهایی و با LLMها بخواد حل بشه؛ مسائل حل نشده بسیاری هست که برای حل‌شون باید رفت سراغ قسمت‌های عمیق‌تری از اقیانوس هوش مصنوعی و یادگیری ماشین؛ مسئله‌هایی که توسعه ریاضی و علوم کامپیوتر شاید بتونه حل‌شون کنه.Generate۱. How the Internet Happened: From Netscape to the IPhoneBook by Brian McCulloughپس از نگارش: این پست رو در لینکدین بخونید.</description>
                <category>Maryam Talafi</category>
                <author>Maryam Talafi</author>
                <pubDate>Wed, 16 Apr 2025 21:14:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرزمین خیالی من</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%85%D9%86-wyvmpmm453wf</link>
                <description>دیکتاتورها می‌روند، ما می‌مانیم و حتی می‌خندیم؟ همان‌طور که قربانی تجاوز تا سال‌ها پس از تجاوز درگیر بازپس‌گیری بدن خود است؛ مردم سرزمین‌های تحت حکومت دیکتاتوری هم سال‌های پس از سقوط دیکتاتور را به بازپس‌گیری کشورشان می‌گذرانند. فاجعه‌ای که پس از سقوط قذافی اتفاق افتاد، بیش‌تر به ماهیت حکومیت دیکتاتوری مربوط می‌شود تا آرمان‌های انقلاب.روایت بازگشت، هشام مطرمیراث دیکتاتور اثری‌ست که از خودش برجای می‌گذارد. میراثی که از نسلی به نسلی دیگر کم‌رنگ می‌شود. میراث پینوشه برای شیلی، ترس بود؛ «وحشت از این‌که آن روزگار تاریک سانسور و مرگ ممکن است برگردد.» آگوستو پینوشه در ۱۱ سپتامبر ۱۹۷۳ با کودتا دولت سالوادور آلنده را سرنگون و به مدت ۱۷ سال در مسند قدرت قرار گرفت. سرانجام در سال ۱۹۹۸ دموکراسی به شیلی بازگشت. اما ژنرال همچنان تحت لوای سناتور مادام‌العمر قدرت کشور را در دست داشت. کمی جلوتر و در همان سال، بالاخره به محاکمه کشانده شد. محاکمه‌ای که آریل دورفمن آن را به طور مستند در کتاب «شکستن طلسم وحشت» روایت کرده. اما به راستی طلسم وحشتناک را محاکمۀ ناسرانجام ژنرال شکست؟ پاتریسیو گوسمان، مستندساز اهل شیلی، در آخرین اثر خود، سرزمین خیالی من، می‌گوید: «هرباری که برمی‌گشتم شیلی رو می‌دیدم که داره به یه مرکز خرید تبدیل میشه؛ یه ویترین که نشون نمیده پشتش چیه. این وضعیت سی سال طول کشید و در این فاصله سه نسل متولد شدن. سه نسلی که نمی‌ترسیدن. بچگی من در دوران انقلابی گذشت که به دست احزاب اداره می‌شد اما امروز، این آدم‌ها از احزاب بیزارن. از خودم می‌پرسم چه‌طور شروع شد؟ چه اتفاقی افتاد که کل کشور رو بیدار کرد؟»آن‌چه در ادامه خواهید خواند؛ خلاصه‌ای‌ست از همین مستند و روایت بیش از دو سال مبارزهٔ مردمی که سکوت را شکستند و سرزمین‌شان را از استثمار دست‌های باقی‌ماندهٔ دیکتاتوری رهانیدند.مستند سرزمین خیالی من، روایت تابیدن نور از محل زخم‌هاست. روایت دوران پس از «شکستن طلسم وحشت». چه‌طور شروع شد؟گران شدن بلیت مترو، جرقه‌ای بود که کشور شیلی را در سال ۲۰۱۹ به آتش کشید. دخترها و پسرهای جوان بالا و پایین می‌پرند و می‌خوانند: «سرباز زدن از هزینۀ بلیت، خودش مبارزه است.» درگیری‌ها گسترش پیدا می‌کند تا به آتیش کشانده شدن داروخانه و بانک‌ها. رییس جمهور، سباستین پینرا، اعلام وضعیت اضطراری کرده، آشوب را کار عوامل خارجی دانسته و شرایط جنگ اعلام می‌کند. ارتش باری دیگر پس از کودتا مقابل مردم می‌ایستد. سربازها خیابان‌ها را تسخیر می‌کنند مردمی که راه خیابان را پیدا کرده‌اند از آن  دست نمی‌کشند. با تمام قوا به میدان می‌آیند؛ شجاعانه از سنگ‌فرش خیابان ابزار می‌سازند برای مقابله. با ماهیتابه و قاشق از هرجا که هستند، خیابان یا خانه صدا تولید می‌کنند؛ صدایی که سرانجام به ارکستری فوق‌العاده تبدیل می‌شود. «ما سر و صدای یه ماهیتابه رو از دوردست شنیدیم. من و خواهرم. یه ماهیتابه برداشتیم و شروع کردیم به کوبیدنش، نایستادیم تا فکر کنیم. بعد از یک ساعت این تبدیل به یک ارکستر فوق‌العاده شد.» بزرگ‌ترین سمفونی هم‌بستگی شیلی، شکستن سکوت و خواندنِ؛ «سربازها گم‌شید!» «سربازها گم‌شد!» به بالا و پایین می‌پرند و می‌گویند: «هرکس نپره؛ سربازه!» دختری ماجرا را این‌طور روایت می‌کند: «من سوار متروی ایستگاه سنتا لوییزا شدم و وقتی از مترو اومدم بیرون، انگار وارد یه شیلی متفاوت شدم. ناخودآگاه شروع به گریه کردم. ما همیشه حرفش رو می‌زدیم اما بالاخره مردم متوجه شدن ما استثمار شدیم.» این طغیان خشم است یا نوعی آسودگی؟ «برای توانایی بیرون رفتن و فریاد زدن اون‌چه در ذهن‌ته» در جریان همین اعتراضات، شیلی بزرگ‌ترین تظاهراتش را در میدان بکدانوی سانتیاگو رقم می‌زند.«این شیلی نیمه مخروب داره تغییر می‌کنه؛ شعله‌وره.» مبارزهٔ شیلی همان‌قدر درد دارد که رقص و خنده.  عکاس زن به تصویری اشاره می‌کند و می‌گوید: «برای من این شیلی سوراخ شده با گلوله، این شیلی نیمه مخروب، داره تغییر پیدا می‌کنه. این شیلی شعله‌وره. این پرچم پر از سوراخ، نماد گلوله‌هاییه که اون‌ها بهمون شلیک کردن.» و از مردی می‌گوید که از او خواسته از چشم تخلیه شده‌اش تصویری ثبت کند. بعد به چشم چپ خودش اشاره کرده و از لحظۀ اصابت گلوله می‌گوید: «حس کردم چشمم کوبیده شد به جمجمه‌ام. بی‌رحمانه بود.»همین موضوع هم در شیلی تبدیل می‌شود به پرفورمنسی از مبارزه. زنانی که دست‌هایشان را گذاشته‌اند روی یک چشم و می‌گویند؛ «سکوت شما حمایت از ظلم و ظالمه.» مبارزه کم‌کم ابعاد گسترده‌تری پیدا می‌کند. زنان شیلی پررنگ‌تر از همیشه ایستاده‌اند. برای احقاق حق خود؛ از حق داشتن رابطۀ جنسی، تحصیلات رایگان، امکانات بهداشتی در دسترس تا مکانی برای زیستن؛ خانه. «این‌ها تقاضاهای کم‌رنگ‌تری نیستن. مثلا فقط درمورد آزار و اذیت جنسی نیستن. درمورد رفاه همه هستن. شان انسانی همه. ما می‌خوایم مردم یه زندگی داشته باشن نه این‌که فقط دووم بیارن. دووم آوردن کاریه که ما سال‌های سال توی این کشور انجام دادیم.»مبارزات اندک‌اندک ساختاریافته‌تر می‌شوند. از تشکیل شوراهای عمومی تا در نهایت تغییر قانون اساسی و تشکیل مجلس موسسان. سرانجام پس از آن‌که پینوشه مجلس را منحل کرد، مردم شیلی مجدد درهای آن را می‌گشایند و آن مکان هدفش را به یاد می‌آورد. قانون اساسی جدید نوشته و به رفراندوم گذاشته می‌شود. اتفاقی که تا دو سال پیش از آن تصورش را نمی‌کردند.مستند سرزمین خیالی من، روایت سرزمینی‌ست که تبدیل می‌شود به کشوری رویایی. روایتی خلاصه از مستند سرزمین خیالی من را خواندید. در صورت تمایل می‌توانید آن را با دیگران به اشتراک گذاشته و یا نسخه کاملش را از این لینک دریافت و تماشا کنید.</description>
                <category>Maryam Talafi</category>
                <author>Maryam Talafi</author>
                <pubDate>Fri, 03 Feb 2023 04:21:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر احوالات آخرین ساخته نولان و زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@Vakeh/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D9%86%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-d4ghhsm2qnpo</link>
                <description>رضا امیرخانی در قسمتی از کتاب نفحات نفت به دو واژهٔ زمین صاف و زمین گرد می‌پردازه و توفیری که ایجاد می‌کنه در زیست بشر. البت از دیدگاه اقتصاد و انقلاب صنعتی.اگر بخوام یک مثال ساده بزنم برای تفاوت دیدگاه سفر در زمان دهه‌های گذشته و معاصر، همین واژه کفایت می‌کنه به نظرم.انسان دهه‌های گذشته-خاصه ۹۰ میلادی-معتقد بود؛ انسان اگر روزی روزگاری بتونه در گذشته سفر کنه، با دست بردن در اون، می‌تونه موجبات تغییر در آینده رو فراهم کنه. انسان معاصر اما چنین دیدگاه رو منقضی اعلام کرده و درپی فرضیه‌های منطقی‌تری برآمده. تا جایی که معتقده؛ زمان ها-گذشته، حال و آینده-مستقلا و به طور موازی پیش می‌رن.از اون‌جایی که سینما جلوه‌ای از تفاوت دیدگاه‌های ساکنان عصور مختلفه، این فرضیه ها توی آثار سینمایی متعددی-به ویژه در ژانر علمی-تخیلی-قابل مشاهده‌ان.از مشهورترین نمونه‌های مثال اول میشه به معجون زمان اشاره کرد. چنانچه نمونه ایرانی هم برمبنای این فرضیه ساخته شده. و درباب فرضیه جدید میشه به آثاری مثل؛ اینترستلار، انتقام جویان، دارک و جدیدترین ساختهٔ کریستوفر نولان، تنت، اشاره کرد.درمورد آخری-تنت-سازنده رسماً دیدگاه قبلی رو زیرسوال می‌بره و با عنوان &quot;نگاه خطی&quot; ازش یاد می‌کنه. جهت جاافتادگی بیش‌تر مطلب هم به ارائه &quot;پارادوکس پدربزرگ&quot; می‌پردازه. حتی به‌‌طور ویژه‌تری از دیدگاه معکوس استفاده می‌کنه.فرض کنید من دارم این متن رو در ساعت ۸ شب می‌نویسم. نگارش اون ۱۰ دقیقه طول می‌کشه. بنابراین ساعت ۸:۱۰ به پایان می‌رسه. حالا من می‌خوام به زمان آغاز نگارش-ساعت ۸-برگردم، برای رفتن از ساعت ۸:۱۰ به ۸ باید ابتدا از ۸:۹، ۸:۸ و... عبور کنم تا به ۸ برسم. مثل یه دوربرگردون. اینجاست که دیدگاه معکوس مطرح میشه.این فرضیه در سراسر فیلم قابل مشاهده است. حتی در نام‌گذاری فیلم و برخی از شخصیت‌هاش. واژهٔ tenet از هردو طرف به یک شکل خونده میشه.فکر می‌کنید نام کدوم شخصیت این ویژگی رو داره؟فیلم برای من هیجان انگیز و جذاب بود. پایان خوبی داشت. و مهم‌ترین ویژگی‌ش به تعبیر من پردازش به صحنه‌های تکراری از دیدگاه های متفاوت بود. اگر به ژانر علمی-تخیلی و یا فیلم هایی با چاشنی اکشن علاقه‌مندید، تنت می‌تونه شما رو راضی کنه.و به طور قطع دیدگاه‌تون رو نسبت به زمان تغییر میده.</description>
                <category>Maryam Talafi</category>
                <author>Maryam Talafi</author>
                <pubDate>Wed, 16 Dec 2020 10:50:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من، شماره سه</title>
                <link>https://virgool.io/@Vakeh/%D9%85%D9%86-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D9%87-ipuggfrslw1u</link>
                <description>پیروان مکتب اکسپرسیونیسم به اغراق‌گرایی در احساسات شهرت دارن. چیزی که توی تابلوهای نقاشی هنرمندان پیرو این مکتب هم به چشم می‌خوره. از جلوه‌های نمودش هم میشه به استفاده از رنگ‌های تند اشاره کرد. یکی از مشهورترین نقاشان اکسپرسیونیسم، مونکه. معروف‌ترین تابلوش رو حتماً تا به حال دیدین. «جیغ».جیغ اثر مونکتوی این تابلو شما مردی رو می‌بینید با دو گودی چشم گونه و دهانی متناسب با چشم‌ها. ایستاده روی پل. مردی که از وحشت دهانش نیمه‌باز شده و دستاش رو، روی گوش‌هاش گذاشته. منتقدا معتقدن صداها و عوامل بیرونی باعث وحشت‌ش شدن.اما اگر «من‌، شماره‌سه» رو خونده باشین، می‌دونید که منبع صدا جایی درون مغز مرده. توی مغز پسرک نوزده‌ساله آسایشگاه روانی چی می‌گذره که این‌طور باعث وحشت‌ش شده؟•شماره‌سه برای من دوست‌داشتنی و جذاب بود. پسر نوزده‌ساله‌ای که به خاطر بریدن سر ۳۵ موش در کودکی‌ش توی تیمارستانه. دکتر سلیمی-پزشک آسایشگاه-معتقده شماره‌سه بیمار نیست. شماره‌سه می‌خواد روان‌پزشک بشه. یه بیمار روانی می‌تونه روان‌پزشک بشه؟اون هنرمنده. یه نقاش. عضو مورد‌علاقه‌‌اش توی صورتش، دهن‌شه. چون هیچ‌وقت باز نمیشه. یه پسر چشم سبز لال دیوانه. شخصیت اصلی کتاب. پسری که باهمه فرق داره. شخصیت‌های اصلی همیشه متفاوت‌ن دیگه؟ توی آسایشگاه یه اسب هست. این یه رازه. راز شماره‌سه. اما آیا این تنها رازشه؟ و هیچ‌کس از این راز خبر نداره؟دنیای یه دیوانه چه‌شکلیه؟ دنیاش با دنیای ما یکیه؟ یا داره توی یه جهان‌موازی زندگی می‌کنه؟کتاب شروع، اوج و فرود بی‌نظیری داشت و همهٔ این‌ها با یه عبارت بود. و درست جایی به پایان می‌رسه که این سوال توی ذهن‌تونه؛ من هم دیوونه‌ام؟</description>
                <category>Maryam Talafi</category>
                <author>Maryam Talafi</author>
                <pubDate>Wed, 25 Nov 2020 14:52:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>